لغت نامه دهخدا حرف ا (الف)

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

لغت نامه دهخدا - حرف ا (الف)

علامه علی اکبر دهخدا

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

استنجاد.


[اِ تِ] (ع مص) یاری خواستن. استعانت. || توانا گردیدن بعد سستی. || دلیری کردن بعد ترس. یقال: استنجد علیه بعد هیبته. (منتهی الارب).


استنجاز.


[اِ تِ] (ع مص) روائی خواستن. || وعده وفا کردن طلبیدن. (منتهی الارب).


استنجاع.


[اِ تِ] (ع مص) گوارائی خواستن از: طعام یُسْتَنْجَعُ به (مجهولاً)؛ طعام که گوارائی خواهند از وی و فربه شوند. (منتهی الارب).


استنجاف.


[اِ تِ] (ع مص) تهی کردن باد ابر را. (منتهی الارب): انتجفت الریح السحاب و استنجفته؛ استفرغته؛ تُنُک کرد باد ابر را. (قطر المحیط) (منتهی الارب).


استنجال.


[اِ تِ] (ع مص) بسیار زهاب شدن زمین. (منتهی الارب).


استنحاس.


[اِ تِ] (ع مص) خبر پرسیدن و جویای آن بودن. (منتهی الارب). تجسس: استنحس عنها؛ طلبها و تتبعها بالاستخبار. (اقرب الموارد).


استنخاب.


[اِ تِ] (ع مص) برگزیدن چیزی را. || طلب مباشرت زن. (از منتهی الارب).


استنخاج.


[اِ تِ] (ع مص) نرم نرم و فروهشته شدن.


استند.


[اَ / ـَسْ تَ] (فعل) ـَستند. صیغهء سوم شخص جمع از استن. هستند.


استندار.


[اُ تُ] (اِخ) حکام سلسلهء پادوسبان طبرستان نخست بعنوان اسپهبد و سپس بعنوان استندار خوانده میشدند و گویند که استندار به معنی «حاکم کوهها» است. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 145 بخش انگلیسی). و نیز رجوع به همان کتاب ص 3 و 26 و 146 و 152 شود: ارتبطه [ ای عبدالواحد القاینی المقیم بالرّی ] الملک استندار بناحیة کجو [ ظ: کجور ] و کلار... (تتمهء صوان الحکمة چ لاهور ص 165).


استندار.


[اِ تِ] (ع مص) استندره؛ رآه نادراً. || استندر القوم اثره؛ تتبعوه. || استندر المالُ الرطبَ؛ تتبعه. (المنجد).


استنداریه.


[اُ تُ ری یَ] (اِخ) رجوع به استندار و رجوع بسفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 3 و 26 و رجوع به اسپهبدیه شود.


استنداص.


[اِ تِ] (ع مص) بیرون آوردن حق خود را از کسی. (منتهی الارب).


استندال.


[اِ تَ] (اِخ)(1) استاندال. هانری بیل. نویسندهء فرانسوی، مولد گرِنُبْل بسال 1783 م. و وفات در پاریس 1842 م. وی در آغاز سپاهی بود و بعدها به نقاشی و آنگاه بتجارت پرداخت و چندین بار بسیاحت ایتالیا رفت و چند سیاحت نامه نوشت و عاقبت داستان نویسی را پیشه کرد و داستانهای بسیار منتشر کرد. او راست: لاشارترز دپارم(2)، سرخ و سیاه(3). وی روانشناسی صریح و دارای روح تخیلی و احساساتی است.
, dit.
(1) - Stendhal, Henri Beyle
(2) - La Chartreuse de Parme.
(3) - Le Rouge et le Noir.


استندال.


[اِ تِ] (اِخ)(1) شهری به آلمان، خطهء پروس در 60 هزارگزی شمال شرقی ماگدبورگ(2) در ساحل رود اوشت(3)، دارای 20600 تن سکنه و کارخانه های مخصوص منسوجات پنبه و پشم.
(1) - Stendal.
(2) - Magdeburg.
(3) - Uchte.


استنداه.


[اِ تِ] (ع مص) راست و مستقیم شدن کار. (منتهی الارب).


استنزال.


[اِ تِ] (ع مص) فرودآوردن. فروفرستادن. || از مرتبهء خود فرودافتادن. || فرودآمدن خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).
- علم استنزال الارواح و استحضارها فی -قوالب الاشباح؛ و هو من فروع علم السحر. و اعلم ان تسخیر الجن او الملک من غیر تجسدها و حضورها عندک یسمی علم العزائم بشرط تحصیل مقاصدک بواسطتهما و اما حضور الجن عندک و تجسدها فی حسک یسمی علم الاستحضار و لایشترط تحصیل مقاصدک بها و اما استحضارالملک فان کان سماویاً فتجسده لایمکن الا فی الانبیاء و ان کان ارضیاً ففیه الخلاف. کذا فی مفتاح السعادة. و من الکتب المصنفة فیه کتاب ذات الدوائر و غیره. (کشف الظنون).


استنساء .


[اِ تِ] (ع مص) مهلت و زمان خواستن در وام. || تأخیر کردن. (زوزنی). || به نسیه فروختن خواستن. یقال: استنسأته فانسأنی.


استنساب.


[اِ تِ] (ع مص) نژاد کسی یاد کردن و یاد کردن خواستن.


استنساخ.


[اِ تِ] (ع مص)(1) استنساخ کتاب؛ نقل کردن کتاب از کتابی دیگر.
(1) - Copier.


استنسار.


[اِ تِ] (ع مص) نسری کردن. عقابی نمودن. کرکسی نمودن. به کرکس مانستن در قوّت: اِنّ البغاث بارضنا تستنسر. (مجمع الامثال میدانی ص 35).


استنسوار.


[اُ تَ] (فرانسوی، اِ)(1) (از لاتینی استنسوس(2)، به معنی نموده) ظرفی مفضّض یا مُطلا که مسیحیان در آن نان مقدس گذارند.
(1) - Ostensoir. Ostensoire.
(2) - Ostensus.


استنشاء .


[اِ تِ] (ع مص) پیروی و تتبع اخبار کردن: استنشأ الاخبار؛ تتبعها و استقصاها. (اقرب الموارد). || بلند کردن: استنشأ العلم فی المفازة؛ رفعه. (اقرب الموارد). || انشاء خواستن: استنشأ زیداً قصیدة فی کذا؛ سأله اِنشاءَها. (اقرب الموارد). || بوئیدن (زوزنی)، چنانکه گرگ باد را.


استنشاد.


[اِ تِ] (ع مص) شعر خواندن خواستن از کسی.


استنشاط.


[اِ تِ] (ع مص) درترنجیدن و فراهم شدن پوست.


استنشاق.


[اِ تِ] (ع مص) به بینی کشیدن چیز مایع که بسیار سائل باشد. (تحفهء حکیم مؤمن). آب و جز آن در بینی کردن: استنشاق آب. || بوی کردن چیزی را. بوئیدن: استنشاق بخور.


استنصات.


[اِ تِ] (ع مص) طلب خموشی و سکوت کردن.


استنصاح.


[اِ تِ] (ع مص) از کسی نصیحت خواستن. || کسی را ناصح شمردن.


استنصار.


[اِ تِ] (ع مص) یاری خواستن. (زوزنی) (غیاث).


استنصاف.


[اِ تِ] (ع مص) تمام حق خود گرفتن. همهء حقّ خود را گرفتن: استنصف منه.


استنصال.


[اِ تِ] (ع مص) بیرون آوردن: استنصله؛ بیرون آورد آن را. || افکندن: استنصل الهیف السفا؛ افکند باد گرم خار بهمی را. || استنصلَ الحر السفا؛ انصوله(1) ساخت گرما خار خشک بهمی را. (منتهی الارب).
(1) - شکوفهء نصل گیاه بهمی یا بهمی که از گرمی خشک شده باشد. (منتهی الارب).


استنضاح.


[اِ تِ] (ع مص) آب بر شرمگاه پاشیدن بعد وضوء.


استنضاض.


[اِ تِ] (ع مص) احسان و عطیّه خواستن. یقال: هو یستنض معروفاً؛ ای یستقطره. || نقد کردن دین خواستن. || اندک اندک بیرون آوردن خواستن آنرا. (منتهی الارب).


استنطاق.


[اِ تِ] (ع مص) گویا گردانیدن. || با هم سخن کردن. || سخن کردن خواستن. (منتهی الارب). سخن گفتن کسی را خواستن. || در تداول امروز، بازپرسی. سخن از کسی بیرون کشیدن.
-استنطاق کردن؛ بازپرسی کردن.
|| الاستنطاق، مصدر است از باب استفعال. و آن نزد اهل جفر عبارت است از ساختن حروف از عدد حرف لفظی. و این معنی ضمن بیان معنی لفظ بسط خواهد آمد. (کشاف اصطلاحات الفنون).


استنظار.


[اِ تِ] (ع مص) مهلت خواستن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). استمهال.


استنظاف.


[اِ تِ] (ع مص) تمام گرفتن چیزی را. یقال: استنظف الوالی ما علیه من الخراج؛ ای استوفی. (منتهی الارب). || پاک شمردن. (آنندراج).


استنعاء .


[اِ تِ] (ع مص) فراپیش شدن. (تاج المصادر بیهقی). پیش رفتن ناقه: استنعت الناقة. || یا دویدن ناقه با صاحب خود: استنعت الناقة. || یا پراکنده و منتشر گردیدن ناقه: استنعت الناقة. || گریزان بازگشتن شتر. رمیدن شتران و جز آن و متفرق شدن. یقال: استنعی الابل و القوم؛ اذا تفرقوا شتی و انتشروا. || خواندن، چنانکه شبان گوسپندان را. || پیش رمه رفتن شبان تا از پی روند: استنعی الرجل الغنم. || پیاپی رسیدن، چنانکه شر و بدی. پی درپی بدی رسیدن بر کسی: استنعی بفلان الشر. || مداومت کردن بر: استنعی به حب الخمر؛ تمادی. || فاش گردیدن ذکر کسی: استنعی ذکره. (منتهی الارب). فاش شدن ذکر کسی. (تاج المصادر بیهقی). || تناعی. خبر کشتگان گفتن تا یکدیگر را بر جنگ برانگیزانند.


استنعات.


[اِ تِ] (ع مص) صفت کردن خواستن. (منتهی الارب).


استنعاس.


[اِ تِ] (ع مص) بخواب شدن :
یحسدنی قومی علی صنعتی
لانّنی بینهم فارس
سهرت فی لیلی و استنعسوا
لن یستوی الدارس و الناعس.ابن الساعاتی.


استنفاج.


[اِ تِ] (ع مص) خشم آشکارا کردن. یقال: ما الذی استنفج غضبک؛ ای اظهره و اخرجه. (منتهی الارب).


استنفاد.


[اِ تِ] (ع مص) نیست ساختن. نیست کردن. اِفناء. || کوشش و توان خود را درباختن. (منتهی الارب). تمام توانائی خود را بکار بستن. درباختن کوشش و توان خود را. تمام کار بستن توانائی خویش. (تاج المصادر بیهقی).


استنفار.


[اِ تِ] (ع مص) برمیدن. (زوزنی). رمیدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی): کأنهم حمر مستنفرة فرّت من قسورة. (قرآن 74/50 و 51)؛ ای نافرة. (منتهی الارب) : از آنجا که شمول لطایف عواطف پادشاهانه و روایع صنایع شهنشاهانهء پادشاه بود استیحاش و استنفار رکن الدین را به استیناس و استبشار مبدّل گردانید. (جهانگشای جوینی). || رمانیدن. (تاج المصادر بیهقی). برمانیدن. (زوزنی). بیرون شدن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). یقال: استنفرهم فنفروا معه. (منتهی الارب).


استنفاس.


[اِ تِ] (ع مص) زندگانی خواستن. || خون برآوردن. (غیاث).


استنفاض.


[اِ تِ] (ع مص) نگریستن هرچه باشد در جائی. نگریستن تا بشناسد. دیدن جمیع آنچه در مکان باشد. || پاک کردن نره از بقیهء بول. || بسنگ استنجا کردن. || برآوردن چیزی. || بتجسس دشمن فرستادن جماعتی را. (منتهی الارب). جمعی را بجستن دشمن فرستادن.


استنفاق.


[اِ تِ] (ع مص) سپری گردانیدن مال را. (منتهی الارب).


استنفال.


[اِ تِ] (ع مص) عطا و غنیمت خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بخشش و غنیمت خواستن.


استنفاه.


[اِ تِ] (ع مص) آرام کردن. (منتهی الارب).


استنقاء .


[اِ تِ] (ع مص) بیرون کردن مغز از استخوان. جدا کردن هسته. پوست باز کردن: قال بعضهم هو [ ای علس ] حبة سوداء تؤکل فی الجدب و قیل هو مثل البرّ الا انه عسرالاستنقاء. (مجمع البحرین: علس). قیل هو [ ای علس ] طعام اهل صنعاء، قال ابوحنیفة رحمه الله تعالی غیر انه عسیرالاستنقاء. (تاج العروس: علس).


استنقاذ.


[اِ تِ] (ع مص) برهانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). برهانیدن کسی را از کسی. (منتهی الارب). رهانیدن کسی را. رهاندن. انقاذ. تخلیص. || بیرون کردن از دست کسی. گرفتن بزور از کسی. || رفع ید عادیة بعوض.


استنقاص.


[اِ تِ] (ع مص) بها کم کردن خواستن مشتری. (منتهی الارب). کم کردن خواستن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). چیزی کم کردن خواستن. استحطاط.


استنقاع.


[اِ تِ] (ع مص) فرودآمدن در غدیر و غسل کردن مانند کسی که خنک شدن خواهد. (از منتهی الارب). استنقع فی الغدیر؛ اذا نزل فیه و اغتسل کأنه ثبت فیه لیتبرّد. (تاج العروس). || فراهم آمدن آب باستادن در جای. (تاج المصادر بیهقی). فراهم آمدن و ایستادن، چنانکه آب در غدیر: استنقع الماء فی الغدیر. (منتهی الارب). استادن آب در جای. (تاج المصادر بیهقی). || گردیدن رنگ. برگردیدن گونهء کسی: اُستنقع لونه (مجهولاً). (منتهی الارب). || در آب تر نهادن چیزی را اُستنقع الشی ء فی الماء (مجهولاً). (منتهی الارب). || بلند شدن آواز در فریاد. (منتهی الارب). بانگ برآمدن. (تاج المصادر بیهقی). || زرد و متغیر شدن آب. || بیرون آمدن روح، یا بدهان رسیدن آن. (منتهی الارب). || نقوع گرفتن، یعنی بعض از میوهء خشک را در آب تر کرده از دست مالیده آب آن گرفتن. (غیاث).


استنقاه.


[اِ تِ] (ع مص) فهمیدن کلام را. || فهمیدن خواستن. || پرسیدن. (منتهی الارب).


استنکاح.


[اِ تِ] (ع مص) عقد زناشوئی بستن. (منتهی الارب). زن کردن خواستن. شوی کردن خواستن. نکاح کردن. (تاج المصادر بیهقی). نکاح. || آرامیدن با زن. (از منتهی الارب). آرامیدن با زن خواستن.


استنکار.


[اِ تِ] (ع مص) ناشناختن. (منتهی الارب) (زوزنی). || دریافتن خواستن امری را که نمیشناسی آنرا. (منتهی الارب). || انکار کردن.
- یاء استنکار؛ یایی که دال بر نکره است: مردی دیدم.


استنکاع.


[اِ تِ] (ع مص) سخت شدن.


استنکاف.


[اِ تِ] (ع مص) ننگ داشتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (منتهی الارب). عار داشتن. عیب داشتن. || امتناع کردن. اباء. نه گفتن : و گاه گاه از انواع تحکم آن حضرت متبرّم شدی و عظم همت و فرط اباء برو غالب آمدی و از آن مؤاخذات و مطالبات استنکاف نمودی. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 47).
- استنکاف کردن؛ امتناع کردن. ابا کردن.
|| پی گم کردن. || بزرگ منشی نمودن. (منتهی الارب). || برگردیدن. عدول کردن.


استنکال.


[اِ تِ] (ع مص) عقوبت کردن :شیخ جلیل احمدبن الحسن بهرات رسید و روعت حکم و هیبت امر او ظلم را دست بربست و رایت ظلمه نگونسار کرد، هر آنچه در ایام هرج و مرج از دخل و خرج اندوخته بودند و باختذال و استنکال فراهم آورده، از ایشان بستد بلطف و عنف. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 365 و 366).


استنکاه.


[اِ تِ] (ع مص) شنیدن بوی دهان. شنیدن بوی دهن کس را تا معلوم کند که چه خورده است. دریافتن بوی دهن کسی خواستن. هه کردن فرمودن کسی را. (منتهی الارب). ها کردن فرمودن کسی را تا بوی دهان او بداند. هه کردن خواستن. (تاج المصادر بیهقی).


استن کرک.


[اِ تَ کِ] (اِخ)(1) کمونی در بلژیک، هِنو. مارشال لوکزامبورگ گیوم (ویلهلم) سوم را بدانجا در سال 1692 م. مغلوب کرد. دارای 740 تن سکنه.
(1) - Steinkerque. Steenkerque.


استن لن.


[اِ تَ لَ] (اِخ)(1) تئوفیل الکساندر. رسام فرانسوی، مولد لُزان (1859 - 1923 م.).
(1) - Steinlen, Theophile - Alexandre.


استنماء .


[اِ تِ] (ع مص) طلب نمو کردن.


استنواء .


[اِ تِنْ] (ع مص) هستهء خرما افکندن.


استنواق.


[اِ تِنْ] (ع مص) ناقه گردیدن شتر نر. شتر ماده شدن. ناقه گردیدن جَمَل. ناقه شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).
- امثال: استنوق الجمل؛ در حق شخصی گویند که سخن خود را در سخن دیگری درآمیزد. اصله ان المسیب بن علس انشد بین یدی عمروبن هند:
و قد اتلاقی الهم عند احتضاره
بناج علیه الصیعریة مکدم.
و طرفة بن العبد حاضر و هو غلام، فقال: استنوق الجمل، و ذلک لان الصیعریة من سمات النوق دون الفحل(1) فغضب المسیب و قال: لیقتلنه لسانه و کان کما تفرس. (منتهی الارب) (تاج العروس).
(1) - در تاج العروس: دون الفحول.


استنواک.


[اِ تِنْ] (ع مص) گول گردیدن. (منتهی الارب). احمق شدن. (تاج المصادر بیهقی). || احمق شمردن کسی را.


استن ورد.


[اِ تِ وُ] (اِخ)(1) کرسی کانتنِ نُر از ناحیت دونکِرک، دارای 3632 تن سکنه.
(1) - Steenvoorde.


استنة.


[اَ تَ نَ] (ع اِ) یکی استن. رجوع به استن شود.


استنه.


[اِ تِ نِ] (اِخ)(1) کرسی کانتن مُز، از ناحیت وِردون در ساحل رود مُز، دارای 3183 تن سکنه و راه آهن از آن گذرد و فولادسازی دارد.
(1) - Stenay.


استنهاج.


[اِ تِ] (ع مص) هویدا شدن راه. (تاج المصادر بیهقی). واضح گردیدن راه. (منتهی الارب). || براه دیگری رفتن. (منتهی الارب). اقتدا کردن به کسی در رفتن. (تاج المصادر بیهقی).


استنهار.


[اِ تِ] (ع مص) زجر کردن. || گرفتن زمین محکم برای جاری کردن نهر. || رفتن آب در زمین. (منتهی الارب). روان شدن آب چنانکه زمین را جوی کند. || فراخ شدن. (منتهی الارب) (زوزنی).


استنهاض.


[اِ تِ] (ع مص) برخاستن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). برخاستن فرمودن جهت کاری. طلب کوچ و برخاستن. طلب قیام کردن. طلب نهوض کردن. || برخاستن. (زوزنی). || استنهاض بر؛ برانگیختن بر.


استنی.


[اِ تُ] (اِخ)(1) (بزبان استنی: اِاِستی(2)) اِستونی. مملکتی اروپائی در ساحل بالتیک که از طرف شمال به خلیج فنلاند و از طرف جنوب به لتونی و از مشرق بروسیه محدود است، بمساحت 47550 گز مربع و دارای یک میلیون و دویست هزار سکنه. پایتخت آن تالین(3) که در قدیم رِوال مینامیدند و شهر مهم آن تارتو(4) و ناروا(5) میباشد. مردم استنی به فلاحت و تربیت اغنام و صنایع چوب اشتغال دارند. استنی را در قرن دوازدهم تتن ها(6) و در قرن شانزدهم سوئدی ها تسخیر کردند و بسال 1721 م. بروسیه الحاق شد. در سال 1918 م. استنی استقلال خود را اعلام داشت ولی لشکریان استنی برای دفاع از کشور خود از سال 1918 تا 1919 م. با آلمانی ها و سپس با روس ها جنگیدند و استقلال خود را حفظ کردند. در جنگ جهانگیر دوم این مملکت نیز با دیگر ممالک کوچک ساحل بالتیک به مملکت روسیهء شوروی ملحق شدند، ولی امروزه مستقلند.
(1) - Estonie.
(2) - Eesti.
(3) - Tallin.
(4) - Tartu.
(5) - Narva.
(6) - Teutoniques.


استنیه.


[اِ تُ یِ] (اِخ)(1) اِدوار. داستان نویس فرانسوی، مولد دیژُن (1862 - 1942 م.). وی در سال 1923 م. به عضویت آکادمی فرانسه پذیرفته شد.
(1) - Estaunie, edouard.


استو.


[ ] (اِخ) خبوشان: خبوشان شهری وسط است از اقلیم چهارم و توابع بسیار دارد و در دفاتر دیوان آن ولایت را استو نویسند و در عهد مغول هولاکوخان تجدید عمارت آن کرد و نبیره اش ارغون خان بر آن عمارت افزود و آب و هوای خوب دارد، حاصلش غلّه و پنبه و انگور و میوهء فراوان باشد. (نزهة القلوب ج 3 ص 150). این نام در نسخ جهانگشای جوینی استو، آسو و استوا آمده است. (جهانگشای جوینی ج 2 ص 13 و 132 و 279). و یاقوت آنرا ذیل استوا آورده. رجوع به استوا و دستورالوزراء ص 127 و حبیب السیر جزو 4 از ج2 ص 356 شود.


استو.


[اَ] (اِ)(1) استه. رجوع به استه شود.
(1) - Ossement.


استوا.


[اُ تُ] (اِخ) کوره ای از نواحی نیشابور. و یاقوت گوید: معناه بلسانهم المضحاة و المشرقة، و آن مشتمل بر 93 قریه است و قصبهء آن خبوشان است. (بقول ابوالقاسم بیهقی). و ابوسعد گوید استوا ناحیه ایست از نواحی نیشابور مشتمل بر نواحی و قرای بسیار و نزدیک خوجان است لذا استوا و خوجان گویند و آن از مهمترین نواحی نیشابور است و حدود آن متصل بحدود نساست و از آن گروهی از علماء برخاسته اند. (معجم البلدان). ناحیتی مجاور نیشابور. (نخبة الدهر دمشقی). و نسبت بدان استوائی است : تا وی از راه نوق تاختنی کند سوی استوا و راه فروگیرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 616). از آنجا روان شد و به خبوشان استوا آمد. (جهانگشای جوینی). و قشتمور [ ظ: تشتمور ] از استوا بطوس آمد. (جهانگشای جوینی چ لیدن ج 1 ص 137).رجوع به مرآت البلدان ج 1 ص 36 و تاریخ بیهقی چ ادیب ص625 و قاموس الاعلام ترکی شود.


استواء .


[اِ تِ] (اِخ)(1) (خطِ...) اِسْتِوا. خطی موهوم که زمین را بدو نیمه کند از اقصای مشرق تا اقصای مغرب. (دمشقی). معدل النهار. استوای فلکی :
روزی بود کاین پادشا بخشد ولایت مر ترا
از حد خط استوا تا غایت افریقیه.
(منسوب به منوچهری).
از غیرت رایتت فلک دید
در خط شده خط استوا را.انوری.
مرکب همت بتاز یکره و بیرون جهان
از سر طاق فلک تا بحد استوا.خاقانی.
تا آفتاب رایش در خط استواست
روز و شب عدو و ولی دارد استوا.؟
(1) - equateur ou Ligne equinoxiale.


استواء .


[اِ تِ] (ع مص) برابر یکدیگر شدن. (منتهی الارب). برابر شدن. (غیاث). برابر شدن با. برابر گردیدن. (منتهی الارب). برابری. یکسانی. همواری: استویا؛ با همدیگر برابر و مانند شدند. (منتهی الارب) :
تا آفتاب رایش در خط استواست
روز و شب عدو و ولی دارد استوا.؟
|| معتدل گردیدن. (منتهی الارب). اعتدال. میانهء افراط و تفریط. رجوع به اعتدال شود. توازن: استواء خلق؛ اعتدال آن. || راست شدن. (تاج المصادر بیهقی) (وطواط). || راستی. مقابل انحناء :
تا خط مستویست بر این چرخ منحنی
چرخ استوا نگیرد و خط وی انحنا.؟
|| قرار گرفتن. استقرار. خلاف تلون :
بگذر از مستی و مستی بخش باش
زین تلون نقل کن در استواش.مولوی (مثنوی).
|| بنهایت جوانی و عقل رسیدن یا چهل ساله گردیدن. (منتهی الارب). بتمامی جوانی رسیدن. (تاج المصادر بیهقی). بکمال جوانی رسیدن. (وطواط): استوی الرجل. (منتهی الارب). || قصد چیزی کردن. (تاج المصادر بیهقی). اراده کردن بسوی چیزی. (منتهی الارب). آهنگ کردن. (وطواط). || بر چیزی اقبال کردن. (تاج المصادر بیهقی). متوجه شدن بچیزی. (از منتهی الارب). || دست یافتن. (وطواط). دست یافتن بر چیزی. (تاج المصادر بیهقی). مستولی شدن بر چیزی. (منتهی الارب). استیلاء. || استواء بر...؛ بر پشت ستور قرار گرفتن. (تاج المصادر بیهقی): استوی علی الفرس؛ بر پشت اسب سوار شد و قرار گرفت. برآمدن بر... || قائم و راست کردن چیزی را. (از منتهی الارب). || هلاک شدن: استوت به الارض؛ هلاک شد در آن. (منتهی الارب). || ظاهر شدن. || پرداختن به: ثم استوی الی السماء. (قرآن 41/11). || (اِ) مجازاً، وقت نیمروز. (غیاث).


استواء .


[اِ تِ] (اِخ) (سنة ال ...) نام سال هشتم از هجرت رسول (ص).


استوائی.


[اِ تِ] (ص نسبی)(1) منسوب به استوا. منسوب به خط استوا.
(1) - equatorial.


استوائی.


[اُ تُ] (ص نسبی) منسوب به استوا، کورهء نیشابور. گروهی از علماء بدین نسبت شهرت دارند از آن جمله ابوجعفر محمد بن بسطام بن الحسن الاستوائی متولی قضاء نیشابور، متوفی بسال 432 ه . ق. و عمر بن عقبة الاستوائی النیشابوری از اصحاب عبدالله بن المبارک. و او از اصحاب ابن المبارک مانند وهب بن زمعة و سلمة بن سلیمان روایت دارد و از او محمد بن عبدالوهاب الفراء و محمد بن اشرس السلمی حدیث کند. (معجم البلدان از حاکم ابوعبدالله در تاریخ نیشابور). و صاعدبن محمد نیشابوری استوائی. (تاریخ بغداد ج9 ص344).


استوار.


