لغت نامه دهخدا حرف ا (الف)

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

لغت نامه دهخدا - حرف ا (الف)

علامه علی اکبر دهخدا

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

ارسلان.


[اَ سَ] (اِخ) ابن مسعودبن ابراهیم بن مسعودبن محمودبن سبکتکین غزنوی ملقب بسلطان الدوله و ابوالملوک. بعد از فوت مسعودبن ابراهیم (508 ه . ق.) ولدش کمال الدوله شیرزاد قدم بر مسند سروری نهاد و چون یک سال از سلطنتش بگذشت، در سنهء تسع و خمسمائه (509 ه . ق.) بر دست برادر خود ارسلان شاه کشته گشت. اما دیگر مورخان از عقب ذکر مسعود بیواسطهء ارسلان شاه را مذکور ساخته اند.
سلطان الدوله ارسلان شاه بن مسعود و بیان منازعتی که میان او و برادرش روی نمود: چون ارسلان شاه در غزنین پادشاه گشت، وزارتش را به عبدالحمید بن احمد مفوض ساخت و برادران خود را گرفته در محبس انداخت و از جملهء اخوان، بهرام شاه مجال فرار یافته پیش خال خود سنجر سلجوقی شتافت و در آن وقت سلطان سنجر از قبل برادر خود محمد بن ملک شاه در خراسان فرمانفرما بود و سلطان سنجر درصدد مدد او درآمده علم توجه بصوب غزنین برافراشت و چون به بست رسید، والی سیستان ابوالفضل به اردوی عالی ملحق گردید و ارسلان شاه ابواب خضوع و خشوع مفتوح گردانیده مادر خود را که خواهر سلطان سنجر بود، با دویست هزار دینار و تحف بسیار نزد سلطان سنجر فرستاده طلب مصالحه نمود و سلطان عزم مراجعت کرد و بهرام شاه بدان معنی رضا نداد و آن مقدار مبالغه نمود که سلطان سنجر روی توجه بصوب غزنین نهاد و یک فرسخی غزنین مضرب خیام سپاه ظفرقرین گشت. ارسلان شاه با سی هزار سوار و پیادهء بسیار و صد و شصت زنجیر فیل به استعمال سیف و سنان پرداخته بیُمن جلادت ابوالفضل، ملک سیستان، سپاه غزنویان منهزم گشتند و سلطان سنجر در سیم شوال سنهء عشر و خمسمائة (510 ه . ق.) به غزنین درآمده جنود ظفرورود را از غارات و تاراج منع فرمود و چهل روز در غزنین توقف نمود و خزاین آل سبکتکین را بقبضهء تصرف درآورده، آن مملکت را به بهرام شاه گذاشت و بنفس نفیس رایت توجه بجانب خراسان برافراشت و چون ارسلان از معاودت سلطان سنجر آگاه شد، لشکر فراوان از حدود هندوستان بهم آورده متوجه غزنین گردید و بهرام شاه تاب مقاومت نیاورده به بامیان شتافت و در آنجا بمدد سلطان سنجر مستظهر گشته بار دیگر عنان بصوب غزنین تافت و ارسلان مرکز دولت خالی گذاشته بطرفی بیرون رفت و لشکر سنجر او را تعاقب کرده بگرفتند و نزد بهرام شاه بردند و در سنهء اثناعشر و خمسمائة (512 ه . ق.) برادر را هلاک ساخت و در سلطنت مستقل گشت. مدت ملک ارسلان شاه سه سال یا چهار سال بود(1). (حبط ج 1 ص 339، 372، 375، 376 و طبقات سلاطین اسلام ص 260). مسعودسعد قصیده ای بمطلع ذیل را در مدح وی و ذکر خیر بونصر فارسی گوید:
این عقل در یقین زمانه گمان نداشت
کز عقل راز خویش زمانه نهان نداشت.
و در آن ضمن آرد:
هر گونه چیز داشت جهان تا بپای بود
ملکی قوی چو ملک ملک ارسلان نداشت...
آن جود و عدل دارد سلطان که پیش از این
آن جود و عدل حاتم و نوشیروان نداشت.
هنگام کرّوفرّ وغا تاب زخم او
شیر ژیان ندارد و پیل دمان نداشت
ای پادشاه عادل و سلطان گنج بخش
هرگز جهان و ملک چو تو قهرمان نداشت.
(دیوان مسعودسعد ص 76 و 77) (تعلیقات لباب الالباب ج 1 ص 307 و 308).
(1) - در مجمل التواریخ و القصص (ص 20): نه سال، و ظاهراً تحریف سه باشد.


ارسلان.


[اَ سَ] (اِخ) ابن یعقوب بن عبدالرحمن الجعبری. وی یکی از زهاد و صلحای مشهور دمشق است و وفات او699 ه . ق. بود و قبر وی در دمشق معروف است و جاده ای که بدان رود بنام او خوانده میشود. و عامه وی را «شیخ رسلان» نامند. (اعلام زرکلی ج 1 ص 92).


ارسلان.


[اَ سَ] (اِخ) تتارخان نام او محمد. و سیزدهمین از حکام بنگاله است در سال 659 ه . ق. (؟). (طبقات سلاطین اسلام ص 275).


ارسلان.


[اَ سَ] (اِخ) جاذب. از امرای مقتدر و حاجب سلطان محمود غزنوی. رجوع بتاریخ بیهقی چ فیاض ص 68، 92، 139، 140، 233، 266، 481، 530، 537، 643، 679 و ترجمهء تاریخ یمینی ص 172، 173، 191، 263، 264، 265، 267، 294، 342، 343، 349 و حبط ج 1 ص 332، 333 شود.


ارسلان.


[اَ سَ] (اِخ) خواجه ترخان از امرای عهد شاهرخ میرزا و از همراهان الغ بیگ و میرزا ابراهیم سلطان در توجه بجانب بخارا. (حبط ج 2 ص 175 و 199 و 200).


ارسلان.


[اَ سَ] (اِخ) زنگی. نقیب سیستان. (تاریخ سیستان ص 355).


ارسلان.


[اَ سَ] (اِخ) سلطان الدولة. رجوع به ارسلانشاه بن مسعود غزنوی شود.


ارسلان.


[اَ سَ] (اِخ) سمرقندی از امرای ابوعلی سیمجور. رجوع بتاریخ بیهقی چ فیاض ص 207 و رجوع به ارسلان بیک شود.


ارسلان.


[اَ سَ] (اِخ) غزنوی. رجوع به ارسلانشاه بن مسعود غزنوی شود.


ارسلان.


[اَ سَ] (اِخ) هندوبچه. والی قهستان و از امرا و قوّاد سلطان محمود که بر سر ابوالقاسم سیمجور تاخته او را بولایت جنابذ انداخت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 270، 271).


ارسلان ارغون.


[اَ سَ اَ] (اِخ) (ملک...) ابن الب ارسلان عمّ برکیارق سلجوقی. (راحة الصدور چ لیدن ص 143) (تاریخ سلاجقهء عماد کاتب چ قاهره ص 45). وی در زمان پدر بحکومت خوارزم منصوب بود. (حبط ج 1 ص 372). ملک شاه بن محمد سلجوقی او را بحکومت بهری از خراسان منصوب کرد. (مجمل التواریخ و القصص ص 408). وی دستور داد که برادرش بوری بَرس را بخبه بکشتند. (تتمهء صوان الحکمة چ لاهور سنهء 1351 ه . ق. ص 197 و 200).


ارسلان بالو.


[اَ سَ] (اِخ) (در حاشیهء نسخهء چاپی: یالو(1)) حاجب منتصر ابوابراهیم اسماعیل بن نوح. وی چون منتصر خروج کرد، به بخارا تاختن کرد و جعفر تکین را با هفده کس دیگر از معارف امرای ایلک خان اسیر گرفت و به جرجانیه فرستاد و دیگران جان بیرون بردند و پیش ایلک خان رفتند و ارسلان بالو تا حدود سمرقند بر اثر ایشان میرفت و نکایتها میرسانید و چون بقنطرهء کوهک رسید، تکین خان شحنهء سمرقند از قبل ایلک خان با لشکری تمام آن جایگاه مقیم بود و جمعی که از بخارا منهزم شدند ضمیمهء ایشان گشتند و به اتفاق روی به ارسلان بالو نهادند و ارسلان از ایشان برنتافت و بمحاربت و مضاربت بایستاد و ایشان را بشکست و رحل و ثقل ایشان بغنیمت بیاورد و منتصر به بخارا آمد و اهل بخارا بقدوم او شادمانی نمودند... چون ایلک خان از این حال آگاه شد لشکر جمع آورد و عزم معاودت مصمم کرد و ارسلان بالو با حضرت منتصر آمد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 219).
(1) - در حاشیهء نسخهء چاپی آمده: یالو بمعنی مبارزه است.


ارسلان بیغو.(1)


[اَ سَ] (اِخ) رجوع به ارسلان بن سلجوق شود.
(1) - در بعض نسخ یبغو بتقدیم یاء.


ارسلان بیک.


[اَ سَ بَ] (اِخ) یا ارسلان بک. از امرای لشکر ابوعلی سیمجور که در جنگ سیف الدوله اسیر شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 150). و رجوع به ارسلان سمرقندی شود.


ارسلان تاش.


[اَ سَ] (اِخ) از امراء سلطان ملکشاه سلجوقی. (حبط ج 1 ص 364).


ارسلان جی.


[اَ سَ] (اِخ) ابن احمد تکودار. رجوع به حبط ج 2 ص 42 شود.


ارسلان خاتون.


[اَ سَ] (اِخ) خاتون ترکستان که امیرمحمود را غلامی نادر و کنیزکی دوشیزهء نادره بهرسال فرستادی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 253). و این نام در تاریخ بیهقی چ فیاض ص 252 خاتون ارسلان آمده است.


ارسلان خاتون.


[اَ سَ] (اِخ) بنت جغری بیگ. عمهء سلطان ملکشاه بن الب ارسلان بن جغری بیگ. او در اول در حبالهء القائم بامرالله خلیفهء عباسی بود و به سال 469 ه . ق. امیرعلی علاءالدولة بن ظهیرالدین بن ابی منصور فرامرزبن علاءالدوله کاکویه او را بزنی کرد.


ارسلان خان.


[اَ سَ] (اِخ) ابن علی. رجوع به ارسلان خان اول شود.


ارسلان خان.


[اَ سَ] (اِخ) ابومنصور الاصمّ. رجوع به ارسلان خان اول شود.


ارسلان خان.


[اَ سَ] (اِخ) أصم. رجوع به ارسلان خان اول شود.


ارسلان خان.


[اَ سَ] (اِخ) اول ایلکی. ابن علی مکنی به ابوالمنتصر، هفتمین از ایلک خانیّهء ترکستان و او پس از شرف الدین طغان بن علی بحکومت رسید. در ترجمهء تاریخ یمینی آمده: طغان خان را عمر به آخر رسید و روح او در جملهء ارواح شهدا بجنة المأوی رسید و ملک او بر برادر وی(1) که در تقوی و مراقبت جانب الهی و اهتمام به امور دینی موافق سیرت و مطابق سریرت او بود قرار گرفت و همواره بر طاعت و نماز جماعت و تمهید اسباب عدل و رأفت و تجانب از جانب کبر و نخوت مستقیم بود و بر قضیت موافقتی که طغان خان را با سلطان [ محمود ] بود برفت و سوابق مصافات او بلواحق مؤاخات و موالات معمور گردانید و در عهد ایلک خان سلطان عقیله ای از مخدرات اولاد او از بهر امیرجلیل ابوسعید مسعود نامزد کرده بود. در این ایام سفیران به اتمام آن وصلت وساطت کردند و عقدهء آن مناکحت به استحکام رسانیدند و از ثقات حضرت سلطان جمعی از جهت نقل آن دُر یتیمه برفتند تا آن ودیعت بمنصهء استحکام رسانیدند و جمهوری از مشاهیر علمای مشرق و ائمهء منطق در خدمت مهد او به بلخ آمدند و آن امانت بسپردند و محمولاتی که داشتند از مال و مقال به ادا رسانیدند و زفاف آن کریمه تمام شد و سلطان بفرمود تا پیش از وصول ایشان در بلخ آذین بستند و شهر بیاراستند و از انواع تنجید و تزیین هیچ باقی نگذاشتند و سلطان از جهت رفع درجت و اعلای مرتبت پسر، هراة به او داد با اموال بسیار و تجمل فراوان و زینت و ساز پادشاهانه و او را در شهور سنهء ثمان و اربعمائة روان کرد و او به هراة آمد و آئین عدل پیش گرفت... (ترجمهء تاریخ یمینی ص 395-396). و رجوع به طبقات سلاطین اسلام ص 122 و آل افراسیاب و ابوالمنتصر ارسلان خان اول ابن علی شود.
(1) - در حاشیهء نسخهء چاپی آمده: و ورث مکانه اخوه ارسلان خان ابومنصور الاصم (کذا).


ارسلان خان.


[اَ سَ] (اِخ) ثالث محمودبن سلیمان، از ایلک خانیهء سمت مغرب که پس از خضرخان ثانی بحکومت رسید. (طبقات سلاطین اسلام ص 122). و رجوع به آل افراسیاب و محمود ارسلان خان شود.


ارسلان خان.


[اَ سَ] (اِخ) ثانی ایلکی ملقب به شرف الدوله و مکنی به ابوشجاع. وی نهمین از ایلک خانیهء ترکستان است که از حدود 421 تا 424 ه . ق. حکومت کرده است. (طبقات سلاطین اسلام ص 122). و رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص 592 و رجوع به آل افراسیاب و شرف الدوله ابوشجاع ارسلان خان ثانی شود.


ارسلان خان.


[اَ سَ] (اِخ) عثمان. رجوع به عثمان بن ابراهیم و لباب الالباب ج1 ص 44، 46، 171، 172، 222، 258، 302، 336، 348 شود.


ارسلان خان.


[اَ سَ] (اِخ) قیالیغ در عهد گورخان، حاکم المالیغ و قیالیغ و فولاد بود و شحنهء گورخان با او در حکومت یار بود و چون دولت گورخان روی بتراجع نهاد و اصحاب اطراف ملک او دم عصیان زدند، سلطان ختن نیز با او یاغی شد. لشکر بجانب او کشید و از ارسلان خان نیز مدد خواست و غرض کشتن او داشت تا اگر او نیز چون امرای دیگر سرکشی کند، دفع کلی او کند و اگر اجابت نماید اما جانب مسلمانان رعایت کند و در کار ختن مبالغت نکند هم بدان بهانه او را از ربقهء حیاة بیرون کشد. ارسلان خان مطاوعت نمود و بنزدیک او مبادرت جست. یکی بود از امرای گورخان شمورتیانکو نام، با او از قدیم مصادقت و مصافاتی تمام داشت، او را از اندیشهء گورخان اعلام داد و گفت اگر او قصدی پیوندد، خانه و فرزندان نیز مستأصل کلی شوند و صلاح فرزندان تو آنست که داروئی بخوری و خود را از غصهء روزگار شوم بازرهانی تا من وسیلت شوم و جای تو بر پسر مقرر کنم. چون مهرب و ملجای دیگر نبود، بدست خود داروئی مهلک تجرع کرد و جان تسلیم. شمور چنانک ضامن گشته بود محل او را بر پسرش مقرر کرد و به اعزاز او را بازگردانید و شحنه ای در مصاحبت او بفرستاد. (جهانگشای جوینی چ لیدن ج 1 ص 48 ح، 56، 58، 63).


ارسلان خان.


[اَ سَ] (اِخ) نصرة الدین. رجوع به عثمان بن ابراهیم و ارسلان خان عثمان شود.


ارسلان شاه.


[اَ سَ] (اِخ) ابن الب ارسلان. رجوع به ارسلان ارغون شود.


ارسلانشاه.


[اَ سَ] (اِخ) ابن طغرل بن محمد بن ملکشاه، مکنی به ابوالمظفر و ملقب به قسیم امیرالمؤمنین و رکن الدین. (راحة الصدور). یا معزالدنیا و الدین. (مجمل التواریخ و القصص). و جلال الدوله. (لباب الالباب). هشتمین از سلاجقهء عراق و کردستان (556-573 ه . ق.)(1) (طبقات سلاطین اسلام ص 137) (شجرهء نسب مقابل ص 138) (مجمل التواریخ و القصص ص138). سلیمان شاه در ماه ربیع الاول سنهء 555 ه . ق. بدارالملک [ همدان ] رسیده لوای پادشاهی مرتفع گردانید و جهت جذب خاطر اتابک ایلدگز، ملک ارسلان بن طغرل بن محمد بن ملکشاه را که پسر صلبی اتابک بود ولیعهد ساخت... و بارو را که از جملهء امرا بود فرمود که موفق را بگیرد و موفق بر مافی الضمیر صاحب تاج و سریر مطلع شد و به اتابک ایلدگز پیغام داد که مناسب آنست که ملک ارسلان تخت و مملکت را بوجود خود بیاراید تا فتنه ها آرام یافته دست ستم روزگار ابواب فساد نگشاید. اتابک به این معنی همداستان شده از آذربایجان بمرافقت ملک ارسلان روی بجانب همدان نهاد. چون نزدیک بدان بلده رسید، سایر ارکان دولت که بسبب شرب شراب مدام سلیمان شاه از ملازمتش متنفر بودند، با زمانه یار شدند و آن پادشاه را گرفته محبوس گردانیدند و سلیمان شاه در آن محبس فی سنهء 556 ه . ق. وفات یافت... چون ملک ارسلان هم عنان بخت و دولت به همدان رسید به اتفاق اشراف و اعیان بر سریر سلطنت و احسان متمکن گردید و او پادشاهی حلیم و صبور بود و باسخاوت و از غایت علو همت بتحقیق جمع و خرج ممالک اص التفات نمیفرمود و طریقهء عفو و اغماض دوست داشتی و جرایم و آثام اهل عصیان را نابود انگاشتی و در تکلف مأکولات و ملبوسات بکوشیدی و زبان او بملازمانش هرگز بلفظ فحش گویا نشدی. اطراف مملکتش و اکناف ولایتش بیمن اهتمام و حسن التفات ایلدگز معمور بود و هر کس که قصد مملکتش میکرد، بسبب وفور شجاعت برادران مادری او جهان پهلوان محمد و قزل ارسلان منهزم مراجعت میکرد. وفاتش در منتصف شهر جمادی الاخر سنهء 571 ه . ق. اتفاق افتاد و در چهل وسه سالگی رخت بقا به باد فنا داد و سلطان ارسلان پانزده سال و هشت ماه به امر سلطنت جهانبانی اشتغال داشت و در آن اوقات وزارتش بفخرالدین طاهر الکاشی و قوام الدین ابوالقاسم الدرگزینی و کمال الدین ابوشجاع متعلق بود.
بیان عصیان حاکم ری و ظفر یافتن ارسلان بر وی و انهزام از آنجا: چنین آورده اند که در مبادی سرافرازی ملک ارسلان عزالدین قیماز والی اصفهان و حاکم ری حسام الدین عصابهء عصیان بر پیشانی بسته ابواب فتنه بر روی بانی مبانی جهانبانی بگشادند و محمد بن سلجوقشاه را بپادشاهی برداشتند و متوجه همدان گشته رایات جنگ و جدال برافراشتند و ملک ارسلان به اتفاق اتابک ایلدگز مخالفان را استقبال کرده در نواحی کوه روان، دو لشکر بیکدیگر رسیدند و مانند بحر اخضر در جوش و خروش آمدند و بعد از تقدیم کوشش و کشش فراوان سلطان ارسلان ظفر یافته، محمد بن سلجوق شاه پناه به خوزستان برد و قیماز و اتباع بجانب ری و مازندران گریختند و در خلال این احوال ملک ابخاز که کافری مشهور بود، قصد خون و مال مسلمانان را پیش نهاد همت ساخته بصوب آذربایجان در حرکت آمد و سلطان ارسلان با سپاه فراوان متوجه دفع کافران گشته در نواحی قلعهء کاک، جنگی سهمناک واقع شد و بسیاری از کفار بر خاک ادبار افتاده فرمان فرمای ایشان فرار بر قرار اختیار کرده، غنیمت بسیار بدست پادشاه ظفرشعار درآمد و بعد از آن سلطان ارسلان بقصد تخریب قلاع ملاحدهء بی دین که در حدود قزوین ساخته بودند و بدان واسطه پیوسته اموال و جهات قزوینیان را غارت میکردند، کمر بست و به اندک زمانی چهار حصار استوار را مسخر گردانید و فرمود تا مانند خاک راه هموار ساختند تا در اواخر سنهء 555 ه . ق. حسام الدین اینانج که سابقاً بطرف مازندران گریخته بود، بملازمت سلطان تکش که در خوارزم حکومت می کرد رفته و ازو لشکر ستانده بولایت عراق شتافت و در نواحی قزوین و ابهر از روی غصه و قهر دست بغارت و قتل برآورد و سلطان ارسلان بموافقت اتابک ایلدگز، متوجه مخالفان گشته اینانج کرّت دیگر بمازندران گریخت و در سنهء 563 ه . ق. باز بملک ری درآمد و سلطان برادر مادری خود اتابک نصرت الدین محمد بن ایلدگز را بجنگ او فرستاد و اتابک منهزم گشت و آنگاه اتابک ایلدگز متوجه مخالفان گشته سخن صلح در میان افتاد بر این جمله که اینانج در مصاحبت اتابک بخدمت سلطان شتابد و ملک ارسلان از سر جرایمش درگذشته پرتو احسان و انعام بر وجنات اینانج تابد و بحسب تقدیر در شبی که صباحش موعود ملاقات بود، اینانج را در منزلش کشته یافتند و هیچ کس ندانست که آن امر از که صادر شد و سلطان ارسلان بعد از استماع این خبر، آن مملکت را بجهان پهلوان نصرة الدین محمد بن ایلدگز عنایت کرده اتابک محمد دختر اینانج را بعقد خود درآورده، قتلغ اینانج از وی متولد گشت و در سنهء ثمان و ستین و خمسمائة (568 ه . ق.) والدهء سلطان که در خانهء اتابک ایلدگز بسر می برد و به اتفاق ارباب اخبار قابلهء دهر هرگز بعفت و دیانت و دین داری و رعیت پروری او مولودی درمهد عزت نپرورده بود، از عالم انتقال نمود و بعد از یک ماه ازین واقعه ایلدگز از عقب خاتون روان شد و قاضی رکن الدین جوینی در آن باب گوید:
رباعی
دردا که زمانه را نکوخواهی رفت
اندر پی او چو شمس دین خواهی رفت
در گردش چرخ کس نداده ست نشان
در پانصد و اند آنچه در ماهی رفت.
و سلطان ارسلان منصب اتابک ایلدگز را علاوهء حکومت ری کرده، به جهان پهلوان اتابک محمد ارزانی داشت اما از فوت والدهء خود متأثر گشته پهلو بر بستر ناتوانی نهاد و در منتصف جمادی الاول سنهء احدی و سبعین و خمسمائة نقد بقا بقابض ارواح سپرد. (حبط ج 1 ص 386). توقیع او «اعتضدت بالله وحده» بود و او به همدان مدفون است. (مجمل التواریخ و القصص ص 430، 465). شرف الدین محمد شفروه قصیده ای بمطلع ذیل در مدح او گفته:
ماهست یا رب آن رخ زیباش یا خور است
سرو است قد و قامت او یا صنوبر است
و در آن قصیده گوید:
رویش چو رأی خسرو آفاق روشن است
طبعش چو طبع شاه جهان عدل گستر است
شاهی که از نتایج رای منیر او
ظلمت سرای کلبهء خاکی منور است
رادی که از روایح اخلاق پاک او
این طبلهء معلق گردون معطر است...
(لباب الالباب ج 1 ص 269، 348، 356، 357، 360).
و ظاهراً ممدوح رفیع الدین المرزبان الفارسی در قصیدهء ذیل نیز هموست(2):
گل در رخ می چنان بخندید
کش مغز در استخوان بخندید...
آخر خورشید از ابر چون جام
در دست خدایگان بخندید
سلطان ملک ارسلان که تیغش
بر جوشن دشمنان بخندید.
و نیز:
از گل و سوسن نمود یار بنفشه
دایره شد گرد لاله زار بنفشه...
شاه جهان ارسلان که کرد ز خلقش
بوی خوش خویش مستعار بنفشه.
(1) - در تعلیقات لباب (ج 1 ص 356): 555-571.
(2) - عوفی در لباب الالباب (ج2 ص398 و 399) رفیع الدین را در زمرهء شعرای آل سلجوق بعد از عهد معزی و سنجری (عراق) یاد کند و بنابراین با عهد ارسلانشاه تطبیق می کند.


ارسلانشاه.


[اَ سَ] (اِخ) ابن مسعود عزالدین بن قطب الدین مودودبن عمادالدین زنگی بن آق سنقر صاحب الموصل. المعروف باتابک الملقب بالملک العادل نورالدین و مکنی به ابوالحرث معروف به ارسلانشاه اول، ششمین از اتابکان موصل. او پس از وفات پدر خویش مسعود در تاریخ 589 ه . ق. در موصل بجای پدر نشست و پادشاهی شهم و دانای به امور بود و بمذهب شافعیه گرائید و پیش از وی کس از خاندان او مذهب شافعی نداشت و مدرسهء شافعیهء موصل را او ساخت و کمتر مدرسه ای در نیکوئی مانند آن باشد و بشب 29 رجب سال 607 ه . ق. در شباره ای به شطّ ظاهر موصل درگذشت و شباره نوعی از شختور است که آنرا در مصر حراقة نامند(1)و مرگ او بنهفتند تا جسد او را بدارالسلطنه برده و در مدفن او بمدرسهء مذکور بخاک سپردند و از او دو پسر برجای ماند. یکی ملک القاهر عزالدین مسعود و دیگر الملک المنصور عمادالدین زنگی و پس از ارسلانشاه ملک القاهر جانشین پدر گشت و او استاد امیر بدرالدین ابی الفضائل لؤلؤ است که در اواخر رمضان 630 ه . ق. موصل را مسخر کرده و بپادشاهی آن جا نشست و او از پیش از دست عمادالدین ابن المشطوب نائب موصل بود. (ابن خلکان ص 65). و مؤلف حبیب السیر آرد: نورالدین ارسلان بن عزالدین مسعود بعد از فوت عزالدین ولدش نورالدین در موصل مالک تاج و نگین شد و در زمان سلطنت او فی سنة اربع و تسعین و خمسمائة (594 ه . ق.) والی سنجار، عمادالدین زنگی بن مودود بعالم باقی توجه کرد و پسرش قطب الدین محمد قایم مقام گشت و در سنهء ستمائه (600 ه . ق.) میان نورالدین و قطب الدین مخالفت اتفاق افتاده و قطب الدین از ملک اشرف که از قبل سلطان مصر حاکم حرّان بود، مدد طلبید و ملک اشرف بدو پیوسته هر دو سردار بعزم رزم و پیکار از سنجار متوجه نورالدین گشتند و بعد از اشتعال نایرهء خشم و کین نورالدین شکست یافت و از آن معرکهء جان گسل بصوب موصل شتافت. آنگاه آن دو پادشاه با یکدیگر صلح کردند و ملک اشرف دختر نورالدین را در حبالهء نکاح درآورده بعد از آن طریق نزاع نپیمودند و در سنهء سبع و ستمائه (607 ه . ق.) نورالدین ارسلان شاه مریض شده در شباره ای از عالم آب و گل رحلت نمود. امرا و ارکان دولت، موت او را پنهان داشتند تا وقتی که به موصل درآمدند. ارسلان در مدرسه ای که بناکردهء معمار همتش بود و در زیب و زینت بهترین مدارس عالم مینمود، مدفون شد. نورالدین پادشاهی بود بشجاعت و مهابت موصوف و بسفک دماء و سیاست مشغوف. اما به اشاعهء خیرات میل تمام داشت و او دو پسر یادگار گذاشت: الملک القاهر مسعود و الملک المنصور زنگی و بوزارت نورالدین ارسلان شاه، مجدالدین ابوالسعادات و محمد بن محمد الشیبانی الجوزی قیام می کردند. (حبط ج 1 ص 395) و رجوع به طبقات سلاطین اسلام ص 144 و جدول نسب خاندان زنگی مقابل ص 147 و نورالدین ارسلانشاه شود.
(1) - رجوع بذیل قوامیس دزی شود.


ارسلانشاه.


[اَ سَ] (اِخ) ابن مسعود غزنوی. رجوع به ارسلان بن مسعود... شود.


ارسلانشاه.


[اَ سَ] (اِخ) ابن ناصرالدین ملکشاه بن تکش خوارزمشاهی که پس از شکست تکش خان از حاکم سقناق جانشین پدر شد. (حبط ج 1 ص 424) (جهانگشای جوینی چ لیدن ج 2 ص 36).


ارسلانشاه.


[اَ سَ] (اِخ) اول. ابن کرمانشاه بن قاورد. هفتمین از سلاجقهء کرمان. (494-536 ه . ق.). (طبقات سلاطین اسلام ص 136 و شجرهء نسب مقابل ص 138) (حبط ج1 ص388).


ارسلانشاه.


[اَ سَ] (اِخ) اول. رجوع به ارسلانشاه بن مسعود عزالدین و نورالدین ارسلانشاه اول شود.


ارسلانشاه.


[اَ سَ] (اِخ) ثانی. ابن طغرل شاه بن محمد اول ابن ارسلانشاه اول ابن کرمانشاه بن قاورد. یازدهمین از سلاجقهء کرمان. وی در 563 ه . ق. بحکومت رسید. (طبقات سلاطین اسلام ص 136 و شجرهء نسب مقابل ص 138).


ارسلانشاه.


[اَ سَ] (اِخ) ثانی. ابن مسعود ثانی. ملقب به نورالدین. هشتمین از اتابکان موصل (از 615 تا 616 ه . ق.). (طبقات سلاطین اسلام ص 144 و جدول نسب مقابل ص 147). و رجوع به نورالدین ارسلانشاه ثانی شود.


ارسلانشاه.


[اَ سَ] (اِخ) سلطان الدوله. رجوع به ارسلان شاه بن مسعود غزنوی شود.


ارسلانشاه.


[اَ سَ] (اِخ) غزنوی. رجوع به ارسلانشاه بن مسعود غزنوی شود.


ارسلانشاه.


[اَ سَ] (اِخ) نورالدین ملقب به الملک الحافظ ابن الملک العادل ابوبکربن ایوب صاحب قلعهء جعبر. زین الدین الحافظی طبیب دربار او بود. (عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج 2 ص 189). و او معاصر یاقوت حموی مؤلف معجم البلدان بوده است. رجوع به کلمهء جعبر در معجم البلدان شود.


ارسلانگرای.


[اَ سَ] (اِخ) ابن دولت ثانی بن سلیم اول. چهل ونهمین و پنجاه وسومین از خانان قرم. وی دوبار بحکومت رسید: نخست از 1161 تا 1168 ه . ق. و بار دیگر از 1180 تا 1181 ه . ق. (طبقات سلاطین اسلام ص 211 و جدول نسب خاندان جوجی برابر ص 214).


ارسلانگشای.


[اَ سَ گُ] (اِخ) (قلعهء...) نام یکی از قلاع ملاحده است. رجوع به حبط ج 1 ص 424 شود.


ارسلو.


[] (اِخ) طائفه ای از ایل بچاقچی، از طوایف کرمان و بلوچستان و مرکب از 100 خانوار است. و سردسیر آنان شریف آباد پل بورس و گرمسیر اوادز میباشد.


ارسلیقون.


[اَ سَ] (معرب، اِ) رجوع به ارسانیقون شود.


ارسم.


[اَ سُ] (ع اِ) جِ رَسم.


ارسم.


[اَ سَ] (اِخ) موضعی است در اچ رستاق از نواحی هزارجریب. رجوع بسفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 123 شود.


ارسما.


[اِ رِ] (اِخ) رودی به اسپانیا (کاستیل قدیم). شعبهء یمین اَداژا، از گواداراما خارج شود و سِگوی را مشروب کند. طول آن قریب 120 هزار گز است.


ارسمیندش.


[اَ رِ دِ] (اِخ) محرف ارشمیدس. رجوع به ارشمیدس شود.


ارسن.


[اَ سَ] (اِ) انجمن. مجلس. محفل. (جهانگیری) (برهان). مجمع. (برهان). مجلس بزم.


ارسن.


[اَ سُ] (ع اِ) جِ رَسن.


ارسن.


[اَ سِ] (اِخ) ارمیاقی (ارمیناقی). مؤلف مجمل التواریخ و القصص در عنوان نسق ملک روم و ذکر اخبارشان در طبقهء دوم آرد: ملک ارسن ارمیاقی هفده سال بود و دین یعقوبیان داشت. پس مردی بغیبت او قسطنطنیه فراز گرفت. چون بازآمد پادشاهی از وی بازستد و آن متغلب را بگرفت تا در زندان بمرد. (مجمل التواریخ ص 135). و حمزه نام او را زنین الارمیناقی و ابوالفدا زینون آورده. (مجمل التواریخ ص 135 ح 7)(1).
(1) - رجوع به کلمهء Zenon در لاروس کبیر شود.


ارسناس.


