فرهنگ شاعران پارسی گوی جلد 1

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

فرهنگ شاعران پارسی گوی - جلد 1

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید





  • مى‏خواست فلك كه تلخ‏كامم بكشد
    بسپرد به شحنه‏ى فراق تو مرا
    تا كى ز مصيبت غمت ياد كنم؟
    وقت است كه دست از دهن بردارم‏
    چيست باز اين زود رفتن با چنين ديرآمدن؟
    وداع جان و تنم استماع رفتن توست‏
    از تو همين تواضع عامى مرا بس است‏
    نى صدر وصل خواهم و نى پيشگاه قرب‏
    بيهوده گِردِ عرصه‏ى جولانگه توام‏
    ار قدح نوشيدن پنهانى‏اش با ديگران‏
    چه لطف‏ها كه در اين شيوه‏ى نهانى نيست‏
    كرشمه گرم سؤال است، لب مكن رنجه‏
    رسيد و آن خم ابرو بلند كرد و گذشت‏
    نوازشم به جواب سلام اگرچه نداد
    بميرم پيش آن لب، اين‏چنين گاهى تبسم كن‏
    خوش آن نياز كه رفع حيا تواند كرد
    خوش آن غرور كه وام دو صد جواب سلام‏
    خوش آن ادا كه هزاران هزار وعده‏ى ناز
    گفتم مرنج و گوش كن از من حكايتى‏
    با غير دوش اين‏همه گرديدنش چه بود؟
    آن ناز چشم كرده، سر صلح اگر نداشت‏
    چشمش از ظاهر حالم خبرى مى‏پرسيد
    بود هنگامه‏ى من گرم چنان ز آتش شوق‏
    غير داند كه نگاهش چه بلاگرمى داشت!
    رسم كجاست اين؟ تو بگو در كدام مُلك‏
    رحمى نمى‏كنى، مگر اين محرمان تو
    تبسمى ز لب دلفريب او ديدم‏
    كه هرچه با دل من كرد آن تبسم كرد



  • ناكرده مى‏طرب به جامم بكشد
    تا او به عقوبت تمامم بكشد
    آهسته ز فرقت تو فرياد كنم‏
    از دست غمت هزار بيداد كنم
    بعد عمرى كآمدى، بنشين زمانى پيش ما
    مرو كه گر بروى، خون من به گردن توست
    در هفته‏اى جواب سلامى مرا بس است‏
    همراهى تو يك دو سه گامى مرا بس است‏
    گاهى كرشمه‏اىّ و خرامى مرا بس است
    گر نمى‏داند كه آگاهم، چنين شرمنده چيست؟
    عنايتى كه تو دارى به من، بيانى نيست‏
    كه احتياج به پرسيدن زبانى نيست
    تواضعى كه به ابرو كنند، كرد و گذشت‏
    تبسمى به لب نوشخند كرد و گذشت
    بحمداللَّه كه ديدم بى‏گره يك‏بار ابرويت
    نگاه را به نگاه آشنا تواند كرد
    به يك كرشمه‏ى ابرو ادا تواند كرد
    به نيم جنبش مژگان روا تواند كرد
    رنجش نمود و گوش به گفتار من نكرد
    وز زهر چشم، جانب ما ديدنش چه بود؟
    از دور ايستادن و خنديدنش چه بود؟
    غمزه‏اش نيز به جاسوسى راز آمده بود
    كه نگاهش به تماشاى نياز آمده بود
    زان‏كه در بوته‏ى غيرت به گداز آمده بود
    دل مى‏برند و چشم به بالا نمى‏كنند
    اظهار حال ما به تو اصلا نمى‏كنند؟
    كه هرچه با دل من كرد آن تبسم كرد
    كه هرچه با دل من كرد آن تبسم كرد




/ 938