[اُ تُ] (ص) (از پهلوی استوبار(1) یا هستوبار(2)، به معنی معتقد و ثابت قدم) پایدار. ثابت.(3) پابرجا(4). پای برجا. استوان. (رشیدی). ثبت. ثابت. (دهار).(5) راسخ. (دهار) (منتهی الارب). رابط الجاش. متین. (السامی) (دهار) (زمخشری) (مهذب الاسماء). مبرم. متقن. رصیف. رصین. اثین. محکم. (غیاث) (برهان) (سروری). مستحکم. اکید. مؤکَّد. (تفلیسی). مشدد. صمکمک. سدید. رزین. مکین. (مهذب الاسماء). صماصم. صماصمه. صمصم. صمصام. صمصامه. صلب. عُرابض. تریص. (منتهی الارب). مقابل نااستوار(6). مخفف آن ستوار: صلحی استوار. عهدی استوار. پیمانی استوار. الرّص؛ استوار برآوردن بنا. (تاج المصادر بیهقی). جلفز و جلافز؛ سخت و استوار. صیم؛ سخت و استوار و توانا گردیدن. اندماج؛ درآمدن در چیزی و استوار شدن. اساطین مسطنه؛ ستونهای استوار. جمعلیله؛ ناقهء سخت و استوار. جزل؛ لفظ درست و استوار. دموج؛ درآمدن در چیزی و استوار شدن. خَرز؛ استوار کردن کار خود را. مدمش؛ محکم و استوار برآمده در چیزی. صلح دماج؛ صلح پنهان یا صلح کامل و استوار. اصنات؛ استوار و محکم کردن. جُلاعد؛ شتر نر استوار. صنق؛ سخت و استوار از هر چیزی. صانق؛ سخت قوی و استوار. جلعباة؛ ناقهء استوار. ذابر؛ استوار در علم. دناح؛ استوار کردن کار. دمک؛ استوار کردن چیزی را. مسموک؛ رسن استوار. ذکر؛ سخن بلند و استوار. صلخم؛ استوار سخت رسا. مصلخم؛ استوار سخت. صلدام؛ اسب استوار درشت سم. صلادم؛ اسپ استوار سخت سم. قردسة؛ استوار گردانیدن. ناقة ذات قتال؛ شتر استوار و تناور. عسوّر؛ درشت و توانا و استوار از مردم و جز آن. هربجه؛ زشت گردانیدن کار را و استوار ناکردن. اتقان؛ استوار کردن کار را. تیاز؛ مرد کوتاه و استواراندام. عجارم؛ مرد استواراندام. عجرم؛ مرد سخت استواراندام. علکوم، علاکم؛ استوار از شتر و جز آن. عکباء؛ زن استواراندام درشت خلقت. (منتهی الارب) :
کرانه گرفتم ز یاران بد
که بنیاد من استوار است خود.ابوشکور.
ز تیزیش خندان شد اسفندیار
بیازید و دستش گرفت استوار.
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 6 ص 1675).
بدو گفت ازینها کدامست شاه
سوی نیکویی ها نماینده راه
چنین داد پاسخ که راه خرد
ز هر دانشی بی گمان بگذرد
همان خوی نیکو که مردم بدوی
بماند همه ساله با آب روی
وزین گوهران گوهری استوار
تن خشندی دیدم از روزگار.
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 8 ص 41).
یکی عهد خواهم کنون استوار
سزاوار مهری برو یادگار
که ما زین پس از کین ایرج سخن
نرانیم و زآن روزگار کهن.فردوسی.
ابا هدیه و نامه و با نثار
یکی درج و قفلی بدو استوار.فردوسی.
بپرسید دیگر که در کوهسار
یکی شارسان یافتم استوار.فردوسی.
شهنشاه را سربسر دوستدار
بفرمان ببسته کمر استوار.فردوسی.
چو بر تخت شاهی نشست استوار
ندانست جز خویشتن شهریار.فردوسی.
همچو زلف نیکوان خردساله تاب خورد
همچو عهد دوستان سالخورده استوار.فرخی.
مرد سر خُمش استوار بپوشد
تا بچگان از میان خم بنجوشد.منوچهری.
بود گرزهاشان سر گوسپند
زده در سر دستواری بلند
بسنگ فلاخن ز صد گام خوار
بدوزند در خاره میخ استوار.
اسدی (گرشاسب نامه).
پلی بود قوی پشتوانه های قوی برداشته و پشت آن استوار پوشیده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص261). و چون این قواعد استوار گشت و کارها قرار گرفت اگر رأی غزو دوردست تر افتد توان کرد. (تاریخ بیهقی ص285). آن زمین را که در اوست برکت و آبادانی و قاعده های استوار می نهد. (تاریخ بیهقی ص92). بنده را صوابتر آن مینماید که خداوند این زمستان ببلخ رود تا بحشمت حاضری وی رسولان را بر مراد بازگردانند با عقد و عهد استوار. (تاریخ بیهقی ص 285). آن زمین که در اوست [ پادشاه عادل ]... قاعده های استوار مینهد. (تاریخ بیهقی). امیر ماضی... قاعدهء ملک سخت قوی و استوار پیش خداوند نهاد و برفت. (تاریخ بیهقی). مردی پیدا خواهد شد که از آن مرد بندگان او را [ خدا ] راحت خواهد بود و آبادانی و قاعده های استوار مینهد. (تاریخ بیهقی). امیر ماضی مدت یافت و دولت و قاعدهء ملک سخت قوی و استوار نهاد. (تاریخ بیهقی).
خسرو بتو کامکاردولت
دولت بتو استواربنیاد.مسعودسعد.
پایدار و استوار است از تو دین و مملکت
پایدار و پایدار و استوار و استوار.
مسعودسعد.
بکش بگرد معادی دین سکندروار
بزرگ حصنی سخت استوار از آتش و آب.
مسعودسعد.
از رای استوار تو اندر جهان عدل
تا حشر ماند قاعدهء استوار ملک.مسعودسعد.
در جهان ملک استوار ترا
قوت از دین استوار تو باد.مسعودسعد.
چه خوش عیش و چه خرم روزگار است
که دولت عالی و دین استوار است.
مسعودسعد.
فرع باشد بی خلل چون اصل باشد استوار.
معزی.
زن گرنه یکی هزار باشد
در عهد کم استوار باشد.نظامی.
عهد مرد استوار میباشد. کاتبی.
|| منیع. (تفلیسی) (منتهی الارب). محکم. مستحکم. حصین. (مهذب الاسماء). مشید. راسی. راسیة. مرصوص. بااستحکامات(7). با قلاع و حصار و باره ها که بدشواری مسخر شود: دژی استوار؛ حصنی حصین : و آن وقت سمرقند را از چینستان داشتندی و سمرقند را حصارهای استوار بود. (ترجمهء طبری بلعمی). اندر کوهی که میان ختلان و چغانیان است اندر دره ای نشسته اند و جائی سخت استوار است. (حدودالعالم). و اندر وی حصاریست سخت استوار. (حدود العالم). پرکدر... را قهندز است استوار. (حدود العالم). و اندر نصیبین، حصاریست استوار. (حدود العالم). و شهرستان وی سخت استوار است. (حدود العالم). منبج، شهرکیست بشام اندر بیابان استوار. (حدود العالم). شومان، شهریست استوار و به براکوه نهاده. (حدود العالم). بخارا، شهریست استوار و اندرمیان دو رود نهاده. (حدودالعالم). تفلیس، شهریست بزرگ و خرم و استوار. (حدود العالم). و بنزدیک او قلعهء دیگر است میانشان فرسنگی سخت استوار. (حدود العالم). و اندر وی [ شیراز ] یکی قهندز است قدیم سخت استوار آنرا قلعهء شه مؤبذ خوانند. (حدود العالم). باسند، شهرکیست با مردم بسیار و بر راه بخارا و سمرقند جائی استوار و با مردمانی جنگی. (حدود العالم).
بپرسید دیگر که بر کوهسار
یکی شارسان یافتم استوار.
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 1 ص 209).
تا تو ای خسرو حصار سیستان بگشاده ای
استواری نیست کس را بر حصار استوار.فرخی.
چون غوریان... بقلعت های استوار که داشتند اندر شدند. (تاریخ بیهقی ص 110). بحصاری رسیدند که آنرا برتر میگفتند قلعتی سخت استوار(8). (تاریخ بیهقی ص 92). کوهتیز استوار است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 53). چون غوریان خبر وی[ محمود غزنوی را ]بیافتند بقلعتهای استوار که داشتند اندر شدند و جنگ را بسیجیدند. (تاریخ بیهقی). و این نیز حصاری بود سخت استوار و نامدار. (تاریخ بیهقی). مردی از مهتران عرب نام او حمدان قلعه ای داشت سخت عظیم استوار. (مجمل التواریخ و القصص). قلعه ای استوار ساخته بود. (مجمل التواریخ و القصص). مگر بر راه او متمردی بود و حصاری استوار داشت. (تاریخ طبرستان).
سه فرع گشت موالید و دست قدرت او
بر آن سه فرع بناهای استوار نهاد.
هندوشاه نخجوانی.
ای دل اساس خانهء عمر استوار نیست
سرمایه ای خوش است ولی پایدار نیست.عماد.
|| سخت. صعب. محکم :
پسرش آن گرانمایه اسفندیار
به بند گران اندر است استوار.دقیقی.
چنانش ببستند پای استوار
که هر کش همی دید بگریست زار.دقیقی.
نشانی ز پیروز خسرو بجست
بیاورد بیگانه مردی درست...
فرستاد او را گرفتند خوار
ببستند پایش ببند استوار.فردوسی(9).
چنین گفت کای نامور شهریار
کسی را ببندی ببند استوار
به بیچارگی جان بنان بسپرد(10)
خورش بازگیرند از او تا مرد(11).فردوسی(12).
کسی سازد رسن از نور خورشید
که اندر هستی خود ذره وار است
کسی کو در وجود خویش مانده ست
مده پندش که بندش استوار است.عطار.
|| راست گو. مقبول القول. مصدّق :
گر شرح دهم حال، هیچ کودک
باشد که مرا استوار دارد.مسعودسعد.
سوگند خوری که بی تو شادم
سوگند مخور که استواری.سیدحسن غزنوی.
|| سخت. شدید. آزاد : غلامی که وی را قماش گفتندی درآمد و بر شیر زخمی استوار کرد چنانکه بدان تمام شد و بیفتاد. (تاریخ بیهقی). امیر نیزه بگذارد بر سینهء وی [ شیر ] و زخمی زد استوار. (تاریخ بیهقی). ناگاه از کمین برآمدند و بر فائق و ایلمنکو زدند زدنی سخت استوار چنانکه هزیمت شدند. (تاریخ بیهقی).
بسم دزد خواندند و کردند خوار
فراوان طپانچه زدند استوار.
شمسی (یوسف و زلیخا).
|| مکین. متمکّن. مستقرّ. || مطمئن. ثابت :
تا استوار دید ترا در مصاف رزم
بر جان و عمر، دشمن تو استوار نیست.
مسعودسعد.
بعهدم دست میگیری ولیکن
که میگوید که پایت استوار است.انوری.
|| قویم. مؤکّد. || مأمون. بأمانت :
چنان بد که یک روز هر دو جوان
ببردند خوان نزد نوشیروان
بسر بر نهاده یکی پیشکار
که بودی خورش نزد او استوار.
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 8 ص 2404).
|| امن. محفوظ(13). مضبوط. (برهان) : شمایان را اینجا احتیاط باید کرد و آنچه از ری آورده شده است از نقد و جامه همه، جائی استوار بنهید که نتوان دانست که حالها چون گردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص552). || صریح. بی پرده :
نوشتش یکی نامهء استوار
که ای نامور فرخ اسفندیار...دقیقی.
|| درشت: هکلَّس؛ درشت استوار. جلفزیز؛ ناقهء درشت و استوار. (منتهی الارب). || عزیز. || موثق. (دهار). امین. (خلاص) (برهان). معتمد. (التفهیم) (برهان). اعتمادی. (برهان). معتبر. ثقه. (مهذب الاسماء). ثقت :
... پس شدّاد بخلیفتان خویش نامه نوشت بجهان اندر هر کجا پادشاهی وی بود امیران و خلیفتان و کارداران و وکیلان و استواران وی بودند و آنچه بدین ماند چون ضحاک العلوان و الولیدبن الریان ... (ترجمهء طبری بلعمی).
یکی آرزو خواهم از شهریار
که با من فرستد یکی استوار
که تا هر کسی کو نبرد آورد
سر دشمنی زیر گرد آورد
نویسد بنامه درون نام او
رونده شود در جهان کام او.فردوسی.
فرستاد با او یکی استوار
ز ایوان بنزدیک آن سوگوار.فردوسی.
که نه نامور استواران خویش
جهاندیده و رازداران خویش
فرستادم اینک بنزدیک تو...فردوسی.
چو مهران ستاد آن سخنها شنید
بیاورد با استواران کلید.فردوسی.
بدستور فرمود از آن پس قباد
کز او هیچ بر بد مکن نیز یاد
بگو تا سوی طیسفونش برند
ز درگاه با رهنمونش برند
بباشد به آرام تا روز چند
نباید که دارد کس او را نژند
بر او بر موکل کنی استوار
گلینوش را با سواری هزار.فردوسی.
چنین گفت رومی که گر شهریار
فرستد مرا با یکی استوار.فردوسی.
یکی استواری فرستاد شاه
بدان تا کند کار موبد نگاه...فردوسی.
چو بشنید گریان برفت استوار
بیاورد پاسخ بر شهریار.فردوسی.
هر آنکس که رفتی بدرگاه شاه
بشایسته کاری وگر دادخواه
شدندی برش استواران اوی
بپرسیدن از کارداران اوی.فردوسی.
غنیمت ببخشید پس بر سپاه
جز از گنج ناپاکدل ساوه شاه
فرستاد با استواران خویش
جهاندیده و نامداران خویش
ببردند یکسر بدرگاه شاه
سپهبد سوی جنگ شد با سپاه.فردوسی.
دیوان خراج او [ ربیع الحارثی ] نهاد بسیستان و رسم دبیران و حسّاب و جهبذ و جابی(14) و مستوفی و مشرفان و استواران، و این همه بتدبیر حسن بصری کرد که او با وی اینجا آمده بود. (تاریخ سیستان ص92).
بگرد خادمان و نامداران
گزیده ویژگان و استواران.(ویس و رامین).
مالداری لیک رویست و ریا اندر بُنه
کشت کردی لیک خوکست و ملخ در کشت زار
حق همی گوید بده تا ده مکافاتت دهم
آن بحق ندهی و بس آسان بپاشی در شیار
این نه شرط مؤمنی باشد که در ایمان او
حق همی خائن نماید، خاک و سرگین استوار.
سنائی.
در معنی نقیب چهار وجه گفتند... ربیع گفت امین و استوار قوم باشد. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج 2 ص 118 س 6).
همان استواران درگاه را
کز ایشان بدی ایمنی شاه را.نظامی.
محمد ستوده امین استوار
بقرآن ثنا گفت وی را خدای.
ابونصر فراهی (نصاب).
در ولایت خوارزم و ماوراءالنهر و اصفهان و عراق عادت چنان باشد که بر هر دیهی شخصی را که بأمانت و اعتماد مشهور باشد امین گمارند و او را استوار گویند و آن شغل را استواری خوانند و استوار غیر رئیس باشد. (صحاح الفرس).
- استوار آمدن؛ موافق شدن : و نزدیک امیر فرستاد و درخواست که مرا دستوری دهد تا بر سر آن ضیعت روم که این هوا مرا نمیسازد تا آنجا دعای دولت گویم و امیر استوار آمد و موافق و دستوری داد و او را عفو کرد.(15)(تاریخ بیهقی ص 364).
- استوار آمدن قولی یا تدبیری کسی را؛درست آمدن. صحیح بنظر آمدن. یقین شدن. باور آمدن :
شیر تا بر کنگرهء کاخت سر نخجیر دید
از غم و از رشک خون گرید به روزی چند بار
چشم شیر از خون گرستن سرخ باشد روز و شب
هرکه چشم شیر دید این آید او را استوار.فرخی.
و سوگندان بر زبان راند که جز ضیعتی که بگوزگانان دارد... هیچ چیز ندارد... و امیر را استوار آمد. (تاریخ بیهقی).
بدین نسبت زور با جهل او
گوا دارم اکنون هم از اهل او
بگهواره از کودک شیرخوار
همی پرس تا آیدت استوار.
شمسی (یوسف و زلیخا).
و قاضیی بود به قم از دست صاحب که صاحب را در... او اعتقادی بود راسخ و یک یک برخلاف این از وی خبر میدادند و صاحب را استوار نمی آمد تا از ثقات اهل قم دو مقبول القول گفتند. (چهارمقاله).
کرده چنان استوار با دل و جان عهد غم
کز کسی ار بشنوی نایدت آن استوار.خاقانی.
هر آن فریب که از عشوه ایست در کارم
مرا ز ساده دلی استوار می آید.کمال اسماعیل.
ملک را گفتن درویش استوار آمد گفت از من تمنائی بکن... (گلستان). جوانان را تدبیر پیر استوار آمد. (گلستان).
- استوار برآوردن بنا؛ رصّ. (تاج المصادر بیهقی).
- استوار بستن و استوار ببستن؛ اعکاء. محکم بستن. شدّ. (تاج المصادر بیهقی). لزّ. لَزَز. (تاج المصادر بیهقی). لفم. اِلفام. (منتهی الارب). ایثاق. (تاج المصادر بیهقی) :
از آن پس عقاب دلاور چهار
بیاورد و بر تخت بست استوار.
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج2 ص411).
ببستم میان یلی استوار
ابا جادوان ساختم کارزار.فردوسی.
درش استوار از پی او ببست
که تا میهمانش کند استوار.عنصری.
چون آرزو آید شکالش کند [ خرد ] و بر آخورش استوار ببندد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 98). و بر آخر بکوه دماوند بر چاهی ببستش [ ضحاک را ] استوار. (مجمل التواریخ و القصص).
خست بزخم حسام گردهء گردون تمام
بست ببند کمند گردن دهر استوار.خاقانی.
... بامدادان که ملک کنیزک را جست و نیافت حکایت کردند خشم گرفت و فرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند. (گلستان). پارسائی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی کرد. (گلستان).
- استوار بودن؛ قایم بودن. ثابت بودن. راسخ بودن :
دل لشکر از بیم او خون گرفت
نبودند بر جای خویش استوار.فرخی.
یکی کودک شرمسار است سخت
به دین خودش استوار است سخت.
شمسی (یوسف و زلیخا).
و مدبر ملک باید که عقل او بدانش آراسته باشد و دانش او بعقل استوار باشد. (فارسنامهء ابن البلخی ص 30).
شاها بنای ملک بتو استوار باد
در دست جاه تو ز بقا دستیار باد.
مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص89).
بنیاد ملک بی سر تیغ استوار نیست
او را که ملک باید بی تیغ کار نیست.
؟ (از کلیله و دمنه).
خیر نبیند شخص مرگ که در نبرد فنا سخت استوار است. (ترجمهء تاریخ یمینی ص457).
- || در امن بودن. محفوظ بودن :
شنیدم که چیزی بود استوار
که او را نگهبان بود بی شمار
مگر راز کآنگاه پنهان بود
که او را یکی تن نگهبان بود.ابوشکور.
- || پذیرفته بودن. مقبول بودن :
دانی که بی مصور صورت نیامده ست
دانی که این سخن بر عقل استوار نیست.
مسعودسعد.
- || درست بودن. کامل بودن :
بر لحن چنگ و سازی کش زیر زار باشد
زیرش درست باشد بم استوار باشد.منوچهری.
- || اطمینان داشتن. واثق بودن. ایمنی :
کلید شبستان بدو داد و گفت
برو تا کرا بینی اندر نهفت
پرستنده با او بیامد چهار
که خاقان بدیشان بدی استوار.
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 8 ص 41).
نگر تا نباشی بر او استوار
بمن بنگر و زو دل ایمن مدار.اسدی.
که داند که مادرش چون داشتی
ز جانش همانا فزون داشتی...
ز بیم استوارش نبودی بکس
خود او بود او را نگهدار و بس.
شمسی (یوسف و زلیخا).
بکس یک زمان استوارش نبود
بجز خود شب و روز یارش نبود.
شمسی (یوسف و زلیخا).
امید از جهان سوی او داشتی
زمانی ز آغوش نگذاشتی
بهیچ آدمی استوارش نبود
شب و روز بی او قرارش نبود.
شمسی (یوسف و زلیخا).
- || محکم بودن. حصین بودن : هزیمتیان چون بدیه رسیدند آنرا حصار گرفتند و سخت استوار بود. (تاریخ بیهقی). و اهل بیکند جمله بازرگانان بوده اند و بازرگانی چین و دریا کردندی و بغایت توانگر بوده اند و قتیبة بن مسلم بسیار رنج دید بگرفتن او که بغایت استوار بود و او را شهرستان روئین خوانده اند. (تاریخ بخارا).
- استوار بودن بر جای؛ پابرجا بودن :
ز پهلوی ره شیری آمد پدید
غریونده چون رعد در کوهسار...
دل لشکر از بیم او خون گرفت
نبودند بر جای خویش استوار.فرخی.
- استوار بودن در عقیدتی؛ ثابت بودن در آن. عدم تزلزل در آن.
- استوار داشتن؛ برقرار داشتن :
و اسئل القریة التی کنا فیها... (قرآن 12/82)؛ و اگر استوار نداری ما را، بپرس از مردمان مصر و از مردمان کاروان. (ترجمهء طبری بلعمی). و عبدالمطلب ایشان را نیکو داشت وعده کرد استوار نداشتند. (ترجمهء طبری بلعمی). ایشان آواز پیغمبر شنیدند ولی بازنگشتند و استوار نداشتند و با خویشتن گفتند پیغمبر خدای را کشتند. (ترجمهء طبری بلعمی). هرمز گفت نشاید بودن و پرویز را [ در اینکه سکه ای درم کردن به ری بامر پرویز نبوده و بهرام چوبینه بمکر و دستان این کار کرده است ] استوار نداشت. و پرویز از پدر بترسید و بشب بگریخت. (ترجمهء طبری بلعمی). حسان بن ربیع سپاه برگرفت و قصد قبیلهء جدیس کرد چون بسه روز راه رسید ریاح او را گفت مرا اینجا خواهریست... بجهان اندر کسی نیست تیزچشم تر از وی... بفرمای سپاه را تا هر کسی درختی برکنند و پیش خویش میبرند تا او چون بنگرد درختان بیند. همچنان کردند. ایشان یمامه را گفتند بر مناره رو و بنگر تا چه بینی. گفت همی بینم که درختان همیروند صورت ایشان صورت درخت و رفتن ایشان رفتن مردم. او را استوار نداشتند. (ترجمهء طبری بلعمی).
ندانی که برهان نباشد بکار (؟)
ندارد کسی این سخن استوار.فردوسی.
سرخی از خون نگسلد هرگز چنان کز نار نور
مردمان گویند، لیکن من ندارم استوار.عنصری.
گر استوار نداری حدیث آسانست
مدیح شاه بخوان و نظیر شاه بیار.
ابوحنیفهء اسکافی.
فخر بر دیگر جهودان خیبری را خط اوست
بنگر اینک گر نداری استوار ای ناصبی.
ناصرخسرو.
نیک نگه کن گر استوار نداری
شخص چو نالم که بود چون که تربل.
ناصرخسرو.
برخیز و بیازمای ار ایدونک
بر قول نداری استوارم.ناصرخسرو.
دروغست گفتارهاش ای برادر
بهر چت بگوید مدار استوارش.ناصرخسرو.
و میگوید [ ابوعلی سینا ] زنی را دیدم که این علت بر وی دراز گشته بود و دل از خویشتن برداشته و مرگ را ساخته بر ادرار به گلشکر علاج کردم شفا یافت و گوشت بدو بازآمد و فربه گشت و میگوید نتوانم گفت که چه مبلغ گلشکر بدو دادم که ترسم استوار ندارند. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
چو وصل او را عقل من استوار نداشت
دو دست من سر زلفینش استوار گرفت.
مسعودسعد.
گوشم اول که این خبر بشنود
بروانت که استوار نداشت. مسعودسعد.
گر گوش بشنود که بمانند او کیست
کم دارد آن شنودهء گوش استوار دل.سوزنی.
آخر چند کسی که خبر میدهند از وجود بغداد که بغدادی هست تو آنرا استوار میداری و بشک نمی توانی بودن. (کتاب المعارف).
ای که میگوئی خرد به یا روان
من بگویم گر تو داری استوار
آدمی را عقل باید در بدن
ورنه جان در کالبد دارد حمار.سعدی.
- || اطمینان داشتن. وثوق. مطمئن بودن. ایتمان. امین شمردن : و سلیمان را زنی بود جراده نام و سلطان جز او را بر انگشتری استوار نداشتی. (ترجمهء طبری بلعمی). پس قباد بملک اندر بنشست و سوفرای را خلیفه کرد و داد فرمود کردن و گفت تو با من نبودی و پسرت با من بود و حق وی واجب شد بخدمت که مرا کرد اندرین راه و ترا نیز حق بر من واجب است که پدرم ترا استوار داشت و ملک بتو سپرد. (ترجمهء طبری بلعمی). میان پیغمبر صلی الله علیه و سلم و ابوبکر دوستی بود و ابوبکر اندر میان قریش پسندیده و بزرگوار بود و مال بسیار داشت و مردمان او را استوار داشتندی. (ترجمهء طبری بلعمی). گویند که مریم آنجا خوشه چیدی با یوسف درودگر و عیسی را بکس استوار نداشتی و گهواره او به پشت اندر انداخته بودی و خوشه همی چیدی. (ترجمهء طبری بلعمی).
بیا یوسف خویش را گوش دار
مدارش بهیچ آدمی استوار.
شمسی (یوسف و زلیخا).
مدار ای پدر تا تو باشی مدار
از این پس بسوگندشان استوار.
شمسی (یوسف و زلیخا).
بخواهر سپرده ست مادر ورا
بود خاله او را کنون مادرا...
همی داردش روز و شب در کنار
ندارد بهر کس ورا استوار.
شمسی (یوسف و زلیخا).
هیچ کس را تو استوار مدار
کار خود کن کسی بیار مدار.سنائی.
نقل است که وقتی بحج میرفت دیگران با وی بودند گفتند از ما هیچکس زاد و راحله ندارد. ابراهیم گفت خدای را استوار دارید در رزق، آنگاه گفت در درخت نگرید اگر زر طمع دارید زر گردد همه درختان مغیلان زر شده بود بقدرت خدای تعالی. (تذکرة الاولیاء عطار).
بسوگند و عهد استوارش مدار
نگهبان پنهان بر او بر گمار.سعدی (بوستان).
- استوار داشتن کسی را در قولی؛ باور کردن گفتار او. گرویدن. تصدیق کردن.
- استوار شدن؛ محکم شدن. استحکام. (زوزنی). توکد. (زوزنی). ثابت شدن. راسخ شدن :
پشتوان کمال چون باید
میخ حزم تو استوار شود.مسعودسعد.
گر قدمت شد بیقین استوار
گرد ز دریا نم از آتش برآر.نظامی.
- استوار کردن؛ محکم کردن. سخت کردن. مؤکد گردانیدن. تصتیم. (منتهی الارب) :
آن همای رایت فرخندهء او خفته نیست
آخر او خواهد بنای مملکت کرد استوار.فرخی.
سلطان محمود... با منوچهرخان والی گرگان عقد و عهد استوار کردی. (تاریخ بیهقی). خشم لشکر این پادشاه است که بدیشان... ثغور استوار کند. (تاریخ بیهقی). تا امیر جلیل منصور منوچهربن قابوس طاعتدار و... باشد و شرایط آن عهد که او [ محمود ] را بسته است و بسوگندان گران استوار کرده... نگاه دارد... من دوست او باشم [ مسعود ] . (تاریخ بیهقی ص132). میداند [ منوچهربن قابوس ]روز پدرم [ محمود ] بپایان آمدست جانب خویشتن را خواهد که با ما استوار کند. (تاریخ بیهقی ص131). کوتوال وی را از آن خانه بخانهء دیگر برد و احتیاط زیادت کرد و فرمود تا آن سمج بخشت و گل استوار کردند. (تاریخ بیهقی ص432).
پند پذیر ای پسر که پند ترا
پای بدین اندر استوار کند.ناصرخسرو.
ملک را استوار کردستی
بوزیری دبیر و باتدبیر.ناصرخسرو.
گوش همی گوید از محال و دروغ
راه بکن سخت استوار مرا.ناصرخسرو.
مردمان با سلاح آنجا اندرفرستاد و بفرمود تا هر چه میکندند بچوب و نی و خاک استوار میکردند و می پوشانیدند تا بزیر دیوار حصار برسیدند و مقدار پنجاه گز جای سوراخ کردند و با ستونها استوار کردند. (تاریخ بخارا). و عهدهای خدای و رسول خدای استوار کردند و همه اعیان شهر بر آن صلح نامه خطها نوشتند. (تاریخ بخارا). بمخرجی میان دو کوه بلند التجا ساخت و مغفر و مدخل آن مضیق بفیلان کوه پیکر استوار کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص350).
تا نکنی جای قدم استوار
پای منه در طلب هیچ کار.نظامی.
- || درست کردن، چنانکه قرآن را : روزی بنی اسرائیل جمع آمدند و گفتند [ داود را ] ای خلیفهء خدا میباید ما را که آواز تو بشنویم و زبور استوار کنیم تا دل ما بیاساید(16) و روشن شود. (قصص الانبیاء ص 157).
- || صحه نهادن : من نامه نبشتم، وی آنرا بخط خویش استوار کرد. (تاریخ بیهقی).
- || سخت گرفتن. سخت بستن. محکم بستن :
آخر کآرام گیرد و نچخد نیز
دَرْش کند استوار مرد نگهبان.رودکی.
در بفلج اندر بکردم استوار
در کلیدان اندرون هشتم مدنگ.
علی قرط اندکانی.
سر گنج را شاه کرد استوار
براه بیابان برآراست کار.فردوسی.
در دخمهء شاه کرد استوار
بسی برنیامد برین روزگار
که شیرویه را زهر دادند نیز
جهان را ز شاهان پر آمد قفیز.فردوسی.
چنانکه تمامت دیوار محکم بگرفت و درها را محکم استوار کردند. (قصص الانبیاء ص133).
از بس که گفتم ای ملکه بس بس از کرم
جمله ملائکه در گوش استوار کرد.خاقانی.
- استوار گردانیدن؛ محکم کردن. ثابت کردن: اِخداع؛ استوار گردانیدن چیزی را بچیزی. (منتهی الارب) : و آنچه از جهت وی در تأسیس قواعد خلافت و تأکید مبانی ملک و دولت تقدیم افتاد... چنان مستحکم و استوار گردانید که چهارصد و اند سال بگذشت. (کلیله و دمنه).
- استوار گردیدن؛ محکم شدن. ثابت گشتن :رسولان فرستاده آید... تا قواعد دوستی... استوارتر گردد. (تاریخ بیهقی).
- || مطمئن گردیدن : و گفت هرکه قناعت کند از اهل زمانه راحت یابد و هرکه توکل کند استوار گردد. (تذکرة الاولیاء عطار).
- استوار گرفتن؛ محکم گرفتن :
درآمد به او رستم نامدار
گرفته بر و یال او استوار.فردوسی.
- استوار گفتن؛ با اطمینان گفتن. صریح و آشکار بیان کردن. رُک گفتن :
راست کن لفظ و استوار بگوی
سره کن راه و پس دلیر بتاز.مسعودسعد.
- جای استوار داشتن؛ در جائی مأمون مقیم بودن که کس را بدان دست رس نباشد :عبدالجبار پسر وزیر روی پنهان کرد، بیم جان بود. می جویند و او را نمی یابند که جای استوار دارد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص429).
|| نلرزیدنی(17). || واثق. (ابوالفتوح رازی). || باور. (برهان). || در اصطلاح نظام امروز، صاحب درجه ایست بالاتر از گروهبان یکم (وکیل باشی) و پائین تر از ستوان سوم (نایب سوم) و آن شامل دو درجهء استوار یکم و استوار دوم است.
(1) - Astobar.
(2) - Hostobar.
(3) - Stable. Constant.
(4) - Ferme.
(5) - Fixe. (6) - ببینیم تا گردش روزگار
چه بندد بدین بند نااستوار. فردوسی.
(7) - رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص 115 شود.
(8) - Bien fortifie. (9) - شاهنامه چ بروخیم ج 6 ص 1552.
(10) - در متن چ بروخیم: بنانی سپرد.
(11) - در متن چ بروخیم: تا بمرد.
(12) - شاهنامه چ بروخیم ج 8 ص 2301.
(13) - Assure. (14)- در تاریخ سیستان: دبیران او حساب و جهد و جای. متن تصحیح قیاسی آقای بهار است.
(15) - ظ. اصل: امیر را استوار آمد و موافق [ میل او ] دستوری داده بوده است.
(16) - در متن چاپی: بیاید، و تصحیح قیاسی است.
(17) - Inebranlable.


استوار.


[اِ] (اِخ) رجوع به استوارت شود.


استواراندام.


[اُ تُ اَنْ] (ص مرکب) که اعضاء محکم و سخت و قوی دارد: تیاز؛ مرد کوتاه و استواراندام. مَصِع؛ مرد استواراندام. هَرس؛ شیر استواراندام. مَعَلّط؛ مرد استواراندام. عِتریف؛ شتر استواراندام. عَجْرَم؛ مرد سخت استواراندام. (منتهی الارب).


استواربند.


[اُ تُ بَ] (اِ مرکب) ربط. هرچه دو چیز را بهم پیوند دهد. مُکرب. (منتهی الارب).


استوئربوت.


[اِ ءِ] (اِخ)(1) نامی است که بغلط به تیِرّی بوتز مشهور به بوتردُلووَن نقاش پیرو سبک هلندی (حدود 1400 - 1475 م.) داده اند.
(1) - Stuerbout.


استوارپشت.


[اُ تُ پُ] (ص مرکب)معقودة القرا (ناقة). (منتهی الارب).


استوارپی.


[اُ تُ پَ / پِ] (ص مرکب)قَردالخصیل (فرس). (منتهی الارب).


استوارت.


