• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
 
 
 
 
 
 
تنها در همین کتاب :
 
 
 
 
> نظام حقوق زن در اسلام

چهل سالگي به تأخير انداخت و احيانا براي هميشه " مجرد " ! . ماند ! شك نيست كه قرن ما يك سلسله بدبختيها از زن گرفت ، ولي سخن در اينست كه يك سلسله بدبختيهاي ديگر براي او ارمغان آورد . چرا ؟ آيا زن محكوم است به يكي از اين دو سختي و جبرا بايد يكي را انتخاب كند ؟ يا هيچ مانعي ندارد كه هم بدبختيهاي قديم خود را طرد كند و هم بدبختيهاي جديد را ؟ . حقيقت اينست كه هيچ جبري وجود ندارد ، بدبختيهاي قديم غالبا معلول اين جهت بود كه انسان بودن زن به فراموشي سپرده شده بود و بدبختيهاي جديد از آن است كه عمدا يا سهوا زن بودن زن و موقع طبيعي و فطريش ، رسالتش ، مدارش ، تقاضاهاي غريزيش ، استعدادهاي ويژه اش ، به فراموشي سپرده شده است .

عجب اينست كه هنگامي كه از اختلافات فطري و طبيعي زن و مرد سخن مي رود ، گروهي آنرا به عنوان نقص زن و كمال مرد و بالاخره چيزي كه موجب يك سلسله برخورداريها براي مرد و بالاخره چيزي كه موجب يك سلسله برخورداريها براي مرد و يك سلسله محروميتها براي زن است تلقي مي كنند ، غافل از اينكه نقص و كمال مطرح نيست ، دستگاه آفرينش نخواسته يكي را كامل و ديگري را ناقص ، يكي را برخوردار و ديگري را محروم و مغبون بيافريند . اين گروه ، پس از اين تلقي منطقي و حكيمانه ! مي گويند بسيار خوب ، حالا كه در طبيعت چنين ظلمي بر زن شده و ضعيف و ناقص آفريده شده آيا ما هم بايد مزيد بر علت شويم و ظلمي بر ظلم بيفزائيم ؟ آيا اگر وضع طبيعي زن را به فراموشي بسپاريم انساني تر عمل نكرده ايم ؟

اتفاقا قضيه برعكس است ، عدم توجه به وضع طبيعي و فطري زن بيشتر موجب پايمال شدن حقوق او مي گردد . اگر مرد در برابر زن جبهه ببندد و بگويد تو يكي و من يكي ، كارها ، مسؤوليتها ، بهره ها ، پاداشها ، كيفرها همه بايد متشابه و همشكل باشد ، در كارهاي سخت و سنگين بايد با من شريك باشي ، به فراخور نيروي كارت مزد بگيري ، توقع احترام و حمايت از من نداشته باشي ، تمام هزينه زندگيت را خودت بر عهده بگيري ، در هزينه فرزندان با من شركت كني ، در مقابل خطرها خودت را از خودت دفاع كني ، به همان اندازه كه من براي تو خرج مي كنم تو بايد براي من خرج كني و . . . در اين وقت است كه كلاه زن ، سخت پس معركه است . زيرا زن بالطبع نيروي كار و توليدش از مرد كمتر است و استهلاك ثروتش بيشتر ، به علاوه بيماري ماهانه ، ناراحتي ايام بارداري ، سختيهاي وضع حمل و حضانت كودك شيرخوار ، زن را در وضعي قرار مي دهد كه به حمايت مرد و تعهداتي كمتر و حقوقي بيشتر نيازمند است . اختصاص به انسان ندارد همه جانداراني كه به صورت " زوج " زندگي مي كنند چنينند ، در همه اين نوع جانداران ، جنس نر به حكم غريزه به حمايت جنس ماده برمي خيزد . در نظر گرفتن وضع طبيعي و فطري هر يك از زن و مرد ، با توجه به تساوي آنها در انسان بودن و حقوق مشترك انسانها ، زن را در وضع بسيار مناسبي قرار مي دهد كه نه شخصش كوبيده شود و نه شخصيتش . براي اينكه اندكي آگاهي بيابيم كه به فراموشي سپردن موقعيت فطري و طبيعي هر يك از زن و مرد ، و تنها تكيه بر آزادي و تساوي كردن به كجا منتهي مي شود ، بهتر است ببينيم آنانكه پيش از ما در اين راه افتاده اند و به پايان راه رسيده اند چه مي گويند و چه مي نويسند ؟ در مجله خواندنيها شماره 79 از سال 34 مورخه 4 تيرماه / 53 مقاله اي از مهنامه شهرباني تحت عنوان " سرگذشتهائي از زنان كارگر در جامعه امريكا " نقل كرده است .

اين مقاله ترجمه اي است از مجله كورونت . اين مقاله مفصل و خواندني است . ابتدا درد دل خانمي را نقل مي كند كه چگونگي به عنوان تساوي زن و مرد ، رعايتهائي كه سابقا از زنان كارگر مي شد كه مثلا " وزنه هاي بيش از 25 پوندي را بلند نكنند ، در حالي كه براي مردان چنين محدوديتي وجود نداشت " ديگر امروز وجود ندارد ، او مي گويد : " حالا شرائط كار در كارخانه جنرال موتور ايالت اهايو يا به عبارت بهتر همان جائي كه قريب 2500 زن در حال زجر كشيدن هستند تغيير يافته است . . . خانم مذكور همچنين خود را در حال نگهداشتن يك ماشين بخار بسيار قوي ، يا پاك كردن يك تنور فلزي 25 پوندي كه چند لحظه قبل مرد قوي هيكلي آن را بر جاي گذاشته مي بيند . و با خود مي گويد سر تا پا كوفته و مجروح شدم " . او مي گويد " در هر دقيقه بايد يك دسته 25 تا 50 اينچي را كه بالغ بر 35 پوند وزن دارد به قلابها آويزان كنم ، هميشه دستهايم متورم و درد آلود است " . اين مقاله سپس درد دلها و تشويش و اضطرابهاي خانم ديگري را بازگو مي كند كه شوهرش يك ملوان نيروي دريائي است و اخيرا دريا سالار تصميم گرفته است تعدادي زن را در كشتي مردان به كار بگمارد . مي نويسد : " در اين ميان نيروي دريائي يك كشتي را با 40 زن و 480 ملوان مرد به مأموريت فرستاد . اما وقتي اين كشتي پس از اولين سفر دريائي " مختلط " خود به بندر بازگشت ترس و وحشت همسران ملوان ها مورد تأييد قرار گرفت .

زيرا به زودي معلوم شد كه نه تنها داستانهاي عشقي زيادي در كشتي اتفاق افتاده ، بلكه اغلب زنان به جاي يك نفر با چند نفر آميزش جنسي داشته اند " . مي نويسد : " در ايالت فلوريدا ، نگراني بعد از آزادي ، گريبانگير زنان " بيوه " گرديده است . زيرا يكي از قضاه اين ايالت به نام " توماس تستا " اخيرا قانوني را كه براي زنان بيوه تا 500 دلار بخشودگي مالياتي در نظر گرفته بود غير قانوني اعلام كرده است و اظهار مي دارد كه اين قانون تبعيضي عليه مردان به شمار مي رود " . آنگاه اضافه مي كند : " خانم مك دانيل در دستهايش احساس سوزش مي كند ، خانم استون ( آنكه شوهرش ملوان بود ) دچار تشويش و اضطراب گرديده است . زنان بيوه ايالت فلوريدا جريمه نقدي شده اند و سايرين هم هر يك به سهم خود طعم آزادي را خواهند چشيد . براي خيلي ها اين سؤال پيش آمده است كه آيا خانمها بيش از اين چيزي كه كسب كرده اند ، از دست نداده اند . حالا ديگر بحث بي فايده است ، زيرا اين بازي شروع شده و تماشاچيان تازه موفق به پيدا كردن صندليهاي خود شده اند ، امسال قرار است بيست و هفتمين ماده اصلاحي قانون اساسي كشور امريكا تصويب شود و به موجب آن كليه برتريهاي ناشي از جنسيت غير قانوني اعلام گردد . . . و بدين ترتيب اظهارات " رسكوباوند " استاد دانشكده حقوق هاروارد كه آزادي زنان را مبدأ نتايج تأسف آور مقام قانوني زن در كشور امريكا مي خواند ، تحقق خواهد پذيرفت . . . . . . يكي از سناتورهاي ايالت كاروليناي شمالي به نام " جي اروين " بعد از مطالعه جامعه امريكائي زنان و مردان متساوي الحقوق پيشنهاد مي كند .

. . قوانين خانوادگي همه بايد تغيير كند ، ديگر مردان نبايد مسؤول قانون تأمين مخارج خانواده باشند . . . " اين مجله مي نويسد " خانم مك دانيل مي گويد : يكي از زنان به علت برداشتن وزنه هاي سنگين دچار خونريزي داخلي شده است ما مي خواهيم به وضع سابق برگرديم ، دلمان مي خواهد مردان با ما مثل زن رفتار كنند نه مثل يك كارگر . براي طرفداران آزادي زنان اين موضوع خيلي ساده است كه در اتاقهاي مجلل خود بنشينند و بگويند زنان و مردان با هم برابرند ، زيرا تا كنون گذارشان به كارخانه ها نيافتاده است .

آنها خبر ندارند كه بيشتر زنان مزدبگير اين كشور بايد مثل من در كارخانه ها كار كنند و جان بكنند . من اين برابري را نمي خواهم ، زيرا انجام كارهاي مخصوص مردان از عهده ام برنمي آيد . مردان از نظر جسمي از ما قويترند و اگر قرار باشد كه ما با آنها رقابت شغلي داشته باشيم و كارمان نسبت به كار آنها سنجيده شود من به سهم خودم ترجيح مي دهم كه از كار بركنار شوم . امتيازاتي را كه زنان كارگر ايالت اهايو از دست داده اند به مراتب بيش از آن مزايائي است كه توسط قانون حمايت كارگران كسب كرده اند . ما شخصيت زن بودن را از دست داده ايم ، من نمي توانم بفهمم از آن وقتي كه آزاد شده ايم چه چيزي عايدمان شده است ، البته امكان دارد عده معدودي از زنان وضعشان بهتر شده باشد ولي مسلما ما جزء آنها نيستيم " . اين بود خلاصه اي از آن مقاله از محتواي مقاله پيدا است كه اين بانوان از ناراحتيهائي كه به نام آزادي و برابري بر آنها تحميل شده است آن چنان به ستوه آمده اند كه دشمن اين دو كلمه شده اند . غافل از اينكه اين دو كلمه گناهي ندارند . زن و مرد دو ستاره اند در دو مدار مختلف ، هر كدام بايد در مدار خود و فلك خود حركت نمايد .

لا الشمس ينبغي لها ان تدرك القمر و لا الليل سابق النهار و كل في فلك يسبحون شرط اصلي سعادت هر يك از زن و مرد و در حقيقت ، جامعه بشري ، اينست كه دو جنس هر يك در مدار خويش به حركت خود ادامه دهند . آزادي و برابري آنگاه سود مي بخشد كه هيچ كدام از مدار و مسير طبيعي و فطري خويش خارج نگردند . آنچه در آن جامعه ناراحتي آفريده است قيام بر ضد فرمان فطرت و طبيعت است نه چيز ديگر . اينكه ما مدعي هستيم مسأله " نظام حقوقي زن در خانه و اجتماع " از مسائلي است كه مجددا بايد مورد ارزيابي قرار گيرد و به ارزيابيهاي گذشته بسنده نشود به معني اينست كه اولا طبيعت را راهنماي خود قرار دهيم ، ثانيا از مجموع تجربيات تلخ و شيرين ، چه در گذشته و چه در قرن حاضر ، حداكثر بهره برداري نمائيم و تنها در اين وقت است كه نهضت حقوق زن به معني واقعي تحقق مي يابد .

قرآن كريم ، به اتفاق دوست و دشمن ، احيا كننده حقوق زن است . مخالفان ، لااقل اين اندازه اعتراف دارند كه قرآن در عصر نزولش گامهاي بلندي به سود زن و حقوق انساني او برداشت . ولي قرآن هرگز به نام احياي زن به عنوان " انسان " و شريك مرد در انسانيت و حقوق انساني ، زن بودن زن و مرد بودن مرد را به فراموشي نسپرد . به عبارت ديگر ، قرآن زن را همانگونه ديد كه در طبيعت هست . از اينرو هماهنگي كامل ميان فرمانهاي قرآن و فرمانهاي طبيعت برقرار است . زن در قرآن همان زن در طبيعت است . اين دو كتاب بزرگ الهي يكي تكويني و ديگري تدويني با يكديگر منطبقند . در اين سلسله مقالات اگر كار مفيد و تازه اي صورت گرفته باشد .

توضيح اين انطباق و هماهنگي است . آنچه اكنون از نظر خواننده محترم مي گذرد مجموع مقالاتي است كه به مناسبت خاصي ، اين بنده در سالهاي 45 - 46 در مجله زن روز تحت عنوان " زن در حقوق اسلامي " نشر داد و توجه فراواني جلب كرد . براي افرادي كه سابقه كار را نمي دانند و در آن اوقات در جريان نبودند و اكنون مي شنوند كه اين مقالات در آن مجله اولين بار نشر يافته است قطعا موجب شگفتي خواهد بود كه چگونه اين بنده آن مجله را براي اين سلسله مقالات انتخاب كردم ؟ و چگونه آن مجله را براي اين سلسله مقالات انتخاب كردم ؟ و چگونه آن مجله حاضر شد بدون هيچ دخل و تصرفي اين مقالات را چاپ كند . از اينرو لازم مي دانم " شأن نزول " اين مقالات را بيان نمايم : در سال 45 تب تعويض قوانين مدني در مورد حقوق خانوادگي ، در سطح مجلات ، خصوصا مجلات زنانه ، سخت بالا گرفت . و نظر به اينكه بسياري از پيشنهادهائي كه مي شد بر ضد نصوص مسلم قرآن بود ، طبعا ناراحتيهائي در ميان مسلمانان ايران به وجود آورد . در اين ميان ، قاضي فقيد ابراهيم مهدوي زنجاني ، عفي الله عنه ، بيش از همه گرد و خاك مي كرد و حرارت به خرج مي داد . مشاراليه لايحه اي در چهل ماده به همين منظور تنظيم كرد و در مجله فوق الذكر چاپ نمود .

مجله مزبور نيز با چاپ صفحاتي جدول دار و به اصطلاح آن روز " كوپن " ، از خوانندگان خود درباره چهل ماده پيشنهادي نظر خواست . مشاراليه ضمنا وعده داد طي يك سلسله مقالات در مجله فوق الذكر ، به طور مستدل از چهل ماده پيشنهادي خود دفاع نمايد . مقارن اين ايام يكي از مقامات محترم و مشهور روحاني تهران به اين بنده تلفن كردند و اظهار داشتند در مجلسي با مديران مؤسسه كيهان و مؤسسه اطلاعات ملاقاتي داشتم و درباره برخي مطالب كه در مجلات زنانه اين دو مؤسسه درج مي شود تذكراتي دادم . مشاراليهما اظهار داشتند اگر شما مطالبي داريد بدهيد ، ما قول مي دهيم كه در همان مجلات عينا چاپ شود .

معظم له پس از نقل اين جريان ، به من پيشنهاد كردند كه اگر وقت و فرصت اجازه مي دهد ، اين مجلات را بخوانم و برخي تذكرات لازم در هر شماره بدهم . بنده گفتم من به اين صورت كه در هر شماره حاشيه اي بر گفته اي بنويسم حاضر نيستم ، ولي نظر به اينكه آقاي مهدوي قرار است يك سلسله مقالات ديگر در دفاع از چهل ماده پيشنهادي خود در مجله زن روز بنويسد ، من حاضرم طي سلسله مقالاتي درباره همان چهل ماده در همان مجله در صفحه مقابل بحث كنم . تا هر دو منطق در معرض افكار عمومي قرار گيرد .

معظم له از من فرصت خواستند تا بار ديگر با متصديان تماس بگيرند . مجددا به من تلفن كردند و موافقت آن مجله را با اين شكل اعلام داشتند . پس از اين جريان اين بنده نامه اي به آن مجله نوشت و آمادگي خود را براي دفاع از قوانين مدني تا آن حد كه با فقه اسلام منطبق است اعلام كرد و درخواست نمود كه مقالات اينجانب و مقالات آقاي مهدوي دوش به دوش يكديگر و در برابر يكديگر در آن مجله چاپ شود . ضمنا يادآوري كرد كه اگر آن مجله با پيشنهاد من موافق است عين نامه مرا به علامت موافقت چاپ كند . مجله موافقت كرد و عين نامه در شماره 87 مورخه 45 / 8 / 7 آن مجله چاپ شد و اولين مقاله در شماره 88 درج گرديد .

من قبلا ضمن مطالعات خود درباره حقوق زن ، كتابي از مهدوي فقيد در اين موضوعات خوانده بودم و مدتها بود كه به منطق او و امثال او آشنا بودم . به علاوه ، سالها بود كه حقوق زن در اسلام مورد علاقه شديد من بود و يادداشتهاي زيادي در اين زمينه تهيه كرده و آماده بودم . مقالات مهدوي فقيد چاپ شد و اين مقالات نيز رو در روي آنها قرار گرفت .

طبعا من از موضوعي شروع كردم كه مشاراليه بحث خود را شروع كرده بود . درج اين سلسله مقالات مشاراليه را در مشكل سختي قرار داد ، ولي شش هفته بيشتر طول نكشيد كه با سكته قلبي در گذشت و براي هميشه از پاسخگوئي راحت شد . در آن شش هفته اين سلسله مقالات جاي خود را باز كرد . علاقه مندان ، هم از من ، و هم از مجله تقاضا كردند كه اين سلسله مقالات مستقلا ادامه يابد ، با اين تقاضاها موافقت شد و تا 33 مقاله ادامه يافت . اين بود " شأن نزول " اين مقالات .

اگر چه در اين 33 مقاله فقط قسمتي از آنچه در نظر بود نگارش يافت و مطالب زيادي باقي ماند ، ولي اين بنده به علت خستگي و مشاغل ديگر از تنظيم و نگارش آنها خودداري كردم . علاقه مندان به اين مقالات از آن وقت تا كنون مكرر تقاضاي تجديد چاپ آنها را به صورت كتابي مستقل كرده اند و اين بنده به انتظار اينكه آنها را تكميل و يك دوره كامل از " نظام حقوق زن در اسلام " يك جا چاپ كنم ، از تجديد چاپ خودداري مي كردم ، اخيرا چون احساس كردم كه اين انتظار از خودم چندان به جا نيست به آنچه موجود است قناعت شد .

مسائلي كه در اين سلسله مقالات طرح شد عبارت است از : خواستگاري ، ازدواج موقت ( متعه ) ، زن و استقلال اجتماعي ، اسلام و تجدد زندگي ، مقام زن در قرآن ، حيثيت و حقوق انساني ، مباني طبيعي حقوق خانوادگي ، تفاوت هاي زن و مرد ، مهر و نفقه ، ارث ، طلاق ، تعدد زوجات . مسائلي كه باقي ماند و يادداشتهايش آماده است عبارت است از : حق حكومت مرد در خانواده ، حق حضانت كودك ، عده و فلسفه آن ، زن و اجتهاد و افتاء ، زن و سياست ، زن در مقررات قضائي ، زن در مقررات جزائي ، اخلاق و تربيت زن ، پوشش زن ، اخلاق جنسي : غيرت ، عفاف ، حيا و غيره ، مقام مادري ، زن و كار خارج و يك عده مسائل ديگر . اگر خداوند توفيق عنايت فرمود اين قسمت نيز بعدا جمع و تدوين و به صورت جلد دوم چاپ و منتشر خواهد شد . از خداوند توفيق و هدايت مسألت مي نمايد . قلهك - 28 شهريور ماه / 53 شمسي مطابق دوم رمضان المبارك / 94 قمري مرتضي مطهري

نظام حقوق زن در اسلام

پيشگفتار :

مشكل جهاني روابط خانوادگي . مستقل باشيم يا از غرب تقليد كنيم ؟ جبر تاريخ . ما و قانون اساسي . عواطف مذهبي جامعه ايراني .

خوشوقتم كه مجله زن روز درخواست مرا راجع به بحث درباره پيشنهادهاي چهل گانه آن مجله براي تغيير مواد قانون مدني ايران در مسائل مربوط به امور خانوادگي ، پذيرفت ، و در شماره پيش آمادگي خود را براي درج اين سلسله مقالات ضمن نشر نامه اينجانب اعلام كرد . من اين فرصت را مغتنم ميشمارم كه به اينوسيله گوشه اي از فلسفه اجتماعي اسلام را با جوانان در ميان ميگذارم اميدوارم بتوانم ذهن آنها را درباره مسائل مربوط بروابط خانوادگي از نظر اسلام روشن كنم . همانطوريكه در نامه خودم متذكر شدم من نميخواهم از قانون مدني دفاع كنم و آنرا كامل و جامع و صد در صد منطبق با قوانين اسلامي و موازين صحيح اجتماعي معرفي كنم . شايد خود من هم ايرادهائي به آن داشته باشم . و هم نميخواهم روشي را كه در ميان اكثريت مردم ما معمول بوده صحيح و منطبق با عدالت بدانم . برعكس ، من هم بوضوح بي نظميها و نابساماني هائي در روابط خانوادگي مشاهده ميكنم و معتقدم بايد اصلاحات اساسي در اين زمينه بعمل آيد . اما بر خلاف كساني نظير نويسندگان كتاب انتقاد بر قوانين اساسي و مدني ايران و كتاب پيمان مقدس يا ميثاق ازدواج ، مردان ايراني را صد در صد تبرئه نميكنم و آنها را بي تقصير معرفي نمي نمايم و تمام گناهان را بگردن قانون مدني نمياندازم و گناه قانون مدني را تبعيت از فقه اسلام نميدانم و يگانه راه اصلاح را تغيير مواد قانون مدني نميشناسم .

من آن عده از قوانين اسلامي را كه مربوط به حقوق زوجين و روابط آنها با يكديگر يا فرزندان يا افراد خارج است و روي آنها انگشت گذاشته شده و پيشنهاد براي تغيير آنها داده شده است يك يك در اين سلسله مقالات مطرح ميكنم و ثابت ميكنم كه اين قوانين با ملاحظات دقيق رواني و طبيعي و اجتماعي همراه است و حيثيت و شرافت انساني زن و مرد متساويا در آنها ملحوظ شده است و در صورت عمل و حسن اجرا بهترين ضامن حسن روابط خانوادگي است . از خوانندگان محترم اجازه ميخواهم پيش از ورود در مسائل مورد نظر چند نكته را با آنها در ميان بگذارم .

مشكل جهاني روابط خانوادگي

1 - مشكل روابط خانوادگي در عصر ما نه آنچنان سهل و ساده است كه بتوان با پر كردن كوپن از طرف پسران و دختران يا تشكيل سمينارهائي از نوع سمينارهائي كه ديديم و شنيديم كه در چه سطح فكري است آنرا حل كرد و نه مخصوص كشور و مملكت ماست و نه ديگران آنرا حل كرده اند و يا مدعي حل واقعي آن هستند . " ويل دورانت " فيلسوف و نويسنده معروف تاريخ تمدن ميگويد : " اگر فرض كنيم در سال 2000 مسيحي هستيم و بخواهيم بدانيم كه بزرگترين حادثه ربع اول قرن بيستم چه بوده است ، متوجه خواهيم شد ، كه اين حادثه ، جنگ و يا انقلاب روسيه نبوده است ، بلكه همانا دگرگوني وضع زنان بوده است ، تاريخ چنين تغيير تكان دهنده اي در مدتي به اين كوتاهي كمتر ديده است و خانه مقدس كه پايه نظم اجتماعي ما بود ، شيوه زناشوئي كه مانع شهوتراني و ناپايداري وضع انسان بود ، قانون اخلاقي پيچيده اي كه ما را از توحش به تمدن و آداب معاشرت رسانده بود همه آشكارا در اين انتقال پرآشوبي كه همه رسوم و اشكال زندگي و تفكر ما را فرا گرفته است گرفتار گشته اند " . اكنون نيز كه ما در ربع سوم قرن بيستم بسر ميبريم ناله متفكران غربي از بهم خوردن نظم خانوادگي و سست شدن پايه ازدواج ، از شانه خالي كردن جوانان از قبول مسئوليت ازدواج ، از منفور شدن مادري ، از كاهش علاقه پدر و مادر و بالاخص علاقه مادر نسبت بفرزندان ، از ابتذال زن دنياي امروز و جانشين شدن هوسهاي سطحي بجاي عشق ، از افزايش دائم التزايد طلاق ، از زيادي سرسام آور فرزندان نامشروع ، از نادر الوجود شدن وحدت و صميميت ميان زوجين ، بيش از پيش بگوش ميرسد .

مستقل باشيم يا از غرب تقليد كنيم ؟

موجب تأسف است كه گروهي از بي خبران مي پندارند مسائل مربوط بروابط خانوادگي ، نظير مسائل مربوط به راهنمائي ، تاكسيراني ، اتوبوسراني ، لوله كشي و برق سالهاست كه در ميان اروپائيان بنحو احسن حل شده و اين ما هستيم كه عرضه و لياقت نداشته ايم و بايد هر چه زودتر از آنها تقليد و پيروي كنيم . اين ، پندار محض است ، آنها از ما در اين مسائل بيچاره تر و گرفتارتر و فرياد فرزانگان شان بلندتر است . از مسائل مربوط بدرس و تحصيل زن كه بگذريم در ساير مسائل خيلي از ما گرفتارترند و از سعادت خانوادگي كمتري برخوردار ميباشند .

جبر تاريخ

بعضي ديگر تصور ديگري دارند ، تصور ميكنند كه سستي نظم خانوادگي و راه يافتن فساد در آن ، معلول آزادي زن است و آزادي زن نتيجه قهري زندگي صنعتي و پيشرفت علم و تمدن است ، جبر تاريخ است و چاره اي نيست از اينكه به اين فساد و بي نظمي تن دهيم و از آن سعادت خانوادگي كه در قديم بود براي هميشه چشم بپوشيم .

اگر اينچنين فكر كنيم بسيار سطحي و ناشيانه فكر كرده ايم . قبول دارم كه زندگي صنعتي خواه ناخواه بر روي روابط خانوادگي اثر گذاشته و ميگذارد . ولي عامل عمده از هم گسيختگي نظم خانوادگي در اروپا دو چيز ديگر است . يكي رسوم و عادات و قوانين ظالمانه و جاهلانه اي كه قبل از اين قرن در ميان آنها درباره زن جاري و حاكم بوده است تا آنجا كه زن براي اولين بار در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم در اروپا ، داراي حق مالكيت شد . ديگر اينكه كسانيكه به فكر اصلاح اوضاع و احوال زنان افتادند از همان راهي رفتند كه بعضي از مدعيان روشنفكري امروز ما ميروند و مواد پيشنهادي چهل گانه يكي از مظاهر آن است ، خواستند ابروي زن بيچاره را اصلاح كنند چشمش را كور كردند . بيش از آنكه زندگي صنعتي مسئول اين آشفتگي و بي نظمي باشد ، آن قوانين قديم متقدمان اروپا و اصلاحات جديد متجددانشان مسئول است . لهذا براي ما مردم مسلمان مشرق زمين هيچ ضرورت اجتناب ناپذيري نيست كه از هر راهي كه آنها رفته اند برويم و در هر منجلابي كه آنها فرو رفته اند فرو رويم .

ما بايد بزندگي غربي ، هوشيارانه بنگريم . ضمن استفاده و اقتباس علوم و صنايع و تكنيك و پاره اي مقررات اجتماعي قابل تحسين و تقليد آنها بايد از اخذ و تقليد رسوم و عادات و قوانيني كه براي خود آنها هزاران بدبختي بوجود آورده است كه تغيير قوانين مدني ايران و روابط خانوادگي و تطبيق آن با قوانين اروپائي يكي از آنهاست پرهيز نمائيم .

