پيام امام اميـرالـمؤمـنين (ع) - پیام امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) جلد 3

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

پیام امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) - جلد 3

آیة الله العظمی مکارم شیرازی با همکاری: جمعی از فضلاء و دانشمندان

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

پيام امام اميـرالـمؤمـنين (ع)

شرحى تازه و جامع بر نهج البلاغه

جلد سوم




آية اللّه العظمى مكارم شيرازى
با همكارى دانشمندان محترم حجج اسلام آقايان:

محمّدجعفر امامى ـ محمّدرضا آشتيانى ـ محمّد احسانى فر ـ محمّدجواد ارسطا
ابراهيم بهادرى ـ سعيد داودى ـ احمد قدسى

نهج البلاغه

خطبه 61

خطبه 61(1)



و قاله عليه السّلام

لاَتُقَاتِلُوا الْخَوَارِجَ بَعْدِي; فَلَيْسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأَخْطَأَهُ، كَمَنْ طَلَبَ الْبَاطِلَ فَأَدْرَكَهُ.

ترجمه

بعد از من با خوارج نبرد نكنيد! زيرا كسى كه در جستجوى حق بوده و خطا كرده، همانند آن كس كه طالب باطل بوده و آن را بدست آورده است، نمى باشد.

شرح و تفسير فرق خوارج با شاميان جنايتكار!

در پايان جلد دوم، چند خطبه يا سخن داشتيم كه همه مربوط به خوارج بود و هر كدام به بخش هاى مهمّى از زندگى و سرنوشت و موضع گيرى هاى آنها اشاره داشت.

در آغاز اين جلد نيز، در كلام كوتاه و پر معناى ديگرى به آنها اشاره مى فرمايد و


1. سند خطبه: اين كلام اميرمؤمنان على(عليه السلام) در «محاسن بيهقى» و «مروج الذّهب مسعودى» و «كامل مبرّد» و «علل الشرايع صدوق» و «تهذيب شيخ طوسى» آمده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 40)


دستور روشنى درباره مبارزه مسلّحانه با آنان بعد از خودش بيان مى فرمايد و مى گويد: «بعد از من با خوارج نبرد نكنيد (و لبه تيز حملات خود را متوجّه حكومت ظالمانه و ويرانگر بنى اميّه كنيد!)» (لاَتُقَاتِلُوا الْخَوَارِجَ بَعْدِي)
با توجّه به اينكه بخش قابل ملاحظه اى از زندگى امام(عليه السلام) در مبارزه با آنان گذشت; مخصوصاً در نهروان ضربات بسيار قاطع و كوبنده اى بر پايه هاى آنان وارد ساخت، و دشمنان سرسخت امام(عليه السلام) را خوارج تشكيل مى دادند، و مى دانيم كه شهادت امام(عليه السلام) به دست همانها صورت گرفت; با اين همه دستور ترك مبارزه با آنان، سؤال برانگيز است از اينرو امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به ذكر دليل روشنى پرداخته و مى فرمايد: «زيرا كسى كه در جستجوى حق بوده و خطا كرده، همانند آن كس كه طالب باطل بوده و آن را به دست آورده است نمى باشد»! (فَلَيْسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأَخْطَأَهُ كَمَنْ طَلَبَ الْبَاطِلَ فَأَدْرَكَهُ)
همان گونه كه مرحوم «سيّد رضى» با جمله: «يَعْني مُعَاوِيَةَ و أَصْحَابَهُ» اشاره كرده است، منظور امام(عليه السلام) معاويه و ياران او است. به اين ترتيب به اصحابش توصيه مى كند به جاى اينكه در دو جبهه مبارزه كنند، مبارزه خود را منحصراً متوجّه غاصبان بنى اميّه و غارتگرانِ شام سازند.

بى شك ياران امام(عليه السلام) بعد از او مانند آن حضرت نبودند، و توان مبارزه در دو جبهه را نداشتند، و امام(عليه السلام) با اين دستورِ حساب شده، به آنها توصيه مى كند كه نيروى خود را پخش نكنند و در آنِ واحد با دو دشمن وارد مبارزه نشوند، به ويژه آنكه «خوارج» با حكومت شام، سخت مخالف بودند و ممكن بود در يك جبهه همراهِ مؤمنانِ راستين، با شاميان وارد جنگ شوند; از همه اينها گذشته «خوارج» در مركز حكومت «اميرمؤمنان(عليه السلام)» قرار داشتند و به آسانى مى توانستند مركز را ناامن كنند. مجموعه اين جهات سه گانه سبب شد كه امام(عليه السلام) اين دستور حساب شده را نسبت به دورانِ بعد از خودش، به يارانش بدهد.

از اينجا جواب سؤال معروفى كه بسيارى از «مفسّران نهج البلاغه» مطرح كرده اند و بعضاً پاسخ هاى دقيقى به آن نداده اند، روشن مى شود و آن اينكه: امام(عليه السلام)چرا خودش با «خوارج» به مبارزه برخاست ولى يارانش را از مبارزه با «خوارج» نهى مى كند؟ چرا خودش شمشير در ميان آنها مى نهد و اصحاب خود را از اين كار بر حذر مى دارد.؟
پاسخ اين سؤال آن است كه شرايط زمان امام(عليه السلام) با شرايط دورانِ بعد از او، بسيار متفاوت بود و فرمانده لايق و مدبّر كسى است كه شرايط مبارزه را روز به روز، بلكه ساعت به ساعت در نظر بگيرد و هرگز جمود بر يك روش نداشته باشد.

