قصه غربت غربى نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

قصه غربت غربى - نسخه متنی

محمدباقر ذوالقدر

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

ج - عمل گرائى

آخرين نظريه اى را كه مغرب زمين پس از آنهمه فراز و نشيب در مقوله معرفت شناسى و سرخوردگى و سرگشتگى دريافت ، عدم امكان دست يابى به حقيقت بود! براساس اين نظريه ،اساسا انسان نمى تواند به حقيقت دست پيدا كند و از آن رو كه از درك آن عاجز است ، بنابراين نبايد به دنبال كشف آن هم برود . بشر صرفا بايد در انديشه گذران معاش و زندگى خود باشد و تلاش كند آنچه را كه براى زندگى او مفيد و سودمند است يعنى رفاه و لذت بيشترى براى او فراهم مى كند ،به چنگ آورد و به آن دلخوش باشد. پس نبايد از علم و عقل و معرفت انتظار كشف حقيقت را داشت ، زيرا اساسا حقيقت دست يافتنى نيست !

معرفت شناسى غربى نظريه مذكور را (پراگماتيسم )(95) يا اصالت عمل و فايده عمل ناميد.

طرفداران اين نظريه معتقد بودند از آن جا كه علم كاشف از حقيقت نيست بايد از كاوشهاى نظرى محض كه فايده عملى ندارند و از علوم نظرى كه آثار و نتايج عينى و ملموس و قابل اجراندارند ، چشم پوشيد. (96) براساس اين نظريه ، كار و عمل بايد سودمند باشد و هر كوشش ‍ علمى ، اگر سودمند باشد در خور تعقيب و پژوهش است و حقيقت و علم نيز اساسا چيزى نيست جز آن كه در عمل مفيد بوده و كاربرد عملى داشته باشد.

اگر پژوهش علمى به اين نتيجه رسيد كه حركت نور مستقيم است و انسان از طريق آن توانست به كشفياتى نائل آيد و دوربينها و ميكروسكوپ هايى را براى رفع نيازهاى زندگى خود بسازد، (علم ) و (حقيقت ) همان است و اگر پس از مدتى تحقيقات علمى ثابت كرد كه حركت نور سينوسى و موجى است و براساس آن نيز بشر توانست اختراعات ديگرى صورت دهد كه نيازمنديهاى او را برطرف سازد، آن نيز درست است و علم و حقيقت همان مى باشد. زيرا حقيقت آن چيزى است كه به نفع انسان باشد و در عمل به كار آيد.
اين نظريه ، مبتذل ترين سطح معرفت شناسى است ، كه نظام فكرى غرب ، بعد از آن همه فراز و نشيب به آن رسيده و به اصول آن پاى بند است .

2- اومانيسم

تحول در معرفت شناسى غرب پس از رنسانس ، منجر به بروز تحول جدى در همه عرصه هاى انديشه و تفكر ،از جمله تحول در نگاه فلاسفه غربى به جهان و انسان شد. مبتنى بر معرفت شناسى جديد، اصالت خداوند و وجود حقايق برتر و غيبى ، مورد انكار قرار گرفت و انسان ، خود محور و مدار هستى واقع شد . به چنين روى كردى (اومانيسم ) مى گويند كه مفهوم آن (اصالت بشر) و به عبارت بهتر، (الوهيت بشر) است كه به آن مكتب آدميت يا انسانيت هم گفته شده است . به اين ترتيب در جهان بينى غرب پس ازرنسانس ، (انسان ) جاى خداوند را گرفت . اين معنى كه بصورت يك مكتب و مذهب درآمد و تمامى عرصه هاى زندگى بشر غربى را تحت تاءثيرخود قرار داد ،محورى ترين شعار غرب مدرن را تشكيل مى دهد.

بايد يادآورى كرد كه در اديان الهى و مذاهب و مكاتب شرقى نيز، انسان اصالت دارد و داراى حرمت و ارزش و كرامت است .(97) اما اصالت و منزلت انسان در عرض خداوند نيست . بلكه در طول و به تبع آن است . كرامت و اصالت انسان در جهان بينى دينى ، تبعى و به اعتبار آن است كه خليفه خداوند مى باشد. (98) انسان به هرميزان به خداوند نزديك تر شود و در مقام خليفة الهى پيش برود و رشد كند، ارزش و كرامت بيشترى پيدا مى كند. بهمين دليل در آموزه هاى دينى آمده است كه گرامى ترين و نزديكترين انسانها به خداوند، با تقواترين آنان هستند. (99) خداوند انسان را برساير بندگان و مخلوقات خود كرامت بخشيد، ولى گراميترين و كامل ترين انسانها كسانى هستند كه با تقواترين اند. اين تصوير انسان در نگاه دينى است . اما اومانيسم ، نگاه ديگرى به انسان دارد. از نظر اين مكتب ، انسان خليفه كسى نيست بلكه او، بخودى خود اصالت دارد و بالاتراز او چيزى متصوّر نيست و بعد از او ديگر خبرى نيست ! (100) همه چيزبراى انسان است و انسان براى خود، همه چيز با انسان محك زده مى شود و او خود معيار و مبنا است . به اين ترتيب خدا را از جامعه و تاريخ برداشته و انسان را جايگزين او كردند. درنتيجه ، انسان به خودى خود مقدّس شد.

تحت تاءثير همين مكتب و براى نشان دادن تقدّس انسان و نهادينه كردن فرهنگ اومانيستى در جوامع غربى ، در ميادين شهرهاى بزرگ اروپا،مجسمه هاى پيكر عريان انسان را كه به زيباترين صورت پيكرتراشى شده بود، قرار دادند تا هر صبح و شام مردم آن را زيارت كنند. در برخى شهرهاى اروپا، معابدى ساختند و در آنجا انسان رسمابه جاى خدا مورد پرستش و عبادت واقع مى شد.

در نگاه دينى ، حقيقت وماهيت انسان يك امر سيّال است ، خداوند استعداد رشد و كمال و رسيدن تا مرز بى نهايت را در او نهاده است ، موجودى آزاد و انتخاب گر است كه خود در مورد سرنوشت خودتصميم ميگيرد ،مى تواند كمال و تعالى را انتخاب كند و يا ماندن و عقب گرد و سقوط را برگزيند. كمال انسان ،به نزديك بودن او به خدا، به عنوان كمال مطلق و اوج همه خوبيها تعريف مى شود و در رهپوئى در مسير نزديكى و قرب به خداوند حاصل مى شود. امّا در نگاه اومانيستى ، انسان مجموعه اى از غرايز طبيعى است و كمال او در اين است كه غرايز او به شكل اتم و اكمل ارضا شوند.

/ 41