اعتقادات اسماعیلیان نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

اعتقادات اسماعیلیان - نسخه متنی

محمدغلام رضایی

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

اعتقادات اسماعيليان

دكتر محمد غلامرضايي

ناصرخسرو(1) در مقدمه ي كتاب «زادالمسافرين»(2)، اسماعيليان را «جويندگان حق» ناميده است. بعضي ديگر از دانشمندان اسلامي نيز، اسماعيليه را در زمره ي جويندگان حقيقت نام برده اند، چنان كه غزالي در كتاب «المنقذ من الضلال» و خيام در رساله ي «بحث در كليات» جويندگان حقيقت را چهار گروه دانسته اند: فلاسفه، متكلمان، اسماعيليان، صوفيه.(3)

اسماعيليان از نظر پذيرش افكار و اعتقادات ساير فِرَق از جهاتي مانند صوفيه بوده اند، زيرا عناصر فراواني را از حكمت گنوسي و عقايد معتزله و شيعه و نوافلاطونيان و آيين مسيح و گاه اعتقادات ماني پذيرفته اند و از صوفيه نيز تا حدودي متأثر بوده اند(4)؛ اما جنبه هايي از اين اعتقادات را اقتباس كرده اند كه با فكر فلسفي و روش استدلالي و جنبه هاي تعقلي كار آنان مناسب بوده است. مثلاً نظر نوافلاطونيان و متصوفه را كه مي گفته اند انسان مي تواند در مبدأ اعلي محو شود نپذيرفته اند.(5)

ما در اين مختصر، به مهمترين اصول اعتقادي آنان اشاره مي كنيم.

ظاهر و باطن

به نظر آنان، قرآن، شريعت و احكام آن را ظاهري است و باطني. تعاليم ظاهري آنان تقريباً شامل همه ي احكام عبادي و حقوقي اسلام مي شده و مقدمات و احكام آنها را و همچنين امور حقوقي اسلام را بر عموم اسماعيليان واجب مي دانسته اند.

معروف است كه اعضاي درجات عالي و خواص اسماعيليان، احكام و ظواهر دين را براي خود لغو مي دانستند و اين امر را بر تازه واردان اسماعيلي فاش نمي كردند. اما از آثار ناصرخسرو چنين مفهومي استنباط نمي شود. برخلاف اين، از آثار وي دريافت مي گردد كه او خود سخت مراقب و مواظب اعمال شرعي بوده و در كتاب «وجه دين»، كساني را از باطنيان كه منكر ظواهر دين باشند، «دجالِ باطنيان» ناميده و منكران تأويل را «دجالِ ظاهريان» ناميده است.(6)

قاضي نعمان(7) در قرن چهارم، فقه اسماعيلي را تدوين كرده بود و آنان بر اساس آن عمل مي كردند، با اين حال، ساير فرقه هاي مذهبي مسلمانان و اقليتهاي ديني، در عمل كردن به فقه و احكام عبادي خويش آزاد بودند.(8)

تعاليم باطني دو بخش بود

1. تأويل

منظور از تأويل، مفاهيم استعاري است كه از قرآن و حديث و احكام شريعت به دست داده مي شود.(9) اسماعيليان حديثي نيز نقل مي كنند كه پيامبر گرامي اسلام(ص) فرمود: «من صاحب تنزيل هستم و علي صاحب تأويل است.»(10) اگرچه فقهاي اهل سنت، تأويل اسماعيليان را قبول نداشتند، اما آنان خود معتقد بودند كه علم پيامبر كه به علي(ع) رسيده است و عبارت است از همان تأويل، در خاندان علي(ع)، يعني امامان، محفوظ است و امام زمان- خليفه ي فاطمي- از اين تأويل آگاه است و تأويل را بايد از او آموخت يا از دانايي كه آن را از وي آموخته باشد.

