شعره:
كما علم ممّا سبق فالحكيم السبزواري ذوقريحة رائقة و له إشعار بالعربيّة والفارسيّة، فالعربيّة هي المنظوماتالعلميّة (اللئالي المنتظمة في المنطق،غرر الفرائد في الحكمة، نبراس الهدى فيالفقه و إسرارها، منظومة فقهيّة) والفارسيّة منها مجموعة أشعار عرفانيّة فيديوانه و بعض المتفرّقات التي ذكرها فيتأليفاته، و كان تخلص الشاعر في إشعارهالفارسية «أسرار». و لا يخفى على من راجعديوانه تأثّر الحكيم في إشعاره الفارسيّةمن الشاعر المعروف الفارسي الحافظالشيرازي، و من إشعاره:
دهيد اى ناصحان پندم ز هول حشر تا چندم
عجب دارم كه صورت بست در مرآت آن صورت
زنم هر لحظه اوراق كتاب ديده را برهم
ز صهباى شهودش جرعهاى ساقى كرامت كن
شاهدان در پرده مستورند ليك
ديدم اندر بزم ميخواران شدى
از شراب بيخودى ساقى بده
گويم از اسرار هر ناگفتنى
شورش عشق تو در هيچ سرى نيست كه نيست
نيست يك مرغ دلى كش نفكندى به قفس
موسى نيست كه دعوى انا الحق شنود
گوش اسرار شنو نيست و گر نه اسرار
دهيد شيشه صهباى سالخورده بدستم
كتاب و خرقه و سجّادة رهن باده نمودم
فتاده لرزه بر اندام من ز جلوه ساقى
نداشت كعبه صفائى به پيش درگهش اسرار
به طول روز قيامت شبى ببايستى
كه با تومن گله از درد انتظار كنم
دمى صد بار مىبينم از آن قامت قيامتها
كهبتواند كشد با آن نزاكت عكس صورتها
كهجز نقش تو گر جويم بشويم ز اشگ حسرتها
كه بر اسرار روشن گردد اسرار كرامتها
ماه من بىپرده باشد در نقاب
هم تو ساقىهم تو ساغر هم شراب
يك دو ساغر تاشوم مست و خراب
پيش زاهد گرخطا و گر صواب
منظر روى تو زيب نظرى نيست كه نيست
تيربيداد تو تا پر به پرى نيست كه نيست
ور نهاين زمزمه اندر شجرى نيست كه نيست
برش ازعالم معنى خبرى نيست كه نيست
كنونكه شيشه تقواى چند ساله شكستم
بهتار چنگ زدم چنگ و تار سبحه گسستم
خدانكرده مبادا فتد پياله ز دستم
ازآن گذشتم و احرام كوى يار ببستم
كه با تومن گله از درد انتظار كنم
كه با تومن گله از درد انتظار كنم