از همه اين امور گذشته، علّتى كه امام(عليه السلام) براى اين دستور ذكر مى كند بسيار دقيق و لطيف است; مى گويد: «در مقايسه خوراج با ظالمان شام، نبايد فراموش كنيد كه اينها افراد نادانى بودند كه به گمان خود به طلب حق برخاستند ولى بر اثر جهل و تعصّب، راه افراط را پيمودند و از حق تجاوز نمودند و در آن سوى حق قرار گرفتند ولى معاويه و يارانش آگاهانه به دنبال باطل رفتند و به آن رسيدند.»
بنابراين، اگر بنا باشد انسان تنها با يكى از اين دو دشمن مبارزه كند و توانايى بر پيكار هر دو نداشته باشد كدام را بايد انتخاب نمايد؟ بى شك بايد گروه دوم را براى مبارزه برگزيند و هر گاه از مبارزه با او فراغت حاصل شد، به مبارزه با گروه باطل اوّل برخيزد.

در حديثى كه «مبرّد» آنرا در «كامل» نقل كرده چنين مى خوانيم كه: بعد از شهادتِ «اميرمؤمنان على(عليه السلام)» افرادى از سران «خوارج»، با همكارى پيروان خود بر معاويه شوريدند و اين در حالى بود كه «معاويه» در كوفه بود، و «امام حسن(عليه السلام)» از كوفه خارج شده و عزم مدينه داشت; معاويه كسى را به خدمت «امام حسن(عليه السلام)» فرستاد كه مبارزه با «خوارج» را برعهده بگيرد; «امام حسن(عليه السلام)» در جواب فرمود:


«من از جنگ با تو خوددارى كردم براى حفظ خون هاى مسلمين، آيا از طرف تو با گروهى جنگ كنم كه تو به كشته شدن از آنها سزاوارترى!»(1) هدف امام از اين جواب، آن بود كه «خوارج» هر چند گمراهند، امّا ضلالت و گمراهى آنها كمتر از «معاويه» و همدستان اوست.

جالب اينكه على(عليه السلام) به دست خوارج شهيد شد و اين جنايت بزرگ در جهان اسلام بوسيله آنها رخ داد و اين كار در زمان خودِ آن حضرت نيز پيش بينى شده بود، با اين حال امام(عليه السلام) هرگونه انتقام جويى نسبت به آنها را رد مى كند و حتّى از مبارزه با آنان بعد از خودش نهى مى فرمايد و اين يكى از نشانه هاى بارزِ عدالتِ آن حضرت است كه در تاريخ زمامداران جهان، كمتر نظير آن ديده شده است.

بديهى است اين دستورِ امام(عليه السلام) ناظر به زمانى است كه «خوارج» دست به شرارت و ناامنى در شهرهاى مسلمين نزنند و اگر مرتكب اين كار مى شدند مى بايست به عنوان «محارب» و «مفسد في الأرض» با آنها جنگيد.


1- گمراهتر از خوارج!

بى شك «خوارج» - با اوصاف و احوالى كه در پايان جلد دوم درباره آنها ذكر شد و مطالب بيشترى كه غالب مورّخان اسلام پيرامون عقايد و اوصاف و زندگى آنها نوشته اند- گروهى بسيار گمراه و سنگدل و خطرناك و منحرف بودند، ولى امام(عليه السلام)در خطبه بالا «معاويه» و يارانش را از آنها گمراهتر مى شمرد كه اگر تنها توان مبارزه با يكى از اين دو گروه باشد، اولويّت را در مبارزه با «معاويه» و همدستانش مى داند.

1. «شرح نهج البلاغه علاّمه خويى» جلد 4، صفحه 383; «كامل مبرّد» جلد 2، صفحه1164.

«ابن ابى الحديد» در «شرح نهج البلاغه» خود در شرح و تبيين اين مسأله چنين مى گويد: «بسيارى از اصحاب ما نسبت به اعتقادات دينى «معاويه» خرده گرفته اند و تنها به تفسيق او قانع نيستند بلكه او را مسلمان نمى دانند و از او سخنان و جمله هايى نقل كرده اند كه گاه در لا به لاى كلامش ظاهر مى شد و دليل بر بى ايمانى او بود، از جمله اينكه «زبير بن بكّار» كه نه شيعه بود و نه معاويه را متّهم مى ساخت. (به گواهى اينكه با على(عليه السلام) ميانه خوبى نداشت و از آن حضرت دورى مى كرد.) مى گويد: «فرزند «مغيرة بن شعبه» مى گويد همراه پدرم نزد «معاويه» رفته بوديم و پدرم غالباً نزد او مى رفت و با او سخن مى گفت و هنگامى كه باز مى گشت عقل و هوش سرشار او را مى ستود ولى شبى از شب ها از نزد «معاويه» بازگشت، در حالى كه بسيار ناراحت بود حتّى شام نخورد و بسيار غمگين به نظر مى رسيد! مدّتى انتظار كشيدم امّا حالش همانگونه بود; گمان كردم ما كار خلافى انجام داديم. گفتم چرا امشب اين چنين ناراحتى؟ گفت: فرزندم «جِئْتُ مِنْ عِنْدِ أَكْفَرِ النَّاسِ وَ أَخْبَثِهِمْ; از نزد كافرترين و خبيث ترين مردم مى آيم!» گفتم مگر چه شده است؟ گفت: امشب با معاويه خلوت كرده بودم به او گفتم: «سنّى از تو گذشته است اگر عدالت پيشه كنى و نيكوكارى را گسترش دهى به جاست، تو بزرگ شده اى اگر نسبت به برادرانت از «بنى هاشم» نيكى كنى و صله رحم به جاى آورى بسيار شايسته است; زيرا آنها امروز براى تو خطرى محسوب نمى شوند و اين نيكوكارى ثواب دارد و نام تو به نيكى در تاريخ اسلام باقى مى ماند.»
«معاويه» (عصبانى شد و) گفت: چه نامى از من باقى بماند! «ابوبكر» مدّتى عهده دار خلافت بود و عدالت پيشه كرد و كارهاى مهمّى انجام داد، امّا همين كه از دنيا رفت نام او هم از خاطره ها محو شد، تنها مردم مى گويند: «ابوبكر چنين و ابوبكر چنان!» سپس عمر به خلافت رسيد و ده سال در پيشرفت اسلام در جهان


