فرهنگ شاعران پارسی گوی جلد 1

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

فرهنگ شاعران پارسی گوی - جلد 1

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید





  • نگه‏دار آب و رنگ خويش اى ياقوت پُرقيمت‏
    آتش‏زبان شويد و بگوييد حال ما
    دل و طبع خويش را گو كه شوند نرم‏خوتر
    روى در روى و نگه در نگه و چشم به چشم‏
    باز تا امروز دارد با كه ميل اختلاط؟
    آن‏كه هر دم در ره او مى‏فكندم خويش را
    به وفاى تو كه تا روز قيامت باقى است‏
    ما همان حلقه به گوشيم كه بوديم اى باد!
    خلوتى خواهم در بسته و يك محرم راز
    جانا! چه واقع است؟ بگو تا چه كرده‏ايم؟
    مكن! مكن! لب ما را به شكوه باز مكن‏
    گر من به دل فرو نخورم دشنه‏هاى ناز
    گيرم ز ناز منع توان كرد حُسن را
    آه! تا كى ز سفر باز نيايى؟ بازآ
    شده نزديك كه هجران تو ما را بكشد
    كرده‏اى عهد كه بازآيى و ما را بكشى‏
    رفتى و باز نمى‏آيى و من بى‏تو به جان‏
    اى كه پرسى موجب اين ناله‏هاى دلخراش!
    گر به بدنامى كشد كارم در آخر، دور نيست‏
    لطف خوبان گرچه دارد ذوق بيش از پيش، ليك‏
    در دل همان محبت پيشينه باقى‏ست‏
    از ما فروتنى‏ست بكش تيغ انتقام‏
    نقدينه‏ى وفاست همان بر عيار خويش‏
    مرض عشق اگر صد بود علاج يكى‏ست‏
    تمام در طلب وصل و وصل مى‏طلبيم‏
    همين منادى عشق است در درون خراب‏
    به راز عشق زبان در ميان نمى‏باشد
    ميان عاشق و معشوق يك كرشمه بس است‏
    به عالمى كه منم منتهاى غصّه مپرس‏
    كه قطع مدت و طى زمان نمى‏باشد



  • كه بى‏آبىّ و بى‏رنگى، خلل در قيمت اندازد
    هنگام حال گفتن ما ديده تر كنيد
    كه دلم بهانه‏جو شد، من از او بهانه‏جوتر
    حرف ما و تو چه محتاج زبان است امروز؟
    زان‏كه از ياران ديروزى جدا مى‏بينمش‏
    راه مى‏گردانم اكنون هر كجا مى‏بينمش
    عهد ديرين به قرار خود و سوگند قديم‏
    برسان بندگى ما به خداوند قديم‏
    كه گشايم سر راز و گله‏ى چند قديم
    با ما چه شد كه بد شده‏اى؟ ما چه كرده‏ايم؟
    زبان كوته ما را به خود دراز مكن
    آن غمزه‏ى حريص غضب را چه مى‏كنى؟
    چشم نيازمند طلب را چه مى‏كنى؟
    اشتياق تو مرا سوخت، كجايى؟ بازآ
    وقت آن است كه لطفى بنمايى، بازآ
    گر همان بر سر خونريزى مايى، بازآ
    جان من اين‏همه بى‏رحم چرايى؟ بازآ
    سينه‏ام بشكاف تا ببينى درون خويش را
    من كه نشنيدم در اول پند نيك‏انديش را
    حالتى ديگر بود بيداد بيش از پيش را
    آن آرزو كه بود در اين سينه باقى‏ست‏
    با خاطر شريفت اگر كينه باقى‏ست‏
    قفلى كه بود بر در گنجينه، باقى‏ست
    مرض يكى و طبيعت يكى، مزاج يكى‏ست‏
    اگر يكيم و اگر صد كه احتياج يكى‏ست‏
    كه آن‏كه مى‏دهد اين ملك را رواج، يكى‏ست
    زبان ببند كه آن‏جا بيان نمى‏باشد
    بيان حال به كام و زبان نمى‏باشد
    كه قطع مدت و طى زمان نمى‏باشد
    كه قطع مدت و طى زمان نمى‏باشد



/ 938