تصوف و بحران معنويت - تروريسم از نگاه اسلام و مسلمانان نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

تروريسم از نگاه اسلام و مسلمانان - نسخه متنی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

تصوف و بحران معنويت

دكتر شهرام پازوكي هنگامي كه جايگاه و نقش جمهوري اسلامي ايران را در مراسمي خالي احساس مي‌كند كه قرار است سال آينده با پيشنهاد يونسكو براي بزرگداشت مولانا با شركت سه كشور تركيه، مصر و افغانستان برگزار گردد، فرصت را مساعد ديده تا تحت عنوان «تصوف و عرفان بعد معنوي اسلام» مطالبي را بازگو نمايد. هر چند دكتر پازوكي تلاش نموده مقاله‌اش را دلسوزانه در جهت حمايت از دين مبين اسلام طرح نمايد لكن در عين حال برخي از مسائل آن از ديد نقد و بررسي قابل توجه مي‌باشد.

دكتر پازوكي در آغاز سخنش، تلقي و ديدگاه غربيان خصوصاً پاپ را معيار شناخت اسلام قرار داده و از اين‌كه آنان ه علت عدم آشنايي با تصوف، اسلام را خشن و ظاهرگرا يافته‌اند سخت متأثر گشته و مطالبي را از كنگره مولانا كه خود در آن شركت داشته چنين گزارش مي‌كند:

«... از ميان غربيان عدّه‌اي از سر كنجكاوي علمي و غير علمي و عدّه‌اي نيز با آشنايي قبلي به جستجوي تصوف و عرفان اسلامي آمده بودند، گويي مي‌خواستند بدانند كه آيا اسلام همان است كه در غرب از قرون وسطي تاكنون به دين قهر و خشونت و ظاهر بيني و نامعقوليت و عاري از معنويت مشهور شده است؟ چنانچه اخيراً پاپ نيز اين اتهامات را زنده كرد... اين قول اكنون پس از چند دهه مبدل به نظر رائج در غرب نسبت به اسلام شده است و كاملاً حساب شده بيان گرديده است. چند ماه قبل نيز يكي از نزديكان پاپ از قول او مطلبي را با اين عنوان بيان كرد كه اسلام اصولاً اصلاح پذير نيست و پيامبرش، پيامبر شمشير است...»

در اين بيانات دكتر پازوكي افزون بر اين‌كه شيفتگي او نسبت به برداشت‌هاي غربيان و سليقه‌هاي هوايي و بي‌ريشه آنان آشكار گرديده است، ازيك اصل قرآني كه مي‌گويد ـ يهود و نصاري هرگز از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و پيروان او راضي نخواهند شد مگر پس از آنكه در كيش آنان در آيند ـ[1] غفلت شده است. بنابراين اگر اسلام را بر طبق ميل و رضايت كساني بسازيم و معرفي نماييم كه نه تنها هيچ رغبتي به حقيقت اسلام ندارند بلكه با آن در ستيز بوده و عيب‌هاي ساختگي و ناشي از تعصب و كينه را به آن و پيامبرش نسبت مي‌‌‌دهند، بايد اسلام را نسخ نمود و آنچه را كه آنان مي‌پسندند به عنوان اسلام پذيرفت.

دكتر پازوكي به جاي اين‌كه به توهمات غربيان دقت كرده و عوامل واقعي آن را جستجو نمايد، اسلام بدون تصوف را دين ناقص و بدون معنويت و غير معقول قلمداد نموده و برداشت غربيان از اسلام را مطابق با واقع دانسته است در حالي كه مي‌توان از غربيان پرسيد كه آنان خودشان از كدام مراتب معنوي برخوردارند كه اسلام را عاري از آن مي‌دانند؟!

آيا از متون اصل اسلام مثل قرآن و روايات ناب معصومين و دلايل عقلي و نيز از زندگينامه بزرگان اسلام به خصوص ائمه معصومين ـ عليهم السّلام ـ به اين نتيجه رسيده‌اند يا اينكه خودشان بدون اين‌كه از معنويت چيزي بدانند، اسلام را به عاري بودن از معنويت متهم مي‌كنند؟ و آيا اين غربيان خشونت و خونريزي پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ را از كجا بدست آورده‌اند تا با آشنا شدن‌شان با تصوف از اين باور دست بردارند در حالي كه هيچ رابطه منطقي بين تصوف و خونريزي شخص پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ وجود ندارد تا با عدم شناخت تصوف پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ خونريز و خشن گردد و با شناخت تصوف اين صفت از پيامبر برداشته شود.

