عبدالصمد جويبارىآفتاب با رخى گرفته ، از لابلاى ابر و دود «دوعيجى» راتماشا مىكرد . زمين به خود مىلرزيد و باد بوى مرگ را با خود بههمراه مىكشيد . صداى كشدار و در پى آن ، انفجار گلولههاى سنگينلحظهاى قطع نمىشد . پيكرهاى بىجان و يا مجروح و خونين جنگجوياندر هرگوشه و كنارى به چشم مىخورد . لبها خدا را فرياد مىكرد وقلبها تنها از او استمداد مىجست . پشتسر جنگاوران ، فرسنگهاآب و سيم خاردار و مين و ميلههاى خورشيدى بود و تنها راهمواصلاتى بچهها كه شب قبل از آن گذشته بودند اكنون در هر لحظهصدها گلوله توپ و خمپاره آنجا را مىكوبيد و جنبندهاى قادر بهگذشتن از آن بنود . در مقابل نيز تنها دشمن بود و ادوات وتجهيزات مدرن و نفرات تا دندان مسلح . آسمان نيز از چرخبالهاىجورواجور پر شده بود . مهمات رزمجويان مسلمان ته كشيده بود .قوايشان به تحليل رفته و از ساعتها پيش آب و غذا تمام شده بود. اينك صدها نفر در محاصره كامل دشمن هستند و سرنوشت نامعلومىدر انتظارشان بود . هركس در گوشهاى زيارت عاشورا و يا قرآنمىخواند . تعدادى نيز به سنگرشان تكيه داده و با حالتى محزونروى تكه كاغذى مطلبى مىنوشتند :«امروز ، جمعه نوزدهم ديماه است و ما تشنه و گرسنه درمحاصره دشمن هستيم . . .» ، «پدر و مادر عزيزم ! اينجاكربلاست و ما . . .» ، «همسرم ! شايد يك روز جنازهام رابرايتان بياورند . بدانيد كه ما در وادى غربت ، از اسلام و قرآنو فرمان پسرفاطمه (س) خمينى عزيز ، مردانه دفاع كرديم . . .» . ساعتسه و نيم بعد از ظهر را نشان مىداد . آتش دشمن خاموششده بود و سكوت معنادارى صحراى دوعيجى را در خود فرو برده بودو تنها زوزه باد بود كه از آن سوى بصره تا بدين سو مىوزيد .وقتى آتش سهمگين دشمن فروكش كرده بود ، بچهها بلافاصله اقدام بهتخليه شهداء و مجروحين نمودند و از آن طرف نيز مهمات لازم راوارد معركه كردند . اگرچه برابر شدن با دشمنى مجهز ، براىجنگاوران مسلمان بىفايده مىنمود ولى روح مقاومت و ايمان آنهايك نبرد شرافتمندانه را مىطلبيد . جواد ، فرمانده گردان صاحبالزمان (ع) با صورتى آرام و متبسم يكايك از نيروهاىباقيمانده را سركشى كرده و به آنان قوت قلب داده بود . اماسكوت دشمن اضطرابها را بيشتر كرده بود . اصلا كسى نمىدانست كهآنان در چه فكر و نقشهاى هستند . عقربههاى ساعتبه كندى دورمىزد . انگار زمانه از حركتباز ايستاده بود و نفسها درسينهحبس شده بود . از اينكه ساعتبه چهار رسيده بود ، يكباره زمينبه خود لرزيد . در پى هر زوزهاى ، فرياد وحشتناكى از دل زمينبرمىخاست . خاكريزى كه بچههاى گردان صاحبالزمان (ع) در آنموضع گرفته بودند ، بيش از دو متر ارتفاع داشت و دشمن آن را بهعنوان هدفى مشخص زير آتش قرار داده بود . بازهم تنها راهارتباطى بسته شد و دشمن از مقابل يورش را آغاز كرده بود .