10 - در پاى جنازه ات تا صبح مىنشينم - از دیار حبیب نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

از دیار حبیب - نسخه متنی

سید مهدی شجاعی

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

10 - در پاى جنازه ات تا صبح مىنشينم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در پاى جنازه ات تا صبح مىنشينم تا يارانت گمان نكنند كه خائنانه كشته ام و زنانه و زبونانه گريخته ام.

پاى اين قتل، غيورانه مىايستم و پاى اين جنازه، مردانه مىنشينم تا عدالت و عقوبت خداوند را شهادت دهم.

آن زمان كه تو به كوفه در آمدى در حاليكه جگر مرا بر اسب خويش آويخته بودى من كودك بودم اما اكنون مردى شده ام، مردى كه مىتواند از نامردى قتال از يك عمر هياهو و جنجال، تنها يك جنازه بر جاى بگذارد.

از آن دم كه تو قدم به كوفه گذاشتنى، من چشم در چشم پدر، به دنبال تو راه افتادم، از هر كوى و بر زنى كه گذاشتى، گذشتم، هر جا درنگ كردى، ايستادم. هر جا شتاب گرفتى، شتاب گرفتم، هر جا كه بر فراز رفتى، بالا گرفتم و هر جا كه بر شيب آمدى، فرو افتادم، هر جا كه بر فراز رفتى، بالا گرفتم و هر جا كه بر شيب آمدى، فرو افتادم. به درون قصر شدى، بر آستانه آن ايستادم و وقتى در آمدى تو را، نه، پدر خويش را پى گرفتم.

ناگهان در كمر كش كوچه اى ايستادى و روى برگردانى و گفتى:

پسر! از جان من چه مىخواهى! چرا دست از سر من برنمى دارى چرا پاى از تعقيب من نمى كشى

مى خواستم بگويم كه از تو جانت را مىخواهم اما نگفتم، كه من كودكى بودم و تو سفاكى.

گفتم كه:

هيچ، چيزى نمى خواهم.

و مىترسيدم كه از نگاه پدر، محرومم كنى.

گفتى:

نه چيزى هست. هر جا كه من رفتم، تو مرا تعقيب كرده اى، بگو چه مىخواهى.

چند نفر در پناه سايه بانى خود را يله كرده بودند و به ما مىنگريستند، من از حضور آنان جرات يافتم و هر چه در دل داشتم، بيرون ريختم:

اى مرد! اين جگر من است كه بر اسب خويش آويخته اى. اين سر پدر من است كه زين و زينب اسب تو شده است. اين اميد خاندان من است كه تو به دست باد سپرده اى، من فرزند اين سرم و اين سر، سر قبيله اى است، قبله اى است...

و بعض گلوى كودكى ام را فشرد و كلام را بريد.

سايه نشينان كناره ديوار چون مار گزيده از جا جهيدند و مبهوت و حيرت زده پيش آمدند، من خيال كردم كه به يارى من مىآيند، پرسيدند:

تو فرزند كيستى اين سر از آن كيست

اميد آكنده گفتم:

من فرزند حبيب بن مظاهرم و اين سر از آن اوست و اين مرد، قاتل او

همه با هم گفتند:

عجب!

و بعد به جاى خويش بازگشتند.

و من متحير گفتم:

همين عجب! يكى شان گفت:

چندى پيش ما در زير همين سايه بان نشسته بوديم كه پدرت و ميثم تمار هر كدام از يك سوى كوچه وارد شدند، چون به هم رسيدند، حرفهايى غريب به هم گفتند و رفتند ما همه از در انكار در آمديم و بر آن دو خنديديم و اكنون، آن دو پيشگويى واقع شده است. ميثم به پدرت مىگفت كه سر تو را به خاطر دفاع از پيامبر و اهل بيتش از تن جدا مىكنند و در كوچه هاى كوفه مىگرانند، اكنون اين همان سر است و همان سر.

آن حرفها اسباب تسكين من شد و من به تو گفتم:

بده، سر پدرم را بده تا لااقل دفنش كنيم..

و تو ابا كردى، امتناع ورزيدى و شايد اگر ابا نمى كردى، اكنون جنازه نمى شدى، به اين زودى راهى جهنم نمى شدى.

گفتى:

نمى دهم، مىخواهم اين سر را براى امير ببرم و پاداش بگيرم.

گفتم:

خداوند خود پاداش جنايتت را خواهد داد، بده سر پدرم را. و گريه امانم را بريد.

و تو كه غريق درياى اشك ديدى، فرصت را غنيمت شمردى و گريختى، غافل كه هيچ گريزى از چنگال عقوبت خدا نيست. و من در تمام اين چند سال، در انتظار اين لحظه بودم.

غذا مىخوردم كه براى كشتن تو قوت بگيرم، آب مىخوردم كه زنده بمانم و زندگى را از تو بگيرم. نفس مىكشيدم تا نفس كشيدن تو را از يادت ببرم.

بدان اميد سلاح بر مىداشتم كه روزى آن را بر بدن تو بنشانم، بدان اميد مرد مىشدم كه روزى مردانگى را به تو نشان دهم، تيراندازى ام تمرين تير اندازى بر تو بود و شمشير زدنم كلاس اين روز امتحان.

هر شب با خيال كشتن تو به خواب مىرفتم و هر صبح به انگيزه انتقام از تو بر مىخاستم. روز و ماه و سال را از آن عزيز مىداشتم كه مرا به زمان قتل تو نزديك مىكردند. هر بار كه دست به دعا بر مىداشتم، از خدا مىخواستم كه دستهايم در حنابندان خون تو شركت بجويد.

به روشنى حفظ بودم كه تو كى از خواب بر مىخيزى، كى از خانه بيرون مىزنى، در كجا مىايستى، در كجا مىنشينى، با كه گفتگو مىكنى، چه وقت به خانه باز مىگردى و كى به خفتن گاه، مىروى. و حتى مىدانستم كه تو در روزهاى مبارك رمضان در كجا آب مىخورى و چه وقت براى خوردن غذا به خانه مىخزى. وقتى مصعب بن زبير حكومت يافت و جنگ با جميرا آغاز شد، گفتند كه تو نيز عازم ميدان نبردى و من خود شاهد فراهم كردن ساز و برگت و مهيا شدنت بودم.

با خودم گفتم: جنگ در ميدان شيرين تر است تا در كوچه و خيابان و من... هم كه اكنون به مرز مردانگى رسيده ام. پس معطل چه باشم!

پيش از اين بر من تكليف نبود، من عشق داشتم به اهل بيت اما هنوز به برداشتن شمشير، مكلف نبودم. اكنون مكلفم، مثل نماز خواندن، مثل روزه گرفتن و كشتن تو يعنى عبادت محض. به اينجا آمدم تا در اردوگاه جنگ تو را كشته باشم، تا لاف دليرى ات را هم با خودت در خاك كرده باشم.

بمير! تو اولين كس از قاتلان اهل بيت رسول نيستى كه به درك مىروى، آخرينشان هم نخواهى بود.

شمشير من تازه دارد جان مىگيرد.

اين شمشير تا نيل به رضايت سجاد، به غلاف بر نخواهد گشت.

والحمدلله رب العالمين

و صلى الله على محمد و آله الطاهرين

/ 11