اگر غربيان خشونت و قهر اسلام را از عملكرد برخي از پادشاهان منسوب به اسلام نتيجه گرفته‌اند، اولاً اين نوع داوري از جهل انسان نسبت به حقيقت يك دين كه از آموزه‌هاي آن قابل دسترسي مي‌باشد، ناشي مي‌‌‌‌‌شود ثانياً: اگر اينگونه قضاوت پذيرفته باشد، خشونت و خونريزي حكام و سردمداران منسوب به دين مسيحيت در طول تاريخ و در عصر حاضر به مراتب شديدتر و گسترده‌تر بوده و مي‌باشد، كه هيچ نيازي به توضيح جزئيات آن احساس نمي شود. پس غربيان قبل از اينكه اسلام را به خشونت و دين قهر و غير معقول بودن متهم كنند بايد اين داوري را درباره دين خودشان انجام دهند.

آقاي پازوكي در بخش ديگري از مقاله‌اش مي‌گويد: «در چند سال اخير در غرب به تفكر عرفاني خصوصاً مولانا بسيار اقبال شده است و كتاب‌هاي جديد و نوارهاي صوتي و تصويري و آهنگ‌ها منتشر گرديده و فيلمي نيز از زندگي وي در حال ساخت است... اصولاً تفكر عرفاني و آثار عارفان بزرگي هم چون مولانا افق روشني است كه بسياري از متفكران بزرگي كه دردمند بحران زمانه خويش هستند به آن چشم دوخته و چشم اميد به آن دارند و از آن شفاخانه، درمان مي‌خواهند.»

با توجه به اين اظهارات آقاي پازوكي، سزاوار است گفته شود كه ما نه به حكم عقل و نه به حكم شرع و نه به حكم هيچ دليل ديگر منتظر اين نيستيم كه ببينيم غربي‌ها به كدام سو اقبال مي‌كنند تا ما نيز همسوي با اهداف آنان برنامه‌هاي اعتقادي و ديني خودمان را تغيير دهيم. ثانياً: اين اقبال و توجه غربيان چيزي را بر شناخت حقيقت مولانا و ثمره آثار فرهنگي او نمي‌افزايد تا مايه وجد و شادماني ما گردد. اگر غربيان واقعاً به دنبال حقيقت و معنويت اسلام هستند چرا به شخصيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و اهل‌بيت و صدها عالم دانشمند اسلامي و آثار دين و اخلاقي آنان توجه نمي‌كنند بلكه آنان را مورد استهزاء قرار داده و خصومت و تنفرشان را نسبت به اين مقدسات اسلامي بيش از پيش در مجامع بين المللي، و رسانه‌ها و كتاب‌ها به نمايش مي‌گذارند. اگر رهنمودهاي قرآني و روايات پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و معصومين ـ عليهم السّلام ـ افق روشني براي درمان معنوي آنان نباشد، از تفكر مولانا و امثال او در اين جهت هيچ كاري ساخته نيست.

ايشان بر اين مطلب تأكيد دارد كه تصوف و تشيع دو عنوان براي يك حقيقت مي‌باشد و در اين باره چنين مي‌گويد:

«اين‌كه گفته مي‌‌‌‌‌شود تصوف خارج از اسلام است قول بعضي از مستشرقان يا مخالفان اسلام است كه چون مي‌خواهند بگويند اسلام عاري از معنويت و دوستي است سعي مي‌كنند نشان دهند كه تصوف اسلامي اصيل نيست مأخوذ از عرفان مسيحي يا فلسفه يوناني يا مذهب هندي است. در اينجا مجال اين بحث كه آيا اصولاً مشايخ بزرگ تصوف سني هستند يا شيعه، نيست... اگر از نظر عرفاني به آن بنگريم و اگر توجه كنيم كه حقيقت تشيع امر ولايت به معناي عرفاني‌اش است، متوجه مي‌شويم كه تصوف عين تشيع است.»

