اصفهانى - كمالالدين
خلاّقالمعانى كمالالديناسماعيل فرزند جمالالدينمحّمد فرزند عبدالرزاق اصفهانى. ملقب به خلاّقالمعانى. شاعر. قرن 6 و 7 ه. ق. مقتول 635 ه. ق در اصفهان.پدر وى جمالالدين، شاعر بود. وى آخرين قصيدهسراى بزرگ ايران در زمان حملهى مغول بود و به دليل مهارت در شعر، به خلاّقالمعانى شهرت داشت. وى عمر را در مدح بزرگان و شاهان اصفهان و معاصر خود گذرانيد. وى در سال 619 ه. ق به دليل آشوب در اصفهان، آنجا را ترك گفت. وى دورهى وحشتناك حملهى مغول را درك كرد و به چشم خويش قتلعام مردم اصفهان را به دست مغولان (به سركردگى اوكتاىقاآن) به سال 633 ه.ق ديد و خود دو سال بعد به دست مغولى به قتل رسيد (و يا بر اثر شكنجه جان سپرد). وى در آوردن معانى دقيق و باريكانديشى مهارت دارد. وى صاحب ثروت و مكنت بود. برادر وى معينالدين نيز از دانش بهرهمند بود. ركنالدينمسعود آلصاعد، جلالالدين منكبرنى خوارزمشاهى، حسامالدين اردشير باوندى و اتابك سعد بن زنگى از ممدوحان وى بودند.براى آگاهى بيشتر، مراجعه شود به رفرهنگ فارسى معين، ج 6، صص 9 - 1598 , تاريخ ادبيات در ايران، ج 2، صص 7 - 871 , تذكرهى هفتاقليم (جديد)، ج 2، صص 32 - 922 , فرهنگ سخنوران، ص 487.
از اشعار اوست :
در اين زمانه كه دلبستگى است حاصل او
ز روزگار همين حالتم پسند آمد
بر اين صحيفهى مينا به نامهى خورشيد
كه :«اى به دولت دهروزه گشته مستهظر
سپيدهدم كه نسيم بهارى مىآمد
ز بسكه داشت دل خسته بسته بر فتراك
كنار، روى و ميانش قياس مىكردم
بيا بيا كه فراقت مرا به جان آورد
زانشب كه با تو دست در آغوش كردهام
هرچ آن نه عشق توست به بازى شمردهام
در چشم من شدهست يكى دانهى گهر
خالى شده دماغ من از مستى و خمار
بر چرخ مىرسيد خروش دل از فراق
از چشم نيمخواب تو امروز روشن است
دستم كه زير سنگ فراق است هر شبى
پرسيدم از دلم كه چرا دورى از برم؟
بردوز لبم ز ناله تا يك شب
بر او چگونه نهم نامِ دلگشاى؟ كه او
با رخ خوب تو در خانهى من
گر تو را گويم كه عاشق نيستم
از منت باور مبادا اين سخن
شكر است اگر نمىرسدم مژدهى وصال
پروردهايم دشمن جان را به خون دل
به گريه گوشمال چشم دادم
تا كه نبينم بناى وصل تو محكم
رخت دل زير و زبر كردم پاك
ذرّهاى صبر به ديدارى نيست
همه گشايش از چشمهى جگر ديدم
كه خوب و زشت و بد و نيك بر گذر ديدم
نگاشته سخنى خوش به آب زر ديدم
مباش غرّه كه از تو بزرگتر ديدم»
نگاه كردم و ديدم كه يار مىآمد
چنان نمود مرا كز شكار مىآمد
عظيم لايقِ بوس و كنار مىآمد
بيا كه بىتو نفس برنمىتوان آورد
يكباره ترك صبر و دل و هوش كردهام
هرچه آن نه ياد توست فراموش كردهام
هر نكتهاى كه از دهنت گوش كردهام
زان بادهها كه از لب تو نوش كردهام
او را به وعدههاى تو خاموش كردهام
آن نالهها كه من ز غمت دوش كردهام
تا روز با غم تو در آغوش كردهام
گفتا كه خوف را رخ نيكوش كردهام
گوش فلك از فغان بياسايد
اگر دلى بگشايد هزار در بندد
اوّل شب به سحر مىماند
يا ز جان يار موافق نيستم
زانك در اين قول صادق نيستم
بارى بلا و محنت و غم كم نمىرسد
پس لاف مىزنيم كه يارى گرفتهايم
كه از چشمت چرا دارد وفا گوش؟
قاعدهى عمرم استوار نيايد
ذرّهاى صبر به ديدارى نيست
ذرّهاى صبر به ديدارى نيست