[اِ] (اِخ)(1) نام خاندانی سلطنتی است که ابتدا در اسکاتلند و سپس در تمام جزیرهء بریتانیای کبیر فرمانروا بوده اند. جدّ اعلای این خاندان والتر نام داشت. این شخص در 1060 م. از طرف ملکم سوم سلطان اسکات در رأس حکومت و امارتی کوچک قرار گرفت. این گونه منصب را بزبان اسکاتلندی استوارت مینامند و این کلمه مجازاً برای والتر و اعقاب او لقب و عنوان مخصوص شد. والتر چهارم پادشاه اسکات که یکی از احفاد استوارت مذکور بود با دختر روبرت اول پادشاه اسکات ازدواج کرد. و پسر وی هم بنام روبرت دوم از سال 1370 تا 1390 م. حکمران اسکات بود که نخستین پادشاه این خاندان محسوب میشود. پادشاهان اسکات تا سال 1603 م. از این نسل بودند و در این تاریخ ژاک ششم از سلاطین همین خانواده بمناسبت انگلیسی بودن مادرش، بجلوس بر تخت موروث انگلستان دعوت شد. به این طریق دو کشور انگلستان و اسکاتلند در تحت سلطنت واحده قرار گرفتند. ژاک ششم عنوان ژاک اول را اتخاذ کرد. در نتیجهء حوادث و اغتشاشات سال 1688 م. ژاک دوم خلع شد و او آخرین حکمران مرد از این خاندان محسوب میشود. اما دختر همین پادشاه مخلوع ماری استوارت زوجهء گیوم پادشاه منصوب، منسوب بخانوادهء ارانژ بود و بعد از این گیوم هم آنه خواهر ماری استوارت از سال 1702 تا 1714 م. بر تخت سلطنت جلوس کرد و از این تاریخ ببعد سلطنت انگلستان بخاندان هانوور منتقل گشت و در همین حال ژاک ادوارد پسر ژاک دوم بکشور فرانسه گریخت و برای نیل بمقام ولیعهدی خواهر خود از لوئی چهاردهم استمداد جست ولی کاری از پیش نرفت. پس از او پسرش شارل ادوارد برای مدافعه از حقوق وراثت پدر به اسکات و انگلستان لشکر کشید و او هم سودی از این سودا ندیده بعقب نشینی به ایتالیا مجبور شد. ژاک دوم پسر دیگری بنام هانری بنوآ نیز داشت و او هم بطریقت رهبانیت درآمد و رتبهء کاردینالی یافت و بالاخره در سال 1807 م. وفات کرد و به این طریق سلالهء استوارت منقرض گردید. و رجوع به ژاک و شارل و ماری شود.
(1) - Stuart.


استوارت.


[اِ] (اِخ)(1) دوگالد. فیلسوف اسکاتلندی. مولد بسال 1753 م. در شهر ادمبورگ و وفات در 1828 م. پدر وی در دانشگاه ادمبورگ استاد ریاضی بود. این پسر هم در 19سالگی به دانش یاری پدر منتخب شد و بتدریج جانشین حقیقی او گشت. کتابهای بسیار در فلسفه و مخصوصاً روان شناسی و بیان احساسات انسانی نگاشته و فلسفه را با فنون طبیعی تطبیق کرده است. آثار او مشهور و مقبول است و در 11 مجلّد منتشر شده است.
(1) - Stewart, Dugald.


استوارجثه.


[اُ تُ جُثْ ثَ / ثِ] (ص مرکب) که تن ستبر و قوی و محکم دارد: عذافِر؛ شتر بزرگ شگرف استوارجثه. (منتهی الارب).


استوارخرد.


[اُ تُ خِ رَ] (ص مرکب) که عقل و رای رزین دارد. استواررأی. نضیح الرأی: حنیک؛ مرد استوارخرد بتجربه. حنک السن الرّجل؛ آزموده و استوارخرد گردانید مرد را تجربه ها. احناک سن کسی را؛ استوارخرد کردن تجربه ها و آزمونها او را. (منتهی الارب).
- استوارخرد گردانیدن؛ تحنیک. (تاج المصادر بیهقی): عرک؛ استوارخرد گردانیدن زمانه کسی را. (منتهی الارب).


استوارخلق.


[اُ تُ خَ] (ص مرکب)ذوضباره. استوارخلقت: ناقة مضبرة؛ استوارخلق. (السامی فی الاسامی).


استوارخلقت.


[اُ تُ خِ قَ] (ص مرکب)استوارخلق. مضبور. قُمُّد. شوغر. کُدُّر. علسی. عترس. عِتریس: معضل؛ مرد قوی و استوارخلقت. رجلٌ ذوضباره؛ مرد گرداندام استوارخلقت. جمل مضبور؛ شتر استوارخلقت. جمل مضبر؛ شتر استوارخلقت آکنده گوشت. حنزاب؛ خر استوارخلقت. اتانٌ مُطمره؛ خر مادهء دراز استوارخلقت. مُحطَرب؛ مرد استوارخلقت سخت بنیه. عترس، عترّس؛ مرد استوارخلقت گرداندام تندار سطبر بندهای اعضا. (منتهی الارب).
- استوارخلقت گردانیدن؛ تضبیر.


استواردارنده.


[اُ تُ دا رَ دَ / دِ] (نف مرکب) امین. آمن. مؤمن.


استوارداشت.


[اُ تُ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب) یقین. ایمان : ای آدمی آرام تو با استوارداشت رسول است علیه السلام بدانچه از خداوند عزّ و جل آورده است. (کتاب المعارف). رجوع به ترکیب استوار داشتن ذیل استوار شود.


استوارداشته.


[اُ تُ تَ / تِ] (ن مف مرکب) مؤتمن. رجوع به ترکیب استوار داشتن ذیل استوار شود.


استواررأی.


[اُ تُ رَءْیْ] (ص مرکب)استوارخرد. بَهْزَر. محصدالرأی. (منتهی الارب).


استوارساخت.


[اُ تُ] (ن مف مرکب / ص مرکب) محکم: زره یا جامهء استوارساخت.


استوارساق.


[اُ تُ] (ص مرکب) که ساق پای محکم دارد: هملّس؛ مرد استوارساق نیک تیزرو. (منتهی الارب).


استوارشده.


[اُ تُ شُ دَ / دِ] (ن مف مرکب) موثوق. رجوع باستوار شدن شود.


استوارشونده.


[اُ تُ شَ وَ دَ / دِ] (نف مرکب) واثق. به ترکیب استوار شدن ذیل استوار شود.


استوارکار.


[اُ تُ] (ص مرکب) محکم کار. آنکه شغلش بر بنیادی متین باشد. حکیم. (دهار) (منتهی الارب). سنبر. (منتهی الارب). حازم :
زین استوارکار وزیر خجسته پی
این دولت خجسته چو کوه استوار باد.
مسعودسعد.
|| امین.


استوارکاری.


[اُ تُ] (حامص مرکب)حزم. (زمخشری).
- استوارکاری کردن؛ احتیاط.


استوارگیر.


[اُ تُ] (نف مرکب) محتاط.


استوارنامه.


[اُ تُ مَ / مِ] (اِ مرکب) در اصطلاح امروز، حکمی است که از طرف رؤسای کشورها به قنسولها و مأمورهای سیاسی داده میشود تا اعتبار آنها را نزد رؤسای کشور بیگانه استوار سازد و پیشتر اعتبارنامهء سیاسی گفته میشد.


استوارهیکل.


[اُ تُ هَ / هِ کَ] (ص مرکب) که تن قوی و ستبر دارد: ناقة مضبرة؛ ماده شتر استوارهیکل. (منتهی الارب).


استواری.


[اُ تُ] (حامص) محکمی. قرصی. حصانت. رزانت. اِحکام. متانت. (مجمل اللغة) (زمخشری). استحکام. محکم کاری. دناج. رصافة. رصانت. طباخ. (منتهی الارب) : و او را [ کابل را ]حصاریست محکم و معروف به استواری. (حدود العالم).
به استواری جای و بپایداری کوه
فریفته شد و از راه راست کرد کران.فرخی.
سالاری دیگر رفت جانب خراسان و ری، و استواری قدم این سالار در آن دیار آن باشد که خداوند در خراسان مقام کند. (تاریخ بیهقی ص 284). و فتح آمد کرد، کی به استواری آن شهری نباشد. (فارسنامهء ابن البلخی ص 88). بعهد فرخان بزرگ با ترکان مصالحه رفت که ضریبه بستانند و بطبرستان تعرض نرسانند چون دو سال برآمد دربندها و مسالک را استواریها کردند و به اداء ضریبه و اتاوه تهاون نمودند. (تاریخ طبرستان).
آنچنان پاس دار جان عزیز
که تو خوش خسبی و ولایت نیز
گرچه صد پاسبان بوند ز پس
پاس تو به ز تو ندارد کس
با چنین مایه کاستواری تست
پاسبان تو هوشیاری تست
پاسبانی که بهر مزد بود
پاسبان نی که سیم دزد بود.امیرخسرو.
کسی کاستواری نه کارش بود
همه کار نااستوارش بود.امیرخسرو.
|| وثاقت. امانت :
هر آنجا که پاره(1) شود در درون
شود استواری ز روزن برون.عنصری
(از لغت نامهء اسدی نسخهء مدرسهء سپهسالار) (از حافظ اوبهی).
چو مال(2) خویش با دزدان سپاری
از آنان بیش یابی استواری.(ویس و رامین).
چه سود آن بند سخت و استواری
چو تو با آن نکردی هوشیاری.(ویس و رامین)
|| محکمی. پیوستگی :
از غلامان حصاری چو حصاری پره کرد
گرد دشتی که بصد ره نپرد مرغ به پر
مرغ از آن پره برون رفت ندانست همی
زاستواری که همی پره زدند آن لشکر.فرخی.
|| ثبات. (دهار). پابرجائی.(3) پایداری. برقرار بودن :
بدین بیقراری حصاری ندیدم
نه بندی شنیدم بدین استواری.ناصرخسرو.
|| ایمنی. اطمینان :
به دشمن برت استواری مباد
که دشمن درختی است تلخ از نهاد.ابوشکور.
دل من بر تو دارد استواری
که تو در هر صناعت دست داری.نظامی.
|| وثوق. || حزم. احتیاط. || عهد و پیمان. میثاق. (منتهی الارب). وثیقة. (محمودبن عمر) (دهار) : وثیقه که استواری بود از اینجاست واثق استوار بود. (تفسیر ابوالفتوح رازی). وثیقه کسفینه؛ عهدنامه و آنچه بدان استواری نماید در کاری. (منتهی الارب). || اعتبار. || ثقة. (دهار). اعتماد. اتکاء : از این نیکوتر تکبر درویشان بود بر توانگران استواری بخدای. (تفسیر ابوالفتوح رازی). || اطمینان. اتقان. آرامش :
چو بانو دید آن سوگندخواری
پدید آمد دلش را استواری.نظامی.
- استواری آمدن؛ باور آمدن :
گوئی بضرورت همی چنین است
لکنت همی ناید استواری.ناصرخسرو.
- استواری اندام؛ مرّة. (منتهی الارب).
- استواری بودن به؛ اطمینان داشتن به. اعتماد داشتن به :
که داند که مادرش چون داشتی
ز جان و روانش فزون داشتی
ز بیم استواری نبودش بکس
خود او را نگهدار بودی و بس.
شمسی (یوسف و زلیخا).
- استواری جستن:به آب خِرد چشم دل را بشست
ز دانندگان استواری بجست.فردوسی.
- || امان خواستن :
چرا از ویس جستم مهرکاری
چرا از دایه جستم استواری.(ویس و رامین).
- استواری کردن؛ اطمینان کردن. اعتماد کردن. وثوق داشتن. اتقان :
نشاید بر کسی کرد استواری
که ننموده ست با کس سازگاری.نظامی.
- || تحقیق و تفحص کردن :
عجوزان نیز کردند استواری
عروسش بکر بود اندر عماری.
نظامی (خسرو و شیرین چ وحید ص 285).
- || تأکید. توکید.
- استواری کردن خواستن از کسی؛ استیثاق.
|| استواری جامه؛ اُکل. اُکُل. سخت بافتگی جامه. (منتهی الارب). || استواری رای یا عقل؛ حصافت آن. زماع. (منتهی الارب). || استواری کار؛ جزالة. (منتهی الارب) :
بچابک دستی و استادکاری
کنی در کار این قصر استواری.نظامی.
(1) - پاره، رشوهء قاضی است.
(2) - ن ل: چیز.
(3) - Fermete. Constance.


استواط.


[اِ تِ] (ع مص) اضطراب. اشتباه. مضطرب و مشتبه شدن کار. (منتهی الارب).


استواک.


[اِ تِ] (ع مص) سواک کردن. (تاج المصادر بیهقی). اِستیاک.


استوان.


[اُ تُ] (ص) استوار. (جهانگیری). محکم. (برهان) (مؤید الفضلاء). متین :
پذیرفتیم و بر دین استوانیم
بجز پیغامبر با کس نخوانیم.زراتشت بهرام.
|| امین. (برهان). معتمد. || مضبوط. (برهان) (مؤید الفضلاء).


استوانه.


[اُ تُ نَ / نِ] (اِ) جسمی است گرد، بن او و سر او دو دائره باشد یکدیگر را موازی. (التفهیم ص 26). رجوع به اسطوانه شود.


استوای فلکی.


[اِ تِ یِ فَ لَ] (اِخ)(1) دایرهء عظیمهء فلک، عمود بر مدار قطبین.
(1) - equateur celeste.


است و بست.


[اَ تُ بَ] (اِ مرکب، از اتباع)حالات و واقعات. (آنندراج از فرهنگ فرنگ). این ترکیب جائی دیده نشد و گمان نمیرود صحیح باشد.


استوبه.


[اِ تُ بِ] (اِخ)(1) استوبیوس. رهبان و مؤلف یونانی (مائهء چهارم میلادی). وی منتخباتی از کتب حکمی و ادبی فلاسفه و ادبای یونان باستان در دو مجموعه گرد آورده است.
(1) - Stobee. Stobaeus.


استوبیوس.


[اِ تُ] (اِخ) رجوع به استوبه شود.


استوتارد.


[اِ تُ] (اِخ)(1) چارلز. نقاش انگلیسی. مولد لندن (1786 - 1821 م.).
(1) - Stothard, Charles.


استوتغارد.


[اِ] (اِخ) تلفظ ترکی اشتوتگارت. رجوع به اشتوتگارت شود.


استوج.


[اُ] (اِخ) یکی از ییلاقهای دوهزار تنکابن. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 107 بخش انگلیسی).


استودان.


[اُ] (اِ مرکب) (از: اُستو، استخوان + دان، پسوند مکان) دخمه و مقبرهء گبران. (مؤید الفضلاء) (برهان). ستودان. (انجمن آرا). ناووس. رجوع به ستودان شود.


استودگارت.


[اِ] (اِخ) رجوع به اشتوتگارت شود.


استودن.


[اُ دَ] (مص) ستایش کردن. ستودن.


استوده.


[اُ دَ / دِ] (ن مف) نعت مفعولی از هر سه صاحب فطنت و صاحب نظر
هر یکی از دیگری استوده تر.مولوی.
استودن. ستوده. ستایش شده :
هر یکی از دیگری استوده تر
در سخا و(1) در وغا و کر و فر.مولوی.
(1) - ن ل: در سخاوت.


استور.


[اُ] (اِ). ستور. (زمخشری). چارپا. چاروا. (انجمن آرا). هر چهارپایه را گویند عموماً و اسب و استر را خصوصاً. (برهان) :
تا چند ازین استور تن کو کاه و جو خواهد ز من.
بر چرخ راه کهکشان از بهر او پرکاه شد.
مولوی (کلیات شمس ج 2 ص 12).


استور.


[اُ] (اِ) مؤلف مؤیدالفضلاء گوید: استور بالضم، یعنی دستور. کذا فی الغنیه. معنی آن صاحب دست و مسند و آنکه [ در ]جملهء امور برو اعتماد کنند و نیز به معنی دستوری و حجت و اجازت - انتهی. و این صورت و معنی آن بر اساسی نیست، و دستور را استور خوانده اند.


استور.


[اِ] (اِخ)(1) نام خانواده ای بسیار معروف از اشراف سوئد. برجسته ترین افراد این خاندان عبارتند از:
1 - استن گوستافسن(2) معروف به استن استور اوّل (1440-1503 م.). وی در سال 1464 م. به اسقف کتیل کارلسن(3) داسا در راه غلبهء بر کریستیان اول پادشاه دانمارک مساعدت بسیار کرد و با کمال مهارت روستائیان را بسربازی ترغیب کرد و از این رو شهرت یافت. در سنهء 1470 وی یکی از پیشوایان ملی سوئد محسوب میشد و تا آنگاه اریک کارلسن داسا، کریستیان سلطان دانمارک را شکست داده و به اوج شهرت و اهمیت رسیده بود. بعد از گذشته شدن کارل کنت سن معروف بشارل هشتم استور را به نیابت سلطنت کشور سوئد انتخاب کردند. وی از تاریخ 1470 تا 1497 صفات برجسته و تدابیر مؤثرهء یک مرد سیاسی را از خود بروز داد. در سال 1471 باز در جنگ برونکب یارگ(4) بر کریستیان اول غالب آمده و موقع خود را در سوئد بیش از پیش مستحکم و استوار ساخت. در سنهء 1483 به اعتراف و تصدیق سلطنت هانس مجبور شد و بزحمت خود را تا رسیدن وی (1497) بسوئد حفظ کرد و در همین اوقات پایهء استقلال او در اثر جنگ با روسیه متزلزل شد ولی باز با الحاق اُلاند(5) بسوئد وضع او بهبود یافت. پس از حوادث سنهء 1500 و شکست هولناک هانس، استور را دوباره به نیابت سلطنت انتخاب کردند و او تا پایان زندگانی در این مقام ببود. وی پس از اخراج دانمارکی ها از سوئد قانون و نظامنامهء پذیرفتن دهقانان و کارگران را بعضویت مجلس مبعوثان وضع کرد. مؤسس دانشگاه اوپسالا و موجد فنّ چاپ در سوئد هم او بود.
2 - استور (اسوانت نیلسن)(6). در سال 1482 م. سمت سناتور داشت و یکی از اشراف و نجبائیست که با مخالفت خود با استن استور اول فتوحات سلطان هانس(7) را در سوئد تسهیل کرد ولی باز بعدها با استن استور اول آشتی کرد و به نیابت و جانشینی وی نایل شد (21 ژانویهء 1504). از نظر برجستگی شخصیت و نبوغ اسوانت استور محققاً از سلف خود کمتر نبود. متانت و قدرت استور اول در وی هم مشاهده میشد و او هم مانند سلف خویش در سنوات اخیر از زندگی بشدت علاقمند بوطن خود بود و از زیر بار سیادت دانمارک شانه خالی می کرد ولی در سنهء 1512 ناگاه در کاخ وستراس(8)درگذشت.
3 - استور (استن) (1492 - 1520 م.). وی بنام استن استور اصغر معروف شده و پسر اسوانت است. او بعد از پدر از طرف اکثریت طبقهء دوم از اهالی (که خود در اقلیت بودند) به نیابت سلطنت انتخاب شد و این اقدام علی رغم رقیب اشرافی دیگر وی که موسوم به اریک تروله(9) بود عملی گردید و از این رو آتش نفرتی غیرقابل انطفاء در بین دو خانواده روشن گشت. در سنهء 1513 م. یعقوب اولفسن(10) قسیس سالخوردهء اپسالا بنفع گوستاف تروله(11) پسر اریک استعفا داد و در نتیجه محفل روحانی سوئد اریک را برای مسند قسیسی برگزید و نایب السلطنه با توصیه نامه ای وی را نزد پاپ فرستاد مشروط بر اینکه احترامات فائقه بنیابت سلطنت را همیشه منظور و مرعی دارد ولی متأسفانه این دو جوان مستبد و پرمدعا (تروله 27 سال و استور فقط 23 سال داشت) که بالاترین اقتدار و تسلط دینی و دنیائی را در دست داشتند فقط بدامن زدن آتش فتنه و نزاع در بین دو خانواده پرداخته از راه فلاح و صلاح منحرف گشتند چنانکه تروله بعد از مراجعت از روم بمقام نیابت سلطنت لازمهء احترام را قائل نشد و کار را از بی اعتنائی بدرجهء تحقیر کشانیده و با کریستیان(12) دوم پادشاه دانمارک عقد مودت و اتحاد بسته از او برای سرکوبی استور استمداد کرد. کریستیان هم با کمال شتاب بیاری قسیس بزرگ شتافت ولی استور خود را نباخت و باز کار را از پیش برد و وی را در قلعه ای واقع در جوار استاکه(13) محاصره کرد و در همین اثنا نیروی امدادی دانمارکیها برای محافظت و یاری قسیس وارد شد (1516 م.) مع الوصف استور نه تنها کریستیان دوم را نزدیک ودلا(14) شکست داد بلکه شهر استاکه را با خاک یکسان و قسیس را در مناستر واقع در قرب وستراس محبوس ساخت و در این حال یک ریکسمته(15) یعنی مجلس ملی در استکهلم(16) منعقد گشت و همه متفق القول گفتند هرگز سوئد تروله را بعنوان یک قسیس نخواهد پذیرفت زیرا او بنای منازعه با نایب السلطنه را گذاشته و راه دشمنان را بوطن باز کرده است و در عین حال بجنگ دانمارک ادامه دادند. در یک روز بسیار گرم تابستانی سال 1518 م. کریستیان دوم با دسته های کشتی برابر استکهلم ظاهر شد و لشکریان او بساحل درآمدند لیکن کاری از پیش نبردند. استن استور مقابل برانکیرکا(17) آنان را از پا درآورد. در این اثنا از طرف پاپ بمنظور میانجیگری بین دو کشور سفیری موسوم به آرسیم بولدوس(18) بشهر آربوگا(19) آمد ولی نتیجه نبخشید (دسامبر 1518). در سال 1520 باز کریستیان با یک لشکر منظم بسوئد حمله کرد این بار سفیر نامهء استور را هم از طرف پاپ آورده بود، دلاوران در جوار شهر بورگه روند(20) و ساحل دریاچهء آروندن(21)صف آرائی کردند (19 ژانویه). در ابتدای کارزار استور هدف تیری واقع شد. گرچه روستائیان که در گرد وی بودند بجنگلها و کوههای نواحی تیودن(22) متفرق شده نومیدانه حرکت مذبوحی میکردند لیکن این سودا سودی نداد، زخم نائب السلطنه مهلک بود سوار مرکب با عجله و شتاب فرار میکرد که شاید خود را باستکهلم برساند اما اجل مهلت نداد و روی یخهای دریاچهء مالار(23) جان به جان آفرین تسلیم کرد. درین هنگام دو روز مانده بود که 27 سالش تمام شود.
(1) - Sture.
(2) - Sten Gustafsson.
(3) - Bishop Kettil Karlsson.
(4) - Brunkebjarg.
(5) - Oland.
(6) - Svant Nilsson.
(7) - Hans.
(8) - Vestereas.
(9) - Erik Trolle.
(10) - Jakob Ulfsson.
(11) - Gustaf Trolle.
(12) - Christian.
(13) - Stake.
(14) - Vedla.
(15) - Riksmote.
(16) - Stockholm.
(17) - Brankyrka.
(18) - Arcimboldus.
(19) - Arboga.
(20) - Borgerund.
(21) - Aarunden.
(22) - Tiveden.
(23) - Malar.


استوربان.


[اُ] (ص مرکب، اِ مرکب) معنی ترکیبی آن خداوند ستور است. (مؤید الفضلاء). ستوربان. چاروادار. کسی که پرستاری و خدمت ستور کند : و بر پشت اسب استوربانی نشاندندش. (مجمل التواریخ و القصص). || مؤلف مؤیدالفضلاء گوید: پرنده ایست که بتازیش شور گویند، کذا فی الغنیه، منقول از زفان گویا. اقول: در تاج ستوربان به معنی شور یافته نشده است و معنی ترکیب خداوند ستور است زیرا استور لغتی در ستور است و بان به معنی خداوند است چنانکه در نگاهبان و کشتی بان و دربان و غیر آن. (مؤید الفضلاء). || زن نازا و عقیم و سترون. (ناظم الاطباء). ظاهراً با استرون اشتباه شده است.


استوربریج.


[اِ] (اِخ)(1) قصبه ای در وورچستر انگلستان، در 28 هزارگزی شمال شهر وورچستر در ساحل نهر استور. منسوجات پشمی، کارخانه های ظروف، شیشه گری، آجرپزی و همچنین دباغخانه ها و آهنگرخانه ها و کوره های زغال سنگ دارد.
(1) - Stourbridge.


استوردزا.


[اِ] (اِخ)(1) خاندانی رومی که بسیاری از شاهان مُلْداوی از آن برخاسته اند.
(1) - Stourdza.


استوردی.


[اِ] (اِخ)(1) فردریک چارلز. امیرالبحر انگلیسی. مولد چارلتُن (1859 - 1925 م.). وی، فُن اِسپی را در جزایر فالکلاند مغلوب کرد (1914).
(1) - Sturdee, Frederick Charles.


استورغا.


[اَ] (اِخ) شهری بولایت لاون اسپانیا، در مسافت 30 میلی مغرب جنوب غربی لاون با راه آهن، واقع بر تلی که از سطح دریا 2440 قدم ارتفاع دارد و نهر ریوتویرنو آنرا مشروب می سازد و دارای مناظر بدیعه است و در آن قلعه ایست قدیمی و بعض آثار رومی در آنجا بجای مانده و باره ها و سورهای استوار آنرا احاطه کرده و آشکار است که آنها از عهد رومی بجای مانده اند و نزدیک آن دریاچهء سنا برپا می باشد و ناپلئون اول این شهر را مرکز سپاهیان کرد و فرانسویان پس از کوشش بسیار بسال 1225 ه .ق . آن را تصرف کردند و اسپانیائیها بسال 1227 ه .ق . آن را بازپس ستدند. و این شهر در قدیم کرسی قوم استوریه بود و در قرون وسطی دارای اهمیت بسیار بود و اما اکنون سکنهء آن نسبت بمساحت وی چندان نیست. (ضمیمهء معجم البلدان). و رجوع به استورقه شود.


استورقه.


[اَ قَ] (اِخ)(1) یکی از شهرهای اشتوریش(2) و اساساً شهریست رومی و از قدیم آبادان و مرکز ناحیهء جنوبی اشتوریش بود. عرب چون بر آنجا دست یافت حصارهای شهر را منهدم کرد. و شاید این استورقه همان است که یاقوت آنرا استوریس نامیده و گوید: حصنی است از اعمال وادی الحجارة در اندلس و محمد بن عبدالرحمن بن الحکم بن هشام الاموی آن را احداث کرده است و آنرا در نحرالعدو آبادان ساخت و همواره سورهای استورقة برپا بود و حکومت از نظر خدمت بتاریخ آن را محافظت میکرد و در پیرامون استورقه کوههایی است که گروهی از مردم که ایشان را مغاراتوس(3) نامند در آنجا سکنی دارند و گمان برده اند آنان قدیم ترین سلالهء قوم ایبری باشند و ایشان اهل جدّ و نشاط و فلاحت و صنایع و نیز در محافظت عادات قدیمهء خود بسیار کوشا بودند و جز با قوم خویش ازدواج نمی کردند. (الحلل السندسیة ج 2 صص 58 - 59). و رجوع به استوریس شود.
(1) - Astorga.
(2) - Asturies.
(3) - Magaratos.


استورم.


[اِ] (اِخ)(1) یوهان کریستوف. یکی از مشاهیر دانشمندان آلمان، مولد 1635 م. و وفات سنهء 1703 م. وی در نشر و تعمیم علوم فیزیک و فلسفه در کشور آلمان خدمات بسیار کرده و چند اثر متعلق به این دو علم تألیف کرده است.
(1) - Sturm.


استورم.


[اِ] (اِخ)(1) لئونارد کریستوف. پسر یوهان کریستوف. از طبیعیون آلمان و از معماران بزرگ و معروف عصر. او چند اثر در این فنّ تصنیف کرده است.
(1) - Sturm, Leonard Christophe.


استورم.


[اِ] (اِخ) کریستوف کرتین. یکی از خویشاوندان لئونارد کریستوف. استورم حکیمی آلمانی و او را در فلسفه تألیفاتی است و ملکه الیزابت کریستین بعض آثار وی را به فرانسه ترجمه کرده است.


استورم.


[اِ] (اِخ)(1) ژاک شارل فرانسوا (1803 - 1855 م.). یکی از حکمای ریاضی فرانسوی آلمانی الاصل. مولد او ژنو از کشور سویس (روز 29 سپتامبر 1803 م.). وی در آغاز کار سمت آموزگاری پسر مادام دواستال(2) داشت و با کولادون(3) که یکی از همشاگردیان او بود برای تحصیل معاش به پاریس رفت و در ادارهء بولتن اونیورسل(4)شغلی بدست آورد. در سال 1829 دستور مربوط بمعادلات جبری و پیدا کردن جذر را کشف کرد و آنرا بنام «قانون استورم» نامیدند و در نتیجهء این کار بدرجهء استادی ریاضیات در کلژ رولن(5) نایل آمد. وی در سال 1836 بعضویت آکادمی علوم انتخاب شد و در سنهء 1838 بسمت معاونت و در سال 1840 بعنوان استادی دارالفنون(6) منتخب گردید و سپس بجانشینی پواسن(7) کرسی مکانیک دانشکدهء علوم پاریس را احراز کرد. آثار او پس از مرگ وی در پاریس منتشر گردید.
(1) - Sturm, Jacques Charles Francois.
(2) - Mme de Stael.
(3) - Colladon.
(4) - Bulletin universel.
(5) - College Rollin.
(6) - ecole polytechnique.
(7) - S.D. Poisson.


استوروآی کفشگر.


[اَ کَ گَ] (اِخ) یکی از مواضع بالارستاق هزارجریب. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 123 بخش انگلیسی).


استوروآی گیل.


[اَ] (اِخ) یکی از مواضع بالارستاق هزارجریب. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 123 بخش انگلیسی).


استوریاس.


[اَ] (اِخ) ولایتی در شمال غربی اسپانیا از سمت مشرق بقسطیلهء قدیم و از جنوب بمملکت لاون و از مغرب بجیلیقیه و از شمال ببحر بسکی محدود است و مشتمل بر 13 دائرهء قضائیه و 53 شهر و 5116 قریه و مساحت وی 4088 میل مربع است. و کرسی آن اویادو میباشد و این ناحیه دارای کوهها و وادیهای بسیار است. زمینی درشت و سنگستان دارد اما زیباست و ساحل آن مرتفع و پرصخره است و انهار وی اندک است و بزرگترین آنها نهر نالون است. و بدانجا زغال چوب بسیار است و معادن آن مس و ارزیز و آهن و زرنیخ و رخام و انتیمون و زغال سنگ و غیره است و بیشتر آنها در جهت شمالی است و نیز کهربا و عنبر و مرجان دارد و از محصولات آن گندم و ارزن و گوجه فرنگی و گردکان و شاه بلوط و انجیر و زیتون و توت و سیب و انواع لیمو و غیره است. مردم آن توجه بسیار بتربیت مواشی دارند و نوعی اسب در آنجاست که در قوت و چابکی و تحمل تعب مشهور است و هوای آن در اکثر ایام سال سرد و لطیف است و لباس اهالی آن ساده و بطرز اسپانیولی قدیم باشد و نزد اقوام دیگر ازین طرز اثری نیست و ایشان افتخار میکنند که نژادشان از خون یهودی و عربی پاک است و ادعا میکنند که در رتبه ارفع از اسپانیولیهای دیگر باشند. صنعت ایشان کم و تجارتشان منحصر ببعضی پارچه های پنبه است. (ضمیمهء معجم البلدان). و رجوع به استوریس شود.


