نگهدار آب و رنگ خويش اى ياقوت پُرقيمت
آتشزبان شويد و بگوييد حال ما
دل و طبع خويش را گو كه شوند نرمخوتر
روى در روى و نگه در نگه و چشم به چشم
باز تا امروز دارد با كه ميل اختلاط؟
آنكه هر دم در ره او مىفكندم خويش را
به وفاى تو كه تا روز قيامت باقى است
ما همان حلقه به گوشيم كه بوديم اى باد!
خلوتى خواهم در بسته و يك محرم راز
جانا! چه واقع است؟ بگو تا چه كردهايم؟
مكن! مكن! لب ما را به شكوه باز مكن
گر من به دل فرو نخورم دشنههاى ناز
گيرم ز ناز منع توان كرد حُسن را
آه! تا كى ز سفر باز نيايى؟ بازآ
شده نزديك كه هجران تو ما را بكشد
كردهاى عهد كه بازآيى و ما را بكشى
رفتى و باز نمىآيى و من بىتو به جان
اى كه پرسى موجب اين نالههاى دلخراش!
گر به بدنامى كشد كارم در آخر، دور نيست
لطف خوبان گرچه دارد ذوق بيش از پيش، ليك
در دل همان محبت پيشينه باقىست
از ما فروتنىست بكش تيغ انتقام
نقدينهى وفاست همان بر عيار خويش
مرض عشق اگر صد بود علاج يكىست
تمام در طلب وصل و وصل مىطلبيم
همين منادى عشق است در درون خراب
به راز عشق زبان در ميان نمىباشد
ميان عاشق و معشوق يك كرشمه بس است
به عالمى كه منم منتهاى غصّه مپرس
كه قطع مدت و طى زمان نمىباشد