به نظر آنان، در ظاهر قرآن يا حديث يا شريعت توقف كردن و به باطن آنها نرسيدن، كاري است ستوري؛ بنابراين، آنكه بر ظواهر بايستد، به درجه ي ستوري بسنده كرده است.(11)

ناصرخسرو در ديوان(12) و در آثار منثور خويش، جاي جاي، به مسأله ي تأويل اشاره كرده است.

نمونه هايي از تأويلات فاطميان را در كتاب «وجه دين» ناصرخسرو و در ديوان او و گه گاه در ساير آثار منثور او مي توان ديد.

ظاهراً، بخش مهمي از نوع تأويلهاي فاطميان از اينجا پديد آمده است كه خواسته اند همه ي امور شريعت را به ترازوي عقل و استدلال بسنجند و آنچه عقل از دريافت آن عاجز است نيز در حوزه ي عقل و استدلال قرار دهند، بدين سبب، آنها را تأويل كرده اند؛ مثال را: به نظر اسماعيليه، دوزخ عبارت است از جهل، كه اكثر مردم دچار آنند، و بهشت عبارت است از دانش كامل كه بر اثر كسب تعليمات باطني حاصل مي شود(13)؛ و قضا عبارت است از عقل، و قدر چيزي نيست جز سخن.(14)

ناصرخسرو توصيفهايي را كه از بهشت شده است، چون جويهاي روان و درختان و حوران و غلامان و خانه ي زرين و امثال آن، رمزها و مَثلهايي مي دانند كه كليد فهم آنها را از خاندان پيامبر(ص) بايد جُست.(15)

2. حقايق

منظور از حقايق، فلسفه و نجوم و رياضي و منطق و همه ي رشته هاي تاريخ و طبيعي و ساير شاخه هاي علوم است. آنان اين علوم را با الهيات تلفيق كرده اند و از اين طريق، معارف ديني را با شاخه هاي گوناگون اين علوم پيوند داده اند. همچنان كه پيش از اين گفتيم، اين دسته از اعتقادات اسماعيليه- يعني حقايق- التقاطي است و بسياري از آنها را از فلسفه ي ارسطويي و نوافلاطوني گرفته اند و تأثير اعتقادات مسيحيان و عرفان مسيحي- يعني آيين گنوسي- و اعتقادات عرفاني در آنها ديده مي شود. معتقدات فلسفي اسماعيلي بيشتر جنبه ي عقلي و استدلالي و استنتاجي دارد.(26)

خدا و آفرينش

اسماعيليان وجود را هفت مرحله مي دانند: آفريدگار مطلق، عقل كل، نفس كل، ماده ي بدوي (=هيولي)، مكان، زمان، انسان كامل. اين هفت مرحله «عالم علوي» را كه «دارالابداع» و سرچشمه ي آفرينش است تشكيل مي دهد.(17)

حق يا حقيقت مطلق، مبدأ ساير مخلوقات است، اما آفريننده ي بي واسطه ي كاينات نيست. حقيقت مطلق با اراده ي خويش- كه «امر» ناميده مي شود- عقل كل را آفريد. عقل كل، به نامهاي عقل اول، عقل تام، ساتر، روح، سابق نيز ناميده مي شود. صفت اصلي او «دانايي» است. از عقل كل، نفس كل پديد آمده است. نفس كل- كه «نفس كلي فلكي» نيز ناميده مي شود- از عقل كل پايين تر است. قوه و نيروي او در تمام موجودات ساري و جاري است. بنابراين، صفت اصلي او «زندگي» است. از نفس كل، هيولي پديد آمده است. هيولي ماده است و بُعد مي پذيرد. هيولي در واقع، جسم مطلق است و شكل آن كروي است كه برترين شكلهاست. هيولي فعال نيست و بي جان و فاقد نيروي آفرينش است؛ بدين سبب، تنها اشكالي را مي تواند آفريد كه تقليدي باشند از نمونه هايي كه در عقل كل موجود است. زمين و سيارات و بروج فلكي و ساير موجودات عنصري از هيولي به وجود آمده است. افلاك، در صفا، مراتبي دارند. فلك الافلاك از همه ي فلكها شفاف تر است؛ و ديگر افلاك هرچه به فلك قمر نزديك تر شوند، از شفافيت آنها كاسته مي شود. ترتيب افلاك همان است كه حكيمان و منجمان قديم بدان اعتقاد دارند. گردش افلاك و نظم و ترتيب آنها و پيدايش شب و روز و چهار فصل و... همه از تأثير نفس است يا به تعبير ديگر نفس كل فاعل آنهاست. دليل بر وجود نفس، ظهور فعل اوست؛ اين فعل از طريق جسم و جسد ظاهر مي شود.