استوریس.


[اُ] (اِخ) حصنی از اعمال وادی الحجارة در اندلس و آنرا محمد بن عبدالرحمن بن الحکم بن هشام الاموی صاحب اندلس احداث کرد و در نحرالعدو بعمارت آن پرداخت. (معجم البلدان). مؤلف قاموس الاعلام ترکی گوید: این کلمه بلفظ آستوریا که نام خطه ایست در شمال اسپانیا شباهت دارد و نزد عرب خود این کلمه به اشتوریش معروف بوده، شاید اصلاً بنام قلعهء اشتوریش خوانده میشده است. و رجوع به استوریاس شود.


استوزن.


[] (اِخ) یکی از قرای معظم اعلم (همدان). (نزهة القلوب ج 3 ص 72).


استوفله.


[اِ تُفْ لِ] (اِخ)(1) ژان نیکلا. ژنرالی از مردم واندِه. مولد وی لونِویل.در آنژِه تیرباران کردند. (1751 - 1796 م.).
(1) - Stofflet, Jean - Nicolas.


استوکتون.


[اِ تُکْ تُنْ] (اِخ) رجوع به استکتن شود.


استول.


[اُ] (اِ) دستهء کشتی های جنگی. رجوع به اسطول شود.


استولبرگ.


[اِ تُلْ بِ] (اِخ)(1) موضعی در بخش رین آلمان بدوازده هزارگزی مشرق اکس لاشاپل. دارای کارخانه های پارچه بافی بسیار و نیز کارخانه های آلات و ادوات برنجی، سوزن، تیرهای آهنی برای ساختمان و خط آهن، شیشه و غیره. و در نزدیکی آن معادن روی و مس موجود است.
(1) - Stolberg.


استولبرگ آم هارز.


[اِ تُلْ بِ] (اِخ)(1)موضعی در خطهء ساکس آلمان در 80 هزارگزی شمال غربی شهر مرسبورگ و کاخ مخصوص کنت های استولبرگ بدانجاست.
(1) - Stolberg - Am - Harz.


استولپه.


[اِ تُلْ پِ] (اِخ) رجوع به اشتولپ شود.


استولتز.


[اِ تُ لَ] (اِخ)(1) استولچه. قصبهء مرکز قضائیست در سنجاق هرسک از ولایت بوسنه در 30 هزارگزی جنوب موستار مرکز لوا، در ساحل نهری که برودخانهء نارنده میریزد. || قضائیست در سنجاق هرسک از ولایت بوسنه که بخشی از سکنهء آن مسلمان و بقیه مسیحی هستند.
(1) - Stolatz.


استولویسمبورگ.


[اِ تولْ وَ سِ] (اِخ)(1)شهر و مرکز ایالتی در مجارستان (هنگری) در 58 هزارگزی جنوب غربی بوداپست. در قرن 11 میلادی استفان پادشاه که نصرانیت را در مجارستان رواج داد، این شهر را بنا کرد و بزبان لاتینی «البه رجیا» نامید. خود مجارها این شهر را «سکس فیروار» میگفتند و در تواریخ عثمانیان به «سکتوار» شهرت یافته. قریب 500 سال این شهر پایتخت مجارستان بوده و در 974 ه .ق . سلطان سلیمان قانونی آن را تسخیر کرد.
(1) - Stuhlweissembourg.


استون.


[اُ] (اِ) بالار. ستون. (برهان). عماد. ساریة. (منتهی الارب). مخفف آن اُسْتُن. (جهانگیری). رجوع به استن شود. و معرب آن اسطوانه است :
چارعنصر چاراستون قویست
که بر ایشان سقف دنیا مستویست.مولوی.


استون.


[] (اِ) بزبان گیلی اذخر را گویند و بدان دست شویند.


استون آباد.


[اُ] (اِخ) موضعی در انزان هزارجریب. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 79 و 125 بخش انگلیسی). و رجوع به استناباد شود.


استوناوند.


[اُ نا وَ] (اِخ) بعضی آنرا استناباذ گویند و شرح آن گذشت. نام قلعه ای مشهور در دنباوند (دماوند) از اعمال ری و آنرا جَرهُد نیز نامند. استوناوند از قلاع قدیمه و حصن های استوار است. گویند که این دژ در مدت سه هزار سال و اندی آباد بود و در ایام ملوک فرس معقلی بود مصمغان را که ملک این ناحیه بود و اتکای وی بدین دژ بود و معنی مصمغان، مس مغان است و مس به معنی بزرگ و مغان همان مجوس باشد پس معنی مصمغان بزرگ مجوس (کبیرالمجوس) است و خالدبن برمک این قلعه را در حصار گرفت و بر پادشاه آن غلبه کرد و دولت او را برانداخت و دو دختر او را بگرفت و ببغداد برد و مهدی خلیفه آندو را بخرید و از ایشان دو فرزند یافت یکی از آندو مادر منصوربن مهدی و نام آن زن بحریة بود. و سپس این قلعه مدتی خراب ماند و گاه بگاه عمارت آنرا تجدید میکردند تا آنکه آخرین تخریب آن بدست ابی علی صغانی (چغانی) صاحب جیش خراسان در حدود سال 350 ه .ق . وقوع یافت. سپس علی بن کتامهء دیلمی آنرا عمارت کرد و خزائن و ذخایر خود بدانجا برد، و در آخر این دژ با ذخایر آن بفخرالدولة بن رکن الدولة بن بویه دیلمی منتقل شد و باز باطنیه مدتی بر آن مستولی شدند. در سال 506 ه .ق . سلطان محمد بن جلال الدوله ملکشاه سلجوقی امیر سنقر کنجک را بدانجا گسیل داشت و وی آنرا در حصار گرفت و محاصره دیر کشید تا آن قلعه بگشود و خراب کرد و ازین پس از آن اطلاعی در دست نیست. (معجم البلدان). دماوند را دو روی است یکی بسوی خوارری و اردهن در آن ناحیت است و دیگری بسوی طبرستان و در آنجاست استوناوند. (نقل به معنی از شرح الافاضل). و رجوع به ستناوند شود : در همین قلعه سیدة، جلیل ابی علی الحسن بن احمدبن حمولهء وزیر را بند فرمود: نصر مدتها ملازم خدمت بود... او را بانواع حیلت و خدیعت بفریفتند و بکمند مکر بخود کشیدند و در حبل اسار محکم ببستند و بقلعهء استوناوند فرستادند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 272). و رجوع بسفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 140 بخش انگلیسی شود.


استونس.


[اِ تِ وِ] (اِخ)(1) ژزف. نقاش بلژیکی، مولد بروکسل. وی در پرده های خود انواع جانوران را مجسم کرده است. (1819 - 1892 م.). || برادر وی، آلفرد(2)، نقاش بلژیکی، مولد بروکسل (1828 - 1906 م.). وی قسمت اعظم زندگانی خود را در فرانسه گذرانید و او در پرده های خود زنان پاریسی دورهء امپراطوری دوم را تصویر کرده است.
(1) - Stevens, Joseph.
(2) - Alfred.


استونسن.


[اِ تِ وِ سُ] (اِخ)(1) رابرت لوئیس. رمان نویس انگلیسی، مولد ادیمبورگ (1850 - 1894 م.). وی هنرمندی خود را در رمانهای پرحادثه نشان داده است.
(1) - Stevenson, Robert Louis.


استونه.


[اُ نَ] (اِخ) لقبی از القاب ایرانی: احمدبن محمد دینوری مکنی به ابوالعباس و ملقب به استونه.


استونی.


[اِ تُ] (اِخ)(1) اِسْتُنی. استونیا. مملکتی در اروپا بساحل بحر بالتیک. از طرف شمال بخلیج فنلاند، از سمت مغرب ببحر بالتیک، از جانب جنوب با ایالت و خلیج لِتونی و از سوی مشرق بروسیه محدود است. مساحت سطح آن 47550 گز مربع و سکنهء آن 1200000 تن است. پایتخت آن تالین(2) (روال(3) قدیم). اراضی آن چندان حاصلخیز نیست ولی بقدر رفع حاجت سکنه حاصل میدهد. محصولاتش عبارت است از: چاودار، جو، ارزن، کتان، کنف، تنباکو و رزک (گیاه آبجو = هوبلون)(4). قسمت اعظم این سرزمین از جنگلها مستور است و گاو، اسب، گوسفند و بز فراوان دارد. صادراتش عبارت است از: پوست و ماهی شور. اراضی آن مسطح و سواحل سنگلاخ و ریگزار می باشد. نهر نارووه حدود مشرقی این قطعه را مجزا کرده و غیر از این رودخانه نهر قابل ذکر دیگری در استونی نیست فقط چند وادی در اینجا دیده میشود. چه اهالی این ایالت و چه اهالی ایالت لتونی که همسایهء آن میباشند با تمام سکنهء اطراف منسوب به نژاد تاتارهای موسوم به فینوا میباشند ولی آلمانها و سوئدیها و دانمارکیها از زمانهای قدیم در این سرزمین اقامت کرده بومیان را در قید رقیت خود درآورده و بدهقانی و برزگری داشته اند. این قوم در ازمنهء سالفه بنام «استی» معروف بودند و در بعض کتب یونانی و لاتینی نام آنان آمده است. افراد این قوم کوتاه قد، با موی زرد و یا سرخند، در زمستان پوستین های معمول از پوست گوسفند در بر کنند. و رجوع به استنی شود.
(1) - Estonie.
(2) - Tallin.
(3) - Reval.
(4) - Houblon.


استونیه.


[اِ تُ یِ] (اِخ)(1) رجوع به استنیه شود.
(1) - Estaunie.


استووائین.


[اِ تُ] (فرانسوی، اِ)(1)کلریدرات دامی لئین(2). گردی است سفید درخشان و در آب و الکل بخوبی حل میشود و چون محلول آن با جوشانیدن و حرارت اتوکلاو تجزیه نمیشود استریلیزه کردن آن بسیار آسان است. اثر مسکن استووائین اندکی کمتر از کوکائین است ولی به رگ فشار وارد نمیآورد و بکار بردن آن خطراتی برای بیمار ندارد. چکانیدن محلول آن چشم را مثل محلول کوکائین بیحس نمیکند. ولی تزریق آن در زیر ملتحمه بیحسی مداومی که بر بیحسی حاصل از چکانیدن کوکائین برتری دارد تولید میکند.
مقدار استعمال: سمیت استوائین چهاربار کمتر از سمیت کوکائین است. میزان معمول استعمال آن دو تا ده سانتی گرم و حداکثر استعمال آن در یکبار هشت سانتی گرم و در بیست وچهار ساعت پانزده سانتی گرم است. معمولاً در هربار بیش از دو سانتی گرم آنرا بکار نمیبرند.
موارد استعمال: این دارو بصورت شربت و قرص بعنوان ضد قی و برای تسکین دردهای معدوی و بصورت روغن در درمان زکام و بشکل شیاف برای تسکین دردهای بواسیر و شقاق مقعد تجویز میشود. محلول یک درصد آن برای بیحسی موضعی، در کحالی و دندانسازی بکار میرود و طلای محلول پنج تا ده درصد آن بگلو، دردهای آنژین را آرام میکند. امروزه تزریق زیرجلدی آن بعنوان بیحسی موضعی متروک شده و نووکائین جای آنرا گرفته است. (درمان شناسی تألیف محمدعلی غربی ج 1 ص 114، 115).
(1) - Stovaine.
(2) - Chlorhydrate d'amyleine.


استوه.


[اِ / اُ] (ص) مانده شده. (برهان) (مؤید الفضلاء). عاجز. (رشیدی). وامانده. (رشیدی) (سروری). ستوه. (جهانگیری). بجان آمده. زلّه شده. بتنگ آمده. (برهان) :
پلنگ دژ برازی دید بر کوه
که شیر چرخ گشت از کینش استوه.ابوشکور.
ز بس کآن سپه کوه تا کوه شد
ز انبوه او کوه استوه شد.فردوسی.
من ز بار گنه چو کوه شدم
وز تن و جان خود ستوه شدم. سنائی.
چو زآن سیلها برگذشتی چو کوه
ازین قطره ها هم نگردی ستوه.نظامی.
|| افسرده. (سروری) (مؤید الفضلاء) (برهان). ملول. (مؤید الفضلاء) (برهان) :
که آن خوبان چو استوه آمدندی
بتابستان بر آن کوه آمدندی.نظامی.
|| (اِمص) واماندن و افسرده شدن. (از فرهنگی خطی). ماندگی و بتنگ آوردن. (برهان). و رجوع به ستوه شود.


استوی.


[اُ] (اِ) مهرهء پشت. (برهان) (جهانگیری).


استوی.


[] (اِخ) قریه ای از نیشابور. و رجوع به اُسْتُوا شود.


استویای.


[] (اِخ) ابن منکوقاآن بن تولی خان، چهارمین فرزند منکوقاآن. رجوع بحبیب السیر جزو 1 از ج3 ص21 شود.


استوین.


[اِ تِ] (اِخ)(1) سیمون. ریاضی دان و مهندس هلندی. مولد بروژ. وی برای تحقیقاتی که در باب قوت و عمل آب و کسور اعشاری دارد شهرت یافته است. (1548 - 1620 م.).
(1) - Stevin, Simon.


استه.


[اَ تَ / تِ] (اِ) (از پهلوی است(1)، جسم. بدن. تن. استخوان) دانهء خرما و شفتالو و زردآلو و امثال آن. (برهان). تخم بعض میوه ها مانند تخم شفتالو و زردالو و خرما و امثال آن. (جهانگیری). تخم خرما و مانند آن مثل کنار و شفتالو. (غیاث). هسته. خسته. (سروری). استه در میوه ها و استخوان در حیوانات بیشتر استعمال کنند. (رشیدی): شیرین استه. تلخ استه :
کسی بی عیب نبود در زمانه
رطب را استه باشد در میانه.ابوالمثل.
مریخ دلالت دارد بر... هر درختی... میوه اش با استه. (التفهیم). هر درختی تلخ و گره و خارناک و میوه اش با استه یا پوست. (التفهیم ص373).
آنکه اندر لحاف و چادرشب
نبود شب چو استهء خرما
روز بینی بسان جوز بر او
گشته کیمخت خشک از سرما.کمال اسماعیل.
استهء خرمای سوخته و به سرکه آغشته اکتحال کنند. (نزهة القلوب). || استخوان آدمی و حیوانات دیگر. (برهان). استو. و در دو کلمهء پیلسته و کونسته همچون مزید مؤخری به کار رفته است. رجوع به پیلسته و کونسته شود. || و ینقسم النرم آهن الی ضربین احدهما هو و الاَخر ماؤه السائل منه وقت الاذابة و التخلیص من الحجارة و یسمی دوصا و بالفارسیة استه. و بنواحی زابلستان رَو، لسرعة خروجه و سبقه الحدید فی الجریان و هو صلب ابیض یضرب الی الفضیة. (الجماهر بیرونی ص 248).
(1) - Ast.


استه.


[اُ تَ / تِ] (اِ) کفل. سرین. (برهان).


استه.


[اِ / اُ تُهْ] (ص) مخفف استوه. ملول. بتنگ آمده. (برهان) :
استه و غامی شدم ز درد جدائی
هامی و وامی شدم ز جستن مترب.
منجیک ترمدی.
|| مانده شده. (برهان).


استه.


[اِ تِهْ] (اِمص) سِتِهْ. ستیزه. لجاج. (برهان) (مؤید الفضلاء).


استه.


[اَ تَهْ] (ع ص) بزرگ دبر. کلان سرین. عظیم الاست. مؤنث: سَتْهاء. (منتهی الارب). ج سُتْه، سُتهان.


استه.


[اِ تِ] (اِخ)(1) شهری در خطهء وندیک شمال ایتالیا، در ایالت پادو، در 23 هزارگزی جنوب غربی شهر پادوی، و کارخانه های چینی سازی و ظروف سازی، و کلیسای زیبا و یک کاخ باستانی دارد.
(1) - Este.


استه.


[اِ تِ] (اِخ)(1) (خاندان...) یکی از خاندانهای باستانی از نژاد آلبرت دوم که از جانب سلاطین کارلوونژی به پرنسی تسکان منصوب شده بود. مرکز افراد این خاندان شهر استه بود. و شعب بسیاری از آن منشعب شده است. خاندان «برونسویک» انگلستان یکی از شعب خاندان مزبور است و هنگامی در هانور فرمانفرمائی داشته اند. افراد این خانواده دانش دوست بوده اند و بر اثر خدمات خود در این طریق کسب شهرت کرده اند.
(1) - Maison D'Este.


است ها.


[اُ سِ] (اِخ) آلانان. رجوع به آس و اُسِت و ایران باستان ص 2458 ببعد شود.


استهاءة.


[اِ تِ ءَ] (ع مص) بی خرد و سرگشته گردانیدن. || مدهوش ساختن. || نیکو نمودن عشق را بر کسی. (منتهی الارب). منه قوله تعالی : کالذی استهوته الشیاطین فی الارض حیران. (قرآن 6/71).


استهاب.


[اِ تِ] (ع مص) بسیارعطا شدن. بسیار عطا کردن. (منتهی الارب).


استهاثة.


[اِ تِ ثَ] (ع مص) افزونی کردن. || تباهی انداختن. (منتهی الارب).


استهاف.


[اِ تِ] (ع مص) سبک داشتن: استهفه؛ استخفه. (اقرب الموارد)(1).
(1) - در منتهی الارب چ تهران در سهف، استفاء نوشته و ظاهراً غلط باشد.


استهال.


[اِ تِ] (ع مص) نرم شدن شکم و طبیعت. (مؤید الفضلاء).


استهام.


[اِ تِ] (ع مص) با یکدیگر قرعه زدن. (منتهی الارب). اقتراع. پشک انداختن. قرعهء فال انداختن.


استهامة.


[اِ تِ مَ] (ع مص) سرگشته شدن. شیفته شدن. دل به چیزی رفتن. شیفته دل شدن. سرگشته و آشفته و ازجای رفته و رنجور از عشق شدن. || شیفته گردانیدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی).


استهانة.


[اِ تِ نَ] (ع مص) استهانت. اهانت. سبک داشت. خوار گرفتن. خوار شمردن. (غیاث). سبک داشتن. حقیر شمردن. استخفاف کردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (مجمل اللغه). استحقار.
- استهانت کردن؛ استخفاف کردن. اهانت کردن. توهین کردن. سبک گرفتن.


استهباذ.


[اِ تِ] (ع مص) شتاب کردن در رفتن و پریدن.


استهباع.


[اِ تِ] (ع مص) برانگیختن شتر را بر رفتار هبوع (و آن قسمی رفتار باشد). (منتهی الارب).


استهتار.


[اِ تِ] (ع مص) مولع گردانیدن. (زوزنی). || آزمند چیزی گردیدن چندانکه از ننگ و دشنام و نکوهش باکیش نباشد. || ولوع به چیزی و افراط در آن. || دارای چیزهای باطل و هیچکاره شدن. (منتهی الارب).


استهجاج.


[اِ تِ] (ع مص) به رای و دانش خود کار کردن. || شتاب راندن روندگان را. (منتهی الارب).


استهجان.


[اِ تِ] (ع مص) زشت شمردن. (منتهی الارب). مکروه شمردن. عیب کردن.


استهداء .


[اِ تِ] (ع مص) هدیه خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). ارمغان طلبیدن. || راه نمودن خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). استرشاد. طلب هدایت کردن. رهنمونی خواستن. (منتهی الارب). راه جستن. طلب راه نمودن. راه جوئی.


استهداف.


[اِ تِ] (ع مص) نشانه شدن. (زوزنی). بنشانهء چیزی شدن. (تاج المصادر بیهقی). نشانهء چیزی شدن. خود را نشانه ساختن. نشانه کردن خود را: من صنف فقد استهدف. || بلند برآمدن. اهداف. بلند گردیدن. || پائیدن. || کوتاهی کردن دوشنده در دوشیدن. (منتهی الارب). || انتصاب. راست شدن.


استهدن.


[اِ تِ هِ دَ] (مص) مخفف استیهیدن. لجاج کردن. ستیزه کردن.


استهروش.


[اِ تَ] (اِ) مرغ لوری که آنرا قرتال میگویند. (شعوری). و این از مجعولات شعوری است.


استهزاء .


[اِ تِ] (ع مص) خندستانی. (مجمل اللغه). خندستانی کردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). بر کسی خندیدن. تمسخر کردن. (غیاث). جمز. ریشخند کردن. ریشخند. تهکم. طنز. فسوس. افسوس. فسوس کردن. (منتهی الارب). فسوس داشتن. دست انداختن. سخریه. سخریه کردن. فسوسیدن : انما نحن مستهزؤن. (قرآن 2/14)؛ ما فسوس میداشتیم. (تفسیر ابوالفتوح رازی)؛ ما بمحمد و قوم او فسوس می کردیم. (تفسیر ابوالفتوح رازی). || ضعیف و حقیر شمردن. || انکار چیزی کردن. || مکافات فسوس دادن یا ناگاه گرفتن بر آن. (منتهی الارب).


استهزی.


[اِ تِ] (از ع، مص) ممالهء استهزاء :
نبود با ودیعت استحقار
نبود با شریعت استهزی.ابوالفرج.
همی کند هنرش بر زمانه استخفاف
همی کند نسبش بر ستاره استهزی.
ادیب صابر.


استهشاش.


[اِ تِ] (ع مص) سبک شمردن. (منتهی الارب).


استهضاب.


[اِ تِ] (ع مص) کم شیر گردیدن گوسپند. (منتهی الارب).


استهطاع.


[اِ تِ] (ع مص) گردن راست فراز کردن و پست کردن سر را. (از منتهی الارب).


استهکام.


[اِ تِ] (ع مص) تکبر کردن. (منتهی الارب). تکبر. بزرگ منشی کردن.


استهلاک.


[اِ تِ] (ع مص) میرانیدن. (منتهی الارب). هلاک کردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). بهلاک داشتن. هلاک کردن خواستن. نابود کردن. || هزینه کردن مال. || سپری و نیست و نابود گردانیدن مال را. (منتهی الارب). || استهلاک دین؛(1) ادای قرض بتدریج.
(1) - Amortissement.


استهلال.


[اِ تِ] (ع مص) ماه نو دیدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (غیاث). جستجوی ماه کردن. || دیدن ماه نو خواستن. هلال دیدن خواستن، چنانکه مسلمانان در شب آخر شعبان و رمضان. || برآمدن ماه نو. (منتهی الارب). هویدا شدن ماه. (تاج المصادر بیهقی). || گریستن کودک خرد. (زوزنی). بانگ کردن کودک. (تاج المصادر بیهقی). بانگ کردن کودک بوقت تولد. (غیاث). ببانگ گریستن کودک وقت ولادت و یا عام است. (منتهی الارب). الاستهلال؛ ان یکون من الولد مایدل [ علی ] حیاته من بکاء او تحریک عضو او عین. (تعریفات جرجانی). || بلند کردن متکلم آواز را. بلند کردن حاج آواز را در وقت گفتن لبیک. رفع الصوت. || پست کردن متکلم آواز را. (منتهی الارب). || آشکارا شدن. (غیاث). || سخت ریزان گردیدن ابر. (منتهی الارب). ریختن باران. (زوزنی). باران در وقت بزمین آمدن. (تاج المصادر بیهقی). باریدن آسمان. || شمشیر برکشیدن از نیام. || درخشیدن روی از شادی. (منتهی الارب). || درخشیدن ابر و برق. || براعت استهلال؛ این صنعت متفرع بر حسن ابتداء است و آن چنان باشد که ابتدای سخن مناسب با مقصود باشد، چنانکه ابومحمد خازن در تهنیت مولود گفته:
بشری فقد انجز الاَمال ما وعدا
و کوکب المجد فی افق العلی صعدا.
و چنانکه ابوالفرج ساوی در مرثیهء فخرالدوله گفته:
هی الدنیا تقول بمل ء فیها
حذار حذار من بطشی و فتکی.
و چنانکه متنبی در تهنیت بزوال مرض گفته:
اَلمجد عوفی اذ عوفیت و الکرم
و ذاک عنک الی اعدائک السقمُ.
و چنانکه جامی در آغاز لیلی و مجنون گفته:
ای خاک تو تاج سربلندان
مجنون تو عقل هوشمندان
محبوب ترا نهار لیلی
مکشوف ترا سها سهیلی.
و ایضاً جامی در اول داستان جدا کردن برادران یوسف را از پدر گفته:
فغان زین چرخ دولابی که هر روز
بچاهی افکند ماهی دل افروز
غزالی در ریاض جان چریده
نهد در پنجهء گرگی دریده.
و چنانکه مسعودسعد گفته:
هزار خرمی اندر زمانه گشت پدید
هزار مژده ز سعد فلک بملک رسید
که شاه شرق ملک ارسلان بن مسعود
عزیز خود را اندر هزار ناز بدید.
و چنانچه من در هدم مجلس شوری و حادثهء طامهء کبری گفته ام:
مرا باز گیتی به آزار دارد
گرفتار دامم دگر بار دارد
رهائی کجا یابد از غم کسی کو
فلک دائمش قصد آزار دارد
دو صد بار جستم ز دام فسونش
دگر ره بدامم گرفتار دارد
به پیرار و پارم بکین بود و اکنون
بتر زارم از پار و پیرار دارد
نویدم دهد باز از زرق و دانم
همان مکر پیرار یا پار دارد.
(هنجار گفتار صص 214 - 215).


استهمام.


[اِ تِ] (ع مص) اندوهگین شدن. || رنج بردن در کار قوم. (منتهی الارب). رنج دیدن برای کار قوم.


استهناء .


[اِ تِ] (ع مص) یاری خواستن. || عطا طلبیدن. (منتهی الارب).


استهناع.


[اِ تِ] (ع مص) منکسر شدن از جواب. (منتهی الارب): استهنع الرجل؛ انکسر و فتر من جواب. (اقرب الموارد).


استهواء .


[اِ تِهْ] (ع مص) سرگشته کردن. (زوزنی) (وطواط). سرگشته گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (مجمل اللغه). شیفته دل گردانیدن. || از راه بردن. بفریفتن. || طلب سرگشتگی کردن. || سرگشتگی. سرگشته شدن. || خواب مغناطیسی. تنویم مغناطیسی. خواب بندی(1). منتر.
(1) - Hypnotisme.


استهیدن.


[اِ تِ دَ] (مص) ستهیدن. ستیهیدن. (رشیدی). استیزیدن. ستیزیدن. ستیزه کردن. (مؤید الفضلاء) (برهان). لجاج کردن. (سروری).


استی.


[اَ / ـَسْ] (فعل) ـَستی. هستی. قدما گاهی در فعل ناقص «است»(1) یائی مجهول می افزایند که معنی استمرار یا تمنی یا شرط یا شک و تردید از آن استنباط شود و غالباً «استی» را با ادات تشبیه و شک و تمنی مانند: چون و گوئی و پنداری و کاشکی و شاید و باید و حرف شرط آورده اند : ملک گفت اگر چنین است که تو میگویی باید که کار تو ازین بهترستی(2). (ترجمهء طبری بلعمی).
اگر چون دلت پهن دریاستی
ز دریا گهر موج برخاستی.فردوسی.
چون دو رخ او گر قمرستی بفلک بر
خورشید یکی ذرّه ز نور قمرستی.عنصری.
گفت این کار جرجیس جادوی نیست که اگر جادوستی مرده زنده نتوانستی کرد(3) امروز بر زفان امیر خراسان برفت که اگر نه آنستی که امیر با جعفر قانع است یا نه آن دل و تدبیر و رأی و خرد که وی دارد همهء جهان گرفتستی(4). (تاریخ سیستان ص307).
گر تو تن خود را بشناسیی
نیز ترا بهتر از آن چیستی
خویشتن خود را دانستیی
گرت یکی دانا هادیستی
گر خبرستیت که تو کیستی
کار جهان پیش تو بازیستی
رمز سخنهای من ار دانیی
قول منت مژده بشادیستی.ناصرخسرو.
چیست این خیمه که گویی پرگهر دریاستی
یا هزاران شمع در پنگانی از میناستی
جرم گردون تیره و روشن در او آیات صبح
گویی اندر جان نادان خاطر داناستی
ماه نو چون زورق زرین نگشتی هر شبی
گرنه این گردنده گردون نیلگون دریاستی.
ناصرخسرو.
بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی
و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی
قدح گویی سحابستی و می قطرهء سحابستی
طرب گویی که اندر دل دعای مستجابستی
گر این می نیستی عالم همه یکسر خرابستی
وگر در کالبد جان را بدیلستی شرابستی
اگر این می به ابر اندر بچنگال عقابستی
از او تا ناکسان هرگز نخوردندی صوابستی.
معزی(5).
گر ساغر توحید ترا هم نفسستی
این باده به پیشت همه باد و هوسستی
ور طائر قدسی سوی باغ تو پریدی
سیمرغ فلک بر شکرت چون مگسستی
گر برقی از آن زلف چو صبحت بدمیدی
این روز جهان در نظرت همچو شبستی.
مولوی.
بگفت ار بدست منستی مهار
ندیدی کسم هرگز اندر قطار.سعدی.
ولی هم از قرن هفتم بسیاری از گویندگان «استی» را بدون ادات شرط و شک و غیره آورده اند :
خداوند شمس دین کز خاک پایش
مرا تاج سلیمان بر سرستی
خوشستم عشق سیمین بر ولیکن
سبک روح و مبارک پیکرستی (؟).مولوی.
چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
هرچه عارض باشد آنرا جوهری باید نخست
عقل بر این دعوی ما شاهدی گویاستی
صورت عقلی که بی پایان و جاویدان بود
با همه هم بی همه مجموع و هم یکتاستی.
میرفندرسکی.
بشتر گفت خر که میرستی
لیک دردا که زودمیرستی
گفت بارم بپشت و خار بکام
مرگ من هرچه زود دیرستی.
فتحعلیخان صبا.
سرشک ابر آذاری سرشته با گلابستی
نسیم باد نوروزی ببوی مشک نابستی.
سروش.
(1) - و همچنین نیست.
(2) - یعنی باید که کار تو ازین بهتر باشد.
(3) - اگر جادو می بود، یا جادو باشد.
(4) - یعنی اگر نه آن بود که همان جهان میگرفتند.
(5) - بعضی به رودکی نسبت داده اند.


استی.


[اُ تی ی] (ع اِ) تار جامه. || جامهء بافته. (منتهی الارب).


استی.


[اِ تی ی] (ع ص نسبی) منسوب به اِست. (منتهی الارب).


استی.


