جماعت چغندر نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جماعت چغندر - نسخه متنی

حسن طاهري

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

جماعت چغندر :
رفتارشناسي منور الفكران ايراني در چند پرده

اشاره:آنچه كه از جماعت مترقي و صنف منور الفكر ايراني در دو قرن اخير ديده شده، رفتارهايي است كه با هيچ عقل سالم و تحليل منطقي سازگار نيست و اصلاً نمي‌توان به درك و حلّ ناسازگاري‌ها و ناهمگوني‌هاي رفتارها و تفكرات اين جماعت بي‌ريشه در اجتماع ايراني نائل آمد. آنچه در پيش روست مجموعه‌اي است از رفتارها، آداب، تفكرات و افاضات اين جماعت مترقي كه خود را قوم برگزيده و منتخب همه قرن‌هاي تاريخ ايران مي‌پندارد و بر اين باور است كه پرچم بيداري و اصلاح‌طلبي ملت ايران همچنان بر دوش اوست.

حسن طاهري ـ

1.براهين چغندريتا به حال ديده‌ايد كسي را كه شريعت و طريقت و حقيقت را يكجا كنار نهاده و به حقيقت رسيده باشد؛ آن هم با چغندر؟
بله، اشتباه نخوانديد. چغندر. باور نمي‌كنيد؟

ظريفي از دوستان نقل مي‌كرد: در ميان نزديكانش كسي هست كه ادعاي روشنفكري‌اش، آن هم از مدل چپ سنتي و مبارزات تئوريكش با رژيم قديم، گوش فلك را در فاميل پر كرده است. او آن قدر بر پاي سبيل استاليني چپي‌اش ايستاده كه هنوز كه هنوز است با فرو افتادن مجسمه‌هاي ماركس و انگلس در همه كره خاكي، هنوز سبيل اين روشنفكر، حتي يك اپسيلون از مدل اصلي‌اش عقب ننشسته است. آن وقت اين روشنفكر، چريك قديمي و پيرو «چه‌گواراي» قهرمان(!!) در يك محفل افاضه فرموده‌اند كه: «از افتخارات من اين است كه تا به حال در عمرم، يك بار هم عليه اسراييل شعار نداده‌ام. چرا كه هيچ گاه از خاطرم نمي‌رود كه در دوران كودكي، در منطقه روستايي ما مهندسان كشاورزي اسراييل آمده بودند و در صحراي لم يزرع، چغندرهايي عمل مي‌آوردند به اين هوا ؟

[در اين جا اين استاد روشنفكر دستان خود را به صورت 180 درجه‌اي باز نموده است]

آن هم به وزن 15- 20 كيلو. آخر عقل آدم باور مي‌كند؟

من چطوري عليه اين آدم‌ها شعار بدهم؟!»

جداي از اين دفاع و همراهي با كشوري كه فرزند نامشروع امپرياليسم و كاپيتاليسم است و فارغ از تضاد آشكار جمع آمدن ادعاي مبارزه چپ و سوسياليستي، با دفاع از مصداق كامل حكومت كاپيتاليستي و امپرياليستي در خاورميانه، مي‌توان به ژرفاي براهين و اساس استدلال‌هاي اين جماعت متفكر و منور الفكر پي برد. حالا خيلي عجيب نيست كه مي‌شنوي پطر كبير هم مي‌خواست با يك تيغ ناست يك شبه روسيه را متحول كند و فكر مي‌كرد همه بدبختي‌هاي روسيه از ريش بلند مردم روس است؛ چرا كه احتمالاً پطر كبير هم مثل اين آدم متفكر و فيلسوف وقتي نگاهش به صورت‌هاي صاف و صيقل خورده مردان فرنگ افتاده بود، فكر كرده كه با برداشتن هر رشته تار موي ريش توانسته يك سد عظيم و مانع كبير در برابر توسعه ملّت را بردارد. با همين برهان محكم و بنيان فكري قوي بود كه رضا شاه در اول حكومتش فكر مي‌كرد، چادر زنان و لباس‌هاي محلي ايراني بزرگ‌ترين عامل عقب ماندگي ملت آرياست و بايد با ريشه كن كردن اين مظاهر، عقب ماندگي ملّت را يك شبه به اوج آسمان رشد و توسعه رساند. همين اشتباه در فكر و استدلال تا پايان حكومتِ بولواري ميرپنج ادامه داشت؛ تا آنجا كه صميمي‌ترين دوستان شاه نادان و بي‌سواد به او هشدار دادند كه منظور مبارك ايشان در آغاز، «تمدن لابراتواري و كتابخانه‌اي» بود، نه «تمدن بولواري و لاله‌زاري»! باز هم مي‌گويند چغندر و لبو به چه درد مي‌خورد؟

