استبداد روشنفکری نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

استبداد روشنفکری - نسخه متنی

حبیب الله پیمان

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

استبداد روشن فکرى - گفت وگو با حبيب الله پيمان

روشنفکري و چالش ها

چکيده: به نظر آقاى پيمان نقد جريان روشن فکرى ضرورى است و موجب پيشرفت آن مى شود . از نظر ايشان جريان روشن فکرى از نقد گريزان است; زيرا توليد انديشه ندارد و در عمل نيز نمى تواند به آنچه مى گويد پاى بند باشد و سخت خودمحور است و براى کسب قدرت تلاش مى کند .

برخى معتقدند در شرايط فعلى که روشن فکران در فشار سياسى هستند، موقعيت خوبى براى نقد و جمع بندى نيست . بايد شرايط باز و امنى به وجود آيد تا با فراغت به اين کار دست زد . نظر شما در اين مورد چيست؟

نقد روشن فکرى ضرورتى است که هميشه احساس مى شده است، اما همواره انتقادها سانسور شده اند . خواه ناخواه عوارض و آسيب هايى که از اين سکوت يا غفلت ناشى مى شود، همچنان بر پيکره اين جريان زيان وارد مى آورد . بنابراين فکر مى کنيم نقد به معناى صحيح آن نه تنها کسى را تضعيف نمى کند، بلکه تقويت هم مى کند . نقادى به کسانى که در عرصه روشن فکرى فعاليت دارند کمک مى کند تا خودشان را تصحيح کرده و بر ضعف هايشان غلبه کنند .

براى نقد لازم است ديدگاه خودتان درباره روشن فکر توضيح دهيد و اينکه چه انتظارى از روشن فکر بايد داشت .

ابتدا بايد روشن فکر را از کارگر فکرى متمايز کرد، روشن فکر فقط يک کارگر فکرى نيست که به انديشه ورزى مى پردازد، بلکه يک انديشه ورز مسئول و آگاه است که نسبت به موقعيت خودش در جامعه اى که زندگى مى کند و دورانى که در آن به سر مى برد، آگاهى دارد و احساس مسئوليت مى کند .

ويژگى ديگر روشن فکر اين است که هرگز نسبت به آنچه که هست و آنجا که مى زيد قانع نيست و در پى فراتر رفتن از وضع موجود بر مى آيد . انگيزه فراتر رفتن از آنچه که هست، يک انگيزه وجودى - انسانى است . منظور صرفا نقش انتقادى نسبت به وضع موجود و مشخصا ساختارهاى قدرت نيست، بلکه بايد انگيزه نقد از نياز درونى و انسانى وى به فراتر رفتن از وضعيت موجود نشات گيرد . اگر خاستگاه اين انتقاد و اعتراض به وضع موجود در اين نياز وجودى نباشد، آن وقت مى تواند از انگيزه هاى ديگرى ناشى شود که در آن صورت سلامت روشن فکرى را مخدوش مى کند . مثلا ممکن است از جنس قدرت طلبى باشد .

ويژگى ديگر اينکه روشن فکر متفاوت از افراد خودآگاهى است که نوعى رويکرد عرفانى به خويش دارند و تعالى فردى و وجودى خود را جدا از ارتباطات اجتماعى و بستر اجتماعى زيست شان دنبال مى کنند . درحالى که روشن فکر به پيوندهاى واقعى ميان هستى خويش و هستى جامعه آگاه است و نمى تواند خود را از اين واقعيت اجتماعى جدا کند . بنابراين روشن فکر تعالى فردى خود را در برخورد مسئولانه با شرايط و رويدادهاى درون زيست جهان خود مى بيند .

