هشام بنحكم از اصحاب امام صادق و امام كاظم(ع)
قرن دوم هجرى عصر شكوفايى نهضت فرهنگى شيعه
در
سال 132 هجرى، رژيم خودكامه و ستمگر بنىاميه، پس از 91 سال حكومت، سرانجام در
آستانه سقوط قرار گرفت و با كشته شدن مروان بنمحمد (126 - 132) منقرض شد و
حكمرانان عباسى حكومت استبدادى خويش را آغاز كردند. (1) در چنين موقعيتى، كه
كشمكشهاى سياسى بنىاميه و بنىعباس به اوج خود رسيده بود، حضرت امام صادق(ع) با
رايتخاص خويش نهضت علمى - فرهنگى تشيع را طرحريزى كرد و دانشگاه عالى جعفرى را
بنيان نهاد. امام(ع)، با استفاده از فرصتبه دست آمده حوزه علمى با عظمتى تشكيل
داد و در مدتى كوتاه علاقهمندان دانش معارف جعفرى را پيرامون خود گرد آورد. آنان
مشتاقانه به دانشاندوزى پرداختند و از گنجينه علوم آل محمد(ص) به قدر توانايى
خويش بهرهمند شدند. به گفته شيخ مفيد(ره) چهار هزار تن از حوزه درسى آن حضرت
استفاده كردند. (2) شيخ طوسى شاگردان امام صادق(ع) را3197 مرد و 12 زن ذكر كرده
است. (3) امام ششم(ع) با توجه به شكوفايى دانش و به وجود آمدن مكتبهاى مختلف و
هجوم افكار الحادى برنامه فرهنگى خويش را در محورهاى مختلف به انجام رساند. پاسخ
به شبهههاى گوناگون ضد دينى، تشكيل جلسات مناظره، نشر روايات و تعاليم اسلام،
تدريس رشتههاى گوناگون علوم و تربيتشاگردان بخشى از برنامههاى ششمين پيشواى
شيعه بود.
هدف
ما در اين نوشتار كوتاه بررسى فرازهايى از زندگى يكى از ستارگان تابناك مكتب امامت
و ولايت است. اين كار، در روزگارى كه تهاجم فرهنگى دشمنان اسلام و تشيع به اوج
رسيده، از وظايف ما شيعيان است تا بهترين الگوها را به جوانان ارائه دهيم و از
سقوط آنها در دام الگوهاى كاذب غرب پيشگيرى كنيم.
هشام بنحكم كيست؟
هشام
در اوايل قرن دوم هجرى در كوفه ديده به جهان گشود و در شهر واسط رشد كرد و به عرصه
اجتماع گام نهاد. او بعدها براى تجارت به بغداد آمد و در محله كرخ به بزازى مشغول
شد. دانشمندان علم رجال مىنويسند: هشام دو فرزند دختر و پسر داشت. فرزند پسرش،
حكم، متكلم بود و در بصره مىزيست. دخترش، فاطمه، يكى از زنان با ايمان روزگار
بود. هشام همچنين برادرى به نام محمد بنحكم داشت كه از راويان حديثبود و محمد
بنابىعمير، راوى معروف شيعه، از او روايت نقل مىكند. (4)
هشام
از همان آغاز جوانى سرى پرشور داشت و شيفته علم و معرفتبود. او، براى رسيدن به
اين هدف، علوم عصر خويش را آموخت، كتب فلسفى دانشمندان يونان را فرا گرفت و كتابى
در رد يكى از فلاسفه يونان نگاشت. (5)
هشام،
در مسير تكامل انديشهاش، به مكتبهاى گوناگون علمى عصر خويش پيوست،ولى هيچ مكتبى
عطش حقيقتجويىاش را فرو ننشاند. او سرانجام به وسيله عمويش، عمير بنيزيد كوفى،
با امام صادق(ع) آشنا شد و در شمار پيروان آن حضرت قرار گرفت. (6) سير تكاملى
انديشه هشام نشان مىدهد كه آگاهانه و بر اساس برهان عقلى تشيع را پذيرفته است. او
به منظور كسب علم، تامين معاش، مناظره، تبليغ معارف اهل بيت(ع) و انجام مناسك حج،
به شهرهاى بغداد، بصره، مدائن، حجاز و كوفه سفر كرد و با برهانهاى دقيق و منطقىاش
در گسترش فرهنگ اهل بيت(ع) كوشيد.
