هلاكت همسفر ابله عيسي ـ عليه السلام ـ
مرد ابلهي در يكي از سفرها، با عيسي ـ عليه السلام ـ همسفر شد. او به جاي اين كه از محضر عيسي ـ عليه السلام ـ درسهاي معنوي بياموزد و خود را از آلودگيهاي گناه پاك نمايد، به جمع كردن مقداري استخوان از بيابان پرداخت، و هدفش از اين كار، رشد معنوي نبود، بلكه هدفش يك نوع سرگرمي بود. استخوانهاي جمع كرده را به خيال اين كه استخوانهاي انسان مرده است، نزد عيسي ـ عليه السلام ـ آورد و اصرار پياپي كرد، كه با ياد كردن اسم اعظم، صاحب آن استخوانها را زنده كند.عيسي ـ عليه السلام ـ به خدا عرض كرد: «اين مرد اين گونه اصرار دارد.»خداوند به او فرمود: «او مرد گمراهي است و هدف الهي ندارد.»سرانجام عيسي ـ عليه السلام ـ در حالي كه نسبت به او خشمگين بود، ناگزير به اذن الهي، صاحب آن استخوانها را زنده كرد. ناگهان آن استخوانها به صورت شيري در آمد و به آن مرد ابله حمله كرد و او را دريد و خورد. معلوم شد آن استخوانها، از شير مرده بوده است.عيسي ـ عليه السلام ـ به آن شير گفت: چرا او را دريدي و خوردي؟شير پاسخ داد: چون تو به او خشم كردي.عيسي ـ عليه السلام ـ گفت: چرا خونش را نخوردي؟شير گفت: زيرا قسمت من نبود.آري آن مرد ابله به جاي اين كه روح مرده خود را در محضر عيسي ـ عليه السلام ـ زنده كند، به سراغ استخوانهاي پوسيده رفت.اي برادر! غافل نباش، وقتي آب صافي ديدي، آن را خاك نريز و گل آلود نكن، و گرنه سگ نفس امّاره تو را ميدرد، چنان كه شير، آن مرد ابله را دريد. بنابراين با خاك ريختن بر روي استخوانهاي سگ نفس امّاره از صيد شدن به دست او جلوگيري كن.
هين سگ اين نفس را زنده مخواه
خاك بر سر استخواني را كه آن
مانع اين سگ بود از صيد جان[4]
كه عدوّ جان تست از ديرگاه
مانع اين سگ بود از صيد جان[4]
مانع اين سگ بود از صيد جان[4]