آيا صرف آگاهى نسبت به خود و پيرامون نشان روشن فکرى است؟

روشن فکر نگاهى تاريخى به وقايع دارد، به اين معنا که آنچه را که امروزه شاکله فردى، اجتماعى و فرهنگى ما را شکل مى دهد، زاده يک سلسله تحولات و رويدادهايى مى داند که در گذشته رخ داده، بنابراين شناخت جامعه فعلى و وضعيت موجود، جز از راه شناخت تاريخ و سرگذشتى که پشت سر گذاشته مقدور نيست . پس فهم و جست وجوى حقيقت، نخستين مسئوليت روشن فکر است . معناى درست اين سخن اين است که روشن فکر نمى تواند فقط يک مصرف کننده باشد . يعنى اگر توليد انديشه نکند، مقام روشن فکر را به دست نمى آورد .

مسئوليت ديگر روشن فکر تعهد به ارزش هاى اخلاقى است . وقتى مى گوييم روشن فکر صرفا يک کارگر فکرى نيست، به تعبيرى ديگر، فقط يک آکادميسين هم نيست . عمل نيز به عنوان ادامه انديشه، بخشى از وظايف روشن فکر تلقى مى شود، يعنى روشن فکر نمى تواند خود را از عمل اجتماعى معاف بدارد .

پس بهتر است به واقعيت موجود روشن فکرى در جامعه خودمان نگاه کنيم و عملکرد آن را در بستر تاريخ و جامعه بررسى کنيم .

در واقع بحث نقادانه بايد توام با لحاظ کردن نقاط قوت روشن فکران باشد . اولين نکته اى که در اين نقد به نظر مى رسد، غفلت از جست وجو و فهم حقيقت يا به تعبيرى توليد انديشه است . اين يک کمبود اساسى است . از همان ابتداى مشروطيت که شاهد ظهور روشن فکرى به صورت نوين آن در جامعه ايرانى هستيم، روشن فکران ما به دلايلى قابل توضيح، به جاى جست وجو و فهم حقيقت ذهن و نيروهاى فکرى و توان عقلى خود، به ترجمه و اقتباس از منابع ديگران اکتفا کردند; يعنى انديشه هاى توليد شده توسط ديگران را گرفتند و آنها را به زبان فارسى ترجمه و توضيح يا تبليغ کردند .

نکته دومى که از همان مسئوليت هاى روشن فکرى دريافت مى شود، رعايت ارزش هاى اخلاقى در عمل اجتماعى است . انتظار جامعه از چنين فردى درپاى بند ماندن و حافظ تعهد به ارزش هاى اخلاقى در جريان عمل اجتماعى و تعامل با ديگران، خيلى بيشتر از فردى است که اين نوع مسئوليت ها را نپذيرفته و ادعايى هم ندارد . روشن فکرانى را مى بينيم که آزمون هاى دشوار فيزيکى و مادى را تحمل مى کنند و از بسيارى مواهب مادى مثل داشتن شغل با ثبات و زندگى مرفه درمى گذرند . بالاتر از آن، اگر هم پيش آيد; زندان شکنجه و غيره را تحمل مى کنند . ولى همين اشخاص در تعامل اجتماعى با ديگران، برخى از مهم ترين اصول و ارزش هاى اخلاقى را ناديده مى گيرند; در قضاوت و داورى رعايت حق و انصاف را لحاظ نمى کنند; در پذيرش و بيان حقيقت تعهد و صداقت و صراحت لازم را نشان نمى دهند; به اين دليل که بيمارى خودبرتربينى يا خودمطلق بينى، بر ذهن و احساسات و عواطفشان مسلط شده است، گرفتار نوعى غرور کاذب اند، به طورى که نمى توانند مداراگرى را که لازمه تعامل درست انسانى و اجتماعى است رعايت نمايند . همين امر مانع از برقرارى يک گفت وگوى سالم و مستمر ميان روشن فکران شده است . چنان که يکى از ضعف هاى مهم جامعه روشن فکرى ايران، فقدان سنت گفت وگوى درست، خلاق و مفيد ميان يکديگر است .

