نااميدي ابليس از گمراه كردن عيسي ـ عليه السلام ـ
روزي ابليس (شيطان جنّي) در گردنه اَفِيق بيت المقدّس سر راه عيسي ـ عليه السلام ـ را گرفت، و با پرسشهايي ميخواست او را گمراه كند، ولي از گمراه كردن او نااميد و سركوفته شد و عقب نشيني كرد.سؤال و جواب او و عيسي ـ عليه السلام ـ به اين صورت بود:ابليس: اي عيسي! تو كسي هستي كه عظمت پروردگاري تو به جايي رسيده كه بدون پدر به دنيا آمدي.عيسي: عظمت مخصوص خداوندي است كه مرا چنين آفريد. چنان كه آدم و حوّا را بدون پدر و مادر آفريد.ابليس: تو كسي هستي كه عظمت پروردگاري تو به جايي رسيد كه در گهواره سخن گفتي.عيسي: بلكه عظمت مخصوص آن خدايي است كه مرا در نوزادي به سخن آورد، و اگر ميخواست مرا لال ميكرد.ابليس: تو كسي هستي كه عظمت پروردگاري تو به جايي رسيد كه از گِل پرندهاي ميسازي و سپس به آن ميدمي و آن زنده ميشود.عيسي: عظمت مخصوص خدايي است كه مرا آفريده و نيز آن چه را كه تحت تسخير من قرار داد آفريد.ابليس: تو كسي هستي كه عظمت پروردگاريت به جايي رسيده كه بيماران را درمان ميكني و شفا ميبخشي.عيسي: بلكه عظمت مخصوص آن خداوندي است كه به اذن او، بيماران را شفا ميدهم و اگر اراده كند خود مرا بيمار ميسازد.ابليس: تو كسي هستي كه عظمت پروردگاريت به جايي رسيده كه مردگان را زنده ميكني.عيسي: بلكه عظمت از آنِ خدايي است كه به اذن او مردگان را زنده ميكنم و آن را كه زنده ميكنم به ناچار ميميراند و خدا مرا نيز ميميراند.ابليس: تو آن كسي هستي كه عظمت پروردگاريت به جايي رسيده كه روي آب دريا راه ميروي، بيآنكه پاهايت در آب فرو رود و غرق گردي.عيسي: بلكه عظمت از آنِ خدايي است كه آب دريا را براي من رام نمود و اگر بخواهد مرا غرق خواهد نمود.ابليس: تو آن كسي هستي كه زماني خواهد آمد بر فراز همه آسمانها و زمين و آن چه در ميانشان است قرار ميگيري، و امور آنها را تدبير مينمايي و روزيهاي مخلوقات را تقسيم ميكني.اين سخن ابليس، به نظر عيسي ـ عليه السلام ـ بسيار بزرگ آمد، همان دم گفت:«سُبْحانَ اللهِ مِلْأسَماواتِهِ وَ اَرْضِهِ وَ مِدادَ كَلِماتِهِ، وَ زِنَهُ عَرْشِهِ وَ رِضي نَفْسِهِ؛ پاك و منزّه است خدا از هر گونه عيب و نقص، به اندازه پري آسمانها و زمينش و همه مخلوقاتش و به اندازه وزن عرشش و خشنودي ذات پاكش.»ابليس آن چنان از سخن عيسي ـ عليه السلام ـ منكوب شد كه با حالي زار و سرشكسته از آن جا گريخت و در ميان لجنزار كثيف افتاد.[3]