لغت نامه دهخدا حرف ا (الف)

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

لغت نامه دهخدا - حرف ا (الف)

علامه علی اکبر دهخدا

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

ارقطیون.


[اَ] (معرب، اِ)(1) نوعی گیاه. اثوس(2). ارقطورون. ارقطون.
(1) - Arktion. Arction. Arctium Bardan لیتره آنرا Arctium Iappaگفته است
Bunion, Bunium.
(2) - Aethus- Ptychotide- Pinpinella.


ارقعة.


[اَ قِ عَ] (ع اِ) جِ رقیع.


ارقلس.


[] (معرب، اِ) بیونانی نمام بستانی است. (فهرست مخزن الادویه). ارقلیس. (نسخه ای از تحفهء حکیم مؤمن).


ارقلیا.


[ ] (اِ) خشخاش زبدی. (تحفهء حکیم مؤمن). ارقلیان(1).
(1) - سونتمر و اسپرنگل خشخاش زبدی را به کلمهء La grutiole offecinale ترجمه می کنند که بی شباهت به ارقلیا نیست.


ارقلیا بنطیقی.


[اِ رَ بُ] (اِخ)(1) (شهر...) شهری قدیم در آسیای صغیر: و قد یکون [ العسل ] بالبلاد التی یقال لها ارقلیا بنطیقی. (ابن البیطار). رجوع به ارقلیه و ارگری شود.
(1) - Ville d' Heraclee du Pont.


ارقلیان.


[ ] (اِ) خشخاش زبدی. (فهرست مخزن الادویه). ارقلیا.


ارقلیس.


[] (معرب، اِ) بیونانی نمام بستانی. (نسخه ای از تحفهء حکیم مؤمن). ارقلس. (فهرست مخزن الادویه).


ارقلیس.


[اَ قِ یُ] (اِخ)(1) شاعر و کیمیادان یونانی که ظاهراً در مائهء پنجم ق. م. میزیسته. او راست منظومه ای در باب «هنر مقدس». || نیز شاعری یونانی در مائهء چهارم ق. م. وی چند هجویّه و کتابی موسوم به «بحث اشیاء» کرده است: ارقلیس هذا کان شاعراً من شعراء یونان و کان قد عمل اشعاراً و ذکر فیها هذا الجبّار (ذیونوسیوس) و وصفه و لحن تلک الاشعار و جعلها فی هیاکل جزیرة صقلیّة یُذکر بها فی کل وقت. (تاریخ الحکمای قفطی صص21 - 22). رجوع به ارخلاوس شود.
(1) - Archelaos.


ارقلیس.


[اَ قِ یُ] (اِخ)(1) پسر تِمِنوس از اخلاف هِرکول. برادران وی او را نفی بلد کردند و او به پادشاه مقدونیه پناه برد و چون دشمنان شاه را مغلوب کرد و میبایست با دختر وی ازدواج کند، شاه که بدین امر راضی نبود بفرمود تا او را بکشتند. || پادشاه مقدونیه از 413 تا 400 ق. م. وی بر قدرت و رفاه مقدونیه بیفزود و شعرا و هنرمندانی مانند زُکسیس و اُری پید واگاَثُن را در دربار خود گرد آورد و او بدست کراتِر کشته شد. || قفطی از قول سقراط خطاب به سیماس آرد: فانّا و ان کنا نعدم اصحابا و رفقاء اشرافاً محمودین فاضلین فانّا ایضاً اذ کنّا معتقدین متیقّنین بالاقاویل التی لم تزل تسمعُ منّا نصیر الی اخوان فاضلین اشراف محمودین منهم اسلاؤس و آمارس و ارقلیس و جمیع من سلف من ذوی الفضائل الانسانیة... (تاریخ الحکمای قفطی ص 202 و 203). و ابن ابی اصیبعه همین عبارت را با نام ارقیلس آورده است. (عیون الانباء ج 1 ص 46).
(1) - Archelaos.


ارقلیه.


[اِ رَ لی یَ] (اِخ)(1) هرقله. (نخبة الدهر دمشقی ص 228) (الفهرست). نام چندین شهر در آسیای صغیر، که به افتخار هِراکلِس بدین نام خوانده شده اند: ارقلیهء تراکیه، پِرَنث نزدیک بیزانس. ارقلیهء بی ثینی، آسیای صغیر، که امروز آن را ارگلی(2) گویند و دارای 8000 تن سکنه است. ارقلیهء لوکانی، مستعمرهء تارانت. ارقلیهء صقلیه(3)، مستعمرهء اقریطش، که زمانی رقیب قرطاجنه بود و در مائهء سوم ق. م. بدست مردم قرطاجنه خراب شد. و رجوع به هرقله و ارگری شود.
(1) - Heraclea. Heraclee.
(2) - Eregli.
(3) - Heraclea Minoa.


ارقم.


[اَ قَ] (ع ص، اِ)(1) ارقش. مار پیسه. (منتهی الارب). مار سیاه و سپید. (مهذب الاسماء) (مؤید الفضلاء). مار ابلق سپید و سیاه. ماری که در پوست آن نقش سیاه و سپید باشد، چنانکه گوئی نوشته اند. مار سیاه که نقطه های سفید بر پشت دارد. (غیاث). نوعی از مار که زهری سخت کشنده دارد و گویند او بدترین مارها باشد. مار نابکار. ماری که خطهای سرخ و سیاه و خاکی رنگ دارد. || یا مار نر و مادهء آن رقشاء است. ج، اَراقم. (منتهی الارب) :
شیری که شهنشاه بدان شیر نهد روی
از بیم شود موی بر او افعی ارقم.فرخی.
مبارزان را گردد در آن زمین از بیم
بدست نیزه و زوبین چو افعی ارقم.فرخی.
خاقانیا ز عالم وحشت مجوی انس
کانفاس عیسی از دم ارقم نیافت کس.
خاقانی.
با لطف کفش گرفت تریاق
چون چشم گوزن، کام ارقم.خاقانی.
عقرب ندانم اما دارد مثال ارقم
از رنگ خشت پخته سنگ رخام و مرمر.
خاقانی.
صد کاسه انگبین را یک قطره بس بود
زان چاشنی که در بن دندان ارقم است.
ظهیر فاریابی.
خلاف حضرت تو موی کرده بر تن اعدا
ز باد رمح تو افعی، ز بیم تیغ تو ارقم.
امامی هروی.
(1) - Serpent Jaspe. Serpent de blanc et de noir.


ارقم.


[اَ قَ] (اِخ) حیّی است از تغلب. (منتهی الارب).


ارقم.


[اَ قَ] (اِخ) ابن ابی الارقم عبدمناف بن اسدبن عبدالله عمر بن مخزوم. صحابی رفیع الشأن. فقط شش تن از صحابه بر او در اسلام آوردن سبقت گرفته بودند. سرای او به مکه «دارالاسلام» خوانده میشد و رسول صلی الله علیه و آله و سلم در آنجا مردم را به اسلام دعوت میفرمود و عمر بن الخطاب هم بدانجا اسلام آورد و ارقم در همهء مشاهد با رسول اکرم (ص) حاضر بود و به مدینه درگذشت. (اعلام زرکلی). وی در سنهء هفتم و بقولی پس از ده سال، اسلام آورد. (امتاع الاسماع مقریزی ج1 ص1).


ارقم.


[اَ قَ] (اِخ) ابن عبدمناف بن عبدالله. رجوع به ارقم بن ابی الارقم شود.


ارقم.


[اَ قَ] (اِخ) ابن هاشم بن عبدالمطلب بن عبدمناف. پدر شفا و او مادر سایب و او جدّ ابوعبدالله محمد بن ادریس بن عباس بن عثمان بن شافع بن السایب است. (حبط ج 1 ص 288).


ارقم.


[اَ قَ] (اِخ) (سناءالدّین... فارسی) (امیر) برادر اتابک دکله که ممالک فارس در تحت تصرف و فرمان او بود و از حدّ مکران تا ساحل عمان در ضبط و امکان او. او را ابیات است از آن جمله:
روی تو بطعنه بر قمر می خندد
لعلت بکرشمه بر گهر می خندد
از شیرینی که هست گوئی لب تو
پیوسته چو پسته بر شکر میخندد.
(لباب الالباب ج 1 ص 59).


ارقمی.


[اَ قَ] (ص نسبی) منسوب به ارقم، نام مردی و مشهور بدین نسبت عزیزبن طلحة بن عبدالله بن الارقم الارقمی است. (انساب سمعانی).


ارقنای.


[ ] (اِخ) (امیر...) در اواخر سنهء عشرین و سبعمائه (720 ه . ق.) که سلطان ابوسعید (آخرین پادشاه ایلخانی) هنوز در قشلاق قراباغ بود، قاصدان از طرف گرجستان رسیدند و چنین تقریر کردند که امیرارقنای، غزان اوغلان پسر طغرلچه را در پناه خود گرفته است و تمرد و عصیان آغاز کرده، مردم را بخود دعوت میکند و چند قلعه در آن نواحی عمارت کرده است و از بهر خود حصار محکم و ذخایر بسیار ترتیب داده. سلطان ابوسعید بهادر، فولادقبا را مقرر گردانید که با ده هزار سوار بدان طرف رود، حصارهای ایشان خراب کرده و حرکاتی که از ایشان در وجود آمده است، انتقام آن از ایشان بکشد. چون امیرپولادقبا بدان موضع رسید، قلعهء ایشان را محاصره کرد. بعد از دو سه روز که جنگ کردند، اهل قلعه عاجز شدند. ارقنای از پولادقبا امان طلبید. او را امان داد از قلعه بیرون آمد. غزان بیرون نمی آمد لشکر در اندرون قلعه رفتند و او را بسته پیش امیرپولادقبا آوردند. امیرپولادقبا فرمود تا او را بقتل آوردند، و از آن جا مظفر و منصور مراجعت کرد. (ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو ص 113).


ارقند.


[اَ قَ] (اِخ) نام کوهی است از زمین مغرب.


ارقنین.


[اَ قَ] (اِخ) شهری است به روم و سیف الدولة بن حمدان در آنجا غزو کرد و ابوفراس آنرا یاد کرده و گوید:
الی أن وردنا ارقنین نسوقها
و قد نکلت اعقابنا و المخاصِر.
و بعضی آنرا با فاء ذکر کرده اند ولی ارقنین با قاف بیشتر آمده است. (معجم البلدان). و مؤلف قاموس الاعلام ترکی گوید: بروایت نویسندگان عرب شهری معروف بوده بدیار روم و معلوم نیست که با کدام شهر اناطولی تطبیق میشده و موقع آن کجاست.


ارقولس.


[ ] (معرب، اِ) بیونانی ابهل است. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه). رجوع به ابهل شود.


ارقون.


[ ] (اِ) حنا. (تحفهء حکیم مؤمن). ارقان. ایرقان. ورقان. فقولیان. برنا. یرنا. (فهرست مخزن الادویه). رجوع بحنا شود. || روغن جلوز. (فهرست مخزن الادویه).


ارقون.


[ ] (اِخ) رودی است در بلاد ایغور که از کوههای قراقورم سرچشمه گیرد. (جهانگشای جوینی ج 1 ص 39، 42 و 192) (تاریخ مغول ص 4، 7 و 16).


ارقه.


[اَ قَ / قِ] (ص)(1) اَرْغه. عَرْقه. در تداول عامه، سخت گربز.
(1) - Vaurien. Farceur.


ارقه.


[اَ قَ] (اِخ)(1) از بلاد اسپانیا که بین آن و ابره زمینی قفر موسوم به سلانا(2) واقع است. (حلل السندسیه ج 2 ص 176). || رودی به اسپانیا که از پیرنه (جبال البرانس) سرچشمه گیرد و بنبلونه(3) را مشروب کند و در ویلاّ فرانکا به اَراگُن ریزد و طول آن 160 هزار گز است.
(1) - Arga.
(2) - Solana.
(3) - Pampelune.


ارقی.


[اِ] (اِ) نام گیاه شیرخشت در منجیل و قوشخانه. رجوع به شیرخشت شود.


ارقی.


[اَ قا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رقی و رُقیّ. بلندتر. راقی تر.


ارقیطاط.


[اِ] (ع مص) ارقطاط. (منتهی الارب). پیسه گردیدن. || برگ آوردن گرفتن عرفج. بلگ به درآوردن گیاه عرفج.


ارقیطون.


[اَ] (معرب، اِ)(1) (از لاطینی آرکتولاپا) آراقیطون. اراقیطون. ارقطیون. باباآدم. مؤلف تحفة المؤمنین گوید: معرّب از ارقیثون(2) یونانی و آن نباتیست مزغّب، ساقش مربع و سست و قریب بذرعی و برگش مایل به استداره و اکلیل او مایل بسرخی و تخمش بقدر زیره و از آن کوچکتر و سیاه و تندطعم و بیخش نرم و سفید و شیرین. در دوم گرم و خنک و لطیف و جالی و مجفف و در امراض دهان و دندان و درد سینه و نفث مده و تسکین درد مفاصل بی عدیل و نیم رطل از طبیخ او جهت عسرالبول و عرق النسا (نسا) و ضماد او جهت سوختگی آتش و مفاصل و شقاق و قرحهء سرانگشتان که از برودت باشد نافع و مضر کلیه و مصلحش روغنها و قدر شربتش تا شش درهم و بدلش شیح است و مؤلف مالایسع گوید که: صنف دیگر از او میباشد برگش شبیه به برگ کدو و از آن بزرگتر و صلب و مایل بسیاهی و مزغّب و بیخش بزرگ و سفید مجفف با قبض و محلل و ذرور برگ او جهت قروح خبیثه نافع و بدستور ضماد تازهء او و طلاء مدقوق او جهت درد مفاصل که باحکه ای باشد بی عدیل و چون دو درهم بیخ او را با مثل او حب صنوبر بنوشند جهت تنقیهء چرک شش نافع است. و رجوع به ارقطیون و اراقطیون و تذکرهء ضریر انطاکی (ارقیطون) شود.
(1) - Herbe aux teigneux. Lappa. Bardanne.
(2) - Arctium.


ارقیلس.


[اَ لِ] (اِخ)(1) رجوع به ارقلیس شود.
(1) - Archelaos.


ارقیونویان.


[اَ] (اِخ) از سرداران هولاکو که از طرف وی مأمور تسخیر حصار مستحکم اربل شد و آن حصار در دست جماعتی از کردان بود. ارقیو مدتی درپای آن قلعه سرگشته ماند و بگشودن آن موفق نشد تا بکمک لشکری و فکری بدرالدّین لؤلؤ آنجا را بگشود و باروی آن خراب کرد و عازم حدود شام شد. هولاگو بدستیاری گیتوبوقا و ارقیونویان و سونجاق حلب را پس از یک هفته جنگ، از الملک المعظم تورانشاه عم الملک الناصر یوسف گرفت و مغول یک هفته حلب را غارت کردند و خلق بسیاری از مردم آنرا طعمهء شمشیر ساختند ولی قلعهء شهر چهل روز مقاومت کرد و عاقبت مردم آنجا نیز امان خواسته و قلعه را بتصرف هولاگو دادند. (تاریخ مغول ص 191،192). رجوع به حبط ج 2 ص 33 شود.


ارک.


[اَ رَ] (ع مص) مبتلا شدن شتر بدرد شکم از خوردن اراک. (منتهی الارب). خوردن شتر درخت اراک را. (منتخب اللغات) (شمس اللغات) (کنز اللغات). بیماری شتر از خوردن اراک.


ارک.


[اَ] (ع مص) ستیزه کردن مرد. (منتهی الارب). || ساکن شدن ورم زخم و نزدیک بهی رسیدن. (آنندراج). نزدیک به بهی رسیدن و خوابیدن ورم ریش یا خستگی: ارک الجرح. (منتهی الارب). || اقامت کردن در جایی. مقیم بودن بجائی. || درنگ کردن در کار: ارک فی الامر. (منتهی الارب). || گذاشتن شتران را در اراک. (آنندراج). گذاشتن اشتران بخوردن اراک. || لازم گردانیدن کار بر کسی. کاری را بگردن کسی گذاشتن: ارک الامر فی عنقه؛ لازم گردانید کار را بر وی. (منتهی الارب).


ارک.


[اَ] (اِخ) بزبان علمی اهل هند اسمی است از اسامی نیر اعظم. (جهانگیری).


ارک.


[اَ رِ] (ع ص) اراکناک. جائی که دارای اراک بسیار باشد.


ارک.


[اِ] (ع اِ) حمض. نباتی تلخ و شورمزّه. (منتهی الارب).


ارک.


[اُ رُ] (ع اِ) جِ اراک و اراکه.


ارک.


[] (اِ) موضع رستنگاه دندان. لثه :تدبیر آسان برآمدن دندان کودکان آنست که ارک او را یعنی آن موضع که رستنگاه دندان آنست بچیزهای نرم و چرب میمالند چو پیه مرغ و پیه بط و مسکه و مغز خرگوش پخته و خواجه ابوعلی سینا رحمه الله اندر کتاب قانون حکایت می کند که طبیبان گذشته گفته اند اگر شیر سگ اندر ارک کودکان مالند، آنرا خاصیتی است اندر این باب و هرگاه که دردمند شود، عصارهء عنب الثعلب و روغن گل بهم زنند و نیم گرم کنند و انگشت بدان چرب کنند و به آهستگی بر ارک او مالند و نباید گذاشت که چیزی خاید تا مادهء دندان بتحلیل خرج نشود و هرگاه که دندان پدید آید... (ذخیرهء خوارزمشاهی).


ارک.


[اَ] (اِ) ارگ. (برهان). هر قلعه ای که مسکن پادشاه باشد و این لفظ را بعضی بضمتین نوشته اند و بعضی بزیادت الف گفته اند و در رشیدی و جهانگیری نوشته که ارک بفتح اول و سکون ثانی هر قلعه ای که درون شهر باشد. (غیاث اللغات). درون قلعه. (جهانگیری). هر قلعه ای که درون قلعه باشد. (رشیدی): پادشاه ظفرقرین [ سلطان حسین میرزا ] از دروازهء آهنین ببوستانسرای ارک رفته، ساحت آن منزل را از قدوم سعادت هجوم، رشک رخسار خوبان چگل ساخت. (حبط ج 2 ص 287).
- ارک حکومتی.؛
- ارک دولتی.؛
و رجوع به ارگ شود.


ارک.


[اَ رَ کَ] (اِخ) نام مردی ارمنی که در بابل بزمان داریوش بزرگ، بدروغ نام بخت نصر (نبوکدنزر) بخود بست و مدعی شد پسر نبونائید است و بابل را گرفته پادشاه شد. به امر شاهنشاه، وندفرناه سردار با لشکری بسرکوبی او رفت و در بیست و دوم ماه مرگ جَنَ (مطابق 27 نوامبر 521 ق. م.) او را شکست داده با چند تن از همراهان بزرگ وی بدار زد. (کتیبهء بیستون داریوش بنقل پورداود در یشتها ج 2 ص 312 و 313).


ارک.


[اَ رَک ک] (ع ص) مرد ناکس و سست رای. || آنکه بر اهل خود غیرت ندارد. (منتهی الارب). بی حمیّت. || آنکه اهل او مهابت وی نکنند. (منتهی الارب). رُکاک.


ارک.


[اَ] (اِخ) قلعه ای است از ولایت سیستان. (جهانگیری). موضعی است در سجستان. (آنندراج). نام ابنیهء عظیمه به زرنج سیستان، بین باب کرکویه و باب نیشک و آن خزانه ای بود که عمروبن اللیث بنا کرده بود. سپس دارالاماره و قلعه گردید و یاقوت گوید در زمان وی بهمین نام شهرت داشته است. (معجم البلدان) :
شاهی که فتح هاست مر او را چو فتح ارک
شاهی که جنگهاست مر او را چو جنگ خان.
فرخی.
هزار باره گرفته ست به ز بارهء ارک
هزار شهر گشاده ست به ز شهر زرنگ.
فرخی.
جنگها کرده چو جنگ دشت بلخ
قلعه ها کنده چو ارک سیستان.فرخی.
باز اینجا آمد [ اسکندر کبیر به سیستان ] و آن قلعه تمام [ نا ] کرده بودند. پس یک ماه اینجا ببود تا نیکو تمام شد. گفت اراک چنین باید... همچنان که بود. و اراک بزبان رومی دیدبانگاه را گویند و آن این است که اکنون قلعهء سیستان است که ارک گویند. ذوالقرنین کرده است و این حکایت بچندین کتاب یاد کرده آمده است. یکی به اخبار سیستان و دیگر عبدالله بن المقفع اندر کتاب سیر ملوک عجم بازگوید و ابوالفرج قدامة بن جعفربن قدامة البغدادی اندر کتاب خراج بباب مسالک و ممالک بازگوید. (تاریخ سیستان). آن روز که طاهر [ بن محمد بن عمروبن لیث ] را بیعت کردند اندر ارک جداگانه بخزینه اندر سی و شش بار هزار هزار درم بود دون دینار و جواهر. (تاریخ سیستان). برابر ارک منجنیقی عروس برنهاد و بینداخت و باره از خضراء ارک فرود افکندند. محمود گفت بفال نیک آمد. (تاریخ سیستان). خلف... از حصار ارک برخاست و بقلعهء طاق رفت و ابوالحسن سیمجوری و اولیای دولت در اندرون حصار رفتند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 61). ملاعبدالرشید تتوی در فرهنگ رشیدی گوید: نام قلعهء سیستان اوک است نه ارک. رجوع به ارگ شود.


ارک.


[اُ رُ] (اِخ) کوهی است. || و گفته اند نام مدینهء سلمی که یکی از دو کوه طَیی ء است. || و گفته اند کوهی است غَطفان را و یوم ذی اُرُک از ایام عربست. || وادی ای است از اودیهء مرتفعة بسرزمین یمامه. (معجم البلدان).


ارک.


[اَ] (اِخ) نام ولایتی است حوالی الاّن. (رشیدی) :
ستیزنده روسی ز الاّن و ارک.نظامی.


ارک.


[ ] (اِخ) شهری خرد است به تغزغز بنزدیکی رود خولندغون و اندر وی میوه های بسیار است مگر انگور و او را هفت ده است و گویند از ارک و نواحی وی بیست هزار مرد بیرون آید. (حدود العالم).


ارک.


[اَ رَ / اُ رَ] (اِخ) شهرکی است در جانب بری حلب قرب تدمر و آن دارای نخل و زیتونست و خالدبن الولید بهنگام سفر از عراق به شام آن را فتح کرد. (معجم البلدان) (قاموس الاعلام ترکی). || راهی است در پس کوه حضن، و آن کوهی است بین نجد و حجاز. (معجم البلدان) (منتهی الارب).


ارک.


[اَ رَ] (اِخ) (مستدیم) (سفر پیدایش 10:10) اور(1). اوروک(2). اِرخ(3). شهری در کلدیه که نمرود آنرا بر دجله بنا کرد و یونانیان و رومانیان آن را «ارکوی» میگفتند و بعید نیست که همان «ورقه» یا «ارقه» حالیه باشد که بجنوب شرقی بابل واقع است و رأی بعضی که ارک را «ادسا» دانسته اند که «ارفا»ی حالیه باشد که در شمال بین النهرین واقع است، مردود است. (قاموس کتاب مقدس). و آن از شهرهای نامی سومر بود. (ایران باستان ص 113).
(1) - Ur.
(2) - Uruk.
(3) - Erech.


ارکاء .


[اِ] (ع مص) پناه گرفتن به. (منتهی الارب). پناه بردن: ارکی الیه. || پناه بکسی دادن. (تاج المصادر بیهقی). زنهار دادن. || مهلت دادن. (منتهی الارب). || گناه نهادن. گناه بر کسی نهادن. (تاج المصادر بیهقی): ارکی علیه؛ گناه نهاد بر وی و بد گفت. (منتهی الارب). || ارکاء جند؛ ساخته و آماده کردن لشکر. (منتهی الارب). مهیا کردن لشکر: ارکی لهم جنداً. || تأخیر و درنگ کردن در کاری: ارکنی الی کذا. (منتهی الارب).


ارکا ارکا.


[اُ رِ اُ رِ] (یونانی، جمله) یافتم! یافتم! رجوع به ارشمیدس شود.


ارکاب.


[اِ] (ع مص) بزین آمدن ستور. (تاج المصادر بیهقی). بر زین آمدن ستور. (زوزنی). یعنی نزدیک بسواری رسیدن اسب کُرّه. (منتهی الارب). بزین درآمدن اسب. || ارکاب کسی را؛ ستور برنشستنی، یعنی مرکب سواری دادن، او را. برنشاندن. (زوزنی). سوار کردن.


ارکاب.


[اَ] (ع اِ) جِ رَکَب، به معنی زهار، بن آن، شرم زن و ظاهر آن.


ارکات.


[اَ] (اِخ) شهری است حاکم نشین ایالت مدرس که دارای 350000 تن جمعیت است.


ارکاج.


[اَ] (آذری، اِ) نهاز. پیش آهنگ رمه. و امروز نیز در آذربایجان متداول است. در نسخه ای از لغت فرس اسدی آمده: نهاز، پیشرو رمه باشد چون ارکاج.


ارکاح.


[اِ] (ع مص) اعتماد کردن. تکیه کردن. || تکیه دادن چیزی را. (منتهی الارب). پشت بجای بازنهادن. (تاج المصادر بیهقی). || مضطر گردانیدن. (منتهی الارب). مُلجأ کردن.


ارکاح.


[اَ] (ع اِ) جِ رُکح، به معنی بینی کوه و کرانه و ناحیهء آن. (منتهی الارب). || خانه های راهبان. (منتهی الارب).


ارکادرس.


[اَ دَ رِ] (اِخ) نام کوهی در «پی سی یَاووَدَه»، مسقط الرأس گئومات مغ، غاصب تاج و تخت هخامنشی. (ایران باستان ص 532).


ارکاز.


[اِ] (ع مص) یافتن رکاز در زمین. (منتهی الارب). یعنی بگنج و بکان رسیدن. (آنندراج). یافتن گنج نهاده را. یافتن کان را. یافتن مال پنهان. گنج و کان یافتن. (تاج المصادر بیهقی). || صاحب رِکاز گردیدن کان. صاحب گنج یا کان شدن.


ارکاز.


[اَ] (ع اِ) جِ رِکز.


ارکاز.


[اَ] (اِ) در «خوار» بقسمی گیاه که برگهای پرآب و ساقهای خشک دارد گویند و نام دیگر آن شور کوهی است. رجوع بشور کوهی شود.


ارکازه.


[ ] (اِ) پاانداز. آنچه پیش برند از تحف و هدایا قادم را در نزدیک خانه یا اول ورود :
چون ز سر کوی نگارم رسد
پیش برون آرمش ارکازه ای.سوزنی.


ارکاس.


[اِ] (ع مص) نگوسار کردن. (زوزنی). نگونسار کردن. سرنگون کردن. || واگردانیدن. (زوزنی). اِنکاس. بازگردانیدن. به سپسایگی برگردانیدن. قوله تعالی : و الله ارکسهم بماکسبوا (قرآن 4/88)؛ ای ردهم الی کفرهم. || ارکاس جاریه؛ برآمدن گرفتن پستان وی. (منتهی الارب).


ارکاض.


[اِ] (ع مص) بزرگ شدن بچه در شکم و جنبیدن و لگد زدن آن. (منتهی الارب). بجنبیدن بچه در شکم ستور. (زوزنی). بزرگ شدن بچه در شکم مادیان و لگد زدن آن. (آنندراج). جنبیدن بچه در شکم اسب. (کنزاللغات).


ارکاغانیس.


[اَ] (اِخ)(1) طبیبی است یونانی و جابربن حیان بن عبدالله راست مصححات ارکاغانیس. (الفهرست ابن الندیم چ مصر ص 502 س10): بقراط میگوید روز هفدهم روز بحران است... و ارکاغانیس و دیگران میگویند روز هژدهم روز بحران است. (ذخیرهء خوارزمشاهی). روفس و ارکاغانیس گفته اند [ گشنیز ] سرد است. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
(1) - Arcaganis.


ارکاک.


[اِ] (ع مص) باران ریزه باریدن آسمان. (منتهی الارب). باران خرد باریدن. (زوزنی). || باران ریزه رسیدن بزمین. (منتهی الارب).


ارکاک.


[اِ] (اِ) باران قطره کوچک را گویند که نرم باران باشد. (برهان). باران خردقطره بود. (جهانگیری) (شعوری). باران خرد و قطرهء کوچک. (آنندراج) :
یک قطره ز ارکاک کف راد تو شاها
تشویردهِ قلزم و عمان و محیط است.
شهاب الدین خطاط.
ظاهراً کلمه بفتح اول و جمع رکّ است و عربی است نه فارسی چنانکه برهان و جهانگیری گمان برده اند.


ارکاک.


[اَ] (ع اِ) جِ رَکّ و رِکّ، به معنی باران نرم ریزه یا زاید از باران نرم ریزه. (منتهی الارب).


ارکان.


[اَ] (ع اِ) جِ رُکن. مبانی. پایه ها :
بحکم تجربت احکام رایش
همه ارکان ملک شهریار است.مسعودسعد.
چه آستان که چون کعبه بخاکپای رُکبان آن تمسّک سزا و بموافقت و ارکان آن تنسک روا. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 453). || کرانهء قویتر چیزی. (منتهی الارب). هر امر که باعث قوت و غلبه و شوکت باشد مثل ملک و لشکر و مانند آن. (منتهی الارب). || ارجمندی و قوت و غلبه. || جوارح. (منتهی الارب). اندامها. || عناصر. (غیاث اللغات). چهار طبع. (دستوراللغه) :
ارکان و موالیت بدو هستی دارند
تأثیر بسی مشمر در وی حدثان را.
ناصرخسرو.
این گوهر از این کان چو بیک پایه برآید
کانی دگرش سازند آنگاه ز ارکان.
ناصرخسرو.
نیاز نیست بما خلق را همی ز جهان
چنانکه گوئی ما همچنان ز ارکانیم.
مسعودسعد.
اگر جهان خرد خوانیم رواست که من
هم آخشیجم و هم مرکزم هم ارکانم.
مسعودسعد.
ز بخشیدن چه عجز آمد نگارندهء دو گیتی را
که نقش از گوهران دانی و بخش از اختران بینی
ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد
که خطی کز خرد خیزد، تو آنرا از بنان بینی.
سنائی.
-چهار ارکان؛ ارکان اربعه، یعنی باد و خاک و آتش و آب. مواد اربعه. چهار آخشیجان. استقصات :
از این چار ارکان که داری بنام
ببین کاین هنرها جز او را کدام.اسدی.
تا در افلاک هفت سیاره ست
تا بگیتی چهار ارکانست.مسعودسعد.
مسافران نواحی هفت گردونند
مؤثران مزاج چهار ارکانند.مسعودسعد.
ز چار ارکان برگرد و پنج ارکان جوی
که هست قائد این پنج پنج نوبت لا.
خاقانی.
و هم این رکن چون مقوم روح
چار ارکان جسم را معیار.خاقانی.
- || تکبیرة الاحرام و قیام و رکوع و سجود.
|| موالید ثلثه :
زمین آمد از اختران بهره مند
هم از هر سه ارکان ز چرخ بلند.اسدی.
|| بزرگان. : اعیان امیر بگرمابه رفت از میدان و از گرمابه بخوان رفت و اعیان و ارکان را بخوان بردند. (تاریخ بیهقی). خلوت کرد با اعیان و ارکان. (تاریخ بیهقی).
-ارکان جیش؛ پنج است: مقدمه، قلب، میمنه، میسره، ساقه.
- ارکان دولت؛ اعیان دولت و رجال دولت. (آنندراج): همهء ارکان و اعیان دولت وی را به پسندیدند بدان راستی و امانت و خدمتی که کرد. (تاریخ بیهقی). این جماعت ارکان دولت و ابیات امّت دیلم بودند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 263). ارکان دولت و اعیان حضرت وصیّت ملک بجا آوردند. (گلستان). یکی از پسران هرون الرشید پیش پدر آمد خشم آلوده که فلان سرهنگ زاده مرا دشنام مادر داد هرون ارکان دولت را گفت جزای چنین کس چه باشد. (گلستان). ارکان دولت و اعیان حضرت و زورآوران اقالیم حاضر شدند. (گلستان).


ارکان.


[اَ] (اِخ) آبی است در اجأ، یکی از دو کوه طیی ء، بنی سِنبس را. (معجم البلدان).


ارکان.


[اَرْ رَ] (اِخ) ولایتی است از برمهء انگلیس و آن از جانب شرقی، از خلیج بنگال بین 16 و 22 درجه و 30 دقیقهء عرض شمالی و بین 92 و 94 درجهء طول شرقی امتداد دارد و در مشرق آن بلاد برمه قرار دارند که سلسلهء جبالی آن ها را جدا کرده است. مساحت سطح آن 23529 میل مربع است و دارای کوههای بسیار و اودیه و دشتهای پرنعمت است و باران آن حتی در فصول حارّه، یعنی تشرین ثانی و دو کانون، بسیار است و خاک این ولایت بسیار حاصلخیز است ولی مردم آن توجهی بزراعت ندارند و محصولات آن چوب و زغال و نفت و نمک و تنباکو و پوست و زیتون و پنبه و زاج و شاخ و عاج و معادن و میوه است و همهء محصولات خط سرطان در آنجا بدست آید و با وجود این شهرهای مهم آن اندک است و پلنگ و فیل بسیار دارد و هوای آن نیکو نیست و برای صحت مضر است و نهرهای بسیار از آن گذرد که اعظم آنها نهر موسوم به ارکان است و قسمت غالب آن قابل کشتی رانی در بعض جهات است و در سواحل وی عدّه ای جزایر است که در آنها بعضی آتشفشانها دیده میشود. نصف سکنهء آن موغان اند که اهالی اصلی آنجا را تشکیل دهند و مذهب ایشان بودایی است و از هیئت ایشان برمی آید که اصل آنان از چین است و رنگ و هیئت ایشان مانند عبید نیست با آنکه در اقلیم حارّه زیست کنند و زبان ایشان یک صوتی است و تعلیم در میان آنان بسیار رواج دارد و اندکی امّی باشند و زیّ زنان ایشان زیّ زنان چینی است و از عادات آنان رهن دادن زنان و فرزندان است بهنگام وام گرفتن و چون وام بگزارند ایشان را بازستانند و این بلاد در قدیم مستقل بود و مغول و بغوان بارها با ایشان جنگیدند و اهالی برمه به سال 1198 ه . ق. آنجا را فتح کردند و انگلیسیان1240 ه . ق. آنجا را از ایشان خریدند و تا کنون در دست آنانست. عدد اهالی آن قریب 500 هزار است. (ضمیمهء معجم البلدان). || در قدیم شهری بود پایتخت ولایت مذکور، موقع آن بر ساحل نهری بهمین اسم بمسافت 50 میلی مصبّ وی، بین 9 درجه و 45 دقیقه عرض شمالی و 20 درجه و 40 دقیقه طول شرقی. سکنهء آن در قدیم 95 هزار بود و اکنون قریب 10 هزار است و پیوسته رو به انحطاط و خرابی میرود و سبب ظاهر آن بدی هواست. (ضمیمهء معجم البلدان).


