سفر استثنايى - سفر استثنايى نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

سفر استثنايى - نسخه متنی

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید












سفر استثنايى


على
بن خالد مى گويد: مدتى من در شهر سامرا بودم. در آنجا
شنيدم مردى را از شام با قيد و بند و زنجير آورده اند و
در سامرا حبس کرده اند. مى گفتند که او ادعاى نبوت کرده است. من با
شنيدن اين خبر کنجکاو شده و به محل حبس او رفتم. پس از تلاشهاى
فراوان و راضى کردن مأموران موفق شدم تا با مرد زندانى ملاقات نموده و
حال و روزش را از زبان خودش بشنوم. با او صحبت کردم و متوجه شدم که او شخصى
بيهوده گو و غير معتدل نيست؛ بلکه داراى فهم و شعور و
منطق است. گفتم: اگر ممکن است قصه ات را برايم بگو و علت
دستگيريت را توضيح بده! او گفت: من مدتى در سرزمين
شام و محل رأس الحسين عليه السلام به عبادت و نيايش
اشتغال داشتم. در يکى از شبها که در محراب ذکر خدا مى گفتم
شخصى به نزدم آمد و گفت: بلند شو با من بيا! من بلند شدم و چند قدم
همراه او نرفته بودم که خودم را در مسجد کوفه ديدم! از من پرسيد:
آيا اينجا را مى شناسي؟ گفتم: بله اينجا مسجد کوفه
است. او در آنجا نماز خواند و من هم نماز خواندم. سپس او از آنجا بيرون رفت
و من هم در پى او رفتم. چند قدمى نرفته بوديم که خودمان را در
مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله ديديم. او به
پيامبر صلى الله عليه و آله سلام داد و نماز خواند و من هم در
پى او سلام دادم و در حرم نبوى صلى الله عليه و آله نماز
خواندم. از آنجا بيرون آمديم و اندکى راه رفتيم که من
خودم را در مکه و در کنار خانه خدا ديدم! در آنجا به همراه او طواف کردم و
او دوباره آهنگ حرکت کرد. چند گام نرفته بوديم که خود را در همان محل عبادت
قبلى ام در شام ديدم. آن شخص با عظمت از نظرم پنهان شد. من از آن همه
کمال و شکوه وى در حيرت بودم و در انديشه عميقى فرو
رفتم. يک سال پس از آن واقعه، همان شخص را ديدم و با ديدنش
خوشحال شدم. او دوباره مرا صدا زد و همانند سال قبل به آن مکانهاى مقدس برده
و مسجد کوفه و مرقد مطهر نبوى و خانه خدا را زيارت کرده و به
جايگاه اولم در شام آورد. هنگامى که مى خواست برود دامنش را
چسبيده و التماس کردم که: [اى مولاى من] تو را قسم مى دهم
به آن کسى که به تو اين همه قدرت و کرامت بخشيده است که قطره
اى از آن را به چشم خود ديدم، تو کيستي؟ او گفت: من محمد
بن على بن موسى بن جعفرم.


من
اين خبر حيرت انگيز را با شخصى در ميان نهادم و کم
کم گزارش به گوش محمد بن عبدالملک زيّات ـ از حکمرانان عباسى ـ
رسيد. او مأمور فرستاد و مرا دست بسته به عراق فرستادند و چنان که مى
بينى در اينجا هستم و به من تهمت نارواى ادّعاى
نبوت زده اند.


على
بن خالد مى گويد: از شنيدن قصه اش دلم به درد آمد و به او
پيشنهاد کردم که دوست دارى حقيقت را براى حاکم نوشته و
توضيح دهم که تو بى گناهي؟ او پذيرفت.


من
نامه اى نوشتم و احوال او را به محمد بن عبدالملک زيّات شرح دادم. او
زير نامه نوشت: به او بگو اگر راست مى گويى همان
فردى که تو را در يک شب از شام به کوفه و از کوفه به مدينه و
مکه برده است، بيايد و تو را از دست مأموران ما برهاند!


على
بن خالد مى گويد: من از پاسخ حاکم بسيار غمگين شدم و از
اينکه نتوانستم به آن مرد بى گناه کمکى کنم متأثر بودم.
مأيوس و نگران به منزل رفتم؛ امّا شب نتوانستم بخوابم. صبح زود باز به
سوى زندان حرکت کردم تا از احوال آن شخص بى گناه خبرى
بگيرم و مقدارى با او صحبت کرده، از غصه هايش بکاهم و به او
آرامش دهم. امّا با کمال شگفتى ديدم مأموران و زندانبانان با دلهره و
اضطراب به اين سمت و آن سمت مى شتابند و مردم زيادى هم
آنجا جمع شده اند. پرسيدم: چه خبر است؟ گفتند: آن مردى که ادّعاى
نبوت کرده بود با اين همه مأمور و زندانبان ديشب ناپديد شده است
و معلوم نيست در زمين فرو رفته يا پرنده اى او را ربوده
است!


على
بن خالد مى گويد: فهميدم که امام جواد عليه السلام آن
يار وارسته خود را از زندان نجات داده است. شيخ مفيد رحمه الله
پس از نقل اين ماجرا اضافه مى کند، على بن خالد که تا آن لحظه
به مذهب زيديه گرايش داشت، با مشاهده اين اعجاز آشکار به
مذهب اماميه به ويژه امامت حضرت جواد عليه السلام اعتقاد راسخ
پيدا کرد و در اعتقادش ثابت قدم و استوار گرديد(1).




1. الارشاد، ص 629 و روضة الواعظين، محمد فتال
نيشابورى، نشر رضى، قم، ج 1، ص 241.





/ 1