نقش قوم گرايى در انحراف خلافت
ابوالقاسم بخشيانمقدمه
در مورد اين كه چرا و چگونه علىعليه السلام - كه ازطرف خدا و به ابلاغ رسول اللهعليه السلام منصوببه ولايتبود.- از اين جايگاهى كه خدا تعييننموده بود بركنار شد وعوامل زمينه ساز آنچه بود؟ بايد به نقش عوام و توده مردم وهمچنين نقش خواص (اصحاب پيامبرصلى الله عليه وآله)توجه نمود. آنچه در مورد عوام مىتوان گفت،همان بيان مولاست كه فرمود:«... و همج رعاء اتباع كل ناعق يميلونمع كل ريح لم يستضيئوا بنورالعلم، و لميلجئوا الى ركن وثيق...» (1) ; گروه ديگربىخردان هستند كه هر صدائى را تبعيت و باهربادى به سمتى حركت مىكنند، از انوار علمو معرفت كسب نور نكرده و به تكيه گاهمحكمى، اتكاء ندارند.درجريان حذف علىعليه السلام نقش اصلى راهمان خواص - كه به ظاهر اصحاب رسولخداصلى الله عليه وآله بودند.- ايفا نمودند كه مىتوانتعصبات قبيلهاى رابه عنوان عاملى قوى درميان آنها مورد توجه قرار داد.1 - تعصبات قبيلهاى
تعصب و عصبيت كه به معناى روحيهحمايت و دفاع نمودن از فاميل و بستگان درهر صورت (چه ظالم و چه مظلوم)مىباشد، (2) از اخلاق فاسده و ملكات رذيلهاست كه منشا بسيارى از مفاسد اخلاقىمىگردد و اثر اين خلق سوء اين است كه فرد،خويشان و متعلقان و افراد باند و قبيلهاش راهمراهى و آنها را ولو اهل ظلم و تجاوز باشندمورد دفاع خويش قرار مىدهد.امام صادقعليه السلام از قول رسول اكرمصلى الله عليه وآلهفرمودهاند:«كسى كه به اندازه دانه خردل عصبيت درقلبش باشد، خداوند او را در روز قيامتبااعراب جاهلى بر مىانگيزاند. » (3)اين ويژگى كه در عرب جاهلى به عنوانخصوصيتى برجسته وجود داشت، با آمدنپيامبرصلى الله عليه وآله و تابيدن خورشيد روشنى بخشاسلام تا حدود زيادى كم رنگ شد و مىرفتبه كلى مضمحل شود كه با رحلت پيامبرصلى الله عليه وآلهو انقطاع تعليمات او و در جريان انتقالخلافت از وصى او به ديگران آتش اين خوىزشت مجددا زبانه كشيد و تلاشهاى صورتگرفته و مجاهدات پيامبرصلى الله عليه وآله را دركام خودفرو برده و سيركمالى كاروان جامعه اسلامى رادچار ركود و عقبگرد نمود.«عصبيت محور انسجام قبيلهاى درعربستان بود و كفر و شرك در سايه همينعصبيتها و حميتها سامان يافته بود، پيامبركه آمد، جامعه دينى را برمبناى جديد دينمحورى و ارزش مدارى پايه گذارى نمود ونظام دينى او سختترين نزاعها را بانظامقبيلگى داشت، درنظام دين محورىپيامبرصلى الله عليه وآله كه با روح پيوندهاى فاميلى غيرمعقول تعارض و تقابل داشت، برادر در مقابلبرادر و فرزند در مقابل پدر قرار گرفته و درواقعدسته بندى نوينى براساس ارزشهاى دينىسامان يافت.» (4)آن بزرگوار همه امتيازات قومى را لغو وهمگان را به كتاب خدا و سنتبيضاء دعوتنمود و مسلمين رفته رفته باقوانين قرآن خوگرفتند و مىرفتند كه گرايشهاى قومى را ازدل وجان بيرون بريزند كه با انتقال غلطخلافت مجددا همه رسوم جاهلى رونق گرفتو رفته رفته ظرف مدت 25 سال دورهخلافت، بسيارى از آداب و رسوم جاهلى وتعصبات احياء و متاسفانه اين بار در لباسدينى خودنمايى كرد. پيامبراكرمصلى الله عليه وآله براىاستمرار رهبرى و ادامه تعليم و تربيت دينىاز جانب خدا مامور شدند علىعليه السلام را به ولايتبعد از خود منصوب نمايند، اما قريب العهدبودن مردم به جاهليت و قبيلهگرائى، پيامبر رادر ابلاغ اين پيام به ترديد انداخته و خوفمقابله و عدم پذيرش و موضعگيرى، به صورتدغدغهاى پيامبر را مشغول كرده بود. (5)با نزول آيه تهديد كننده «يا ايها الرسولبلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعلفما بلغت رسالته...» (6) ; اى رسول! آنچه ازجانب خدايت نازل شده، ابلاغ كن و اگر اينموضوع را ابلاغ نكنى، گوئى اصلا رسالت الهىرا به مردم نرساندهاى...