فرهنگ شاعران پارسی گوی جلد 1

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

فرهنگ شاعران پارسی گوی - جلد 1

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید





  • رسانده حسن به جايى تو را كه در دو جهان‏
    دنبال كرد خيل غمش اهل درد را
    با من به هر نگاه نهانى تبسّمش‏
    اعجاز عشق بين كه به يك گردش نظر
    جان از نظاره دوش چنان كامياب بود
    خوش آن زمان كه عنان را به دست ناز دهد
    اى خوش آن منتظر وعده‏ى ديدار، كه تو
    بس‏كه مى‏داند به درد انتظار او خوشم‏
    چو ديدم غير را با او محرم، سوختم از غيرت‏
    به گرد خاطرم اى خوشدلى چه مى‏گردى؟
    غمت وداع همه كرد و رو به ما آورد
    بود صد مصلحت در هر تغافل آن پرى‏رو را
    رفتم ز مجلس تو و عمرى بر آن گذشت‏
    گفتم مگر برون شده مهر تو از دلم‏
    بى‏تابى دل هر نفسم سوى تو آرد
    هر شب به فغان مى‏برم از چشم كسان خواب‏
    ز پيام من جوابى نشنيده است قاصد
    چو برخيزد ز خواب ناز و بيند سوى خود رويم‏
    به پيش او زده‏ام لاف صبر و مضطربم‏
    ديدمش دوش به خواب و نفسى آسودم‏
    به امّيدى كه پرسد يار و حال خويشتن گويم‏
    عاشقى تا شيوه‏ى من شد، نديدم روز خوش‏
    بهر رفتن، مجلس عيش مرا بر هم مزن‏
    چهره چون افروختى از باده، يكدم برمخيز
    كجاست مرگ كه بردارد اين عذاب از من؟
    جذبه‏ى شوق مى‏كشد هر نفسم به راه تو
    مردم ز درد اين‏كه چرا نيست قدرتم؟
    ز درد هجر، مرا كار دل كشيد آن‏جا
    كه چشم مرگ به حالم به منّت افتاده



  • مقيد سر زلفت همين خداست كه نيست
    من ناتوان‏تر از همه بودم، مرا گرفت
    صد لطف وعده داد كه آن لعل درنيافت
    صد گونه راز گفت كه چشمش خبر نيافت
    كز شرم، آرزو به دل من گذر نداشت
    به خشم جان بستاند، به لطف باز دهد
    بر سرش آيى و از شوق، تو را نشناسد
    دير مى‏آيد برون و انتظارم مى‏دهد
    چه دانستم كه پنهان صحبتى با يار هم دارد
    كدام روز مرا با تو آشنايى بود؟
    وفا كه وعده تو كردى، غمت بجا آورد
    و گرنه دانم از درد نهان من خبر دارد
    از ذوق با خيال تو در صحبتم هنوز
    دوشت به غير ديدم و در غيرتم هنوز
    شرمنده‏ام از آمدن بى‏سبب خويش‏
    تا مردم آسوده نبينند به خوابش
    دهدم به اين تسلى كه نديده‏ام هنوزش
    بهانه چشم ماليدن كند تا ننگرد سويم
    كه اضطراب دل بى‏قرار را چه كنم؟
    چه مبارك‏سحرى بود كه بيدار شدم!
    روم چون پيش او، با خود به زير لب سخن گويم
    كاشكى اين شيوه را هرگز نمى‏آموختم
    آتش نوميدى‏ام در سينه‏ى پر غم مزن‏
    آتش رشك مرا بر مردم عالم مزن
    سراسر سوختم پيشش، كه آغاز نياز است اين
    تا زند آتشم به جان، گرمى هر نگاه تو
    تا صدهزار بار بميرم براى تو
    كه چشم مرگ به حالم به منّت افتاده
    كه چشم مرگ به حالم به منّت افتاده



/ 938