اين هم فايده‌اش. حداقل اين است كه به كار استدلال اين جماعت مي‌آيد.

2. ملاهاي پاپيوني يا آخوندهاي تي‌شرتيوقتي بخواهي وارد خانه‌اي بشوي كه ديوارهاي آن بلند است و پنجره‌هايش محكم، بايد راهي پيدا كني كه درد سر نداشته باشد. يك آدم شبيه آدم‌هاي آن خانه، آن هم از شكل آدم‌هايي كه همه قبولش داشته باشند و با يك كلمه‌اش همه اهل خانه به هم بريزند. آخوند و ملا، روحاني و عالم، واعظ و منبري، همان صنف آدم‌هايي هستند كه ملت به آنها مثل پدر نگاه كرده است؛ مثل طبيب و حكيم. دردهاي اين ملت را آنها دوا كرده‌اند. پدري دلسوز بوده‌اند كه رفيق ناباب را نشان مردم داده‌اند و راه را از بيراهه. حالا كه اينها در اين خانه‌اند، درها بسته است و برج و بارو، آدم‌هاي بيداري دارد كه شب و روز از خانه پاسداري مي‌كنند. چه بايد كرد؟

آخوندهاي پاپيوني! اينها مي‌توانند شبيه آدم‌هايي باشند كه در خانه اعتبار دارند. در حجره‌ها خاك خورده‌اند و مثل ديگر آخوندها «ضرب ضربا» گفته‌اند. با اين صنف، خوب مي‌شود لباس و عمامه‌اي كه مردم از قديم پاي آن قسم مي‌خورده‌اند را خراب كرد و عروسك‌هايي را وارد خانه نمود كه همان حرف دزدها را بزند و شاه كليد خانه رادو دستي و بدون هيچ درد سري به شاه دزدها برساند. آخوندهاي پاپيوني اين كار را به خوبي انجام مي‌دهند؛ اول اعتماد اهل خانه را با ظاهر موجّه، حرف‌هاي قشنگ و عامه پسند جلب مي‌كنند و بعد از فريب مردم، آنان را به دنبال خود مي‌كشند.پس از بسته شدن اولين قراردادها و رو شدن دست اين آخوندها، كراوات و پاپيون با يك دست كت منجوق دوزي شده ماسوني و البته يك صورت نوازش خورده با تيغ ناست و سپس افتر شيو فرانسوي و يك كرسي استادي و چاپ چند كتاب و اثر از پيش نوشته شده است كه خودش را نشان مي‌دهد. حالا مهم نيست كه تا چند سال پيش، اين آقا «قال الصادق» و «قال الباقر» مي‌گفته و گوني گوني اعتبار جمع مي‌كرده؛ مهم اين است كه امروز «قال الگورويچ»، «قال الپوپر» و «قال الراسل» بگويد و يك زنبيل تئوري بسيط و مركب به مخ ملت بچاپاند. فرق هم نمي‌كند كدام خدا را در نمازش بخواند و اصلاً كدام دين را قبول داشته باشد؛ فقط مهم است مثنوي و شعر بخواند و بخندد؛ آن هم به همه چيز: به ريش ملت، به هويت و مذهب و حتي به دشمن و قاتل مردم و حتي به كسي كه نفت، جان و ناموس كشور را به غارت مي‌برد. مهم اين است كه خشن نباشد.