سفر براى تحصيل دانش
هشام،
به عنوان يك پژوهشگر شيعى، سعى مىكرد پرسشهاى خود را با امام صادق(ع) در ميان نهد
و از آن حضرت پاسخ دريافت كند. داستان زير بر درستى اين سخن گواهى مىدهد:
روزى،
ابنابىالعوجاء يكى از دانشمندان مخالف اسلام، پرسشى در باره تعدد زوجات مطرح كرد
و گفت: قرآن از سويى در آيه سوم سوره نساء مىگويد: «فانكحوا ما طاب لكم من النساء
مثنى و ثلاث و رباع فان خفتم الا تعدلوا فواحدة،با زنان پاك مسلمان ازدواج كنيد،
با دو يا سه يا چهار زن،و اگر مىترسيد ميان آنها به عدالت رفتار نكنيد، پس به يك
همسر بسنده كنيد.»
از
سوى ديگر در آيه129 همين سوره مىفرمايد: «و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و
لو حرصتم،هرگز نمىتوانيد ميان زنان به عدالت رفتار كنيد، هر چند كوشش كنيد.» با
ضميمه كردن آيه دوم به آيه اول درمىيابيم كه تعدد زوجات در اسلام ممنوع است،زيرا
تعدد زوجات مشروط به عدالت است و عدالت هم ممكن نيست. پس تعدد زوجات در اسلام حرام
است.
هشام
از پاسخ باز ماند. پس از ابنابىالعوجاء فرصتخواست و براى گرفتن پاسخ به مدينه
شتافت. هشام سخن ابنابىالعوجاء را براى حضرت باز گفت. امام فرمود: منظور از
عدالت در آيه سوم سوره نساء، عدالت در نفقه و عايتحقوق همسرى و طرز رفتار و كردار
است،و مراد از عدالت در آيه129 اين سوره عدالت در تمايلات قلبى است. بنابراين
تعدد زوجات در اسلام حرام نيست و با شرايطى جايز است.
هشام
از سفر برگشت و پاسخ را در اختيار ابنابىالعوجاء قرار داد. او سوگند ياد كرد كه
اين پاسخ از (هشام) تو نيست. (7)
هشام
اين گونه براى كسب علم و معارف اسلام تلاش مىكرد. امام صادق(ع) نيز متقابلا هشام
را از كوثر زلال لايتسيراب مىساخت. امام در برابر پرسشهاى هشام، با بردبارى پاسخ
مىداد و قانعش مىساخت. نمونههايى از اين پرسش و پاسخها در كتابهاى توحيد صدوق و
علل الشرايع ديده مىشود.
جايگاه هشام در محضر امام صادق(ع)
نمونههايى
از رفتار امام صادق(ع) با شاگرد ممتازش مىتواند از جايگاه هشام نزد آن بزرگوار
پرده بردارد:
1 - اين جوان كيست؟
آن
روز يكى از شلوغترين ايام حجبود. امام صادق(ع) با گروهى از يارانش گفتگو مىكرد.
در اين هنگام، هشام بنحكم كه تازه به جوانى گام نهاده بود، خدمت امام رسيد.
پيشواى شيعيان از ديدن جوان شادمان شد، او را در صدر مجلس و كنار خويش نشاند و
گرامى داشت. اين رفتار امام حاضران را، كه از شخصيتهاى علمى شمرده مىشدند،
شگفتزده ساخت. وقتى امام(ع) آثار شگفتى را در چهره حاضران مشاهده كرد، فرمود:
«هذا ناصرنا بقلبه و لسانه و يده،اين جوان با دل و زبان و دستش ياور ماست.»
سپس
براى اثبات مقام علمى هشام در باره نامهاى خداوند متعال و فروعات آنها از وى پرسيد
و هشام همه را نيك پاسخ گفت. آنگاه حضرت فرمود: هشام، آيا چنان فهم دارى كه با درك
و تفكرت دشمنان ما را دفع كنى؟ هشام گفت: آرى.