[اَ] (اِخ) شهری حصین در ولایات سارد (ایطالیا)، و آن کرسی ناحیتی است بهمین نام، در ملتقای دو نهر تانار و بوربو بمسافت 360 میلی جنوب شرقی تورن با راه آهن. و ایستگاه راه آهن دارد و از صنایع آن منسوجات حریر و پشم است و تجارت آن با منسوجات مذکور و ابریشمینه و شراب است. در عهد رومیان این شهر بسیار مستحکم بود و در قرون وسطی پایتخت جمهوریتی بود بهمین نام که استقلال خود را مدت 57 سال حفظ کرد و بواسطهء برجهای صدگانهء خود که سی تای آنها تاکنون باقی است، از اهم جمهوری های ایطالیا محسوب میشد. دارای 32335 تن سکنه است. (ضمیمهء معجم البلدان).


استی.


[اُ سِ] (ص نسبی، اِ)(1) رجوع به اُسِت شود.
(1) - Ossetie.


استی.


[اُ] (اِخ)(1) بندری در روم قدیم، نزدیک مصب رود تیبر که اکنون از گل و لای دریا انباشته شده و در آنجا حفریات مهمی کرده اند.
(1) - Ostie.


استیآء .


[اِ تی] (ع مص) استیئاء. وعده خواستن. (منتهی الارب): استوءاه؛ استوعده. (اقرب الموارد).


استیآر.


[اِ تی] (ع مص) استیئار. در پی یکدیگر دویدن در زمین سخت و کوه: اِسْتَوْأَرَتِ الابل؛ ای تتابعت علی نفار. قال ابوزید هذا اذا تفرقت فصعدت الجبل و اذا کان نفارها فی السهل قیل اِسْتَأْوَرَتْ. قیل هذا کلام بنی عقیل. (منتهی الارب).


استیآس.


[اِ تی] (ع مص) نومید شدن. (تاج المصادر بیهقی). نومید گردیدن. ناامید شدن. ناامیدی. نمیدی. یأس.


استیآک.


[اِ تی] (ع مص) انبوه شدن و درهم پیچیدن، چنانکه درختان پیلو و جز آن.


استیآل.


[اِ تی] (ع مص) گرد آمدن شتران. (منتهی الارب). جمع شدن شتر و غیر آن.


استیا.


[اِ] (اِخ) کوهی است از کوههای مابین هرات و غزنه. (برهان قاطع) (سروری) (رشیدی) (جهانگیری). مشهورترین شهر غور، بین جبال هرات و غزنه. (معجم البلدان).


استیا.


[اُ] (اِخ) رجوع به اُسْتی و ضمیمهء معجم البلدان شود.


استیاء .


[اِ] (ع مص) اندوهگن شدن. (تاج المصادر بیهقی). اندوهگین گردیدن. (منتهی الارب).


استیاج.


[اَ] (اِخ) رجوع به استیاژ شود.


استیاد.


[اِ] (ع مص) مهتر قومی را کشتن یا او را اسیر کردن. (منتهی الارب). کشتن رئیس و سید خویش. مهتر قومی را کشتن و یا (به) اسیری گرفتن. (تاج المصادر بیهقی). || مهتر زنان قومی را بزنی خواستن. (منتهی الارب). مهتر زنان قومی بخواستن. (تاج المصادر بیهقی).


استیار.


[اِ] (ع مص) برفتن. (تاج المصادر بیهقی). رفتن. || به روش کسی رفتن: استار سیرته؛ ای استن بسنته. (منتهی الارب). || خواربار آوردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). خواربار داشتن. (منتهی الارب).


استیاژ.


[اَ] (اِخ)(1) آستیاژ. استیاگس(2). تلفظ یونانی ایشتوویگو(3) نام آخرین پادشاه مادی. اسم این پادشاه را هرودت «آستیاگس» نوشته و کتزیاس «آستی کاس». راجع به اسامی پادشاهان ماد هشت جدول بدست آمده، پنج از هرودوت و سه از کتزیاس. در سه جدول از هشت جدول مذکور اسم این شاه «اژدهاک» نوشته شده. نبونید پادشاه بابل اسم او را «ایخ توویکو» نویسانده و محققاً معلوم نیست که آستیاگس، آستی گاس و نیز ایخ توویکو مصحف چه اسمی است، ظن قوی این است که مصحف اژدهاک میباشد، زیرا «مار آپاس کاتینا»(4) مورخ ارمنستان هم اسم او را چنانکه بیاید «اشداهاک» نوشته، که همان اژدهاک است. بهرحال او پسر هووخشترَ بود و مدت سلطنتش موافق روایات هرودوت از 584 تا 550 ق. م. در زمان او دولت ماد منقرض شد و وقایع چنین بود:
اوضاع آسیای غربی: وقتی که این شاه بتخت نشست دولت ماد بزرگترین دولت آسیای غربی بشمار میرفت و ابهتی که هووخشتره بماد داده بود، دلالت میکرد بر اینکه این دولت آیندهء درخشان تری خواهد داشت، ولی برخلاف انتظار چنانکه در جای خود بیاید، دیری نگذشت که دولت مزبور بدست کوروش بزرگ منقرض شد (550 ق. م.). اژدهاک در بدو سلطنت خود خواست بجهانگیریهای هووخشتره ادامه دهد، ولی بزودی دریافت که اوضاع آسیای غربی و موقع دول همجوار مانع از این کار است زیرا اگر ماد میخواست از طرف مغرب توسعه یابد می بایست با دولت لیدی و بابل بجنگد. دولت اوّلی بواسطهء زحمات آلیات و کرزوس قوی بود، با یونانیها و مصر روابط دوستانهء محکمی داشت و بعلاوه دختر آلیات ملکهء ماد بود. بابل هم پادشاهی داشت مانند بخت النصر فعال و بااراده و درافتادن با چنین سلطانی صلاح ماد نبود بخصوص که خواهر آژدهاک ملکهء بابل بشمار میرفت، از طرف دیگر لیدیه و بابل هم چون قوت ماد را میدیدند نمیخواستند بهانهء جنگ ایجاد کنند. این بود که تقریباً در مدت سی سال صلح و آرامش مختل نشد و در این مدت بخت النصر استحکامات بابل را قوی کرد و این شهر را باندازه ای آراست که بابل مجدداً مقام سابق خود را بازیافت و آنرا عروس شهرها و پایتخت آسیا گفتند. بعد از بخت النصر دوم در میان جانشینانش کسی پیدا نشد که کارهای او را دنبال کند. نفاق داخلی که بواسطهء وجود بخت النصر قوی و بااراده موقتاً فرونشسته بود مجدداً شروع شد. چند نفر بتخت نشسته بزودی کشته شدند یا درگذشتند و بالاخره کاهنان بابل شخصی را نبونید (به بابلی: نبونه خید) نام که از خانوادهء سلطنت نبود بتخت نشاندند. از لوحه هایی که در بابل یافته اند، معلوم میشود که پدر این شخص کاهن معبد «سین» یعنی رب النوع ماه در حران بوده و شاید قرابتی با خانوادهء سلطنت آسور داشته است. بهرحال او شخصی نبود که بتواند در چنین موقع باریک دولت بابل را اداره کند و فقط از این جهت او را به تخت نشاندند که در کنگاش کاهنان برضد پادشاه قبل شرکت داشت. با وجود این سستی داخلی آرامش بابل بواسطهء ابهتی که دولت مزبور در زمان بخت النصر یافته بود دوام داشت، سوریه حرکتی نمیکرد، حتی صور از بابل میخواست کسی را برای پادشاهی بدانجا بفرستد و مصر هم بمستملکات بابل طمع نمی ورزید ولی دولت ماد که به خوبی از اوضاع داخلی بابل آگاه بود موقع را مناسب دید که خیال دیرین خود را راجع بتوسعهء مملکت از طرف مغرب بموقع عمل بگذارد و پادشاه ماد با قشونی داخل بین النهرین گردید. کیفیات این جنگ معلوم نیست و حتی نمیدانیم مصادمه ای بین فریقین روی داده یا نه. ولی از لوحه های نبونید پیداست که او از این پیشآمد خیلی مکدر بوده، ولی نه از جهت سیاسی، بلکه از این جهت که نیت او در تعمیر معبد «سین» در حرّان بتأخیر افتاده بود. لوحه های او غالباً پر است از اطلاعات راجع به آثار عتیقهء بابل بمعابد و استوانه هایی که در پی های معابد قدیم مییافت و نیز راجع بسلاطین بسیار قدیم بابل، اکد و غیره، از قشون کشی پادشاه ماد هم اگر اطلاعی میدهد بطور اجمال و بمناسبت معبد حران است. از یک لوحهء او چنین مستفاد میشود که اگر کوروش بر پادشاه ماد خروج نکرده بود، جنگ ماد و بابل امتداد می یافت.
قیام کوروش بر پادشاه ماد: راجع به این واقعه اسنادی که وجود دارد عبارتست از نوشته های مورخین قدیم مانند هرودت، کتزیاس و غیره که چون بیشتر راجع به صباوت و جوانی کوروش و کارهای اوست جایش در تاریخ دورهء پارسی است و بیاید. تفاوتهایی هم در نوشته های مورخین دیده میشود که در جایش ذکر خواهد شد. خلاصهء تمام این نوشته ها اینست که کوروش بر پادشاه ماد یاغی شد و در نتیجهء جنگ یا جنگهایی همدان را گرفته دولت ماد را منقرض کرد، فقط گزنفون چنانکه در موقع خود ذکر خواهد شد تسلط کورش را بر ماد بطور دیگر شرح داده. بالاتر گفته شد که در حفریات بابل لوحه ای از نبونید بدست آمده. پادشاه بابل در این لوحه مفاد خوابی را که دیده بیان و در آخر آن اشاره به بهره مندی کوروش و انقراض ماد میکند. این است مفاد لوحه: «مردوک آقای بزرگ و «سین» یعنی نور آسمان و زمین از دو طرف من ایستاده بودند. مردوک بمن گفت نبونید پادشاه بابل آجر تهیه کن و معبد اخول خول را بساز، تا «سین» آقای بزرگ در آنجا سکنی گزیند. من با کمال فروتنی بمردوک آقای خدایان گفتم معبدی را که تو نشان میدهی مادیها و قشون بسیار آنها محاصره کرده اند. مردوک بمن جواب داد مادیها که تو از آنها سخن میرانی دیگر وجود ندارند چنانکه مملکت، پادشاه و اعوان و انصار او دیگر وجود ندارند. در سال سوم آنها (یعنی پارسیها) بجنگ او (یعنی پادشاه ماد) رفتند و کوروش پادشاه اَنشان خادم جوان او (یعنی مردوک) با قوای خود افواج مادی را متفرق کرد و ایخ توویکو پادشاه ماد را اسیر کرده بمملکت خود فرستاد». نبونید از این پیش آمد غیرمترقب مشعوف بود، چه می پنداشت که این واقعه او را به اجرای خیال خود یعنی تصرف حران و ساختن معبدی برای «سین» در آنجا نزدیک کرده و نمی دانست که چند سال بعد خود بابل هم بدست کوروش خواهد افتاد. از مضمون لوحه چنین استنباط میشود که مادیها در این جنگ نسبت به بابلیها بهره مند بوده اند و قیام کوروش بر ماد موقتاً بابل را از دست رقیب قوی خلاصی بخشیده. دربارهء اژدهاک (ایخ توویکو بابلی ها یا آستیاگس یونانیها) نمیتوان قضاوت کرد زیرا نوشته های مورخین قدیم نسبت باو متضاد است. هرودوت او را جبار و شدیدالعمل دانسته. کتزیاس بعکس او را پادشاهی رئوف معرفی کرده و نیکلائوس دمشقی او را ستوده. بعضی مانند نلدکه عقیده دارند که نوشته های هرودوت راجع به آخرین پادشاه ماد از گفته های خانوادهء هارپاک وزیر ایخ توویکو است و چون این خانواده چنانکه بیاید، دشمن شاه ماد بود او را بد توصیف کرده، اما گفته های نیکلائوس دمشقی را هم اغراق آمیز میدانند، نتیجه این میشود که راجع به شخص آستیاک یا اژدهاک از جهت فقدان مدارک صحیحه نمیتوان چیزی گفت. در پایان این مبحث لازم است علاوه کنیم مار آپاس کاتینا مورخ ارمنستان عقیده داشت که اژدهاک در جنگی با تیگران پادشاه ارمنستان و دوست کوروش بقتل رسید. مورخ مذکور گوید (کتاب 18 - 22 مستخرج از کتاب موسی خورن): از جهت دوستی تیگران با کوروش اژدهاک پادشاه ماد از پادشاه ارمنستان ظنین شد. شبی خوابی دید بس هولناک که بر وحشت او افزود و در نتیجهء شوری با نزدیکان خود مصمم گشت که تیگران را خائنانه تلف کند بنابراین خواهر او «دیگرانوهی(5)» را ازدواج کرد تا بدستیاری وی قصد خود را انجام دهد. زن راضی نشد به برادرش خیانت کند و سراً او را از نقشهء مشئوم اژدهاک آگاه ساخت. بعد که پادشاه ماد میخواست در سرحد ماد و ارمنستان تیگران را ملاقات کند و او را بکشد، تیگران دعوت او را نپذیرفت و دشمنی خود را با او آشکار کرد. پس از آن بزودی جنگ درگرفت و پنج ماه دوام یافت. بالاخره در جدالی که تیگران با اژدهاک کرد او را کشت و خانواده اش را به ارمنستان برده در مشرق آرارات جا داد. عدهء زنان، دختران، پسران و سایر اسرا بده هزار میرسید و ملکه آنوایش(6)نام داشت. راجع بروایت مورخ مذکور، باید گفت که برخلاف نوشته های مورخین یونانی و رومی است. راست است که گزنفون چنانکه بیاید، تیگران نامی را اسم برده و او را پسر پادشاه ارمنستان دانسته، ولی چنین روایتی را او هم ذکر نکرده، بعکس گزنفون گوید (در تربیت کوروش) که پادشاه ارمنستان خواست از موقع استفاده کرده باج به پادشاه ماد ندهد ولی کوروش از طرف او قشون به ارمنستان کشیده پادشاه آنرا مطیع کرد. چنانکه او باج خود را داد سپاهی هم بکمک مادیها که جنگی در پیش داشتند فرستاد و تیگران هم در ملازمت کوروش بماد رفت. بنابر آنچه گفته شد روایت مار آپاس کاتینا را باید یکی از گفته های داستانی پنداشت. (ایران باستان صص 200 - 204).
(1) - Astyage.
(2) - Astyages.
(3) - Ishtuvigu.
(4) - Mar Apas Catina. رجوع به ص 94 ایران باستان شود.
(5) - Digranouhi.
(6) - Anouiche.


استیاسة.


[اِ سَ] (ع مص) استئاسة. عوض خواستن. || مدد خواستن. (منتهی الارب).


استیاف.


[اِ] (ع مص) بوئیدن. (منتهی الارب). بوی کردن چیزی را. انبوهیدن. (تاج المصادر بیهقی). || همدیگر را شمشیر زدن و کشتن. (منتهی الارب). یکدیگر را با شمشیر زدن. هلاک کردن.


استیاق.


[اِ] (ع مص) راندن. (تاج المصادر بیهقی). سوق. (زوزنی). راندن، چنانکه چاروا را.


استیاک.


[اِ] (ع مص) سِواک. مسواک کردن. مسواک زدن. دندان مالیدن. یقال: استاک زیدٌ. (منتهی الارب).


استیاک.


[اُ] (اِخ)(1) قوم فینی(2) در سیبری غربی.
(1) - Ostiaks.
(2) - Finnois.


استیاگس.


[اَ گِ] (اِخ) رجوع به استیاژ شود.


استیام.


[اِ] (ع مص) بها کردن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). در بیع مکاس کردن. (زوزنی). و متعدی به علی و باء شود. یقال: استام علیها و بها. (منتهی الارب). || بها پرسیدن. (منتهی الارب).


استیباء .


[اِ] (ع مص) گران و ناگوار شدن طعام. || وبارسیده و مرگامرگی ناک یافتن جایی را. (منتهی الارب). وباناک و مهلک یافتن جای را. ناخوش آمدن هوا.


استیباط.


[اِ] (ع مص) کندن مغاک تنگ دهانه و شکم فراخ. چاهی کندن که سرش تنگ و شکمش فراخ باشد.


استیباق.


[اِ] (ع مص) هلاک شدن. || هلاک شدن خواستن. (منتهی الارب).


استیبال.


[اِ] (ع مص) ناگوارد شمردن جای را. (منتهی الارب): استوبل فلان الارض؛ استوخمها و لم توافقه فی بدنه و ان کان محبّاً لها. (اقرب الموارد). ناموافق آمدن هوای جایی باکسی. (زوزنی). ناموافق آمدن هوا و هرچه باشد. ناموافق یافتن. || بگشن آمدن گوسفند. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). نر طلبیدن گوسپند ماده. گشن خواه گردیدن گوسپند: استوبلت الغنم. (منتهی الارب).


استیپول.


[اِ] (فرانسوی، اِ)(1) گوشواره های کوچک دنبالهء برگ. گوشوارک.
(1) - Stipule.


استیپه.


[اِ پَ] (اِ)(1) (از اسپانیولی استپه(2)) نوعی از اکلیل الجبل. حصان لبان (حَسَن لَبَه). (دزی ج 1 ص 21).
(1) - Ledum.
(2) - Estepa.


استیتاء .


[اِ] (ع مص) استئتاء. کند یافتن کسی را و او را بشتاب خواندن. درنگی شمردن. (تاج المصادر بیهقی). || گشن خواه شدن اشتر ماده. فحل خواستن اشتر. (تاج المصادر بیهقی).


استیتان.


[اِ] (ع مص) استئتان. خریدن ماچه خر. خریدن ماده خر: استأتن الرجل؛ خرید مرد اتان را و برگزید آنرا برای خود. (منتهی الارب). || استأتن الحمار؛ ماچه خر گشت خر نر؛ اتان گردید خر نر. (منتهی الارب)؛ یعنی خوار گردید مرد پس از ارجمندی.
- امثال: کان حماراً فاستأتن؛ یعنی خر نر بود پس ماده گردید، در حق کسی گویند که خوار گردد پس از ارجمندی و عزت. (منتهی الارب).
|| فربه شدن شتران. (منتهی الارب).


استیثاج.


[اِ] (ع مص) آویختن بعض از گیاه در بعض و تمام بالا گردیدن آن. (منتهی الارب). درهم رفته شدن گیاه. || بسیار شدن شتران. || بسیارمال شدن. یقال: استوثج الرجل المال؛ اذا استکثر منه. (منتهی الارب). || بسیار خواستن مال. || تمام شدن.


استیثار.


[اِ] (ع مص) استئثار. استیثار بر اصحاب؛ برگزیدن گزیده ها خویش را نه یاران را: استأثر علی اصحابه. || استیثار به؛ بخودی خود پرداختن به. برای خود گزیدن. برای خود برگزیدن امری: استأثر الله بالبقاء و العدل؛ برای خود گزید خدای تعالی بقا و عدل را. || استأثر الله بفلان؛ وقتی گویند که کسی بمیرد و امید بخشایش او باشد. || بخودی خود ایستادن بکاری. || بسیار خواستن چیزی را. || بسیار آمدن. (منتهی الارب).


استیثاق.


[اِ] (ع مص) وثیقه گرفتن از کسی. (منتهی الارب). از کسی استواری کردن. (تاج المصادر بیهقی). استواری کردن خواستن از کسی. (مؤید الفضلاء). استواری خواستن. (غیاث). استوار کردن. (مؤید الفضلاء).


استیثان.


[اِ] (ع مص) فربه گردیدن شتران. (منتهی الارب). فربه شدن شتران. || باقی ماندن چیزی. || استوار گردیدن چیزی. || بسیار ورزیدن مال را. یقال: استوثن من المال؛ ای استکثر منه. || دو فرقه گردیدن خرمابنان، یعنی خرد و کلان. (منتهی الارب). بزرگ و خرد بودن خرمابنان. || در پی رفتن شترکرگان شتران را. پی رو شتران شدن شتربچگان. (منتهی الارب).


استیج.


[اِ] (ع اِ) استاج. (منتهی الارب). چوبکی میان کاواک که بر آن پنبهء ریسیده را برای تافتن پیچند و چیزی که رشته را از دوک بر آن پیچند. ماشوره.


استیجاب.


[اِ] (ع مص) سزاوار شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (وطواط). مستحق و سزاوار شدن چیزی را. استحقاق.


استیجار.


[اِ] (ع مص) استئجار. به مزد گرفتن مزدور را. بمزد فاستدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). به مزدوری گرفتن. به مزد خواستن کسی را: استأجرته؛ به مزد خواستم او را. || اجاره کردن. || اجاره داری. و استجاره به جای استیجار غلط است.


استیجاری.


[اِ] (ص نسبی) منسوب به استیجار.
- نماز، روزه، حجّ استیجاری؛ نماز یا روزه یا حجی که شخص مکلف به جا نیاورده و پس از مرگ او با پرداخت وجهی شخصی را اجیر کنند تا فرایض مزبوره را از جانب میت بگزارد.


استیجاز.


[اِ] (ع مص) استئجاز بر وسادة؛ خم شدن بر آن و تکیه نکردن بدان: استأجز علی الوسادة؛ خم شد بر بالش و تکیه نکرد. (منتهی الارب). || استوجز الکلام؛ حذف ما فیه من الفضول. (المنجد).


استیجاف.


[اِ] (ع مص) شیفته و آشفته گردانیدن محبّت دل را. بردن محبت دل را. (منتهی الارب).


استیجال.


[اِ] (ع مص) مهلت خواستن. (منتهی الارب). وقفه خواستن. زمان خواستن. (تاج المصادر بیهقی).


استیحاء .


[اِ] (ع مص) جنبانیدن. (منتهی الارب): استوحاه؛ حرکه. (قطر المحیط). || بفرستادن خواستن کسی را. || دریافتن خواستن. || فریاد خواستن. یقال: استوحیناهم. (منتهی الارب).


استیحاد.


[اِ] (ع مص) استئحاد. تنها گردیدن. (منتهی الارب). منفرد شدن. || ندانستن چیزی را. (منتهی الارب).


استیحاش.


[اِ] (ع مص) اندوهگین شدن. (منتهی الارب). دژم و ناخوش شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). غمگین شدن. ناخوشدلی. دلتنگی. (زمخشری). || آزردگی. (زمخشری). || وحشت یافتن. (منتهی الارب). وحشت. رمیدن : از آنجا که شمول لطایف عواطف پادشاهانه و روایع صنایع شهنشاهانهء پادشاه بود استیحاش و استنفار رکن الدین را به استیناس و استبشار مبدل گردانید. (جهانگشای جوینی). || در مثال ذیل ظاهراً به معنی لوحش الله گفتن است : قال یا سیدی [ خطاب به ابن هبیرهء وزیر است ]ام الصغیرات یعنی زوجته لما علمت انی اَجی ء الی بغداد قالت لی سلم علی الشیخ یحیی بن هبیرة و استوحش له و قد خبزت لک هذا الخبز علی اسمک. (آداب السلطانیهء الفخری ص 230 س 13).


استیحال.


[اِ] (ع مص) گلناک شدن جای. (منتهی الارب). باوحل شدن جای. (تاج المصادر بیهقی).


استیخ.


[اِ] (ص) ستیخ. هر چیز راست و بلند چون ستون و نیزه. مستوزی: اتطاء؛ استیخ ایستادن. (منتهی الارب).
- استیخ شدن؛(1) راست شدن.
- استیخ کردن؛ سیخ کردن. راست و شق کردن، چنانکه نره را.
- استیخ کردن گردن یا گوش و جز آن؛(2)راست و بلند کردن گردن یا گوش و غیره: اثراَب الیه؛ گردن را استیخ کرد بسوی او در نگریستن. انشظاظ؛ استیخ کردن نره را. (منتهی الارب). و امروز سیخ شدن و سیخ کردن گویند.
(1) - Se dresser.
(2) - Dresser.


استیخاء .


[اِ] (ع مص) خبر جستن. خبر خواستن. یقال: استوخ لنا بنی فلان ما خبرهم؛ ای استخبرهم. (منتهی الارب).


استیخاذ.


[اِ] (ع مص) گرفتن. || مالک شدن چیزی را.


استیخار.


[اِ] (ع مص) استئخار. واپس رفتن. واپس شدن. (زوزنی). سپس ماندن. پس ماندن. تأخر: و لکل امة اجل فاذا جاء اجلهم لایستأخرون ساعة و لایستقدمون. (قرآن 7/34). || درنگ کردن.


استیخاره.


[اِ رَ] (معرب، اِ) (از یونانی استیخارین(1)) پیراهن و جامهء متعلق به روحانیین و کشیش ها. (دزی ج 1 ص 21).
(1) - Stixarion.


استیخام.


[اِ] (ع مص) گران و ناگوارد شدن طعام و جز آن. (منتهی الارب). || ناگوارنده یافتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || ناموافق آمدن جای. (تاج المصادر بیهقی). ناموافق آمدن هوای جائی با کسی. (زوزنی).


استید.


[اَ/ ـَسْ] (فعل) ـَستید. صیغهء جمع مخاطب از مصدر اَسْتَن: رفتستید. گفتستید.


استیداء .


[اِ] (ع مص) استئداء. یاری خواستن. (تاج المصادر بیهقی). یاری و نصرت خواستن از. استعداء. (زوزنی). || مال بستدن بمصادره. (تاج المصادر بیهقی). گرفتن مال از کسی. || استودی فلانٌ بحقی؛ گروید حقّ مرا؛ ای اقرّ به و عرفه. (تاج العروس).


استیداب.


[اِ] (ع مص) ادب گرفتن. تأدّب. (منتهی الارب).


استیداع.


[اِ] (ع مص) نگاه داشتن خواستن ودیعه را. و فی الحدیث: من استودع ودیعة فهلک فلاضمان علیه ای بلا تعدّ منه. (منتهی الارب). نگاهداشت ودیعت خواستن. امانت داشتن خواستن. || چیزی بزینهار وا کسی دادن. (تاج المصادر بیهقی). چیزی بکسی سپردن. چیزی بزنهار فا کسی دادن. (زوزنی). چیزی به امانت بکسی دادن. امانت دادن.


استیداف.


[اِ] (ع مص) قطره قطره چکانیدن پیه را. (منتهی الارب). بچکانیدن. (زوزنی). چکیدن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). || بازکاویدن از خبر. || فراهم کردن زن نطفهء مرد را در زهدان. || باز کردن سر ظرف و مطلع شدن. سرگشادن آوند شیر را و مطلع شدن: استودف لبناً فی الاناء. || دراز گردیدن گیاه. (منتهی الارب). || چکیدن.


استیداق.


[اِ] (ع مص) آزمند گشن شدن مادیان و جز آن. ایداق. (تاج المصادر بیهقی). نر خواستن ماده خر و اسب مادیان. آزمند گشن گردیدن ماده اسب و مانند آن. (منتهی الارب).


استیداه.


[اِ] (ع مص) گرد آمدن شتران و رفتن آنها. (منتهی الارب). فراهم آمدن شتران. فاهم آمدن و روانه شدن اشتران. (تاج المصادر بیهقی). || راست شدن کار. (منتهی الارب). || مقهور شدن خصم. (تاج المصادر بیهقی). رام شدن خصم. منقاد و مغلوب گردیدن دشمن. یقال: استیدهت الابل و استودهت و استیده الخصم و استوده. || سبک شمردن کسی را. (منتهی الارب).


استیدن.


[اِ دَ] (مص) استادن. (شعوری). ایستادن.


استیذان.


[اِ] (ع مص) استئذان. دستوری خواستن. (تاج المصادر بیهقی). اجازه خواستن. اجازت خواستن. اباحه خواستن. طلب دستوری کردن. اذن طلبیدن. اجازه طلبیدن. طلب اجازه : و بعد ازین پادشاهزادگان در کاری که به مصالح این ولایات تعلق داشته باشد بی استطلاع و استیذان نواب حضرت مثال ندهند. (جهانگشای جوینی). || دستوری دادن.


استیر.


[اَ / اِ] (اِ) مقداری باشد معین و آن شش درم و نیم است. (برهان). وزنی باشد معادل شش درم و نیم که چهار مثقال و نیم بود. (رشیدی). ستیر. (لغت فرس اسدی). استار. رجوع به استار و ستیر شود :
گر خاک بدان دست یک استیر بگیرد
گوگرد کند سرخ همه وادی و کهسار.منوچهری.
|| استیر (استاتر) در عهد ساسانی ارزش چهار درهم داشته است. (ایران در زمان ساسانیان تألیف کریستنسن ترجمهء رشید یاسمی ص28). و این کلمه اصل سیر امروز است که معادل با شانزده مثقال است.


استیر.


[اِ] (اِخ) نام محلی کنار راه شاهرود و نیشابور میان ریوند و سبزوار در 665400 گزی طهران.


استیر.


[اِ] (اِخ)(1) اِسْتِر. دختری مشهور بحسن و جمال از بنی اسرائیل هنگام اسارت قوم مزبور در بابل. پادشاه ایران اخشویرش وی را بعقد ازدواج درآورد. استیر در این وقت عموی خود مردخای و نیز قبیلهء خویش را از سوءقصد هامان وزیر پادشاه مذکور نجات داد. این داستان در کتب مقدس بنی اسرائیل مشهور و معروف است و راسین شاعر معروف فرانسه آن را بشکل تآتر منظوم درآورده است. رجوع به اِسْتِر شود.
(1) - Esther.


استیر.


[اِ] (اِخ) اِسْتِر. نام کتابی از تورات. رجوع به اِسْتِر و رجوع به مگلت شود.


استیر.


[اِ تِ] (اِخ)(1) شهری است در اتریش علیا در 28 میلی جنوب شرقی لینتس نزدیک خط آهن، دارای 17592 تن سکنه (در سنهء 1900 م.). در ملتقای مصب نهر استیر با نهر انّس بر فراز تپهء بلندی کاخ پرنس لامبرگ که از آثار قرن 10 میلادی است، بنا شده. کلیسای آن بطرز معماری گتی میباشد و در 1443 - 1522 م. ساخته اند. این شهر عمده مرکز صنایع فولادی و آهن اتریش علیا می باشد و کارخانهء تفنگ سازی که در تاریخ 1830 م. بتوسط یوزف ورندل(2) بنا شده بزرگترین کارخانه های اتریش میباشد، و از سنهء 1830 ببعد دوچرخه سازی و تهیهء ادوات و آلات برقی نیز بصنایع سابق اضافه شده. این سرزمین مسقط رأس شاعر مشهور آلوئیس بلوموئر(3) (1755 - 1798 م.) میباشد. استیر در آخر قرن دهم میلادی بنا شده و کنت نشینی بوده که در ابتدا به استیریا(4)تعلق داشت ولی در سنهء 1192 م. به اتریش ملحق گردید. (دائرة المعارف بریتانیکا).
(1) - Steyr. Steier.
(2) - Josef (Werndl).
(3) - Alois Blumauer.
(4) - Styria.


استیر.