تانكها پشتسرهم غرش مىكردند و پيش مىآمدند . چرخبالهاى دشمننيز از بالاى سرمدافعان گذرگاه را مورد هدف قرار داده بودند .هدف دشمن تصرف گذرگاه بود . كه بدون هيچ زحمتى صدها نفر را بهاسارت مىگرفت . مهمتر آنكه سرنوشت عمليات كربلاى پنج در پردهاىاز ابهام فرو مىرفت . جواد از اين سو به آن سو مىدويد . فريادمىزد . نوازش مىكرد . دستور مىداد . گاه با عصبانيتبا بىسيمصحبت مىكرد ، اما در همه حال متبسم بود تا در نگاه نيروهايشاميد را احيا كند . اگرچه هر لحظه بر تعداد شهداء و مجروحينافزوده مىشد و نيروها به كلى تحليل مىرفتند . هيچ راه اميدىنبود . گويا تقدير اين بود كه جوانان بسيارى در اين دشت گرفتارآيند . ديگر فاصله زره پوشهاى دشمن به خاكريز ، به كمتر از نيمكيلومتر رسيده بود . و خاكريز هم به خاطر بمبارانهاى پى درپىاز قامتش كاسته گرديده بود و تنها باريكهاى از خاك در امتدادپرورش ماهى باقى مانده بود . جنگجويان مسلمان لحظهاى غفلتنمىكردند و با تمام قوا مقاومت مىكردند . اما ديگر اميدى نبودو مىبايست . . .فرمانده گردان ، مايوس و نگران از جاى برخاست و در ميانگلولهها و تركشها ايستاد و فرياد زد : هركه قصد ديدار امامحسين (ع) را داره ، بسم الله .صداى يا حسين (ع) و يا زهرا (س) از هر نقطهاى برخاست .اولين داوطلب اعلام آمادگى كرد و به دنبال او شش نفر ديگر نيزمهيا شدند . جواد به سرعت توضيحات لازم را به آنها داد و نقاطقوت و ضعف دشمن را متذكر شد .چشمان او كه بيشتر به چشمان بيمار شباهت داشت مملو از اشكشده بود : بچهها ! شما را به جان زهرا زود باشيد ، معطل نكنيد. اگه دشمن جاده را . . . وهق هق گريهاش رشته كلمات را بريد .بعد دستى كشيد و سربه طرف آسمان نهاد و بعد از مكث كوتاهى ،ادامه داد : خوب بچهها ، موفق باشيد . «ياعلى (ع» . يكىاز تانكها در منتهى اليه دشت دوعيجى از بقيه فاصله گرفته بود .گويا خيلى عجله داشت ، اولين تانكى بود كه مورد هدف شكارچيانقرار گرفت . بارقه اميد در دلها دميد و در اوج ناباورىها دشتدوعيجى قتلگاه تانكهاى دشمن شده بود . هرلحظه در گوشهاى برپيكره زخمى وبىجان تانك جرقهاى شكل مىگرفت و به زبان آن ،زبانههاى آتش بود كه شعله مىكشيد . چرخبالهاى دشمن ماموريتاصلى خود را ترك كرده ، به دنبال شكارچيان افتادند تا با هدفقرار دادن آنها راه را براى فشار تانكها باز كنند . فضا ازگلولهو تركش پرشده بودو از همه جا باران گلوله مىباريد . يكىاز چرخبالها توانسته بود دوتا از شكارچيان را مورد هدف قراردهد . چرخبالها به خود جراءت داده بودند تا از ارتفاع بسيارپايينى حركت كنند . كه در اين حال ، شكارچيان به يكباره آنهارا مورد هدف قرار دادند . عرصه برايشان تنگ شده بود و چارهاىجز فرار و ترك منطقه را نداشتند . دشمن زمينگير شده بود وناتوان و درمانده به چپ و راست مىزد تا شايد بتواند كارى ازپيش ببرد . شكارچيان تانك اميدوار به يارى خداوند به تلاش خودافزودند . تاريكى پرده سياه خود را بر نيمه تنه عالم مىگستراندو با فرا رسيدن شب ، دشمن نااميدانه عقب كشيد . حتى برخى ازتانكها را رها كرده تا خودشان در امان بمانند . از هفت نفرشكارچى تانك ، چهار نفر به شهادت رسيده و سه نفر مجروح شدهبودند .