امام
فرمود: نفعك الله به و ثبتك،خداوند تو را در اين راه ثابت قدم دارد و از آن
بهرهمند سازد.
هشام
مىگويد: بعد از اين دعا، هرگز در بحثهاى خداشناسى و توحيد شكست نخوردم. (8)
روح القدس تو را يارى كند
هشام
چنان مورد توجه امام صادق(ع) بود كه در يكى از روزها وى را به حضور طلبيد و فرمود:
در باره تو سخنى را مىگويم كه رسول خدا(ص) به «حسان بنثابت انصارى» (شاعر معروف
عصر پيامبر كه با شعرش از حريم اسلام حمايت مىكرد) فرمود: تا وقتى كه ما را با
زبانتيارى مىكنى، پيوسته تو را به وسيله روح القدس تاييد كند. (9) (10)
مناظرههاى علمى
هشام
بنحكم، علاوه بر هوش سرشار و دانش وسيع، از قدرت بيان و صراحت لهجه و شهامت در
مناظره برخوردار بود و با استفاده از اين نعمتهاى ارزشمند الهى، با دانشمندان و
متفكران در مناظره شركت مىكرد. استادش امام صادق(ع) از شيوه مناظره و بيان وى
خشنود بود و همواره او را تحسين مىكرد. ششمين پيشواى معصوم روزى فرمود: اى هشام،
با مردم سخن بگو، من دوست دارم همانند تو در ميان شيعيان ما باشد. (11) (12)
آن
بزرگوار گاه شيوه بحث هشام را مىستود و مىفرمود: اين گونه استدلال در صحف
ابراهيم و موسى(ع) آمده است. (13)
نگاهى
گذرا به چند نمونه از مناظرههاى هشام براى آشنايى با مقام علمى و شيوه بحث وى
سودمند است.
هشام و مناظره با عمرو بنعبيد معتزلى
يونس
بنيعقوب، يكى از شاگردان برجسته امام صادق(ع) مىگويد: در يكى از سالهايى كه هشام
بنحكم به سفر حج مشرف شده بود، در «منا» حضور امام صادق(ع) شرفياب شد. حمران
بناعين، محمد بننعمان، هشام بنسالم و ديگر بزرگان شيعه نيز در مجلس حاضر بودند.
حضرت(ع) به هشام فرمود: آيا نمىخواهى داستان مناظره و گفتگوى خود با عمرو بنعبيد
را براى ما بيان كنى؟ هشام، كه از همه اهل مجلس جوانتر به نظر مىرسيد، گفت: اى
فرزند رسول خدا(ص)، جلالتشما مانع مىشود،از شما شرم دارم و در حضورتان توان سخن
گفتن در خويش نمىيابم. امام صادق(ع) فرمود: وقتى به شما امر مىكنيم، اطاعت كنيد.
آنگاه هشام داستان مناظره خودش با عمرو بنعبيد را چنين بيان كرد:
به
من خبر دادند كه عمرو بنعبيد روزها در مسجد جامع بصره با شاگردانش مىنشيند، در
باره امامتبحث مىكند و عقيده شيعه در باره امام را بىاساس و باطل مىشمارد. اين
خبر برايم خيلى ناگوار بود، به همين سبب به بصره رفتم. وقتى وارد مسجد جامع بصره
شدم، بسيارى اطراف عمرو نشسته بودند. از حاضران تقاضا كردم اجازه دهند تا بتوانم نزديك
عمرو بنشينم. وقتى نشستم، به عمرو بنعبيد گفتم: اى مرد دانشمند، من غريبم، اجازه
مىدهيد چيزى بپرسم؟ گفت: آرى. گفتم: آيا شما چشم داريد؟ گفت: پسرجان اين چه پرسشى
است، چرا در باره چيزى كه مىبينى مىپرسى؟ گفتم: استاد عزيز پوزش مىخواهم.
