فرهنگ شاعران پارسی گوی جلد 1

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

فرهنگ شاعران پارسی گوی - جلد 1

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید


براى آگاهى بيش‏تر، مراجعه شود به رتاريخ ادبيات در ايران، ج 2 , 5، صص 700 - 694 , فرهنگ فارسى معين، ج 5، ص 1054 , تذكره‏ى تحفه‏ى سامى، ص 124 , بهارستان سخن، صص 8 - 407 , تذكره‏ى آتشكده‏ى آذر، صص 63 - 958 , خلاصةالاشعار (نسخه‏ى خطى) , صحف‏ابراهيم , تذكره‏ى مجمع‏الفصحاء، ج 2، ص 335 , تذكره‏ى نتايج‏الافكار، صص 4 - 432 , عالم‏آراى عباسى، صص 9 - 178 , تذكره‏ى هفت‏اقليم، ج 2، صص 21 - 417 , تذكره‏ى عرفات‏العاشقين (نسخه‏ى خطى) , فرهنگ سخنوران، ص 346 , تذكره‏ى مجمع‏الخواص، ص 136 , مكتب وقوع در شعر فارسى، صص 75 - 352.
از اشعار اوست :




  • شود از خواب بيدار و چو بيند روى در رويم‏
    هرگاه مى‏روم كه شكايت كنم ز تو
    اگر بينم كه از كويش كسى دلشاد مى‏آيد
    از حسرت ديدار تو يابد دل پردرد
    فرياد از آن لحظه كه درد دلم آن شوخ‏
    دور از تو گريه هم نتوانم به كام كرد
    آن‏چه دوشينه به من حسرت ديدار تو كرد
    فريب بين كه فرستد نويد وصل دمادم‏
    به حكم صبر، مُلك عشق را امن و امان كردم‏
    تا بوده، چشم عاشق در راه يار بوده‏
    ز بس‏كه درد دل من محبت‏آميز است‏
    سوزد گلوى عالمى از شهد آرزو
    اى غايب از دو ديده! چنان در دل منى‏
    بر من چه گنه؟ گر روم از ديدنت از خويش‏
    خوش آن‏كه ديد روى تو را و سپرد جان‏
    تو در درون دل و ديده‏اى و حيرانم‏
    شادم كه وعده داد به فرداى محشرم‏
    سعادتى‏ست محبت ولى ز غمزه‏ى تو
    در تماشاى جمال او، سراپا ديده‏ام‏
    شوق نگذارد كزو يكبارگى دل بركنم‏
    درمانده به درد دل بى‏حاصل خويشم‏
    گيرد همه‏كس روز جزا، دامن قاتل‏
    گرنه فريب وعده‏ى روز جزا بُوَد ز تو
    اى كه در آغاز عشقى، دل به عهد او مبند
    بسيار بى‏ملاحظه‏اى در جفا، مگر
    نور نظر ز ديدنت از بازگشت ماند
    كينه‏جويان خوى هم دانند، اى بدگو بگو
    اين‏همه با عاشقان بدخويى افلاك چيست؟



  • بهانه چشم ماليدن كند تا ننگرد سويم
    چون گوش مى‏كنم به زبانم دعاى توست‏
    فريبى كز وى اول خورده بودم، ياد مى‏آيد
    آن ذوق كه در لذت ديدار نباشد
    پرسد ز من و قوّت گفتار نباشد
    ترسم كه سيل اشكم از اين دورتر رود
    به دعا آه اگر دست برآرم امروز
    به اين خيال كه شايد در انتظار بميرم
    جفا را ساختم مشفق، بلا را مهربان كردم‏
    بى‏آن‏كه وعده باشد در انتظار بوده
    به رنگ شُكر ادا مى‏شود شكايت تو
    زان چاشنى كه لازم كنج دهان توست
    كز لب گشودنت به من آواز مى‏رسد
    خاصيت نظاره‏ى رخسار تو اين است
    آگه نشد كه هجر كدام و وصال چيست؟
    كه از چه مى‏كُشدم اضطراب ديدن تو
    كان روز هيچ وعده به فردا نمى‏شود
    بدان رسيد كه گِردش نمى‏توان گرديد
    يك سر مو بر تنم بى‏لذّت ديدار نيست‏
    ورنه با اين نااميدى مردنم دشوار نيست
    رو همدم و بگذار به درد دل خويشم‏
    جز من كه به جان منفعل از قاتل خويشم
    سوى بدن كه آوَرَد جان گريزپاى را؟
    عبرتى گير از من و بنگر سرانجام مرا
    دانسته‏اى كه از تو دلم را گريز نيست؟
    گويا كه كرده است فراموش، ديده را
    اين‏همه با عاشقان بدخويى افلاك چيست؟
    اين‏همه با عاشقان بدخويى افلاك چيست؟



/ 938