اين سخن از جهات متعددي با واقعيات تاريخي منافات دارد، زيرا محققان و دانشمندان اسلامي، در قرآن و سنت و نيز در سيره پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمه معصومين ـ عليهم السّلام ـ هيچ اثري از تصوف را به عنوان يك مكتب و روش فكري و بعد معنوي اسلام نيافته‌اند بلكه باالافاق مي‌گويند كه تصوف در اواخر قرن دوم در زمان امام صادق ـ عليه السّلام ـ در ابتداء با ظهور اشخاص و سپس با بهره‌گيري از فرهنگ‌هاي ملل غير اسلامي با عقايد و آداب مخصوص به عنوان يك مكتب و روش فكري در ميان مسلمانان پا به عرصه وجود گذاشته است.[2]

دكتر قاسم غني ريشه‌دار بودن تصوف را در اديان غير اسلامي چنين بيان مي‌كند:

واقع امر اين است كه تصوف طريقه مركب و بسيار پيچ در پيچي است و منابع مختلف و متنوع داشته و از سرچشمه‌هاي متعدد آب خورده است. صوفيه از حيث خلاق و سليقه التقاطي بوده و مانند مردمان متعصب هيچ وقت پاي خود را به يك جا نبسته‌اند. به اين معني كه همين كه اثري و عقيده‌اي را موافق ذوق و حال خود يافته‌اند و منتسب به هر كسي و هر جا بوده گرفته‌اند... و مهم‌ترين منابع غير اسلامي تصوف عبارت‌اند از ديانت مسيحيت و فلسفه نو افلاطوني و حكمت اشراق عرفاني قبل از اسلام و افكار و آراء بودايي.[3]

علامه طباطبايي (ره) درباره وجود ريشه تصوف در اديان بيگانه مي‌گويد: تصوف چيزي نيست كه مسلمانان آن را از پيش خود ابداع كرده باشند بلكه چيزي است كه در بين امم گذشته مثل نصاري و غير آنان حتي و ثنيّيه از برهمانيه و بوديسم موجود بوده بنابراين تصوف طريقه‌اي است كه از آنها به ارث گذاشته شده است و آنان از اسلاف‌شان به ارث برده‌اند.[4]

ثانياً: هيچ ترديدي در سني بودن بزرگان و اقطاب معروف صوفيه وجود ندارد مثلاً سني بون معروف كرخي، جنيد بغدادي، حسن بصري، ابوالجنيب سهروردي، احمد غزالي، نجم الدين كبري، علاء الدوله سهناني، مير سيد علي همداني، مجد الدين بغدادي و ديگران كه از اقطاب سلسله طريقه‌هاي شيعي مذهب صوفيه نيز به شمار آمده‌اند، از راه‌هاي مختلف قابل اثبات مي‌باشد.

يكي از راه‌ها كتاب‌ها و آثاري است كه از اقطاب صوفيه بر جاي مانده است و خودشان به صراحت عقايد مذهبي‌شان را در اين كتاب‌ها منعكس نموده‌اند.[5]

راه ديگر به عظمت ياد شدن و احترام آنان توسط علماء اهل سنت مي‌باشد كه دلالت صريح بر سستي بودن آنها دارد. علماء اهل سنت هرگز به خود اجازه نمي‌دهند كه حتي اهل‌بيت را به بزرگواري ياد كنند، اما اقطاب صوفيه را به عنوان اولياء الهي پذيرفته و از آنان به بزرگواري و احترام ياد مي‌كنند.[6]

راه سوم، اتفاق فقهاء و اغلب دانشمندان شيعي مذهب بر سني بون اقطاب اوليه صوفيه مي‌باشد. آيت الله مرعشي نجفي در اين باره مي‌فرمايد: در ابتداء جمعي از عامه (سني‌ها) مثل حسن بصري، شبلي، معروف كرخي، طاوس، زهري و جنيد و امثال آنان تصوف را از رهبانيت نصاري گرفتند و سپس به سوي شيعيان سرايت نمود تا اينكه شأن آنان ترقي كرده و پرچمهاي‌شان بلند گرديده و با تأويلات كتاب و سنت اساس دين را زير و رو نموده و با احكام فطري و اساس عقلي مخالفت كردند.[7]

اما اينكه آقاي پازوكي با توجه به مسئله ولايت مطرح در تشيع تصوف را عين تشيع پنداشته است، اولا تشيع همه‌اش ولايت نيست تا بر تصوف منطبق گردد بلكه غير از ولايت مسائل ديگر اعتقادي و شرعي نيز از اركان تشيع به شمار مي‌آيد. ثانياً: ميان ولايت مطرح در تشيع و ولايت مورد نظر تصوف از زمين تا آسمان تفاوت وجود دارد كه در اين مختصر، مجالي براي تبيين آن نيست. ثالثاً: اگر واقعاً تصوف عين تشيع، مي‌بود فقهاء و علماء شيعي مذهب زودتر و بهتر از هر كسي ديگر به اين معني مي‌رسيدند زيرا آنان نسبت به آموزه‌هاي مذهب تشيع متخصص‌تر از هر كسي ديگر مي‌باشند. در حالي كه فقهاء بالاتفاق تصوف را پديده غير شرعي دانسته‌اند و نيز از اعتقاد به اينكه تصوف عين تشيع است، خروج تمام فقهاء شيعه از مذهب تشيع لازم مي‌آيد.

