مبانى فكرى و نظرى مدرنيسم و تفاوت آن با فرهنگ اسلامى و شرقى - قصه غربت غربى نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

قصه غربت غربى - نسخه متنی

محمدباقر ذوالقدر

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

مبانى فكرى و نظرى مدرنيسم و تفاوت آن با فرهنگ اسلامى و شرقى

در اين قسمت از بحث ، مى خواهيم ببينيم مبانى فكرى و نظرى مدرنيسم چيست ؟ در مورد هستى چه مى گويد؟ به جهان چگونه نگاه مى كند؟ از انسان و جامعه چه تلقى اى دارد؟ ايده آلها و آرمانهاى آن چيست ؟ و تفاوتهاى عمده ميان فرهنگ و تمدن غرب كه مبتنى براصول مدرنيسم شكل گرفته است ، با فرهنگ اسلامى و ساير فرهنگهاى شرقى در چيست ؟ و سرانجام آن به كجا مى انجامد ؟

در مباحث گذشته ، مهم ترين عواملى را كه منجر به فروپاشى نظام كليسايى و زوال فرهنگ و تمدن دينى و شروع دوره جديدى در تاريخ اروپا شد بيان كرديم و از اين تحول باعنوان (رنسانس ) ياد نموديم .در اين ميان نبايد نقش ‍ اسلام و تمدن اسلامى را در تحولات مذكور ناديده گرفت . اسلام در اروپا فضاهاى جديدى را گشود و افقهاى تازه اى را پيش روى مردم اروپا باز كرد و دروازه هاى تازه اى را به سوى دانش و معرفت گشود. اروپائيان در جنگهاى صليبى با آداب ، رسوم ، فرهنگ و دستاوردهاى معرفتى ، علمى ، اجتماعى ، سياسى ، نظامى و حتى هنرى جهان اسلام آشنا شدند كه داستانها و حكايتهاى بسيار جالبى از اين برخورد و آشنايى در كتابها موجود است .

در طول هفتصد سالى كه مسلمانها در اسپانيا يعنى قلب اروپا حضور داشتند و بر آنجا حكمروايى مى كردند، با توجه به غلبه فكرى ، فرهنگى و تمدنى خود توانستند منشاء يك سرى تحولات علمى و فرهنگى شوند كه جامعه غربى را بشدت تحت تاءثير خود قرار داد و افقهاى نوى را پيش روى آنها گشود. اين امر منشاء عمده تحولاتى است كه به رنسانس انجاميد.

در بيان ماهيت (رنسانس ) و اين تحول جديد در زندگى انسان غربى ، به طور خلاصه مى توان گفت ، رنسانس به معنى فراموشى و غفلت از واقعيت الهى و وجه غيبى و ملكوتى عالم و آدم است . اگر تا پيش از رنسانس ، عالم و آدم صفحه اى دينى داشته و جلوه اى از تجليات خداوند قلمداد مى شدند ، پس از رنسانس ، رابطه انسان غربى و جامعه و تمدن او با عالم غيب و ماوراء الطبيعه و عالم آخرت دست خوش دگرگونى اساسى شد. اگر پيش از آن در فرهنگ غربى همچون همه فرهنگهاى متعارف بشرى ، خداوند اصل بوده و از اين منظر به جهان نگريسته مى شد و همه چيز مخلوق او تلقى مى شد(ته ايسم )،در اين مرحله ، خداوند حذف و انسان اصالت پيدا كرد و مفهومى به نام (اومانيسم ) يا (انسان محورى ) شكل گرفت كه اين خود جهان بينى و شيوه جديدى از زندگى فردى و اجتماعى را فراروى او نهاد .در اينجا به برخى اصول و مبانى اين نگرش جديد اشاره مى كنيم :

1 - معرفت شناسى

منشاء تحولات در جهان بينى و نگرش انسان غربى به هستى و انسان ، تحولى بود كه در عرصه (معرفت شناسى ) در غرب رخ داد و زمينه ساز ساير تحولات گرديد. به عبارت ديگر، منابع ، روش و ابزار انسان غربى براى شناخت و كشف حقيقت ،دستخوش تحول شد. قبل از آن ، بشر مبتنى بر دريافت هاى خود و تعاليم اديان الهى ، براى شناخت و دست يابى به حقيقت ، به سه سطح از شناخت با سه روش مختلف قائل بود :

1/1- شناخت حسى ، كه با آن طبيعت و محيط اطراف خود را مى شناخت و اين نازلترين سطح شناخت بود كه با ابزار حس و از طريق استقرارءِ و تجربه حاصل مى شد .