[اَ سَ] (اِخ) نهری است در بلاد روم متصف به برودت آب و سیف الدوله برای حرب از آن عبور کرد و متنبی در مدح سیف الدوله و عبور وی از این رود و وصف خیل او گوید:
حتی عبرن بارسناس سوابحاً
ینشرن فیه عمائم الفرسان
یقمصن فی مثل المدی من بارد
یذر الفحول و هن کالخصیان
والماء بین عجاجتین مخلص
تتفرقان به و تلتقیان.(معجم البلدان).


ارسنجان.


[اَ سَ] (اِخ) (خرهء...) بلوکی است میانهء مشرق و شمال شیراز محدود از جانب مشرق به آبادهء طشک و از سمت شمال ببلوک کمین و از طرف مغرب بنواحی مرودشت و از جنوب ببلوک کربال. درازای آن از نجف آباد تا قصبهء ارسنجان پنج فرسنگ. پهنای آن از قلاه خار تا جلودر، سه فرسنگ. هوای این بلوک سرد مایل به اعتدال. انار و انجیر را نیکو پروراند. در فارس انار ارسنجان و رب انارش در لطافت و چاشنی ضرب المثل است. شکارش آهو و بز و پازن و قوچ و میش کوهی و کبک و تیهو و کبوتر است. آبش از کاریز و چشمهء شیرخان. زراعت، گندم و جو و پنبه و شلتوک و کنجد و خشخاش است و قصبهء این بلوک را نیز ارسنجان گویند. و بمسافت شانزده فرسنگ از شیراز دور است. طول آن از گری نیچ، پنجاه وسه درجه و... دقیقه عرض آن از خط استوا 30 درجه و... دقیقه. انحراف قبلهء مسلمانی آن از نقطهء جنوب بجانب مغرب... درجه و... دقیقه است. عموم خانه های آن خشت خام و گل و چوب است و شمارهء آنها نزدیک بهزار درب خانه است و گرداگرد این قصبه را باغستان فراگرفته. بیشتر درختش انار است و در سال هزار و هشتاد حاجی سعید ارسنجانی مدرسه ای در این قصبه از آجر و گچ ساخته و نصف از مزرعهء صالح آباد و ربع از حسین آباد و ثلث از جمال آباد و نصف از علی آباد واقعات در این بلوک و حصهء معینی از آب و زمین خارج قصبه را وقف آن مدرسه کرده و تا کنون بوقفیت و در تصرف متولی آن باقی است و معیشت مدرس و طلبه و تعمیر مدرسه را بوجهی لایق میرساند. (فارسنامهء ناصری). ارسنجان، در جنوب بوانات و مشهد مرغاب واقع و از بلوکات ولایات خمسهء فارس است. طول آن 30 و عرض 18 هزار گز است. حد شمالی کمین و حد جنوبی کرمان و حد شرقی آبادهء طشک وحد غربی مرودشت. آب و هوای آن معتدل و جمعیت آن 9000 تن. مرکز آن ارسنجان و عدهء قری 24 است. (جغرافیای سیاسی تألیف کیهان صص 240-241).


ارسنجان.


[اَ سَ] (اِخ) (کوههای...) رشتهء دوم کوههای فارس است که قلل مهم آن دلنشین (3500 گز) و کوه سرسفید (3400 گز) و داراب و طارم در کنار رود شور باشند. (جغرافیای طبیعی تألیف کیهان ص 55).


ارسنجان.


[اَ سَ] (اِخ) (رودخانهء...) آبش شیرین از سرچشمهء شیرخان برخاسته توابع ارسنجان را آب داده زیاده بدریاچهء بختگان فروریزد.


ارسنجان.


[اَ سِ] (اِخ) از قرای شیرگاه از نواحی ساری. رجوع بسفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 121 شود.


ارسنجانس.


[اَ سِ جا نِ] (اِخ) مصحف ارشیجانس(1). رجوع به ارشیجانس و ارخیجانس شود.
(1) - Archigenes.


ارسنگ.


[] (اِخ) (قصبهء...) از قصبات حوالی بلخ. (حبط ج 2 صص 265-266).


ارسنگ.


[اَ سَ] (اِخ) محرّف ارثنگ. ارژنگ. (برهان) (جهانگیری). نگارخانهء مانی. (جهانگیری). و در جهانگیری این بیت شاهد آمده :
همی تافت از پرنیان روی خوبش
نگاریست گوئی پر ارسنگ مانی.فرخی.
و در دیوان چ عبدالرسولی «ارتنگ» است.


ارسواس.


[] (اِخ) رجوع به ارسوایس شود.


ارسوایس.


[ ] (اِخ)(1) قفطی در تاریخ الحکماء در زمرهء کتب سیاسیات یعقوب بن اسحاق بن الصباح آرد: کتاب فی المحاورة بین سقراط و ارسوایس. (تاریخ الحکماء ص 374). و ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء در ذکر کتب یعقوب مزبور گوید: رسالة فی محاورة جرت بین سقراط و ارسواس. (عیون الانباء ج 1 ص 212).
(1) - Erixias (?).


ارسوس.


[اِ رِ] (اِخ)(1) قصبه ای است در جنوب غربی جزیرهء مدللی، و آن موطن تئوفرسطس از حکمای یونان است و امروز بنام هرسه مشهور است و در قضای مولوه در سنجاق مدللی قصبهء کوچکی است که مرکز آن ناحیه است. رجوع به هرسه و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Eresos.


ارسوسه.


[اُ سو سَ] (ع اِ) کلاه. (منتهی الارب).


ارسوف.


[اَ / اُ] (اِخ)(1) شهری است بساحل بحر شام. (منتهی الارب). شهری است بر ساحل بحرالشام بین قیساریه و یافا و در آن گروهی از مُرابطین بودند و از آن جمله است ابویحیی زکریابن نافع الارسوفی و غیره و آن در اقلیم سوم است. طول وی 56 درجه و 50 دقیقه و عرض 32 درجه و نصف و ربع و پیوسته در دست مسلمانان بود تا کندفری(2)صاحب قدس آنرا در سنهء 494 ه . ق. بگشود و یاقوت گوید تا اکنون در دست آنان است. (معجم البلدان). || بستانی گوید شهری است در فلسطین واقع در ساحل نزدیک مصب نهر موسوم به نهر الفالح و جنگ بین ریچارد پادشاه فرنگ و صلاح الدین ایوبی در این شهر بود و آن به سال 587 ه . ق. بود. رجوع بضمیمهء معجم البلدان شود.
(1) - Arsouf. Arzouf.
(2) - Godefroy de Bouillon.


ارسوفی.


[اَ / اُ] (ص نسبی) منسوب به ارسوف که شهری است در ساحل بحر شام و گروهی بدان نسبت دارند. (انساب سمعانی).


ارسووا.


[اُ سُ] (اِخ)(1) اُرْسُووَه. نام دو شهر است در ملتقای دو نهر «جرنا» و «طونا» یکی از آن دو بر یسار جرنا واقع است و آن قدیم است و شهری است حصین و کوهها آنرا احاطه کرده اند و قریب هزار تن سکنه دارد. دیگری جدید است بنام «اطه قلعه سی» هم خوانده میشود و آن در 10 هزارگزی شمال شرقی ارسووای قدیم واقع است و نظر بوقوع در حدود بلاد صرب و فلاخ و مجار مستحکم است و سکنهء آن 3000 تن است و از سال 1204 پس از منازعهء طولانی دولت عثمانی با نمسه، بتصرف عثمانی درآمد. (ضمیمهء معجم البلدان). و رجوع بقاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Orsova.


ارسی.


[اُ رُ] (ص نسبی) روسی. اهل روسیه. از روسیه: قند اُرُسی. || (اِ) کفش. پاپوش. چَموش. قسمی کفش پاشنه دار. نوعی از کفش که از چرم دوزند. || قسمی در که عمودی باز شود. قسمی در که گشودن و بستن آن به بربردن و فرودآوردن است برخلاف درهای عادی که بیک سوی بدو سوی یمین و شمال باز و فراز شود. در که وقت گشادن بسوی بالا کشند و گاه بستن فرودآرند. دری از اطاق که درگاه آن رو بصحن باشد و دارای چارچوبی بود که این در در جوف آن حرکت کرده بالا و پائین رود.


ارسی.


[اَ سا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رَسو. استوارتر. ثابت تر.
- امثال: ارسی من رصاصة؛ الرسو الثبوت یریدون به الثقل. (مجمع الامثال).


ارسیجانس.


[اَ نِ] (اِخ)(1) ارخیجانس. ارشجانس. طبیبی اقدم بر جالینوس زماناً و او راست: کتاب طبیعة الانسان، و آن بعربی نقل شده و ناقل مجهول است. (ابن الندیم). و کتاب التفرس. و رجوع به ارخیجانس شود.
(1) - Archigenes.


ارسیخ.


[اَ] (اِخ) بیرونی در آثارالباقیه در جدول ملوک کلدانی این نام را آورده و این نام پادشاه هخامنشی است که یونانیها آنرا آرسس(1) می آورند و بیرونی در نام داریوش کدمان گوید: داریوش بن ارسیخ. و رجوع به ارسیس و آرسس شود.
(1) - Arses.


ارسی دوز.


[اُ رُ] (نف مرکب)(1) کفشگر. کفاش. اسکاف. کفش دوز. حَذّاء.
(1) - Cordonnier.


ارسی دوزی.


[اُ رُ] (حامص مرکب) عمل ارسی دوز. کفاشی.


ارسیدیاقن.


[اَ قُ] (معرب، اِ)(1)اَرشیدیاکر. یکی از صاحبمنصبان کلیساست که دارای حق مراقبت کشیشانی است که بخدمت خلق و تفقد اعمال ایشان قیام دارند و رتبهء مزبور را ارشیدیاکونا(2) گویند و صاحب این رتبه را ارسیدیانو(3) میگفتند و عرب آنرا «ارسیدیاقن» خوانده است. (حلل السندسیة ج 1 ص 366 متن و حاشیه).
(1) - Archidiacre.
(2) - Archidiaconat.
(3) - Arcidiano.


ارسیس.


[اَ] (اِخ)(1) ابن اخوس در آثارالباقیه در جدول سلاطین ایران بدین صورت آمده و در جدول سلاطین کلدانی ارسیخ ذکر شده است. رجوع به آرسس و ایران باستان ص 1186 ببعد شود.
(1) - Arses.


ارسیسطراطس.


[اِ رَ را طِ] (اِخ)(1) الثانی القیاسی. ابن ابی اصیبعه نام او را در زمرهء اطبای دورهء فترت بین ابقراط و جالینوس یاد کند. (عیون الانباء ج 1 ص 133). و رجوع به اراسسطراطس شود.
(1) - Erasistrate.


ارسیسطراطیس.


[اِ رَ را] (اِخ) ابن البیطار در مفردات خود در ذیل کلمهء افیون از این طبیب روایت می آورد. و رجوع به اراسسطراطس شود.


ارسی شاه.


[] (اِخ) ملک تاج الدین. ملک معظم نصیرالحق والدین خسرو نیمروز او را به اوق با یکهزار مرد از سوار و پیاده از غور و هراة و اسفزار و نیه و فراه نشانید (در 661 ه . ق.). (تاریخ سیستان ص 401). و او چون از حرکت ملک الامراء و الکبار ملک علاءالدولة و الدین صفدر نیمروز با لشکر خبر شد، در دیه سمور لشکر جمع کرد و به صحرا بیرون شد و با او مصاف کرد و شکسته شد و به قلعهء سمور پناه برد و ملک الامراء علاءالدولة و الدین از عقب او راند و چند کس را از لشکر وی در خندق حصار سمور انداخت و زخم و قتل کرد و بفیروزی بازگشت. در بیست وچهارم محرم سال بر ششصدوشست وهفت. (تاریخ سیستان ص 402). و هم ارسی شاه در اوایل شوال 667 ه . ق. با امرائی که در اوق بودند به پیش زره تاخت، و اموال مسلمانان را بگرفت و دیه ها غارت کرد و بنه ها و خرمنها بسوخت. (تاریخ سیستان ص 403).


ارسیلا.


[اِ سیلْ لا] (اِخ)(1) آلنسو دِ. رجوع به ارزیا و قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - Ercilla, Alonso de.


ارسیلاوس.


[] (اِخ) او راست: رسالهء ذات الرؤیا. رجوع به ارخلاوس شود.


ارسیموس.


[] (اِخ) ریسموس الیونانی. بقول جاحظ در البیان و التبیین (چ السندوبی ج 1 ص 295 و ج 2 ص 178) وی از مجانین شعرای یونان بوده است.


ارسی نس.


[اُ نِ] (اِخ)(1) طبق روایت کنت کورث. و ارکسی نس بروایت آریان. فرمانده سپاهیان ایران در زمان داریوش سوم و او نژاد خود را به کوروش بزرگ میرسانید و از اعقاب هفت تن پارسی بود و در جنگ با اسکندر بر دو سردار موسوم به آریُبَرزن و اُرُبات ریاست داشت. (ایران باستان ص 1380).
(1) - Orsines.


ارسیوس.


[اُ رُ] (اِخ)(1) نویسندهء اوایل قرن پنجم میلادی. (ایران باستان ص 2237، 2238، 2240).
(1) - Orosius.


ارش.


[اَ رَ / رِ] (اِ) از آرنج تا سر انگشتان. (غیاث اللغات) (جهانگیری). آرش. باع. قولاج. قلاج. باز. بَوع. رش. شاهرش. و آن مقداری باشد معین از سر انگشت میانین یک دست تا سر انگشت میانین دستی دیگر چون کسی دستها را از هم گشاده دارد. || یا از سر انگشت میانین تا مرفق که بندگاه ساعد و بازو است(1). و مؤلف برهان گوید این اصح است. و در منتخب آمده مقدار هر دو دست آدمی که برابر قامت آدم است. (غیاث). ذراع :
درازای مزگت خانهء خدای عزوجل سیصدوهفتاد ارش است و پهناش سیصدوپانزده ارش. خانهء مکه را بیست و چهار ارش و نیم دراز است و پهناش بیست و سه ارش و نیم و سمک کعبه بیست و هفت ارش و از گرد سنگ طواف پنجاه ارش است و درازا صدوپنجاه ارش است. (حدود العالم).
ارش پانصد بود بالای او [ سد سکندر ]
چو نزدیک صد یاز پهنای او.فردوسی.
کمندی بفتراک بر سی ارش
کمانی ببازو زره در برش.فردوسی.
نهنگ او ز دریا برآرد بدم
ز هشتاد ارش نیست بالاش کم.فردوسی.
دو ستاره اند میان ایشان چند ارش بدیدار. (التفهیم). سودا ارشی است به عراق معروف. (التفهیم). و میل چهارهزار ارش سوداست. (التفهیم).
هم آن جا یکی سهمگین چاه بود
که ژرفیش نهصد ارش راه بود.اسدی.
سنانش یکی نیزهء سی ارش
به آب جگر یافته پرورش.نظامی.
بکف ماروش نیزه ای ده ارش
ز خون عدو یافته پرورش.هاتفی.
و رجوع به ایران باستان ص 1422، 1423، 1912، 1913 شود. || و گاه اندازه ای باشد چون انگشتی یا بند انگشتی. || نوعی از جامهء سبزرنگ. (غیاث اللغات).
- ارش بابلی؛ از مقادیر و مقیاسهای طول معمول در ایران قدیم بوده است و آن معادل 51/0 گز (متر) است. (ایران باستان ص 166).
- ارش مصری؛ از مقادیر و مقیاسهای طول معمول در ایران قدیم و آن مساوی 46/0 گز است. (ایران باستان ص 166).
(1) - Coudee.


ارش.


[اَ] (اِ) از آرنج تا سر انگشت. ساعد. (جهانگیری). از سر انگشتان باشد تا آرنج. (برهان). باز. (مؤید الفضلاء). ذراع. رش: الساعد؛ اَرش دست. (ملخص اللغات، حسن خطیب کرمانی). ساعدٌ فعم؛ اَرشی فربه. (دهار) :
دیو اهریمن، آذر است آتش
ساعدینند هر دو اَرش و اَرَش.
صاحب فرهنگ منظومه (از جهانگیری).
|| انجمن. مجمع. (برهان). رجوع به ارسن شود. || جمعیت مردم. (برهان).


ارش.


[اَ] (ع اِ) دیه. پاداش. کیفر. دیهء جراحت. دیت جراحت. (غیاث اللغات). تاوان زخمها. (دستور). آنچه واجب آید در جراحت. (مهذب الاسماء): اَرشِ خَدش؛ دیهء خراش. ارش جنایت؛ دیهء آن. ج، اُروش. هو بدل ما دون النفس من الاطراف و قد یطلق علی بدل النفس و حکومة العدل و یجی ء فی لفظ الدیة. (کشاف اصطلاحات الفنون) :ناصرالدین این بشارت به ابوعلی بنوشت که مراد حاصل گشت و ملک عفو فرمود و از کرده و گفتهء وی درگذشت برقرار پانزده هزار بار درم که بحکم غرامت گناه و ارش جنایت به سه نجم بخزانه رساند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 132). سلطان چون بدان نواحی رسید... شهری که مسکن و متوطن ایشان بود در حصار گرفت و بقهر بستد و همه را بعذبات عذاب تأدیب کرد و بیست هزار بار هزار درم به ارش عصیان و فدیهء عدوان و جزیهء طغیان بر گردن ایشان نهاد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 291). و اگر از این جهت غباری بر حاشیهء خاطر شریف نشست، ارش آن جنایت را ملتزم شوم و غرامت این بیخردگی بدهم. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 239). || طلب دیت. || رشوه. || نقصانی که در جامه پیدا شود زیرا که آن نقصان سبب ارش و خصومت است. || آنچه میگیرد مشتری از بایع پس از اطلاع از عیب مبیع. آنچه داده میشود میان سلامت و عیب در کالا. الارش هو اسم للمال الواجب علی ما دون النفس. (تعریفات جرجانی). || خلق. کس. ماسوی الله: ماادری ای الارش هو؛ نمیدانم کدام خلق است او.


ارش.


[اَ] (ع مص) بدی افکندن میان.... افژولیدن. برافژولیدن. || برافروختن آتش. || برانگیختن جنگ. برانگیختن فتنه و جنگ. (غیاث). برآغالیدن. اغراء. ورغلانیدن. (منتهی الارب). انگیختن بر. || عطا کردن. || اختلاف. || خصومت: بینهما ارش؛ میان آن هر دو خصومت و اختلاف است. || کم کردن قیمت برای عیبی در متاع.


ارش.


[اَ رِ] (ص) عاقل. زیرک. هشیار. (برهان) (غیاث). || (اِ) انجمن. (برهان) (غیاث). و رجوع به ارسن شود.


ارش.


[اَ رَ] (اِخ) شهری است از ولایت شیروان. (جهانگیری) (برهان). شهری است در ارّان. || قریه ای است به یک فرسنگی شمالی بندر ریگ. (فارسنامه).


ارش.


[اِ] (اِخ)(1) یوهان ساموئل. دانشمند کتاب شناس آلمانی، متولد در گرُس گلُگُ بسال 1766 م. و متوفی در هال به سال 1828 م. او راست: فهرست همهء روزنامه ها و مجموعه های آلمانی در باب جغرافی، تاریخ و علوم علی الاطلاق (1790-1792م.) و مجموعهء اطلاعات ادبی، و آن خلاصه ای است از مؤلفات ادبی در مدت پانزده سال (1785-1800م.) و هم بیاری گروبِر دائرة المعارفی تألیف کرده است.
(1) - Ersch, Johann-Samuel.


ارشاء .


[اَ] (ع اِ) جِ رَشَأ، به معنی آهوبره که قوی گردد و با مادر برفتار آید.


ارشاء .


[اِ] (ع مص) رشوه دادن. (منتهی الارب). پاره دادن حاکم یا قاضی را. || خاریدن پس شتر و ارشه ارشه گفتن تا بدود. (منتهی الارب). || ارشاء دلو؛ رسن بر دلو بستن. رسن بستن بر دلو. (منتهی الارب). دلو را رسن بستن. دلو را رسن ساختن. (تاج المصادر بیهقی). || ارشاء فصیل؛ شیر دادن شتربچه را. (منتهی الارب). شیر دادن اشتربچه. (تاج المصادر بیهقی). || بچه شیر دادن. || ارشاء قوم در قتل کسی؛ شریک شدنشان در خون او: ارشی القوم فی دمه. (منتهی الارب). || ارشاء قوم بسلاح خویش در خون کسی؛ راست کردن قوم سلاح خود را در خون وی: ارشی القوم بسلاحهم دمه. || ارشاء حنظل؛ دراز شدن شاخهای حنظل. (منتهی الارب).


ارشاح.


[اِ] (ع مص) خوی کردن. (منتهی الارب). عرق کردن.


ارشاد.


[اِ] (ع مص) راه نمودن. (منتهی الارب). راه راست نمودن. راه بحق نمودن. راه حق نمودن. (غیاث اللغات). راه نمودن بحق. رهبری. رهنمونی. راهنمائی. رهنمائی. هدایت. راهنمونی. براه آوردن. بره آوردن. بسامان آوردن. ضد اضلال: و قد انار الله بصائرهم و اخلص ضمائرهم و ارشدهم الی الهدی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 301). و برای ارشاد و هدایت ایشان رسولان فرستاد. (کلیله و دمنه). داود علیه السلام را بدین ارشاد و هدایت مخصوص گردانیدند. (کلیله و دمنه).
- ارشاد دادن؛ ارشاد کردن :
خدایا چون مرا در عاشقی ارشاد میدادی
چه می شد اندکم از بیوفائی یاد میدادی.
سلیم.
- ارشاد کردن؛ راهنمائی کردن. راه نمودن :
نیست غیر از عشق خضری در بیابان وجود
هر کجا گم گشته ای بینی بعشق ارشاد کن.
صائب.
- ارشاد گرفتن؛ طلب هدایت و راهنمائی کردن :
چو هندو کز برهمن ساحری ارشاد میگیرد
ز زلفت خال مشکین دلربائی یاد میگیرد.
میرعبدالغالب نجات.


ارشادا.


[اَ] (اِخ) پایتخت ارمنستان. و این شهر همانست که یونانیان آرتاکساتا نامیده اند. رجوع به ایران باستان ص 2284 شود. || نام قلعه ای بود. (یشتها تألیف پورداود ج 2 ص 226).


ارشاش.


[اِ] (ع مص) فراخ شدن زخم و پراکنده شدن خون آن. (منتهی الارب): ارشاش طعنة. || ارشاش سماء؛ خُرد باریدن. (تاج المصادر بیهقی). باران ریزه باریدن آسمان. (منتهی الارب). || ارشت الفصیل؛ دم خود را خاریده، دراز کرد شتربچه گردن را در هر دو ران مادر خود تا شیر خورد. (منتهی الارب). مؤلف تاج العروس آرد: و عن ابن عباد: ارش الفصیل ارشاشاً؛ حکّ ذنبه لیرتضع. || ارشاش فرس؛ عرق ناک گردانیدن اسب را بدوانیدن. || خون و اشک چکانیدن.


ارشاف.


[اِ] (ع مص) مکیدن آب و نحو آن. (منتهی الارب).


ارشاق.


[اِ] (ع مص) تیز نگریستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (منتهی الارب). تیز نگه کردن. || دراز کردن آهو گردن را. (منتهی الارب). گردن دراز کردن آهو. || انداختن تیر و جز آن بجانبی. (منتهی الارب).


ارشاک.


[اَ] (اِخ) ارشک. اشک. و آن نام مؤسس سلسلهء اشکانی است که به اشک اول مشهور است. وی یکی از بزرگان پارت بود در 256 ق. م. بر آنتیوکوس دوم یا سیم، سلطان سلوکی طغیان کرد و پس از دو سال جنگ، پارت را آزاد کرد و در 253 ق. م. درگذشت. پس از او هر یک از پادشاهان اشکانی را بنام او اشک (ارشک- ارشاک) خواندند. رجوع به اشک و رجوع به ایران در زمان ساسانیان تألیف کریستن سن ترجمهء رشید یاسمی ص 107 و یشتها تألیف پورداود ج 2 ص 31 و فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ص 282 شود. || نام چند تن از پادشاهان ارمنستان. رجوع به ایران در زمان ساسانیان ترجمهء رشید یاسمی ص 214 شود.


ارشام.


[اِ] (ع مص) مهر کردن خرمن را بمهر چوبین. (صحاح). || ارشام مهاة؛ دیدن گاو دشتی نخستین علف برآمده را و چریدن گرفتن. || ارشام شجر؛ برگ برآوردن آن. (منتهی الارب). || ارشام برق؛ درخشیدن آن. (منتهی الارب). پدید آمدن برق. (تاج المصادر بیهقی). اندک درخشیدن.


ارشام.


[اَ] (اِخ) (در پارسی باستان: ارشامه(1)) پسر آریارمنا و پدر ارشاسپ پدر داریوش اول. (ایران باستان ص 228، 230، 710، 1576، 1599، 1600، 1604، 1609، 1630) (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 74) (یسنا تألیف پورداود ج 1 ص 105).
(1) - Arshama.


ارشام.


[اَ] (اِخ) پسر داریوش اول بروایتی. (ایران باستان ص 1630).


ارشام.


[اَ] (اِخ) والی ایرانی مصر بزمان داریوش دوم. (ایران باستان ص 963).


ارشام.


[اَ] (اِخ) یکی از پادشاهان ارمنستان. وی پس از تیگران بسلطنت رسید و 38 سال سلطنت کرد. (ایران باستان ص 2598).


ارشام.


[اَ] (اِخ) یا اَردشام. پسر آرتاشس دوم و برادر تیگران اول، نخستین شاه از شاخهء دوم سلسلهء اشکانیان که در جنوب ارمنستان حکومت کرده اند. و او را ماآنوسافلول نامیده اند (38 ق. م.). (ایران باستان ص 2636 و 2633).


ارشاناک.


[اَ] (اِخ) پنجمین پادشاه اشکانی ایران بقول موسی خورنی مورخ ارمنی و سبه اوس، وی با مهرداد دوم تا فرهاد سوم تطبیق میکند. (ایران باستان ص 2612).


ارشاویر.


[اَ] (اِخ) آرشاویر. هفتمین از پادشاه اشکانی ایران بقول موسی خورنی مورخ ارمنی و سِبه اوس. وی با فرهاد چهارم و پنجم مطابق است. (ایران باستان ص2613).


ارشت.


[ ] (اِخ) محلی است کنار جادهء قزوین و رشت میان آق بابا و سعیدآباد در 170400 گزی تهران و در مرآت البلدان آمده: ارشت و تاشفین دو مزرعه است حاصلخیز از اعمال قزوین و مسافت این دو تا قزوین سه فرسخ است. از عجایب ارشت و تاشفین این است که در ارشت آهن صلاحیت دارد که از او آلات و ادوات بسازند بعکس تاشفین و در تاشفین خمرهء صباغی خیلی خوب و بعکس در ارشت که صلاحیت این کار را پیدا نمیکند و در تاشفین آهنگر نیست چنانکه در ارشت نیز صباغ نیست و این معروف است و مردم همه جا اطلاع دارند.


ارشتناب.


[ ] (اِخ) نام محلی کنار راه تبریز به سراب میان قهوه خانهء یوسف آباد و گردنهء جهانیان در 448000 گزی تبریز.


ارشجانس.


[اَ شِ نِ] (اِخ) رجوع به ارسیجانس و ارخیجانس شود.


ارشح.


[اَ شَ] (ع ن تف) اذکی: هو ارشح فؤاداً. (منتهی الارب). || تیزخاطر. (منتهی الارب).


ارشد.


[اَ شَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رشد. رشیدتر. راه راست یابنده تر. (غیاث) (آنندراج). || به رشدرسیده.
- ارشد اولاد یا اولاد ارشد؛ آنکه در میانهء اولاد کسی بارشدتر و باهوشتر از همه باشد. و در تداول عوام فارسی زبان، اسن و اکبر فرزندان: حسن بن علی علیهما السلام فرزند ارشد فاطمه بنت رسول صلوات الله علیهاست.
- صاحبمنصب ارشد؛ صاحب منصبی که درجهء او برتر از دیگران باشد.
- طریق ارشد؛ به رشدتر. اَقصد. راه راست تر. قریب تر بمطلب. (آنندراج).


ارشد.


[اَ شَ] (اِ) حجرالنور است. (اختیارات بدیعی). جوهری است که آنرا مرقشیشا خوانند و بعربی حجرالنور گویند. (برهان قاطع). حجرالروشنائی. (قانون ابوعلی سینا در ادویهء مفرده ذیل: مارقشیشا(1)). اثلق. (فهرست مخزن الادویه). سنگ روشنائی.
(1) - Marcassite.


ارشد.


[اَ شَ] (اِخ) ابن احمد برسوی. او راست: ارشاد الطالبین فی شرح وصایا المهتدین.


ارشذونه.


[اُ شُ نَ] (اِخ)(1) ارجیذونه. آرشیدونه. (قاموس الاعلام ترکی). شهری است به اندلس از اعمال رَتیة در جهت قبلی قرطبه و بین آن دو بیست فرسنگ است. (معجم البلدان). شهری است به اسپانیا (از ایالت مالقه)، دارای 7800 تن سکنه. و رجوع به حلل السندسیة ج 1 ص 74 و 130 شود.
(1) - Archidona.


ارشطرخش.


[ ] (اِخ) حاج خلیفه گوید که اصل اسم وی ارشطو به معنی صالح و ارخش بمعنی رئیس است، پس این دو را ترکیب کردند و واو و الف را بتخفیف ساقط کردند. او راست: کتاب جرمی النیرین و بعدیهما، حاوی 19 شکل. (کشف الظنون). ظاهراً مصحف ارسطرخس(1).
(1) - Aristerque.


ارشق.


[اَ شَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رشاقت. خوش قامت تر. زیبااندام تر. (غیاث).


ارشق.


[اَ شَ] (اِخ) کوهی است بزمین موقان از نواحی آذربایجان نزدیک بذّ. شهر بابک خرّمی. (معجم البلدان). موضعی است بمغرب طالش.


ارشک.


[اَ رَ] (اِ) رشک. حسد. (برهان قاطع) (جهانگیری).


ارشک.


[اَ شَ] (پارسی باستان و پهلوی اشکانی، اِ) از مادهء اَرشَن به معنی مرد و نر در مقابل زن. (یشتها تألیف پورداود ج 2 ص 226). و آن نام بسیاری از ایرانیان قدیم بوده است. رجوع به ارشک در ذیل شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) ارزاس. والی مملکتی در جوار آبیسارِس بزمان اسکندر. آنگاه که اسکندر بهند سفر میکرد در کنار رود آسِه زین هفِس تیون را بساخت. در خلال این احوال ارزاس (ارشک) مزبور با برادر و سرداران عمدهء آبیسارس پادشاه آن ناحیت وارد شهر شده هدایای گرانبها و نفیس از طرف او آورده گفت که خود پادشاه میخواست بیاید و بپای اسکندر بیفتد، ولی بیماری مانع شد. فرستادگان اسکندر هم قول او را تأیید کردند و اسکندر از این اظهارات خشنود گشت و آبیسارس را بپادشاهی ابقاء کرده ارشک را گماشت که نزد او بماند. (ایران باستان ص 1818، 1819).


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) پسر بزرگتر داریوش دوم هخامنشی که پس از جلوس بتخت سلطنت به اردشیر موسوم گردید. رجوع به ایران باستان ص 961 و 962 و 990 و 992 و اردشیر دوم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) اَرزاسِس. اسکندر وی را بجای ساتی بَرزَن والی آرتاکوان(1) کرد. (ایران باستان ص 1654).
(1) - ظ. مصحف اردکان.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) اشک. آرزاکس(1). مؤسس خاندان اشکانیان یا پارتیان (250-248 ق. م.) و هریک از پادشاهان این سلسله نام او را عنوان و لقب خویش قرار داده اند. رجوع به اشک و اشکانیان و ارشک بزرگ و ایران باستان ص 2073 و 2165 و 2197 و 2199 و 2200 و 2203 و 2206 و 2076 و 2233 و 2598 شود.
(1) - Arsace.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) پسر آتیابئوشنه. بر روی مهری از آثار عهد هخامنشی نام او نوشته شده. (ایران باستان ص 1616).


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) پسر ارشد وال ارشک پادشاه ارمنستان. (ایران باستان ص 2586).


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) پسر خسرو سوم، پادشاه ارمنستان روم. رجوع به ایران باستان ص2621 شود.


ارشک.


