فقر كلامى و ضعف فلسفى مسيحيت - قصه غربت غربى نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

قصه غربت غربى - نسخه متنی

محمدباقر ذوالقدر

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

علاوه بر اين ، مسيحيت نيز بعد از عروج عيسى مسيح (ع ) هم توسط پيروان او و هم از سوى قدرتهاى حاكم و هم به وسيله ى يهوديان ، مورد دستبرد، تغيير و تحريف قرار گرفت ، ضمن آن كه اين دين كه آخرين پيام الهى نبوده و مى بايست در ساختار كلى جريان نبوت ، توسط پيامبر عظيم الشاءن اسلام تكميل و تتميم مى يافت ، بهيچوجه پاسخگوى نياز بشر در طول زمان نبود.

جرم كليسا و روحانيت مسيحى آن بود كه برغم سفارشات حضرت مسيح (ع ) و آيات انجيل اصلى كه ظهور پيامبر خاتم را وعده داده بود و آنها را ملزم به تبعيت از او كرده بود، در مقابل اسلام و ظهور پيامبر آخرين كه در اواخر قرن ششم ميلادى اتفاق افتاد، مقاومت كردند و تسليم نشدند و مردم را از تمسك به دين جديد الهى بازداشتند.

اين منشاء بن بست در نظام فكرى و عملى مسيحيت گرديد و مسيحيت در ذات خود عقيم و سترون باقى ماند و عمده ترين علت بحرانى را كه در پايان قرون وسطى دامان آن را فرا گرفت بايد در اينچنين تضاد ماهوى و جوهرى جستجو نمود. اين منشاء آن شد كه مسيحيت براى جبران خلاءهاى تئوريك و نظامات عملى خود، از فلسفه هاى يونانى و غير يونانى و انديشه هاى نارسا و رويه هاى غير الهى وام گيرد. اين عامل ، بهمراه ساير عواملى كه بر خواهيم شمرد مسيحيت و حاكميت كليسا را به سراشيبى سقوط و اضمحلال كشاند.(51)

فقر كلامى و ضعف فلسفى مسيحيت

ايراد اساسى فلسفه اسكولاستيك (52) اين بود كه ، برخلاف روش فلسفى در جهان اسلام ،چنين القاء مى شد كه آنچه فلاسفه بزرگ مسيحى همچون (آلبرت كبير) (53) يا(سن توماس ) (54) گفته اند، حق مطلق است و هيچ كس ‍ حق مخالفت با آن را ندارد و اين ، اشتباه بزرگ كليسا بود و از جمله دلائلى است كه منجر به سقوط كليسا و در نهايت جدا شدن دين از تمدن در اروپا شد. آنان درباره مجموعه معارفى كه اسمش را فلسفه اسكولاستيك نهاده بودند، گرفتار مطلق انديشى بوده و آن را حرف آخر مى دانستند و مخالفت با آن ، عناد با خداوند و دشمنى با مسيحيت تلقى مى شد.

اين در حالى بود كه بسيارى از تعاليمى كه به نام عيسى مسيح (ع ) در مسيحيت رواج داشته و دارد، حاصل انديشه بشرى بوده و پايگاهى در وحى و دين الهى ندارد. به عنوان مثال ، مباحث مربوط به فلكيّات در فلسفه اسكولاسيتك ، از ابن سينا اقتباس شده بود و او نيز در فلسفه تحت تاءثير ارسطو و در نجوم از آراء (بطلميوس )(55) پيروى مى كرد و بطلميوس زمين را ثابت و بى حركت و مركز عالم مى دانست و همه ستارگان و هم چنين خورشيد را، گرد او در حركت مى دانست . اگر چه در جهان اسلام دانشمندانى هم چون ابوريحان بيرونى موفق شدند، معلومات و كشفيّات خود در زمينه نجوم را نسبت به فرضيّات بطلميوس گسترش بيشترى دهند و دستاوردهاى دقيق ترى ارائه كنند، لكن فلسفه اسكولاستيك بر فرضيات بطلميوس استوار بود.(56)

با پيشرفت علم ، بشر دست آوردهاى جديدى در شناخت جهان و طبيعيات پيدا كردو كشفيّات تازه اى انجام شد كه بسيارى از نظريات مطرح شده در امور طبيعى در فلسفه اسكولاستيك را زير سؤ ال برد. امّا چون كليسا همه اين معارف راهم چون وحى منزل ، غيرقابل تشكيك مى دانست ، به كسى اجازه مخالفت نمى داد. در نتيجه ، تناقضى آشكار بين علم رايج و فلسفه كليسايى پديد آمد و بنيانهاى فلسفه اسكولاستيك را متزلزل ساخت .

به عنوان مثال ، در فلسفه اسكولاستيك راجع به جهان چنين استدلال مى شد كه ، انسان گل سر سبد آفرينش و متعاليترين مخلوق خداوند است ، در ميان انسانها، پيامبران كاملترين اند. اين انسانهاى كامل لزوما بايد در متعالى ترين و كاملترين نقطه عالم يعنى مركز آن ، مستقر باشند .

/ 41