نيك و بد و خير و شرّ در عالم هستي از سيارات هفت گانه سرچشمه مي گيرد. عناصر اربعه از افلاك به وجود مي آيد و از عناصر، طبايع چهارگانه (سردي، گرمي، تري، خشكي) ايجاد مي شود و از تأثير سيارگان (=آباء سبعه) بر عناصر اربعه، مواليد ثلاثه (معدن يا جماد، نبات، حيوان) به وجود آمده است.

عالم آفرينش، انسان كبير يا عالم كبير نام دارد. انسان، عالم صغير است. بدن انسان ابزاري است مادي كه در شناخت عقل و نفس به كار گرفته مي شود و مواليد ثلاثه در واقع براي پيدايش تن و براي شناخت جوهرهاي مادي به وجود آمده است. انسان از طريق جوهرهاي مادي، جوهرهاي روحاني را مي شناسد. اين جوهرهاي روحاني - ارواح پاك و منزّه - به سوي پروردگار بازمي گردند. قصد خداوند از آفرينش، پروردن نفوس و ارواح پاك و منزّه است.(18)

شناخت خدا

به نظر اسماعيليان، خداوند قابل شناخت نيست، زيرا بر ما محيط است و اگر بتوانيم او را بشناسيم، لازم مي آيد كه ما بر او محيط باشيم؛ و اين، با آيه ي «ليس كمثله شييء» و حديث «ماعرفناك حق معرفتك» منافات دارد.(19) ناصرخسرو، ضمن قبول وحدت خداوند، صفات سلبيه و ثبوتيه را قبول ندارد و معتقد است كه براي حق، صفت قايل شدن، در حكم مشابهت است.(20)

وي آفرينش را ابداع خداوند مي داند. به عبارت ديگر، ابداع- يعني پيدا كردن چيز از نچيز- فعل خاص خداوند است(21) و معتقد است كه خداوند، عناصر گوناگون آفرينش را آفريده و در آنها خواصي قرار داده و آنها مطابق آن خواص عمل مي كنند و خداوند برتر از آن است كه برخلاف قول اشاعره بخواهد پيوسته در تمام امور دخالت كند.

پيامبران و امامان

به نظر اسماعيليان، زندگي بشر هفت دوره ي نبوت دارد. هر دوره ي نبوت، با ظهور ناطق و صامت او از دوره ي ديگر ممتاز مي شود. شش دوره از اين ادوار مربوط بوده است به ظهور پيامبران مرسل، يعني: آدم، نوح، ابراهيم، موسي، عيسي، محمد(ص). دوره ي هفتم مربوط است به ظهور قائم كه پيش از پايان دنيا ظهور خواهد كرد. در هر دوره ي نبوت، پس از ناطق، ائمه ظهور كرده اند. عالم زماني به پايان خواهد رسيد كه بشر، به واسطه ي ناطقان و صامتان و امامان، به كسب علم كامل نايل شده باشد. در آن زمان، بدي و شر- يعني جهل- از ميان خواهد رفت و عالم به سرچشمه و مبدأ خود، يعني عقل كل، باز خواهد گشت.