پرسشهايم اين گونه است، خواهش مىكنم، پاسخ دهيد. گفت: گرچه پرسشهايت احمقانه است،
ولى آنچه مىخواهى بپرس. گفتم: آيا چشم داريد؟ گفت: آرى. پرسيدم: با آن چه مىكنى؟
گفت: به وسيله آن رنگها و اشخاص را مىبينم. گفتم: آيا بينى دارى؟ گفت: آرى. گفتم:
از آن چه بهرهاى مىبرى؟ گفت: به وسيله آن بوها را استشمام مىكنم. گفتم: آيا
زبان دارى؟ گفت: آرى. گفتم: با آن چه مىكنى؟ گفت: طعم اشيا را مىچشم. گفتم: آيا
شما گوش داريد؟ گفت: آرى. گفتم: از آن چه سود مىبرى؟ گفت: به آن صداها را
مىشنوم. گفتم: بسيار خوب، حالا بفرماييد دل هم داريد؟ گفت: آرى. گفتم: دل براى
چيست؟ گفت: به وسيله دل (مركز ادراكات) آنچه بر حواس پنجگانه و اعضاى بدنم
مىگذرد، تشخيص مىدهم، اشتباههايم را برطرف مىكنم و درست را از نادرست تشخيص
مىدهم. گفتم: مگر با وجود اين اعضا از دل بىنياز نيستى؟ گفت: نه، هرگز. گفتم: در
حالى كه حواس و اعضاى بدنتسالم است چگونه نياز به دل دارى؟ گفت: پسرجان، وقتى
اعضاى بدن در چيزى كه با حواس درك مىشود ترديد كند، آن را به دل ارجاع مىدهد تا
ترديدش برطرف شود. گفتم: پس خداوند، دل را براى رفع ترديد اعضا گذاشته است. گفت:
آرى. گفتم: پس وجود دل براى رفع حيرت و ترديد ضرورى است؟ گفت: آرى، چنين است.
گفتم: شما مىگوييد خداى تبارك و تعالى اعضاى بدنت را بدون پيشوايى كه هنگام حيرت
و شك به او مراجعه كنند نگذاشته است، پس چگونه ممكن ستبندگانش را در وادى حيرت و
گمراهى رها كرده، براى رفع ترديد و تحيرشان پيشوايى تعيين نفرمايد؟ عمرو بنعبيد
پس از لحظهاى تامل و سكوت، سر بلند كرد، به من نگريست و گفت: تو هشام بنحكم
هستى؟ گفتم: نه. گفت: از همنشينيان اويى؟ گفتم: نه. پرسيد: اهل كجايى؟ گفتم: كوفه.
گفت: تو همان هشامى،سپس مرا در آغوش گرفت،به جاى خود نشانيد و تا من آنجا بودم،
سخن نگفت.
حضرت
صادق(ع) از شنيدن داستان خشنود و شادمان شد و فرمود: هشام، اين گونه استدلال را از
كه آموختى؟ هشام گفت: آنچه از شما شنيده بودم، تنظيم و چنين بيان كردم. حضرت
فرمود: به خدا سوگند اين مطلب در صحف ابراهيم و موسى نوشته شده است. (14)
اكثريت دليل حقانيت نيست
يكى
از خصوصيات بارز اين دانشمند برجسته صراحت لهجه و حاضرجوابى بود. او سخنان مخالف و
موافق را مىشنيد و پس از بررسى، نظر خود را آشكارا بيان مىكرد. روزى ابوعبيده
معتزلى به هشام گفت: دليل درستى اعتقاد ما و بطلان اعتقاد شما اين است كه طرفداران
ما بسيار و پيروان شما اندكند. هشام بىدرنگ گفت: با اين سخن ما را نكوهش نمىكنى،بلكه
بر حضرت نوح خرده مىگيرى. او 950 سال پيامبرى كرد و شب و روز قومش را به سوى خدا
فراخواند،ولى جز گروهى اندك به وى ايمان نياوردند. بنابراين، اكثريت دليل حقانيت
نيست. (15)
خواستگارى
روزى
يكى از دوستانش به نام عبدالله بنزيد اباضى، كه از گروه خوارج بود، از دخترش
