امیرکبیر.
[اَ کَ] (اِخ)میرزاتقی خان، پسر محمدباقر فراهانی، ملقب به اتابک اعظم و امیر نظام و امیرکبیر. بزرگترین رجل سیاسی دو قرن اخیر ایران و از بزرگترین وزرای ایران در دورهء اسلامی است. وی در حدود سال 1223 ه .ق . متولد شد. از دورهء کودکی و جوانی امیرکبیر اطلاعات درستی در دست نیست، همین قدر معلوم است که در دستگاه میرزا ابوالقاسم قائم مقام بزرگ شده و همانجا خواندن و نوشتن را فراگرفته است. وی بر اثر استعداد فطری که داشت در سنین جوانی علوم و فنون لازم را فراگرفت تا آنکه در عنفوان شباب مردی قوی اراده و خردمند و باتجربه و کاردان بار آمد و در دستگاه محمدخان زنگنه که در آن موقع مقام امیرنظامی عباس میرزای ولیعهد را در آذربایجان داشت وارد گردید و مشغول خدمت دولت شد و در سلک مستوفیان وی درآمد. در دستگاه امیرنظام (محمدخان زنگنه) خدمات برجسته و قابل تقدیری انجام داد و بر اثر حسن تدبیر و نشاط طبیعی و حافظهء قوی و ارادهء خستگی ناپذیری که در انجام دادن کارها و وظایف، از خود نشان میداد امیرنظام را بر آن داشت که روزبروز بر حسن نظر و توجه مخصوص دربارهء او بیفزاید و بقدری محرم و نزدیک شود که در کلیهء امور کشور از جزئی و کلی با او مشورت نماید و او را در کارها دخالت دهد. میرزا تقی خان بر اثر حسن سلوک و آشنائی کامل که به آداب معاشرت با مأموران خارجی داشت توجه عباس میرزای ولیعهد را جلب کرد و هنگامی که خسرومیرزا فرزند فتحعلی شاه (یا نوهء فتحعلی شاه) را در شوال 1244 برای پوزش خواهی از قتل گری بایدوف بپایتخت روسیه نزد امپراتور نیکلای اول مأمور کردند میرزا تقی خان نیز بهمراهی وی اعزام شد. میرزاتقی خان پس از بازگشت از مأموریت بر اثر لیاقتی که از خود نشان داده بود بمقام وزارت نظام آذربایجان رسید و ملقب بوزیر نظام گردید. در سال 1245 هنگامی که نیکلای اول امپراتور روسیه بقصد سرکشی، شهرهای گرجستان و قفقاز را دیدن میکرد بوسیلهء نامه ای از محمدشاه قاجار دعوت نمود که به ایروان برود و یکدیگر را ملاقات کنند ولی محمدشاه چون قصد لشکرکشی به افغانستان و تسخیر هرات داشت بجای خود ولیعهد ناصرالدین میرزا را که در آن موقع بیش از هفت سال نداشت و در آذربایجان بسر می برد بهمراهی چند تن از مردان کاردیده روانهء ایروان کرد. میرزا تقی خان درین سفر بهمراهی محمدخان زنگنه (امیرنظام) و چند تن دیگر به ایروان رفت و مورد توجه امپراتور روسیه قرار گرفت. همچنین در اختلافات دو دولت ایران و عثمانی میرزا تقی خان بنمایندگی از طرف دولت ایران با دویست تن از افسران کاردیده و رجال آزموده به ارزروم رفت و مدت چهار سال در این شهر با نمایندهء دولت عثمانی در حضور نمایندگان دو دولت روس و انگلیس در مذاکره بود تا اینکه توانست در روز شانزدهم جمادی الثانی سال 1262 موضوع اختلافات دو دولت را در طی عهدنامه ای شامل نه فقره فیصله دهد و حقوق دولت ایران را در محمره و اراضی جانب شرقی ولایت زهاب پایدار سازد.
میرزا تقی خان پس از مراجعت به ایران دوباره به پیشکاری ولیعهد منصوب گردید و پس از آنکه محمدشاه در ششم شوال 1264 در تهران وفات یافت بسلطنت رسیدن ولیعهد (ناصرالدین میرزا که در تبریز بود) با وجود مدعیان تاج و تخت و خردسالی ولیعهد و دور بودن از پایتخت خالی از اشکال نبود، لیکن میرزا تقی خان با تدبیر و تمهید مقدماتی نخست در چهاردهم شوال ناصرالدین میرزا را با تشریفات خاصی در حضور قنسولهای خارجی مقیم تبریز بتخت نشانید و سپس درصدد تهیهء مقدمات سفر شاه بتهران برآمد و شخصاً به احضار و مرتب ساختن قشون پرداخت بطوریکه در ظرف مدت چند روز دوازده ارابه توپ و هشت هنگ سرباز و مقداری تجهیزات آماده ساخت و شاه را از تبریز بسوی تهران حرکت داد. ناصرالدین شاه در باسمنج تبریز منشور لقب و مقام امارت نظامی را که سابقاً با محمدخان زنگنه بود بمیرزا تقی خان وزیر نظام تفویض کرد و او را بلقب امیرنظام ملقب ساخت و در چمن توپچی بلقب امیرکبیر اتابک اعظم سرافرازش کرد. ناصرالدین شاه در هیجده ذیقعدهء سال 1264 بتهران رسید و در شب 22 ذیقعده مقام صدارت عظمی را با اختیارات تمام و با یک توپ جامهء فاخر و مطرز بمروارید به میرزا تقی خان داد.
میرزا تقی خان وقتی بصدارت ایران رسید که امور کشوری بکلی خراب و سازمان داخلی کشور بکلی ازهم گسیخته و خزانهء دولت بر اثر بی کفایتی حاجی میرزا آقاسی و عدم توازن هزینه و درآمد بکلی تهی گردیده بود زیرا بواسطهء اغتشاشات و وجود ملوک الطوایفی بیشتر مالیات نقاط مختلف کشور بسهولت وصول نمی شد و مقداری هم که عاید دولت می گردید بجیب حکام شهرستانها میرفت و مبلغ بسیار کمی از آنها بمرکز می رسید و آن مقدار را هم حاجی میرزا آقاسی صرف حفر قنوات و ساختن توپهای بی مصرف و حقوق گزاف درباریان و شاعران و مصارف بیهوده و حقوق زیاده ازحد شاهزادگان می کرد، فرمانداران در شهرستانها در نتیجهء ضعف حکومت مرکزی هر یک خود را شاهی می دانستند و برخی از ایلات و عشایر خودسری اختیار کرده بودند و از اطاعت حکومت مرکزی سرپیچی می کردند. عبور و مرور کاروانها و مسافران در راهها بر اثر ناامنی بحدی رسیده بود که هیچکس نمی توانست با خیال آسوده از شهری بشهری برود و حتی عبور و مرور در کوچه های تنگ و تاریک پایتخت هم در شب و گاهی در روز خالی از مخاطره نبود. وضع قضائی مملکت بسیار نامرتب و نابسامان بود. ارتشاء در کلیهء امور بحد اعلی رواج داشت. بعلاوه فتنهء محمدحسن خان سالار پسر اللهیارخان آصف الدوله صدراعظم سابق فتحعلی شاه در خراسان که در اواخر ایام سلطنت محمدشاه شروع شده بود بر نابسامانی و هرج و مرج اوضاع کشور افزوده و پریشانی خاطر اولیای دولت را فراهم آورده بود.
امیرکبیر که وضع خراب و درهم و برهم و تشکیلات ویران و ازهم پاشیدهء داخل کشور را بخوبی می دانست در درجهء اول شروع به تصفیهء دستگاههای دولتی و عزل و نصب مأموران کشوری و لشکری نمود و برای تصدی هر شغلی شایسته ترین و صدیقترین افراد را انتخاب کرد و رشتهء هر کار را به اهلش سپرد. بعد از تقسیم کارها باصلاح مالیهء کشور پرداخت و وقتی که دفتر خرج و دخل مملکتی را بررسی کرد جمع مخارج را دو کرور (یک ملیون) تومان بیشتر از درآمد کل کشور یافت. برای توازن دخل و خرج باصلاحات زیر دست زد: 1 - طرز وصول درآمد را تغییر داد و وصول درآمد را از روی ممیزی بطور عادلانه مقرر داشت، برخی از مالیاتهای بی موضوع را ملغی ساخت و در بعضی موارد مالیات جدیدی وضع کرد. 2 - از هزینه های بی موضوع و حقوق گزاف درباریان و شعرا و شاهزادگان و حتی شاه تا حدی که ممکن بود کاست. این امر یعنی کم کردن حقوق درباریان و شاهزادگان و دیگر اشخاص موجب خشم و غضب درونی آنان گردید و دلها را از کینهء امیرکبیر پر کرد. 3 - از بخشش ها و هزینه های بی مورد جلوگیری کرد و نگذاشت مشتی متملق اخاذ که دور شاه را گرفته بودند بعناوین مختلف اخاذی و جیب خود را پر کنند. 4 - از دست اندازی شاه بخزانه و جواهرات سلطنتی ممانعت بعمل آورد. 5 - هزینه و درآمد کل کشور را طوری حساب کرد که در سال مجموع کل درآمد دو کرور تومان بیش از مجموع کل مخارج کشور باشد و این دو کرور تومان برای احتیاط در خزانهء دولت ذخیره شود تا اگر موقعی دولت بخواهد لشکرکشی و یا مخارج اساسی نماید سیم و زر مسکوک در خزانهء دولت بحد کافی موجود باشد.
امیرکبیر بزودی در سراسر ایران امنیتی که نظیر آن کمتر دید شده بود برقرار ساخت. مسافران و کاروانها با خیال راحت در تمام کشور گردش می کردند. دزدی و راهزنی بکلی منسوخ شده بود. امیرکبیر پس از اصلاح مالیه باصلاح قشون پرداخت. خود امیر اغلب روزها صبح زود بسربازخانه میرفت و اسلحه و مهمات را بازدید میکرد. افواج نظامی موظف بودند که همه روزه به مشق و تعلیمات نظامی بپردازند. همچنین برای هر هنگ پزشکی معین کرد. امیرکبیر بوضع اقتصادی و مسألهء صادرات و واردات توجه کامل کرد و از واردات حتی المقدور جلوگیری کرد و چون در آن موقع احتیاج بمصنوعات خارجی مثل امروز نبود بتأسیس کارخانه های دستی برای رفع احتیاجات کشور همت گماشت و در اندک مدتی مال التجاره های خارجی را در بازارهای ایران بی مشتری گذاشت. شالهای امیری بازار شالهای کشمیری را بکلی از رونق انداخت. قلمکارها و ابره و قدکها و اطلس ها و زریها و مخملهای امیری اصفهان و یزد و کاشان بکلی بازار پارچه های البسهء خارجی را کساد کرد. همچنین ظروف کاشی و چینی قم و بلور ایران رواج کامل پیدا کرد. زراعت نیشکر مازندران و خوزستان را توسعه داد و کشاورزان را تشویق کرد و از پرداخت مالیات معاف داشت. با این ترتیب بود که در اندک مدتی مقادیر کل شکر سرخ مازندران و شکر خوزستان برای فروش در بازارهای داخلی فراهم شد و بتجارت شکر خارج نقصان کلی وارد آمد. زراعت زعفران و برخی از ادویهء خارجی را در خراسان توسعه داد. از نظر ایجاد رقابت در مقابل صنایع خارجی کارگران و صنعتگران ایرانی را بانواع ممکن تشویق کرد و آنان را وادار نمود که با صنایع خارجی رقابت کنند. محمدحسن خان اعتمادالسلطنه در کتاب منتظم ناصری در ضمن وقایع سال 1267 و 1268 می نویسد: در تهران و اصفهان کالسکه هایی ساختند که بخوبی کالسکه های ممتاز فرنگ بود. امر معدن قراچه داغ نظم گرفت. شال کرمانی بطوری ترقی کرد که مشتبه بشال کشمیر گردید. شکر مازندران را بطوری تصفیه نمودند که مثل شکر هندوستان شد. قطران که برای مصارف توپخانه از روسیه وارد می شد در رحمت آباد گیلان بخوبی و باندازهء کفایت ساخته شد. زراعت پنبه در ارومیه توسعه داده شد. در بلوک ناپنج مازندران تصفیهء آهن را بدرجهء کمال رسانیدند.
در مورد امور قضایی با اینکه امیر بعلت نامساعد بودن محیط و مقتضیات زمان نمی توانست تغییرات کلی در اساس قضائی کشور بدهد با وجود این باصلاح برخی از محاضر شرع پرداخت و کسانی را که احکام ناسخ و منسوخ یا احکام برخلاف حقیقت صادر می کردند برکنار ساخت و اشخاص متقی و فقیهان پرهیزگار را متصدی امور قضائی کرد. امیرکبیر برای آنکه از روابط درباریان و روحانیان و دیگران با بیگانگان مقیم تهران آگاهی حاصل کند و نیز مأموران وظیفه شناس را از خائنان تشخیص دهد ادارهء سرّی مخصوص که هویت و مشخصات کارکنان آن کاملاً مخفی بود در تهران دایر کرد. این اداره در کار مأموران دولتی و امنیت کشور و تسلط دولت بر امور تأثیر شگرفی بخشید. امیرکبیر بمنطقهء زرخیز خوزستان توجه کافی مبذول داشت، برای ساختن سدهای خوزستان اوامر مؤکدی صادر کرد و مأموران مخصوص را بدان منطقه اعزام داشت.
از اقدامات مهم امیرکبیر تأسیس دارالفنون تهران بود، ولی متأسفانه این مرد بزرگ نتوانست افتتاح مدرسه ای را که خود آنرا پایه گذاری کرده بود بچشم ببیند، هنگامی که در پنجم ربیع الاول سال 1268 دارالفنون افتتاح میشد امیرکبیر در کاشان بسر میبرد. دیگر از اقدامات امیر تأسیس روزنامهء وقایع اتفاقیه است که بعقیدهء برخی از مورخان نخستین روزنامه ایست که در ایران انتشار یافته، اولین شمارهء این روزنامه روز جمعه پنجم ربیع الثانی 1268 ه .ق ./ هفتم فوریهء 1851 م. انتشار یافت، این روزنامه تا ده سال بهمین نام انتشار می یافت.