[اِ] (اِخ)(1) نهریست که از سمت شمال شرقی گالیسی سرچشمه گرفته از نزدیکی شهر برودی جاری شده به روسیه درمی آید و پس از طیّ مسافت 300 هزار گز بنهر پریپت از شعب رود دنیستر، وارد می گردد. در قسمت سفلای مجرای وی مردابهائی تشکیل شده است.
(1) - Styr.


استیراء .


[اِ] (ع مص) آتش برآوردن خواستن از آتش زنه. آتش از آتش زنه بیرون کردن خواستن. آتش از آتش زنه بیرون آوردن خواستن. یقال: فلان استوری زنادالضلالة؛ ای یطلب الایراء منها. (منتهی الارب).


استیراب.


[اِ] (ع مص) استئراب. وامدار گشتن. قرضدار گردیدن. مدیون شدن. (منتهی الارب): اِستأرَبَ؛ استدان. (قطر المحیط). || مداجاة. مدارا کردن. || مغالطه. (از قطر المحیط).


استیراخ.


[اِ] (ع مص) تر شدن زمین. (منتهی الارب).


استیراد.


[اِ] (ع مص) آمدن به آب و جز آن. || حاضر آمدن بر آبخورد. (منتهی الارب). حاضر آمدن به مورد. || حاضر کردن. (تاج المصادر بیهقی). فروآوردن. || بسوی آب آوردن.


استیر ازهری.


[] (اِخ) (بانو...) او راست: خطاب فی الرجل، طبع بیروت 1896 م. (معجم المطبوعات).


استیراض.


[اِ] (ع مص) بیخ آور شدن تنهء خرما. بیخاور شدن داک (؟) [ در ؟ ] خاک. (تاج المصادر بیهقی): فسیل مستأرض؛ نهال خرما که مر او را بیخ در زمین رفته باشد و اگر بر تنهء مادر خود روید آن را راکب گویند. ودیة مستأرضة؛ نهال خرما که نو بر زمین رسته باشد. || استیراض قرحه؛ ریمناک شدن آن. (از منتهی الارب).


استیراط.


[اِ] (ع مص) استیراط در امر؛ درآویختن به کاری دشوار که راه رهائی نتوان یافتن. (از منتهی الارب).


استیراق.


[اِ] (ع مص) وراقت کردن خواستن. (تاج المصادر بیهقی).


استیرلینگ.


[اِ] (اِخ) (کنتی...) استیرلینگ شایر(1). سرزمینی است در وسط اسکاتلند و از سمت شمال به پرتشایر(2) و از سوی شمال شرقی به کلاکمانان شایر(3) و خلیج فرث(4) از جانب جنوب شرقی به لین لیث گوشیر(5) از جهت جنوب به لانارک و قسمت مجزای دمبارتون شایر(6) محدود است. مساحت سطح آن 288842 آکر یعنی 4513 میل مربع است. رودخانه های عمدهء آن عبارت است از نهر فرث که پیچ و خمهای آن حدود شمالی کشور را تشکیل میدهد و نهرهای شایان ذکر دیگر عبارتند از نهر کارون(7) که از تپه های کمپسی آغاز و اکثر بسوی مشرق روان است و در مسافت 25 میلی به فورث گرنجموث(8) وارد می شود. دیگر نهر اندریک(9) که از تپه های فینترای(10)بنای جریان را گذارده اوّل بسوی مشرق، و بعد بجانب جنوب، و بالاخره با یک جریان مارپیچی بطرف مغرب جاری میشود و پس از قطع مسافت 31 میل وارد دریاچهء لمند(11)می شود. دیگر نهر کلوین(12) که از کیلسیث سرچشمه گرفته بعد از طی 22 میل در طرف جنوب غربی وارد کلاید(13) واقع در جوار گلاسکو می گردد. در سال 1891 م. نفوس این سرزمین به 118021 تن بالغ میشد. در سنهء 1901 م. به 142291 تن رسید یعنی 315 تن در هر میل مربع. در سال 1901 م. فقط ده تن بزبان گئلیک(14) و 2014 تن بزبان گئلیک و انگلیسی تکلم می کردند. شهرهای عمدهء این ناحیت عبارت است از: فالکِرک، اِستِرلینگ، گرانج مَوث، کیلسیث، اِستنهوس میوئیر، دِنی و دونیپیس، پُلِ آلان، پُلِ بُنی. (از دائرة المعارف بریتانیکا).
(1) - Stirlingshire.
(2) - Perthshire.
(3) - Clackmannanshire.
(4) - Forth.
(5) - Linlithgowshire.
(6) - Dumbartonshire.
(7) - Carron.
(8) - Forth of Grangemouth.
(9) - Endrik.
(10) - Fintry Hills.
(11) - Lemond.
(12) - Kelvin.
(13) - Clyde.
(14) - Gaelic.


استیرلینگ.


[اِ] (اِخ)(1) نام کرسی کنت نشین موسوم بهمین اسم میباشد در سمت یمین، مقابل نهر فورث (که پلی هم دارد) و برابر خط آهن ادینبورگ و کلاسکو بکنتی پرت، در جلگه و دامنهء تپه و نزدیک کاخ معروف باستانی (کاخ استرلینگ که وقتی اقامتگاه سلاطین بزرگ اسکات بوده) واقع است و دارای زرادخانه و سربازخانه میباشد. خیابانهای شهر بسیار تنگ و کوی و برزنش غیرمنتظم است. در این شهر یک کلیسای قدیم بطرز گتی، و چندین کنیسه، شهرداری، زندان، انجمنهای علمی، موزهء فلاحت، دارالضعفا، بیمارستان، دارالضیافه، مدرسهء صنعت، کارخانه های منسوجات پنبه ای و پشمی، دباغخانه ها و کارخانهء مشروب سازی موجود است، دارای 10271 تن سکنه. بازار تجارت آن رونق دارد و همواره کشتی های کوچک در سواحل آن مشاهده میشود. (دائرة المعارف میر).
(1) - Stirling.


استیر مویال.


[] (اِخ) (بانو...) او راست: حیاة امیل زولا، طبع مصر 1903 م. (معجم المطبوعات).


استیری.


[اِ] (اِخ)(1) (به آلمانی: اِسْتِیِر(2)) اِسْتیریا. ناحیتی از اتریش که از سمت مشرق با مجارستان (هنگری)، و از جانب جنوب با خرواتستان و کارینول و از طرف مشرق با ایالات کارینتیان و سالسبورگ محدود است. مساحت آن 16381 کیلومتر مربع است و 980000 سکنه دارد که تقریباً دو ثلث آنان از نژاد آلمانی و یک ثلث از نژاد اسلاو باشند. مرکزش شهر گراز(3) است. شعبهء موسوم به آلپ نوریک، از جبال آلپ شاخه های خود را بهر طرف این ایالت گسترده و اراضی کوهستانی بوجود آورده است و همهء ایالت تابع حوزهء رود دانوب میباشد. رود دراو، از جانب تیرول و کارینتیان بنای جریان گذارده به این ایالت درآید و قسمت جنوبی آنرا از مشرق بمغرب میشکافد و همچنین رود مور از حدود شمال غربی این سرزمین آغاز شده و در اول بسوی مشرق بعد بطرف جنوب و جنوب شرقی جریان یافته آنگاه در بیرون ایالت مزبور در خاک مجارستان برود دراوه میریزد. و نیز رودی بنام همین ایالت (یعنی استیر) در قسمت شمالی این دیار جاری است و رود راب در قسمت باختری آن جریان دارد، رود نخستین در خاک اتریش و رود دوم در کشور مجارستان به شط دانوب وارد میشود. صحاری، وادیها و دشت های این قطعه بسیار حاصلخیز و زراعت آن با اصول علمی است. دارای معادن نقره، آهن، مس و نظائر آنهاست. این ناحیت با ماریبر(4) و سلج(5) در 1919 م. به یوگوسلاوی پیوسته است.
(1) - Styrie.
(2) - Steyer.
(3) - Graz.
(4) - Maribor.
(5) - Celj.


استیز.


[اِ] (اِمص) ستیز. ستیزه. رجوع به ستیزه و استیزه شود :
برآغالیدنش استیز کردند
بکینه چون پلنگش تیز کردند.ابوشکور.
چون امیدت لاست زو پرهیز چیست
با انیس طبع خود استیز چیست.مولوی.


استیزاء .


[اِ] (ع مص) برآمدن، چنانکه بر کوه. بلند شدن. || بر رأی و دانش خود تکیه کردن. || راست ایستادن.


استیزار.


[اِ] (ع مص) وزارت خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (زوزنی). فاوزارت کردن. (تاج المصادر بیهقی). || وزیر کردن. وزیر گردانیدن. (منتهی الارب) :مااستوزر الخلفاء مثل یحیی. (تاریخ بیهقی). || وزارت کردن. (منتهی الارب) (زوزنی). || گرد کردن. || بردن. (منتهی الارب).


استیزاع.


[اِ] (ع مص) فا دل دادن خواستن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). دل دادن خواستن. || الهام خواستن شکر نعمت را از خدای تعالی. (منتهی الارب).


استیزاق.


[اِ] (ع مص) استئزاق. تنگ آمدن مکان بر کسی: اُسْتُؤْزِقَ علی فلان (مجهولاً)؛ تنگ شد جای بر فلان.


استیزه.


[اِ زَ / زِ] (اِمص) ستیزه. (برهان). ستیز. استیز. لجاج. (برهان). عناد. خصومت. (برهان) :
وگر استیزه کنی با تو برآیم من
روز روشنت ستاره بنمایم من.منوچهری.
هرکه او استیزه با سلطان کند
خانهء خود سربسر ویران کند.عطار.
ناصحان گفتند از حد مگذران
مرکب استیزه را چندان مران.مولوی.
ساحران با موسی از استیزه را
برگرفته چون عصای او عصا.مولوی.
قطره با قلزم چو استیزه کند
ابله است او ریش خود برمیکند.مولوی.
آن منافق با موافق در نماز
از پی استیزه آید، نی نیاز.مولوی.
|| جنگ. || خشم. || کین. (برهان).


استیساء .


[اِ] (ع مص) استئساء. یاری خواستن. با کسی گفتن که با من مواسا کن. (تاج المصادر بیهقی). یاری طلبیدن.


استیساخ.


[اِ] (ع مص) ریمناک شدن. (منتهی الارب). چرکین شدن. (از اقرب الموارد).


استیساد.


[اِ] (ع مص) شیر شدن. (زوزنی). مانند شیر شدن. شیری نمودن. || دلیر شدن. (تاج المصادر بیهقی). دلیری کردن بر. جرأت کردن. || بجای رسیدن نبات. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). دراز شدن و روئیدن و بکمال رسیدن گیاه.


استیسار.


[اِ] (ع مص) بأسیری گردن دادن. گردن نهادن به اسیری. خویشتن فرا اسیری دادن. (تاج المصادر بیهقی). || آسان داشتن. || آسان شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). آماده گشتن کار: استیسر له الامر.


استیساع.


[اِ] (ع مص) فراخ شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). فراخ گردیدن. || فراخ شدن خواستن.


استیساق.


[اِ] (ع مص) فراهم آمدن، چنانکه شتران. فاهم آمدن. || تمام شدن. (تاج المصادر بیهقی). || راست شدن کار.


استی ساک.


[اِ] (اِخ)(1) کرسی کانتن اُب، از ناحیهء تری، دارای 1794 تن سکنه. راه آهن از آن گذرد و دارای کارخانه های چوب بری و کلاه سازی است.
(1) - Estissac.


استیسان.


[اِ] (ع مص) خوابناک گشتن. || غنودن. || پینکی زدن. اوناویدن. (تاج المصادر بیهقی).


استیشاء .


[اِ] (ع مص) تک خواستن از اشتر و ما اشبهه. (تاج المصادر بیهقی). برآوردن همهء تک اسب. همهء تک اسب را برآوردن. (منتهی الارب). || بپاشنه زدن اسب را تا تیز رود. بپاشنه اسب را بر رفتن داشتن. ستور را بپاشنه برفتن داشتن. (زوزنی). || خواندن. || جنبانیدن هر چیزی را.


استیشار.


[اِ] (ع مص) دندان های خویش پاک کردن خواستن. || تیز و تنک کردن خواستن زن دندان را تا کم سن نماید. || دندانها پاک و نیکو کردن.


استیشاع.


[اِ] (ع مص) آب کشیدن. نزح.


استیشاغ.


[اِ] (ع مص) به دلو دریده آب کشیدن. با دول پاره و دریده آب کشیدن.


استیشام.


[اِ] (ع مص) کبودی زدن خواستن. وشم کردن طلبیدن. کنده کردن دست و مانند آن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). نکنده کردن. (زوزنی). خال بر تن کوفتن خواستن. دست بسوزن آژدن و نیل ریختن تا نشان ماند. نقش بر دست کندن خواستن بسوزن یا بنوعی دیگر. خال کوبیدن.


استیصاء .


[اِ] (ع مص) وصیت پذیرفتن. اندرز پذیرفتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || اندرز کردن. || این کلمه معنی دیگری دارد غیر آنکه در لغت نامه هاست. و فی الحدیث: استوصوا بالنساء خیراً فانهن عوان عندکم. و در نامه ای که ابویعقوب یوسف بن یحیی المصری البویطی از زندان به ربیع نویسد آمده است: فاذا قرأت کتابی هذا فاحسن الخلق مع اهل حلقتک و استوص بالغرباء خاصة خیراً. (ابن خلکان ج 2 ص 518 س 4).


استیصاد.


[اِ] (ع مص) حظیره ساختن در کوه. || شوغاه ساختن گوسفند را. (تاج المصادر بیهقی). شوگاه ساختن گوسفند. (زوزنی). شبگاه ساختن برای گوسپندان. || آستانه ساختن. (زوزنی). فناء و عَتَبة و وصید و وصیده و سدّه و درگاه و جناب ساختن.


استیصاف.


[اِ] (ع مص) صفت علاج کردن. || علاج پرسیدن از طبیب. علاج علت خواستن. (زوزنی). || علت پرسیدن. || وصف کردن خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).


استیصال.


[اِ] (ع مص) بیخ برآوردن. (غیاث). از بن برکندن. (تاج المصادر بیهقی) (غیاث). از بیخ برکندن. ریشه کن کردن. بیخ کند کردن. از بن برانداختن. از بن برافکندن. برکندن. برانداختن. اِجتیاحِ. اصطلام. اخترام. ابتیاض. استباحة. دوع : اگر پس از این خیانتی ظاهر گردد استیصال خاندانش باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 520). اگر ما دبیری را فرمائیم که چیزی نویس اگرچه استیصال او در آن باشد زهره دارد که ننویسد. (تاریخ بیهقی ص 26). و چون... خواستی که حشمت و سطوت براند که اندر آن ریختن خونها و استیصال خاندانها باشد ایشان [ خردمندان ] آنرا دریافتندی. (تاریخ بیهقی ص 100). و زن و کودکان را ببرده بیاورد و جهودان را استیصال کرد. (فارسنامهء ابن البلخی ص 6). و خاندانهای بزرگ را استیصال کردی و با این همه عیب ها بخیل بودی [ یزدجرد ] . (فارسنامهء ابن البلخی ص 74). قصد خاندانهای قدیم و دودمان های کریم نامبارک باشد، و اقدام بر استیصال و اجتیاح پادشاهان منکر و ملوم. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 240). عزیمت استیصال او مصمم فرمود... (جهانگشای جوینی). || برکنده شدن. || موی در موی خویش پیوند کردن. (زوزنی). موی در موی پیوستن خواستن. موی کسی بموی خود بستن خواستن. آنک کسی خواهد تا موی در موی وی پیوندد. (تاج المصادر بیهقی).


استیضاح.


[اِ] (ع مص) طلب وضوح کردن. طلب پیدائی. آشکار کردن خواستن. (منتهی الارب). از کسی درخواستن تا چیزی هویدا کند. (تاج المصادر بیهقی). طلب روشنی. || دست بر ابرو نهادن تا چیزی بنگری هست یا نه. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). دست بر ابرو نهادن تا بچیزی نیک نگریسته شود. دست بالای چشم نهاده نگریستن چیزی تا دیده شود. منه: استوضح عنه یا فلان. (منتهی الارب). || (اصطلاح پارلمان)(1) سؤال وکیل مجلس از وزیر، که در پی آن برای هیئت وزرا رأی اعتماد باید گرفتن.
(1) - Interpellation.


استیضاع.


[اِ] (ع مص) کم کردن خواستن از کسی: استوضع منه. (منتهی الارب). || اِستوضعه فی دَینه؛ استرفقه. (المنجد).


استیضام.


[اِ] (ع مص) ستم کردن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی).


استیطاء .


[اِ] (ع مص) نرم شمردن. (تاج المصادر بیهقی). || سپرده و کوفته یافتن: استوطأ الموضع؛ کوفته و سپردهء زیر پا یافت آن موضع را. و یقال: استوطأت المرکب؛ ای وجدته وطیئاً. (منتهی الارب).


استیطان.


[اِ] (ع مص) وطن گرفتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). وطن کردن. وطن گزیدن. ایطان. جای باش ساختن از جایی. (از منتهی الارب).


استیظاف.


[اِ] (ع مص) تمام فراگرفتن. (منتهی الارب).


استیعاء.


[اِ] (ع مص) از بن برکندن تنهء درخت. (منتهی الارب). از بیخ برکندن. ریشه کن کردن.


استیعاب.


[اِ] (ع مص) گرفتن. فراگرفتن. همگی چیزی فراگرفتن. کمال. استکمال(1). همه را فرارسیدن. (تاج المصادر بیهقی). استغراق. همه را فارسیدن. (زوزنی). همه را فراگرفتن از اول تا آخر و تمام گرفتن. (غیاث). همگی چیزی گرفتن. (منتهی الارب) : بعد از استیعاب ابواب آداب و استکمال جمال حال بخدمت آلتونتاش خوارزمشاه موسوم شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 284). در جملگی دیار خراسان از اشراف سادات بمکنت و یسار... و بسطت باع و استیعاب اسباب ارتفاع درگذشته. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 281). || از بن برکندن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). استیصال. از بیخ برکندن. و منه الحدیث فی الانف: اذا استوعب جدعه، الدیة اذا لم یترک منه شی ء. (منتهی الارب).
- استیعاب کردن؛ فراگرفتن.
(1) - Perfection.


استیعار.


[اِ] (ع مص) دشخوار یافتن جای و راه را. (منتهی الارب). درشت یافتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || دشوار شمردن. (منتهی الارب).


استیعال.


[اِ] (ع مص) پناه بردن بکسی: استوعل الیه. (منتهی الارب). || بر کوه شدن وَعْل. بر کوه رفتن بز کوهی. (منتهی الارب).


استیغال.


[اِ] (ع مص) کش ها و بغلهای تن را شستن. بغل شستن. (منتهی الارب): استوغل الرجل؛ غسل مغابنه و بواطن اعضائه. (اقرب الموارد).


استیفاء .


[اِ] (ع مص) تمام فراگرفتن. تمام فروگرفتن. (غیاث). تمام گرفتن. (منتهی الارب). تمام فاستدن. (تاج المصادر بیهقی). تمام فارسیدن. (زوزنی) : وقت استیفای جرایات و رسوم بر مئین و الوف فزون باشند. (جهانگشای جوینی).
- استیفاء حق یا مال خود از کسی؛ گرفتن تمام مال یا حق خویش از او. تمام گرفتن حق. (غیاث).
|| طلب تمام کردن. (منتهی الارب). || تمام بشدن. (تاج المصادر بیهقی). || حساب. حساب دفتر وزارت مالیه. حساب دفتر یک ولایت و یا یک بلوک(1) : در استیفاء آیتی بود [ عبدالملک مستوفی ] . (تاریخ بیهقی ص 200). || علم استیفاء عبارتست از معرفت قوانین که بدان ضبط دخل دیوان و کیفیت و کمیت محاسبات آن معلوم کنند و در نقل آمده است که در زمان پیش این صناعت را نسق و آئینی نبود و کُتّاب در ضبط اموال دیوان و مصالح مصارف آن هنگام استیفا خبط عشواء میکردند و بوقت محاسبات عمال و حکام ولایات بر آنکه دفتر حساب ایشان میسر می بود مقاسات هرچه تمامتر میکشیدند تا مقر خلافت و مسند امارت را ولایت و نور هدایت امیرالمؤمنین و سیدالوصیین اسدالله الغالب علی بن ابیطالب (ع) مشرف و مزین گردانید و عمال واسط و بصره جهت تحقیق محاسبه بکوفه آمدند و با کُتّاب چند روز در آن باب بحث میکردند. روزی امیرالمؤمنین (ع) فرمود: هل استوفیتم ما علی العمال؟ کُتّاب در جواب گفتند: بعد ما تحقق الحال. امیرالمؤمنین دفتر ایشان را طلب داشت و احتیاط میفرمود دید که حسابها بغایت مخبط بود و هیچ ضبط و ترتیبی نداشت در ضمیر منیرش بحکم لو کشف الغطاء ماازددت یقیناً که مطلع انوار ملک و ملکوت و مظهر اسرار لاهوت و ناسوت بود افتاد که آن را نسق و ترتیبی باید و فکر بر آن مصروف داشته از آیت: اِنّ عدة الشهور عندالله اثناعشر شهراً فی کتاب الله ... منها اربعة حرم ذلک الدین القیم (قرآن 9/36) اصول و قوانین آن استخراج فرمود و بعد از آن کُتّاب هر وقت چیزی زیاده میکردند تا بدین مرتبه رسید و از این تقریر وجه تخصیص او به اسم استیفاء روشن گردد. رجوع به نفایس الفنون فی عرایس العیون قسم اول در علوم اواخر مقالهء اولی در علوم فن پانزدهم علم استیفاء شود.
- دارالاستیفاء؛ دیوان محاسبات : عبدالغفار به دار استیفا رود و بگوید مستوفیان را تا خط بر حاصل و باقی وی کشند. (تاریخ بیهقی ص 124).
- دیوان استیفاء؛ دارالاستیفاء :
صاحب دیوان استیفا که اهل فضل را
اندر او اهلیت صاحبقرانی بود و هست.
سوزنی.
|| نزد بلغا آن است که شاعر در مدح و صفت هر چیزی، بنهایت کوشد، چنانکه زیاده از آن نتواند کرد. و این عین بلاغت است و نظائر او نظائر بلاغت. (کشاف اصطلاحات الفنون).
(1) - Charge d'un maitre des comptes.


استیفاج.


[اِ] (ع مص) سبک و خوار داشته شدن.


استیفاد.


[اِ] (ع مص) آمدن کسی خواستن. (تاج المصادر بیهقی). || نزدیک شدن.


استیفار.


[اِ] (ع مص) تمام گرفتن حق کسی را: استوفر علیه. (منتهی الارب). || استئفار. نشاط کردن شتر و فربه شدن پس از مشقت و لاغری.


استیفاز.


[اِ] (ع مص) بر سر پای نشستن و دروا نشستن. (منتهی الارب). فا سر پای نشستن. (تاج المصادر بیهقی): استوفز فی قعدته. (منتهی الارب). سرپا نشستن. چنباتمه نشستن. چنبلک زدن.


استیفاض.


[اِ] (ع مص) شتافتن. (منتهی الارب). شتافتن در رفتن و آوردن. (تاج المصادر بیهقی). شتافتن در رفتن و در راندن. (زوزنی). دویدن. بشتاب رفتن. || شتافتن خواستن. || پراکنده شدن شتران. || شتابانیدن. || راندن. || از شهر بدر کردن. نفی کردن. (از منتهی الارب). تبعید کردن. جلای وطن دادن.


استیفاق.


[اِ] (ع مص) توفیق خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). توفیق خواستن از خدای. توفیق جستن. (منتهی الارب). || بر صواب بودن در حجت.


استیفان.


[اِ] (اِخ) (تاج) دو تن به این اسم بودند: اول شخصی که در قرنطش مسیحی شد (کتاب اول قرنطیان 16 و 15) و پولس او را تعمید داد. و دوم یکی از آن هفت تن بود که کلیسای اورشلیم آنان را برای اینکه حواریان را در خدمت فقرا امداد کنند تعیین کرد. (کتاب اعمال رسولان 6 : 601). و او بواسطهء ایمان و امداد از روح القدس معروف بود و از نام او چنان برمی آید که یهودی یونانی بوده است چنانکه رفقای او هم جز نقولای جدیدالیهود، همچنین بودند. خلاصه، اعمال قویهء او سبب اشتعال غیرت و ضدّیت و تعصب یهود گردید علی الخصوص نسبت به اشخاصی که از اعضای مجامع یونانی بودند زیرا احتمال میرود که با ایشان بیشتر ملاقات داشت. و علاوه بر این براهین محکمه و قاطعهء او بیشتر ایشان را تلخ جان گردانید. (اعمال رسولان 6: 8 - 10). لهذا نسبت کفرگوئی بوی داده دستگیرش کردند و در مجلس شوری برای استنطاق و امتحان حاضر کردند. (کتاب اعمال رسولان 6 : 11 - 17). و جواب او که شامل تاریخ مختصر اسرائیل میباشد و احترامی که نسبت بخدا و شارع کبیر اسرائیل میداد بر بطلان ادعای شاهدان کاذب دلیلی واضح و برهانی آشکار بود (اعمال رسولان 6 : 11 و 13)، و نیز مبرهن میساخت که حضور و نظر التفات خدای تعالی نه فقط بآن مکان و آن خیمه معلق و محدود است بلکه در هر جا و هر کس که مشیت مقدس قرار گیرد خواهد بود. و هم واضح کرد که موسی پیش بینی کرده است که شخص نامی و معروفی بعد از من مبعوث خواهد شد. لکن همواره روح جهل و تعصب در اسرائیل بوده و از خصایل ایشان می باشد و آنان که در آن زمان مسیح را بقتل رسانیدند و حال هم با انجیل وی ضدیت می کنند فرزندان حقیقی و متابعین متقدمین خود می باشند که در هر عصر و اوان بر ضد مذهب و طریقهء حق بوده و هستند. خلاصه از قرار معلوم استیفان گفتار خود را در آن محضر با کمال خودداری بیان کرد و چون غضب و عصبیت حضار مجلس را برافروخته دید حجّت عادلانه و سختی بر ضد ایشان اقامه کرد. (اعمال رسولان 7 : 51 - 53). از آن پس چشمان خود را برافراشته گفت اینک آسمان را گشاده و پسر انسان را بدست راست خدا میبینم و ایستادن او گویا برای پذیرائی بندهء امین خود بود. (اعمال رسولان 7: 54 - 56). ذکر این مطلب مثل فرمودهء مسیح که در محضر قیافا فرمود (انجیل متی 26 : 64 - 68) (لوقا 22 : 69 - 71) حکام این مجلس را نیز واداشت که از شرایع و قواعد رومیها تجاوز کنند. (یوحنا 18 : 31). فوراً استیفان را از شهر بیرون کشیده سنگسار کردند. (اعمال رسولان 7 : 57 - 60). و بر حسب شریعت موسی (سفر تثنیه 17 : 7) شاهدان پیشوائی کردند. (اعمال رسولان 6 : 13). و برای آسودگی خود عباهای خویش را بدست شاؤل که یکی از معاندان استیفان بود دادند و آن مسیحی بر خداوند خود تأسی کرده گفت خدایا اینان را بیامرز چون که نمیدانند چه میکنند و از آن پس بدرجهء شهادت واصل گردید. و اول شهیدی بود که در راه مسیح مقتول گردید. (لوقا 24 : 48) (اعمال رسولان 22 : 20). و مرگ وی روح ضدیت عام را در اهالی بهیجان آورده این مطلب سبب پراکندگی مسیحیان و انتشار مژدهء انجیل گردیده (متی 10 : 23) باعث ازدیاد مؤمنین شد. (اعمال رسولان 8 : 1، 14 و 11 : 91 - 21). و بنابر قول ترتلین که در حدود سال های 160 - 220 م. بود خون شهدا همچو تخمی بود که بر زمین افشانده شد. خلاصه از قرار معلوم مستحفظ عبای شاهدان مذکور فوق زودتر از سایرین بغیرت آمد. (اعمال رسولان 8 : 3 و 9 : 1 و 2). و اگرچه قوت برهان و دلایل متینهء استیفان و شهادت وی بر او مؤثر شد با وجود آن باعث برگشت و توبهء او نگردید تا خود خداوند را مفصلاً رؤیت کرد. (اعمال رسولان 9 : 4 - 6). و فی الحقیقة مطلبی که اوغسطن گفته یعنی «کلیسا برای تحصیل نجات و خدمت شایان پولس بدعای استیفان مقروض میباشد» باید تصدیق کرد. و چند سال بعد از آن پولس به حالت استیفان رسید بسیار افسوس خورد از اینکه در واقعهء او حضور داشته بمرگش نیز راضی گردید. (اعمال رسولان 22 : 20). وفات استیفان محتمل است که در سال 37 م. اتفاق افتاده باشد و بروایتی که سند آن قریب بهمان عصر است محل این واقعه را در شمال اورشلیم نزدیک به دروازهء دمشق تعیین میکند و در قرن دوازدهم آن کلیسائی را که بیادگاری آن شهید در آنجا بنا نهاده بودند دروازهء استیفان مقدس نامیدند. و روایت دیگری نیز هست که محل شهادت او را نزدیک به دروازهء استیفان مقدس حالیه که در طرف شرقی اورشلیم قدری بشمال حرم واقع است قرار میدهد. (قاموس کتاب مقدس).


استیفان.


[اِ] (اِخ) مترجم عمدهء مدرسهء طب مصر سابقاً. او راست: قانون الاسبتالیات، طبع بولاق. (معجم المطبوعات).


استیفی.


[اِ] (از ع، مص) ممالهء استیفا :
از سواد و بیاض دفتر تو
می کند حظ خویش استیفی.سیف اسفرنگ.


استیقاح.


[اِ] (ع مص) سخت شدن. (تاج المصادر بیهقی). سخت شدن ستم. || شوخی کردن. || شوخ گرفتن. (منتهی الارب).


استیقاد.


[اِ] (ع مص) آتش افروختن. (منتهی الارب). ایقاد. (زوزنی). || افروخته شدن آتش. (منتهی الارب). روشن شدن. || شعله ور شدن. زبانه کشیدن.(1)
(1) - S'enflammer.


استیقار.


[اِ] (ع مص) بار از سر کسی ستدن. || فربه شدن شتران. (منتهی الارب).


استیقاط.


[اِ] (ع مص) مغاک شدن جای. (منتهی الارب).


استیقاظ.


[اِ] (ع مص) بیدار بودن. بیداری. || بیدار شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || هشیار بودن. || بانگ کردن پای برنجن و جز آن از پیرایه.


استیقاع.


[اِ] (ع مص) چشم داشتن بوقوع چیزی. (منتهی الارب). انتظار. (زوزنی). چشم داشت چیزی را. || ترسیدن. (منتهی الارب). || هنگام تیز کردن رسیدن شمشیر را. (منتهی الارب).


استیقاف.


[اِ] (ع مص) ایستادن خواستن. (منتهی الارب). واایستیدن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). استادن کسی خواستن. || واداشتن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). بازداشتن ستور خواستن. || طلب وقوف کردن. || طلب سکون کردن.