[] (اِخ) قریه ای از توابع سمنان و دارای معدن سرب است.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) بزرگ، بقول سبه اوس اسقف ارمنی. در سال یازدهم سلطنت آن تیوخوس پارتیان شوریدند و ارشک پسر پادشاه تتالیان(1) که در پَهل شاهسدان(2) در صفحهء کوشان میزیست، حکومت را بدست گرفت و همهء مردمان مشرق و نیز شمال مطیع او گشتند. رجوع به ایران باستان ص 2529 و 2596 و 2597 و 2601 و ارشک مؤسس خاندان اشکانیان و اشک اول شود.
(1) - Tetaliens. (2) - اینجا پهل شاهسدان با گرگان تطبیق میکند، زیرا دمتریوس را موافق مدارک غربی به آنجا بردند.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) بیست وپنجم. رجوع به بلاش دوم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) بیست وچهارم. رجوع به خسرو شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) بیست ودوم. رجوع به بلاش اول شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) بیست وسوم. رجوع به پاکر دوم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) بیست وششم. رجوع به بلاش سوم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) بیست ونهم. رجوع به اردوان پنجم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) بیستم. رجوع به گودرز شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) بیست وهشتم. رجوع به بلاش پنجم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) بیست وهفتم. رجوع به بلاش چهارم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) بیست ویکم. رجوع به ونُن دوم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) پانزدهم. رجوع به فرهاد پنجم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) پنجم. رجوع به فرهاد اول (فرهادک) شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) جوان(1)، بقول بعض مورخین ارمنی. وی پسر ارشک بزرگ بود. و در زمان پدر بحکومت ارمنستان رسید و پس از وی در شهر مِدزپین (نصیبین) با برادر خویش وال ارشک بر تخت ارمنستان نشست و سلطنت او 42 سال بود. (ایران باستان ص 2596 و 2597).
(1) - موسی خورنی گوید که این ارشک جوان را وال ارشک مینامیدند و او برادر ارشک بزرگ پادشاه پارت بود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) چهاردهم. رجوع به فرهاد چهارم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) چهارم. پادشاه اشکانی ایران. رجوع به فری یاپت شود. || پسر پاپ. سی وهشتمین پادشاه اشکانی ارمنستان بنا بنوشته های مورخین ارمنستان و نویسندگان رومی (378-379 م.). و بروایتی وی با وال ارشک (واگارشک) برادر خود به سال 382 م. بسلطنت رسید. (ایران باستان ص 2621 و 2637).


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) دلیر. نخستین از پادشاهان اشکانی طبق نوشته های موسی خورنی و سبه اوس. رجوع به ارشک مؤسس خاندان اشکانیان و اشک و ارشک بزرگ و ایران باستان ص 2584 و 2599 و 2612 شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) دوازدهم. رجوع به مهرداد سوم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) دوم. رجوع به تیرداد اول شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) دهم. رجوع به سنتروک شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) سوم اشکانی. رجوع به اردوان اول شود. || ارشک سوم. سی وپنجمین پادشاه ارمنستان (341-367 م.) موافق نوشته های مورّخین ارمنستان و نویسندگان رومی. رجوع به ایران باستان ص 2621 شود. || ارشک سوم دیران. یازدهمین از پادشاهان شاخهء دوم سلسلهء اشکانیان ارمنستان. وی در 341 م. بتخت جلوس کرد. (ایران باستان ص 2637).


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) سیزدهم. رجوع به ارد اول شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) شانزدهم. رجوع به ارد دوم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) ششم. رجوع به مهرداد اول شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) کبیر. رجوع به ارشک بزرگ و ایران باستان ص 2585 و 2612 شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) گیو. از اشکانیان ارمنستان. (نام های ایرانی تألیف یوستی ص 412) (ایران باستان ص 2423).


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) نوزدهم. رجوع به بردان شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) نهم. رجوع به مهرداد دوم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) هشتم. رجوع به اردوان دوم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) هفتم. رجوع به فرهاد دوم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) هفدهم. رجوع به وُنُن اول شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) هیجدهم. رجوع به اردوان سوم شود.


ارشک.


[اَ شَ] (اِخ) یازدهم. رجوع به فرهاد سوم شود.


ارشکان.


[اَ شَ] (اِخ) ارشگان بقول موسی خورنی مورخ ارمنی و سبه اوس. چهارمین پادشاه اشکانی، و منطبق است با فرهاد دوم و اردوان دوم. (ایران باستان ص 2585 و 2612).


ارشکیه.


[اَ شَ کی یَ] (اِخ) نام شهر ری در قدیم و آن اقامتگاه شاهان اشکانی در فصل بهار بود. (ایران باستان ص 2645).


ارشگونی.


[اَ] (اِخ) اشکانیان بقول مورخین ارمنی. (ایران باستان ص 2607).


ارشم.


[اَ شَ] (ع ص، اِ) هرچه که بر وی خطها و سیاهی و نگارها باشد. (منتهی الارب). || آن که بوی طعام برد و حریص بر آن گردد. (منتهی الارب). آنک طعام بوید و حریص باشد بر وی. (تاج المصادر بیهقی). آنکه طعامی بوید از حریصی. (مهذب الاسماء). || اندک و نکوهیده از باران. باران مذموم اندک. (منتهی الارب). || هر چیز اندک نکوهیده. (منتهی الارب). || سگ. (منتهی الارب). الارشم؛ الکلب لتشممه و حرصه. (تاج العروس). || سگ که میان منخرین سیاه دارد. مؤنث: رَشماء.


ارشمیدس.


[اَ شِ دِ](1) (اِخ) ارخمیدس. ارشمیدوس. ارشمدوس(2). از مردم سوراقوسا(3) از جزیرهء صقلیه(4). مولد او287 ق.م. و وفات وی در 212 ق.م. بزرگترین مهندس و حکیم ریاضی قدیم. وی در جوانی برای کسب علم نزد اقلیدس به اسکندریه رفت و چون بوطن خویش بازگشت به تحقیقات و مطالعات پرداخت و اختراعات گرانبها کرد و بفرضیهء اهرم چندان اعتقاد داشت که میگفت: اگر نقطهء اتکائی بدست آرم زمین از جای خویش بجنبانم. وی روزی در گرمابه دریافت مقداری از وزن اعضای او که در آب فرورفته بود کاسته شده و دید که با سهولت بسیار میتواند یک ساق خویش را بلند کند. نبوغ وی او را بکشف «اصل ارشمیدس» هدایت کرد و با کمال شوقی که در او ایجاد شده بود، برهنه از گرمابه بیرون شد و فریاد کرد: یافتم! یافتم!(5) و این کلمه از آن پس چون مثلی زبانزد گردید. آنگاه که روم به سوراقوسا قشون کشید، ارشمیدس بدفاع وطن خویش پرداخت و مدت سه سال با اعمال علوم طبیعی خود عساکر مارسلوس را شکست میداد و منجنیقهائی برای پرتاب کردن تیر و سنگ بفواصل بعیده بساخت و بوسیلهء مرایا المحرقة کشتیهای دشمن را محترق میکرد. معهذا رومیان پیروزمند شدند و به سوراقوسا درآمدند. ارشمیدس آنگاه چندان در مسئلتی هندسی مستغرق بود که از اوضاع خبر نیافت و در این حال بدست سربازی رومی کشته شد. مارسلوس از قتل او بسیار متأسف شد و برای او مقبره ای بساخت. آثار عمدهء ارشمیدس بما رسیده است. قفطی در تاریخ الحکماء گوید: ارشمیدس حکیم ریاضی دان یونانی، وی در مصر میزیست و در آنجا کسب علم کرد و از مصریان انواع فنون هندسه را بیاموخت. زیرا آنان از قدیم در این فن دست داشتند. ارشمیدس را کتابهای نیکو و ارجمند است که خطیب امین الدین ابوالحسن علی بن احمدبن جعفربن عبدالباقی الابانی العثمانی الامویّ القفطی که در نباهت و فضل و بلاغت و مشارکت (؟) بزرگترین کسی است که من دیده ام، مرا حکایت کرد که گروهی از اجلهء مشایخ بلاد خود را درک کردم و همه متفق بودند بر آنکه آنکس که اراضی اکثر قرای مصر را خشک کرد و پلها بکرد و بدانها قریه ها را بهنگام طغیان نیل بهم پیوست، ارشمیدس بود. او این کار را برای یکی از پادشاهان انجام داد و سبب آن بود که اکثر ساکنین مصر بوقت طغیان نیل، ترک قریه های خود کرده از ترس غرق شدن بکوهستان مقابل میرفتند و در آنجا تا بهنگام فروکش شدن نیل میماندند و سپس بسرزمین خود بازمیگشتند و زراعت را آغاز میکردند و قسمتهای فرورفتهء زمین بسبب آبی که در آنها مانده بود مانع آن می شد که به قسمتهای بالا برسد مگر آنکه زمین خشک گردد و بدین جهت زراعت ممکن نبود و در نتیجه محصول بسیار از دست میرفت و چون ارشمیدس از آن آگاه شد، اراضی اکثر قری را نسبت بسطحی بالاتر از سطح نیل مقیاس گرفت و بین قریه ها جسرها ساخت و در وسط جسرها پل هائی بست که آب قریه ای بتوسط آنها بقریهء دیگر میرسید. پس مردم در وقت خود بزراعت مشغول میشدند و از هر ضیعه، زمین معین را وقف کرد تا محصول آن بمصرف اصلاح این جسرها رسد و تا کنون نیز این عمل مجراست و در مصر دیوانی خاص برای آن موجود است که بنام «دیوان فدن الجسورة» نامیده میشود و مورد توجه و اعتناء تام است - انتهی. لیبنیتز میگفت: «کسانی که ارشمیدس را شناخته اند بعظیم ترین اکتشافات نوین وقعی نمی نهند». و او را اختراعات و اکتشافات غریب بوده است. ابن الندیم گوید که رومیان از کتب او پانزده بار بسوختند و ظاهراً کتبی را که ابن الندیم نام میبرد، آن قسمت از کتابهای ارشمیدس است که بعربی نقل شده است. او راست: کتاب ارشمیدس. (کشف الظنون). کتاب تربیع الدائرة، یک مقاله. (ابن الندیم) (کشف الظنون). کتاب تسبیع الدائرة، یک مقاله. (ابن الندیم). رسالهء تکسیر دائرة، و آن در ضمن مجموعهء گرانبها در کتابخانهء مدرسهء سپهسالار(6) جدید طهران موجود است. کتاب الخطوط المتوازیة. (ابن الندیم). کتاب خواص المثلثات القائمة الزوایا. (کشف الظنون). کتاب الدوائرالمماسة، یک مقاله. (ابن الندیم) (کشف الظنون). کتاب الساعات الاَلات الماء التی ترمی بالبنادق. (کشف الظنون). کتاب عمل الاَلة التی تطرح البنادق، یک مقاله. (ابن الندیم). کتاب الکرة و الاسطوانة، دو مقاله. (ابن الندیم) (کشف الظنون). کتاب المأخوذات فی اصول الهندسة، اصل آن یک مقاله است و ثابت بن قرة پانزده شکل آنرا ترجمه کرده است. (ابن الندیم) (کشف الظنون). کتاب المثلثات، یک مقاله. (ابن الندیم) (کشف الظنون). کتاب المسبع فی الدائرة. (کشف الظنون). (ظ. همان تسبیع الدائرة). کتاب المفروضات، یک مقاله. (ابن الندیم) (کشف الظنون). از کتب او: الاجرام القائمه در مجلهء آسیائی (فرانسوی)1879 م. بطبع رسیده است. مؤلف برهان گوید: ارشمیدس نام حکیمی بوده انیس و جلیس اسکندر (!!):
که بود از ندیمان خسروخرام
هنرپیشه ای ارشمیدس بنام.نظامی.
رجوع بتاریخ الحکمای قفطی ص 64، 66، 67، 73، 167، 195، 354 و الفهرست ابن الندیم و عیون الانباء ج 1 ص 224 و ج 2 ص 94 و 98 و تتمهء صوان الحکمة چ لاهور سال 1351 ه . ق. ص 109 ح، 119، 162، 203 و التفهیم بیرونی ص 17، 18، 30، 47 و معجم المطبوعات شود.
(1) - در برهان و غیاث بفتح اول و ثانی و سکون ثالث و کسر میم بتحتانی رسیده و دال بی نقطهء مضموم آمده. Archimede.
(2) - در مؤید الفضلاء به ارسمندش تحریف شده.
(3) - Syracuse.
(4) - Sicile.
(5) - Eureka! Eureka! (6) - مدرسهء عالی شهید مطهری کنونی.


ارشمیدوس.


[اَ رِ] (اِخ) رجوع به ارشمیدس و الجماهر بیرونی ص 187 شود.


ارشن.


[اَ شَ] (اوستایی، اِ) اسب نر. این لغت در پهلوی گوشن یا وشن و در فارسی گشن آمده است و سیاوش (نام پسر کیکاوس) در اوستا سیاورشن (از: سیاو، به معنی سیاه + ارشن) است. یعنی دارندهء اسپ سیاه. رجوع به فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 252، 254 شود.


ارشن.


[اَ شَ] (ترکی، اِ) در دشت قبچاق بمعنی ابر است. (فرهنگ شعوری).


ارشه ارشه.


[اَ شِهْ اَ شِهْ / اُ شُهْ اُ شُهْ] (ع صوت) کلامی است که هنگام راندن شتر گویند و زیر دم او را خارند تا تیز رود. (از منتهی الارب).


ارشیا.


[اَ] (هزوارش، اِ) بلغت زند و پازند تخت و اورنگ شهان را گویند. (برهان). عرش.


ارشیتاس.


[اَ] (اِخ) رجوع به ارخوطس شود.


ارشیجانس.


[اَ نِ] (اِخ)(1) رجوع به ارخیجانس و عیون الانباء ج 1 ص 34، 36، 49، 102 شود و او راست: کتاب اسقام الارحام و علاجها. (کشف الظنون).
(1) - Archigenes.


ارشیدونه.


[اَ نَ] (اِخ)(1) شهری است در اسپانیا (مالقه)(2) دارای 7800 سکنه.
(1) - Archidona.
(2) - Malaga.


ارشی نوالد.


[اِ نُ] (اِخ)(1) ارکینوالد(2). حاکم قصر نستری(3) در 640 م. در عصر کلویس دوم و استرازی(4) در 656 م.
(1) - Erchinoald.
(2) - Erkinoald.
(3) - Neustrie.
(4) - Austrasie.


ارشیة.


[اَ یَ] (ع اِ) جِ رِشاء.


ارص.


[اَ رَص ص] (ع ص) آنکه دندانها نزدیک یکدیگر دارد. تنگ دندان. آنکه دندان بهم پیوسته دارد. الصّ. ناگشاده دندان. مؤنث: رَصّاء. ج، رُصّ. (مهذب الاسماء).


ارصاء .


[اِ] (ع مص) پائیدن در جائی و نگذاشتن آنرا. (منتهی الارب).


ارصاد.


[اَ] (ع ص، اِ) گروه چشم دارندگان. (منتهی الارب). || جِ رَصَد، به معنی گیاه و باران اندک. (منتهی الارب). || جِ رَصَد (اصطلاح نجوم).


ارصاد.


[اِ] (ع مص) آمادهء چیزی شدن. (منتهی الارب). || آماده کردن. مهیا ساختن. (منتهی الارب). ساختن. (تاج المصادر بیهقی). بساختن. (زوزنی). مهیا داشتن. مهیا کردن برای کسی. || پاداش دادن کسی را بخیر یا بشر. || ترقب. انتظار. چشم داشتن. (آنندراج): والذین اتخذوا مسجداً ضراراً و کفراً و تفریقاً بین المؤمنین و ارصاداً لمن حارب الله و رسوله من قبل و لیحلفنّ ان اردنا الاّ الحسنی والله یشهد انهم لکاذبون. (قرآن 9/ 107)؛ و آنها که فراگرفتند و بنا نهادند مسجد را برای ضرر رسانیدن، کفر را و تفرقه را میان مؤمنان و برای انتظار مر کسی را که حرب کرد با خدا و فرستادهء او از پیش و هرآینه سوگند میخورند که نخواستیم ما از ساختن این مسجد مگر خوبی را و خدا گواه است بدرستی که ایشان هرآینه دروغگو باشند. (تفسیر ابوالفتوح چ1 ج2 ص629). || رصد بستن(1). || در کمینگاه نشستن: از عیث و فساد و کفر و عناد و ثقل ارصاد ایشان بر قوافل و ابناء سبیل غیرت بر نهاد او مستولی گشت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 322). || نگاهبان فراکردن براه. (زوزنی). نگاه وان فراکردن براه. (تاج المصادر بیهقی). نگهبان داشتن در راه. (آنندراج). راهبان نشاندن. مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون گوید: در لغت گماشتن دیده بان است در راه. از مادهء رَصَدته؛ یعنی مراقب او بودم. و نزد علماء بدیع آنست که قرار داده شود پیش از عَجُز از بیت در نظم یا پیش از فقره ای در نثر چیزی که دلالت بر عجز بیت یا فقره کند، مشروط بر اینکه رَوِی را شناخته باشند. پاره ای از علماء فنّ بدیع این صنعت را تسهیم نامیده اند. مانند این آیت: فماکان الله لیظلمهم و لکن کانوا انفسهم یظلمون. (قرآن 9/70). و شرطی که برای شناختن رَوی در تعریف قید شده، اشاره است بر اینکه فهم عجز بیت یا فقره در این صنعت نسبت بکسی است که رَوی را شناخته باشد چه گاه باشد که در ارصاد عجز شناخته نشود، برای اینکه رَوِی شناخته نشده است. مانند این آیت: و ماکان الناس الاّ اُمة واحدة فاختلفوا. و لولا کلمة سبقت من ربک لقضی بینهم فیما فیه یختلفون. (قرآن 10/19). چنانکه اگر کسی ندانسته باشد که حرف روی در این آیت نون است بسا باشد که شنونده اندیشه کند که عجز در این آیت فیما فیه اختلفوا - یا - فیما اختلفوا فیه میباشد. و مانند قول شاعر:
احلت دمی من غیر جرم و حرّمت
بلا سبب یوم اللقاء کلامی
فلیس الذی حللته بمحلل
و لیس الذی حرّمته بحرام.
چنانکه اگر شنونده نداند که قافیه درین دو بیت کلام و حرام است، گمان برد که عجز درین دو بیت اخیر بمحرم میباشد، چنانکه در مطوّل بیان کرده است. و درین مورد گفته اند که با بیاناتی که در تعریف ارصاد گفته شد معلوم میشود معرفت رَوِی بتنهائی شرط نیست بلکه باید بعلاوهء روی قافیه را هم بشناسند، چه مجرد معرفت روی به اینکه درین بیت میم است کافی نخواهد بود، برای اینکه دانسته شود قافیه حرام است. زیرا شنونده را جایز باشد که توهم کند قافیه محرّم میباشد. و ممکن است اینکه بگویند مقصود از قیدی که در تعریف شده این نیست که معرفت روی در ارصاد شرط منحصربفرد است بلکه مقصود آنست که شیئی که دلالت بر عجز یا فقره کند حاصل نشود بدون معرفت روی هرچند که موقوف بچیزهای دیگری هم باشد. کذا ذکر الچلبی - انتهی.
در اصطلاح آوردن شاعر لفظی را پیش از قافیه که چون حرف روی معلوم باشد قافیه توان دانست. امامی گوید:
چون کبک شیشه لب ز شراب مروقی
کبکی از آن بطوق معنبر مطوّقی
بر آب دیده پیش تو زورق روان کنم
گر زانکه دانمت که تو مائل بزورقی.
مراد بیت دوم است که قبل از رسیدن بقافیه معلوم میشود که زورقی قافیه خواهد بود. (آنندراج از مطلع السعدین).
(1) - Observation.


ارصاع.


[اِ] (ع مص) درنشاندن در چیزی (چنانکه نیزه را). || سخت خستن به نیزه. (منتهی الارب). ناپیدا کردن سنان در مطعون. (تاج المصادر بیهقی). || صاحب بچه شدن خرمابن. (منتهی الارب).


ارصاف.


[اِ] (ع مص) آمیختن شراب به آب رصف (آبی که از کوه بر سنگی فروریزد). (منتهی الارب).


ارصان.


[اِ] (ع مص) استوار کردن. (تاج المصادر بیهقی). محکم و استوار گردانیدن. (منتهی الارب). محکم کردن.


ارصان.


[اَ] (اِخ) موضعی است بنی حارث بن کعب را. (منتهی الارب).


ارصح.


[اَ صَ] (ع ص) مرد که دو ران نزدیک بهم دارد. || مرد لاغرسرین. (منتهی الارب). مؤنث: رَصْحاء. ج، رُصح.


ارصد.


[اَ صَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رصد. ارقب. چشم داشته تر :
انّی لامنُ من عدوّ عاقل
و اخاف خِلّاً یعتریه جنون
فالعقل فن واحد و طریقه
ادری و ارصد و الجنون فنون.


ارصع.


[اَ صَ] (ع ص) لاغرسرین و ران. (منتهی الارب). آنکه گوشت اندک دارد بر کفل و ران. ارسح. (زوزنی). مؤنث: رَصْعاء. || طَعنٌ ارصع؛ که سنان فرورود در مطعون. (منتهی الارب).


ارصف.


[اَ صَ] (اِخ) موضعی در حوالی سیستان. (حبط ج 2 ص 127).


ارصن.


[اَ صَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رصانت. استوارتر. محکم تر. رصین تر.


ارصوصه.


[اُ صو صَ] (ع اِ) کلاه که بخربزه ماند. (منتهی الارب).


ارض.


[اَ] (ع اِ) زمین. (منتهی الارب). زمی. غبرا. امّآدم. ام صبّار. ام عبید. ام کفاة. ابن حلاوة. || خاک. و آن مؤنث و اسم جنس است. (منتهی الارب). ج، ارضون، ارضین، ارضات، اُروض، اراضٍ، اراضی. (مهذب الاسماء). و بعضی ارض را جمع بدون واحد دانسته اند. (منتهی الارب). و رجوع به زمین شود. || دست و پای اسب. (مهذب الاسماء). دست و پای چاروا. || اسفل قوائم ستور. || هرچه فرود و پست باشد. هر جای پست. موضع شیب. || زکام. (مهذب الاسماء). || لرزه. (مهذب الاسماء). لرزهء تب. || لاارض لک؛ کلمهء ذم است مانند لااُم لک.
- ارض الجزیه؛ زمینی که بتصرف مسلمین درآمده و طبق پیمان با شرایط مقرره از جانب امام بمالکین غیرمسلمان بازداده شود. (شرایع الاسلام).
- اراضی عامره و اراضی موات.؛ رجوع بشرایع الاسلام، کتاب «احیاءالموات» شود.


ارض.


[اَ] (ع مص) گیاهناک شدن زمین. || زکام گرفتن. مزکوم، زکام زده شدن. || موریانه زدن (چوب). ریونجه خورده شدن چوب. (تاج المصادر بیهقی). || ریمناک و فاسد شدن (قرحه). تباه شدن ریش. (زوزنی). تباه شدن جراحت به ریم. || پاک شدن. || پاکیزه شدن زمین. || در چشم خوش آمدن زمین.


ارض.


[اَ رَ] (ع اِ) خوره. واحد آن: ارضة. (مهذب الاسماء). موریانه. ریونجه.


ارض.


[اَ رَض ض] (ع ص) نشسته که از جای نجنبد. (منتهی الارب).


ارضاء .


[اِ] (ع مص) خشنود کردن. (تاج المصادر بیهقی) (مجمل اللغة). ترضیه. (مجمل اللغة). دادن چیزی که خشنود کند. (منتهی الارب). || اقناع.


ارضات.


[اَ رَ] (ع اِ) جِ ارض.


ارضاض.


[اِ] (ع مص) درنگی کردن. (منتهی الارب). درنگی شدن مرد. (تاج المصادر بیهقی). || آهسته و گران گردیدن. (منتهی الارب). || سخت دویدن. (منتهی الارب). || سطبر گردیدن ماست. ستبر شدن شیر. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). غلیظ شدن شیر و مثل آن. || بریده شدن شیر. (منتهی الارب). || روان کردن خوی. (منتهی الارب).


ارضاع.


[اِ] (ع مص) شیر دادن. (تاج المصادر بیهقی). شیر دادن زن. (منتهی الارب).


ارضاک.


[اِ] (ع مص) فروخوابانیدن چشم را و بازگشادن. (منتهی الارب).


ارض اقدس.


[اَ ضِ اَ دَ] (اِخ) لقب مشهد رضا علیه السلام: امام قلی میرزا را با شاهرخ میرزا به ارض اقدس آوردند و برادران را در مشهد مقدس، علیقلی خان مقتول و شاهرخ میرزا... مخفی در ارگ مشهد مقدس محبوس ساخته خبر قتل او را منتشر ساختند. (مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ص19).


ارض الجبل.


[اَ ضُلْ جَ بَ] (اِخ) عراق عجم و آن ظاهراً همان جبال است که اصفهان و زنجان و قزوین و همدان و دینور و کرمانشاهان و ری باشد(1): صنف [ ابن سینا ]فی ارض الجبل بقیة کتبه. (تاریخ الحکماء قفطی ص 418 س 4). رجوع به جبل شود.
(1) - رجوع بمعجم البلدان ذیل: جبال و جبل شود.


ارض الجزیره.


[اَ ضُلْ جَ رَ] (اِخ)بین النهرین(1).
(1) - Mesopotamie.


ارض الغور.


[اَ ضُلْ] (اِخ) اردن: حدق هو الباذنجان... هو اسم عربی معروف بالقدس و ما والاها لنوع من الباذنجان برّی ینبت عندهم بریحا و ارض الغور(1) جمیعه. (ابن البیطار جزء ثانی ص 14 س 109).
(1) - Jourdain (vallee du...) . (لکلرک ترجمهء ابن البیطار ج1 ص424 س5)


ارض الکبیرة.


[اَ ضُلْ کَ رَ] (اِخ) ممالک شارلمانی(1) و گاهی از آن فرانسه را اراده کنند و گاه اروپا را از آن سوی جبال پیرنه، یعنی اروپا بدون اسپانیا. (نفح الطیب ج 1 ص 64 س 21): و بالارض الکبیرة شرقی الاندلس و شماله سبع بحیرات. (نخبة الدهر دمشقی ص 125). ان بحرالروس غیر متصل ببحر ورنک لاتصال الارض الکبیرة من الاندلس الی ماوراءالنهر... (نخبة الدهر ص 139). و رجوع بهمان کتاب ص 241 و 258 و 260 شود. || ارض الکبیرة و هی برّالقسطنطنیة و ما یلیها. (رحلهء ابن جبیر). || ارض الکبیره. در ذیل ظاهراً مراد ایتالیاست: و هو [ ای البحر ] زقاق معترض بینها [ بین المسینه ] و بین الارض الکبیرة بمقدار ثلاثة امیال و یقابلها منه بلدة تعرف [ ریه ] و هی عمالة کبیرة. (رحلهء ابن جبیر).
(1) - L'Empire de Charlemagne.


ارض المصطکی.


[اَ ضُلْ مَ طَ کا] (اِخ)جزیرهء کیو(1) از جزایر یونان. (نخبة الدهر دمشقی ص 139، 143، 228 و LXXVI).
).نخبة الدهر دمشقی ص
(1) - Chios. (XVI


ارض المقدس.


[اَ ضُلْ مَ دِ] (اِخ)(1)ارض المقدسة: و عرض له أن سافر الی ارض المقدس و صام به صوماً واحداً... (تاریخ الحکماء قفطی ص 150).
(1) - La Terre Sainte. ).نخبة الدهر دمشقی ص (XVI


ارض المقدسة.


[اَ ضُلْ مُ قَدْ دَ سَ] (اِخ)ارض موعود. فلسطین. قری المبارکة: البیت المقدس و اسمها بالعبرانی اورشلیم یعنی دارالسلام و مدینة سلم و ارضها الارض المقدسة المبارک حولها. (نخبة الدهر دمشقی ص 201). ساعیر و هی بشام من الارض المقدسة. (نخبة الدهر ص 259).


ارض حسان.


[اَ ضُ حَسْ سا] (اِخ) دهی است نزدیک مکه و آن را حسان نیز گویند.


ارض روم.


[اَ ضُ] (اِخ)(1) قالی قلا. ارزروم. ارزن الروم. ارزنة الروم. ولایتی است در ترکیه (عثمانیه) در آسیا شامل قسم اعظم ارمنستان ترکیه. حد شمالی آن بایزید و طرابزون و حد شرقی مستملکات روسیه و شهرهای ایران و حد جنوبی کردستان و بتلیس و دیار بکر و حد غربی سیواس و بایبورد و ارزنجان بخش اعظم آن را تلی بلند که ارتفاع آن بشش هزار قدم میرسد فراگرفته است و مساحت آن 132222 هزار گز مربع است که از مشرق و مغرب سلسلهء جبالی که دائم دارای برف است، آنرا قطع کند. اکثر سکنهء آن کرد باشند و در آن وادیهای پرآب و وسیع است و عده ای از نهرها آنرا مشروب میسازد. هوای آن در زمستان و بهار کام سرد است و در تابستان حرارت آن شدت گیرد و مردم با شوقی وافر بزراعت پردازند و در ارضروم همه انواع حبوب و بقول و میوه و اغلب انواع حیوانات و معادن یافت شود و صنعت آن راه ترقی پیماید و اهالی ولایت قریب 800000 تن و اغلب مسلمانان و بقیه ارمنی باشند و آن شامل هفت لواء است: ارضروم و جلدر و قارص و بایزید و وان و موش و ارزنجان و دارای 45 قضاء و کرسی این ولایت مدینهء ارضروم است. ابوالفدا گوید: این همان شهر است که قالیقلا میخواندند. کرسی مزبور در کنار نهر قره سو در سهلی وسیع و جمیل واقع است و ارتفاع آن از ساحل دریا قریب 6000 قدم و طول آن 30 میل و عرض آن 20 میل است. مسافت آن از جهت مشرق تا قسطنطنیه 366 میل است و بین 39 درجه و 36 دقیقهء طول شرقی و 39 درجه و 5 دقیقهء عرض شمالی قرار دارد. سکنهء این شهر قریب پنجاه هزار تن و در آن 50 جامع است که یکی از آنها بصورت حرم شریف مکه است و دارای کاروانسراها و مکاتب و جریدهء رسمیه است. تجارت آن رونق دارد و صادرات آن موئینه و مازو و ذغال سنگ و غیره است و بنای آن به سال 415 م. صورت گرفته و دولت عثمانی به سال 921 ه . ق. بر آن مستولی شد و در سنهء 1276 ه . ق. روسیه بر آن استیلا یافت و بار دیگر بدولت عثمانی بازگشت و ارض روم مرکزی جنگی است. (ضمیمهء معجم البلدان). و رجوع بقاموس الاعلام ترکی و ارزن و ارزنة الروم شود.
(1) - Erzeroum.


ارضرومی.


[] (اِخ) محمد بن مصطفی. او راست: شرح رسالهء قیاسیة تألیف موسی کلیم پهلوانی. رجوع به موسی کلیم... و معجم المطبوعات شود.


ارض عاتکة.


[اَ ضُ تِ کَ] (اِخ) سرزمینی است در خارج باب الجابیهء دمشق. منسوب به عاتکة بنت یزیدبن معاویة بن ابی سفیان بن حرب، مکناة به ام البنین و او زوجهء عبدالملک بود و عاتکه را در این زمین قصری بود و عبدالملک بن مروان بدانجا درگذشت. (معجم البلدان).


ارض موعود.


[اَ ضِ مَ] (اِخ) ارض مقدسه. فلسطین. کنعان.


ارض نو.


[اَ ضِ نَ] (اِخ) موضعی است در مشرق تربت حیدریه.


ارض نوح.


[اَ ضُ] (اِخ) یکی از قرای بحرین است. (مراصدالاطلاع). || دهی است به یمن. (منتهی الارب).


ارضون.


[اَ رَ] (ع اِ) جِ اَرض (در حالت رفع).


ارضه.


[اَ رَ ضَ] (ع اِ) موریانه. (منتهی الارب). خوره. خره. ریونجه. دیوچه. (منتهی الارب) (مجمل اللغة). دیوک. تافشک. گهن. زنو. رونجو. اورنگ. لبنگ. چوبخوار. چوبخوارک. چوبخواره. (ذخیرهء خوارزمشاهی). رشمیز. کرمها باشند بصورت مور که چوب را میخورند و بهندی دیمک گویند. (غیاث از کنز). کرمک چوبخوار که آن را دیوچه گویند. کرمی که جهازها را و کشتیها را فروخورد و دیوچه و مورچه که کتاب و پشمینه و نمد را بخورد. (آنندراج)(1). آنرا بزبان گیل بیت گویند. (کنزاللغات).
- امثال: هو آکَلُ من ارضة؛ او خورنده تر است از دیوچه.
هو اصنع من ارضة؛ او صانع تر است از دیوچه.
رجوع به موریانه شود. || زنگ آهن. (آنندراج).
(1) - Termes. Termite. Fourmie
blanche. Ciron. Vermine.


ارضه.


[اِ رَ ضَ] (ع اِ) گیاه بسیار. گیاه فراوان.


ارضه.


[اُ ضَ] (ع اِ) گیاه بسیار. اِرَضه.


ارضی.


[اَ] (ص نسبی)(1) منسوب به ارض. زمینی. خاکی. بری.
- آفات ارضی؛ مقابل سماوی.
- شکل ارضی؛ مکعب.
(1) - Terreux, euse. Terrestre.


ارضی.


[اَ ضا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رِضی و رضوان. خشنودتر. راضی تر. || مرضی تر.


ارضیاء .


[اَ] (ع ص، اِ) جِ رَضیّ.


ارضیط.