فاطمه خواستگارى كرد و گفت: بين ما هميشه دوستى و محبتبرقرار استبراى تقويت اين
پيوند مىخواهم دخترت فاطمه را خواستگارى كنم. هشام بىدرنگ گفت: او زن باايمانى
است. عبدالله مراد هشام را دريافت و ديگر تقاضايش را تكرار نكرد. هشام با اين جمله
كوتاه به او فهماند كه ازدواج يك زن باايمان با مرد بىايمان جايز نيست. (16)
هشام ترازوى امامت و الگوى شيعيان
امام
صادق(ع) مىفرمود: هشام بنحكم مراقب و نگهبان حق ما و مؤيد صدق ما و نابودكننده
نظرهاى باطل دشمنان ماست. كسى كه از او پيروى كند، از ما پيروى كرده است و كسى كه
با او مخالفت كند، با ما مخالفت ورزيده است. (17)
هشام در محضر امام كاظم(ع)
پايههاى
اعتقادى و شخصيت والاى علمى هشام در مكتب امام صادق(ع) استوار شد. چون پيشواى ششم،
در سال 148 به شهادت رسيد، هشام به امام كاظم(ع) روى آورد،از محضر آن معصوم
والامقام كامياب شد و در شمار شاگردان و ياران آن حضرت جاى گرفت. او نزد هفتمين
امام(ع) چنان جايگاهى يافت كه تاريخنگاران وى را از كارگزاران مطمئن و مورد
عنايتخاص آن حضرت شمردهاند. (18)
هشام بنحكم كارگزار خصوصى امام هفتم(ع)
امام
هفتم(ع) به هشام بنحكم توجه خاص داشت و او را متصدى كارهاى شخصىاش قرار داده
بود. حسن فرزند على بنيقطين مىگويد: هر گاه حضرت موسى بنجعفر(ع) براى رفع
نيازهاى شخصى يا عمومى چيزى لازم داشت، به پدرم (على بنيقطين) مىنوشت: فلان چيز
را خريدارى يا تهيه كن و بايد متصدى اين كار هشام بنحكم باشد.
عنايتحضرت
به هشام چنان بود كه پانزده هزار درهم به او وام داد و فرمود: با اين پول تجارت
كن، سودش را بردار و سرمايه را به ما برگردان. هشام پذيرفت و طبق دستور امام(ع) رفتار
كرد. (19)
امام
كاظم(ع) به هشام دستور تقيه مىدهد .
هشام
مىگويد: امام هفتم براى من پيام فرستاد: در اين ايام كه مهدى (سومين خليفه عباسى)
بر سر كار است مواظب باش و از سخن گفتن بپرهيز،زيرا خطر جدى تهديدت مىكند.
هشام
به فرمان امام(ع) عمل كرد و از خطر نجات يافت تا آنكه مهدى عباسى درگذشت و بار
ديگر اوضاع به حال عادى برگشت. (20)
مقام علمى هشام بنحكم
شاگرد
ممتاز مكتب اهل بيت(ع) نه تنها در علوم نقلى و عقلى سرآمد عصر خويش بود،بلكه هر
گاه احساس مىكرد حمايت از اسلام به تحصيل علوم ديگر نياز دارد، با جان و دل در پى
آن مىشتافت و دانشى تازه مىآموخت. او در مقام فتوا، يك فقيه پرهيزكار، در مقام
مناظره و دفاع از اعتقادات شيعه يك متكلم ورزيده و در علم حديثيك محدث ممتاز و
مورد اعتماد راويان معروف شيعه بود. كتابهاى حديثى مختلف به رشته نگارش كشيد و
شاگردان بسيار تربيت كرد.
متكلم
مجاهد و خستگىناپذير قرن دوم هجرى، علاوه بر فقه و اصول و كلام و فلسفه و علم
حديث، در علوم روانشناسى و ساير دانشهاى رايج عصر خويش اطلاعات گستردهاى داشت.
