عرفان اسلامی جلد 10

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

عرفان اسلامی - جلد 10

حسین انصاریان

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

زيرا حقيقت پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به نور هدايت خويش نفوس مؤمنان را كامل و عقل‏هاى انسان‏ها را روشن و تابناك و آنان را از قوه به فعليّت خارج نموده و برايشان دانش‏نورى افاضه و پخش و بديشان وجود شايسته جهان ديگر را مى‏بخشد .

پس ذات پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله علت و اصل براى به حقيقت پيوستن حكمت و ايمان در وجود مؤمنان بوده و گوهر ذات آنان را به صورت وجود دايمى و استوارى جاويد به فعليت مى‏رساند و علّت فاعلى شيئى به او ، از ذات شيئى به خودش سزاوارتر است ؛ زيرا شيئى با نفس خودش متصف به امكان و با علّت و به كمال رساننده خود ، متصف به وجوب است و وجوب و كمال به شيئى سزاوارتر از امكان و نقصان است ، نيكو به فهم و در آنچه كه بر تو از معنى لزوم پيروى پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و امام خوانديم كه آن دو ، دو مقدم و بر پا دارنده ذات مؤمن از آن جهت كه مؤمن است مى‏باشند ، درست دقت كن[12] .

آرى ، كلام اين بزرگواران عين فيض الهى و محض حكمت و ايمان و چراغ راه و نشانه هدايت و مبدّل قوه به فعل و علامت حق و پرچم عزّت و مغيّر سيّئه به حسنه و شكوفا كننده تمام استعدادهاى انسانى و علّت سعادت دنيا و آخرت است و عقل و وجدان و فطرت و منطق حكم مى‏كند كه از كلمات آنان كه نمايشگر صفاى باطن ايشان است ، صفايى كه محض تجلّى نور خداست پيروى كنيم و در برابر ، از كلام بى‏خبران و بى‏خردان و ماديگران و بازيگران كه نشانه كدورت و تاريكى باطن آنان است به شدت پرهيز نماييم .

جان پاك و حقيقت مؤمن و قلب عاشق بايد به محضر مبارك اين كاملان و واصلان كه علّت پاكى و ريشه حقيقت‏اند عرضه بدارد :

  • خاك من زنده به تأثير هواى لب توست وه كه گر بر سر كوى تو شبى روز كنم پاى مى‏پيچم و چون پاى دلم مى‏پيچد چه كنم دست ندارم به گريبان اجل گر سخن گويم مِنْ بعد شكايت باشد خار سوداى تو آويخت در دامن دل ننگم آيد كه به اطراف گلستان گذرم[13]

  • سازگارى نكند آب و هواى دگرم غلغل اندر ملكوت افتد از آه سحرم بار مى‏بندم و از بار فرو بسته‏ترم تا به تن در زغمت پيرهن جان بدرم ور شكايت كنم از دست تو پيش كه برم ننگم آيد كه به اطراف گلستان گذرم[13] ننگم آيد كه به اطراف گلستان گذرم[13]

/ 215