امیرکبیر در امور سیاسی و روابط ایران با دول همسایه و خارج نیز اقدامات اساسی شروع کرد، بوضع سفارتخانه های ایران در خارج سر و صورتی داد، افراد متین و لایق و کاردان را برای سفارت انتخاب کرد، رفتارش با سفارتخانه های دول بزرگ در تهران طوری بود که از صدراعظم یک دولت مستقل و متکی بخود انتظار میرفت، ورود کشتیهای جنگی و تجارتی روسیه را به مرداب انزلی (بندر پهلوی) قدغن کرد، سفارتخانه های خارجی را از پناه دادن به افراد ماجراجو و خطاکار که قبل از آن سابقه داشت بازداشت و در مورد هرات و خلیج فارس و مرزهای غربی ایران اقداماتی شروع کرد و تدابیری اتخاذ نمود که مسلماً اگر دستگاه سلطنتی تباه و فاسد نبود و عوض عزل و قتل، او را تأیید می کرد اوضاع مملکت ما امروزه غیر از این و مرزهای سیاسی ما بجز حدود فعلی بود. باید گفت که محیط اجتماعی ایران در آن عصر بواسطهء ارتباطی که بین ایران و روسیه و فرانسه و انگلیس در دورهء پادشاهی فتحعلی شاه و محمدشاه حاصل شده بود تا حدی برای اصلاحات مساعد بود و ناصرالدین شاه نیز بتمدن غرب علاقه داشت و کشور تا اندازه ای بر پذیرش یک تحول و رفرم بزرگ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی آماده بود. اما اطرافیان پادشاه و درباریان که بقای اوضاع را بحال خود از لحاظ منافع شخصی لازم می دانستند ذهن پادشاه جوان را نسبت باقدامات امیرکبیر مشوب می کردند لیکن امیرکبیر درباریان و نزدیکان شاه را بهیچ می شمرد و با ارادهء ثابت و محکم و بدون تردید و تزلزل باصلاحات و اقدامات خود ادامه میداد. امیرکبیر مردی بود که از عمق اجتماع منحط آن روز برخاسته و ببالاترین مقامات مملکتی که دربست در انحصار اشراف و طبقات ممتاز بود رسیده بود. از دردهای اجتماع آگاه بود. یکه و تنها با مستبدترین و خودخواه ترین پادشاه قاجاریه و انبوه درباریان متملق و فاسد و ملانمایان مبارزه کرد و سرانجام جان خود را در این راه از دست داد. ناصرالدین شاه باغوای درباریان و اطرافیان فاسد خود و با تحریک خارجیان، امیرکبیر را از صدارت معزول کرد و عنوان ریاست کل عساکر (فرمانده کل قشون) را برای او باقی گذاشت. چند روز بعد او را بحکومت کاشان منصوب کرد و روز 25 محرم سال 1268 امیرکبیر را بطرف کاشان حرکت دادند و در حقیقت او را با وضع نامناسبی تبعید کردند. آنگاه تمام عناصر مخالف داخلی و خارجی که در زمان صدارت امیرکبیر در کمین نشسته بودند دست بدست هم دادند و حکم قتل او را از شاه گرفتند و حاج علی خان حاجب الدوله با اینکه امیرکبیر نسبت به او مهربانیهای بسیار کرده بود مأمور اجرای فرمان شد و در روز جمعه 17 ربیع الاول سال 1268 مأموریت خود را در حمام فین کاشان بانجام رسانید.
بدین ترتیب بزرگترین مرد تاریخ قرون اخیر ایران را بفرمان پادشاهی که امیر بر گردن او حقوق خدمت و تربیت داشت و بتوطئهء یک مشت خائن ناکس بخاک و خون کشیدند و بحیات پرافتخار آن رادمرد بزرگ و مظهر مردانگی و غیرت و وطن پرستی پایان دادند تا بآسودگی و خیال راحت بتوانند بحیات ننگین و سراسر فجایع خود ادامه دهند. این حادثهء جانگداز برای ایران و ایرانی متضمن دو رشته آثار سوء بود: یکی آنکه بی اغراق خاک مذلت بر فرق کشور و قومی ریخت که امیر عمر خود را برای نجات آنها از حال نکبت و بدبختی صرف میکرد و از میان رفتن او بار دیگر کشور و این قوم را بیش از پیش در گرداب ذلت و پستی انداخت. دیگر زشت نامی و ذکر بسیار بدی بود که بر اثر این قتل شنیع در ممالک خارج و در میان خارجیان دامنگیر قوم ایرانی گردید. امیرکبیر در تاریخ دو قرن اخیر ایران مانند چراغ تابناکی بود که بناگاه درخشیدن گرفت و در دل میهن پرستان واقعی پرتوی از امید افکند و پس از مدت بسیار کوتاهی خاموش شد و با خاموشی او بار دیگر تاریکی محض سراسر خاک این کشور را فراگرفت.
مورخان و کسانی که با امیرکبیر آشنایی پیدا کرده و در احوال وی بمطالعه پرداخته اند عموماً زبان بتحسین امیر گشوده و او را مرد بزرگ و فوق العاده ای دانسته اند چنانکه این ستایشها گاهی جنبهء اغراق آمیز پیدا می کند. واتسون انگلیسی می نویسد نسل تازهء ایران را نمیتوان بکلی سست و فرسوده شمرد چه میتواند مردی چون میرزا تقی خان بوجود آورد، او در میان رجال مشرق زمین که تاریخ جدید نام آنها را ثبت کرده مقام بی همتائی را داراست. امیرنظام همان کسی است که دیوژن در روز روشن با چراغ در پی او می گشت، او سزاوار است که بنام اشرف مخلوقات خداوند بشمار آید. (از میرزا تقی خان امیرکبیر تألیف عباس اقبال) (از زندگانی میرزا تقی خان امیرکبیر تألیف حسین مکی) (از امیرکبیر و ایران تألیف فریدون آدمیت).
امیرک بیهقی.
[اَ رَ کِ بَ هَ] (اِخ) در زمان سلطان مسعود غزنوی (421 - 431 ه .ق .) صاحب برید بلخ بوده و ذکر او در پاره ای از وقایع ایام سلطان مزبور در تاریخ بیهقی آمده است. رجوع به فهرست اعلام تاریخ بیهقی چ فیاض شود.
امیر کردن.
[اَ کَ دَ] (مص مرکب)امارت دادن. (ناظم الاطباء).
امیر کرمانی.
[اَ رِ کِ] (اِخ) معاصر خواجو (قرن هشتم هجری) و بقول دولتشاه شاعر خوش گو بوده و غزل را نیکو میگفته است. از اوست:
بی روی دلارام دل آرام ندارد
مسکین دل آنکس که دلارام ندارد
هرچند چمن جای تماشاست ولیکن
سروی چو تو مه روی و گل اندام ندارد
از حاصل عمرش نبود هیچ حیاتی
آنکس که می عشق تو در جام ندارد.
(از تذکرة الشعراء دولتشاه سمرقندی چ سنگی ص 100).
امیرکلا.
[اَ کَ] (اِخ) دهی است از بخش سوادکوه شهرستان قائمشهر با 170 تن سکنه. آب آن از چشمه و رود کسلیان و محصول آن برنج و غلات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
امیرکلا.
[اَ کَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان قائمشهر با 700 تن سکنه. آب آن از رودخانهء بابل و چشمه و محصول آن برنج، نیشکر، ابریشم، کتان، غلات و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
امیرکلا.
[اَ کَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان قائمشهر با 200 تن سکنه. آب آن از رودخانهء ازر و محصول آن برنج، لبنیات و کمی چای است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
امیرکلا.
[اَ کَ] (اِخ) قصبه ای است از دهستان پازوار بخش بابلسر شهرستان بابل با 5000 تن سکنه. آب آن از رودخانهء بابل و چاه. محصول آن پنبه، صیفی، غلات، سبزی، حبوب و کنجد است. در حدود 50 باب دکان و پاسگاه شهربانی و شعبهء شهرداری و محضر رسمی مرکز حوزهء آمار و مدرسه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
امیرکوه.
[اَ] (اِخ) رجوع به امیدوارکوه شود.
امیرکیاسر.
[اَ سَ] (اِخ) دهی است از بخش آستانهء شهرستان لاهیجان با 362 تن سکنه. آب آن از سفیدرود و استخر محلی و محصول آن برنج، کنف، ابریشم و بنشن است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
امیرکیاقزوینی.
[اَ قَ] (اِخ) از شاعرانی است که بنا بنوشتهء حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده شعر محلی (ولایتی) ساخته اند. (از تاریخ ادبی ایران تألیف ادوارد براون ترجمهء علی پاشا صالح ص133).
امیرگونه خان.
[اَ نَ] (اِخ) ایرلوی افشار. از طرف محمدحسن خان قاجار حاکم اصفهان بود. رجوع به فهرست مجمل التواریخ گلستانه شود.
امیرلاچین.
[اَ] (اِخ) پدر امیرخسرو دهلوی بود. (سیر الاولیاء از حاشیهء تذکرهء میخانه چ تهران ص 67).
امیرلشکر.
[اَ لَ کَ] (اِ مرکب)فرمانده لشکر. ج، امرای لشکر. این عنوان در نظام ایران تا 1313 ه .ش. معمول بود و از آن پس سرلشکر بجای آن معمول گردید. (فرهنگ فارسی معین). قائد. (منتهی الارب).
امیرلکهنویی.
[اَ لَ] (اِخ) منشی امیراحمد، فرزند مولوی کرم محمد. از شاعران قرن سیزدهم هجری است. رجوع به نگارستان سخن صص11 - 14 شود.
امیرلو.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش قیدار شهرستان زنجان با 379 تن سکنه. آب آن از رود محلی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
امیر مازندرانی.
[اَ رِ زَ دَ] (اِخ) شیخ العجم. شاعر عارف و دارای دوبیتیهایی بزبان طبری است. از اشعار او در ریاض العارفین آمده است. (از ریاض العارفین ص43 و الذریعه قسم1 از جزء9 ص100).
امیر ماضی.
[اَ رِ] (ترکیب اضافی وضعی) برخی از سلاطین را بعد از مرگشان با این نام خوانده اند: در تاریخ سامانیان امیراسماعیل سامانی و در تاریخ غزنویان سلطان محمود غزنوی. (از تاریخ بیهقی) (از تاریخ بخارای نرشخی).
امیر مبارزالدین.
[اَ می مُ رِ زُدْ دی] (اِخ)محمدبن امیر شرف الدین مظفربن منصوربن غیاث الدین حاجی خراسانی. مؤسس آل مظفر بود. در سال 718 ه .ق . از طرف ایلخان بحکومت یزد و کرمان و فارس منصوب شد و از آن پس او و جانشینانش از ضعف حکومت مغولی ایران استفاده کردند و تا 795 در این نواحی حکومت نمودند. امیر مبارزالدین بسیار تندخو و درشتگو بود و در نهی از منکر سختگیری را بمنتهی درجه رسانید. مردم شیراز او را پادشاه محتسب لقب دادند و در غزلیات حافظ نیز از وی بنام محتسب یاد شده است. (از حافظ شیرین سخن تألیف محمد معین صص226 - 233). و رجوع به همین کتاب و آل مظفر در همین لغت نامه شود.
امیرمجاهد.
[اَ می مُ هِ] (اِخ) از سران بختیاری در جنگهای آزادی خواهان بود. (از یادداشت مؤلف).
امیر مجلس.
[اَ رِ مَ لِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) یکی از مناصب دربار سلجوقیان آسیای صغیر. رئیس دیوان تشریفات. (فرهنگ فارسی معین).
امیرمحله.
[اَ می مَ حَلْ لَ / لِ] (اِخ)موضعی است میان راه رشت به آستارا. (از یادداشت مؤلف).
امیرمحمد.
[اَ می مُ حَمْ مَ] (اِخ) پسر سلطان محمود غزنوی بود که چندی بعد از پدر به تخت شاهی نشست. رجوع به محمد و غزنویان، و فهرست تاریخ بیهقی چ فیاض شود.
امیرمحمد بدیع.
[اَ می مُ حَمْ مَ دِ بَ] (اِخ)قاضی هروی، پسر امجد قاضی. از علماء و سادات هرات بود. شعر می سروده و در تاریخ صاحب اطلاع بوده است. رجوع به دایرة المعارف آریانا شود.
امیرمحمد سوری.
[اَ می مُ حَمْ مَ دِ] (اِخ)معاصر سلطان محمود و امیر غور بود. رجوع به سوری شود.
امیرمعزی.
[اَ می مُ عِزْ زی] (اِخ)امیرالشعراء ابوعبدالله محمد بن عبدالملک معزی نیشابوری. از شاعران استاد و زبان آور و خوش سخن فارسی است. وی پسر امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری بود و خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه الله در اول دولت ملکشاه بشهر قزوین از عالم فنا بدار بقا تحویل کرد و در آن قطعه که سخت معروف است مرا بسلطان ملکشاه سپرد در این بیت:
من رفتم و فرزند من آمد خلف صدق
او را بخدا و بخداوند سپردم...»
و بچگونگی راه یافتن خود بدربار ملکشاه سلجوقی بپایمردی علاءالدوله امیرعلی فرامرز ندیم و داماد ملکشاه اشاره میکند که چگونه روزی سلطان بعزم دیدن هلال رمضان بیرون میرود و ماه را پیش از دیگران می بیند و معزی که در این وقت حاضر بوده این رباعی را بالبداهة میگوید:
ای ماه چو ابروان یاری گویی
یا نی چون کمان شهریاری گویی
نعلی زده از زر عیاری گویی
در گوش سپهر گوشواری گویی.
سلطان را این رباعی خوش می آید و از راه انعام اسبی بشاعر می بخشد و معزی این رباعی را میگوید:
چون آتش خاطر مرا شاه بدید
از خاک مرا بر زبر ماه کشید
چون آب یکی ترانه از من بشنید
چون باد یکی مرکب خاصم بخشید.
