سيدعلىنقى ميرحسينىمجلس گرم بود. خليفه را چون نگينى دربرگرفته بودند. هريك از چيزى سخنمىگفت. خليفه و ديگر بزرگان مجلس، دم بهدم سر مىجنباندند و با تبسم خاصى برگرماىمجلس مىافزودند. اين وضع خيلى ادامهنيافت. همهمهاى كه از بيرون به گوشمىرسيد; مجلس را دگرگون كرد. جاىهمهمه را كم كم سروصداى نگران كنندهاىپركرد. سروصدا توجه همه را جلب كرده بود.ديگر سخنى به ميان نمىآمد. جمعيتبانگاههايشان سخن مىگفتند. بيشتر نگاههاسؤال برانگيز و شگفتآور بود. در حالى كههمه در هالهاى از شك و حيرت فرو رفتهبودند، هيكل جوان نحيف و رنجورى بهداخل قصر انداخته شد. چند مرد خشمگين واخم كرده پيرامون او را گرفته بودند. جوان،غمگين و سر به زير بود. لايهاى از گرد و غبارصورت استخوانىاش را پوشانده بود. بهخودش مىانديشيد; به سرنوشت پرمخاطرهو سردرگمش و شايد هم به كارى كه انجامداده بود و باعثشده بود تا مردان خشمگيناو را نزد خليفه بكشانند. خليفه سرتاقدمجوان را بررسى كرد. در حالى كه ستبهمحاسن بلندش مىكشيد، سكوت را شكست:- جرم اين جوان چيست؟مردانى كه از خشم و غضب به خودمىپيچيدند، زبان به شكايت گشودند:- مولاى خود را كشته است.- آقاى خود را كشته است؟!- بله، جناب خليفه! آقاى خود را كشتهاست.خليفه كه سعى مىكرد اضطراب درونىاشرا پنهان كند، به جوان نگاه كرد و پرسيد:- راست مىگويند؟جوان چشمان مضطربش را از زمين كند.نگاهش سنگين به نظر مىرسيد. به خليفهچشم دوخت. او را عصبانى و خشمناك يافت.آرام به سؤالش پاسخ داد:- بله، جناب خليفه! راست مىگويند.در كلامش نوعى وقار نهفته بود. لحنشاستوار و حق به جانب بود. پيدا بود كه دردرونش درد جانكاهى پنهان شده است. كسىبه اين حالتهاى جوان توجهى نكرد. شايدباور كرده بودند كه جوان آقاى بىگناهش راكشته است. طورى به جوان نگاه مىكردند كهبه جنايتكاران نگاه مىكنند.خليفه كه همه چيز را ثابتشده مىديد،برسر مامورانش فرياد برآورد:- ببريد، ببريد گردنش را بزنيد.ماموران دور جوان حلقه زدند. هنوز او را ازمجلس بيرون نبرده بودند كه چشمانمرطوبش را از زمين برداشت. نگاهشهراسناك و ملتمسانه بود. به جمعيت نگاهكرد. مثل اين كه مىخواست چيزى بگويد.همان طور كه به جمعيت نگاه مىكرد،چشمش به چهره متبسم امام علىعليه السلام افتاد.او در گوشه مجلس نشسته بود. حضرت از نگاهجوان همه چيز را فهميده بود. او را به نزدشفراخواند. جوان چون كبوترى رهيده از بند،خود را به امام رساند و مقابلش زانو زد. امام بالحن آرام و مهربانى پرسيد:- مولايت را كشتى؟- بله، يا على! او را كشتم، ولى...سخنش قطع شد. چشمانش از شرم بهزمين دوخته شد. سپس در حالى كه زبانش رابرروى لبهاى خشكيدهاش مىكشيد، ادامهداد:- مىخواستبا من لواط...بغضى كه راه گلويش را بند آورده بود،تركيد. چند قطره اشك از ديدگانش فروغلطيد. در حالى كه اشكهايش را با پشتدستش پاك مىكرد، ادامه داد:- از خودم دفاع كردم، اما او از من دستنكشيد كه نكشيد. سرانجام راهى جزكشتنش...يكى از خويشان مقتول كه با شنيدنسخنان جوان تاب و قرارش را از دست دادهبود، فرياد زد:- اين جوان دروغ مىگويد، مقتول بىگناهاست.ساير خويشان مقتول نيز يك صدا فريادزدند:- اين جوان دروغ مىگويد، مقتول بىگناهاست، اين جوان گستاخ، نمك مىخورد ونمكدان مىشكند.امام چشم از جوان برداشت و به خويشانمقتول كه صبرشان را از كف داده بودند، نگاهكرد و فرمود:- مقتول را به خاك سپرديد؟- بله، ياعلى! همين چند دقيقه قبل دفنشكرديم.- برويد سه روز بعد بياييد تا بين شما و اينجوان حكم كنم.آنگاه صورتش را به سوىخليفه برگرداند و فرمود:- جوان را حبس كنيد و تا سهروز ديگر به او كارى نداشتهباشيد.خليفه و اطرافيانش كه حسابىجاخورده بودند، به يكديگرنگريستند. شك و حيرتبىحوصلهشان ساخته بود. باشگفتى از يكديگر مىپرسيدند:- چگونه با جوانى كه آقاى خودرا كشته است، تا سه روز ديگركارى نداشته باشيم؟!روز سوم كه گذشت، خويشانمقتول حاضر شدند. حضرت باديدن آنها فرمود:- اكنون مرا برسر قبر مقتولببريد.آنگاه امام با جمعى از مردم كهخليفه نيز در بين آنها بود، ازدنبال خويشان مقتول راه افتادند.بعد از چند دقيقه راهپيمايى، بهسر قبرش رسيدند. امام ازخويشان او پرسيد:- قبر مقتول اينجاست؟- بله، ياعلى! همين جا او را بهخاك سپرديم.- قبر را حفر كنيد.- چه مىگويى ياعلى؟!- قبر را حفر كنيد تا بين شما واين جوان حكم كنم.چارهاى جز تسليم شدن نبود.شروع كردند به حفر قبر. بعد ازچند دقيقه تلاش، به لحدرسيدند. لحد نيز شكافته شد.هنگامى كه لحد گشوده شد، امامدستور داد:- ميت را بيرون بياوريد.خويشان كشته به داخل لحدنگاه كردند. يكى از آنها سرش راء;ءاز درون قبر بيرون آورده با تعجبگفت:- نيست!ديگرى ادامه داد:- شايد اشتباهى...آن يكى كه هنوز به داخل لحدنگاه مىكرد، ادامه داد:- نه، اشتباه نيست. همين جابود.- پس ميت كجا رفته است؟!- نمىدانم، شايد...هنوز گفتوگوها ادامه داشت. ازچهرهها ياس و اضطراب مىباريد.همه نگاهها متوجه امام شده بود.قبل از اين كه سخنان آنهاخاموش شود، صداى گرم امامبلند شد:- الله اكبر! الله اكبر!و ادامه داد:- از رسول خداصلى الله عليه وآله شنيدم كهفرمود: «هركس از امت من، عملقوم لوط را انجام دهد و بر آنعادت بميرد، چون او را در قبرجاى دهند، پس از سه روز، زميناو را در خود فرو مىبرد تا به قوملوط ملحق كرده با آنها محشورنمايد.»همه حاضران تسليم و خشنودبه نظر مىرسيدند. برلبها گللبخند نقش بسته بود. خليفهبيش از ديگران خوشحال شدهبود. حالا فهميده بود كه چرا امامعلىعليه السلام، قصاص غلام جوان را تاسه روز به تاخير انداخته است.