ما و قانون اساسي

2 - صرفنظر از اينكه اين پيشنهادها خانمان برانداز و مخالف مقتضيات رواني ، طبيعي و اجتماعي است ، چنانكه بعدا توضيح داده خواهد شد ، از نظر انطباق با قانون اساسي چه فكري شده است ؟ از طرفي قانون اساسي تصريح ميكند هر قانوني كه مخالف قوانين اسلامي باشد " قانونيت " ندارد و قابل طرح در مجلسين نيست . از طرف ديگر بيشتر مواد اين پيشنهادها مخالف صريح قانون اسلام است . آيا خود مغرب زميني ها كه غرب زدگان ما اينچنين كوركورانه از آنها پيروي ميكنند قانون اساسي كشورشان را اينطور بازيچه قرار ميدهند . صرفنظر از مذهب ، خود قانون اساسي هر كشوري براي افراد آن كشور مقدس است . قانون اساسي ايران نيز مورد احترام قاطبه ملت ايران است . آيا با سمينارهاي كذائي و چاپ كوپن و قيام و قعود نمايندگان ميتوان قانون اساسي را زير پا گذاشت ؟

عواطف مذهبي جامعه ايراني

3 - از معايب پيشنهادها و از مخالفت صريح آنها با قانون اساسي چشم ميپوشيم . هر چيز را اگر انكار كنيم اين قابل انكار نيست كه الان هم نيرومندترين عاطفه اي كه بر روحيه ملت ايران حكومت ميكند عاطفه مذهبي اسلامي است . بگذريم از عده بسيار معدودي كه قيد همه چيز را زده اند و از هر بي بند و باري و هرج و مرج طرفداري ميكنند ، اكثريت قريب باتفاق اين مردم پابند مقررات مذهبي ميباشند . تحصيل و درس خواندگي بر خلاف پيش بيني هائيكه از طرف عده اي ميشد ، نتوانست ميان اين ملت و اسلام جدائي بيندازد . بر عكس با اينكه تبليغات مذهبي صحيح كم است و بعلاوه تبليغات استعماري ضد مذهب زياد است ، درس خواندگان و تحصيلكردگان بنحو روز افزوني بسوي اسلام گرايش پيدا كرده اند . اكنون ميپرسم اين قوانين با اين زمينه رواني كه خواه ناخواه وجود دارد چگونه سازگار ميشود ؟ يعني وقتي قانون عرف مطابقه با حكم صريح شرع اسلام نداشته باشد چگونه نتيجه اي گرفته ميشود ؟ فرض كنيد زني در اثر اختلافها و عصبانيتها بمحكمه رجوع كرد و علي رغم رضاي شوهر حكم طلاقش صادر شد و سپس بعقد ازدواج مرد ديگري درآمد . اين زن و شوهر جديد در عين اينكه خود را بحكم قانون عرف ، زن و شوهري ميدانند ، در عمق وجدان مذهبي خود ، خود را اجنبي و بيگانه و آميزش خود را نامشروع و فرزندان خود را زنازاده و خود را از نظر مذهبي مستحق اعدام ميدانند .

در اينحال فكر كنيد چه وضع ناراحت كننده اي از نظر رواني براي آنها پيش خواهد آمد ، دوستان و خويشاوندان مذهبي آنها با چه چشمي به آنها و فرزندان آنها نگاه خواهند كرد . ما كه نمي توانيم با تغيير و وضع قانون ، وجدان مذهبي مردم را تغيير بدهيم ، متأسفانه يا خوشبختانه وجدان اكثريت قريب باتفاق اين مردم ، از عاطفه مذهبي فارغ نيست . شما اگر متخصص حقوق و رواني از خارج بياوريد و مشاوره كنيد و بگوئيد ما چنين قوانيني ميخواهيم وضع كنيم اما زمينه رواني اكثريت مردم ما اينست و اين .

ببينيد آيا در همچو زمينه اي نظر موافق خواهد داد ؟ آيا نخواهد گفت اينكار هزاران ناراحتي هاي روحي و اجتماعي توليد ميكند . مقايسه اينگونه قوانين با قوانين جزائي از لحاظ ميزان آثار سوئي كه ببار مي آورد بسيار غلط است . تفاوت ميان آنها از زمين تا آسمان است ، ضربه اي كه از ناحيه تغيير و تعطيل قوانين جزائي وارد ميشود متوجه اجتماع است و فقط افراد منحرف را جري ميكند . اما قوانين مربوط بروابط زوجين و اولاد ، بزندگي خصوصي و فردي افراد مربوط است و مستقيما با عاطفه مذهبي شخصي هر فرد در جنگ است . اينگونه قوانين يا در اثر نفوذ مذهب و غلبه وجدان بي اثر و بلاعمل ميماند و خواه ناخواه ناراحتي هائيكه اينگونه قوانين ايجاد ميكند موجب خواهد شد كه اين قوانين رسما لغو گردد و يا پس از كشمكش رواني جانكاهي نيروي مذهبي را تضعيف ميكند .

بخش اول خواستگاري و نامزدي

آيا خواستگاري مرد از زن اهانت به زن است ؟ غريزه مرد ، طلب و نياز است و غريزه زن جلوه و ناز . مرد خريدار وصال زن است نه رقبه او . رسم خواستگاري مرد از زن يك تدبير بسيار عاقلانه و ظريفانه است كه براي حفظ احترام و حيثيت زن به كار رفته است . اشتباه نويسنده چهل ماده در قانون مدني نميشويم . با اينكه پيشنهاد كننده مرتكب اشتباهات عظيمي شده است و حتي از درك مفهوم صحيح آن چند ماده ساده عاجز بوده است . اما از دو مطلب در اينجا نميتوانيم صرفنظر كنيم .

آيا خواستگاري مرد از زن اهانت به زن است ؟

1 - پيشنهاد كننده ميگويد : " قانون گذار ما حتي در اين چند ماده كذائي ( مربوط بخواستگاري و نامزدي ) هم اين نكته ارتجاعي و غير انساني را فراموش نكرده است كه مرد اصل است و زن فرع ، در تعقيب فكر مزبور ماده 1034 را كه اولين ماده قانون در كتاب نكاح و طلاق است بنحو زير تنظيم نموده است : ( ماده 1034 - از هر زنيكه خالي از موانع نكاح باشد ميتوان خواستگاري نمود . ) بطوريكه ملاحظه ميشود بموجب ماده مزبور با اينكه هيچگونه حكم و الزامي بيان نشده است ، ازدواج بمعني " زن گرفتن " براي مرد مطرح شده و او بعنوان مشتري و خريدار تلقي گرديده و در مقابل زن نوعي كالا وانمود شده است .

اين قبيل تعبيرات در قوانين اجتماعي اثر رواني بسيار بد و ناگوار ايجاد ميكند و مخصوصا تعبيرات مزبور در قانون ازدواج بر روي رابطه زن و مرد اثر ميگذارد و بمرد ژست آقائي و مالكيت و بزن وضع مملوكي و بندگي ميبخشد " . بدنبال اين ملاحظه دقيق رواني ! موادي كه خود پيشنهاد كننده تحت عنوان خواستگاري ذكر مي كند براي اينكه خواستگاري جنبه يكطرفه و حالت " زن گرفتن " بخود نگيرد خواستگاري را هم وظيفه زنان دانسته و هم وظيفه مردان ، تا در ازدواج تنها " زن گرفتن " صدق نكند ، " مرد گرفتن " هم صدق كند ، يا لااقل نه زن گرفتن صدق كند و نه مرد گرفتن . اگر بگوئيم زن گرفتن ، يا اگر هميشه مردان را موظف كنيم كه بخواستگاري زنان بروند حيثيت زنرا پائين آورده و آنرا بصورت كالاي خريدني در آورده ايم .

غريزه مرد طلب و نياز است و غريزه زن جلوه و ناز :

اتفاقا يكي از اشتباهات بزرگ همين است . همين اشتباه سبب پيشنهاد الغاء مهر و نفقه شده است و ما در جاي خود مشروحا درباره مهر و نفقه بحث خواهيم كرد . اينكه از قديم الايام ، مردان به عنوان خواستگاري نزد زنان ميرفته اند و از آنها تقاضاي همسري ميكرده اند از بزرگترين عوامل حفظ حيثيت و احترام زن بوده است . طبيعت ، مرد را مظهر طلب و عشق و تقاضا آفريده است و زن را مظهر مطلوب بودن و معشوق بودن . طبيعت زن را گل ، و مرد را بلبل ، زن را شمع و مرد را پروانه قرار داده است . اين يكي از تدابير حيكمانه و شاهكارهاي خلقت است كه در غريزه مرد نياز و طلب و در غريزه زن ناز و جلوه قرار داده است . ضعف جسماني زنرا در مقابل نيرومندي جسماني مرد ، با اينوسيله جبران كرده است .

خلاف حيثيت و احترام زن است كه بدنبال مرد بدود . براي مرد قابل تحمل است كه از زني خواستگاري كند و جواب رد بشنود و آنگاه از زن ديگري خواستگاري كند و جواب رد بشنود تا بالاخره زني رضايت خود را بهمسري با او اعلام كند ، اما براي زن كه ميخواهد محبوب و معشوق و مورد پرستش باشد و از قلب مرد سر در آورد تا بر سراسر وجود او حكومت كند ، قابل تحمل و موافق غريزه نيست كه مردي را بهمسري خود دعوت كند و احيانا جواب رد بشنود و سراغ مرد ديگري برود . بعقيده " ويليام جيمز " فيلسوف معروف امريكائي : حيا و خودداري ظريفانه زن غريزه نيست ، بلكه دختران حوا در طول تاريخ دريافتند كه عزت و احترامشان باين است كه بدنبال مردان نروند ، خود را مبتذل نكنند و از دسترس مرد خود را دور نگهدارند ، زنان اين درسها را در طول تاريخ دريافتند و بدختران خود ياد ندادند . اختصاص بجنس بشر ندارد ، حيوانات ديگر نيز همينطورند ، همواره اين مأموريت به جنس نر داده شده است كه خود را دلباخته و نيازمند بجنس ماده نشان بدهد . مأموريتي كه بجنس ماده داده شده اين است كه با پرداختن بزيبائي و لطف و با خودداري و استغناء ظريفانه ، دل جنس خشن را هر چه بيشتر شكار كند و او را از مجراي حساس قلب خودش و به اراده و اختيار خودش در خدمت خود بگمارد .

مرد خريدار وصال زن است نه رقبه او :

عجبا ، مي گويند چرا قانون مدني لحني بخود گرفته است كه مرد را خريدار زن نشان ميدهد . اولا اين مربوط بقانون مدني نيست ، مربوط بقانون آفرينش است ، ثانيا مگر هر خريداري از نوع مالكيت و مملوكيت اشياء است . طلبه و دانشجو خريدار علم است . متعلم خريدار معلم است .

هنرجو خريدار هنرمند است . آيا بايد نام اينها را مالكيت بگذاريم و منافي حيثيت علم و عالم و هنر و هنرمند بشمار آوريم ؟ مرد خريدار وصال زن است نه خريدار رقبه او . آيا واقعا شما از اين شعر شاعر شيرين سخن ما حافظ ، اهانت بجنس زن ميفهميد كه ميگويد :


  • شيراز معدن لب لعل است و كان حسن من جوهري مفلس از آنروز مشوشم شهريست

  • من جوهري مفلس از آنروز مشوشم شهريست من جوهري مفلس از آنروز مشوشم شهريست

و خشوع ميكند و خود را نيازمند بعشق او و او را بي نياز از خود معرفي ميكند . منتهاي هنر زن اين بوده است كه توانسته مرد را در هر مقامي و هر وضعي بوده است به آستان خود بكشاند . اكنون ببينيد بنام دفاع از حقوق زن چگونه بزرگترين امتياز و شرف و حيثيت زن را لكه دار ميكنند ؟ اينست كه گفتيم اين آقايان به نام اينكه ابروي زن بيچاره را ميخواهند اصلاح كنند چشم وي را كور ميكنند .

رسم خواستگاري يك تدبير ظريفانه و عاقلانه براي حفظ حيثيت و احترام زن است :

گفتيم ، اينكه در قانون خلقت ، مرد مظهر نياز و طلب و خواستاري ، و زن مظهر مطلوبيت و پاسخگوئي آفريده شده است ، بهترين ضامن حيثيت و احترامزن و جبران كننده ضعف جسماني او در مقابل نيرومندي جسماني مرد است و هم بهترين عامل حفظ تعادل و توازن زندگي مشترك آنهاست . اين ، نوعي امتياز طبيعي است كه به زن داده شده و نوعي تكليف طبيعي است كه بدوش مرد گذاشته شده است . قوانيني كه بشر وضع ميكند ، و بعبارت ديگر تدابير قانوني كه بكار ميبرد بايد اين امتياز را براي زن و اين تكليف را براي مرد حفظ كند . قوانين مبني بر يكسان بودن زن و مرد از لحاظ وظيفه و ادب خواستاري بر زيان زن و منافع و حيثيت و احترام اوست ، و تعادل را بظاهر بنفع مرد ، و در واقع بزيان هر دو بهم ميزند . از اينرو موادي كه از طرف نويسنده چهل پيشنهاد مبني بر شركت دادن زن بوظيفه خواستگاري پيشنهاد شده ، هيچگونه ارزشي ندارد و بر زيان جامعه بشري است .اشتباه نويسنده چهل ماده در قانون مدني : مطلب دومي كه بمناسبت اين فصل لازم است تذكر دهم اينست كه آقاي مهدوي نويسنده چهل پيشنهاد در شماره 86 مجله زن روز صفحه 72 مينويسند : " بموجب ماده 1037 هر يك از نامزدها كه بدون علت موجه وصلت مزبور را بهم زند بايد هدايائي را كه طرف مقابل و يا والدين او و يا اشخاص ثالث بمنظور وصلت مذكور داده اند مسترد دارد و در صورتيكه عين آنها باقي نباشد ، قيمت آنها را بايد رد كند ، مگر اين كه هدايا بدون تقصير طرف ، تلف شده باشد .

طبق مقررات ماده مذكور ، نامزدي هم از نظر قانون گذار ما مانند وعده ازدواج هيچ اثر قانوني و ضمانت اجرائي نداشته و نسبت بطرفين هيچ نوع تعهدي ايجاد نميكند و تنها اثر آن اينست كه طرف متخلف كه بقول نويسنده قانون مزبور " بدون علت موجه " وصلت مزبور را بهم زند ، عين يا قيمت هدايائي را كه بمنظور وصلت از طرف دريافت داشته بايد مسترد دارد ، و حال اينكه غالبا در دوران نامزدي ، طرفين بمنظور وصلت چيزي بيكديگر نميدهند ، ولي براي خاطر خود نامزدي متحمل مخارج فوق العاده سنگين ميشوند . . . . " چنانكه ملاحظه ميفرمائيد ايراد آقاي مهدوي بر اين ماده قانوني اينست كه براي نامزدي اثر قانوني و ضمانت اجرائي قائل نشده است . تنها اثري كه قائل شده اينست كه طرف متخلف بايد عين هدايائي كه دريافت داشته يا قيمت آنها را بطرف بپردازد ، و حال آنكه عمده خسارتيكه شخص بواسطه نامزدي متحمل ميشود خسارتهاي ديگر است ، مثل خسارتيكه بواسطه جشن نامزدي يا مهماني كردن نامزد و گردش با او متحمل ميشود . من ميگويم ايراد ديگري نيز بر اين ماده قانوني وارد است .و آن اينكه مي گويد اگر طرف متخلف " بدون علت موجه " وصلت را بهم زند بايد عين يا قيمت هدايائي كه دريافت داشته مسترد دارد ، و حال آن كه طبق قاعده اگر با علت موجه نيز وصلت را بهم زند بايد لااقل عين هدايائي كه دريافت داشته در صورت مطالبه طرف متقابل مسترد دارد . اما حقيقت اينست كه هيچكدام از اين ايرادها وارد نيست .

قانون مدني در ماده 1036 چنين ميگويد : " اگر يكي از نامزدها وصلت منظور را بدون علت موجهي بهم زند در حالي كه طرف مقابل يا ابوين او يا اشخاص ديگر باعتماد وقوع ازدواج مغرور شده و مخارجي كرده باشند ، طرفي كه وصلت را بهم زده است بايد از عهده خسارت وارده برآيد . ولي خسارت مزبور فقط مربوط بمخارج متعارفه خواهد بود " .اين ماده قانون همان چيزي را كه آقاي مهدوي خيال ميكنند قانون پيش بيني نكرده است بيان ميكند در اين ماده است كه قيد " بدون علت موجه " ذكر شده است . طبق اين ماده نه تنها طرف متخلف ضامن مخارجي كه شخص نامزد متحمل شده است ميباشد ، ضامن مخارج ابوين يا اشخاص ديگر نيز ميباشد . در اين ماده با تكيه روي كلمه " مغرور شده " بريشه اين ماده قانوني كه بنام قاعده " غرور " معروف است اشاره ميكند . بعلاوه در قانون مدني ، تسبيب يكي از موجبات ضمان قهري شناخته شده و از ماده 332 كه مربوط به تسبيب است نيز ميتوان ضمان طرف متخلف را در اينگونه موارد استفاده كرد . عليهذا قانون مدني نه تنها درباره خسارتهاي نامزدي ( كه بقول نويسنده پيشنهادها بخاطر خود نامزدي صورت ميگيرد ) سكوت نكرده است ، در دو ماده آنرا گنجانيده است . اما ماده 1037 قانون مدني اينست : " هر يك از نامزدها ميتوانند در صورت بهم خوردن وصلت منظور ، هدايائي را كه بطرف ديگر يا ابوين او براي وصلت منظور داده است مطالبه كند . اگر عين هدايا موجود نباشد ، مستحق قيمت هدايائي خواهد بود كه عادتا نگاه داشته ميشود .

مگر اينكه آن هدايا بدون تقصير طرف ديگر تلف شده باشد " . اين ماده مربوط به اشيائيست كه طرفين بيكديگر اهدا ميكنند و چنانكه ملاحظه ميفرمائيد در اين ماده هيچگونه قيد نشده است كه يكطرف بدون علت موجه وصلت را بهمزده باشد ، قيد " بدون علت موجه " استنباط بي جائي است كه آقاي مهدوي كرده اند .عجبا كساني كه از درك مفهوم چند ماده ساده قانون مدني ناتوانند ( با اينكه يك عمر كارشان بررسي آنها بوده است و سالها بودجه مملكت را بنام تخصص فني در درك اين قوانين مصرف كرده اند ) چگونه داعيه تغيير قوانين آسماني را كه هزاران ملاحظات و ريزه كاريها در آنها بكار رفته است در سر مي پرورانند . اين نكته نيز ناگفته نماند كه آقاي مهدوي تا پنج سال قبل كه مشغول تأليف كتاب " پيمان مقدس يا ميثاق ازدواج " بوده اند ، جمله بالا را بصورت " بدون علت و موجبي " قرائت ميكرده اند .در كتاب خودشان فصل مشبعي داد و فرياد راه انداخته اند كه مگر در دنيا كاري بدون علت و موجب ممكن است ، اما اخيرا متوجه شده اند كه سالها اين جمله را غلط قرائت ميكرده و ميفهميده اند و جمله مزبور " بدون علت موجهي " بوده است . از ايرادات ديگري كه در فصل خواستگاري به نويسنده پيشنهادها وارد است ، فعلا صرفنظر ميكنم .

بخش دوم ازدواج موقت

زندگي امروز و ازدواج موقت . آيا رهبانيت موقت عملي است ؟ كداميك ؟ رهبانيت موقت ، يا كمونيسم جنسي ، يا ازدواج موقت ؟ جوانان امروز در سنين كم نمي توانند ازدواج كنند ، پس با بلوغ و بحران جنسي چه كنند ؟ اگر طرح ازدواج موقت از غرب رسيده بود يكي از مترقي ترين طرحها در ميان تجدد ما بها تلقي مي شد . زندگي امروز بيش از زندگي ديروز طرح ازدواج موقت را ضروري كرده است . ازدواج آزمايشي . نظريه راسل درباره ازدواج موقت دامهاي مرد قرن بيستم بر سر راه زن . شرافت زن قرن بيستم در خدمت سرمايه داري اروپا و امريكا كدام زن ، زن كرايه اي است ، اين يا آن ؟ قرآن ، حامي جدي و راستگوي زن . اشكالات ازدواج موقت و پاسخ آنها . ازدواج موقت و مسأله تشكيل حرمسرا . مرد قرن بيستم مسابقه كامجوئي از زنرا از هارون الرشيد و فضل برمكي برده است . مرد قرن بيستم جز هزينه گزاف چيزي از دست نداده است . مرد " ذواق " در اسلام ، ملعون شناخته شده است .ازدواج موقت : من بر خلاف بسياري از افراد ، از تشكيكات و ايجاد شبهه هائي كه در مسائل اسلامي ميشود با همه علاقه و اعتقادي كه باين دين دارم بهيچوجه ناراحت نميشوم . بلكه در ته دلم خوشحال ميشوم . زيرا معتقدم و در عمر خود بتجربه مشاهده كرده ام كه اين آئين مقدس آسماني در هر جبهه از جبهه ها كه بيشتر مورد حمله و تعرض واقع شده ، با نيرومندي و سرفرازي و جلوه و رونق بيشتري آشكار شده است . خاصيت حقيقت همين است كه شك و تشكيك بروشن شدن آن كمك ميكند، شك ، مقدمه يقين ، و ترديد ، پلكان تحقيق است . در رساله زنده بيدار از رساله ميزان العمل غزالي نقل ميكند كه : " . . گفتار ما را فائده اين بس باشد كه ترا در عقايد كهنه و موروثي بشك ميافكند .

زيرا شك پايه تحقيق است و كسي كه شك نميكند درست تأمل نميكند . و هر كه درست ننگرد خوب نمي بيند و چنين كسي در كوري و حيراني بسر ميبرد " . بگذاريد بگويند و بنويسند و سمينار بدهند و ايراد بگيرند ، تا آنكه بدون آنكه خود بخواهند وسيله روشن شدن حقايق اسلامي گردند . يكي از قوانين درخشان اسلام از ديدگاه مذهب جعفري كه مذهب رسمي كشور ماست اينست كه ازدواج به دو نحو ميتواند صورت بگيرد : دائم و موقت : ازدواج موقت و دائم در پاره اي از آثار با هم يكي هستند و در قسمتي اختلاف دارند . آنچه در درجه اول ، اين دو را از هم متمايز ميكند يكي اينست كه زن و مرد تصميم ميگيرند بطور موقت با هم ازدواج كنند و پس از پايان مدت ، اگر مايل بودند تمديد كنند تمديد ميكنند و اگر مايل نبودند از هم جدا ميشوند . ديگر اينكه از لحاظ شرايط ، آزادي بيشتري دارند كه بطور دلخواه بهر نحو كه بخواهند پيمان مي بندند . مثلا در ازدواج دائم خواه ناخواه مرد بايد عهده دار مخارج روزانه و لباس و مسكن و احتياجات ديگر زن از قبيل دارو و طبيب بشود ، ولي در ازدواج موقت بستگي دارد بقرارداد آزادي كه ميان طرفين منعقد ميگردد .ممكن است مرد نخواهد يا نتواند متحمل اين مخارج بشود ، يا زن نخواهد از پول مرد استفاده كند . در ازدواج دائم ، زن خواه ناخواه بايد مرد را بعنوان رئيس خانواده بپذيرد و امر او را در حدود مصالح خانواده اطاعت كند .

اما در ازدواج موقت بسته بقراردادي است كه ميان آنها منعقد ميگردد . در ازدواج دائم ، زن و شوهر خواه ناخواه از يكديگر ارث ميبرند . اما در ازدواج موقت چنين نيست . پس تفاوت اصلي و جوهري ازدواج موقت با ازدواج دائم در اينست كه ازدواج موقت از لحاظ حدود و قيود " آزاد " است ، يعني وابسته باراده و قرارداد طرفين است . حتي موقت بودن آن نيز در حقيقت نوعي آزادي بطرفين ميبخشد و زمان را در اختيار آنها قرار ميدهد . در ازدواج دائم ، هيچكدام از زوجين بدون جلب رضايت ديگري حق ندارند از بچه دار شدن و توليد نسل جلوگيري كنند ، ولي در ازدواج موقت جلب رضايت طرف ديگر ضرورت ندارد .در حقيقت اين نيز نوعي آزادي ديگر است كه بزوجين داده شده است . اثري كه از اين ازدواج توليد مي شود يعني فرزندي كه بوجود مي آيد با فرزند ناشي از ازدواج دائم هيچگونه تفاوتي ندارد . مهر ، هم در ازدواج دائم لازم است و هم در ازدواج موقت . با اين تفاوت كه در ازدواج موقت ، عدم ذكر مهر موجب بطلان عقد است و در ازدواج دائم ، عقد باطل نيست . مهرالمثل تعيين ميشود .همانطوريكه در عقد دائم ، مادر و دختر زوجه بر زوج ، و پدر و پسر زوج بر زوجه حرام و محرم ميگردند در عقد منقطع نيز چنين است و همانطوريكه خواستگاري كردن زوجه دائم بر ديگران حرام است ، خواستگاري زوجه موقت نيز بر ديگران نيز حرام است ، همانطوريكه زناي با زوجه دائم غير ، موجب حرمت ابدي ميشود ، خواستگاري زوجه موقت نيز بر ديگران ابدي ميشود ، زناي با زوجه موقت نيز موجب حرمت ابدي ميشود .همانطور كه زوجه دائم بعد از طلاق بايد مدتي عده نگهدارد ، زوجه موقت نيز بعد از تمام شدن مدت يا بخشيدن آن بايد عده نگهدارد . با اين تفاوت كه عده زن دائم سه نوبت عادت ماهانه است و عده زن غير دائم دو نوبت يا چهل و پنج روز . در ازدواج دائم جمع ميان دو خواهر جايز نيست ، در ازدواج موقت نيز روا نيست .

اينست آنچيزي كه بنام ازدواج موقت يا نكاح منقطع در فقه شيعه آمده است و قانون مدني ما نيز عين آنرا بيان كرده است . بديهي است كه ما طرفدار اين قانون با اين خصوصيات هستيم ، و اما اينكه مردم ما بنام اين قانون سوء استفاده هائي كرده و ميكنند ، ربطي بقانون ندارد . لغو اين قانون ، جلوي آن سوء استفاده ها را نميگيرد بلكه شكل آنها را عوض ميكند . بعلاوه صدها مفاسدي كه از خود لغو قانون برميخيزد . ما نبايد آنجا كه انسانها را بايد اصلاح و آگاه كنيم بدليل عدم عرضه و لياقت در اصلاح انسانها مرتبا بجان مواد قانوني بيفتيم ، انسانها را تبرئه كنيم و قوانين را مسئول بدانيم . اكنون ببينيم با بودن ازدواج دائم ، چه ضرورتي هست كه قانوني بنام قانون ازدواج موقت بوده باشد ، آيا ازدواج موقت بقول نويسندگان زن روز با حيثيت انساني زن و با روح اعلاميه حقوق بشر منافات دارد ؟ آيا ازدواج موقت اگر هم لازم بوده است در دوران كهن لازم بوده است . اما زندگي و شرايط و اقتضاي زمان حاضر با آن موافقت ندارد ؟ ما اين مطلب را تحت دو عنوان بررسي ميكنيم :الف - زندگي امروز و ازدواج موقت .ب - مفاسد و معايب ازدواج موقت .

زندگي امروز و ازدواج موقت

چنانكه قبلا دانستيم ، ازدواج دائم مسئوليت و تكليف بيشتري براي زوجين توليد ميكند ، بهمين دليل پسر يا دختري نميتوان يافت كه از اول بلوغ طبيعي كه تحت فشار غريزه قرار ميگيرد آماده ازدواج دائم باشد . خاصيت عصر جديد اين است كه فاصله بلوغ طبيعي را با بلوغ اجتماع و قدرت تشكيل عائله زيادتر كرده است . اگر در دوران ساده قديم يك پسر بچه در سنين اوايل بلوغ طبيعي از عهده شغلي كه تا آخر عمر بعهده او گذاشته ميشد برميايد ، در دوران جديد ابدا امكان پذير نيست . يك پسر موفق در دوران تحصيل كه دبستان و دبيرستان و دانشگاه را بدون تأخير و رد شدن در امتحان آخر سال و يا در كنكور دانشگاه گذرانده باشد در 25 سالگي فارغ التحصيل ميگردد و از اين ببعد ميتواند درآمدي داشته باشد . قطعا سه چهار سال هم طول ميكشد تا بتواند سر و سامان مختصري براي خود تهيه كند و آماده ازدواج دائم گردد . همچنين است يك دختر موفق كه دوران تحصيل را ميخواهند طي كند .

جوان امروز و دوره بلوغ و بحران جنسي

شما اگر امروز يك پسر محصل هجده ساله را كه شور جنسي او باوج خود رسيده است ، تكليف بازدواج بكنيد بشما ميخندند . همچنين است يك دختر محصل شانزده ساله . عملا ممكن نيست اين طبقه در اين سن زير بار ازدواج دائم بروند و مسئوليت يك زندگي را كه وظايف زيادي براي آنها نسبت بيكديگر و نسبت بفرزندان آينده شان ايجاد ميكند بپذيرند .