ارکان حرب.


[اَ نِ حَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)(1) هیئت صاحب منصبان که ادارهء سپاهیان را متعهد است. ستاد. (فرهنگستان).
(1) - etat - major.


ارکئون.


[اَ] (معرب، اِ) (از ارخون یونانی بمعنی رئیس) ارکون. ارخون(1). در قدیم قاضی بزرگ جمهوری های یونان. || رئیس. || مهتر ترسایان. (آنندراج ذیل ارخون) :بیرون جماعتی که از حکم چنگزخان و قاآن از زحمات مؤنات معافند از طایفهء مسلمانان سادات... و از نصاری آنک ایشان را ارکئون و رهبان و احبار میخوانند. (جهانگشای جوینی). ج، اراکنة. رجوع به اراکنه و ارخون و ارکنت شود.
(1) - Archonte.


ارکب.


[اَ کَ] (ع ص) مرد کلان زانو. آدمی بزرگ زانو. ستبرزانو. || بعیر ارکب؛ که یک زانو کلان تر دارد. شتر که یک زانوی وی بزرگتر از دیگری باشد. (منتهی الارب). آنک یک زانوی وی بزرگتر باشد از دیگری. (زوزنی). آنک یک زانوی وی بزرگتر بود از دیگری. (تاج المصادر بیهقی).


ارکب.


[اَ کُ] (ع اِ) جِ رَکب. شترسواران. اسب سواران. شترسواران ده عدد و افزون. اسم جمع است یا جمع و گاهی برای اسپ سواران هم باشد. (آنندراج).


ارکتس.


[اِ رِ تِ] (اِخ) رجوع به ارکته شود.


ارکته.


[اِ رِ تِ] (اِخ)(1) در اساطیر یونانی نام یکی از پادشاهان قدیم آتن، پسر پاندیُن و پدر سِکرُپ. مورخان زندگانی او را از 1525 تا 1460 ق. م. نوشته اند. (لغت نامهء تمدن قدیم).
(1) - Erechthee.


ارکتیون.


[اِ رِ یُنْ] (اِخ)(1) معبدی که در آکرُپُل اثینه، در ارِکتِه برپا کرده بودند و دالان او مشهور بوده است. رجوع به کاریات و کاریاتید شود.
(1) - Erechteion.


ارکس.


[اُ رُ] (فرانسوی، اِ)(1) (از آلمانی اوئرکس(2)، به معنی گاو دشتی) نوعی از گاو که سابقاً تا قرون وسطی نیز در اروپا یافت میشده و اکنون منقرض شده است.
(1) - Aurochs.
(2) - Auerochs.


ارکس.


[ ] (اِ)(1) ارز. اریس. فوقا.
(1) - Peuce.


ارکسارت.


[اُ رِکْ] (اِخ) رود سیحون. (ایران باستان ص 1649 و 1650). رجوع به ارکسانت شود.


ارکسانت.


[اُ] (اِخ)(1) رود سیحون. (آریان، کتاب 3، فصل 10، بند 4 بنقل از آریستوبول). و ظنّ قوی این است که پارسیان قدیم این را «وَخشرت» یا «ورخشنت» یا چیزی نزدیک به آن مینامیدند، چنانکه جیحون را وَخش میگفتند. (ایران باستان ص 1702، 1918 و 2205).
(1) - Orxante.


ارکسی نس.


[اُ نِ] (اِخ)(1) قائم مقام «فرازااُرت» والی پاسارگاد، که بهنگام سفر اسکندر در هند، جانشین فرازاارت شده بود تا اسکندر پس از مراجعت والییی تعیین کند و او از جهت چند جنایت از قبیل غارت معابد و مقابر و کشتن چند تن پارسی بناحق، مقصر شناخته شد و او را بدار آویختند. (آریان، کتاب 6 فصل 8 بند 6). این گفتهء آریان روایت کنت کورث را تأیید میکند زیرا ارکسی نس مورخ مذکور همان ارسی نسِ کنت کورث است و او والی موقت پارس بود. از روایت آریان معلوم است که قتل والی زمانی روی داده که اسکندر از پاسارگاد به تخت جمشید رفته بود. (ایران باستان ص 1870 و 1875).
(1) - Orxines.


ارکش.


[اَ کُ] (اِخ)(1) نام شهری میان شلبره و نشمه به اسپانیا. (رحلهء ابن جُبیر). و حصن ارکش در تواریخ یاد شده است.
(1) - Arcos.


ارکفن.


[ ] (اِ) بیونانی حمص است. (فهرست مخزن الادویه).


ارکلت.


[ ] (اِخ) قصبه ای است در سنجاق و قضای قیصریه از ولایت انقره (انگوریه). این قصبه قریب هشت هزارگزی شمالی قیصریه بین قزل ایرماق و شعبه آن رود قراسو واقع شده. نفوس آن در حدود 6000 تن است. (قاموس الاعلام ترکی).


ارکله.


[اِ رِ لِ] (اِخ) ارکلی(1). ارگلی(2). هراکله(3). واقع در پُنت که مستعمرهء یونانیان مِگار و از بنادر ممالک تابعهء ایران هخامنشی بود و بقول سترابون و پوزانیاس شهر مهم و ثروتمندی بود. (ایران باستان ص 1091، 1510، 2109 و 2133 و 2152). این شهر در ترکیهء آسیا (اناطولی، ولایت قسطمونی) واقع است. رجوع به ارکلی شود.
(1) - Erekli.
(2) - Eregli.
(3) - Heraclee. Heraclea Pontica.


ارکلی.


[اَ کِ] (اِخ) قصبه ای است در ولایت قونیه و در شمال غربی کوه بلغار یعنی بوغا واقع است. چشمه های جاری و باغهای بسیار دارد. دارای 904 خانه و 295 دکان و 3 کاروانسرا و دو حمام و 4 مسجد جامع و 18 مسجد و یک رشدیّه و 8 مکتب صبیان و یک کلیسای ارمنی و یک کلیسای رومی. سکنهء آن 4600 تن است که از آن 300 تن ارمنی و نزدیک 200 تن رومی و مابقی مسلمانانند و مسیحیان آنجا نیز زبانشان ترکی است و هوای سالم دارد و انگور و سیب و امرود و سایر میوه های آنجا بغایت نیکو و فراوانست و نام قدیم آن آرکلائیس(1) بود و قضای ارکلی شامل ناحیهء دیوله نیز میباشد و گذشته از دیوله 55 قریهء دیگر نیز متعلق بدان ناحیت است که مجموعاً 3566 خانوارند و مجموع اهالی این قضا 22500 تن باشند و 20 جامع شریف و 13 مسجد و در قصبهء دیوله یک مدرسه هست. (از قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Archelais.


ارکلی.


[اِ رَ] (اِخ) اسکله و قصبهء مرکز قضائی است در سنجاق بولی از ولایت قسطمونی، تقریباً در 200 هزارگزی غربی قسطمونی و 200 هزارگزی مشرق قسطنطنیه و 80 هزارگزی شمال بولی، در مشرق خلیجی در جنوب دماغهء بابا. و چون بنام ارکلی چند موضع دیگر در اناطولی و روم ایلی هست بهمین جهت این ارکلی را قره دکز ارکلیسی (= ارکلی بحر اسود) یا بندر ارکلی نامند. ارکلی قصبهء قدیمی است و نام باستانی آن «ابراکلیا»(1) بوده و در روم ایلی ایراکلیا پونتیکا(2) (ارکلی بحراسود) و اریبولوم نیز نامند. (از قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Heraclee.
(2) - Heraclea Pontica.


ارکلی.


[اِ رَ] (اِخ) قصبه و اسکلهء کوچکی است در ساحل شمالی بحر مرمرهء مرکزی ملحق بسنجاق تکفورطاغی ولایت ادرنه، و مسافت آن با شهر تکفورطاغی از جهت شرق 48 هزار گز است و فاصلهء آن از جانب جنوب غربی با سلور 28 هزار گز باشد و از جانب جنوب شرقی در 27 هزارگزی چورلی واقع است. تقریباً 130 خانه دارد و مردم آنجا مسلمانان و رومیان و ارمنیانند و نام قدیم آن «ایراکلیا» است و برای آنکه با ایراکلیای ساحل دریای سیاه مشتبه نشود آنرا ایراکلیای تراکیه مینامند ونام دیگر او پرینتوس است. (قاموس الاعلام ترکی).


ارکلی.


[اِ رَ] (اِخ) اسکلهء کوچکی است در نیم ساعتی قره مرسل، در ساحل جنوبی خلیج ازمید. (از قاموس الاعلام ترکی).


ارکلیجه.


[] (اِخ) قصبه و اسکلهء کوچکی است در سنجاق گلی پولی (گالی پولی) از ولایت ادرنه در قضای «شارکوی» بساحل بحر مرمره. (از قاموس الاعلام ترکی).


ارکلی خان.


[اِ رَ] (اِخ) هراکلیوس(1) والی گرجستان و کاخت و کارتیل، که آزادخان افغانی پس از فرار لشکریان خویش، نزد او شد و او مقدمش را گرامی داشت و او را به تفلیس برد و منزل مرغوب بجهت او مهیا و جمعی را بخدمت و پرستاریش مأمور ساخت. آزادخان مدت دو سال به تفلیس بمصاحبت و مؤانست ارکلی خان والی بسر برد، هنگامی که کریم خان آذربایجان را مسخر کرد و فتحعلی خان افشار تسلیم گردید... محمدزمان خان بیکدلی شاملو و عبدالغفار سلطان ولد فرج اللهخان عبداللوی شاملو را با نامهء محبت آمیز بدلنوازی آزادخان و رقم اشفاق آمیز به ارکلی خان والی کاخت و کارتیل در طلب آزادخان بجانب گرجستان روانه ساخت و فرستادگان پس از ورود به تفلیس، خاطر آزادخان را مطمئن کرده او را با حرم و بستگانش حرکت دادند. (حواشی و توضیحات مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ص 348 و 349).
(1) - ترجمهء سر جان ملکم.


ارکمان - شاتریان.


[اِ] (اِخ)(1) نام دو ادیب فرانسوی: نخستین، اِمیل اِرکمان در فالس بورگ به سال 1822 م. متولد شده و در 1899 م. درگذشته، و دومین، اَلِکْسَنْدر شاتریان به سال 1826 م. در گران سُلْدا (مُرْث) متولد شده و در 1890 م. درگذشته است. این دو بمعاضدت یکدیگر رمان های تاریخی نوشته و منتشر کرده اند از آن جمله است: فریتز دوست، مادام تِرِز، سرگذشت یک مشمول (سربازی) 1813م. آثار آنان بسبکی صریح و ساده تحریر و آداب آلزاس قدیم در آنها تشریح شده است.
(1) - Erckmann - Chatrian.


ارکماه.


[اَ کِ] (اِ مرکب) در تداول مازندرانیان، ماه آذر.


ارکن.


[اَ کَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رکین. استواررای تر. آهسته تر. آرمیده تر. باوقارتر.


ارکن.


[اَ کُ] (ع اِ) جِ رُکن.


ارکنت.


[اَ کَ] (اِخ) نهری است در سنجاق دراج از ولایت اشکودره از ولایات آرناؤدستان و بمناسبت براقی و سپیدی کفهای آب آن، این نام بدان داده اند. چه ارکنت در زبان آرناؤد به معنی نقره باشد و در بسیاری از خریطه ها آنرا آرسن یا آرزن ضبط کرده اند. آب این نهر در مائلهء شمال غربی کوه غراب که در بین ایلپصان و تیرانه واقع شده از منابع متعدد سرچشمه میگیرد و نخست بطرف مغرب و صحرا و آنگاه بسوی شمال غربی جاری میشود و پس از طی مسافت قریب 80 هزار گز در شمال قصبهء دراج دماغه ای تشکیل داده از همین جا بخلیج وندیک مصب میگیرد. (قاموس الاعلام ترکی).


ارکنت.


[اَ کُ] (معرب، اِ)(1) اَرخون. اَرکئون. اَرکون. در قدیم، قاضی بزرگ جمهوریهای یونان. || مهتر ترسایان. || رئیس. حاکم. ج، اراکنة: فلما علم الرؤساء فی وقته من الکهنة والاراکنة. (عیون الانباء ج1 ص45 س7 در ترجمهء سقراط). و رجوع باراکنه و ارخون و ارکئون شود.
(1) - Archonte.


ارکنجل.


[اَ کَ جَ] (اِخ) ارخانگلسک(1). شهری به روسیه، و بندری در کنار دوینا، قرب بحر ابیض، دارای 194300 تن سکنه. (ضمیمهء معجم البلدان).
(1) - Arkhangelsk.


ارکند.


[اَ کَ] (اِخ)(1) مذهبی از علم نجوم هندیان مقابل سندهند و ارجبهر. (قاضی صاعد اندلسی). || زیج ارکند؛ زیجی هندی است و آنرا سابق بر ابوریحان ترجمه کرده اند و چون نامفهوم بوده و الفاظ هندی را عیناً نقل کرده بودند، بیرونی بار دیگر آنرا ترجمه و تهذیب کرده است.
(1) - Arkand.


ارکنه.


[اَ کَ نَ] (اِخ) نهر بزرگی است در ولایت ادرنه. این رود از دامنه های غربی سلسلهء استرانجه که در نزدیکی سواحل بحر اسود واقع است، سرچشمه میگیرد. گاهی بسوی جنوب و گاهی بطرف شمال متمایل میشود و بسوی مغرب جاری میگردد و در اثنای جریان با آب دره های چورلی، بیاض کوی، صیجاق دره، قره آغاج متصل میشود، و در نزدیکی بابااسکی، آبِ یوجه دره که در طرف چپ از کوه سیاه و خیربولی جریان دارد و نیز آب گچی دره سی که در طرف راست از حدود روملی شرقی و قرق کلیسا جاری است و همچنین آب دره قله لی که از طرف راست روان است بدان ریزند و از حوالی شمالی قصبه جسر ارکنه (یا اوزون کوپری) در قرب 15 هزارگزی شمال ایپصاله به رود مریج ریخته میشود. خط آهن روملی از برابر چورلی تا نزدیکی جسر ارکنه موازی مجرای این نهر ممتد است. مجرای آن قریب 230 هزار گز و حوزهء آن در حدود 15000 گز مربع است. قسم اعظم سنجاق قرق کلیسیا و قسمتی از سنجاقهای کوه تکفور، کلیبولی و ادرنه در محیط این حوزه واقع شده و نام باستانیش آغریانس(1) میباشد. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Agrianes.


ارکنه.


[اَ کَ نَ] (اِخ) (جسر...) رجوع به اوزون کوی شود.


ارکنه قوما.


[] (اِخ) زن اوکتای قاآن و مادر قدان اغول. (جامع التواریخ رشیدی چ بلوشه ج2 ص13 (متن) و ص21 (حواشی فرانسه).


ارکنه قون.


[ ] (اِخ) (کمرتند) منزلی از ترکستان که طبق داستانها ایلخان مغول معاصر توربن فریدون پس از شکست یافتن از او بدانجا گریخت. (حبط ج 2 ص 4).


ارکو.


[اَ] (اِخ) قریه ای است به افریقیه، و بین آن و قصرالافریقی، یک منزل است. (معجم البلدان).


ارکوب.


[اُ] (ع اِ) شترسواران زیاده از رکب. (منتهی الارب).


ارکوبریقه.


[اَ قَ] (اِخ)(1) شاید همان مدینهء ایبریهء قدیمه (اسپانیا) باشد. (حلل السندسیه ج 2 ص 86).
(1) - Arcobriga.


ارکوبه.


[اُ بَ] (ع اِ) شترسواران زیاده از رکب.


ارکومنس.


[اُ کُ مِ نِ] (اِخ)(1) یکی از شهرهای بسیار قدیم آرکادیا که اُمروس نیز در آثار خود از آن نام برده است و در زمان استرابو ظاهراً شهر مزبور ویران بوده است، لکن در عهد پژانیاس مجدداً آباد گشته است. (لغت نامهء تمدن قدیم فوستل دکولانژ ترجمهء نصرالله فلسفی).
(1) - Orchomene.


ارکون.


[اَ] (از یونانی، اِ) بیونانی حاکم و افسر اعلی. (آنندراج). رجوع به ارخون و ارکئون و ارکنت شود.


ارکون.


[اُ] (ع ص، اِ) کشاورز بزرگ. (منتهی الارب): ارکون القریة؛ مهتر ده. (مهذب الاسماء).


ارکون.


[اَ] (اِخ) حصنی منیع به اندلس از اعمال شنتمریه(1). و یاقوت گوید تا زمان وی در دست مسلمانان بوده است. (معجم البلدان).
(1) - Santarem.


ارکونتن.


[اَ نَ تَ] (هزوارش، مص) بلغت زند و پازند (!) به معنی بخشیدن و بخشایش باشد. (برهان قاطع) (آنندراج).


ارکویپا.


[اَ رِ] (اِخ) رجوع به ارکیپا شود.


ارکه.


[اَ رِ کَ] (ع ص) شتر مبتلی بدرد شکم از خوردن اراک. || ارض ارکه؛ زمین اراک ناک.


ارکه.


[اَ کَ] (اِخ) نام جائی است. (آنندراج).


ارکی.


[اَ کا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رَکیّ. سست تر و ضعیف تر. (منتهی الارب). بسیار سست و ضعیف تر. (آنندراج).


ارکیا.


[اَ] (هزوارش، اِ) جوی آب را گویند بلغت زند و پازند (!). (برهان) (آنندراج). و در لهجهء آذری امروز اَرخ گویند.


ارکیپا.


[اَ رِ] (اِخ)(1) ولایتی در جنوب پِرو که پیزار آن را به سال 1540م. بنا کرد. دارای 58000 تن سکنه است.
(1) - Arequipa.


ارکیغانس.


[اَ نِ] (اِخ)(1) طبیب یا گیاه شناسی که ابن البیطار در مفردات خود ازو نقل آرد. او راست: کتاب الادواء المزمنة. (ابن البیطار ج 1 ص 118 نه سطر به آخر مانده). رجوع به ارخیجانس و ارشیجانس شود.
.(لکلرک ج1 ص273 س3)
(1) - Archigenes.


ارکی قوجین.


[ ] (اِخ) زوجهء جوجی خان بن چنگیز مادر باتوبن جوجی. (حبط ج 2 ص 25).


ارکیلاوس.


[اَ] (اِخ) (شاهزادهء قوم) پسر هیرودیس کبیر، از زوجهء «شومرونی» او که «ملتیس» نام داشت وی با برادر خود «انتی پاس» در روم تعلیم یافت و بعد از وفات پدر بر یهودیه و ادومیه و سامره مسلط شد و بلقب اثنارک یا تترارک ملقب بود و از این جهت در متی (2:22) همچون سلطان یاد شده و از این آیه معلوم میشود که وی بر اثر اقدام پدر خود قدم زده، ستمکاری و مردم آزاری را شیوهء خود ساخت و طبق تاریخ پس از آنکه مدت ده سال در ظلم و ستم بسر برد، رعایا از او رنجیده در حضور امپراطور از وی شکایت کردند. از آنرو امپراطور وی را اخراج بلد کرد و به ونه که در ساحل رود اردن واقع است فرستاد و او بدانجا درگذشت. (قاموس کتاب مقدس).


ارکینوالد.


[اِ نُ] (اِخ)(1) کوتوال کاخ نُستری در 640 م. بزمان کلُویس دوم و کوتوال اُسترازی در 656 م.
(1) - Erchinoald. Erkinoald.


ارگ.


[اَ] (اِ)(1) قلعهء کوچکی باشد که در میان قلعه ای بزرگ سازند. (برهان قاطع). دِز در دِز. قلعه. حصار :
به ارگ اندرون بازدارم ورا
بجز نیکوئی پیش نارم ورا.فردوسی.
رجوع به ارک شود.
(1) - Cite.


ارگ.


[اَ] (اِخ) اسمی است از اسامی نیّر اعظم که آفتاب باشد. (برهان قاطع). رجوع به ارک شود.


ارگ.


[اَ رَ / اُ رُ] (اِ) ریسمانی باشد که گاهی بر درخت آویزند و بر آن نشینند و در هوا آیند و روند و گاهی بر پای اسب و استر بندند و در علف زارها سردهند تا بچرد و به این معنی بضم اول و ثانی مشهور است. (برهان قاطع).


ارگ.


[اِ] (فرانسوی، اِ)(1) واحد کار است در سلسلهء ث.ژ.اِس و مساویست با کاری کهقوهء یک دین(2) در صورتی که نقطهء اثرش در امتداد قوه یک سانتیمتر تغییر مکان یابد انجام میدهد. یک کیلوگرم معادل 98100000 اِرگ است.
(1) - Erg.
(2) - Dyne.


ارگ.


[اُ] (فرانسوی، اِ)(1) (از یونانی اُرْگانُن(2)
و لاتینی ارگانوم(3)) یکی از آلات موسیقی شبیه به پیانو که با پنجهء دست نوازند. || یکی از آلات موسیقی بادی که حجم آن بزرگ است و غالباً در کلیساها نوازند. در انجیل اختراع ارگ را به ژوبال(4) نسبت کرده اند.
- ارگ بربری(5) (بربری تحریف است ازباربری(6) و آن نام سازندهء آلات موسیقی بود)؛ قسمی از آلات موسیقی قابل حمل که بوسیلهء استوانه ای که در آن تعبیه شده نواخته میشود و با دسته ای بحرکت می آید. رجوع به ارغنون بربری شود.
(1) - Orgue.
(2) - Organon.
(3) - Organum.
(4) - Jubal. -.eirabraB ed eugrO - (5)
(6) - Barberi.


ارگ.


[اَ] (اِخ) نام موضعی به زرنج شهر سجستان بین دروازهء کرکویه و دروازهء نیشک که در آن بناهای بزرگ برآورده بودند و بانی آن عمرو لیث است و پس از آن دارالامارهء سیستان گردید :
آنکه برکند به یک حمله در گنبد طاق
و آنکه بگشاد به یک تیر در ارگ زرنگ.
فرخی.
و رجوع به ارک شود.


ارگان.


[اُ] (فرانسوی، اِ)(1) (از یونانی ارگانن(2)) عضو. کارمند. || مُبیِّن افکار گروهی: روزنامهء شوری ارگان حزب اجتماعیون بود.
(1) - Organe.
(2) - Organon.


ارگبد.


[اَ بَ] (ص مرکب، اِ مرکب) (از پهلوی ارگ پت، از پارسی باستان ارگَپاتَ) اَرْگبَذ. رئیس ارگ. رئیس قصر. کوتوال. دژبان. یکی از مناصب بزرگ عهد ساسانیان. معرب آن ارجبد است. (ایران در زمان ساسانیان تألیف کریستنسن ترجمهء رشید یاسمی ص 51، 65، 81) (ایران باستان تألیف پیرنیا ص 2529). ارگ پت. ارگ پات. رجوع به ارجبد و ارگ پات شود.


ارگ پات.


[اَ تَ] (پارسی باستان، ص مرکب، اِ مرکب) ارگبد. ارگبذ. کوتوال. دژبان. رئیس ارگ. و این شغلی بود مهم که شاهان هخامنشی به اشخاص معتمد تفویض میکردند. (ایران باستان ص 1469 و 1481).


ارگ پت.


[اَ پَ] (پهلوی، ص مرکب، اِ مرکب) اَرْگپَد. رجوع به ارگبد و ارگ پات و ارجبذ شود.


ارگتین.


[اِ گُ] (فرانسوی، اِ)(1) شبه قلیائی که از نوعی از قارچهای انگل گلهای جو بدست می آید.
(1) - Ergotine.


ارگجه.


[اَ گَ جَ] (هندی، اِ) خوشبوئی است مرکب که از صندل و گلاب و کافور و مشک و عنبر و روغن سمن سازند. (غیاث اللغات) (آنندراج). و صاحب آنندراج گوید: نعمت خان عالی راست :
بیخودی تنگ در آغوش کشیده ست مرا
آن قبا تا بر دوش ارگجه پوش آمده است.
مخفی نماند که مجموع «قبا تا بر دوش ارگجه پوش» که اسم محبوب است با ماقبل خود مبتدا، و «آمده است» خبر این مبتدا (؟) - انتهی.


ارگری.


[اَ گِ] (اِخ)(1) قصبه ای است بجنوب ارناودستان مرکز لوائی، در 100 هزارگزی شمال غربی یانیه و در 80 هزارگزی جنوب برات و در 50 هزارگزی جنوب شرقی آی سراندوس، در دامنهء شرقی کوه سپوت، و آن ناحیتی سنگستانی است در نیم ساعتی نهر درین که از شعبات رود ویوسه است و آب و هوائی لطیف دارد. دارای 1415 خانه و 336 دکان و 9 کاروانسرا و چند مسجد جامع و دو تکیه و یک مدرسه و یک رشدیه و تپه دلنلی، علی پاشا در آنجا قلعهء محکم ساخته است و 8100 تن سکنه دارد و معظم مردم آن مسلمانند و بقیه مسیحی باشند و از نژاد ارناود هستند و مردم آنجا بعلم و دانش رغبت دارند و قضاتی چند از آنجا و ارلیب هوه که قریهء بزرگی در مقابل ارگری است، برخاسته اند. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Argyrocastro.


ارگری.


[اَ گِ] (اِخ) سنجاق ارکری یکی از چهار سنجاقی است که ولایت یانیه را تشکیل میدهند و قطعه ای از طوسقه ستان(1) میباشد و آن از طرف مغرب بدریای آدریاتیک یعنی خلیج وندیک و از طرف جنوب به پروزه و از جهت جنوب شرقی به یانیه و از جانب مشرق به کوریجه و از سوی شمال بسنجاق برات محدود و محاط است. اراضی این قطعه بطور کلی کوهستانی و خشک میباشد. فقط صحاری قضای دلونیه که قسمت جنوب غربی این سرزمین را تشکیل میدهد و همچنین دروپولی و وادی رود که از زیر مرکز لوا جاری میشود، منبت و حاصلخیز است. نهر ویوسه، از جنوب شرقی بسوی شمال غربی جریان دارد و قسمت شرقی و شمالی لوا را مشروب میسازد. رودهای چارشوه، لنفاریچه و دشنیجه از طرف راست و رودهای درین و زاغوریا از جانب چپ بنهر نامبرده میریزد. از این قرار قسم اعظم لوا تابع حوضهء دیوسه میباشد، تنها رودهای پاوله و بیستریجه که در صحرای دلونیه جریان دارند بوسیله دریاچه پوترینیتو و مستقیماً بخلیج وندیک ریخته میشود. پوترینیتو مزبور یگانه دریاچه ایست که در صورت حفر و ارتباط بدریا لنگرگاه بسیار خوبی خواهد شد. خرابه های پوترنیتو که یکی از شهرهای بسیار بزرگ و معمور بوده در ساحل این دریاچه مشاهده میشود. ماهی فراوان از این دریاچه صید میکنند. بلندترین کوههای این سنجاق سلسلهء جبال خیماره میباشد که در امتداد تمام ساحل واقع شده و نیز کوههای سوپوت که در مرکز لوا واقع است و همچنین کوههای پوچقوپول و نمرچقه که در بین رودهای درین و ویوسه دیده میشوند و نیز جبال تربشینه که در شمال شرقی تپه دلن واقع شده و نیز در منتهای شمال شرقی این سنجاق یک ناحیه کوهستانی هست. جنگلهای آن خرد و بی اهمیت است ولی چراگاههای فراوان دارد. اهالی گوسفند و بز بسیار پرورش میدهند. قریب 140000 نفوس دارد. 72000 مسلمانان و مابقی نصرانی میباشند و همه از نژاد آرناؤدند. سکان ساحل غربی نهر درین را لاپ و سکان ساحل شرقی نهر مزبور را طوسقه نامند. (قاموس الاعلام ترکی). مردمان آنجا دلیر و جسورند. تا این اواخر در سلک عساکر معاون بودند. رؤساشان ابتدا سپاهی و بعدها سرکرده میشدند. در نتیجهء مساعد نبودن اراضی بفلاحت و زراعت کم میپردازند. اکثراً مسلمانان هنوز هم به شغلهای جزئی نظامی مانند عسکری و ضبطیه گی اشتغال دارند. نصاری در محلخود بتجارت و در استانبول و جاهای دیگر مشغول قصّابی و سبزی فروشی و باغبانی و نظائر آن هستند. در این لوا 444 قصبه و قریه و مزرعه و 223 مسجد و 3 مدرسه و 215 مکتب مختلف و 2 رشدیه و 40 تکیه و 527 کلیسا و دیر و 7 دباغخانه و 55 پل موجود است. محصول آن عبارت است از: حبوبات و انواع میوه هائی که در حوالی پرمدی(2) بعمل می آید، و نیز روغن و پنیر و دیگر محصولات حیوانی و توتون و صنایع محلیهء قابل ذکری ندارد. صادرات و وارداتش از اسکلهء آی سراندوس و آلونیه و همچنین بوسیلهء کوریجه از سلانیک وارد و خارج میشود. سنجاق ارگری به هفت قضا منقسم است: 1- قضای ارگری. 2- قضای دلونیه. 3- قضای خیماره. 4- قضای قورولش. 5- قضای تپه دلن. 6- قضای پوغون. 7- قضای پرمدی. قضای ارگری قضای مرکزی این سنجاق و با قصبه و قرای متجاوره و نواحی دروپولی و لونج شامل 62 قریه میباشد و از طرف شمال به تپهء دلن از سوی مشرق، به پرمدی و پوغون، از جهت جنوب نیز به پوغون و دلونیه و از جانب مغرب نیز به دلونیه و قورولش محدود و محاط است. اهالی دروپولی و لونج عیسوی اند. سکنهء دروپولی بزراعت و مردان لونج بطور کلی در قسطنطنیه و بلاد دیگر بقصابی مشغولند. دو قریهء بزرگ لیبهوه و نپراوپشنه در ساحل راست نهر درین، در دامنهء کوهی واقع شده مدارس و وسایط علمیه بسیار دارد. مخصوصاً لیبهوه که قسم اعظم سکنهء طلاب علوم و قضاة باشند. نفوس این قضا به 30000 نفر بالغ میشود که 12000 مسیحی و باقی مسلمانانند. قضای مزبور 21 مسجد و 60 کلیسا و دیر و 25 مکتب و 5 تکیه دارد. در طرف چپ رود درین و نزدیکی قریهء غورانزی مغارهء وسیع و عمیقی است که درونش پر از آب است و چون برکه ای است و در دوقریهء لابوه و سیلو پاره ای از آثار قدیمه مشاهده میشود. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - ارناؤدستان جنوبی را طوسقه گویند.
(2) - Premeti.


ارگ زن.


[اُ زَ] (نف مرکب) که ارگ نوازد. رجوع به ارگ شود.


ارگس.


[اَ گُ] (اِخ)(1) ارغس. شهری بیونان (پله پونز)، نزدیک خلیج نُپلی، دارای 10500 تن سکنه، و آن در قدیم کرسی اَرگُلی بود و بعدها به تبعیت اسپارت درآمد. پیروس در محاصرهء ارگس کشته شد (272 ق. م). رجوع به ایران باستان ص 760 و 1110 شود.
(1) - Argos.


ارگله.


[اِ رِ لِ] (اِخ) رجوع به ارکله و هراکله شود.


ارگلی.


[اَ گَ] (مغولی، اِ)(1) گوسفند دشتی. (آنندراج) (ذیل و تتمهء برهان قاطع چ هند). رجوع به ارغالی شود.
(1) - Argali.


ارگلی.


[اِ رِ] (اِخ)(1) رجوع به ارکله و هراکله شود.
(1) - Eregli.


ارگمان.


[] (اِخ) موضعی است به پنج فرسخی جنوب آباده. (فارسنامه).


ارگنج.


[اُ گَ] (اِخ) اورگنج. گرگانج. شهری است از خراسان(1) که در سرحد ماوراءالنهر واقع شده است. (برهان) (جهانگیری). جرجانیه، پای تخت خوارزم. (غیاث) :
بروم و مصر و به ارگنج اضطراب افتد
همه بحد عراق و بسرحد گرگان.
عمادالدین یوسف فضلوی.
رجوع به ایران باستان ص 147 و تاریخ مغول (جرجانیه) شود. || ارگنج جدید، در شمال غربی خانکی واقع است.
(1) - خراسان قدیم.


ارگو.


[اَ رَ گُ] (اِخ)(1) دمینیک فرانسوا. یکی از علمای بزرگ مائهء نوزدهم میلادی. متولد به استاژل (پیرنهء شرقی). او در بیست وسه سالگی وارد آکادمی علوم شد. از آثار او تحقیق در خواص شعاع منعکس، اندازه گرفتن علائم انکسار نور، تشریح لمعان ستارگان و آزمایشهائی در خصوص مغناطیس الکتریکی است. وی دارای روحی آزادی خواه بود و در 1847م. بعضویت حکومت موقت منصوب گردید و مدتی وزارت خانه های جنگ و بحریه را اداره کرد. (1786-1853م.). || برادر او، ژاک(2)، نویسنده و سیاح فرانسوی، متولد در استاژل. او راست: سفر دورِ دنیا که مورد توجه بسیار شد. (1790-1855م.). || برادر دیگر او، اتین(3)، ادیب و سیاستمدار فرانسوی، شهردار پاریس به سال 1859 م. (1802 - 1892 م.). || امانوئل(4)، پسر فرانسوا، سیاستمدار فرانسوی. مولد او پاریس به سال 1812 م. وی در سال 1870 بعضویت حکومت دفاع ملی منصوب گردید و در 1896 درگذشت.
(1) - Arago, Dominique - Francois.
(2) - Jacques.
(3) - etienne.
(4) - Emmanuel.


ارگوازی.


[ ] (اِخ) موضعی است در جنوب شرقی ایلام. || یکی از طوایف ملکشاهی کرد. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 68).


ارگیشتی.


[ ] (اِخ) نام چند تن از پادشاهان وان. در زمان ارگیشتی دووان مورد حملهء کیمریان(1) قرار گرفت و آن پادشاه با زحمات بسیار از مملکت خود دفاع کرد. (ایران باستان ص 171 و 172).
(1) - Cimmeriens اکنون اروپائیان ٍّKimmero گویند.


ارگی نوز.


[اَ] (اِخ)(1) گنگ باری مرکب از پنج جزیره در بحر اِژه، واقع در مشرق لِسبُس و قرب ساحل آسیا. در آنجا آتنیان بحریهء سپارت را در جنگهای پله پونز شکست دادند. (406 ق. م.). رجوع به ایران باستان ص 981 شود.
(1) - Arginuse.


ارل.


[اُ رُ / اَ رَ] (اِخ) (ذو...) ابوعبیده گوید ارل کوهی است بسرزمین غطفان مابین آن و عذره... و نابغهء ذبیانی راست:
و هبّت الریح من تلقاء ذی ارُل
تُزجی مع الصبح من صُرّادها صرما.
و نصر گوید: ارل از بلاد فزارة است مابین غوطه و جبل صبح که از جانب حرهء لیلی بر مَهب شمال نهاده است و گفته است ذوارُل در دیار طی آبگیری است که آب باران در آن جمع میشود. (معجم البلدان).