عبدالله نعمه مىنويسد: يحيى بنخالد برمكى، وزير هارونالرشيد، با حضور دانشمندان
مختلف، نشستهاى علمى و تخصصى برگزار مىكرد. در يكى از نشستها، كه هشام بنحكم نيز
حضور داشت، پس از گفتگو و بحث در موضوعات مختلف علمى، يحيى گفت: در باره «عشق» هم
سخن بگوييد. حاضران هر يك در حد معلومات خويش مطالبى بيان كردند و سخنانشان به
وسيله منشيان وزير ثبتشد. وقتى نوبتبه هشام بنحكم رسيد، با بيانى شيرين مطالبى
بيان كرد كه حاضران بىاختيار لب به تحسين گشودند. (21)
شاگردان هشام
چنانكه
اشاره شد، هشام در پرتو انوار تابناك اهل بيت(ع) شاگردان بسيار تربيت كرد كه بعضى
از آنان گوى سبقت از همگان ربودند. محمد بنابى عمير يكى از آنان شمرده مىشود كه
مورد اعتماد و احترام علماى بزرگ اماميه قرار گرفته، از چهرههاى درخشان شيعه است.
صفوان بنيحيى كوفى، حماد بنعثمان، يونس بنيعقوب، على بنمنصور و يونس
بنعبدالرحمن از ديگر شاگردان هشام به شمار مىآيند. يونس بنعبدالرحمن فقيهى نامور
و ياور مخصوص امام كاظم(ع) بود. (22) على بنمنصور در علم كلام دانشورى برجسته بود
و درسهاى توحيد و امامت را در مجموعهاى با عنوان «تدبير» گرد آورد. (23)
تاليفات هشام
چهره
درخشان مكتب ولايت، علاوه بر فعاليتهاى گسترده در دانشاندوزى و تبليغ، حدود سى
جلد كتاب در موضوعات مختلف علمى به رشته نگارش كشيد. «الامامه» و جبر و اختيار در
علم كلام و «الفاظ» در اصول فقه بخشى از يادگارهاى آن دانشمند برجسته است. (24)
شخصيت ممتاز شيعه در معرض اتهام
موقعيت
و لياقت هشام در محضر امام صادق و امام كاظم(ع) چنان بود كه گروهى بدان حسد
ورزيدند و شايعات گوناگون عليه او رواج دادند. متاسفانه اين شايعات سودمند واقع شد
و حتى بعضى از شيعيان نيز در باره اعتقادات هشام در ترديد فرو رفتند. وقتى اين
نسبتهاى ناروا به اوج خود رسيد، موسى مشرقى خدمت امام رضا(ع) حضور يافت و گفت: آيا
هشام را دوستبداريم يا از او بيزارى بجوييم؟ امام رضا(ع) فرمود: هشام را
دوستبداريد. وقتى كه به شما چنين گفتم، عمل كنيد. اكنون برو و به شيعيان بگو امام
مرا به ولايت و دوستى هشام فرمان داد. (25)
آخرين روزهاى زندگى هشام بنحكم
يحيى
برمكى در آغاز به هشام بنحكم اظهار علاقه مىكرد و مدتى نيز وى را دبير مجالس
مناظره خود ساخت. او سرانجام از هشام رنجيد و اسباب كشتن وى را فراهم كرد.
انتقادهاى هشام آراى فلسفى يحيى بنخالد، مغلوب ساختن پيوسته وى در بحثها و نيز
هراس وزير از نزديكى هشام به هارون علل اصلى دشمنى يحيى با هشام بود. روزى هارون
گفت: دوست دارم در مجالس مناظره شما شركت كنم،اما نه در حضور ديگران، بلكه در پشت
پرده تا حاضران نظرهاى خويش را بىپروا بيان كنند.
يحيى
مجلس مناظره ترتيب داد و هشام را نيز دعوت كرد. هارون طبق برنامه قبلى پشت پرده
نشست. وزير كه انديشه انتقام در سر مىپروراند با نقشه قبلى هشام را وارد بحث
امامت كرد. هشام بعد از گفتگوى بسيار، گفت: «اگر امام مرا به جنگ فرمان دهد، اطاعت
مىكنم.»
منطق هشام طاغوت زمان را مىلرزاند
هارون
با شنيدن اين جمله، چهره درهم كشيد و گفت: هشام مطلب را آشكار كرد. آيا با زنده
بودن وى سلطنت من يك ساعتباقى مىماند؟ به خدا سوگند، اثر زبان اين مرد در دلهاى
مردم از صد هزار شمشير برندهتر و مؤثرتر است. (26)
بىدرنگ
فرمان داد هشام را دستگير كنند. هشام از گرداب خشم هارون به مدائن گريخت. از آنجا
به كوفه رفت، در منزل ابنشرف پنهان شد و حدود دو ماه بعد جهان مادى را وداع گفت.