پيامبران مرسل، و قائم يا انسانهاي كامل- كه ناطق ناميده مي شوند- انعكاس عقل كل در عالم محسوسات اند. انعكاس نفس كل در عالم محسوسات، صامت است. صامت- كه اساس نيز خوانده مي شود- كسي است كه از خود چيزي نمي گويد، بلكه سخنان ناطق و شريعت را تأويل مي كند. ناطقان و صامتان براي نجات آدميان ظهور كرده اند. نجات عبارت است از رسيدن به علم كامل كه بهشت رمزي است از آن.(22) هر يك از پيامبران مرسل- كه ناطق ناميده مي شوند- صامتي دارند. صامت، همچنان كه گفتيم، همان اساس است و وصي نيز ناميده مي شود.

ناطق نخستين «آدم» است و وصي او شيث. ناطق دوم نوح است و وصي او سام. ناطق سوم ابراهيم است و وصي او اسماعيل. ناطق چهارم موسي و وصي او هارون (=يوشع)، ناطق پنجم عيسي و وصي او شمعون الصفا، ناطق ششم محمد(ص) و وصي او علي(ع). ناطق هفتم محمد بن اسماعيل(23) كه قائم است. امامان پس از او را امامان دوره ي قيام يا دوره ي قائم مي نامند. اماماني كه پس از هر ناطق ظهور مي كنند نيز هفت تن اند كه اولين آنان اساس است. پس از امام، درجات حجت و داعي و مأذون و مستجيب قرار دارد.(24)

اعتقاد به ناطق و صامت در اصل از اعتقادات فرقه ي خطابيه، يعني پيروان ابوالخطاب بن ابي زينب، است كه به عقايد اسماعيليه راه يافته است.(25)

اسماعيليان پنج درجه ي مستجيب، مأذون، داعي، حجت و امام را پنج حدّ جسماني مي ناميدند و در برابر به پنج حدّ علوي قايل بودند. اين پنج حد عبارت بود از: عقل كل، نفس كل و سه فرشته يا سه لواحق، يعني: جدّ، فتح، خيال.(26) ظاهراً اين سه لواحق رمزي بوده است از هيولي و مكان و زمان مطلق.(27)

همچنان كه در اين بحث ملاحظه مي شود، اسماعيليان عدد هفت را مبناي تقسيم بنديهاي خود قرار داده بودند.

وجوب شناخت امام

اسماعيليه معتقدند كه هيچ گاه زمين از وجود امام خالي نيست. بنابراين، پيوسته امام مستور يا امام ظاهر در ميان مردم وجود دارد و اگر امام مستور باشد، دعوتش ظاهر است.(28)

آنان مي گفتند كه تنها از طريق شناسايي و قبول امام زمان مي توان به شناخت و علم كامل دست يافت، زيرا نظر عقل در شناسايي خدا كافي نيست.(29) بنابراين، شناخت امام زمان در هر زماني و اطاعت كردن از او بر مؤمن واجب است و اگر كسي امام زمان خود را نشناسد، گمراه است.(30)

ا نسان

انسان، برگزيده ي خداست و عالم صغير است. مقصود از آفرينش، انسان است(31)؛ البته، انساني كه در عالم به ديده ي تعقل بنگرد و فايده هاي عقلي برگيرد. وجود انسان دو جزء دارد: جسم و نفس. هر يك از اين دو جزء را ويژگيهايي است كه وجود آدمي را لازم است. همچنان كه خداوند جسم را اندامهاي درست بخشيده تا با آنها نيازهاي جسمي برآورده شود، نفس را نيز عقل بخشيده تا با او درست بنگرد و درست بينديشد؛ بنابراين، عقل، حجّت و موكل الهي است بر وجود آدمي؛ اما به جز عقل، حجتي ديگر نيز هست و آن پيغمبر است كه عقل را پرورده و به فعل درآورده است.

نفس در وجود آدمي، مراتبي دارد كه برترين آن، نفس عاقله است. تعبير قرآن از نفس عاقله، «عقل» يا «فوآد» است كه در فارسي آن را «دل» مي گوييم. بنابراين، حقيقت ذات آدمي، باطن اوست، يعني: نفس و عقل و دل.