سلطان بر او احسانها میکند و برتبه اش می افزاید و فرمان میدهد تا او را بلقب امیرمعزی بخوانند منسوب بخود سلطان که لقب معز الدنیا و الدین داشت(1). پس از آن امیرمعزی شهرتی فراوان بدست آورد و از مقربان درگاه سلطان گردید و صاحب جاه و جلال شد چنانکه عوفی در لباب الالباب نویسد: «سه کس از شعرا در سه دولت اقبالها دیدند و قبولها یافتند چنانکه کس را آن مرتبه میسر نبود، یکی رودکی در عهد سامانیان و عنصری در دولت محمودیان و معزی در دولت سلطان ملکشاه(2). معزی تا پایان عهد ملکشاه یعنی تا سال 485 ه .ق . در خدمت این پادشاه بود بعد از وفات او و آشفتگی کار جانشینان وی، معزی مدتی از عمر خود را در هرات و نیشابور و اصفهان بسر برد و سرگرم مدح امرای مختلف این نواحی بود تا آنکه سنجر بسلطنت رسید و امیرمعزی بدو پیوست و از این پس تا پایان حیات در خدمت سنجر بود. عوفی دربارهء مرگ امیرمعزی نوشته است که روزی سلطان سنجر در خرگاه بود، ناگاه تیری از کمان شاه جدا شد و به امیرمعزی اصابت کرد و او در حال جان سپرد(3). بنا بتحقیقی که عباس اقبال در مقدمهء دیوان معزی کرده قول عوفی بر اینکه معزی بعد از اصابت تیر در حال بمرد درست نیست و معزی مدتها بعد از این واقعه زنده بوده است، و اما از مرثیه ای که سنایی در مرگ معزی گفته(4) معلوم میشود که معزی سرانجام بهمان زخم تیر بدرود حیات گفته است، و تاریخ مرگ او بنا بتحقیقات اقبال و صفا بین 518 و 521 بوده است.
امیرمعزی یکی از چند شاعر بزرگ ایرانست که همواره آنان را در صف مقدم شاعران پارسی گوی قرار داده و باستادی و عظمت مقام ستوده اند. خاصیت عمدهء شعر معزی سادگی آنست، وی معانی بسیار را در الفاظ ساده و خالی از تکلف ادا میکند و قوت طبع او در آوردن عبارات سهل و بدون تعقید و ابهام از قدیم مورد توجه ناقدان سخن بوده است. اگرچه در تغزلات و غزلهای او طراوت تغزلهای فرخی دیده نمیشود لیکن بهرحال کوششی که او در سرودن غزلهای نغز بکار برده مسلماً وسیلهء مؤثری در پیشرفت فن غزلسرایی شده است. معزی در ترکیب الفاظ بیشتر از شاعران دیگر اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری تحت تأثیر لهجهء عمومی عصر خود قرار گرفته است و اگرچه در این راه به انوری شاعر اواخر عهد خود نرسیده لیکن بی تردید مقدمهء کار او و دیگران را فراهم کرده است. دیوان امیرمعزی که با مقدمه و حواشی و فهارس بوسیلهء عباس اقبال آشتیانی مرتب و چاپ شده، 18623 بیت شعر دارد. (از تاریخ ادبیات در ایران تألیف صفا ج 2 صص508 - 522) (از تاریخ ادبیات رضازادهء شفق ص 167) (از مقدمهء دیوان شاعر بقلم عباس اقبال). و رجوع به مآخذ مزبور و تذکرهء دولتشاه سمرقندی چ لیدن صص57 - 60 و مجمع الفصحاء ج 1 صص 570 - 593 و سخن و سخنوران بدیع الزمان فروزانفر صص236 - 245 و مجلهء ارمغان سال 4 صص 529 - 548 و سال 5 صص15 - 30 و شعرالعجم شبلی نعمانی ج 4 صص125 - 126 و سایر تذکره های عمومی و فرهنگ سخنوران ذیل معزی نیشابوری شود.
(1) - چهار مقاله چ معین چ 7 ص 86 .
(2) - بنقل رضازادهء شفق در تاریخ ادبیات خود ص167.
(3) - لباب الالباب ج 2 ص70. (از تاریخ ادبیات در ایران صفا ج 2 ص511).
(4) - تا چند معزای معزی که خدایش
زینجا بفلک برد و بقای ملکی داد
چون تیر فلک بود قرینش بره آورد
پیکان ملک برد و بتیر فلکی داد.
سنایی (دیوان چ امیرکبیر ص687).
رباعی زیر نیز در دیوان سنایی (ص 678) دیده میشود:
گر تیر فلک داد کلاهی بمعزی
تا زآن کله اینجا غذی جان مَلَک ساخت
او نیز سوی تیر فلک رفت و بپاداش
پیکان ملک تاج سر تیر فلک ساخت.
امیر منج.
[اَ رِ مُ](1) (ترکیب اضافی، اِ مرکب) شاه زنبوران. یعسوب. (زمخشری).
(1) - مُنْج: لغت محلی گناباد است و هنوز هم بجای زنبور، مُنْج یا بَوْج بکار برند.
امیرمنجک.
[اَ می مَ جَ] (اِخ) منجک الیوسفی، سیف الدین. (714 - 776 ه .ق ./ 1314 - 1375 م.). والی صفد و طرابلس و حلب و دمشق بود، سپس در مصر استقرار یافت. از آثار اوست جامع منجک در قاهره که در سال 751 ه .ق . بنا کرد. داهی و جبار بود و بعضی از اخبار او را مقریزی آورده است. (از اعلام زرکلی چ 1 ج 3 ص1069).
امیرمنصور.
[اَ می مَ] (اِخ) منصوربن نوح، پادشاه سامانی بود. رجوع به منصور... و سامانیان شود.
امیر مؤمنان.
[اَ رِ مُءْ مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) مأخوذ از ترکیب عربی امیرالمؤمنین. سرور مؤمنان. رجوع به امیرالمؤمنین شود.
امیر مؤمنین.
[اَ رِ مُءْ مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) مأخوذ از ترکیب عربی امیرالمؤمنین. سرور مؤمنان. رجوع به امیرالمؤمنین شود.
امیر مؤید.
[اَ مُ ءَیْ یِ] (اِخ) لقب منصوربن نوح سامانی بود. (از حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 363). و رجوع به امیر سدید و منصور... شود.
امیرنان.
[اَ] (اِخ) امیران. دهی از بخش طالقان شهرستان تهران با 692 تن سکنه. آب آن از چشمه سار و استخر و محصول آن غلات و انگور و گردو و میوه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
امیر نجف.
[اَ رِ نَ جَ] (اِخ) علی بن ابیطالب (ع). (از حبیب السیر چ خیام ج 1 ص538). رجوع به علی... شود.
امیر نحل.
[اَ رِ نَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) شاه مگس. || (اِخ) لقب علی بن ابی طالب (ع). رجوع به امیرالنحل شود.
امیرنسیب ارسلان.
[اَ نَ اَ سَ] نسیب بن حمودبن حسن بن یونس ارسلان. (اِخ) (4821 - 6431 ه .ق ./ 7681 - 7291 م.). از نوابغ امرای ارسلانیان و متفکر و شاعر و ترقی خواه بود. افکار و مقالات او در جریدهء «مفید» (بیروت) منتشر شد. (از اعلام زرکلی چ 1 ج 3 ص1098). و رجوع به همین مأخذ شود.
امیرنشان.
[اَ نِ] (نف مرکب) آنکه امیر یا پادشاه بتخت می نشاند: بآوردن محمد [ ابن محمود غزنوی ] برادرش مرا چه کار بود یله می بایست کردمی... امروز همگان از میان بجستند... و مرا علی امیرنشان نام کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 49).
امیرنشین.
[اَ نِ] (اِ مرکب) مرکز حکومت امیر. شهری که امیر در آنجا حکومت میکند.
امیرنصر.
[اَ نَ] (اِخ) نصربن احمد، پادشاه سامانی بود. رجوع به نصر... و سامانیان شود.
امیرنصرت.
[اَ نُ رَ] (اِخ) بعد از سال 671 ه .ق . والی جزیرهء هرمز بوده است. (از معجم الانساب زامباور ج 2 ص387).
امیر نظام.
[اَ رِ نِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) فرمانده سپاه.
امیرنظام.
[اَ نِ] (اِخ)حسنعلی خان... گروسی. از رجال دورهء ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه بود. رجوع به مجلهء یادگار سال 3 شمارهء 6 و 7 و مجلهء یغما سال 8 صص369 - 373 شود.
امیرنظام.
[اَ نِ] (اِخ) رجوع به امیرکبیر (میرزا تقی خان) شود.
امیرنوح.
[اَ] (اِخ) نوح بن منصور، پادشاه سامانی بود. رجوع به نوح... و سامانیان شود.
امیرنویان.
[اَ] (اِ مرکب) مقامی بالاتر از امیرتومان در سپاهی. بالاترین منصب سپاهی در زمان قاجاریه. (یادداشت مؤلف). رجوع به امیرتومان و نویان شود(1).
(1) - «نویان» در لغت ترکی - فرانسوی تألیف کیفرو بیانشی به «پرنس» معنی شده.
امیروس.
[اَ] (اِخ) در تداول عرب، شاعر نامدار یونانی هُمِر است. رجوع به هُمِر شود.
امیرون.
[اَ] (اِ)(1) یعضید. خندریلی. سرالیة الحمار. (یادداشت مؤلف). علف خبرکش. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به خندریلی و یعضید شود.
(1) - مأخوذ از Ambrus لاتینی. (از دزی ج 1 ص39).
امیرة.
[اَ رَ] (ع اِ) مؤنث امیر. خاتون. خانم. (فرهنگ فارسی معین). || ملکه و زنی که پادشاهی کند. (ناظم الاطباء). زن پادشاهی کننده. (آنندراج).
امیرهمایون.
[اَ هُ] (اِخ) اسفراینی. شاعر قرن دهم هجری بود رجوع به همایون اسفراینی شود.
امیرهنده.
[اَ هِ دَ / دِ] (اِخ) دهی است از بخش آستانهء شهرستان لاهیجان با 775 تن سکنه. آب آن از سالارجوی سفیدرود و استخر و محصول آن برنج، کنف و ابریشم است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
امیرهنده.
[اَ هِ دَ / دِ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی آستانهء شهرستان لاهیجان با 354 تن سکنه. آب آن از کیاجوی سفیدرود و محصول آن برنج، ابریشم و کمی کنف و صیفی کاری است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
امیری.
[اَ] (از ع، حامص) امیر بودن. شغل امیر. امارات. حکمرانی. (فرهنگ فارسی معین) : خواجهء بزرگ نشست و کارها راست کردند امیریِ باکالنجار را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 345).
بسروریّ و امیر رعیت و لشکر
پذیردت ز خدا گر روی بحکم تبار.
(از تاریخ بیهقی چ ادیب ص279).
|| پادشاهی. سلطنت: برادر ما... را... آوردند و بر تخت نشاندند و بر وی بامیری سلام کردند. (تاریخ بیهقی). || (ص نسبی) منسوب به امیر. || (اصطلاح موسیقی) آهنگی که بدان دوبیتی های امیر پازواری را خوانند. (از فرهنگ فارسی معین). و رجوع به امیر پازواری شود. || (اصطلاح صوفیه) ارادهء خود را جاری کردن بر سالک. (از کشاف اصطلاحات الفنون) (از یادداشت مؤلف).
-زر امیری؛ نوعی زر : و نقد ایشان [ اهل یزد ] را زر امیری گویند کی سه دینار از آن دیناری سرخ ارزد. (فارسنامهء ابن البلخی ص 122).
- شال امیری؛ ترمه ای که بدستور میرزا تقی خان امیرکبیر در کرمان، یزد، کاشان و اصفهان و غیره بافتند. (یادداشت مؤلف).
- مال امیری؛ مال موظف بر زمین خراجی. (یادداشت مؤلف).
امیری.
[اَ] (اِخ) از شاعرانی است که مقدم بر امیرعلی شیر نوایی بوده اند، و امیرعلی شیر در مجالس النفائس در ضمن شرح حال کسانی که در آخر زمان آنان بوده و ملازمت آنان را درک نکرده می نویسد: مولانا امیری ترک بود. نظم ترکی او هم نیک واقع شده ولی شهرت نگرفته در فارسی [ در ]جواب خواجه کمال این مطلع از اوست:
روز قسمت هر کسی از عیش بخش خود ستاند
غیر زاهد کو ریاضتها کشید و خشک ماند.
(از مجالس النفائس صص18 - 19).
امیری.
[اَ] (اِخ) امیربیگ، از ایل افشار و از شاعران قرن دهم هجری و معاصر صادقی کتابدار بوده. از اوست:
نیستم راضی که گوید غیر پیغام ترا
بی ادب ترسم که آرد بر زبان نام ترا.
یک قطره خون و صد غم و محنت، دل من است
یک دیدن و هزار بلا حاصل من است.
(از مجمع الخواص ص127).
امیری.
[اَ] (اِخ)محمدصادق خان، متخلص به امیری و مشهور به ادیب الممالک (1277 - 1336 ه .ق .). شاعر دورهء اخیر بود. رجوع به ادیب فراهانی شود.
امیری.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان شیراز با 105 تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن غلات، پنبه و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).
امیری.
[اَ] (اِخ) یکی از دهستانهای بخش لاریجان شهرستان آمل. این دهستان در قسمت شمال خاوری بخش واقع شده و منطقه ایست کوهستانی و دارای هوای سردسیر. آب آن از چشمه سار و محصول آن غلات، لبنیات، انگور، گردو و عسل. این دهستان دارای ده آبادی و 2000 تن جمعیت است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
امیری بالا.
[اَ یِ] (اِخ) دهی است از بخش سلسلهء شهرستان خرم آباد با 510 تن سکنه. آب آن از رودخانهء کهان و محصول آن غلات، برنج، حبوب، لبنیات و پشم است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).
امیری پایین.