حضرت
رضا(ع) در باره او فرمود: خدا او را رحمت كند. بندهاى خيرخواه و دلسوز و يك انسان
حقيقى بود. اصحابش بر او حسد بردند و آزارش كردند. (27)
در
پايان اين نوشتار، بيان سفارشهاى اخلاقى امام هفتم(ع) به هشام بنحكم بسيار مناسب
مىنمايد:
1
- «يا هشام ان العاقل الذى لا يشغل الحلال شكره و لا يغلب الحرام صبره.»
اى
هشام، عاقل كسى است كه حلال او را از سپاسگزارى باز ندارد و حرام بر صبرش چيره
نشود.
2
- «يا هشام ان العاقل لا يكذب و ان كان فيه هواه.» (28)
اى
هشام، عاقل دروغ نمىگويد، هر چند دلخواهش باشد.
3
- «يا هشام لا دين لمن لا مروة له و لا مروة لمن لا عقل له. ان اعظم الناس قدرا
الذى لا يرى الدنيا لنفسه خطرا. اما ان ابدانكم ليس لها ثمن الا الجنة فلا تبيعوها
بغيرها.» (29)
اى
هشام كسى كه جوانمردى ندارد، دين ندارد و كسى كه عقل ندارد، جوانمردى ندارد. با
ارزشترين مردم كسى است كه دنيا را براى خود منزلت و مقام با ارزشى نداند. همانا
براى بدنهاى شما بهايى جز بهشت نيست. پس آن را به غير بهشت [و ارزانتر] نفروشيد.
4
- «اى هشام، عاقل به كسى كه مىترسد دروغگويش بخواند، خبر نمىدهد و از آنكه نگرانى
مضايقه دارد، چيزى نمىطلبد و به آنچه توانا نيست، وعده نمىدهد و به آنچه در
اميدوارىاش سرزنش شود، اميد نمىبندد و به كارى كه مىترسد در آن درماند، اقدام
نمىكند.»
1- تتمه المنتهى، ص
155.
2- ارشاد مفيد، ص
254.
3- رجال شيخ طوسى، ص
342.
4- معجم رجال
الحديث، ج 10، ص273.
5- هشام بنحكم،
صفايى، ص 14.
6- رجال نجاشى،
ص433.
7- منتهىالآمال، ج
2، ص 251.
8- تفسير برهان، ج
1، ص 420.
9- تنقيح المقال،
ج3، ص 294.
10- لا تزال مويدا
بروح القدس ما نصرتنا بلسانك.
11- قاموس الرجال،
ج9، ص317.
12- هزاره شيخ طوسى،
ج 2، ص 142.
13- يا هشام كلم
الناس انى احب ان ارى مثلكم فى الشيعه.
14- كافى، ج 1، ح3.
15- همان،معجم
الرجال الحديث، ج19، ص 282.
16- بحار، ج 11،
ص226.
17- هشام بنحكم،
صفايى، ص 14.،رجال نجاشى، ص433،فهرستشيخ طوسى، ص 355.
18- معجم رجال
الحديث، ج19، ص 271.
19- رجال نجاشى،
ص433،فهرست طوسى، ص 355.
20- عوالم، ج 21،
ص403.
21- قاموس الرجال،
ج9، ص 324.
22- هشام بنحكم،
عبدالله نعمه، ص 62.
23- در مورد شرح حال
او به مقاله نگارنده در شماره 15 ماهنامه كوثر رجوع شود.
24- هشام بنحكم،
عبدالله نعمه، ص59.
25- رجال نجاشى،
ص433.
26- جامع الرواة،
اردبيلى، ج 2، ص313.
27- هشام بنحكم،
صفايى، ص 121.
28- معجم رجال
الحديث، ج19، ص 281.
29- اصول كافى، ج 1،كتاب
عقل و جهل، ج 12.