[اَ] (اِخ) یاقوت گوید بدین صورت این نام را بخط اندلسیین یافتم ولی در حرف ضاد تردید دارم زیرا حرف ضاد در لغت غیرعرب نیست. و آن از قراء مالقة است و ابوالحسن سلیمان بن محمد بن الطراوة السبائی النحوی المالقی الارضیطی شیخ اندلسیین بزمان خویش آنجا متولد شده. (معجم البلدان).


ارضین.


[اَ رَ] (ع اِ) جِ اَرض (در حالت نصب و جرّ).
- ارضین سبع؛ هفت طبقهء زمین.


ارضیة.


[اَ ضی یَ] (ع ص نسبی) تأنیث ارضی.


ارط.


[اَ رِ] (ع اِ) رنگی است مانند رنگ اَرطی.


ارط.


[اَ] (ع مص) بیرون آوردن زمین درخت ارطی را. (آنندراج) (شمس اللغات) (کنزاللغات). || دباغت دادن پوست. (آنندراج) دباغت کردن پوست. (شمس اللغات). دباغت کردن بپوست درخت ارطی. (کنزاللغات). || شتر را ارطی خوردن دادن. (شمس اللغات) (آنندراج). شتر را ارطی بخورد دادن. (کنزاللغات).


ارطاء .


[اِ] (ع مص) اَرطی برآوردن زمین. || بالغ شدن و بزنی رسیدن دختر. (منتهی الارب).


ارطاب.


[اَ] (ع اِ) جِ رُطَب، به معنی خرمای تازه و تر.


ارطاب.


[اِ] (ع مص) بسیارگیاه شدن زمین. (تاج المصادر بیهقی). || ارطاب بسر؛ رسیدن غورهء خرما. (منتهی الارب). پخته شدن خرما. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || اِرطاب قوم؛ نزدیک شدن پختگی خرماهاشان. قریب رسیدن شدن خرمابنان آنها. (منتهی الارب). || ارطاب نخل؛ نزدیک رسیدن شدن بار آن. رطب شدن آنچه بر خرمابن است. (منتهی الارب). || ارطاب ثوب؛ تر کردن جامه را.


ارطاس.


[اِ] (ع مص) ارطاس حجارة؛ موافق شدن و هموار نشستن بعض سنگریزه ها بر بعض دیگر. بعضی سنگریزه بر بعضی موافق شدن. هموار نشستن. (منتهی الارب).


ارطاط.


[اِ] (ع مص) گول گردیدن. (منتهی الارب): اَرِطّی فانَّ خیرک فی الرطیط؛ یعنی احمق باش که خیر تو در حماقت است. در حق شخصی گویند که در حماقت بخت مند و باروزی بود و در وقت تعاقل محروم و بی نصیب. (منتهی الارب). || از جای خویش حرکت نکردن و لازم گرفتن آن و ستهیدن در آن: ارط فی مقعده. (منتهی الارب). || بانگ کردن. (تاج المصادر بیهقی).


ارطال.


[اَ] (ع اِ) جِ رطل. (دهّار).


ارطال.


[اِ] (ع مص) فروهشته شدن هر دو گوش. || پسر سست و نرم اعضا زادن. (منتهی الارب).


ارطام.


[اِ] (ع مص) خاموش شدن. ساکت ماندن. (منتهی الارب). خاموش گردیدن. || بازداشته شدن شتر. (منتهی الارب).


ارطاماسیا.


[اَ] (معرب، اِ)(1) امبروسیا(2). ارطاناسیا. (تذکرهء ضریر انطاکی). بوی مادران. بویمدران. شویلا. برنجاسف. شواصرا. مسک الجن(3). ارطیمیا. ارطمیسا گویند و آن اطمیساست و بلنجاسف و برنجاسف گویند. (اختیارات بدیعی). بیونانی برنجاسف است. (تحفهء حکیم مؤمن).
(1) - Artamisia.
(2) - Armoise.
(3) - Chinopodium Botryo.


ارطامس.


[اَ مِ] (اِخ) ارتمیس. یکی از پادشاهان یونان که صورت وی بر طین مختوم و خاتم الملک و خواتیم الملک نقش شده بود. رجوع ببرهان قاطع ذیل گل مختوم شود. || ارتمیز(1). نام ملکهء هالیکارناس است که در حملهء خشیارشا بیونان بر ضد یونانیان شرکت و در سالامین حرب کرد (480 ق. م.). || ارتمیز دوم، ملکهء هالیکارناس در کاری. وی برای شوهر خود آرامگاه مُزُل را بنا کرد و آن یکی از عجایب سبعهء عالم است. (353 ق. م.). و نام مُزُلِه که در زبانهای اروپائی بمقابر عالیه اطلاق میگردد از اسم همین آرامگاه اتخاذ شده است. و رجوع به ارطامیس شود.
(1) - Artemise.


ارطامسیا.


[اَ] (معرب، اِ) رجوع به ارطاماسیا شود.


ارطامن.


[ ] (اِخ) قفطی در ذکر کتب ارسطو گوید: کتاب جمع فیه رجل یسمی ارطامن رسائل لارسطوطالیس فی ثمانیة اجزاء. (تاریخ الحکماء چ لیبسک ص 47).


ارطامیدورس.


[اَ] (اِخ)(1) از فلاسفهء طبیعیین. او راست: کتاب تعبیرالرؤیا که حنین بن اسحاق آنرا ترجمه کرده است و آن در پنج مقاله است. (الفهرست ابن الندیم). || در بعض لغت نامه ها گفته اند نام پیغمبری بوده است و بر اساسی نیست.
.(فلوگل) .
(1) - Artemidorus


ارطامیس.


[اَ] (اِخ)(1) ربة النوع معروف یونانیان و رومیان و یکی از جملهء دوازده رب النوع است و اگرچه این ارطامیس زیبا ساده و صیاد یونانیان بود، ولی به عشتاروت ربة النوع سریانیان شباهت داشت و چنان مینماید که او را با رسوم ناپاک و اسرار سحریه پرستش میکردند. (اعمال رسولان 19: 24 و 27) و در اساطیر معروف بود که تمثال او از مشتری افتاده است. اما خود بت چوبی بود که بالای آن پهن و پائین وی باریک و صورت حیوانات مختلفه بر آن منقش گشته از کمر ببالا وی را پستانهای متعدد بود و تاج کنگره داری بر سر و دستهای وی را هر یک بر عصائی قرار داده بودند و بسیار قدیم و کثیرالاحترام بود. جلال و مباهات افسس در هیکل این خدای مؤنث که یکی از عجایب هفتگانهء دنیا خوانده شده، بوده است و 125 ذرع طول و 64 ذرع عرض داشت و 127 ستون مرمر سفید ایونی هیجده ذرعی در آن نصب کرده بودند. خزائن وی را بهائی نبود و در ظرف مدت 220 سال ساخته شده بود و در سالی که اسکندر کبیر تولد یافت یعنی در 356 ق. م. ارسطرطس نامی محض اشتهار اسم خود، هیکل اولین را سوزانید، لکن بار دیگر آنرا بطور مذکور بنا کرده بیش از پیش زینت دادند. (رسالهء اول قرنتیان 3: 9-7، رسالهء افسسیان 2: 19-22). هیاکل سیمین ارطامیس را که دیمتریوس (اعمال رسولان 19:24) و غیره میساختند بعید نیست که نمونهء تمثالهای کوچک آن هیکل بوده است که برای استعمال و تذکره در خانه ها و فروختن بمسافران میساختند. هیکل مذکور شبیه مجسمهء ارطامیس منقوش است و بعضی دیگر به اسم یونانی منقوش است. (اعمال رسولان 19: 28 و 34 و 35) و بر سکه های دیگر نیز همان کلمات که لوقا ترجمه کرده یعنی ایلچی و پرستندهء ارطامیس، منقوش است و بعضی دیگر به اسم و رسم سر نرون امپراطور مسکوک است و احتمال میرود که اینها را در زمانی که پولس در آن جا بوده، سکه کرده باشند. (قاموس کتاب مقدس). ارطامیس (آرتمیس) ربة النوع با دیان(2) رومی مطابق است. و رجوع به دیان شود.
(1) - Artemise.
(2) - Diane.


ارطاناسیا.


[اَ] (معرب، اِ)(1) بیونانی برنجاسف است. (تذکرهء ضریر انطاکی). رجوع به ارطاماسیا و ارطمیاس و ارطمیسا شود.
(1) - Artanisia.


ارطاوی.


[اَ وی ی] (ع ص نسبی) شتری که پیوسته ارطاة خورد.


ارطاة.


[اَ] (ع اِ) یک ارطی. (منتهی الارب). یک بن ارطی. یک بنهء ارطی. || درخت سنجد. (مهذب الاسماء) (ربنجنی). ج، اَراطی، اراطٍ، ارطیات.


ارطاة.


[اَ] (اِخ) ابوحاتم. تابعی است.


ارطاة.


[اَ] (اِخ) نام آبی از بنی ضباب که در دارة الخنزرین بیرون آید. ابوزید گوید که از حمی ضریه خارج شود و بمسافت سه شب در جهت وزش باد جنوب از خارج حمی راه پیماید سپس وارد آبهای ضباب گردد و از جملهء آن آبها، ارطاة است. (معجم البلدان).


ارطاة.


[اَ] (اِخ) ابن سمیة. (عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج 3 ص 300 و ج 6 ص 174). یا سهیة. (عیون الاخبار ج 3 ص 239). المری. (الموشح ص 238، 242 و 243). پهلوانی شاعر بوده است. (منتهی الارب). معاصر عبدالملک اموی. او راست:
و انی لقوام الی الضیف موهناً
اذا اغدف الستر البخیل المواکل
دعا فاجابته کلاب کثیرة
علی ثقة منی بما انا فاعل
و مادون ضیفی من تلاد تحوزه
لی النفس الا ان تصان الحلائل.
رجوع به عقد الفرید چ محمد سعید العریان ج 3 ص 300 و ج 6 ص 174 و عیون الاخبار ج 2 ص 184 و ج 3 ص 239 و ج 4 ص 117 و الموشح ص 238 و 242 و 243 شود.


ارطاة.


[اَ] (اِخ) ابن شرحبیل بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار. وی در یوم احد لوای مشرکین بدست داشت و مصعب بن عُمیربن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار صاحب لوای رسول الله (ص) او را بکشت. (امتاع الاسماع ج 1 ص 126).


ارطاة.


[اَ] (اِخ) ابن المنذربن الاسود الحمصی السکونی مکنی به ابوعدی. محدث است. و در سنهء 162 ه . ق. درگذشته است. رجوع به عیون الاخبار ج 3 ص 44 و سیرة عمر بن عبدالعزیز ص 62 و 192 و المصاحف ص 833 شود.


ارطب.


[اَ طَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رطوبة. بارطوبت تر. با تری بیش از تری دیگری. مرطوب تر. که تری بیش دارد. با تری بیشتر. ترتر. (آنندراج).


ارطحشست.


[اَ طَ شَ] (اِخ)ارطخشست. (ابن العبری). ارت خشثره. نام اردشیر در منابع سامی: الصابئة هم الذین تخلفوا ببابل من جملة الاسباط الناهضة فی ایام کورش و ارطحشست. (آثار الباقیه). رجوع به اردشیر و اردشیر اول و دوم هخامنشی شود.


ارطخاشت.


[اَ طَ] (اِخ) (ابن الندیم). ارطخشست. رجوع به اردشیر و اردشیر اول و دوم هخامنشی شود.


ارطخشاست.


[اَ طَ] (اِخ) (تاریخ الحکماء قفطی ص 18). ارطخشست. رجوع به اردشیر و اردشیر اول و دوم هخامنشی شود. || ارطخشاست الطویل الید؛ اردشیر درازدست.


ارطخشاشت.


[اَ طَ] (اِخ) رجوع به اردشیر و اردشیر اول و دوم هخامنشی شود.


ارطخشست.


[اَ طَ شَ] (اِخ) (عیون الانباء ج 1 ص 27 و 33). اردشیر. || ارطخشست الاول. رجوع به اردشیر اول هخامنشی و ایران باستان ص 907 شود. || ارطخشست الثانی. رجوع به اردشیر دوم هخامنشی و ایران باستان ص 991 شود. || ارطخشست الطویل الیدین. (مختصرالدول). اردشیر درازدست. رجوع به اردشیر و اردشیر اول هخامنشی و اردشیربن بهمن، و ایران باستان ص 907 شود.


ارطریاس.


[اِ رِطْ] (اِخ)(1) شهری در اوبِه که ایرانیان در نخستین جنگ مادی (جنگهای ایران و یونان) آنرا خراب کردند. (490 ق. م.).
(1) - Eretrie.


ارطغرل.


[اَ طُ رِ] (اِخ) پدر بانی دولت عثمانی، سلطان عثمان خان غازی و جدّ اعلای سلالهء عثمانیه است. او پسر سلیمان، یکی از امرای خوارزم بود. در هنگام خروج چنگیز پدر وی اولاد و عیال و اقربا و قبیلهء خود را به ایران کوچ داده و از آنجا بکنار دریاچهء وان رفت و در نزدیک اخلاط منزل گزید و او لقب سلیمان شاه داشته است و از این نام چنین مستفاد میشود که در وطن اصلی خویش فرمانروای کوچکی بوده است و در این وقت از فرمانروائی دست کشیده برای فرار از مظالم مغولان با چند صد تن از ایل خود و ستور و مواشی قوم نقل مکان کرده است و چون در اخلاط با عشایر کرد و ارمنی امتزاج آنان میسر نبود، درصدد یافتن محلی مناسب برآمده و در جانب جنوب غربی در جوار رقّه، در نزدیک قلعهء جعبر، آنگاه که از فرات عبور میکرد مغروقاً درگذشت و از این رو طایفهء او پراکنده شدند. از پسران وی دو تن بقصد بازگشت بموطن اصلی خویش در حینی که ببغداد میرفتند، از طغرل برادر کوچک با عده ای در حدود چهارصد، پانصد تن از افراد عائله بسمت شمال غربی توجه کرد و در جوار ارزروم قرب پاسین بمحلی که به سورملی چغوری موسوم بود، اقامت کرد، لکن چون شنید عساکر تاتار بدانجا نزدیک شده است، بقصد توطن در اناطولی یعنی قلمرو حکمرانی سلجوقیان حرکت کرد و در نزدیکی سیواس مصادف شد با جنگی که میان مغول و سلجوقیان درگرفته بود و سلجوقیان شکست خورده و پراکنده میشدند. پس بسائقهء جنسیت، با مغلوبین همدست شدند و این امر سبب غلبهء سلجوقیان شد و مغولان طالب صلح و عقد معاهده شدند. از این رو حکمران دولت سلجوقی آن زمان موسوم بسلطان علاءالدین، ارطغرل را مورد اکرام و التفات قرارداده و برای او خلعت فرستاد و ارطغرل با قوم خویش در نزدیکی آنقره، در میان کوههای خشک مسکن اختیار کرد (بسال 628 ه . ق.). چندی بعد وی پسر خود ساوجی بک را با مقداری هدایا به قونیه نزد امرای سلجوقی فرستاد و استدعا کرد که برای محل اقامت او و قومش زمینی بدهند و سلجوقیان در میان بروسه و کوتاهیه کوههای موسوم به طومانیج را ییلاق و سکود و شهر قرچه را قشلاق آنان تعیین کردند و ارطغرل در آنجا توطن کرده و بر اطراف و نواحی آن مسلط شد. در قرب محل اقامت ارطغرل دو عشیرت یکی بنام آقشار یا علی شار و دیگری موسوم به چاودار سکونت داشتند و ارطغرل این دو عشیره را مطیع خود ساخت و در آن نواحی تگورهای(1) مسیحی بودند و تگور قره حصار چون توسیع دایرهء نفوذ و اقتدار ارطغرل را مشاهده کرد، بعضی تجاوزات آغاز کرد. از این رو طغرل به قونیه رفت و سلطان علاءالدین را بفتح و تسخیر قره حصار تشویق کرد و علاءالدین با وی بمحاصرهء قره حصار آمد در آن وقت سردار مغول که با علاءالدین پیمانی داشت، نقض عهد کرد و ارک لی را که جزو قلمرو علاءالدین و نزدیک قونیه بود، متصرف شد. علاءالدین ناگزیر بدان صوب متوجه شد و محاصرهء قره جه حصار را بعهدهء ارطغرل گذاشت و ارطغرل با کمال شجاعت قلعه را فتح کرد و تگور آنجا را با سایر اسراء، بهمراه دوندارغازی برادر خویش بخدمت علاءالدین فرستاد. سپس ما بین سلاجقه مدت شش سال در امر وراثت تخت و تاج منازعاتی درگرفت و ارطغرل در این مدت بیطرفی اختیار کرد و در 680 ه . ق. در 92 و بروایتی در 96سالگی درگذشت. فرزند او عثمان غازی خلف و جانشین وی گردیده و سرکردهء قبیله شد و جسد ارطغرل را در قصبهء سکود دفن کردند. در آن قصبه مسجد جامعی از او برجای مانده است. (قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به «از سعدی تا جامی» تألیف برون ترجمهء حکمت ص 238 شود.
(1) - کلمهء تگور، مخفف تاگور یعنی تاج وَر است. رجوع به تاگور شود.


ارطغرل.


[اَ طُ رِ] (اِخ) نام سنجاقی در شمال شرقی ولایت خداوندگار و آن از طرف غرب محدود است به بروسه و از جانب شمال و شمال شرقی به ازمید و از سمت جنوب و جنوب شرقی به کوتاهیه، و از جنوب غربی بکوه کشیش و از جنوب بکوه دومانیج ممتد است و رود سقاریه با رود اروا و گوگ سو در آنجا بهم پیوسته بسوی ازمید جاری شوند. اراضی این ناحیت بسیار حاصلخیز است و دره های باطراوت و مراتع خوب و جنگل های بزرگ دارد. سطح آن 11150 هزار گز مربع و سکنهء آن 125850 تن است که دو ثلث آنان مسلمان و مابقی ارمنی باشند و معدودی یونانی نیز آنجا هستند که بزبان ترکی تکلم میکنند. محصولات آن ابریشم و توتون و تریاک و انگور و دیگر انواع میوه هاست و چون درختهای توت بسیاری در آنجاست برای تربیت کرم ابریشم استعدادی تمام دارد و بعضی کارخانه های صنایع محلی دارد که پارچه های ابریشمین بافند و در آنجا آبهای معدنی بسیار هست و مشهورترین آنها در قضای اینه گول موسوم به آب چیقان چیتلی است و در قضای سکود معدن ذغال سنگ هست و نیز معادن انتیمون و آهن یافت میشود و مساجد متعدد دارد و بدانجا کتابخانه ای است و قبور عدهء بسیاری از اشخاص بزرگ در آن سنجاق است. قصبهء سکود مقرّ ارطغرل غازی و منشأ و مولد سلطان عثمان خان است و دارای 4 قضا و 7 ناحیت است و قضاهای آن عبارت است از: بیله جک، اینه کول، سکود، ینی شهر و نواحی آن: لفکه، کول بازاری، دومانیج، پازارجق، ینی چه کوی و ازنیق. (قاموس الاعلام ترکی).


ارطغرل بک.


[اَ طُ رِ بَ] (اِخ) پسر ایلدرم بایزیدخان. در اوایل سلطنت پدر خود آنگاه که آیدین ایلی ضمیمهء ممالک عثمانی شد، ارطغرل بک را سمت والی گری آنجا دادند و سپس حکمرانی سیواس بدو محول کردند و آنگاه که در مقابل تیمور شدیداً بمقاومت می پرداخت، اسیر و سپس مقتول شد. (قاموس الاعلام ترکی).


ارطماسیه.


[] (اِخ) فرقه ای از فرق میان عیسی و محمد علیهما السلام. (ابن الندیم).


ارطمیا.


[اَ طَ] (معرب، اِ) رجوع به ارطمیاس و ارطاماسیا شود.


ارطمیاس.


[اَ طَ] (معرب، اِ) برنجاسف. رجوع به ارطاماسیا شود.


ارطمیسا.


[اَ طَ] (معرب، اِ)(1) بلغت رومی بوی مادران را گویند و چون آنرا در خانه بگسترند جمیع گزندگان بگریزند و آنرا ارطاماسیا و ارطمسا نیز خوانند بحذف تحتانی. (برهان قاطع). رجوع به ارطاماسیا شود.
(1) - Artamisia.


ارطمیسیا.


[اَ طِ] (لاتینی، اِ)(1) درمنه. رجوع به درمنه شود.
(1) - Artemisia.


ارطولوقس.


[ ] (اِخ) او راست: کتاب الطلوع و الغروب. نصیرالدین طوسی آنرا از اصلاح ثابت بن قره بتحریر آورده است و آن دو مقاله و 36 شکل است. (کشف الظنون).


ارطوناس.


[] (اِ) بیونانی طین قیمولیاست. (تحفهء حکیم مؤمن). ارتوناس. (فهرست مخزن الادویه). رجوع به ارتوناس شود.


ارطوی.


[اَ طَ وی ی] (ع ص) شتری که پیوسته أرطاة خورد.


ارطه.


[اَ طَ] (اِخ) قلعه ای است به اندلس. (منتهی الارب). دژی است در اندلس. (آنندراج). ارطة اللیث، حصنی است از اعمال ریة به اندلس. (معجم البلدان).


ارطی.


[اَ طا / اَ] (ع اِ) بلغت رومی درخت وزک را گویند که پده است و بعربی غرب خوانند. (برهان قاطع). درختی است که شکوفهء آن مانند شکوفهء بید و برگش پهن است و برِ آن تلخ و مانند عناب و تر و تازهء آنرا شتر میخورد. بیخهایش سرخ است. (آنندراج). گیاهی است که به آن پوست پیرایند. (مهذب الاسماء). درختی است که بدان ادیم را دبغه کنند. درختی است از درختان ریگ. (منتهی الارب). درختی است که در ریگ روید و شبیه غصنی باشد و بقدر بالای مردی شود و گلش چون گل بید، لکن خردتر باشد و بویش خوش باشد و میوه اش چون عناب باشد و مزهء تلخ دارد و ریشهء آن سرخ است. شورتاغ. شورتاخ. شورطاغ سپید. گز سرخ(1). سپیدار. (مؤید الفضلاء). بُسُنگل. (دستوراللغه). سپنگل. (نسخه ای از دستوراللغه). سنبگل. (نسخه ای از دستوراللغه)(2). اسکنبیل:
اِذا الارطی توسّد ابردَیه
خدود جوازِی بالرّمل عین.شماخ بن ضرار.
(البیان و التبیین چ حسن السندوبی ج 2 ص 196، 127). بار آنرا بعربی عبل گویند. (منتهی الارب). واحد آن: ارطاة. ج، ارطیات، اراطی، اراطٍ. رجوع به اسکنبیل شود.
.(لکلرک)
(1) - Ephedra alata. (2) - لام در دو نسخه، کاف هم خوانده میشود.


ارطی.


[اُ] (معرب، اِ)(1) شریان بزرگ که از دل برآمده است و دو شاخ از وی برخاسته است، یک شاخ که بزرگتر است گرد دل اندرگشته است و اندر وی پراکنده شده و شاخ دیگر سوی تجویف راست دل آمده و اندر وی پراکنده شده است و باقی به دو بخش شده است یکی بزرگتر و یکی خردتر، بزرگتر سوی زیر فرود آمده است و دیگر بسوی بالا آمده است باذن الله عز و جل. (ذخیرهء خوارزمشاهی). آوُرتی. آرطی. ام الشرائین. آئورت. رجوع به آوُرتی شود.
(1) - Aorte.


ارطیاء .


[ ] (اِ) بیونانی عنقود است. (فهرست مخزن الادویه). رجوع به ارطیسا شود. || ارطی. بیونانی درخت غربست. (فهرست مخزن الادویه).


ارطیات.


[اَ طَ] (ع اِ) جِ اَرطاة.


ارطیسا.


[] (اِ) بیونانی عنقود است. (فهرست مخزن الادویة).


ارطیمیا.


[اَ] (معرب، اِ) رجوع به ارطاماسیا شود.


ارطیون.


[اَ طَ] (ص) زیرک و دانا. عاقل. (برهان) (شعوری) (سروری) (آنندراج). (؟).


ارطیون.


[اَ طَ] (اِخ) حکیمی است رومی و او اعلم و افضل از همهء حکمای روم بوده است. (برهان قاطع) (سروری) (مؤید الفضلاء) (اداة الفضلاء) (شعوری) (آنندراج). (؟) رجوع به ارطیون در ذیل شود.


ارطیون.


[اَ طَ] (اِخ) از قبل قیصر حاکم غزه و از احبار دین نصاری بود. در زمان عمر، عمروعاص بدستور خلیفه و استصواب ابوعبیده به سر ارطیون لشکر کشید و بین الجانبین قتال شدید بوقوع پیوست. ارطیون بجانب بیت المقدس گریخت. به اتفاق مورخین عمروعاص بعد از آنکه ارطیون را بجانب ایلیا گریزانید، بموجب فرمودهء ابوعبیده او را تعاقب کرده، بیت المقدس را محاصره کرد و ارطیون که از جملهء علمای نصاری بود، به عمرو پیغام فرستاد که محال است ترا فتح این شهر میسر گردد، زیرا که نزد من بوضوح پیوست که اوصاف شخصی که بیت المقدس را مسخر سازد، در ذات تو موجود نیست. پس مناسب چنان مینماید که خود را و ما را نرنجانی. عمروعاص در جواب این سخنان مکتوب نوشته مصحوب شخصی که بلغت رومیان دانا بود، نزد ارطیون ارسال کرد و رسول را وصیت فرمود که چنان نکند که اهل شهر دانند که او بزبان ایشان عالم است و هرچه از ارطیون بشنود، بر لوح ضمیر نوشته بازگردد. القصه چون نامهء عمروعاص به ارطیون رسید، همان سخن را بر زبان گذرانید و در آن مجلس یکی از رومیان از وی پرسید که آیا تسخیر این شهر بر دست که تیسیر پذیرد؟ ارطیون جواب داد که نزد من بیقین پیوسته که عزیزی این بلده را مسخر سازد که بصفات کذا موصوف باشد و نامش سه حرف بود و ذات این شخص که حالا بمحاصره مشغول است بدان صفات متصف نیست و نامش با حرفی که فارقست میان عمرو و عمر چهار است، قاصد بازگشته آن سخن را بسمع عمروعاص رسانید عمرو دانست که اوصافی که بر لفظ ارطیون گذشته بر عمر صادق می آید. رقعه ای در آن باب نوشت و به مدینه فرستاد. عمر بن الخطاب بعد از اطلاع بر مضمون آن کتاب به استصواب اصحاب درسال شانزدهم از هجرت بجانب بیت المقدس نهضت فرمود. چون بشهر خابیه که از آنجا تا ایلیا پنج روز راهست رسید، امرای شام مثل ابوعبیدة ابن الجراح و خالدبن الولید و یزیدبن ابی سفیان و شرحبیل بن حسنه با اکثر سپاه بموکب خلافت پناه پیوستند. این خبر به ارطیون رسید، بر سبیل هزیمت عنان عزیمت بصوب مصر منعطف گردانید و طایفهء علما و رهابین بیت المقدس بملازمت عمر شتافته جزیه قبول کردند و طرق مخالفت مسدود ساخته، ابواب ایلیا را بازگشادند و عمر در آن بلده داروغه ای تعیین فرمود و منشور ایالت ولایت مصر را بنام عمروعاص نوشت و عمرو روی بدان طرف آورد و ارطیون به روم گریخت. (حبط ج 1 ص 160 و 161).


ارعاء .


[اَ] (ع اِ) جِ رِعی. علف ها. گیاه ها.


ارعاء .


[اِ] (ع مص) رویانیدن گیاه. (تاج المصادر بیهقی). چرانیدن ستور را: ارعی الله الماشیة؛ یعنی برویاند خدای علف را تا بچرد آنرا ستور. (منتهی الارب). || ارعاء مکان؛ چراگاه کردن جایی را. || گوش بکسی داشتن. (منتهی الارب). گوش فاداشتن. (زوزنی). گوش فراداشتن. (تاج المصادر بیهقی). گوش دادن سخن کسی را. استماع. گوش بسوی چیزی داشتن. || ارعاء بر کسی؛ مهربانی بدو کردن. (منتهی الارب). || بخشودن. (منتهی الارب). ببخشودن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). رعایت و مرحمت کردن. || باقی داشتن. (منتهی الارب). || ارعاء ارض؛ بسیارگیاه شدن آن. بسیارعلف شدن زمین. (منتهی الارب). || آزرم داشتن. (زوزنی).


ارعاب.


[اِ] (ع مص) ترساندن. ترسانیدن. اِرهاب. اِفزاع. تخویف: اَرْعَبَهُ؛ خَوَّفَه و اَفْزَعَه. (معجم الوسیط).


ارعاج.


[اِ] (ع مص) بی آرام و مضطرب کردن کسی را. بی آرام و مضطرب گردانیدن. (منتهی الارب): منوچهر [ ابن قابوس ] را بر محاربت و ارعاج او [ قابوس بن وشمگیر ] از آن نواحی تکلیف کردند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 371). || توانگر شدن. (منتهی الارب). || پی هم درخشیدن برق. (منتهی الارب). پیوسته جستن برق. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). پیاپی جستن برق.


ارعاد.


[اِ] (ع مص) ترسانیدن. (منتهی الارب). تهدید کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || وعدهء بد کردن. (منتهی الارب). || لرزانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || رسیدن کسی را رعد و برق. (منتهی الارب). || غریدن. بارعد شدن آسمان. (تاج المصادر بیهقی). || لرزه گرفتن کسی را. (منتهی الارب). || ریزان گردیدن: اُرعِدَ الکثیب؛ ریزان گردید تل ریگ. (منتهی الارب).


ارعاس.


[اِ] (ع مص) لرزانیدن. (تاج المصادر بیهقی). لرزاندن. (منتهی الارب). ارعاش.


ارعاش.


[اِ] (ع مص) ارعاس. لرزانیدن. (منتهی الارب). || بر چفته شدن انگور. (تاج المصادر بیهقی).


ارعاص.


[اِ] (ع مص) جنبانیدن. (منتهی الارب).


ارعاظ.


[اَ] (ع اِ) جِ رُعظ، به معنی جای درنشاندن پیکان در تیر که بالای آن پیچند.


ارعاظ.


[اِ] (ع مص) سوراخ ساختن تیر را تا در آن پیکان نهند. (منتهی الارب).


ارعاف.


[اِ] (ع مص) شتابانیدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). شتابانیدن کسی را. || رعاف آوردن. خون بینی را سبب شدن. خون از بینی بیاوردن. (تاج المصادر بیهقی). || مملو کردن: ارعاف قِربة؛ پر کردن مشک. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی).


ارعال.


[اَ] (ع اِ) جِ رَعلَة.


ارعال.


[اِ] (ع مص) سبک و سخت زدن نیزه. (منتهی الارب). نیزهء سخت و زود زدن. (تاج المصادر بیهقی). || ارعال عوسجة؛ بیرون آمدن رعلهء آن. تیزی برآوردن عوسجة. (منتهی الارب). شاخ و برگ آوردن عوسجه.


ارعام.


[اِ] (ع مص) سیلان. (تاج المصادر بیهقی). || ارعام شاة؛ سخت لاغر شدن و سپس روان شدن آب بینی گوسفند. آب از بینی گوسفند رفتن از سخت لاغر شدن او یا غیر آن. (منتهی الارب).


ارعان.


[اِ] (ع مص) رعنا گردانیدن. (نسخه ای از کنزاللغات)(1).
(1) - در قوامیس عربی نیافتیم و همچنین در نسخه ای دیگر از کنزاللغات نیامده است.


ارعاویه.


[اَ وی یَ] (ع اِ) ستور پادشاهی بچرا گذاشته. (منتهی الارب). گلهء شتران پادشاهی بچرا گذاشته شده. یلخی شاهی.


ارعب.


[اَ عَ] (اِخ) موضعی است در قول شاعر:
اَتعرِفُ اطلالاً بمیسرة اللّوی
الی اَرعَب قد حالفتک بها الصّبا
فأهلاً و سهلاً بالتی حَلّ حُبُّها
فؤادی و حلّت دارَ شَحْط من النّوی.
(معجم البلدان).


ارعث.


[اَ عَ] (ع ص) که گوشوار دارد.


ارعد.


[اَ عَ] (ع ص) در بیت ذیل از قصیدهء منسوب به منوچهری :
هرکه ز فرمان او فراز نهد پای
شوم درافتد چو برق در تن ارعد.
کازیمیرسکی به معنی برق زده گرفته است.


ارعل.


[اَ عَ] (ع ص) گول. || گیاه بالیده و فروهشته شاخها. || هر گیاه که دراز و نیکو و دوتاه گردد. (منتهی الارب).


ارعمه.


[اَ عِ مَ] (ع اِ) جِ رُعام.


ارعن.


