شب بي پايان - شب بی پایان نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

شب بی پایان - نسخه متنی

مرتضی عبدالوهابی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

شب بي پايان

شب بغداد، شرجى و گرم بود. مرد سياهپوشى كه نقابى هم به چهره داشت، چون سايه از كوچه‏هاى شهر گذشت. خليفه در ساحل دجله، كاخ‏هاى بسيار داشت و آن شب در بزرگترين كاخ، بزم شبانه‏اى بر پا كرده بود. صداى خوانندگان و نوازندگان از دور به گوش مى‏رسيد. مرد، وارد كاخ شد. به تالار بزرگ رفت. حاجبِ خليفه را بين جمعيت پيدا كرد. آهسته با او صحبت كرد. حاجب، سراسيمه نزد خليفه رفت و در گوش او چيزى گفت. متوكل، جام شرابى كه در دست داشت، به زمين كوبيد. همه ساكت شدند.

- مطمئن هستى؟

- بله يا اميرالمؤمنين!

- چند سرباز بفرست خانه‏اش را بگردند. خودش را بياورند با اسلحه‏ها و نامه‌‏ها.

- چشم قربان!

سربازان، خانه را محاصره كردند؛ از ديوار بالا رفتند. وارد حياط شدند. در اتاق كوچك را باز كردند. مرد، در حال عبادت بود. لباس مويين به تن داشت. دو زانو روى سنگريزه‏هاى كف اتاق نشسته بود.

سربازان همه جا را گشتند؛اما از اسلحه و نامه خبرى نبود. مرد را با خود به كاخ بردند. متوكل به احترام او از جا برخاست. نيمه مست و خمار، گفت:

- خوش آمدى پسر عمو!

فرماندة سربازان پيش رفت.

- قربان! خبر دروغ داده‏اند. ما وجب به وجب خانه را گشتيم؛ ولى هيچ چيز پيدا نكرديم.

- برويد!

متوكل، مرد را كنار خود نشاند، با وجودى كه خليفه بود، در مقابل او احساس كوچكى مي‌كرد، دلش مى‏خواست مرد را ضايع كند؛ در حضور جمع، تحقيرش كند. جام شرابى را به سمت او دراز كرد.

- پسر عمو! آب انگور هفت ساله بنوش!

جمعيت، مراقب خليفه و مرد تازه وارد بودند. مرد، جام را با دست پس زد.

- گوشت و خون من با شراب نياميخته...

متوكل با عصبانيت جام شراب را سركشيد.

هيچ كس نمى‏توانست در مقابل او «نه» بگويد؛ اما اين مرد با بقيه فرق داشت. ناگهان فكر تازه‏اى به ذهنش رسيد. به مرد اشاره كرد:

- شراب كه نخوردى؛ لا اقل شعرى بخوان و مجلس ما را گرم كن!

- من، شاعر نيستم.

متوكل از روى تخت بلند شد. تالار در سكوتى محض فرو رفت.

- امكان ندارد! حتماً بايد بخوانى!

مرد، به جمعيت حاضر در مجلس نگاه كرد؛ همه منتظر عكس العمل او بودند. پس از مكثى كوتاه خواندن شعرى را آغاز كرد:




  • چه بسيار مردان گردن كشى‏
    به كوه و كمر، قصرها ساختند
    همه قصرها را بياراستند...



  • كه در اين جهان از پى سركشى‏
    همه قصرها را بياراستند...
    همه قصرها را بياراستند...



با وقار و آرام مى‏خواند؛ بيت‏ها كوبنده بود. متوكل نگاهش را به دهان مرد دوخته بود.

شعر پر معنايى بود. احساس كرد از جا كنده شد و از كاخ فاصله گرفت. به سمت كوهستان رفت. همان جا كه فرمانرواى مقتدرى چون او، قصر بزرگش را در كمرگاه كوه ساخته بود.

فرمانرواى آن سرزمين بود؛ قصر بزرگش را در كمرگاه كوه ساخت. با برج و باروهاى بلند و حصارهاى تو در تو. اتاق‏ها و تالارهاى قصر را با پرده‏هاى طلايى آذين بست. آن قدر از مردم ماليات گرفت كه خزانه‏اش از طلا و جواهر لبريز شد. به جواهرسازان دستور داد براى زنان و كنيزان حرم‌سرايش گردن بند و دست‏بند بسازند. غرق لذت بود. فكر نمى‏كرد اين خوشى‏ها موقتى باشد. تا اينكه از سرزمين همسايه، حمله كردند. كسى از او دفاع نكرد؛ نه سربازان و نه مردم عادى. دشمنان، قصرش را به آتش كشيدند. زنان و كنيزان حرم‌سرايش را به اسارت گرفتند. خزانه‏اش را غارت كردند. خودش را هم كشتند. جنازه‏اش چندين روز در حياط قصر، زير حرارت آفتاب ماند. كم‏كم، بوى تعفّن گرفت تا اينكه غريبه‏اى آمد، او را برداشت. از فراز كوه سرازير شد و در پهنة دشت، او را به خاك سپرد، در قبرى نمور و تاريك؛ قبرى كه پر از كرم بود. آن قدر زياد كه نمى‏شد آنها را شمرد.

كرم‏ها از دست و پايش بالا رفتند. به سمت صورتش خزيدند. با حرص و ولع شروع كردند به خوردن گوشت صورت. كارشان كه تمام شد، ديگر صورتى به كار نبود. تنها جمجمه‏اى توخالى به جاى مانده بود كه كرمى كوچك، ميان آن دست و پا مى‏زد.

كرم به زحمت مى‏خواست خودش را بالا بكشد و به دوستانش ملحق شود؛ اما هربار در نيمه راه ليز مى‏خورد و مى‏افتاد پايين؛ سر جاى اولش.

شعر مرد، تمام شد. متوكل به صورت خود دست كشيد. به ياد كرم‏ها افتاد. بوى خاك نمور قبر را حس كرد. انديشيد آخرين سنگ لحد را كه بگذارند، همه جا تاريك خواهد شد. شانه‏هايش لرزيد. گريه، امانش نداد.

سحر نزديك بود و پهناى صورت خيلى‏ها خيس شده بود. به دستور متوكل، امام هادى7 را با احترام به خانه‏اش برگرداندند...*

* سيرة چهارده معصوم (ع)، محمد محمدى اشتهاردى، نشر مطهر، ص 868.

/ 1