از جهات متفاوت بين حقوق و اخلاق تفاوت وجود دارد; اختلاف در هدف، اختلاف در ضمانت اجرا، پاداش و كيفر رعايت و نقض قواعد، تفاوت در منبع و تمايز در قلمرو (8) و.... قلمرو اخلاق بسيار گسترده است و قلمرو حقوق تنگ و محدود. اخلاق شامل هنجارهايى مىشود كه هم زندگى فردى و هم زندگى اجتماعى انسان از آنها تاثير مىپذيرد و تابع آنهاست. دامنه تكاليف اخلاقى كه از يك سو ريشه در مذهب دارد و از سوى ديگر با زمينههاى آداب و رسوم خويشاوند است، بسيار گسترده است، ولى شعاع كاركرد هنجارهاى حقوقى محدود به پيوندهاى اجتماعى اشخاص و رفتار بيرونى آنهاست. از اين گذشته منبع اخلاق و حقوق از هم جداست; هنجارهاى اخلاقى از الهامهاى الهى و نهادهاى وجدان فردى يا جمعى سرچشمه مىگيرد، ولى حقوق پديدهاى است كه بسيارى از قواعد آن از اراده آزاد انسانها ناشى مىشود. از سوى ديگر، ضمانت اجراى هنجارهاى حقوقى با هنجارهاى اخلاقى فرق مىكند; ضمانت اجراى هنجارهاى حقوقىاجتماعى و تحققى است و با نيروى فشار و اجبار انجام مىگيرد، ولى ضمانت اجراى هنجارهاى اخلاقىمسائلى است مربوط به نداى وجدان، نيتهاى نيكخواهانه، ترس از كيفر رستاخيز، اميد به پاداشهاى معنوى و احترام به ارزشهاى انسانى. ولى با اين همه، تمايز بين اين دو، مانع از ارتباط ژرف بين آنها كه بر اصول مشتركى استوار است نمىشود. (9) سخن در شعاع تاثير اخلاق در حقوق است نه وحدت و عدم تمايز بين آن دو. اخلاق چيزى است كه قانون عمده مقررات خود را بر پايه آن استوار مىسازد و بر قانونگذار روا نيست كه از قواعد اخلاقى غفلت ورزد; زيرا قانون چهرهاى از چهرههاى اخلاق است و هر نظام حقوقى در كنار خود نظام اخلاقى دارد كه همگام با آن حركت مىكند. (10) حقوق نيز همانند اخلاق به تربيت انسانهاى نيك توجه دارد. (11) با پيشرفت جوامع، حقوق به اخلاق نزديكتر مىشود; چه آن كه هر قاعده اخلاقىاى را كه مفيد به حال جامعه تشخيص داده شود به منزله قانون مىنشانند. (12) مثلا پيش از حاكميت قانون، جرايم انجام مىشد و اخلاق آن را مذموم مىشمرد و براى آن مجازات قائل بود، ولى پس از حاكميت قانون، ارتكاب جرايم ممنوع گرديد و براى آن مجازات قانونى پيشبينى شد. در قلمرو بينالمللى نيز ملاحظات اخلاقى، از طريق تبديل به اصول كلى حقوقى، در حقوق بينالملل موضوعه گنجانده مىشوند و از اين راه در فرآيند توسعه حقوق بينالملل ايفاى نقش مىكنند. (13) همچنين تصور اين كه موضوع قواعد حقوقى، افعال و كردار انسانى و نظم اجتماعى و موضوع قواعد اخلاقى، تكميل نفس و تحقيق در نيات است، صحيح به نظر نمىرسد. در اخلاق نيز ميان كردار و پندار انسان تفكيك به عمل آمده است. اگر رعايت اخلاق براى اصلاح نفس انسانى است، نتيجه آن بهترين نظم اجتماعى را تامين خواهد كرد. اگرچه حقوق به كردار و افعال توجه دارد، نسبتبه انديشه و نيات نيز بىعلاقه نيست، و در حقيقت ميان قاعده اخلاقى و قاعده حقوقى نه از حيث ماهيت و مورد و نه از جهت مقصد و نتيجه تفاوتى نيست; زيرا حقوق براى فعليت دادن به عدالت است و عدالت نيز يك مفهوم اخلاقى است. (14) به طور خلاصه، پيرامون قلمرو حقوق و اخلاق چنين مىتوان گفت: 1. بيشتر قواعد حقوقى، قواعد اخلاقى نيز محسوب مىگردند، مثل قواعد و مقرراتى كه تجاوز به جان و مال و ناموس را جرم مىشمارند، و نيز قاعده وفا به عهد و عدم جواز دارا شدن غير عادلانه. 2. برخى از قواعد اخلاقى را قانون به طور مطلق در بر نمىگيرد، ولى در بعضى از صورتهاى خاص، آن را شامل مىشود; مثل راستگويى و كمك به ديگران كه حقوق، كذب را مطلقا ممنوع نكرده، ولى در شرايطى خاص مثل شهادت و سوگند دروغ آن را جرم شمرده است. همچنين است كمك به ديگران كه تنها در موارد خاصى قانونگذار آن را واجب تلقى مىكند. 