استیقان.


[اِ] (ع مص) استیقان چیزی یا بچیزی؛ بتحقیق دانستن آنرا. بی گمان شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بی گمان دانستن. بیقین دانستن. بیقین داشتن. بیقین کردن. یقین. || یقین خواستن.


استیقاه.


[اِ] (ع مص) بندگی و فرمانبرداری کردن. (منتهی الارب). طاعت داشتن. (تاج المصادر بیهقی).


استیک.


[اَ سِ] (فرانسوی، ص)(1) (از لاتینی استوم(2)، سرکه) اسید استیک در اصطلاح شیمی به جوهر سرکه اطلاق شود و نشانهء آن CH3 - CooH است.
(1) - Acetique.
(2) - Acetum.


استیکاء .


[اِ] (ع مص) بسیارپیه شدن از فربهی. فربه شدن اشتر. (تاج المصادر بیهقی). پیه ناک گردیدن ناقه. || پر شدن مشک. || برنیامدن غائط و بول از شکم. یقال: استوکی البطن؛ اذا لم یخرج منه النجو. (منتهی الارب).


استیکاث.


[اِ] (ع مص) ناشتا شکستن. (منتهی الارب).


استیکاح.


[اِ] (ع مص) سطبر و آکنده شدن چوزه. (منتهی الارب). ستبر شدن: استوکحت الفراخ؛ استغلظت. (اقرب الموارد). || بخل کردن ببخشیدن. یقال: سأله فاستوکح؛ ای امسک و لم یعط. (منتهی الارب).


استیکار.


[اِ] (ع مص) در آشیان رفتن خواستن.


استیکاع.


[اِ] (ع مص)سخت شدن معده. (تاج المصادر بیهقی). سخت شدن معده و یبوست آوردن. سخت شدن طبیعت. یقال: استوکعت معدته. || استوار گردیدن مشک و درشت گشتن درزهای آن. (منتهی الارب).


استیکاف.


[اِ] (ع مص) چکانیدن. (منتهی الارب). || چکیدن خواستن. و فی الحدیث: توضأ فاستوکف ثلثاً ثلثاً؛ یرید غسل یدیه، و قیل بالغ فی غسل الید حتی وکف منهما الماء. (منتهی الارب).


استیکال.


[اِ] (ع مص) استئکال. مال کسی ستاندن و خوردن آن خواستن. مال کسی را ستدن و خوردن. مال کسی بستدن و بخوردن. (تاج المصادر بیهقی): استیکال ضعفا؛ خوردن مال آنان. || لقمه گرفتن خواستن. || وکیلی خواستن. (مجمل اللغه).


استیکام.


[اِ] (ع مص) استئکام. اکمه گردیدن: استأکم الموضع. || پاسپر یافتن: استأکم مجلسه.


استیک زر.


[] (اِخ) موضعی بمغرب مزرعهء کلانتر، از نواحی یزد.


استیکس.


[اِ] (اِخ)(1) نام شطی اساطیری که هفت بار گرد دوزخ میگردد. ژوپیتر و خدایان دیگر بدین شط سوگند یاد میکردند و درین صورت قسم آنان نقض نمیشد. آب آن اشخاص را روئین تن میکرد. طِتیس، مادر اخیلوس، پاشنهء فرزند خود را گرفته و در آن آب غسل داد و بهمین مناسبت همهء اعضای او جز پاشنهء پای وی، از تیر و سنان مصون بود.
(1) Styx.


استیکه.


[اُ کَ] (اِخ) جزیرهء کوچک بین ایتالیا و کرس، در مغرب جزایر لیباریا و شمال غربی صقلیه. طول آن سه میل و عرض دو میل است و اراضی آنجا آتشفشانی است. این جزیره «استیوتیذس» یعنی استخوانها نام داشته و وجه تسمیهء وی آن بود که محارباتی بین سرقوسیین و قرطاجنیین بدانجا روی داد و بسیاری از لشکریان قرطاجنه فرصت را مغتنم دانسته عصیان کردند مخصوصاً که قُوّاد لشکر در دادن ارزاق آنان مماطله میکردند، یکبار 6000 لشکری جمع آمدند و جیرهء خود طلبیدند و رؤسای خود را بعصیان و تمرد تهدید و بدیشان اهانت کردند. و چون خبر این حادثه بحکومت رسید، بسران سپاهیان مزبور دستور قتل سربازان را صادر کرد و ایشان با سربازان بعنوان محاربه با عاصیان بعض جزایر سوار کشتی ها شدند و چون بجزیرهء مزبور رسیدند سپاهیان را فرودآوردند و خود بی خبر جزیره را ترک کردند و سپاهیان را بی زاد و مسکن گذاشتند، چه آنجا غیرمسکون بود و همهء آنان از گرسنگی و رنج هلاک شدند و زمین از استخوانهای ایشان پوشیده شد. (ضمیمهء معجم البلدان).


استیل.


[اِ] (فرانسوی، اِ)(1) (از لاتینی ستیلوس(2)، خنجر) سبک و طرز و اسلوب و شیوهء تحریر و سبک صنعتگران از معمار و حجار و مجسمه ساز و نقاش و غیره.
(1) - Style.
(2) - Stylus.


استیل.


[اِ] (اِخ)(1) ریچارد. یکی از ادبای نامی انگلستان. مولد وی 1672 و وفات 1729 م. وی با گروهی از دوستان خویش رساله ها و روزنامه ها منتشر ساخته و با کمال جدیت به بیدار کردن افکار و احساسات عامهء ملت انگلیس پرداخته است و در مجلس مبعوثان عضویت داشته و چند کتاب ادبی هم تألیف کرده است.
(1) - Steele, Richard.


استیلاء.


[اِ] (ع مص) استیلا. دست یافتن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (تفلیسی). غالب آمدن. غالب شدن. (غیاث). غلبه. تمام دست یافتن بر چیزی. (منتهی الارب). زبردست شدن بر. زبردستی. چیرگی. چیره شدن بر. برتری. استحواذ : و ما شش تن ماندیم مهتران در سخن آمدند و زمانی نومیدی نمودند از امیر و از استیلای این دو سیاه. (تاریخ بیهقی ص 220). بناء کارها بقوت ذات و استیلاء اعوان نیست. (کلیله و دمنه). خردمندان در حال قوت او و استیلا... از جنگ عزلت گرفته اند. (کلیله و دمنه). عاجزتر ملوک آنست که... چون... خصم استیلا یافت نزدیکان خود را متهم گرداند. (کلیله و دمنه). هرکه درگاه ملوک لازم گیرد... و حرص فریبنده را عقل رهنمای استیلا ندهد... هرآینه مراد خویش او را استقبال واجب بیند. (کلیله و دمنه).
تا نمیرم من تو این پیدا مکن
دعوی شاهی و استیلا مکن.مولوی.
- استیلا پیدا کردن؛ تسلط یافتن. مالک شدن. تملک حاصل کردن. مستولی شدن.
- استیلا یافتن؛ ظفر یافتن. فایق شدن. چیره شدن.
|| طلب ولایت کردن. || به پایان چیزی رسیدن. یقال: استولی علی الامر؛ اذا بلغ الغایة فیه. (منتهی الارب). || بودن کوکب در درجه ای از برجی که در آن برج و درجه او را حظی از حظوظ خمسه باشد. الاستیلاء عند المنجمین هو کون الکوکب مستولیاً و المستولی علی جزء من اجزاء فلک البروج عندهم کوکب یتصل بذلک الجزء بالنظر او التناظر. و یکون له فی ذلک الجزء حظ بان یکون ذلک الجزء فی بیته و فی شرفه او فی مثلثة الاولی او الثانیة او الثالثة او فی حدّه او فی وجهه، و یکفی فی النظر اتصال البرجیّة و فی التناظر یشترط اتصال الجزئیة. و عندالبعض یکفی اتصال البرجیة فیه ایضاً و عند البعض یشترط فی النظر ایضاً اتصال الجزئیّة کما فی التناظر و البعض لایشترط الاتصال اصلاً. لکن الاکثرین علی اشتراط الاتصال. فان الساقط الذی له حظ فی الجزء لایسمی مستولیاً علی ذلک الجزء و الکوکب الذی یکون حظه اقوی مقدم علی الذی یکون حظه اضعف. و الکوکب الذی له حظّ فی ذلک الجزء ان وقع فی حظه یکون قوّته مضاعفة. هذا خلاصة ما ذکره عبدالعلی البیرجندی فی شرح زیج الغ بیگی و غیره. (کشاف اصطلاحات الفنون).
- استیلاء بر جزء مقدم؛ در اصطلاح احکامیان، ناظر بودن کوکب صاحب حظ است بر جزء اجتماع یا استقبال مقدم.


استیلاج.


[اِ] (ع مص) درآمدن خواستن. (تاج المصادر بیهقی).


استیلاخ.


[اِ] (ع مص) تر شدن زمین. (منتهی الارب).


استیلاد.


[اِ] (ع مص) طلب بچه کردن. فرزند خواستن. || مادر فرزند کردن کنیزک را. امّ ولد کردن. || محبت کردن با کنیزک تا از وی فرزند آید. (تاج المصادر بیهقی). ولادت خواستن. (غیاث). با کنیزک آرمیدن برای فرزند شدن. صحبت کردن با کنیزک تا از او فرزند باشد. (زوزنی). طلب الولد من الامة. (تعریفات جرجانی). || (اصطلاح فقه) الاستیلاد در لغت مطلقاً به معنی طلب فرزند و شرعاً قرار دادن کنیزیست بنام مادر کودک (امّ وَلد) و این عمل به دو شی ء صورت پذیرد: یکی دعوی کودک، مادر بودن کنیز را نسبت بخود، دیگر مالک بودن پدر مر کنیز را، یعنی کنیز، زرخرید پدر کودک باشد. کذا فی جامع الرموز فی فصل التدبیر. (کشاف اصطلاحات الفنون). در اثر نزدیکی مولی با اَمهء خود ولدی بوجود آمدن اگرچه علقه باشد. استیلاد موجب آن است که اختیارات مولی نسبت بمستولده محدود شود و جز در موارد مخصوص نتواند او را بغیر منتقل کند مگر اینکه انتقال سبب تسریع در آزادی او گردد. منظور از تحدید اختیارات آن است که مستولده پس از مرگ مولی از سهم الارث ولد خود آزاد شود.


استیلاذ.


[اِ] (ع مص) پناه خواستن.


استیلاریا.


[اِ] (اِخ) خلیج مستدیری است در ولایت سالونیک بشمال جزیرهء آینوروز از جانب جنوب مشرقی به دماغه ای که از قاعدهء همین شبه جزیره بسوی شمال شرقی امتداد پیدا کرده منتهی میشود و از جانب مشرق و شمال با سواحل قضای کندیره محدود و مسدود است و فقط جهت شمال شرقی آن باز است. طول آن از شمال غربی بجنوب شرقی قریب 23 و عرض از مغرب بسوی مشرق قریب به 15 هزار گز است. در میان این خلیج قصبه ای موسوم به هریس(1) جای دارد و بهمین مناسبت این خلیج را خلیج اریس نیز گویند. در برزخی که این خلیج را از خلیج آینوروز جدا میسازد آثار و علائم یک ترعهء قدیم مشاهده میشود. گویند بحکم پادشاه ایران کسرسس (خشیارشا)(2) این ترعه را حفر کرده بودند زیرا که حرکت در گرد دماغهء آینوروز خالی از خطر نبوده است لذا نیروی دریائی ایرانیان از این راه جدید بیونان هجوم کردند. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Herisso. (2) - در قاموس الاعلام: شیرویه (؟)، و این صحیح نیست.


استیلاغ.


[اِ] (ع مص) از نکوهش باک نداشتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). باک نداشتن مردم از نکوهش. (منتهی الارب). از سرزنش و مذمت و عار باک نداشتن. بی عاری. لاابالی گری.


استیلاف.


[اِ] (ع مص) طلب الفت کردن و محبت خواستن. (از غیات اللغات).


استیلاک.


[اِ] (ع مص) استئلاک. پیغام بردن.


استیلپن.


[اِ پُ] (اِخ)(1) یکی از حکمای یونان قدیم. وی از مردم مغاره و تلمیذ دیوجانس (دیوژن) و استاد ذنن بود و در سنهء 310 ق. م. میزیست و در علم منطق تخصص داشت.
(1) - Stilpon.


استیلقیوس.


[] (اِخ) او راست: تفسیر سریانی بر کتاب النفس ارسطو. (کشف الظنون). این نام مصحف سنبلیقیوس است. رجوع به ذیل ارسطو در همین لغت نامه شود.


استیله سر.


[اِ لَ سَ] (اِخ) یکی از مواضع دودانگهء هزارجریب. رجوع بسفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 124 بخش انگلیسی شود.


استی لیتس.


[اِ لی تِ] (اِخ)(1) یکی از تواریخ سریانی منسوب به استی لیتس است که در حدود سال 507 م. تألیف شده و حاکی از وقایع سالهای 494 تا 506 م. است و بخطا آنرا به استی لیتس نسبت داده اند و این کتاب یکی از منابع عمدهء تاریخ نیمهء اول عهد سلطنت کواذ اول (قباد اول) است و در فصول مقدماتی آن خلاصهء زمان مقدم بر قباد را یعنی از جلوس پیروز ببعد ذکر میکند. (تاریخ ایران در زمان ساسانیان تألیف کریستنسن ترجمهء رشید یاسمی ص 47، 81، 227، 238 و 242).
(1) - Stylites.


استیلیقون.


[اِ] (اِخ) رجوع به استی لی کن شود.


استیلیک.


[اِ کُ] (اِخ)(1) فلاویوس. وی یکی از ژنرالها و رجال نامی روم و پسر یک تن از واندالهاست که سمت صاحب منصبی در لشکر امپراطور والنس(2) (364 - 378 م.) داشت. او در عنفوان جوانی داوطلبانه در زمرهء نظامیان امپراطوری درآمد و تدریجاً به مقامات عالیه رسید و آخر رئیس سواره نظام گردید. در این حال امپراطور تئودوسیوس(3)هیئت سفرا به دربار پادشاه ایران شاپور سوم فرستاد. در سال 383 م. استیلیک این مأموریت و سفارت را در کمال خوبی انجام داد و بازگشت. امپراطور هم از خدمات وی قدردانی کرد و او را به منصب کنتی دربار سرافراز و خواهرزادهء خود سه رنا را بوی تزویج کرد و در سنهء 375 او را رئیس سپاهیان تراس کرد. او کمی بعد پیشوای نهضتی قوی شد که با پیکت ها(4) و اسکاتها و ساکسونها در بریتانیا میجنگید و علاوه بر این در مسیر نهر رُن با اقوام و طوایف وحشی دیگر زد و خورد میکرد. استیلیک و سه رنا سمت قیمومت و وصایت هنریوس(5)خردسال را داشتند. استیلیک بعدها دختر خود ماریا را نامزد امپراطور جوان کرد و بر حسب توصیهء تئودسیوس بوصایت و سرپرستی فرزند وی تعیین شد. ولی درین هنگام رقیبی برای او پیدا شد و او روفینوس(6) بود که از جانب پرتوریان(7)والی مشرق بود. در سنهء 395 م. استیلیک پس از لشکرکشی فیروزمندانه و زد و خورد با ژرمنهای نواحی رن، راه مشرق پیش گرفت در صورت ظاهر برای اخراج گتها و هنها از تراس، اما در حقیقت قصد او دفع روفینوس بود. وی با دست همین وحشیان رقیب را از پا درآورد و در نتیجه در اواخر همان سال پادشاه حقیقی کشور گردید و در سال 396 در یونان بجنگ ویزیگتها پرداخت و در سنهء 398 بلوای ژیلدو(8) را در افریقا خوابانید و دخترش ماریا را به هنریوس تزویج کرد. بعد از دو سال بدرجهء کنسولی رسید و سعی و کوشش آلاریک را برای تصرف اراضی ایتالیا در سنهء 402 - 403 خنثی کرد ومجبور به مراجعت و عقب نشینی به ایلریکوم ساخت. این سردار در علم سوق الجیش چنان مهارت داشت که راداگائیوس(9) سردار و رئیس قبایل بیشمار ژرمنی چاره ای جز تسلیم نیافت. این طوایف جنگجو در تحت فرمان رئیس خود مانند سیل به ایتالیا روآور شده بودند. در سال 408 استیلیک با مانورهای ماهرانه و حسن تدابیر جنگی آنان را در نزدیکی فلورانس محاصره و مغلوب کرد. در سال 408 دختر دوم خود ترمان تیا(10) را بعقد ازدواج هنریوس درآورد. درین هنگام در بین مردم چنین شایع شد که استیلیک برای نشاندن پسر خود اکریوس(11) بر تخت امپراطوری، با الاریک همداستان شده است. در باب این توطئه روایات و اقوال متضاد گفته اند تا آنجا که تعیین حقیقت نسبی شاید هیچگاه میسر نشود، ولی محقق است که هنریوس از وی ظنین شده و او را ترک کرد. او هم فرصتی بدست آورده به راونه(12)گریخت و به کلیسا پناهنده شد. بالاخره با وعده های فریبنده او را بیرون آورده در 23 اوت سنهء 408 م. بکشتند.
(1) - Stilicho, Flavius.
(2) - Valens.
(3) - Teodosius.
(4) - Picts.
(5) - Honorius.
(6) - Rufinus.
(7) - Praetorian.
(8) - Gildo.
(9) - Radagaios.
(10) - Thermantia.
(11) - Eucherius.
(12) - Ravenna.


استی لی کن.


[اِ کُ] (اِخ)(1) یکی از رجال دربار تئودُسیوس امپراطور روم. وی اصلاً از قوم واندال بود و با خواهرزادهء امپراطور مزبور ازدواج کرد و در موقع فوت تئودسیوس به قیمومت پسر نابالغ او موسوم به هنریوس(2) به نیابت سلطنت رسید و بعدها دختر خود را بوی تزویج کرد و در نتیجه زمام اختیار کشور را در دست گرفته بحل و عقد تمام امور پرداخت و در این اثنا اقوام و طوایف وحشی مانند فرانکها، گتها، و سوآوها بنای تعرض بدولت روم را گذاردند. اگرچه استیلی کن در مقابل آنان مقاومتی نشان داد ولی او را به همدستی با آلاریک حکمران گتها برای غصب تخت و تاج روم متهم کردند و در تاریخ 408 م. به امر هنریوس در راونه بقتل رسید. و رجوع به استیلیک شود.
(1) - Stilicon.
(2) - Honorius.


استیم.


[اَ] (اِ) آستین. (لغت فرس اسدی) (اوبهی) (سروری) (رشیدی) (برهان) :
خیز و پیش آر از آن می خوشبوی
زود بگشای خیک را استیم.خسروی.
رجوع به آستین شود. || در نسخهء ابوحفص به معنی دهن ظروف آمده و بهمین بیت متمسک شده. (سروری) (رشیدی). دهان ظروف و اوانی. (برهان). در حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی بیت مذکور به معنی ریم جراحت آمده ولی استیم در این شعر به معنی آستین و مجازاً، دهانه است چنانکه مظفری گوید :
بگشای بشادی و فرخی
ای جان جهان استیم خی
کامروز بشادی فرارسید
تاج شعرا خواجه فرخی.
مظفری (از فرهنگ اسدی).


استیم.


[اِ] (اِ) ریمی باشد که سر جراحت گاه چون فراهم آید خون فاسد درون وی ریم گردد و بدرد آید تا پاک بیرون نیاید از شر او ایمن نگردد(1). (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) (اوبهی). جراحتی است که مندمل شده باشد و در میان آن چرک مانده باشد و در بعضی نسخ اشتیم بشین معجمه به معنی ریمی است که در جراحت بمانده باشد. (سروری). در شرفنامه آن سرما باشد که بر جراحت زند و بیاماسد و در لسان الشعراء ریمی بود که از جراحت رود. (سروری). جراحتی را گویند که گزک شده باشد یعنی سرما خورده باشد و ورم و آماس کرده باشد و بعضی سرمائی را گویند که بر جراحت زند و بیاماساند. گویند اگر آن سرما در شبهای ماهتاب بر جراحت بهایم خورد البته او را بکشد و بعضی جراحتی را گفته اند که سرش بهم آمده و درونش پر از چرک و ریم باشد و بدون نشتر زدن برنیاید و به معنی چرک و ریم جراحت هم آمده است. (برهان). خونی که در جراحت ریم بود. (رشیدی). مخفف آن ستیم و ستیم افصح بود. (مجمل اللغة) :
گفت فردا نشتر آرم پیش تو(2)
خود بیاهنجم ستیم از ریش تو.
رودکی (حفان) (رشیدی).
وز دروغ تست در جانت دریغ
وز ستم کاریست ریشت پرستیم.ناصرخسرو.
امروز سیم گویند. و سیم کشیدن به معنی تاه شدن خستگی و ریش باشد بعلت مجاورت هوای سرد یا آب آلوده.
(1) - ایمنی نشاید بود. (اوبهی).
(2) - ن ل: گفت فردا بینی او را پیش تو.


استیم.


[اَ / ـَسْ] (فعل) ـَستیم. هستیم. رفتستیم. گفتستیم.


استیماء .


[اِ] (ع مص) استئماء. پرستار گرفتن. (تاج المصادر بیهقی). بکنیزکی گرفتن. برده و یسیر خریدن. کنیزک گرفتن. کنیزک خریدن. (زوزنی).


استیمار.


[اِ] (ع مص) استئمار. مشورت کردن. مشاوره. مشورت کردن خواستن. مشاورت کردن خواستن. (زوزنی). سگالیدن. با یکدیگر رأی زدن. مؤامرة.


استیماع.


[اِ] (ع مص) استئماع. امع گردیدن: تأمع الرجل و استأمع؛ صار امعة. (قطر المحیط).


استیمام.


[اِ] (ع مص) استئمام. بمادر گرفتن. بمادر خواندن.


استیمان.


[اِ] (ع مص) استئمان. امان خواستن. (زوزنی). زنهار خواستن. از کسی زینهار خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (مجمل اللغة) : از غایت اضطرار نه رعایت جانب اختیار را، در استیمان کوفتن گرفت. (جهانگشای جوینی). و باستغفار و استیمان پیش آیند. (جهانگشای جوینی). بعضی میگفتند برای استیمان است. (جهانگشای جوینی). || در امان درآمدن خواستن. (مجمل اللغة). || در زنهار کسی درآمدن. || پناه بردن به : با ایشان در استیمان بحصنی که روزی چند از آن جماعت ایمن تواند بود مشورت کرد. (جهانگشای جوینی). و اصحاب اشغال بقلعهء مرغه استیمان کنند. (جهانگشای جوینی). || اعتماد کردن به. || امین یافتن کسی را. || سوگند دادن. || مبارک شدن.


استیمان.


[اَ / ـَسْ] (فعل) ـَستیمان. صیغهء متکلم مع الغیر. هستیمان. استیم. رجوع به استیم شود :
ما کار زمانه نیک دیدستیمان
از کار زمانه زآن بریدستیمان.؟


استی محله.


[اِ مَ حَلْ لَ] (اِخ) موضعی در انزان کوه هزارجریب. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 123 بخش انگلیسی).


استیمفال.


[اِ] (اِخ)(1) (دریاچهء...) دریاچه ای بیونان قدیم (آرکادی) و طبق اساطیر، هرکول در سواحل آن کلنگان آهنین منقار را قلع و قمع کرد.
(1) - Stymphale.


استین.


[اَ] (اِ) آستین :
جبرئیلی را بر استین بسته ای
پرّ و بالش را بصد جا شسته ای.مولوی.


استین.


[اُ سِ] (اِخ)(1) رجوع به اُسِت و آس شود.
(1) - Ossetine. Ossetes.


استین.


[اِ تَ] (اِخ)(1) رجوع به اشتاین شود.
(1) - Stein.


استین.


[اِ یِ] (اِخ)(1) خاندان مشهور طابع و کتابفروش و محقق فرانسوی. مشهورترین افراد این خاندان از این قرارند: رُبِر، مولد پاریس. او راست: گنجینهء زبان لاتین(2). وی پدر لغویین فرانسه است. (1503 - 1559 م.). || پسر وی هانری دوم، مولد پاریس. او یونان شناسی ارجمند باشد. (1531 - 1598 م.). او راست: گنجینهء زبان یونانی(3) و آن کتابی عظیم و محققانه است. دیگر بیان در باب تفوق زبان فرانسه(4).
(1) - Estienne.
(2) - Thesaurus linguoe latinoe.
(3) - Thesaurus linguoe groecoe.
(4) - Precellence du langage francais.


استیناء .


[اِ] (ع مص) استئناء. چشم داشتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). انتظار کردن. انتظار کشیدن کسی را. || درنگ کردن.


استینار.


[اِ] (ع مص) بسیار خواستن چیزی. (تاج المصادر بیهقی).


استیناس.


[اِ] (ع مص) استئناس. انس گرفتن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). خوگر شدن. (زوزنی). مأنوس شدن. خو گرفتن. الفت و محبت گرفتن. انس و الفت گرفتن. (غیاث). انس. تأنس. محبت. دوستی. آرام یافتن به. رفتن توحش :
این قصیده که من فرستادم
دل و جان را بدوست استیناس.مسعودسعد.
بعد از آن او را [ امیرنصر را ] بخدمت خواند [ سلطان محمود ] و بمشاهدت وی استیناس نمود و او در سفر و حضر ملازمت خدمت میکرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 440). مثل اهل ارشاد مثل صیاد استاد است که جانور متوحش را... بمقام استیناس می رساند. (انیس الطالبین بخاری). || استأنس الوحشی؛ حس یافت وحشی از مردم. بوی بردن از نزدیکی آدمی. || دستوری خواستن. || نیک نگریستن و بشناختن.


استیناس.


[اِ] (اِخ) (سنة ال ...) نام سال ششم از هجرت رسول (ص).


استیناف.


[اِ] (ع مص) استئناف. از نو گرفتن. (تاج المصادر بیهقی). نو کردن. از نو کردن. تجدید. از سر گرفتن. از سر گرفتن کار و آغاز کردن آن : ناصرالدین از این کلمات متأذی شد و طراوت آن حال بذبول رسید و مکاتبهء دیگر رسانیدند مشتمل بر استیناف مصادقت و استجداد احکام موافقت... (ترجمهء تاریخ یمینی ص 175). در باب اتفاق و ایتلاف و مجانبت جانب خلاف استیناف رفت و سفیران در اصلاح ذات البین سعی نمودند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 193). چون عبدالملک بن نوح و فایق از آن هزیمت ببخارا رسیدند و بکتوزون بدیشان پیوست و لشکرهای متفرق جمع شد، دیگر بار خیال استقلال و امید ارتیاش و طمع انتعاش بر مزاج ایشان مستولی شد و اندیشهء استیناف مناجزت و مبارزت پیش گرفتند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص216). ابوعلی... نصربن الحسن... را بر سبیل استعجال پیش خواند تا بتدارک کار و تلافی عار مشغول شود و باستیناف مناجزت و سدّ حادثهء ثلمت قیام نماید. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 267). || الاستیناف هو ما وقع جواباً لسؤال مقدر معنی لما قال المتکلم جاءنی القوم فکأن قائلاً قال ما فعلت بهم فقال المتکلم مجیباً عنه اما زید فاکرمته و اما بشر فاهنته و اما بکر فقد اعرضت عنه. (تعریفات جرجانی). || مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: الاستیناف، در لغت آغاز کردن باشد، چنانکه در صراح گفته. و به اصطلاح فقها تجدید تکبیر گفتن است پس از باطل شدن تکبیرة الاولی. و بنابر این معنی است کلمهء یستأنف که در کتب فقه گفته اند: المصلی اذا سبقه الحدَث یتوضأ ثم یتم مابقی من الصلوة مع رُکن وقع فیه الحدث او یستأنف و الاستیناف افضل. و لغت اتمام در این حدیث باصطلاح فقها، بناء نامیده میشود. رجوع به بیرجندی و جامع الرموز شود. || استیناف در نزد اهل علم معانی، اطلاق شود بر دو معنی: یکی جدا ساختن جمله ای از جملهء ماقبل تا جملهء جداشده جواب واقع شود سؤالی را که جملهء جداشدهء ماقبل اقتضا کرده. دیگری همان جملهء جداشده را که مستأنفه نیز گویند باشد و بالجمله استیناف بر هر دو معنی اطلاق شود. اما مستأنفه بر همان معنی اخیر اطلاق گردد و بس. اما نحویون مستأنفه را بر جملهء ابتدائیه اطلاق کنند، چنانکه در فصل لام از باب جیم در ذکر معنی جمله بیاید. استیناف به معنی اول بر سه گونه است زیرا سؤال یا از سبب حکم است بطور مطلق یعنی نه از خصوص سبب پس به چنین سؤالی جواب داده میشود بکدام سبب خواه سبب بر حسب تصور باشد مانند تأدیب برای زدن یا بر حسب خارج مانند این بیت:
قال لی کیف انت قلت علیل
سهرٌ دائمٌ و حزنٌ طویلٌ.
یعنی سبب بیماری تو چه بوده یا آنکه چه میشود ترا که بیمار شده ای، زیرا عادت بر این جاریست که وقتی گفتند فلان کس بیمار است از سبب بیماری و موجبات مرض او پرسش می کنند نه اینکه بگویند آیا سبب بیماری او چنین و چنان است. یا آنکه سؤال از سبب خاص حکم است، مانند: و ماابری ء نفسی انّ النفس لامارةٌ بالسوء(1). مثل اینست که پرسیده باشند آیا نفس بسیار فرمانده ببدی است و جواب داده شده است که بلی نفس بسیار فرمانده به بدی است. قسم اول مقتضی عدم تأکید و قسم دوم مقتضی تأکید است. و یا آنکه سؤال از غیر سبب و سبب خاص باشد، مانند: قالوا سلاماً قال سلامٌ(2). یعنی حضرت ابراهیم در جواب مشرکین چه گفت پس گفته شده است که گفت سلامٌ. و مانند این شعر که گفته:
زعم العواذل اننی فی غمرة
صدقوا ولکن غمرتی لاتنجلی.
که صدقوا را از جملهء ماقبل جدا ساخته تا استیناف و جواب از سؤال از غیر سبب باشد. در حقیقت مثل آن است که پرسیده باشند آیا در این گمانی که برده اند بصواب رفته اند یا بخطا. و جواب گفته باشند که راه صواب پیموده اند. سپس سؤال از غیر سبب یا بطور مطلق باشد، مانند مثال اول که در این مورد تأکید در کلام لازم نیست و یا آنکه اشتمال بر خصوصیتی دارد، مانند مثال دوم در شعر زیرا میدانیم که گمانی که برده شده یا صواب است یا خطا و غرض از سؤال تعیین یکی از آندو میباشد. و این قبیل استیناف اقتضاء تأکید کند و استیناف بابیست وسیع و دارای محسنات بیشمار. و من الاستیناف ما یأتی باعادة اسم ما استؤنف عنه، ای اوقع عنه الاستیناف، نحو احسنت انت الی زید. زید حقیق بالاحسان. و منه ما یبنی علی صفته ای علی صفة ما استؤنف عنه دون اسمه ای یکون المسندالیه فی الجملة الاستینافیة من صفات من قصد الحدیث عنه، نحو احسنت الی زید صدیقک القدیم اهل لذلک. و السؤال المقدر فیهما لماذا احسن الیه او هل هو حقیق بالاحسان و هذا ابلغ من الاول و قد یحذف صدرالاستیناف، نحو: یسبح له فیها بالغدو و الاَصال رجالٌ (قرآن 24/36 و 37). کأنه قیل من یسبحه فقیل رجال ای یسبحه رجال. هذا کله خلاصة ما فی الاطول و المطول فی بحث الفصل و الوصل. (کشاف اصطلاحات الفنون). || درخواست تجدید نظر در حکم صادر از محکمهء ابتدائی. در اصطلاح امروز پژوهش.
- محکمهء استیناف(3)؛ یکی از محاکم عدلیه، که مرافعات پس از گذشتن از محکمهء بدایت (دادگاه شهرستان) در صورت تقاضای محکوم بدان محکمه ارجاع شود و پس از صدور حکم محکمهء استیناف ممکن است قضیه بمحکمهء تمیز (دیوان کشور) مراجعه شود. و در اصطلاح امروز دادگاه استان گویند. هنگام استقرار مشروطیت، مجلس مؤسسان ایران از تشکیلات قضائی کشورهای اروپا اقتباس کرده در اصل هشتادوششم متمم قانون اساسی قید کردند که «در هر کرسی ایالتی یک محکمهء استیناف برای امور عدلیه مقرر خواهد شد بترتیبی که در قوانین عدلیه مصرح است». و در سال 1325 ه . ق. ضمن تأسیسات قضائی مقدماتی شعبه ای بنام محکمهء استیناف در تهران تشکیل شد که بدون یک قانون تشکیلاتی کار میکرد، تا اینکه قانون اصول تشکیلات 1329 مبنای قانونی محاکم استیناف را بنا نهاد به این ترتیب که مقرر داشت در هر حوزهء استینافی یک محکمهء استیناف تأسیس شود و تعیین عدهء حوزه های استینافی و همچنین عدهء اطاقهای هر یک از محاکم استیناف بنظر وزیر عدلیه واگذار شد و عدهء رئیس و دادرسان هر اطاق محکمهء استیناف را چهار تن قرار داد که یکی از اعضاء بنوبت عضو محقق تعیین و هیئت حاکمه از سه تن تشکیل شود و محاکم استیناف احکام و قرارهای محاکم ابتدائی حوزهء خود را در امور «حقوقیه و جزائیه و تجاری» استینافاً رسیدگی میکرد. در تشکیلات جدید قضائی 1306 ه .ش . و قانون اصول تشکیلات 1307 ه .ش . اصلاح مهمی که راجع به محاکم استیناف بعمل آمد این است که عدهء چهار را تبدیل بسه کرده و تعیین عضو محقق را مسکوت گذاشته است ولی عملاً یکی ازین سه تن گزارش امر را بعهده گرفته و در هیئت حاکمه هم شرکت میکند (مادهء 33 قانون اصول تشکیلات عدلیه). در سال 1311 ه .ش . که دادگاه ها بخصوص در امور کیفری دچار تراکم شدند و وزارت دادگستری خود را ناچار میدید برای رفع اشکال و تسریع در جریان دعاوی تدبیری بیندیشد، و مضیقهء کارگزینی قضائی اجازهء تکثیر عدهء شعب محاکم استیناف را نمیداد، در ضمن یک سلسله اصلاحات اساسی که در قانون آیین دادرسی کیفری بعمل آمد مقرر گردید «برای رسیدگی استینافی باحکام و قرارهای حقوقی و جزائی محاکم ابتدائی محکمهء استیناف ممکن است از دو نفر تشکیل بشود و رأی آن دو نفر در صورت اتفاق مناط اعتبار خواهد بود و در هر موردی که بین آن دو نفر اختلاف نظر حاصل بشود یک نفر دیگر از اعضاء استیناف بتعیین رئیس کل استیناف برای مشاوره و رأی در موضوع مورد اختلاف ضمیمه خواهد شد. در این صورت رأی اکثریت قاطع است» (مادهء 5 قانون متمم اصلاح اصول محاکمات جزائی مصوب 26 مهر 1311 ه . ش.). رجوع به آیین دادرسی مدنی و بازرگانی تألیف احمد متین دفتری چ 2 ج 1 صص 28 - 31 شود.
(1) - قرآن 12/53.
(2) - قرآن 11/69.
(3) - Cour d'appel.


