بافقى - وحشى
مولاناشمسالدين (كمالالدين) محمد وحشى بافقى. متخلص به وحشى. شاعر. قرن 10 ه.ق. متولّد نيمهى اول قرن 10 ه. ق در بافق. متوفّى 991 ه.ق در سن 52 سالگى.وى در عهد خود در ايران و هند مشهور شد و با شاهطهماسب اول صفوى (84 - 930 ه. ق)، شاهاسماعيل دوم (5 - 984 ه. ق) و شاهمحمد خدابنده صفوى معاصر بود. وى در خاندانى متوسط در بافق متولّد شد. برادر بزرگترش - مرادى بافقى - نيز شاعر بود و در تربيت وحشى و آشنايى او با محافل شعر مؤثر بود. ولى وى پيش از شهرت شاعرى وحشى درگذشت. وى كودكى خود را در بافق سپرى كرد و نزد شرفالدينعلى بافقى به كسب علم پرداخت. وى سپس به يزد و كاشان رفت و در آنجا به مكتبدارى اشتغال يافت. پس از آن به يزد بازگشت و در آنجا ماند تا اينكه درگذشت. بعضى از تذكرهنويسان سال درگذشت وى را 961 يا 992 ه. ق نوشتهاند كه صحيح نيست.
همچنين علت فوت وى را ميخوارگى، يا كشته شدن به دست معشوق يا تب محرّقه دانستهاند كه نادرست است. وى در يزد درگذشت و در كوى سربرج مدفون شد. وى شاعرى پاكباز، وارسته، خرسند و بلندهمت و گوشهگير بود. وى از ايران پاى به بيرون نگذاشت و در وطن ماند. ميرميران - حاكم يزد - يكى از حاميان وى بود. ميان وى و مولاناموحدالدين فهمى كاشانى و محتشم كاشانى مهاجات بود. اشعار وى دلپذذير است و بعدها مورد تقليد قرار گرفت. وى در مسدستركيبسرايى و مركبتركيبسرايى مهارت تام داشت. در اشعار وى احساسهاى تند شاعر و عاطفه و تأثر وى پيداست.
وى شاعرى پرشور و نغزگفتار و شوريدهحال بود. وى از شاعران بزرگ عهد صوفى است كه به سبب سبك خاص خود در شاعرى اهميت دارد. ارزش وى در آن است كه مضمونها و نكتههاى شاعرانهى دقيق و همچنين احساسها... را با زبانى بسيار ساده و نزديك به زبان تخاطب بيان مىكند. آثار او عبارتند از :الف : مثنوىها
.(شامل : فرهاد و شيرين (ناتمام و تكميل آن توسط وصال شيرازى و صابر، 2000 بيت)، ناظر و منظور، خلد برين (500 بيت).ب : قصايد و غزليات.ج : تركيببندها.براى آگاهى بيشتر، مراجعه شود به رتاريخ ادبيات در ايران، ج 2 , 5، صص 77 - 760 , فرهنگ فارسى معين، ج 6، ص 2196 , جامع مفيدى (تاريخ يزد)، ج 3، صص 6 - 423 , خلاصةالاشعار (نسخهى خطى) , تذكرهى هفتاقليم، ج 1، صص 9 - 157 , تذكرهى عرفاتالعاشقين (نسخهى خطى) , تذكرهى رياضالشعرا (نسخهى خطّى) , صحفابراهيم , تذكرهى آتشكدهى آذر، صص 54 - 634 , عالمآراى عباسى، ج 1، ص 181 , تذكرهى ميخانه، صص 97 - 181 , تذكرهى نصرآبادى، ص 472 , بهارستان سخن، صص 6 - 414 , هفتآسمان، صص 11 - 109 , تذكرهى نتايجالافكار، صص 6 - 733 , تذكرهى روز روشن، صص 901 - 897 , تذكرهى مجمعالفصحاء، ج 2، صص 4 - 51 , تذكرهى حسينى، صص 9 - 358 , تذكرهى غنى، ص 142 , خلاصةالافكار , الذريعه، ج 7، ص 240 , روضةالصفا، ج 8 , تذكرهى ريحانةالادب، ج 4، صص 81 - 279 , تذكرهى سفينهى خوشگو , تذكرهى شمع انجمن، ص 522 , قاموسالاعلام، ج 6، ص 4680 , كشفالظنون , تذكرهى مجمعالخواص، صص 4 - 141 , تذكرهى ميخانه، صص 62 - 152 , مكتب وقوع در شعر فارسى، صص 32 - 616.
از اشعار اوست :
ز شبهاى دگر دارم تب غم بيشتر امشب
مباشيد اى رفيقان امشب ديگر ز من غافل
مگر در من نشان مرگ ظاهر شد؟ كه مىبينم
اى بىوفا! تو يار فراموشپيشهاى
بر پارهكاغذى دو سه خط مىتوان كشيد
يكبار نام من به غلط بر زبان نراند
وصلم ميسر است ولى بر مراد نيست
خود رنجم و خود صلح كنم، عادتم اين است
دگر امشب است آنشب كه ز پى سحر ندارد
الهى! سينهاى ده آتشافروز
هر آن دل را كه سوزى نيست دل نيست
دلم پر شعله گردان، سينه پر دود
دلم را داغ عشقى بر جبين نِه
دلى افسرده دارم سخت بىنور
اگر لطف تو نبود پرتوانداز
چو در هر گنج صد گنجينه دارى
به راه اين اميد پيچ در پيچ
اگر صد آب حيوان خورده باشى
مزاج عشق، بس مشكلپسند است
دلى بايد كه چون عشق آورد زور
يكى بحر است عشق بىكرانه
من بودم و دل بود و كنارى و فراغى
گردن بنه اى بستهى زنجير محبت
كرديم نامزد به تو بود و نبود خويش
از چشم من به خود نگر و منع كن مرا
يك وعده خواهم از تو كه باشم در انتظار
من بودم و نمودى و باقى خيال دوست
رفتم كه پردهاى بكشم بر نمود خويش
وصيت مىكنم باشيد از من باخبر امشب
كه از بزم شما خواهيم بردن دردسر امشب
رفيقان را نهانى آستين بر چشم تر امشب
بيچاره آن اسير كه اميدوار توست
دشنام و هرچه هست، غرض يادگار توست
ما را شكايت از قلم مشكبار توست
بر دل نهم چه تهمت شادى؟ كه شاد نيست
يك لحظه تحمل نكنم، طاقتم اين است
من و باز آن دعاها كه يكى اثر ندارد
در آن سينه دلى و آن دل همه سوز
دل افسرده، غير از آب و گل نيست
زبانم كن به گفتن آتشآلود
زبانم را بيانى آتشين ده
چراغى زو به غايت روشنى ددور
كجا فكر و كجا گنجينهى راز؟
نمىخواهم كه نوميدم گذارى
مرا لطف تو مىبايد، دگر هيچ..
چو عشقى در تو نبود مرده باشى
قبول عشق در جاى بلند است
شكيبد با وجود يكجهان شور
در او آتش زبانه در زبانه
اين عشق كجا بود كه ناگه به ميان جست؟
كز زحمت اين بند به كوشش نتوان جست
گشتيم هيچكارهى مُلك وجود خويش
بىاختيار اگر نشوى در سجود خويش
حاكم تويى در آمدن دير و زود خويش
رفتم كه پردهاى بكشم بر نمود خويش
رفتم كه پردهاى بكشم بر نمود خويش