[اَ عَ] (ع ص) نادان. ابله. احمق. مرد گول زودسخن. || فروهشته گوشت و سست. (منتهی الارب). مسترخی. || دراز بی عقل. احمق دراز. دراز احمق. (زمخشری). مؤنث: رَعْناء. || جیش ارعن؛ لشکر گران بسیار. (منتهی الارب). آن لشکر که بپارهء کوه ماند. (مهذب الاسماء). لشکر کوهی. سپاهی گران. جیش عظیم. || (ن تف) نعت تفضیلی از رعن.
- امثال: ارعن من هواءالبصرة؛ الرعن الاسترخاء و الاضطراب و قال: و دخلوها رحلة فیها رعن، و انما وصفوا هواها بذلک لاضطراب فیها و سرعة تغیره. (مجمع الامثال میدانی).


ارعنز.


[اَ عَ] (اِخ) یاقوت گوید بگمان من موضعی است به دیاربکر و بدان منسوبست احمدبن احمدبن احمد ابوالعباس. (معجم البلدان).


ارعوا.


[] (اِخ) از اجداد ابراهیم علیه السلام بقول مسعودی در التنبیه و الاشراف چ لیدن ص 80.


ارعواء .


[اِ عِ] (ع مص) بازایستادن. (زوزنی). بازایستادن از بدی و نادانی. (منتهی الارب). کشیده شدن از جهل. || پشیمان شدن بر ترک چیزی. (منتهی الارب).


ارعوثة.


[اُ ثَ] (ع اِ) سنگی که آب کش بر آن ایستد. (منتهی الارب). || ارعوفة. سنگی که تک چاه وقت کندن گذارند تا بر آن نشسته چاه را پاک کنند. (منتهی الارب).


ارعوفه.


[اُ فَ] (ع اِ) ارعوثة. سنگی که گاه کندن در تک چاه گذارند. سنگی که گاه پاک کردن گل و لای چاه بر آن نشینند.


ارعوة.


[اُ عُوْ وَ] (ع اِ) یوغ. و آن چوبی است که بر گردن گاو زراعت و گاو گردون گذارند.


ارعی.


[اَ عا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رعایت. بارعایت تر. پاسدارنده تر.


ارغ.


[اُ] (ص) بادام و پسته و فندق و نارگیل و گردکان و زردالو و امثال آن را گویند که درون آن تیز و تلخ و تند شده باشد. (جهانگیری) (برهان قاطع) (آنندراج). گردکانی که بدبو و بدطعم شده باشد و آنرا بتازی خنز گویند بفتح خای معجمه و کسر نون و آخرش زای معجمه. (فرهنگ سروری). زَنِخ. (فرهنگ رشیدی). (جهانگیری) (برهان قاطع).


ارغ.


[اَ رُ] (اِ) بادی که از گلوی مردم بخوردن طعام یا چیزی ناگوارا به آواز برآید. (مؤید الفضلاء). بادی است بدبو که از گلوی مردم در وقت امتلای معده برآید. آروغ. زراغن. گوارش. بادگلو. آجل. رجک. جشاء. آرغ. زروغ. روغ. وروغ.


ارغا.


[اَ] (اِ) جوی. (جهانگیری). جوی آب. (برهان قاطع). ارغاو. ارغاب. ارغاف :
بر دو رخسارش دو ارغا زآب چشم
رفته از دست خیالش خواب چشم.
شاه داعی شیرازی (از جهانگیری).


ارغاء .


[اِ] (ع مص) ببانگ و فریاد آوردن. (منتهی الارب). ببانگ آوردن اشتر. (تاج المصادر بیهقی). ببانگ آوردن شتر. (زوزنی). || ناقه دادن کسی را. (منتهی الارب). شتر ماده بکسی دادن. دادن اشتر. (تاج المصادر بیهقی). || کفک برآوردن شیر و سربستن آن. (منتهی الارب). کفک کردن شیر خوردنی. || ارغاء بائل؛ بسیار رغوه و کف برآوردن گمیزِ گمیزنده.


ارغاب.


[اَ] (اِ)(1) جوی آب. رودخانه. (برهان) (آنندراج). ارغا. (جهانگیری) (برهان) :
فرازش پر از خون چو کوه طبرخون
نشیبش ز اشکم چو ارغاب(2) و آغر.عمعق.
ز هر دو دیده دو ارغاب(3) خون شده ست روان.
سوزنی.
آنکه از عشوه های او ارغاب
میدهد تشنه را فریب سراب.
سیف (از فرهنگ رشیدی).
(1) - در شرفنامه این لغت را ترکی گفته. (فرهنگ رشیدی).
(2) - ن ل: ارغام.
(3) - ن ل: ارغاو.


ارغاب.


[اِ] (ع مص) راغب کردن. (منتهی الارب). راغب گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). طالب گردانیدن. (منتهی الارب).


ارغاث.


[اِ] (ع مص) شیر دادن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). ارضاع. || زدن بر رگهای شیر. || نیزه بر نیزه زدن کسی را. || شیردار شدن ماده.


ارغاج.


[اَ] (اِ) اَرغاچ. تار و پود جامه و جز آن.


ارغاد.


[اِ] (ع مص) به فراخ سال رسیدن. (منتهی الارب). عیش خوش کردن. (آنندراج). || خداوند عیش خوش شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || ستور را بر سر خود بچرا گذاشتن. (منتهی الارب). چاروا بچراگاه گذاشتن. || خداوند عیش خوش کردن. (زوزنی).


ارغاس.


[اَ] (ع اِ) جِ رَغس.


ارغاس.


[اِ] (ع مص) زیاده گردانیدن. زیاده کردن. برکت دادن: ارغسه الله مالاً؛ زیاده گرداند خدای مال او را و برکت دهد در آن. (منتهی الارب).


ارغاف.


[اِ] (ع مص) تیز نظر کردن. تیز کردن نظر را. (منتهی الارب). نگریستن با جد و جهد. (آنندراج). || شتاب رفتن. (منتهی الارب). بشتاب رفتن. (آنندراج).


ارغاف.


[اَ] (اِ) جوی آب. رودخانه. ارغا. ارغاو. ارغاب. رجوع به ارغا و ارغاب شود.


ارغال.


[اَ] (ع اِ) جِ رُغل.


ارغال.


[اِ] (ع مص) رویانیدن زمین گیاه رغل را: ارغلت الارض. (منتهی الارب). باسرمق شدن زمین. (تاج المصادر بیهقی). || شیر دادن. (تاج المصادر بیهقی): ارغلت المرأة ولدها. (منتهی الارب). || در غیر جای خود نهادن چیزی را. || نیک دانه آکنده شدن خوشه های کشت: ارغل الزرع. || گم شدن شتران از چراگاه: ارغلت الابل من مراتعها. (منتهی الارب). || خطا کردن. || مائل گردیدن بسوی... (منتهی الارب).


ارغالی.


[اَ] (مغولی، اِ)(1) (کلمهء مغولی از ارگا بمعنی قلهء کوه) آرقالی. نامی است که مغولان بقوچ وحشی که در کوهستانهای جنوب سیبری یافت شود، دهند.
(1) - Argali.


ارغام.


[اِ] (ع مص) بخاک رسانیدن. (غیاث اللغات). بخاک چسبانیدن. بخاک مالیدن. در خاک افکندن چیزی را از دست یا دهان. || خاک آلود کردن بینی کسی را. بینی کسی را بر خاک مالیدن: ارغم الله انفه؛ ای الصقه بالرغام؛ یعنی بخاک مالد خدای بینی او را. || خشم کردن بر: ارغمه الله. (منتهی الارب). || بخشم آوردن. || خوار کردن. (غیاث اللغات). خوار گردانیدن. ذلیل کردن. || سیاه کردن. (آنندراج).


ارغام.


[اَ] (اِ) ارغا. (جهانگیری). ارغاو. ارغاب. ارغاف. جوی آب :
فرازش پر از خون چو کوه طبرخون
نشیبش ز اشکم چو ارغام(1) و آغر.
عمعق (از جهانگیری).
(1) - ن ل: ارغاب.


ارغامن.


[اَ مُ] (معرب، اِ)(1) (معرب از یونانی) نام نوعی قرحه بر روی قرنیهء چشم. ارغامی.
(1) - Argemon.


ارغامونی.


[اَ] (معرب، اِ) بیونانی قسمی از مامیثاست. (تحفهء حکیم مؤمن). بلغت یونانی نباتی است که بصورت مانند خشخاش صحرائی و برنگ نزدیک شقایق نعمان باشد و آنرا بشیرازی مامیثای سرخ گویند. برگ آنرا بر چشم ورم کرده ضماد کنند نافع باشد. (برهان قاطع) (فهرست مخزن الادویه). نباتی است که بشکل مانند خشخاش بری بود و به لون نزدیک است بشقایق النعمان و مرد باشد که فرق نکند از شقایق و مؤلف گوید بشیرازی آنرا مامیثاء سرخ گویند. منفعت وی آنست که ریشهای چشم پاک گرداند و ورق آن چون ضماد کنند بر چشم، ورم آن ساکن گرداند و در وی قوهء جلاء و تحلیل بود. (اختیارات بدیعی). خشخاش مُشوّک. بعضی گفته اند آن نعمان برّی(1) است.
(1) - Argena.


ارغامی.


[اَ] (معرب، اِ) نام نوعی قرحه در چشم. رجوع به ارغامن شود.


ارغان.


[اِ] (ع مص) گوش داشتن و قبول کردن سخن. (منتهی الارب). گوش بسخن کردن. || خورانیدن کسی را. (منتهی الارب). || در طمع انداختن. (کنزاللغات). || ارغان امر؛ آسان و سبک گردانیدن کار.


ارغان.


[اَرْ رَ] (اِخ) ارجان. شهری است بناحیت پارس بزرگ و خرم و با خواسته و نعمت فراخ و هوائی درست. بروستای وی چاه آبی است که ژرفی وی همه جهان نتواند دانست و از وی مقدار یک آسیا آب برآید و بر روی زمین برود و از این شهر دوشاب نیک خیزد. (حدود العالم). یاقوت گوید: عامهء عجم ارّجان را ارغان گویند. رجوع به ارجان و المعرب جوالیقی چ احمد محمد شاکر ص 30 شود.


ارغانزون.


[] (اِخ) شهرکی است قدیم از قشتالهء اسپانیا. رجوع به حلل السندسیة ج 1 ص 330 شود.


ارغانون.


[اُ] (معرب، اِ)(1) نام آلتی از آلات موسیقی یونانی و رومی مرکب از سه انبان بزرگ از پوست گاومیش کرده منضم به یکدیگر و بر سر انبان میانین انبان بزرگ دیگری وصل کرده و بر انبان سومی لوله های برنجین تعبیه شده و بر لوله ها سوراخها نهاده به نسبت های معلومه که از آنها آوازهای شادی یا اندوهناک چنانکه خواهند برآرند. (مفاتیح العلوم). نای انبان. رجوع به ارغنون شود.
(1) - Organon.


ارغاو.


[اَ] (اِ) جوی آب. (برهان). رودخانه. (اداة الفضلاء) (برهان). ارغا. (جهانگیری). ارغاب. (برهان). ارغاف :
ز عشق دو رُخ چون ارغوانت بر دو رخم
ز هر دو دیده دو ارغاو خون شده ست روان.
سوزنی.
روم شوم سوی کاسان دو دیده چون ارغاو
اگر نیائی ای ارغوان رخ از کاسان.سوزنی.


ارغب.


[اَ غَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رغبت. رغبت کننده تر. (آنندراج). راغب تر.


ارغج.


[اَ غَ / غِ] (اِ) ارغچ. پتیاره ای است که بر هر درخت بپیچد خشک کند و آنرا سرندونونج نیز گویند. (جهانگیری). گیاهی است که بر درخت پیچد و گاه باشد که درخت را خشک کند و آنرا بعربی عشقه گویند. (برهان) پیچه. پیچک :
نهال قد من از عشق زرد شد آری
درخت خشک شود چون برو تند ارغج.
؟(از جهانگیری) (از شعوری).


ارغد.


[اَ غَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رغد. خوش آیندتر. مطبوعتر. || فراوانتر.


ارغداد.


[اِ غِ] (ع مص) آسان و نادشوار بودن. || فراوان بودن. || با فراخی و خوشی زیست کردن.


ارغداق.


[ ] (اِخ) ایلچی میرزا سیورغتمش در دربار دائمسک خان. (حبط ج 2 ص 403 و 404).


ارغده.


[اَ غُ دَ / دِ] (ص) آرغده. (مؤید الفضلاء). غضبناک. خشمگین. (برهان). خشمناک. (شعوری). || صاحب حرص. (برهان). حریص. خداوند شره. (برهان). رجوع به آرغده شود.


ارغژ.


[اَ غَ] (اِ) ارغچ. عشقه. عشق پیچان. (برهان). پیچک. رجوع به ارغج شود.


ارغژ.


[اَ غَ] (اِ) نوعی از بازی باشد که دوشیزگان و دختران کنند و آن چنان است که بر سر دو پا نشینند و کفهای دستها را بر سر زانو بمالند و چیزها گویند و همچنان نشسته بر سر پاها برجهند و کفهای دستها را بر هم زنند. (آنندراج). ارغشتاک.


ارغس.


[اَ غُ] (اِخ)(1) شهری بیونان (پله پونز)، نزدیک خلیج نُپ لی دارای 10500 تن سکنه و سکنهء آن را ارغیو(2) خوانند: قال ابومعشر فی المقالة الثانیة من کتاب الالوف ان بلدة من المغرب کانت تسمی فی قدیم الدهر ارغس و کان اهلها یسمون ارغیوا. (عیون الانباء ج 1 ص 15). و رجوع به ارگس شود.
(1) - Argos.
(2) - Argiens.


ارغش.


[اَ غَ] (اِخ) ابن شهراکیم، از خاندان ملوک رستمدار. (حبط ج 2 ص 104).


ارغش.


[ ] (اِخ) (امیر...) از امرای ملکشاه سلجوقی که بدست عبدالرحمن خراسانی (از پیروان حسن صباح) به سال 488 ه . ق. کشته شد.


ارغش.


[اَ غَ] (اِخ) وهادان (فرهادون). جدّ آل زیار و حاکم گیلان بزمان کیخسرو. خاندان او اغلب در گیلان میزیستند و گاه حکومت آن ناحیت از دست ایشان به در میشد. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 141). و رجوع به حبط ج 1 ص 354 شود.


ارغشتک.


[اَ غُ تَ] (اِ) نوعی از بازی باشد که دوشیزگان و دختران کنند و آن چنان است که بر سر دو پا نشینند و کفهای دستها را بر سر زانوها مالند و چیزها گویند و همچنان نشسته بر سر پاها برجهند و کفهای دستها را بر هم زنند. (برهان). ارغژ. || انگشتک. بشکن (آوازی که با سودن انگشتان بیکدیگر برآرند نشان دادن سرور و شادمانی را) (در اصطلاح گنابادیان).


ارغفة.


[اَ غِ فَ] (ع اِ) جِ رَغیف.


ارغک.


[اَ غَ] (اِ) گیاهی است که بر درخت پیچد و بعربی عشقه گویند. (برهان قاطع). پیچک. ارغچ.


ارغل.


[اَ غَ] (ع ص) ختنه ناکرده. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). آن که او را ختنه نکرده باشند. اغرل. || درازخایه. (منتهی الارب). || فراخ: عیش ارغل؛ زیستن فراخ. (منتهی الارب). زیست فراخ.


ارغلال.


[اَ رِ] (اِ) نوع پردار ذراریح.


ارغلداد.


[اِ غِ] (ع مص) فراخ عیش و خوش زیست شدن. با خوشی و فراخی زیست کردن. || آسان و نادشوار بودن.


ارغمج.


[اَ غَ] (اِ) نخ بافندگی و نساجی که تار هم گویند و در عربی سدا گویند. (شعوری). مقابل لحمة.


ارغمجی.


[اَ غَ] (اِ) نخ و طناب زیاده از بیست ذراع را گویند. (شعوری).


ارغمه الله.


[اَ غَ مَ هُلْ لاه] (ع جملهء فعلیهء نفرینی) خشم کند بر او خدا. (منتهی الارب).


ارغن.


[اَ غَ / اُ غُ] (معرب، اِ)(1) ارغنون. نام سازی است که آنرا افلاطون وضع کرده و بیشتر نصرانیان و رومیان نوازند و ارغنون همان است. (برهان قاطع) (جهانگیری). ارغون. (جهانگیری). ارغنن که وی خالی باشد بچرم اندر کشیده و بر آن رودها بندند و آن چه اکنون بهم میرسد مربع باشد مشابه صندوق. (غیاث). مزامیر. (مؤید الفضلاء از زفان گویا). سازی است که هزار آدمی از مرد و زن و پیر و جوان مزامیر مختلفه و آوازهای متنوعه یکبارگی ساز کنند و بنوازند. (مؤید الفضلاء). ساز و آواز هفتاد دختر خواننده و سازنده که بیکباره برکشند(2). (مؤید الفضلاء از دستور) :
همه ساله دو چشمت سوی معشوق
همه روزه دو گوشت سوی ارغن.
منوچهری.
اگر ناهید در عشرتگه چرخ
سراید شعر من بر ساز ارغن.خاقانی.
از چنگ غم خلاص تمنا کنم ز دهر
کافغان به نای و حلق چو ارغن برآورم.
خاقانی.
|| (ص) به معنی تند و تیز هم آید. ارغون. (شعوری). و رجوع به ارغانون و ارغنون شود.
(1) - Organon.
(2) - Orchestre.


ارغن.


[اَ غِ] (اِ) در گناباد خراسان گردن را گویند.


ارغند.


[اَ غَ] (ص) (از کلمهء اوستائی اِرِغَنت و پهلوی اَرگَند) خشمگین. (برهان) (جهانگیری). غضبناک. (جهانگیری). قهرآلود. (آنندراج). || دلیر. شجاع. خصم افکن. (برهان) (سروری). دلیر خصم افکن. (اوبهی). || حریص. (جهانگیری) (شعوری). خداوند شره. (جهانگیری). || مستی را گویند که طالب و حریص شراب باشد. (آنندراج). صفت ارغنت در اوستا برای دوزخ آورده شده چنانکه در خردادیشت بند 7 و زامیادیشت بند 44 و جز آن و آنرا میتوان بمعنی زشت و تیره و مکروه دانست و نیز این کلمه در اوستا صفتی است برای مخشی (مگس) که در این مورد هم به معنی خشمگین و غضبناک است. و اینکه در فرهنگهای فارسی به معنی دلیر و شجاع نوشته اند از لحاظ فقه اللغه درست نیست. (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 صص198-199). دهارله در فرهنگ پهلوی خویش ارکند پهلوی را به معنی هول، سهمناک، سهمگین و موحش آورده است. رجوع به ارغنده شود.


ارغنداب.


[اَ غَ / غُ] (اِخ) خشمگین آب(1). (جهانگیری) (برهان). رودخانه ای است که مابین عراق و آذربایجان واقع است. (جهانگیری) (برهان). آبی است مابین عراق و آذربایجان. (رشیدی). رودخانه و آبادیی است میانهء عراق عجم و آذربایجان. (مرآت البلدان). || رودخانه ای باشد که در نواحی قندهار بگذرد. (جهانگیری) (برهان). آبی است مابین سیستان و قندهار. (رشیدی). یکی از آب راهه های رود هیلمند به افغانستان(2). ارغنداب رود مهمی است که در سرزمین داور برود هلمند پیوندد و ارغنداب و مملکتی که گذرگاه آنست نزد مورخین و جغرافیون قدیم یونان ارخوزیا(3) نامیده شده، در کتیبه های داریوش هراووتی(4) و در اوستا هرخوائیتی(5) نام دارد. (یشتها تألیف پورداود ج 2 ص 298 و ج 3 ص 345) (یسنا تألیف پورداود ج 1 ص 65).
(1) - شبیه بمعنی نهرالعاص.
(2) - Argandab.
(3) - Arachosia.
(4) - Harauvati.
(5) - Haraxvaiti.


ارغندگی.


[اَ غَ دَ / دِ] (حامص) حالت ارغنده. || هاری. جنون سبعی(1).
(1) - Fureur.


ارغنده.


[اَ غَ دَ / دِ] (ص) ارغند(1). آلغده. خشمگین. غضبناک. (برهان). غضبان. خشم آلود. قهرآلود. (برهان). آشفته و بخشم آمده :
گه ارمنده ای و گه ارغنده ای
گه آشفته ای و گه آهسته ای.رودکی.
یکی نامه بنوشت نزدیک کید
چو شیری که ارغنده گردد ز صید.فردوسی.
سراپردهء سبز دیدم بزرگ
سپاهی بگردش چو ارغنده گرگ.فردوسی.
ز خاقان چین(2) آن سه ترک سترگ
که ارغنده بودند مانند گرگ.فردوسی.
نهادند آوردگاهی بزرگ
دو جنگی بکردار ارغنده گرگ.فردوسی.
بدو گفت هنگام رزم طبرگ
بر این گونه بودم چو ارغنده گرگ.فردوسی.
برآشفت از آن کار و ننگ آمدش
چو ارغنده شد رای جنگ آمدش.فردوسی.
برد سوی خوارزم کوس بزرگ
سپاهی بکردار ارغنده گرگ.فردوسی.
...سپاهی بکردار ارغنده شیر.فردوسی.
...سوی رزم آمد چو ارغنده شیر.فردوسی.
شیر ارغنده اگر پیش تو آید بنبرد
پیل آشفته اگر گرد تو گردد بجدال.فرخی.
بگشتند با هم دو گرد سترگ
که ارغنده بودند مانند گرگ.اسدی.
بگشتند با هم دو گرد سترگ
بخون چنگ شسته چو ارغنده گرگ.اسدی.
بزد نعره ای پهلوان دلیر
بسوی نریمان چو ارغنده شیر.اسدی.
وز آنجای با ویژگان رفت چیر
سوی لشکرش همچو ارغنده شیر.اسدی.
|| سهمگین(3). || اندوهگین. اندوهناک :
زره در بر و بر سرش نیز ترگ
دل ارغنده(4) و تن نهاده بمرگ.فردوسی.
|| جنگاور. (مجمع الفرس) (مؤید الفضلاء). || حریص. خداوند شره. (برهان). || مستی که طالب و حریص شراب باشد. (برهان).
(1) - رجوع به ارغند شود.
(2) - ن ل: ز خاقانیان.
(3) - Effrayant. (4) - ن ل: آغنده.


ارغنگ.


[اَ غَ] (اِخ) ارژنگ. نگارخانهء مانی نقاش. (برهان). و رجوع به ارتنگ و ارژنگ شود.


ارغنن.


[اَ غَ نُ] (معرب، اِ) مخفف ارغنون است. (برهان قاطع). رجوع به ارغنون و ارغن شود.


ارغنون.


[اَ غَ / اُ غَ] (معرب، اِ)(1) (معرب از یونانی) سازی است مشهور که افلاطون وضع آن کرده است و بعضی گویند ارغنون ترجمهء مزامیر است یعنی جمیع سازهای تفننی و بعضی دیگر گویند چون هزار آدمی از پیر و جوان همه بیکبار به آوازهای مخالف یکدیگر چیزی بخوانند، آن حالت را ارغنون خوانند و جمعی دیگر گویند که ارغنون، ساز و آواز هفتاد دختر خواننده و سازنده است که همه یک چیز را بیکبار و به یک آهنگ با هم بخوانند و بنوازند. (برهان). و گویند که ارغنون هشت هزار لوله و آلات دارد! (آنندراج). سازی است مخصوص مسیحیان که در کلیساها نوازند. نی های درشت و خرد کاواک را به اصول زیر و بم وضع کرده و در دنبال چیزی شبیه دَم ساخته اند بتدریج که میکشند بسبب هوائی که حاصل شود از آن چوبها آوایی مانند موسیقار شنیده شود و در روزهای معین در کلیساها نوازند. (شعوری). و آن آلتی است موسیقی از ذوات النفخ و دو گونه بوده: زمری(2) و بوقی(3). (فهرست ابن الندیم چ مصر ص 377 س 16). کازیمیرسکی گوید: از آلات موسیقی است شبیه کلاوسن(4). ارگ(5):
هنوز رودسرایان نساختند به روم
ز بهر مجلس او ارغنون و موسیقار.فرخی.
بچنین روز بگوشش غو کوس
ز ارغنون خوشتر و از موسیقار.فرخی.
از سینه صدای ارغنون می آید
وز دیده بجای اشک خون می آید
در شام فراق ناله ام از دل تنگ
آغشته بخون دل برون می آید.
شیخ ابوسعید (از شعوری).
تا چکاوک بست موسیقار بر منقار خویش
ارغنون بسته ست بلبل بر درخت ارغوان.
معزی.
نوای باربد و ساز بربط و مزمار
طریق کاسه گر و راه ارغنون و سه تار.
خاقانی.
از این سراچهء آوا و رنگ دل(6) بگسل
به ارغوان ده رنگ و به ارغنون آوا.خاقانی.
و مغنّی ناطقه بر ارغنون زبان اوتار نطق فروگسست. (ترجمهء تاریخ یمینی ص325).
هیچ کس را خود ز آدم تا کنون
کی بُدست آواز همچون ارغنون.مولوی.
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم انا الیه راجعون.مولوی.
خورد گرچه آواز خر، خنده را
بود ارغنون گوش خربنده را.
و رجوع به ارغن و ارغانون شود.
(1) - Organum. Organon.
(2) - Organon hydraulique.
(3) - Organon a soufflet.
(4) - Clavecin.
(5) - Orgue. (6) - ن ل: پی.


ارغنون.


[اُ غَ] (اِخ)(1) نام کتاب منطق ارسطو که در آن علم منطق را تقریباً بکمال خود رسانیده است. رجوع به ارسطو شود.
(1) - Organon. Organum.


ارغنون زن.


[اَ غَ زَ] (نف مرکب) نوازندهء ارغنون. آن که ارغنون نوازد. (آنندراج) :
همی راندم فرس را من بتقریب
چو انگشتان مرد ارغنون زن.منوچهری.
در کین سیاوش ارغنون زن
آن زخمهء درفشان فروریخت.خاقانی.
ز یونانیان ارغنون زن بسی
که بردند هوش از دلِ هر کسی.نظامی.


ارغنون ساز.


[اَ غَ] (نف مرکب) صانع ارغنون. آنکه ارغنون سازد. || ارغنون نوازنده. آنکه ارغنون نوازد. ارغنون زن :
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون ازین غصه ننالیم و چرا نخروشیم.
حافظ.


ارغنه خاتون.


[ ] (اِخ) بروایت صاحب مقدمهء ظفرنامه دختر ارتق بوکا ابن تولی خان و بقول مؤلف اولوس اربعه بنت نوراملجی گورکان. و به اتفاق مورخان ارغنه خاتون از قراهولاکو پسری صغیر داشت مبارکشاه نام، وی پنجمین از اولوس جغتای است که پس از شوهر خود، قراهولاکو (بار دوم) بحکومت رسید ظاهراً از 650 تا 659 ه . ق. سپس القو بر اولوس جغتای خان استیلا یافته او را بعقد ازدواج خود درآورد. (حبط ج 2 ص 27) (طبقات سلاطین اسلام ص 215 و شجرة النسب خاندان جغتای مقابل ص 216 همان کتاب).


ارغنی.


[ ] (اِخ) یا ارغنی معدن. یکی از ولایات سنجاق دیاربکر و آن از شمال به بتلیس و ارزنة الروم و از مغرب به خرپوت و از جنوب به حلب و از مشرق به دیاربکر محدود است. جانب شمالی آن کوهستانی و طرف جنوبی دشت است. در جنوب کوهی معظم که ناحیت مزبور را از دیاربکر مجزی کند و موسوم به قرجه داغ است. در سمت شمال کوههای بسیار است که بسلسلهء جبال آق داغ متصل شوند. مرادچای در طرف شمال این لواء یعنی از وسط قضاء پالو گذشته در میانهء ولایت خرپوت به فرات پیوندد و سپس از کنار سنجاق مذکور عبور کرده، آنرا از ولایت خرپوت جدا کند. شعبه ای از دجله نیز در این سنجاق جاری است و چند رود کوچک هم در جنوب سنجاق جریان دارد که به فرات ریزند. اراضی این ناحیت بسیار حاصلخیز و مناسب زراعت است محصولات عمدهء آنجا گندم و جو و برنج و حبوبات دیگر و پنبه است و کرم ابریشم هم تربیت می کنند و انگور و میوه های دیگر نیز بعمل می آید. این ناحیه از حیث فلاحت نخستین سنجاق دیاربکر است ولی از جهت تربیت اغنام و احشام، با وجود کثرت عدد آنها، باز بحدّ سنجاق ماردین نمیرسد. جنگلهای آن کم است و در ناحیهء اگیل و قضای پالو بعضی جنگلها هست که برای سوخت از چوب آنها استفاده کنند. معادن بسیار دارد و معدنی که در نزدیکی مرکز لواء واقع شده مرکب است از مس و آهن و کبریت و محصول آن بسیار است. ولی چون در جوار معدن مواد لازمهء احتراق کمیاب است، از این جهت از آن استفادهء کافی نمیشود. سکنهء آن قریب 10 هزار تن است که اندکی ارمنی و نصرانیان دیگر و باقی همه مسلمانان باشند و مسلمانان نیز مرکب از کرد و ترک اند. زبان عمومی ترکی و کردی است و اکثر کردان مقیم و حضری شده اند. (از قاموس الاعلام ترکی). قضایی است از لواء دیاربکر و کرسی آن ارغنی مذکور است و آن واقع است در شمال دیاربکر، عدد سکنهء آن قریب 6000 تن و اکثر مسلمانانند. ناحیهء ارغنی مشتمل بر 35 قریه است و در آن شهری است بنام ارغنی معدن، موقع آن قرب ارغنی مذکور بمسافت 8 هزارگزی نهر دجله و دارای کان مسی وسیع است و عدد سکنهء آن در حدود 5000 تن است و نصف آن مسلمانان اند و در آن عده ای جوامع و کنیسه ها و دکانهاو کاروانسراها و مکاتب و غیره است. (ضمیمهء معجم البلدان).


ارغو.


[اَ] (اِخ) رجوع به شمس الدین الپ ارغو شود.


ارغو.


[ ] (اِخ) یکی از اجداد پیغامبر اسلام (ص). (از مجمل التواریخ و القصص ص 228). و ظاهراً مصحف رعو (جنات الخلود) یا ارغوا است. (تاریخ طبری).


ارغوا.


[ ] (اِخ) ابن شانخ بن فالخ بن عابر (هود النبی). وی جدّ ابراهیم خلیل است. (تاریخ سیستان ص 42 و 43). و رجوع به ارغو شود.


ارغوا.


[اَ رَ] (اِخ) ولایتی است از جمهوری فزویلا از آمریکای جنوبی، از نیکوترین و پرنعمت ترین ولایات جمهوری مزبور است. مساحت آن 230 هزار گز مربع است و عدد سکنهء وی 81 هزار تن و اراضی آن مشجر و از جملهء انواع اشجار آن، شجرة البقره است که ارتفاع آن 200 قدم است و جوزالهندی و خروب آمریکائی موسوم به موانیلیا و نیشکر و قهوه و پنبه دارد. (ضمیمهء معجم البلدان). و ظاهراً این شهر همان اراکاژو یا اراکاژا(1) است و فزویلا نیز مصحّف برزیل است.
Aracaja.و
(1) - Aracaju


ارغوان.