ارلائو.


[اِ] (اِخ)(1) رجوع به ارلاو شود.
(1) - Erlau.


ارلات.


[ ] (اِخ) (قوم...) قومی در حدود فاریاب و میمنه. (حبط ج 2 ص 180 و 224).


ارلات.


[ ] (اِخ) ابوالقاسم (امیر...). از امرای تیموری پدر محمدقاسم میرزا، داماد سلطان میرزاحسین میرزا. (حبط ج 2 ص 298).


ارلاتیان.


[] (اِخ) رجوع به ارلات (قوم...) شود.


ارلاد.


[اَ] (ق) به معنی هرگز و اصلاً و قطعاً این لغت در دساتیر آمده. (آنندراج). در فرهنگ چاپی دساتیر ازلاد آمده است. و ظاهراً از مجعولات و ساخته های صاحب دساتیر است.


ارلاس.


[اَ] (اِخ) نام عقل فلک عطارد. (فرهنگ دساتیر). و مجعول است.


ارلانژه.


[اِ ژِ] (اِخ)(1) کامیّ. مؤلف فرانسوی. متولد بپاریس (1863-1919م.). او راست: یهودی لهستانی(2). اَفردیت(3) و پسر ستاره(4).
(1) - Erlanger, Camille.
(2) - Juif polonais.
(3) - Aphrodite.
(4) - Le Fils de l'etoile.


ارلانگن.


[اِ گِ] (اِخ)(1) اِرلانْغِن. شهری است در 15هزارگزی شمال نورمبرگ در میانهء باویِر (فرانکُنی)، واقع در ساحل رِگنیتز، دارای 30000 سکنه. این شهر بدو بخش بنام ارلانگن قدیم و ارلانگن جدید تقسیم میشود. ارلانگن جدید در تاریخ 1688م. از طرف مهاجرین فرانسوی تأسیس شده و دارای یک دانشگاه و دو کتابخانه و باغ نباتات و کارخانه های منسوجات و آئینه سازی و کاغذسازی و استخراج الکل است. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Erlangen.


ارلاو.


[اِ] (اِخ)(1) (بزبان هنگری: اِگر(2)) نام شهری است در ایالت هواش هنگری که در 130هزارگزی شمال شرقی بوداپست واقع شده و 20000 نفوس و یک دانشگاه و یک رصدخانه و یک کتابخانه و آبهای معدنی و شراب خوب دارد. این شهر در سال 960 ه . ق. از طرف عثمانیان محاصره و در سنهء 977 ه . ق. فتح شده است. و پس از مصالحه نامهء منعقدهء 1015 ه . ق. گاهی از ممالک عثمانی معدود و گاهی بحکومت «اردل» ملحق میشد. مورخان، سلطان محمدخان ثالث را بمناسبت فتح همین سرزمین بلقب اگری فاتحی (= فاتح اگری) ملقب کرده اند. (قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به اقر شود.
(1) - Erlau.
(2) - Eger.


ارلش.


[اَ لِ] (اِخ)(1) شهری به اسپانیا.
(1) - Arlech.


ارلة.


[اُ لَ] (ع اِ) غلاف سر نره که گاه ختان برند.


ارلیه.


[اَ رَ یَ] (اِخ)(1) (قلعهء...) قلعه ای به اسپانیا، نزدیک قلعهء رباح.
(1) - Aralia.


ارم.


[اَ] (اِ) مابین آرنج و دوش یعنی بازو(1).
(1) - و ریشهء کلمهء Arm انگلیسی و آلمانی از ریشهء همین کلمه است.


ارم.


[اَ] (ع مص) خوردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). خوردن تمام آنچه بر خوان باشد. خوردن همهء آنچه هست بر خوان و جز آن: ارم ما علی المائدة؛ خورد آن چه در خوان بود و نگذاشت از آن چیزی را. (منتهی الارب). || دندان بر چیزها نهادن. (تاج المصادر بیهقی). گزیدن بدندان: ارم علی الشی ء؛ گزید بدندان این چیز را. || بستن چیزی را. سخت بستن: ارم الشی ء؛ بست این چیز را. || سخت تافتن، چنانکه رسن را: ارم الحبل. (منتهی الارب). نیک تافتن رسن. (تاج المصادر بیهقی). ریسمان (را) تابیدن. (کنزاللغات). || نرم کردن کسی را. نرم گردانیدن. || تمام کردن همه را، چنانکه قحط سال: ارمت السنة القوم؛ خورد سال قحط قوم را و نگذاشت از آنها یک کس را. || فنا شدن، چنانکه مال. (از منتهی الارب).


ارم.


[اَ رَ] (ع اِ) کس. کسی. (منتهی الارب). یک کس. احدی. یکی. فردی. || اثری. نشانی: ما به ارم؛ نیست در آن کسی و نه اثری و نه نشانی. (منتهی الارب).


ارم.


[اَ رِ] (ع اِ) اِرَم. ج، آرام، اُروم.


ارم.


[اِ رَ] (اِ) بوستان. (فرهنگ اوبهی) (فرهنگ خطی قطران؟).


ارم.


[اِ رَ] (ع اِ) نشانی در بیابان. (ربنجنی). نشان که در بیابان بود. (مهذب الاسماء). نشان از سنگ. سنگی که برای هدایت نصب شود. علم و نشان که در بیابان برای یافتن راه بپا کنند یا مخصوص بنشان عاد. (از منتهی الارب). ج، آرام، اُروم. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). و رجوع به اَرام شود.


ارم.


[اُرْ رَ] (ع اِ) جِ آرِمَه. دندانها یا اطراف انگشتان. (منتهی الارب): فلان یحرق علیه الاُرّم؛ فلان دندان میخاید بر وی. || سنگها. (منتهی الارب). || سنگریزه ها. (منتهی الارب).


ارم.


[اَ] (اِخ) ملتقای قبائل راس و جندی از جنود آن.


ارم.


[اَ رَ] (اِخ) موضعی است نزدیک اهواز. || ناحیه ای است به سیراف. (آنندراج). قریه ای است بشش فرسنگی مشرق شهر داراب. (فارسنامه).


ارم.


[اَ رَم م] (اِخ) موضعی است بقول نصر. (معجم البلدان).


ارم.


[اِ رَ] (اِخ) (شهربانو...) دختر گودرز و زن رستم. (فهرست شاهنامهء ولف) :
سپردم(1) به رستم همی خواهرم
مه بانوان شهربانو ارم.فردوسی.
(1) - قول گیو به پیران ویسه...


ارم.


[اَ رَ] (اِخ) ابن زرّ. صحابی است.


ارم.


[اِ رَ] (اِخ) نام شخصی است که ساز جنگ (چنگ) را وضع کرده است. (برهان). و او را ارام و رامی و رامتین نیز گویند. (جهانگیری) (آنندراج) :
در دل او تاب مهر، در لب او آب لطف
باغ ارم بر رخان چنگ ارم بر کنار.
فخرالدین مبارکشاه.
راه حزین در لب و آوای نرم
چنگ ارم در بر و آهنگ پست.؟ (جهانگیری).


ارم.


[اِ رَ] (اِخ) موضعی است به هرهزپی در آمُل. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 113 انگلیسی).


ارم.


[اِ رَ] (اِخ) پدر عاد. (ربنجنی) (کنزاللغات) (غیاث اللغات). نام پدر عاد نخستین. (منتهی الارب) (مؤید الفضلاء از زفان گویا). یا نام پدر عاد پسین. (منتهی الارب). || یا مادر عاد. (منتهی الارب) (آنندراج). || یا نام قبیلهء عاد. (منتهی الارب) (آنندراج): و کان ممّا صنع الله للانصار، و هم الاوس و الخزرج، انهم کانوا یسمعون من حُلَفائهم بنی قُریظة و النضیر- یهودالمدینة - أن نَبیاً مبعوث فی هذا الزمان و یتوعدون الاوسَ و الخزرَج به اذا حاربوهم فیقولون: انّا سنقتلکم معه قتل عادٍ وَ اِرَم. (امتاع الاسماع مقریزی ج 1 ص 31).
لو أننی کنتُ مِن عادٍ و من اِرمٍ
رَبیب قَیلٍ و لقمان و ذی جدن.
افنون التغلبی (البیان و التبیین چ حسن السندوبی ج 1 ص 166).


ارم.


[اِ رَ] (اِخ) نام شهر عاد. (غیاث اللغات) (کنزاللغات) (آنندراج). باغ عاد یا نام شهری که شداد پسر عاد بنا کرد. باغ یا شهر شداد. (ربنجنی). بهشت شداد عاد. آورده اند که بعد شش روز یک خشت بالای آن میرفتی و تا آنجا که صفت بهشت است همه در آن موجود کرده چون خواست که درون درآید جانش قبض کردند و (رخصت) رفتن نیافت و آنکه میگویند که بهشت هشتم همین است، این غلط است. (کشف اللغات) (مؤید الفضلاء). ارم شداد بین صنعا و حضرموت است در اقلیم اول و مساحت باغ ارم دوازده فرسنگ در دوازده فرسنگ است و ارتفاع دیوارش سیصد ذرع. (آنندراج از بهجة العالم) :
برفتند با شادی و خرمی
چو باغ ارم گشت روی زمی.فردوسی.
زمین گشت پر سبزه و آب و نم
شد آراسته همچو باغ ارم.فردوسی.
هزاران بدو اندرون طاق و خم
به بچکم درش نقش باغ ارم.فردوسی.
ز ابر اندر آمد بهنگام نم
جهان شد بکردار باغ ارم.فردوسی.
از شارهء ملوّن و پیرایهء بزر
آنجا یکی خورنق و آنجا یکی ارم.فرخی.
عذاب بادیه دیدم کنون بدولت میر
ز بادیه سوی باغی روم چو باغ ارم.فرخی.
در آن کشور که تو خواهی ترا باغ ارم سازد
چو ایوان مدائن مر ترا ایوان و خم سازد.
فرخی.
تا بوستان بسان بهشت ارم شود
صحرا ز عکس لاله چو بیت الحرم شود.
منوچهری.
جائی که درآید بنوا بلبل بزمت
جز جغد زیارت نکند باغ ارم را.انوری.
چو لختی در آن دشت پیمود راه
بباغ ارم یافت آرامگاه.نظامی.
ای باغ روی دوست بنسرین مغرقی
وز نوبهار باغ ارم برده رونقی.
شیخ احمدبن محمد.
در دل او تاب مهر، در لب او آب لطف
باغ ارم بر رخان چنگ ارم بر کنار.
فخرالدین مبارکشاه.
گفت خر، گر در غمم ور در ارم
قسمتم حق کرد و من زان شاکرم.مولوی.
زینسان که باغ راست طراوت زمان زمان
ترسم که چون ارم شود از چشم ما نهان.
؟ (از آنندراج).
- مثل ارم؛ مانند بهشت شداد. رجوع به شداد و ارم ذات العماد شود.
|| نام موضعی از دیار جذام که رسول صلوات الله علیه به جعال بن ربیعه بخشید. (منتهی الارب). اسم علم کوهی از کوههای حسمی از دیار جذام مابین ایلة و تیه بنی اسرائیل و آن کوهی است بسیار مرتفع و اهل بادیه گمان برند که در آن مو و صنوبر است و پیامبر صلی الله علیه و سلم نوشت که ارم بنی جعال بن ربیعة بن زید جذامیین راست و کسی آن جا نباید جای گزیند، چه ارم در دست آنانست و احدی با ایشان نباید خصومت ورزد، پس کسی که خصومت ورزد حقی ندارد و حق جذامیین حق است. (معجم البلدان).


ارم.


[اُ] (اِخ) صقعی است به آذربایجان گروهی از ارمن و جز آنان برای قتال باسعیدبن عاص که بغزو مردم آن ناحیه شده بود، بدانجا اجتماع کردند. سعید، جریربن عبدالله بجلی را بسوی آنان فرستاد و او ایشان را هزیمت داد و زعیم آنان را بیاویخت. (معجم البلدان).


ارم.


[اُ رَ] (اِخ) شهری است قرب ساریه از نواحی طبرستان و اهل آن شیعه باشند. اصطخری گوید: جبال فاذوسبان از بلاد دیلم و مملکتی است که رئیس آن در قریه بنام اُرّم ساکن است. مابین آن و ساریه یک مرحله راه است و بدان منسوبست ابوالفتح خسروبن حمزة بن وندرین بن ابی جعفر بن الحسین بن المحسن بن قیس بن مسعود بن معن بن الحارث بن ذُهل بن شیبان شیبانی مؤدب قزوینی. رجوع به ارم خاست شود. یاقوت گوید گمان برم که ارم و ارم خاست یک موضع باشد. والله اعلم. همو گوید در بعض نسخ آرُم دیده ام که شهرکی است از ساریهء مازندران و آرُمِ برات از قرای سواحل دریای آبسکون است. (معجم البلدان).


ارم.


[اِ رَ] (اِخ) ابن سام بن نوح: دمشق دارالملک بلاد شام است و نخست ارم بن سام بن نوح علیه السلام در آن حدود باغی ساخت و باغ ارم که در میان طوایف امم اشتهار دارد عبارت از آنست و بعد از ارم شداد عاد بتقلید بهشت هم در آن سرزمین بستانی فردوس آئین بنا کرد و بقول بعضی از اهل تفسیر، «ارم ذات العماد الذی لم یخلق مثلها فی البلاد» (قرآن 89/7) کنایه از آن موضع است. (حبط ج 2 ص 399).


ارما.


[] (اِ) اردشیران. اردشیردارو. مرماهوس. (تحفهء حکیم مؤمن). در فهرست مخزن الادویه آمده: اردما (کذا) و اردشیران و آردشیردارو نوعی از مرو است و گفته اند مرماحوز است - انتهی. رجوع به اردشیران و اردشیردارو شود.


ارماء .


[اَ] (ع ص) ارضِ ارماء؛ زمینی که در آن نه بیخ درخت مانده باشد نه شاخ آن، و آنرا ارض مأرومه نیز گویند. خالی و تهی و ویران.


ارماء .


[اَ] (ع اِ) جِ رَمیّ.


ارماء .


[اِ] (ع مص) ربا دادن. || افزون کردن. || انداختن. (منتهی الارب). افکندن. بیوکندن. (زوزنی). || ارماء از فَرَس؛ فرودافکندن از اسب. اِلقاء. || ارماء بر ستین و غیره؛ افزون شدن بر شصت و جز آن. (از منتهی الارب). || ارماء ببلاد؛ بیرون آوردن کسی و دور انداختن او از وطن. (از منتهی الارب). || نزدیک گردیدن به. (از منتهی الارب). || افزون شدن. (زوزنی). زیاده شدن: اَرْمَأَ علی مِأةٍ؛ زیاده شد بر صد. (منتهی الارب).


ارمائیل.


[اِ] (اِخ) اَرمایِل. نام پادشاه زاده ای است. آورده اند که دو پادشاه زاده بودند یکی ارمائیل و دیگری کرمائیل و ایشان بواسطهء خیر خلق الله، مطبخی ضحاک شدند و از آن دو تن آدمی که ضحاک میفرمود بکشند و مغز سر ایشان را بجهت مارانی که از کتف او برآمده بودند، حاضر سازند، یک تن را آزاد میکردند و بجای مغز سر او مغز سر گوسفند داخل میکردند، و هر گاه چندی جمع میشدند بهر کدام چند گوسفند داده میگفتند که بروید و در دشت و جاهای خراب ساکن شوید. گویند که کردان صحرانشین از اولاد آن جماعتند. (جهانگیری) (برهان قاطع) (سروری) (شعوری) :
دو پاکیزه از گوهر پادشا
دو مرد گرانمایهء پارسا
یکی نامش ارمایل پیش بین
دگر نام کرمایل پاک دین.فردوسی.
اما سبب آتش کردن «سده» و برداشتن آنست که بیوراسب توزیع کرده بود بر مملکت خویش دو مرد هرروزی، تا مغزشان بر آن دو ریش نهادندی که بر کتفهای او برآمده بود و او را وزیری بود نامش ارمائیل(1) نیکدل و نیک کردار، از آن دو تن یکی را زنده یله کردی و پنهان او را بدماوند فرستادی. چون افریدون او را بگرفت، سرزنش کرد و این ارمائیل گفت توانائی من آن بود که از دو کشته یکی را برهانیدمی، و جملهء ایشان از پس کوه اند. پس با وی استواران فرستاد تا بدعوی او نگرند. او کسی را پیش فرستاد و بفرمود تا هر کس بر بام خانه خویش آتش افروختند، زیراک شب بود و خواست تا بسیاری ایشان پدید آید. پس آن نزدیک افریدون بموقع افتاد و او را آزاد کرد و بر تخت زرین نشاند و مسمغان نام کرد ای مَهِ مغان. (التفهیم بیرونی ص 258). رجوع به ارمایل شود.
(1) - در نسخه ای ازمائیل و در آثار الباقیه هم ازمائیل بزاء نقطه دار است.


ارمائیل.


[اَ] (اِخ) ارمئیل. شهری است از حدود مکران. شهری است با خواستهء بسیار و بدریا نزدیک و بر کران بیابان نهاده. (حدود العالم). رجوع به ارمئیل شود.


ارماتیقون.


[] (اِ) بزرالبنج. رجوع به بزرالبنج شود.


ارماث.


[اَ] (ع اِ) جمع گونه ای از رِمث که نام گیاهی است در بادیه. || (اِخ) (یوم...) نخستین روز از ایام جنگ قادسیه را یوم ارماث گویند و آن در زمان عمر بن الخطاب و امارت سعدبن ابی وقاص بود و یاقوت گوید من نمیدانم که آن موضعی است یا همان گیاه مذکور را اراده کرده اند. عمروبن شاس الاسدی گوید:
تذکرت اخوان الصفاء تیمموا
فوارس سعد و استبد بهم جهلا
و دارت رَحی الملحاء فیها علیهم
فعادوا خیالا لم یطیقوا لها ثقلا
عَشیّةَ أرماث و نحن نذودهم
ذیادَ الهوافی عن مشاربها عکلا.
و عاصم بن عمرو التمیمی راست:
حمینا یوم أرماث حِمانا
و بعض القوم اولی بالجمال.(معجم البلدان).


ارماث.


[اَ] (ع ص، اِ) جِ رَمَث. || حبل ارماث؛ رسن کهنه. (منتهی الارب). ریسمان کهنه. || چیزهای از چوب ساخته شده که به آن برنشینند و بدریا روند. (کنزاللغات).


ارماث.


[اِ] (ع مص) باقی گذاشتن در پستان ناقه شیر را. بقیهء شیر دست بداشتن در پستان. (تاج المصادر بیهقی). || افزون گردانیدن. || نرم گردانیدن. (منتهی الارب). || زاید از داده گرفتن. زائد گرفتن از آنچه داده باشد. (منتهی الارب). || ارماث کسی را در مال او؛ باقی گذاشتن او را در مالش: ارمث فلان فی ماله و کذا فی ضرعه؛ ابقی. (تاج العروس).


ارماح.


[اَ] (ع اِ) جِ رُمح. نیزه ها : بصواعق بوارق صفاح و لوامع شوارع ارماح(1) او را در کورهء دمار و تنور بوار می سوزانید. (ترجمهء تاریخ یمینی نسخهء خطی).
(1) - در نسخهء چاپی (ص 285): رِماح.


ارماح.


[اَ] (اِخ) دو راه در کوهند دراز، به دَهناء. (منتهی الارب).


ارماخ.


[اِ] (ع مص) فربه شدن. فربه گردیدن. || نرم شدن و رام گردیدن. || ارماخ نخله؛ غوره برآوردن خرمابن. || ارماخ دابه؛ دندان برآوردن آن. (منتهی الارب).


ارماد.


[اِ] (ع مص) درویش شدن. (تاج المصادر بیهقی). محتاج و درویش شدن. (منتهی الارب). || ارماد قوم؛ بقحط و خشکسال رسیدن آنان و هلاک شدن مواشی ایشان. (از منتهی الارب). || ارماد ناقه؛ پستان کردن او و همچنین گوسفند و گاو. (از منتهی الارب). شیر از پستان چکانیدن گوسفند و شتر و غیر آن، در گاه نزدیک بزائیدن شدن. (از کنزاللغات): ارمدت الشاة؛ ای ترک لبنها قبیل النتاج. (تاج المصادر بیهقی). || دردگین چشم گردانیدن. (از منتهی الارب). چشم دردگین گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی).


ارماذن.


[ ] (اِخ) نام کاهنی که زبان بطعن مذهب ارسطو دراز کرده، عبدهء اصنام را بر ایذای او اغوا می کرد. (حبط ج 1 ص 59). و او همانست که شهرزوری دربارهء وی گفته، پس از فوت اسکندر ارسطو به آتن بازگشت و مدت ده سال مشغول تعلیم و تدریس بود تا یکی از رؤسای کهنه که متوغل در شهوات حیوانی و در میان عوام شهرت کاذبی یافته بود، درصدد ایذاء و تخطئهء حکیم برآمد و گفت این شخص بخداوندان کافر است و به بتها سجده نمیکند. ارسطو واقعهء سقراط را متذکر شده، از آتن مهاجرت کرد. رجوع به ارسطو شود.


ارماس.


[اَ] (ع اِ) جِ رَمس. گورها.


ارماس.


[اِ] (ع مص) دفن کردن مرده. (منتهی الارب). در گور کردن. (تاج المصادر بیهقی).


ارماش.


[اِ] (ع مص) برگ برآوردن درخت. || شکافته شدن. || بسیار نگریستن بسستی و بر هم زدن چشم. || اندک اشک ریزه ریختن: اَرْمَشَ فی الدّمع؛ ای ارَش قلیلاً. (منتهی الارب).


ارماض.


[اِ] (ع مص) دردناک ساختن. || سوختن. || سوزاندن ریگ و زمین پای را. (منتهی الارب). بسوزانیدن ریگ گرم مردم را. (تاج المصادر بیهقی). پس اذیت رسانیدن. سوزانیدن ریگ گرم. (زوزنی). || سوزانیدن خشم و مصیبت مردم را. (از زوزنی). سوزانیدن اندوه و درد و غضب کسی را. (شمس اللغات) (منتخب اللغات). || سخت شدن گرما بر...: ارمض الحرّ القوم؛ سخت شد گرما بر ایشان پس ایذا رسانید آنها را. (منتهی الارب). || چرانیدن گوسفندان را در زمین تفسیده: ارمض الغنم. || سوختن از ریگ گرم. (غیاث اللغات).


ارماط.


[اَ] (اِ) بلغت اهل یمن درخت کادی را گویند و آن درختی است مانند درخت خرما و کادی گل آن درخت است در نهایت خوشبوئی و آن در ملک دکن بسیار است. (برهان). کادی. کدر. (اختیارات بدیعی). کیوره.


ارماطس.


[اَ طُ] (اِخ) نام یکی از پادشاهان یونان است. گویند گل مختوم در زمان او یافته شد و صورت او را بر آن نقش میکرده اند. (برهان).


ارماق.


[اَ] (ع اِ) جِ رَمق، به معنی باقی جان. || (ص) حبلٌ ارماق؛ رسن سست. (منتهی الارب).


ارماق.


[اُ] (ترکی، مص) زدن. (غیاث اللغات) (آنندراج). وورمق.


ارماک.


[اَ] (ع اِ) جِ رَمَک. ججِ رَمَکة.


ارماک.


[اِ] (ع مص) مقیم کردن دیگری را بجائی. (منتهی الارب). مقیم کردن کسی را در جائی. ایستانیدن. ایستادانیدن. (تاج المصادر بیهقی).


ارماک.


[اَ](1) (اِ) نوعی قرفه(2) مانند، در یمن میباشد. (نزهة القلوب). شبیه به قرفة القرنفل، و خوشبوست و از یمن آرنذ، چوبی است شبیه بدارچینی. چوبی است که بدارچین سیاه ماند و بوی خوش دارد. (مؤید الفضلاء). پوست درخت کادی است که بهندی کیوره نامند. (فهرست مخزن الادویة). چوبی یمنی است خوش بوی و ازماک نیز گویند و مانند قرفه ای است و بهترین آن بود که بوی آن ببوی قرفه ماند و طبیعت آن شیخ الرئیس گوید گرم است در دویم و خشک در اول و ارخیجانس گوید در وی قبض و تجفیف بود. منفعت وی آنست که بوی دهان خوش کند و قوة دل و دماغ دهد و اگر بر ورمهای گرم ضماد کنند، نافع بود و خوردن آن درد چشم را نافع بود و شکم ببندد و مصلح آن جلاب با بزرقطونا بود. بدل آن چوب کادی. (اختیارات بدیعی). رجوع به ارمال و ارمالک شود.
(1) - در مؤید الفضلاء بضم اول.
(2) - Sorte de cannelle.


ارمال.


[اَ] (اِ) چوبی است که بدارچین سیاه ماند و بوی خوش دارد و منبت او یمن است. (مؤید الفضلاء). بلغت یمنی چوبی است شبیه بقرفه در غایت خوشبوئی و قرفه چوبی است شبیه بدارچین و خوردن آن درد چشم را نافع است و به این معنی بجای لام کاف هم بنظر آمده است. (برهان) (آنندراج). ارمال و ارمالک و بسریانی ارمالی نامند. دوای خشبی است شبیه بقرفه و با عطریة. منابت او هند و یمن و نبات او بقدر ذرعی و برگش تیره رنگ و گلش کبود و بی ثمره و مستعمل پوست اوست و مایل به زردی میباشد. در آخر دوم گرم و خشک و نائب مناب قرنفل و دارچینی و مقوی دل و احشا و معین هضم و جمیع قوتها و حابس طبع و مانع انتشار زخمها و آکله و مدرّ فضلات و ضماد او جهت بثور و اورام و اندمال قروح و مانع تعفّن اعضا و بوئیدن او جهت تقویت دماغ و مضمضهء او جهت استحکام لثه و امراض دندان و طلاء او جهت اصلاح ناخن و آشامیدن او جهت قطع بخارات کریه و بوی دهان و رفع رمد بارد نافع و مصدع محرور و مصلحش کزبره و قدر شربتش دو مثقال و بدلش سلیخه و در بوی دهان کبابه. (تحفهء حکیم مؤمن). و رجوع به ارماک و ارمالک شود.


ارمال.


[اَ] (ع اِ) جِ رُملَه. خطهای سیاه.


ارمال.


[اِ] (ع مص) ارمال نسیج؛ بافتن بوریا و جز آن. باریک بافتن بوریا یا عام است. (منتهی الارب). حصیر بافتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || ارمالِ سریر؛ بافتن آن با برگ خرما. به رسن برگ خرما بافتن سریر را. (منتهی الارب). || ارمال حبل؛ دراز کردن رسن را. (منتهی الارب). || ارمال زاد؛ سپری کردن توشه. || ارمال قوم؛ سپری شدن زادشان. بی زاد ماندن قوم. (تاج المصادر بیهقی). بی زاد و توشه شدن مردم. درویش شدن. || ارمالِ سهم؛ آلوده بخون شدن تیر. (منتهی الارب). || ارمال مرأة؛ ارملة گردیدن زن. (منتهی الارب). بیوه شدن زن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).


ارمالک.


[اَ لَ] (اِ) ارمال. گیاهی است در جبال یمن و درخت آن بذراعی رسد. برگ آن اغبر و فروهشته و گلش آسمانگون است و میوه ندارد و مستعمل پوست آنست و نیکوترین آن مایل بزردی است و آن چه در تموز گیرند در آخر دوم گرم و خشک و نائب مناب قرنفل و دارصینی است و بدل آنها فروخته شود و مانع انتشار زخمها و آکله و ضربان مفاصل و امراض دندان است و آنرا بشرب و طلا بکار برند. جهت اصلاح ناخن استعمال شود و مدرّ فضلات است بجز شیر و بخارات کریه را قطع کند و مصدع است و مصلح آن کزبره و قدر شربت آن تا دو مثقال است مفرداً و بدل در نکهت کبابة و در غیر آن سلیخة است. (تذکرهء ضریر انطاکی). و رجوع به ارمال و ارماک و مخزن الادویه شود.


ارمالیس.


[] (اِ) بعبرانی حمص (نخود) است. (تحفهء حکیم مؤمن).


ارمام.


[اِ] (ع مص) پوسیدن استخوان. (منتهی الارب). || خاموش شدن. (زوزنی) (منتهی الارب). خاموش گشتن. || مغزدار گشتن. (تاج المصادر بیهقی). مغز داشتن. ارمام عظم؛ بامغز شدن استخوان. (منتهی الارب). || ارمام بلهو؛ ببازی گرائیدن. مائل ببازی شدن.


ارمام.


[اَ] (ع ص) (جمع است و واحد را بدان وصف کنند) حبل ارمام؛ حبل رمام. ریسمان پوسیده. رسن کهنه و پوسیده. (منتهی الارب).


ارمام.


[اَ] (اِخ) کوهی است در دیار باهلة بن اعصر و گویند ارمام وادیی است که به ثلبوت از دیار بنی اسد ریزد و گویند وادیی است بین حاجر و فید. (معجم البلدان). || یوم ارمام؛ از ایام عرب است. راعی راست:
تبصر خلیلی هل تری من ظعائن
تجاوزن ملحوبا فقِلن متالعا
جواعلَ اَرمامٍ شمالاً و صارة
یمیناً فقطعنَ الوِهادَ الدوافِعا.
و در کتاب متعة الادیب آمده که ارمام موضعی است وراء فید بین حاجر و فید و آن وادیی است و نصر گوید ازمام با زای معجم، وادیی است بین فید و مدینه بر طریق جادة، بین آن و فید قریب چهل میل است. (معجم البلدان).


ارمان.


[اَ] (اِ)(1) آرزو. (جهانگیری) (برهان). اَمَل(2). || حسرت. (جهانگیری) (برهان) (اوبهی): ارمان حسرت خوردن بود. (صحاح الفرس). || امید. رَجاء :
نه امّید آن کایچ بهتر شوی تو
نه ارمان آن کم تو دل نگسلانی(3).
منوچهری.
|| رنج. (فرهنگ اسدی). رنج بردن. (برهان) (اوبهی). رنجگی. (فرهنگ اسدی) :
به ارمان و اروند مرد هنر
فرازآورد گنج زرّ و گهر(4).فردوسی.
|| پشیمانی. (سروری) (برهان) (اوبهی). پشیمان شدن. (شعوری). دریغ. افسوس. (برهان). || دست رس (؟) :
هر زمان مرتبتی نو دهد او را بر خویش
هر دو روزی بمرادی دهد او را ارمان(5).
فرخی.
- ارمان خوار و ارمان خور؛ حسرت خورنده. (برهان) (آنندراج). حسیر. آرزوکننده. (السامی).
- ارمان خورانیدن؛ تحسیر. (تاج المصادر بیهقی).
- ارمان خوردن؛ لهف. (دهار). اَسَف. حسر. حسرة. (تاج المصادر بیهقی). حسرت بردن. تحسّر. (دهّار). تلهّف. (دهّار) (تاج المصادر بیهقی).
شواهد نظمی که برای این کلمه آمده است چنانکه آرمان ظاهراً همه برای یک معنی است که تقریباً کمال مطلوب یا غایت امل و نظایر آن باشد.
(1) - غیاث اللغات نویسد: بمعنی آرزو، لفظ ترکی است. لیکن این گفته بر اساسی نیست.
(2) - در فرهنگها بیت فردوسی (به ارمان و اروند...) را برای این معانی نیز شاهد آورده اند.
(3) - در بعض فرهنگها این بیت برای آرمان با الف ممدوده شاهد آمده است. رجوع به آرمان شود.
(4) - ن ل: فرازآورد گونه گون سیم و زر.
(5) - در بعضی نسخ بجای ارمان، فرمان است.


ارمان.


[اَ] (اِ) نوعی از دارو باشد که بوی آن ببوی قرفه ماند و بیخ دندان را سخت کند. (برهان). و رجوع به ارمال و ارماک و ارمالک شود.


ارمان.


[اِ] (اِ) هر چیز که آن بعاریت باشد. (برهان).


ارمان.


[اِ] (اِخ)(1) یکی از خاورشناسان که به اسلوب علمی در باب مصر و زندگانی مصریان تصنیفی کرده است(2) و مساعی او و مَسپِرو موجب تربیت جوانان شد که خدمات بزرگ بتاریخ مشرق قدیم موافق منابع جدیده کردند. (ایران باستان ص 61).
(1) - Ermann.
(2) - Aegypten und Aegyptiches
Leben.


ارمان.


[اِ] (اِخ) نام شهر و مدینه ای. (برهان). سرزمینی است در توران(1). [ شهرکیست ] از کشانی، به ماوراءالنهر. (حدود العالم). خان ارمان :
که افراسیاب اندر ارمان زمین
دو سالار کرد از بزرگان گزین.فردوسی.
که بیژن ندارد به ارمان رهی.فردوسی.
ز شهری بداد آمدستیم دور
که ایران از این روی و زان روی تور
کجا خان ارمانْش خوانند نام
ز ارمانیان نزد خسرو پیام.فردوسی.
گراز آمد اکنون فزون از شمار
گرفت آن همه بیشه و مرغزار
بدندان چو پیلان بتن همچو کوه
وزیشان شده شهر ارمان ستوه.فردوسی.
برد با خویشتنم سوی عجم بیژن گیو
کز پی خوک همی رفت بسوی ارمان.
جوهری هروی(2).
|| سرزمینی بیمن : و سیل (العرم) اندرآمد و همه زمین یمن پست گشت و هامون، و هیچ عمارت نماند، مگر جائی که بر بلندی بود، چون ارمان(3) و حضرموت و عدن. (مجمل التواریخ و القصص ص 151).
(1) - در آنندراج: نام شهری از ایران زمین!
(2) - لباب الالباب ج 2 ص 116.
(3) - ظ: انمار (بهار).


ارمان.


[اِ رَ] (اِخ) جِ فارسیِ اِرَم: تاریخ از روزگار اِرَم گرفتند و ایشان ده گروه بودند چون: عاد، ثمود، طسم [ جدیس ]، عملیق [ عبیل ]، امیم، وبار، جاسم، قحطان و بر اثر یکدیگر این جماعت بفنا شدند و بقیتی ازیشان بماند که ارمان خواندندشان و برین تاریخ بماندند. (مجمل التواریخ و القصص ص 153).


ارمانده.


[اَ دَ / دِ] (ص) لهف. (دهار).


ارمانگارد.


[اِ] (اِخ)(1) ملکهء روم غربی متوفاة در آنژر به سال 818 م. وی در سال 798 م. با لوئی لودبونر پسر شارلمانی که آنگاه پادشاه آکیتن بود و بعد به سال 814 امپراطور شد، ازدواج کرد و چون مایل بود تاج و تخت را بفرزندان خود لُتِر پِپَن و لوئی منتقل سازد، فرزندان شارلمانی را برهبانیت و اعتزال ملزم کرد و بمحکومیت برنارد پادشاه ایتالیا دست یافت. لکن لوئی لودبونر از اعدام برنارد درگذشت و دستور داد تا چشمان او را بیرون کردند و آن بیچاره سه روز بعد بمرد. ارمانگارد هم پس از این جنایت دیری نزیست.
(1) - Ermengarde.