سالها از اين واقعه گذشته بود تا اينكه قديمىهاى جنگ در يكغروب پاييزى محفل انس و ديدارى داير كرده بودند . «حسينيهعاشقان ثارالله سارى» محل ديدار ياران و تداعى خاطرات تمامناشدنى جنگ بود . نم نم باران بر روى برگهاى زرد خيابانهاى شهرمىباريد . بوى خاك و برگهاى باران خورده ، خاطرات كودكى رازنده مىكرد . حسينيه حال و هواى جنگ را پيدا كرده بود . وقتىدوستان همديگر را مىديدند با ناباورى آغوش را به روى هممىگشودند و بستر حسينيه از اشك آنان شسته مىشد و ساعتها درگوشه و كنار آن ديدارها شكل مىگرفت و خاطرات زنده مىشد . بعداز نماز جماعت نوبت نقل خاطرات جنگ بود . از هر گردانى چند نفررا انتخاب كرده بودند تا خاطراتشان را بازگو كنند .منتخبين گردانها در جاى مشخصى نشسته بودند . با آغاز برنامه، قديمىهاى گردانهاى اماممحمدباقر (ع) يا رسولالله (ص) ،سيدالشهداء (ع) ، مالك اشتر و على بنابىطالب (ع) خاطراتشانرا نقل مىكردند . آخرين گردان ، صاحب الزمان (ع) بود ، كهمىبايستبچههايش خاطرات خود را نقل مىكردند . اما تنها يك نفردر جايگاه قرار گرفت . سكوت شكنندهاى فضاى حسينيه را پركردهبود . اين سمت و آن سمت چرخيد و لحظاتى بعد ، همهمهاى آرامش رابه هم ريخت . و هر كس چيزى مىگفت : چرا بچههاى گردان صاحبالزمان (ع) نيامدند ؟ فقط ايشان مىخواهند خاطره تعريف بكنند! بابا ، مگه كسى هم از قديمىهاش مونده . گردان صاحب الزمان(ع)خيلى زحمت كشيد . ياد بچههاش بخير .تا اينكه مجرى برنامه همه را دعوت به سكوت كرد و نمايندهگردان صاحب الزمان (ع) شروع به صحبت كرد : . . . من حسنرسولى خورشيد كلايى هستم . تنها بازمانده گردان صاحب الزمان (ع) . و صداى گريه او و حاضران بلند شد . حق اين بود كه بقيه هممىآمدند اما من چه كنم ؟ آنها دوازده سال پيش مرا تنها گذاشتندو رفتند . من ماندم و خاطرات آنها . من ماندم و غم و اندوهبىپايان . . . و خاطره عمليات را در ميان گريهها و ضجههاى خودو حاضرين تعريف كرد . . . آخرهاى شكار تانكها بود كه توسطتيربارچى يكى از تانكها مورد هدف قرار گرفتم و تير به صورتم وكنار چشم راست زير بينىاش را نشان داد خورد و ديگر چيزىنفهميدم . صورت گشاد و نورانىاش جذاب و معنوى مىنمود . كلماتشمرده و لحن دلنشين او همه را شيفته كرده بود . با حال و احساسپاكى حرف مىزد . و چشمان درشت و آسمانى رنگش را به پايين دوختهبود : زمانى به هوش آمده بودم كه به شدت سردم شده بود . نهدستانم و نه پاها و پلكهايم هيچكدام حركت نمىكردند . مىخواستمكمك بخواهم اما ناى حرف زدن نداشتم . صداهاى خفهاى به گوشمىرسيد ، زود باشيد شهداى ديروز را بگذاريد تو تابوتها ; الانماشينهاى انتقال شهداء مىرسند .