تلاش و كوشش كرد، او هم كه از دنيا رفت نام او هم برچيده شد، جز اينكه مى گويند: «عمر چنين و عمر چنان!» ولى در مورد «ابن ابى كبشه(1)» (پيامبر اسلام) همه روز پنج بار مردم فرياد مى كشند: «أَشْهَدُ أنّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ» (و پيوسته نام او را با عظمتِ هر چه بيشتر، زنده نگه مى دارند) با اين حال چه عملى از من باقى مى ماند و چه نام و خاطره اى در تاريخ از ما وجود خواهد داشت، اى بى پدر!، سپس افزود: «لاَ وَاللَّهِ إِلاَّ دَفْناً دَفْناً; نه به خدا سوگند! هيچ راهى جز اين نيست كه اين نام (نام پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)) دفن شود و از خاطره ها محو گردد»!(2)
(اين سخن بود كه «مغيرة بن شعبه» را كه خود مرد منحرفى بود چنان ناراحت ساخت كه نه تنها «معاويه» را تكفير نمود، بلكه او را از كافرترين مردم شمرد!).

«ابن ابى الحديد» پس از نقل اين سخن به تجزيه و تحليل درباره كارهاى «معاويه» مى پردازد و زندگى اَشرافى و طاغوتى او را ترسيم مى كند و خلافكارى هاى او را يكى بعد از ديگرى، بر مى شمرد به گونه اى كه براى هر ناظرِ بى طرف، ترديدى در فسادِ «معاويه» از نظر اعتقاد و عمل، باقى نمى ماند و شاهد روشنى براى گفتار امام در بالاست كه مبارزه با او را در اولويّت قرار مى دهد.

از جمله اين كه مى گويد: «اَعمال مخالف و آشكاراى «معاويه» از قبيل: پوشيدن حرير، استعمالِ ظروفِ طلا و نقره، جمع آورى غنايم براى خود، اجرا نكردن حدود و مقررّات اسلام درباره اطرافيان و كسانى كه مورد علاقه اش بودند، ملحق كردن «زياد» را به خود و او را برادر خود خواندن، با اينكه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) فرموده بود: «أَلْوَلَدُ لِلْفِرَاشِ وَ لِلْعَاهِرِ الْحَجَرُ; فرزند به همسر ملحق مى شود و سهم زناكار سنگسار شدن



1. «علاّمه مجلسى» در «بحارالانوار» در شرح اين مطلب كه چرا «معاويه» از پيغمبر به «ابن ابى كبشه» ياد كرد مى گويد: «مشركان عرب پيامبر را به اين نام مى ناميدند و او را تشبيه به «ابن ابى كبشه» كه مردى از طائفه «خزاعه» بود و با طائفه «قريش» در مسأله بت پرستى مخالف بود مى نمودند.» (بحارالانوار، جلد 18، صفحه213.

)

2. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 5، صفحه129.

است» كشتن «حُجْر بن عدى» و ياران پاك او، توهين به ابوذر و او را سوار بر شتر برهنه كردن و فرستادنش به مدينه، ناسزا گفتن به «اميرمؤمنان على»(عليه السلام) و «امام حسن»(عليه السلام) و «ابن عباس» بر روى منابر، وليعهد قرار دادن «يزيد» شراب خوار و قمارباز و... همه و همه دليل بر كفر و الحاد او است!

«ابو درداء» مى گويد: «به معاويه گفتم از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) شنيدم هر كس از ظرف طلا و نقره بياشامد آتش جهنم درونش را فرا خواهد گرفت»; «معاويه» گفت: «أمَّا أَنَا فَلاَ أرَى بِذلِكَ بَأْساً; امّا من براى آن ايرادى نمى بينم»
«ابو درداء» پاسخ داد: عجبا! من از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل مى كنم او رأى شخص خود را اظهار مى كند! من ديگر در سرزمينى كه تو هستى نخواهم ماند(1).»

2- حق طلبان گمراه و باطل گرايان آگاه!

در سخن بالا ديديم كه امام(عليه السلام) در مقايسه «خوارج» با لشكر شام و پيروان «معاويه» خوارج را بر آنها ترجيح مى دهد و چنين استدلال مى فرمايد كه: «خوارج به پندار خود، دنبال حق بودند ولى خطا كردند (وبر اثر جهل و لجاجت و تعصّب) از حق تجاوز كردند و در طرف افراط قرار گرفتند، ولى معاويه و پيروانش آگاهانه به دنبال باطل رفتند و به آن رسيدند»
اين مقايسه مخصوص به عصر و زمان آن حضرت نيست; بلكه در هر زمانى اين دو گروه يافت مى شوند. هم اكنون گروههايى از دشمنان اسلام را مى شناسيم كه آگاهانه به سوى باطل مى روند و كمر به محو اسلام و مسلمين بسته اند; در حالى كه گروههايى هستند خواهانِ حقّ اند امّا به علل گوناگون به آن نمى رسند; آنها نيز در مقابل مسلمين قرار مى گيرند.

1. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 5، صفحه130.

مسلمين نبايد هر دو گروه را يكسان بشمرند بلكه در مبارزاتِ خود، اولويّت را براى گروه اوّل قائل شوند; زيرا در برابر گروه اوّل - كه آگاهانه راه فساد و باطل را انتخاب كرده اند - راهى جز مبارزه مسلّحانه نيست; در حالى كه گروه دوم، بيش از هر چيز نياز به ارشاد و آموزش و كارهاى فرهنگى دارند. به همين دليل، در ميدان «نهروان» پس از بياناتِ گيراىِ اميرمؤمنان على(عليه السلام) اكثريت قاطعِ خوارجِ نهروان، توبه كردند و به سوى حضرت بازگشتند و از «دوازده هزار نفر» جمعيّت، «هشت هزار نفر» در كنار پرچمى كه امام(عليه السلام) براى توبه كاران برافراشته بود گرد آمدند.





نهج البلاغه

خطبه 62

خطبه 62(1)



و من كلام له عليه السّلام

لمّا خُوّف مِن الْغِيْلَة(2)
اين سخن را هنگامى ايراد فرمود كه امام را تهديد به قتل و ترور كردند

وَ إِنَّ عَلَىَّ مِنَ اللّهِ جُنَّةً حَصِينَةً، فَإِذَا جَاءَ يَوْمِي انْفَرَجَتْ عَنِّي وَ أَسْلَمَتْنِي; فَحِينَئِذ لاَيَطِيشُ السَّهْمُ، وَ لاَيَبْرَأُ الْكَلْمُ.

ترجمه

من از سوى خدا سپر محكمى دارم كه مرا از حوادثِ (خطرناك) حفظ مى كند و



1. سند خطبه: بخش اوّل اين سخن را «ابن كثير» در «البداية و النهاية» از كتاب «ابى داود» نقل كرده و «ابى داود» كسى است كه حدود صد و سى سال قبل از «سيّد رضى» دار فانى را وداع گفت و بعد از «سيد رضى»، «زمخشرى» در «ربيع الأبرار» با تفاوتى نقل كرده و اين تفاوت نشان مى دهد كه آن را از غير «نهج البلاغه» گرفته است. و همچنين «آمُدى» در «غرر الحكم» در حرف «الف» آورده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 42).
در كتاب «صفّينِ» «نصر بن مزاحم» كه در قرن دوم هجرى مى زيسته نيز، اين خطبه آمده است (نهج البلاغه، چاپ جامعه مدرّسين).

2. «غِيْلَه» به معناى كشتنِ غافلگيرانه است و «اغتيال» به معناى كشتنِ توأم با نيرنگ نيز آمده و گاه آسيب زدن هاى بدنىِ كمتر از قتل، به صورت غافلگيرانه، از مصاديق آن شمرده شده است.


هنگامى كه اجلم فرا رسد، اين سپر الهى از من دور مى شود و مرا تسليم حوادث مى كند; در آن هنگام نه تير خطا مى كند و نه زخم بهبودى مى يابد.

شرح و تفسير چرا از مرگ بترسم؟!

در شأنِ ورودِ اين سخن، چنين نوشته اند كه: «يارانش كراراً حضرت را از سوء نيّت «ابن ملجم» خبر داده اند و قراين و نشانه هايى نيز بر نيّت سوء او، آشكار گشت; حتّى به گفته بعضى، روزى امام(عليه السلام) مشغول خطبه خواندن بود و «ابن ملجم» در برابر منبر نشسته بود كه اين سخن را آهسته بر زبان جارى كرد: «وَ اللّهِ لاَُرِيحَنَّهُمْ مِنْكَ; به خدا سوگند! مردم را از دست تو آسوده مى كنم» آنهايى كه اين سخن را از او شنيدند بعد از پايان خطبه او را دستگير كرده نزد امام آوردند، امام فرمود: «او را رها كنيد!» و سپس گفتار مورد بحث را بيان فرمود(1).»
آرى امام(عليه السلام) چنين فرمود: «من از سوى خدا سپر محكمى دارم كه مرا از حوادث حفظ مى كند، و هنگامى كه اجلم فرا رسد اين سپر الهى از من دور مى شود، و مرا تسليم حوادث مى كند، در آن هنگام نه تير خطا مى رود و نه زخم بهبودى مى يابد (ولى امروز وحشتى ندارم)» (وَ إِنَّ عَلَىَّ مِنَ اللّهِ جُنَّةً حَصِينَةً، فَإِذَا جَاءَ يَوْمِي انْفَرَجَتْ عَنّي وَ أَسْلَمَتْنِي; فَحِينَئِذ لاَيَطِيشُ(2) السَّهْمُ(3) وَ لاَيَبْرَأُ(4) الْكَلْمُ(5))





1. «مصادر نهج البلاغه» جلد 2، صفحه 42-43; مرحوم «ابن ميثم» در «شرح نهج البلاغه» خود نيز اين مطلب را آورده است (جلد 2، صفحه 157).