او ماموريتخويش را انجام و تكليف وصىو جانشين خويش را به فرمان الهى روشننمود. اما بقاياى افكار و گرايشات عصبيتجاهلى موجب شد كه در عمل، جريان وصايتتلقى به قبول نگردد، دليل مطلب اين استكه در سقيفه - كه بعد از فوت پيامبرصلى الله عليه وآلهتشكيل و به تعيين خليفه منجر گرديد.-سخنى بر سر اين كه براساس دين خدا چهكسى لياقت اين مسؤوليت را دارد و عمل بهآنچه خدا و رسول معين نمودهاند، نبود بلكهبحثها بر محور همان قبيله گرائى و تقدمقريش مهاجر برانصار و يا اوس بر خزرج و...بوده است. (7)اين بحثها محدود به سقيفه هم نبود، دربيرون سقيفه هم عباس، عموى پيامبرصلى الله عليه وآلهبه علىعليه السلام مىگويد: دستخود را دراز كن تابا تو بيعت كنم; بعد از آن مردم مىگويند:عموى پيامبر با پسرعموى او بيعت نموده ودر نتيجه همگان با تو بيعت مىكنند. (8)در اينجا كه مىبينيم سخن از امامتبهنص الهى نيست; سخن از عمو و پسر عموو قبيله پيامبر است. ابوسفيان ازمخالفين پيامبر و اسلام و على است، اماهمين كه مىبيند قبيله تيم به قدرترسيدهاند، تعصب قبيلهاى او برانگيختهشده و تفاخر جاهلى او موجب مىشود بهعلىعليه السلام پيشنهاد بيعت داده و در مقابلابوبكر بايستد و تا او را در بخشى ازحاكميتشريك نكرده و زكات جمعآورى شده را به او نبخشيدهاند، آرامنگيرد. (9)تعصبات قومى حتى درميان بنىهاشم نيز بود و بعدها در منازعات با بنىاميه به عنوان دفاع از علىعليه السلام، عنوانمخاصمات، عنوان بنى اميه، بنىهاشم شد،درحالى كه سبب درگيرىها، كفر و نفاق بنىاميه و اسلام راستين علىعليه السلام است. خلاصهبنى هاشم از علىعليه السلام حمايت مىكردند و ازخانه نشينى او رنج مىبردند; اما نه به آنجهت كه علىعليه السلام همانند پيامبر حقحكومت دارد و با كنار نشستن او پرتو سنت روبه خاموشى مىرود، بلكه از آن جهت كهعلىعليه السلام چشم و چراغ بنىهاشم است و اين،خود تعصب قومى بود.قرآن شريف احترام بىمورد به گذشتگان وعصبيتها را جزء مبانى و ارزشهاى مشركيندانسته و بيان مىكند كه آنها ملاحظاتقومى و طايفهاى را بالاتر از اوامر الهى و احكامخدا مىدانستند. قوم شعيب صريحا به اومىگويند: اگر ملاحظه قوم و طايفهات نبود، تورا سنگسار مىنموديم وجناب شعيب كهمىبيند در نزد اينها قوم و طايفه بالاتر ازخداست، مىگويد:«يا قوم ارهطى اعز عليكم من الله» (10) ;اى مردم! آيا طايفه من نزد شما ارزشمندتر ازخداست؟وضعيت امت اسلام بعد از پيامبرصلى الله عليه وآله بهجائى مىرسد كه مىبينيم همين سخن راعلىعليه السلام در زمان خلافتش به مسلمانانمىگويد:«... قد ترون عهودالله منقوضة فلاتغضبون وانتملنقض ذمم آبائكمتانفون» (11) ;... شما مىبينيد كه پيمانهاىالهى يكى يكى نقض شده و ابدا متاثرنمىشويد، در حالى كه اگر عهد و پيمان آباء واجدادتان نقض شود، به دماغتان برخورده وخشم و خشونتسراپاى وجودتان را مىگيرد!براى اين كه عمق سخن علىعليه السلام آشكارشود، به داستان زير كه نمونه كوچكى ازوضعيت روحى تغيير يافته مسلمانان و جلوهآشكارى از واپسگرائى امت اسلام است.