مىخواست فلك كه تلخكامم بكشد
بسپرد به شحنهى فراق تو مرا
تا كى ز مصيبت غمت ياد كنم؟
وقت است كه دست از دهن بردارم
چيست باز اين زود رفتن با چنين ديرآمدن؟
وداع جان و تنم استماع رفتن توست
از تو همين تواضع عامى مرا بس است
نى صدر وصل خواهم و نى پيشگاه قرب
بيهوده گِردِ عرصهى جولانگه توام
ار قدح نوشيدن پنهانىاش با ديگران
چه لطفها كه در اين شيوهى نهانى نيست
كرشمه گرم سؤال است، لب مكن رنجه
رسيد و آن خم ابرو بلند كرد و گذشت
نوازشم به جواب سلام اگرچه نداد
بميرم پيش آن لب، اينچنين گاهى تبسم كن
خوش آن نياز كه رفع حيا تواند كرد
خوش آن غرور كه وام دو صد جواب سلام
خوش آن ادا كه هزاران هزار وعدهى ناز
گفتم مرنج و گوش كن از من حكايتى
با غير دوش اينهمه گرديدنش چه بود؟
آن ناز چشم كرده، سر صلح اگر نداشت
چشمش از ظاهر حالم خبرى مىپرسيد
بود هنگامهى من گرم چنان ز آتش شوق
غير داند كه نگاهش چه بلاگرمى داشت!
رسم كجاست اين؟ تو بگو در كدام مُلك
رحمى نمىكنى، مگر اين محرمان تو
تبسمى ز لب دلفريب او ديدم
كه هرچه با دل من كرد آن تبسم كرد