در ايوان کوچک ما - ابر و کوچه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

ابر و کوچه - نسخه متنی

فریدون مشیری

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید














در ايوان کوچک ما

جز خنده هاي دختر دردانه ام بهار

هاست باغ و بهاري نديده ام

وز بوته هاي خشک لب پشت بامها

جز زهر خند تلخ

کاري نديده ام

بر لوح غم گرفته اين آسمان پير

جز ابر تيره نقش و نگاري نديده ام

در اين غبار خانه دود آفرين دريغ

من رنگ لاله و چمن از ياد برده ام

وز آنچه شاعران به بهاران سروده اند

پيوسته ياد کرده و افسوس خورده ام

در شهر زشت ما

اينجا که فکر کوته و ديواره بلند

افکنده سايه بر سر و بر سرنوشت ما

من سالهاي سال

در حسرت شنيدن يک نغمه نشاط

در آرزوي ديدن يک شاخسار سبز

يک چشمه يک درخت

يک باغ پر شکوفه يک آسمان صاف

در دود و خاک و آجر و آهن
دويده ام

تنها نه من که دختر شيرين زبان من

از من حکايت گل و صحرا شنيده است

پرواز شاد چلچله ها را نديده است

خود گرچه چون پرستو پرواز
کرده است

اما از اين اتاق به ايوان پريده است

شب ها که سر به دامن حافظ
رويم به خواب

در خوابهاي رنگين در باغ آفتاب

شيراز مي شکوفد زيباتر از بهشت

شيراز مي درخشد روشن تر از شراب

من با خيال خويش

با خوابهاي رنگين

با خنده هاي دختردردانه ام بهار

با آنچه شاعران به بهاران
سروده اند

در باغ خشک خاطر خود شاد و
سرخوشم

اما بهار من

اين بسته بال کوچک اين بي بهار و باغ

با بالهاي خسته در ايوان تنگ
خويش

در شهر زشت ما

اينجا که فکر کوته و ديواره
بلند

افکنده سايه بر سر و بر سرنوشت ما

تنها چه ميکند

مي بينمش که غمگين در ژرف اين حصار

در حسرت شنيدن يک نغمه نشاط

در آرزوي ديدن يک شاخسار سبز

يک چشمه يک درخت

يک باغ پرشکوفه يک آسمان صاف

حيران نشسته است

در ابرهاي دور

بر آرزوي کوچک خود چشم بسته است

او را نگاه ميکنم و رنج ميکشم






















در ايوان کوچک ما

جز خنده هاي دختر دردانه ام بهار

هاست باغ و بهاري نديده ام

وز بوته هاي خشک لب پشت بامها

جز زهر خند تلخ

کاري نديده ام

بر لوح غم گرفته اين آسمان پير

جز ابر تيره نقش و نگاري نديده ام

در اين غبار خانه دود آفرين دريغ

من رنگ لاله و چمن از ياد برده ام

وز آنچه شاعران به بهاران سروده اند

پيوسته ياد کرده و افسوس خورده ام

در شهر زشت ما

اينجا که فکر کوته و ديواره بلند

افکنده سايه بر سر و بر سرنوشت ما

من سالهاي سال

در حسرت شنيدن يک نغمه نشاط

در آرزوي ديدن يک شاخسار سبز

يک چشمه يک درخت

يک باغ پر شکوفه يک آسمان صاف

در دود و خاک و آجر و آهن
دويده ام

تنها نه من که دختر شيرين زبان من

از من حکايت گل و صحرا شنيده است

پرواز شاد چلچله ها را نديده است

خود گرچه چون پرستو پرواز
کرده است

اما از اين اتاق به ايوان پريده است

شب ها که سر به دامن حافظ
رويم به خواب

در خوابهاي رنگين در باغ آفتاب

شيراز مي شکوفد زيباتر از بهشت

شيراز مي درخشد روشن تر از شراب

من با خيال خويش

با خوابهاي رنگين

با خنده هاي دختردردانه ام بهار

با آنچه شاعران به بهاران
سروده اند

در باغ خشک خاطر خود شاد و
سرخوشم

اما بهار من

اين بسته بال کوچک اين بي بهار و باغ

با بالهاي خسته در ايوان تنگ
خويش

در شهر زشت ما

اينجا که فکر کوته و ديواره
بلند

افکنده سايه بر سر و بر سرنوشت ما

تنها چه ميکند

مي بينمش که غمگين در ژرف اين حصار

در حسرت شنيدن يک نغمه نشاط

در آرزوي ديدن يک شاخسار سبز

يک چشمه يک درخت

يک باغ پرشکوفه يک آسمان صاف

حيران نشسته است

در ابرهاي دور

بر آرزوي کوچک خود چشم بسته است

او را نگاه ميکنم و رنج ميکشم








/ 56