نفس، سه قوه دارد: قوه غضبي، شهواني، ناطقه. كمال آدمي زماني تحقق مي يابد كه نفس او با عقل او تركيب شود و اين حالت زماني است كه فرمانهاي شريعت و فرايض دين را به جاي آورد و آنها را بي هيچ عذر و بهانه اي فرونگذارد و از حرام بپرهيزد، زيرا هر عملي كه انسان انجام مي دهد در نفس او اثر مي گذارد و اين تأثير، جاودان با او باقي است.

لذات آدمي نيز دو نوع است. يكي لذات جسمي و حسّي، كه ناپايدار است، و ديگر لذات معنوي، كه از طريق نفس حاصل مي شود و چون نفس پاينده است، لذات او نيز پايدار است. بنابراين، غرض از آفرينش انسان، عقل و نفس بوده است نه جسم. عقل و نفس كه در انسان است، عقل و نفس جزيي است كه به عقل و نفس كل بازمي گردد.(32)

اما چون آدمي داراي بدن و نفس است، پيامبران بايد هم بدن و هم نفس او را به كار وادارند. كار بدن، نماز و روزه و حج و جهاد و ساير عبادات است و كار نفس، شناخت حقيقت و باطن اعمال شرعي.(33)

در آيين اسماعيلي، از نظر گفتار و كردار و انتخاب نيك و بد، انسان مختار است، نه مجبور. بنابراين، با اراده ي خويش، حق يا باطل را انتخاب مي كند.(34) اين مسأله نيز در شعر ناصرخسرو نمودي خاص دارد. از نظر مباني اعتقادي به ميانه ي جبر و اختيار(35) معتقدند. ناصر خسرو گفته است:




  • به ميان قدر و جبر ره راست بجوي
    كه به نزد عقلا جبر و قدر درد و عناست



  • كه به نزد عقلا جبر و قدر درد و عناست
    كه به نزد عقلا جبر و قدر درد و عناست



(36)

به اعتقاد ناصرخسرو، نيك بختي و بدبختي انسان، به دست خود اوست. به همين سبب، پيوسته انسان را به گفتار نيك و كردار نيك و دانش آموزي و دين ورزي مي خواند:




  • بياموز گفتار و كردار خوب
    چو تو خود كني اختر خويش را بد
    مدار از فلك چشم نيك اختري را(38)



  • كت اين هر دو بنياد نيك اختري است(37)
    مدار از فلك چشم نيك اختري را(38)
    مدار از فلك چشم نيك اختري را(38)



انسان دو بُعد دارد: روح و جسم. جسم عنصري است و پس از مرگ به اصل خود، كه عالم ماده است، مي پيوندد و روح به مبدأ خويش، كه عالم علوي است، بازمي گردد. معاد در نظر اسماعيليان، روحاني است نه جسماني. ناصرخسرو در اشعار خويش به اين نكته اشاره كرده است:




  • خاك است كالبد به چه آرايي
    مرده ست هيكلت نشود زنده
    گر سر به سر به زرّش بنگاري(39)



  • او را چرا كه خوارش نگذاري
    گر سر به سر به زرّش بنگاري(39)
    گر سر به سر به زرّش بنگاري(39)



علم

علم، كه در گوهر عقل جاي دارد، عبارت است از دريافتن چيزها چنان كه هست. همه ي آفريده هاي روحاني و جسماني براي انسان قابل شناخت است. هرچه را قابل شناخت نباشد، هست نمي توان گفت، به جز خداوند، كه از علم برتر است. هر كس كه از علم بيشتر نصيب يافته باشد، به امر خدا نزديك تر است.(40) شناخت فلسفي آفرينش و چون و چرا كردن براي معرفت عالم و اطلاع بر علوم از نظر اسماعيليه- از جمله ناصرخسرو- بر انسان واجب است. اين شناخت چيزي نيست جز شناخت علم دين حق؛ و علم دين حق، عقايد اسماعيليان است.(41) شناختن عالم يا محيط مادي، چيزي نيست جز شناختن فعل آنها. نتيجه ي اين شناختها، اثبات نبوت است.(42)