2. «يَطيش» از مادّه «طَيْش» (بر وزن عيش) به معناى كم عقلى است و هنگامى كه تير خطا كند، اين واژه درباره آن به كار مى رود; گويى تير غير عاقلانه عمل كرده است. برخى نيز آن را به معناى وسيعترى يعنى: هر گونه سبكى تفسير كرده اند، خواه در تير باشد يا در عقل يا غير آن. (كتاب العين و مقاييس اللغة و لسان العرب)

3. «سَهْم» در اصل به معناى چوبه تير است و از آنجا كه گاهى براى تعيين كردن بهره افراد به وسيله قرعه كشى از چوبه هاى تير استفاده مى كردند، واژه «سهم» به بهره افراد اطلاق شده است و «مساهمه» به معناى قرعه كشى آمده، زيرا به هنگام قرعه كشى نامها را بر چوبه هاى تير مى نوشتند و با هم مخلوط مى كردند، سپس يك چوبه تير از آن بيرون مى آوردند و به نام هر كس اصابت مى كرد مشمول قرعه مى شد.

1. «يَبْرَأُ» از مادّه «بُرْء» (بر وزن قُرْب) به معناى بهبود يافتن از بيمارى است و «بَرْء» (بر وزن نرم) به معناى آفرينش است و از اين جهت به خداوند «باري» مى گويند.

2. «كَلْم» (بر وزن نظم) در اصل به معناى زخم و جراحت است و از آنجا كه سخن در دلها اثر مى گذارد به آن «كلام» مى گويند.



اين تعبير، اشاره به يك واقعيت است و آن اينكه تا اجلِ نهايى انسان فرا نرسد از دنيا نمى رود; بنابراين تعيين اجل از سوى خداوند، به اين مفهوم است كه اراده او بر اين قرار گرفته كه فلان كس، تا فلان زمان باقى بماند و بى شك هيچ چيز در برابر اراده حقّ مقاومت نخواهد كرد. لذا مسأله اجل الهى را مى توان يك سپر محكم در برابر حوادث دانست. شبيه همين معنا كراراً در «نهج البلاغه» در كلمات قصار آمده است; در يك جا مى فرمايد: «إنَّ الأَجَلَ جُنَّةٌ حَصِينَةٌ; سرآمدِ زندگى (كه از سوى خدا تعيين شده) سپر محكمى است!(1)».

و در جاى ديگر مى فرمايد: «كَفَى بِالاَْجَلِ حَارِساً; سرآمدِ قطعىِ زندگى، براى پاسدارى انسان كافى است (يعنى تا عمر به پايان نرسد هيچ حادثه اى او را از پاى در نمى آورد)(2)»
بلكه اين معنا را از آيه يازده سوره «رعد» نيز مى توان استفاده كرد، آنجا كه مى فرمايد: «لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّهِ; براى انسان مأمورانى هستند پى در پى، كه از پيش رو و از پشت سر، او را از حوادث مختلف حفظ مى كنند».

در تفسير اين آيه، حديثى از امام باقر(عليه السلام) به اين مضمون نقل شده است: «يَقُولُ: بِأَمْرِ اللّهِ مِنْ أَنْ يَقَعَ فِي رَكِيٍّ أَوْ يَقَعَ عَلَيْهِ حَائِطٌ أَوْ يُصِيبَهُ شَىْءٌ حَتَّى إِذَا جَاءَ الْقَدَرُ خَلُّوا



1. كلمات قصار، كلمه 202.

2. كلمات قصار، كلمه 306.

بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُ يَدْفَعُونَهُ إِلَى الْمَقَادِيرِ وَ هُمَا مَلَكَانِ يَحْفَظَانِهِ بِاللَّيْلِ وَ مَلَكَانِ بِالنَّهَارِ يَتَعَاقَبَانِهِ; مى فرمايد: به فرمان خدا، انسان (حفظ مى شود) از اينكه در جايى سقوط كند، يا ديوارى بر او بيفتد، يا حادثه ديگرى براى او پيش آيد، تا زمانى كه اجل حتمى فرا رسد; در اين هنگام آن فرشتگان كنار مى روند و او را تسليم حوادث مى كنند; آنها دو فرشته اند كه مأمور حفظ انسان در شب مى باشند و دو فرشته ديگر كه در روز او را حفظ مى كنند و بطور متناوب جايگزين يكديگر مى شوند»(1).

در اينجا سؤالى پيش مى آيد كه اگر مطلب چنين است، پس لازم نيست ما خود را در برابر خطرات حفظ كنيم و پيشگيرى لازم را در برابر سيل و زلزله و بيمارى و حوادث رانندگى بنماييم; بلكه مجاز هستيم بى پروا پيش برويم و از هيچ چيز نترسيم؟!

در پاسخ به اين سؤال بايد توجّه كرد كه اجل و سرآمدِ عمر انسان، بر دوگونه است: «اجل حتمى» و «اجل غير حتمى». «اجل حتمى» سرآمدى است كه به هيچ وجه راه بازگشت براى آن نيست مثل اينكه قلب انسان حداكثر قدرت ضربانش -در حاليكه كاملاً هم سالم باشد- فلان مقدار است; هنگامى كه آن عدد كامل شد قلب خواه ناخواه از كار مى ايستد، درست مانند ساعتى كه باطرى آن تمام شده باشد.

امّا «اجل غير حتمى» سرآمدى است كه قابل اجتناب است آن نيز بر دوگونه است; بخشى از آن در اختيار انسان است كه مى تواند با رعايت موازين عقلايى از آن پرهيز كند، مانند: پوشيدن «زره» در تن و گذاشتن «خُود» بر سر و گرفتن «سپر» به دست در ميدان جنگ; كه بى شك جلوى بسيارى از مرگ و ميرها را مى گيرد.

1. تفسير برهان، جلد2، صفحه283.

پرهيز از اين گونه امور، به عهده خود انسان گذارده شده است و اوست كه در برابر اين حوادث، مسئول و تعيين كننده است.

