فرهنگ شاعران پارسی گوی جلد 1

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

فرهنگ شاعران پارسی گوی - جلد 1

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید


اصفهانى - كمال‏الدين‏

خلاّق‏المعانى كمال‏الدين‏اسماعيل فرزند جمال‏الدين‏محّمد فرزند عبدالرزاق اصفهانى.

ملقب به خلاّق‏المعانى. شاعر. قرن 6 و 7 ه. ق. مقتول 635 ه. ق در اصفهان.

پدر وى جمال‏الدين، شاعر بود. وى آخرين قصيده‏سراى بزرگ ايران در زمان حمله‏ى مغول بود و به دليل مهارت در شعر، به خلاّق‏المعانى شهرت داشت. وى عمر را در مدح بزرگان و شاهان اصفهان و معاصر خود گذرانيد. وى در سال 619 ه. ق به دليل آشوب در اصفهان، آن‏جا را ترك گفت. وى دوره‏ى وحشتناك حمله‏ى مغول را درك كرد و به چشم خويش قتل‏عام مردم اصفهان را به دست مغولان (به سركردگى اوكتاى‏قاآن) به سال 633 ه.ق ديد و خود دو سال بعد به دست مغولى به قتل رسيد (و يا بر اثر شكنجه جان سپرد). وى در آوردن معانى دقيق و باريك‏انديشى مهارت دارد. وى صاحب ثروت و مكنت بود. برادر وى معين‏الدين نيز از دانش بهره‏مند بود. ركن‏الدين‏مسعود آل‏صاعد، جلال‏الدين منكبرنى خوارزمشاهى، حسام‏الدين اردشير باوندى و اتابك سعد بن زنگى از ممدوحان وى بودند.

براى آگاهى بيش‏تر، مراجعه شود به رفرهنگ فارسى معين، ج 6، صص 9 - 1598 , تاريخ ادبيات در ايران، ج 2، صص 7 - 871 , تذكره‏ى هفت‏اقليم (جديد)، ج 2، صص 32 - 922 , فرهنگ سخنوران، ص 487.
از اشعار اوست :




  • در اين زمانه كه دلبستگى است حاصل او
    ز روزگار همين حالتم پسند آمد
    بر اين صحيفه‏ى مينا به نامه‏ى خورشيد
    كه :«اى به دولت ده‏روزه گشته مستهظر
    سپيده‏دم كه نسيم بهارى مى‏آمد
    ز بس‏كه داشت دل خسته بسته بر فتراك‏
    كنار، روى و ميانش قياس مى‏كردم‏
    بيا بيا كه فراقت مرا به جان آورد
    زان‏شب كه با تو دست در آغوش كرده‏ام‏
    هرچ آن نه عشق توست به بازى شمرده‏ام‏
    در چشم من شده‏ست يكى دانه‏ى گهر
    خالى شده دماغ من از مستى و خمار
    بر چرخ مى‏رسيد خروش دل از فراق‏
    از چشم نيم‏خواب تو امروز روشن است‏
    دستم كه زير سنگ فراق است هر شبى‏
    پرسيدم از دلم كه چرا دورى از برم؟
    بردوز لبم ز ناله تا يك شب‏
    بر او چگونه نهم نامِ دلگشاى؟ كه او
    با رخ خوب تو در خانه‏ى من‏
    گر تو را گويم كه عاشق نيستم‏
    از منت باور مبادا اين سخن‏
    شكر است اگر نمى‏رسدم مژده‏ى وصال‏
    پرورده‏ايم دشمن جان را به خون دل‏
    به گريه گوشمال چشم دادم‏
    تا كه نبينم بناى وصل تو محكم‏
    رخت دل زير و زبر كردم پاك‏
    ذرّه‏اى صبر به ديدارى نيست



  • همه گشايش از چشمه‏ى جگر ديدم‏
    كه خوب و زشت و بد و نيك بر گذر ديدم‏
    نگاشته سخنى خوش به آب زر ديدم‏
    مباش غرّه كه از تو بزرگ‏تر ديدم»
    نگاه كردم و ديدم كه يار مى‏آمد
    چنان نمود مرا كز شكار مى‏آمد
    عظيم لايقِ بوس و كنار مى‏آمد
    بيا كه بى‏تو نفس برنمى‏توان آورد
    يك‏باره ترك صبر و دل و هوش كرده‏ام‏
    هرچه آن نه ياد توست فراموش كرده‏ام‏
    هر نكته‏اى كه از دهنت گوش كرده‏ام‏
    زان باده‏ها كه از لب تو نوش كرده‏ام‏
    او را به وعده‏هاى تو خاموش كرده‏ام‏
    آن ناله‏ها كه من ز غمت دوش كرده‏ام‏
    تا روز با غم تو در آغوش كرده‏ام‏
    گفتا كه خوف را رخ نيكوش كرده‏ام
    گوش فلك از فغان بياسايد
    اگر دلى بگشايد هزار در بندد
    اوّل شب به سحر مى‏ماند
    يا ز جان يار موافق نيستم‏
    زانك در اين قول صادق نيستم
    بارى بلا و محنت و غم كم نمى‏رسد
    پس لاف مى‏زنيم كه يارى گرفته‏ايم
    كه از چشمت چرا دارد وفا گوش؟
    قاعده‏ى عمرم استوار نيايد
    ذرّه‏اى صبر به ديدارى نيست
    ذرّه‏اى صبر به ديدارى نيست



/ 938