آن وقت، شب و روز به سمت قبله آن سوي آب هم نماز بخواند، ككش نمي‌گزد؛ مثل سر احمد خان كه به مسلمانان هند مي‌گفت اگر مي‌خواهند به سعادت برسند، به سمت لندن نماز بخوانند. جالب است، نه؟

عين همين حرف‌ها را حالا پس از 150 سال، آخوندهاي تي‌شرتي قرن 21 به شكل ديگري مي‌زنند. باور نمي‌كنيد؟

يك سري به كتابفروشي‌ها بزنيد. فقط فراموش نكنيد كه شاه دزدها يك بار ديگر اين خانه را هدف قرار داده‌اند. ملاهاي پاپيوني ديروز يا آخوندهاي تي‌شرتي امروز، يكي هستند. شناختن آنها كار سختي نيست. مهم اين است كه آن ور آبي‌ها خوب فهميده‌اند تا روحانيت اصيل در اين خانه هست، نمي‌توانند خودش را بر اهل اين خانه قالب كنند؛ براي قالب كردن غريبه در خانه، كپي‌هاي برابر اصل (جعلي‌ها) به كار مي‌آيند.3. موسيو يزيد امام حسين رو كشتهنمي‌دانم چه عقده‌اي اين جماعت با دردانه خلقت و گل سر سبد خاندان پر بركت عالم دارند؟

شايد براي اين است كه در حساس‌ترين لحظه‌هايي كه مي‌رفت تا همه هستي اين ملت به باد برود، نام طوفاني او بوده كه همه معادلات شاه دزدها را به هم ريخته است! حتي حكومت‌هاي جاه‌طلب هم خوب فهميده بودند كه فقط و فقط با نام توفان‌زاي حسين(ع) است كه مي‌توان هم وحدت ملي را حفظ كرد و هم قدرت نظامي و سياسي را داشت و هم مردم را راضي نگه داشت. اصلاً كسي هست كه به عظمت اين آتشفشان غيرت و شجاعت در عالم نبالد؟!

حالا نمي‌دانم چرا اين جماعت با اولين چيزي كه سر ستيز دارند، دين و قرآن و بعد نام اين ابر مرد است؟

اصلاً جواز روشنفكري صادر نمي‌شود، جز اين كه چند لگد محكم به اين چند عنوان زده شود! شايد از اين بابت باشد كه بالاخره شاه دزدها خوب فهميده‌اند كه بايد زير ستون‌هاي خانه را اول بروبند و بعد بيايند دنبال خرابه‌هاي خانه و دفينه‌هايش را ببرند. داستان و شعر و قصه و فيلم و كتاب و مقاله‌هاي اين جماعت را كه مي‌خواني، مي‌بيني از عاشورا و امام حسين(ع) آنچنان عقده و كينه‌اي دارند كه گويا امام شهيد، ارث خانوادگي آنان را به غارت برده است. راستي، سيد الشهدايي كه همه شرف و ناموس اين ملت را حفظ كرده چرا بايد مورد حمله اين جماعت باشد؟

جالب است كه در اين كشور اگر مير پنجِ كلاه لگنيِ ديكتاتور هم خودش را گريه كن امام حسين(ع) جا نزند، نمي‌تواند حكومتش را شروع كند. تصورش را بكنيد كه يك دسته قزاق سبيل در رفته با علَم و كُتل و زنجير و شمع به دست و با سرهاي گِل ماليده و با پاي برهنه راه افتاده است در كوچه و خيابان تهران قديم و جلوي دسته هم رضاخان راه مي‌رود، قزاق‌ها هم با نواي محزون دسته جمعي مي‌خوانند: «گلميشَخ‌‌اي شيعه لَر»*. چرا كه رضاخان هم كه باشي مي‌داني براي حكومت كردن بر اين مردم، بايد گريه كن امام حسين(ع) باشي؛ اگر چه چند ماه بعد، عزاداري به حكم انگليسي‌هاي ملعون، ممنوع مي‌شود، اما همين ممنوعيت است كه شاه قلدر نادان را مي‌شكند. با اين حال، اين جماعت مترقي، هنوز كه هنوز است نخواسته با امام حسين(ع) آشتي كند. خيلي هم كه بخواهد دل بسوزاند، آقا را با سياوش اساطيري كنار هم مي‌گذارد و احساسات نوستالژيكي‌اش را در قالب چند كلمه نيمه حماسي و احساسي بيان مي‌كند و در غم از دست دادن همسر شهربانوي ساساني (يعني امام حسين) يك دستمال حرير سياه انگليسي به نشانه تباكي بر صورتش مي‌گيرد. اين جماعت قرتي خيلي هم بخواهد جلو برود، يك دستة كت شلواري شيك پوش ژل زده راه مي‌اندازد، آن هم در يك گوشه پارك و بعد دسته جمعي شمع روشن مي‌كنند و جنايت ضد حقوق بشر «موسيو يزيد» را با لطيف الحن‌ترين لحنِ موجود محكوم مي‌كنند و به آرامي شعار سر مي‌دهند كه: «موسيو يزيد امام حسين رو كشته، واي كه چه كاري كرده، چه كار زشتي كرده!»4. مرگ سازه‌ها و واژه‌هاي نابمعماري و ادبيات؛ اين دو عنصري هستند كه اين جماعت با ورودشان آن را ويران كردند. و چرا ويران نكنند؟