حاجى ! فن سردخانه شماره دو از كار افتاده ، چكار كنيم ؟نمىدونم ، خودتون يك فكرى بكنيد . زود باشيد الان وقت كاره ،دست رو دست نگذاريد . و از اين قبيلحرفها .از پس گردنم احساس گرمى مىكردم و درد نيشدارى را در امتدادچشم راست تا گردنم حس مىكردم . تازه فهميدم كه مرا به همراهشهداء به سردخانه بردند : خدايا ! چه كنم ؟ الان مرا در درونتابوت مىگذارند و رويش را تخته مىكنند . يقينا تا رسيدن بهزادگاهم با اين وضعى كه دارم ، تمام مىكنم ! متوسل به قرآن شدم. ميدانيد ؟ ! از دوران نوجوانى آيهالكرسى مىخواندم ; در آنحال نيز آيهالكرسى را از خاطر گذراندم . آرامش خاصى به من دستداده بود كه نمىتوانم بيان كنم . در آن لحظه دلم مىخواست تمامقرآن را از بر مىبودم تا همهاش را در ذهنم زمزمه مىكردم .بههرحال چيزى نگذشت كه فكرى به خاطرم آمد .حسينيه ساكت و خاموش شده بود و تنها صداى نفس حاضران به گوشمىرسيد . و او قدرى آب نوشيد و ادامه داد :چون مرا درون مشما پيچيده بودند ، تنها راه نجاتم اين بود كهبازدم نفسم را فوت كنم شايد بخار آن روى مشما بيفتد . چيزىنگذشت كه كشوى مرا كشيدند و روشنايى خيره كنندهاى از پس پلكها، چشمم را خيره كرده بود . مرا بيرون كشيدند و كنار تابوت برروى زمين نهادند . سرما تا استخوانهايم اثر كرده بود . بين مرگو زندگى بودم . تمام خاطرات زندگى مثل يك تصوير از خاطرممىگذشت . ياد قبر و برزخ و زندگى در من حال عجيبى ايجاد كردهبود . احساس من اين بود كه در چنين وضعى شايسته نيستبميرم .اما يك چيزى در دلم لذت اين مرگ را صميمانه مىپذيرفت . بههرحال من ميان دو تمايل معلق مانده بودم . يكى گفت : فلانى !مشخصات اين شهداء را روى تابوتش بنويس . ديگرى نوشتههاى روىمشما را روى تابوت نوشت . بعد دو نفرى مرا بلند كردند تا درونتابوت بگذارند . آن كسى كه پايم را گرفته بود گفت : بنده خدا ،چقدر سنگين است .دلم مىخواست در آن حال بخندم و حضار نيز خنديدند . آهى كشيدو ادامه داد : همه چيز تمام شده بود ، چون پشتم به لبه تابوتخورده بود ; كه يك دفعه صداى آن كسى كه از جلوى سرم دو طرف كتفمرا گرفته بود ، بلند شد : خداى من ! حاجى ! گويا مسوولشان راصدا مىزد . بلافاصله مرا به زمين گذاشت . در حالى كه پاهايم دردست ديگرى همچنان مانده بود . حاجى ! جلوى صورت اين شهيد بخاركرده است . اين شهيد زنده است . و فرياد مىزد : او زنده است .زنده است . صداى پاهايم كه به طرفم مىآمدند را مىشنيدم وخوشحال بودم كه به اين شكل نمىمردم . بقيهاش با خدا بود . درآن لحظه ، حال تهوع به من دست داد و ديگر چيزى نفهميدم . دومينبارى كه به هوش آمدم ، در يكى از بيمارستانهاى اصفهان بود .