-توجه نماييد:«بين امام حسينعليه السلام با وليدبن عتبه كهازجانب معاويه والى مدينه بود، برسر زمينىدر «ذوالمرة» اختلافى پديد شد.امامحسينعليه السلام به او گفت: به خدا سوگند يا بهانصاف حق مرا به من بازگردان يا شمشير خودرا بر مىگيرم و در ميان مسجد رسول خدا بهپا ايستاده، فرياد مىكشم: «يا لحلفالفضول!».عبدالله بن زبير (دشمن بنى هاشم)، بزرگبنى اسد كه در مجلس حضور داشت، گفت: ومن نيز سوگند ياد مىكنم كه اگر حسين فرياد«حلف الفضول» بركشد، من نيز شمشير خودبرگيرم و در كنار او به حمايتبايستم...اين سخن به گوش مسور بن مخرمة، بزرگبنى زهره رسيد، اونيز مانند ابن زبير سوگندحمايتياد كرد.خبر به عبدالرحمن بن عثمان، بزرگبنى تيم رسيد، او نيز سوگند به وفادارىحلف الفضول خورده و گفت از حسينحمايت مىكند.موقعى كه وليدبن عتبه از اتحاد رؤساىقبائل تيم، زهره، اسد و بنىهاشم مطلعشد و از مراسم سوگند وفادارى آنان باخبرگرديد، چارهاى جز راه انصاف نيافت وحسينعليه السلام را راضى كرد.» (12)اين حقيقت تاريخى چه چيزى را به مانشان مىدهد؟«واقع مطلب اين است كه دين اسلام وپرتو نورقرآن در قلب اين گونه افراد جايگزيننشده بود وقوانين و احكام جاهليت در نظرآنان محترمتر و مورد اعتبار بيشترى بود، لذاابن زبير و ساير بزرگان قريش (نسل دوم بعداز پيامبر) نمىگفتند: حسينعليه السلام پسرپيامبرصلى الله عليه وآله است و نبايد حق او ضايع شود وحتى اين را هم رعايت نمىكردند كه در اثر دين جدش به عزت و نعمت و سرورىرسيدهاند، ولى موقعى كه پاى حسب ونسبهاى جاهليت و سوگند اجدادشان بهميان مىآيد، حاضر مىشوند كه تا سرحدجان فداكارى كنند و در برابر معاويه واستاندارش بايستند، چنان كه معاويه واستاندارش خود را از حميت و غيرت دينىمردم درامان مىديدند ولى از حميتجاهليت و قومى آنان خائف و ترسانبودند.» (13)برخى اصحاب پيامبرصلى الله عليه وآله و برگزيدگانامتبه جاى اين كه در مقابل حق، خاضع ومطيع شوند و در مقام اجراى حق، پا بر فرقعادات و تعصبات و روابط خويشاوندى نهند،پرده عظيم و ضخيم اين جهالت و عصبيتجلو چشم آنها را گرفته و با خارج نمودنمحور و قطب نظام دين و اجتماع مسلمين ازجاى خود، بسترى ساختند كه نهايتش بهاقتدار بنى اميه، اساسىترين دشمنان اسلام،انجاميد.1 - نهج البلاغه، حكمت، 147.2 - ر.ك: لسان العرب، ج 4، ص 2964.3 - اصول كافى، ج 3، ص 419، ح 3.4 - حيات اسلام بيشترين ضربه را به عصبيتجاهلى وارد آورد و عمده ضرر خود را متوجه بنىاميه نمود كه در آن نظام جاهلى داراى موقعيتسياسى و اجتماعى و اقتصادى بودند، گرچه حوادثبعد از رحلت پيامبر(ص)، بستر مناسبى ايجاد كرد تادوباره آنها جان گرفته و به مراكز قدرت راه يابند ودوباره به احياء آداب و سنن جاهلى بپردازند. (ر.ك:حديث پيمانه، ص 43 - 45.)5 - ر.ك: الغدير، ج 1، ص 217، 219 و 222.6 - مائده، آيه 67.7 - سيره علوى، ص 13 - 16، به نقل از تاريخالخلفاء سيوطى، ص 68.8 - شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 2، ص 439.9 - ر.ك: الغدير، ج 3، ص 253 و 254، به نقل از كاملابن اثير، ج 2، ص 135.10 - سوره هود، آيه 22 و 91.11 - نهج البلاغه، خطبه 106، ص 53.12 - يادنامه علامه امينى، ص 315، به نقل از سيرهابن هاشم، ج 1، ص 134 و آغانى، ج 17، ص 295.13 - يادنامه علامه امينى، مقاله «حسين منى و انامن حسين»، محمد باقر بهبودى.