وقتي كه بخواهي ملتي را تهي كني، اول بايد حجاب و عفاف را از خانه و سخن او جدا كني. ديگر هيچ سازه و ساختماني، نه اندروني و سرّ و راز و صفا و عطر محمدي(ص) دارد و نه هيچ شهر و دهي، محوريتش مسجد و محراب و ذكر و علم است؛ كه پاساژ و رستوران و گراند هتل و سينما و تماشاخانه و گالري، قلب شهر و نبض حياتش نه عبادت و معيشت و ديانت كه مصرف و اسراف و تبذير مي‌شوند، همه جوش و خروش آدم‌ها.ادبيات را هم كه از عرفان و دين و تفسير و پند و حكمت پوست بكني، مي‌شود چيزي شبيه «وغ وغ اومانيسم» و ته آن ديگر مناجات و دعا بيرون نمي‌آيد. خيلي كه از كوره آهني سرخ شده شاعر و قصه سراي آن هنر بيرون بريزد؛ چك چك غريزه‌اي است و آخرش «جيغ بنفش» مي‌كشد و خودش رافرزند نامشروع تازيان و مغول مي‌بيند. «محاكات نفس» مي‌شود، هر چيزي كه در كلمات، كنار هم مي‌چيند. كيف مي‌كند از اين كه فارسي را دور بريزد و نه حتي خط ميخي و عيلامي، كه خط يروپ را پيشنهاد مي‌كند. پيشنهاد خواندن نماز به زبان لاتين را مي‌دهد و براي اينكه خيلي هم ضايع نكند، در كنارش يك شوينده قوي ادبي را به نام «شووينيسم» به كار مي‌گيرد. جالب است نه؟

ديگر نگوييد «محرمانه»، بگوييد «كسي نفهمد»؛ نگوييد «مستقيم»، بگوييد «سيخكي»؛ نگوييد «فوري»، بگوييد «دستپاچگي». حالا اين كجايش ترقي است(؟) خدا مي‌داند. مهم اين است هر چيزي كه با عربي و قرآن و روايت سر و كار پيدا مي‌كند، حذف شود؛ آن هم زباني كه اگر حرف‌هايش را بشويي، مي‌ماند زبان پهلوي بند تنباني‌اش، آن هم با چهار حرف باستاني كه نمي‌تواني حتي يك سطر را با تف و سريش بر صفحه ادبيات بچسباني. اين جاست كه به زور هم شده همه زورشان را مي‌زنند، تا دوره نيمايي را با صد تا پروژكتور جشنواره‌اي در روز روشن در برابر خورشيد تابناك ادبيات عرفاني فارسي بدرخشانند؛ فارغ از آن كه حتي براي يكبار هم شده نمي‌توان يك آدم از اين جماعت را يافت كه در تنهايي‌ها و مناجات‌هايش با خدا، حتي يك سطر از شعر دوره نيمايي را آروغ زده باشد. اصلاً مي‌توانيد يك چوپان را در صحرا و دشت پيدا كنيد كه با شنيدن سمفوني طبيعت و ديدن عظمت خلقت، آروغ‌هاي ادبي اين جماعت و ترّهات اين ريسة مترقي را تكرار كرده باشد؟