كداميك ؟ رهبانيت موقت يا كمونيسم جنسي يا ازدواج موقت ؟

از شما ميپرسم ، آيا با اين حال ، با طبيعت و غريزه چه رفتاري بكنيم ؟ آيا طبيعت حاضر است بخاطر اينكه وضع زندگي ما در دنياي امروز اجازه نميدهد كه در سنين شانزده سالگي و هجده سالگي ازدواج كنيم ، دوران بلوغ را بتأخير بيندازد و تا ما فارغ التحصيل نشده ايم ، غريزه جنسي از سر ما دست بردارد ؟ آيا جوانان حاضرند يكدوره " رهبانيت موقت " را طي كنند و خود را سخت تحت فشار و رياضت قرار دهند تا زمانيكه امكانات ازدواج دائم پيدا شود ؟ فرضا جواني حاضر گردد رهبانيت موقت را بپذيرد آيا طبيعت حاضر است از ايجاد عوارض رواني سهمگين و خطرناكي كه در اثر ممانعت از اعمال غريزه جنسي پيدا ميشود و روانكاوي امروز از روي آنها پرده برداشته است صرفنظر كند ؟ دو راه بيشتر باقي نميماند ، يا اينكه جوانان را بحال خود رها كنيم و بروي خود نياوريم .بيك پسر بچه اجازه دهيم از صدها دختر كام برگيرد ، و بيكدختر اجازه دهيم با دهها پسر رابطه نامشروع داشته باشد و چندين بار سقط جنين كند . يعني عملا كمونيسم جنسي را بپذيريم . و چون به پسر و دختر " متساويا " اجازه داده ايم ، روح اعلاميه حقوق بشر را از خود شاد كرده ايم ، زيرا روح اعلاميه حقوق بشر از نظر بسياري از كوته فكران اينست كه زن و مرد اگر بناست بجهنم دره هم سقوط كنند دوش بدوش يكديگر و بازو ببازوي هم و بالاخره " متساويا " سقوط كنند .آيا اين چنين پسران و دختراني با چنين روابط فراوان و بيحدي در دوران تحصيل پس از ازدواج دائم ، مرد زندگي و زن خانواده خواهند بود ؟ راه دوم ، ازدواج موقت و آزاد است . ازدواج موقت در درجه اول زن را محدود ميكند كه در آن واحد زوجه دو نفر نباشد ، بديهي است كه محدود شدن زن مستلزم محدود شدن مرد نيز خواه ناخواه هست . وقتي كه هر زني بمرد معيني اختصاص پيدا كند قهرا هر مردي هم بزن معين اختصاص پيدا ميكند . مگر آنكه از يكطرف عدد بيشتري باشند . بدين ترتيب پسر و دختر دوران تحصيل خود را ميگذرانند بدون آنكه رهبانيت موقت و عوارض آنرا تحمل كرده باشند و بدون آنكه در ورطه كمونيسم جنسي افتاده باشند .

ازدواج آزمايشي

اين ضرورت ، اختصاص بايام تحصيل ندارد ، در شرايط ديگر نيز پيش ميايد . اصولا ممكن است زن و مردي كه خيال دارند با همبطور دائم ازدواج كنند و نتوانسته اند نسبت بيكديگر اطمينان كامل پيدا كنند بعنوان ازدواج آزمايشي براي مدت موقتي با هم ازدواج كنند . اگر اطمينان كامل بيكديگر پيدا كردند ادامه ميدهند و اگر نه از هم جدا ميشوند . من از شما ميپرسم : اينكه اروپائيان وجود يك عده از زنان بدكار را در محل معين از هر شهري تحت نظر و مراقبت دولت لازم و ضروري ميدانند براي چيست ؟ آيا جز اينست كه وجود مردان مجردي را كه قادر بازدواج دائم نيستند خطر بزرگي براي خانواده ها بحساب مي آورند .

راسل و نظريه ازدواج موقت

" برتراند راسل " فيلسوف معروف انگليسي در كتاب زناشوئي و اخلاق ميگويد " . . . در واقع اگر درست بينديشيم ، پي ميبريم كه فواحش ، معصوميت كانون خانوادگي و پاكي زنان و دختران ما را حفظ ميكنند . هنگامي كه اين عقيده را " لكي " در بحبوحه عصر " ويكتوريا " ابراز كرد اخلاقيون سخت آزرده شدند ، بي آنكه خود علت آنرا بدانند .اما هرگز نتوانستند خطاي عقيده " لكي " را به ثبوت رسانند . زبان حال اخلاقيون مزبور با تمام منطقشان اين است كه " اگر مردم از تعليمات ما پيروي ميكردند ديگر فحشاء وجود نميداشت " اما ايشان بخوبي ميدانند كه كسي توجه به حرفشان نميكند " . اينست فورمول فرنگي چاره جوئي خطر مردان و زناني كه قادر بازدواج دائم نيستند و آن بود فورمولي كه اسلام پيشنهاد كرده است . آيا اگر اين فرمول فرنگي بكار بسته شود و گروهي زن بدبخت بايفاي اين وظيفه اجتماعي . اختصاص داده شوند آنوقت زن بمقام واقعي و حيثيت انساني خود رسيده است و روح اعلاميه حقوق بشر شاد شده است ؟ برتراند راسل رسما در كتاب خود فصلي تحت عنوان ازدواج تجربي باز كرده است . وي ميگويد : " قاضي ليندزي ، كه ساليان متمادي مأمور دادگاه دنور بوده و در اين مقام فرصت مشاهده حقايق زيادي داشته پيشنهاد ميكند كه ترتيبي بنام " ازدواج رفاقتي " داده شود . متأسفانه پست رسمي خود را ( در امريكا ) از دست داد . زيرا مشاهده شد كه او بيش از ايجاد حس گناهكاري در فكر سعادت جوانان است .براي عزل او كاتوليكها و فرقه ضد سياه پوستان از بذل مساعي خودداري نكردند . پيشنهاد ازدواج رفاقتي را يك محافظه كار خردمند كرده است و منظور از آن ايجاد ثباتي در روابط جنسي است . ليندزي متوجه شده كه اشكال اساسي در ازدواج ، فقدان پول است .

ضرورت پول فقط از لحاظ اطفال احتمالي نيست ، بلكه از اين لحاظ است كه تأمين معيشت از جانب زن برازنده نيست . و به اين ترتيب نتيجه ميگيرد كه جوانان بايد مبادرت بازدواج رفاقتي كنند كه از سه لحاظ با ازدواج عادي متفاوت است : اولا منظور از ازدواج توليد نسل نخواهد بود . ثانيا مادام كه زن جوان فرزندي نياورده و حامله نشده طلاق با رضايت طرفين ميسر خواهد بود . ثالثا زن در صورت طلاق مستحق كمك خرجي براي خوراك خواهد بود . . . من هيچ ترديدي در مؤثر بودن پيشنهادات ليندزي ندارم و اگر قانون آنرا ميپذيرفت تأثير زيادي در بهبود اخلاق ميكرد " . آنچه ليندزي و راسل آنرا ازدواج رفاقتي مينامند گرچه با ازدواج موقت اسلامي اندك فرقي دارد ، اما حكايت ميكند كه متفكراني مانند ليندزي و راسل باين نكته پي برده اند كه تنها ازدواج دائم و عادي وافي بهمه احتياجات اجتماع نيست . مشخصات قانون ازدواج موقت و ضرورت وجود آن را عدم كفايت ازدواج دائم بتنهائي براي رفع احتياجات بشري بالاخص در عصر حاضر مورد بررسي قرار گرفت . اكنون ميخواهيم باصطلاح آنطرف سكه را مطالعه كنيم .ببينيم ازدواج موقت چه زيانهائي ممكن است در برداشته باشد . مقدمه ميخواهم مطلبي را تذكر دهم : در ميان تمام موضوعات و مسائل و زمينه هاي اظهار نظر كه براي بشر وجود داشته و دارد هيچ موضوع و زمينه اي باندازه بحث در تاريخ علوم و عقائد و سنن و رسوم و آداب بشري گنگ و پيچيده نيست .و بهمين جهت در هيچ موضوعي بشر باندازه اين موضوعات ، ياوه نبافته است و اتفاقا در هيچ موضوعي هم باندازه اين موضوعات شهوت اظهار نظر نداشته است .

از باب مثال اگر كسي اطلاعاتي در فلسفه و عرفان و تصوف و كلام اسلامي داشته باشد و آنگاه پاره اي از نوشته هاي امروز را كه غالبا اقتباس از خارجيها و يا عين گفته هاي آنها است خوانده باشد ميفهمد كه من چه ميگويم . مثل اينست كه مستشرقين و اتباع و اذنابشان ، براي اظهار نظر در اينگونه مسائل همه چيز را لازم ميدانند مگر اينكه خود آنمسائل را عميقا بفهمند و بشناسند . مثلا در اطراف مسئله اي كه در عرفان اسلامي بنام " وحدت وجود " معروف است ، چه حرفها كه زده نشده است ، فقط جاي يك چيز خالي است و آن اينكه وحدت وجود چيست و قهرمانان آن در عرفان اسلامي از قبيل محي الدين عربي و صدرالمتالهين شيرازي چه تصوري از وحدت وجود داشته اند ؟ من وقتي كه برخي اظهار نظرهاي مندرج در چند شماره مجله زن روز را درباره نكاح منقطع خواندم بي اختيار بياد مسئله وحدت وجود افتادم . ديدم همه حرفها بميان آمده است جز همان چيزي كه روح اين قانون را تشكيل ميدهد و منظور قانون گذار بوده است . البته اين قانون چون يك " ميراث شرقي " است ، اين اندازه مورد بي مهري است و اگر يك " تحفه غربي " بود اينطور نبود .

قطعا اگر اين قانون از مغرب زمين آمده بود ، امروز كنفرانسها و سمينارها داده ميشد كه منحصر كردن ازدواج به ازدواج دائم با شرائط نيمه دوم قرن بيستم تطبيق نميكند ، نسل امروز زير بار اينهمه قيود ازدواج دائم نميرود ، نسل امروز ميخواهد آزاد باشد و آزاد زندگي كند و جز زير بار ازدواج آزاد كه همه قيود و حدودش را شخصا انتخاب و اختيار كرده باشد نميرود . . . و بهمين دليل اكنون كه اين زمزمه از غرب بلند شده و كساني امثال " برتراند راسل " مسئله اي تحت عنوان " ازدواج رفاقتي " پيشنهاد ميكنند پيش بيني مي شود كه بيش از آن اندازه كه اسلام خواسته استقبال شود و ازدواج دائم را پشت سر بگذارد و ما در آينده مجبور بشويم از ازدواج دائم دفاع و تبليغ كنيم . معايب و مفاسدي كه براي نكاح منقطع ذكر شده از اين قرار است :

1 - پايه ازدواج بايد بر دوام باشد ، و زوجين از اول كه پيمان زناشوئي مي بندند بايد خود را براي هميشه متعلق بيكديگر بدانند و تصور جدائي در مخيله آنها خطور نكند ، عليهذا ازدواج موقت نمي تواند پيمان استواري ميان زوجين باشد . اينكه پايه ازدواج بايد بر دوام باشد بسيار مطلب درستي است ، ولي اين ايراد وقتي وارد است كه بخواهيم ازدواج موقت را جانشين ازدواج دائم كنيم و ازدواج دائم را منسوخ نمائيم .بدون شك هنگاميكه طرفين قادر به ازدواج دائم هستند و اطمينان كامل نسبت بيكديگر پيدا كرده اند و تصميم دارند براي هميشه متعلق بيكديگر باشند پيمان ازدواج دائم مي بندند . ازدواج موقت از آنجهت تشريع شده است كه ازدواج دائم به تنهائي قادر نبوده است كه در همه شرائط و احوال رفع احتياجات بشر را بكند و انحصار به ازدواج دائم مستلزم اين بوده است كه افراد يا به رهبانيت موقت مكلف گردند و يا در ورطه كمونيسم جنسي غرق شوند . بديهي است كه هيچ پسر يا دختري آنجا كه برايش زمينه يك زناشوئي دائم و هميشگي فراهم است خود را با يك امر موقتي سرگرم نميكند .

2 - ازدواج موقت از طرف زنان و دختران ايراني كه شيعه مذهب ميباشند استقبال نشده است و آنرا نوعي تحقير براي خود دانسته اند ، پس افكار عمومي خود مردم شيعه نيز آنرا طرد ميكند . جواب اينست كه اولا منفوريت متعه در ميان زنان ، مولود سوء استفاده هائي است كه مردان هوسران در اين زمينه كرده اند و قانون بايد جلو آنها را بگيرد و ما درباره اين سوء استفاده ها بحث خواهيم كرد .ثانيا انتظار اينكه ازدواج موقت باندازه ازدواج دائم استقبال شود در صورتيكه فلسفه ازدواج موقت ، عدم آمادگي يا عدم امكان طرفين با يكطرف براي ازدواج دائم است انتظار بيجا و غلطي است .

3 - نكاح منقطع . بر خلاف حيثيت و احترام زن است ، زيرا نوعي كرايه دادن آدم و جواز شرعي آدم فروشي است خلاف حيثيت انساني زن است كه در مقابل وجهي كه از مردي ميگيرد وجود خود را در اختيار او قرار دهد . اين ايراد از همه عجيب تر است . اولا ازدواج موقت با مشخصاتيكه در مقاله پيش گفتيم چه ربطي باجاره و كرايه دارد و آيا محدوديت مدت ازدواج موجب ميشود كه از صورت ازدواج خارج و شكل اجاره و كرايه بخود بگيرد ؟ . آيا چون حتما بايد مهر معين و قطعي داشته باشد كرايه و اجاره است ؟ كه اگر بدون مهر بود و مرد چيزي نثار زن نكرد ، زن حيثيت انسان خود را باز يافته است ؟ ما درباره مسئله مهر جداگانه بحث خواهيم كرد . از قضا فقها تصريح كرده اند و قانون مدني نيز بر همان اساس مواد خود را تنظيم كرده است كه ازدواج موقت و ازدواج دائم از لحاظ ماهيت قرارداد هيچگونه تفاوتي با هم ندارند و نبايد داشته باشند .هر دو ازدواجند و هر دو بايد با الفاظ مخصوص ازدواج صورت بگيرند و اگر نكاح منقطع را با صيغه هاي مخصوص اجاره و كرايه بخوانند باطل است . ثانيا از كي و چه تاريخي كرايه آدم منسوخ شده است ؟ تمام خياطها و باربرها تمام پزشكها و كارشناسها ، تمام كارمندان دولت از نخست وزير گرفته تا كارمند دون رتبه ، تمام كارگران كارخانه ها آدمهاي كرايه اي هستند .ثالثا زني كه به اختيار و اراده خود با مرد بخصوصي عقد ازدواج موقت مي بندد آدم كرايه اي نيست و كاري بر خلاف حيثيت و شرافت انساني نكرده است ، اگر ميخواهيد زن كرايه اي را بشناسيد ، اگر ميخواهيد بردگي زنرا ببينيد باروپا و امريكا سفر كنيد و سري بكمپانيهاي فيلمبرداري بزنيد تا ببينيد زن كرايه اي يعني چه ؟ ببينيد چگونه كمپانيهاي مزبور حركات زن ، ژستهاي زن ، اطوار زنانه زن ، هنرهاي جنسي زن را بمعرض فروش ميگذارند .

بليطهائي كه شما براي سينماها و تاترهاي ميخريد در حقيقت اجاره بهاي زنهاي كرايه اي را ميپردازيد . ببينيد در آنجا زن بدبخت براي اينكه پولي بگيرد تن به چه كارهائي ميدهد ؟ مدتها تحت نظر متخصصان كار آزموده و شريف بايد رموز تحريكات جنسي را بياموزد ، بدن و روح و شخصيت خود را در اختيار يك مؤسسه پول درآوري قرار دهد براي اينكه مشتريان بيشتري براي آن مؤسسه پيدا كند . سري به كاباره ها و هتلها بزنيد ببينيد زن چه شرافتي بدست آورده است و براي اينكه مزد ناچيزي بگيرد و جيب فلان پولدار را پرتر كند چگونه بايد همه حيثيت و شرافت خود را در اختيار مهمانان قرار دهد . زن كرايه اي آن مانكن ها هستند كه اجير و مزدور فروشندگيهاي بزرگ مي شوند و شرف و عزت خود را وسيله پيشرفت و توسعه حرص و آز آنها قرار ميدهند .زن كرايه اي آن زني است كه براي جلب مشتري براي يك مؤسسه اقتصادي با هزاران اطوار كه اغلب آنها تصنعي و بخاطر انجام وظيفه مزدوري است روي صفحه تلويزيون ظاهر ميشود و بنفع يك كالاي تجارتي تبليغ ميكند .كيست كه نداند امروز در مغرب زمين زيبائي زن ، جاذبه جنسي زن ، آواز زن ، هنر و ابتكار زن ، روح و بدن زن و بالاخره شخصيت زن ، وسيله تحقير و ناچيزي در خدمت سرمايه داري اروپا و امريكا است ؟ و متأسفانه شما دانسته يا ندانسته زن شريف و نجيب ايراني را بسوي اينچنين اسارتي ميكشانيد .

من نميدانم چرا اگر زني با شرائط آزاد با يك مرد بطور موقت ازدواج كند زن كرايه اي محسوب ميشود .اما اگر زني در يك عروسي يا شب نشيني در مقابل چشمان حريص هزار مرد و براي ارضاء تمايلات جنسي آنها حنجره خود را پاره كند و هزار و يك نوع معلق بزند تا مزد معيني دريافت دارد زن كرايه اي محسوب نميشود ؟ آيا اسلام كه جلو مردان را از اينگونه بهره برداري ها از زن گرفته است و خود زن را باين اسارت آگاه و او را از تن دادن به آن و ارتزاق از آن منع كرده است مقام زن را پائين آورده است يا اروپاي نيمه دوم قرن بيستم ؟ اگر روزي زن بدرستي آگاه و بيدار شود و دامهائي كه مرد قرن بيستم در سر راه او گذاشته و مخفي كرده بشناسد ، عليه تمام اين فريب ها قيام خواهد كرد و آنوقت تصديق خواهد كرد يگانه پناهگاه و حامي جدي و راستگوي او قرآن است و البته چنين روزي دور نيست .مجله زن روز در شماره 87 صفحه 8 رپورتاژي از زني بنام مرضيه و مردي بنام رضا تحت عنوان " زن كرايه اي " تهيه كرده است و بدبختي زن بيچاره اي را شرح داده است . اين داستان طبق اظهارات رضا از خواستگاري زن آغاز شده .يعني براي اولين بار از فورمول 40 پيشنهاد پيروي شده است و زن بخواستگاري مرد رفته است . بديهي است داستاني كه از خواستگاري زن از مرد آغاز گردد پاياني بهتر از آن نميتواند داشته باشد . اما طبق اظهارات مرضيه مردي هوسران و قسي القلب ، زني را بعنوان اينكه ميخواهد او را زوجه دائم خود قرار دهد و از او و فرزندان او حمايت و سرپرستي كند اغفال كرده و بدون آنكه زن بدبخت خواسته باشد او را بنام اينكه صيغه كرده است مورد كامجوئي و سپس بي اعتنائي قرار داده است .

اگر اين اظهارات صحيح باشد ، عقدي است باطل . مردي قسي ، زني بي خبر و بي اطلاع از قانون شرعي و عرفي را مورد تجاوز قرار داده و بايد مجازات شود .قبل از اينكه امثال رضاها مجازات شوند ، بايد تربيت شوند و قبل از آنكه رضاها مجازات يا تربيت شوند بايد مرضيه ها آگاهانيده شوند . جنايتي كه از قساوت مردي و بيخبري و غفلت زني سرچشمه گرفته است چه ربطي به قانون دارد كه مجله زن روز قيافه حق بجانب به رضا ميدهد و بعد نيز تيغ خود را متوجه قانون ميكند .آيا اگر قانون ازدواج موقت نميبود ، رضاي قسي القلب مرضيه غافل و بي خبر را آرام ميگذاشت ؟ چرا از زير بار تربيت و آگاهانيدن زن و مرد شانه خالي ميكنيد ، حقوق و وظايف شرعي زن و مرد را كتمان ميكنيد و زنان بيچاره را اغفال كرده يگانه قانون حامي و راستگوي زن را دشمن او معرفي ميكنيد و با دست خود او ميخواهيد يگانه پناهگاه او را بكوبيد ؟

نكاح منقطع و تعدد زوجات

4 - نكاح منقطع ، چون بهرحال نوعي اجازه تعدد زوجات است و تعدد زوجات محكوم است پس نكاح منقطع محكوم است . راجع باينكه نكاح منقطع براي چه گونه افرادي تشريع شده در دنباله همين مبحث و راجع به خود تعدد زوجات بياري خدا جداگانه و مفصل بحث خواهيم كرد .

سرنوشت فرزندان در ازدواج موقت

5 - نكاح منقطع ، از نظر اينكه دوام ندارد ، آشيانه نامناسبي براي كودكاني است كه بعدا بوجود مي آيند . لازمه نكاح منقطع اين است كه فرزندان آينده ، بي سرپرست و از حمايت پدري مهربان و مادري دلگرم بخانه و آشيانه محروم بمانند .اين ايراد ، ايرادي است كه مجله زن روز بسيار روي آن تكيه كرده است . ولي با توضيحاتي كه داديم گمان نميكنم جاي بحث و ايرادي باشد . در مقاله پيش گفتيم كه يكي از تفاوتهاي ازدواج موقت و ازدواج دائم مربوط به توليد نسل است . در ازدواج دائم هيچيك از زوجين بدون جلب رضايت ديگري نمي تواند از زير بار تناسل شانه خالي كند . بر خلاف ازدواج موقت كه هر دو طرف آزادند . در ازدواج موقت ، زن نبايد مانع استمتاع مرد بشود ولي مي تواند بدون آنكه لطمه اي به استمتاع مرد وارد آيد مانع حاملگي خود بشود و اين موضوع با وسائل ضد آبستني امروز كاملا حل شده است . عليهذا اگر زوجين در ازدواج موقت مايل باشند توليد فرزند كنند و مسئوليت نگهداري و تربيت فرزند آتيه را بپذيرند توليد فرزند مي كنند . بديهي است كه از نظر عاطفه طبيعي فرقي ميان فرزند زوجه دائم با زوجه موقت نيست و اگر فرضا پدر يا مادر از وظيفه خود امتناع كند قانون آنها را مكلف و مجبور مي كند همانگونه كه در صورت وقوع طلاق قانون بايد دخالت كند و مانع ضايع شدن حقوق فرزندان گردد و اگر مايل نباشند كه توليد فرزند نمايند و هدفشان از ازدواج موقت فقط تسكين غريزه است از بوجود آمدن فرزند جلوگيري ميكنند . همچنانكه ميدانيم كليسا جلوگيري از آبستني را امر نامشروع ميداند ولي از نظر اسلام اگر زوجين از اول مانع پيدايش فرزند بشوند مانعي ندارد اما اگر نطفه منعقد شد و هسته اولي تكوين فرزند بوجود آمد اسلام بهيچوجه اجازه معدوم كردن آن را نمي دهد . اينكه فقهاي شيعه مي گويند هدف ازدواج دائم توليد نسل است و هدف ازدواج موقت ، استمتاع و تسكين غريزه است همين منظور را بيان مي كنند .

انتقادات

نويسنده چهل پيشنهاد ، در شماره 87 مجله زن روز نكاح منقطع را مورد نقد قرار داده است . اولا ميگويد : " موضوع قانون نكاح يا ازدواج منقطع طوري ناراحت كننده است كه حتي نويسندگان قانون ازدواج نتوانسته اند در خصوص آن شرح و تفصيل بدهند . مثل اينكه از كار خودشان ناراضي بوده اند كه فقط براي حفظ ظاهر ، بموجب مواد 1075 - 1076 - 1077 الفاظ و عباراتي سر هم بندي كرده گذشته اند . تنظيم كنندگان مواد قانوني مربوط به نكاح منقطع ( متعه ) طوري از كار خودشان ناراضي بوده اند كه اساسا عقد مزبور را تعريف نكرده اند و تشريفات و شرايط آنرا توضيح نداده اند . . . " سپس آقاي نويسنده خودشان اين نقص قانون مدني را جبران ميكنند و نكاح منقطع را تعريف ميكنند و ميگويند " نكاح مزبور عبارت است از اينكه زن مجرد در برابر اخذ اجرت و دستمزد معين و مشخص در مدت و زماني معلوم و معين ولو چند ساعت و يا چند دقيقه خودش را براي قضاي شهوت و تمتع و اجراي اعمال جنسي در اختيار مرد ميگذارد " .آنگاه ميگويند : " براي ايجاب و قبول عقد نكاح مزبور در كتب فقه شيعه الفاظ عربي مخصوص ذكر شده است كه قانون مدني به آنها اشاره و توجه نكرده و مثل اينكه از نظر قانون گذار بهر لفظي كه دلالت بر مقصود بالا ( يعني مفهوم اجاره و دستمزد گرفتن ) نمايد ولو غير عربي هم باشد واقع ميشود " . از نظر آقاي نويسنده :

الف - قانون مدني ، نكاح منقطع را تعريف نكرده و شرايط آنرا توضيح نداده است .

ب - ماهيت نكاح منقطع اينست كه زن خود را در مقابل دستمزد معيني بمردي اجاره ميدهد .

ج - از نظر قانون مدني ، هر لفظي كه دلالت بر مفهوم مورد اجاره واقع شدن زن بكند براي ايجاب و قبول نكاح منقطع كافي است . من از آقاي نويسنده دعوت ميكنم يك بار ديگر قانون مدني را مطالعه كنند و با دقت مطالعه كنند و همچنين از خوانندگان مجله زن روز خواهش ميكنم هر طور هست يك نسخه از قانون مدني تهيه و در قسمتهاي ذيل دقت كنند . در قانون مدني ، فصل ششم از كتاب نكاح ، مخصوص نكاح منقطع است و سه جمله ساده هم بيش نيست . اول اينكه نكاح وقتي منقطع است كه براي مدت معيني واقع شده باشد .دوم اينكه مدت نكاح منقطع بايد كاملا معين شود ، سوم اينكه احكام مربوط به مهر و ارث در نكاح منقطع همان است كه در فصلهاي مربوط به مهر و ارث گفته شده است . نويسنده محترم چهل پيشنهاد خيال كرده است كه آنچه از اول كتاب نكاح در پنج فصل گفته شده است همه مربوط به نكاح دائم است و تنها اين سه ماده به نكاح منقطع مربوط است . غافل از اينكه تمام مواد آن پنج فصل جز آنجا كه تصريح شده است مانند ماده 1069 و يا آنچه مربوط بطلاق است ، مشترك است ميان نكاح دائم و منقطع مثلا ماده 1062 كه ميگويد : " نكاح واقع ميشود بايجاب و قبول بالفاظيكه صريحا دلالت بر قصد ازدواج نمايد " مخصوص نكاح دائم نيست ، بهر دو نكاح مربوط است .شرائطي كه براي عاقد يا عقد يا زوجين ذكر كرده است نيز مربوط بهر دو نكاح است .

اگر قانون مدني نكاح منقطع را تعريف نكرده است براي اينست كه نيازي به تعريف نداشته است . همچنانكه نكاح دائم را نيز تعريف نكرده است و مستغني از تعريف دانسته است .قانون مدني هر لفظ صريحي كه دلالت بر ازدواج و وقوع زوجيت بكند براي عقد كافي دانسته است خواه در نكاح دائم ، خواه در نكاح منقطع . ولي اگر لفظي مفهوم ديگري غير از زوجيت داشته باشد از قبيل معاوضه و داد و ستد و اجاره و كرايه براي صحت عقد نكاح چه دائم و چه منقطع كافي نيست .من بموجب اين نوشته متعهد ميشوم كه اگر عده اي از قضات فاضل و كارشناسان واقعي قانون كه خوشبختانه در دادگستري زيادند تشخيص دادند كه ايراد وارده بر قانون مدني كه در بالا شرح داده شده وارد است ، من از هم اكنون از انتقاد ساير نوشته هاي زن روز خودداري ميكنم .

ازدواج موقت و مسأله حرمسرا

يكي از سوژه هائيكه مغرب زمين عليه مشرق زمين در دست دارد و برخ او ميكشد و برايش فيلمها و نمايشنامه ها تهيه كرده و ميكند ، مسئله تشكيل حرمسراست كه متأسفانه در تاريخ مشرق زمين نمونه هاي زيادي ميتوان از آن يافت . زندگي برخي از خلفا و سلاطين مشرق زمين ، نمونه كاملي از اين ماجرا بشمار ميرود و حرمسراسازي مظهر اتم و اكمل هوسراني و هواپرستي يك مرد شرقي قلمداد ميگردد . ميگويند - مجاز شمردن ازدواج موقت مساوي است با مجاز دانستن تشكيل حرمسرا كه نقطه ضعف و مايه سرافكندگي مشرق زمين در برابر مغرب زمين است . بلكه مساوي است با مجاز شمردن هوسراني و هوي پرستي كه بهر شكل و هر صورت باشد منافي اخلاق و پيشرفت و عامل سقوط و تباهي است .عين اين مطلب درباره تعدد زوجات گفته شده است . جواز تعدد زوجات را به عنوان جواز تشكيل حرمسرا تفسير كرده اند . ما درباره تعدد زوجات جداگانه بحث خواهيم كرد و اكنون بحث خود را اختصاص ميدهيم به ازدواج موقت .اين مسئله را از دو جهت بايد بررسي كرد : يكي از اين نظر كه عامل تشكيل حرمسرا از جنبه اجتماعي چه بوده است ؟ آيا قانون ازدواج موقت در تشكيل حرمسراهاي مشرق زمين تأثيري داشته است يا نه ؟ دوم اينكه آيا منظور از تشريع قانون ازدواج موقت اين بوده است كه ضمنا وسيله هوسراني و حرمسرا سازي براي عده اي از مردان فراهم گردد ، يا نه ؟

علل اجتماعي حرمسراسازي

اما بخش اول - پيدايش حرمسرا معلول دست بدست دادن دو عامل است . اولين عامل حرمسرا سازي تقوا و عفاف زن است ، يعني شرائط اخلاقي و اجتماعي محيط بايد طوري باشد كه بزنان اجازه ندهد در حالي كه با مرد بخصوصي رابطه جنسي دارند با مردان ديگر نيز ارتباط داشته باشند .در اين شرائط مرد هوسران عياش متمكن چاره خود را منحصر مي بيند كه گروهي از زنان را نزد خود گرد آورده حرمسرائي تشكيل دهد . بديهي است كه اگر شرائط اخلاقي و اجتماعي ، عفاف و تقوا را بر زن لازم نشمارد و زن رايگان و آسان خود را در اختيار هر مردي قرار دهد و مردان بتوانند هر لحظه با هر زني هوسراني كنند و وسيله هوسراني همه جا و هر وقت و در هر شرايطي فراهم باشد ، هرگز اينگونه مردان زحمت تشكيل حرمسراهائي عريض و طويل با هزينه هنگفت و تشكيلات وسيع بخود نميدهند . عامل ديگر ، نبودن عدالت اجتماعي است . هنگاميكه عدالت اجتماعي برقرار نباشد ، يكي غرق دريا دريا نعمت و ديگري گرفتار كشتي كشتي فقر و افلاس و بيچارگي باشد ، گروه زيادي از مردان از تشكيل عائله و داشتن همسر محروم ميمانند و عدد زنان مجرد افزايش مييابد و زمينه براي حرمسرا سازي فراهم ميگردد .