گفتنى است که جريان هاى بزرگ روشن فکرى که در يک قرن گذشته در ايران ظهور کرده اند، همه کم و بيش از اين مشکلات نج برده اند .

بايد به ياد داشته باشيم، هر کس در توليد انديشه اى سهيم باشد، مطمئنا به آن وابسته نشده و دچار جزميت و مطلق نگرى نمى شود . چون چيزى را که انسان خود توليد مى کند مى تواند به کمک همان نيروى مولد وجودى و قدرت خلاقه ذهنى تغيير دهد و يا بازتوليد کند و يا به جاى آن پديده نوى بسازد . لذا به استعداد خلاقه خود علاقمند مى شود نه صرفا به آنچه توليد کرده است . شما بعد از پديد آوردن يک تابلوى نقاشى، حاضر مى شويد به راحتى آن را ببخشيد و يا ايرادهايش را بپذيريد، چرا؟ چون که مى توانيد تابلوى ديگرى بهتر از آن بسازيد . اما اگر تابلويى را خريده باشيد، به سادگى از آن دل نمى کنيد . چرا؟ چون فکر مى کنيد در صورت از دست دادن آن، ديگر چيزى در اختيار نخواهيد داشت . انديشه ها، آرمان ها و داورى هاى بسيارى از روشن فکران، بخشى از دارايى آنها به شمار مى رود; زيرا آنها را اخذ کرده اند و در توليد آنها سهمى نداشته اند، بنابراين از اينکه روزى از دستشان بگيرند يا نقدش کنند و ضعف هايش آشکار شود، مى ترسند; چرا که در اين صورت، همه هويت، اعتبار و موجوديت و سرمايه اجتماعى که بدين ترتيب به دست آورده اند از دست مى دهند . ولى اگر خود در توليد انديشه، فرهنگ و هويت سازى نقش داشته باشند; نگران نقد و تغيير و تحول آن نيستند . کسانى که استعدادهاى خلاقه وجودى شان فعال است مى توانند توليد ارزش کنند، توليد مهر و محبت و عاطفه و عشق انسانى کنند و يا دست به توليد انديشه بزنند، هرگز نگران از دست دادن اين نوع دارايى ها نيستند . چون سرچشمه توليد در وجودشان است و کسى نمى تواند آن را از ايشان بگيرد; هر چه ببخشند، تواناتر مى شوند .

فقدان گشودگى ذهنى و وجودى باعث مى شود در جريان گفت وگوى جمعى نيز قادر به آموختن از يکديگر نباشيم . چرا که وقتى در يک محفل جمعى شرکت مى کنيم، همه توجه ما صرف اين امر مى شود که مواضع خود را اعلام کنيم . خودمان را تعريف کنيم، سعى نمى کنيم در ضمن اين گفت وگو چيزى از آنان بياموزيم .

يک دليلش آن است که هر شخص يا گروه و دسته اى سعى دارد، خود را تنها فرد يا جريان صاحب صلاحيت، ممتاز و پيشرو و در مقام رهبرى و پيشتازى معرفى کند .

مانع ديگر در راه برقرارى گفت وگوى سالم و موفق، دوگانگى شخصيت و رفتار است که بسيارى از روشن فکران به آن ديار هستند . به طورى که به ندرت همان هستند که مى گويند و وانمود مى کنند . گسيختگى در شخصيت، تضاد ميان حرف و ادعا با عمل، ايجاد يک ارتباط و تعامل مبنى بر اعتماد متقابل را ناممکن مى سازد . هرچند فراوان از آزادى، سعه صدر، مدارا، احترام متقابل و علاقه و عشق به مردم و خلق سخن مى گويند، اما همان ها که بيشتر ستايشگر آزادى و مداراگرى اند، بيشتر دچار استبداد راى اند و کمتر قدرت تحمل حضور فعال و موثر ديگران را دارند، به ويژه اگر آن ديگران را رقيب و غيرخودى تلقى کنند .