ارمانگارد.


[اِ] (اِخ) ملکهء پرُوانس، متولده در 855 م. و متوفاة در پلِزانس به سال 890 م. وی دختر امپراطور لوئی دوم بود و به سال 877 با دوک بُسُن دوکِ لمباردی ازدواج کرد و جنگی بین لوئی و کارلُمان با بسن درگرفت و بسن بگریخت. ارمانگارد در وین محصور شد و از 880 تا 882 شجاعانه دفاع کرد ولی بالنتیجه تسلیم گردید و او را در اوتُن محبوس ساختند و پس از مرگ شوهر (887 م.) آزاد گردید و چون پسر او لوئی به سنی رسید که شایستهء حکومت بود، ارمانگارد در صومعهء سن سیکست دپلزانس منزوی گردید و همانجا بمرد و ازو دختری بنام انژلترود برجای ماند که با کنت دورنی، گیوم متقی، ازدواج کرد.


ارمانگارد.


[اِ] (اِخ) دختر آدالبرت دوم، مارکی دُتُسکان و زوجهء ادالبرت، مارکی دیورِه، متوفاة به سال 947 م. وی زنی فعّاله و محتاله بود و زندگانی پرآشوب داشت و در پایان عمر منزوی گردید.


ارمانگارد.


[اِ] (اِخ) دختر آدالبرت مارکی دُسپُلِت، دوک کامِرینو. وی در مائهء دهم میلادی میزیست و با ژیُوانّی، کنت بُلُنی ازدواج کرد. ارمانگارد به نیکوئی سیرت و ازخودگذشتگی و احسان معروف بود و در اواخر مائهء دهم میلادی درگذشت و از او پسری بماند بنام لامبرتو درمانگارد.


ارمانگارد.


[اِ] (اِخ)(1) ماتیلد. نوادهء ارمانگارد، مارکیز دیورِه. وی در مائهء یازدهم میلادی میزیست و دارای تربیتی عالی بود و با فردریک تُرِلُّو، پسر لودُلف دُساکس ازدواج کرد و پسر او گیدُ تُرِلُّو مشهور است که بنام سالین گِرّا معروف می باشد.
(1) - Ermengarde, Mathilde.


ارمانگارد.


[اِ] (اِخ) ویکنتس آلبی اِدُنیم، دختر پیرریموند، کنت کارکاسُن و رانگارد دلامارش، متوفاة به سال 1110م. وی با ریموند برنارد، ویکنت آلبی اِدُنیم ازدواج کرد و پس از مرگ برادر خود، رژهء سوم (بسال 1067م.) وی کنتس کارکاسن گردید و حقوق این تاج و تخت را به ریموند بِرانژِهء اول، کنتِ بارسِلُن اعطاء کرد (سال 1067). در سال 1076، ریموند برانژهء دوم جانشین ریموند برانژهء اول شد و او نیز به سال 1083 بمرد و اغتشاشاتی ایجاد گردید. ارمانگارد با پسر خویش برنارد اُتُن به کارکاسُن رفت و مستملکات خویش را تا پایان مرگ اداره کرد.


ارمانگارد.


[اِ] (اِخ) ویکنتس ناربُنّ، متوفاة در پِرپینیان در 1194 م. وی دختر اِمِری دوم بود و در 1134م. جانشین پدر شد و در 1142 با یک سنیور اسپانیائی بنام آلفُنس ازدواج کرد و شوهر مزبور پس از سه سال درگذشت و ارمانگارد بار دیگر با برنارد داندوز ازدواج کرد و او را فرزندی نبود.


ارمان و اروند.


[اَ نُ اَ وَ] (اِ مرکب، از اتباع) رنج و تعب. رنجگی. ارمان به معنی رنج و اروند تجربت. (فرهنگ اسدی) :
به ارمان و اروند مرد هنر
فرازآورد گونه گون سیم و زر.فردوسی.
رجوع به ارمان شود.


ارمانوس.


[ ] (اِخ) سردار و قیصر روم در جنگ با آلب ارسلان سلجوقی در سنهء 463 ه . ق. سلطان آلب ارسلان که معمورهء عالم را در حیطهء تصرف داشت بجانب عراق عرب میرفت و در حدود خوی خبر متواتر شد که پادشاه روم ارمانوس نام، سیصد هزار یا دویست هزار مرد شمشیرزن از دیار فرنگ و روس و ارمن فراهم آورده متوجه دیار اسلام است و آن مقدار از بطارقه و اساقفه در ظل رایت او مجتمع گشته اند که محاسب وهم از تعداد ایشان بعجز اعتراف میکند و قیصر و علمای نصاری قرار بر آن داده اند که بعد از فتح، جاسلیق بجای خلیفه بنشانند و تا سمرقند بلاد اسلام را لگدکوب مراکب ضلالت و طغیان گردانند و صحایف قرآن را سوخته متابعان رسول آخرالزمان را بکشند و شعار ملت مسیحا ظاهر سازند و خط بطلان بر احکام فرقانی کشند. سلطان الب ارسلان بعد از استماع این سخنان عزم رزم رومیان کرده خواجه نظام الملک را با احمال و اثقال ببعضی از حدود ولایات فرستاد و بنفس نفیس قریب پانزده هزار یا دوازده هزار مرد جرار که در آن زمان در موکب نصرت شعار بودند، به استقبال قیصر روان شد و بعد از تقارب فریقین، شاه تکین را که رکن رکین دولت الب ارسلان بود، جهت طلب مصالحه تا خوی نزد قیصر فرستاد و قیصر این معنی را بر ضعف حمل کرده بباد نخوت آتش خصومتش تیزتر گشت. در منازجرد در روز جمعه که خطبای ملت خیرالانام علیه الصلوة و السلام بر منابر اسلام بدعای اللهم افتح جیوش المسلمین زبان گشاده بودند، اصحاب هدایت بر ارباب ضلالت بتسویهء صفوف قیام کردند. محمدیان غلغلهء تکبیر و صلوة از اوج آسمان گذرانیدند و عیسویان صدای کوس و ناقوس بذروهء فلک آبنوس رسانیدند و ارمانس نیزه بدست گرفته در پیش صف بجولان آمد، بهادران روم و ارمن را بمحاربهء گردان صف شکن تحریص نمود و سلطان الب ارسلان نیز زبان به استمالت جنود ظفرورود گشاده میفرمود که اگر اندک سستی در جنگ واقع شود، ذرّیت اهل اسلام را کفر و ظلام اسیر گردانند و چون بباد حملهء ابطال رجال، غبار معرکهء پیکار در هیجان آمد و نیران قتال التهاب یافته روی زمین از خون مردان شجاعت آئین رنگین شد. الب ارسلان دستار از سر برداشته و کمر از میان گشاده پیشانی مسکنت بر خاک نهاد واز پادشاه علی الاطلاق ظفر و نصرت مسئلت کرده در تضرع و زاری آن مقدار مبالغه کرد که هر کس که آوازش شنود، بجای آب جوی خون از دیده گشود و همان لحظه اثر دعای اجابت انتما ظاهر گشته صرصر نکبت بجانب لشکر شقاوت اثر قیصر در اهتزاز آمده سلطان الب ارسلان به استظهار تمام بر بارگیر قمرمسیر سوار گشته به اتفاق جمعی از فارسان میدان نبرد بر رومیان حمله کرد. قیصر ساعتی بمقابله و مقاتله ایستاده بالاخره تزلزل به اقدام ثبات و قرار او راه یافت و بهنگام غروب آفتاب عنان عزیمت بصوب بادیهء فرار تافت و سلطان از معرکه در معسکر ارمانوس نزول اجلال فرموده سریر او را بفر وجود همایون بیاراست و گوهرآئین را که در سلک امرای عظام انتظام داشت، به تکامشی قیصر مأمور گردانید و او از عقب رومیان شتافته یکی از غلامانش بقیصر رسید و او را اسیر کرده بنظر خواجه رسانید. از غرایب آنکه در وقت عرض لشکر اسامی بهادران در دفتر عارض، آن غلام را بغایت حقیرجثّه دیده از نوشتن نام او اعراض نموده بوده اند و سلطان الب ارسلان یا سعدالدولهء شحنه، علی اخلاف الروایتین، عارض را گفت در تحریر نام این غلام، تمسخر منمای چه می شاید که قیصر بر دست او گرفتار آید. عاقبت آنچه بر زبان آن دولتمند گذشته بود، از حیز قوت بفعل آمد. القصه چون گوهرآئین ارمانوس را بنظر سلطان ارسلان رسانید، سلطان او را سخنان درشت گفت و بقول یافعی برخاسته بر دست خود تازیانه بر سرش زد و او را بر عدم قبول مصالحه سرزنش کرد و قیصر هزاروپانصد دینار جهت فدای نفس خود و سایر اسیران روم قبول کرد و مراسم اعتذار بتقدیم رسانید و سلطان پوزش پذیر، رقم عفو بر جریدهء جریمه اش کشید و همان لحظه اشارت فرمود تا نزدیک بسریر سلطنت مصیر کرسی نهادند و قیصر را بر آن نشاندند و بعد از آن دختر ارمانوس را به پسر خود ملک ارسلان در سلک ازدواج منتظم گردانیده و او را با عظمای بطارقه و اساقفه خلع فاخره پوشانیده رخصت انصراف بجانب روم داد و یک فرسخ بمشایعت قیصر قدم رنجه فرمود و هزار دینار به او عطا نمود. (حبط ج 1 صص371-372). پس از طغرل، الب ارسلان، پسر چغربیک بپادشاهی نشست (455-465 ه . ق.). او، قتلمش پسر اسرائیل را در حدود دامغان برانداخت و صدارت را به نظام الملک، ابوعلی الحسن بن اسحاق طوسی داد (456 ه . ق.)، سپس بطرف مغرب و ممالک روم لشکر کشید و ارمنستان و گرجستان را فتح کرد. در این وقت ملکه ادسی(1) در قسطنطنیه پادشاهی میکرد. فتوحات الب ارسلان وحشت و تزلزل در ارکان دولت او انداخت. ملکهء مزبوره از هول و ترس به یکی از سرداران روم موسوم به رمانوس دیوژن(2)ملتجی شد و خود و مملکت را تسلیم او کرد (1068م.) و او بپادشاهی روم شرقی نشست و لشکر بجنگ ترکان کشید. میدان رزم میان او و الب ارسلان سلجوقی قرب سه سال باز بود (1068-1071 م.). محاربهء قاطع این جنگها در موضع ملازگرد میان، ارزروم و وان، در بهار 1071 م. (463 ه . ق.) اتفاق افتاد. این محاربه قاطع بود. زیرا قیصر روم شرقی خود اسیر ترکان شد و سلجوقیان بر ارمنستان و آسیای صغیر استیلاء یافتند. قوای رومیان را در این محاربه یکصد تا یکصدوبیست هزار سوار و پیاده نوشته اند و آنها بیشتر از مقدونیه و بلغارستان و ملداوی آمدند و مردان داوطلب نیز از اروپای غربی بدیشان ملحق شده بودند. قیصر روم خود بشخصه در فرماندهی کل قرار داشت و با اطمینان کامل بطرف مشرق جلو میرفت که هرچه زودتر ارمنستان را که از نظر سوق الجیشی مهم بود، از ترکان پاک کند و کار آنها را بسازد. رومیان به ملازگرد حمله کردند و آن را از تصرف ترکان بیرون آوردند اما لشکر روم در جبال خشک و اراضی بایر به تنگی آذوقه افتاد و نیز از طول و دوری مسافرت خسته و فرسوده شده بودند. این را هم باید گفت که از لشکر ناجور و سپاه داوطلب که برای جلب نفع و چپاول بجنگ بودند کاری ساخته نیست. الب ارسلان نزدیک ملازگرد برابر رومیان پدیدار شد. لشکر او را چهل هزار سوار نوشته اند. سرعت حرکت و چابکی و چالاکی و جسارت سواران ترک، وحشت در رومیان تولید کرد. محاربه از طرف رومیها شروع شد. رومیان با صفوف مستقیم و ستونهای بسته حمله آغاز کردند. سواران ترک بتندی قلب لشکر خود را باز کرده بشکل هلال جلو دشمن ایستادند و هر قدر که فشار رومیها بقلب ترکان زیاده گردید سواران سلجوقی بیشتر در جناحین دشمن قرار گرفتند. خورشید که از وسط آسمان بسمت مغرب سرازیر شد، حملات ترکان بجناحین رومیها شروع گردید. الب ارسلان عمامه بر سر و گرز در دست در قلب قشون فرمان میداد، جوش و خروش و ولوله و هلهله از ترکان بلند شد. فشار ترکان که در مرکز بودند، جناحین آنها را بجلو رانده شکل هلال مانند حلقه ای رومیها را احاطه کرد و سرداران رومی در جناحین تسلیم شدند. خود قیصر روم تا آخر جنگید اما زخم نخورده تسلیم ترکان شد. قیصر روم را روز دیگر حضور الب ارسلان آوردند. مورخین کلیسا از الب ارسلان و رفتار او نسبت بقیصر تمجید میکنند. عهدنامهء میان قیصر و الب ارسلان در همان محل منعقد گردید و مقرر شد که دولت روم شرقی مبلغی نقد و مبلغی سالیانه به الب ارسلان پردازد و نیز مسلمین که در روم گرفتار شده بودند، آزاد شوند. به امر آلب ارسلان قیصر اسیر را با احترام بحدود روم سوق دادند. اما رومیان قیصر مزبور را نپذیرفته تنی دیگر را بجای او بپادشاهی نشاندند. رومانوس دیوژن با وجود مساعدت ترکان کاری از پیش نبرده، اسیر دست رومیان گردید و در حبس بمرد. (تاریخ عمومی قرون وسطی تألیف عبدالحسین شیبانی صص 134-136).
(1) - Eudocie.
(2) - Romanus Diogenes.


ارمانی.


[اِ] (ص نسبی) منسوب به ارمان.


ارمانیا.


[ ] (اِ) بیونانی لاجورد است. (تحفهء حکیم مؤمن).


ارمانیان.


[ ] (اِ) بیونانی لاجورد است. (فهرست مخزن الادویه).


ارمانیان.


[اِ] (اِخ) جِ ارمانی، منسوب به ارمان :
ز پرده درآمد یکی پرده دار
بنزدیک سالار شد هوشیار
که بر در بپایند ارمانیان
سر مرز ایران و تورانیان
همی راه جویند نزدیک شاه
ز راه دراز آمده دادخواه...
برفتند یکسر بنزدیک شاه
غریوان و گریان و فریادخواه
بکش کرده دست و زمین را بروی
برفتند زاری کنان پیش اوی
که ای شاه پیروز جاوید زی
که خود جاودان زندگی را سزی
ز شهری بداد آمدستیم دور
که ایران ازین روی و زان روی تور
کجا خان ارمانش خوانند نام
ز ارمانیان نزد خسرو پیام...
فردوسی.


ارمانیدن.


[اَ دَ] (مص) آرزو و حسرت بردن. (برهان) (سروری). افسوس و پشیمانی خوردن. (برهان). رجوع به آرمان و ارمان شود.


ارمانیوس.


[ ] (اِخ)(1) رومانوس اول لکاپن امپراطور روم شرقی (919-944 م.). وی آغاز ترقی خود را مدیون لئون ششم بود. آنگاه که کنستانتن هفتم بسلطنت رسید (913م.)، وی امیرالبحر بزرگ بود. او دختر خود هِلِن را به امپراطور جوان تزویج کرد و خود بلقب سزار ملقب گردید و سپس در سلطنت شرکت یافت. (919م.). و کوشید تا بزرگان و اشراف را از تعدی بازدارد و قدرت امپراطوری را در ایتالیای جنوبی تثبیت کرد و در آسیا بمسلمین حمله برد و با روسها در قسطنطنیه جنگید. در سال 944 پسران او وی را مخلوع و به پرُتی نفی کردند و او در آنجا بسال 984 درگذشت. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء آرد: ارمانیوس ملک قسطنطنیه با ناصر عبدالرحمن بن محمد صاحب اندلس مکاتبه کرد (و گمان برم به سال 337 ه . ق. این مکاتبه صورت گرفت) و نزد او هدایای گرانبها فرستاد و از جمله کتاب دیسقوریدوس(2) بود که تصویر گیاهان بصور عجیب رومی در آن منقوش بود و کتاب بزبان اغریقی یعنی یونانی مکتوب بود و همراه آن کتاب هروسیس صاحب قصص بود و آن تاریخ روم و از عجایب است و در آن اخبار دهور و قصص ملوک اوایل و فوائد عظیمه است و ارمانیوس در نامهء خود بناصر نوشت که از کتاب دیسقوریدس جز کسی که زبان یونانی نیکو بداند و اشخاص ادویة را بشناسد، فائده نتواند برد. پس اگر در مملکت تو کسی هست که آن زبان خوب بشناسد، از آن فائده بری و اما کتاب هروسیس در قلمرو تو لاطینیین هستند که از عهدهء قرائت آن برآیند. اگر آنان را بیابی برای تو این کتاب را از لاطینی بعربی نقل خواهند کرد. ابن جلجل گوید در آن هنگام در قرطبه از نصارای اندلس کسی نبود که زبان اغریقی (یونانی قدیم) را بخواند. پس کتاب دیسقوریدس در خزانهء عبدالرحمن الناصر بهمان زبان اغریقی بماند و بعربی ترجمه نشد و آنچه در دست مردم است ترجمهء اصطفن است که از مدینة السلام بغداد وارد شده. ناصر به ارمانیوس جواب نوشت و از او درخواست تا مردی را که اغریقی و لاطینی بداند نزد او فرستد تا کسانی را که تعلیم کند و آنان از عهدهء ترجمه برآیند. ارمانیوس ملک راهبی به اسم نقولا(3) را نزد ناصر فرستاد و او به سال 340 ه . ق. به قرطبه رسید و در قرطبه بدان زمان از محققین اطباء کسانی بودند که بر استخراج اسماء عقاقیر کتاب دیسقوریدس بعربی حریص بودند و حسدای بن بشروط الاسرائیلی(4) که نزد ملک عبدالرحمن الناصر مقرب بود، بیش از همه مولع به این ترجمه بود و نقولای راهب از اسماء عقاقیر کتاب دیسقوریدس، آنچه را که مجهول بود، تفسیر میکرد. و او نخستین کس است که در قرطبة تریاق فاروق را با تصحیح شجاریتی که در آنست، بساخت و در این هنگام از اطبای محقق در تصحیح اسماء عقاقیر کتاب و تعیین اشخاص آن: محمد معروف به شجار و مردی مشهور به بسباسی و ابوعثمان حزاز ملقب به یابسه و محمد بن سعید طبیب و عبدالرحمن بن اسحاق بن هیثم و ابوعبدالله صقلی بود و ابوعبدالله یونانی میدانست و به اشخاص ادویه آشنائی داشت. (عیون الانباء ج 2 ص 47). رجوع به ابن جلجل و حسدای بن بشروط شود.
(1) - Romanus 1er (Romain Lecapene).
(2) - Dioscoride.
(3) - Nicolas.
(4) - Hasda ou Khachda ben Chaprout. . (لکلرک ج 1 ص 431)


ارمانیوس.


[ ] (اِخ) (عازر، افندی) الصیدلی. وی در قاهره شهرت داشت و در ادارهء طبی عساکر مصر صیدلی و در بیمارستان قصرالعینی اجزاچی باشی بود و در مدرسة الحکیمات مدرس فن اقرباذین بود. او راست: 1- تذکرة الاطباء و الصیدلیین فی المادة و الاقرباذین که در مطبعة التوفیق بسال 1898 م. طبع شده است. 2- الخلاصة اللغویة فی اصطلاح فن الطب والصیدلیة، در مصر به سال 1895 م. بچاپ رسیده است. 3- المذکرة اللغویة، و آن شامل اهم مفردات ممالک طبیعیهء سه گانه است بزبانهای عربی و فرانسوی و انگلیسی و آن در مطبعة المصریه بسال 1920 م. مطابق 1338ه . ق. بطبع رسیده. (معجم المطبوعات.)


ارما والله.


[اَ وَلْ لاه] (ع سوگند) اَرمَ والله. بمعنی اما والله است، یعنی قسم بخدای. (منتهی الارب).


ارماویر.


[اَ] (اِخ) آرماویر. موضعی در ارمنستان که وال ارشک در آنجا هیکلهائی بیاد نیاکان خود و نیز برای آفتاب و ماه ساخته بود. (ایران باستان 2608).


ارمایل.


[اَ یِ] (اِخ) نام یکی از دو پارسا که بخوالیگری ضحاک رفتند: و بعد هفتصدسال [از پادشاهی ضحاک] ارمایل و کرمایل بخدمت آمدند، و از آن دو مرد که هر روز بکشتندی یکی را خلاص دادند و سوی صحرا فرستادند از میان مردمان، و کُردان از نژاد ایشان اند. (مجمل التواریخ و القصص صص40-41).
دو پاکیزه از کشور پادشا
دو مرد گرانمایهء پارسا
یکی نامش ارمایل پاکدین
دگر نام کرمایل پیش بین
چنان بُد که بودند روزی بهم
سخن رفت هرگونه از بیش و کم
ز بیدادگر شاه و از لشکرش
وزان رسمهای بد اندر خورش
یکی گفت ما را بخوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری
وز آن پس یکی چاره ای ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن
مگر زین دو تن را که ریزند خون
یکی را توان آوریدن برون
برفتند و خوالیگری ساختند
خورشها به اندازه پرداختند
خورش خانهء پادشاه جهان
گرفت آن دو بیدار خرم نهان
چو آمدْش هنگام خون ریختن
بشیرین روان اندر آویختن
از آن روزبانان مردم کشان
گرفته دو مرد جوان را کشان
دمان پیش خوالیگران تاختند
ز بالا بروی اندر انداختند
پر از درد خوالیگران را جگر
پر از خون دو دیده پر از کینه سر
همه بنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
از آن دو یکی را بپرداختند
جز این چاره ای نیز نشناختند
برون کرد مغز سر گوسپند
برآمیخت با مغز آن ارجمند
یکی را بجان داد زنهار و گفت
نگر تا بیاری سر اندر نهفت
نگر تا نباشی به آباد شهر
ترا در جهان کوه و دشتست بهر
بجای سرش زان سر بی بها
خورش ساختند از پی اژدها
از این گونه هر ماهیان سی جوان
ازیشان همی یافتندی روان
چو گرد آمدندی ازیشان دویست
بر آن سان که نشناختندی که کیست
خورشگر بر ایشان بزی چند و میش
بدادی و صحرا نهادیش پیش
کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد
کز آباد ناید به دل بَرْش یاد.فردوسی.
و رجوع به ارمائیل و ارمئیل شود.


ارم الکلبة.


[اِ رَ مُلْ کَ بَ] (اِخ) یا ارمی الکلبة. موضعی است میان بصرة و مکه. (منتهی الارب). اِرَم موضعی است قریب نِباج بین بصره و حجاز، و کلبة نام زنی است که پس از مرگ وی را بدانجا دفن کردند پس آن موضع بنام وی منسوب شد. (معجم البلدان).
- یوم ارم الکلبة؛ از ایام عربست و در آن روز بُجیرُبن عبدالله بن سلمة بن قشیر القشیری بدست قعنب الریاحی درین مکان کشته شد. ابوعبیده گوید این یوم بمکانهائی که بعضی قریب بعض دیگر است معروف گردید و چون در وزن شعر نتوان ذکر یکی را آورد موضعی دیگر قریب به آن را یاد کنند تا وزن مستقیم گردد. (معجم البلدان).


ارمئیتی.


[اَ مَ] (اِ) رجوع به ارمتی شود.


ارمتی.


[اَ مَ] (اِ) از لغت اوستائی آرمئیتی(1)(ارم - متی) به معنی فروتنی و بردباری و سازگاری و همین کلمه است که با ترکیب با «سپنتا» به معنی مقدس در اوستا «سپنتا آرمتی» و در فارسی سپندارمذ شده یعنی فروتنی پاک یا تواضع مقدس و آن نام دوازدهمین ماه است. (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 78-84).
(1) - Armaiti.


ارمجی.


[اُ مَ] (ص نسبی) اُرموی. از ارومیه.


ارمجی.


[اَ مَ] (اِ) بلهجهء طبری، خارپشت.
-ارمجی بَرّی(1)؛ خارپشت بَرّی. کوله.
-ارمجی کوهی(2)؛ خارپشت جبلی. تشی.
(1) - Herisson.
(2) - Porc-epic.


ارم خاست.


[اُ رَ / اُ] (اِخ) ارم خاست اعلی و ارم خاست سفلی دو خرّه است بطبرستان. و ابوسعد گوید ابوالفتح خسروبن حمزة بن وندرین بن ابی جعفر الارمی القزوینی ساکن ارم، بلدهء نزدیک ساریهء مازندران بود و در ادب معرفت داشت. (معجم البلدان). رجوع بسفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو، ص 2 (بخش انگلیسی) شود.


ارمد.


[اَ مَ] (ع ص) خاکسترگون. (منتهی الارب). خاکستررنگ. خاکستری. || صاحب رَمَد، یعنی کسی که چشم او درد کند با سرخی و سیلان آب. (غیاث اللغات). چشم دردگرفته. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). رمدیافته. چشم دردمند. خداوند درد چشم. دردگین چشم. مرد بیمارچشم. (منتهی الارب). رَمِد. مُرمَد(1) :
مرد هنرمند کش خرد نبود یار
باشد چون دیده ای که باشد ارمد.
(منسوب به منوچهری).
|| رمادٌ ارمد؛ کثیر دقیق جداً، او هالک. (اقرب الموارد). خاکستر نیک باریک. (منتهی الارب). مانند خردخاکشی در تداوم عوام.
(1) - Chassieux, euse.


ارمداء .


[اَ مِ] (ع اِ) خاکستر. (منتهی الارب).


ارمداد.


[اِ مِ] (ع مص) بدرد آمدن چشم. (منتهی الارب). || خاکسترگون شدن. (زوزنی) (منتهی الارب). اربداد.


ارمدان.


[اَ رَ] (اِ)(1) نفی. انکار. حاشا. رجوع به ارندان شود.
(1) - Desaveu.


ارم دنت.


[اُ رُ مِ دُ] (اِخ)(1) نام پدر سواِنِّسیس کیلیکی از صاحبمنصبان بحریهء ایران بزمان خشایارشا. (ایران باستان ص 742).
(1) - Oromedonte.


ارم ذات العماد.


[اِ رَ مِ تِلْ عِ] (اِخ)دمشق یا اسکندریه و یا موضعی بفارس. (منتهی الارب). و آن ارم عاد است گاه غیر مضاف و گاه مضاف آید چنانکه در قرآن مجید آمده «الم تر کیف فعل ربک بعاد، ارم ذات العماد». (قرآن 89/7). بعضی گویند سرزمینی بود که مندرس گردید و شناخته نیست و برخی گویند اسکندریه است و اکثر آنرا دمشق دانند. شبیب بن یزیدبن النعمان بن بشر راست:
لولا التی علقتنی من علائقها
لم تُمس لی اِرَمٌ دارا ولا وطنا.
گفته اند مراد او دمشق است و بُحتری نیز همان را خواسته است:
الیک رحلنا العیس من ارض بابل
یجور بها سمتُالدّبور و یهتدی
فکم جزعت من وهدَة بعد وهدة
و کم قطعت من فدفد بعد فدفد
طبلنک من امّالعراق نوازعاً
بنا و قصورالشام مِنک بمرصدِ
الی ارم ذات العماد و انها
لموضعُ قصدی مُوجفاً و تعمّدی.
زمخشری گوید ارم بلادی است که اسکندریه در آن واقع است و دیگران گفته اند «ارم ذات المعاد التی لم یخلق مثلها فی البلاد» (قرآن 89/7) در یمن است بین حضرموت و صنعاء و آن بنای شدادبن عاد است و روایت شده که شدادبن عاد جباری بود و او چون نام بهشت شنود و از آنچه خدای تعالی در آن مؤمنان را مهیا کرده، از کاخهای زرین و سیمین و نهرهای جاری و غرفه ها بالای غرفه ها آگاه شد، بزرگان دولت خویش را گفت من در زمین جائی همچون بهشت برگزینم. پس صد تن از کارگزاران و قهرمانان بدین کار گماشت و در فرمان هر یک از ایشان هزار تن از اعوان خود را قرار داد و بدیشان فرمود تا فلاتی در سرزمین یمن بجویند و جائی که خاک آن خوشتر باشد، برگزینند و ایشان را اموال بسیار داد و مختار کرد تا هر گونه صلاح بینند، کار کنند. آنگاه بعمال سه گانهء خود غانم بن عُلوان و ضحاک بن عُلوان و ولیدبن ربّان نامه نوشت و ایشان را بفرمود تا بعاملان خویش در آفاق بلدان نامه نویسند تا هرچه از زر و سیم و درّ و یاقوت و مشک و عنبر و زعفران در سرزمین ایشانست، گرد آورند و بوسیلهء آنان نزد شدّاد فرستند. آنگاه کسان بهمهء معادن گماشت و هرچه طلا و نقره در آنها بود، استخراج کرد. سپس عاملان ثلاثهء وی غواصان بدریاها فرستادند و جواهر استخراج کردند و به اندازهء کوهها از گوهران گرد آوردند و همهء آنها را بسوی شدّاد فرستادند. پس حفاران را در معادن یاقوت و زبرجد و دیگر گوهرها بکار گماشتند و بخش بسیار از آنها جمع آوردند و خشت ها از طلا بساختند. آنگاه شهر ارم را با آنها بنیاد نهاد و دیوارها را به در و یاقوت و جزع و زبرجد و عقیق مرصّع کرد و غرفه ها بالای غرفه ها بساخت و ستونها از زبرجد و جزع و یاقوت برآورد و در زیر شهر وادیی ساخت، بشکل قناتی عظیم که چهل فرسنگ از زیر ارم امتداد دارد و از آن وادی جویهای خرد بکوچه ها و شوارع و کوی ها کشید و آب صافی در آنها جاری کرد و بفرمود تا کرانه های نهر و همهء جویها را با زر سرخ مطلی کردند و بجای ریگها انواع جواهر سرخ و زرد و سبز بکار برد و بر دو کرانهء نهر و جویها درختان از زر برآورد و میوهء آنها را یاقوتها و جواهر قرار داد و طول مدینه 12 فرسنگ و عرض آن نیز همین مقدار بود و سور آن مرتفع و مشرف بر شهر بود و در ارم 300 هزار قصر که بیرون و اندرون آنها به اصناف جواهر مُرصّع بود، ساختند و شدّاد در میانهء شهر، بر ساحل نهر قصری منیف و عالی مشرف بر همهء کاخها برآورد و در آن بسوی وادی، بمکانی وسیع باز میشد و آن دارای دو لنگه (مصراع) از طلا و مرصع به انواع یاقوت بود و شداد فرمود تا گویها از مشک و زعفران در شوارع و طرق انداختند و ارتفاع سرایها در همهء شهر سیصد ذراع و ارتفاع سور سیصد ذراع بود و از داخل و خارج به انواع یاقوت و جواهر ظریفه مرصع بود. سپس در بیرون سور شهر، پشته ای برآورد دائر بر 300 هزار منظره که خشت آنها از زر و سیم و سر به آسمان کشیده و محیط بسور مدینه بود و آنرا فرودگاه لشکریان خویش کرد و پانصد سال در بنای شهر سپری شد و خدای تعالی خواست از او و عساکر وی برسالت و دعوت بتوبه و انابه حجت گیرد. پس هود علیه السلام را که از بزرگان قوم بود، بجانب شداد فرستاد و او بروایت بعضی هودبن خالدبن الخلودبن العاص بن عملیق بن عادبن ارم بن سام بن نوح علیه السلام است و جز این نیز آورده اند و ما متعرض آنها نمیشویم. پس هود علیه السلام بسوی او رفت و او را بخدای تعالی دعوت کرد و از او ایمان و اقرار بربوبیت و وحدانیت درخواست ولی شداد در کفر و طغیان پایدار ماند و این وقتی بود که از پادشاهی او هفتصد سال گذشته بود، پس هود او را از عذاب ترسانید و از زوال ملک برحذر داشت. اما شداد از اندیشهء خود بازنگشت و دعوت هود را اجابت نکرد. موکلان شداد بنای شهر را به اتمام رسانیدند و او را خبر کردند. پس وی با 300000 تن از خدم و حشم و موالی خود بدانجا شد و پسر خویش مَرثدبن شداد را در حضرموت و دیگر نواحی عرب جانشین خود کرد و گویند که مرثَد به هود علیه السلام ایمان آورده بود، پس چون شداد به ارم نزدیک شد و بیک منزلی آنجا رسید، صیحه ای از آسمان نازل گردید و او و اصحاب وی همگی را بکشت و حتی یک تن از ایشان نماند تا خبر بازرساند و همهء کسانی که در شهر ارم بودند، از کارگران و پیشه وران و وکیلان و قهارمه بمردند و شهر خالی گشت و در زمین فرورفت و دیگر کسی داخل نشد مگر یک تن در عهد معاویه، که او را عبدالله بن قلابة میگفتند و او را داستانی طویل است و تلخیص آن چنین است: وی از صنعاء در طلب شتر خویش که گم شده بود بیرون رفت و بشهری رسید که صفت آن پیشتر گفته شد. عبدالله از آن شهر مقداری از گوی های مشک و کافور و یاقوت برگرفت و بشام نزد معاویه شد و او را از آنچه دیده بود خبر داد و جواهر و بنادق را که بمرور زمان دیگرگون و زردرنگ گشته بود، بنمود. پس معاویه کعب الاحبار (کعب الحبر) را احضار کرد و از او داستان آن شهر را بپرسید. کعب گفت این شهر ارم ذات العماد است که خدای تعالی در کتاب کریم ذکر او آورده و آن بنای شدادبن عاد و بقولی شدادبن عملیق بن عُوَیج بن عامربن ارم است و در نسب او جز این هم گفته اند، و راهی بدان شهر نیست و کسی بدانجا نتواند شدن جز یک تن که وصف او چنین و چنان است و صفت عبدالله بن قلابة بگفت. پس معاویه عبدالله را گفت: یا عبدالله اما انت فقد احسنت فی نُصحِنا و لکن ما لا سبیلَ الیه لا حیلة فیه و بفرمود او را جائزه دادند و وی بازگشت... و گویند کسانی بدخمهء شداد در حضرموت شدند و آن خانه ای بود که در کوه کنده بودند و وسعت آن 100 ذراع در 40 ذراع بود و در صدر آن دو سریر بزرگ زرین نهاده بود، بر یکی مردی بزرگ پیکر بود و نزدیک سر وی لوحی بود که بر آن این بیتها نوشته بودند:
اعتبر یا ایها المغـرور بالعمر المدید
انا شدادبن عادصاحب الحصن المشید
و أخو القوة و البأ-ساء و المُلک الحشید
دَانَ اهلُالارض طرّاًلی من خَوف وعیدی
فأتی هود و کُنّافی ضلال قبل هود
فدعانا لو أجبناهُ الی الامر الرشید
فعَصَیناه و نادیما لکم هل من محید
فأتتنا صیحة تهوی من الافق البعید(1).
یاقوت در پایان داستان گوید گمان بریم که این قصه پرداختهء قصه گویان است و صحت آن را تضمین نمیکنیم. (معجم البلدان). و مؤلف قاموس الاعلام ترکی گوید: دربارهء ابنیه و باغها و آبادی ارم ذات العماد روایات مبالغه آمیز و حیرت انگیز بسیار در کتب عرب نقل شده است. البته این اغراق گوئی ها مولود ترقی و عمران بسیار است که در ازمنهء قدیمه در این سامان موجود بوده و در زمان ما هم بقیهء آثار عتیقه و ویرانه های جسیم آن شاهد این مدعاست. رجوع به ارم بن سام بن نوح و شداد و مجمل التواریخ و القصص ص 497 و دائرة المعارف اسلام و تفاسیر سورهء 89، آیهء 8 - 6 و مسعودی چ پاریس ج2، 421 و ج3، 271 و ج4، 88 و طبری ج1، 214، 220، 231، 748، و آثارالبلاد قزوینی (چ ووستنفلد صص 9-10) و خمیس دیاربکری (قاهره 1283 ه . ق.) ج1، 76 و قصص الانبیاء ثعلبی (قاهره 1290 ه . ق.) صص 125-130 و بحث در تاریخ عرب تألیف کُسن دُپرسوال ج1، 14 و حیات و تعلیمات محمد تألیف شپرنگر ج1، صص505-518 و شهر ارم، دنبالهء هفت خفته (اصحاب کهف) تألیف مادموازل گِرُف (الجزیره 1891م.) صص50-64 و مقالهء لوث در مجلهء آلمانی(2)شود.
(1) - ظاهراً این اشعار را بتوسط ملکی از آن عالم فرستاده است!
(2) - Zeitschr. d. Deutsch. Morg. Ges. x
x x v,625 sui.