[اَ غَ] (اِ) درختی باشد بغایت سرخ و رنگین، طبیعت آن سرد و خشک است، اگر از بهار آن شربتی سازند و بخورند رفع خمار کند و چوب آنرا بسوزانند بر ابرو مالند موی برویاند و سیاه برآید و معرّب آن ارجوان است. (برهان). درختی است که شاخهای باریک دارد و در موسم بهار همهء درخت از گلها سرخ میگردد و اص برگ ندارد و در موسم دیگر پربرگ میشود. (غیاث اللغات). گلی است سرخ. (فرهنگ اسدی نخجوانی). و گویند گیاهی است سرخ و صحیح آنست که درخت است و شاخهای آن باریک میشود و در تمام سال یک بار برگ آرد. (مؤید الفضلاء). درختی است که گلهای سرخ آورد. (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی). و بکوهستان خراسان بسیار بود. (فرهنگ اوبهی). این درخت در دره های گرگان بیش از دیگر نقاط جنگلهای خزر هست و از ارتفاع 180 گزی تا 900 گزی دیده میشود. (گااوبا)(1). دو گونه از این درخت در درهء سفیدرود و دره های نسبةً گرم لرستان هست و هر دو گونه را ارغوان نامند. (گااوبا). ارجوان. خزریق. زمزریق. زعید :
مورد بجای سوسن آمد باز
می بجای ارغوان آمد.رودکی.
همه غار و هامون پر از کشته شد
ز خون خاک چون ارغوان گشته شد.
فردوسی.
گل ارغوان را کند زعفران
پس از زعفران رنجهای گران.فردوسی.
رخش پژمرانندهء ارغوان
جوان سال و بیدار و بختش جوان.فردوسی.
آن قطرهء شبنم بر ارغوان بر
چون خوی ببناگوش نیکوان بر.کسائی.
نسترن لؤلوی بیضا دارد اندر مرسله
ارغوان لعل بدخشی دارد اندر گوشوار.
فرّخی.
گفتم چو برگ نیلوفر بود پیش از این
گفتا کنون ز خون عدو شد چو ارغوان.
فرّخی.
تا به ایام خزان نرگس بود
تا بهنگام بهاران ارغوان.فرّخی.
ارغوان بر طرف شاخ تو پنداری راست
مرغکانند عقیقین زده بر باب زنا.منوچهری.
تا چکاوک بست موسیقار بر منقار خویش
ارغنون بسته ست بلبل بر درخت ارغوان.
معزی.
از این سراچهء آوا و رنگ، دل بگسل
به ارغوان ده رنگ و به ارغنون آوا.خاقانی.
لباس عافیت را تیغ چون گل چاک گرداند
ز خون دشمنان نیزه، درخت ارغوان گردد.
کمال اسماعیل.
بیرون زد ارغوان چو عرق از مسام شاخ
شسته بلعلِ حل شده دیباجهء عذار.
سیف اسفرنگ.
چون غرابست این جهان بر من از آن زلف غراب
ارغوان بار است چشمم زان لب چون ارغوان.
مظفری.
|| (ص) رنگ قرمز. سرخ. ارغوانی. ارجوان. نشاسته ای (رنگ). فرفیر(2) :
چو سرو دلارای گردد بخم
خروشان شود نرگسان دژم
همان چهرهء ارغوان زعفران
سبک مردم شاد گردد گران.فردوسی.
زمین ارغوان و هوا آبنوس
سپهر و ستاره پر آوای کوس.فردوسی.
بنزدیک کیخسرو آمد دمان
به رخ ارغوان و بدل شادمان.فردوسی.
همی پژمراند به رخ ارغوان
کند تیره دیدار روشن روان.فردوسی.
چو دوری بگشت از می ارغوان
برافروخت رخسار شاه جهان.فردوسی.
شد از شادمانی رخش ارغوان
که تن را جوان دید و دولت جوان.فردوسی.
چو زو [ کیخسرو ] آگهی یافت کاوس کی
که آمد زره، پور فرخنده پی
پذیره شدش با رخی ارغوان
ز شادی دل پیر گشته جوان.فردوسی.
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی بادهء ارغوان نمی شاید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزهء خاک ما تماشاگه کیست.خیام.
اهالی بابل رنگ ارغوانی را بسیار استعمال میکردند و در قدیم در مشرق نیز بسیار مشهور بود. (ارمیا 10:9) (سفر داوران 8:26) (استر 8:15). چنانکه پرده های هیکل و بعضی از لباسهای کهنه نیز به این رنگ بود. (حزقیال 25:4 و 35:6 و 39:29 و 2 تواریخ ایام 3:14). و سلاطین و اعیان و اعاظم نیز محض امتیاز از رعایا لباس ارغوانی در بر میکردند و بدین واسطه در وقتی که مسیح را در محکمه حاضر کردند، برای استهزاء وی را بلباس ارغوانی ملبس کردند. (یوحنا 19: 2 و 5). اهل صور و صیدون این رنگ را از صدف مخصوص تحصیل میکردند بدین واسطه در این صنعت مشهور گشتند و اکنون در طرف جنوب صیدا کومهء عظیمی از صدفهائی که در زمان قدیم این رنگ را از آنها گرفته اند پیدا میشود و گاه ارغوانی را از کرمی که بر بلوط قرمز یافت میشود تحصیل میکردند. رجوع به قرمز شود. (قاموس کتاب مقدس).
|| چهرهء گلگون. رخ سرخ رنگ :
گر او را وامها می بازخواهند
چرا چون زعفران گشت ارغوانت.
ناصرخسرو.
گر زرد شد گیاهی در خشک سال هجران
پژمردگی مبادا آن تازه ارغوان را.
(از آنندراج).
|| (اِ) افسوس که به تازی حسرت خوانند. || چیزی عاریت. (مؤید الفضلاء).
(1) - Cercis siliquastrum. Cercis. Cercis Griffithii. Cercis siliquosa. Arbre de
judee. Gainier. Arbre d amour.
Siliquastre. Bouton rouge. Arbre defeu.
Ceratonia.
(2) - Pourpre.


ارغوان.


[] (اِخ) قریه ای است بزرگ در ولایت و سنجاق معمورة العزیز، و آن در قضای گبان معدنی و در جنوب غربی فرات واقع است. (قاموس الاعلام ترکی).


ارغوان بار.


[اَ غَ] (نف مرکب) بارندهء ارغوان. || خونبار:
چون غراب است این جهان بر من از آن زلف غراب
ارغوان بار است چشمم زان لب چون ارغوان.
مظفری.


ارغوان تن.


[اَ غَ تَ] (اِخ) مریخ. (آنندراج) :
بالات، شجاع ارغوان تن
زیر تو عروس ارغنون زن.خاقانی.


ارغوان خد.


[اَ غَ خَدد] (ص مرکب)سرخ چهره. معشوق گلعذار.


ارغوانی.


[اَ غَ] (ص نسبی، اِ) منسوب به ارغوان. || گل سرخ. (آنندراج). || برنگ ارغوان. سرخ. (مؤید الفضلاء) (آنندراج). ارجوانی. فرفیری(1). فرفوری. فرفوریه. رنگی سرخ که به بنفشی زند. سرخی که بسیاهی زند. آتشگون. سرخ روشن. احمر ذریحی. سرخ ارغوانی. (منتهی الارب). احمر قانی. سرخ ارغوانی :
همه دل پر از شادی و می بدست
رخان ارغوانی بنابوده مست.فردوسی.
دریغ آن رُخ ارغوانی چو ماه
دریغ آن بر و برز و بالای شاه.فردوسی.
خوشا با رفیقان یکدل نشستن
بهم نوش کردن می ارغوانی.فرخی.
نوبهار از خوید و گل آراست گیتی رنگ رنگ
ارغوانی گشت خاک و پرنیانی گشت سنگ.
منوچهری.
گل از بادهء ارغوانی به رشک
چکان از هوا مهرگانی سرشک.اسدی.
چو باشد رنگ رویم ارغوانی
نداند دشمنم رنگ نهانی.(ویس و رامین).
رویش از اطلس ارغوانی و عارض از نرمدست گلگون. (نظام قاری).
ارغوانی روی او بطانه اش گلگون بود
گر بیابیدش بجامه خانهء قاری برید.
نظام قاری.
و رجوع به ارغوان شود. || قسمی یاقوت. رجوع به ارجوانی شود.
(1) - Pourpre.


ارغوریطیس.


[اَ] (معرب، اِ)(1) المینیون، یعمل بالبلاد التی یقال لها اسبانیا من حجر یخلط بالرمل الذی یقال له ارغوریطیس. (ابن البیطار ذیل شرح کلمهء زنجفر).
(1) - Argyritis.


ارغوست.


[] (اِخ) ناحیه ای است در ولایت سیواس و قضای نیکسار ملحق بسنجاق توقاد و آن در شمال قضا در حدود سنجاق جانیک واقع است. (قاموس الاعلام ترکی).


ارغوش.


[] (اِخ) (امیر...) از امرای عهد سلطان سنجر سلجوقی. (حبط ج 1 ص 380).


ارغول.


[ ] (اِ) کافور موتی(1). (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه). در بعض مآخذ ارغوک و ارغون هم آمده است.
(1) - چون کافور موتی را از دیگر انواع کافور امتیازی نیست، بنظر میرسد که اصل کافور مومی بوده است و آن موم کافوری و من قاطوس است که Spermacetiو Cetine و Blanc de baleine باشد.


ارغون.


[اَ] (معرب، اِ) ارغن. (جهانگیری). ارغنون. (شعوری). مخفف ارغنون. (برهان). رجوع به ارغن و ارغنون شود. || (ص) اسب تند و تیز. (جهانگیری) (برهان). قسمی از اسپ تند و تیز. (رشیدی) :
چنان تاخت ارغون پولادسم
که در گنبد از گرد شد، ماه گم.اسدی.
هزار اسب دیگر بزرین ستام
از ارغون و از تازی تیزگام.اسدی.
ترا چه نالهء کوس و چه نالهء ارغن
بروز جنگ چو باشی نشسته بر ارغون.
قطران.
|| اسپی که از جانبی ترکی و از جانبی تازی بود. (آنندراج).


ارغون.


[اَ] (اِخ) بزبان ترک نام نوعی از ترکان باشد. (جهانگیری). نام قومی است از اتراک ترکستان. (شعوری). قبیله ای از ترکان. (رشیدی).


ارغون.


[اَ] (اِخ) (امیر... آقا) وی از دبیران اوگتای بود، و قاآن او را در موقعی که بین گرگوز و پسر جنتمور اختلاف بروز کرده بود، در جزء فرستادگان خود به خراسان روانه داشت و پس از اصلاح کار گرگوز، امیرارغون بفرمان اوگتای بنیابت او برقرار شد و چون گرگوز دستگیر و مقتول گردید، توراکیناخاتون حکومت ممالکی را که در تصرف گرگوز بود از شط جیحون تا حدود فارس و گرجستان و موصل و بلاد روم به امیرارغون واگذاشت و شرف الدین نیز بسمت وزارت او نامزد گردید. امیرارغون در سال 641 ه . ق. به خراسان آمد و از آنجا عازم عراق و آذربایجان گردید و دست سرداران بزرگ مغول مثل جورماغون و بایجو را که به استبداد و ظلم در آن حدود با مردم معامله میکردند، کوتاه کرد و از جانب خود عمال و منشیان گذاشت و با عامهء اهالی برفق و عدالت رفتار کرد و سلاطین و ملوک اطراف پیش او نمایندگانی به اظهار دوستی و اطاعت فرستادند. وی بهاءالدین جوینی را بنیابت خود در ممالک آذربایجان و گرجستان و روم منصوب کرد و به طوس برگشت و در این تاریخ شرف الدین وزیر درگذشته بود. (تاریخ مغول ص 169-170). وی قریب پانزده سال از حدود سنهء 641 ه . ق. تا حدود سنهء 654 ه . ق. که هولاکو به ایران آمد، از جانب گیوک خان بن اوگتای قاآن حاکم عامّ جمیع ولایات واقعه در غربی جیحون یعنی ممالک خراسان و مازندران و قسمتی از هندوستان و عراق و فارس و کرمان و لور و ارّان و آذربیجان و گرجستان و موصل و حلب بود و پس از رسیدن هولاکو به ایران ارغون یکی از امرا و سرداران هولاکو گردید و بالاخره در 25 ذی الحجهء سنهء 673 ه . ق. در مرغزار رادکان طوس وفات یافت و امیرنوروز معروف که اسلام آوردن غازان خان بسعی و همت او بود، پسر همین امیرارغون است. امیرارغون در مدت حکومت خود در ایران برای بازدادن محاسبات اموال یا دفع تهمتهای اعادی پنج یا شش مرتبه به اردو یعنی دربار پادشاهان مغول که غالباً در قراقورم پایتخت مغولستان بود، سفر کرد و در غالب این سفرها علاءالدین عطاملک جوینی را که دبیر مخصوص وی بود، در مصاحبت خود میبرده است. رجوع به جهانگشای جوینی چ محمد قزوینی ج1 صص کا-کب و فهرست ج 1 و 2 و سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 139 و 164 و حبط ج 2 ص 18، 21، 28، 32، 36 شود.


ارغون.


[اَ] (اِخ) نوکر مولانا قطب الدین که از جانب امیر تیمور، آنگاه که متوجه روم بود، جهت استخلاص اموال شیراز و افراغ محاسبات آن ولایت تعیین شد و مولوی بدان جانب شتافته ببهانهء نثار و پیشکش مبلغ سیصدهزار دینار کپکی از رعایا و محترفات بستاند و مولانا صاعد که در آن اوان از فارس آمده بود، این صورت را بعرض رسانیده حکم شد که شیخ درویش اللهی آن جناب را دوشاخه دزدلانه کرده بشیراز برد و آن وجوه را از وی ستانده بصاحبان مال رساند و نوکرش ارغون را که با مردم تعظم کرده بود از حلق بیاویزد و شیخ درویش متوجه شیراز گشته چون بمقصد رسید ارغون را بر دار اعتبار کشید. (حبط ج 2 ص 169).


ارغون.


[اَ] (اِخ)(1) ناحیهء قدیم شمال شرقی اسپانیا که امروزه شامل ایالات هوئِسکا، سرقسطه و تروئِل میشود: و مدینة طمریس و مدینة یاقة و مدینة سنجیلی و مدینة ارغون و غرنتاله و اربونة علی البحر الرومی و هذه جملة ما فتحه المسلمون فی صدرالاسلام. (نخبة الدهر دمشقی ص 246). و الاقلیم الخامس یمرّ علی طلیطلة و سرقسطة و ما فی سمتها الی بلاد ارغون التی فی جنوبها برشلونة. (نفح الطیب ج1 ص68 س14). و رجوع به اَراگن شود.
(1) - Arragon. Aragon.


ارغون.


[اَ] (اِخ) موضعی است. (آنندراج از ظفرنامهء شرف الدین علی یزدی).


ارغون.


[اَ] (اِخ) (غروق...) موضعی است. (حبط ج 2 ص 182).


ارغون.


[اَ] (اِخ) وی از طرف میرزا سلطان حسین حاکم استراباد بود. (سال 865 ه . ق.). رجوع به عبدالرحمن ارغون شود.


ارغون.


[اَ] (اِخ) رجوع به محمد باقر (امیر...) ارغون شود.


ارغون.


[اَ] (اِخ) رجوع به محمد مقیم (امیر...) ابن امیر ذوالنون ارغون شود.


ارغون.


[اَ] (اِخ) رجوع به محمدسعید (امیر...) ارغون شود.


ارغون.