دستى به صورت و گردنم كه كرخت و بسته شده بود ، كشيدم . كنارچشم راستم را نيز چك كردم . تنها جاى زخم التيام يافته باقىمانده بود ; تعجب كردم كه به اين زودى خوب شده بود با فكم قدرىور رفتم . مىتوانستم آن را تا اندازهاى حركتبدهم . سرم رابرگرداندم ; بغل دستىام را كه يك پيرمرد خوش صورتى بود ،خوشحال و خندان ديدم . گلويم خشك بود . قدرى تقلا كردم تاتوانستم چند تا سوال از او بكنم . آخرسر پرسيدم: امروز چندمه؟گفت : بيست و هشتم . گمانم اين بود كه بالاخره بعد از نه روزآنهم با وضعى كه برايم پيش آمده بود ، مجددا قدم به جهانگذاشته بودم . هنوز سرم درد مىكرد و خوابم مىآمد . چيزى نگذشتكه برادرم وارد اتاق شد . وقتى كه مرا ديد ، همان جا ايستاد وشروع به گريه كرد . باخود گفتم : خبرها چقدر زود به همه مىرسد!برادرم پرستارها را صدا زد و بلافاصله اتاق از پرستار و غيرهپر شد . برادرم سر روى سينهام گذاشت و باهم كلى گريه كرديم .همه خدا را شكر مىكردند . برادرم گفت : حسن جان ! ميدانى چندوقته كه بيهوشى ؟ سرم را به علامت «بله» تكان دادم . ازچشمانش معلوم بود كه حرفم را قبول ندارد . ازبچگىهماين جورىبود .و بعضى از حاضران خنديدند . و او ادامه داد : داداشم لبخندىزد و به پرستارها نگاه كرد . آنها هم متبسمانه مرا نگاهمىكردند . از ميان پرستارها ، مرد ميانسالى راه باز كرد و جلوآمد و گفت : خوب حسن آقا ! بالاخره خوش آمدى ؟ و دستى به سرمكشيد . برادرم او را پزشك معالجم معرفى كرد . و من هم به نوبهخود از او تشكر كردم . دكتر كه شاداب به نظر مىرسيد ، گفت :شانس آوردى پسر ، تير سيستم بويايى تورا به هم ريخته و از كنارقرنيه چشم چپت رد شده و استخوان حفاظ درونى سرت را خراشيده ،خوشبختانه به مغز آسيبى نرساند . بعدهم بخشى از فك ثابت تو راخرد كرده ، وارد منتهىاليه فك متحرك شده ، به غدد آسيب جدىوارد كرده و بالاخره از ميان ستون فقرات و رگ گردن گذشت ; منتهىدوتا از استخوانهاى گردن را شكسته ، بههرحال هركس به جاى توبود ، الان اينجا نبود . من و همكاران از به هوش آمدنت واقعاخوشحاليم و خدا را شكر مىكنيم .دهانم از تعجب بازمانده بود . مكثى كرد و به نقطهاى خيره شدبعد به ساعتش نگاه كرد و ادامه داد : يكسال كشيد تا توانستمروى پاهايم بايستم . از بچههاى گردان خبرى نداشتم . دلمبرايشان تنگ شده بود ، لذا به طرف لشكر كه در هفت تپه مستقربود حركت كردم و يك راستبه گردان صاحب الزمان (ع) رفتم .سرش را پايين انداخت و با حالتى محزون ادامه داد : مىدانيد ،از قديمىهاى گردان هيچ خبرى نبود . همه شهيد شده بودند . ازجوادنژاد و اكبر گرفته تا آن عده از بچههايى كه هميشه با اوبودند و من ماندم و عالمى از خاطرهها ، واقعا كه بيچارهام .امروز مىفهمم كه چارهام ديدار دوستانى است كه در ميان مانيستندولى چه فايده كه درباغ شهادت را به روى ما بستند . بدا بهحال ما ، بچهها ! جز خودمان امروز كسى ، ما را درك نمىكند . ودر ميان هاى هاى گريهها ، خاموش شد .