آقاي پازوكي در بخش ديگري از سخنانش مي‌گويد: «تصوف و عرفان بعد معنوي اسلام است و اگر مورد غفلت قرار گيرد كل اسلام و حيات ديني مسلمانان را در شئون مختلف اعم از نظري و اخلاقي و اجتماعي به خصوص در شرايط بحراني جهان مورد خطر قرار مي‌دهد.»

اين اظهارات آقاي پازوكي از جهاتي قابل توجه مي‌باشد اولا اينكه در برابر تصوف كه بعد معنوي اسلام پنداشته شده، بيان نشده است كه چه بعد ديگري در اسلام وجود دارد كه داراي معنويت نمي‌باشد؟

آيا نماز و تمام عبادات و اوامر و نواهي شريعت عاري از معنويت‌اند؟!

در حالي كه اسلام همه‌اش معنويت است و متشكل از بعد معنوي و بعد غير معنوي نمي‌باشد چون تمام آموزه‌هاي اسلام و اوامر و نواهي آن در ابعاد اخلاقي اجتماعي، عبادي، اقتصادي و... بر محور و اساس معنويت براي هدايت و رستگاري ابدي بشريت تشريع شده‌اند. بنابراين هر معنويتي كه هست در متن اسلام وجود دارد و در اين جهت به وجود يك مكتب خاص فكري در قالب گروه‌ها و دسته‌هاي متفاوت و جمعيت‌هاي متمايز از ساير مسلمين نه تنها هيچ نيازي ندارد بلكه آن را منافي معنويت خود مي‌دادند.

ثانياً: همانگونه كه قبلاً بيان گرديد تصوف با تمام آموزه‌ها و عادات و رسوم خود در قرن دوم و سوم پديد آمده است. پس كساني كه مي‌گويند تصوف بعد معنوي اسلام است بايد به اين لازمه آن هم ملتزم گردد كه اسلام تا زماني كه تصوف نبوده است نقص معنوي داشته و اين نقص به وسيله صوفيه برداشته شده است.!

ثالثاً: اگر تصوف بعد معنوي و اساس اسلام را تشكيل مي‌داد بايد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و بعد از او ائمه معصومين ـ عليهم السّلام ـ به اين اصل اسلام توجه بيشتري مي‌داشت در حالي كه نه صوفيه و نه غير صوفيه در آثار مكتوب و غير مكتوب معصومين كوچكترين دليلي را نمي‌توانند بر تأييد تصوف پيدا كنند.

رابعاً: هيچ دليلي بر اين وجود ندارد كه غفلت از تصوف خطرات بزرگي را در حوزه‌هاي مختلف متوجه اسلام و مسلمين مي‌كند بلكه واقعيات تاريخي و وضعيت كنوني طريقه‌هاي صوفيه برخلاف آن گواهي مي‌‌‌دهند.

آقاي پازوكي در بيان اين‌كه تصوف عامل عمده گسترش اسلام در جهان بوده مي‌گويد: «... اكثريت مسلمانان، مثل مسلمانان هند و پاكستان و مالزي و اندونزي و كشورهاي آفريقايي و كشورهاي اروپايي از طريق همين تصوف كه گفته‌اند باطل است، مسلمان شده‌اند. و براي آنان تصوف در مغز سنت اسلامي است ... (حال اگر به اين مسلمانان بگوييم كه طريقه‌هاي مولويه، بكتاشيه، قادريه، شاذليه، نعمت اللهيه بر باطل هستند) ..به ما خواهند گفت كه درك شما از اسلام قشري و منحرف است و شما رافضي هستيد چنانچه از قديم الايام تاكنون به همين عنوان شيعه را متهم كرده‌اند و خارج از اسلام دانسته‌اند...»

