ماهيت رابطه غرب با شرق - قصه غربت غربى نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

قصه غربت غربى - نسخه متنی

محمدباقر ذوالقدر

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

ماهيت رابطه غرب با شرق

تعامل و رابطه ميان غرب و شرق ، رابطه عادلانه و برابر، ميان دو همسايه و يا دو حوزه جغرافيايى نيست . بلكه رابطه ميان دو طرفى مى باشد كه يكى درصدد نابودى ديگرى و اشغال خانه وكاشانه او و سلب حق او در بهره مندى از مواهب حيات و زندگى و عمل براساس سنت ها و ملاكهاى پذيرفته شده خودش مى باشد.

رفتار و معامله غرب با شرق ، چنين است و اين در نوع خود پديده اى جديد است . چنين مناسباتى در گذشته تاريخ ، ميان غرب و شرق وجود نداشته است ،در دوران باستان و گذشته هاى دور، اگر مظهر شرق را تمدن ايران و مظهر غرب را تمدن يونان و روم بدانيم ، ميان ايران و يونان و بين ايران و روم ، جز در مقطع ظهور امپراطورى يونان و لشگركشى ها و زياده خواهى هاى اسكندر مقدونى كه به نابودى امپراطورى يونان نيز منجر شد، وضعيت متعادلى برقرار بوده است . پس از آن در دوره شكوفائى تمدن اسلامى و در طول قريب به هفتصد سال ، تمدن غرب همواره از نظر فرهنگى و تمدنى تحت تاءثير شرق بخصوص فرهنگ و تمدن اسلامى قرار داشته است . زيرا در غرب پس از فروپاشى روم ، جريان تمدن رو به افول گذارد.

اين موضوع را مى توان ، به راحتى با مراجعه به كتب تاريخ تمدن كه توسط خود غربيها نگاشته شده است ، دريافت . در طول پانصد سال ، در مغرب زمين از مدنيت خبرى نبود و بربريت محض برآن حاكم بود و در مدت هفتصد سال (تا رنسانس ) فرهنگ و انديشه و تمدن اسلامى ، حرف اول را در جهان مى زد و غرب تحت تاءثير تمدن درخشان دينى و اسلامى مشرق زمين بود. امّا پس از رنسانس و در چهار يا پنج قرن اخير، معادله عوض شد، روند جديدى در غرب آغاز گرديد، اروپا به بازسازى خويش ‍ پرداخت و با اتكاء به عواملى چند، به بزرگترين قدرت جهان تبديل شد و با تسلط بر آب راههاى دريائى و به اعتبار ثروت سرشار و قدرت ناشى از فن آورى و برترى نظامى خود، بر بسيارى از مناطق جهان دست اندازى كرد .

در طول اين مدت ، غرب توانست بر بخش ها و مناطق مختلف جهان نفوذ كرده و سلطه فرهنگى ، سياسى ، اقتصادى ونظامى خود را تحميل كند و اغراق نيست اگر بگوئيم تنها منطقه اى كه توانست در دهه هاى پايانى قرن بيستم ، از سلطه سياسى غرب خارج شده و در مقابل تمامى فشارهاى او براى اعاده سلطه از دست رفته ، مقاومت كند، ايران است !

پس بجز جمهورى اسلامى ايران ساير مناطق دنيا گرفتار نفوذ و سلطه غرب هستند، حتى كشورى مثل چين كه سالها تحت نفوذ استعمار انگليس بود و با يك انقلاب ماركسيستى به كشورى كمونيستى مبدل شد، مقهور فرهنگ غرب مى باشد و بيش از پنجاه سال است كه زير نفوذ فرهنگ غرب قراردارد بعلاوه كه (كمونيسم )نيز خود از آثار و محصولات فرهنگ و تمدن جديد غرب است . كمونيسم ، يك پديده كاملا غربى مى باشد.

پايه گذاران و نظريه پردازان مكتب كمونيسم چون ماركس و انگلس خود غربى و ياتربيت شده تمدن مادّى غرب مى باشند. پس اگر بگوييم ، چين و شوروى سابق و اساسا بلوك شرق نيز با وجود آن وسعت و گستردگى ، نمادى از سلطه فرهنگ غرب بودند، گزاف نگفته ايم .

تنها نقطه اى در عالم كه با بيش از يكصد سال مبارزه سخت و طاقت فرسا توانست در نهايت ، از قيد سلطه غرب رها گردد و نظام جديدى را بر مبناى باورهاى دينى وسنتى و بومى خود بنيان نهد (جمهورى اسلامى ايران ) است و اين ، راز همه دشمنى هاوكينه ورزى هاى غرب با ماست !

آنچه امروز درخصوص برقرارى روابط بين ايران و آمريكا از سوى غرب مطرح مى شود و متاءسفانه برخى مطبوعات و جريانهاى سياسى داخلى بدان دامن مى زنند ، يك امر تاكتيكى ياموضوع سياسى معمولى نيست . اين ساده انديشى و سطحى نگرى است كه تصور شود، تلاش امريكا براى مذاكره و برقرارى رابطه با ايران صرفا جنبه سياسى و احيانا"اقتصادى دارد بلكه صرفا پوششى براى هدف شيطانى آمريكا مى باشد كه به عنوان رهبر غرب و سردمدار نظم نوين جهانى ، قصد دارد ايران ، مركز مقاومت و كانون مخالفت عليه زياده طلبى هاى خود را سركوب يا تسليم نمايد و از آنجا كه از طرق مسلحانه و روشهاى زورمدارانه تاكنون نتوانسته است به هدف خود برسد، به اقدامات سياسى و روشهاى روانى و تبليغاتى متوسل گرديده است تا با(تغييراز درون ) و با استفاده از روش (استحاله فرهنگى ) ملت ايران را به تسليم وادار كند و اين وصله ناچسب را از پيكره (نظم نوين جهانى ) خود ساخته ، حذف كند!

/ 41