اگر عدالت اجتماعي برقرار و وسيله تشكيل عائله و انتخاب همسر براي همه فراهم باشد قهرا هر زني به مرد معيني اختصاص پيدا ميكند و زمينه عياشي و هوسراني و حرمسراسازي منتفي ميگردد .مگر عده زنان چه قدر از مردان زيادتر است كه با وجود اينكه همه مردان بالغ از داشتن همسر برخوردار باشند باز هم براي هر مردي و لااقل براي هر مرد متمكن و پولداري امكان تشكيل حرمسرا باقي بماند ؟ عادت تاريخ اينست كه سرگذشت حرمسراهاي دربارهاي خلفا و سلاطين را نشان دهد ، عيشها و عشرتهاي آنها را مو بمو شرح دهد اما از توضيح و تشريح محروميتها و ناكاميها و حسرتها و آرزو و بگور رفتنهاي آنانكه در پاي قصر آنها جان داده اند و شرائط اجتماعي به آنها اجازه انتخاب همسر نميداده است سكوت نمايند . ده ها و صدها زنانيكه در حرمسراها بسر ميبرده اند در واقع حق طبيعي يك عده محروم و بيچاره بوده اند كه تا آخر عمر مجرد زيسته اند . مسلما اگر اين دو عامل معدوم گردد ، يعني عفاف و تقوا براي زن امر لازم شمرده شود و كاميابي جنسي جز در كادر ازدواج ( اعم از دائم يا موقت ) ناممكن گردد و از طرف ديگر ناهمواريهاي اقتصادي ، اجتماعي از ميان برود و براي همه افراد بالغ امكان استفاده از طبيعي ترين حق بشري يعني حق تاهل فراهم گردد تشكيل حرمسرا امري محال و ممتنع خواهد بود . يك نگاه مختصر به تاريخ نشان ميدهد كه قانون ازدواج موقت كوچكترين تأثيري در تشكيل حرمسرا نداشته است . خلفاء عباسي و سلاطين عثماني كه بيش از همه به اين عنوان شهرت دارند هيچكدام پيرو مذهب شيعه نبوده اند كه از قانون ازدواج موقت استفاده كرده باشند . سلاطين شيعه مذهب با آنكه ميتوانسته اند اين قانون را بهانه كار قرار دهند هرگز بپايه خلفاء عباسي و سلاطين عثماني نرسيده اند . اين خود ميرساند كه اين ماجرا معلول اوضاع خاص اجتماعي ديگر است .

آيا تشريع ازدواج موقت براي تأمين هوسراني است ؟

اما بخش دوم - در هر چيزي اگر بشود ترديد كرد در اين جهت نميتوان ترديد كرد كه اديان آسماني عموما بر ضد هوسراني و هواپرستي قيام كرده اند ، تا آنجا كه در ميان پيروان غالب اديان ترك هوس راني و هواپرستي بصورت تحمل رياضتهاي شاقه درآمده است . يكي از اصول واضح و مسلم اسلام مبارزه با هواپرستي است .قرآن كريم هواپرستي را در رديف بت پرستي قرار داده است . در اسلام آدم " ذواق " يعني كسي كه هدفش اينست كه زنان گوناگون را مورد كامجوئي و " چشش " قرار دهد ملعون و مبغوض خداوند معرفي شده است . ما آنجا كه راجع به طلاق بحث ميكنيم مدارك اسلامي اين مطلب را نقل خواهيم كرد . امتياز اسلام از برخي شرايع ديگر به اينست كه رياضت و رهبانيت را مردود ميشمارد ، نه اينكه هواپرستي را جايز و مباح ميداند . از نظر اسلام تمام غرائز اعم از جنسي و غيره بايد در حدود اقتضاء و احتياج طبيعت اشباع و ارضاء گردد . اما اسلام اجازه نميدهد كه انسان آتش غرائز را دامن بزند و آنها را بشكل يك عطش پايان ناپذير روحي درآورد . از اينرو اگر چيزي رنگ هواپرستي يا ظلم و بي عدالتي بخود بگيرد كافي است كه بدانيم مطابق منظور اسلام نيست . جاي ترديد نيست كه هدف مقنن قانون ازدواج موقت اين نبوده است كه وسيله عياشي و حرمسرا سازي براي مردم هواپرست و وسيله بدبختي و دربدري براي يك زن و يك عده كودك فراهم سازد . تشويق و ترغيب فراواني كه از طرف ائمه دين به امر ازدواج موقت شده است ، فلسفه خاصي دارد كه عن قريب توضيح خواهم داد .

حرمسرا در دنياي امروز

اكنون ببينيم دنياي امروز با تشكيل حرمسرا چه كرده است ؟ دنياي امروز رسم حرمسرا را منسوخ كرده است . دنياي امروز حرمسرا داري را كاري ناپسند ميداند و عامل وجود آنرا از ميان برده است . اما كدام عامل ؟ آيا عامل ناهمواريهاي اجتماعي را از ميان برده است . و در نتيجه همه جوانان رو به ازدواج آورده اند و از اين راه زمينه حرمسراسازي را از ميان برده است ؟ خير ، كار ديگري كرده است ، با عامل اول يعني عفاف و تقواي زن مبارزه كرده ، و بزرگترين خدمت را از اينراه بجنس مرد انجام داده است . تقوا و عفاف زن بهمان نسبت كه به زن ارزش ميدهد و او را عزيز و گرانبها ميكند براي مرد مانع شمرده ميشود . دنياي امروز كاري كرده است كه مرد عياش اين قرن نيازي به تشكيل حرمسرا با آنهمه خرج و زحمت ندارد . براي مرد اين قرن از بركت تمدن غرب همه جا حرمسراست . مرد اين قرن براي خود لازم نميداند كه باندازه هارون الرشيد و فضل بن يحيي برمكي پول و قدرت داشته باشد تا باندازه آنها جنس زن را صفحه : 79 --> در نوعهاي مختلف و رنگهاي مختلف مورد بهره برداري قرار دهد . براي مرد اين قرن داشتن يك اتومبيل سواري و ماهي دو سه هزار تومان درآمد كافي است تا آنچنان وسيله عياشي و بهره برداري از جنس زن را فراهم كند كه هارون الرشيد هم در خواب نديده است . هتلها و رستورانها و كافه ها از پيشتر آمادگي خود را بجاي حرمسرا براي مرد اين قرن اعلام كرده اند . جواني مانند عادل كوتوالي در اين قرن با كمال صراحت ادعا ميكند كه در آن واحد بيست و دو معشوقه در شكلها و قيافه هاي مختلف داشته است ، چه از اين بهتر براي مرد اين قرن .

مرد اين قرن از بركت تمدن غربي چيزي از حرمسراداري جز مخارج هنگفت و زحمت و دردسر از دست نداده است . اگر قهرمان هزار و يكشب سر از خاك بردارد و امكانات وسيع عيش و عشرت و ارزاني و رايگاني زن امروز را ببيند ، بهيچ وجه حاضر به تشكيل حرمسرا با آنهمه خرج و زحمت نخواهد شد . و از مردم مغرب زمين كه او را از زحمت حرمسراداري معاف كرده اند تشكر خواهد كرد و بيدرنگ اعلام خواهد كرد تعدد زوجات و ازدواج موقت ملغي ، زيرا اينها براي مردان در برابر زنان تكليف و مسئوليت ايجاد ميكند . اگر بپرسيد برنده اين بازي ديروز و امروز معلوم شد ، پس بازنده كيست ؟ متأسفانه بايد بگويم آنكه هم ديروز و هم امروز بازي را باخته است ، آن موجود خوش باور و ساده دلي است كه بنام جنس زن معروف است .

منع خليفه از ازدواج موقت

ازدواج موقت از مختصات فقه جعفري است ، ساير رشته هاي فقهي اسلامي آنرا مجاز نميشمارند . من بهيچوجه مايل نيستم وارد نزاع اسلام برانداز شيعه و سني بشوم . در اينجا فقط اشاره مختصري به تاريخچه اين مسئله ميكنم . مسلمانان اتفاق و اجماع دارند كه در صدر اسلام ازدواج موقت مجاز بوده است و رسول اكرم در برخي از سفرها كه بانها اجازه ازدواج موقت ميداده است . و همچنين مورد اتفاق مسلمانان از همسران خود دور ميافتادند و در ناراحتي بسر ميبردند به آنها اجازه ازدواج موقت ميداده است . و همچنين مورد اتفاق مسلمانان است كه خليفه دوم در زمان خلافت خود نكاح منقطع را تحريم كرد . خليفه دوم در عبارت معروف و مشهور خود چنين گفت : " دو چيز در زمان پيغمبر روا بود من امروز آنها را ممنوع اعلام ميكنم و مرتكب آنها را مجازات مينمايم : متعه زنها و متعه حج " . گروهي از اهل تسنن عقيده دارند كه نكاح منقطع را پيغمبر اكرم خودش در اواخر عمر ممنوع كرده بود و منع خليفه در واقع اعلام ممنوعيت آن از طرف پيغمبر اكرم بوده است . ولي چنانكه ميدانيم عبارتي كه از خود خليفه رسيده است خلاف اين مطلب را بيان ميكند .توجيه صحيح اين مطلب همان است كه علامه كاشف الغطاء بيان كرده اند .

خليفه از آنجهت بخود حق داد اين موضوع را قدغن كند كه تصور ميكرد اين مسئله داخل در حوزه اختيارات ولي امر مسلمين است هر حاكم و ولي امري ميتواند از اختيارات خود بحسب مقتضاي عصر و زمان در اين گونه امور استفاده كند . بعبارت ديگر نهي خليفه نهي سياسي بود نه نهي شرعي و قانوني ، طبق آنچه از تاريخ استفاده ميشود ، خليفه در دوره زعامت ، نگراني خود را از پراكنده شدن صحابه در اقطار كشور تازه وسعت يافته اسلامي و اختلاط با ملل تازه مسلمان پنهان نميكرد ، تا زنده بود مانع پراكنده شدن آنها از مدينه بود ، بطريق اولي از امتزاج خوني آنها با تازه مسلمانان قبل از آنكه تربيت اسلامي عميقا در آنها اثر كند ناراضي بود و آنرا خطري براي نسل آينده بشمار مي آورد ، و بديهي است كه اين علت امر موقتي بيش نبود . و علت اين كه مسلمين آنوقت زير بار اين تحريم خليفه رفتند اين بود كه فرمان خليفه را بعنوان يك مصلحت سياسي و موقتي تلقي كردند نه بعنوان يك قانون دائم . والا ممكن نبود خليفه وقت بگويد پيغمبر چنان دستور داده است و من چنين دستور ميدهم و مردم هم سخن او را بپذيرند .ولي بعدها در اثر جريانات بخصوصي " سيره " خلفاي پيشين ، بالاخص دو خليفه اول يك برنامه ثابت تلقي شد و كار تعصب ، به آنجا كشيد كه شكل يك قانون اصلي بخود گرفت . لهذا ايرادي كه در اينجا بر برادران اهل سنت ما وارد است بيش از آن است كه بر خود خليفه وارد است . خليفه بعنوان يك نهي سياسي و موقت ( نظير تحريم تنباكو در قرن ما ) نكاح منقطع را تحريم كرد .

ديگران نميبايست به آن شكل ابديت بدهند .بديهي است كه نظريه علامه كاشف الغطاء ناظر بدين نيست كه آيا دخالت خليفه از اصل صحيح بود يا نبود ؟ و هم ناظر بدين نيست كه آيا مسأله ازدواج موقت جزء مسائلي است كه ولي شرعي مسلمين مي تواند ولو براي مدت موقت قدغن كند يا نه ؟ بلكه صرفا ناظر بدين جهت است كه آنچه در آغاز صورت گرفت با اين نام و اين عنوان بود و به همين جهت مواجه با عكس العمل مخالف از طرف عموم مسلمين نگرديد .بهر حال نفوذ و شخصيت خليفه و تعصب مردم در پيروي از سيرت و روش كشور داري او سبب شد كه اين قانون در محاق نسيان و فراموشي قرار گيرد و اين سنت كه مكمل ازدواج دائم است و تعطيل آن ناراحتيها بوجود مي آورد براي هميشه متروك بماند . اينجا بود كه ائمه اطهار كه پاسداران دين مبين هستند 81 بخاطر اينكه اين سنت اسلامي ، متروك و فراموش نشود آنرا ترغيب و تشويق فراوان كردند . امام جعفر صادق ( ع ) ميفرمود يكي از موضوعاتي كه من هرگز در بيان آن تقيه نخواهم كرد موضوع متعه است . و اينجا بود كه يك مصلحت و حكمت ثانوي با حكمت اولي تشريع نكاح منقطع توأم شد و آن كوشش در احياء يك " سنت متروكه " است . بنظر اين بنده آنجا كه ائمه اطهار مردان زن دار را از اين كار منع كرده اند به اعتبار حكمت اولي اين قانون است خواسته اند بگويند اين قانون براي مرداني كه احتياجي ندارند وضع نشده است .

همچنان كه امام كاظم عليه السلام به علي بن يقطين فرمود : " تو را با نكاح متعه چه كار و حال آنكه خداوند تو را از آن بي نياز كرده است " . و به ديگري فرمود : " اين كار براي كسي روا است كه خداوند او را با داشتن همسري از اينكار بي نياز نكرده است . و اما كسي كه داراي همسر است ، فقط هنگامي ميتواند دست باين كار بزند كه دسترسي بهمسر خود نداشته باشد " . و اما آنجا كه عموم افراد را ترغيب و تشويق كرده اند بخاطر حكمت ثانوي آن يعني " احياء سنت متروكه " بوده است . زيرا تنها ترغيب و تشويق نيازمندان براي احياء اين سنت متروكه كافي نبوده است . اين مطلب را بطور وضوح از اخبار و روايات شيعه ميتوان استفاده كرد .بهر حال آنچه مسلم است اين است كه هرگز منظور و مقصود قانون گذار اول از وضع و تشريع اين قانون و منظور ائمه اطهار از ترغيب و تشويق به آن اين نبوده است كه وسيله هوسراني و 82 هواپرستي و حرمسرا سازي براي حيوان صفتان و يا وسيله بيچارگي براي عده اي زنان اغفال شده و فرزندان بي سرپرست فراهم كنند .حديثي از علي عليه السلام آقاي مهدوي نويسنده چهل پيشنهاد در شماره 87 مجله زن روز مينويسد : در كتاب الاحوال الشخصيه تأليف شيخ محمد ابو زهره از اميرالمؤمنين نقل شده است : " لا اعلم احدا تمتع و هو محصن الا رجمته بالحجاره " . آقاي مهدوي اين عبارت را اينچنين ترجمه كرده اند : " هر گاه بدانم شخص نا اهلي متعه كرده است حد زناي محصن را بر او جاري ساخته و سنگسارش خواهم كرد " .

اولا اگر بناست ما در مقابل گفتار اميرالمؤمنين عليه السلام تسليم باشيم چرا اينهمه رواياتي كه از آنحضرت در كتب شيعه و غير شيعه در باب متعه روايت شده كنار بگذاريم و به اين يك روايت كه ناقل آن يكي از علماء اهل تسنن است و سند معلومي ندارد بچسبيم . از سخنان بسيار پر ارزش اميرالمؤمنين اينست كه : - " اگر عمر سبقت نمي جست و متعه را تحريم نميكرد ، احدي جز افراديكه سرشت شان منحرف است زنا نميكرد " . يعني اگر متعه تحريم نشده بود هيچكس از نظر غريزه اجبار بزنا پيدا نميكرد .تنها كساني مرتكب اين عمل ميشدند كه همواره عمل خلاف قانون را بر عمل قانوني ترجيح ميدهند . ثانيا معني عبارت بالا اين است : " هرگاه بدانم شخص زن داري متعه كرده است او را سنگسار مي كنم " .83 من نميدانم چرا آقاي مهدوي كلمه " محصن " را كه بمعني مرد زن دار است " نا اهل " ترجمه كرده اند . عليهذا مقصود روايت اينست كه افراد زن دار حق ندارند نكاح منقطع كنند ! و اگر مقصود اين بود كه هيچكس حق ندارد متعه بگيرد قيد " و هو محصن " لغو بود . پس اين روايت اگر اصلي داشته باشد آن نظر را تأكيد ميكند كه ميگويد : " قانون متعه براي مردمان نيازمند به زن يعني افراد مجرد يا افرادي كه همسرانشان نزدشان نيستند تشريع شده است " پس اين روايت دليل بر جواز ازدواج موقت است نه دليل بر حرمت آن .84 بخش سوم زن و استقلال اجتماعي شوهر دادن قبل از تولد . معاوضه دختران . پيغمبر اكرم در پاسخ علي ( ع ) كه به خواستگاري حضرت زهرا ( ع ) آمده بود فرمود : با زهرا در ميان مي گذارم . نهضت اسلامي زن ، سفيد بود . از نظر اسلام ، در اينكه پدر اختياردار مطلق نيست حرفي نيست . مرد بنده شهوت است و زن اسير محبت . اسلام ، زنرا بي اراده تلقي نكرده است ، بلكه او را در مقابل حس شكارچيگري مرد حمايت كرده است . بحثي درباره ولايت پدر بر دختر .

استقلال در انتخاب سرنوشت

دخترك نگران و هراسان آمد نزد رسول اكرم : - يا رسول الله از دست اين پدر . . . - . . . مگر پدرت با تو چه كرده است ؟ - برادر زاده اي دارد و بدون آن كه قبلا نظر مرا بخواهد مرا بعقد او درآورده است . - حالا كه او كرده است ، تو هم مخالفت نكن ، صحه بگذار و زن پسر عمويت باش . - يا رسول الله من پسر عمويم را دوست ندارم . چگونه زن كسي بشوم كه دوستش ندارم ؟ - اگر او را دوست نداري ، هيچ . اختيار با خودت ، برو هر كس را خودت دوست داري بشوهري انتخاب كن .- اتفاقا او را خيلي دوست دارم و جز او كسي ديگر را دوست ندارم و زن كسي غير از او نخواهم شد . اما چون پدرم بدون آنكه نظر مرا بخواهد اين كار را كرده است ، عمدا آمدم با شما سئوال و جواب كنم تا از شما اين جمله را بشنوم و به همه زنان اعلام كنم از اين پس پدران حق ندارند سر خود هر تصميمي كه ميخواهند بگيرند و دختران را بهر كس كه دل خودشان ميخواهد شوهر دهند . اين روايت را فقها مانند شهيد ثاني در مسالك و صاحب جواهر در جواهر الكلام از طرق عامه نقل كرده اند . در جاهليت عرب ، مانند جاهليت غير عرب ، پدران خود را اختياردار مطلق دختران و خواهران و احيانا مادران خود ميدانستند و براي آنها در انتخاب شوهر ، اراده و اختياري قائل نبودند . تصميم گرفتن حق مطلق پدر يا برادر و در نبودن آنها حق مطلق عمو بود . كار اين اختيارداري به آنجا كشيده بود كه پدران بخود حق ميدادند دختراني را كه هنوز از مادر متولد نشده اند پيش پيش بعقد مرد ديگري در آورند كه هر وقت متولد شد و بزرگ شد آن مرد حق داشته باشد آن دختر را براي خود ببرد .

شوهر دادن قبل از تولد

در آخرين حجي كه پيغمبر اكرم انجام داد ، يكروز در حالي كه سواره بود و تازيانه اي در دست داشت ، مردي سر راه بر آنحضرت گرفت و گفت : - شكايتي دارم . - بگو . - در سالها پيش در دوران جاهليت ، من و طارق بن مرقع در يكي از جنگلها شركت كرده بوديم . طارق وسط كار احتياج به نيزه اي پيدا كرد .فرياد برآورد كيست كه نيزه اي بمن برساند و پاداش آنرا از من بگيرد ؟ من جلو رفتم و گفتم چه پاداش ميدهي ؟ گفت قول ميدهم اولين دختري كه پيدا كنم براي تو بزرگ كنم . من قبول كردم و نيزه خود را به او دادم . قضيه گذشت . سالها سپري شد . اخيرا بفكر افتادم و اطلاع پيدا كردم او دختردار شده و دختر رسيده اي در خانه دارد . رفتم و قصه را بياد او آوردم دين خود را مطالبه كردم . اما او دبه درآورده و زير قولش زده ميخواهد مجددا از من مهر بگيرد . اكنون آمده ام پيش تو ببينم آيا حق با من است يا با او ؟ - دختر در چه سني است ؟ - دختر بزرگ شده . موي سپيد هم در سرش پيدا شده . - اگر از من ميپرسي حق نه با تو است ، نه با طارق . برو دنبال كارت و دختر بيچاره را بحال خود بگذار . مردك غرق حيرت شد . مدتي پيغمبر خيره شد و نگاه كرد . در انديشه فرو رفته بود كه اين چه جور قضاوتي است .مگر پدر اختياردار دختر خود نيست ؟ ! چرا اگر مهر جديدي هم بپدر دختر بپردازم و او بميل و رضاي خود دخترش را تسليم من كند اين كار نارواست ؟ پيغمبر از نگاههاي متحيرانه او به انديشه مشوش او پي برد و فرمود : - " مطمئن باش با اين ترتيب كه من گفتم نه تو گنهكار ميشوي و نه رفيقت طارق " .

معاوضه دختران با خواهران

نكاح " شغار " يكي ديگر از مظاهر اختيارداري مطلق پدران نسبت به دختران بود . نكاح شغار يعني معاوضه كردن دختران . دو نفر كه دو دختر رسيده در خانه داشتند با يكديگر معاوضه ميكردند به اين ترتيب كه هر يك از دو دختر مهر آن ديگر بشمار ميرفت و به پدر او تعلق ميگرفت . اسلام اين رسم را نيز منسوخ كرد .

پيغمبر اكرم دخترش زهرا را در انتخاب شوهر آزاد مي گذارد

پيغمبر اكرم خود چند دختر شوهر داد . هرگز اراده و اختيار آنها را از آنها سلب نكرد . هنگامي كه علي بن ابي طالب ( ع ) براي خواستگاري زهراء مرضيه ( ع ) نزد پيغمبر اكرم رفت ، پيغمبر اكرم فرمود تا كنون چند نفر ديگر نيز به خواستگاري زهرا آمده اند و من شخصا با زهرا در ميان گذاشته ام . اما او بعلامت نارضائي چهره خود را برگردانده است . اكنون خواستگاري تو را به اطلاع او ميرسانم . پيغمبر رفت نزد زهرا و مطلب را با دختر عزيزش در ميان گذاشت . ولي زهرا بر خلاف نوبتهاي ديگر چهره خود را برنگرداند ، با سكوت خود رضايت خود را فهماند . پيغمبر اكرم تكبير گويان از نزد زهرا بيرون آمد .

نهضت اسلامي زن ، سفيد بود

اسلام بزرگترين خدمتها را نسبت بجنس زن انجام داد . خدمت اسلام بزن تنها در ناحيه سلب اختيار داري مطلق پدران نبود . بطور كلي به او حريت داد ، شخصيت داد ، استقلال فكر و نظر داد ، حقوق طبيعي او را برسميت شناخت . اما گامي كه اسلام در طريق حقوق زن برداشت با آنچه در مغرب زمين ميگذرد و ديگران از آنها تقليد ميكنند دو تفاوت اساسي دارد . اول در ناحيه روانشناسي زن و مرد : اسلام در اين زمينه اعجاز كرده است . ما در ضمن مقالات آينده در اين باره بحث خواهيم كرد و نمونه هايي از آن بدست خواهيم داد . تفاوت دوم اينكه در اينست كه اسلام در عين آنكه زنانرا بحقوق انسانيشان آشنا كرد و به آنها شخصيت و حريت و استقلال داد هرگز آنها را به تمرد و عصيان و طغيان و بدبيني نسبت بجنس مرد وادار نكرد . نهضت اسلامي زن ، سفيد بود ، نه سياه و نه قرمز و نه كبود و نه بنفش . احترام پدران را نزد دختران ، و احترام شوهران را نزد زنان از ميان نبرد ، اساس خانواده ها را متزلزل نكرد . زنان را بشوهرداري و مادري و تربيت فرزندان بدبين نكرد . براي مردان مجرد و شكارچي اجتماع كه دنبال شكار مفت ميگردند وسيله درست نكرد .زنان را از آغوش پاك شوهران و دختران را از دامن پر مهر پدران و مادران تحويل صاحبان پست اداري و پولداران نداد .

كاري نكرد كه از آن سوي اقيانوسها ناله ها به آسمان بلند شود كه اي واي كانون مقدس خانواده متلاشي شد ، اطمينان پدري از ميان رفت ، با اينهمه فساد چه كنيم ؟ با اين همه بچه كشي و سقط جنين چه كنيم ؟ با چهل درصد نوزاد زنا چه كنيم ؟ نوزاداني كه پدران آنها معلوم نيست و مادران آنها چون آنها را در خانه پدري مهربان بدنيا نياورده اند علاقه اي به آنها ندارند و همينكه آنها را به يك مؤسسه اجتماعي تحويل ميدهند هيچوقت بسراغ آنها نمي آيند . در كشور ما نيازمندي به نهضت زن هست . اما نهضت سفيد اسلامي نه نهضت سياه و تيره اروپائي .نهضتي كه دست جوانان شهوت پرست از شركت و دخالت در آن كوتاه باشد ، نهضتي كه براستي از تعليمات عاليه اسلامي سرچشمه بگيرد ، نه اينكه بنام تغيير قانون مدني ، قوانين مسلم اسلامي دستخوش هوا و هوس قرار گيرد ، نهضتي كه در درجه اول به يك بررسي عميق و منطقي بپردازد تا روشن كند در اجتماعاتي كه نام اسلام بر خود نهاده اند چه اندازه تعليمات اسلامي اجرا ميگردد .اگر بياري خدا توفيق ادامه اين مقالات همراه باشد پس از آنكه در همه مسائل لازم بحث خود را بپايان رسانديم كارنامه نهضت اسلامي زن را منتشر خواهيم كرد . آنوقت زن ايراني خواهد ديد مي تواند نهضتي بپا كند كه هم نو و دنيا پسند و منطقي باشد و هم از فلسفه مستقل چهارده قرني خودش سرچشمه گرفته باشد ، بدون اينكه دست در يوزگي بطرف دنياي غرب دراز كرده باشد.

مسأله اجازه پدر

مسئله اي كه از نظر ولايت پدران بر دختران مطرح است اينست كه آيا در عقد دوشيزگان كه براي اولين بار شوهر ميكنند اجازه پدر نيز شرط است يا نه ؟ از نظر اسلام چند چيز مسلم است : پسر و دختر هر دو از نظر اقتصادي استقلال دارند . هر يك از دختر و پسر اگر بالغ و عاقل باشند و بعلاوه رشيد باشند يعني از نظر اجتماعي آن اندازه رشد فكري داشته باشند كه بتوانند شخصا مال خود را حفظ و نگهداري كنند ثروت آنها را بايد در اختيار خودشان قرار داد . پدر يا مادر يا شوهر يا برادر و يا كس ديگر حق نظارت و دخالت ندارد . مطلب مسلم ديگر مربوط به امر ازدواج است . پسران اگر بسن بلوغ برسند و واجد عقل و رشد باشند خود اختياردار خود هستند و كسي حق دخالت ندارد .اما دختران : دختر اگر يكبار شوهر كرده است و اكنون بيوه است ، قطعا از لحاظ اينكه كسي حق دخالت در كار او ندارد مانند پسر است . و اگر دوشيزه است و اولين بار است كه ميخواهد با مردي پيمان زناشوئي ببندد چطور ؟ در اينكه پدر اختياردار مطلق او نيست و نميتواند بدون ميل و رضاي او ، او را به هر كس كه دلش مي خواهد شوهر بدهد حرفي نيست . چنانكه ديديم پيغمبر اكرم صريحا در جواب دختري كه پدرش بدون اطلاع و نظر او ، او را شوهر داده بود فرمود اگر مايل نيستي ميتواني با ديگري ازدواج كني .