شرط حضور در گفت وگوى حقيقى، گشودگى ذهن يا دقيق تر بگويم، گشودگى وجودى است . ذهن و شعور، دريچه وجود آدمى است . يک ذهن گشوده در برابر هر حادثه و پيامى که خبر از واقعيت و حقيقت مى دهد، آماده خوب شنيدن و فهم کردن طرف مقابل است . چنين ذهنى خود را آگاه از «همه چيز» و دارنده حقيقت مطلق نمى داند . به عکس، يک ذهن بسته و خودمحور به آنچه در تملک اوست، راضى است و به تعبير قرآن گوش دارد، ولى نمى شنود; چشم دارد، ولى نمى بيند; زيرا چشم دل و ذهن وى بسته است و از ديدن و فهميدن عاجز است .

نزد اين افراد، ديگران يا جاهلند و محروم از هر نظر و عقيده اى، پس شايسته صيد شدن و عضوگيرى اند يا رقيب اند و مزاحم که بايد با لجن مال کردن، مخدوش کردن و يا اگر ممکن شد، با ناديده گرفتن و به غفلت و فراموشى سپردن شان، که حربه اى مؤثرتر است، مزاحمتشان رفع شود و اگر از اين دو نبودند، پس دشمن اند و مستحق همه نوع مجازات و داورى غيرمنصفانه و ناعادلانه!

در همين راستا بايد به آفتى اشاره کنم که با سماجت تمام مانع از همکارى و تعامل مثبت و سازنده ميان افراد و گروه هاى روشن فکر مى شود و آن فرقه گرايى و سکتاريسم است .

زيستن طولانى تحت سلطه نظامات استبدادى يا در شرايط اختناق و سرکوب سياسى، امکان ناچيزى بر اين ارتباط و همکارى آزاد و بدون ترس، ميان مردم فراهم مى کرده است . ترس و احساس ناامنى اجتماعى و سياسى و اقتصادى و فرهنگى نيز افراد را مجبور به گردآمدن در حلقه هاى کوچک و بسته و جدا از ديگران مى کرده است .

نزد گروه هاى زير فشار، به ضرورت، «بقا» و «حفظ خود» در برابر «غير» هر آنچه که مربوط و متعلق به خود است، اهميت بيشترى پيدا مى کند و تقسيم بندى «خودى » و «غيرخودى » پررنگ و برجسته مى شود و ديوارى عبورناپذير ميان اين دو بالا مى رود . نهادينه شدن اين فرهنگ موجب مى شود حتى بعد از کنار رفتن عامل «ناامنى و ترس » و منتفى شدن «ضرورت بقا» ، به صورت رفتارى عادت شده ادامه يابد . خصلت «رهبرى طلبى » و کسب برترى و هژمونى نيز که در ميان افراد و گروه هاى روشن فکرى، فراوان ديده مى شود، در اصل، زاده شرايط اجتماعى - سياسى ياد شده است که در آن ايمن ترين و برخوردارترين فرد کسى است که در راس هرم قدرت قرار دارد .

اشاره

بى ترديد آگاهى و کنش اجتماعى، و به تعبيرى علم و عمل صالح، دو رکن مهم روشن فکرى به شمار مى رود و آقاى پيمان جريان روشن فکرى ايران را از اين دو جهت مورد ارزيابى قرار داده اند . به نظر مى رسد نقدهايى که ايشان بر جريان روشن فکرى ايران وارد آورده اند درست باشد، هر چند ممکن است در ريشه يابى اشکالات اختلاف نظرهايى با ايشان داشته باشيم . علاوه بر نقدهاى وارد آمده بايد به چند نکته ديگر نيز اشاره داشت:

1 . ايمان، يک رکن مهم روشن فکرى است که بدون آن هيچ حرکتى آفريده نمى شود . آقاى پيمان به مسئوليت اجتماعى و تعهد اخلاقى و ارزشى روشن فکر اشاره کردند، اما اين کافى نيست . آنچه تعهدى شورانگيز مى آفريند، ايمان است . آنچه مى تواند عمل اجتماعى قوى و به دور از آفات مورد اشاره آقاى پيمان، بيافريند ايمان است . ايمان به خدا و پيامبران، يا ايمان به چيز ديگرى که بشر جديد جايگزين خدا کرده است، مثلا ايمان به انسان (اومانيسم) يا هر بت ديگرى . در هر حال ايمان است که مى تواند تحرک لازم را براى عمل اجتماعى و اصلاح گرى روشن فکر فراهم سازد و بدون ايمان، عمل به ضعف مى گرايد .

2 . اگر بايد روح حقيقت جويى آدمى سيراب شود و شرط روشن فکرى «فهم و جست وجوى حقيقت » است، بنابراين بايد اين جست وجو را تا رسيدن به سرچشمه حقايق ادامه داد . روشن فکرى بدون سلوک در طريق حق و حقيقت، روشن فکرى ناتمام و بيمار است . سلوک صادقانه و مجدانه در طريق حق، لاجرم انسان را دست کم به بخشى از حقيقت مى رساند; زيرا خداوند وعده فرموده که هر کس در راه ما تلاش کند، راه هدايت را به او نشان خواهيم داد . بنابراين ايمان دينى ثمره جست وجوگرى روشن فکرى است . روشن فکرى بدون ايمان، تلاشى بى فرجام و کوششى عبث و بى حاصل است . يکى از اشکال هاى روشن فکران جامعه ما، کم بها دادن به ايمان دينى و نقش پرقدرت آن در اصلاح فرد و اجتماع است و اين ضعف برخاسته از همان چيزى است که جناب پيمان اشاره داشتند و آن، بى هويتى و عدم استقلال فکرى و تفکر ترجمه اى روشن فکران ماست .

در هر حال روشن فکر بى ايمان، همانند پيامبر دروغين است، که دير يا زود رسوا مى شود .

3 . ريشه بسيارى از مشکلاتى که آقاى پيمان براى روشن فکران برشمردند، نداشتن ايمان به خدا يا نداشتن تربيت درست دينى است . «خودمحورى » ، «استبداد فکرى » ، «رهبرى طلبى » ، «طرد ديگرى » ، «نداشتن گوش شنوا» ، «دوگانگى در قول و فعل » ، «خودبرتر بينى » و ... همه از آفات فکرى و اخلاقى اى هستند که در تربيت دينى به شدت با آنها مبارزه مى شود و يک فرد مؤمن بايد بکوشد اين رذايل را به کلى از وجود خود دور سازد . بدون تربيت دينى نمى توان اميد داشت که اين رذايل به کلى از وجود آدمى رخت بربندند . بنابراين به نظر مى رسد تنها راه، يا دست کم بهترين راه اصلاح جريان روشن فکرى، بازگشت آن به اصل دينى خود است .

4 . اشکال ديگر روشن فکرى ايران، بريدگى آن از پيشينه فرهنگى خود است . اين اشکال نيز به نوعى با مشکل ديگر روشن فکرى ايرانى، يعنى بى هويتى و تفکر ترجمه اى و تقليدى، پيوند مى يابد . بر اثر نگرش به غرب و تقليد از روشن فکران آن ديار، روشن فکر ايرانى گذشته خود را فراموش مى کند و آنچه خود دارد ز بيگانه تمنا مى کند، غافل از اينکه اولا سنت روشن فکرى غربى به نوعى الهام گرفته از شرق و عقلانيت حاکم بر جوامع اسلامى بود و ثانيا، نبايد به يکباره از سنت هاى خود گسست، بلکه مى بايست ابتدا در بستر سنت هاى خود به نوآورى پرداخت و با تکيه به داشته هاى، هر چند اندک، خود به اصلاح اجتماع روى آورد .

جامعه نو، ش 14

/ 1