[اَ یِ پا] (اِخ) دهی است از بخش سلسلهء شهرستان خرم آباد با 390 تن سکنه. آب آن از رودخانهء کهان و محصول آن غلات، برنج، حبوب، لبنیات و پشم است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).
امیر یحیی.
[اَ یَحْ یا] (اِخ) یحیی بن ادریس بن علی بن حمود. از خلفای دولت حمودی اندلس بود. بعد از وفات پدرش (431 ه .ق .) با وی بیعت شد و سال بعد خلع گردید. (از اعلام زرکلی چ 1 ج 3 ص1144).
امیر یعقوبی.
[اَ یَعْ] (اِخ) قسمی قران کشکی بوده است. (یادداشت مؤلف).
امیری کردن.
[اَ کَ دَ] (مص مرکب)امارت. فرمانروایی. رجوع به امیر و امیری شود.
امیریة.
[اَ ری یَ] (اِخ) از قرای نیل از ارض بابل است. از آنجاست ابوالنجم بدربن جعفر ضریر شاعر، درگذشته به سال 611 ه .ق . (از معجم البلدان).
امیریه.
[اَ ری یَ] (اِخ) اره. دهی است از بخش خمین شهرستان محلات با 1200 تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن غلات، چغندرقند، بنشن، پنبه و انگور است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
امیریه.
[اَ ری یَ] (اِخ) دهی است از بخش رزن شهرستان همدان با 177 تن سکنه. آب آن از قنات و چشمه و محصول آن غلات و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
امیریه.
[اَ ری یَ] (اِخ) دهی است از بخش قلعه نو شهرستان شاهرود با 101 تن سکنه. آب آن از چشمه سار و محصول آن غلات، بنشن، سنجد و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
امیریه.
[اَ ری یَ] (اِخ) نام محلی است در کنار راه اصفهان به نجف آباد در ده هزارگزی اصفهان. (از یادداشت مؤلف).
امیریه.
[اَ ری یَ] (اِخ) نام محله ایست در تهران.
امیریه.
[اَ ری یَ] (اِخ) نام محلی در 145700 گزی تهران بفاصلهء 3400 گزی سرچمن بین تهران و شاهی.(1) (یادداشت مؤلف).
(1) - نام کنونیِ شاهی، قائمشهر است.
امیریه.
[اَ ری یَ] (اِخ) نام محلی در کنار راه فیروزکوه سمنان میان فیروزه کوه و کمند در 145700 گزی تهران. (یادداشت مؤلف).
امیریه زرشگ.
[اَ ری یَ زِ رِ] (اِخ) دهی است از بخش خمین شهرستان محلات با 273 تن سکنه. آب آن از قنات و رود محلی و محصول آن غلات و بنشن، چغندر و انگور و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
امیز.
[اَ یَ] (ع ن تف) ممتازتر. برتر: و کان ابن بطلان اعذب الفاظاً و اکثر ظرفاً و امیز فی الادب [ من ابن رضوان ] . (عیون الانباء ج 1 ص242 س 3).
ام یستعور.
[اُمْ مِ یَ تَ] (ع اِ مرکب)داهیه. بزعم عرب، یستعور از اسماء جن است. (از المرصع). و رجوع به یستعور در همین لغت نامه و معجم البلدان شود.
امی شیرازی.
[اُمْ میِ] (اِخ) از شاعران معاصر شاه جهان بوده است. (از الذریعة قسم اول از جزء تاسع ص96). و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.
امیص.
[اَ] (ع اِ) معرب خامیز. (یادداشت مؤلف). رجوع به خامیز در همین لغت نامه شود.
امی صاحب کلام.
[اُمْ میِ حِ کَ] (اِخ) کنایه از پیغمبر اسلام (ص) است. (از انجمن آرا).
امی صادق.
[اُمْ میِ دِ] (اِخ) کنایه از پیغمبر اسلام (ص) است. (از برهان قاطع) (از آنندراج). رجوع به امی شود.
امی صادق الکلام.
[اُمْ میِ دِ قُلْ کَ] (اِخ)رجوع به امی صادق کلام شود.
امی صادق کلام.
[اُمْ میِ دِ کَ] (اِخ) کنایه از پیغمبر اسلام (ص) است. (از انجمن آرا).
ام یعفور.
[اُمْ مِ یَ] (ع اِ مرکب)ماده سگ. (از المرصع) :
یا ام یعفور سقاک العهد
لازال من صید علیک لبد.
راجز (از المرصع).
و رجوع به یعفور شود.
ام یعلی.
[اُمْ مِ یَعْ] (اِخ) دختر علی بن ابی طالب علیه السلام از کلبیه است. (یادداشت مؤلف).
ام یقصوم.
[اُمْ مِ ؟] (ع اِ مرکب)مرگ. || داهیه. (از المرصع).
ام یقظان.
[اُمْ مِ یَ] (ع اِ مرکب)مار. (از المرصع).
امیکرن.
[اُ رُ] (یونانی، حرف، اِ)(1)نام پانزدهمین حرف از حروف یونانی بشکل •. (از لاروس).
(1) - Omicron.
امیکون.
[ ] (اِ) امنکه. امانکه. (دزی ج 1 ص36). و رجوع به امنکه شود.
امیگدلین.
[اَ دَ] (فرانسوی، اِ)(1)ماده ایست سمی که در نباتات تیرهء گل سرخ مانند هستهء بادام تلخ وجود دارد. (از گیاه شناسی ثابتی ص119).
.(از لاروس)
(1) - Amygdaline
امی گویا.
[اُمْ میِ] (اِخ) کنایه از پیغمبر اسلام. (از مؤید الفضلاء) (از هفت قلزم) (از شعوری ج 1 ورق 143).
امی گویاکلام.
[اُمْ میِ کَ] (اِخ) کنایه از پیغمبر اسلام است. (از آنندراج) (از هفت قلزم). و رجوع به امی شود.
امیل.
[اَ یَ] (ع ن تف)گراینده تر. مایل تر. (یادداشت مؤلف). میل کننده تر. (آنندراج). || (ص) کج. (منتهی الارب) (آنندراج). کج، از بناء و جز آن. (از اقرب الموارد). || خمیده در خلقت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || آنکه بر زین راست نتواند نشست. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از اقرب الموارد). آنکه بر پشت ستور دراز نتواند بودن. (مصادر زوزنی). || مرد بی شمشیر و بی سپر و بی نیزه. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مرد بی سلاح. (آنندراج). || مرد بددل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بزدل و نامرد و خائف. (آنندراج). جبان. (اقرب الموارد). بددل و جبان. (شرح قاموس). ج، میل. (ناظم الاطباء).
امیل.
[اَ] (ع اِ) کوه ریگ که درازی آن بقدر یک روز راه و عرض آن یک گره باشد، یا پشتهء ریگ. ج، اُمُل(1). || (اِخ) نام جایی است. (از ناظم الاطباء).
(1) - در معجم البلدان آمده: امیل... کوهی است از شن، طول آن باندازهء سه روز راه و عرض آن باندازهء یک میل است. و رجوع به همین کتاب شود.
امیل.
[اَ] (اِخ) یوم الامیل؛ جنگی که در آن بسطام بن قیس کشته شد، و آنرا یوم الحسن و یوم فلک الامیل نیز گویند. (از مجمع الامثال میدانی).
امیل.
[اِ] (اِخ)(1) از اعلام فرنگی و نام کتاب نویسنده و فیلسوف مشهور فرانسوی، ژان ژاک روسو است. رجوع به روسو (ژان ژاک) شود.
(1) - emile.
امیلاز.
[اَ] (فرانسوی، اِ)(1) از انواع دیاستازهاست. (از گیاه شناسی ثابتی ص108).
(1) - Amylase.
امیل اوژیه.
[اِ اُ یِ] (اِخ)(1) (1820 - 1889 م.) نویسندهء فرانسوی که در تآترنویسی رقیب الکساندر دومای کوچک بود. آثارش حاوی نکات اخلاقی و اجتماعی است. از تآترهای او قطعات داماد مسیو پواریه و ماده شیران فقیر معروف است. (از تاریخ قرن نوزدهم و معاصر آلبر ماله ترجمهء نصرالله فلسفی ص 250).
(1) - emile Augier.
امیلح.
[اُ مَ لِ] (ع اِ) مصغر املح. (از معجم البلدان).
- ما امیلحه؛ چه شور گردانیده است آنرا، و فعل مصغر منحصر است به ما امیلحه و ما احیسنه [ و ما احیلاه ] و در سایر افعال نیامده. (ناظم الاطباء). و رجوع به اِملاح شود.
|| (اِخ) آبی است از آن بنی ربیعة الجوع. (از معجم البلدان).
امیلحان.
[اُ مَ لِ] (ع اِ) تثنیهء امیلح. (از معجم البلدان). || (اِخ) نام آبهایی است در برخی از نواحی عربستان. رجوع به معجم البلدان شود.
امیل زولا.
[اِ زُ] (اِخ)(1) (1840 - 1902 م.) نویسندهء فرانسوی اص ایتالیائی بود. دورهء جوانی او بفقر گذشت. سرانجام از نویسندگی توانگر شد. وی در آثار خود حیات بشر را بیشتر از جنبهء شهوات و منافع مادی آن وصف کرده و پست ترین و ناپسندترین صورتهای طبیعت آدمی را آشکار ساخته است. از آثار معروف او یکی سلسلهء داستان روگون ماکار(2) است که در بیست مجلد نگاشته و در آن احوال اجتماعی و طبیعی خانواده ای را در دورهء امپراتوری دوم فرانسه تشریح کرده است، دیگر کتاب ترز راکن(3) است که از جملهء شاهکارهای او محسوب می شود. (از تاریخ قرن نوزدهم و معاصر آلبر ماله ترجمهء نصرالله فلسفی ص247). و رجوع به زولا شود.
(1) - emile Zola.
(2) - Rougon Macquart.
(3) - Therese Raquin.
امی لقب.
[اُمْ می لَ قَ] (اِخ) کنایه از رسول اکرم است. (از انجمن آرا).
امیلوئید.
[اَ لُ] (فرانسوی، اِ)(1)ماده ای شبیه بنشاسته نزدیک به آلبومی نوئیدها که در نتیجهء بعضی امراض از کبد و طحال و کلیه و غیره تراوش کند. (از لاروس) (از فرهنگ فرانسه به فارسی نفیسی).
(1) - Amyloide.
امیلوپکتاز.
[اَ لُ پِ] (فرانسوی، اِ)(1)از انواع دیاستازهاست. (از گیاه شناسی ثابتی ص108).
(1) - Amylopectase.
امیلوز.
[اَ لُزْ] (فرانسوی، اِ)(1)مرضی که در آن از اعضای بدن مواد نشاسته ای بیرون می ترواد. (از لاروس).
(1) - Amylose.
امیله.
[اَ لَ] (اِ)(1) آمله. آملج. املج. (از فرهنگ فارسی معین، ذیل امیله و آمله). میوه ایست در هندوستان که در شکر پرورده کنند و خورند. (از برهان قاطع). ثمری است دوایی، خاصیت سرد دارد. (آنندراج) (از مؤید الفضلاء).
(1) - در سانسکریت: amalaka، آملج و املج معرب است. (از فرهنگ فارسی معین، ذیل آمله).
امیلی.
[اِ] (اِخ)(1) پائولو امیلو یا امیلی. تاریخ نگار فرانسوی. درگذشته به سال 1529 م. رجوع به لاروس شود.
emilio, Paolo.یا
(1) - emili
امیلین.
[اِ لیَ] (اِخ)(1) مارکوس ژولیوس امیلیوس. امپراتور روم که در حدود سال 206 م. متولد شد و به سال 254 درگذشت. وی به سال 253 از طرف سپاهیان خود بعنوان امپراتور انتخاب شد ولی پس از مدتی مغلوب والرین گردید. (از لاروس) (از قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - emilien, Marcus Julius amilius.
امیلیوس.
[اِ لیو] (اِخ)(1) پل. یکی از کنسولان معروف روم است که در 227 ق.م. تولد یافت و در 158 ق.م. درگذشت. امیلیوس در اسپانْی و مقدونیه بفتوحاتی نایل آمد و شهر اپیروس را قتل عام کرد. (از تمدن قدیم فوستل دو کولانژ ترجمهء نصرالله فلسفی).
(1) - در تلفظ فرانسوی: emile.
امیم.
[اَ] (ع ص) نیکوقد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). خوش قدوقامت. (یادداشت مؤلف). || آنکه دماغ او را ضربی رسیده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آنکه سرش مجروح باشد و شکستگی سر به ام الرأس رسیده باشد. (از آنندراج). ج، امائم. || قصدکرده شده. (ناظم الاطباء).
امیم.
[اَ] (ع اِ) سنگی که بدان سر شکنند. (ناظم الاطباء) (از متن اللغة). ج، امائم. (ناظم الاطباء). و رجوع به امیمة شود.
امیم.
[اِ] (ع اِ) ممال امام :
گفت امت مشورت با که کنیم
انبیا گفتند با عقل امیم. مولوی (مثنوی).
آفتابا با چو تو قبله وْ امیم
شب پرستیّ و خفاشی می کنیم.
مولوی (مثنوی).
و رجوع به امام شود.
امیمة.
[اُ مَ مَ] (ع اِ) مصغر ام. مادر کوچک. (از ناظم الاطباء). || سنگی که بدان سر شکنند. (ناظم الاطباء) (آنندراج). ج، امائم(1). || پتک آهنگری. (ناظم الاطباء) (از معجم متن اللغة).
(1) - باین معنی اَمیمة نیز ضبط کرده اند. (از ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد).
امیمة.
[اُ مَ مَ] (اِخ) نام عده ای از زنان صحابی است، از آن جمله است امیمة بنت عبدالمطلب بن هاشم عمهء رسول اکرم. رجوع به الاصابة فی تمییز الصحابة ج 8 صص17 - 21 شود.
امین.
[اَ] (ع ص) امانت دار. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (مؤید الفضلاء). زنهاردار. (فرهنگ فارسی معین). قفان. (منتهی الارب، ذیل ق ف ن). قبان. (منتهی الارب، ذیل ق ب ن). مقابل خائن، زنهارخوار. (یادداشت مؤلف) : طالب و صابر و بر سر دل خویش امین. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص389).