فلسفه ي پيوستن نفس به جسم، بهتر شدن و كامل تر شدن نفس است و اين كمال و بهتري جز از راه آموختن علم حاصل نمي شود. علم از طريق حواس پنج گانه به نفس مي رسد و حواس جز از طريق جسم حاصل نمي شود.(43)

ناصرخسرو علم آموختن و چون و چرا كردن در امور طبيعت را ويژگي نفس آدمي دانسته و گفته است همچنان كه خداوند خوردني را براي نفس حسّي آفريده، در هر كس، نفس سخنگوي نهاده است و اين نفس در جستجوي چون و چراست يا، به عبارت ديگر، همچنان كه نفس حسّي از طعام و شراب مزه مي جويد، نفس ناطقه از ديدن و شنودن علم «معني» مي جويد و تفكر در آفرينش و علم آموزي را جزو ذات و وجود انسان و فرمان خدا مي داند(44) و استناد مي كند به آيه ي «و يتفكرون في خلق السمواتِ و الارض رَبّنا ما خَلقتَ هذا باطلاً».

همچنين به نظر او، انسان دانا موظف است كه به ديگران علم بياموزد و اين معني را از تأويل آيه ي «اِنّ الله يأمُرُ بالعدل و الاحسان» استنباط كرده است يا، به ديگر سخن، عدل و احسان را عبارت دانسته است از آموختن علم به ساير انسانها.(45)

تعليم

اسماعيليه به مسأله ي تعليم اهميت فراوان مي دادند و به همين سبب، «تعليميه» و «اهل تعليم» هم ناميده شده اند. حسن صبّاح معتقد بوده است كه عقل براي آدمي در امور كافي نيست و تعليم معلم- يعني امام- لازم است. وي مي گفت: خداشناسي به عقل و نظر نيست، بلكه به تعليم امام است. ناصرخسرو نيز بارها در شعر خويش به مسأله ي تعليم و اهميت آن اشاره كرده است:




  • نهان آشكارا كس نبيند
    جز از تعليم حُرّي نامداري



  • جز از تعليم حُرّي نامداري
    جز از تعليم حُرّي نامداري



(46)

1. اعتقادات اسماعيليان، اعتقادات ناصرخسرو نيز هست. به همين سبب، كوشيده ايم كه گاه گاه به سخن وي نيز استناد كنيم.

2. زادالمسافرين، ص3.

3. «تصويري از ناصرخسرو»، ص179.

4. «با كاروان حُله»، ص65.

5. «تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلام»، ص230.

6. مقدمه ي تقي زاده بر ديوان ناصرخسرو، ص: مح- مط.

7. قاضي نعمان، متوفاي 363، مؤلف كتاب «دعائم الاسلام». وي در اين كتاب، احكام شرعي و حلال و حرام و اخبار اهل بيت را از ديدگاه مذهب باطني روشن ساخته است. (مقاله ي «اسماعيليه»، يغما، 11، ص20)

8. «اسلام در ايران»، ص303.

9. «تاريخ اسماعيليان در ايران»، ص42.

10. «يادنامه ناصرخسرو»، مقاله ي «چهره ي ديني و مذهبي ناصرخسرو»، ص508، نقل از سيره ي المؤيديه، ص17.

11. «وجه دين»، ص25.

12. مثال را نگاه كنيد به ديوان، ص5، 35.

13. «تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلام»، ص230.

14. ديوان، ص13. وي در آثار منظوم و منثور خود بارها از تأويل سخن گفته است. از جمله به ابيات زير توجه بفرماييد:

نيست آگاهيت كه پر مثل است/ اي خردمند سر به سر تنزيل...

نيست تنزيل سوي عقل مگر/ آب در زير كاه بي تأويل (ديوان، ص123)

وي تأويل قضا و قدر را از ابويعقوب سجستاني گرفته است. (يادنامه ي ناصرخسرو، مقاله ي دكتر محقق، ص511)

15. ديوان، ص34.