استینافاً.


[اِ فَنْ] (ع ق) از جهت استیناف. بوجه استیناف.


استینافی.


[اِ] (ص نسبی)(1) منسوب به استیناف.
(1) - Inchoatif.


استین ورک.


[اِ وِ] (اِخ)(1) کمونی در شمال ناحیهء دون کِرک، دارای 3123 تن سکنه.
(1) - Steenverck.


استینوقان.


[اِ] (اِخ) ابن دواخان. او در الوس جغتای خانی داشت.


استینه.


[اَ نَ / نِ] (اِ) تخم مرغ. (برهان). هدایت در انجمن آرا ذیل این کلمه گوید: برهان در برهان بی برهان آورده و در فرهنگها نیافتم. رجوع به آستینه شود.


استینیا.


[اِ] (اِخ) قریه ای است بکوفه. مدائنی گوید : مردم نزد عثمان بن عفان رضی الله عنه شدند و ازو درخواستند که بجای اراضی آنان که در حجاز تهامه داشتند، در کوفه و بصره بدیشان اقطاع دهد و او استینیا را که قریه ای بکوفه بود بخباب بن الارتّ داد. (معجم البلدان).


استینیه.


[ ] (اِخ) قریه ای است در وسط بغاز در ساحل روم ایلی، میان امیرکوی و ینی کوی. (قاموس الاعلام ترکی).


استیواء .


[اِ تی] (ع مص) رحمت کردن خواستن. (تاج المصادر بیهقی).


استیوار.


[اِ تی] (ع مص) استئوار. ترسیدن و شتابی کردن در تاریکی. || رمیدن چنانکه شتران و پریشان شدن در زمین نرم. || استیوار قوم؛ سخت خشمگین شدن آنان. || استیوار بعیر؛ آمادهء برجستن شدن شتر.


استیوئرت.


[اِ ءِ] (اِخ)(1) دوگالد. روانشناس اسکاتلندی. مولد ادمبورگ (1753 - 1828 م.). رجوع به استوارت شود.
(1) - Stewart, Dugald.


استیهاب.


[اِ] (ع مص) بخشیدن خواستن. (منتهی الارب). بخشیدن چیزی خواستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بخشش طلب کردن. || بخشیدن.


استیهار.


[اِ] (ع مص) درازی کردن در کار. دراز کشاندن کار. || بی خود و بی خرد گردیدن. بی خرد گشتن آدمی. || بیقین دانستن امری را. (از منتهی الارب). || ترسیدن خر. || عوض گرفتن. استبدال. عوض کردن.


استیهال.


[اِ] (ع مص) استئهال. سزاوار و شایستهء چیزی شدن: استأهل الشی ءَ؛ استوجبه فهو مستأهل له، و انکره بعضهم، و فی الاساس و سمعت اهل الحجاز یستعملونه استعمالاً واسعاً. (اقرب الموارد) : مناصب اعمال در نصاب استحقاق و استیهال مقرّر گردانید. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 365). || خریدن و خوردن اِهالة را: استأهل؛ اخذ الاهالة او اکلها فهو مستأهِل کقوله :
لابل کلی یا اُمی و استأهلی
فان ما انفقت من مالیه.(اقرب الموارد).
|| بترسیدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || سست گشتن. ضعیف شدن و ترسیدن. (از قطر المحیط).


استیهیدن.


[اِ دَ] (مص) استهیدن. لجاج کردن. ستیهیدن :
هرکه باشد شیوه استیهیدنش
دیدهء خود را بپوش از دیدنش.مولوی.


اسج.


[اُ سُ] (ع ص، اِ) ماده شتران تیزرفتار. وسُج.


اسجاء .


[اِ] (ع مص) بسیارشیر شدن شتر ماده. (منتهی الارب).


اسجاح.


[اِ] (ع مص) آسان داشتن. (منتهی الارب). ارفاق کردن. || نرم گفتن سخن. || عفو کردن. (از منتهی الارب). نیکو عفو کردن. (تاج المصادر بیهقی). نیک عفو کردن. درگذشتن. (منتهی الارب). درگذاشتن.


اسجاد.


[اِ] (ع مص) سر نگون کردن. (منتهی الارب). سر فرودآوردن. (تاج المصادر بیهقی). سر فروآوردن. (زوزنی). || خم شدن. (منتهی الارب). || پیوسته با چشم خمارناک نگریستن. بر یک جا پیوسته بچشم خمارناک نگریستن. (منتهی الارب). پیوسته نگریستن بآرام. (زوزنی).


اسجاد.


[اَ / اِ] (ع اِ) جهود و ترسا. || جزیه. || دراهم الاسجاد؛ نوعی از درم که بر آن صورت صنم است که آنرا سجده میکردند. (منتهی الارب). درمهای خسروانی. (السامی فی الاسامی) (مهذب الاسماء). درمها که بر آن نقش چهرهء خسرو پرویز بود و ایرانیان هر گاه چشم بر آن می افکندند نماز میبردند. بیرونی در الجماهر گوید: قال الاعشی(1):
من یر هوذة یسجد غیر متئب
اذا تعصب فوق التاج او وضعا
له اکالیل بالیاقوت فصلها
صواغها لاتری عیباً و لا طبعا.
و ذلک ان کسری ابرویز کان اکرم هوذة بن علی بتاج فزعمت حنیفة انه لم یره احد من العرب الا سجد لکبریائه و لا احد من العجم الاّ سجد لصورة کسری فیه لرسمهم عند رؤیة صورته فی الدراهم. قال الاسودبن یعفر :
من خمر ذی نطف اغنّ منطق
وافی بها بدراهم الاسجاد(2).
(الجماهر بیرونی چ حیدرآباد ص 111 و 112).
(1) - در کتاب الصبح المنیر فی شعر ابی نصیر میمون بن قیس الاعشی چ بیانة 1927 م. ص 86 آمده:
من یلق هوذة یسجد غیر متئب
اذا تعصب فوق التاج او وضعا
له اکالیل بالیاقوت زینها
صواغها لاتری عیباً ولا طبعا.
(2) - بفتح و کسر اول، هر دو خوانده اند. (منتهی الارب).


اسجاره.


[] (اِ) رجوع به اشجاره شود.


اسجاع.


[اِ] (ع مص) قافیه در سخن آوردن. (غیاث).


اسجاع.


[اَ] (ع اِ) جِ سجع. آوازهای کبوتر و فاخته. (غیاث). || سخنهای باقافیه. (غیاث). رشیدالدین وطواط گوید: اسجاع سه است: متوازی، مطرف، متوازن. متوازی این چنان بود که در آخر دو قرینه یا بیشتر کلماتی آورده شود که بوزن و عدد حروف و روی متفق باشند. مثالش از قول نبوی: اللهم اعط منفقاً خلفاً و اعط ممسکاً تلفاً، غرض دو لفظ خلف و تلف است کی بوزن و حروف و روی برابرند، از نثر فصحا: ابرد من البرد فی زمن الورد. پارسی: گوی باخته و اسب تاخته. سجع مطرف این چنان بود که در آخر دو قرینه یا بیشتر کلماتی آورده شود که به روی متفق باشند اما بوزن و عدد حروف مختلف، مثالش از فواصل قرآن عظیم: ما لکم لاترجون لله وقاراً و قد خلقکم اطواراً (قرآن 71/14). و آخر آیات قرآن را اسجاع نشاید گفت فواصل باید گفت چنانک میفرماید عزّ من قائل: کتاب فصلت آیاته (قرآن 41/3). از نثر فصحا: جنابه محطّالرّحال و مخیم الاَمال. غرض رحال و آمال است که هر دو کلمه بحروف روی یکی است و آن لام است بعد از الف متفق آید و بوزن مختلف، چه وزن رحال فِعالست و وزن آمال اَفعال، پارسی: فلان را کرم بسیار است و هنر بی شمار. سجع متوازن این بنثر مخصوص نیست بل که در شعر همین کلمات توان آورد و آنرا در شعر موازنه خوانند و این چنان بود که از اول دو قرینه یا آخر یا از اول دو مصراع یا آخر کلماتی آورده شود که هر یک نظیر خویش را بوزن موافق باشند اما بحروف روی مخالف. مثالش از کلام حق: و آتیناهما الکتاب المستبین. و هدیناهما الصراط المستقیم. (قرآن 37/117 و 118). در برابر آتیناهما هدیناهما و در برابر کتاب صراط و در برابر مستبین مستقیم و هر یک ازین کلمات نظیر خویش را بوزن موافقست. مثال از نثر بلغاء: قد اتسع المجال بعد التضایق و اتجه المراد بعد التمانع، بوبکر قهستانی:
فماذقت الا ماء جفنی مشرباً
و مانلت الاّ لحم کفی مطعماً.
من گویم:
هو الشمس قدراً و الملوک کواکب
هو البحر جوداً و الکرام مذانب.
پارسی:
شاهی که رخش او را دولت بود دلیل
شاهی که تیغ او را نصرت بوذ فسان
اندر پی گمانش زه بگسلذ یقین
وندر دم یقینش پر بفکند گمان.
و باشد که این موازنه در دو بیت افتد. مثالش مراست:
آنک مال خزاین گیتی
نیست با جود دست او بسیار
وآنک کشف سرایر گردون
نیست در پیش طبع او دشوار.
و ازین معنی در شعر خواجه مسعودسعد و شعر من بسیار یافته شود. (حدائق السحر فی دقائق الشعر صص 14 - 15).


اسجاف.


[اِ] (ع مص) اسجاف ستر؛ فروهشتن پرده را. (از منتهی الارب). پرده فروگذاشتن. (تاج المصادر بیهقی).
- اسجاف بیت؛ فروهشتن بر خانه پرده را. (از منتهی الارب).
|| اسجاف لیل؛ تاریک شدن شب. (از منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی).


اسجاف.


[اَ] (ع اِ) جِ سجف.


اسجال.


[اِ] (ع مص) دلو دادن. دادن یک دلو و دو دلو. (منتهی الارب). دادن یک دول و یا دو دول: اسجله؛ داد او را یک دلو و دو دلو. (منتهی الارب). || بخشیدن. || پر کردن حوض. (تاج المصادر بیهقی): اسجل الحوض؛ پر کرد حوض را از آب. (منتهی الارب). || گذاشتن: اسجل الناس. (منتهی الارب). || نوشتن و دادن سجلّ. || رها کردن: اسجل الامر لهم؛ رها کرد کار را برای ایشان. (منتهی الارب). || بسیارخیر شدن: اسجل الرجل. (منتهی الارب). || کلام طویل گفتن.


اسجام.


[اِ] (ع مص) روان کردن اشک. (منتهی الارب). اشک راندن. || انسجام. (تاج المصادر بیهقی). باریدن. ریخته شدن.


اسجان.


[اَ] (ع اِ) جِ سجن. (دهار).


اسجح.


[اَ جَ] (ع ص) نیکو و بااعتدال. حسن معتدل. مؤنث: سَجْحاء. (منتهی الارب).
- وجهٌ اسجح؛ روی نیکو بااعتدال. روی خوب.
|| آسان از هر چیزی.


اسجد.


[اَ جَ] (ع ص) آماسیده پای. (منتهی الارب).


اسجر.


[اَ جَ] (ع ص) حوض پاکیزه گل. (منتهی الارب). گردابی که موضع او گل خالص باشد. || سرخ چشم. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). مؤنث: سَجْراء. ج، سُجْر. (مهذب الاسماء). || (اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب). اسد.


اسجل.


[اَ جَ] (ع ص) ضرع اسجل؛ پستان فروهشتهء فراخ پوست. (منتهی الارب).


اسجم.


[اَ جَ] (ع ص) شتر که بانگ نکند. (منتهی الارب). اشتر که بانگ نکند. (مهذب الاسماء). ازیم.


اسجوعة.


[اُ عَ] (ع اِ) سخن مقفی. ج، اساجع. (منتهی الارب).


اسجه.


[] (اِخ) موضعی بین ارزن الروم و ارزنجان. (نزهة القلوب ج 3 ص 183). و نسخه بدلهای آن انجه و الجه است.


اسجهرار.


[اِ جِ] (ع مص) اسجهرار نبات؛ بالیدن و گسترده شدن. بالیدن نبات و منبسط و گسترده گردیدن آن. (منتهی الارب). || اسجهرار سراب؛ نمودن و ناپدید شدن. (از منتهی الارب). سپید نمودن سراب در بیابان. || اسجهرار باد؛ پیش آمدن آن. (منتهی الارب).


اسحا.


[ ] (اِ)(1) نباتی که بیونانی اوسیمون(2)گویند و آن تودری است. (اختیارات بدیعی). بلغت اهل بیت المقدس تودری است. (فهرست مخزن الادویه). اسحاره. اشجاره. اِروسم. اِروسیمون. شُنْدِله. قُدومه. قَصیصة. مادَرْدُخت. و رجوع به تودری شود.
(1) - Sisymbre. (2) - مصحف اِروسیمون. (یونانی: Erusimon، لاتینی: Erysimum).


اسحاء .


[اِ] (ع مص) مهر کردن نامه. (منتهی الارب): اسحی الکتاب. || اسحیه(1) نزد کسی بسیار شدن. بسیار شدن اسحیه نزد کسی. (منتهی الارب). خداوند سحاء(2) بسیار شدن. (تاج المصادر بیهقی).
(1) - اسحیه؛ تراشهء کاغذ و ریزهء هر چیز.
(2) - سِحاءالقرطاس؛ ما سحی منه ای اخذ. ج، اسحیة. (اقرب الموارد).


اسحات.


[اِ] (ع مص) حرام ورزیدن: اسحت السحت؛ حرام ورزید. (منتهی الارب). || مال حرام کسب کردن. (تاج المصادر بیهقی). اکتساب حرام کردن: اسحت فی تجارته؛ کسب حرام کرد. (منتهی الارب). || از بن برکندن. (تاج المصادر بیهقی). از بیخ کندن: اسحت الشی ءَ؛ از بیخ برکند آنرا. (منتهی الارب). || نیست کردن. (زوزنی). || بد شدن: اسحتت تجارته؛ بد شد تجارت او و حرام گردید. (منتهی الارب).


اسحات.


[اَ] (ع اِ) جِ سحت. کسب های حرام و ننگین.


اسحار.


[اَ حارر / اِ حارر] (ع اِ) تره ایست که شتر را فربه کند. (منتهی الارب). اسحارّه.


اسحار.


[اَ] (ع اِ) جِ سَحر. بامدادها. (غیاث). || جِ سُحْر و سَحْر و سَحَر. شش های حیوانات. || جِ سِحر. افسونها. (غیاث). || مقطعة الاسحار؛ مقطعة السحور. (منتهی الارب). خرگوش. ارنب. (اقرب الموارد).


اسحار.


[اِ] (ع مص) در سَحَر شدن. بوقت سحر به جائی رفتن. در وقت سحر شدن. (زوزنی). در وقت سحر شدن و رفتن در آن وقت. (تاج المصادر بیهقی).


اسحاره.


[اَ رَ / رِ] (اِ) بلغت رومی دوایی است که آن را تودری خوانند و آن چهار نوع می باشد: زرد و سفید و سرخ و گلگون، و بهترین آن زرد باشد، سرطان را نافع است. (برهان). اسحار. اشجاره. و رجوع به اسحار شود.


اسحاره.


[اَ حارْ رَ / اِ حارْ رَ] (ع اِ) رجوع به اسحارّ شود.


اسحاف.


[اِ] (ع مص) فروختن سحفة. فروختن پیه پشت. || بردن باد ابر را. (منتهی الارب).


اسحاق.


[اِ] (ع مص) کهنه شدن. (تاج المصادر بیهقی). کهنه شدن جامه: اَسْحَقَ الثوب. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || پستان بشکم وادوسیدن از بی شیری. (تاج المصادر بیهقی). خشک شدن پستان و بر سینه چفسیدن: اَسْحَقَ الضرع؛ خشک شد پستان شیرده و بر شکم چسبید. (از منتهی الارب). || سائیده شدن. بسوده شدن. (بحر الجواهر). نرم شدن سول اشتر. (تاج المصادر بیهقی): اَسْحَقَ خف البعیر؛ سوده شد سپل شتر. (از منتهی الارب). || دور کردن. (تاج المصادر بیهقی): اَسْحَقَ فلاناً؛ دور گردانید فلان را. اسحقه السفر؛ دور کرد او را سفر. (منتهی الارب). || چیزی با هم آوردن.


اسحاق.


[اِ] (اِ) از اعلام است. علمٌ اعجمی لایصرف. (اقرب الموارد). اسم عجمی لم تصرفه للتعریف و یصرف ان نظر الی انه مصدر فی الاصل من اسحقه السفر اسحاقاً، ای ابعده. (منتهی الارب). اسحاق اعجمی و ان وافق لفظ العربی، یقال: اسحقه الله یسحقه اسحاقاً. (المعرب جوالیقی ص 14). و کلمه به معنی خندان است. (قاموس کتاب مقدس).


اسحاق.


[اِ] (اِخ) نبی. رجوع به اسحاق بن ابراهیم شود.


اسحاق.


[اِ] (اِخ) یکی از نقله و مترجمین کتب از زبانهای دیگر بعربی. وی کتاب مجسطی را ترجمه و ثابت اصلاح کرده است. و نیز کتاب سوفسطس افلاطون را ترجمه کرده است بتفسیر امقیدورس.(1) (ابن الندیم).
(1) - Macidore.


اسحاق.


[اِ] (اِخ) پدر عبدالله بن سحوق محدث. و سحوق نام مادر اوست. (منتهی الارب).


اسحاق.


[اِ] (اِخ) رئیس فرقهء اسحاقیه، یکی از چهار فریهء کیسانیه. (بیان الادیان).


اسحاق.


[اِ] (اِخ) کاتب ابن طولون بود. رجوع بعیون الانباء ج 2 ص 84 شود.


اسحاق.


[اِ] (اِخ) ابن آدم بن عبدالله بن سعد اشعری قمی. نجاشی گوید: وی از امام رضا (ع) روایت دارد و کتابی تألیف کرده و جماعتی از وی آنرا نقل کرده اند. شیخ طوسی در فهرست نیز کتاب او را با سند روایت کرده است. مؤلف جامع الروات گوید محمد بن حسین بن ابی خطاب نیز ازو روایت کرده است. (تنقیح المقال ج 1 ص 110).


اسحاق.


[اِ] (اِخ)(1) ابن ابراهیم نبی (ع). پدر او ابراهیم خلیل (ع) و مادر او ساره (سارا) است و خود از اجداد پطریارخی و هم از اسلاف عیسی مسیح بود. در باب اسحاق مابین روایات مسیحیان و مسلمین خلاف است، مسیحیان آورده اند تاریخ و توصیف او در سفر پیدایش 21 و 24 الی 28 و 35 و 37 و 29 مذکور است و او برای وقایعی که هنگام تولد وی بوقوع پیوست معروف است و فرزند نبوت و وعده میباشد که هنگام پیری ابراهیم و سارا خداوند بایشان کرامت فرمود. وی در طفولیت سبب تنفر برادر اعیانی خود اسماعیل که از هاجر مصری بود شده و در این خصوص نمونهء تمام فرزندان وعده گردید. (رسالهء غلاطیان 4 : 28 و 29). و تا زمان بلوغ در خوف و خشیت خداوند تعلیم یافت و وقتی که خداوند عالم زر خالص ایمان ابراهیم را در بوتهء امتحان گذاشت وی نسبت باوامر پدر مهربان خود نهایت اعتماد و اطاعت را اظهار نمود و حضرت خلیل نیز به اب المؤمنین ملقب گردید. در سن چهل سالگی به الجزیره رفت و ربقه خال زادهء خود را بحبالهء نکاح درآورده غالباً در قسمت جنوبی مملکت کنعان و حوالی آن بسر میبرد و چون ابراهیم سرای فانی را بدرود گفت اسحاق با برادر اعیانی خود اسماعیل همدست شده آن حضرت را بخاک سپردند. و اسحاق را دو پسر بود که در نوشته های مقدسه مذکورند یکی عیصو و دیگری یعقوب نام داشت و ربقه یعقوب را بیش از عیصو دوست داشت ولی محبت اسحاق نسبت به عیصو بیش از یعقوب بود و این مطلب باعث غرس نهال خلاف و حسد در میان این دو برادر گردیده بدان واسطه از یکدیگر مفارقت کردند و چون صد و سی و هفت سال از عمر اسحاق سپری شد پسر خود یعقوب را برکت داده وی را به الجزیره فرستاد و بقولی خود در صدوهشتادسالگی سرای فانی را بدرود گفت و دو پسرش یعقوب و عیصو وی را در ملک مقبرهء ابراهیم که به مکفیله معروف بود دفن کردند. و باید دانست که اسحاق در سجیهء طبیعی خود حلیم متواضع، خلیق، متفکر، متقی و متدین و مخصوصاً مطیع ارادهء خدا بود. (قاموس کتاب مقدس).
مؤلف قاموس الاعلام ترکی آورده: اسحاق یکی از انبیاء عظام و پسر دوم حضرت ابراهیم علیه السلام است. مادر او ساره در جوانی عقیم بود و بهنگام پیری شوهربشارت داد که بوسیلهء الهام چنین معلومم شده که حق تعالی پسری ترا عنایت خواهد فرمود. ساره این مسئلهء مخالف عرف و عادت را باور نکرده خندید و از این رو مولود جدید را به یصحق که در عبرانی مقابل یضحک یعنی میخندد میباشد موسوم ساختند.
نظر بروایات مولد اسحاق سنهء 2108 یا 2266 و یا 1896 ق. م. است. ساره در این حال بأمر شرکت در میراث ابراهیم متوجه شده تصور میکرد اسماعیل یعنی پسری که از کنیزک آن حضرت بوجود آمده شریک اسحاق در ارث پدر خواهد شد و از این رو حسادت خویش را آشکار کرد. ابراهیم بامر الهی هاجر و اسماعیل را با خود برداشته بحجاز آمد و حضرت اسحاق در فلسطین بماند در نتیجه اسماعیل جدّ اعلای عرب مستعربه و اسحاق جدّ اعلای بنی اسرائیل گردید. در قضیهء مأموریت ابراهیم در قربانی فرزند خویش نیز اختلاف است زیرا در توریة بقربانی بودن اسحاق و در قرآن بقربانی بودن اسماعیل اشاره شده لذا اکثر علمای اسلام بقربانی اسماعیل قائلند و اقلیت بقربانی اسحاق. بعد از وفات ابراهیم اسحاق در بئر سبع متوطن گشت و بعدها در نتیجهء قحط و غلا از آنجا به جرار منتقل شد. بعد از چندی چون بجهت کثرت اموال و مواشی مردم بر وی رشک میبردند مصمم بمراجعت بوطن اولی (بئر سبع) شد. اسحاق با رفقا دختر بتوئیل که منسوب بخاندان ابراهیم بود ازدواج کرد و از این ازدواج دو پسر بنام عیص و یعقوب بوجود آمد. اسحاق خود عیص را بیشتر دوست میداشت لهذا در حق وی از درگاه حق تعالی درخواست میراث نبوت میکرد، اما «رفقا» نسبت به یعقوب علاقهء بسیار داشت و مایل بود که میراث نبوت بوی منتقل شود در نتیجه اسباب چنان فراهم شد که یعقوب وارث پیغمبری گردد و بدین ترتیب اسحاق در اواخر عمر بکوری مبتلا گشت و زن او یعقوب را بنام عیص نزد وی آورد و به این طریق او وارث نبوت شد. نام دیگر یعقوب اسرائیل یعنی عبدالله بود و ازین رو اولاد و احفاد او را بنی اسرائیل گویند. نصارا این کلمه را بشکل ایساق تلفظ کنند: اسحاق پیغامبری از بنی اسرائیل، روضه اش بشام، بشهر مسجد ابراهیم است. (حدود العالم).
وگر آزر بدانستی تصاویرش نگاریدن
نه ابراهیم از آن بدعت بری گشتی نه اسحاقش.
منوچهری.
(1) - Isaac.


اسحاق.


[اِ] (اِخ) ابن ابراهیم. یکی از شعرای مخضرمی است. او راست: پنجاه ورقه شعر. (الفهرست ابن الندیم ص 234 س1).


اسحاق.


[اِ] (اِخ) ابن ابراهیم. رجوع به ابوالجیش اسحاق بن ابراهیم شود.


اسحاق.


[اِ] (اِخ) ابن ابراهیم. رجوع بعیون الاخبار چ قاهره ج 2 ص 130 و ج 4 ص 87 شود.


اسحاق.


[اِ] (اِخ) ابن ابراهیم. رجوع بسیرة عمر بن عبدالعزیز ص 155 شود.


اسحاق.


[اِ] (اِخ) ابن ابراهیم. ابن عمیرة گوید وی فقیه است و بطلیطلة بسال 364 ه . ق. درگذشته و او جز اسحاق بن ابراهیم بن مسرة است. (الحلل السندسیة ج 2 ص 31).


اسحاق.


[اِ] (اِخ) ابن ابراهیم بن احمدبن عبدالله بن یعیش الهمدانی النابتی معروف بابن النابتی. پدر او قضاء همدان داشت و او نیز بهمدان رفت و ابونعیم بوسایطی از او نقل کند و او نیز بوسایطی از پیغمبر (ص) آرد که فرمود: القتل شهادةٌ و الغرق شهادةٌ و النفساء یجرّها ولدها بسرره الی الجنة. (ذکر اخبار اصبهان چ لیدن ج 1 صص 217 - 218). وی از محمودبن غیلان و طبقهء او و از او ابواحمد الغسانی روایت کند. مؤلف تاج العروس گوید در نسخهء ما نام و نسب او چنین آمده و در بعض نسخ علی بن عبدالعزیز النابتی و آن خطاست چه او در «ن ی ت» مذکور است. (تاج العروس: ن ب ت).


اسحاق.


[اِ] (اِخ) ابن ابراهیم بن اسماعیل بن حمادبن زید. ابن عبدربه از او نقل کرده است. (عقد الفرید چ محمد سعید العریان ج 5 ص 371، 381).


اسحاق.


[اِ] (اِخ) ابن ابراهیم بن جوتی. محدث است.


اسحاق.


[اِ] (اِخ) ابن ابراهیم بن حبیب بن الشهید. ابن قتیبهء دینوری از او نقل کرده است. رجوع به عیون الاخبار چ قاهره سال 1343 ه . ق. ج1 ص51 س13 و ص62 س9 و ج2 ص105 س8 و ص134 س5 و المصاحف ص178 شود.


اسحاق.


[اِ] (اِخ) ابن ابراهیم بن الحسین بن مصعب. رجوع بمصعبی و الاعلام زرکلی ج1 ص96 شود.

/ 105