اختلافي كه ميان فقها هست در اين جهت است كه آيا دوشيزگان حق ندارند بدون آنكه موافقت پدران را جلب كنند ازدواج كنند و يا موافقت پدران بهيچوجه شرط صحت ازدواج آنها نيست ؟ البته يك مطلب ديگر نيز مسلم و قطعي است كه اگر پدران بدون جهت از موافقت با ازدواج دختران خود امتناع كنند حق آنها ساقط ميشود و دختران در اينصورت به اتفاق همه فقهاي اسلام در انتخاب شوهر آزادي مطلق دارند .راجع باينكه آيا موافقت پدر شرط است يا نه ؟ چنانكه گفتيم ميان فقهاء اختلاف است و شايد اكثريت فقها خصوصا فقهاي متأخر موافقت پدر را شرط نميدانند ولي عده اي هم آنرا شرط ميدانند . قانون مدني ما از دسته دوم كه فتواي آنها مطابق احتياط است پيروي كرده است . چون مطلب يك مسئله مسلم اسلامي نيست از نظر اسلامي درباره آن بحث نميكنيم ولي از نظر اجتماعي لازم ميدانم در اين باره بحث كنم . بعلاوه نظر شخصي خودم اينست كه قانون مدني از اينجهت راه صوابي رفته است .

مرد بنده شهوت است و زن اسير محبت

فلسفه اينكه دوشيزگان لازم است - يا لااقل خوب است - بدون موافقت پدران با مردي ازدواج نكنند ناشي از اين نيست كه دختر قاصر شناخته شده و از لحاظ رشد اجتماعي كمتر از مرد بحساب آمده است . اگر به اين جهت بود چه فرقي است ميان بيوه و دوشيزه كه بيوه شانزده ساله نيازي به موافقت پدر ندارد و دوشيزه هجده ساله طبق اين قول نياز دارد . بعلاوه اگر دختر از نظر اسلام در اداره كار خودش قاصر است چرا اسلام بدختر بالغ رشيد استقلال اقتصادي داده است و معاملات چند صد ميليوني او را صحيح و مستغني از موافقت پدر يا برادر يا شوهر ميداند ؟ اين مطالب فلسفه ديگري دارد كه گذشته از جنبه ادله فقهي ، از اين فلسفه نميتوان چشم پوشيد و به نويسندگان قانون مدني بايد آفرين گفت : اين مطلب به قصور و عدم رشد عقلي و فكري زن مربوط نيست . به گوشه اي از روانشناسي زن و مرد مربوط است .

مربوط است بحس شكارچي گري مرد از يك طرف و به خوش باوري زن نسبت به وفا و صداقت مرد از طرف ديگر . مرد بنده شهوت است و زن اسير محبت .آنچه مرد را ميلغزاند و از پا در مي آورد شهوت است ، و زن باعتراف روانشناسان صبر و استقامتش در مقابل شهوت از مرد بيشتر است . اما آن چيزي كه زن را از پا در مي آورد و اسير مي كند اينست كه نغمه محبت و صفا و وفا و عشق از دهان مردي بشنود .خوش باوري زن در همينجاست . زن مادامي كه دوشيزه است و هنوز صابون مردان به جامه اش نخورده است ، زمزمه هاي محبت مردان را بسهولت باور ميكند . نميدانم نظريات پروفسور ريك ، روانشناس امريكائي را تحت عنوان : " دنيا براي مرد و زن يك جور نيست " در شماره 90 مجله زن روز خوانديد يا نخوانديد ؟ او ميگويد :بهترين جمله اي كه يكمرد ميتواند بزني بگويد ، اصطلاح " عزيزم ، تو را دوست دارم " است . هم او ميگويد : " خوشبختي براي يك زن يعني بدست آوردن قلب يكمرد و نگهداري او براي تمام عمر " . رسول اكرم ، آن روانشناس خدائي ، اين حقيقت را چهارده قرن پيش به وضوح بيان كرده است . مي فرمايد : سخن مرد به زن تو را دوست دارم ، هرگز از دل زن بيرون نمي رود مردان شكارچي از اين احساس زن همواره استفاده ميكنند . دام " عزيزم ، از عشق تو ميميرم " براي شكار دختراني كه درباره مردان تجربه اي ندارند بهترين دامها است .

در اين روزها داستان زني بنام افسر كه ميخواست خودكشي كند و مردي بنام جواد كه او را اغفال كرده بود سر زبانها بود و كارشان بدادسرا كشيد . آن مرد براي اغفال افسر از فورمول فوق استفاده ميكند و افسر طبق نقل مجله زن روز چنين مي گويد : " اگر چه با او حرف نميزدم اما دلم مي خواست هر روز و هر ساعت او را ببينم " . " عاشقش نشده بودم . اما بعشقي كه ابراز ميداشت نياز روحي داشتم .همه زنها همينطورند قبل از آنكه عشق را دوست داشته باشند عاشق را دوست دارند و هميشه براي دختران و زنان پس از پيدا شدن عاشق عشق بوجود مي آيد . من نيز از اين قاعده مستثني نبودم " . تازه اين يك زن بيوه و تجربه ديده است . واي بحال دختران نا آزموده . اينجاست كه لازم است دختر مرد ناآزموده ، با پدرش كه از احساسات مردان بهتر آگاه است و پدران جز در شرايط استثنائي براي دختران خير و سعادت ميخواهند مشورت كند و لزوما موافقت او را جلب كند .در اينجا قانون بهيچوجه زن را تحقير نكرده است ، بلكه دست حمايت خود را روي شانه او گذاشته است . اگر پسران ادعا كنند كه چرا قانون ما را ملزوم به جلب موافقت پدران يا مادران نكرده است ، آنقدر دور از منطق نيست كه كسي بنام دختران بلزوم جلب موافقت پدران اعتراض كند . من تعجب ميكنم از كسانيكه هر روز با داستانهائي از قبيل داستان بيوك و زهره و عادل و نسرين مواجه هستند و مي بينند و ميشنوند و باز هم دختران را به تمرد و بي اعتنائي نسبت به اولياءشان توصيه ميكنند .

اين كارها از نظر من نوعي تباني است ميان افرادي كه مدعي دلسوزي نسبت به زن هستند و ميان صيادان و شكارچيان زن در عصر امروز ، اينها براي آنها طعمه درست ميكنند ، تير آوري مينمايند و شكارها را بسوي آنها رم ميدهند .نويسنده 40 پيشنهاد در شماره 88 مجله زن روز ميگويد : " ماده 1043 مخالف و ناقض همه مواد قانوني مربوط به بلوغ و رشد است . و نيز مخالف اصل آزادي انسانها و منشور ملل متحد است . . . " مثل اينكه نويسنده چنين تصور كرده است كه مفاد ماده مزبور اينست كه پدران حق دارند از پيش خود دختران را بهر كس كه بخواهند شوهر دهند . يا حق دارند بي جهت مانع ازدواج دختران خود بشوند .اگر اختيار ازدواج بدست خود دختران باشد و موافقت پدر را شرط صحت ازدواج بدانيم آنهم بشرط اينكه پدر سوء نيت يا كج سليقگي خاصي كه مانع ازدواج دختر بشود نداشته باشد چه عيبي دارد و چه منافاتي با اصل آزادي انسانها دارد ؟ اين يك احتياط و مراقبتي است كه قانون براي حفظ زن تجربه نكرده كرده است و ناشي از نوعي سوء ظن بطبيعت مرد است . نويسنده مزبور ميگويد : - " قانونگذار ما دختر را در سن سيزده سالگي ، پيش از آنكه رشد فكري پيدا كند و اصولا معني ازدواج و همسر بودن و همسر داشتن را بدرستي درك كند صالح براي ازدواج ميداند و اجازه ميدهد يك چنين موجودي كه هنوز براي خريد و فروش چند كيلو سبزي صلاحيت ندارد ازدواج كند و براي خودش شريك زندگي مادام العمر انتخاب نمايد .

اما بدختري كه بيست و پنج يا چهل سال دارد و درس خوانده و دانشگاه ديده است و بمقام عالي از دانش رسيده است اجازه نميدهد بدون اجازه و تصويب پدر يا جد پدري عوام و بيسواد خود ازدواج كند . . . " اولا از كجاي قانون استفاده ميشود كه دختر سيزده ساله ميتواند بدون اجازه پدر ازدواج كند و دختر بيست و پنج يا چهل ساله دانشگاه ديده نمي تواند ؟ ثانيا شرطيت اجازه پدر در حدودي است كه از عاطفه پدري و درك احساسات مرد نسبت به زنان سرچشمه ميگيرد و اگر شكل مانع تراشي بخود بگيرد اعتبار ندارد .ثالثا گمان نميكنم يك نفر قاضي تا كنون پيدا شده باشد و مدعي شده باشد كه از نظر قانون مدني رشد عقلي و فكري در ازدواج شرط نيست و يك دختر سيزده ساله كه بقول نويسنده معني ازدواج و انتخاب همسر را نميفهميد ميتواند ازدواج كند . قانون مدني در ماده 211 چنين مي گويد : " براي اينكه متعاملين اهل محسوب شوند بايد بالغ و عاقل و رشيد باشند " . هر چند در اين جمله كلمه متعاملين بكار رفته و باب نكاح باب معامله نيست ، اما چون دنباله يك عنوان كلي است ، ( عقود ، معاملات و الزامات ) كه از ماده 181 آغاز مي شود ، كارشناسان قانون مدني ماده 211 را بعنوان " اهليت عام " تلقي كرده اند كه در همه عقود لازم است . در تمام قباله هاي قديم نام مرد را پس از " البالغ العاقل - الرشيد " و نام زن را پس از " البالغه العاقله الرشيده " ذكر ميكردند . چگونه ممكن است نويسندگان قانون مدني از اين نكته غافل مانده باشند ؟ ! نويسندگان قانون مدني باور نميكرده اند كه كار انحطاط فكري به اينجا بكشد كه با آنكه اهليت عام را ذكر كرده اند لازم باشد كه مجددا ماده اي در باب نكاح به بلوغ و عقل و رشد اختصاص دهند .

يكي از شارحين قانون مدني ( آقاي دكتر سيدعلي شايگان ) ماده 1064 را كه ميگويد : " عاقد بايد بالغ و عاقل و قاصد باشد " بخيال اينكه مربوط بزوجين است و اهليت آنها را براي نكاح بيان ميكند و شرط رشد را ذكر نكرده است ، با ماده 211 كه اهليت عام را ذكر كرده است منافي دانسته و سپس در مقام توجيه برآمده است .در صورتيكه ماده 1064 مربوط به عاقد است و لازم نيست عاقد رشيد باشد . آنچه در اينمورد قابل اعتراض است عمل مردم ايراني است نه قانون مدني و نه قانون اسلام . در ميان مردم ما غالب پدران هنوز مانند دوران جاهليت ، خود را اختياردار مطلق ميدانند و اظهار نظر دختر را در امر انتخاب همسر و شريك زندگي و پدر فرزندان آينده اش ، بي حيائي و خارج از نزاكت ميدانند و به رشد فكري دختر كه لزوم آن از مسلمات اسلام است توجهي نميكنند . چه بسيار است عقدهائي كه قبل از رشد دختران صورت ميگيرد و شرعا باطل و بلا اثر است . عاقدها از رشد دختر تحقيق و جستجو نميكنند . بلوغ دختر را كافي مي دانند . در صورتيكه ميدانيم چه داستانها از علماء بزرگ در زمينه آزمايش رشد عقلي و فكري دختران در دست است . بعضي از علماء رشد ديني دختر را شرط ميدانسته اند . تنها به عقد بستن دختري تن ميدادند كه در اصول دين بتواند استدلال كند و متأسفانه غالب اولياء اطفال و عاقدها اين مراعاتها را نميكنند . اما مثل اينكه بنا نيست عمل اين مردم انتقاد شود ، بايد همه كاسه ها و كوزه ها ر ا سر قانون مدني شكست و افكار مردم را متوجه معايب قانون مدني كه زائيده قوانين اسلامي است كرد .ايرادي كه بنظر من بر قانون مدني وارد است مربوط بماده 1042 است . اين ماده ميگويد : " بعد از رسيدن به سن پانزده سال تمام نيز اناث نميتوانند مادام كه بسن هيجده سال تمام نرسيده اند بدون اجازه ولي خود شوهر كنند " . طبق اين ماده دختر ميان پانزده و هجده هر چند بيوه باشد بدون اجازه ولي نمي تواند شوهر كند . در صورتيكه نه از نظر فقه شيعه و نه از نظر اعتبار عقلي اگر زني واجد شرايط بلوغ و رشد باشد و يك بار هم شوهر كرده است لزومي ندارد كه موافقت پدر را جلب كند .

بخش چهارم اسلام و تجدد زندگي

مقتضيات زمان . دين و مقتضيات زمان از نظر نهرو . خاصيت انطباق اسلام با پيشرفتهاي زندگي اعجاب خارجيان را برانگيخته است . اسلام براي احتياجات ثابت ، قوانين ثابت و براي احتياجات متغير ، وضع ناثابت و متغيري در نظر گرفته است . اگر همه چيز را با زمان منطبق كنيم پس خود زمان را با چه چيز منطبق سازيم ؟ فكر عدم انطباق اسلام با زمان ناشي از جمود گروهي و جهالت گروهي ديگر است . قرآن جامعه اسلامي را به گياهي كه در حال رشد است تشبيه مي كند . كلمه " پديده قرن " خانواده هاي بي شماري را متلاشي كرده است . جامد جز با كهنه خو نمي گيرد ، و جاهل هر فسادي را به نام مقتضيات زمان موجه مي شمارد . پيچ و لولاهائي كه در ساختمان قوانين اسلامي به كار رفته و به آنها خاصيت تحرك و انعطاف داده است . كلاه لگني حرام نيست ، طفيليگري حرام است . اسلام براي قاعده ضرر و قاعده حرج حق " وتو " قائل شده است .

اسلام و تجدد زندگي ( 1 )

مقتضيات زمان : اينجانب در مقدمه كتاب " انسان و سرنوشت " كه مسئله عظمت و انحطاط مسلمين را بررسي كرده ام تحقيق در علل انحطاط مسلمين را در سه بخش قابل بررسي دانسته ام : بخش اسلام ، بخش مسلمين ، بخش عوامل بيگانه . در آن مقدمه ، يكي از موضوعات بيست و هفتگانه اي كه بررسي و تحقيق در آنها را لازم شمرده ام همين موضوع است و وعده داده ام كه رساله اي تحت عنوان " اسلام و مقتضيات زمان " در اين زمينه منتشر كنم و البته يادداشتهاي زيادي قبلا براي آن تهيه كرده ام . در اين سلسله مقالات نميتوان تمام مطالبي كه بايد بصورت يك رساله درآيد ، گنجانيد ، ولي تا آنجا كه اجمالا ذهن خوانندگان محترم اين مقالات را درباره اين موضوع روشن كنم توضيح خواهم داد .موضوع مذهب و پيشرفت از موضوعاتي است كه بيشتر و پيشتر از آنكه براي ما مسلمانان مطرح باشد براي پيروان ساير مذاهب مطرح بوده است . بسياري از روشنفكران جهان فقط از آن جهت مذهب را ترك كرده اند كه فكر ميكرده اند ميان مذهب و تجدد زندگي ناسازگاري است .فكر ميكرده اند لازمه دينداري توقف و سكون و مبارزه با تحرك و تحول است ، و به عبارت ديگر خاصيت مذهب را ثبات و يك نواختي و حفظ شكلها و صورتهاي موجود ميدانسته اند . نهرو نخست وزير فقيد هند عقايد ضد مذهبي داشته است و بهيچ دين و مذهبي معتقد نبوده است .از گفته هاي وي چنين بر مي آيد كه چيزي كه وي را از مذهب متنفر كرده است ، جنبه " دگم " و يكنواختي مذهب است .

نهرو در اواخر عمر در وجود خودش و در جهان يك ( خلاء ) احساس ميكند و معتقد ميشود اين خلاء را جز نيروي معنوي نميتواند پر كند .در عين حال از نزديك شدن به مذهب بخاطر همان حالت جمود و يكنواختي كه فكر ميكند در هر مذهبي هست وحشت ميكند . يك روزنامه نگار هندي بنام كارانجيا در اواخر عمر نهرو با وي مصاحبه اي بعمل آورده است ( بفارسي چاپ شده است ) و ظاهرا آخرين اظهار نظري است كه نهرو درباره مسائل كلي جهاني كرده است . كارانجيا آنجا كه راجع به گاندي با وي مذاكره ميكند مي گويد : بعضي از روشنفكران و عناصر مترقي عقيده دارند كه گاندي جي با راه حلهاي احساساتي و روشهاي معنوي و روحاني خود اعتقادات ابتدائي شما را به سوسياليسم علمي متزلزل و ضعيف ساخت . نهرو ضمن جوابي كه ميدهد ميگويد : استفاده از روشهاي معنوي و روحاني نيز لازم و خوب است .

من هميشه در اين مورد با گاندي جي هم عقيده بودم و چه بسا كه امروز استفاده از اين وسائل را لازمتر ميشمارم زيرا امروز در برابر خلاء معنوي تمدن جديدي كه رواج ميپذيرد بيش از ديروز بايد پاسخهاي معنوي و روحاني بيابيم . كارانجيا سپس راجع به ماركسيسم از وي سؤالاتي ميكند و نهرو برخي نارسائي هاي ماركسيسم را گوشزد ميكند و دوباره همان راه حلهاي روحي را طرح ميكند .در اين وقت كارانجيا بوي ميگويد : آقاي نهرو ، آيا اظهارات شما كه اكنون از مفاهيم راه حلهاي اخلاقي و روحي سخن ميگوئيد ميان جنابعالي با جواهر لعل ديروز ( يعني خود نهرو در زمان جواني ) تفاوتي بوجود نمي آورد ؟ آنچه شما ميگوئيد اين تصور را ايجاد ميكند كه آقاي نهرو در شامگاه عمرش در جستجوي خداوند برآمده است . نهرو ميگويد آري ، من تغيير يافته ام ، تأكيد من بر روي موازين و راه حلهاي اخلاقي و روحي بدون توجه و نادانسته نيست .. . سپس خود وي ميگويد : " اكنون اين مسئله پيش مي آيد كه چگونه ميتوان اخلاق و روحيات را به سطح عاليتري بالا برد " و اينطور جواب ميدهد : بديهي است براي اين منظور مذهب وجود دارد ، اما متأسفانه مذهب به شكلي كوته نظرانه و به صورت پيروي از دستورهاي خشك و قالبي و انجام بعضي تشريفاتي معين پائين آمده است . شكل ظاهري و صدف خارجي آن باقيمانده است در حالي كه روح و مفهوم واقعي آن از ميان رفته است .

اسلام و مقتضيات زمان

در ميان اديان و مذاهب هيچ دين و مذهبي مانند اسلام در شئون زندگي مردم مداخله نكرده است . اسلام در مقررات خود به يك سلسله عبادات و اذكار و اوراد و يك رشته اندرزهاي اخلاقي اكتفا نكرده است ، همانطوريكه روابط بندگان با خدا را بيان كرده است خطوط اصلي روابط انسانها و حقوق و وظايف افراد را نسبت بيكديگر نيز در شكلهاي گوناگون بيان كرده است . قهرا پرسش انطباق با زمان درباره اسلام كه چنين ديني است بيشتر مورد پيدا ميكند .

خصلت انطباق اسلام با زمان از نظر خارجيان

اتفاقا بسياري از دانشمندان و نويسندگان خارجي ، اسلام را از نظر قوانين اجتماعي و مدني مورد مطالعه قرار داده اند و قوانين اسلامي را بعنوان يك سلسله قوانين مترقي ستايش كرده و خاصيت زنده و جاويد بودن اين دين و قابليت انطباق قوانين آن را با پيشرفتهاي زمان مورد توجه و تمجيد قرار داده اند . برنارد شاو نويسنده معروف و آزاد فكر انگليسي گفته است : " من هميشه نسبت بدين محمد بواسطه خاصيت زنده بودن عجيبش نهايت احترام را داشته ام . بنظر من اسلام تنها مذهبي است كه استعداد توافق و تسلط بر حالات گوناگون و صور متغير زندگي و مواجهه با قرون مختلف را دارد ." چنين پيش بيني ميكنم و از همين اكنون آثار آن پديدار شده است كه ايمان محمد مورد قبول اروپاي فردا خواهد بود . " روحانيون قرون وسطي در نتيجه جهالت يا تعصب ، شمايل تاريكي از آئين محمد رسم ميكردند ، او بچشم آنها از روي كينه و عصبيت ضد مسيح جلوه كرده بود ، من درباره اين مرد اين مرد فوق العاده مطالعه كردم و به اين نتيجه رسيدم كه نه تنها ضد مسيح نبوده بلكه بايد نجات دهنده بشريت ناميده شود .

بعقيده من اگر مردي چون او صاحب اختيار دنياي جديد بشود طوري در حل مسائل و مشكلات دنيا توفيق خواهد يافت كه صلح و سعادت آرزوي بشر تأمين خواهد شد " . دكتر شبلي شميل يك عرب لبناني مادي مسلك است .او براي اولين بار بنياد انواع دارون را بضميمه شرح بوخنر آلماني ، بعنوان حربه اي عليه عقائد مذهبي ، بزبان عربي ترجمه كرد و در اختيار عربي زبانان قرار داد . وي با آنكه ماترياليست است از اعجاب و تحسين نسبت باسلام و عظمت آورنده آن خودداري نميكند و همواره اسلام را بعنوان يك آئين زنده و قابل انطباق با زمان ستايش ميكند . اين مرد در جلد دوم كتابي كه بنام فلسفه النشوء والارتقاء بعربي منتشر كرده است مقاله اي دارد تحت عنوان " القرآن والعمران " اين مقاله را در رد يكي از خارجيان كه به كشورهاي اسلامي مسافرت كرده و اسلام را مسئول انحطاط مسلمين دانسته نوشته است . شبلي شميل سعي دارد در اين مقاله ثابت كند كه علت انحطاط مسلمين انحراف از تعاليم اجتماعي اسلامي است نه اسلام و آن عده از غربي ها كه به اسلام حمله ميكنند يا اسلام را نمي شناسند و يا سوء نيت دارند و ميخواهند با بد بين كردن شرقي ها بقوانين و مقرراتي كه بهرحال از ميان خودشان برخاسته ، طوق بندگي خود را بگردن آنها بگذارند . در عصر ما اين پرسش كه آيا اسلام با مقتضيات زمان هماهنگي دارد يا نه عموميت پيدا كرده است . اينجانب كه با طبقات مختلف و مخصوصا طبقه تحصيل كرده و دنيا ديده برخورد و معاشرت دارم ، هيچ مطلبي را نديده ام به اندازه اين مطلب مورد سؤال و پرسش واقع شود .

اشكالات

گاهي به پرسش خود رنگ فلسفي ميدهند و ميگويند در اين جهان همه چيز در تغيير است ، هيچ چيزي ثابت و يكنواخت باقي نميماند . اجتماع بشر نيز از اين قاعده مستثني نيست و چگونه ممكن است يك سلسله قوانين اجتماعي براي هميشه بتواند ثابت و باقي بماند ؟ اگر صرفا از نظر فلسفي اين مسئله را مورد توجه قرار دهيم جوابش واضح است . آنچيزي كه همواره در تغيير است ، نو و كهنه ميشود ، رشد و انحطاط دارد ، ترقي و تكامل دارد همانا مواد و تركيبات مادي اينجهان است .و اما قوانين جهان ثابت است ، مثلا موجودات زنده طبق قوانين خاصي تكامل پيدا كرده و ميكنند و دانشمندان قوانين تكامل را بيان كرده اند . خود موجودات زنده دائما در تغيير و تكاملند . اما قوانين تغيير و تكامل چطور ؟ البته قوانين تغيير و تكامل متغيير و متكامل نيستند و سخن ما درباره قوانين است . در اينجهت فرق نميكند كه قانون مورد نظر يك قانون طبيعي باشد يا يك قانون وضعي و قراردادي ، زيرا ممكن است يك قانون وضعي و قراردادي از طبيعت و فطرت سرچشمه گرفته باشد . و تعيين كننده خط سير تكاملي افراد و اجتماعات بشري باشد . ولي پرسشهائيكه در زمينه انطباق و عدم انطباق اسلام با مقتضيات زمان وجود دارد تنها جنبه كلي و فلسفي ندارد . آن پرسشي كه بيش از هر پرسش ديگر تكرار ميشود اينست كه قوانين در زمينه احتياجات وضع ميشود و احتياجات اجتماعي بشر ثابت و يك نواخت نيست ، پس قوانين اجتماعي نيز نمي تواند ثابت و يكنواخت باشد .اين پرسش چه پرسش خوب و ارزنده اي است . اتفاقا يكي از جنبه هاي اعجازآميز دين مبين اسلام كه هر مسلمان فهميده و دانشمندي از آن احساس غرور و افتخار ميكند اينست كه اسلام در مورد احتياجات ثابت فردي يا اجتماعي قوانين ثابت و در مورد احتياجات موقت و متغير وضع متغيري در نظر گرفته است و ما بياري خداوند تا اندازه اي كه با اين سلسله مقالات متناسب باشد شرح خواهيم داد .

خود زمان با چه چيز منطبق شود ؟

اما قبل از آنكه وارد اين مبحث بشويم ذكر دو مطلب را لازم ميدانم : يكي اينكه اكثر افرادي كه از پيشرفت و تكامل و تغيير اوضاع زمان دم ميزنند خيال ميكنند هر تغييري كه در اوضاع اجتماعي پيدا ميشود خصوصا اگر از مغرب زمين سرچشمه گرفته باشد بايد بحساب تكامل و پيشرفت گذاشت ، و اين از گمراه كننده ترين افكاري است كه دامنگير مردم امروز شده است . به خيال اين گروه چون وسائل و ابزارهاي زندگي روز بروز عوض مي شود و كاملتر جاي ناقص تر را ميگيرد و چون علم و صنعت در حال پيشرفت است پس تمام تغييراتي كه در زندگي انسان ها پيدا ميشود نوعي پيشرفت و رقاء است و بايد استقبال كرد ، بلكه جبر زمان است و خواه ناخواه جاي خود را باز ميكند . در صورتيكه نه همه تغييرات نتيجه مستقيم علم و صنعت است و نه ضرورت و جبري در كار است .در همان حالي كه علم در حال پيشروي است طبيعت هوسباز و درنده خوي بشر هم بيكار نيست . علم و عقل ، بشر را بسوي كمال جلو ميبرد و طبيعت هوسباز و درنده خوي بشر سعي دارد بشر را بسوي فساد و انحراف بكشاند . طبيعت هوسباز و درنده خو همواره سعي دارد علم را بصورت ابزاري براي خود درآورد و در خدمت هوسهاي شهواني و حيواني خود بگمارد . زمان همانطوريكه پيشروي و تكامل دارد فساد و انحراف زمان هم دارد . بايد با پيشرفت زمان پيشروي كرد و با فساد و انحراف زمان هم بايد مبارزه كرد .مصلح و مرتجع هر دو عليه زمان قيام ميكنند ، با اين تفاوت كه مصلح عليه انحراف زمان و مرتجع عليه پيشرفت زمان قيام ميكند . اگر زمان و تغييرات زمان را مقياس كلي خوبي ها و بدي ها بدانيم پس خود زمان و تغييرات آنرا با چه مقياسي اندازه گيري كنيم ؟ اگر همه چيز را با زمان بايد تطبيق كنيم خود زمان را با چه چيزي تطبيق دهيم ؟ اگر بشر بايد دست بسته در همه چيز تابع زمان و تغييرات زمان باشد پس نقش فعال و خلاق و سازنده اراده بشر كجا رفت ؟ انسان كه بر مركب زمان سوار است و در حال حركت است نبايد از هدايت و رهبري اين مركب ، آني غفلت كند . آنانكه همه از تغييرات زمان دم مي زنند و از هدايت و رهبري زمان غافلند نقش فعال انسان را فراموش كرده اند و مانند اسب سواري هستند كه خود را در اختيار اسب قرار داده است .

انطباق يا نسخ ؟

مطلب دومي كه لازم است در اينجا يادآوري كنم اينست كه بعضي از افراد ، مشكل " اسلام و مقتضيات زمان " را با فورمول بسيار ساده و آساني حل كرده اند . ميگويند دين اسلام يك دين جاوداني است و با هر عصر و زماني قابل انطباق است . همينكه ميپرسيم كيفيت اين انطباق چگونه است ؟ و فرمول آن چيست ؟ ميگويند : اگر ديديم اوضاع زمان عوض شد فورا آن قوانين را نسخ ميكنيم و قانون ديگر بجاي آنها وضع ميكنيم ! نويسنده 40 پيشنهاد اين مشكل را بهمين صورت حل كرده است .ميگويد قوانين دنيوي اديان بايد حالت نرمش و انعطاف داشته و با پيشرفت علم و دانش و توسعه تمدن هماهنگ و سازگار باشد و اين قبيل نرمشها و انعطاف و قابل تطبيق باقتضاي زمان بودن نه تنها بر خلاف تعاليم عاليه اسلام نيست بلكه مطابق روح آن ميباشد ( مجله زن روز شماره 90 صفحه 75 ) . نويسنده مزبور در قبل و بعد اين جمله ها ميگويد چون مقتضيات زمان در تغيير است و هر زماني قانون نويني ايجاب ميكند و قوانين مدني و اجتماعي اسلام متناسب است با زندگي ساده عرب جاهليت و غالبا عين رسوم و عادات عرب جاهلي است و با زمان حاضر تطبيق نميكند ، پس بايد قوانين ديگري امروز بجاي آنها وضع شود . از اينگونه اشخاص بايد بپرسيد اگر معني قابليت انطباق با زمان ، قابليت آن براي منسوخ شدن است كدام قانون است كه اين نرمش و انعطاف را ندارد ؟ كدام قانون است كه به اين معني قابل انطباق با زمان نيست ؟ ! اين توجيه براي نرمش و قابليت انطباق اسلام با زمان ، درست مثل اينست كه كسي بگويد : كتاب و كتابخانه بهترين وسيله لذت بردن از عمر است .

