مبحث چهارم : بحران تمدن غرب - قصه غربت غربى نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

قصه غربت غربى - نسخه متنی

محمدباقر ذوالقدر

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

مبحث چهارم : بحران تمدن غرب

مغرب زمين ، قرن 17 و 18 را تحت تاءثير شعارهاى جديد و در برخوردارى و ثروت سرشار ناشى از استعمار كشورهاى شرقى و انقلاب صنعتى و اكتشافات جديد علمى ، سپرى نمود و همين موجب گرديد كه مردم غرب ، دچار نوعى فريفتگى ، غرور و غفلت شدند. اما اين وضعيت ديرى نپاييد و تضادها و تعارضات ناشى از فرهنگ جديد و ماهيت جناياتى كه با عناوين مردم فريب صورت مى گرفت ، آشكار گشت . افكار عمومى ملتها، به ويژه ملل تحت استعمار، بيدار شده و جوانه هاى اعتراض ، كه از همان قرون هفدهم و هيجدهم در بين برخى انديشمندان اروپايى ظهور كرده بود، در سطح وسيع ترى سربرآورد و كاخهاى آمال و آرزوها به تدريج يكى پس از ديگرى فرو ريخت .

قرن نوزدهم قرن اعتراض يك پارچه به دستاوردهاى فرهنگ و تمدن جديد غرب بود. در اين دوران ، ايدئولوژيهاى مختلف ، با هدف رفع تضادها و بحران هاى اجتماعى و شكاف هاى طبقاتى عميق موجود در غرب و آزادى و رهايى از بند استعمار در كشورهاى تحت نفوذ و اشغال غرب ، به وجود آمدند و هريك ، براى رفع بحرانهاى اجتماعى و نابسامانيهاى جامعه جديد، راه حلهايى ارائه مى نمودند. به عنوان مثال مى توان از ايدئولوژى ماركسيسم كه در همين زمان ظهور كرد نام برد.

ماركسيسم يك جريان اعتراض آميز نسبت به نظام اقتصادى و اجتماعى حاكم بر غرب بود. نظامى كه با رشد بورژوازى در قرن هفدهم و هيجدهم ، آرام آرام شكل گرفت به سرعت توسعه يافت و به سرمايه دارى و سرمايه سالارى منجر گرديد. در واقع ماركسيسم جريان اعتراضى است از درون همين نظام ، عليه بنيادهاى فكرى ، اجتماعى ، اقتصادى و سياسى حاكم بر آن .

ماركس و انگلس (122) يعنى پايه گذاران اين مكتب كه خود از دست پروردگان و محصولات فرهنگ جديد غرب بودند، با انگيزه نفى كاپيتاليسم و سرمايه دارى ظهور كردند و شديدترين انتقادات را به نظام ليبرال دمكراسى و سرمايه دارى حاكم بر غرب نمودند. آن ها سرمايه و مالكيت خصوصى بر ابزار توليد را كه روح سرمايه دارى و نظام اقتصادى و اجتماعى جديد غرب بود، منشاء همه بدبختيها دانسته و راه نجات بشر را از ميان بردن مالكيت فردى و اختصاص ابزار توليد به كل جامعه و نفى كامل سرمايه دارى ، اعلام نمودند.

اولين نهضت ماركسيستى با انگيزه هاى ضدسرمايه دارى ، در شهر (بادن )(123) آلمان و درقلب اروپاى سرمايه دارى رخ داد و از آنجا به انگليس و سپس به روسيه و شرق اروپا كشيده شد. اما به دلايل متعددى مورد استقبال عمومى مردم آلمان و انگليس قرار نگرفت لكن توانست راه خود را در روسيه باز كند و با تغييراتى كه لنين در آن به عمل آورد، عامل سرنگونى نظام سلطنتى در آن كشور گردد وبراى ساليانى درآن كشور دوام آورد و غرب سرمايه دارى رابه چالش بكشاند.

يكى ديگر از مكاتبى كه در اعتراض به فرهنگ و تمدن جديد (مدرنيته ) در همان زمان در غرب ظهور كرد، جنبش (نيهيليسم )(124) بود، كه مبنى بر نفى هر نوع حقيقتى بود(125) و افرادى چون (ميخائيل با كوئين )(126) و (فردريش ‍ نيچه )(127) از جمله مناديان آن بودند. نيهليسم ، تمامى موازين اخلاقى و اصول عدالت را كه در فرهنگ بشرى ، تحت تاءثير فطرت و راهنمائيهاى انبياء عظام ، در جوامع بشرى فراهم آمده ، نفى مى كند. اين مكتب هر نوع هدفمندى را براى زندگى اجتماعى انكار مى كند و معتقد است كه هيچ معيارى براى سنجش اصول اخلاقى وجود ندارد. نيهيليسم (دنياگرايى ) را نفى مى كند، فلسفه كلاسيك را مردود مى شمارد و به تمدن جديد غرب پشت كرده و همه چيز را زير سؤ ال مى برد.

امثال نيچه و ماركس در غرب ، بسيار بوده اند و اساسا قرن نوزدهم را بايد قرن ظهور ايدئولوژيها و نظريه هاى مختلف كه هر چند خود، زاده و مولود مدرنيسم بودند لكن در بسيارى موارد با اصول آن ناسازگار بودند، ناميد. همين امر موجب تحير و سرگردانى انسان غربى شد، به گونه اى كه برخى از انديشمندان غربى در اواخر آن قرن ، معقتد بودند كه غرب به پايان تمدن خود رسيده است . فردى مانند (اشپنگلر) سالها قبل از وقوع جنگ جهانى اول پيش بينى كرد كه غرب سرانجام در جريان سه جنگ جهانى قريب الوقوع ، نابود خواهد شد.

/ 41