اين جماعت خود را به نفهمي زده‌اند و گرنه حافظ و مولانا و سعدي و نظامي در طاقچه‌هاي خانه‌هاي اين ملت اگر هنوز زنده‌اند، براي آن است كه با قرآن و دين زيسته‌اند. همين و بس.5. پيش به سوي جزيره لختي‌هاسر و ته اين جماعت را كه ورانداز كني و همه برگ‌هاي به ظاهر هزار لاي اين جماعت را ببيني، يك كلمه بيشتر در آن نمي‌بيني؛ ميل به برهنگي! اين جماعت علاقه خاصي به قبيله لختي‌ها دارد و اصلاً يك عشق مفرط به همه كساني كه لخت و عور هستند، آن هم از جماعت اناث كه چشم اين جماعت را گرد و خيره و سير مي‌كند. براي همين است كه اولين موانع ترقيات و كمالات هر ملتي را حجاب و لباس عفيف معرفي مي‌كنند. نسخه لخت و عور كردن ملت‌ها از دو جهت، براي ملت‌ها پيچيده مي‌شود: هم از هويت و فرهنگ و غيرت عريان شدن و هم از پيشرفت و ثروت و سعادت. حالا كدام يك مقدم‌ترند، خيلي مهم نيست.

مهم اين است كه اين نسخه را بايد پيچيد. حالا مي‌شود فهميد كه «قرة العين بهايي» چرا اولين كاري كه مي‌كند، چادر و چار قد از سر برمي‌دارد و با مؤسس بابيّت، هر دو به حمام مي‌روند و ليلا و حميرا و فرح و فروغ و گوگوش، همان گونه‌اند كه قرة العين مي‌خواست و مي‌گفت و آزادي و ترقي زن ايراني را در لخت و عور شدن مي‌دانست.اين قصه سر دراز دارد. فقط وقتي به كارنامه اين شيرينك‌هاي مترقي اصلاح‌طلبان نگاه مي‌كني، مي‌بيني كه چگونه از برداشتن چادر، چار قد به عنوان مبارزه در راه آزادي زنان نام مي‌برند. حالا اين كه عروسك‌هاي سرخاب سفيداب كرده جماعت مترقي چرا و براي چه اين حرف‌ها را مي‌زنند و پولك نوبل را از آن خود مي‌سازند، شرح ديگري است.

فقط جالب است بدانيم كه از قرة العين بهايي تا ليلا اميرارجمند و فرح پهلوي و پس از آن اين شيرينك خوش رقص پولك نوبلي، همه و همه، اولين حرفي كه دارند اين است كه به دنبال آزادي زن عفيف و محجوب، از بند بردگي‌اند. حالا اين آزادي به كجا ختم مي‌شود، مهم نيست؛ به كاباره و دانسينگ يا گراند هتل و تماشاخانه و شايد هم...! مهم اين است كه جماعت مترقي و به خصوص آن ور آبي‌ها، لختي‌ها را بيشتر مي‌پسندند. پس براي ترقي اين مملكت، پيش به سوي جزيره لختي‌ها!6. امين الضرب‌هااگر فكر مي‌كني كه فقط اين «حاج‌حسين امين‌الضرب» است كه با پول و املاكش به حمايت همه جانبه از اين جماعت مترقي عصر قجر مي‌پردازد، اشتباه مي‌كني. اصلاً اين جماعت، متولد شده پول و ثروت ماسوني‌ها هستند و زاييده قرارداد و معاهده. حالا روشنفكر و فيلسوف‌نما و مترقي به تجارت چاي و تنباكوي قليان و فولاد و طلا و نفت و پارچه و كش تنبان چه ارتباطي پيدا مي‌كند، كسي نمي‌داند. ازدواج نامشروع ثروت و سياست حاصلش شده است، اين جماعت مترقي. امين الضرب، يك واسطه ظاهري است، حالا بخواهد قند و شكر ايران را تأمين كند و يا برق تهران را بياورد.