ارمز.


[اُ مُ] (اِخ) هرمز. ارمزد. هرمزد. اورمزد. اهورمزدا. نام فرشته ایست که امور و مصالح روز ارمز بدو تعلق دارد. (برهان). باید دانست که ارمز یا اهورمزدا (سرور دانا) نام خدای یگانهء ایرانیان است که روز اول هر ماه بنام او خوانده شده است. || ستارهء مشتری. برجیس. || (اِ) روز اول از هر ماه شمسی. (برهان) (غیاث اللغات) :
امروز ارمز است ایا یار غمگسار
برخیز و ناز کم کن و آن جام می بیار.
مسعودسعد.
رجوع به ارمزد و اورمزد و اهورمزدا شود.


ارمز.


[اُ مُ] (اِخ) پسر اسفندیار. (برهان قاطع). پسرزادهء اسفندیار. (شعوری).


ارم زار.


[اِ رَ] (اِ مرکب) گلزار. لاله زار. (بهار عجم) (آنندراج) :
پریخانه هر گوشه، از روی خوش
ارم زار هر سو ز گیسوی خوش.طغرا.
و این کلمه و شاهد آن هر دو بی معنی و معمول عامیان هند است.


ارمزد.


[اُ مُ] (اِخ) ارمز. هرمز. هرمزد. اورمزد. اهورمزدا. || مشتری. برجیس :
قوس و حوتست و طائر و ارمزد
جدی و دلو از زحل بجوید مزد.سنائی.
|| (اِ) روز اول از هر ماه شمسی. (برهان) (غیاث) :
روز ارمزد است شاها شاد زی
بر کت شاهی نشین و باده خور.
بوشکور بلخی.
یکی کودک آمدْش ارمزدروز
بنیک اختر و فال گیتی فروز.فردوسی.


ارمس.


[اِ مِ / اُ مُ] (اِخ) هرمس. ادریس پیغمبر. (برهان). و رجوع به هرمس و هرمس مثلث و اخنوخ و ادریس و فهرست عیون الانباء شود.


ارمش.


[اَ مَ] (ع ص) مرد مختلف رنگ. (منتهی الارب). اربش. || آنکه پلک او سرخ و با سیلان آب باشد. (منتهی الارب).


ارمش.


[ ] (اِخ) (رودخانهء...) در بلوک رامهرمز، آبش شیرین و گواراست. آب چشمهء تنک سروک و چشمهء امام زاده بابا احمد بهم پیوسته رودخانهء ارمش گردد.


ارمص.


[اَ مَ] (ع ص) چشم که خیم آورد. کسی که در گوشهء چشمان او چرک و خیم گرد آید. (آنندراج). آنکه چشم آلوده به رمص دارد. کیکن. (مهذب الاسماء). چشم باخم.


ارمض.


[اَ مُ] (ع اِ) جِ رمضان، ماه نهم قمری عربی.


ارمضاء .


[اَ مِ] (ع اِ) جِ رَمضان، ماه نهم سال عربی.


ارمضة.


[اَ مِ ضَ] (ع اِ) جِ رمضان، ماه نهم عربی.


ارمعلال.


[اِ مِ] (ع مص) شتافتن. (منتهی الارب). بشتافتن. || پراکنده و متفرق شدن، چنانکه شتران. || فریاد و نعره زدن. || روان شدن آب دهن. (کنزاللغات): ارمعلال صبی؛ آب از دهان کودک رفتن. آب دهن رفتن از دهان کودک. (منتهی الارب). آب دهان چکان شدن کودک. (کنزاللغات). || ارمعلال شواء؛ چکیدن روغن از بریان گرم. (منتهی الارب). چربش چکان شدن بریان. (کنزاللغات). || تر شدن: ارمعلال ثوب؛ تر شدن جامه. (منتهی الارب). || ارمعلال دمع؛ پیاپی افتادن قطره های اشک. (از منتهی الارب). پیاپی آمدن اشک. (کنزاللغات). || ارمعلال ادیم؛ نیک تر شدن روی پوست. (منتهی الارب): ارمعل الادیم؛ ترطب شدیداً. (اقرب الموارد).


ارمعنان.


[اِ مِ] (ع مص) روان شدن اشک. (منتهی الارب).


ارمغان.


[اَ مَ / مُ] (اِ) تحفه ای باشد که چون از جائی آیند بجهت دوستان بیاورند. (جهانگیری). سوغاتی را گویند که چون از جائی بیایند بجهت دوستان بطریق ره آورد بیاورند. (برهان). تحفه ای که مسافر برای کسان و آشنایان آرد و آن را امروز سوغات گویند. تحفه و سوغاتی که برای دوستان از جائی بیارند یا بفرستند. (مؤید الفضلاء). هدیه که مسافر آرد از سفر. تحفه. (منتهی الارب). ترفه. (منتهی الارب). سوغات. راه آورد. (جهانگیری). ره آورد. یرمغان. ارمغانی. (برهان). هدیه. (منتهی الارب). لهنه. عُراضه. (مؤید الفضلاء). عُراض. (منتهی الارب). نورهان. (برهان). پیشکش :
ارمغان فتح آذربایگان شعر من است
گرچه شعری را بجای ارمغان نتوان گرفت.
اثیر اخسیکتی.
از سفر می آیم و در راه صید افکنده ام
اینت(1) صید چرب پهلو کارمغان آورده ام.
خاقانی.
گر تو می آئی ز گلزار جنان
دسته گل کو از برای ارمغان.مولوی.
هدیه ها و ارمغان و پیشکش
شد گواه آنکه هستم با تو خوش.مولوی.
رو بتابید از زر و گفت ای مغان
تا نیاریدم ابوبکر ارمغان...مولوی.
کس نافه ارمغان نبرد جانب ختا.قاآنی.
- امثال: ارمغان مور، پای ملخ است.
|| درم و دینار. (برهان) (مؤید الفضلاء از زفان گویا).
(1) - ن ل: هست.


ارمغانی.


[اَ مَ] (اِ) ارمغان. (مؤید الفضلاء). (برهان). یرمغان. راه آورد. (اوبهی) :
چو فکرت بمعراج معنی خرامد
همه حور عین آورد ارمغانی.
کمال اسماعیل.
چه ارمغانی از این به که دوستار آید
تو خود بیا که دگر هیچ درنمی باید.سعدی.
تو چه ارمغانی آری که بدوستان فرستی
چه از آن به ارمغانی که تو خویشتن بیائی.
سعدی.
آنرا که تو از سفر بیائی
حاجت نبود به ارمغانی.سعدی.
بدل گفتم از مصر قند آورند
بر دوستان ارمغانی برند.سعدی.
چه گنج است کان ارمغانیم نیست
دریغا جوانی، جوانیم نیست.نظامی.


ارمغلال.


[اِ مِ] (ع مص) ارمغلال دمع؛ پیاپی افتادن قطره های اشک از چشم.


ارمقاق.


[اِ مِ] (ع مص) ارمقاق اهاب؛ تُنک شدن پوست. || ارمقاق شی ء؛ سست گردیدن آن. || ارمقاق غنم؛ مردن گوسفندان. (از منتهی الارب).


ارمک.


[اَ مَ] (ع ص) جمل ارمک؛ شتر خاکستری رنگ. اشتر سرخ که بسیاهی زند. (مهذب الاسماء). اشتر تیره. شتری که برنگ رُمکه باشد. (منتهی الارب).


ارمک.


[اُ مَ] (ترکی، اِ) پشمینه ای باشد پوشیدنی. (برهان). پشمینه ای است ستبر. جامهء پشمینه. صوف :
بملک رخت سقرلاط پادشاه آمد
امیرارمک و صوف مربعش دستور.
نظام قاری.
تا بهر عید نوروز هر نوع جامه دوزند
اطلس بران دانا، ارمک بران کامل.
نظام قاری.
آدمی را باید ارمک بر بدن
ورنه جل بر پشت خود دارد حمار.
نظام قاری.
امیران ارمک، سلاطین اطلس
گزیده ز سنجاب و ابلق مراکب.نظام قاری.
ارمک و قطنی و عین البقر و رومی باف
ملهء میلک و لالائی بی حد و شمار.
نظام قاری.
|| امروز جامه ای است پنبه ای برنگ خاکستری. || گونه ای از ریش بز(1). اَلته. رجوع به ریش بز شود.
(1) - Ephedra altissima. Ephedra
fragilis.
Ephedra major. Ephedra.Nerbadensis.


ارمک.


[اَ مُ] (اِخ) جزیره ای است بدریای یمن. (منتهی الارب).


ارمک.


[ ] (اِخ) (ده...) موضعی است در جنوب لارستان مجاور ساحل خلیج فارس. دهی است بچهارفرسنگی میانهء شمال و مشرق چارک.


ارمکاک.


[اِ مِ] (ع مص) بغایت سرخ شدن چنانکه بسیاهی مایل باشد. (کنزاللغات). برنگ رمکه ای شدن شتر. برنگ رمکه گردیدن شتر. (منتهی الارب). سخت سرخ شدن اشتر چنانکه با سیاهی زند. (زوزنی). || لاغر و نزار گشتن شتر. لاغر و نزار گردیدن ستور. || نرم و لطیف و باریک شدن. (منتهی الارب).


ارمک اله رودبار.


[اَ مَ کَ اَ لَ] (اِخ)موضعی بمشهد گنجوروز از محال بارفروش. (سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص118 بخش انگلیسی).


ارمکتو.


[] (اِخ) یا ارمکتوا. موضعی به مغولستان که مقر تابستانی و ییلاق اوگتای قاآن بود. (جامع التواریخ رشیدالدین فضل الله چ بلوشه ج2 ص49 متن و ص27 تعلیقات فرانسه).


ارمک کلا.


[اَ مَکْ کَ] (اِخ) موضعی به هرهزپی از اعمال آمل. (سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص113 بخش انگلیسی).


ارمگان.


[اِ مَ] (ص) تربیت کننده. (برهان). مربی. (جهانگیری) (برهان) :
گر تو بوی ارمگان کعبه
زرین کنی آستان کعبه
کعبه ز تو سد جاودان یافت
مکه ببقات ارمگان یافت.خاقانی.
|| (اِ) تربیت. (جهانگیری). || سعد. سعادت. (جهانگیری) (برهان) :
در طالع هرکه ارمگان یافت
سرمایهء عمر جاودان یافت.خاقانی.


ارمل.


[اَ مَ] (ع ص) مرد بی زن. (منتهی الارب) (شمس اللغات). عزب یا زن مرده. || بیوهء بدبخت و فقیر. || محتاج و درویش و بیچاره. (منتهی الارب). مرد بی توشه. مسکین. (آنندراج). مفلس. ج، اَرامل، اَرامیل، اَراملة. (منتهی الارب). || سال کم باران. (کنزاللغات). سال کم نفع. (منتهی الارب). || سال بی باران. (منتهی الارب). || گوسپند که چهار دست و پای او سپید باشد. (کنزاللغات).


ارمل.


[اَ مُ] (ع اِ) جِ رَمْل.


ارملاند.


[اِ مِ] (اِخ)(1) یکی از خطه های قدیمی لهستان است که اکنون به ایالت کلیگسبرگ ملحق شده است. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Ermeland.


ارملول.


[اَ مَ] (اِخ) شهری است بمغرب. (منتهی الارب). شهری است در جانب افریقیه از جهت مغرب، قرب طبنة. (معجم البلدان).


ارملة.


[اَ مَ لَ] (ع ص)(1) زن بی شوهر. زن بیشوی بیوه و اگر بی شوهر موسر باشد او را ارمله نگویند. بیوهء محتاج و بیچاره. (منتهی الارب). زن بی شوی فقیر و بدبخت. بیوه، و مرد و زن را گویند. (مهذب الاسماء). ج، اَرامِل، ارامیل. (منتهی الارب). مردم ضعیف و فقیر و محتاج. (مؤید الفضلاء). درویشان و محتاجان و ضعیفان از مردان و زنان. (منتهی الارب). و رجوع به ارمل شود.
(1) - Veuve.


ارمن.


[اَ مَ](1) (اِخ) ارمنستان. ارمینیه. ارمنیه. ولایتی است از کوهستان آذربایجان و مولد شیرین مشهور آنجا بوده و ابریشم ارمنی منسوب بدانجاست. (برهان قاطع) (مؤید الفضلاء). سرزمین ارمنستان بین آذربایجان و قفقاز و آسیای صغیر. این نام در کتیبهء بیستون داریوش بزرگ بصورت اَرمینَ آمده. (ایران باستان ص 1452، 1571، 1596) :
از ادبا عالمی فرست به ماچین
وز امرا شحنه ای فرست به ارمن.فرخی.
رضوان ملک خسرو مالک رقاب اوست
ارمن بهشت عدن شد از کوثر سخاش.
خاقانی.
خاص کن این ملک جهان بر عموم
هم ملک ارمن و هم شاه روم.نظامی.
لشکر شام و ارمن و دیاربکر و خراسان و خوارزم و دیگر مواضع را که چشم بر دیار و امصار عراق نهاده بودند و گردن طمع یازیده منقار بازگرفتند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص12).
ور بحق دانسته ای جای نشست و خاست را
خواه در ارمن نشین و خواه در ابخاز خیز.
کاتبی.
و رجوع به عیون الانباء ج1 ص78 و حبط ج2 ص371 و 376، 416 و ایران باستان ص2290 و 2291 و جهانگشای جوینی چ لیدن ص170 و 177 و ارمنستان و ارمنیة شود. || ارمنی. ارمنستانی. || قوم ارمنستان. ارامنه. ارمنیان.
(1) - بکسر اول هم گفته اند. (برهان).


ارمن.


[اَ مَ] (حرف ربط + ضمیر) مخفف «اگر من» باشد در محاورات. (برهان) :
ای دل بهوای ارمن ار من باشم
خالی نکنم ز دل حزن زن باشم
وی چرخ اگر بحیله بیرون نکنم
گاو تو از آن خرمن خر من باشم.
طغرل سلجوقی.


ارمناز.


[اَ مَ] (اِخ) شهرکیست قدیم از نواحی حلب، بین آن دو قریب پنج فرسنگ است و آنجا دیگ ها و کوزه های سرخ نیک سازند و ابوسعد گوید ارمناز از قرای بلدهء صور است و از بلاد سواحل شام. (معجم البلدان). و رجوع به ارمنازی شود.


ارمنازی.


[اَ مَ] (ص نسبی) منسوب به ارمناز که دهی است از دهات شهر صور از بلاد شام و بدانجا منسوب است ابوالحسن علی بن عبدالسلام الارمنازی از فضلا و شعرای مشهور و پسر او ابوالفرج غیث و او حدیث بسیار سماع و جمع کرده است و از ابوالحسن الارمنازی، ابوالفضل محمد بن طاهر المقدس الحافظ سماع دارد. (انساب سمعانی). عبیدالله المستجیریه گوید شکی نیست که ارمناز از نواحی حلب است و اگر ابوسعد سمعانی بعلت سماع محمد بن طاهر از ابوالحسن به صور، به اشتباه نیفتاده باشد، باید پنداشت که ارمناز قریهء دیگری است به صور. والله اعلم. و چنانکه حافظ ابوالقاسم در ترجمهء علی بن عبدالسلام بن محمد بن جعفر الارمنازی ابی الحسن نوشته و گفته است: والد غیث الصوری الکاتب، اصله من ارمناز قریة من ناحیة انطاکیة بالشام و له شعر مطبوع. (معجم البلدان).


ارمناک.


[] (اِخ) قصبه ای است در سنجاق ایچ ایل از ولایت آتنه و مرکز قضا میباشد و در 125 هزارگزی شمال غربی مرکز لوای مسمی به سکفله، و در جهت چپ یعنی شمال نهر گوک صو سراشیبی بالغ به 120 گز دیده میشود و از طرف پایین رودی جریان دارد و اهالی قصبه بوسیلهء نردبانها بساحل این رود رفت و آمد میکنند. آب این قصبه فراوان است و باغها و پالیزهای بسیار دارد. سکنهء آن 4000 تن و همگی مسلمانند. قصبهء ارمناک یکی از قضاهای پنجگانه ای است که سنجاق ایچ ایل را تشکیل کنند و آن از همه بزرگتر است و بهمین لحاظ مدت مدیدی مرکز لوا محسوب میشد ولی بعدها سکفله را مرکز قرار دادند. اکنون این قصبه در شمال غربی لوا واقع شده و از طرف مشرق بقضای موط و قضای گلنار و از جانب جنوب بقضای آنامور و از جهت شمال بولایت قونیه محدود است. اراضی این قصبه سنگلاخ و کوهستانی و عبارت است از قسمت علیای وادی گوگ صو و محصولاتش فراوان نیست. در سه ساعتی جنوب مرکز قضا پل محکمی روی نهر مذکور با سنگ و آجر بسته اند، این پل را کورملی نامند که 100 ذراع طول و 8 ذراع عرض دارد. در این قضا 11 مسجد جامع و 16 مسجد و 61 مدرسه و یک تکیه و 2 حمام و 12 آسیا و 280 دکان و 16 دبستان و 4497 خانه موجود است و سکنهء آن 19350 تن است. (از قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به ارمنیاق شود.


ارمنت.


[اَ مَ] (اِخ)(1) خرّه ای است به صعید مصر، بین آن و بین قوص در سمت جنوب دو منزل راه است و از آن تا شهر اُسوان نیز دو منزلست. (معجم البلدان). نام شهری بمصر، بجنوب الاقصر. (رحلهء ابن بطوطه). دمشقی در وصف بلاد مصریه آرد: کورة ارمنت سبع قری. (نخبة الدهر ص 232 و 233). قصبهء مزبور در ساحل غربی نیل قرب وی رانه های شهر باستانی تیبه واقع است و همان شهر بزرگ و مشهور است که در زمان بطالسه و رومیان «ارمونتیس» نامیده میشده. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Armant. Hermonthis.


ارمنج.


[اَ مَ نِ] (اِخ) موضعی است در مازندران. (سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 151 بخش انگلیسی).


ارمند.


[اَ مَ] (ص) صاحب آرام. آرام گرفته. (برهان). و مؤلف برهان گوید: مخفف آرمیده مند است (!).


ارمنده.


[اَ مَ دَ / دِ] (نف) آرمنده. اَرْمَنْد. آرام. ساکت. آرمیده. (آنندراج). آرام گرفته. (آنندراج). مخفف آرمیده بود. (جهانگیری). مقابل ارغنده (پرآشوب) :
گه ارمنده ای و گه ارغنده ای
گه آشفته ای و گه آهسته ای.رودکی.
کمان را بزه کرد بهرام گور
برانگیخت زان دشت ارمنده شور.فردوسی.
چه باید که ارمنده گیتی چنین
پرآشوب گردد ز درد و ز کین.فردوسی.
|| ساکن. بی جنبش. مقابل گردنده و جنبنده و متحرک :
که پذرفت خسرو ز یزدان پاک
ز گردنده خورشید و ارمنده خاک
که تا من بوم شاه در پیشگاه
مرا باشد ایران و گنج و سپاه
نخواهم ز دارندگان باژ روم
نه لشکر فرستم بدان مرز و بوم.فردوسی.
خداوند گردنده چرخ بلند
خداوند ارمنده خاک نژند.فردوسی.
چو کشتی شد ارمنده روی زمین
کجا موج خیزد ز دریای چین.فردوسی.
چو رساند مرا بدان قومک
طالع سعد و بخت فرخنده
تا بدان مندگان(1) رسم بکری(2)
خر بیار ای غلام خربنده
که چو من در نشاط این سفرند
منده از سفریانی ارمنده(3).سوزنی.
(1) - بندگان. (دیوان سوزنی). کندگان. (جهانگیری) (شعوری).
(2) - یکره. (جهانگیری) (شعوری).
(3) - مانده از سفره نان ارمنده. (جهانگیری) (شعوری). و شاید: ماندگان از سفر چو ارمنده.


ارمن ساکات.


[] (اِخ) موضعی در جنوب قهقهه، در مسیر راه آهن عشق آباد.


ارمنستان.