[اَ] (اِخ) ابن اباقاخان. اباقاخان میل داشت که پس از او پسر وی ارغون بمقام ایلخانی برسد ولی چون این امر با یاسای چنگیزی که سلطنت را حق ارشد شاهزادگان میدانست مخالفت داشت، پس از فوت اباقا، امرا و شاهزادگان مغول برادر او تگودار را بسلطنت برداشتند و در قوریلتای آلاتاغ او را در 26 محرم سال 681 ه . ق. رسماً به این مقام برگزیدند، و تگودار بشریعت اسلام متمایل شد و به امراء و رجال مسلمان علاقه یافت و از طرف ایشان به احمد موسوم گردید. در اواخر عهد اباقا امرا و خوانین مغول سه دسته شده بودند: جمعی میخواستند شاهزاده ارغون بمقام اباقا منصوب گردد. گروهی طرفدار تگودار بودند و اولجایتوخاتون سعی داشت که پسرش منگوتیمور حائز این مقام شود. ولی چون منگوتیمور بیست وپنج روز زودتر از اباقا مرد، اولجای خاتون هم طرف ارغون را گرفت و رقابت بین طرفداران تگودار و ارغون روز بروز رو بقوت گذاشت و پس از آنکه تگودار بنام سلطان احمدخان جانشین اباقا شد، رقابت فوق بدشمنی علنی مبدل گردید و از امرا و سرداران مغول جمعی بهواخواهی تگودار و عده ای نیز بطرفداری ارغون قیام کردند.
قیام ارغون بر سلطان احمد: اسلام سلطان احمد و سعی او در مسلمان کردن مغول و تبدیل بتخانه ها و کلیساها بمساجد و احترام قضاة و علمای مسلم بسیاری از امراء و شاهزادگان مغول را از او متنفر ساخت و ایشان شکایت این پیش آمد را حتی پیش قوبیلای قاآن که خاقان بزرگ مغول محسوب میشد و از عهد هولاکو ببعد ایلخانان ایران همه او را بر خود رئیس و بزرگ میشناختند، بردند و کسی که بیش از همه خود را از این بابت ناراضی و متغیر نشان میداد، شاهزاده ارغون پسر اباقا بود که داعیهء ایلخانی گری داشت و از ابتدا خود را بجانشینی پدر از تگودار لایقتر و مستحق تر میشمرد. سلطان احمد در همان اوایل سلطنت که اسلام خود را به اطراف اعلام نمود چند نفر نماینده از آن جمله شیخ کمال الدین عبدالرحمن رافعی شیخ الاسلام و قطب الدین شیرازی قاضی شهر سیواس را با نامه ای بتاریخ اواخر جمادی الاولی سال 681 ه . ق. پیش سیف الدین قلاوون پادشاه مصر فرستاد و در آن اسلام خود و اقداماتی را که در احیای شریعت محمدی از قبیل اصلاح امور اوقاف و رساندن عوائد آن بمستحقین و ترتیب کار حجاج کرده به اطلاع او رساند و تصمیم خود را برخلاف رأی قوریلتائی که تقاضای لشکرکشی به مصر را کرده بودند، در ترک خصومتهای دیرینه و سعی در آبادی بلاد اظهار داشت و توقع کرد که سلطان مصر نیز رسولی پیش او بفرستد تا به این وضع رقابت و کینه هائی که بین ایلخانان ایران و سلاطین مصر و شام وجود داشت، از میان مرتفع شود. قلاوون در نامه ای که در جواب سلطان احمد نوشت، اقدامات او را تمجید کرد و اسلام آوردن او را عین خیر و سعادت شمرد و با این مبادلهء رسائل و رسل بین این دو پادشاه طرح دوستی ریخته شد و موقتاً کینهء سابق فراموش گردید. این مکاتبهء سلطان احمد با پادشاه مصر و ترک رأی قوریلتای در لشکرکشی به آن سرزمین بهانهء دیگری بدست دشمنان داد و این دفعه مخالفین بریاست ارغون و قونغرتای برادر تگودار درصدد قتل او برآمدند و علناً بر ایلخان قیام کردند. بعد از آنکه سلطان احمد از مخالفت ارغون و قیام او اطلاع یافت، امیربوقا از امرای خود را پیش او که در این تاریخ در عراق عرب بود، فرستاد. ارغون در همین ایام چنانکه پیش گفتیم مزاحم عمال عطاملک گردید و جماعتی از قراولان مغولی اباقا را تحت امر خود آورد و امیر طغاجار را فرمانده ایشان کرد و شاهزادگان بزرگ مغول مثل گیخاتو پسر دیگر اباقا و بایْدُو برادرزادهء او و جماعتی از سرداران معتبر اباقا در اطاعت او داخل شدند. سلطان احمد بعد از جلوس برادر خود قونغرتای را با قشونی بحفاظت سرحد روم فرستاده بود و چون شنید که او نیز با ارغون دست یکی کرده عده ای از سپاهیان خود را مأمور دیاربکر کرد تا مانع اتصال عساکر قونغرتای با لشکریان ارغون شوند و در ضمن نیز اَلیِناقْ(1) فرماندهء قشون گرجی خود را به احضار ارغون و دعوت او به قوریلتای روانه ساخت. ارغون الیناق را فریفت و او را پیش سلطان احمد بازگرداند و الیناق در مراجعت سعی کرد که در پیشگاه ایلخان ارغون را بی گناه و معذور قلمداد کند. خواجه شمس الدین دانست که الیناق در باطن با ارغون ساخته و فریفتهء مواعد او شده است و برای آنکه از این راه بازداردش او را مورد مرحمت سلطان قرار داد و ایلخان را واداشت که با ازدواج دختر خود با او بار دیگر در محل عنایت و عاطفتش قرار دهد و دل او را بموافقت خود گرم نماید. این تدبیر مؤثر افتاد و الیناق مجدداً از معاونین تگودار و از پیروان سیاست خواجه شمس الدین گردید و این قضیه بیش از پیش ارغون را نسبت بصاحبدیوان خشمناک کرد. امیرارغون بعد از برگرداندن الیناق یکی از امرای خود را پیش تگودار فرستاد و چنانکه پیش گفتیم صاحبدیوان را برای کشیدن حساب عهد اباقا پیش خود خواست و غرض او این بود که خواجه را بتهمت مسموم ساختن پدر بقتل برساند ولی تگودار از فرستادن او ابا کرد و تیر ارغون در این مورد بسنگ آمد. ارغون در اوایل سال 682 ه . ق. هنگام مراجعت از بغداد بسمت خراسان که قلمرو حکومتی او بود، در راه به اعمال تگودار و پیشکاران صاحبدیوان بخشونت معامله نمود. با اینکه روز بروز بر طرفداران او افزوده میشد بواسطهء مشکلات مالی و نداشتن پول کافی در زحمت افتاد. بهمین جهت جمعی از یاران او گفتند که وجیه الدین زنگی فَرُومای وزیر خراسان و مضافات آن از مال دیوانی تومانها بتصرف گرفته و آنها را بخزانه نرسانده است. ارغون امر داد که او را مورد مؤاخذه قرار دهند و مالی را که بدعوی سخن چینان ضبط کرده است از او بگیرند. خواجه وجیه الدّین که مردی کافی و دانا و سخن پرور بود و بدرستی خود اطمینان داشت، در این پیش آمد سخت، به هیچ کس التجا نبرد و از توسل به امرا و خواتین مغول اجتناب کرد و پیغام داد که شاهزاد حکم فرماید که محاسبین و کتّاب حساب او را برسند و اگر چنانکه معاندین میگویند دیناری اختلاس کرده بجای هر دینار هزار دینار عوض بدهد. امرای ارغونی کسی را پیش او فرستادند و به او فهماندند که غرض شاهزاده مال است نه کشیدن حساب و صلاح او در این است که بمسئول او جواب قبول دهد. بعد از مدتی گفتگو و تبادل سفرا، خواجه وجیه الدین قبول کرد که پانصد تومان (5000000 دینار) تحویل خزانهء ارغون دهد، سیصد تومان نقد و دویست تومان مواشی و غلات و اقمشه و آلات، ولی در این ضمن یکی از خواص خواجه وجیه الدین به امیرارغون خبر رسانید که خواجه در همین روزها صورتی از نفایس جواهر و ذخائر خود را نزد معتمدی به طوس فرستاده تا آنها را پیش او به امانت بسپارد. ارغون مأموری فرستاد و آن صورت را بدست آورد و چون بر کثرت ابواب جمعی خواجه وجیه الدین اطلاع یافت، از قبول دویست تومان جنس استنکاف کرد و آنرا نیز بنقد خواست. خواجه وجیه الدین اضطراراً آن وجه را تهیه کرد، به این شکل قریب 3000 من طلای مسکوک داد و بقیه را جواهر و پارچه های نفیس زربفت از خزانهء فیروزکوه و مرو و هرات، و ارغون از این بابت مسرور شد و خواجه وجیه الدین را خلعت بخشید و بر سر شغل خود باقی گذاشت. بعد از آنکه خاطر ارغون از این جانب آسوده شد، سفیری نزد تگودار فرستاد و به او پیغام داد که چون بر حسب امر قوریلتای و به استحقاق مالک تاج و تخت پدری من گردیده ای، اقتضای عدالت آنست که من نیز مملکتی داشته باشم که معاش و مؤنت لشکریان را کفاف کند و چون خراسان این منظور را کافی نیست، اگر سلطان عراق و فارس را نیز بر آن ضمیمه کند، طریق دوستی مفتوح خواهد ماند و الا چاره ای جز قیام و عصیان بجا نخواهد ماند. تگودار در جواب گفت که ما خراسان را از راه مرحمت به ارغون واگذاشته ایم. فرمان حکومت عراق و فارس موقوف برأی قوریلتای است. باید ارغون در قوریلتای حاضر شود، اگر رأی امرا و شاهزادگان بمیل او قرار گرفت، ضمیمه ساختن آن نواحی بر قلمرو او مانعی ندارد ولی اگر کماکان راه خلاف رود و سر اطاعت پیش نیاورد، بدفع او اقدام خواهد شد. سلطان احمد بعد از آنکه از حال نفاق قونغرتای برادر خود و یگانگی او با ارغون مطلع شد، او را بقوریلتای خواست و قونغرتای پنهانی با چند نفر از امرا قرار گذاشت که چون به اردوی ایلخان میرسند او را بقتل بیاورند و قونغرتای را بجای او منصوب کنند. این توطئه را یکی از محارم بگوش سلطان رساند و سلطان در صبح همان روزی که قرار بود همدستان او را بقتل برسانند، قونغرتای را بدست الیناق دستگیر کرد و کشت و همدستان او را نیز به یاسا رسانید و چون این خبر به ارغون رسید از مرگ عم سخت غمگین شد و چون ریختن خون یک نفر شاهزادهء مغول بدست کسان خود برخلاف یاسای چنگیزی بود، کینهء تگودار بیشتر از بیشتر در دل او جا گرفت و دانست که سلطان احمد پس از قبول اسلام عموم قوانین اجدادی را زیر پا نهاده حتی یاسای چنگیزی را نیز محترم نمی شمارد و از این تاریخ دیگر مسلم شد که بین سلطان احمد مسلمان و شاهزاده ارغون طرفدار آئین و آداب مغولی صلح و صفا ممکن نیست. ناچار یکی از این دو تن باید رقیب خود را از میان بردارد و سیاست و افکار خود را بر رعایای ممالک ایلخانی تحمیل کند. در اواخر سال 682 ه . ق. سلطان احمد امر داد که عساکر مقیم حدود دیاربکر، سران سپاهی ارغون را که در حوالی بغداد مقیمند، دستگیر ساختند و ایشان را که امیر طغاجار نیز از آن جمله بود، در بند آهنین مقید کردند. گیخاتو با بعضی دیگر از امرای ارغون از بغداد گریخته خود را در خراسان بسپاه ارغون رساندند و سلطان احمد اتابک یوسفشاه لُر را مأمور نمود که با تجهیز لشکریان خود حدود لرستان و عراق را حفظ کند و برای موقع کارزار منتظر فرمان ایلخان باشد. کسی که بیش از همه در تهیهء اسباب کار سلطان احمد و تجهیز لشکریان او میکوشید، خواجه شمس الدین صاحب دیوان بود. چه خواجه با سابقه ای که از دشمنی ارغون با خود داشت، میدانست که اگر سلطان احمد و اعوان او مغلوب دست ارغون شوند، دولت خاندان جوینی و جان او که تا این تاریخ بهزار زحمت مصون و مأمون مانده، یکسره بدست آن شاهزادهء کینه جو بباد فنا خواهد رفت و با رفتن او سیاستی که سلطان احمد بدستیاری خواجه و مسلمین متنفذ دیگر در تقویت اسلام و احیای شعائر آن پیش گرفته مغلوب کینه کشی ارغون و سایر شاهزادگان متعصب مغول خواهد شد. این بود که خواجه با جدّوجهد بسیار لشکری فراوان و آزموده تهیه دید و الیناق با 15000 لشکری بعنوان مقدمه از موغان عازم ری و قزوین و خراسان گردید. لشکریان الیناق در ری و قزوین که جزء قلمرو ارغون معدود بود، بدستبرد و تعرض کسان او پرداختند و چون این خبر به ارغون رسید، از اطراف جمع سپاهی کرده بجلوی الیناق شتافت و در صفر 683 ه . ق. در نزدیکی قزوین بین فریقین جنگ درگرفت و شکست نصیب سپاه ارغون گردید و شاهزاده بطرف بسطام گریخت و لشکریان او متفرق شدند و سپاهیان الیناق در عقب او آبادیهای بین قزوین و دامغان را بباد غارت دادند و در این لشکرکشی به اهالی آن حدود صدمات بسیار وارد آمد. سلطان احمد بعد از این فتح چون میدانست که ارغون حریفی قوی پنجه و مستبد است و دست از انتقام بر نخواهد داشت، رسولی پیش او فرستاد و پیغام داد که الیناق از طرف ایلخان اجازهء جنگ نداشت فقط مأمور بود که شاهزاده را بدرگاه هدایت کند تا حضوراً رفع اختلاف بعمل آید و خصومت بصلح و صفا مبدل گردد. باید که ارغون دست از خلاف بردارد و بخدمت ایلخان بیاید. ارغون نیز در جواب نمایندگانی پیش سلطان احمد روانه داشت تا عذر تقصیر او بخواهند. ولی مصلحت اندیشان بسلطان احمد فهماندند که اگر در استیصال ارغون عجله نکند و او را بزودی از پای درنیاورد، ممکن است که بار دیگر بجمع سپاهی بپردازد و چنان قوت بگیرد که دیگر غلبه بر او محال شود. سلطان احمد با لشکری فراوان (دوازده تومان) بطرف خراسان حرکت کرد و سپاهیان کثیر او در راه بمردم لطمهء بسیار زدند و همین قضیه رعایای آن حدود را بسختی از سلطان احمد رنجانید و یکی از اسباب شکست کار او گردید. ارغون از بسطام بقلعهء کلات رفت و در آنجا اقامت گزید و الیناق چون بسلطان احمد قول داده بود که ارغون را بخدمت او بیاورد، بطرف کلات حرکت کرد و در قلعه با ارغون ملاقات نمود و بمواعید بسیار و بقوهء چرب زبانی شاهزاده را بخدمت سلطان احمد آورد و چون ارغون در قوچان بخدمت سلطان رسید، ایلخان او را احترام فوق العاده کرد و در آغوش کشید و خرگاه خاصی جهت او ترتیب داد و او را ببازفرستادن بخراسان و واگذاری حکومت آنجا به او، دلگرم نمود ولی بلشکر خود امر داد که مواظب ارغون باشند و 4000 نفر از ایشان را مخصوصاً بحفاظت خرگاه او مأموریت داد.
قتل سلطان احمد در 26 جمادی الاولی سال 683 ه . ق.: سلطان احمد بصوابدید بعض امرا مخصوصاً الیناق تصمیم گرفت که ارغون را بقتل برساند و الیناق مأمور اجرای این نقشه شد. ولی قبل از آنکه او این نیت را بعمل بگذارد، امیر بوقا که تعلق خاصی بخاندان ارغون داشت و گرجیان تحت امر الیناق و مسلمین را دشمن میشمرد، چند تن دیگر از بزرگان و شاهزادگان مغولی را مطمئن کرد که سلطان احمد و الیناق و صاحبدیوان تصمیم گرفته اند که خاندان چنگیزی را براندازند و مسلمین و گرجیان را بر کارها مسلط و مختار قرار دهند. این بیانات در ایشان مؤثر افتاد و جمعاً مصمم شدند که سلطان احمد را از ایلخانی بیندازند و شاهزاده هولاجو پسر هولاکوخان را بجای او بنشانند و قبل از همه شاهزاده ارغون را از حبس و قتل نجات دهند. در شب شنبهء 18 ربیع الاخر سال 683 ه . ق. در حالی که سلطان بعیش و نوش اشتغال داشت، امرای همدست ارغون را از حبس نجات دادند و الیناق و بسیاری از امرای سلطان احمد را کشتند و سلطان و امرای شکستهء او از خراسان به آذربایجان گریختند و صاحبدیوان به اصفهان فرار کرد. بعد از فرار سلطان احمد، امرا ارغون را به ایلخانی برداشتند و ارغون بعجله در عقب سلطان تاخت تا یکباره ریشهء حیات او را قلع کند ولی قبل از آنکه او به آذربایجان برسد جماعتی از سواران مغول که در ایام اقامت ارغون در حدود بغداد اطاعت او را گردن نهاده بودند، در اردوی سلطان ریخته او را دستگیر کردند و به استقبال ارغون آمدند ارغون در ابتدا چنین وانمود که خیال کشتن تگودار را ندارد ولی چون کسان قونغرتای در این کار اصرار داشتند، او را به ایشان سپرد و آن جماعت سلطان را به انتقام قتل قونغرتای در شب پنجشنبهء 26 جمادی الاولی سال 683 ه . ق. کشتند و با کشته شدن او شوکت مسلمین و ایرانیانی که در عهد سلطنت کوتاه سلطان احمد قدرت فوق العاده بدست آورده و دست دو عنصر عیسوی و مغول را از کارها تقریباً کوتاه کرده بودند، شکست و بار دیگر یاسای چنگیزی و آداب مغولی بجای شریعت اسلام حکمفرما گردید.
سلطنت ارغون خان (683-690 ه . ق.): بعد از قتل سلطان احمد خواتین و شاهزادگان و امرای مغول مخصوصاً اولجای خاتون و امیر طغاجار و بوقا، شاهزاده ارغون بن اباقا را در روز هفتم جمادی الاخری سال 683ه . ق. در محلّ آب شور (از محال هشت رود آذربایجان) به ایلخانی برداشتند و مدت یک ماه بعیش و شادی و جشن و کامرانی مشغول شدند. سپس ارغون فرمانی صادر کرد و امرا و رؤسای لشکری را که در وفاداری نسبت به او پافشاری کرده بودند، مورد اکرام و مرحمت قرار داد و چون جمعی از شاهزادگان مغول مثل هولاجو و بایدو و گیخاتو و خواجه شمس الدّین صاحبدیوان در جشن انتخاب ارغون حضور نداشتند، ایلخان جدید درصدد استمالت و جلب ایشان برآمد، از طرفی اتابک یوسفشاه لر و ملک امام الدّین قزوینی را پیش صاحبدیوان فرستاد و از طرفی چتری نفیس جهت هولاجو که جمعی از مغول به انتصاب او به ایلخانی مایل شده بودند، روانه داشت و هولاجو و گیخاتو و شاهزادگان دیگر در قوریلتائی که قریب سه ماه بعد از جلوس ارغون تشکیل شد، شرکت کردند و ارغون بصوابدید عموم بزرگان مغول به ایلخانی شناخته شد. ارغون حکومت بغداد را به بایدو نوادهء هولاکوخان و حکومت بلاد روم را به هولاجو و گیخاتو و ادارهء امور خراسان و ری و مازندران و قومس را بپسر خود غازان واگذاشت و امیرنوروز پسر ارغون آقا حکمران معروف مغول را بنیابت غازان تعیین نمود و زمام حل و عقد امور ملکی را در کف امیربوقا نهاد.
قتل صاحبدیوان در 4 شعبان 683 ه . ق.: خواجه شمس الدّین بعد از فرار از خراسان به اصفهان در این شهر شنید که سلطان احمد بقتل رسیده و ارغون بجای او جلوس کرده است. پس از دو سه روز توقف اندیشید که به شیراز و هرمزرود و از آنجا راه هند پیش گرفته بقیهء عمر را در آن دیار بسر برد ولی چون از بابت خاندان و متعلقان خود آسوده خاطر نبود و میدانست که پس از ترک ایران، ارغون رشتهء حیات ایشان را قطع خواهد کرد، تصمیم گرفت که پیش ایلخان بیاید و از در توسل و التماس داخل شود تا مگر جان خود و فرزندان و کسان خویش را از شرّ سطوت ارغون ایمن دارد و خدمت سی سالهء خود و بستگان خویش را پیش ایلخان شفیع قرار دهد. به این عزم بهمراهی ملک امام الدّین قزوینی و اتابک یوسفشاه لُر که داماد خواجه شمس الدّین بود بسمت اردوی ارغون حرکت کرد و در ساوه یکی از امرای ارغون به استقبال او آمد و یرلیغی از ایلخان به او ارائه داد که ارغون از سر جرایم گذشته درگذشته است و صاحبدیوان را بشمول عنایت خود امیدوار ساخته. خواجه با دلگرمی تمام به اردوی ارغون شتافت و در روز جمعهء دهم رجب 683 ه . ق. بخدمت رسید و در سرای امیربوقا منزل گرفت. بوقا خواجه را بخدمت ارغون خان برد و ایلخان او را مورد نوازش قرار داد و به او وعده کرد که کماکان شغل صاحبدیوانی را بر او مقرّر دارد تا خواجه بهمدستی بوقا بتمشیت امور ممالک ایلخانی قیام نماید و بخدمت سابق ادامه دهد. امیربوقا که در حقیقت جان و سلطنت ارغونخان مرهون او بود، در این دوره قدرت فوق العاده پیدا کرد و او که بعدها از طرف قوبیلای بلقب چینگ سانگ یعنی امیر بزرگ و وزیر ملقب گردید، بدستیاری نایب خود خواجه فخرالدّین محمد مستوفی قزوینی پسر عم مورخ مشهور، حمدالله مستوفی به ادارهء امور ممالک ایلخانی پرداخت و خواجه شمس الدّین که آفتاب اقبال خود را رو بزوال میدید، حاضر شد در دستگاه امیربوقا زیر دست او بماند و تمام سعی او این بود که با انواع ملاطفات و تقدیم پیشکشها، باب حسد امیربوقا و دشمنان دیگر را مسدود دارد و باقی عمر را بیخطر بگذراند. ولی امیربوقا و بدخواهان دیگر که شوکت سی سالهء خواجه را دیده و بر قدرت و کفایت و کثرت یاران و اعوان او اطلاع داشتند، وجود او را مانع استقلال خود میپنداشتند. مخصوصاً چند تن از عمّال دیوانی مثل خواجه فخرالدّین مستوفی و علی تمغاجی و حسام الدّین حاجب، بوقا را بر آن داشتند که بیکبارگی دست خواجه را از کارها کوتاه کند بلکه اگر موفق آید پیوند عمر او و خاندان جوینی را از هم بگسلد. امیربوقا با وجود سابقهء دوستی که با خواجه داشت، به امیرارغون گفت که از کسی که نسبت بپدر ایلخان خیانت ورزیده و او را مسموم کرده است، چگونه امید خدمت و صداقت میتوان داشت و افتراآت دیگری نیز بخواجه زد تا ارغون امر داد که یرغوچیان بمحاکمهء خواجه بنشینند. خواجه را دست بسته بمحکمه بردند و هنگامه جویانی که بتحریک دشمنان قیام کرده بودند، بر خواجه تهمتها بستند. خواجه گفت که جمله تقصیراتی که مفتریان بر من بسته اند، یکی را صد اعتراف میکنم ولی از تهمت قصد ولی نعمت خود خبر ندارم. عاقبت قرار شد که خواجه جان خود را بدادن فدیه بخرد، آن بیچاره مهلت خواست و با فروش املاک خود و گرفتن قرض از اصحاب و اقوام و دوستان خویش قریب چهل تومان (400000 زر) جمع آورد و گفت مرا تهیهء بیش از این مقدور نیست. ایلخان در قبول یا رد آن مختار است. ارغون که با خواجه از قدیم کینهء دیرینهء داشت، بر آن وزیر باتدبیر که مدت بیست ونه سال با حکمت و کمال قدرت در کفایت ممالک مغول را اداره کرده و اسباب شوکت دولت هولاگو و جانشینان او شده بود، نبخشود و حکم شد که او را بقتل آورند. مأمورین خواجه را طرف عصر روز دوشنبهء چهارم شعبان سال 683 ه . ق. در نزدیکی اَهَر آذربایجان کشتند و چهار پسر او یحیی و فرج الله و محمود و اتابک را در همان سال و نوادهء او علی پسر خواجه بهاءالدّین محمد و منصور پسر عطاملک را در سال 688 ه . ق. و خواجه هارون(2) را در سال 685 بقتل آوردند و دودمان جوینی به این شکل مؤلم برافتاد. خواجه شمس الدّین محمد صاحبدیوان از بزرگترین وزرا و عمال کتّاب ایرانی است و در عهد خود در کفایت و تدبیر و شوکت جاه و جلال و ثروت نظیر نداشته و بمزید حکمت و تواضع و فضل دوستی و شعرپروری مشهور بوده و شیرین سخن ترین شعرای فارسی یعنی افصح المتکلمین سعدی شیرازی ذکر او و برادرش علاءالدّین عطاملک را در قصاید خویش مخلد کرده و چند تن از بزرگان علما و شعرای دیگر آن عهد مثل خواجه نصیرالدّین طوسی و استاد صَفی الدّین ارموی و خواجه همام الدّین تبریزی و بَدْرالدّین جاجَرْمی بنام او و افراد دیگر خاندان جوینی کتابها و قصاید ساخته و پرداخته اند و نام ایشان را که در السنه و افواه مشهور و مذکور بوده برای اخلاف نیز با ذکری بخیر بیادگار گذاشته.
وزارت سعدالدولهء یهود: بعد از قتل خواجه شمس الدّین و استقلال امیربوقا، ارغون خان به موغان و ارّان رفت و در اواسط پائیز همان سال در ناحیهء بین سراب و اردبیل و صائین قلعه، قوریلتائی تشکیل داد، بعد به تبریز آمد و در زمستان بار دیگر بقشلاق ارّان رفت و در آنجا آبش خاتون آخرین پادشاه سلسلهء اتابکان سلغوری فارس را که زوجهء منگوتیمور بود، به شرحی که بعد خواهیم دید محاکمه کرد. از این تاریخ تا سال 687ه . ق. واقعهء مهمی در سلطنت او رخ نداد و ایلخان غالباً ایام خود را به ییلاق و قشلاق در ارّان و حدود بغداد میگذراند. در ماه ربیع الثانی سال 687 خبر رسید که نوغای خان دشت قبچاق با 5000 تن از راه دربند عازم حملهء بممالک ارغون است. ایلخان و بوقا و امرای دیگر او بجلوی ایشان شتافتند. نوغای چون تاب مقاومت نداشت عقب نشست ولی دو سال بعد باز حملهء خود را تجدید کرد. این بار امرای ارغون او را شکست دادند و ایلخان بشادی این فتح در بیله سوار جشن گرفت. در این هنگام روزبروز نفوذ و قدرت امیربوقا رو به افزونی میرفت تا آنجا که ایلخان حکم کرد که اگر بوقا مرتکب گناهان بزرگ شود کسی جز ایلخان حق پرسش از او نداشته باشد. عمّال و زیردستان اوامر او را بی یرلیغ ایلخان اطاعت نمایند و احکام یرلیغ ایلخانی را بی آلتمغای او قبول نکنند. این اختیارات بتدریج استقلال بوقا را به استبداد مبدل کرد و برای ایلخان از سلطنت جز نام و نشانی باقی نماند. بعلاوه امرا و ارکان دولت که هیچ وقت نمیتوانستند زیر بار قدرت و استبداد یک تن بروند و در باطن در پی شکست کار بوقا و برچیدن اساس دولت او بودند، میکوشیدند تا فرصتی بدست آرند و با از میان بردن اقتدار و شوکت او خود روی کار بیایند. دشمنان بوقا که سرحلقهء ایشان طوغان شحنهء قهستان از امرای سخن سنج و زیرک مغول بود، نظر بسابقهء دشمنی که با او داشتند، دائماً پیش ایلخان از او سعایت میکردند و طوغان وقتی حکایت خیانت بوقا را نسبت بسلطان احمد بگوش ارغون کشید و او را از استبداد چنین وزیری که همه قسم قدرت و قوّت دارد، ترساند و صدرالدّین احمد زنجانی نایب طغاجار نویان در ایام حکومت این شخص بر فارس که بوقا از او بقایای اموال آن مملکت را مطالبه میکرد علناً از بوقا بزشتی نام میبرد و میگفت که کار او تا آنجا ترقی یافته که اموال مملکت را بمیل شخصی صرف میکند و به اوامر ایلخانی وقعی نمیگذارد و عمّال ولایت بی آلتمغای او یرلیغهای ایلخان را نمیپذیرند و از دشمنان بوقا از همه زیرکتر طبیبی یهود بود از اهالی ابهر زنجان که سعدالدوله نام داشت. سعدالدوله پسر صفی الدوله خود را در عهد ارغون در عداد اطبای ایلخانی داخل کرده بود و در بغداد میزیست و در آنجا با مردم خلطه و آمیزش بسیار داشت و چند زبان آموخته بود و در ضمن بکیفیت حال عمّال و متصرفان اموال بغداد و عراق اطلاع کامل یافت. اطبای دیگر یهود که مقیم دربار ایلخان بودند، روزی ظاهراً بعنوان سعایت ولی باطناً بخیال داخل کردن سعدالدوله در دستگاه ارغون، به ایلخان گفتند که سعدالدوله با اینکه از دیوان حقوق و مستمری میگیرد، در بغداد بیکار و راحت نشسته و بخدمت دولت پشت پا زده است. اگر امر ایلخانی قرار گیرد او نیز ملازم رکاب باشد و از رنج سفر و حضر مانند ما نصیبی بیابد. این سعایت ساختگی در مزاج ارغون مؤثر افتاد و سعدالدوله را احضار کرد و او در عداد اطبای حضور معدود گردید. اتفاقاً در این ایام ارغون را مختصر مرضی رسید که بمعالجهء سعدالدوله بهبودی پذیرفت و سعدالدوله مقرب شد و چون در اثنای خدمتگزاری میل قلبی ایلخان را بجمع مال و منال دریافت، اطلاعاتی که در باب اسراف و تبذیر عمّال بغداد داشت بعرض رساند و گفت که بوقا و برادر او آروق جمیع اموال دیوانی را در ضبط خود می آورند و بخزانهء ایلخانی چیزی نمیرسانند. ارغون، سعدالدوله را با دوتن از امرای مغول مأمور خطهء بغداد و تحصیل بقایای مالیاتی و اصلاح حال رعیت کرد و سعدالدوله در اواخر سال 686 ه . ق. به بغداد رفت و در اندک مدتی اموال فراوان از بقایای سالهای گذشته و حاصل سال جاری جمع آورد و بخدمت ایلخان شتافت. این خدمت در چشم ارغون سخت جلوه کرد و او سعدالدوله را مسئول جمع و خرج بغداد نمود و او سال بعد بیشتر از دفعهء اول از آن سرزمین جمع مال کرد و در سلطانیه پیش ارغون آورد و به ایلخان چنین نموده شد که آروق هر سال همین اندازه مال از بغداد حاصل میکرده و عشری از آنرا بخزانه نمی سپرده است و اگر سعدالدوله عهده دار جمع و خرج کل مملکت گردد، عین همین عمل را در باب سایر ممالک ایلخانی روا خواهد داشت. بهمین جهت ارغون سعدالدوله را وزیر و او را در حل و عقد امور مملکت مختار کرد و فرمان داد که اگر مهمی پیش آید آزادانه بعرض ارغون برساند و بمشورت با هیچکس محتاج نباشد. استقلال سعدالدولهء یهود از یک طرف علامت کمال سرشکستگی و عقب افتادن عمّال و کفّاة مسلمان بود و از طرفی دیگر نشانهء زوال آفتاب اقبال بوقا و برادر او آروق بخصوص که بوقا بشرح مذکور در فوق، دشمنان عدیده داشت و ارغون نیز بمناسبت استبداد و بر اثر سعایت حاسدان از او ظنین شده بود. در این اثنا در مجلس شرابی در حضور ارغون، بوقا و یکی دیگر از امرا یکدیگر را سخنان درشت گفتند و ارغون معارض بوقا را بازخواست نکرد و این مسئله موجب رنجش بوقا از ایلخان گردید و دشمنان بوقا حسام الدّین قزوینی نایب بوقا را در فارس بتأدیهء یکصد و پنجاه تومان محکوم کردند و این امور بوقا را بکلی از اعتبار انداخت و ارغون امر کرد که عمّال او را از کارها معزول کنند. بوقا بخیال مخالفت افتاد و قاصدی پیش جوشکاب نوادهء هولاکو که در سواحل فرات اقامت داشت، فرستاد و به او پیشنهاد کرد که به استظهار بوقا بر ارغون قیام کند و التزامی بخط و امضای همدستان خود بموافقت جوشکاب پیش آن شاهزاده فرستاد. جوشکاب بعجله خود را بخدمت ارغون رسانید و توطئه بوقا و یاران او را به ایلخان گفت و پس از اثبات تقصیر بوقا آن شاهزاده بفرمان ارغون او را در اواخر ذی الحجهء سال 687 ه . ق. گردن زد و بسیار از همدستان او به امر ارغون بقتل رسیدند و آروق برادر او را هم دستگیر کرده ماه بعد کشتند. جوشکاب هم یک سال بعد مورد سوءظن ارغون قرار گرفت و رشتهء حیات او نیز قطع گردید. بعد از قتل امیربوقا، کوکب سعادت سعدالدوله اوج گرفت و این مرد جاه طلب و ارغون خان که هر دو از مسلمین بدگمان بودند، شروع بقطع دست این قوم از کارها کردند و قرار شد که در امور جمع و خرج ممالک ایلخانی فقط عیسویان و یهود را بکار بگمارند و سعدالدوله عموم اقوام یهود خود را در کارهای مهم ملکی داخل کرد و عراق عرب و الجزیره و آذربایجان را بین ایشان تقسیم کرد و اگر خراسان و بلاد روم هم تیول غازان پسر ارغون و گیخاتو برادر او نبود آن دو مملکت را نیز بچنگ عمّال یهود می سپرد. سعدالدوله که مردی زیرک و کافی بود، در ابتدا برای جلب قلوب مردم امر داد که امرا و حکام دعاوی را بر طبق شریعت اسلام فیصل دهند و در استحقاق حق مظلومان و اعانت فروماندگان جدّ بلیغ کنند و به ایلخان فهماند که عمدهء سبب اسراف و خرابی بلاد رفت و آمد ایلچیان (یعنی مأمورین مالیه) برای وصول وجوه خزانه است، حکام و ملوک تابعه موظفند که در سر موعد اموال دیوانی را همراه مردمی امین برسانند. ایلخان نیز این ترتیب را پذیرفت و یرلیغی در اجرای آن صادر کرد. بواسطهء مساعی سعدالدوله بسیار از اجحافات سابقه بر رعیت از میان رفت و صدقات جاری گردید و شعرای عرب و عجم و فضلا و بلغای عصر بنام او بنظم و نثر مدحها گفتند و مجموعه ای از آن بنام او ساختند و در سایهء اقتدار او یهود اهمیت و اعتبار فوق العاده حاصل کردند و پس از سالها خواری خود را با ایلخان و نوینان و امرا همنشین و قرین دیدند. خزانه بتدبیر سعدالدوله آباد و خللهای چندسالهء آن رفع گردید و بیش از هزار تومان زر در آن جمع آمد و بهمین علت روزبروز التفات ارغون در حق او بیشتر شد و کار سعدالدوله به استقلال مطلق و استبداد کشید و این مسئله روزبروز تحریک غضب امرای ارغون و حسد ایشان را نسبت به سعدالدوله افزود تا آنجا که غالب آن جماعت بدستیاری طوغان بقتل او تصمیم گرفتند و عزم کردند که چون فرصتی مناسب بدست آید، دست تسلط یهود را کوتاه کنند و عامه را از ننگ ریاست ایشان نجات بخشند. حکومت خراسان چنانکه گفتیم از طرف ایلخان بپسر او غازان مفوض شده بود و نیابت غازان را در این مقام امیرنوروز پسر ارغون آقا حکمران مشهور خراسان داشت و این امیر نوروز که قبول اسلام کرده بود، چون بوقا بتحریک سعدالدوله و دیگران بقتل رسید، نظر بسابقهء دوستی که با او داشت در ذی الحجهء سال 687 ه . ق. ببهانهء سرکشی اردوی خود و تهیهء حملهء به ماوراءالنهر غازان را در مرو گذاشته بقشلاق خود در خراسان رفت و بسیاری از امرای آن ناحیه را بر ضد غازان با خود همدست کرد و در 27 ربیع الاول که غازان در حدود کشف رود اقامت داشت، بر سر او تاخت و شاهزاده را بطرف مازندران منهزم کرد. غازان پس از جمع سپاهی در ربیع الاخر همان سال بجنگ او برگشت ولی این بار هم در نواحی رادکان از امیرنوروز شکست خورد و امیرنوروز بگرفتن غنایم و اسرای بسیار موفق آمد. پس از وصول خبر طغیان امیرنوروز و شکست غازان، ارغون چند نفر از سرداران و امرای خود را که یکی از آن جمله شاهزاده بایدو بود، بجلوگیری امیرنوروز فرستاد. امیرنوروز چون دید تاب مقاومت ندارد به ترکستان گریخت و غازان به هرات آمد و در سال 689 ه . ق. بر خراسان استیلا یافت. امیرنوروز در ترکستان بخدمت قیدوخان رسید و او را بگرفتن خراسان تشویق کرد و لشکریانی فراوان در حدود 30000 نفر از او گرفت و در سال 690 ه . ق. به خراسان آمد و غازان از پیش این سپاه عقب کشید ولی چون لشکریان قیدو بمردم خراسان صدمات بسیار زدند، اهالی بوسیلهء دستبرد و تعرض شبانه بسیاری از آن جمع را کشتند و همین مسئله باعث بروز کدورت بین امیرنوروز و سران مغولی آن اردو گردید و چون ارغون نیز در این ایام وفات یافت، امیرنوروز صلاح خود را در طلب عفو از غازان دیده در سال 693 بخدمت غازان آمد و مورد بخشایش و مرحمت شاهزاده قرار گرفت. امیرطوغان شحنهء سابق قهستان که از مقربان درگاه ارغون و از مخالفین سعدالدوله بود، در فتنهء امیرنوروز از طرف ایلخان مأمور حدود خراسان شد تا امیرنوروز را سرکوبی کند ولی وصول طوغان به خراسان با فرار امیرنوروز مصادف گردید و طوغان مراجعت کرد. سعدالدوله بدستیاری بعضی از دشمنان طوغان بر او اعتراض کرد که چرا بیش از آنچه حکم داشته، اولاغ در اختیار خود گرفته است و بر حسب یاسای چنگیزی امر داد تا او را هفده چوب زدند و این توهین که از جانب سعدالدوله در حضور جمعی از امرا به طوغان وارد آمد، او را بر سعدالدوله خشمناک کرد و بیش از پیش در برانداختن او ساعی شد. ولی چون ایلخان بوزیر خود کمال اعتماد داشت، هیچکس نمیتوانست از او پیش ارغون سخنی بگوید و چاره ای نبود جز آنکه مخالفین وزیر در انتظار فرصت بنشینند و جفاهای او را بخفت تمام تحمل کنند. سعدالدوله در آخر کار چون دید که بسیاری از امرا و علما و متنفذین مسلمان کمر قتل او و یاران یهودش را بسته اند. درصدد برآمد که از استیلای خود بر نفس ارغون استفاده کند و با اجرای طرحی که ریخته بود، بنیان عمر ایشان را از بیخ برکند و آن طرح اینکه روزی به ارغون گفت که نبوت از چنگیزخان بطریق ارث به ایلخان عادل رسیده و ارغون از جانب خداوند رسول است و چون قیام دین هر رسولی بجهاد و قلع مخالفین متعلق است، باید ایلخان امر فرماید تا هرکس سر از قبول دیانت او بپیچد و در زمرهء ملت جدید درنیاید، سرش از تن جدا کنند و چون ارغون از مسلمین نفرت داشت، امر داد که مسلمانان را در کارها دخالت و به اردو راه ندهند و سعدالدوله برای رسیدن بنیت زشت خود، محضری تهیه کرد و جمعی از علمای مسلمان هم پای آنرا امضا و نقشهء او را تصدیق نمودند. سعدالدوله با تصویب ارغون مصمم شد که خانهء کعبه را ببتخانه مبدّل سازد و مقدمةً مراسلاتی به اعراب یهود عربستان نوشت و برای فرستادن لشکر به آن صوب امر داد که در بغداد تهیه ببینند و کشتی بسازند و از همکیشان خود یکی را که خواجه نجیب الدین کحّال نام داشت، با صورتی شامل اسامی دویست نفر از اعیان و بزرگان خراسان به این مملکت و شمس الدوله را با صورت اسامی هفده نفر به شیراز مأمور کرد تا آن عده را بقتل برسانند و راه را جهت پیشرفت طریقهء جدیدی که خیال تحمیل آنرا بر مردم بلاد داشت صافی کنند. اما در این اثنا ارغون خان در تبریز مریض شد و برای اصلاح مزاج بموقان رفت و مرضش شدت یافت و اطبّا از معالجهء او عاجز آمدند و سعدالدوله دانست که ارغون یعنی آلت اجرای مقاصد او در حال رفتن است و با رفتن او دولت او نیز رو بزوال، بهمین جهت بجلب قلوب مردم و جبر شکستگیها که بر دست او رفته بود، مشغول شد و به اطراف نامه ها نوشت در دفع ظلم و فساد و آزاد کردن محبوسان اجرای صدقات و خیرات و از جمله در یک روز هفتاد مکتوب در همین باب صادر کرد و 30000 دینار بر مردم بغداد و 10000 دینار به اهالی شیراز بصدقه داد و این حرکات در باطن برای ربودن دل مردم از او سر میزد و در ظاهر جهت دفع بلا از ایلخان و طلب شفا جهت او، ولی در هیچیک از دو مورد مفید نیفتاد و عمر ارغون و دولت سعدالدوله هر دو سپری شد. ارغون بکیمیا و نجوم و سحر و جادو مثل غالب سلاطین مغول عقیدهء راسخ داشت بهمین جهت بخشیان و قامان در دستگاه او قرب و منزلتی تمام داشتند و آن جماعت معجونی ساختند مرکب از زیبق و گوگرد و مواد دیگر و آنرا برای حصول طول عمر به ارغون خورانیدند و همان باعث مرض ایلخان و فالج شدن و مرگ او گردید. بعد از آنکه مرض ارغون شدت کرد، بخشیان به او گفتند که موجب علت از روی احکام مستنبط از استخوان بینی سحر و جادو است و یکی از زوجات او به این کار متهم و مورد آزار و شکنجه قرار گرفت و هرج و مرج رو به اشتداد گذاشت. مخصوصاً چون برای نجات ایلخان مقرر شد که محبوسین را از حبس رها کنند و در نتیجهء این عمل مسلم گردید که جمعی از شاهزادگان بقتل رسیده اند، قامان گفتند که کشتن این شاهزادگان مرض ایلخان را باعث شده و ارغون دستور داد که کسانی را که موجب این کار بوده اند، کشتند و در این هنگام جز سعدالدوله و یکی دیگر از امرا هیچکس اجازهء دیدن ارغون و ورود بخیمهء او را نداشت و سعدالدوله بفوریت ایلچیانی پیش غازان فرستاد و و او را به آذربایجان خواست تا مگر با رسیدن او قبل از فوت ایلخان جان خود را از مهلکه نجات دهد و در مقابل مخالفین مدافعی جهت خود فراهم سازد. ولی قبل از آنکه غازان از خراسان برسد، امرا در خانهء طغاجار ترتیب جشنی دادند و با خود گفتند که بار ندادن سعدالدوله دیگران را لابد از روی مکر و حیلتی است و قرار گذاشتند که جمیع کسانی را که سبب بروز فتنه بوده اند، بقتل برسانند و بهمین نیت آن جمع را کشتند و سعدالدوله را دستگیر کردند و در سلخ صفر 690 ه . ق. بخانهء طغاجار آوردند و بقتل رسانیدند و ارغون نیز کمی بعد یعنی در ششم ربیع الاول آن سال بمرد و دولت او و سعدالدوله پشت سر یکدیگر زائل شد. خبر قتل سعدالدوله در بلاد اسلام موجب مسرت و شفای قلب مسلمین گردید و بازار یهودکشی رواج گرفت. چنانکه در جمیع شهرها بشنیع ترین طرزی دست بکار کشتار ایشان زدند و اموال آن طایفه را بغارت بردند مگر در شیراز که چون شمس الدوله با مردم برفق و عدالت رفتار کرده بود و در ظاهر از اسلام طرفداری می کرد اهالی هم بپاس این حسن سیرت با او بخوشی معامله کردند.
سیاست خارجی ارغونخان: در عهد ارغونخان روابط خارجی بین او و سایر ممالک عمدهء شرق و غرب برقرار بود ولی هیچ قسم جنگ بزرگی مابین ایلخان و ممالک دیگر رخ نداد. ارغونخان مثل ایلخانیان ماقبل خود نسبت به قاآن بزرگ مغول یعنی قوبیلای نظر احترام داشت و او را نسبت بخویشتن آقا و بزرگ میشناخت. در اواخر ایام ارغون یکی از زوجات محبوبهء او وفات یافت و ایلخان بنا بر وصیت او تصمیم گرفت که زنی بجای او اختیار نکند مگر اینکه از همان خاندان زوجهء محبوبهء او که در ختا مقیم بودند، باشد. بهمین نیت سه نفر از امرای خود را با عده ای همراه بخدمت قوبیلای قاآن فرستاد تا قاآن شاهزاده خانمی را از همان خانواده روانهء دربار او کند. قاآن هم شاهزاده خانمی هفده ساله را که بسیار زیبا بود، بمصاحبت فرستادگان ارغون روانهء ایران داشت و این فرستادگان در مراجعت با مسافرین مشهور ونیزی یعنی نیکوپولو و مافیوپولو و مارکوپولو همسفر شدند و از راه دریا بعزم ایران رهسپار گردیدند. قوبیلای قاآن دو پایزه جهت توصیهء ایشان و تسهیل وسایل سفر به آن جمع و بتجار ونیزی سپرد و بتوسط آن سه نفر تاجر پیغامهائی جهت سلاطین فرانسه و انگلیس و اسپانیا و سایر پادشاهان عیسوی فرستاد. تجار ونیزی و فرستادگان ارغون با سیزده کشتی و ششصد نفر سرنشین راه ایران را پیش گرفتند. فرستادگان و همراهان مزبور بعد از هیجده ماه به ایران رسیدند. در حالی که از جمعیت ایشان بیش از هیجده نفر زنده نمانده بود. این عده در هرمز شنیدند که ارغون خان وفات یافته، ناچار از آنجا پیش ایلخان جدید یعنی گیخاتوخان پیغام فرستادند و کسب تکلیف کردند. گیخاتوخان ایشان را بخدمت غازان پسر ارغون هدایت کرد و سه نفر تاجر ونیزی و یکنفر از سه امیرمأمور ارغون که زنده مانده بود در ابهر زنجان بحضور غازان بار یافتند و شاهزاده خانم را تسلیم او کردند و غازان هم او را به ازدواج خود درآورد. وفات قوبیلای قاآن نیز در همین ایام اتفاق افتاد. در ایام ایلخانی ارغون، مابین سلاطین مصر و شام و ایلخان ایران محاربه ای رخ نداد. چه از طرفی ارغون تمام سعی خود را در راه جمع مال و سرپرستی از دو عنصر عیسوی و یهودی و اشتغال بکیمیا و غیره صرف کرد و از طرفی دیگر سلاطین مسلمان هم دوچار گرفتاریهای دیگر بودند مخصوصاً قلاوون در این اوقات گرفتار زد و خورد با طرفداران الملک الظاهر بیبرس یعنی ممالیک ظاهری و سنقرالاشقر و صلیبیون ارامنه بود و نمیتوانست با اطمینان خاطر بکمک مسلمین که در بلاد ایلخان تحت رقیت عیسویان و یهود و بی اعتنائی ایلخان بخواری سر میکردند، بیاید و به کسانی که در ایام سلطان احمد زمام امور ممالک ایلخانی را در دست داشته و در عهد ارغون مغلوب شده بودند، معاونت کند. ارغون چون میل داشت که برخلاف سلطان احمد بعیسویان محبت کند و کلیساهائی را که بدست او ویران شده بود، مرمت کند و بیت المقدس را از مسلمین گرفته به ایشان مسترد سازد، با پاپ و سلاطین عیسوی اروپا داخل مکاتبه شد. از جمله مراسلاتی پیش پاپ هُنریُوس چهارم(3) و نیکلای چهارم فرستاد و نیات خود را در باب خدمتگزاری بعالم عیسویت به اطلاع ایشان رسانید و از طرف پاپها نیز مورد تمجید و تشویق واقع شد و ایشان پیغامهای ارغون را بسلاطین انگلیس و فرانسه یعنی ادوارد اول و فیلیپ لُبل(4) ابلاغ کردند و ارغون خود نیز مراسله ای بفیلیپ لبل پادشاه فرانسه نوشت ولی این مکاتبات هیچ کدام به اجرای نقشه ای که پاپ و ارغون در باب حملهء بمسلمین داشتند، منتهی نگردید. فقط ارتباط مابین دربار ایلخان و پاپ و سلاطین اروپا را زیاده کرد و در نتیجه نفوذ روحانیین عیسوی در ممالک ایلخانی افزایش یافت و بر اثر آن بار دیگر بازار دین مسیح و آداب آن در مشرق رواج گرفت. (تاریخ مغول ص 221، 245). و رجوع بفهرست تاریخ مغول و فهرست ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو و حبط ج 1 ص 390 و حبط ج 2 ص 39، 40، 41، 42، 43، 44، 45، 46، 59، 102، 103، 117 و مرآت البلدان ج 1 ص 392 و فهرست تاریخ ادبیات براون ج 3 ترجمهء حکمت شود.
(1) - یا الیناخ یا علی ناق.
(2) - خواجه شمس الدّین هارون پسر صاحبدیوان از فضلا و شعرا و از مربیان اهل علم و ادب بود.
(3) - Honorius IV.
(4) - Philippe le Bel.


ارغون.


[اَ] (اِخ) ملک. رجوع به ارسلان ارغون و تتمهء صوان الحکمه شود.


ارغون آقا.


[اَ] (اِخ) رجوع به ارغون (امیر... آقا) شود.


ارغونشاه.


[اَ] (اِخ) از امرای ملک اشرف. و ملک اشرف او را بطلب شیخ صدرالدّین موسی بجانب اردبیل فرستاد ولی شیخ پیش از رسیدن ارغونشاه روضهء مقدسه (قبر شیخ صفی) را وداع و بسوی گیلان نهضت کرد. (حبط ج 2 ص 327).


ارغونشاه.


[اَ] (اِخ) ابن امیرنوروز غازی از امرای اواخر دورهء مغول و سپس نایب طغاتیمورخان. رجوع به حبط ج 2 ص 78 و فهرست تاریخ مغول و فهرست ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو شود.


ارغونشاه.


[اَ] (اِخ) اختاجی (امیر...) از امرای امیرتیمور گورکان. رجوع به حبط ج 2 ص 151، 172، 174، 175، 176، 179، 180، 203 و 205 شود و ظاهراً وی همان ارغونشاه بوردالبعی است که خوندمیر گوید. (حبط ج 2 ص 133). امیرتیمور وی را با لشکری به ترند فرستاد (سنهء 773 ه . ق.) تا زنده چشم را که به اغوای خان زاده ابوالمعالی ترمدی یاغی شده و در آن حدود دست بغارت و تاراج زده بود، دفع کند.


ارغونشاه.


[اَ] (اِخ) بوردالبعی. رجوع به ارغونشاه اختاجی شود.


ارغونشاه.


[اَ] (اِخ) جانی قربانی حاکم نیشابور. وی را با امیروجه الدّین مسعود سربداری مقاتله روی داد و امیرمسعود ظفر یافت و آن ولایت را ضبط کرد و ارغونشاه نیشابور را بازگذاشته نزد طغاتیمورخان به جرجان رفت و پسرش محمدبیک بعضی از ولایات خراسان را محکم ساخته بخوف و بیم روزگار میگذرانید. (حبط ج 2 ص 113 و 114).