مهم اين است كه «امين الضرب»ها همه ابزار نان رساندن به جماعتي هستند كه بالاخره بايد پول جريده و مطبوعه و مقاله و انجمن و همايش و فراموشخانه را از جايي به دست بياورند، حالا از سفارت روس است يا بريتانيا يا فرنس يا برلين يا آمستردام، خيلي فرق ندارد. جالب است كه اين سفارت خانه‌ها هم كرور كرور پول اهدايي را از جيب مباركشان نمي‌پردازند، بلكه از جيب ملت بيچاره و پا برهنه كه به نان شب خود محتاج است، برداشته، به جيب راه بلدان خودشان مي‌ريزند.كافه و گراند هتل و چاپخانه و آبكي و دود و كراوات و پاپيون و افتر شيو و اودكلن خرج دارد. به خصوص كه فصل انتخابات، هزينه پوستر و ستادهاي تبليغاتي و شام و ناهار هوراكش و سوت و كف زن هم به آن اضافه مي‌شود.

براي اين كه جماعت مترقي و منور الفكر همواره از اين نعمات و بركات برخوردار باشند و خداي نكرده (!) دچار محروميت و ناداري و تهي دستي نشوند، بهترين راه، رونق تجارت است؛ آن هم آب كردن كالاهاي كمپاني‌هاي آن ور آب توسط «امين الضرب»ها. آنها بهترين جاده صاف كن‌هاي حضور كمپاني‌ها هستند و نوكرهاي بي‌جيره و مواجبي كه به خوبي مي‌دانند چگونه پول ملت را به جيب اربابان خود سرازير كنند.حالا هم كه نگاه كني «امين‌الضّرب‌»ها را در ميان تاريكه بازار سياست و فرهنگ مي‌تواني ببيني. «فلان روزنامه وابسته به فلان حزبِ وابسته به فلان بانك و شركت.» جالب است نه؟!

اصلاً روزنامه را چه به بانك و كارخانه! امين الضرب‌ها را حالا هم مي‌توان جست. چطوري؟

فهرست كامل حاميان انتشاراتي‌ها، چاپخانه‌ها، روزنامه‌ها و حزب‌ها و محافل روشنفكري را هيچ كسي نمي‌تواند پيدا كند. موش‌هاي كور و دزدهاي مزرعه و باغ، تنها وقت انتخابات‌ها فعال مي‌شوند و به خصوص وقتي كه كار به جاي باريك و دوراهي مي‌رسد و سيل آراء ملت به صندوق‌ها جاري مي‌شود، خودشان را نشان مي‌دهند. آن وقت «امين الضرب»‌ها را مي‌توان پيدا كرد. چرا كه خطر در چند قدمي موش‌هاست.7.

حزب شيطاناين جماعت با «حزب الله» نفرت ديريه دارند و اصلاً خوش ندارند كه آنها را حزب الهي بخواني. مي‌تواني به آنها ركيك‌ترين ناسزاهاي ناموسي را نثار كني، اما فقط اين كلمه را نبايد به آنها بگويي: «حزب اللهي». اين يك ننگ تاريخي براي روشنفكري است كه حتي يك روز در اين حزب پوستر مي‌چسبانده و اصلاً جرم كمي به حساب نمي‌آيد كه روزي روزگاري در كنار حزب‌الهي‌ها، از روي تزوير و رياكاري در يك گوشه از شهر، بانگ الله اكبر سر داده باشد. به عكس، مهم اين است كه خودت را براي ستيز و قيام، اصلاً مناسب نبيني و پيش از اينكه به واژه‌هايي مثل «انقلاب» فكر كني، بيشتر به فكر نافرماني مدني و نهايتاً با رعايت تمام جنبه‌هاي امنيتي و شأنيتي، به فكر تغيير آرام و سفيد و بدون خون و خون ريزي باشي.

اگر هم قرار است از كسي تجليل كني، ماركس و انگلس و كاسترو و مائو و هوشي مينه و جمال و عفلق هستند و اصلاً براي اين جماعت مهم نيست كه سيد ستيهندة قرن آخر الزمان و حضرت روح‌ا...(س) بيرق قيام عهد غيبت را بر دوش گرفته يا نه.