برین گنج گوهر یکی نیک بنگر
کرا بینی امروز امین محمد؟ناصرخسرو.
کیسهء عُمْر سپردیم بدهر
دهر غدار امین بایستی.خاقانی.
هست امین چار حرف و تاج سه حرف
بسم بین هم سه حرف و الله چار.خاقانی.
خداترس باید امانت گزار
امین کز تو ترسد امینش مدار
امین باید از داور اندیشه ناک
نه از رفع دیوان و زجر هلاک.(بوستان).
امین خدا مهبط جبرئیل.(بوستان).
|| کسی که بر وی اعتماد کنند و از او ایمن باشند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اعتمادکرده شده. (مؤید الفضلاء). معتمدعلیه. (آنندراج). استوار. (مهذب الاسماء) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). طرف اعتماد. معتمد. ثقه. درستکار. (فرهنگ فارسی معین). موثوق به. مؤتمن. (یادداشت مؤلف). دیندار. (ناظم الاطباء) :
حاسدم گوید چرا در پیشگاه مهتران
ما ذلیلیم و حقیر و تو امینیّ و مهین.
منوچهری.
این ابوالقاسم مرد پیر و بخرد و امین و سخنگوی بود. (تاریخ بیهقی). بدانکه منزلت تو نزد امیرالمؤمنین منزلت راستگوی امین است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص313). و آنرا بر همهء مردم خود عرض کن در حضور امین امیرالمؤمنین محمد بن محمد السلیمانی. (تاریخ بیهقی ص313). بر اهل بازار و محترفه محتسبی امین گماشت. (ترجمهء تاریخ یمینی).
آنچه نپْسندی بخود ای شیخ دین
چون پسندی با برادر ای امین؟مولوی.
وزیر مشرق و مغرب امین مکه و یثرب
که هیچ ملک ندارد چو او حفیظ و امین را
جهان فضل و مروت امین دست وزارت
که زیر دست نشاند مقربان مهین را.سعدی.
گواهی امین است بر درد من
سرشک روان بر رخ زرد من.سعدی.
امین مشرق و مغرب علاء دولت و دین
که بارگاه رفیعش بآسمان ماند.سعدی.
- امین تذکره؛ در اصطلاح سیاسی دورهء قاجاریان، مأمور صدور تذکره (گذرنامه). ج، امنای تذکره. (از فرهنگ فارسی معین).
- امین حضرت؛ جبرئیل. (فرهنگ فارسی معین).
- امین مخزن افلاک؛ جبرئیل. (فرهنگ فارسی معین).
- || مرد کامل. ولی. مرشد. (فرهنگ فارسی معین).
- امین معاون؛ در اصطلاح اداری دورهء قاجاریان، منصبی در وزارت معارف آن دوره که پس از وزیر قرار داشت. (از فرهنگ فارسی معین).
- چهارامین؛ کنایه از چهار یار رسول اکرم است :
داده قرار هفت زمین را ببازگشت
کرده خبر چهارامین را ز ماجرا
بی مهر چاریار در این پنج روزه عمر
نتوان خلاص یافت از این ششدر فنا.
خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص17).
|| بی بیم دارنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
- ناامین؛ ناایمن. بیم دارنده.
|| وکیل. مباشر. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). || مدیر. (فرهنگ فارسی معین). || (اصطلاح تصوف) مرشد. مرد کامل. (از فرهنگ فارسی معین). || قوی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || درست قول. باوفا. (ناظم الاطباء). ج، امناء. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || مراد از این کلمه در کتاب مقدس ایمان است، و گفته اند امین گفتاریست که احتمال کذب در آن نباشد. (از قاموس کتاب مقدس). و رجوع به همین کتاب شود. || اسمی از اسمای حق تعالی. (آنندراج). صفتی از صفات باری تعالی. (ناظم الاطباء). || بلد امین در آیهء هذا البلد الامین(1)، مکه است. (از ناظم الاطباء) (از مراصدالاطلاع). || (اِخ) لقب پیغمبر اسلام که پیش از بعثت بدان مشهور بود. (از ناظم الاطباء). || (اِخ) لقب جبرئیل است. (یادداشت مؤلف).
- امین وحی؛ جبرئیل. (انجمن آرا) (فرهنگ فارسی معین).
|| در بیت زیر کنایه از رسول اکرم است :
سریر عرش را نعلین او تاج
امین وحی و صاحب سرّ معراج.
نظامی (خسرو و شیرین چ وحید دستگردی ص 11).
(1) - قرآن 95/3.
امین.
[اَ یَ] (ع ن تف) دروغتر. اکذب: احسن الشعر امینه و اعذبه اکذبه. (یادداشت مؤلف).
امین.
[اَ](1) (ع، اسم فعل) ای خدا مستجاب کن. چنین بادا. چنین کن. (منتهی الارب). آمین. و رجوع به آمین شود.
(1) - در اصل مبنی بر فتح است.
امین.
[اُمْ مَ] (ع اِ) تثنیهء ام. دو مادر.
- ورم امین؛ بیماریی که از آماس ام الغلیظ و ام الرقیق پدید آید. (از یادداشت مؤلف)(1).
.
(فرانسوی)
(1) - Meningite (یادداشت مؤلف).
امین.
[اَ] (اِخ) محمد بن هارون الرشید دارای کنیهء ابوموسی و ابوعبدالله، ششمین خلیفهء عباسی بود (193 - 198 ه .ق ./ 808 - 813 م.). او را محمد زبیده نیز گویند(1). امین در زمان پدر به ولیعهدی تعیین گردید و پسر دیگر هارون، عبدالله ملقب به مأمون که مادرش ایرانی بود جانشین دیگر اعلام و مقرر گردید تا بعد از امین خلافت با او باشد، و حکومت قلمرو خلافت مشرق همدان به وی واگذار گردید. بعد از مرگ هارون (193 ه .ق .) در بغداد با امین بیعت شد و بین امین و مأمون اختلاف پدید آمد و مأمون تحت تعلیمات فضل بن سهل موقع خود را تحکیم کرد و با سرداری هرثمه و طاهر و به پشتیبانی ایرانیان در طی چند جنگ بر امین غالب آمد و امین که در بغداد محاصره شده بود سرانجام تسلیم گردید و بدست سربازان خراسانی بقتل رسید. (از تاریخ ایران سر پرسی سایکس ترجمهء فخر داعی گیلانی ج 2 ص7). و رجوع به تاریخ بیهقی (فهرست اعلام) و اعلام زرکلی شود.
(1) - تاریخ بیهقی چ فیاض ص30 س 14 دیده شود.
امین.
[اَ] (اِخ) مولانا احمد، معروف به شاه ولی الله محدث، پسر عبدالرحیم. از خانوادهء علم و ادب و عارف و صاحب تصانیفی است و در نظم و نثر عربی و فارسی استاد بود.1176 ه .ق . درگذشت. از اوست:
نخستین باده کاندر جام کردند
مزاجش عکس آن گلفام کردند
ز دریای قدم موجی برآمد
مر او را بحر امکان نام کردند
شراب وحدت از خمخانهء غیب
مرا صبح ازل در کام کردند.
(از تذکرهء روز روشن چ تهران صص83 - 85). و رجوع به همین کتاب شود.
امین.
[اُ مَ] (اِخ) نام چند تن از روات حدیث است. رجوع به منتهی الارب و الاصابة فی تمییز الصحابة شود.
امین.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش قاین شهرستان بیرجند با 655 تن سکنه. محصول آن غلات، زعفران و زرشک است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان مشهد با 126 تن سکنه. محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش اسفراین شهرستان بجنورد با 130 تن سکنه. محصول آن غلات، بنشن و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از دهستان کشکوئیهء شهرستان رفسنجان با 100 تن سکنه. محصول آن غلات، پسته و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان فیروزآباد با 151 تن سکنه. محصول آن غلات و برنج است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش قروهء شهرستان سنندج با 143 تن سکنه. محصول آن غلات، حبوب و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش صحنهء شهرستان کرمانشاه با 155 تن سکنه. محصول آن حبوب و توتون است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش کبودرآهنگ شهرستان همدان با 170 تن سکنه. محصول آن غلات، انگور، لبنیات، حبوب و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش اسدآباد شهرستان همدان با 230 تن سکنه. محصول آن غلات، لبنیات و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از دهستان خسروآباد شهرستان بیجار با 300 تن سکنه. محصول آن غلات و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش قره آغاج شهرستان مراغه با 100 تن سکنه. محصول آن غلات، نخود، کشمش و بزرک است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش شاهین دژ شهرستان مراغه با 183 تن سکنه. محصول آن غلات، حبوب و کرچک است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش بستان آباد شهرستان تبریز با 327 تن سکنه. محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان مهاباد با 350 تن سکنه. محصول آن غلات، توتون و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان اردبیل با 377 تن سکنه. محصول آن غلات و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از دهستان خرم آباد شهرستان تنکابن با 215 تن سکنه. محصول آن برنج و جالیزکاری است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش لشت نشاء شهرستان رشت با 232 تن سکنه. و محصول آن برنج است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان زنجان با 657 تن سکنه. محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان قم با 100 تن سکنه. محصول آن غلات و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش ورامین شهرستان تهران با 385 تن سکنه. محصول آن غلات، چغندرقند و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان شهرضا با 630 تن سکنه. محصول آن غلات، پنبه و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان اصفهان با 258 تن سکنه. محصول آن غلات، پنبه و صیفی. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).
امین آباد.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان اصفهان با 117 تن سکنه. محصول آن غلات، پنبه و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).
امین آبادپیک.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش زرند شهرستان ساوه با 221 تن سکنه. محصول آن غلات و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
امین آباد ناصرالدین.
[اَ صِ رُدْ دی](اِخ) دهی است از بخش ری شهرستان تهران با 605 تن سکنه. محصول آن غلات، چغندرقند و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
امین آقان.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش بوئین شهرستان قزوین با 250 تن سکنه. محصول آن غلات، انگور، چغندرقند و بادام است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
امین آل محمد.
[اَ نِ لِ مُ حَمْ مَ] (اِخ)لقب ابومسلم خراسانی بود. (یادداشت مؤلف). و رجوع به ابومسلم شود.
امینای اصفهانی.
[اَ نا یِ اِ فَ] (اِخ)شاعر و زعفران فروش بود. (قرن 12 هجری). او راست:
رنجیده ای ز من بت نامهربان من
حرفی شنیده ای تو مگر از زبان من
خونم حلال باد بدشمن اگر کند
یک حرف در حضور تو خاطرنشان من.
(از تذکرهء حزین ص119) (از فرهنگ سخنوران).
امینای رشتی.
[اَ نا یِ رَ] (اِخ) علاقه بند و شاعر بود. (قرن 10 هجری). او راست:
ز بس که بی ادبی کرد تیشهء فرهاد
سر خجالت او تا بحشر در پیش است.
(از تذکرهء نصرآبادی ص380) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص103) (از فرهنگ سخنوران).
امینای رودسری.
[اَ نا یِ سَ] (اِخ)شاعر و منشی میرزاصالح (برادرزادهء اسکندربیک منشی). وزیر لاهیجان بود. صاحب تذکرهء نصرآبادی نویسد: غزل ردیف افتادگی که باسم امینای دقاق یزدی بزبانها افتاده از امینای رودسری است، از آن غزل است:
خاکساری طور و ما موسی عصا افتادگی
وحی ما خاموشی و معراج ما افتادگی
حاصل افتادگی از سرو پرسیدیم گفت
ابتدا گردن فرازی انتها افتادگی.
(از تذکرهء نصرآبادی ص380) (از تذکرهء صبح گلشن ص 42) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص103) (از فرهنگ سخنوران).
امینای شیرازی.
[اَ نا یِ] (اِخ) از شاعران قرن دهم هجری است. او راست:
جوهر علاج سستی طالع نمی کند
ورنه چنار جوهرش از اره نیست کم.
(از تذکرهء نصرآبادی ص123) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص103) (از فرهنگ سخنوران).
امینای فراهانی.
[اَ نا یِ فَ] (اِخ) از شاعران معاصر شاه عباس اول و صاحب فضل و پرهیزکار و مجاور نجف اشرف بود. از اوست (خطاب به خانهء کعبه):
ای کعبه، فدای چاک دامان تو من
لیلی تو و مجنون بیابان تو من
حسن تو کجا حوصلهء وصف کجا
باید دیدن ترا که قربان تو من.
(از تذکرهء نصرآبادی ص183) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص103) (از فرهنگ سخنوران). و رجوع به تذکرهء نصرآبادی و صبح گلشن ص41 و فرهنگ سخنوران شود.
امینای کرمانی.
[اَ نا یِ کِ] (اِخ) از شاعران قرن یازدهم هجری بود و بشغل کاسه گری اشتغال داشت. نصرآبادی نویسد: طبعش خالی از لطفی نیست. از اوست:
سرو را پای رعونت در گل از رفتار تست
آب و رنگ نُه چمن صرف گل رخسار تست
هر پریشانی که جمع آوردم از زلف تو بود
مایهء آشفتگی ها طرهء طرار تست.
(از تذکرهء نصرآبادی ص382) (از تذکرهء صبح گلشن ص 41 و 42) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص 103) (از فرهنگ سخنوران).
امینای نجفی.
[اَ نا یِ نَ جَ] (اِخ) پسر ملامحمود، کلیددار نجف اشرف. از شاعران قرن یازدهم هجری بود. نصرآبادی نویسد: طبعش خالی از لطفی نیست. از اوست:
فرصتم کی شد که گیرم دامن وصلی بکف
از گریبان دست اگر برداشتم بر سر زدم.
(از تذکرهء نصرآبادی ص306) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص103) (از فرهنگ سخنوران). و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.
امینای یزدی.