اما همينكه از او توضيح بخواهيد ، بگويد براي اينكه انسان هر وقت هوس كيف و لذت بكند فورا كتابها را حراج ميكند و پول آنها را صرف بساط عيش و نوش ميكند .نويسنده مزبور ميگويد - تعليمات اسلام بر سه قسم است . قسم اول اصول عقائد است از قبيل توحيد و نبوت و معاد و غيره . قسم دوم عبادات است از قبيل مقدمات و مقارنات نماز و روزه و وضو و طهارت و حج و غيره . قسم سوم قوانيني است كه بزندگي مردم مربوط است . قسم اول و دوم جزء دين است و آنچيزي كه مردم بايد براي هميشه براي خود حفظ كنند همانها هستند .اما قسم سوم جزء دين نيست ، زيرا دين با زندگي مردم سر و كار ندارد و پيغمبر هم اين قوانين را بعنوان اينكه جزء دين است و مربوط بوظيفه رسالت است نياورده ، بلكه چون اتفاقا آنحضرت زمامدار بود باين مسائل هم پرداخت و گرنه شأن دين فقط اينست كه مردم را بعبادت و نماز و روزه وادار كند . دين را با زندگي دنياي مردم چه كار ؟ من نميتوانم باور كنم يك نفر در يك كشور اسلامي زندگي كند و اين اندازه از منطق اسلام بي خبر باشد .مگر قرآن هدف انبياء و مرسلين را بيان نكرده است ؟ مگر قرآن در كمال صراحت نميگويد : لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط ما همه پيغمبران را با دلائل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و مقياس فرود آورديم تا مردم بعدالت قيام كنند . قرآن عدالت اجتماعي را بعنوان يك هدف اصلي براي همه انبياء ذكر ميكند . اگر ميخواهيد بقرآن عمل نكنيد چرا گناه بزرگتري مرتكب ميشويد و به اسلام و قرآن تهمت ميزنيد .اكثر بدبختيهائيكه امروز گريبانگير بشر شده از همين جا است كه اخلاق و قانون يگانه پشتوانه خود را كه دين است از دست داده اند . ما با اين نغمه كه اسلام خوب است اما بشرط اينكه محدود به مساجد و معابد باشد و به اجتماع كاري نداشته باشد .

در حدود نيم قرن است كه آشنائيم . اين نغمه از ماوراء مرزهاي كشورهاي اسلامي بلند شده و در همه كشورهاي اسلامي تبليغ شده است . بگذاريد من اين جمله را بزبان ساده تر و فارسي تر تفسير كنم تا مقصود گويندگان اصلي آنرا بهتر توضيح دهم .خلاصه معني آن اينست " اسلام تا آنجا كه در برابر كمونيسم بايستد و جلو آنرا بگيرد بايد بماند . اما آنجا كه با منافع غرب تماس دارد بايد برود " . مقررات عبادي اسلام از نظر مردم مغرب زمين بايد باقي باشد تا در مواقع لزوم بتوان مردم را عليه كمونيسم بعنوان يك سيستم الحادي و ضد خدا بحركت آورد . اما مقررات اجتماعي اسلامي كه فلسفه زندگي مردم مسلمان بشمار ميرود و مسلمانان با داشتن آنها در مقابل مردم مغرب زمين احساس استقلال و شخصيت ميكنند و مانع هضم شدن آنها در هاضمه حريص مغرب زمين است بايد از ميان برود . متأسفانه ابداع كنندگان اين تز كور خوانده اند . اولا چهارده قرن است كه قرآن اصل " نؤمن ببعض و نكفر ببعض " را از اعتبار انداخته است و اعلام داشته است كه مقررات اسلام تفكيك ناپذير است . ثانيا گمان ميكنم وقت آن رسيده است كه مردم مسلمان ديگر فريب اين نيرنگها را نخورند ، قوه نقادي مردم كم و بيش بيدار شده است و تدريجا ميان مظاهر پيشرفت و ترقي كه محصول شكفتن نيروي علمي و فكري بشر است و ميان مظاهر فساد و انحراف هر چند از مغرب سرچشمه گرفته باشد فرق ميگذارند . مردم سرزمين هاي اسلامي بيش از پيش بارزش تعليمات اسلامي پي برده اند و تشخيص داده اند يگانه فلسفه مستقل زندگي آنها اسلام و مقررات اسلامي است و با هيچ قيمتي آنرا از دست نخواهند داد .مردم مسلمان پي برده اند كه تبليغ عليه قوانين اسلامي جز يك نيرنگ استعماري نيست .

ثالثا ابداع كنندگان اين تز بايد بدانند اسلام هنگامي قادر است در مقابل يك سيستم الحادي يا غير الحادي مقاومت كند كه بصورت يك فلسفه زندگي بر اجتماعي حكومت كند و بگوشه مساجد و معابد محدود نباشد ، اسلامي كه او را بگوشه معابد و مساجد محصور كرده باشند همانطوريكه ميدانرا براي افكار غربي خالي ميكند براي افكار ضد غربي نيز خالي خواهد كرد . غرامتي كه امروز غرب در برخي كشورهاي اسلامي ميپردازد ثمره همين اشتباه است .

اسلام و تجدد زندگي ( 2 )

انسان تنها جانداري نيست كه اجتماعي زندگي ميكند ، بسياري از حيوانات ، بالاخص حشرات ، زندگي اجتماعي دارند و از يك سلسله مقررات و نظامات حكيمانه پيروي ميكنند ، اصول تعاون ، تقسيم كار ، توليد و توزيع ، فرماندهي و فرمانبري ، امر و اطاعت بر اجتماع آنها حكمفرماست . زنبور عسل و بعضي از مورچه ها و موريانه ها از تمدن و نظامات و تشكيلاتي برخوردارند كه سالها بلكه قرنها بايد بگذرد تا انسان كه خود را از اشرف مخلوقات ميشمارد بپايه آنها برسد .تمدن آنها ، بر خلاف تمدن بشر ، ادواري از قبيل عهد جنگل ، عهد حجر ، عهد آهن ، عهد اتم طي نكرده است . آنها از اولي كه پا به اين دنيا گذاشته اند داراي همين تمدن و تشكيلات بوده اند كه امروز هستند و تغييري در اوضاع آنها رخ نداده است . اين انسان است كه بمصداق " و خلق الانسان ضعيفا " زندگيش از صفر شروع شده و بسوي بي نهايت پيش ميرود .براي حيوانات ، مقتضيات زمان هميشه يك جور است ، اقتضاهاي زمان زندگي آنها را دگرگون نميكند . براي آنها تجدد خواهي و نوپرستي معني ندارد ، جهان نو و كهنه وجود ندارد . علم براي آنها هر روز كشف تازه اي نميكند و اوضاع آنها را دگرگون نميسازد ، صنايع سبك و سنگين هر روز بشكل جديدتر و كاملتري به بازار آنها نمي آيد .

چرا ؟ چون با غريزه زندگي ميكنند ، نه با عقل . اما انسان : زندگي اجتماعي انسان دائما دستخوش تغيير و تحول است .هر قرني براي انسان دنيا عوض ميشود . راز اشرف مخلوقات بودن انسان هم در همين جاست ، انسان فرزند بالغ و رشيد طبيعت است . به مرحله اي رسيده است كه ديگر نيازي به قيمومت و سرپرستي مستقيم طبيعت ، به اينكه نيروي مرموزي بنام غريزه او را هدايت كند ندارد . او با عقل زندگي ميكند نه با غريزه . طبيعت ، انسان را بالغ شناخته و آزاد گذاشته و سرپرستي خود را از او برداشته است . آنچه را حيوان با غريزه و با قانون طبيعي غير قابل سرپيچي انجام ميدهد .انسان با نيروي عقل و علم و با قوانين وضعي و تشريعي كه قابل سرپيچي است بايد انجام دهد . راز فسادها و انحرافهائيكه انسانها از مسير پيشرفت و تكامل پيدا ميكنند ، راز توقفها و انحطاطها ، راز سقوطها و هلاكتها نيز در همين جاست . براي انسان همانطور كه راه پيشرفت و ترقي باز است ، راه فساد و انحراف و سقوط هم بسته نيست .انسان رسيده به آنمرحله كه به تعبير قرآن كريم ، بار امانتي كه آسمانها و زمين و كوهها نتوانستند كشيد بدوش بگيرد . يعني زندگي آزاد را بپذيرد و مسئوليت تكليف و وظيفه و قانون را قبول كند ، و بهمين دليل از ظلم و جهل ، از خودپرستي و اشتباه كاري نيز مصون نيست . قرآن كريم آنجا كه اين استعداد عجيب انسان را در تحمل امانت تكليف و وظيفه بيان ميكند بلافاصله او را با صفتهاي " ظلوم " و " جهول " نيز توصيف مينمايد . اين دو استعداد در انسان ، استعداد تكامل و استعداد انحراف ، از يكديگر تفكيك ناپذيرند .انسان مانند حيوان نيست كه در زندگي اجتماعي نه بجلو برود و نه به عقب ، نه به چپ برود و نه براست ، در زندگي انسانها گاهي پيشروي است و گاهي عقب گرد ، در زندگي انسانها اگر حركت و سرعت هست توقف و انحطاط هم هست . اگر پيشرفت و تكامل هست فساد و انحراف هم هست ، اگر عدالت و نيكي هست ظلم و تجاوز هم هست . اگر مظاهر علم و عقل هست مظاهر جهل و هواپرستي هم هست . تغييرات و پديده هاي نوي كه در زمان پيدا ميشود ممكن است از قسم دوم باشد .

جامدها و جاهلها

از جمله خاصيتهاي بشر افراط و تفريط است ، انسان اگر در حد اعتدال بايستد كوشش ميكند ميان تغييرات نوع اول و نوع دوم تفكيك كند . كوشش ميكند زمان را با نيروي علم و ابتكار و سعي و عمل جلو ببرد ، كوشش ميكند خود را با مظاهر ترقي و پيشرفت زمان تطبيق دهد و هم كوشش ميكند جلو انحرافات زمان را بگيرد و از همرنگ شدن با آنها خود را بركنار دارد . اما متأسفانه هميشه اينطور نيست ، دو بيماري خطرناك همواره آدمي را در اين زمينه تهديد ميكند : بيماري جمود و بيماري جهالت ، نتيجه بيماري اول توقف و سكون و باز ماندن از پيشروي و توسعه است و نتيجه بيماري دوم سقوط و انحراف است . جامد از هر چه نو است متنفر است و جز با كهنه خو نميگيرد و جاهل هر پديده نوظهوري را بنام مقتضيات زمان ، بنام تجدد و ترقي موجه ميشمارد .جامد هر تازه اي را فساد و انحراف مي خواند و جاهل همه را يك جا بحساب تمدن و توسعه علم و دانش ميگذارد . جامد ميان هسته و پوسته ، وسيله و هدف فرق نميگذارد ، از نظر او دين مأمور حفظ آثار باستاني است ، از نظر او قرآن نازل شده است براي اينكه جريان زمان را متوقف كند و اوضاع جهان را بهمان حالي كه هست ميخكوب نمايد . از نظر او عمه جزو خواندن ، با قلم ني نوشتن ، از قلمدان مقوائي استفاده كردن ، در خزانه حمام شستشو كردن ، با دست غذا خوردن ، چراغ نفتي سوختن ، جاهل و بيسواد زيستن را بعنوان شعائر ديني بايد حفظ كرد .جاهل برعكس ، چشم دوخته به بيند در دنياي مغرب چه مد تازه و چه عادت نوي پيدا شده است كه فورا تقليد كند و نام تجدد و جبر زمان روي آن بگذارد .

جامد و جاهل متفقا فرض ميكنند كه هر وضعي كه در قديم بوده است ، جزء مسائل و شعائر ديني است ، با اين تفاوت كه جامد نتيجه ميگيرد اين شعائر را بايد نگهداري كرد و جاهل نتيجه ميگيرد اساسا دين ملازم است با كهنه پرستي و علاقه به سكون و ثبات . در قرون اخير مسئله تناقض علم و دين در ميان مردم مغرب زمين زياد مورد بحث و گفت و گو واقع شده است . فكر تناقض دين و علم دو ريشه دارد ، يكي اين كه كليسا پاره اي از مسائل علمي و فلسفي قديم را بعنوان مسائل ديني كه از جنبه ديني نيز بايد به آنها معتقد بود پذيرفته بود و ترقيات علوم خلاف آنها را ثابت كرد .ديگر از اينراه كه علوم وضع زندگي را دگرگون كرد ، و شكل زندگي را تغيير داد . جامدهاي متدين نما همانطوريكه به پاره اي مسائل فلسفي بي جهت رنگ مذهبي دادند شكل ظاهري مادي زندگي را هم ميخواستند جزء قلمرو دين بشمار آورند ، افراد جاهل و بي خبر نيز تصور كردند كه واقعا همين طور است و دين براي زندگي مادي مردم شكل و صورت خاصي در نظر گرفته است . و چون به فتوي علم بايد شكل مادي زندگي را عوض كرد پس علم فتواي منسوخيت دين را صادر كرده است . جمود دسته اول و بي خبري دسته دوم فكر موهوم تناقض علم و دين را بوجود آورد .

تمثيل قرآن

اسلام ديني است پيشرو و پيش برنده ، قرآن كريم براي اينكه مسلمانانرا متوجه كند كه همواره بايد در پرتو اسلام در حال رشد و نمو و تكامل باشند ، مثلي مي آورد ، ميگويد : مثل فرنگي بشوند ، تمام عادات و آداب و سنن آنها را بپذيرند ، قوانين مدني و اجتماعي خود را كوركورانه با قوانين آنها تطبيق دهند ، بهانه اي بدست جامدها داده كه بهر وضع جديدي با چشم بدبيني بنگرند و آنرا خطري براي دين و استقلال و شخصيت اجتماعي ملتشان بشمار آورند . در اين ميان آنكه بايد غرامت اشتباه هر دو دسته را بپردازد معصوم " است . مگر تغييرات زمان جز بدست بشر بدست كس ديگر ساخته ميشود ؟ از كي و از چه تاريخي بشر عصمت از خطا پيدا كرده است تا تغييرات زمان از خطا و اشتباه معصوم بماند ؟ بشر همانطوريكه تحت تأثير تمايلات علمي ، اخلاقي ، ذوقي ، مذهبي ، قرار دارد و هر زمان ابتكار تازه اي در طريق صلاح بشريت ميكند ، تحت تأثير تمايلات خودپرستي ، جاه طلبي ، هوسراني ، پولدوستي ، استثمارگري هم هست . بشر همانطوري كه موفق به كشفهاي تازه و پيدا كردن راههاي بهتر و وسائل بهتر ميشود احيانا دچار خطا و اشتباه هم ميشود . اما جاهل خود باخته اين حرفها را نميفهمد ، تكيه كلامش اينست كه دنيا امروز چنين است ، دنيا امروز چنان است .عجيب تر اينكه اينها اصول زندگي را از روي كفش ، كلاه و لباسشان قياس مي گيرند . چون كفش و كلاه نو و كهنه دارد و در زمانيكه نو است و تازه از قالب در آمده قيمت دارد و بايد خريد و پوشيد و همينكه كهنه شد بايد آنرا دور انداخت پس همه حقايق عالم از اين قبيل است .

از نظر اين جاهلان ، خوب و بد مفهومي جز نو و كهنه ندارد ، از نظر اين جاهلان ، خوب و بد مفهومي جز نو و كهنه ندارد ، از نظر اينها فئوداليسم يعني اينكه يك زورمند بناحق نام مالك روي خود بگذارد و سر جاي خود بنشيند و صدها دست و بازو كار كنند كه دهان آن يكي بجنبد به ايندليل بد است كه ديگر كهنه شده است ، دنياي امروز است ، چون دنياي امروز ديگر نمي پسندد و زير بار آن نميرود . اما ديروز كه بزن ارث نمي دادند ، حق مالكيت برايش قائل نبودند ، اراده و عقيده اش را محترم نميشمردند خوب بود چون نو بود و تازه ببازار آمده بود . از نظر اينگونه افراد ، چون عصر عصر فضاست و ديگر نميتوان هواپيما را گذاشت و الاغ سواري كرد . برق را گذاشت و چراغ نفتي روشن كرد ، كارخانه هاي عظيم ريسندگي را گذاشت و با چرخ دستي نخريسي كرد ، ماشينهاي غول پيكر چاپ را گذاشت و دستنويسي كرد ، همينطور نميشود در مجالس رقص شركت نكرد ، به " مايو " پارتي و " آشپز خونه " پارتي نرفت ، عربده مستانه نكشيد ، پوكر نزد ، مد بالاي زانو نپوشيد زيرا همه اينها پديده قرن ميباشند و اگر نكنند به عصر الاغ سواري برگشته اند .كلمه " پديده قرن " چه افراد بسياري را بدبخت و چه خانواده هاي بي شماري را متلاشي نموده است . ميگويند عصر علم است ، قرن اتم است ، زمان قمر مصنوعي است ، دوره موشك فضا پيماست .

بسيار خوب ، ما هم خدا را شكر ميكنيم كه در اين عصر و زمان و در اين قرن و عهد زندگي ميكنيم و آرزو مي كنيم كه هر چه بيشتر و بهتر از مزاياي علوم و صنايع استفاده كنيم . اما آيا در اين عصر ، همه سرچشمه ها جز سرچشمه علم خشك شده است ؟ تمام پديده هاي اين قرن محصول پيشرفتهاي علمي است ؟ آيا علم چنين ادعائي دارد كه طبيعت شخص عالم را صد در صد رام و مطيع و انساني بكند ؟ علم درباره شخص عالم چنين ادعائي ندارد تا چه رسد به آنجا كه گروهي عالم و دانشمند با كمال صفا و خلوص نيت به كشف و جستجو ميپردازند و گروههائي جاه طلب ، هوسران ، پولپرست حاصل زحمات علمي آنها را در راه مقاصد پليد خودشان استخدام ميكنند . ناله علم همواره از اينكه مورد سوء استفاده طبيعت سركش بشر قرار ميگيرد بلند است . گرفتاري و بدبختي قرن ما همين است . علم در ناحيه فيزيك پيش ميرود و قوانين نور را كشف ميكند ، گروهي سودجو همين را وسيله تهيه فيلمهاي خانمان برانداز قرار ميدهند . علم شيمي جلو ميرود و خواص تركيبات اشياء را بدست مي آورد آنگاه افرادي به فكر استفاده ميافتند و بلائي براي جان بشر بنام " هروئين " ميسازند .علم تا درون اتم راه مي يابد و نيروي شگفت انگيز اتم را مهار ميكند . اما پيش از آنكه كوچكترين استفاده اي در راه مصالح بشر بشود . جاه طلبان دنيا از آن بمب اتمي مي سازند و بر سر مردم بي گناه ميريزند . وقتي به افتخار " اينشتاين " دانشمند بزرگ قرن بيستم جشني بپا كردند ، خود وي پشت تريبون رفت و گفت شما براي كسي جشن ميگيريد كه دانش او سبب ساختن بمب اتم شده است ؟ ! . اينشتاين نيروي دانش خود را بخاطر بمب بكار نينداخت ، جاه طلبي گروهي ديگر از دانش او اينچنين استفاده كرد . هروئين و بمب اتمي و فيلمهاي چنين و چنان را فقط بدليل اينكه " پديده قرن " مي باشند نمي توان موجه دانست . اگر كاملترين بمبها را با آخرين نوع بمب افكنها بوسيله زبده ترين تحصيلكرده ها بر سر مردم بيگناه بريزند از وحشيانه بودن اين كار ذره اي نمي كاهد .

اسلام و تجدد زندگي ( 3 )

دليل عمده كسانيكه مي گويند در حقوق خانوادگي بايد از سيستمهاي غربي پيروي كنيم اينست كه وضع زمان تغيير كرده و مقتضيات قرن بيستم اينچنين اقتضا ميكند ، از اينرو اگر ما نظر خود را درباره اين مسئله روشن نكنيم بحثهاي ديگر ما ناقص خواهد بود . اگر بنا بشود تحقيق كافي و مشبعي در اين مسئله صورت گيرد اين سلسله مقالات گنجايش آنرا ندارد . زيرا مسائل زيادي بايد طرح و بحث شود كه بعضي فلسفي و بعضي فقهي و بعضي ديگر اخلاقي و اجتماعي است .اميدوارم در رساله اي كه در نظر دارم در موضوع " اسلام و مقتضيات زمان " بنگارم و يادداشتهايش آماده است همه آنها را بررسي و در اختيار علاقمندان بگذارم . فعلا كافي است كه دو مطلب روشن شود : يكي اينكه هماهنگي با تغييرات زمان به اين سادگي نيست كه مدعيان بي خبر پنداشته و ورد زبان ساخته اند . در زمان هم پيشروي وجود دارد و هم انحراف ، بايد با پيشرفت زمان پيش رفت و با انحراف زمان مبارزه كرد . براي تشخيص اين دو از يكديگر بايد ديد پديده ها و جريان هاي نوي كه در زمان رخ ميدهد از چه منابعي سرچشمه ميگيرد و بسوي چه جهتي جريان دارد ، بايد ديد از كدام تمايل از تمايلات وجود آدميان و از كدام قشر از قشرهاي اجتماع سرچشمه گرفته است ؟ از تمايلات عالي و انساني انسانها يا از تمايلات پست و حيواني آنها ؟ آيا علماء و دانشمندان و تحقيقات بي غرضانه آنها منشاء بوجود آمدن اين جريان است يا هوسراني و جاه طلبي و پول پرستي قشرهاي فاسد اجتماع ؟ اين مطلب در دو مقاله پيش روشن شد .

راز و رمز تحرك و انعطاف در قوانين اسلامي

مطلب ديگري كه بايد روشن شود اين است كه متفكران اسلامي عقيده دارند كه در دين اسلام راز و رمزي وجود دارد كه به اين دين خاصيت انطباق با ترقيات زمان بخشيده است . عقيده دارند كه اين دين با پيشرفتهاي زمان و توسعه فرهنگ و تغييرات حاصله از توسعه هماهنگ است . اكنون بايد ببينيم آن راز و رمز چيست ؟ و بعبارت ديگر آن " پيچ و لولائي " كه در ساختمان اين دين بكار رفته و به آن خاصيت تحرك بخشيده كه بدون آنكه نيازي به كنار گذاشتن يكي از دستورها باشد ميتواند با اوضاع متغيير ناشي از توسعه علم و فرهنگ هماهنگي كند و هيچگونه تصادمي ميان آنها رخ ندهد ، چيست ؟ اين مطلبي است كه در اين مقاله بايد روشن شود . بعضي از خوانندگان توجه دارند و خودم بيش از همه متوجه هستم كه اين مطلب جنبه فني و تخصصي دارد و تنها در محيط اهل تخصص بايد طرح شود . اما نظر به اينكه در ميان پرسش كنندگان و علاقمندان فراوان اين مسئله كه همواره با آنها مواجه هستيم افراد بدبين زيادند و باور نميكنند كه چنين خاصيتي در اسلام وجود داشته باشد ما تا حدودي كه بد بينان را از بدبيني خارج كنيم و براي ديگران نمونه اي بدست دهيم وارد مطلب ميشويم .خوانندگان محترم براي اينكه بدانند اينگونه بحثها از نظر دور انديش علماء اسلام دور نمانده مي توانند به كتاب بسيار نفيس " تنبيه الامه " تأليف مرحوم آيه الله نائيني اعلي الله مقامه و به مقاله گرانبهاي " ولايت و زعامت " به قلم استاد و علامه بزرگ معاصر آقاي طباطبائي مدظله كه در كتاب " مرجعيت و روحانيت " چاپ شده است و هر دو كتاب به زبان فارسي است مراجعه نمايند .راز اينكه دين مقدس اسلام با قوانين ثابت و لا يتغيري كه دارد با توسعه تمدن و فرهنگ سازگار است و با صور متغير زندگي قابل انطباق است چند چيز است و ما قسمتي از آنها را شرح ميدهيم .

توجه به روح و معني و بي تفاوتي نسبت به قالب و شكل

1 - اسلام به شكل ظاهر و صورت زندگي كه وابستگي تام و تمامي بميزان دانش بشر دارد نپرداخته است . دستورهاي اسلامي مربوط است به روح و معني و هدف زندگي و بهترين راهي كه بشر بايد براي وصول به آن هدفها پيش بگيرد ، علم نه هدف و روح زندگي را عوض ميكند و نه راه بهتر و نزديكتر و بي خطرتري بسوي هدفهاي زندگي نشان داده است ، علم همواره وسائل بهتر و كاملتري براي تحصيل هدفهاي زندگي و پيمودن راه وصول به آن هدفها در اختيار قرار مي دهد . اسلام با قرار دادن هدفها در قلمرو خود و وا گذاشتن شكلها و صورتها و ابزارها و در قلمرو علم و فن از هرگونه تصادمي با توسعه فرهنگ و تمدن پرهيز كرده است ، بلكه با تشويق بعوامل توسعه تمدن يعني علم و كار و تقوا و اراده و همت و استقامت ، خود نقش عامل اصلي پيشرفت تمدن را بعهده گرفته است .اسلام شاخصهائي در خط سير بشر نصب كرده است . آن شاخصها از طرفي مسير و مقصد را نشان ميدهد و از طرف ديگر با علامت خطر انحرافها و سقوطها و تباهيها را ارائه مي دهد . تمام مقررات اسلامي يا از نوع شاخصهاي قسم اول است و يا از نوع شاخصهاي قسم دوم . وسائل و ابزارهاي زندگي در هر عصري بستگي دارد بميزان معلومات و اطلاعات علمي بشر ، هر اندازه معلومات و اطلاعات توسعه يابد ابزارها كاملتر مي گردند و جاي ناقصترها را بحكم جبر زمان ميگيرند .در اسلام يك وسيله و يا يك شكل ظاهري و مادي نمي توان يافت كه جنبه " تقدس " داشته باشد تا يك نفر مسلمان خود را موظف بداند آن وسيله و شكل را براي هميشه حفظ كند . اسلام نگفته كه خياطي ، بافندگي ، كشاورزي ، حمل و نقل ، جنگ و يا هر كاري ديگر از اين قبيل بايد با فلان ابزار مخصوص باشد تا با پيشرفت علم كه آن ابزار منسوخ ميگردد ميان علم و دستور اسلام تضاد و تناقضي پيدا شود . اسلام نه براي كفش و لباس مد خاصي آورده و نه براي ساختمانها سبك و استيل معيني در نظر گرفته و نه براي توليد و توزيع ابزارهاي مخصوصي معين كرده است . اين يكي از جهاتي است كه كار انطباق اين دين را با ترقيات زمان آسان كرده است .

قانون ثابت براي احتياج ثابت و قانون متغير براي احتياج متغير

2 - يكي ديگر از خصوصيات دين اسلام كه اهميت فراواني دارد اينست كه براي احتياجات ثابت بشر ، قوانين ثابت و براي احتياجات متغير وي وضع متغيري در نظر گرفته است . پاره اي از احتياجات چه در زمينه فردي و شخصي و چه در زمينه هاي عمومي و اجتماعي وضع ثابتي دارد ، در همه زمانها يكسان است ، آن نظامي كه بشر بايد به غرائز خود بدهد و آن نظامي كه بايد به اجتماع خود بدهد از نظر اصول ، كليات در همه زمانها يكسان است .من بمسئله " نسبيت اخلاق " و مسئله " نسبيت عدالت " كه طرفداراني دارند واقفم و با توجه بنظريات طرفداران آنها عقيده خود را اظهار ميكنم . قسمتي ديگر از احتياجات بشر احتياجات متغيري است و قوانين متغير و ناثابتي را ايجاب مي كند ، اسلام درباره اين احتياجات متغير وضع متغيري در نظر گرفته است از اينراه كه اوضاع متغير را با اصول ثابتي مربوط كرده است و آن اصول ثابت در هر وضع متغيري قانون فرعي خاصي را بوجود مي آورد .من اين مطلب را بيش از اين در اين مقاله نمي توانم توضيح بدهم . اما ذهن خوانندگان محترم را با ذكر چند مثال ميتوانم روشن كنم : در اسلام يك اصل اجتماعي هست به اينصورت : " و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه " يعني اي مسلمانان تا آخرين حد امكان ، در برابر دشمن نيرو تهيه كنيد . از طرف ديگر در سنت پيغمبر يك سلسله دستورها رسيده است كه در فقه بنام " سبق و رمايه " معروف است . دستور رسيده است كه خود و فرزندان تان تا حد مهارت كامل ، فنون اسب سواري و تيراندازي را ياد بگيريد ، اسب دواني و تيراندازي جزء فنون نظام آن عصر بوده است .