بخش ديگرى از سرآمدها، غير قطعى است، كه معمولاً از اختيار انسان بيرون است; مانند: بخشى از حوادث رانندگى و يا مسأله پيش بينى نشده اى در مورد سقوط در چاه، يا ريزش كوه و مانند آن. اينجاست كه فرشتگان و مأموران الهى، تا اجل حتمى او فرا نرسيده باشد او را در برابر اين حوادث حفظ مى كنند و هنگامى كه اجل حتمى او فرا رسيد او را به دست حادثه مى سپارند و رهايش مى كنند.

البتّه اين بخش را نيز مى توان به دو گروه تقسيم كرد: مشروط و غير مشروط; مشروط آن مواردى است كه، پاسدارى فرشتگانِ حافظِ انسانها، مشروط به انجام كارى از قبيل دادن صدقه، دعا كردن، صله رحم و انجام كارهاى نيك مى باشد; و قسم ديگر آن است كه، حتّى بدون اين شرط، مأمور محافظت او در اين قسمت هستند.

خلاصه اينكه اجل حتمى تخلّف ناپذير است; و اجل مشروط يا معلَّق قابل تغيير مى باشد، گاه به وسيله تدبير و احتياط خود انسانها و گاه به وسيله انجام اعمال نيكى همچون صله رحم و صدقه در راه خدا و گاه به وسيله فرشتگانى كه مأمور حفظ انسان در برابر خطرات غير حتمى هستند.

از اينجا روشن مى شود كه آياتى مانند: «فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَيَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لاَيَسْتَقْدِمُونَ; هنگامى كه اجل آنها فرا رسد نه ساعتى از آن عقب مى افتند و نه ساعتى بر آن پيشى مى گيرند»(1)




1. سوره اعراف، آيه 34.

و آيه شريفه: «وَ لَنْ يُؤَخِّرَ اللّهُ نَفْساً إِذَا جَاءَ أَجَلُها; خداوند هرگز مرگ كسى را كه اجلش فرا رسيده به تأخير نمى اندازد»(1) با آياتى مانند: «لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ...» كه قبلاً به آن اشاره كرديم منافات ندارد و همچنين با روايات فراوانى كه مى گويد: صدقه و صله رحم، اجل انسان را به تأخير مى اندازد، مخالف نيست و در واقع جمع بين همه آيات و روايات با توجّه به اقسام سه گانه يا چهارگانه اجل، كه در بالا اشاره شد، روشن مى شود.(2)





1. سوره منافقون، آيه 11.

2. شرح بيشتر درباره اقسام اجل در «تفسير نمونه» جلد 18، صفحه 207 به بعد در ذيل آيه 11 سوره فاطر، آمده است.



نهج البلاغه

خطبه 63

خطبه 63(1)



و من خطبة له عليه السّلام

يَحْذَرُ مِن فِتْنَة الدُّنيا
در اين خطبه امام(عليه السلام) مردم را از فتنه و فريب دنيا بر حذر مى دارد (و از ناپايدارى آن خبر مى دهد)

خطبه در يك نگاه

اين خطبه همان گونه كه از عنوان آن برمى آيد، هشدارى است به همگان در مورد فتنه دنيا; امام(عليه السلام) در اين خطبه به دو مطلب مهم اشاره مى كند: نخست اينكه دنيا مى تواند مايه نجات و يا مايه بدبختى انسانها گردد و اين در حقيقت، بستگى به تفاوت ديدگاههايى دارد كه درباره دنيا مطرح است.

1. سند خطبه: نويسنده «مصادر نهج البلاغه» در بيان اسناد اين خطبه مى نويسد: ترديدى نيست كه آنچه در اين خطبه آمده بخشى از خطبه طولانى ترى است كه مرحوم «سيد رضى» در اينجا قسمت بالا را انتخاب كرده است. سپس مى افزايد: من آنچه را «آمُدى» در «غرر الحكم» در «حرف الف» آورده است در اينجا مى آورم و تفاوت اين دو در بعضى از تعبيرات و اضافاتى كه نقل آمُدى دارد، نشان مى دهد كه او اين خطبه را از منبعى غير از نهج البلاغه گرفته است. (توجه داشته باشيد كه «آمُدى» نويسنده «غرر الحكم» از علماى قرن ششم هجرى است، در حالى كه مرحوم «سيّد رضى» در قرن چهارم مى زيسته است) (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه44.

)



اگر دنيا هدف باشد و مال و ثروت و مقام و زرق و برقش، محبوب و مطلوب نهايى گردد، بى شك اين دنيا مذموم است و مايه حسرت و اندوه; و اگر به عنوان وسيله به آن نگاه شود و مزرعه اى براى جهان آخرت گردد و ابزارى جهت نيل به ارزش هاى والاى انسانى شود، ممدوح است و مايه افتخار و مباهات!

مطلب ديگرى كه امام(عليه السلام) در اين خطبه به آن اشاره فرموده است، زوال و ناپايدارى دنيا است، همانند سايه درختى كه انسان چند لحظه اى براى استراحت انتخاب مى كند ولى چيزى نمى گذرد كه سايه جا به جا مى شود و محل خود را به آفتاب سوزان مى دهد.

أَلاَ إِنَّ الدُّنْيَا دَارٌ; لاَيُسْلَمُ مِنْهَا إِلاَّ فِيهَا، وَ لاَيُنْجَى بِشَىْء كَانَ لَهَا: ابْتُلِىَ النَّاسُ بِهَا فِتْنَةً، فَمَا أَخَذُوهُ مِنْهَا لَهَا أُخْرِجُوا مِنْهُ وَ حُوسِبُوا عَلَيْهِ، وَ مَا أَخَذُوهُ مِنْهَا لِغَيْرِهَا قَدِمُوا عَلَيْهِ وَ أَقَامُوا فِيهِ; فَإِنَّهَا عِنْدَ ذَوِي الْعُقُولِ كَفَيْءِ الظِّلِّ، بَيْنَا تَرَاهُ سَابِغاً حَتَّى قَلَصَ، وَ زَائِداً حَتَّى نَقَصَ.

