باز خواني يك نقد
تحليل اوضاع و احوال حاكم بر يك كشور خاصه اسلامي از ديد يك منتقد خارجي و ناآشنا به فرهنگ و باورهاي ديني موجود در آن جامعه قهراً نميتواند قرين به واقعيت و حقيقت باشد، سوء برداشتهاي ناظران خارجي از وضعيت حاكم بر يك نظام اسلامي زماني وجهه غير واقع بينانهتري به خود ميگيرد كه بارگههائي از سوء نيست، ضديت و دشمني با آن نظام نيز همراه گردد و لذاست كه انتظار ارائه يك تصوير روشن و واقع بينانه از چنين ناقدي ناآشنا با فرهنگ جامعه مورد نقدوي و احياناً مغرض، انتظاري بيهوده است خصوصاً آن كه اين تحليل از شناخت وضعيت مردم در يك جامعه ديني همچون ايران اسلامي باشد كه به اعتراف اكثر صاحبنظران خارجي شناخت اين ملت پررمزراز هيچگاه به سادگي ميسور نبوده است، آنچه دشمنان اين نظام و انقلاب را در اين مدت 23 سال پس از پيروزي انقلاب و حتي قبل از آن به بازي گرفته و آنان را عليرغم داشتن تمام تجهيزات جاسوسي و اطلاعاتي دچار حيرت و سردرگمي نموده است ناشي از همين بياطلاعي و درك ناصحيح نسبت به اين نظام و ملت اسلامي ميباشد فراموش نميكنيم كه تنها چند روز قبل از شعلهور شدن خشم انقلابي مردم ايران و گسترش نهضت انقلابي آنان بر عليه رژيم شاه بود كه كارتر حامي تمام عيار رژيم شاه در جريان آخرين سفرش به ايران اين كشور را به جزيره ثبات در مقايسه با ساير كشورها تشبيه كرد.[1]همچنين ماهها پس از خروش انقلابي اين ملت و در روزهاي آخر عمر رژيم بود كه سازمان سيا بزرگترين سازمان جاسوسي و اطلاعاتي آمريكا در ايران حاكميت رژيم شاه را حداقل تا 10 سال آتي تثبيت شده ميدانست[2] و بعد از انقلاب نيز رسانههاي بيگانه به دليل همين عدم درك صحيح از وضعيت جامعه ايران بارها و بارها خبر از سقوط قريب الوقوع انقلاب را دادهاند كه اين همه جز از ضعف شناخت درست آنان از اين ملت مسلمان قابل تفسير نيست، آنچه در اين نوشتار به بررسي آن ميپردازيم قضاوت نهچندان بيطرفانه يك نويسنده در روزنامه نگار آمريكائي است كه چندي پيش در سفري كه به ايران داشته است به تحليل وقايع و رخدادهاي فعلي جامعه ايران پرداخته است توماس فريد من نويسنده روزنامه نيويورك تايمز در مصاحبهاي با شبكه پيبياس، به طرح ديدگاههاي خود در خصوص اين سفر ميپردازد كه اخيراً توسط يكي از نشريات داخلي به چاپ رسيد.[3]
وي نخست ضمن مقايسه وضعيت كنوني ايران با 6 سال قبل كه به ايران سفر كرده بود ادعا ميكند در زمان كنوني مردم ايران نسبت به آمريكا علاقه بيشتري پيدا كردهاند و به قول وي جوانان اين كشور آرزومند از سرگيري روابط با ايالات متحده آمريكايي ميباشند جالب توجه آن كه وي در خصوص تحول در فرهنگ حاكم بر جامعه ايران ميگويد انقلابي كه با توجه و حساسيت نسبت به لاك ناخن! آغاز شدم اينك به جائي رسيده كه زنان جامعهاش نسبت به مسئله حجاب بيتفاوت گشتهاند و در ادامه ميافزايد چالش بين دموكراسي و حاكميت ديني در ايران جو سياسي را به حالت جنون آميزي تبديل نموده است وي همچنين ضمن تاييد بر محور شرارت دانستن ايران از سوي بوش ميگويد گروه معتقد به نظام حكومتي الهي در ايران اين لقب شرارت را نصيب ايران نمودهاند و...
بُغض و عداوتي كه در تحليل وقايع كنوني ايران در گفتار وي به چشم ميخورد به حدي است كه خود او گويا متوجه تناقضگوئيهاي آشكاري كه بعضاً در جملاتش به چشم ميخورد نميگردد به عنوان نمونه در يك مورد اعتراف ميكند كه مردم ايران به نقش اساسي دين اسلام در زندگي خويش باور دارند و از سوي ديگر آنان را دشمن سرسخت دين و ديانت توضيف مينمايد و به حدي در اين خصوص دچار افراط و توهم ميگردد كه با صراحت ميگويد كسي كه هم اينك در ايران بسر برد به هيچ وجه احساس بودن در كشوري مذهبي را نخواهد داشت به قول وي در تهران هيچگاه بانگ مؤذن شنيده نميشود و ... همچنين اين نويسنده ازيكسو ضمن غير دموكراتيك خواندن حكومت ايران آن را رژيمي خطاب ميكند كه از استفاده تمام اهرمهاي توسل به زور و قوّه قهريه خوداري نكرده است و از سوي ديگر در اثبات تهديد دانستن ايران براي كشورهاي عرب منطقه وجود حربه دموكراسي و تجربه دمكراتيك در ايران را عامل اين تهديد ذكر ميكند اينها و مواردي ديگر از اين دست همه به خوبي نشان از شدت سستي و ضعفي است كه بر تحليلهاي، ناظران بيگانه و نوعاً مغرض و ناآشنا به فرهنگ اين مرز و بوم طنين انداخته است اين تحليلها نوعاً به حدي سست و سخيفاند كه براستي ارزش توجه و پاسخگوئي را بر نميتابند تحليلهاي بيپايه و اساسي كه سستي آنها بر هر ناظر بيطرف داخلي پوشيده نيست، چگونه ممكن است جامعه و مردم ايران كه اساس انقلابش بر مقاله با دخالتهاي دولت آمريكا در ايران بنا شده بود درست در ايامي كه بيشترين خصومتها و اهانتهاي دولت آمريكا را نسبت به خود شاهد بوده است به آن دولت مغرور علاقمند گردد.