بسيار واضح است كه ريشه و اصل قانون " سبق و رمايه " اصل " و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه " است .يعني تير و شمشير و نيزه و كمان و قاطر و اسب از نظر اسلام اصالت ندارد ، آنچه اصالت دارد نيرومند بودن است . آنچه اصالت دارد اينستكه مسلمانان در هر عصر و زماني بايد تا آخرين حد امكان از لحاظ قواي نظامي و دفاعي در برابر دشمن نيرومند باشند . لزوم مهارت در تيراندازي و اسب دواني جامه اي است كه به تن لزوم نيرومندي پوشانيده شده است و بعبارت ديگر شكل اجرائي آن است . لزوم نيرومندي در مقابل دشمن قانون ثابتي است كه از احتياج ثابت و دائمي سرچشمه گرفته است . اما لزوم مهارت در تيراندازي و اسب دواني مظهر يك احتياج موقت و متغير است و به تناسب عصر و زمان تغيير ميكند و با تغيير شرائط تمدن چيزهاي ديگر از قبيل تهيه سلاحهاي گرم امروزي و مهارت و تخصص در بكار بردن آنها جاي آنها را ميگيرد .مثال ديگر : اصل اجتماعي ديگر در قرآن بيان شده كه به مبادله ثروت مربوط است . اسلام اصل مالكيت فردي را پذيرفته است ، و البته ميان آنچه اسلام بنام مالكيت ميپذيرد با آنچه در دنياي سرمايه داري ميگذرد تفاوتهائي وجود دارد كه اكنون جاي گفتگو در آنها نيست . لازمه مالكيت فردي " مبادله " است . اسلام براي " مبادله " اصولي مقرر كرده است كه از آنجمله اين اصل است : " و لا تأكلوا اموالكم بينكم بالباطل " يعني ثروت را بيهوده در ميان خود بجريان نيندازيد .يعني مال و ثروت كه دست بدست ميگردد و از دست توليد كننده و صاحب اختيار اول خارج شده بدست ديگري مي افتد ، و از دست آن ديگري بدست سومي مي افتد ، بايد در مقابل ، فائده مشروعي باشد كه بصاحب ثروت عايد ميشود . دست بدست شدن ثروت بدون آنكه يك فايده اي كه ارزش انساني داشته باشد عايد صاحب ثروت بشود ممنوع است . اسلام مالكيت را مساوي با اختيار مطلق نمي داند .

از طرف ديگر در مقررات اسلامي تصريح شده كه خريد و فروش بعضي چيزها از آنجمله خون و مدفوع انسان ممنوع است . چرا ؟ چون خون انسان يا گوسفند مصرف مفيدي كه آنها را با ارزش كند و جزء ثروت انسان قرار دهد نداشته است .ريشه ممنوعيت خريد و فروش خون و مدفوع ، اصل " و لا تأكلوا اموالكم بينكم بالباطل " است . ممنوعيت خون و مدفوع از نظر اسلام اصالت ندارد ، آنچه اصالت دارد اينست كه مبادله بايد ميان دو شي ء مفيد بحال بشر صورت بگيرد . ممنوعيت امثال خون و مدفوع انسان ، جامه اي است كه به تن ممنوعيت گردش بيهوده ثروت پوشانيده شده است ، بعبارت ديگر شكل اجرائي اصل " لا تأكلوا اموالكم بينكم بالباطل " است، بلكه اگر پاي مبادله هم در ميان نباشد هيچ ثروتي را نمي توان بيهوده از ديگري تملك كرد و بمصرف رسانيد . اين اصل يك اصل ثابت و همه زماني است و از احتياج اجتماعي ثابتي سرچشمه گرفته است ، اما اينكه خون و مدفوع ثروت شمرده نشود و قابل مبادله نباشد مربوط است بعصر و زمان و درجه تمدن ، و با تغيير شرائط و پيشرفت علوم و صنايع و امكان استفاده هاي صحيح و مفيدي از آنها تغيير حكم ميدهند . مثال ديگر - اميرالمؤمنين علي عليه السلام در اواخر عمر با اينكه مويش سپيد شده بود رنگ نمي بست ، محاسنش همچنان سپيد بود . شخصي به آن حضرت گفت مگر پيغمبر اكرم دستور نداد كه : " موي سپيد را با رنگ بپوشانيد " فرمود : چرا .گفت : پس چرا تو رنگ نمي بندي ؟ فرمود : در آنوقت كه پيغمبر اكرم اين دستور را داد مسلمانان از لحاظ عدد اندك بودند ، در ميان آنها عده اي پيرمرد وجود داشت كه در جنگها شركت ميكردند ، دشمن كه به صف سربازان مسلمان نظر مي افكند و آن پير مردان سپيد مو را ميديد اطمينان روحي پيدا مي كرد كه با عده اي پيرمرد طرف است و روحيه اش قوي مي شد پيغمبر اكرم دستور داد كه رنگ ببندند تا دشمن به پيري آنها پي نبرد .

آنگاه علي فرمود اين دستور را پيغمبر اكرم در وقتي صادر كرد كه عدد مسلمانان كم بود و لازم بود از اينگونه وسائل نيز استفاده شود . اما امروز كه اسلام سراسر جهان را فرا گرفته است نيازي به اينكار نيست . هر كسي آزاد است كه رنگ ببندد يا رنگ نبندد . از نظر علي عليه السلام دستور پيغمبر اكرم به اينكه " رنگ ببنديد " اصالت نداشته است . شكل اجرائي دستور ديگري بوده است . جامه اي بوده است كه بتن يك قانون اصلي يعني كمك نكردن به تقويت روحيه دشمن پوشانيده شده بوده است . اسلام هم به شكل و ظاهر و پوسته اهميت ميدهد و هم بروح و باطن و مغز ، اما همواره شكل و ظاهر را براي روح و باطن ، پوسته را براي هسته ، قشر را براي مغز و جامه را براي تن ميخواهد .

مسأله تغيير خط

امروز در كشور ما مسئله اي مطرح است بنام " تغيير خط " اين مسئله همچنان كه از نظر زبان و ادب فارسي قابل بررسي است از نظر اصول اسلامي نيز قابل بررسي است . اين مسئله را از نظر اسلامي به دو شكل ميتوان طرح كرد . يكي به اين شكل كه آيا اسلام الفباي مخصوصي دارد و ميان الفباها فرق ميگذارد ؟ آيا اسلام الفباي امروز ما را كه بنام الفباء عربي معروف است از آن خود ميداند و الفباهاي ديگر را مانند الفباي لاتين بيگانه مي شمارد ؟ البته نه . از نظر اسلام كه يك دين جهاني است همه الفباها علي السويه است .شكل ديگر اين مسئله اينست كه تغيير خط و الفبا چه تأثيري در جذب شدن و هضم شدن ملت مسلمان در بيگانگان دارد ؟ چه تأثيري در قطع روابط اين ملت با فرهنگ خودش دارد كه به هر حال معارف اسلامي و علمي خود را در طول چهارده قرن با اين الفباء نوشته است ؟ و آيا نقشه تغيير خط بدست چه كساني طرح شده و چه كساني مجري آن مي باشند ؟ اينهاست كه بايد بررسي شود .

طفيليگري حرام است نه كلاه لگني

امثال من گاهي با سئوالاتي مواجه ميشويم كه با لحن تحقير و مسخره آميزي ميپرسند : آقا سواره ( ايستاده ) غذا خوردن شرعا چه صورتي دارد ؟ ! با قاشق و چنگال خوردن چطور ؟ ! آيا كلاه لگني بسر گذاشتن حرام است ؟ ! آيا استعمال لغت بيگانه حرام است ؟ ! . . . در جواب اينها ميگوئيم :اسلام دستور خاصي در اين موارد نياورده است ، اسلام نه گفته با دست غذا بخور و نه گفته با قاشق بخور ، گفته بهر حال نظافت را رعايت كن . از نظر كفش و كلاه و لباس نيز اسلام مد مخصوصي نياورده است .از نظر اسلام زبان انگليسي و ژاپني و فارسي يكي است . اما . . . اما اسلام يك چيز ديگر گفته است . گفته شخصيت باختن حرام است . مرعوب ديگران شدن حرام است . تقليد كوركورانه كردن حرام است ، هضم شدن و محو شدن در ديگران حرام است . طفيلي گري حرام است افسون شدن در مقابل بيگانه مانند خرگوشي كه در مقابل مار افسون مي شود حرام است ، الاغ مرده بيگانه را قاطر پنداشتن حرام است . انحرافات و بدبختيهاي آنها را بنام " پديده قرن " جذب كردن حرام است اعتقاد به اينكه ايراني بايد جسما و روحا و ظاهرا و باطنا فرنگي بشود حرام است ، چهار صباح به پاريس رفتن و مخرج " را " را به مخرج " غين " تبديل كردن و بجاي " رفتم " ، " غفتم " گفتن حرام است .

مسأله اهم و مهم

3 - يكي ديگر از جهاتي كه به اسلام امكان انطباق با مقتضيات زمان مي دهد جنبه عقلاني دستورهاي اين دين است ، اسلام به پيروان خود اعلام كرده است كه همه دستورهاي او ناشي از يك سلسله مصالح عاليه است ، و از طرف ديگر در خود اسلام درجه اهميت مصلحت ها بيان شده است ، اين جهت كار كارشناسان واقعي اسلام را در زمينه هائي كه مصالح گوناگوني در خلاف جهت يكديگر پديد مي آيند آسان مي كند . اسلام اجازه داده است كه در اينگونه موارد كارشناسان اسلامي درجه اهميت مصلحتها را بسنجند و با توجه به راهنمائي هائي كه خود اسلام كرده است مصلحتهاي مهمتر را انتخاب كنند . فقهاء اين قاعده را بنام " اهم و مهم " مي نامند . در اينجا نيز مثالهاي زيادي دارم اما از ذكر آنها صرفنظر مي كنم .

قوانيني كه حق " وتو " دارند

4 - يكي ديگر از جهاتي كه به اين دين خاصيت تحرك و انطباق بخشيده و آنرا زنده و جاويد نگه ميدارد اينست كه يك سلسله قواعد و قوانين در خود اين دين وضع شده كه كار آنها كنترل و تعديل قوانين ديگر است . فقها اين قواعد را قواعد " حاكمه " مينامند . مانند قاعده " لا حرج " و قاعده " لا ضرر " كه بر سراسر فقه حكومت مي كنند كار اين سلسله قواعد ، كنترل و تعديل قوانين ديگر است . در حقيقت اسلام براي اين قاعده ها نسبت به ساير قوانين و مقررات حق " وتو " قائل شده است . اينها نيز داستان درازي دارد كه نمي توانم وارد آن بشوم .

اختيارات حاكم

علاوه بر آنچه گفته شد يك سلسله " پيچ ولولا " هاي ديگر نيز در ساختمان دين مقدس اسلام بكار رفته است كه به اين دين خاصيت ابديت و خاتميت بخشيده است . مرحوم آيه الله نائيني و حضرت علامه طباطبائي در اين جهت بيشتر بر روي اختياراتي كه اسلام به حكومت صالحه اسلامي تفويض كرده است تكيه كرده اند .

اصل اجتهاد

اقبال پاكستاني ميگويد : " اجتهاد قوه محركه اسلام است " اين سخن ، سخن درستي است اما عمده خاصيت " اجتهاد پذيري " اسلام است ، اگر چيز ديگري بجاي اسلام بگذاريم مي بينيم كار اجتهاد چه قدر دشوار است بلكه راه آن بسته است . عمده اينست كه در ساختمان اين دين عجيب آسماني چه رمزهائي بكار رفته است كه اينگونه به آن خاصيت هماهنگي با پيشرفت تمدن داده است . بوعلي در شفا نيز ضرورت " اجتهاد " را روي همين اصل بيان ميكند و ميگويد :چون اوضاع زمان متغير است و پيوسته مسائل جديدي پيش مي آيد : از طرف ديگر اصول كلي اسلامي ثابت ولا يتغير است ، ضرورت دارد در همه عصرها و زمانها افرادي باشند كه با معرفت و خبرويت كامل در مسائل اسلامي و با توجه بمسائل نوي كه در هر عصر پديد مي آيند پاسخگوي احتياجات مسلمين بوده باشند . در متمم قانون اساسي ايران نيز چنين پيش بيني شده است كه در هر عصري هيئتي از مجتهدين كه كمتر از پنج نفر نباشند و " مطلع از مقتضيات زمان " هم باشند بر قوانين مصوبه نظارت نمايند . منظور نويسندگان اين ماده اين بوده است كه همواره افرادي كه نه " جامد " باشند و نه " جاهل " نه مخالف با پيشرفتهاي زمان باشند و نه تابع و مقلد ديگران بر قوانين مملكتي نظارت نمايند . نكته اي كه لازم است تذكر دهم اين است كه " اجتهاد " به مفهوم واقعي كلمه ، يعني تخصص و كارشناسي فني در مسائل اسلامي ، چيزي نيست كه هر " از مكتب گريخته اي " به بهانه اينكه چند صباحي در يكي از حوزه هاي علميه بسر برده است بتواند ادعا كند .

قطعا براي تخصص در مسائل اسلامي و صلاحيت اظهار نظر يك عمر اگر كم نباشد زياد نيست .آنهم بشرط اينكه شخص از ذوق و استعداد نيرومندي برخوردار و توفيقات الهي شامل حالش بوده باشد . گذشته از تخصص و اجتهاد ، افرادي مي توانند مرجع رأي و نظر شناخته شوند كه از حداكثر تقوا و خداشناسي و خداترسي بهره مند بوده باشند ، تاريخ اسلام افرادي را نشان مي دهد كه با همه صلاحيت علمي و اخلاقي ، هنگامي كه مي خواسته اند اظهار نظري بكنند مانند بيد بر خود ميلرزيده اند . بار ديگر از خوانندگان محترم معذرت مي خواهم كه دامنه سخن در اين بحث به اين مطالب كشيد .

بخش پنجم مقام انساني زن از نظر قرآن

اسلام اصل مساوات انسانها را درباره زن و مرد نيز رعايت كرده است . اسلام با تساوي حقوق زن و مرد مخالف نيست ، با تشابه حقوق آنها مخالف است . اسلام نظريات تحقير آميزي كه نسبت به زن وجود داشته منسوخ كرده است . قرآن در داستانهاي خود توازن را حفظ كرده ، قهرمانان داستانها را منحصر به مردان نكرده است . زن اگر بخواهد از حقوقي مساوي با مرد بهره مند شود بايد مشابهت حقوقي با مرد را از ميان بردارد . علماي اسلام با تبيين اصل ( عدل ) پايه فلسفه حقوق را بنا نهادند .شرقي ، انسانيت را در گذشت و نيكي مي بيند و غربي در به دست آوردن حقوق . اعلاميه حقوق بشر ، فلسفه است نه قانون ، بايد به تصديق فيلسوفان برسد نه به تصويب نمايندگان . احترام به انسان كه اساس اعلاميه حقوق بشر است ، از دير زمان مورد تأييد شرق و اسلام است .دنياي غرب از طرفي تا آخرين حد ممكن مقام انساني را پائين مي آورد و از طرف ديگر به نام حقوق بشر اعلاميه بالا بلند صادر مي كند . بيچارگي هاي بشر امروز از آنست كه " خود " را از ياد برده است . احترام انسان با فلسفه شرق سازگار است نه با فلسفه غرب .

مقام انساني زن از نظر قرآن

اسلام زن را چگونه موجودي ميداند ؟ آيا از نظر شرافت و حيثيت انساني او را برابر با مرد ميداند و يا او را جنس پست تر ميشمارد ؟ اين پرسشي است كه اكنون ميخواهم بپاسخ آن بپردازم .

فلسفه خاص اسلام درباره حقوق خانوادگي

اسلام در مورد حقوق خانوادگي زن و مرد فلسفه خاصي دارد كه با آنچه در چهارده قرن پيش ميگذشته و با آنچه در جهان امروز ميگذرد مغايرت دارد . اسلام براي زن و مرد در همه موارد يك نوع حقوق و يك نوع وظيفه و يك نوع مجازات قائل نشده است . پاره اي از حقوق و تكاليف و مجازاتها را براي مرد مناسبتر دانسته و پاره اي از آنها را براي زن . و در نتيجه در مواردي براي زن و مرد وضع مشابه و در موارد ديگر وضع نامشابهي در نظر گرفته است . چرا ؟ روي چه حسابي ؟ آيا بدانجهت است كه اسلام نيز مانند بسياري از مكتبهاي ديگر نظريات تحقير آميزي نسبت بزن داشته و زن را جنس پست تر ميشمرده است و يا علت و فلسفه ديگري دارد ؟ مكرر در نطقها و سخنرانيها و نوشته هاي پيروان سيستمهاي غربي شنيده و خوانده ايد كه مقررات اسلامي را در مورد مهر و نفقه و طلاق و تعدد زوجات و امثال اينها بعنوان تحقير و توهيني نسبت بجنس زن ياد كرده اند . چنين وانمود ميكنند كه اين امور هيچ دليلي ندارد جز اينكه فقط جانب مرد رعايت شده است .

ميگويند تمام مقررات و قوانين جهان قبل از قرن بيستم بر اين پايه است كه مرد جنسا شريف تر از زن است و زن براي استفاده و استمتاع مرد آفريده شده است ، حقوق اسلامي نيز بر محور مصالح و منافع مرد دور ميزند . ميگويند اسلام دين مردان است و زنرا انسان تمام عيار نشناخته و براي او حقوقي كه براي يك انسان لازم است وضع نكرده است ، اگر اسلام زن را انسان تمام عيار ميدانست تعدد زوجات را تجويز نميكرد ، حق طلاق را بمرد نميداد ، شهادت دو زن را با يك مرد برابر نميكرد ، رياست خانواده را به شوهر نميداد ، ارث زن را مساوي با نصف ارث مرد نميكرد ، براي زن قيمت بنام مهر قائل نميشد ، بزن استقلال اقتصادي و اجتماعي ميداد و او را جيره خوار و واجب النفقه مرد قرار نميداد . اينها ميرساند كه اسلام نسبت به زن نظريات تحقير آميزي داشته است و او را وسيله و مقدمه براي مرد مي دانسته است . مي گويند : اسلام با اينكه دين مساوات است و اصل مساوات را در جاهاي ديگر رعايت كرده است در مورد زن و مرد رعايت نكرده است .ميگويند اسلام براي مردان امتياز حقوقي و ترجيح حقوقي قائل شده است ، و اگر امتياز و ترجيح حقوقي براي مردان قائل نبود مقررات بالا را وضع نميكرد . اگر بخواهيم به استدلال اين آقايان شكل منطقي ارسطوئي بدهيم به اينصورت در ميايد : اگر اسلام زن را انسان تمام عيار ميدانست حقوق مشابه و مساوي با مرد براي او وضع ميكرد ، لكن حقوق مشابه و مساوي براي او قائل نيست . پس زن را يك انسان واقعي نميشمارد .

تساوي يا تشابه ؟

اصلي كه در اين استدلال بكار رفته اينست كه لازمه اشتراك زن و مرد در حيثيت و شرافت انساني ، يكساني و تشابه آنها در حقوق است ، مطلبي هم كه از نظر فلسفي بايد انگشت روي آن گذاشت اين است كه لازمه اشتراك زن و مرد در حيثيت انساني چيست ؟ آيا لازمه اش اينست كه حقوقي مساوي يكديگر داشته باشند . بطوريكه ترجيح و امتياز حقوقي در كار نباشد ، يا لازمه اش اين است كه حقوق زن و مرد علاوه بر تساوي و برابري ، متشابه و يكنواخت هم بوده باشند و هيچگونه تقسيم كار و تقسيم وظيفه اي در كار نباشد ، شك نيست كه لازمه اشتراك زن و مرد در حيثيت انساني و برابري آنها از لحاظ انسانيت ، برابري آنها در حقوق انساني است ، اما تشابه آنها در حقوق چطور ؟ اگر بنا بشود تقليد و تبعيت كوركورانه از فلسفه غرب را كنار بگذاريم و در افكار و آراء فلسفي كه از ناحيه آنها ميرسد بخود اجازه فكر و انديشه بدهيم اول بايد به بينيم آيا لازمه تساوي حقوق ، تشابه حقوق هم هست يا نه ؟ تساوي غير از تشابه است ، تساوي برابري است و تشابه يك نواختي . ممكن است پدري ثروت خود را بطور متساوي ميان فرزندان خود تقسيم كند اما بطور متشابه تقسيم نكند .مثلا ممكن است اين پدر چند قلم ثروت داشته باشد ، هم تجارتخانه داشته باشد و هم ملك مزروعي و هم مستغلات اجاري ، ولي نظر باينكه قبلا فرزندان خود را استعداديابي كرده است ، در يكي ذوق و سليقه تجارت ديده است و در ديگري علاقه بكشاورزي و در سومي مستغل داري ، هنگامي كه ميخواهد ثروت خود را در حيات خود ميان فرزندان تقسيم كند با در نظر گرفتن اينكه آنچه بهمه فرزندان ميدهد از لحاظ ارزش مساوي با يكديگر باشد و ترجيح و امتيازي از اين جهت در كار نباشد ، بهر كدام از فرزندان خود همان سرمايه را ميدهد كه قبلا در آزمايش استعداديابي آنرا مناسب يافته است .

كميت غير از كيفيت است ، برابري غير از يكنواختي است . آنچه مسلم است اين است كه اسلام حقوق يك جور و يك نواختي براي زن و مرد قائل نشده است . ولي اسلام هرگز امتياز و ترجيح حقوقي براي مردان نسبت بزنان قائل نيست ، اسلام اصل مساوات انسانها را درباره زن و مرد نيز رعايت كرده است . اسلام با تساوي حقوق زن و مرد مخالف نيست ، با تشابه حقوق آنها مخالف است . كلمه تساوي و مساوات چون مفهوم برابري و عدم امتياز در آنها گنجانيده شده است جنبه " تقدس " پيدا كرده اند ، جاذبه دارند ، احترام شنونده را جلب ميكنند ، خصوصا اگر با كلمه " حقوق " توأم گردند . تساوي حقوق ! چه تركيب قشنگ و مقدسي ! چه كسي است كه وجداني و فطرت پاكي داشته باشد و در مقابل اين دو كلمه خاضع نشود ؟ ! اما نميدانم چرا كار ما كه روزي پرچمدار علم و فلسفه و منطق در جهان بوده ايم بايد به آنجا بكشد كه ديگران بخواهند نظريات خود را در باب " تشابه حقوق زن و مرد " با نام مقدس " تساوي حقوق " بما تحميل كنند ! اين درست مثل اينست كه يك نفر لبو فروش بخواهد لبو بفروشد اما بنام گلابي تبليغ كند .آنچه مسلم است اينست كه اسلام در همه جا براي زن و مرد حقوق مشابهي وضع نكرده است ، همچنانكه در همه موارد براي آنها تكاليف و مجازاتهاي مشابهي نيز وضع نكرده است ، اما آيا مجموع حقوقي كه براي زن قرار داده ارزش كمتري دارد از آنچه براي مردان قرار داده ؟ البته خير چنانكه ثابت خواهيم كرد . در اينجا سئوال دومي پيدا ميشود ، و آن اينكه علت اينكه اسلام حقوق زن و مرد را در بعضي مو ارد نامشابه قرار داده چيست ؟ چرا آنها را مشابه يكديگر قرار نداده است ؟ آيا اگر حقوق زن و مرد هم مساوي باشد و هم مشابه بهتر است يا اين كه فقط مساوي باشد و مشابه نباشد .

براي بررسي كامل اين مطلب لازم است كه در سه قسمت بحث كنيم :

1 - نظر اسلام درباره مقام انساني زن از نظر خلقت و آفرينش .

2 - تفاوتهائيكه در خلقت زن و مرد هست براي چه هدفهائي است ؟ آيا اين تفاوتها سبب ميشود كه زن و مرد از لحاظ حقوق طبيعي و فطري وضع نامشابهي داشته باشند يا نه ؟

3 - تفاوتهائيكه در مقررات اسلامي ميان زن و مرد هست كه آنها را در بعضي قسمتها در وضع نامشابهي قرار ميدهد بر اساس چه فلسفه اي است ؟ آيا آن فلسفه ها هنوز هم به استحكام خود باقي است يا نه ؟

مقام زن در جهان بيني اسلامي

اما قسمت اول : قرآن تنها مجموعه قوانين نيست ، محتويات قرآن صرفا يك سلسله مقررات و قوانين خشك بدون تفسير نيست ، در قرآن هم قانون است و هم تاريخ و هم موعظه و هم تفسير خلقت و هم هزاران مطلب ديگر ، قرآن همانطوريكه در مواردي بشكل بيان قانون دستورالعمل معين ميكند در جاي ديگر وجود و هستي را تفسير ميكند . راز خلقت زمين و آسمان و گياه و حيوان و انسان راز موتها و حياتها ، عزتها و ذلتها ، ترقي ها و انحطاط ها ، ثروتها و فقرها را بيان ميكند . قرآن كتاب فلسفه نيست ، اما نظر خود را درباره جهان و انسان و اجتماع كه سه موضوع اساسي فلسفه است بطور قاطع بيان كرده است ، قرآن ، به پيروان خود تنها قانون تعليم نميدهد و صرفا بموعظه و پند و اندرز نميپردازد ، بلكه با تفسير خلقت به پيرامون خود طرز تفكر و جهان بيني مخصوص ميدهد ، زير بناء مقررات اسلامي درباره امور اجتماعي از قبيل مالكيت ، حكومت ، حقوق خانوادگي و غيره همانا تفسيري است كه از خلقت و اشياء ميكند . از جمله مسائلي كه در قرآن كريم تفسير شده موضوع خلقت زن و مرد است ، قرآن در اين زمينه سكوت نكرده ، و به ياوه گويان مجال نداده است كه از پيش خود براي مقررات مربوط به زن و مرد فلسفه بتراشند و مبناي اين مقررات را نظر تحقير آميز اسلام نسبت به زن معرفي كنند . اسلام پيشاپيش . نظر خود را درباره زن بيان كرده است .

اگر بخواهيم به بينيم نظر قرآن درباره خلقت زن و مرد چيست لازم است به مسئله سرشت زن و مرد كه در ساير كتب مذهبي نيز مطرح است توجه كنيم . قرآن نيز در اينموضوع سكوت نكرده است . بايد به بينيم قرآن زن و مرد را يك سرشتي ميداند يا دو سرشتي ؟ يعني آيا زن و مرد داراي يك طينت و سرشت ميباشند و يا داراي دو طينت و سرشت . قرآن با كمال صراحت در آيات متعددي ميفرمايد كه زنان را از جنس مردان و از سرشتي نظير سرشت مردان آفريده ايم .قرآن درباره آدم اول ميگويد : همه شما را از يك پدر آفريديم و جفت آن پدر را از جنس خود او قرار داديم ، ( سوره نساء آيه 1 ) درباره همه آدميان ميگويد خداوند از جنس خود شما براي شما همسر آفريد . ( سوره نساء و سوره آل عمران و سوره روم ) . در قرآن از آنچه در بعضي از كتب مذهبي هست كه زن از مايه اي پست تر از مايه مرد آفريده شده و يا اينكه به زن جنبه طفيلي و چپي داده اند و گفته اند كه همسر آدم اول از عضوي از اعضاء طرف چپ او آفريده شد ، اثر و خبري نيست .

عليهذا در اسلام نظريه تحقير آميزي نسبت به زن از لحاظ سرشت و طينت وجود ندارد .يكي ديگر از نظريات تحقيرآميزي كه در گذشته وجود داشته است و در ادبيات جهان آثار نامطلوبي بجا گذاشته است اينست كه زن عنصر گناه است ، از وجود زن شر و وسوسه برميخيزد ، زن شيطان كوچك است ، ميگويند در هر گناه و جنايتي كه مردان مرتكب شده اند زني در آن دخالت داشته است ، ميگويند مرد در ذات خود از گناه مبرا است و اين زن است كه مرد را بگناه ميكشاند ، ميگويند شيطان مستقيما در وجود مرد راه نمييابد و فقط از طريق زن است كه مردان را ميفريبد ، شيطان زن را وسوسه ميكند و زن مرد را ، ميگويند آدم اول كه فريب شيطان را خورد و از بهشت سعادت بيرون رانده شد از طريق زن بود ، شيطان حوا را فريفت و حوا آدم را . قرآن داستان بهشت آدم را مطرح كرده ولي هرگز نگفته كه شيطان يا مار حوا را فريفت و حوا آدم را ، قرآن نه حوا را بعنوان مسئول اصلي معرفي ميكند و نه او را از حساب خارج ميكند ، قرآن ميگويد به آدم گفتيم خودت و همسرت در بهشت سكني گزينيد و از ميوه هاي آن بخوريد ، قرآن آنجا كه پاي وسوسه شيطاني را بميان ميكشد ضميرها را به شكل " تثنيه " مياورد ، ميگويد فوسوس لهما الشيطان . شيطان آن دو را وسوسه كرد .