[اَ مَ نِ] (اِخ)(1) ارمن. ارمنیه. ارمینیه. (دمشقی). ناحیه ای در آسیای غربی که از جانب شمال به گرجستان و از مشرق به بحر خزر و از جنوب به درّهء علیای دجله و از مغرب به درّهء فرات غربی یا قره سو محدود است. این ناحیت اکنون در تصرف سه دولت روس و ترکیه و ایران است.
جغرافیای طبیعی: ارمنستان بین فلاتهای مرتفع آسیای صغیر و ایران بمنزلهء رابط طبیعی است. ارتفاع متوسط آن از 1500 گز کمتر نیست. اراضی این ناحیه را سلسله های جبالی که یکدیگر را قطع کنند و رصیف های سنگی و نجدها تشکیل می دهد، ارتفاع آرارات به 5172 گز و ارتفاع الاگوئز به 4095 گز بالغ است. در قسمتهای فرورفته دریاچه های بزرگ قرار دارند مانند دریاچهء وان، ژک چای یا سونگ و غیره. وضع اقلیمی ارمنستان با آنکه در عرض ایتالیای جنوبی است، بعلت ارتفاع و وقوع آن بین سرزمینهای مختلف، سخت و شدید است. بمناسبت ارتفاع و جهت وزش بادهائی که از مشرق و جنوب آیند، خاک ارمنستان حاصلخیز است.
جغرافیای اقتصادی: درّه های وسیع اریوان و سواحل دریاچه ها حاصلخیزند و غلات، درختان میوه دار و مو بسیار است، در بعضی اراضی مانند اریوان پنبه بعمل آرند. در فلات ها تربیت اغنام بخصوص و صنایع فلاحتی رایج است. معادن آن کمتر مکشوف و شناخته شده و صنعت چندان پیشرفت نکرده است و معهذا بعلت اهمیت باید از جوهر نمک و پیلهء ابریشم نام برد. در ارمنستان اسلحهء نیک سازند و پارچه ها بافند. بعضی شهرها مانند اریوان اهمیت تجاری دارند. متأسفانه طرق ارتباطیهء این ناحیت معدود است.
جغرافیای سیاسی: سرحدات ارمنستان بین روسیه و ترکیه بنابر معاهدهء برلین (ژوئیهء 1878 م.) و بین روسیه و ایران بر طبق معاهدهء ترکمن چای (1828 م. / 1243 ه . ق.) و بین ترکیه و ایران بموجب معاهدهء 1856 تثبیت شد. ترکان با وجود درازدستی های متوالی روس بخش بزرگی از این ناحیت را در تسلط خود نگاه داشته اند و آن شامل حوزهء دریاچهء وان و دره های علیای چروک و ارس است. و سکنهء ارمنی آن 480700 تن و تابع کلیسای کاتولیک باشند و مقر اسقف اعظم در ارمنستان روس، در اچمیادزه بوده ارمنستان روس بین چروک و کروارس واقع شده و شامل ایالات اریوان و الیزابت پل است.
تاریخ: ارمنیان هندواروپائی و بعقیدهء بعضی آریائی ایرانی هستند. ابتدا از راه بوسفور تراکیه (بوغاز استانبول) از اروپا به آسیای صغیر گذشته اند. این قوم در فریگیه (فریژی) متمرکز شد و با فریگیان (که با هم بدان سرزمین آمده بودند) مدتی در آسیای صغیر زیستند، بعد با هیت ها آمیزش و اختلاط یافتند و بعض آثار هیتی در میان آنان باقی است، از جمله تصور میکنند که «هایگ» یعنی اسمی که ارامنه خود را بدان مینامند از آثار هیتی است. در اوایل مائهء ششم ق. م. ارامنه از کاپادوکیه بطرف مملکت آرارات، یا چنانکه در کتیبه های آسوری ذکر شده، به اوراردو رفتند و دولت وان یا آرارات را منقرض ساخته بر مردمان بومی، یعنی آلارودیان استیلا یافته در این مملکت برقرارشدند. ارمنیان خود را هایگ(2) (مفرد آن: هایی(3)) و مملکت خویش را هایسدان(4)یعنی مکان و ناحیت هایگ ها نامند. کلمهء «ارمن» از کلمهء عبری «اَرَم» آمده است.
عهد مادی: ارمنستان اولیه در کتیبه های میخی موسوم به اورارتو(5) (ارارات) است. این ناحیت اغلب در معرض تسلط سلاطین نینوا قرار می گرفت و آنگاه که مادها و بابلیان نینوا را خراب کردند (606 ق. م.)، هووخشتر (کیاکزارسس) بسهولت ارمنستان را که موقتاً مستقل شده بود، تسخیر کرد. بدین معنی که در لشکرکشی شهریار مزبور بجنگ لیدیه (لودیا) یا پس از صلح او با آلیات پادشاه لیدیه، ارمنستان جزء دولت ماد گردید. رجوع به ایران باستان صص 197 - 199 شود.
عهد هخامنشی: پس از سلسلهء ماد نوبت به پادشاهان هخامنشی (پارس) رسید. در زمان کوروش بزرگ ارمنستان جزء دولت هخامنشی شد. داریوش اول در کتیبه های بیستون و تخت جمشید و نقش رستم ارمنستان را ارمینا نامیده و آنرا یکی از ممالک جزء دولت خود شمرده است. در بدو سلطنت داریوش اول، ارمنستان یکی از ممالکی بود که شورید و بعد از جنگهای بسیار تابع شد. (ایران باستان صص 533 - 542). پس از این شورش، دیگر دیده نمیشود که ارامنه بر دولت هخامنشی قیام کرده باشند. آنان باجشان را می پردازند و در موقع حاجت لشکر میفرستند. بنابراین باید گفت که ارامنه از دولت هخامنشی راضی بودند زیرا حتی در مواردی که بواسطهء ضعف مرکز (مثلاً در زمان اردشیر دوم) ایالات غربی ایران در آسیای صغیر و قبرس و مصر استقلال طلبی نشان میدادند، ارمنستان ساکت بود. جهت آن معلوم است، ارامنه از حیث نژاد و اخلاق و عادات، تفاوت های اساسی با ایرانیان نداشتند و بنابراین جهتی برای انفکاک وجود نداشت. عهد اسکندر و جانشینان او: احوال ارمنستان چنین بود تا اسکندر به آسیا آمد، ولی به ارمنستان نرفت. بعد از اسکندر جانشینان او ارمنستان را جزء امپراطوری اسکندر میدانستند. پس از آن وقتی که دولت اسکندر رسماً تقسیم شد، ارمنستان بسهم سلکوس اول نیکاتور افتاد و در اینجا وُلاتی از جانب سلوکیان حکومت کردند، این احوال باقی بود تا آن که آن تیوخوس سوم با رومیان درافتاد و در ماگنزیا(6) شکست یافت. در این وقت ارمنیان از موقع استفاده کرده مستقل شدند، دو تن از ولاة ارمنستان بنام آرتاکسیاس (آرتاشس) و زاریادرس، ارمنستان را بین خود تقسیم کردند و ارمنستان بزرگ سهم آرتاکسیاس شد (223 - 190 ق. م.). حدود ارمنستان بزرگ در آن زمان چنین بود: از طرف شمال پنت و کُلخید (لازستان قرون بعد) و ایبری (گرجستان) و آلبانی (ارّان) و از سمت مشرق ماد و کوههای آذربایجان و از سمت جنوب آسور قدیم (موصل کنونی) و از سمت مغرب فرات، که ارمنستان بزرگ را از ارمنستان کوچک جدا میکرد. بعد، از نوشته های آپ پیان (کتاب سوریه ص117) چنین استنباط میشود که در سلطنت آن تیوخوس چهارم اپی فان، سلوکیان برای برگردانیدن ارمنستان با ارامنه جنگیده اند و این مملکت دوباره به تابعیت آنان درآمده (165 ق. م.).
عهد اشکانی: ارمنستان در این حال باقی بود تا مهرداد اول اشکانی ایالات غربی ایران، یعنی ماد و خوزستان و بابل را از دولت سلوکی منتزع کرد. در این وقت ارمنستان هم بر دولت سلوکی شوریده جدا گردید. در این زمان موافق منابع ارمنی شاهزاده ای واگارشک یا وال ارشک نام با حمایت مهرداد بر تخت ارمنستان نشست و هرچند در زیر نفوذ شاه پارت بود، با وجود این اجازه داشت مستقلاً ارمنستان را اداره کند. (ایران باستان صص 94 - 96). گویند که او 22 سال سلطنت کرد و در این زمان حدود ارمنستان از کوههای قفقاز تا نصیبین امتداد می یافت. (موسی خورنی، تاریخ ارمنستان کتاب 2، بند 3). بعد از او پسرش آرداشس بتخت نشست و ظن قوی میرود او همان کسی است که ژوستن او را ارتوآدیس توس(7) می نامد و معاصر مهرداد دوم (بزرگ) بود. آنگاه که مهرداد دوم به ارمنستان سپاه کشید، معلوم است که پادشاه آنجا اشکانی و از اقربای مهرداد بوده زیرا موافق روایتی که موسی خورنی از مارآپاس کاتی نا نقل میکند، وال ارشک برادر شاه اشکانی ایران بود. از کیفیات جنگ مزبور اطلاعی نداریم، زیرا ژوستن در این باب ساکت است و فقط گوید که مهرداد به اُرتوآدیست پادشاه ارمنستان حمله کرد (کتاب 42، بند 2) ولی سترابون گوید (کتاب 11، فصل 14، بند 15) که تیگران پادشاه ارمنستان، قبل از اینکه بتخت نشیند، گروگان ارامنه در نزد پارتیان بود و از این عبارت باید چنین استنباط کرد که اُرتوآدیست نخواسته مانند اسلافش از دولت پارت تمکین کند و کار بجنگ کشیده و بعد از شکست او و صلحی که بین پارت و ارمنستان برقرار گشته، برای اطمینان از تمکین ارمنستان در آتیه، تیگران مانند گروی در دربار اقامت گزیده است. جنگ مهرداد دوم با ارمنستان در حدود 120 ق. م. وقوع یافته. (ایران باستان صص 2269 - 2272). زمانی که کراسوس سردار روم با سپاهیان بسیار بسوی ممالک ارد اول (اشک سیزدهم) حمله آغاز کرد، ارته باذ پادشاه ارمنستان با شش هزار سوار وارد اردوی وی شد (سوریه) این سواران مستحفظین شخصی ارته باذ بودند و او وعده میداده هزار اسب جوشن دار و سی هزار پیاده که با مخارج او تجهیز شده اند، بدهد. وی به کراسوس نصیحت کرد که از طرف ارمنستان داخل مملکت پارت گردد و میگفت در این صفحات آذوقه وافر است و در اینجا بواسطهء کوهستانها با امنیت خاطر میتوانید حرکت کنید زیرا قوای پارتیان که سواره نظام است، در اینجاها آزادی عمل نخواهند داشت. کراسوس تشکر سردی از پادشاه ارمنستان کرده گفت من از بین النهرین خواهم گذشت، زیرا عدهء زیادی از رومیان شجاع را در آنجا گذاشته ام. پس از این جواب پادشاه ارمنستان برگشت. (کراسوس بند 23 از ایران باستان صص 2301 - 2302). پس از مرگ آرتاکسیاس، اُکتاویوس قیصر روم، تی بریوس را به ارمنستان فرستاد تا تیگران برادر شاه متوفی را بر تخت نشاند. (تاسیتوس، سالنامه ها، کتاب 2 بند 3). تیگران هم در 6 ق. م. درگذشت و ارامنه بی آنکه بدانند ارادهء قیصر چیست، پسر او را که در زمان پدر در اداره کردن مملکت شریک او بود، بر تخت نشانیدند. این اقدام به قیصر برخورد و او سپاهی به ارمنستان فرستاد و در نتیجه آرتاواسد نامی بر تخت نشست. (تاسیتوس، همانجا). چون نسب این شخص معلوم نبود و ارامنه به خانوادهء اشکانی علاقمند بودند، بر آنان این انتخاب خارجیان گران آمد و نخواستند برگزیدهء قیصر را پادشاه بدانند. در نتیجه شورش برپا شد و ارامنه آرتاواسد و طرفداران روم را از ارمنستان خارج کرده تیگران نام دیگری را بر تخت نشاندند. (دیوکاسیوس کتاب 55، بند 9). پس از آن معلوم بود که رومیان این توهین را تحمل نخواهند کرد و به ارمنستان لشکر خواهند کشید و دولت پارت هم ساکت نخواهد نشست. ارمنستان چون مملکتی کوچک و ضعیف بود، نمیتوانست در مقابل روم بایستد، این بود که ارامنه در این موقع از پارتیان استمداد کردند. کلیةً باید در نظر داشت که ارمنستان سیاست روشنی نداشت و نظر به پیش آمدها، بین دو دولت قوی، یعنی پارت و روم می گردید، ولی در این موقع صلاح خود را در استمداد از پارت دید و فرهاد هم نتوانست خود را بیطرف نگاه دارد، زیرا از زمان مهرداد دوم دولت پارت سیاست خود را بر این قرار داده بود که ارمنستان در منطقهء نفوذ ایران باشد. بنابراین فرهاد تصمیم گرفت که در مسئلهء ارمنستان دخالت کند، ولو اینکه روابطش با روم قطع گردد.
در این ایام فرهاد چهارم در سال 2 ق. م. درگذشت و اشک پانزدهم فرهادک (فرهاد پنجم) بجای او نشست و روابط دولتین ایران و روم کدر گشت و حال بدین منوال بود تا اگوست خواست به تهدیدات اکتفا نکرده بعملیات بپردازد. با این مقصود در سال یک ق. م. قیصر نوهء خود کایوس را بمشرق فرستاد، تا نفوذ روم را در ارمنستان برقرار کند، ولو اینکه اجرای این مستلزم جنگی با پارت باشد. در این موقع فرهادک در جزیره ای در فرات با کایوس ملاقات کرده قراری با او داد که به امضاء طرفین رسید. بر اثر آن هر یک از طرفین سپاه خود را از طرف دیگر رود احضار کرد و فقط فرهادک و کایوس با یک عدهء مساوی از ملتزمین خود شرایط عهد دوستی را مورد مشورت و مذاکره قرار دادند و فرهادک تعهد کرد که در امور ارمنستان دخالت نکند. پس از این عهد مودت، در ارمنستان اغتشاش روی داد و رومیان در ارمنستان دخالت کردند و کایوس نوهء اگوست در جنگ زخمی برداشته درگذشت، ولی فرهادک در این موقع حرکتی نکرد و بعهدی که با رومیان بسته بود، باوفا ماند. (ایران باستان صص 2384 - 2389). در زمان سلطنت اشک هیجدهم (اردوان سوم) تی بریوس قیصر روم، تیرداد برادرزادهء فرهاد را بسوریه روانه کرد و فَرسْمَن، پادشاه ایبری (گرجستان) را تحریک کرد که به متصرفات ایران حمله کند. در این وقت اردوان در مخاطره ای بزرگ واقع شد. در داخله توطئهء بر ضد او دوام داشت و از خارج از دو سمت از طرف سوریه و قفقاز مورد حمله بود. فرس من اعلام کرد که قصد او نشانیدن برادرش مهرداد بر تخت ارمنستان است. تاسیتوس گوید که تی بریوس این نقشه را به او پیشنهاد کرده بود. (سالنامه ها، کتاب 6، بند 32). بعد او، کسان و همراهان ارشک های ارمنستان را خریده از طریق خیانت آنان را بدست آورده نابود ساخت و با قشونی بسوی ارمنستان حرکت کرد و آنرا بی مقاومتی اشغال کرد. اردوان پسر خود اُرُد را مأمور کرد به ارمنستان رفته حقوق اشکانیان را بر این مملکت محفوظ دارد، ولی چون قوای فرس من بیش تر بود و او آشنائی کامل به احوال این مملکت داشت، اُرُد از جنگ در دشت نبرد احتراز کرد. چون قبایل محلی نیز به فرس من پیوسته بودند، ارد صلاح دید که جنگ را به تأخیر اندازد ولی در مقابل اصرار فرس من بجدال، مجبور گردید داخل جنگ شود و حال آنکه ضعیف بود، زیرا فقط سواره نظام داشت و فرس من علاوه بر سواره نظام پیاده نظامی از مردمان مختلف آراسته بود، با وجود این ممکن بود ارد فاتح گردد، ولی در جنگ تن بتن که او با دشمن خود کرد بزمین افتاد و همراهان او پنداشتند که کشته گردیده، قشون او فرار کرد بالنتیجه ارمنستان بکلی از دست اردوان خارج شد (35 م.). (ایران باستان صص 2401 - 2402). تاسی توس گوید (سالنامه ها، کتاب 12، بند 44) در سال اول سلطنت اشک بیست ودوم (بلاش اول) جنگی بین ارامنه و یهودیان روی داد که باعث حرکت رومیان و پارتیان هم گردید. در پارت بلاش سلطنت میکرد. در این زمان پادشاه ایبریان (گرجیان) فرس من بود و پادشاه ارامنه نظر بحمایت رومیان، مهرداد برادر فرس من بود. رادامیست(8) پسر فرس من، که دارای نامی شده بود، میخواست پدرش را از سلطنت گرجستان دور کند. فرس من که خود را در مخاطره میدید، خواست او را از این خیال منصرف کند بدو گفت که توجه خود را به ارمنستان معطوف کن و با حیله جای مهرداد را بگیر. رادامیست نزد مهرداد رفته چنان وانمود کرد که از پدر خود ناراضی است و نسبت به زن پدر کینه میورزد و از بدرفتاری آنان به مهرداد پناه برده. پادشاه ارمنستان او را با مهربانی پذیرفت و حتی وی را پسرخواندهء خود خواند. رادامیست در نهان توطئه ای بر ضد مهرداد ترتیب داد و ببهانهء آنکه با پدر آشتی کرده نزد فرس من برگشت و بدو گفت آنچه با حیله میتوان کرد من کرده ام، اکنون باقی کارها را با اسلحه باید انجام داد. فرس من بهانه ای تراشید و قوه ای بپسر داد و او ناگهان بر مهرداد تاخته او را از جلگه ها راند و تا قلعهء گرنه آس(9) تعقیب کرد. رادامیست چند بار به قلعه یورش برد و چون موفق نشد به محاصرهء آن پرداخت و بالاخره مهرداد مجبور گردید که داخل مذاکره برای عقد عهدی بشود و از قلعه بیرون آید و رادامیست با حیله مهرداد را گرفته مغلول و سپس بخبه او را بکشت و زن و اطفال او را نابود ساخت. (تاسیتوس، سالنامه ها، کتاب 12، بند 44). رادامیست بتقویت پدر پادشاه ارمنستان گردید ولی عدهء بسیار از ارامنه برضد او بودند. در این احوال بلاش اول صاحب تاج و تخت دولت پارت گردید و متوجه ارمنستان شد و در همان سال جلوس خود بتخت (51 م.) لشکر به ارمنستان کشید. (سالنامه ها، کتاب 12، بند 50). در ابتدا سپاهیان او قشون مخاصم را تار و مار کرد و در نتیجه آرتاکساتا پایتخت ارمنستان و تیگران و ثرتا دروازه ها را بروی بلاش گشودند و تمامی مملکت سر اطاعت پیش آورد و تیرداد پادشاه آن گردید ولی این احوال چند ماهی بیش دوام نیافت و بر اثر مرضی ساری در نتیجهء سرمای زمستان و فقدان آذوقه از عدهء سپاهیان پارتی ساخلو ارمنستان بسیار کاسته شد. در نتیجه بلاش فتوحات خود را رها کرده، از ارمنستان خارج شد و رادامیست بدانجا بازگشت ولی ارامنه که از او نفرت داشتند به قصر حمله برده آنرا محاصره کردند (سالنامه ها، کتاب 12، بند 50) و رادامیست و زنوبی(10) زن او که آبستن بود بر اسب های تندرو نشسته فرار کردند. وقایع بعد روشن نیست. راولین سن گوید (ششمین دولت مشرق ص 264) که رادامیست بر دشمنان فایق آمد و سه سال با فراغت در ارمنستان سلطنت کرد، ولی از بیان تاسیتوس صراحةً برمی آید که رادامیست نتوانست در مقابل پارتیان در ارمنستان پای فشارد و چند بار فرار کرد. بنابراین طبیعی است که تصور کنیم که تیرداد در این زمان در ارمنستان فائق آمده و مانند دست نشاندهء بلاش در آنجا سلطنت کرده است. نرون قیصر روم اعتنائی به پیش آمدهای ارمنستان نداشت ولی در میان مستشاران او اشخاصی بودند که کارهای بلاش را در آن مملکت توهینی بزرگ برای روم میدانستند چه بلاش برادر خود را بر تخت ارمنستان نشاند، بی آنکه گفتگوئی با روم کند یا سفیری بدانجا فرستد. از این پس معلوم است که ارمنستان منحصراً در منطقهء نفوذ دولت اشکانی بود و رومیان در این زمان به اقداماتی دست زدند و به ارمنستان حمله بردند و بقول تاسیتوس (بند 40) آرتاکساتا را تسخیر کردند و رومیان شهر را آتش زدند و بعد آنرا از بیخ و بن برافکندند. (ایران باستان صص 2425 - 2440). شاخهء دوم سلسلهء اشکانیان را، که در جنوب ارمنستان و نیز در بعض قسمتهای بین النهرین و آسور حکمرانی داشتند (نه در ارمنستان بزرگ) سنْمارتَنْ چنین میدانست (قطعه ای از تاریخ اشکانیان ج 2)(11):
1 - اَرشام یا اَردشام پسر آرتاشس دوم و برادر تیگران اول (او را ماآنوسافلول نیز نامیده اند). 38 ق. م. 2 - مانو پسر ارشام یا پسر سافِلول 9 یا 8 ق. م. 3 - آبگارسیاه (اوشاما) پسر دیگر ماآنوسافلول (این شخص در 35 یا 36 م. فوت کرد) 3 یا 2 ق. م. 4 - سندروگ پسر یکی از خواهرهای آبگارسیاه 50 یا 51 م. 5 - اِرُوان (اِروآن) 68 م. بعد از مرگ تیرداد اول، برادر بلاش شاه ایران، او را پادشاه ارمنستان دانسته اند. 6 - آرتاشِس سوم پسر سَندروگ 88 م. مورخین یونانی او را اِگردارس یا آکسی دارس نامیده اند. مدت سلطنت تا 129 م. سَن مارتَن در کتابش موسوم به تاریخ اشکانیان در اینجا توقف کرده، ولی در یادداشتهایش راجع بسلسلهء اشکانیان ارمنستان چنین مینویسد: 1 - آرتاوازد چهارم پسر آرتاشِس سوم 120 م. 2 - دیران اول برادر آرتاوازد چهارم 121 م. 3 - تیگران چهارم برادر دیران اول 142 م. لوثیوس وِروس(12) قیصر روم او را از تخت محروم ساخت، و تاج را به سوهِم(13)، که از شاخهء دیگر سلسلهء اشکانی بود داد. 4 - واگارش (بلاش) پسر تیگران چهارم 178 م. 5 - کُسرواِس (خسرو) اول کبیر پسر بلاش 198 م. 6 - اردشیر ساسانی شاه پارس 232 م. در این زمان از 232 تا 259 م. سلطنت ارمنستان با اردشیر ساسانی و پسرش شاپور اول بود. 7 - تیرداد دوم پسر خسرو کبیر، فوت در 313 یا 314 م. 8 - ابتدای فترت 314م. سندروگ اشکانی و پاکُر (پاگر) از خانوادهء آردزوریان تاج و تخت را غصب میکنند، اولی در شمال ارمنستان و دومی در جنوب آن. 9 - خسرو دوم پسر تیرداد دوم ملقب به کوچک 316 م. 10 - دیران دوم پسر خسرو دوم 325 م. 11 - ارشک سوم دیران 341 م. 12 - باب پسر ارشک (آمّیَن مارْسِلَّنْ او را پارا نامیده) 370 م. 13 - ورَزَدات پسر آنوب(14) برادر ارشک سوم 377 م. 14 - ارشک چهارم و وال ارشک (واگارشک) دوم هر دو پسران باب 382 م. 15 - ارشک چهارم تنها 383 م. تقسیم ارمنستان بین پارسیها و رومیها 387 م. 16 - ارشک چهارم از طرف قیصر قسطنطنیه سلطنت میکند و شاهپور سوم شاه پارس سلطنت قسمت خود را به خسرو سوم، که از شاخهء دیگر اشکانیان است میدهد. فوت ارشک چهارم 389 م. 17 - پس از فوت او قیصر بیزانس ارمنستان بیزانس را به کازاوون(15) پسر سپانتازاد(16) از خانوادهء کامساراکان(17) که از اشکانیان ایران بود، میدهد. بعد چیزی نمیگذرد که این سردار تابع خسرو سوم میگردد و او باجگذار دولت بیزانس. این رفتار باعث خشم بهرام چهارم ساسانی گردیده خسرو را از سلطنت معزول و در قلعهء فراموشی محبوس داشت. 18 - بعد بهرام شاهپور (ورهام شابوه) برادر خسرو سوم از طرف ایران بسلطنت ارمنستان ایران منصوب گردید 392 م. 19 - خسرو سوم بعد از مرگ برادرش بهرام شاپوه از نو به امر یزدگرد اول بسلطنت رسید 414 م. 20 - شاهپور پسر یزدگرد اول بر تخت نشست 415 م. سال فترت 419 م. بود. 21 - آرتاکِسِس پسر بهرام شاهپور را (که بعدها اردشیر نام داشت) شاه ایران بهرام پنجم ساسانی بر تخت نشاند 422 م. در سال 428 م. او از سلطنت افتاد و ارمنستان مانند ایالتی به ایران ضمیمه شد. (ایران باستان صص 2635 - 2638).
در زمان ساسانیان: اردشیر بابکان، پس از تسخیر کشور ماد و شهر همدان به آذربایجان و ارمنستان حمله برد و اگرچه در آغاز موفق بفتح نشد ولی گویا بعد این دو کشور را بتصرف آورده است. در آغاز تسلط ساسانیان پادشاهان اشکانی ارمنستان خراجگزار شاهنشاه شدند و مرزبانان ارمنستان و گرجستان در آن زمان لقب بیذخش (بدیشخ)(18) را کمافی السابق نگاه داشتند و در سنهء 430 م. ارمنستان یکی از ایالات دولت شاهنشاهی ایران شد و حکومت آنرا به یک مرزبان محول کردند. در جنگی که بین نرسی پادشاه ساسانی و رومیان روی داد، نرسی را بخت یاری نکرد. تیردت (تیرداد) پادشاه ارمنستان که سلطنت خود را از قیصر روم میدانست، خلع شد لکن گالریوس فرماندهی لشکر روم را بعهده گرفت و نرسی را مغلوب کرد و نرسی مجبور شد پنج ولایت از ارمنستان صغیر را به روم واگذار کند و تیردت مجدداً بر ارمنستان تسلط یافت. در زمان شاهپور دوم، منازعات داخلی ارمنستان، بهانه بدست شاهپور داد تا جنگ را تجدید کند به این امید که شاید آنچه نرسی از دست داده مجدداً بکف آورد. شاهپور به آسانی ارمنستان را گرفت. در زمان خسرو دوم (پرویز)، هرقل (هراکلیوس) امپراطور روم موفق شد از پیشرفت سپاهیان فاتح ایران بفرماندهی شهروراز که بلاد عظیمهء شامات و بیت المقدس را تسخیر کرده بمحاصرهء قسطنطنیه پرداخته بود، جلوگیری کند و افواج شاهنشاه را بازپس راند و آسیای صغیر و ارمنستان را فتح کند. (ایران در زمان ساسانیان تألیف کریستنسن ترجمهء رشید یاسمی. فهرست).
نویسندگان ملی ارمنی که به تاریخ توجهی نداشته اند، پنداشته اند که نخستین سلسله ای که در آنجا سلطنت کرده توسط هایگ(19) پسر نوح تأسیس شده است ولی باید دانست که فهرست نامهای پادشاهان هایگی ارزش تاریخی ندارد. سلسلهء پادشاهان ارشاگونیک(20) (یا اشکانی ارمنستان) را وغارشگ(21) یا وال ارشک(22)، برادر پادشاه اشکانی، ارشک بزرگ (مائهء دوم ق. م.) تأسیس کرد. از این سلسله است: تیگران، که با لژیونهای رومی با افتخار جنگید، آبگار که الرّها را پایتخت خود قرار داد و در زمان او مسیحیت در ارمنستان تبلیغ و ترویج شد، تیرداد متوفی به سال 314 م. معاصر و صدیق گرگوار منور. در زمان این سلسله، ارمنستان تا حدی مقتدر شد و مملکتی با تشکیلات لازم به وجود آمد. سرزمین ارمنستان از لحاظ اداری به پانزده ایالت تقسیم می شد و هر ایالت به نواحی جزء منقسم میگردید: 1 - ارمنستان علیا، که شهر عمدهء آن گارین(23)(ارزروم) است. 2 - دائیک(24). 3 - کوکارک(25). 4 - اودی(26). 5 - ارمنستان چهارم. 6 - دوروپران(27). 7 - اراراد(28) که شامل آنی(29)پایتخت، توین(30)، ارماویر(31) بود. 8 - وسپورگان(32) که شامل نخجوان، وان یا شمیرامگرد(33)، و اغ ثامار(34) بود. 9 - سیونیگ(35). 10 - ارتسخ(36). 11 - پائی داگران(37). 12 - اغتسنیگ(38) شامل الرّها (ادس)، مدزپین (نصیبین) و تیگرانکرد(39). 13 - مُگک(40). 14 - گرتائیک(41). 15 - ارمنستان ایران. سلسلهء ارشاگونیک428 م. منقرض شد. ارمنستان اغلب مورد منازعهء شاهان ایران و امپراطوران روم بود و مدتی دراز در تحت تسلط ایرانیان بوده است و شاهنشاهان از جانب خود مرزبانانی به ارمنستان می فرستادند و چون ارمنیان به آیین مسیحی گرویدند اختلافی بین زرتشتیان و مسیحیان ایجاد شد و جنگهای مذهبی درپیوست.
عهد اسلامی: دیری نکشید که مسلمین آنجا را تسخیر کردند (مائهء هفتم میلادی). و در این زمان خلفاء جانشین ساسانیان شدند و حکام آنان در ارمنستان حکومت کردند. قسطنطین حکومت ارمنستان را به شاهزاده هامازاسپ داد اما تسلط دولت بیزانس دیری نکشید و معاویه چون بخلافت رسید، در مکتوبی ملت ارمنستان را دعوت کرد تا مجدداً به تبعیت عرب درآیند و باج بپردازند و شاهزادگان ارمنی جرأت مخالفت نکردند اعضای خاندانهای مشهور (مانند مامی کونان و بغراتیان)، بر طبق منابع ارمنی، در زمان خلافت نخستین خلفای اموی حکومت ارمنستان را در عهده داشتند و این حال تا زمان عبدالملک باقی بود. برخلاف مورخین اسلامی که مینویسند از زمان فتح ارمنستان بدست مسلمین حکام مسلمان آنجا ولایت داشتند. اولین قرن تسلط عرب بر ارمنستان، علاوه بر جنگهای موحش، تاریخ محو شدن ملیت و ادبیات ارمن است. اما قدرت مسلمانان در زمان خلفای اموی و حتی عباسی نیز نتوانست بنحوی استوار در آن مملکت ریشه بدواند و از این رو اغتشاشات و عصیانها روی داد و بزرگترین آنها در عهد المتوکل خلیفهء عباسی وقوع یافت. خلیفه بزرگترین سردار ترک خود موسوم به بغا را با سپاهی گران بدانجا فرستاد و او پس از جنگهای خونین در سال 237 - 238 ه . ق. عاصیان را سرکوب کرد و نجبای ارمن را به اسارت آورد. آنگاه که متوکل با دولت بیزانس در نزاع بود اسرای ارمن را آزاد کرد و آشت (بعربی: آشوت) بغراتی را که خدماتی کرده بود بعنوان نخستین امیر ارمنستانی شناخت (247 ه . ق.). آشت(42) در مدت 25 سال حکومت خود علاقهء رعایای خود و امرای محلی را جلب کرد تا بدانجا که بر اثر تقاضای امرای مزبور المعتمد خلیفه بدو عنوان «شاه» داد و همچنین امپراطور بیزانس او را بدین سمت شناخت و معاهده ای با او منعقد کرد. روابط آشوت با خلیفه هیچگاه مقطوع نشد و وی همواره حتی پس از اختیار عنوان سلطنت مرتباً باج را میپرداخت. پس از مرگ آشوت (277) پسر ارشد وی سمبات اول (سمباط در منابع عربی) که مردی شجاع بود به سلطنت رسید ولی او نتوانست دشمنان خارجی خود (شیبانیان و ساجدان) را بجای خود نشاند و در جنگ با شیبانیان شکست خورد و کمی بعد بر اثر دخالت المعتمد (285) حکومت شیبانیان به پایان رسید و مجدداً ارمنستان را از تسلط مهاجمین رهائی بخشید. سمباد میدید که حاکم آذربایجان، از نژاد ساجدیهء ترک موسوم به افشین دائماً بطرف مغرب و شمال نفوذ خود را بسط میدهد و ارمنستان را تهدید میکند و پس از مرگ افشین (288) برادر محتال او، یوسف جانشین وی شد و بالنتیجه وضع سمباد سخت تر گردید. یوسف صلاح دید که خاندان ارزرونان را، که از زمان آشوت اول، قویترین خاندان ارمنستان در مقابل بغراتیان بود تقویت کند و حتی در 909 م. برئیس آن خاندان گاژیک، رئیس وسپورگان، تاج شاهی داد و سپس المقتدر خلیفه این عنوان او را تجدید کرد (306 ه . ق. / 919 م.). پس از سال 910 م. یوسف ارمنستان را مسخر و سمبات را که از امرای ارمنستان جدا مانده بود در قلعهء کاپوات محاصره کرد و سمباد تسلیم شد. سپس هرج و مرج در ارمنستان حکمفرما گردید. پسر وی آشوت دوم ملقب به «آهنین» (915 - 928 م.) بیاری دولت بیزانس پیروزمند شد و با کمک پادشاه ایبری (گرجستان) و ابخاز مملکت خود را از سپاهیان عرب تصفیه کرد. وی با یونانیان متحد گردید و خاندان بغراتیه را به اوج قدرت رسانید. عنوان افتخاری شاهنشاه از طرف المقتدر خلیفه در سال 922 م. بدو اعطاء شد و او را حاکم بر وسپورگان، ایبری و ابخاز شناختند. آشوت دوم و جانشینان وی از این پس بکلی از منطقهء نفوذ مسلمانان خارج شدند و بر قسمت اعظم ارمنستان مرکزی و شمالی حکومت کردند. در ارمنستان جنوبی، خاندان ارزرونیه، تقریباً مستقل بودند و عنوان شاه داشتند ولی قلمرو حکومت آنان بسیار کمتر از بغراتیه و شامل وسپورگان بود و وان پایتخت ایشان محسوب میشد. در جنب این دو حکومت، عده ای از حکومت نشین های جزء نیز وجود داشت. آشوت سوم (952 - 977م.) قلعهء کوچک آنی(43) را پایتخت قرار داد. او و جانشین وی سمبات دوم ابنیهء بسیار در آنجا ساختند چنانکه آنی را مروارید شرق نامیدند. سمبات دوم (917 - 989م.) و برادر او گاژیک اول (900 - 1020م.) با قدرت و سعادت سلطنت کردند، ولی بر اثر اغتشاشاتی که ایجاد شد بازیل دوم امپراطور بیزانس (976 - 1026م.) موقع را غنیمت شمرد و خواست قدرت ازدست رفتهء روم را در مشرق تجدید کند و بر ارمنستان مسلط گردید. سِنخرین، آخرین فرد خاندان ارزرونیه مملکت خود (وسپورگان) را از ترس حملهء ترکان بدولت بیزانس تسلیم کرد (1020) و همچنین امرای مسلمان شهرهای حوالی دریاچهء وان (دیاربکر، منازگرد، اخلاط، ارجیش) تبعیت امپراتور بیزانس را پذیرفتند بقسمی که مستملکات بغراتیه از هر طرف به قلمرو دولت روم شرقی محاط گردید. در این زمان بین یوحنا (یوحانس) و آشوت چهارم بر سر حکومت ارمنستان رقابت بود و آشوت بکمک بیزانس بر رقیب فائق آمد. پس از مرگ آشوت (1040م.) امپراطور میشل چهارم خواست ارمنستان را کاملاً ضمیمهء امپراطوری سازد و سپاهی به محاصرهء آنی فرستاد ولی واقعهء پافلاگونیان (1041) او را مجبور به عقب نشینی کرد. گاژیک دوم (1042 - 1045) که هفده ساله بود بسلطنت رسید ولی قسطنطین نهم بمحض جلوس بر اریکهء امپراطوری آنی را محاصره کرد و بسلطنت بغراتیه خاتمه داد و در عوض اراضی وسیعی در کاپادوکیه به گاژیک دوم دادند. سلجوقیان چندین بار بسرحدات بیزانس حمله کردند ولی بر اثر استحکامات عالیه که به امر بازیل برپا شده بود و نیز شجاعت سپاهیان ماهر او، پیشرفتی نکردند. الپ ارسلان به دولت سلجوقی نیروئی بخشید و در سال 456 ه . ق./ 1064 م. از ری حرکت کرد آلبانی و ایبری را تسخیر و همهء نواحی ارمنستان شرقی مانند نخجوان، قارص (که در آنجا هنوز شعبه ای از بغراتیه حکومت داشت) و آنی پایتخت آن را تسخیر کرد. امپراطوران روم شرقی در طی قرن یازدهم میلادی بر قسمت بزرگی از ارمنستان تسلط یافتند اما سلاجقه آنانرا طرد کردند. پس از سقوط آنی و بالنتیجه از دست رفتن استقلال ملی، ملل ارمنی از مقابل مهاجمین فرار کرده به گردنهء توروس پناه بردند و سپس به کیلیکیه رفتند. در مقابل ارمنستان خاص (مشهور به ارمنستان کبیر)، کیلیکیه بنام ارمنستان صغیر نامیده شد و بشکل قلمرو تابع امپراطور آلمان درآمد (1198م.) و سه سلسله متوالیاً در این کشور حکومت کردند: روپنیان(44)، هثومیان(45)، لوزیگنان(46). ارمنستان صغیر دارای تشکیلاتی مشابه تشکیلات سوریه در عهد صلیبیون گردید. در زمان ممالیک مصر این مملکت خراب شد و پس بعلت وضع جغرافیائی خود از لحاظ تجارت پیشرفت بسیار کرد. آخرین پادشاه ارمنستان صغیر لئون ششم در فرانسه (که بدانجا میهمان و پناهندهء شارل ششم بود) درگذشت (1393م.) و در سَن دُنی مدفون گردید و حقوق او به لوزیگنان قبرس منتقل شد. اما ارمنستان کبیر، نخست از طرف سلجوقیان و سپس مغول آنگاه عثمانیان مورد تاخت و تاز و تخریب قرار گرفت. بخش شرقی آن در مائهء هفدهم میلادی به ایران ضمیمه گردید. بزودی دولت روسیه که گرجستان را به سال 1802 م. تصرف کرده بود، بسوی ارمنستان آغاز پیشرفت کرد. معاهدهء اندرینوپل (1828) و محاربات 1853 - 1855 و 1877 م. بنفع روسیه خاتمه یافت و مملکت ارمنستان امروزه بین ترکیه و روسیه و ایران منقسم گردیده است.
دین ارمنیان.
دین قدیم: دین قدیم ارمنی مانند شئون دیگر تمدن آن از قبیل: زبان، عادات و رسوم، طرز حکومت و دیگر چیزها از تمدن ایران متأثر است و نفوذ ایران در آن کاملاً آشکار است. دین قدیم ارمنی را میتوان به دو دورهء متمایز تقسیم کرد: 1 - دورهء قبل از نفوذ ایران و تمدن ایرانی. 2 - دوره ای که تمدن ایران در آن نفوذ کرد.
1 - دورهء اول را میتوان دورهء طبیعی نامید یعنی دوره ای که قوا و موجودات طبیعی مورد پرستش مردم بوده اند. از آثاری که از این دوره در ایالت گارنی(47) برجای مانده، مجسمه هائی است بشکل ماهی، از اژدهاهائی که در آن روزگاران مورد پرستش ارامنه بوده اند. همچنین بموجب روایات و سنن مذهبی جنگل «سوسیاتس»(48) (واقع در ایالت ایروان) را می پرستیدند و از جنبش و حرکت برگهای آن پیشگوئی میکردند و آنوشاوان(49) «انوشروان» نامی پسر کاردس(50)نگاهبان و متولی این جنگل بود. 2 - دورهء نفوذ ایران را میتوان دورهء اساطیری مذهب قدیم ارمنی نامید. مذهب قدیم ارمنی در این دوره شبیه مزدیسناست. ولی چنانکه ینسن(51)میگوید اگرچه در این دورهء اساطیری، خدایان دین ارمنی آرامازد(52)، آناهیت(53)، واهاگن(54)، تیر(55)، میهر(56)، و سپاندرمت(57) همگی ایرانی اند و تعریف و توصیفی که برای هر یک از آنها میشود درست همان است که برای خدایان ایرانی آمده، معهذا دین ارمنی در این دوره شکل مستقلی دارد: در دین قدیم ارمنی آرامازد خالق کل است و بهیچوجه خدائی مخالف او بنام اهریمن وجود ندارد و میتوان گفت در این قسمت هیچ تأثیری از دین مزدیسنا در بین نیست فقط در زبان ارمنی مارخارامانی(58) یادآور معنی اهریمن میباشد. در دین قدیم ارمنی پیغمبری مانند زردشت و کتابی مانند اوستا وجود ندارد. ولی انتظار موعودی سوشیانس(59) که مردم و گیتی را از بدیها نجات دهد در قصهء آرتاوازد(60)(داستانی غیرمذهبی) باقی مانده است. از رستاخیز و تن پسین هم تأثیر در دین ارمنی در این دوره دیده نمیشود. برای آشنائی به عقاید ارمنی ها راجع به آخرت در کتاب جمهوریت(61) تألیف افلاطون(62) اطلاعات خوبی مندرج است. در آنجا حکایت یک ارمنی وجود دارد که در جنگی کشته میشود و پس از ده روز او را میبرند که بر خرمنی از آتش افکنده بسوزانند، در این حال او دوباره زنده میشود و آنچه را که در آخرت دیده بود برای مردم حکایت میکند و این کاملاً شبیه است به قصهء ارتویراف مقدس که در پهلوی وجود دارد و نیز شبیه کمدی دیوین(63)میباشد.
خدایان و پرستش آنان:
1- در بین خدایان ارمنی اَرامازد(64) خدای بزرگ و خالق کل است و شبیه است به اهورامزدا یا هرمزد ایران. صفاتی که برای او آورده میشود بدین قرار است: شجاع، بزرگ، پدر همهء خدایان، آفرینندهء آسمان و زمین و بخشندهء فراوانی و حاصلخیزی. اگرچه خدای میهر(65) پسر اوست و الهه های آناهیت(66) و نانه(67)دخترهای او هستند ولی همگی این فرزندان بدون مادر از آرامازد متولد شده اند. بنابراین آرامازد کاملاً خدای بزرگ ایران، اهورامزدا را به یاد می آورد. گلتزر(68) عقیده دارد که خدای بزرگ واناتور(69) بوده و آرامازد خدای اجنبی است لکن کم کم واناتور فراموش شده و آرامازد جای آنرا گرفته است. واناتور لغتی ارمنی و از دو کلمه مرکب است: وان(70) = جا، و تور(71) = دهنده به معنی جای دهنده و پذیرائی کننده و مهمان دوست و مطابق است با کزنی اُس(72) یونانی. آرامازد را خدای نوروز نیز می نامیدند زیرا وقت پرستش او به نوروز می افتاد و نوروز را بزبان ارمنی ناواسارد(73)میگویند.
2- آناهیت(74) نزد ارمنی های قدیم فوق العاده اهمیت داشت و مورد پرستش آنان بود و مسلم است که پرستش آناهیت در دین قدیم ارمنی از دین زردشتی آمده، اگرچه ایرانیها بت نداشتند و بت پرست نبودند، ولی بقول هرودت: اردشیر باحافظه [ یادگیر ](75) (316 - 404 ق. م.) امر کرد که ایرانیها برای آناهیت مجسمه ای برپا کرده آنرا پرستش کنند. آناهیت در برابر ارتمیس(76) اساطیر یونانی است که الههء عفاف و پاکدامنی میباشد و این ادعا از کلمات تیردات(77) پادشاه ارمنستان بخوبی ثابت میشود: «بانوی بزرگ آناهیت که فر ملت ماست و رزاقی که مادر همه گونه خرد و هوش است و دختر آرامازد بزرگ و دلیر است(78)».
معابد مهم آناهیت در شهرهای یریتسا(79) و آرماویر(80) و آرتاشات(81) و آشتی شات بوده است. یکی دیگر از معابد آناهیت معبد سنگ داربنوتس(82) در ایالت آنزواتسیاتس(83) بوده است. بعضی ها آناهیت را با آفرُدیت(84) الههء شهوت مطابق میدانند. این تطبیق هم درست است زیرا بقول سترابُن(85) نابکاری و بی عفتی و فحشاء هم در معابد آناهیت وجود داشت. مهمترین و بزرگترین معبد آناهیت که بنابه گفتهء سی سِرُ(86) محبوبترین و ثروتمندترین آنها بود، معبد یریتسا بود. وقتی که لوکولوس(87) به ارمنستان حمله کرد، مردم بیم داشتند که این معبد و اموال بیشمار آن به تاراج رومیها رود لکن در زمان آنتونیوس(88)معبد به تاراج سپاهیان رومی رفت و سربازان مجسمهء زرین آناهیت را درهم شکستند و قطعات آنرا میان خود تقسیم کردند. بعدها در ارمنستان بجای مجسمهء ازبین رفتهء آناهیت مجسمهء دیگری از زر درست کردند که تا زمان گریگور(89) مقدس اولین خلیفهء بزرگ ارمنی وجود داشت. مجسمهء آناهیت در آشتی شات نیز از زر بود و بهمین جهت آن را وسک میر(90) یعنی «مادر زرین» می نامیدند. آناهیت متمولترین خدایان بود و تمام ایالت یکغیاتس(91) بنام این الهه، آناتا(92) نامیده میشد. گله های بزرگ گاو که مخصوص قربانی آناهیت بودند، همه جا با نشان آناهیت می گشتند و از دیگر گله ها ممتاز و مشخص بودند. در اولین ماه سال نو یعنی ماه ناواسارد (فروردین) جشنهای بزرگ برپا میکردند. زوار از هر نقطه به معابد روی می آوردند و حاجت میخواستند. در 1884 م. در آسیای صغیر سر یکی از مجسمه های خدایان پیدا شد که سامویل رایناک(93) آنرا شاهکار بی نظیر می داند و اکنون در بریتیش موزیوم است. بعضی آنرا مجسمهء آناهیت و پاره ای دیگر مجسمهء آستغیک(94) می دانند.
3- مهر(95): دربارهء خداوند مهر اطلاعات ما اندک است و اگرچه آگاسانگلس(96) میگوید که در باگایاریچ(97) معبدی بنام او بوده است ولی دربارهء اینکه چگونه و به چه کیفیت او را می پرستیده اند هیچ نوع اطلاعی در دست نیست. لغات بسیاری از کلمهء مهر مشتق شده است مانند مهیان(98) = بتکده، معبد. مه کان(99)که نخست معنی ماه(100) و سپس نام مخصوص ماه هفتم سال شده است. اسامی خاص: مهران(101)، مهروژان(102)، مهرداد(103)، مهنداک(104)، مهر(105) که همگی از مهر مشتق شده اند دلیل بر اینند که مهر در میان مردم خیلی محبوب بوده است. مهر از لغات ایرانی و معنی آن آفتاب است (میثرا،(106) میترا(107)، مهر(108)). گزنفون(109)مینویسد: ارامنه اسبها را به مهر می بخشیدند و قربانی میکردند بقول سترابُ(110) در موقع جشن مهرگان از ارمنستان 000،20 اسب برای دربار ایران بعنوان خراج و پیشکش فرستاده میشد. مورخین ارمنی، یغیشه(111) و موسی خورنی(112) حکایت میکنند که ایرانی ها (چنانکه ارمنی ها را نیز این عادت بود) بنام مهر سوگند یاد میکردند، زیرا او حامی و مدافع عهد و پیمان بود. در پهلوی لغتی هست میثرادروج(113) که پیمان شکن معنی آن است. مهر در مذهب زرتشتی سوشیانس یعنی نجات دهنده شمرده شده است و مأمور است که رستاخیز کند اگرچه، چنانکه پیش گذشت فرزندان آرامازد همگی بدون مادر از او متولد شده اند، ولی بروایت پاره ای از مورخین ارمنی، مهر را مادری از افراد نوع بشر بوده است. مهر یزته(114) (ایزد) و همکار امشاسپندان بود و در ردیف آنان شمرده میشد.
امشاسپندان بقرار زیر بوده اند: 1- اهورامزدا (هرمزد).(115) 2- بهمن.(116) 3- اردیبهشت.(117)4- شهریور.(118) 5- اسفند.(119) 6- خرداد.(120)7- امرداد.(121) دو تن از امشاسپندان که هرمزد و سپاندارمذ باشند، خدایان ارمنی شده اند. ایزدان(122) که فرشتگان بودند، سه تن از آنان نیز خدایان ارمنی شمرده شده اند: مهر، آناهیت، تیر. مهرپرستی تنها عقیدهء ایرانی است که مدتها در مغرب رواج داشت و رقیب بزرگ دین عیسی بود، لکن در قرن چهارم میلادی از اهمیت و پرستش آن کاسته شد.
4- تیر(123): این خدا، خوابگزار، حامی ادبیات و صنایع بود و قلم آرمازد نامیده میشد. تیر لغتی ایرانی و بدین معنی برابر است با آپُلُ(124)یونانی که همواره با تیر و کمان پدیدار میشد. نیز او را با هِرمس(125) یونانی که خوابگزار بود تطبیق کرده اند. معبد تیر در یرازاموین(126) بود و آرتاشس دوم مجسمهء او را از «آرماویر» بدانجا برده بود. قشون تیردات(127) که دین عیسوی پذیرفته بود، بفرمان وی از پایتخت واغارشاپات(128) بدان معبد روی آورده، آنرا ویران کرده بسوختند و دیوها «مغها» از آنجا فرار کرده به معبد آناهیت آمدند. (آگاثانگلس).(129) یکی از نامهای ارمنی بنام تیر(130) نامیده شده است چنانکه مِه کان(131) بنام مهر بود. و نیز از نام تیر اسامی خاصی مشتق شده اند مانند ترینکاتار(132)، تیروتس(133)، تیران(134)، تیرداد(135) و غیره.
5- آستغیک(136): دومین الهه است. معبد او در شهر آشتیشات(137) واقع در ایالت تارُن(138) بوده که آنجا را «حجلهء آستغیک» می نامیدند زیرا آستغیک زن یا معشوقهء واهاگن بود. آستغیک با آفرُدیت(139) تطبیق میشود، زیرا بفسق معروف بود. معابد آستغیک در جاهای دیگر نیز بوده است، از جمله بر فراز کوه پاغات در ایالت آنج واتسیاتس(140) و نیز در کنار دریاچهء وان. احتمال میرود که آستغیک از لغات سامی اقتباس شده باشد، چنانکه هوفمان(141)نام او را «ستارهء کوچک» ترجمهء کوکب(142)سریانی می داند. گل محبوب آستغیک «ورد» (گل سرخ) و پرندهء محبوب او «کبوتر» بود. از نام آستغیک اسامی خاص نیز مشتق شده اند.
6- واهاگن(143): واهاگن به خدای اژدهاکشمعروف بود، زیرا او مارهائی را که سبب یا نمایندهء تاریکی بودند میکشت. در سنن قدیم ارمنی، سرود باشکوهی دربارهء چگونگی متولد شدن واهاگن ضبط شده است: «آسمان از درد وضع حمل رنج میکشید، زمین و دریای ارغوان نیز همچنین بودند. نی سرخ را نیز در دریا زادن گرفته بود. از ساقه های نی دود بر آسمان میرفت. در میان شعله ها جوانی می دوید. او ریشی آتشین داشت و چشمهایش یک جفت خورشید بودند. این جوان واهاگن بود.» هنگامی که گریگور(144)خلیفهء بزرگ ارمنی از قیصریه مراجعت میکرد، شنید که معبد واهه واهیان(145) (که خود از سه معبد تشکیل میشد) هنوز برجای است و ویران نشده است. پس فرمان داد تا با کلند بناهای معابد را ویران سازند. این بار دیوها (مغها) پایداری کرده و همگی تلف شدند. از معابد دیگر واهاگن یکی در مشرق کوه واراگ(146) و دیگری در آغ باک(147) صغیر بود (ایالت جنوب وان). از پهلوانیها و شجاعت های واهاگن، یکی دزدیدن کاههای بارشام(148) بوده (این کاهها بعداً در آسمان پراکنده شده کهکشان را تشکیل دادند). و دیگر غلبه بر مارهای گمراه کننده. واهاگن شکارچی و خود نیز خداوند شکار بود. این خدا در ایران برابر وِرِتراغنا(149) است که صفات او را برای بهرام گور آورده اند. همین صفات در گرجستان برای واکستانگ گُرگاسلان(150) پهلوان افسانه ای آورده شده است. واهاگن، چنانکه نزد زردشتیها، در میان ارامنه نیز نام بیست وهفتم هر ماه بود، همانطوری که آستغیک نام هفتم، مهر نام هشتم، آرامازد نام پانزدهم و آناهیت نام نوزدهم هر ماه بود.
7- نانه(151): نانه نیز الهه و دختر آرمازد بود و با آتنا(152) یونانی تطبیق شده است. بنابر روایات ارمنی، مجسمهء او را آرتاکسیاس(153) از یونان آورده و تیگران(154) برای او در قصبهء تیل معبدی برپا کرده بود. گریگور مقدس معبد او را ویران ساخت و اموال و ذخایر او را به کلیسا بخشید.
8- بارشامین(155): مجسمهء این خداوند را تیگران از بین النهرین آورده بود و برای او در قصبهء ثُردان(156) در ایالت دارناغیاتس(157)معبدی برپا کرده، وی را پرستش میکردند. مجسمهء او از عاج و بلور و نقره ساخته شده بود و بهمین مناسبت او را «سفیدفر» می نامیدند. در داستانهای ارمنی است که واهاگن کاههای بارشام را می دزدد و آرام(158)پادشاه افسانه ای ارمنی او را مغلوب میکند.
9- گیسانه(159) و دِمِتر(160): اینان دو تن شاهزادهء مشکوک هندی بودند که به ارمنستان پناه آورده و در تارون(161) دو مجسمه و معبد برای خود برپا کرده بودند. عیسویان معبد گیسانه را «در دوزخ» و یا ساندارامت(162) می نامیدند که از «دیوها» پر بود. مجسمهء گیسانه 12 ذراع و ازآن دمتر 5 ذراع بود.
10- ساندرامت(163) (آرامای تی(164) سپنتا(165)، سپاندارمات(166)) ساندرامت یکی از هفت امشاسپندان دین ایران و دختر اهورامزدا و نمونهء زنی با عفت و عصمت و خدای زمین بود. این خدا با دیونیس(167) یونانی مطابقت دارد و در اساطیر ارمنی خدای مذکر است. غیر از این خدایان، از پهلوانان داستانها حکایتی است که معروفترین آنها داستان آرتاوازد(168) میباشد. آرتاوازد پسر آرتاشس(169) دوم بود و مطابقت میکند با آشاوارد(170) جاویدانی اوستا که باید بهمراهی سوشیانس برخیزد و در دنیا آئین خوب برپا کند. آرتاوازد در اساطیر ارامنه کار سوشیانس را بخود گرفته است. دیگر از قهرمانان افسانه ای هایک(171) میباشد که مؤسس افسانهء ملت ارمنی بوده است. (دین قدیم ارمنیان بقلم آبراهامیان در یادنامهء پورداود ج 1 صص 100 - 109).
مذهب مسیحی: از لحاظ مذهب، ارمنیان بدو بخش تقسیم میشوند: ارمنیان گرگواری (که عدهء آنها بیشتر است) و ارمنیان متحد یا کاتولیک تابع پاپ که ضمناً آداب مخصوصهء خود را محفوظ داشته اند. عدهء بسیار محدود نیز پرتستانند. پس از تصرف قسطنطنیه1453 م.، سلطان محمد دوم یونانیان را در اجرای آداب و اعمال مذهبی خود آزاد گذاشت و بطریق گِنّادیوس را بعنوان رئیس عالی ملت یونان در همهء امپراطوری عثمانیه شناخت. پس از مجمع کالسیدوئن (451) ارمنیان با کلیسای اعظم قسطنطنیه قطع رابطه کردند و فرقه ای تشکیل دادند که دارای بطریق خاصی بود که بر نسطوریان، یعقوبیان و فِرَق دیگرشرقی نیز حکومت روحانی داشت. در 1841، ارمنیان گرگواری از طرف باب عالی مجاز گردیدند برای نظارت در امور اسقفی شورایی از اکابر و وجهاء تشکیل دهند و در 1847 دو مجمع تشکیل شد، نخستین برای امور اداری و شهری، دومین برای امور مذهبی. در 1856، مجمع امور شهری قوانینی تدوین کرد که سپس مجمع عمومی ملت (1860) آنرا پذیرفت و سلطان عثمانی نیز آنرا صحه نهاد (1863). یک مجمع ملی که برای مدت ده سال انتخاب میشد و مرکب بود از 140 عضو (20 عضو کلیسا، 40 نماینده از شهرستانها، 80 نماینده از قسطنطنیه) امور مهمه را تحت انضباط درمی آورد و امور جاریه را بر طبق تناسب به شورای مذهبی (مرکب از 14 عضو)، یا شورای شهری (مرکب از 20 عضو)، واگذار میکرد و امور مختلفه به نظر هر دو شوری میرسید. بطریق قسطنطنیه، که اختیارات وی تابع مجمع عمومی بود، در سلسلهء مراتب روحانیت پس از جاثلیق (کاتولیکس) که رئیس عالی کلیسای گرگواری بود، قرار داشت. جاثلیق، که ساکن اچمیادزین (سرزمین روسیه) بود، از طرف مجمع ملی انتخاب میشد و این انتخاب میبایست مورد تصویب سلطان عثمانی و قبول تزار روسیه گردد. مسیحیت در مائهء چهارم میلادی توسط گرگوارمنور، در زمان سلطنت تیرداد سوم تبلیغ شد. در اواخر مائهء پنجم کلیسای ارمنی به طبیعت واحدهء مسیح(172)قائل و بالنتیجه از کلیسای یونانی جدا شد.
زبان و ادبیات: زبان ارمنی متعلق به خانوادهء زبانهای هندواروپائی است، ولی دربارهء تعلق آن به دستهء ایرانی یا مستقل بودن و اشتمال وی بر زبان گرجی و بعضی لهجات مانند اغوان(173) یا آلبانی قفقاز، اختلاف است.
الفبای ارمنی: توسط مسرُب در اواخر مائهء چهارم میلادی اختراع شد و جانشین خطّ اصلی ارمنی قدیم گردید و در قرن دوازدهم میلادی دو حرف دیگر اضافه کردند: اُ و اِف. الفبای ارمنی بقرار ذیل است. حروف درشت را «حروف آهن» و حروف خرد را «حروف مدوّره» نامند:
ارمنیان زبانی ادبی و زبانی عامیانه دارند. نخستین آثاری که از ادبیات ارمنی شناخته شده افسانه و تصانیف مربوط به پیروزیهای افسانه ای قرون قهرمانی است. بنظر میرسد که ارمنستان دارای ادبیاتی نسبتاً وسیع و مربوط با بت پرستی بوده است ولی ادبیات مزبور آنگاه که ملت ارمن به مسیحیت گرائید، توسط خود ارمنیان محو گردید، چه آنان، پس از این عهد بترجمهء کتب یونانی مشغول گردیدند. در آخر قرن چهارم میلادی، مسرُب الفبائی را اختراع کرد و ادبیات رو بترقی نهاد چنانکه مائهء پنجم میلادی را «عصر طلائی» ادبیات ارمنی نامیده اند. مشهورترین نویسندگان این عصر موسی خورنی مورخ است که به لقب هردوت ارمنستان معروف است و پس از او لازارفاربی (مائهء پنجم)، اِزنیگ (مائهء ششم)، توماس اَردزرونی و ژان ششم کاتولیکُس (مائهء نهم)، اِتینّ اَچُسیغ (مائهء دهم)، گرگوار ماژیسترس و اَریسداژِس لاسدیوِرتری (مائهء یازدهم) شایان ذکرند.
ارمنستان صغیر نیز دارای نویسندگانی بوده و شاعر حقیقی این ناحیت نرسس گلایِتسی یا ظریف (مائهء دوازدهم) بوده است. در مائهء سیزدهم، سِمپاد امیر را باید نام برد. پس از این عهد آثار ادبی ارجمندی مشهود نیست ولی زبان ارمنی هنوز هم دارای قدرت و حدت است و در مطابع مخیتاریست های(174) ونیز، مطابع ارمنی وین، تفلیس، سن پترزبورگ، مَدرس و غیره از مائهء هیجدهم میلادی ببعد تألیفات سودمندی به چاپ رسیده که منظور آنها هم شناساندن ادبیات خارجه به ارمنیان و هم انتشار آثار محققان ارمنی بوده است.
مآخذ: تایلر: نامهء انجمن جغرافیائی لندن (XXXVIII، 1869 م.)، کارل ریتر: اردکونده (جغرافی) (ج X)، میشل چامی چیان: تاریخ ارمنستان (ونیز1784 - 1786 م.)، گاتیریاس: ارمنستان و ارمنیان (پاریس 1882)، ترجمهء فرانسهء «مورخین قدیم ارمنستان» توسط و. لانگلوا در پاریس1868 - 1869 آغاز شد. مجموعهء مورخین عهد صلیبیون از مورخین ارمنی، توسط آکادمی نوشته ها و ادبیات پاریس منتشر شده است. پ. اَوِشه «فرهنگ ارمنی به فرانسه و فرانسه به ارمنی» را در ونیز1812 - 1817 چاپ کرده است. لوئه، دستور زبان ارمنی را منتشر کرده و ترجمهء فرانسوی آن توسط کاریر در پاریس به سال 1883 انتشار یافته. فِلیکس نِوْ، کتاب «ارمنستان مسیحی و ادبیات آن» را به سال 1886 طبع کرده است. و رجوع به دائرة المعارف اسلام و فهرست مجمل التواریخ و القصص و ایران در زمان ساسانیان، تألیف کریستنسن ترجمهء رشید یاسمی و یشتها تألیف پورداود ج 1 و 2 و یسنا تألیف پورداود ج 1 و خرده اوستا تألیف پورداود و فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 و تاریخ ادبیات ایران تألیف براون ج 3 ترجمهء حکمت و ج 4 ترجمهء رشید یاسمی و سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو و تاریخ مغول و جغرافیای طبیعی و سیاسی تألیف کیهان و ایران باستان تألیف مشیرالدوله پیرنیا و فهرست آن و رجوع به ارمنی شود.
(1) - Armenie.
(2) - Haig.
(3) - Hai.
(4) - Haiesdan.
(5) - Ourartou.
(6) - Magnesia.
(7) - Ortoadistus.
(8) - Radamiste.
(9) - Gorneas.
(10) - Zenobie.
(11) - Saint Martin: Fragment d'une
histoire des Arsacides, t. II. Paris 1850.
(12) - Lucius Verus.
(13) - Soheme.
(14) - Anob.
(15) - Kazavon.
(16) - Spantazade.
(17) - Kamsarakan.
(18) - Bidhakhsh (Bdeashkh).
(19) - Haig.
(20) - Arschagouniq.
(21) - Vagharschag.
(22) - Valarsace.
(23) - Garin.
(24) - Daik.
(25) - Koukark.
(26) - Oudi.
(27) - Dourouperan.
(28) - Ararad.
(29) - Ani.
(30) - Tovin.
(31) - Armavir.
(32) - Vasbouragan.
(33) - Schamiramgerd.
(34) - Aghthamar.
(35) - Siounig.
(36) - Artsach.
(37) - Paidagaran.
(38) - Aghtznig.
(39) - Tigranocerte.
(40) - Mogq.
(41) - Gortaiq.
(42) - Ashod.
(43) - Ani.
(44) - Roupeniens.
(45) - Hethoumiens.
(46) - Lusignans.
(47) - Garni.
(48) - Sosiac.
(49) - Anusharvan.
(50) - Kardos.
(51) - Jensen.
(52) - Aramazd.
(53) - Anahit.
(54) - Vahagn.
(55) - Tir.
(56) - Mihr.
(57) - Shandaramet.
(58) - Charamani.
(59) - Soshians.
(60) - Artavazd.
(61) - Republica.
(62) - Platon. .(کمدی الهی)
(63) - Comedie divine
(64) - Aramazd.
(65) - Mihr.
(66) - Anahit.
(67) - Nane.
(68) - Gelzer.
(69) - Vanatur.
(70) - Van.
(71) - Tur.
(72) - Xenios. . Nava)= نو؛ Sarda= سال
(73) - Navasard.
(
(74) - Anahit.
(75) - Artaxerxes Mnemon.
(76) - Artemis.
(77) - Tirdat. (78) - این گفته را آگاثانگ لُس Agathangelosنقل می کند. همین شخص کتابی دربارهء چگونگی پذیرفته شدن دین عیسی و رواج آن در میان ارامنه، نوشته است.
(79) -Yriza.
(80) - Armavir.
(81) - Artashat.
(82) - Darbenoc.
(83) - Andjevaciac.
(84) - Aphrodite.
(85) - Strabon.
(86) - Cicero.
(87) - Lucullus.
(88) - Antonius.
(89) - Grigor.
(90) - Voskemayr.
(91) - Yekeghiac.
(92) - Anahita.
(93) - Samuel Reinak.
(94) - Astghik.
(95) - Mihr.
(96) - Agathangelos.
(97) - Bagayarich.
(98) - Mehian.
(99) - Mehekan.
(100) - Le mois.
(101) - Mihran.
(102) - Mehruzan.
(103) - Mihrdat.
(104) - Mehendak.
(105) - Mehr.
(106) - Mithra.
(107) - Mitra.
(108) - Mihr.
(109) - Xsenophon.
(110) - Strabo.
(111) - Yeghishe.
(112) - M. Khorenaci.
(113) - Mithradruj.
(114) - Yazata.
(115) - Ahuramazda.
(116) - Vohuman.
(117) - Artavahisht.
(118) - Shathrivar.
(119) - Spanta Armaiti.
(120) - Haurvatat.
(121) - Ameretat.
(122) - Yazata.
(123) - Tir.
(124) - Apolo.
(125) - Hermes.
(126) - Yerazamuyn.
(127) - Tirdat.
(128) - Vagharshapat.
(129) - Agathangelos.
(130) - Tire.
(131) - Mehekan.
(132) - Trinkatar.
(133) - Tiroc.
(134) - Tiran.
(135) - Tirdat.
(136) - Astghik.
(137) - Ashtishat.
(138) - Taron.
(139) - Aphrodite.
(140) - Andjevaciac.
(141) - Hoffmann.
(142) - Kevkepta.
(143) - Vahagn.
(144) - Grigor.
(145) - Vahevahian.
(146) - Varag.
(147) - Aghbak.
(148) - Barsham.
(149) - Veretragna.
(150) - Vaxtang Gorgaslan.
(151) - Nane.
(152) - Athena.
(153) - Artaxias.
(154) - Tigran.
(155) - Barshamin.
(156) - Thordan.
(157) - Daranaghiac.
(158) - Aram.
(159) - Gisane.
(160) - Demetr.
(161) - Taron.
(162) - Sandaramet.
(163) - Spandaramat.
(164) - Armaiti.
(165) - Spenta.
(166) - Spandarmat.
(167) - Dionys.
(168) - Artavazd.
(169) - Artashes.
(170) - Ashavard.
(171) - Haik.
(172) - Monophysisme.
(173) - Aghovans.
(174) - Mekhitaristes.