2/1- شناخت عقلى كه براى فهم مفاهيم و كليات و كنكاش درباره پرسشهاى اساسى ذهن انسان بكار مى رفت و با ابزار عقل و از طريق قياس ‍ و استدلال صورت مى گرفت .

3/1- شناخت اشراقى كه عالى ترين مرحله شناخت بوده و با ابزار دل و قلب و از طريق تزكيه روح و تهذيب نفس حاصل مى شد و الهامات غيبى و وحيانى ، بالاترين سطح آن شناخته مى شد .

و اعتقاد بر اين بود كه انسان از راه تجربه ، عقل ، الهام و وحى مى تواند به شناخت نائل شود، خود و جهان پيرامون را بشناسد و به حقيقت دست يابد.
با فروريختن بنيادهاى فلسفه اسكولاستيك مسيحى در جريان رنسانس ، نه تنها اصالت شناخت اشراقى و رسيدن به حقايق فوق عقلى از طريق كشف و شهود، الهام و وحى زير سؤ ال رفت ، حتّى اين سؤ ال پيش آمد كه وقتى فلسفه اسكولاستيك با آن استحكام متزلزل شود، چه اميد و اطمينانى وجود دارد كه ساير قضايا واحكام قطعى ذهن بشر ،درست و صحيح باشند و روزى بطلان آنها ثابت نشود؟ در اين مرحله ، در مقوله شناخت شناسى ، بحران عجيبى پيش آمد و همه چيز مورد شك و ترديد و ابهام قرار گرفت . حتّى واقعيت هستى و جهان خارج از ذهن نيز مورد ترديد واقع شد و يك بار ديگر در اروپا نحله ها و مكتب هاى مختلفى پديد آمدند كه يااساسا به وجود واقعيتى خارج از ذهن انسان قائل نبودند و آن رابه طوركلى انكار مى كردند (82) يا نسبت به واقعيت وجود خارجى اشياء، شك و ترديد داشتند. (83)

در اين شرايط انديشمندانى مثل (دكارت )(84) كه خود در عين حال داراى گرايشات دينى نيز بود، براى كنترل اين بحران عظيم كه اروپا را تهديد به نابودى دوباره مى كرد وارد عمل شدند و پيشنهاداتى را مطرح كردند. به طور مثال ، دكارت استدلال كرد كه (شيطان هر قدر مرا فريب دهد دراين مورد هرگز نمى تواند مرا فريب دهد كه وقتى فكر نمى كنم ، به من بباوراند كه فكر مى كنم و اگر من در حال فكر كردن باشم نمى تواند به من بقبولاند كه فكر نمى كنم ، حتى اگر آن فكر، فكر باطل و دروغينى باشد، چون خود آن هم يك فكر است . پس به ناچار بايد فكر كردن من حقيقت داشته باشد.)

وى اين حقيقت را به امر ديگرى ربط داده و نتيجه گرفت كه (پس من هستم زيرا فكر مى كنم ).به اين ترتيب يقين بنيادينى كه براى او حاصل شد اين بودكه (مى انديشم پس هستم )(85) و اين حداقل را، پايه پذيرش ساير حقايق قرار داد.(86) او به اين ترتيب مى خواست به بحران فراگير (شك ) در بنيادهاى انديشه بشر غربى پايان دهد. اين نشان ميدهد كه بعد از رنسانس چگونه مبانى معرفت شناسى انسان غربى دستخوش تزلزل و تنش هاى سخت قرار گرفت .

/ 41