شوق وصال نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

شوق وصال - نسخه متنی

اباذر توفیق?زاده، سیدمحمد عبدالهی، الهام صفایی، اکبر مرتضوی

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

شوق وصال

ابر صبر




  • مى‏آيى اى فرداى يلداى پريشانى
    با كاروانى از گل و لبخند مى‏آيى
    اى صبح يلدايى‏ترين شب‏هاى تاريخى
    اينجا غروب عمر انسان بودن است آقا
    كى مى‏رسى اى دادخواه داد مظلومان؟
    اى انتهاى ظلمت‏شب‏هاى بى‏ايمان
    سرد و خموشم من، براى تو دلم تنگ است
    درد نهان، سر مگو، راز مپرس من
    شد سينه آئينه آدينه‏ام مجروح
    باز آى! اى احساس باران بر كوير كال
    اى يوسف گمگشته دل‏هاى كنعانى



  • از انتهاى جاده‏هاى خيس و بارانى
    در واپسين انتظارى تلخ و طولانى
    آرامش ديروز يك فرداى طوفانى
    بازار وحشتزاترين بحران انسانى
    تا آدميت را دوباره زنده گردانى
    شرقى‏ترين خورشيد عالمتاب ربانى
    تا كى به زير ابرهاى صبر مى‏مانى؟
    بهتر ز من مى‏دانم اى آقا كه مى‏دانى
    اى التيام ندبه‏هاى صبح عرفانى
    اى يوسف گمگشته دل‏هاى كنعانى
    اى يوسف گمگشته دل‏هاى كنعانى



توفيق‏زاده - فسا

پايان غروب تنهايى




  • اى تو پايان غروب سرد تنهايى ما
    آفتاب حسن رويت صبح هر آدينه‏اى
    بى تو سرسبزى بستان رنگ پاييزى گرفت
    مى‏شود آيا ببينم آن سوار سبزپوش
    گفته بودى كز گلى فصل بهار آيا رسد؟
    واى بر من در كنار خويشتن جا مانده‏ام
    اى كه يادت نخل جان را استقامت مى‏دهد
    ديو شب را بين بسى گردن فرازى مى‏كند
    دل اسير فتنه دجال يك چشم عنود
    انتظار لحظه وصلش اگر دارى امين
    بگذر از دل باش رهپوى طريق نينوا



  • بر كوير خشك جان‏ها زمزم دشت صفا
    نور باران مى‏نمايد اين دل ويرانه را
    بى تو پژمردند گل‏هاى گلستان خدا
    مى‏شود گر لحظه‏اى از خويشتن گردى جدا
    با گل نرگس بهار آيد به جمله فصل‏ها
    كاش مى‏شد يك دمى از اين قفس گردم رها
    بين كه نخل كشور دل رو نهاده در فنا
    سخره «هل من مزيد» ش نسل پاك مرتضى
    تيغ «جاءالحق‏» برآور، فتنه را رسوا نما
    بگذر از دل باش رهپوى طريق نينوا
    بگذر از دل باش رهپوى طريق نينوا



سيدمحمد عبدالهى - مشهد مقدس

دلبر شيرين




  • در سحر پيك وفادار به بالين آمد
    خيز و از جا بنگر پرتو آن ذات احد
    شده از بهر وجودش همه عالم خرسند
    مهدى آن مظهر پاكى و صفا گشت پديد
    شادى و خرمى اهل جهان پيدا شد
    مهديا بر دل بيچاره ما رحمى كن
    شده‏ام محو رخ حضرت مهدى امروز
    تا كه «الهامى‏» از آن بر دل خونين آمد



  • داد اين مژده كه آن دلبر شيرين آمد
    مرهمى را كه براى دل غمگين آمد
    دل ما مست گل و بوى رياحين آمد
    تا كه فريادرس عاشق مسكين آمد
    نور او رشك رخ زهره و پروين آمد
    در شب ظلمت ما ديده خدا بين آمد
    تا كه «الهامى‏» از آن بر دل خونين آمد
    تا كه «الهامى‏» از آن بر دل خونين آمد



الهام صفايى - تهران

رباعى‏هاى انتظار




  • ديدار نگار آشنا مى‏خواهيم
    بر درد دل خسته ما، وصل، دواست
    داده‏ام از كف خود، طاقت و تاب
    زندگى نيست، مرا زندان است
    گر، مى‏كشم از هجر گل فاطمه، آه
    اين‏ها، همه از لطف و ز احسان خداست
    اى آنكه شده روز تو از هجر، سياه
    مهدى پسر فاطمه، از راه رسد
    لاحول ولا قوة الا بالله



  • وصل گل نرگس، از خدا مى‏خواهيم
    هجران‏زدگانيم، دوا مى‏خواهيم
    ز فراق گل فرزند تراب
    اين جهان، چون به عذابم، به عذاب
    گر، روز من از فراق، گرديده سياه
    لاحول ولا قوة الا بالله
    و اى آنكه كشى آه، به هر شام و پگاه
    لاحول ولا قوة الا بالله
    لاحول ولا قوة الا بالله



اكبر مرتضوى

/ 1