ارغوین.


[اَ غَ] (اِخ) جزیره ای در اقیانوس اطلس، بجنوب شرقی رأس الاخضر، موقع آن بین 18 درجه و 67 دقیقه طول غربی و 20 درجه و 37 دقیقه عرض شمالی، محیط آن بالغ بر 6 هزار گز، لنگرگاه آن بسیار صعب باشد و پرتقالیان به سال 452 م. بر آن دست یافتند و اهالی آن مسلمانان باشند. (ضمیمهء معجم البلدان).


ارغویه.


[] (اِخ) شهری به گوزگانان، و بدانجاست مدفن یحیی بن زید علوی.


ارغه.


[اَ غَ / غِ] (ص) اَرقه. عَرْقه. در تداول عامه، سخت زیرک. سخت گربز و بد.


ارغی.


[اِ] (اِ) رجوع به شیرخشت شود.


ارغیان.


[اِ] (اِخ) نام ناحیه ای به نیشابور. گویند دارای هفتادویک قریه بوده و کرسی و قصبهء آن رادنیز باشد و گروهی از اهل علم و ادب بدانجا منسوبند. (معجم البلدان).


ارغیانی.


[اِ] (ص نسبی) منسوب به ارغیان و رجوع به ابوالفتح سهل بن احمدبن علی ارغیانی و انساب سمعانی و معجم البلدان و ابن خلکان و روضات الجنات ص 325 شود.


ارغیداد.


[اِ] (ع مص) بریده شدن شیر و تمام ناخفتن آن. (منتهی الارب). || در آمیخته و مشتبه شدن هر چیزی. (منتهی الارب). بهم آمیختن شیر غلیظ و رقیق. (کنزاللغات). || شک بردن در رأی و تدبیر خود که چگونه صدور یابد. (کنزاللغات). المرغادّ؛ الشاک فی رأیه لایدری کیف یصدره، والمصدر من المرغادّ الارغیداد. (تاج العروس).


ارغیدخانی.


[ ] (اِخ) قصبه ای است کوچک در ولایت و سنجاق قونیه، در قضای ایلغین در 15 هزارگزی شمال غربی قصبهء ایلغین. (قاموس الاعلام ترکی).


ارغیدن.


[اَ دَ] (مص) غضب کردن. خشم آوردن. (شعوری).


ارغیده.


[اَ دَ / دِ] (ن مف / نف) غضبناک. خشم آلود. (برهان) (آنندراج).


ارغیس.


[اَ] (اِ) پوست ریشهء انبرباریس(1). و رجوع به آارخیس شود.
(1) - ecorce de racine de berberis. (Epine-Vinette).


ارغیلم.


[ ] (اِ) اسم عبرانی بقلة الحمقاست. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویة).


ارغینه خاتون.


[ ] (اِخ) رجوع به ارغنه خاتون شود.


ارغیو.


[ ] (اِخ)(1) ارغیوا. ارغیون. اهل ارغس. مردم ارغس(2). رجوع به عیون الانباء ج 1 ص 15 و رجوع به ارغس شود.
(1) - Argiens.
(2) - Argos.


ارف.


[اُ رَ] (ع اِ) جِ اُرفَه. سامانها. حدهای چیزها.


ارفاء .


[اِ] (ع مص) نزدیک کردن. (منتهی الارب). نزدیک ساحل گردانیدن کشتی. (منتهی الارب). نزدیک آوردن کشتی بکناره. (زوزنی). کشتی را بساحل نزدیک آوردن. || پناه گرفتن به... (منتهی الارب). || پناه وا کسی دادن. (تاج المصادر بیهقی). || مدارا کردن. || تنگ گیری کردن در معامله. || شانه کردن. || نزدیک شدن. نزدیک گردیدن. || میل کردن. (منتهی الارب).


ارفات.


[اِ] (ع مص) شکسته و ریزه شدن. (منتهی الارب).


ارفاث.


[اِ] (ع مص) فحش گفتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (منتهی الارب). دشنام دادن.


ارفاد.


[اِ] (ع مص) یاری دادن. (منتهی الارب). اعانة. (تاج المصادر بیهقی). || دادن چیزی. (منتهی الارب). اعطاء. (تاج المصادر بیهقی). || رفاده (جراحت بند و رگ بند) ساختن ستور را. رفاده ساختن برای ستور. (منتهی الارب).


ارفاد.


[اَ] (اِخ) قریه ای است بزرگ از ناحیهء حلب از نواحی عزاز و یاقوت گوید در عصر ما جمعی بدان منسوبند از جمله ابوالحسن علی بن الحسن الارفادی، یکی از فقهای شیعه مقیم مصر. (معجم البلدان). در قاموس کتاب مقدس آمده: ارفاد (حصاردار) (اشعیا 10:9) شهری است در سوریه که همواره با حماه و گاهی با دمشق و صیدون ذکر میشود. جدیداً بتوسط علمای معرفة الارض محل آن در تلّ ارفاد که سه فرسخ از حلب دور است، پیدا شده. این محل سابقاً دارای اهمیت بوده و چندین بار دستخوش غارت آشوریان شده است (ارمیا 49:23، اشعیا 36:19 و 37:13 و دوم پادشاهان 18:34) و رجوع به ارواد و المعرب جوالیقی (چ احمد محمد شاکر ص 29) شود.


ارفاش.


[اِ] (ع مص) اقامت گزیدن در جائی. لازم گرفتن جائی را. (منتهی الارب): ارفش بالبلد. || در اکل و نکاح افتادن. (منتهی الارب). در اهیفین (رفش و قفش) افتادن.


ارفاض.


[اِ] (ع مص) بچرا گذاشتن شتران را در چراگاه. (منتهی الارب). فروگذاشتن اشتر بی شبان. (تاج المصادر بیهقی). || فراخ شدن وادی. (منتهی الارب).


ارفاض .


[اَ] (ع ص، اِ) جِ رفض.


ارفاغ.


[اَ] (ع ص، اِ) جِ رفغ، به معنی زمین بسیارخاک. جای خشک بی نبات. ریم ناخن. ریم بنهای ران. فراهم آمدنگاه ریم از بدن. بن ران. فراخی عیش. مشک رقیق تنک پوست متوسط بین جید و ردی. مرد ناکس و فرومایه. مرد سفله. آدمیان زبون.
- ارفاغ ناس؛ سفله. ارذال ناس.


ارفاف.


[اِ] (ع مص) گستردن ماکیان بال را بر بیضه ها: ارفت الدجاجة علی بیضها.


ارفاق.


[اِ] (ع مص) سود رسانیدن کسی را. (منتهی الارب). منفعت رسانیدن. (زوزنی). فائده رسانیدن. || نرمی کردن با کسی. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). نرمی و مهاوَنه: در باب ارفاق و مجانبت از ارهاق او وصیت رفته بود. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 345). || نفع کردن. (تاج المصادر بیهقی).


ارفاق.


[اَ] (ع اِ) جِ رُفقَه و رَفقه و رِفقَه،گروه همسفر.


ارفاقاً.


[اِ قَنْ] (ع ق) از روی اِرفاق. به رفق و مدارا.


ارفال.


[اِ] (ع مص) خرامیدن. دامن کشان رفتن. (منتهی الارب). || ارفال رِفل؛ فروهشتن دامن را. (منتهی الارب).


ارفاؤس.


[اُ ئو] (اِخ) ارفه(1). شاعر و موسیقی دان از مردم تراکیه. بقولی فرزند اُآگر(2)پادشاه و بقول دیگر پسر افولون و پری مسماة به کالّیُپ. وی بوسیلهء آوازهای خود، حیوانات و نباتات و صخره ها را مسحور میکرد. و در سفر آرگنوت ها(3) شرکت کرد و پس از مراجعت به تراکیه، با پری مسماة به اوریدیس(4) ازدواج کرد، و چون زن وی بر اثر گزیدن مار درگذشت، وی به دوزخ رفت و از پلوتن، رب النوع دوزخ اجازه خواست که اوریدیس را با خود بزمین آرد. پلوتن اجازه داد بشرطی که ارفاؤس پیش از رسیدن بزمین بدو ننگرد، اما وی در لحظه ای که میبایست پا بر زمین گذارد، برگشت تا زوجهء خویش را ببیند، در همان لحظه اوریدیس ربوده شد و بدوزخ رفت، از آن پس ارفاؤس بیتاب گردید و نمیتوانست خود را تسلّی دهد و دیگر بزنان توجهی نکرد. منادها(5) که مورد تحقیر او شدند، وی را در سواحل هِبر قطعه قطعه کردند و به آب انداختند. اعضای او در سواحل لِسبُس بخاک افتاد و در همانجا مدفون گردید. بنظر میرسد که ارفاؤس شخص اساطیری باشد. نام وی پیش از عصر پیندار(6) مذکور نیست و ظاهراً وی شخصیتی داستانی از ادبیات ارفاؤسی(7) باشد. (لاروس کبیر): ثمّ قصّ [ سقراط ] قصصاً طویلة فی ذلک ممّا ذکره الشعراء الیونانییون القائلون فی الاشیاء الالهیّة کاومیروس و ارفاؤس... (تاریخ الحکمای قفطی چ لیبسک ص 203). از او اشعاری چند باقی است که ظاهراً بنام وی در زمان پیزیستراتوس سروده اند. (فرهنگ تمدن قدیم: ارفس).
(1) - Orphee.
(2) - aagre.
(3) - Argonautes.
(4) - Eurydice.
(5) - Menades.
(6) - Pindare.
(7) - Orphiques.


ارفاه.


[اِ] (ع مص) برآسوده و تن آسان داشتن. || روغن مالیدن مرد هر روز. (منتهی الارب). خود را همه روزه روغن مالیدن. || موی شاندن. (منتهی الارب). || ارفاه ابل؛ بر آب آوردن شتران را هرگاه که خواهد. (منتهی الارب). به آب آوردن اشتر هر گه که خواهد. (تاج المصادر بیهقی). || اقامت کردن شتران نزدیک آب و تن آسان و سیر آب و علف ماندن. (منتهی الارب). || برآسودن. پیوسته بودن در ناز و نعمت. (منتهی الارب).


ارفئنان.


[اِ فِءْ] (ع مص) رمیدن و باز آرمیدن. || سست و فروهشته گردیدن. (منتهی الارب). || فرونشستن خشم: اِرفأنَّ غضبه.


ارفتات.


[اِ فِ] (ع مص) بریده شدن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). || ریزه ریزه گردیدن. (منتهی الارب).


ارفح.


[اَ فَ] (ع ص) دابّه ای که هر دو شاخ وی بجانب هر دو گوش او برآمده باشد با دوری میان هر دو شاخ. (منتهی الارب).


ارفحشد.


[اَ فَ شَ] (اِخ) ارفخشد(1). ارفخشذبن سام بن نوح بن لامک بن متوشلخ بن اخنوخ بن ادریس بن ماردبن مهلائیل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم: سام را هفت پسر بودند، نام ایشان ارفخشد و... ارفحشدبن سام [ را ] پسر سالح(2) بود و نسب رسول اکرم را (بسی و شش واسطه) بدو رسانده اند. ارفخشد نور بیاورد [ سام ] تابوت و نور بدو سپرد و او قبول کرد و ارفخشد مرغانه را بزنی کرد و عابر ازو بیامد و او هودالنبی بود. رجوع به فهرست مجمل التواریخ و القصص شود. در قاموس کتاب مقدس آرد: ارفکشاد (قلعهء کلدانیان) و ارفکشادبن سام و جدّ عابر بود و موافق قول یوسیفوس اول و مبدأ کلدانیان است که نسب نامهء ایشان بدو منتهی شود. (سفر پیدایش 10:22 و 24 و 11:10-13. اول تواریخ ایام 1:17 و 18 و 24) (لازم نیست که ارفکشاد اسم شخصی باشد، شاید اسم طایفه یا موضعی است که اهل آن اولاد همان پرشم بودند که دو سال بعد از طوفان نوح تولد یافت). رجوع بفهرست مجمل التواریخ و القصص و انساب سمعانی ص 4 و تاریخ سیستان ص 42 و قاموس کتاب مقدس ذیل ارفکشاد شود.
(1) - Arphakhshad. (2) - طبری: شالح و شالخ.


ارفخش.


[اَ فَ] (اِخ) نام پیغمبری است. رجوع به ارفحشد شود.


ارفخشد.


[اَ فَ شَ] (اِخ) ارفخشذ. رجوع به ارفحشد و رجوع بقاموس الاعلام ترکی شود.


ارفدة.


[اَ فَ / فِ دَ] (اِخ) (بنو...) گروهی از حبشه، و آن لقب ایشانست و گفته شده نام پدر قدیم آنان بوده و بدان نام معروف شده اند. (منتهی الارب).


ارفس.


[اُ فِ] (اِخ)(1) رجوع به ارفاؤس شود.
(1) - Orphee.


ارفش.


[اَ فَ] (ع ص) پهن گوش. کلان گوش. (تاج المصادر بیهقی): ارفش الاذنین. (منتهی الارب).


ارفش.


[اَ فَ] (اِ) رجوع به ارقش شود.


ارفش.


[] (اِخ) (... کابلی) از پهلوانان گرشاسب نامه :
بقلب اندرون هرکه بد زاولی
پس پشتشان ارفش کابلی.اسدی.
هم اندر بَرِ کُه رده برکشید [ گرشاسب ]
سزا جای ده پهلوان برگزید
سوی راست آذرشن و برزهم
سوی چپ چو بهپور و ارفش بهم.اسدی.
میان اندرون ارفش شیرفش
سوی تیو و توپال شد کینه کش.اسدی.


ارفضاض.


[اِ فِ] (ع مص) پراکنده شدن. پریشان شدن. (منتهی الارب). || برشاشیده شدن و پریشان شدن سرشک. (منتهی الارب). چکیدن سرشک. پاشیده شدن اشک و آب و آنچه بدان ماند. (زوزنی). || رفتن هر چیزی. || روان شدن خوی. (منتهی الارب).


ارفع.


[اَ فَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رفعت. بلندتر. رفیع تر. برتر. اعلی. برداشته تر. || ارزنده تر. قیمتی تر. ارجمندتر. || بلندقدرتر. اشرف.


ارفع.


[اَ فَ] (اِخ) شیخ عماد تبریزی. وی از مشاهیر شعرای ایران است (!) و در لطایف و هزلیات شهرت دارد. این بیت ازوست :
قطع نظر ز ساقی و ساغر نمیکنی
شرم از خدا و ساقی کوثر نمیکنی.
(قاموس الاعلام ترکی).


ارفع الدوله.


[اَ فَ عُدْ دَ لَ] (اِخ) رجوع به رضا دانش شود.


ارفع ده.


[اَ فَ دِهْ] (اِخ) رجوع به ارفه ده شود.


ارفغ.


[اَ فُ] (ع اِ) جِ رَفغ،نکوهیده ترین وادی و بدترین آنها از حیث خاک وناحیه.


ارفغ.


[اَ فَ] (اِخ) موضعی است. (معجم البلدان از ابن درید).


ارفق.


[اَ فَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رِفق. برفق تر. نرمتر. بامداراتر. || (ص) بعیر ارفق؛ شتر آرنج برتافته. (منتهی الارب). آن اشتر که وارن وی از پهلو دور بود. (تاج المصادر بیهقی). اشتر که زونگک (آرنج) وی از پهلو دور بود. (مهذب الاسماء). مؤنث: رَفْقاء.


ارفکشاد.


[] (اِخ) قلعهء کلدانیان. (قاموس کتاب مقدس). رجوع به ارفحشد شود.


ارفل.


[اَ فَ] (ع ص) آنکه نیکو نتواند جامه پوشید. (منتهی الارب). آنکه جامه را نیکو پوشیدن نتواند. || آنکه نیکو نتواند کاری کردن. آنکه نتواند هر کاری را نیکو کند. (منتهی الارب). آنکه هرکاری را نیکو کردن نتواند. مؤنث: رَفلاء.


ارفند.


[اَ فَ] (اِخ) رجوع به اروند شود.


ارفود.


[اَ] (اِخ) یکی از قرای کرمینیه از اعمال سمرقند بر طریق بخارا و بدان منسوب است ابواحمد محمد بن محفوظ ارفودی، متوفی در حدود سنهء 380 ه . ق. (معجم البلدان).


ارفودی.


[اَ] (ص نسبی) منسوب به ارفود از قرای کرمینیه. (انساب سمعانی).


ارفورت.


[اِ] (اِخ)(1) شهری است به پروس (ساکس) در کنار ژِرا در 280 هزارگزی جنوب غربی برلن، دارای 135000 تن سکنه. دارای دارالفنون تاریخی و کتابخانهء مکمل و انجمنهای علمی و فنی و صنایع نساجی و کاغذسازی و تکمه سازی و آبجوسازی است و گلهای آن معروفست. در سال 1808م. ناپلئون در آنجا با سزار ملاقات کرد و در آن جلسه گروهی از سلاطین اروپا حضور داشتند و بر اثر آن معاهده ای بنفع فرانسه منعقد گردید.
(1) - Erfurt.


ارفه.


[اُ فَ] (ع اِ) حدّ فاصل میان دو زمین. حد زمین. (مهذب الاسماء). || علامت. || گِره. عُقدَة. (اقرب الموارد). ج، اُرَف.


ارفه.


[اَ فَهْ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رَفه و رُفوه. برفاه تر. تن آسان تر. فراخ زندگانی تر.


ارفه ده.


[اَ فَ دِهْ] (اِخ) ارفه رودبار. از قرای بلوک دوآب بالا، در ناحیهء راست پی مازندران. رجوع بسفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 115 شود. ارفع ده.


ارفه رودبار.


[اَ فَ] (اِخ) رجوع به ارفه ده شود.


ارفههم الله.


[اَ فَ هَ هُ مُلْ لاه] (ع جملهء فعلیهء دعایی) برآسوده و تن آسان داراد ایشان را خدای. (منتهی الارب).


ارفی.


[اُ فی ی] (ع ص، اِ) شیر آهو ماده. || شیر خوش بی آمیغ. (منتهی الارب). شیر خالص. || پیمایش کنندهء زمین. (منتهی الارب). ماسح. مسّاح.


ارفی.


[اَ فا] (ع ص) بزرگ گوش با فروهشتگی. (منتهی الارب). مؤنث: رَفْواء.


ارفی.


[اُ] (اِخ) شهر اورفا، بضبط سیاحان ونیزی معاصر سلطان ابوسعید ایلخانی. (تاریخ ادبیات برون ترجمهء حکمت ج3 ص423).


ارفید.


[ ] (اِخ) نام کوهی است. (مؤید الفضلاء).


ارفینان.


[اِ] (ع مص) رجوع به ارفئنان شود.


ارق.


[اَ] (اِ) نهر و گذر آب. و در لهجهء آذری اَرخ است به معنی جوی و نهر.


ارق.


[اَ رَ] (ع مص) بیداری شب. بیخواب ماندن بشب. بی خواب شدن. (زوزنی). بیخوابی.


ارق.


[اَ رِ] (ع ص) بیخواب. بیخواب شده. بیدار. آرِق.


ارق.


[اَ رَق ق] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رقیق. رقیق تر. تُنُک تر. اَدَق. شفاف تر. باریکتر. (غیاث اللغات).
- امثال : ارقُّ من الماء.
ارقُّ من النسیم.
ارقُّ من الهواء.
ارقُّ من دمع الغمام.
ارقُّ من دمع المستهام.
ارقُّ من دمعة الشیعیة.
ارقُّ من دین القرامطة.
ارقُّ من رداءالشجاع.
ارقُّ من رقراق السراب.
ارقُّ من ریق النحل.
ارقُّ من سحاءالبیض.
ارقُّ من غِرقی البیض.
|| شفاف. (غیاث اللغات).


ارق.


[ ] (اِخ) موضعی به سیستان. (نخبة الدهر دمشقی چ لیبسک ص 183).


ارقاء .


[اِ] (ع مص) خشک و ساکن گردانیدن اشک را. (منتهی الارب). واایستادن خون و اشک. (تاج المصادر بیهقی). استادن اشک و خون. (زوزنی). || ارقاء عَرَق؛ برداشتن خوی. || ابوالشرف ناصح بن ظفربن سعد منشی جرفادقانی، مترجم تاریخ یمینی، ارقاء را به معنی بلند گردانیدن و ارتقاء دادن آورده است: شیخ ابوالحسین عتبی در ترتیب و تمشیت کار و اعلای دَرَجت و ارقای مرتبت او جدّ بلیغ نمود. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 51). در حسن ایثار و لطف اصطناع و تدریج مکانت و ارقای مرتبت او میفزود. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 397 نسخهء چاپی و نسخهء خطی).


ارقاء .


[اَ رِقْ قا] (ع ص، اِ) جِ رقیق. بندگان. مملوکان: نخاس... کنیزکی را بر دیگری مزیّت میدهد و چون از وی وجه رجحان و مزیّت این بر آن میطلبیم آنچ بکثرت دربت و طول ممارست از مزاولت بیع و شراء دوابّ و ارقّاء بذوق یافته است در عبارت نمیتواند آورد. (المعجم چ طهران ص 338).


ارقاب.


[اِ] (ع مص) رُقبی کردن با کسی. (منتهی الارب). رُقبی دادن. (زوزنی). به رقبی دادن خانه یا زمین را. (منتهی الارب). برقبی دادن خانه یا جائی، کسی را. مال را موضوع رقبی قرار دادن. بخشیدن چیزی کسی را بدین وجه که این چیز بعد از وفات من از آن تو باشد: ارقبته داراً، او ارضاً.


ارقاتوبا.


[اَ] (اِ) نوعی از پیرهن. (آنندراج).


ارقاد.


[اِ] (ع مص) بخواب بردن کسی را. (منتهی الارب). خوابانیدن. بخوابانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). خواب آوردن. || ارقاد در مکان؛ اقامت کردن در آنجای. بجای ایستادن. (تاج المصادر بیهقی). ایستادن. (تاج المصادر بیهقی).


ارقادیا.


[اَ] (اِخ)(1) ناحیه ای در جنوب یونان قدیم، در بخش مرکزی پِلُپُنِز: ینبت [ الجاوشیر ] فی البلاد التی یقال لها بوطیا(2) و بالمدینة التی یقال لها فزفیس(3) من البلاد التی یُقال لها ارقادیا. (ابن البیطار). و تزوّج امرأتین اِحداهما یقال لها الستانیا من بلاد ارقادیا... (تاریخ الحکماء قفطی چ لیبسک ص23).
(1) - Arcadie.
(2) - Beotie.
(3) - Psophis.


ارقاص.


[اِ] (ع مص) پویه دوانیدن شتر. (منتهی الارب). در پویه داشتن اشتر. (تاج المصادر بیهقی). || برجهانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). برجهانیدن و ببازی داشتن کودک را. (منتهی الارب).


ارقاع.


[اِ] (ع مص) حماقت آوردن. (منتهی الارب). احمقی نمودن. || اِرقاع ثوب؛ درپی خواه شدن جامه. (منتهی الارب). محتاج وصله و رقعه گشتن لباس.


ارقاف.


[اِ] (ع مص) لرزه گرفتن از سرما. (منتهی الارب). لرزه گرفتن کسی را. (مجهو مستعمل است).


ارقاق.


[اِ] (ع مص) رقیق کردن. تُنُک گردانیدن. (منتهی الارب). تُنُک کردن. (تاج المصادر بیهقی). مقابل تغلیظ. || بنده کردن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). رِقّ کردن. بنده گردانیدن. به بندگی گرفتن. || نیکو کردن سخن را. (منتخب اللغات). || بدحال گشتن. بدحال گردیدن. (منتهی الارب). || ارقاق عنب؛ به آخر رسیدن پختگی انگور سپید. (منتهی الارب).


ارقال.


[اِ] (ع مص) بشتاب و پویه رفتن شتر. (منتهی الارب). پویه دویدن شتر. پوییدن اشتر. (تاج المصادر بیهقی). پوئیدن شتر. (زوزنی). نوعی دویدن. || ارقال مفازة؛ طی کردن بیابان. (منتهی الارب).


ارقام.


[اَ] (ع اِ)(1) جِ رَقَم. خط ها. (غیاث اللغات). نوشته ها. (آنندراج). علائم موضوعه جهت نمودن اعداد.
- ارقام ابجدی.؛ رجوع به ابجد شود.
- ارقام اروپایی متداول در عصر حاضر:1 2 3 4 5 6 7 8 9 0
-ارقام اسطرلاب؛ گاه بر او (اسطرلاب) حدود کواکب و وجوه و مثلثات نبیسند و آنجا جای بدان فراخی نبود که نام سیاره گنجد. پس کواکب را برقمهای رومیان کنند که سخت مشهور شدند میان اهل صناعت بر این کردار: و هندوان نشان ستارگان نخستین حرف دارند از نام ایشان بهندوی. (التفهیم بیرونی ص 300).
- ارقام رومیه؛ رومیان با بعضی حروف کبیره، علائمی برای اعداد وضع کرده اند.
- ارقام عرب شرقی.؛(2) رجوع به ارقام هندیه شود.
- ارقام عرب غربی.؛(3) چنین است:
- ارقام هندسیه؛ علامت چندی که بجای اعداد نویسند.
- ارقام هندیه و آنرا اروپائیان ارقام عرب(4)گویند. و آن چنین است:
10 9 8 7 6 5 4 3 2 1
1000 100
(1) - Les Chiffres.
(2) - Chiffres des Arabes d'Orient.
(3) - Chiffres des Arabes d'Occident. -.sebara serffihC - (4)


ارقام.


[] (اِخ) او یکی از مشایخ اصحاب طریقت است و در بغداد می زیست و با جنید و ابوالحسین نوری و شبلی و ابوحمزه معاصر بود. رجوع به ابوالحسین نوری و رجوع به احمدبن محمد بن البغوی شود.


ارقان.


[اَ] (اِ) به لغت رومی حنائی باشد که بر دست و پا بندند. خوردن نیم مثقال از آن قولنج را بگشاید. گویند چون طفلی را ابتدای آبله برآوردن باشد قدری بر کف پای او مالند، ایمن بود از آن که آبله از چشم او برآید و به این معنی بجای نون، قاف هم به نظر آمده است. (برهان قاطع). || به لغت مغرب الاقصی نوعی از بادام کوهی است که آن را لوزالبربر(1)گویند و روغن آن را زیت الهرجان خوانند. (برهان). لوزالسودان. ارجن. ارژن. بادام تهله. بخورک. ارجان. روغن جلّوز. رجوع به ارجان شود.
(1) - Arganier.


ارقان.


[اِ] (ع اِ) درختی است سرخ. || حنا. رقون. رقان. ایرقان. فعیولیون. برنا. یرنا. یران. (اختیارات بدیعی). رجوع به حنا شود. || زعفران. || دم الاخوین. خون سیاوشان. || زنگ (در غلّه). آفتی که بکشت رسد و آن را یرقان نیز گویند. (مؤید الفضلاء). یَرّقان. (محمودبن عمر ربنجنی). (در آدمی) زردی. صفار، بیماری در انسان. بیماری روده. (مؤید الفضلاء). زریر. (مهذب الاسماء). رجوع به یرقان شود.


ارقان.


[اِ] (ع مص) خضاب کردن بحنا یا زعفران. (منتهی الارب). || ارقان طعام؛ نیک مرغن(1) کردن آن (؟). (منتهی الارب): ارقن الطعام؛ رواه بالدسم. (تاج العروس). || آلوده شدن بزعفران.
(1) - شاید منحوت از روغن.


ارقانیا.


[اِ] (اِخ)(1) نام بحر خزر. بحر آبسکون. بحر جرجان. دریای مازندران. و ارسطاطالیس آنرا ارقانیا نامیده. (معجم البلدان از ابوریحان) (تاج العروس از ابوریحان): ولکن اشتهاره عندنا بالخزر و عندالاوائل بجرجان و سماه بطلمیوس بحر ارقانیا. (التفهیم عربی). ولکن [ پیش ما ] به خزر معروفست و پیشینگان او را به گرگان دانستند و بطلمیوس او را دریای ارقانیا خواند. (التفهیم فارسی تألیف بیرونی ص 170). بطلمیوس حکیم، بحر خزر را ارقانیا گفته و دور آنرا هزار فرسنگ دانسته. || جرجان. گرگان. رجوع به بحر خزر شود.
(1) - Hyrcania.


ارقأه الله.


[اَ قَ ءَ هُلْ لاه] (ع جملهء فعلیهء دعایی) خشک و ساکن گرداناد اشک او را خدای. (منتهی الارب).


ارقب.


[اَ قَ] (ع ص) ستبرگردن. مرد سطبرگردن. (منتهی الارب). رَقبانی. گردن کلفت. بزرگ گردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). گردن ستبر. خرگردَن. || بزرگ زانو. (مهذب الاسماء). مؤنث: رَقْباء. ج، رُقْب. (مهذب الاسماء). || (اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب). اسد. || تیس جبلی. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه). بز کوهی. || (ن تف) نعت تفضیلی از مراقبت. مراقبت تر. ارصد.


ارقب.


[اَ قُ] (ع اِ) جِ رَقَبه.


ارقداد.


[اِ قِ] (ع مص) شتافتن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب).


ارقسون.


[اَ ؟] (اِخ) ترخان چینک نک (مغول) یکی از بزرگان مغول که در قوریلتای بزرگ تیمورقاآن حاضر بود. (جامع التواریخ رشیدی چ بلوشه ج2 ص588 و ص 63 تعلیقات فرانسه).


ارقش.


[اَ قَ] (ع ص) آنکه نقطه های سیاه و سپید داشته باشد. (منتهی الارب). آنکه خجکهای سیاه و سپید دارد. دارای خالهای سیاه و سپید. باخط وخال. ج، رُقش. || ماری که خط های سرخ و سیاه و خاکی دارد. مار سیاه و سپید. (مهذب الاسماء). ارقم. مار پیسه. || اسبی که نقطه های خرد دارد مخالف رنگ وی. ارقط.


ارقش.


[اَ قِ] (ص) فهمیده. کاردان. (برهان). و مؤلف برهان گوید: در جای دیگر بجای قاف، فای مفتوح نوشته بودندقافله و کاروان و هیچیک شاهد نداشتند، والله اعلم - انتهی. و رجوع بفرهنگ سروری و شعوری شود.


ارقط.


[اَ قَ] (ع ص، اِ) پیسه. (منتهی الارب). سیاه و سفید. آنکه نقطه های سپید و سیاه دارد. سیاه با خالهای سپید. آنچه بر او نقشهای سیاه سپید باشد. هر سیاهی که در آن نقطه های سپید باشد. || سیاه خجک سپیدی آمیخته. مؤنث: رَقْطاء. (منتهی الارب). گل باقلی. || پلنگ. (بحر الجواهر). پلنگ پیسه. (منتهی الارب). || مار. مار بنقطه ها. || اسب که نقطه های خرد دارد. (مهذب الاسماء)، مخالف باقی رنگ وی. ارقش. || یوز پیسه. (منتهی الارب).


ارقط.


[اَ قَ] (اِخ) حمیدبن مالک. وی بعلت آثاری که بچهره داشت به ارقط ملقب گردید و او شاعر اسلامی مجید است و مردی بخیل بود. ابوعبیده گوید: بخیلان عرب چهاراند: حطیئة و حمید ارقط و ابوالاسود الدؤلی و خالدبن صفوان. ارقط راست:
قد اغتدی و الصُبح محمَرّالطّرر
واللیل یحدوه تباشیرالسحر
و فی توالیه نجوم کالشرر
بسُحق المیعة میال العذر
کأنه یوم الرهان المحتضر
و قد بدا أول شخص یُنتظر
دون اثابیّ من الخیل زمر
ضار غدا ینفضُ صیبان المطر
عن زفِّ ملحاح بعید المنکدر
اقنی تظل طیره علی حذر
یلذن منه تحت افنان الشجر
من صادق الودق طروح بالبصر
بعید توهیم الوقاع و النظر
کأنما عیناه فی حرفی حجر
بین مآق لم تخرق بالابر.
و در وصف افعی گوید(1):
منهرت الشدق رقود الضحی
سار طمور بالدجنات
و تارة تحسبه میتا
من طول اطراق و اخبات
یسبته الصبح و طوراً له
نفخ و نقب فی المغارات.
(معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج 4 ص 155 و 156).
(1) - رجوع به کتاب الحیوان جاحظ 4:94 شود. (مارگلیوث).


ارقطاط.


[اِ قِ] (ع مص) پیسه گردیدن. (منتهی الارب). سیاه سپید شدن. ارقیطاط. || ارقطاط عَرفَج؛ برگ برآوردن گرفتن شوره طاق. (منتهی الارب).


ارقطس.


[اَ قِ طَ] (اِخ)(1) (شهرستانی) رجوع به ارخوطس شود.
(1) - Archytas.


ارقطورون.


[اَ] (معرب، اِ) رجوع به ارقطیون شود.


ارقطون.


[اَ] (معرب، اِ) رجوع به ارقطیون شود.

/ 105