ترجمه

بدانيد! دنيا سرايى است كه جز در خودش (و از طريق بهره گيرى صحيح) از آن سالم نتوان ماند و با امورى كه مخصوصِ دنياست، از آن نجات نتوان يافت: انسانها به وسيله آن آزمايش مى شوند، آنچه از دنيا را به خاطر دنيا بدست آورند از آن جدا مى شوند و حسابِ آن را، بايد پس بدهند و آنچه را از دنيا براى غير اين جهان بدست آورند به آن خواهند رسيد و در آن خواهند ماند; چرا كه دنيا در نظر خِردمندان همچون سايه بعد از زوال است، در حالى كه آن را گسترده مى بينى ناگهان جمع مى شود و در حالى كه فزونى مى يابد (با فرا رسيدن شب) نقصان مى پذيرد.

شرح و تفسير دنيا سايه ناپايدار!

از آنجا كه زرق و برق دنيا، سبب دلبستگى بيش از حدّ مى شود و اين دلبستگى ها غالباً سرچشمه گناهان بزرگ و انحراف از صراط مستقيم و سقوط در پرتگاه شقاوت است، رهبران بزرگ الهى هميشه پيروان خود را در اين زمينه هشدار مى دادند و بخش مهمّى از «نهج البلاغه» و خطبه ها و نامه ها و كلمات قصار آن را، همين هشدارها تشكيل مى دهد.

خطبه بالا يكى از اين هشدارهاى نافذ و مؤثّر است كه در آن، امام(عليه السلام) به شش نكته اشاره مى فرمايد كه هر كدام مطلب مهمّى را در بر دارد.

نخست اينكه مى فرمايد: «بدانيد دنيا سرايى است كه جز در خودش (و از طريق بهره گيرى صحيح از آن) سالم نتوان ماند» (أَلاَ وَ إِنَّ الدُّنْيَا دَارٌ لاَيُسْلَمُ مِنْهَا إِلاَّ فِيهَا)
دليل آن روشن است; زيرا مهمترين اسباب سلامت، كسب فضايل اخلاقى و ارزشهاى معنوى و اطاعت و عبادت پروردگار است و هيچ يك از اين امور را نمى توان در جهان ديگر به دست آورد; تنها در اين دنيا است كه انسان فرصت پرداختن به اين امور را دارد; بنابراين همان گونه كه امام(عليه السلام) در جمله كوتاه بالا فرموده: «بايد سلامت را در خود دنيا جستجو كرد.»
در دومين نكته مى فرمايد: «و با امورى كه مخصوص دنيا است از آن نجات نتوان يافت» (وَ لاَيُنْجَى بِشَىْء كَانَ لَهَا)
اشاره به اينكه: اگر انگيزه انسان و هدف نهايى او در حركات و سكنات و اَعمالش دنيا باشد و حتّى اعمال و عبادات خود را نيز به قصد دنيا انجام دهد و جنبه رياكارى داشته باشد، به يقين سبب نجات نخواهد بود، بلكه از اسباب قطعى هلاكتِ او است.

در سومين نكته مى فرمايد: «و انسانها به وسيله دنيا آزمايش مى شوند» (اُبْتُلِيَ النَّاسُ بِهَا فِتْنَةً)



چرا كه دنيا مملوّ از نعمت ها و مشكلات و مصايب است; نعمت ها به گونه اى وسيله آزمايش است و مصايب به گونه ديگر; آيا انسانها به هنگام شمول نعمت طغيان مى كنند، يا به ياد خدا هستند و شكر نعمت را با زبان و عمل انجام مى دهند؟ آيا در چنگال مصايب مأيوس مى شوند و زبان به گلايه و ناسپاسى مى گشايند، يا صبر و شكيبايى و شكر، پيشه مى كنند؟. ولى مهم اينجاست كه انسان در تمام عمر خود، هر شب و روز با نوعى از اين آزمون ها روبه روست و اين يك قانون جاودان از آغازِ خلقتِ آدم، تا پايان جهان خواهد بود. قرآن مجيد مى فرمايد: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لاَيُفْتَنُونَ * وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ; آيا مردم گمان كردند همين كه بگويند ايمان آورديم به حال خود رها مى شوند و آزمايش نخواهند شد. ما كسانى را كه پيش از آنان بودند آزموديم; بايد علم خداوند درباره آنان كه راست مى گويند و آنان كه دروغ مى گويند تحقّق يابد (و اين دو گروه از هم جدا شوند)»(1).

در چهارمين نكته مى افزايد: «آنچه از دنيا را به خاطر دنيا به دست آورند، از آن جدا مى شوند و حساب آن را بايد پس بدهند» (فَمَا أَخَذُوهُ مِنْهَا لَهَا أُخْرِجُوا مِنْهُ وَ حُوسِبُوا عَلَيْهِ)
در پنجمين نكته، در تكميل اين سخن مى فرمايد: «و آنچه را كه از دنيا براى غير اين جهان به دست آورند، به آن خواهند رسيد و در آن خواهند ماند» (وَ مَا أَخَذُوهُ مِنْهَا لِغَيْرِهَا قَدِمُوا عَلَيْهِ، وَ أَقَامُوا فِيهِ)
اين اشاره به همان دو ديدگاه معروفى است كه در «نهج البلاغه» كراراً روى آن تكيه شده است: ديدگاه ابزارىِ جهان و ديدگاه هدفىِ آن; اگر امكانات اين جهان، مال ها و ثروت ها و مقام ها و نعمت ها، وسيله اى براى وصول به سعادت جاويدان و


1. سوره عنكبوت، آيه 2 -3.