ارمنستان صغیر.


[اَ مَ نِ نِ صَ] (اِخ)رجوع به ارمنستان و ارمنیّه شود.


ارمنستان کبیر.


[اَ مَ نِ نِ کَ] (اِخ) رجوع به ارمنستان و ارمنیّه شود.


ارمنه.


[اَ مِ نَ] (اِخ) شهری بزرگ است [ از ارمینیه ] و آبادان و با نعمت بسیار. (حدود العالم).


ارمنی.


[اَ مَ] (ص نسبی، اِ)(1) منسوب بارمن. ارمینی. ارمنستانی. ارمن. مردی از ارمنستان. ج، ارامنه :
گفتم که ارمنی است مگر خواجه بوالعمید
کو نان گندمین نخورد جز که سنگله.
بوذر کشی.
نائرهء بیداد را بحدّی اشتداد داد که چند نفر هندو و ارمنی و مسلمان را در میدان نقش جهان اصفهان آتش افروخته سوختند. (مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ص 9). و رجوع شود بعیون الانباء ج 1 ص78 و ایران باستان و فهرست آن و فهرست ایران در زمان ساسانیان تألیف کریستنسن ترجمهء رشید یاسمی. مؤلف قاموس الاعلام ترکی گوید: ارمنی، نام قومیست که در قسمت شمالی آسیای غربی و پاره ای از نقاط اروپائی مجاور آسیا متفرق و پراکنده زندگی میکنند و بشیوه و عادت جاری اقوام مغلوبه بصنعت و تجارت و امور صرافی مشغول و در شهرهای بزرگ ساکنند. فقط ارامنهء مقیم در آسیا و مهاجرین به استانبول و حوالی آن امروز بزبان ملی خود آشنا میباشند، اما آنانکه در سرزمین آناطولی اقامت گزیده زبان دیگری غیر از زبان ترک نمیدانند و ترکی جایگزین زبان ملی آنها گشته و معلوم نیست که اینان اصلاً ارمنی و یا از اهالی قطعات قدیمهء اناطولی مانند کاپادوکیا و فریجیا (فریکیه) بوده و بمناسبت همکیشی با ارامنه خود را ارمنی نامیده اند اگر بنظر بیاوریم که ارامنه اصولاً در حفظ زبان ملی خود بسیار ساعی میباشند احتمال فوق قوی تر خواهد بود. عدهء ارامنه ای که در روی کرهء ارض زندگی میکنند به دو میلیون بالغ میشود و همگی مسیحی هستند و قسم اعظم اینان تابعمذهب مخصوص میباشند. یک فرقه از آنان هم کاتولیک و عدهء کمی پروتستانند. اسقف کبیر ارامنه در قریهء اچمیادجین اقامت دارد. این قریه در کشور روسیه، در نزدیکی شهر ایروان واقع شده. علاوه بر این چهار اسقف کبیر دیگر دارند که یکی از آنان در قسطنطنیه، دوم در بیت المقدس، سوم در سیس، و چهارم در اخلاط مقیم است، کاتولیک ها هم اسقفی دارند که از جانب قسیس تصدیق و اجازه دارد. ارامنه مردمان بسیار مستعد و باهوشند و در صنعت و ایجاد طرایف و ظرایف مهارت دارند. هنروران چابکدست و دقیق در میان آنان بسیار است. بهمت و غیرت اینان صنعت چاپ و امور مربوط بطبع و نشر مطبوعات در کشور عثمانی رواج و ترقی یافته قالب ریزی حروف عربیه بتوسط آنان رایج شده است و در این اواخر برای نشر معارف در زبان ملی خود کوشش فراوانی کرده و بسیار ترقی کرده اند. در تجارت و امور صرافیه هم خبره اند و در هرجا باشند گرسنه نمی مانند، فقط در پاره ای از نقاط کشور و علی الخصوص در اناطولی فعالیت صرافی و اِنهماکشان در امور مرابحه بضرر اهالی تمام میشود. ارامنه در تواریخ خود هجرت جدّ امجد خود حایغ (هایگ) را از بابل بحوضهء فرات یاد کنند. بنابراین باید بگوئیم اینان هم مانند همسایگان خود یعنی کلدانیان، آسوریان و سریانیان به زمرهء امم سامیه داخلند، شکل و سیماشان هم تا اندازه ای مساعد این فرضیه میباشد(2) ولی معیار صحیح مردم شناسی یعنی زبان این مطلب را تصدیق و گواهی نمیکند. از نظر زبان شناسی باید بگوئیم که ارامنه از امم آریائی و از حیث نژاد به جنس ایرانی بسیار نزدیک میباشند.
قضیهء هجرت حایغ از بابل قابل قبول است ولی در این صورت باید گفت که ارامنه از ابتدای حال تابع و منسوب بدیگر اقوام بوده و حایغ سمت جدّ اقدمی این طایفه را نداشته است. در هر حال ارامنه مانند اکراد از شعبهء ایرانی امم آری هستند از زمانهای باستانی و علی الخصوص در دورهء اشکانیان در تحت ادارهء ایرانیان بوده و دین و اخلاق مشترک با اینان داشته اند. ارامنه در قرن چهارم میلاد نصرانیت را پذیرفته و کتابهای متعددی بزبان ارمنی دربارهء دین جدید خود نگاشته اند. زبان این کتابها بغایت فصیح و بلیغ میباشد و چنین مستفاد میشود که زبان ارمنی در همان زمانها به حد کمال رسیده و ادبیات کاملی داشته است و بالطبع قبل از نصرانیت آثار علمی و ادبی مهمی در این زبان تألیف کرده بودند، ولی تعصب و شور دین جدید به بهانهء آثار و علائم کفر آن نوشته ها را چنان بباد فنا داد که امروز نمونهء کوچکی هم از آن اوراق دیرینه در دست نیست. میان زبان قدیم ارمنی با زبان کنونی تفاوت فاحش موجود است و زبان باستانی بغایت وسیع و فصیح میباشد و زبان جدید کلمات بسیاری از السنهء مختلفه اخذ کرده و شیوهء ترکیب کلامش هم کاملاً تابع قواعد ترکی گشته. در باب مشابهت و مناسبات زبان ارمنی با السنهء آریائی و مخصوصاً زبان فارسی تألیفات کثیری در زبان آلمانی و دیگر السنهء اروپائی شده است.
-گِلِ ارمنی؛ قسمی خاک سرخ رنگ که از ارمنستان آرند و بر اورام حاد طلی کنند و سود دارد.
(1) - Armenien. (2) - چنانکه در مادهء ارمنستان گفته شد ارمنیان از نژاد هندواروپائی هستند و بکلی با نژاد سامی اختلاف دارند.


ارمنی.


[اَ مِ] (ص نسبی) منسوب به ارمینیة. (منتهی الارب). نسبت به ارمینیه اَرْمِنی است برخلاف قیاس بفتح همزه و کسر میم. (معجم البلدان ذیل کلمهء ارمینیه).


ارمنی.


[اَ مَ] (اِخ) یکی از سرداران ایران بزمان یزدگرد سوم ساسانی در جنگ با عرب :
چو کلبوی طبلی و چون ارمنی
بجنگند با کیش آهرمنی.فردوسی.


ارمنیاق.


[اَ مِ] (اِخ)(1)یکی از نواحی روم قدیم: و اما آن یازده ناحیت [ از روم ] که بر مشرق خلیج است نام وی این است: برقسیس، ابسیق، انطماط، سلوقیه، ناطلیق، بقلار، افلاخونیه، فیادق، خرشته، ارمنیاق، خالدیه، و هر یکی ازین ناحیتی است بزرگ با شهرها و دهها و حصارها و قلعه ها و کوهها و آبهای روان و نعمت بسیار و اندر هر یکی از این ناحیت سپاهسالاری بود از آن ملک الروم و با وی لشکر بسیار از سه هزار مرد تا شش هزار سوار مر نگاه داشتن ناحیت را. (حدود العالم). رجوع به ارمناک شود.
(1) - Armeniacon. . (ترجمهء حدودالعالم مینورسکی به انگلیسی ص 156)


ارمنیانس.


[] (اِخ) موضعی از ارمینیه بلسان روم و در عیون الانباء آمده که رومیان اهل آن بلد را تا آنگاه ارمن مینامیدند. (عیون الانباء ج 1 ص 78).


ارمنی باف.


[اَ مَ] (ن مف مرکب)(جوراب...) مخفف ارمنی بافت. رجوع به ارمنی بافت شود.


ارمنی بافت.


[اَ مَ] (ن مف مرکب)(جوراب...) قسمی از بافت جوراب.


ارمنی بافی.


[اَ مَ] (حامص مرکب) عمل بافت جوراب نوع ارمنی بافت.


ارمنی دانه.


[اَ مَ دا نَ / نِ] (اِ مرکب) آبلهء فرنگ. نار افرنجیه. آتشک. سیفلیس(1). کوفت. (از مجمع الجوامع).
(1) - Syphilis.


ارمنی فش.


[اَ مَ فَ] (ص مرکب)ارمنی مانند (در فردوسی در مورد تحقیر استعمال شده است) :
ز دست یکی بدکنش بنده ای
پلید ارمنی فش(1)پرستنده ای.فردوسی.
(1) - ن ل: پلید و منش فش.


ارمنی کوس.


[اَ مِ] (اِخ)(1) کاسّیوس رومی پس از فتح تیسفون و نواحی اطراف بطرف زاگرس راند و قسمتی از ماد را تسخیر کرد (بزمان بلاش سوم اشکانی) در نتیجه این بهره مندی امپراطوران روم بر القاب او، که ارمنیکوس و پارتیکوس(2) بود لقب مدیکوس(3) را هم افزودند یعنی بر القاب فاتح ارمنستان و پارت لقب فاتح ماد را هم علاوه کردند. (ایران باستان ص 2500 از بند 6 کتاب 23 آم مین مارِسلّن).
(1) - Armenicus.
(2) - Particus.
(3) - Medicus.


ارمنین.


[اَ مَ] (اِ) بیونانی اسم نباتیست که بر دو نوع برّی و بستانی میباشد و بری او غیرمستعمل و بستانی او برگش شبیه ببرگ ابهل و ساقش مربع و بقدر نصف ذراع و غلاف ثمرش شبیه بغلاف لوبیا و مایل بطرف اسفل و تخمش سیاه و دراز و تخم برّی او مستدیر و اغبر، و گویند ارمنین درخت قلقلان است. در سیم گرم و محلل و جذّاب و یک درهم او با شراب بغایت محرک باه و ضماد مطبوخ او محلل اورام بلغمی و جاذب پیکان و خار از بدن و مخرج جنین و قطور او با عسل جهت قرحهءچشم نافع است. (تحفهء حکیم مؤمن). بلغت رومی انار صحرائی را گویند و بعربی رمان البرّی خوانند و بعضی درخت انار صحرائی را گفته اند و بعضی گویند اناردانهء دشتی است که آنرا حب القلقل خوانند، قاف اول مکسور و ثانی مفتوح. (برهان). انار برّی. (سروری) (جهانگیری). انار دشتی. (رشیدی). قلقل. (اختیارات بدیعی). انار کوهی. (شعوری). قلقلان. قُلاقِل. حب القلقل. اناردانهء دشتی. جودان. جودانه(1). گلنار پارسی.
(1) - Dolichos cuneifoluis.


ارمنین.


[اَ / اِ مَ] (اِخ) پسر لنطی بن یونان. (برهان).


ارمنیه.


[اَ / اِ مَ نی یَ] (اِخ)(1) ارمن. ارمنستان. ارمینیه. مملکتی است وسیع که در مشرق دریای فرات و جانب شمال دیار بکر و کردستان و آذربایجان و سمت مغرب شروان و سمت جنوب گرجستان واقع است و آن منقسم است بدو قسمت: صغری و کبری. تفلیس و توابع آنرا ارمنیهء کبری و خلاط و مضافات را ارمنیهء صغری نامند. مؤلف برهان گوید: شهری است معروف که آتشکدهء درخش در آنجاست. گویند بانی ارمنیه و شیراز و آتشکدهء درخش راس مجوسی بوده که الحال براس البغل مشهور است و درهم بغلی منسوب به اوست(2). -انتهی. و ظاهراً آتشکدهء آذرگشنسپ (آذر جشنسف، آذرجشن، آذرخش) را که در کنار دریاچهء ارمیه نزدیک شیز بوده بصورت درخش و شیراز تحریف کرده اند.(3) رجوع بارمنستان و الجماهر بیرونی صص184 - 195 و فهرست التفهیم بیرونی و محاسن اصفهان مافروخی باهتمام سیدجلال طهرانی ص 83 و حبط ج 1 صص 71 - 74 - 78 - 82 - 86 - 169 - 219 - 295 - 340 - 341 و حبط ج 2 ص 169 - 234 - 408 - 412 - 416 و فهرست مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه و فهرست ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو شود. || (ص نسبی، اِ) مؤنث ارمنی. زن ارمنی. || سهام ارمنیه. رجوع به سهم شود.
(1) - Armenie. (2) - و رجوع به درخش در برهان شود.
(3) - رجوع به مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی ص 197 ببعد شود.


ارمنیه.


[اَ مَ نی یَ] (اِخ) (شاهان...) سُکمان که او را، بمناسبت نام مخدومش قطب الدین اسماعیل حکمران سلجوقی مرند آذربایجان، قطبی میخواندند. در سال 493 ه . ق./ 1100 م. شهر اخلاط را در ارمنیه از بنی مروان گرفت و فرزندان و ممالیک ایشان مدت یکقرن (493 - 604 ه . ق.) در این ناحیه حکومت میکردند تا ایوبیان در سال 604 ه . ق./ 1207 م. ایشان را از میان برداشتند. نام این پادشاهان و مدت سلطنت آنان از اینقرار است:
سال هجری
493سکمان القطبی
506ظهیرالدین ابراهیم شاه ارمن
521احمد
522ناصرالدین سقمان ثانی
579سیف الدین بگتمر
589بدرالدین آق سنقر
594محمد، المنصور
603 - 604عزالدین بلبان
(طبقات سلاطین اسلام لین پول ص 152).


ارمنیهء بزرگ.


[اَ مَ نی یَ یِ بُ زُ] (اِخ)ارمنستان بزرگ. ارمنیهء کبیره. رجوع بارمنستان و ارمنیه شود.


ارمنیهء صغیره.


[اَ مَ نی یَ یِ صَ رَ] (اِخ)سیلیسی(1). قُره مان. رجوع بارمنستان و ارمنیه و ارمینیه شود.
(1) - Cilicie.


ارمنیهء فارس.