[اَ نا یِ یَ] (اِخ) مشهور به دقاق یا دقائق(1). از شاعران قرن یازدهم هجری و در فن قطعه و تاریخ و لغز و معما و صنایع شعری استاد بود. از اوست:
از پستی دیوار در کاشانه
بر گوشه نشین متاز ای فرزانه
از تیر دعای او حذر کن زنهار
پرزور بود کمان کوته خانه.
(از تذکرهء نصرآبادی ص199) (از تذکرهء صبح گلشن ص 42) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص103) (از فرهنگ سخنوران).
(1) - در تذکرهء نصرآبادی و الذریعة دقاق و در صبح گلشن دقائق است.
امین احمد رازی.
[اَ اَ مَ دِ] (اِخ) پسر خواجه احمد. مؤلف تذکرهء معروف هفت اقلیم است. پدرش از طرف شاه طهماسب کلانتر ری بود و امین احمد به هند سفر کرد و هفت اقلیم را در سال 1028 ه .ق ./ 1691 م. تألیف کرد. جلد اول این کتاب به سال 1939 م. در کلکته بچاپ رسیده و نسخه های خطی آن در کتابخانهء سپهسالار و کتابخانه های دیگر وجود دارد. (از تاریخ ادبیات رضازادهء شفق ص398) (از تاریخ ادبیات ادوارد براون ترجمهء رشید یاسمی ص297) (از فرهنگ سخنوران ص یا). و رجوع به فهرست کتابخانهء مدرسهء سپهسالار ج 2 ص482 شود.
امین اسرائیلی.
[اَ نِ اِ] (اِخ) محمدامین اسرائیلی. شاعر و اصلش از هندوستان بود و در شهر محمدپور اقامت داشت و منشی نواب سعادت اللهخان بود. بنا بنوشتهء صاحب صبح گلشن دیوان شعر داشته و کتاب گلشن سعادت ازوست. بیت زیر در صبح گلشن از وی نقل شده:
نجابت هر کرا چون مهر با رفعت قرین باشد
اگر بر چرخ چارم رفت چشمش بر زمین باشد.
(از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص105) (از تذکرهء صبح گلشن ص41) (از فرهنگ سخنوران).
امین اصفهانی.
[اَ نِ اِ فَ] (اِخ) میرزا امین بن میرزا عبدالله بن خواجه علیشاه. شاعر و مدت شش سال وزیر شروان بود (قرن 11 هجری). ازوست:
حاصل زندگی جز این نبوَد
که بمیرد کسی برای کسی.
(از تذکرهء نصرآبادی ص78) (از الذریعه قسم اول از جزء تاسع ص103) (از فرهنگ سخنوران).
امین الاطباء .
[اَ نُلْ اَ طِبْ با] (اِخ)میرزا احمد رشتی. حکیم باشی ناصرالدین شاه و شاعر بود. (از فرهنگ سخنوران). و رجوع به المآثر و الاَثار ص 210 و 211 شود.
امین الامناء .
[اَ نُلْ اُ مَ] (اِخ) ابوعبدالله حسین بن طاهر وزان مصری. در اوایل خلافت الحاکم بامرالله فاطمی عهده دار امور بیت المال بود و سپس بوزارت رسید و دو سال بعد بدستور الحاکم بامرالله کشته شد (405 ه . ق.). (از اعلام زرکلی چ 1 ج 2 ص 249).
امین الخوری.
[اَ نُلْ] (اِخ) امین بن یوسف بن ابراهیم بن اسطفان. پزشک و نویسنده و ادیب عرب. در لبنان متولد شد و بسوریه و مصر رفت. او را کتابهایی است. (1302 - 1338 ه .ق .). (از اعلام زرکلی چ 1 ج 1 ص130). و رجوع به همین کتاب شود.
امین الدوله.
[اَ نُدْ دَ لَ] (اِخ)ابوالحسن... بن غزال بن ابی سعید، مشهور به ابن غزال. درگذشته به سال 648 ه .ق . وزیر ملک صالح. از اکراد مصر و دانشمند و طبیب بود. او راست: «النهج الواضح». (از اعلام زرکلی چ 1 ج 1 ص129). و رجوع به همین کتاب و قاموس الاعلام ترکی ج 2 ص1043 شود.
امین الدوله.
[اَ نُدْ دَ لَ] (اِخ) حسن بن عماربن ابی الحسن. از وزراء الحاکم بامرالله خلیفهء فاطمی مصر بود. ابن خلکان او را به بزرگی و خردمندی ستوده است. وفات 390 ه .ق . (از الاعلام زرکلی چ 1 ص235).
امین الدوله.
[اَ نُدْ دَ لَ] (اِخ)فرخ خان... از رجال دورهء قاجاریان. در سال 1229 یا 1230 ه .ق . متولد گردید و در 1288 ه .ق . در تهران درگذشت. وی بسفارت و نمایندگی دولت ایران بکشورهای اروپا رفت. مردی کافی بود و در اروپا بعلت رفتار متین و ابراز کفایت مورد احترام دول اروپایی بخصوص فرانسویها واقع شد و در فرانسه بمناسبت ورود او سازی بنام هزاردستان تهران ساختند تا با پیانو نواخته شود. در پاریس به سال 1857 م. بعضویت لژ فراماسونری انتخاب شد. برای تحقیق در احوال او که فصلی از تاریخ روابط ایران و اروپا را تشکیل میدهد رجوع به تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریه تألیف مستوفی و کتاب مخزن الوقایع [ شرح مسافرت فرخ خان بفرنگ بقلم میرزا حسین سرابی منشی وی ] و مجلهء وحید سال 3 و مجلهء یغما بهمن ماه 1344 ه .ش . شود.
امین الدوله.
[اَ نُدْ دَ لَ] (اِخ)موفق الدین هبة اللهبن صاعدبن هبة الله بغدادی، مشهور به ابن تلمیذ. شاعر و طبیب بیمارستان عضدی بود. رجوع به ابن تلمیذ موفق الدین شود.
امین الدوله.
[اَ نُدْ دَ لَ] (اِخ) میرزا علی خان. در سال 1315 ه .ق . در اوایل سلطنت مظفرالدین شاه بوزارت عظمی رسید و در سال 1316 عزل گردید. ملک الشعراء بهار می نویسد: امین الدوله ازجملهء اصلاح طلبان و پیشروان تجدد و آزادیست و ارتباط او با میرزا حسن خان سپهسالار و شیخ محسن خان مشیرالدوله و میرزا ملکم خان و مخالفت آنها با سیاست داخلی و خارجی امین السلطان[ صدراعظم وقت ]می رساند که از هواداران دوستی ایران و ملل دموکراسی بوده است. تمایل او بدولتهای دموکرات و اعجاب او از مشاهدهء قانون و عدالت و آبادی زندگی ممالک راقیه و تأسف وی بر ناامنی و ظلم و بی قانونی و خرابی و فقر و جهل کشور از فحوای یادداشتهای او پیداست. امین الدوله در ایجاد رسم الخط جدید (شکسته نستعلیق) و طرز ساده نویسی از سرآمدان زمان خویش بشمار می آید. وفات وی به سال 1322 ه .ق . اتفاق افتاد. (از سبک شناسی ج 3 صص 381 - 382). و رجوع به همین کتاب و تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریه ج 2 شود.
امین الدوله ای.
[اَ نُدْ دَ /دُو لَ / لِ] (ص نسبی) نوعی برنج. (یادداشت مؤلف). || نوعی پیچ (گل). (از یادداشت مؤلف). و رجوع به پیچ شود.
امین الدین.
[اَ نُدْ دی] (اِخ) ابن شیخ کریم و برادر بزرگ منشی فداحسین (قرن 13 هجری). به اردو و فارسی شعر میگفته و او راست رسالهء «نثر بهار». از اوست:
نوبهار اینک چو حسن گلرخان رنگین اداست
نرگس شهلا برنگ ما سراپا چشمهاست
ساقیا از جانب ما تشنگان غفلت چراست
فصل گل آمد شراب و شیشه و ساغر کجاست؟
(از تذکرهء روز روشن چ تهران ص83).
امین الدین.
[اَ نُدْ دی] (اِخ) ابوزکریا یحیی بن اسماعیل اندلسی بیاسی. از دانشمندان مشهور زمان خود و در طب و ریاضیات استاد بود. از مغرب بمصر آمد و در قاهره اقامت جست و از آنجا به دمشق رفت و در آنجا بود تا درگذشت. (از عیون الانباء ج 2 ص 163). و رجوع به همین کتاب شود.
امین الدین.
[اَ نُدْ دی] (اِخ) (امیر...) پسر شهاب الدین فضل. از سرداران و ملازم سلطان ابوسعید بهادر بود. (از حبیب السیر چ خیام ج 3 ص356). رجوع به سربداران شود.
امین الدین.
[اَ نُدْ دی] (اِخ)جبرئیل بن شیخ صالح بن قطب الدین، پدر شیخ صفی الدین اسحاق، سرسلسلهء صفویان است. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 2 صص412 - 414 شود.
امین الدین.
[اَ نُدْ دی] (اِخ) خواجه... محمود. از وزرای ابوالغازی حسین میرزا (در گذشته به سال 911 ه .ق .) از سلسلهء تیموری بود. (از حبیب السیر چ خیام ج 4 ص112).
امین الدین.
[اَ نُدْ دی] (اِخ) فضل بن علی فضل هبری، ملقب به امین الدین و مکنی به ابوعلی. از مشاهیر محدثان و مفسران و فقهای قرن ششم هجری است. رجوع به ابوعلی... شود.
امین الدین.
[اَ نُدْ دی] (اِخ) لقب عبدالوهاب بن احمدبن وهبان دمشقی است. (یادداشت مؤلف). رجوع به عبدالوهاب... شود.
امین الدین.
[اَ نُدْ دی] (اِخ) نصر یا نصیر یا ناصر. جد دوم حمدالله مستوفی که مدتی سمت استیفای عراق را داشته و بعد از آن شغل کناره جسته و بزهد و عبادت پرداخته است. (از تاریخ مغول عباس اقبال ص 523) (از نزهة القلوب چ لیدن ص48).
امین الدین اربلی.
[اَ نُدْ دی نِ اِ بِ](اِخ) علی بن عثمان بن علی سلیمان. شاعر و صوفی بود. رجوع به علی... و علی سلیمانی شود.
امین الدین بلیانی.
[اَ نُدْ دی نِ بَلْ](اِخ) شیخ... محمد بن علی بن مسعود. درگذشته به سال 745 ه .ق . عارف بزرگ و مشهور قرن هشتم بود. صاحب شیرازنامه از او چنین نام می برد: «الشیخ الامام صاحب الکشف و الالهام ملک الطریقة عمدة هداة الطرقات (؟) قدوة مشایخ الطبقات سر الله فی الارضین امین الملة و الدین محمد بن علی بن مسعود سند المجتهدین و محیی مآثر سیدالمرسلین»، و در شرح حال او می نویسد که خرقهء طریقت از دست عم بزرگوار خود اوحدالدین عبدالله بلیانی قدس سره پوشیده است. خواجوی کرمانی از مریدان شیخ امین الدین بود و حافظ در قطعه ای که پنج نفر از گذشتگان را که هر یک از جهتی سبب برکت و سعادت و رفاه مردم فارس بوده اند نام می برد از وی چنین یاد میکند:
دگر بقیهء ابدال شیخ امین الدین
که یمن همت او کارهای بسته گشاد(1).
در مجمع الفصحا رباعی زیر بدو نسبت داده شده:
آنانکه فلک ز نور دهر آرایند
تا ظن نبری که بازنایند، آیند
از دامن آفتاب تا جیب زمین
رسمی است که تا خدا نمیرد زایند.
و نیز:
ای دل پس زنجیر چو دیوانه نشین
در دامن درد خویش مردانه نشین
زآمد شدن بیهده خود را پی کن
معشوق چو خانگی است در خانه نشین.
(از تاریخ عصر حافظ ج 1 ص85 و 125) (از مجمع الفصحا چ سنگی ج 1 ص67) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص105) (از فرهنگ سخنوران).
(1) - مطلع قطعه اینست:
بعهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاق
به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد.
حافظ (دیوان چ قزوینی - غنی ص363).
امین الدین تبریزی.
[اَ نُدْ دی نِ تَ](اِخ) حاجی... مشهور به حاجی دده. شاعر و عالم به حدیث و تفسیر بوده و امین و گاهی نوری(1) تخلص میکرده است. قصاید متعدد در مدح امیر شیخ حسن نویان گفته و مدتی هم در بغداد منادم سلطان اویس بوده و در سال 758 ه .ق . درگذشته است. دیوان وی دوهزاروپانصد بیت شعر دارد. از اوست:
جان مشتاقان ببویت زنده از باد صبا
حبذا بادی که از کوی تو آید حبذا.
در چمن دوش ببوی تو گذر میکردم
قدم لاله تر از خون جگر میکردم
چشم نرگس بخیال نظرت میدیدم
وآنگه از ناوک چشم تو حذر میکردم.
(از دانشمندان آذربایجان ص53).
(1) - بمناسبت انتساب به شیخ نورالدین اسفراینی.
امین الدین جهرمی.
[اَ نُدْ دی نِ جَ رُ](اِخ) خواجه... ندیم شاه ابواسحاق بود و عبید زاکانی اشعار شنیعی در هجو او و زنش گفته است. (از تاریخ عصر حافظ ج 1 ص125 حاشیهء 2). و رجوع به مقدمهء منتخب لطائف عبید زاکانی شود.
امین الدین کازرونی.
[اَ نُدْ دی نِ زِ](اِخ) رجوع به امین بلیانی شود.
امین السلطان.
[اَ نُسْ سُ] (اِخ) میرزا علی اصغرخان اتابک اعظم، پسر آقامحمد ابراهیم. امین سلطان از رجال دورهء ناصرالدین شاه بود که در سال 1310 ه .ق . بصدارت رسید و تا کشته شدن ناصرالدین شاه (1313 ه .ق .) در این سمت باقی بود. بعد از اینکه مظفرالدین شاه بسلطنت رسید معزول گردید و بار دیگر در سال 1316 بصدارت رسید و تا سال 1321 صدراعظم بود. در این سال استعفا کرد و باروپا رفت، چون محمدعلی شاه بسلطنت رسید او را از اروپا دعوت نمود و بصدارت برگزید اما صدارت او طولی نکشید و در رجب 1325 ه .ق . بقتل رسید.