16. «اسلام در ايران»، ص304؛ «تاريخ اسماعيليان در ايران»، ص42؛ «تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلام»، ص230.

17. «اسلام در ايران»، ص305.

18. «اسلام در ايران»، ص305؛ «ناصرخسرو و اسماعيليان»، ص231 به بعد؛ «هداية المؤمنين»، ص4-23.

19. «هداية المؤمنين»، ص22.

20. يادنامه ي ناصرخسرو، مقاله ي دكتر شهيدي، ص9-238.

21. همان، ص1-330.

22. «اسلام در ايران»، ص306. حميدالدين كرماني در كتاب «راحة العقل»، مراتب دعوت اسماعيليان را با عقول دهگانه ي ارسطو و با اجرام علوي تطبيق داده است (مقاله ي «اسماعيليه»، دكتر محقق، يغما، دوره ي 11، ص4-23).

23. در كتاب «اسلام در ايران»، ناطق هفتم، اسماعيل دانسته شده است.

24. «تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلام»، ص228؛ مقدمه ي تقي زاده بر ديوان، تصحيح تقوي، ص: مز- مح.

25. «مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين»، ص15.

26. مقدمه ي ديوان به قلم سيد حسن تقي زاده، ص: مح.

27. همان، ص: مز. براي اطلاع از ناصرخسرو، نگاه كنيد به «خوان الاخوان»، ص199 به بعد.

28. «هداية المؤمنين» يا «تاريخ اسماعيليه»، ص19-18. استناد اسماعيليه در مطلب مذكور بنا به نقل همين كتاب اين دو حديث است: قالوا و لان تخلوا الارض من الامام ساعة لهلكتْ باهلها. و حديث ديگر: فلن تخلوا الارض قط عن الامام حي قائم (ص19-18).

29. «اسلام در ايران»، ص306؛ مقاله ي «اسماعيليه»، يغما، دوره ي 11، ص307.

30. «هداية المؤمنين»، ص21-20. استناد به همين كتاب به چند حديث است از جمله اين حديث: قال النبي من ماتَ و لم يعرفْ امام وقته مات كميتة الجاهلية و الجاهلُ في النار.

31. تو در اين قبه ي خضرا و بر اين كرسي/ غرض صانع و سياره و گردوني (ديوان، ص367)

- مراد خداي از جهان مردم است/ دگر هرچه بيني همه بر سري است (ديوان، ص110)

32. يادنامه ي ناصرخسرو، مقاله ي دكتر علي محمد مژده، ص520 به بعد. مطلب اقتباس است از «خوان الاخوان».

33. يادنامه ي ناصرخسرو، مقاله ي مشكوةالديني، ص545؛ و بنگريد به «هداية المؤمنين»، ص28-24.

34. «اسماعيليان در تاريخ»، ص60-159.

35. مستند ايشان حديث معروف منقول از حضرت امام جعفر صادق(ع) است: لاجبر و لاتفويض بل امرٌ بين الامرين.

36. ديوان، ص21؛ يادنامه ي ناصرخسرو، ص11-510.

37. ديوان، ص110.

38. همان، ص142.

39. همان، ص489.

40. «ناصرخسرو و اسماعيليان»، ص230. با استفاده از «وجه دين»، ص26.

41. «ناصرخسرو و اسماعيليان»، ص212.

42. همان، ص218.

43. همان، ص227.

44. همان، ص6-215.

45. همان، ص215.

46. ديوان، ص272. مراجعه بفرماييد به يادنامه ي ناصرخسرو، مقاله ي دكتر محقق، ص510.

- به نقل از كتاب «برگزيده ي اشعار ناصرخسرو»، به اهتمام دكتر محمد غلامرضايي. تهران، جامي، 1375 پيشگفتار، ص44-35.

© کپي رايت توسط .:مقاله نت.: بزرگترين بانك مقالات دانشجويي کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت و گردآورندگان و نويسندگان مقالات است.)

برداشت مقالات فقط با ذکر منبع امکان پذير است.

/ 1