شاهنامه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

شاهنامه - نسخه متنی

ابوالقاسم فردوسی

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

شماره 15





  • چـنين تا بـه بيژن رسيد آگـهي
    بـهر سوي فرستاد مهر و نـگين
    كـنون سوي جيحون نهادست روي
    بـپرسيد بيژن كه تاجش كـه داد
    بدو گفـت برسام كاي شـهريار
    بياوردم از مرو چـندان بـنـه
    تو را گفتـه بد تـخـت زرين اوي
    همان گنج و تاجش فرستم به چاج
    بـه مرو اندرون رزم كردم سه روز
    شدم تنـگدل رزم كردم درشـت
    چو ماهوي گـنـج خداوند خويش
    چوآگـنده شد مرد بي تن بـه چيز
    بـه مرو اندرون بود لشـكر دوماه
    بـكـشـت او خداوند را در نهان
    سواري كـه گفتي ميان سـپاه
    ز تركان كسي پيش گرزش نرفـت
    چو او كشته شد پادشاهي گرفت
    طـلايه هـمي گويد آمد سـپاه
    چو بدخواه جنگي بـه بالين رسيد
    چـنين گـل به پاليز شاهان مباد
    چو بشـنيد بيژن سپـه گرد كرد
    ز قـجـقار باشي بيامد دمان
    چونزديك شـهر بـخارا رسيد
    به ياران چنين گفت كه اكنون شتاب
    بـه پيكار ما پيش آرد سـپاه
    ازان پـس بـپرسيد كز نامدار
    جـهاندار شـه را برادر به دست
    كـه او را بياريم و ياري دهيم
    بدو گفـت به رسام كاي شـهريار
    بران شهرها تازيان راست دسـت
    چو بشـنيد بيژن سپه برگرفـت
    طـلايه بيامد كـه آمد سـپاه
    سـپاهي بكـشـتي برآمد ز آب
    سـپـهدار بيژن بـه پيش سپاه
    چو ماهوي سوري سـپـه را بديد
    ز بس جوشن و خود و زرين سـپر غـمي شد برابر صفي بركـشيد
    غـمي شد برابر صفي بركـشيد



  • كـه ماهوي بگرفت تخت مـهي
    هـمي رام گردد برو بر زمين
    بـه پرخاش با لشكري جنگـجوي
    بروكرد گوينده آن كارياد
    چو من بردم از چاچ چـندان سوار
    بـشد يزدگرد از ميان يك تـنـه
    هـمان ياره گوهر آگين اوي
    تو را بايد اندر جهان تـخـت عاج
    چـهارم چو بفروخـت گيتي فروز
    جـفا پيشـه ماهوي بنمود پشت
    بياورد بي رنـج و بـنـهاد پيش
    مرا خود تو گفـتي نديدسـت نيز
    بـه خوبي نـكرد ايچ برمانـگاه
    چـنان پادشاهي بزرگ جـهان
    هـمي برگذارد سر از چرخ ماه
    هـمي زو دل نامداران بگـفـت
    بدين گونـه ناپارسايي گرفـت
    نـبايد كـه بر ما بـگيرند راه
    نـبايد تو را با سـپاه آرميد
    چو باشد نيايد ز پاليز ياد
    ز تركان سواران روز نـبرد
    نجـسـت ايچ گونـه بره بر زمان
    همه دشت نخشب سپه گستريد
    مداريد تا او بدين روي آب
    مـگر باز خواهيم زوكين شاه
    كـه ماند ايچ فرزند كايد بـه كار
    پـسر گر نبود ايچ دختر به دسـت
    بـه ماهوي بر كامـگاري دهيم
    سرآمد برين تـخـمـه بر روزگار
    كـه نه شاه ماند نه يزدان پرست
    ز كار جهان دسـت بر سرگرفـت
    بـه پيكـند سازد همي رزمـگاه
    كـه از گرد پيدا نـبود آفـتاب
    بيامد كـه سازد هـمي رزمـگاه
    تو گفـتي كه جانش ز تـن برپريد
    ز بـس نيزه و گر ز وچاچي تـبر هوا نيلـگون شد زمين ناپديد
    هوا نيلـگون شد زمين ناپديد


/ 675