چه اهميتي دارد؟

مهم اين است كه تحليل‌هاي ترموديناميكي اين جماعت، با قواعد آن ور آب بخواند. اگر هم بخواهند رمز پيروزي انقلاب را تحليل كنند، بگويند «لازمه ترقي و توسعه اين ملت، انقلاب بود» و « اگر تكنولوژي كاست و نوار نبود، انقلاب پيروز نمي‌شد!ِ» و همه قواعد عاشورايي و قرآني انقلاب را ناديده بگيرند و نهايتاً با زور و ضرب و از سر ناچاري افاضه كنند كه «بالاخره [امام] خميني يك كاريزما بود!» حال آن كه كسي نيست بر سر اين جماعت بوقلمون صفت بكوبد كه ما بر سر اسلام دعوا داشتيم و آن زمان كه شما در جشنواره‌هاي ادبي - هنري ملكه معلوم الحال به دست بوسي و كاسه ليسي دانش آموختگان سوربون و هاروارد مي‌‌شتافتيد و با كف و سوت و ايما‌و اشاره حضار، در هفت آسمان غريزه اوج مي‌گرفتيد و در حسرت ظلم و ستم كوروش آه مي‌كشيديد و انوشيروان ستمگر را برتر از رسول خدا(ص) مي‌دانستيد، مردم ستمديده اين سرزمين براي تحقق حكومت انبيا در ميدان ژاله، فرزندان خود را دم گلوله مي‌سپردند و كلام آن مرد آسماني را بدل از كلام محمد(ص) و خطبه‌اش را بدل از خطبه علي(ع) و فريادش را بدل از فرياد حسين(ع) مي‌دانستند و بانگ برمي‌آوردند كه «ما سوت و كف نمي‌زنيم خميني، بر سر و سينه مي‌زنيم خميني». حزب الله، اين جماعت سر در پي فرمان آن روح خدايي بوده و هستند و حزب الشيطان، جماعت مترقي وازده‌كه قبله‌اي جز كاخ‌هاي تيره و سياه شيطان ندارند.

8. انگل‌هاي باغنگاه كه مي‌كني، دور و برت دوباره پر شده است از علف‌هاي هرزه‌اي كه فايده‌اي جز سمي كردن باغ ندارند. نه ميوه‌اي دارند و نه سبزي و طراوتي. نه عطري و نه ريشه‌اي. يك انگل به ظاهر گياه كه خودش را چسبانده به زمين حاصلخيز اين ملت ومدام قوت اين خاك را مي‌بلعد وهرز مي‌دهد. اي كاش لااقل به درد خوراك استر و گوسفند مي‌خورد، امّا اين اندازه هم نمي‌ارزد. حالا اين جماعت نو انديش مترقي روشنفكر مدعي است كه اگر نبود، اصلاً انقلابي به وجود نمي‌آمد و اصلاً اگر آمريكا و غرب از غيرت و مردانگي اين ملت مي‌هراسد، از تاثير همان حركت‌هاي جنبشي و سبيل‌هاي استاليني و نهضت‌هاي ائديولوژيكي و ازدواج‌هاي سازماني و آروغ‌هاي ادبي اوست. تازگي‌ها پا را فراتر گذاشته و با تمسك به استدلال خشكيده چغندري خودش خواستار كنار آمدن مردم با همان غول‌ها و شاه دزد‌هاست. اين جماعت پررو و فريبكار دغل باز كه در جوش و خروش تندر انقلاب سوسمار وار در سوراخ خزيده بود، دوباره سر برآورده است، گالري، آتليه، هنركده، فرهنگسرا، روزنامه، سينما، كتابفروشي، دانشگاه، حوزه و حتي دبيرستان و مهد كودك جاهاي خوبي است تا اين جماعت بوقلمون صفت با همان براهين چغندري و خنده‌آورش خودش را به اهل اين خانه قالب كند.

* اي شيعيان [براي عزاداري] آمديم.

/ 1