3. پارهاى از قواعد حقوقى وجود دارد كه گاه تصور مىشود هيچ گونه ارتباطى با اخلاق ندارند; مانند مقررات حمل و نقل يا برخى از مقررات مربوط به آيين دادرسى. شايد علت اين تصور آن است كه خود اين مقررات نه نيك تلقى مىشوند و نه بد، تنها قانونگذار براى جلوگيرى از اختلال نظام اجتماعى آنها را وضع مىنمايد. ولى مىتوان گفت كه اين دسته از مقررات نيز هر چند به ظاهر ارتباطى با اخلاق ندارند، قواعدى اخلاقى محسوب مىشوند; زيرا نتيجه آنها خير، سعادت و منفعت عمومى است و تحقق منفعت عمومى جزء قواعد اخلاقى است. (15) 4. برخى از مقررات قانونى نيز به ظاهر مغاير با اخلاق به نظر مىرسند، مثل مقررات مربوط به مرور زمان در دعاوى مدنى يا كيفرى و قواعدى كه كتابت را در اثبات تصرفات قانونى ضرورى مىشناسد و در غير اين صورت حقى ضايع مىگردد. ولى حقيقت اين است كه با آگاهى يافتن از غرض قانونگذار در وضع اين مقررات، انسان در مىيابد كه اين گروه از مقررات نيز بىارتباط با اخلاق نيستند. زيرا هدف از وضع چنين مقرراتى عبارت است از ثبات، استحكام و اطمينان در روابط معاملاتى و استقرار نظام در جامعه، و اين اهداف خارج از حوزه اخلاق نيستند; چه آن كه عهدهدار خير و سعادت جامعه است، هرچند ممكن است گاهى مصلحت فردى كسانى قربانى گردد. (16)
رابطه اخلاق حسنه با نظم عمومى
نخستبايد اين نكته را خاطرنشان سازيم كه در متون و ادبيات حقوقى از واژه «اخلاق حسنه» استفاده مىشود و گاه از آن به عنوان يكى از منابع نظم عمومى ياد مىكنند; (17) در برخى موارد ديگر نيز اين واژه در كنار «نظم عمومى»، در زمره موانع نفوذ قراردادها قرار مىگيرد. (18) حال اين پرسش به ميان مىآيد كه بين مفهوم اخلاق حسنه و نظم عمومى چه رابطهاى وجود دارد؟ آيا اين دو مفهوم از يك جنس هستند با دو چهره گوناگون، يا در برابر هم استقلال دارند؟ در پاسخ بايد گفت كه اخلاق حسنه چهره خاصى از نظم عمومى است. با آن كه منظور نهايى اخلاق، ساختن انسانى منزه و پارسا است و حقوق به برقرارى عدالت و برابرى نظر دارد، نظام حقوقى هيچگاه بىنياز از اخلاق نبوده است; زيرا در بسيارى از موارد، براى حفظ عدالت اجتماعى، ناگزير است كه پارهاى از قواعد اخلاقى را حمايت كند. گروهى از قواعد اخلاقى را كه در متون قوانين امرى آمده يا مبناى اين گونه قوانين قرار گرفته است، بايد در شمار قواعد مربوط به نظم عمومى به حساب آورد، ولى گروه ديگرى كه ضمانت اجراى آن تنها وجدان عمومى استبا عنوان ويژه «اخلاق حسنه» مورد استناد قرار مىگيرد. از سوى ديگر، مبناى قواعد حقوق تنها اخلاق نيست و گاه ضرورتهاى اقتصادى و سياسى، اصولى را به وجود مىآورد كه اخلاق درباره آن حكمى ندارد. پس احتمال دارد امرى كه خلاف نظم عمومى است، با هيچ يك از قواعد اخلاقى تعارض نداشته باشد. بدين ترتيب، نظم عمومى و اخلاق حسنه هر كدام قلمرو ويژهاى مىيابند كه در عين ارتباط و نفوذ در يكديگر بايد جداگانه مورد توجه قرار گيرند. با وجود اين، چون امورى كه خلاف اخلاق حسنه است نظم عمومى را نيز بر هم مىزند و هيچگاه حقوق نمىتواند به امور غير اخلاقى بىاعتنا بماند، به اصطلاح منطقى، رابطه اين دو مفهوم را بايد عموم و خصوص مطلق دانست، بدين تعبير كه آنچه با اخلاق حسنه منافات دارد با نظم عمومى نيز مخالف است، ولى امكان دارد قراردادى كه با نظم عمومى در تعارض است، از نظر اخلاقى ناپسند به نظر نيايد.