زندگى شايسته سراى آخرت باشد چيزى از آن بهتر نيست و اگر همانند بُتى گردد كه انسان در برابر آن سجده كند، چيزى از آن بدتر نيست. ديدگاه نخست، انسان ها را به پاكى و تقوا و آزادگى و عزّت فرا مى خواند و ديدگاه دوم، به حرص و آز و ظلم و بيدادگرى و ذلّت.

ديدگاه اوّل، نعمت هاى فانى دنيا را مبدّل به نعمت هاى باقى آخرت مى كند، و ديدگاه دوم سبب زوال نعمت ها و باقى ماندن مسئوليّت هاى آنهاست.

از اينجا روشن مى شود كه چرا در بسيارى از آيات و روايات دنيا مدح شده، و در بخش مهمّ ديگرى، نكوهش دنيا گرديده است; ممكن است ناآگاهان در ابتداى نظر آنها را متضادّ ببينند، در حالى كه هر يك در جاى خود صحيح و در واقع مكمّل يكديگرند; يكى اشاره به دنياى ابزارى دارد و ديگرى به دنياى هدفى.

شرح بيشتر درباره اين سخن را ذيل خطبه هاى مناسب ترى بيان خواهيم كرد.

در ششمين نكته پرده از روى حقيقتِ دنيا، بر مى دارد و آن را به سايه اى تشبيه مى كند كه هنوز انسان در آن نيارميده، از كنار او مى گذرد، مى فرمايد: «دنيا در نظر خِردمندان همچون سايه بعد از زوال است در حالى كه آن را گسترده مى بينى ناگهان جمع مى شود و در حالى كه فزونى مى يابد، (با فرا رسيدن شب) نقصان مى پذيرد.» (فَإِنَّهَا عِنْدَ ذَوِي الْعُقُولِ كَفَيْءِ الظِّلِّ، بَيْنَا تَرَاهُ سَابِغاً(1) حَتَّى قَلَصَ(2)، وَ زَائِداً حَتَّى نَقَصَ)
«ظلّ» گاه به معناى هرگونه سايه اى آمده است خواه سايه هاى اشيا قبل از زوال ظهر يا بعد از زوال، و گاه به خصوص سايه اى گفته مى شود كه قبل از ظهر است و


1.«سابغ» از مادّه «سُبُوغ» به معناى ادامه و كشش چيزى است و «نعمت سابغه» به نعمت هاى ممتدّ و طولانى گفته مى شود و «إسباغ الوضوء» به معناى ادامه وضوء با آب فراوان است، بى آنكه مستلزم اسراف شود.

2. «قَلَصَ» از مادّه «قُلُوص» (بر وزن خلوص) به معناى جمع شدن و مرتفع گشتن است و در خطبه بالا به معناى برچيده شدنِ سايه هاى بعد از ظهر، با فرا رسيدن شب است.


آفتاب تدريجاً آن را از ميان مى برد و لى «في» به معناى سايه بعد از زوال است (چون در مفهوم اين واژه، رجوع و بازگشت نهفته شده است) و هر قدر خورشيد به افق مغرب نزديكتر مى شود اين سايه ها گسترده تر مى گردد و با غروب خورشيد همگى محو و نابود مى شود و ظلمت همه جا را فرا مى گيرد.

گويى اميرمؤمنان على(عليه السلام) از اين تعبير اشاره به اين نكته لطيف دارد كه دنياپرستان روز به روز اموال و امكانات بيشترى را جمع و جور مى كنند و هر قدر به پايان عمرشان نزديكتر مى شوند اين امكانات فزونى مى گيرد، ولى با غروب آفتاب عمر، همه چيز محو و نابود مى گردد و ظلمت مرگ به تمام امكانات آنها خاتمه مى دهد!

با ذكر نكته ديگر، تفسير اين خطبه را پايان مى دهيم و آن اينكه: امام(عليه السلام) مكرّر در مكرّر در خطبه هاى «نهج البلاغه» نسبت به پيامدهاى سوء دلبستگى به دنيا هشدار مى دهد و مردم را از فريب دنيا برحذر مى دارد و ناپايدارى آن را با مثالهاى گوناگون برملا مى سازد; اين به خاطر آن است كه اوّلاً: هميشه عشق به دنيا و زرق و برق آن، سرچشمه گناهان بوده و هست، و يك پيشواى آگاه بايد پيروان خود را در مقاطع مختلف از اين خطر برحذر دارد!

ديگر اينكه: در عصر امام(عليه السلام) به خاطر فتوحات اسلامى، اموال و غنايمِ فراوانى، سرازيرِ شهرهايى همچون مكّه و مدينه و كوفه شده بود و گروهى براى تصاحب آنها با هم مسابقه مى دادند و همين امر سرچشمه اختلافات و درگيرى ها و انحراف از اصل «ساده زيستى اسلامى» بود و سبب مى شد كه مردم به تجمّل پرستى روى آورند و به ناز و نعمت عادت كنند و در برابر دشمن از جهاد باز بمانند; به همين دليل امام(عليه السلام) از هر فرصتى براى بيدار ساختن مردم بهره مى گرفت; علاوه بر آنكه زندگانى خودِ او نيز سرمشق روشنى بر اين امر بود.

/ 37