بيمناسب نبود اگر اين ناظر بيگانه به خود زحمت حضور در جمع ميليون و يالااقل كسب اطلاع از خيل تظاهر كنندگان اخير ضد آمريكائي را كه در پاسخ به اهانتها و توهينهاي دولت آمريكا به خيابانها ريختند، ميداد. شايسته بود وي به جاي آن كه تنها با استناد به پاك شدن يك شعار مرگ بر آمريكا بر ديوار تلي در تهران كه 6 سال قبل مشاهده كرده بود، توهم آشتي ملت ايران با امريكا كند، لااقل به يك نظرسنجي از همين مردم تهران كه در ماههاي اخير انجام شد توجه ميكرد كه 1/ 87% از اين مردم دولت آمريكا را غير قابل اعتماد دانستهاند.[4]
درك وي از انقلاب ايران به قدري سخيف است كه بزرگترين انقلاب در تاريخ اين مرز و بوم را كه به نابودي سلسله و دودمان 2500 ساله شاهنشاهي و استبداد انجاميد تا حد قيام بر عليه يك لاك ناخني پائيين آورده است و امروزه با ديدن به اصطلاح چند مانتوي كوتاه و يا لباسهاي رنگارنگ در تهران نتيجه ميگيرد كه انقلاب از مسير خود منحرف گشته است گويا كه ما گفتهايم پس از انقلاب به يكباره تمام مفاسد اجتماعي از جامعه ايران رخت بربسته بودند. انقلاب ايران كه به تعبير بنيانگذار جمهور اسلامي نهضتي الهي و جوشيده از متن تودههاي ميليوني ملت ايران بود سرلوحه اهداف آن را تأسيس حكومتي الهي و اسلامي و نيل به آزادي و استقلال تشكيل ميداد.[5]
نويسنده فوق كه كوكورانه شرور خواندن ملت مظلوم و ستمديده ايران را از سوي دولت متبوعش تأييد ميكند خوب است به اين سؤال ملت ايران پاسخ دهد كه چگونه ملتي كه تنها جرمش «نه گفتن» به زورگوئيها و جاه طلبيهاي دولت متجاوز آمريكاست شرور خطاب ميشود اما دولتي كه به بهانه مبارزه با تروريسم از بزرگترين تروريسم دولتي يعني رژيم صهيونستي حمايت نموده و خود را در كشتار دسته جمعي زنان و فرزندان و انسانهاي بيگناه و بيدفاع در سراسر جهان محق ميشناسد شرور نيست!! دولتي كه با كوبيدن بر طبل جنگ و خشونت هر كه را كه مخالف خود باشد.
غير دموكراتيك و تروريسم مينامد و تنها ملاك سنجش آن را نيز عملكرد خويش دانسته و هيچ ساختار و حكومتي متفاوت با حكومت مورد پسند خويش را لايق زيستن در اين پهنه گيتي نميشناسد آيا به راستي اين خود آشكارترين تناقضگوئي در ادعاهاي ليبرالستي و دموكراتيك از سوي آنان نيست؟ قهراً پيروان راستين اسلام نه تنها اين فرهنگ ليبراستي غرب را با اشعاري چون دموكراسي و آزادي تعريف شده از سوي آنان، مردود ميدانند كه معتقدند دموكراسي واقعي تنها با اتكاء به اصل شورا و مشورت در آئين و قوانين اسلام ميسور خواهد بود.در خاتمه توجه به نكتهاي خالي از فايده نيست و آن اينكه از آنجا كه رسالت مطبوعات اطلاع رساني صحيح و شفاف به خوانندگان است چه زيباست كه اين رسالت شريف ملاحضه باورهاي ديني و انقلابي خوانندگان محترم و ملت شريف ايران مزين گردد و نبايد فراموش كرد كه اشاعه يك سري انديشههاي غير مستدل و مغاير با واقعيات، نه تنها اطلاع رساني در باب انديشه نيست بلكه لطمهاي سنگين به رسالت و حيثيت پاك مطبوعات ميگردد.
[1]. دفتر ادبيات انقلاب اسلامي، روزشمار انقلاب اسلامي، ج 2، انتشارات سوره، 1377، ص 407.[2]. ماروين زونيس، شكست شاهانه، عباس مخبر، طرح نو 1370، ص 483.[3]. نشريه آفتاب، شماره 17، تير و مرداد 1381، ص 14.[4].كيهان: 9/2/81.[5]. صحيفه نور ج 22، ص 138، ج3، ص 2.محمد ملك زاده