[اَ مَ نی یَ یِ] (اِخ)ارمنستان ایران، جزو چهارم این زمین، که منسوبست بپارس و لقب بلاد الخاضعین، میان جوی بلخ تا آخر بلاد آذربایگان و ارمنیهء فارس و فرات و خاک عرب تا عمان و مکران و از آنجا تا کابل و طخارستان. (نامهء تنسر باهتمام مینوی ص 40 و ایران در زمان ساسانیان ترجمهء رشید یاسمی ص 36).


ارمنیهء کبیره.


[اَ مَ نی یَ یِ کَ رَ] (اِخ)ارمنستان بزرگ. رجوع بارمنستان و ارمنیه و ارمینیه شود.


ارمنیهء کوچک.


[اَ مَ نی یَ یِ چَ / چِ](اِخ) ارمنستان کوچک. ارمنیهء صغیره. رجوع بارمنستان و ارمنیه شود.


ارم والله.


[اَ مَ وَلْ لاه] (ع سوگند) به معنی اَمَ والله است، یعنی قسم بخدای. (منتهی الارب).


ارموت.


[اَ] (اِ) لحنی در امرود (در آستارا). (گااوبا). رجوع به امرود شود.


ارمود.


[اَ] (اِ) امرود. (برهان). رجوع به امرود شود.


ارمودامانطیس.


[] (اِخ) الحکیم. حکیم متأله مکنی بقراوفولیو از مردم ساموس(1) و فیثاغورس نزد او تلمذ کرد. (عیون الانباء ج 1 ص 39).
(1) - Samos.


ارمودامانیس.


[] (اِخ) الحکیم. مکنی به افروقولیم. فیثاغورس در ساموس(1) با او ملاقات کرد و مدتی با او ارتباط داشت. (عیون الانباء ج 1 ص 39). رجوع به فقرهء قبل شود.
(1) - Samos.


ارمولة.


[اُ لَ] (ع اِ) ارمولة العرفج؛ پاره ای از شاخ عرفج که بر تنه مانده باشد بعد از بریدن. ج، ارامل، ارامیل. (منتهی الارب).


ارمولة.


[اُ لَ] (ع ص) غلامٌ ارمولة؛ پسر محتاج مسکین. (منتهی الارب).


ارمون.


[اَ] (اِ) زری باشد که پیش از کار کردن بمزدور دهند و آنرا بعربی عربون و اربون خوانند. (جهانگیری) (برهان). مزدی را گویند که پیش از کار کردن بگیرند یا بدهند. سیمی که پیش از کار از بابت مزد به مزدور دهند. ربون. پیش مزد. بیعانه که بعربی اربون گویند و ظاهراً اربون را بتصحیف ارمون خوانده اند. (رشیدی) :
منم درد ترا با جان خریدار
که ارمون داده ام جان را ببازار.
لطیفی (از شعوری).


ارمونتن.


[اَ نَ تَ] (هزوارش، مص) بلغت زند و پازند، خوابیدن. آرام گرفتن. (برهان). آرمیدن. آسودن.


ارمونی.


[] (اِ) شقیق. شقر. شقایق. شقایق النعمان. کاسه بشکنک. لالهء نعمان. لالهء دلسوخته. لالهء داغدار.


ارمونیا.


[] (اِ) بیونانی اقاقیاست. (تحفهء حکیم مؤمن). و در فهرست مخزن الادویه «اریونیان» آمده است.


ارموی.


[اُ مَ وی ی] (ص نسبی) منسوب به ارمیه(1) از بلاد آذربایجان و جماعتی از علماء بدان نسبت دارند. (انساب سمعانی). اهل ارمیه. از ارمیه.
(1) - در انساب چاپی: ارمنة، و غلط است.


ارموی.


[اُ مَ وی ی] (اِخ) او راست کتابی در غریب الحدیث و آن تتمهء کتاب ابن الجوزیست. (کشف الظنون).


ارموی.


[اُ مَ وی ی] (اِخ) ابن حامد. یکی از ائمهء لغت عربست.


ارموی.


[اُ مَ وی ی] (اِخ) تاج الدین. رجوع بتاج الدین و عیون الانباء شود.


ارموی.


[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به حسین بن عبدالله... شود.


ارموی.


[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به سراج الدین... شود.


ارموی.


[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به صفی الدین عبدالمؤمن فاخر... شود.


ارموی.


[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به فرح بن ابی بکر... شود.


ارموی.


[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به محمد بن الحسین شود.


ارموی.


[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به محمد بن عمر بن یوسف... شود.


ارموی.


[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به محمد بن قحطان... شود.


ارموی.


[اُ مَ وی ی] (اِخ) رجوع به نعیم بن مسافر... شود.


ارمه.


[اُ مَ] (اِخ) مخفف ارمیا. (غیاث) (آنندراج). و او را با خضر یکی دانسته اند (!). (غیاث). رجوع به ارمیا شود.


ارمه.


[اُ رَمْ مَ] (ع اِ) دندان. ج، اُرمّ. (مهذب الاسماء).


ارمهان.


[اَ مَ] (معرب، اِ مرکب) ظاهراً صورتی از نرم آهن، و یؤخذ علی الحدّادین الاّ یضربوا سکیناً و لامقراضاً... من ارمهان فأنّه لاینتفع به. (معالم القربهء ابن الاخوة ص148). و اما المسلاّتیین فیؤخذ علیهم الاّ یعملوها الاّ من الفولاد او الحدید الارمهان. (معالم القربة ص224). فی الحسبة علی الابارین... یمنعهم ان یخلطوالاّبرالفولاد مع الارمهان. (معالم القربة ص224).


ارمهزاز.


[اِ مِ] (ع مص) دادن چیزی: هو لایَرْمَهِزُّ بشی ء؛ او نمیدهد چیزی را. (منتهی الارب).


ارمی.


[اَ ما] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رَمْی. چابک تر و باقوت تر در زدن نیزه و انداختن تیر.
-امثال: اَرمی مِن اِبن تَقن؛ و هو رجل من عاد کان ارمی من تعاطی الرمی فی زمانه و قال یرمی بها ارمی من ابن تقن. (مجمع الامثال میدانی).


ارمی.


[اَ رَ می ی / اِ رَ می ی] (ع اِ) أیرمی. یَرَمیّ. علم و نشان که در بیابان برای راه بر پا کنند، یا نشانهء عاد. (از منتهی الارب). || احدی. کسی: ما به ارمی؛ نیست در آن کسی و نه اثری و نه نشانی. (منتهی الارب).


ارمی.


[اُ رَ ما] (اِخ) گویند موضعی است و یاقوت گوید در کلام عرب بر وزن فُعَلی جز اُرَمی و شُعَبی که نام دو موضع است نیامده است. (معجم البلدان).


ارمی.


[اُ] (اِخ) ارمیة. (معجم البلدان). رجوع به ارمیه شود.


ارمی.


[اَ رَ] (ص نسبی، اِ) لغت و لسان قدیم سوریه و کلدانیان بود که در دانیال 2:4 مذکور است. کلدانیان را عادت بود که بزبان ارمی تکلم کنند تا با زبان دیوانیان مطابق باشد، ولکن زبان مخصوص و زبان اصلی ایشان نبود و دانیال نیز کتاب خود را تا آخر باب هفتم بزبان کلدانی نوشت، اما زبان صحیح و اصلی این طایفه اکدی است که اهالی بابل بدان زبان تکلم میکردند و در زمان نبوکدنصر نزدیک بود که کلیةً متروک گردد و بسیاری آنرا فراموش کرده بودند. اما ظهور لغت سریانی که فعلاً معروف است در قرن دوم بعد از مسیح بود و آن هم تقریباً تا قرن دوازدهم نزدیک بود که متروک شود و اهالی آنرا فراموش کنند. و سریانی مذکور دارای تألیفات و تصنیفاتی است که در شعبه های دیگر لغت ارامی یافت نمیشود، خصوصاً در علم لاهوت و علاوه بر این پشیطو که ترجمهء معروف توراة است بزبان سریانی است و از دیگر ترجمه هائی که از لغت اصلی شده قدیم تر است و چون در تمام جزئیات کلمه بکلمه از زبان اصلی ترجمه شده از آن جهت آنرا پشیطو یعنی بسیط گفتند و اهالی معلوله و بخعه و جبعدین و حوالی آنها فرع این زبان را تکلم کنند و آن را سریانی گویند. (قاموس کتاب مقدس).


ارمیا.


[اَ / اِ / اُ] (اِخ)(1) ارمیاء. نبی است. (منتهی الارب). نام یکی از پیغمبران بنی اسرائیل. (برهان). یرمیا. لفظ یرمیا یعنی یهوه بزیر می اندازد. وی پسر حلقیا و دومین از انبیای اعظم عهد عتیق بود که در زمان سلطنت یوشیا و یهویاقیم و صدقیا و هم در زمان اسیری صدقیا نبوت میکردند. مولد او عناتوث بن یامین و از سلسلهء ابی یاثار کاهن بود و قبل از تولد از جانب خدا به منصب نبوت سرافراز گشت (ارمیا 1: 1 و 5). و در هنگام شباب در سال 628 ق. م. مطابق سال سیزدهم سلطنت یوشیا اولاً در مولد خود (ارمیا 11: 18 - 21 و 12: 6) و بملاحظات چندی که خاصهء مرتبت نبوت است تزویج اختیار نکرد (ارمیا 16: 2) و یوشیا که شهریاری متقی و خداترس بود با وی انباز گشته، بت پرستی ترک کرد و اصلاح عام را رواج دادند. (دوم پادشاهان 23: 1 - 25). و بر وفات پادشاه که در سال 609 ق. م. واقع شد نوحه گری کرده آنرا خسارتی عظیم شمردند (دوم تواریخ ایام 35: 20 - 25، ارمیا 22: 1 و 15 و 16) اما بعد از سلطنت کوتاه یهواحاز، رفتار مردم بکلی تغییر کرد و بت پرستی را حیاتی تازه پدید آمد و بدین واسطه زندگانی نبی مزبور پر از زحمات و مشقات گردید و در سال چهارم سلطنت یهویاقیم، طومار نخستین خود را که محتوی تحذیر و پیش گوئیها بود تصنیف کرد و پادشاه آنرا ورق به ورق سوزانید و درصدد اتلاف نبی برآمد (ارمیا 26). مجدداً وی نبوتهای خود را نوشت و ضمناً پیشگوئی کرد که بنی یهودا بزودی در بابل هفتاد سال به اسیری خواهند رفت (ارمیا 25: 8 - 12) و هم دربارهء انهدام بابل هفتاد سال بعد آیهء 13 - 38 نبوت فرمود اما از تنبیهاتش تغافل ورزیدند و او صدقیا را بمهربانی تعلیم داد و او را بر بلایائی که بر قوم عاصی اش معلق بود بیاگاهانید ولی سودمند نیفتاد. امانت نبی مزبور همواره زندگانی وی را خطرناک میکرد بحدی که در زمانی که نبوکدنصّر اورشلیم را مفتوح ساخت ارمیا در زندان بود و نبوکدنصر او را از زندان برآورده در بابل مسکن داد لکن وی با دیگر اسرای قوم خود سکونت اختیار کرد و بعد از چندی با آنها در سال 586 ق. م. بمصر برده شد باز ایشان را تا هنگام وفاتش به امانت نصیحت و اندرز فرموده مدت چهل ودو سال از جانب خدا بر ضد امت طاغی و یاغی خود ایستادگی کرد. اگرچه طبعاً حلیم و باهوش و عزلت گزین بود، با وجود آن در حینی که تکلیف اقتضا میکرد از خطر پروائی نداشت و تهدیدهای خلق او را خاموش نمیکرد و رفتارهای ناخوش ایشان او را رنجه نمیساخت. برفق و ملاطفت عمل میکرد و با هموطنان شیفتهء خود رئوف بود و در بلاهائی که نمیتوانست آنانرا ترغیب کند که آنها را از خود رد کنند، شرکت میکرد. (قاموس کتاب مقدس). ارمیا یکی از چهار پیغمبر بزرگ بنی اسرائیل (دانیال، حزقیل، اشعیاء، ارمیا) است که در عناتوث(2) در حدود 650 ق. م. متولد شد و در حدود سال 590 ق. م. در شهر دفنه(3) نزدیک پلوز(4) برطبق روایت قدیمی مسیحی، بدست یهودانی که از سرزنشهای وی بخشم درآمده بودند شهید گردید. وی تسخیر اورشلیم را توسط کلدانیان دوبار مشاهده کرد که در آن ضمن پادشاه و قوم وی به اسارت به بابل و سواحل دجله و فرات برده شدند. بعضی مراد از آیهء شریفهء «او کالذی مرّ علی قریة و هی خاویةٌ علی عروشها» (قرآن 2/259) را «ارمیابن حلیقا» دانسته اند. طبری در عنوان «ذکر خبر لهراسب و ابنه بشتاسب و غزو بختنصر بنی اسرائیل و تخریبه بیت المقدس» آرد(5): چنانکه بما رسیده، خدا به ارمیا وحی فرستاد که من بیت المقدس را آباد خواهم گردانید، بدانجا رو و همانجا فرودآی، پس ارمیا بدانجا شد و چون برسید شهر را خراب دید و با خود گفت سبحان الله خدا بمن فرمان داد که در این شهر فرودآیم و مرا آگاهانید که آنرا آباد خواهد ساخت، پس چه هنگام این شهر را آباد کند و چه هنگام آنرا زنده فرماید پس از مرگش! سپس سر خود را بر بستر گذاشته خوابید، در این حال با او خری بود و کیسه ای که در آن طعام بود، پس هفتاد سال در خواب بود تا بختنصر هلاک شد و نیز پادشاهی که در رأس او قرار داشت، یعنی لهراسب شاهنشاه بمرد و پادشاهی لهراسب 120 سال بود، پس از او گشتاسب پسرش بشاهی رسید. از بلاد شام بدو خبر آمد که آنجا خرابست و درندگان در سرزمین فلسطین بسیارند و از مردم کس آنجا نمانده پس بفرمود در سرزمین بابل، میان بنی اسرائیل ندا کردند که هر کس بخواهد بشام برگردد مراجعت کند و یک تن از آل داود را بر ایشان شاه کرد و بدو فرمان داد که بیت المقدس را تعمیر کند و معبد آنرا بسازد، پس بنی اسرائیل بازگشتند و آن شهر را آباد کردند و خدا چشمان ارمیا بگشود، پس وی بشهر نظر افکند و دید که آباد شده و در خواب باز درنگ کرد تا صد سالش بپایان رسید، سپس خدا او را برانگیخت و وی گمان نمیکرد که خواب او بیش از ساعتی طول کشیده، او شهر را خراب دیده بود و چون بدان نظر افکند گفت: دانستم که خدا بر هر چیزی تواناست - انتهی. بدیهی است که در این اقوال مطالب تاریخی و اساطیری بهم آمیخته است. برخی زردشت را شاگرد ارمیا و برخی او را شاگرد یکی از شاگردان ارمیا دانسته اند و این قول مردود است. مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی صص 92 - 94 و صص 98 - 100). ارمیا بنی اسرائیل را همی گفت که فساد نکنید و اگرنه حق تعالی ملکی بر شما گمارد، و همه را بکشد، و برده کند، او را بگرفتند و محبوس کردند، چون بخت نصر بیامد و شهر خراب کرد و مردم را بکشت، و ارمیا را در زندان بیافت، از او حال پرسید گفت من پیغامبرم، و ایشان را از تو خبر دادم، مرا در زندان کردند بخت النصر او را بنواخت و یله کرد، تا بعد از مدتی حق تعالی ارمیا را گفت سوی بیت المقدس بازگرد که من آنرا آبادان کنم، و آن شب که خدای تعالی فرمود: «او کالذی مر علی قریة و هی خاویة علی عروشها» (قرآن 2/259) گفت از بعد خرابی چگونه آبادان خواهد شد بی مردم، و بتعجب همی نگرید، تا خوابش گرفت. چون بخفت خدای تعالی جان از وی جدا کرد و مدت صد سال همچنان مرده بماند تا بنی اسرائیل بازآمدند و دانیال پیغامبر علیه السلام در عهد بهمن اسفندیار بفرمان کیرُش(6) که پادشاه بود از دست بهمن [ بر بنی اسرائیل مهتر بود ](7) و بعمارت بیت المقدس مشغول شدند، و این کیرُش پسر اخشنو(8)بود، و مادرش استو(9) نام بود، از بنی اسرائیل و دین توریت داشت، و بفرمان دانیال کار کردی، و دانیال از جملهء اسیران بود که بخت النصر او را آورده بود، و برده کرده بکودکی، و ذکر قصهء دانیال در قصه و اخبار بخت النصر به باب الحفایر در شرح داده ام، پس از صد سال همه عمارت پذیرفت بهتر از آنک بود، و خدای تعالی [ جان ] به ارمیا بازداد و او عزیر است، قوله تعالی: «فاماتهُ الله مائة عام ثمّ بعثه». (قرآن 2/259). ارمیا چون برخاست خیره گشت که همه جای آبادان دید، و انبوه مردمان، گفت این به یک ساعت چون گشت؟! پس خدای تعالی بدو وحی کرد که: «فانظر الی طعامک و شرابک لم یتسنه» (قرآن 2/259)، پس بدید که خدای تعالی بهیمه را چون زنده کرد، گفت دانم که خدای بر همه چیز قادرست، و بعد از[ بهر ]توریت آموختن خدای تعالی او را به بنی اسرائیل فرستاد، و ایشان را توریت نمانده بود که بخت نصر همه را بسوخته بود، چون بیامد گفت من ارمیاام که در آن روزگار بودم، خدای تعالی مرا زنده کرد، بعد از صد سال. علامت نبوت خواستند، گفت توریت همه از حفظ برخوانم، و هرگز کس نخوانده بود. پس عُزیر همه توریت برخواند. گفتند خدای بر همه قادرست، ولیکن، حقیقت خواندن تو ندانیم، و شنیده ایم که زیر این ستونهاء مسجد پنهان بکرده اند، و ندانیم که کدام ستون است. عزیر گفت من دانم و ایشان را بنمود بجای و توریت برآوردند چون مقابلت کردند با خواندن عزیر حرفی خطا نبود، و بیرون از تاریخ گوید: مردی گفت که من از پدر شنیدم که توریت در فلان باغ پنهان کردم، و نشان داد تا بشکافتند، و بدست آوردند، پس عزیر را فتنه شدند، و گفتند این پسر خداست، و حق تعالی گفت: «اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباً من دون الله» (قرآن 9/31) (تعالی الله عن ذلک). (مجمل التواریخ و القصص ص 213 و 214) :
بلطف شیث پیمبر برفعت ادریس
به آب دیدهء نوح و بحلم ارمیّا.
روزبهان.
ذکر عیسی و عروجش بر سما
ذکر ذوالقرنین و خضر و ارمیا.
مولوی.
و رجوع به المعرب جوالیقی ص 21 و 33 و عیون الاخبار ابن قتیبهء دینوری ج 2 ص 261 و فهرست مجمل التواریخ و القصص و حبط (ج 1) ص 47 و 71 و یشتها تألیف پورداود ج 2 ص 207 و ایران باستان تألیف پیرنیا ص 183 و 192 و 398 و 401 و قاموس الاعلام ترکی شود. || نام خضر پیغمبر. (برهان) (غیاث). قیل هو الخضر علیه السلام، والصحیح انه من انبیاء بنی اسرائیل. (شرح قاموس). || بعضی گویند نام حضرت الیاس علیه السلام. (غیاث). || نام حضرت علی علیه السلام. || نام بیت المقدس. || نام بلیان بن ملکان. (برهان).
(1) - Jeremie. و در غیاث بالضم و میم مکسور و تحتانی آمده.
(2) - Anatoth.
(3) - Daphne.
(4) - Poluse. (5) - طبری ج 1 صص 280 - 281.
(6) - اصل: با کیرُش. فی الطبری: کیرُش بن جاماسب، کیرُش الغیلمی (ج 2 ص 625). طبری گوید از جملهء کسانی که بخت نصر یا بخترشه گماشتهء بهمن با خود به بیت المقدس برد کیرُش [ بن ] کیکوان از ولد غیلم بن سام خازن بیت مال بهمن بود و دیگر اخشویرش بن کیرُش بن جاماسب الملقب بالعالم و دیگر بهرام بن کیرُش بن بشتاسب بودند (ج 2 ص 650). و جای دیگر گوید: من لدن تخریب بخت نصر بیت المقدس الی حین عمرانها فی عهد کیرُش بن اخشویرش اصبهبد بابل... (ج 2 ص 718) و کیرُش همان کورش هخامنشی است و اخشویرش نیز خشیارشا پسر اوست.
(7) - از طبری (ص 652).
(8) - ظ: اخشویرش...
(9) - اصل: استو، اشتر ابنة جاویل الاسرائیل (ص 644) و مؤلف اخبار مختلف طبری را اینجا درهم و برهم و مخلوط کرده است. رجوع شود به ج 2 صص 644 - 650 و 718 طبری چ لیدن.


ارمیا.


[اِ] (اِخ)(1) (سِفْرِ...) نام کتابی است از توراة. (الفهرست چ مصر ص 34). ترتیب این کتاب در احکام نبوت های متنوعه و وعده های الهیه اش امری مشکل است، اما بقاعدهء طبیعی صحیح و کافی و بچهار قسم عام منقسم میشود که مشتمل بر نبوت هائی است که در زمان سلطنت یوشیا و یهویاقیم و صدقیا و جدلیا کرده شد. باب آخرین کتاب چنانکه معلوم است الحاقی است و احتمال میرود که تصنیف عزرا باشد. و با دوم پادشاهان 24: 18 - 20 و 25 چندان تفاوتی ندارد (ارمیا 15: 64) و نبوتهائی که راجع بمسیح میباشد در باب های 23: 1 - 8 و 31: 31 - 40 و 33: 14 - 26 یافت میشود و در عهد جدید بدان اشاره رفته است. (انجیل متی 2 : 17 و 16: 14، رسالهء عبرانیان 8: 8 - 12). (قاموس کتاب مقدس).
(1) - Jeremie.


ارمیا.


[اِ] (اِخ)(1) (نیاحات...) مرثیهء منطوی است که ارمیا در زمان انهدام اورشلیمتصنیف کرد و مطالب ابواب آن چنین است: باب اول و دوم در بیان بلاهای محاصرهء اورشلیم. باب سوم اظهار تأسف و افسوس بر زحماتی که ارمیا خود متحمل شد. باب چهارم ملاحظهء انهدام و خرابی شهر و هیکل و بدبختی حزقیا. باب پنجم دعائی است برای یهود در حالت اسیری و در اواخر باب، ارمیا از ظلم و ستمکاری ادومیان سخن میراند، زیرا که اورشلیم را در مصیبتش نگهبانی میکردند و ارمیا کلام خود را مبنی بر اینکه غضب خدای قادر قهار بر ایشان خواهد آمد ختم کند. ارمیا برحسب تعداد حروف تهجی عبری هر فصلی را 23 آیه قرار داده و هر آیه با یکی از حروف تهجی عبری شروع میشود و باب سوم سه آیهء متوالی است که حروف تهجی در آنها مکرر شده است. وضع نیاحات یرمیا لطیف و دلاویز و مؤثر و از بهترین مراثی است و دلالت بر فهم و فراست و ذکاوت مصنف دارد (دوم تواریخ 35: 25) و شخص مطالعه کننده گمان میبرد که هر یک از حروف و کلمات آن با اشک نگاشته و هر یک کلمات وی آهی است که از دل محزون و شکسته ناشی گشته است. همواره ارمیا این مطلب را در نظر دارد که خدای عهد سلطنت میکند و مقتدر است. (قاموس کتاب مقدس).
(1) - Les Lamentations de Jeremie.


ارمیاجی.


[اُ] (ص نسبی) اُرْمَجی. از اُرمیه. اهل اُرمیه. اُرْمَویّ.


ارمیاس.


[] (اِخ) الخادم. لما توفی فلاطن سار [ ارسطو ] الی ارمیاس الخادم الوالی کان علی اترنوس ثم لما مات هذا الخادم رجع الی اثینس. (عیون الانباء ج 1 ص 54).


ارمیان.


[اِ] (اِ) نشادر. رجوع به ارمینا شود.


ارمیان.


[] (اِخ) نورد(1) بن سام (ابن نوح) را دو پسر بود: یکی را نام آذرباد و دیگر را ارمیان، و ایشانند که آذربایگان و ارمنیه بنامشان منسوبست، و نسل مردم این هر دو زمین به آذرباد و ارمیان ابنا نورد کشد والله اعلم. (مجمل التواریخ و القصص ص 149).
(1) - برطبق طبری: لاود. ابوحنیفة دینوری: فحزج... ارمین بن نورج بن سام و هو صاحب ارمینیة. (ن ل: تورج).


ارمی الکلبة.


[اِ رَ می یُلْ کَ بَ] (اِخ) یا اِرَم الکلبة. موضعی است میان بصره و مکه. (منتهی الارب).


ارمیتاژ.


[اِ] (اِخ)(1) تاکستان دُرْم واقع در ساحل یسار رود رُن در جنوب فرانسه و مرکز شرابهای خوبست.
(1) - Ermitage.


ارمیتاژ.


[اِ] (اِخ)(1) (کاخ و موزهء ...) قصری که به امر کاترین دوم در سن پترزبورگ (لنین گراد) در سال 1785 م. ساخته شده و موزهء آن دارای یکی از زیباترین تالارهای نقاشی اروپاست.
(1) - Palais et Musee de l'Ermitage.


ارمیج.


[] (اِ) نعلین. (در نسخه ای از فرهنگ اسدی و جای دیگر دیده نشده) (لغت فرس اسدی ص 70).


ارمیج کلا.


[اَ کَ] (اِخ) موضعی است در پازوار از مشهدسر مازندران. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 117 بخش انگلیسی).


ارمیج کلامری.


[اَ کَ مَ] (اِخ) موضعی است در پازوار از مشهدسر مازندران. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 117 بخش انگلیسی). و آن جز ارمیج کلای سابق الذکر است.


ارمیدن.


[اَ دَ] (مص) مخفف آرمیدن. قرار گرفتن. ساکن شدن. (برهان در کلمهء ارمید). رجوع به آرمیدن شود.


ارمیده.


[اَ دَ / دِ] (ن مف / نف) مخفف آرمیده. آسوده. مستریح. ساکن. بیحرکت. قرارگرفته. ساکن شده. (برهان). ارمنده. (جهانگیری). رجوع به آرمیده شود.


ارمیزاز.


[اِ] (ع مص) ارمئزاز. درگشتن و دور شدن از جای. (منتهی الارب). || ثابت ماندن و لازم گرفتن جای. (منتهی الارب). از اضداد است. (اقرب الموارد). || ترنجیدن. منقبض گردیدن. || حرکت کردن: ضربه فماارمازّ؛ ای فماتحرک. (اقرب الموارد). || جنبیدن لشکر. (منتهی الارب).


ارمیس.


[اَ] (اِ) خاری است که از برگهای وی آنچه نرم باشد در ادویه استعمال کنند. (مؤید الفضلاء).


ارمیس.


[اِ] (اِخ)(1) قالت فرقة وُلِد [ ادریس ]بمصر و سموه هرمس الهرامسة و مولده بمنف و قالوا هو بالیونانیة ارمیس و عُرّب بهرمس و معنی ارمیس عطارد. (تاریخ الحکماء قفطی چ لیبسک ص 2). رجوع به هرمس شود.
(1) - Hermes.


ارمیطیقون.


[] (معرب، اِ) مغناطیس. ابرقلیتا(1) بسریانی. کیفاشفت. فرزلا(2). بفارسی آهن ربای. و بهندی کدهک. هرباج. (الجماهر بیرونی ص 212 و 213).
(1) - ن ل: ابن لمسا. الرقلیتا. الرقلیا.
(2) - ن ل: کیفاسف فبررلا. کیفاسفت فررلا.


ارمیقاق.


[اِ] (ع مص) تُنُک شدن، چنانکه پوست. || سست گردیدن. سست شدن (چنانکه رسن). (منتهی الارب). || سست شدن در کار. (منتهی الارب). || مردن (چنانکه گوسفندان). هلاک شدن از لاغری. (منتهی الارب).


ارمیم.


[اِ] (اِخ) موضعی است. (معجم البلدان).


ارمین.


[اَ] (اِخ) (کی...) نام پسر چهارم کیقباد و برادر کوچک کاوس. (برهان) (جهانگیری) (مؤیدالفضلاء) :
نخستین چه کاوس باآفرین
کی آرش دوم بد، سوم کی پشین
چهارم کی ارمین، کجا بود نام
سپردند گیتی به آرام و کام.فردوسی.


ارمین.


[اَ نَ] (اِخ) اَرمینا. نام ارمنستان بزبان پارسی باستان (هخامنشی). (ایران باستان ص1452).


ارمینا.


[اَ] (اِ) بیونانی نوشادر است. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه). بلغت سریانی نوشادر باشد و آن چیزی است مانند نمک و بیشتر سفیدگران بکار برند و بعضی گویند یونانی است. (برهان). طیا گویند و آن نوشادر است. (اختیارات بدیعی). ارمیان.


ارمیناقن.


[اَ ؟] (معرب، اِ) بیونانی مشمش است. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه). زردالو.


ارمیناقون.


[] (معرب، اِ) اللازورد یسمی بالرومیة ارمیناقون کأنه نسبة الی ارمینیة فان الحجر الارمنی المسهل السوداء یشبهه و اللازورد یحمل الی ارض العرب من ارمینیة و الی خراسان و العراق من بدخشان. (الجماهر ص 195).


ارمینس.


[اِ نُ] (اِخ)(1) نام یکی از فلاسفه و مفسرین کتب قدما. (ابن الندیم). فیلسوفی است رومی و اهل زمان خویش از او استفاده میکردند و او بعضی کتب ارسطو را تشریح کرده است. (تاریخ الحکمای قفطی ص 60 و 125).
.(فلوگل)
(1) - Herminus.


ارمینس.


[] (اِخ) معلم طب جالینوس.(عیون الانباء ج 1 ص 36 و 82).


ارمینس.


[اَ رِ مِ نِ] (اِخ)(1) نام یکی از شاگردان هرمس و هرمس یکی از کتابهای خویش را در صنعت کیمیا بنام یا خطاب به او کرده است.
.(فلوگل)
(1) - Arimenes.


ارمینوس.


[ ] (اِخ) پادشاه روم، به سال 332 ه . ق. (مروج الذهب). || ابن ابی اصیبعه ارمینوس را در زمرهء ملوک و ابناء ملوکی که نزد ارسطو تلمذ کرده اند، یاد کند. (عیون الانباء ج 1 ص 57).


ارمینی.


[اَ] (ص نسبی)(1) اَرمنی. منسوب بارمینیة و گروهی از علما بدان منسوبند. رجوع بانساب سمعانی شود. || از ارمنیه. از ارمنستان: و از وی [ از شهر طیب بخوزستان ]شلواربند خیزد سخت نیکو همچون ارمینی. (حدود العالم).
(1) - یاقوت در معجم البلدان گوید: و النسبة الیها [ ارمنیة ] اَرْمِنی علی غیرالقیاس بفتح الهمزة و کسر المیم.


ارمینیاس.


[اِ] (یونانی، اِ) ارمیناس. و معنی آن عبارتست. (ابن الندیم). باب قضایا و احکام در منطق (ارسطو). (کشاف اصطلاحات الفنون). و آنرا باری ارمینیاس نیز گویند. رجوع بهمین لغت نامه ذیل ارسطو شود.


ارمینین.


[اُ] (از یونانی، اِ)(1) (از یونانی هُرْمینُن(2)) نوعی از نبات، از خانوادهء لبدیسان (نعناعیان) از تیرهء منارده(3)، شامل اقسام بسیاری که در اروپای مرکزی میروید. سَلْبی. سَلْوی. مریم گُلی.
(1) - Salvia Horminum. Hormin.
(2) - Horminon.
(3) - Monardees.


ارمینیه.


[اِ نیَ / نی یَ] (اِخ) ارمنیه. ارمنستان. اَرْمَن. شهری است بروم یا چهار اقلیم است یا چهار شهر است متصل با هم و هر شهر را از آنها ارمینیه گویند. (منتهی الارب). ناحیت وسیعی است در شمال و حد آن از برذعه تا باب الابواب و از سوی دیگر تا بلاد روم و کوه قبق (قفقاز) کشیده میشود و آن دو قسمت است: صغری و کبری. ارمینیهء صغری شامل تفلیس و نواحی آن است و ارمینیهء کبری شامل خلاط و نواحی وی و گویند ارمینیه چهار بخش است: اول بیلقان و قبلة و شروان و ضمایم آن، دوم جردان و صغدبیل و باب فیروزقباد و لکز، سوم بُسفُرجان و دبیل و سراج طیر و بغروند و نشوی، چهارم شمساط و قالیقلا و ارجیش و باجُنیس و قبر صفوان المعطل السلمی صاحب رسول (ص) بدانجاست. (مراصدالاطلاع). ارمینیه ناحیتی است که قصبهء آن دون است و شهر خرتاب و ارمنه و ارجیج و اخلاط و بدلیس و قالیقلا و میافارقین از آن است. (حدود العالم) :
از ارمینیه تا درِ اردبیل
پراکنده شد لشکرش خیل خیل.فردوسی.
وز ارمینیه تا درِ اردبیل
بپیمود بینادل و بوم گیل.فردوسی.
برخیز هان ای جاریه می درفکن در باطیه
وآراسته کن مجلسی از بلخ تا ارمینیه.
(منسوب به منوچهری).
و رجوع به ارمن و ارمنستان و ارمنیه و معجم البلدان و ضمیمهء آن و فهرست نخبة الدهر دمشقی و عیون الانباء ج 1 ص 78 و فهرست المعرب جوالیقی و تاریخ الحکمای قفطی و کتاب التاج جاحظ و عقد الفرید و حلل السندسیة و ضحی الاسلام شود.


ارمیوس.


[] (اِخ) الحکیم. از صاحبان صنعت: رسالة سالیدس الملک مع ارمیوس الحکیم فی الصنعة. (کشف الظنون چ 1 ج 1 ص 554). و رجوع به ارمیون شود.


ارمیون.


[اَ مَ] (ص) زیرک. عاقل. (برهان). و لغت نامه ها «ارطیون» را نیز بهمین معنی آورده اند و ظاهراً یکی تحریف دیگری باشد. رجوع به ارطیون شود.


ارمیون.


[اَ مَ / اَ وَ] (اِ) سنگی است در زمین روم که هرچند آنرا بشکنند مخمس شکسته شود. (برهان). سنگی سفید است مخطط بازرق و در شکل مخمس باشد و چندانک بشکنند پارهای او مخمس افتد، بروم بیشتر باشد. (نزهة القلوب).


ارمیون.


[اَ مَ] (اِخ) حکیمی است رومی. (برهان). در لغت نامه ها «ارطیون» را نیز حکیمی رومی دانسته اند و ظاهراً یکی تحریف دیگری است. و رجوع به ارطیون شود.


ارمیة.


[اَ یَ] (ع اِ) جِ رَمیّ. ابرهای بزرگ قطرهء سخت بار و ابرپاره های کوچک. (آنندراج).

/ 105