امین السلطانی.
[اَ نُسْ سُ] (ص نسبی)منسوب به امین السلطان. نوعی قران و دوقرانی و پنج قرانی و غیره که سکه و برش منظم و زیبا داشت. (یادداشت مؤلف).
امین السلطنه.
[اَ نُسْ سَ طَ نَ / نِ] (ع ص مرکب، اِ مرکب) از القاب دورهء قاجاری بود. رجوع به فهرست اعلام تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریه تألیف مستوفی چ 2 ج 1 شود.
امین الضرب.
[اَ نُضْ ضَ] (اِخ) حاجی محمدحسن اصفهانی... ابن مهدی بن محمد رحیم. از بازرگانان مشهور دورهء قاجاری و از اولین کسانیست که نخستین مرتبه در ایجاد کارخانه های صنعتی در ایران کوشیده اند. وی امتیاز راه آهن محمودآباد مازندران را گرفت و قصد داشت دریای خزر را با راه آهن به تهران متصل کند. از کارخانه هایی که بوسیلهء امین الضرب دایر گردید کارخانهء بلورسازی و چینی سازی و ابریشم تابی و چراغ برق تهران بود. وی در عین حال مردی متدین و دانش دوست بود، طبع بحارالانوار مجلسی در 26 مجلد بهمت این مرد انجام گرفت. بعد از اینکه ضرابخانه بطرز جدید در ایران تأسیس گردید ناصرالدین شاه در سال 1300 ه .ق . ریاست آنرا به امین الضرب واگذار کرد و عایدات آن که سالیانه 25هزار تومان بود جزو عایدات مالیهء مملکت محسوب میگردید. و رجوع به حسین امین الضرب دوم در همین لغت نامه شود.
امین الضرب.
[اَ نُضْ ضَ] (اِخ) حسین ... دوم (1288 - 1351 ه .ق .). پسر حاج محمدحسن اصفهانی. از بازرگانان معتبر و از رجال اقتصادی ایران در دورهء اخیر بود. رجوع به حسین امین الضرب دوم و امین الضرب حاج محمدحسن در همین لغت نامه شود.
امین الملک.
[اَ نُلْ مُ] (اِخ) از القاب دورهء قاجاری بود. رجوع به فهرست اعلام تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریه تألیف مستوفی چ 2 شود.
امین الملة.
[اَ نُلْ مِلْ لَ] (اِخ) از لقب های سلطان محمود غزنویست. (از ترجمهء تاریخ یمینی). و او را بیشتر یمین الدوله و امین المله می گفتند. رجوع به محمود و غزنویان شود.
امین الواعظین.
[اَ نُلْ عِ] (اِخ) شیخ اسدالله انصاری دزفولی شوشتری. او راست: اخبارالخلفاء و تذکرة العروض و المواعظ و حدائق الادب و دیوان عربی و فارسی.1353 ه .ق . درگذشت. (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص104).
امین بلخی.
[اَ نِ بَ] (اِخ) محمدامین. شاعر و از ملازمان بابر میرزا (قرن 9 هجری) بود و در استرآباد درگذشت. وی پدر امینی بلخی سمرقندی است. از اوست:
ای سیه چشم خطائی مرغ جان را با تو انس
وز سیه چشمان دیگر همچو آهو دل برم.
(از ترجمهء مجالس النفایس چ حکمت ص43) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص104) (از فرهنگ سخنوران). و رجوع به امینی بلخی سمرقندی شود.
امین بهله دوز سمرقندی.
[اَ نِ بَ لَ زِ سَ مَ قَ] (اِخ) پسر استاد عوض. در بهله دوزی استاد و شاعر بود. از اوست:
می سازدم ز خندهء دندان نمای خویش
آن نازنین ضیافت شیر و شکر مرا.
(از تذکرهء روز روشن چ رکن زادهء آدمیت ص 83).
امین پاشا فکری.
[اَ فِ] (اِخ) امین بن عبدالله بن محمد بلیغ. از دانشمندان و بزرگان مصر بود. او را تصانیفی است. (1272 - 1316 ه . ق.). (از اعلام زرکلی چ 1 ج 1 ص130).
امین تبریزی.
[اَ نِ تَ] (اِخ)(1) زرگر و شاعر قرن دهم هجری بود. او راست:
امروز کرده غنچه بسی گفتگوی ما
زآن گفتگو شکفته گل آرزوی ما.
صبر از رخ او در دل بیچاره ندارم
جز دادن جان در غم او چاره ندارم.
(از تحفهء سامی ص132) (از دانشمندان آذربایجان ص 54) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص104) (از فرهنگ سخنوران).
(1) - در دانشمندان آذربایجان باسم امینی آمده.
امین تبریزی.
[اَ نِ تَ] (اِخ) میرزا امین، پسر میرزا نوری بیگ. شاعر و خوش خط بوده. در آخر عمر استیفاء شیراز را داشته. (قرن 11 هجری). از اوست:
نوگل من غنچه را خندان کند در زیر پوست
عشق او در سینه کار جان کند در زیر پوست
دیدهء بادام از آن سازد مشبک خانه را
تا تماشای رخت پنهان کند در زیر پوست.
(از تذکرهء نصرآبادی ص104) (از فرهنگ سخنوران).
امین جان.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش نمین شهرستان اردبیل با 702 تن سکنه. محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
امین جندی.
[اَ نِ جُ] (اِخ) شیخ امین بن خالدبن محمد بن احمد جندی. شاعر عرب و از بزرگان شهر حمص بود. در این شهر متولد شد و در همانجا درگذشت (1257 ه .ق .). (از اعلام زرکلی چ 1 ص 128). و رجوع به همین کتاب شود.
امین حضرت.
[اَ حَ رَ] (اِ مرکب) از القاب دورهء قاجاریه بود. برادر بزرگ امین السلطان میرزا علی اصغرخان اتابک این لقب را داشت. رجوع به تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریه تألیف مستوفی چ 2 ج 1 ص374 شود.
امین حضور.
[اَ حُ] (اِ مرکب) از القاب دورهء قاجاری بود. رجوع به فهرست اعلام تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریه تألیف مستوفی چ 2 ج 1 شود. || (اِخ) نام سه راهی است در تهران در محل تقاطع خیابان ری و امیرکبیر (چراغ برق) و ایران (عین الدوله).
امین خان.
[اَ] (اِخ) پانزدهمین حاکم از حکام بنگاله قبل از 677 ه . ق. (از معجم الانساب زامباور ج 2 ص 426).
امین خلوت.
[اَ خَلْ وَ] (اِ مرکب) از القاب دورهء قاجاریه بود. رجوع به فهرست اعلام تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریه چ 2 ج 1 شود.
امین خوانساری.
[اَ نِ خوا / خا] (اِخ)قاضی امین. قاضی خوانسار و شاعر بود. (قرن 11 هجری). از اوست:
مرا دردی ز دل بیرون نکردی
که صد درد دگر افزون نکردی
بسویم یک نگاه از گوشهء چشم
نکردی تا دلم را خون نکردی.
(از تذکرهء نصرآبادی ص200 و 201) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص104). و رجوع به صبح گلشن ص 41 و فرهنگ سخنوران شود.
امین داشتن.
[اَ تَ] (مص مرکب)ایتمان. (تاج المصادر بیهقی). مورد اعتماد داشتن. رازدار شمردن :
ترا من خردمند پنداشتم
باسرار ملکت امین داشتم.سعدی.
و رجوع به امین شود.
امین دفتر.
[اَ دَ تَ] (اِ مرکب) از القاب دورهء قاجاری بود. رجوع به فهرست اعلام تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریه تألیف مستوفی چ 2 ج 1 شود.
امینسکو.
[اِ نِ کُ] (اِخ)(1) میخائیل. (1850 - 1889 م.). شاعر بزرگ رومانی است. (از لاروس). و رجوع به همین کتاب شود.
(1) - Eminesco (Eminescu), Mihail.
امین شمردن.
[اَ شِ / شُ مَ / مُ دَ] (مص مرکب) امانت دار پنداشتن :
چون شمارندش امین و رازدان
دام دیگرگون نهم در پیششان.مولوی.
امین عظیم آبادی.
[اَ نِ عَ] (اِخ) مولانا محمدامین الله عظیم آبادی. از دانشمندان هندی و شاعر فارسی گوی بود و بنا بنوشتهء صاحب تذکرهء روز روشن در مدرسهء عالی انگلیسی در کلکته اوقات صرف می کرده. قصیده ای در مدح پیغمبر اسلام گفته که بکمال بلاغت موزون است و مطلع آن اینست:
مخدرات سراپرده های قرآنی
چه دلبرند که دل می برند پنهانی.
(از تذکرهء روز روشن چ تهران ص86).
امین عمری.
[اَ نِ عُ مَ] (اِخ) امین بن خیرالله. (1150 - 1203 ه .ق .). از نوابغ عراق و شاعر و دارای تألیفات بسیار است. (از اعلام زرکلی چ 1 ص129). و رجوع به همین کتاب شود.
امین فارسی.
[اَ نِ] (اِخ) رجوع به امین الدین بلیانی شود.
امین قمی.
[اَ نِ قُ] (اِخ)احمدقلیخان. در زمان عالمگیر پادشاه هند در زمرهء ملازمان شاهی درآمد و در زمان محمدشاه به امارت رسید و در حملهء نادرشاه بهند کشته شد. شاعر بود و دیوان وی دوهزار بیت شعر داشت. از اوست:
در کوی عشق یار قراری گرفته ایم
از خویش رفته ایم و کناری گرفته ایم.
(از تذکرهء صبح گلشن چ هند ص40 و 41).
امین قمی.
[اَ نِ قُ] (اِخ) میرمحمد امین بزاز، فرزند میرابوالفتح بزاز. شاعر قرن یازدهم هجری بود. ازوست:
من نمی دانم درین صحرا شکارانداز کیست
نقش پای هر غزالی صید درخون خفته ایست.
(از تذکرهء نصرآبادی ص115) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص105) (از فرهنگ سخنوران).
امین کاشانی.
[اَ نِ نی] (اِخ) خواجه محمدامین کوسج. شاعر نکته سنج و سخن سرای و از بزرگان کاشان بود. لطفعلی بیک صاحب آتشکده دیوان او را دیده بود. از اوست:
گفتم که دلم هست به پیش تو گرو
دل بازده آغاز مکن قصهء نو
افشاند هزار دل ز هر حلقهء زلف
گفتا دل خود بجوی و بردار و برو.
(از تذکرهء صبح گلشن چ هند ص41) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص105) (از آتشکدهء آذر چ بمبئی ص241) (از فرهنگ سخنوران).
امین کردن.
[اَ کَ دَ] (مص مرکب)اعتبار دادن. معتبر نمودن. اعتماد داشتن. (ناظم الاطباء). تأمین. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). ایتمان. (فرهنگ فارسی معین، ذیل ایتمان) :
از تو گر او را امین کنی بستاند
او نه ببسیار چیز عمر تو بسیار.ناصرخسرو.
امین گشتن.
[اَ گَ تَ] (مص مرکب)امین شدن :
چو دیدم که در دیر گشتم امین
نگنجیدم از خرمی بر زمین.(بوستان).
امین لاهوری.
[اَ نِ] (اِخ) در تذکرهء روز روشن چ تهران ص83 رباعی زیر و یک رباعی دیگر از اشعار او آمده:
ما را بجهان غیر تو مرغوب نباشد
هر خوب که دیدیم ز تو خوب نباشد
کاری نکند کس بجهان غیر محبت
گر جور و جفا شیوهء محبوب نباشد.
امین لشکر.
[اَ لَ کَ] (اِ مرکب) از القاب دورهء قاجاری بود. رجوع به فهرست اعلام تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریه تألیف مستوفی چ 1 ج 1 شود.
امین لو.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان اردبیل با 377 تن سکنه. محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
امین مالیه.
[اَ نِ لی یَ/یِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) در دورهء قاجاریان رئیس دارایی را در شهرستانها امین مالیه می گفتند.
امین مشهدی.
[اَ نِ مَ هَ] (اِخ) مولانا محمدامین طبیب و شاعر و معاصر صادقی کتابدار (قرن 10 هجری) بود. از اوست:
آنم که جهان جهان غمم ماحضر است
وز آه پیاپیم فلک در حذر است
از آتش دوزخم مترسان که مرا
سوزی است که صد دوزخ از او در خطر است.
(از مجمع الخواص ص268) (از فرهنگ سخنوران).
امین ملک.
[اَ می مَ لِ] (اِخ)پسردایی و پدرزن جلال الدین خوارزمشاه. در موقع حملهء چنگیزخان حاکم هرات بود و در وقت عبور جلال الدین از آب سند وی به برشاوور منهزم و در آنجا بدست قوم مغول کشته شد. این شخص را مورخان باشکال مختلف امین ملک، امین الملک، یمین ملک، امیرخان و ملک خان نوشته اند. (از تاریخ جهانگشای جوینی چ لیدن ص147 و حاشیهء همان صفحه) (از تاریخ مغول عباس اقبال ص37 و 59 و 111).
امین نزلابادی.
[اَ نِ نَ] (اِخ) امیر امین الدین. شاعر قرن نهم هجری و صاحب مثنوی شمع و پروانه و چند مثنوی دیگر است. از اوست:
دیده چون آینهء روی تو دیدن گیرد
از تحیر ز مژه آب دویدن گیرد.
(از تذکرة الشعراء دولتشاه سمرقندی چ سنگی ص 197) (از فرهنگ سخنوران).
امین نصرآبادی.
[اَ نِ نَ] (اِخ) میرزا امین، نوادهء خال محمدطاهر نصرآبادی، صاحب تذکرهء نصرآبادی. شاعر قرن یازدهم هجری بود و در حساب و نجوم مهارت داشت. از اوست:
کی نصیحت در دل سنگین دلان دارد اثر
در زمین نرم تخم افزون دمد اندیشه را.