فدلاهما بغرور شيطان آن دو را بفريب راهنمائي كرد ، و قاسمهما اني لكما من الناصحين يعني شيطان در برابر هر دو سوگند ياد كرد كه جز خير آنها را نميخواهد .به اين ترتيب قرآن با يك فكر رائج آن عصر و زمان كه هنوز هم در گوشه و كنار جهان بقايائي دارد سخت بمبارزه پرداخت و جنس زن را از اين اتهام كه عنصر وسوسه و گناه ، و شيطان كوچك است مبرا كرد . يكي ديگر از نظريات تحقيرآميزي كه نسبت به زن وجود داشته است در ناحيه استعدادهاي روحاني و معنوي زن است ، ميگفتند زن به بهشت نميرود ، زن مقامات معنوي و الهي را نميتواند طي كند ، زن نميتواند بمقام قرب الهي آنطور كه مردان ميرسند ، برسد . قرآن در آيات فراواني تصريح كرده است كه پاداش اخروي و قرب الهي به جنسيت مربوط نيست ، به ايمان و عمل مربوط است ، خواه از طرف زن باشد يا از طرف مرد ، قرآن در كنار هر مرد بزرگ و قديسي از يك زن بزرگ و قديسه ياد ميكند ، از همسران آدم و ابراهيم و از مادران موسي و عيسي در نهايت تجليل ياد كرده است ، اگر همسران نوح و لوط را بعنوان زناني ناشايسته براي شوهران شان ذكر ميكند ، از زن فرعون نيز بعنوان زن بزرگي كه گرفتار مرد پليدي بوده است غفلت نكرده است ، گوئي قرآن خواسته است در داستانهاي خود توازن را حفظ كند و قهرمانان داستانها را منحصر بمردان ننمايد .قرآن درباره مادر موسي ميگويد ما بمادر موسي وحي فرستاديم كه كودك را شير بده و هنگامي كه بر جان او بيمناك شدي او را بدريا بيافكن و نگران نباش كه ما او را بسوي تو باز پس خواهيم گردانيد .

قرآن درباره مريم مادر عيسي ميگويد كار او به آنجا كشيده شده بود كه در محراب عبادت همواره ملائكه با او سخن ميگفتند و گفت و شنود ميكردند ، از غيب براي او روزي ميرسيد ، كارش از لحاظ مقامات معنوي آنقدر بالا گرفته بود كه پيغمبر زمانش را در حيرت فرو برده او را پشت سر گذاشته بود ، زكريا در مقابل مريم مات و مبهوت مانده بود . در تاريخ خود اسلام زنان قديسه و عاليقدر فراوانند . كمتر مردي است بپايه خديجه برسد ، و هيچ مردي جز پيغمبر و علي بپايه حضرت زهرا نميرسد ، حضرت زهرا بر فرزندان خود كه امامند و بر پيغمبران غير از خاتم الانبيا برتري دارد . اسلام در سير من الخلق الي الحق يعني در حركت و مسافرت بسوي خدا هيچ تفاوتي ميان زن و مرد قائل نيست ، تفاوتي كه اسلام قائل است در سير من الحق الي الخلق است ، در بازگشت از حق بسوي مردم و تحمل مسئوليت پيغامبري است كه مرد را براي اينكار مناسبتر دانسته است . يكي ديگر از نظريات تحقير آميزي كه نسبت به زن وجود داشته است ، مربوط است به رياضت جنسي و تقدس تجرد و عزوبت ، چنانكه ميدانيم در برخي آيين ها رابطه جنسي ذاتا پليد است ، بعقيده پيروان آن آئين ها تنها كساني بمقامات معنوي نائل ميگردند كه همه عمر مجرد زيست كرده باشند ، يكي از پيشوايان معروف مذهبي جهان ميگويد :" با تيشه بكارت درخت ازدواج را از بن بر كنيد " همان پيشوايان ازدواج را فقط از جنبه دفع افسد به فاسد اجازه ميدهند يعني مدعي هستند كه چون غالب افراد قادر نيستند با تجرد صبر كنند و اختيار از كف شان ربوده ميشود و گرفتار فحشا ميشوند و با زنان متعددي تماس پيدا ميكنند ، پس بهتر است ازدواج كنند تا با بيش از يك زن در تماس نباشند ، ريشه افكار رياضت طلبي و طرفداري از تجرد و عزوبت بدبيني به جنس زن است ، محبت زن را جزء مفاسد بزرگ اخلاقي بحساب مياورند .

اسلام با اين خرافه سخت نبرد كرد ، ازدواج را مقدس ، و تجرد را پليد شمرد ، اسلام دوست داشتن زن را جزء اخلاق انبيا معرفي كرد و گفت : من اخلاق الانبياء حب النساء . پيغمبر اكرم ميفرمود من به سه چيز علاقه دارم ، بوي خوش ، زن ، نماز . برتراندراسل ميگويد : در همه آئينها نوعي بدبيني به علاقه جنسي يافت ميشود مگر در اسلام ، اسلام از نظر مصالح اجتماعي حدود و مقرراتي براي اين علاقه وضع كرده اما هرگز آنرا پليد نشمرده است .يكي ديگر از نظريات تحقير آميزي كه درباره زن وجود داشته اينست كه ميگفته اند زن مقدمه وجود مرد است و براي مرد آفريده شده است . اسلام هرگز چنين سخني ندارد ، اسلام اصل علت غائي را در كمال صراحت بيان مي كند ، اسلام با صراحت كامل مي گويد ، زمين و آسمان ، ابر و باد ، گياه و حيوان ، همه براي انسان آفريده شده اند ، اما هرگز نميگويد زن براي مرد آفريده شده است ، اسلام ميگويد هر يك از زن و مرد براي يكديگر آفريده شده اند ، هن لباس لكم و انتم لباس لهن . زنان زينت و پوشش شما هستند و شما زينت و پوشش آنها . اگر قرآن زن را مقدمه مرد و آفريده براي مرد ميدانست قهرا در قوانين خود اينجهت را در نظر ميگرفت ، ولي چون اسلام از نظر تفسير خلقت چنين نظري ندارد و زن را طفيلي وجود مرد نميداند در مقررات خاص خود درباره زن و مرد به اينمطلب نظر نداشته است .

يكي ديگر از نظريات تحقير آميزي كه در گذشته درباره زن وجود داشته اين است كه زن را از نظر مرد يك شر و بلاي اجتناب ناپذير ميدانسته اند ، بسياري از مردان با همه بهره هائي كه از وجود زن ميبرده اند ، او را تحقير و مايه بدبختي و گرفتاري خود ميدانسته اند ، قرآن كريم مخصوصا اينمطلب را تذكر ميدهد كه وجود زن براي مرد خير است ، مايه سكونت و آرامش دل او است . يكي ديگر از آن نظريات تحقيرآميز اينست كه سهم زن را در توليد فرزند بسيار ناچيز ميدانسته اند ، اعراب جاهليت و بعضي از ملل ديگر مادر را فقط بمنزله ظرفي ميدانسته اند كه نطفه مرد را كه بذر اصلي فرزند است در داخل خود نگهميدارد و رشد ميدهد . در قرآن ضمن آياتي كه ميگويد شما را از مرد و زني آفريديم و برخي آيات ديگر كه در تفاسير توضيح داده شده است به اين طرز تفكر خاتمه داده شده است . از آنچه گفته شد معلوم شد اسلام از نظر فكر فلسفي و از نظر تفسير خلقت نظر تحقيرآميزي نسبت به زن نداشته است بلكه آن نظريات را مردود شناخته است اكنون نوبت اينست كه بدانيم فلسفه عدم تشابه حقوقي زن و مرد چيست ؟

تشابه ، نه و تساوي ، آري

گفتيم اسلام در روابط و حقوق خانوادگي زن و مرد فلسفه خاصي دارد كه با آنچه در چهارده قرن پيش ميگذشته مغايرت دارد و با آنچه در جهان امروز ميگذرد نيز مطابقت ندارد . گفتيم از نظر اسلام اين مسئله هرگز مطرح نيست كه آيا زن و مرد دو انسان متساوي در انسانيت هستند يا نه ؟ و آيا حقوق خانوادگي آنها بايد ارزش مساوي با يكديگر داشته باشند يا نه ؟ از نظر اسلام زن و مرد هر دو انسانند و از حقوق انساني متساوي بهره مندند .آنچه از نظر اسلام مطرح است اينست كه زن و مرد بدليل اينكه يكي زن است و ديگري مرد ، در جهات زيادي مشابه يكديگر نيستند ، جهان براي آنها يكجور نيست ، خلقت و طبيعت آنها را يكنواخت نخواسته است . و همين جهت ايجاب ميكند كه از لحاظ بسياري از حقوق و تكاليف و مجازاتها وضع مشابهي نداشته باشند . در دنياي غرب اكنون سعي ميشود ميان زن و مرد از قوانين و مقررات و حقوق و وظايف وضع واحد و مشابهي بوجود آورند و تفاوت هاي غريزي و طبيعي زن و مرد را ناديده بگيرند . تفاوتي كه ميان نظر اسلام و سيستمهاي غربي وجود دارد در اينجاست . عليهذا آنچه اكنون در كشورما ميان طرفداران حقوق اسلامي از يكطرف و طرفداران پيروي از سيستمهاي غربي از طرف ديگر ، مطرح است مسئله وحدت و تشابه حقوق زن و مرد است نه تساوي حقوق آنها .

كلمه " تساوي حقوق " يك مارك تقلبي است كه مقلدان غرب بر روي اين ره آورد غربي چسبانيده اند . اين بنده هميشه در نوشته ها و كنفرانسها و سخنرانيهاي خود از اينكه اين مارك تقلبي را استعمال كنم و اين فرضيه را كه جز ادعاي تشابه و تماثل حقوق زن و مرد نيست بنام تساوي حقوق ياد كنم ، اجتناب داشته ام .من نميگويم در هيچ جاي دنيا ادعاي تساوي حقوق زن و مرد معني نداشته و ندارد و همه قوانين گذشته و حاضر جهان حقوق زن و مرد را بر مبناي ارزش مساوي وضع كرده اند و فقط مشابهت را از ميان برده اند . خير . چنين ادعائي ندارم . اروپاي قبل از قرن بيستم بهترين شاهد است . در اروپاي قبل از قرن بيستم زن قانونا و عملا فاقد حقوق انساني بود . نه حقوقي مساوي با مرد داشت و نه مشابه با او . . . در نهضت عجولانه اي كه در كمتر از يك قرن اخير بنام زن و براي زن در اروپا صورت گرفت ، زن كم و بيش حقوقي مشابه با مرد پيدا كرد . اما با توجه بوضع طبيعي و احتياجات جسمي و روحي زن ، هرگز حقوق مساوي با مرد پيدا نكرد ، زيرا زن اگر بخواهد حقوقي مساوي حقوق مرد و سعادتي مساوي سعادت مرد پيدا كند راه منحصرش اينست كه مشابهت حقوقي را از ميان بردارد ، براي مرد حقوقي متناسب با مرد و براي خودش حقوقي متناسب با خودش قائل شود .

تنها از اين راه است كه وحدت و صميميت واقعي ميان مرد و زن برقرار مي شود ، و زن از سعادتي مساوي با مرد بلكه بالاتر از آن برخوردار خواهد شد ، و مردان از روي خلوص و بدون شائبه اغفال و فريب كاري براي زنان حقوق مساوي و احيانا بيشتر از خود قائل خواهند شد .و همچنين من هرگز ادعا نميكنم حقوقي كه عملا در اجتماع بظاهر اسلامي ما نصيب زن مي شد ارزش مساوي با حقوق مردان داشته است . بارها گفته ام كه لازم و ضروري است بوضع زن امروز رسيدگي كامل بشود و حقوق فراواني كه اسلام به زن اعطا كرده و در طول تاريخ عملا متروك شده به او باز پس داده شود ، نه اينكه با تقليد و تبعيت كوركورانه از روش مردم غرب كه هزاران بدبختي براي خود آنها بوجود آورده نام قشنگي روي يك فرضيه غلط بگذاريم و بدبختيهاي نوع غربي را بر بدبختي هاي نوع شرقي زن بيفزائيم . ادعاي ما اينست كه عدم تشابه حقوق زن و مرد در حدودي كه طبيعت زن و مرد را در وضع نامشابهي قرار داده است هم با عدالت و حقوق فطري بهتر تطبيق مي كند . و هم سعادت خانوادگي را بهتر تأمين مي نمايد ، و هم اجتماع را بهتر به جلو مي برد . كاملا توجه داشته باشيد ، ما مدعي هستيم كه لازمه عدالت و حقوق فطري و انساني زن و مرد عدم تشابه آنها در پاره اي از حقوق است . پس بحث ما صددرصد جنبه فلسفي دارد ، بفلسفه حقوق مربوط است ، به اصلي مربوط است بنام " اصل عدل " كه يكي از اركان كلام و فقه اسلامي است .

اصل عدل همان اصلي است كه قانون تطابق عقل و شرع را در اسلام بوجود آورده است . يعني از نظر فقه اسلامي و لا اقل فقه شيعه اگر ثابت بشود كه عدل ايجاب مي كند فلان قانون بايد چنين باشد نه چنان و اگر چنان باشد ظلم است و خلاف عدالت است ، ناچار بايد بگوئيم حكم شرع هم همين است . زيرا شرع اسلام طبق اصلي كه خود تعليم داده ، هرگز از محور عدالت و حقوق فطري و طبيعي خارج نمي شود . علماء اسلام با تبيين و توضيح اصل " عدل " پايه فلسفه حقوق را بنا نهادند ، گو اينكه در اثر پيشامدهاي ناگوار تاريخي نتوانستند راهي را كه باز كرده بودند ادامه دهند .توجه به حقوق بشر و به اصل عدالت بعنوان اموري ذاتي و تكويني و خارج از قوانين قراردادي اولين بار بوسيله مسلمين عنوان شد ، پايه حقوق طبيعي و عقلي را آنها بنا نهاده اند .اما مقدر چنين بود كه آنها كار خود را ادامه ندهند و پس از تقريبا هشت قرن دانشمندان و فيلسوفان اروپائي از آن را دنبال كنند و اين افتخار را بخود اختصاص دهند ، از يكسو فلسفه هاي اجتماعي و سياسي و اقتصادي بوجود آورند و از سوي ديگر افراد و اجتماعات و ملتها را با ارزش حيات و زندگي و حقوق انساني آنها آشنا سازند ، نهضتها و حركتها و انقلابها بوجود آورند و چهره جهانرا عوض كنند .

بنظر من گذشته از علل تاريخي ، يك علت رواني و منطقه اي نيز دخالت داشت در اينكه مشرق اسلامي مسئله حقوق عقلي را كه خود پايه نهاده بود دنبال نكند . يكي از تفاوتهاي روحيه شرقي و غربي در اينست كه شرق تمايل به اخلاق دارد و غرب به حقوق ، شرق شيفته اخلاق است و غرب شيفته حقوق ، شرقي بحكم انسانيت خود را در اين مي بيند كه حقوق خود را بشناسد و از آن دفاع كند و نگذارد ديگري به حريم حقوق او پا بگذارد . بشريت هم به اخلاق نياز دارد و هم بحقوق ، انسانيت هم بحقوق وابسته است و هم به اخلاق ، هيچكدام از حقوق و اخلاق به تنهائي معيار انسانيت نيست . دين مقدس اسلام اين امتياز بزرگ را دارا بوده و هست كه حقوق و اخلاق را توأما مورد عنايت قرار داده است . در اسلام همچنانكه گذشت و صميميت و نيكي بعنوان اموري اخلاقي " مقدس " شمرده مي شوند .آشنائي با حقوق و دفاع از حقوق نيز " مقدس " و انساني محسوب مي شود و اين داستان مفصلي دارد كه اكنون وقت توضيح آن نيست . اما روحيه خاص شرقي كار خود را كرد . با آنكه در آغاز كار ، حقوق و اخلاق را با هم از اسلام گرفت ، تدريجا حقوق را رها كرده و توجهش را به اخلاق محصور كرد . غرض اينست ، مسئله اي كه اكنون با آن روبرو هستيم يك مسئله حقوقي است . يك مسئله فلسفي و عقلي است ، يك مسئله استدلالي و برهاني است . مربوط است به حقيقت عدالت و طبيعت حقوق . عدالت و حقوق قبل از آنكه قانوني در دنيا وضع شود وجود داشته است . با وضع قانون نمي توان ماهيت عدالت و حقوق انساني بشر را عوض كرد .

منتسكيو مي گويد " پيش از آنكه انسان قوانيني وضع كند .روابط عادلانه اي بر اساس قوانين بين موجودات امكان پذير بوده ، وجود اين روابط موجب وضع قوانين شده است . حال اگر بگوئيم جز قوانين واقعي و اوليه كه امروز نهي مي كنند هيچ امر عادلانه يا ظالمانه ديگر وجود ندارد مثل اين است كه بگوئيم قبل از ترسيم دائره تمام شعاعهاي آن دائره مساوي نيستند " . هربارت سپنسر مي گويد " عدالت غير از احساسات با چيزي ديگر آميخته است كه عبارت از حقوق طبيعي افراد بشر است و براي آنكه عدالت وجود خارجي داشته باشد بايد حقوق و امتيازات طبيعي را رعايت و احترام كنند " . حكماء اروپائي كه اين عقيده را داشتند و دارند و فراوانند ، حقوق بشر كه اعلانها و اعلاميه ها براي آن تنظيم شد و موادي بعنوان حقوق بشر تعيين شد از همين فرضيه حقوق طبيعي سرچشمه گرفت . يعني فرضيه حقوق طبيعي و فطري بود كه بصورت اعلاميه هاي حقوق بشر ظاهر شد و باز چنانكه مي دانيم آنچه منتسكيو ، سپنسر و غير آنها درباره عدالت گفته اند عين آن چيزي است كه متكلمين اسلام درباره حسن و قبح عقلي و اصل عدل گفته اند . در ميان علماء اسلامي افرادي بودند كه منكر حقوق ذاتي بوده و عدالت را قراردادي مي دانسته اند . همچنانكه در ميان اروپائيان نيز اين عقيده وجود داشته است . هوبز انگليسي منكر عدالت بصورت يك امر واقعي است .

اعلاميه حقوق بشر فلسفه است نه قانون

مضحك اينست كه مي گويند متن اعلاميه حقوق بشر را مجلسين تصويب كرده اند و چون تساوي حقوق زن و مرد جزء مواد اعلاميه حقوق بشر است پس بحكم قانون مصوب مجلس زن و مرد بايد داراي حقوقي مساوي يكديگر باشند . مگر متن اعلاميه حقوق بشر چيزي است كه در صلاحيت مجلسين باشد كه آنرا تصويب يا رد كنند . محتويات اعلاميه حقوق بشر از نوع امور قراردادي نيست كه قواي مقننه كشورها بتوانند آنرا تصويب بكنند يا نكنند . اعلاميه حقوق بشر ، حقوق ذاتي و غير قابل سلب و غير قابل اسقاط انسانها را مورد بحث قرار داده است ، حقوقي را مطرح كرده است كه به ادعاي اين اعلاميه لازمه حيثيت انساني انسانهاست و دست تواناي خلقت و آفرينش آنها را براي انسانها قرار داده است ، يعني مبداء و قدرتي كه به انسانها عقل و اراده و شرافت انساني داده است اين حقوق را هم طبق ادعاي اعلاميه حقوق بشر به انسانها داده است . انسانها نمي توانند محتويات اعلاميه حقوق بشر را براي خود وضع كنند و نه مي توانند از خود سلب و اسقاط نمايند . از تصويب مجلسين و قواي مقننه گذشته يعني چه ؟ اعلاميه حقوق بشر فلسفه است نه قانون ، بايد بتصديق فيلسوفان برسد نه بتصويب نمايندگان . مجلسين نمي توانند با اخذ رأي و قيام و قعود ، فلسفه و منطق براي مردم وضع كنند . اگر اين چنين است پس فلسفه نسبيت اينشتاين را هم ببرند بمجلس و از تصويب نمايندگان بگذرانند ، فرضيه وجود حيات در كرات آسماني را نيز به تصويب برسانند .

قانون طبيعت را كه نمي شود از طريق تصويب قوانين قراردادي تأييد يا رد كرد .مثل اينست كه بگوئيم مجلسين تصويب كرده اند كه اگر گلابي را با سيب پيوند بزنند پيوندش ميگيرد و اگر با توت پيوند بزنند نمي گيرد . وقتي كه چنين اعلاميه اي از طرف گروهي كه خود از متفكرين و فلاسفه بوده اند صادر مي شود ملتها بايد آنرا در اختيار فلاسفه و مجتهدين حقوق خويش قرار دهند .اگر از نظر فلاسفه و متفكرين آن ملت مورد تأييد قرار گرفت همه افراد ملت موظفند آنها را بعنوان حقايقي فوق قانون رعايت كنند . قوه مقننه نيز موظف است قانوني بر خلاف آنها تصويب نكند . ملت هاي ديگر تا وقتي كه از نظر خودشان ثابت و محقق نشده كه چنين حقوقي در طبيعت بهمين كيفيت وجود دارد ملزم نيستند آنها را رعايت كنند و از طرف ديگر اين مسائل جزء مسائل تجربي و آزمايشي نيست كه احتياج بوسائل و لابراتوار و غيره دارد و اين وسائل براي اروپائيان فراهم است و براي ديگران نيست .شكافتن اتم نيست كه رموز و وسائلش در اختيار افراد محدودي باشد ، فلسفه و منطق است ، ابزارش مغز و عقل و قوه استدلال است . اگر فرضا ملتهاي ديگر مجبور باشند در فلسفه و منطق مقلد ديگران باشند و در خود شايستگي تفكر فلسفي احساس نكنند ، ما ايرانيان نبايد اين چنين فكر كنيم . ما در گذشته شايستگي خود را بحد اعلي در بررسي هاي منطقي و فلسفي نشان داده ايم . ما چرا در مسائل فلسفي مقلد ديگران باشيم ؟ عجبا ، دانشمندان اسلامي آنجا كه پاي اصل عدالت و حقوق ذاتي بشر بميان مي آيد آنقدر برايش اهميت قائل ميشوند كه بدون چون و چرا بموجب قاعده تطابق عقل و شرع مي گويند حكم شرع هم همين است . يعني احتياجي به تأييد شرعي نمي بينند . اما امروز كار ما به آنجا كشيده كه ميخواهيم با تصويب نمايندگان صحت اين مسائل را تأييد نمائيم .

فلسفه را با كوپن نمي توان اثبات كرد

از اين مضحكتر اينستكه آنجا كه مي خواهيم حقوقي انساني زن را بررسي كنيم به آراء پسران و دختران جوان مراجعه كنيم . كوپن چاپ كنيم و بخواهيم با پر كردن كوپن كشف كنيم كه حقوق انساني چيست ؟ و آيا حقوق انساني زن و مرد يك جور است و يا دو جور ؟ بهر حال ما مسئله حقوق انساني زنرا بشكل علمي و فلسفي و بر اساس حقوق ذاتي بشري بررسي ميكنيم مي خواهيم ببينيم همان اصولي كه اقتضا مي كند انسانها بطور كلي داراي يك سلسله حقوق طبيعي و خدادادي باشند ، آيا ايجاب مي كند كه زن و مرد از لحاظ حقوق داراي وضع مشابهي بوده باشند يا نه ؟ لذا از دانشمندان و متفكران و حقوقدانان واقعي كشور كه يگانه مرجع صلاحيتدار اظهار نظر در اين گونه مسائل ميباشند درخواست مي كنيم بدلائل ما با ديده تحقيق و انتقاد بنگرند . موجب كمال امتنان اينجانب خواهد بود اگر مستدلا نظر خود را در تأييد يا رد اين گفته ها ابراز نمايند . براي بررسي اين مطلب لازم است اولا بحثي درباره اساس و ريشه حقوق انساني انجام دهيم و سپس حقوق زن و مرد را مورد مطالعه قرار دهيم .بد نيست قبلا اشاره مختصري به نهضتهاي حقوقي قرون جديدي كه بنظريه تساوي حقوق زن و مرد منتهي شد بنمائيم .

نگاهي به تاريخ حقوق زن در اروپا

در اروپا از قرن 17 به بعد بنام حقوق بشر زمزمه هائي آغاز شد . نويسندگان و متفكران قرن 17 و 18 افكار خود را درباره حقوق طبيعي و فطري و غير قابل سلب بشر با پشتكار عجيبي در ميان مردم پخش كردند . ژان ژاك روسو و ولتر و منتسكيو از ايندسته از متفكران و نويسندگانند . اولين نتيجه عملي كه از نشر افكار طرفداران حقوق طبيعي بشر حاصل شد اين بود كه در انگلستان يك كشمكش طولاني ميان هيئت حاكمه و ملت بوجود آمد . ملت موفق شد در سال 1688 ميلادي پاره اي از حقوق اجتماعي و سياسي خود را طبق يك اعلام نامه حقوق پيشنهاد كنند و مسترد دارند ( ترجمه تاريخ البرماله جلد 4 صفحه 366 ) .نتيجه علمي بارز ديگر شيوع اين افكار در جنگهاي استقلال امريكا عليه انگلستان ظاهر شد . سيزده مستعمره انگلستان در امريكاي شمالي در اثر فشار و تحميلات زيادي كه بر آنها وارد مي شد سر به طغيان و عصيان بلند كردند و بالاخره استدلال خويش را بدست آوردند .در سال 1776 ميلادي كنگره اي در فيلادلفيا تشكيل شد كه استقلال عمومي را اعلان و اعلاميه اي در اين زمينه منتشر كرد و در مقدمه آن چنين نوشت : " جميع افراد بشر در خلقت يكسانند و خالق بهر فردي حقوق ثابت و لا يتغيري تفويض فرموده است . مثل حق حيات و حق آزادي ، و علت غائي تشكيل حكومتها حفظ حقوق مزبور است و قوه حكومت و نفوذ كلمه او منوط برضايت ملت خواهد بود . . . " ( ترجمه تاريخ البرماله جلد 5 صفحه 234 ) . اما آنكه بنام اعلاميه حقوق بشر در جهان معروف شد آن چيزي است كه پس از انقلاب كبير فرانسه بنام اعلان حقوق منتشر شد .

اين اعلاميه عبارت است از يك سلسله اصول كلي كه در آغاز قانون اساسي فرانسه قيد شده و جزء لا ينفك قانون اساسي فرانسه محسوب ميشود . اين اعلاميه مشتمل است بر يك مقدمه و هفده ماده . ماده اول آن اينست : " افراد بشر آزاد متولد شده و مادام العمر آزاد مانده و در حقوق با يكديگر مساويند . . . " در قرن 19 تحولات و افكار تازه اي در زمينه حقوق بشري در مسائل اقتصادي و اجتماعي و سياسي رخ داد كه منتهي بظهور سوسياليسم و لزوم تخصيص منافع بطبقات زحمتكش و انتقال حكومت از دست سرمايه دار بدست كارگر گرديد .تا اوايل قرن بيستم هر چه در اطراف حقوق بشر بحث شده است مربوط است بحقوق ملتها در برابر دولتها و يا حقوق طبقات رنجبر و زحمتكش در برابر كارفرمايان و اربابان . در قرن بيستم براي اولين بار مسئله " حقوق زن " در برابر حقوق مرد عنوان شد ، انگلستان كه قديمترين كشور دمكراسي بشمار ميرود فقط در اوايل قرن بيستم براي زن و مرد حقوق مساوي قائل شد .دول متحده آمريكا با آنكه در قرن هجده ضمن اعلان استقلال ، بحقوق عمومي بشر اعتراف كرده بودند در سال 1920 ميلادي قانون تساوي زن و مرد را در حقوق سياسي تصويب كردند و همچنين فرانسه در قرن بيستم تسليم اين امر شد .بهر حال در قرن بيستم گروههاي زيادي در همه جهان طرفدار تحول عميقي در روابط مرد و زن از نظر حقوق و وظايف گرديدند . بعقيده اينها تحول و دگرگوني در روابط ملتها با دولتها و روابط زحمتكشان و رنجبران با كارفرمايان و سرمايه داران ، مادامي كه در روابط حقوقي مرد و زن اصلاحاتي صورت نگيرد وافي به تأمين عدالت اجتماعي نيست .

از اينرو براي اولين بار در اعلاميه جهاني حقوق بشر كه پس از جنگ جهاني دوم در سال 1948 ميلادي ( 1327 هجري شمسي ) از طرف سازمان ملل متحد منتشر شد در مقدمه آن چنين قيد شد :" از آنجا كه مردم ملل متحد ايمان خود را بحقوق بشر و مقام و ارزش فرد انساني و تساوي حقوق مرد و زن مجدا در منشور اعلام كرده اند . . . " تحول و بحران ماشيني قرن نوزدهم و بيستم و بفلاكت افتادن كارگران و بخصوص زنان بيش از پيش سبب شد كه بموضوع حقوق زن رسيدگي شود . در تاريخ البرماله جلد 6 صفحه 328 مينويسد : " تا زماني كه دولتها به احوال كارگران و طرز رفتار كارفرمايان با آن طبقه توجه نداشتند سرمايه داران هر چه مي خواستند ميكردند . . . صاحبان كارخانه ها زنان و كودكان خردسال را با مزد بسيار كم بكار ميگماشتند ، و چون ساعات كار ايشان زياد بود غالبا گرفتار امراض گوناگون مي شدند و در جواني مي مردند " . اين بود تاريخچه مختصري از نهضت حقوق بشر در اروپا . چنانكه ميدانيم همه مواد اعلاميه هاي حقوق بشر كه براي اروپائيان تازگي دارد در 14 قرن پيش در اسلام پيش بيني شده و بعضي از دانشمندان عرب و ايراني آنها را با مقايسه به اين اعلاميه ها در كتابهاي خود آورده اند . البته اختلافاتي در بعضي قسمتها ميان آنچه در اين اعلاميه ها آمده با آنچه اسلام آورده وجود دارد و اين خود بحث دلكش و شيريني است . از آنجمله است مسئله حقوق زن و مرد كه اسلام تساوي را مي پذيرد اما تشابه و وحدت و يك نواختي را در زمينه حقوق زن و مرد نمي پذيرد .