اين سخنان آقاي پازوكي اولاً اعتراف به اين است كه از قديم الايام تاكنون بين تشيع و تصوف تضاد وجود داشته است كه به خاطر آن شيعيان به رفض متهم مي‌گردند. ثانياً: در اين‌كه برخي از صوفيان مير سيد علي همداني در برخي از مناطق كشمير و امثال او به سبك صوفيانه و بر پايه مذهب اهل سنت در گسترش اسلام نقش داشته است ترديدي وجود ندارد لكن گسترش اسلام به وسيله بزرگان صوفيه در برابر گسترش آن به وسيله حكام اسلامي و فقهاء و علماء و مؤسسات و مدارس ديني و مهاجرت‌هاي مسلمانان خيلي ناچيز و غيرقابل توجه مي‌باشد. افزون بر اينها گسترش اسلام به وسيله صوفيه در برخي از نقاط جهان دليلي بر حقانيت تصوف نمي‌‌‌‌شود تا از آن حمايت گردد بلكه بايد از اسلام آن طوري كه هست حمايت شود حالا به ضرر هر كسي مي‌خواهد تمام شود بشود. و بالاخره مي‌گويد:

«كساني كه قائل به بطلان تصوف هستند نبايد فراموش كنند كه تشيع خود ايرانيان نيز مرهون تصوف سلسله صفويه است و اگر نه ما نيز اكنون بايد مانند اجداد خود قبل از صفويه سني بوديم.»

اين ادعا كه ايران توسط صوفيان صفوي شيعه شده است خلاف واقع است چون هر چند اجداد پادشاهان صفوي صوفي بودند لكن اين پادشاهان صفوي به خاطر عدم آشنايي‌شان به تشيع نمي‌توانستند مردم ايران رابه حقيقت تشيع آشنا كنند بلكه فقها‌ء و علماء شيعه باعث شيعه شدن مردم ايران شده‌اند. به اين بيان كه دولت صفوي در اول كار به فقهاء شيعه‌اي كه به مردم امور ديني را آموزش دهند نيازمند بود لذا از مجتهدين شيعه جبل عامل، بعلبك و كرك دعوت به عمل آورد تا در اين امر با آنان در مقابل حكومت عثماني سني مذهب كمك كنند و بر اين اساس عدّه‌اي زيادي از علماء لبنان به ايران مهاجرت نمودند و توسط دولت صفوي در مناصب حساس در تمام شهرهاي ايران منصوب گرديدند كه محقق كركي در رأس اين مهاجرين قرار داشت.[8] از علماء و فقهاء معروف دوره صفويه مي‌توان، شيخ بهائي، حر عاملي، شيخ لطف الله، علامه مجلسي، سيد نعمت الله جزايري، محمد تقي مجلسي، شيخ عبدالله بحراني، ميرداماد، سيد هاشم بحراني را نام برد.


[1] . ر. ك: محمد حسين طباطبايي، الميزان، ج 1، ص 264، قم، جامعه مدرسين.

[2] . ر. ك: كيوان سميعي، مقدمه مفاتيح الاعجاز في شرح گلشن راز، ص هفتاد، تهران، سعيدي پنجم، 1371 ش، قاسم غني، تاريخ تصوف در اسلام، ج 2، ص 45 و 50، تهران، زوار، هشتم 1380 ش ، ابن الجوزي،‌عبدالرحمن، تبليس ابليس، ص 199، ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ج 1، ص 467، بيروت، دار احياء التراث العربي، چهارم بي تا، طباطبايي، محمد حسين، الميزان، ج 1، ص 25، قم، دفتر نشر اسلامي، بي‌تا، خاوري، اسدالله، ذهبيه تصوف علمي آثار ادبي، ص 12، دانشگاه تهران، دوم، 1383 ش.

[3] . تاريخ تصوف در اسلام، ج 2، ص 67 و 68.

[4] . تفسير الميزان، ج 6، ص 192.

[5] . ر. ك: آلوسي، شهاب الدين سيد محمود بغدادي، روح المعاني، 28 / 107، بيروت، دار احياء التراث، عيني، بدلادين محمود، عمده القاري شرح صحيح بخاري، 15 / 300، بيروت، دار احياء التراث.

[6] . ر. ك: آداب المريدين (شيخ ضياء الدين ابوالجنيب)، ص 48 ـ 51 و 63، تهران مولي اول، 1363 ش، الساير الحاير (نجم الدين كبري)، ص 37011، تهران، زواله، اول 1361 ش، العروه لاهل الجلوه والخلوه، (علاء الدوله سمناني)، ص 296 ـ 312، تهران مولي، 1362 ش، ذخيره الملوك (مير سيد علي همداني)، ص 33، 9، 16 و 17.

[7] . آيت الله مرعشي نجفي، شرح احقاق الحق، 1 / 183، قم، مكتبه آيت الله نجفي.

[8] . محقق كركي، جامع المقاصد، ج 1، مقدمه، قم، مؤسسه آل البيت، 1408 ق.

حميد الله رفيعي

/ 1