(از تذکرهء نصرآبادی صص453 - 454).
و رجوع به همین کتاب و فرهنگ سخنوران شود.
امین نیشابوری.
[اَ نِ نِ] (اِخ) میرمحمد امین خان موسوی نیشابوری، ملقب به برهان الملک. شاعر و صوبه دار ملک اودهء هند بود و در هنگام ورود نادرشاه بدهلی در این شهر به سال 1151 ه .ق . درگذشت. از اوست:
ز کدام ره بیایم که بچشم تو درآیم
که بدور چشم مستت همه نیزهء سپاه است.
(از تذکرهء روز روشن چ تهران ص76).
امینة.
[اَ نَ] (اِخ) از اعلام زنان است. رجوع به فهرست اعلام تاریخ طبری چ بیروت و اعلام النساء ج 1 شود.
امینه.
[اَ نِ] (فرانسوی، اِ)(1)(اسیدهای...) موادی هستند که عامل اسیدی و عامل امینی(2) دارند. ساده ترین آنها آمینواستیک اسیدها یا گلیکول (گلیسین)
COOH ـــ 2CH
2NH
است که شیرین مزه است و در صفرا نیز وجود دارد. اغلب اسیدهای امینه اجسام تبلورپذیرند و ممکن است که چند عامل اسید و چند عامل امین داشته باشند. در این صورت اگر غلبه با عامل امین باشد اثر قلیایی، و اگر غلبه با عوامل اسیدی باشد اثر اسیدی دارند. از اجتماع دو ملکول اسیدامینه جسمی بنام دی پپتید بدست می آید:
COOH ــ2CH ــNH ــCO ــ2 CHــN2H
و از اجتماع چند ملکول پلی پپتید بدست می آید. پلی پپتیدهایی که دارای جرم ملکول زیادند پروتیدها را تشکیل میدهند. (از کتب شیمی رسمی).
(1) - Amine. (2) - رجوع به امینها شود.
امینها.
[اَ] (اِ مرکب) موادی آلی و از مشتقات آمونیاک می باشند که در آنها بجای یک یا چند هیدروژن آمونیاک یک یا چند ئیدروکربور قرار گرفته است. اگر یک ئیدروکربور بجای یک هیدرژن قرار گرفته باشد امین حاصل را نوع اول و اگر بجای دو هیدرژن دو ئیدروکربور قرار گرفته باشد آنرا امین نوع دوم و در صورتی که بجای سه هیدرژن سه ئیدروکربور قرار گیرد آنرا امین نوع سوم می خوانند:
امینهایی که ئیدروکربور آنها از نوع معطر(1)است امین معطر خوانده می شوند. امینها خواصی شبیه به آمونیاک دارند، اسیدها را خنثی می کنند و بصورت محلول در آب اثر قلیایی دارند، اثر قلیایی محلول امینهای خطی از آمونیاک بیشتر و اثر قلیایی امینهای معطر از آمونیاک کمتر است. (از کتب رسمی شیمی).
.
(فرانسوی)
(1) - Aromatique
امین همایون.
[اَ هُ] (اِ مرکب) از القاب دورهء قاجاری بود. رجوع به فهرست اعلام تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریه تألیف مستوفی چ 2 ج 1 شود.
امینی.
[اَ] (ص نسبی) منسوب به امین. || (اِخ) طایفه ای از اهالی قزوین. (ناظم الاطباء).
امینی.
[اَ] (حامص) امین بودن. امانت دار بودن :
از وفاداری و امینی او
شاد بودم به همنشینی او.نظامی.
امینی استرآبادی.
[اَ یِ اَ تَ] (اِخ)میرسید... از معاصران صادقی کتابدار (قرن 10 هجری) و شاعر بود. از اوست:
ناز چشم ستم انگیز ترا بنده شوم
رنجش مصلحت آمیز ترا بنده شوم.
(از مجمع الخواص ص95 و 96) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص105) (از فرهنگ سخنوران).
امینی بلخی.
[اَ نیِ بَ] (اِخ) ابوسراقه عبدالرحمان احمدبن نجار. از شعرای دورهء غزنوی و از مداحان محمود غزنوی بوده. رجوع به ابوسراقه در همین لغت نامه شود.
امینی بلخی سمرقندی.
[اَ نیِ بَ یِ سَ مَ قَ](اِخ) پسر محمدامین بلخی و از معاصران امیرعلیشیر نوایی است. امیر علیشیر می نویسد: «جوانی پسندیده و در نظم طبعش بغایت ملایم است»، و مطلع زیر را از او نقل کرده:
یار در سلسلهء ناز و عتابم دارد
باز دیوانگی عشق خرابم دارد.
(از ترجمهء مجالس النفائس ص75) (از الذریعة قسم 1 از جزء 9 صص105 - 106).
امینی دهلوی.
[اَ نیِ دِ لَ] (اِخ) از شاعران دورهء جهانگیر پادشاه بود و با نظام الدین بخشی دوستی داشت. از اوست:
هرگاه ز توسنت برم نام
آغاز شود ردیف انجام
همچون دل بیقرار عاشق
در خواب ندیده روی آرام.
(از تذکرهء روز روشن چ تهران ص87).
امینی سمرقندی.
[اَ نیِ سَ مَ قَ] (اِخ)مولانا... از شاعران قرن دهم هجری و معاصر سلطان سلیم است. صاحب مجالس النفائس نویسد: مردی فقیر و مسکین صفت و صالح هیئت است و بطرز قصیده کمتر شعر گفته و دائم غزل می گفته، از اوست:
ای دل نشان ناوک آن دلربا شدی
در عاشقی نشانهء تیر بلا شدی
سرو سهی بقد بلندت نمیرسد
باد صبا بگرد سمندت نمیرسد.
و چنانکه از مجالس النفائس برمی آید در زمان تألیف کتاب (928 ه .ق .) مولانا امینی از زیارت مکه مراجعت کرد و قصیده ای در مدح سلطان سلیمان که در 926 به تخت جلوس کرده بود گفت. مطلع آن قصیده این است:
بداده زمان مملکت کامرانی
بکاوس عهد و سلیمان ثانی(1).
صله ای که بخاطر این قصیده به امینی رسید سه هزار اقچهء عثمانی بود و وی با این صله ثروتمند شد و بقصد تجارت بسفر رفت. (از ترجمهء مجالس النفائس چ تهران ص406 و 407). و رجوع به همین کتاب شود.
(1) - تمام قصیده در مجالس النفائس نقل شده و هر مصراع آن بحروف ابجد تاریخ جلوس سلطان سلیمان را تعیین می کند.
امینی مراغی.
[اَ نیِ مَ] (اِخ) میرزا محمدتقی... از دانشمندان دورهء اخیر آذربایجان بود(1). مولد و منشأ و مدفن وی شهر مراغه بود. مردی پرهیزکار و ستوده خصلت و بخشنده و غیور و از ریا و تزویر گریزان بود. بترکی آذربایجانی و فارسی شعر میگفت. نسخهء خطی دیوان وی که در حدود پنج هزار بیت دارد در کتابخانهء آقای سلطان القرائی در تبریز موجود است. از اوست:
ژنده می پوشم و صد فخر بکیوان دارم
افسر از فقر و ز خاک سیه ایوان دارم
من چه محتاج بتاج و کمر زرینم
از قناعت کمر و تاج ز ایمان دارم.
(از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص106) (از ریحانة الادب ج 4 صص4 - 5). و رجوع به ریحانة الادب شود.
(1) - صاحب الذریعه تاریخ وفات وی را در حدود سال 1330 ه . ق. نوشته و صاحب ریحانة الادب از قول جعفر سلطان القرائی می نویسد تاریخ وفاتش بدست نیامد ولیکن در اوایل مشروطیت (1324 ه .ق .) در قید حیات بوده.
امینی مشهدی.
[اَ نیِ مَ هَ] (اِخ) حسن... در آتشکدهء آذر بیگدلی (چ شهیدی ص88) و تذکرهء صبح گلشن (چ هند ص42) جزء شاعران قلمداد شده. صاحب آتشکده نویسد: بجودت طبع موصوف و بشعرشناسی معروف است. از اوست:
دل مرا کشتهء آن غمزهء پرفن میخواست
للَّه الحمد چنان شد که دل من میخواست.
امینیه.
[اَ نی یَ] (اِخ) مدرسه ای بوده است در دمشق، گویند در آن حال که غزالی ترک مسند درس گفته و سیر و سیاحت اختیار کرده بود وارد این مدرسه شد. حلقهء درس دائر بود و استاد سخنان او را تدریس و «قال الغزالی» تکرار می کرد. غزالی از بیم اعجاب و غرور بر خویشتن بهراسید و بترک دمشق گفت. (از غزالی نامه ص153).
امینی یزدی.
[اَ نیِ یَ] (اِخ) ملازم خان زمان سیستانی بود. از اوست:
تا گَردصفت دامن یاری نگرفتیم
از پا ننشستیم و قراری نگرفتیم.
(از تذکرهء روز روشن چ تهران ص87).
امیون.
[اُمْ می یو] (ع اِ) جِ اُمّیّ در حالت رفع. (از ناظم الاطباء). نانویسندگان. (ترجمان جرجانی مهذب عادل بن علی): و منهم امیون لایعلمون الکتاب الا امانی. (قرآن 2/78). و رجوع به امی شود.
امیة.
[اُ مَیْ یَ] (ع اِ) مصغر امة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || قبیله ایست از قریش، اُمَویّ و اَمَویّ و اُمَیَّی بچهار یاء منسوب است بآن. (منتهی الارب). در نسبت به امیه اختلاف کرده اند، گروهی گفته اند منسوب بدان اُمَویّ است و گروهی دیگر گفته اند در نسبت باصل برمیگردد و اَمَویّ میشود زیرا امیه مصغر اَمَة است و منسوب به امة، اَمَویّ میشود. (از صبح الاعشی ج 1 ص375)(1).
(1) - لفظ اَمَوی در نسبت علقمة بن عبید اموی و مالک بن سبیع اموی نزد بعضی منسوب است به اَمِوَة و آن شهریست و صاحب قاموس گفته که در این معنی تأمل است. (از منتهی الارب).
امیة.
[اُ مَیْ یَ] (اِخ) ابن حرثان بن اسکر لیثی کنانی مُضَری. شاعر مخضرم و سوار عرب و از بزرگان قوم خود بود. شرح احوال وی در اغانی آمده است. (از اعلام زرکلی چ 1 ج 1 ص130). وفات وی در حدود سال 20 هجری است. (از فهرست نامهای کسان دیوان منوچهری چ دبیرسیاقی ص293).
امیة.
[اُ مَیْ یَ] (اِخ) ابن خلف بن وهب. از بزرگان قریش در جاهلیت و از دشمنان پیغمبر اسلام بود. در سال دوم هجری در جنگ بدر کشته شد. (از صبح الاعشی ج 1 ص353) (از عقدالفرید ج 3 ص265) (از اعلام زرکلی چ 1 ج 1 ص130).
امیة.
[اُ مَیْ یَ] (اِخ) ابن عبدالعزیز اندلسی، مکنی به ابوصلت. حکیم و ریاضی دان و شاعر و طبیب بود. رجوع به ابوالصلت... شود.
امیة.
[اُ مَیْ یَ] (اِخ) ابن عبد شمس بن عبد مناف بن قصی. از اجداد عرب در جاهلیت و سرسلسلهء امویان، خلفای اسلامی شام و اندلس بود. رجوع به امویان و امویان اندلس شود.
امیة.
[اُ مَیْ یَ] (اِخ) نام چند تن از صحابه است. رجوع به الاصابة فی تمییز الصحابة ج 1 ص131 ببعد و فهرست اعلام تاریخ طبری چ بیروت شود.
امیه.
[اَ یَهْ] (ع ن تف)آب بسیارتر. (منتهی الارب). آب دارتر، گویند: البئر امیه مماکانت. (ناظم الاطباء).
امیهة.
[اَ هَ] (ع مص) جدری برآوردن گوسفند؛ امهت الغنم امهاً و امیهةً، و نیز بطور مجهول اُمِهَتْ. (از منتهی الارب). و رجوع به امیهة (ص) شود.
امیهة.
[اَ هَ] (ع اِ) جوششی که در گوسپند درآید مانند آبله. (ناظم الاطباء). و در دعا بانسان گویند «آهة و امیهة». (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). آبلهء گوسفند. (آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و گویند بثریست که گوسفند درمی آورد مانند آبله یا حصبه. (از اقرب الموارد).
امیهة.
[اَ هَ] (ع ص) گوسفند مبتلا به امیهة. (از اقرب الموارد). گوسفند آبله برآورده. (ناظم الاطباء). گوسفند مبتلا به جدری. مأموهة. مؤمهة. (از منتهی الارب).
امیی.
[اُ مَیْ یی] (ع ص نسبی)منسوب به امیة که طایفه ای از قریش باشد. (ناظم الاطباء).
امیین.
[اُمْ می یی] (ع اِ) جِ اُمّیّ در حال نصب و جر: قل للذین اوتوا الکتاب والامیین ءَاسلمتم. (قرآن 3/20). رجوع به امی و امیون شود.
ان.
[اَ] (اِ) بلغت زند و پازند، مادر. والده. (از برهان قاطع) (از آنندراج) (از انجمن آرا)(1). || هرگاه در آخر کلمه آرند افادهء فاعلیت کند، مانند افتان و خیزان. (از برهان قاطع) (از آنندراج) (از انجمن آرا). رجوع به «آن» در همین لغت نامه شود.
(1) - هزوارش ana، پهلوی e به معنی این، در گیلکی an(این) بعکس متن، و هزوارش «آن» در برهان قاطع «زک» آمده است. (از حاشیهء برهان قاطع چ معین).
ان.
[اَ] (اِ) در تداول عامیانه، گه. پلیدی. نجاست. فضلهء آدمی و جانوران دیگر. (یادداشت مؤلف). و رجوع به عن شود.
ان.
[ان] (پسوند) علامت جمع است. رجوع به «آن» شود.
ان.
[ِن] (پسوند) نون ماقبل مکسور. مانند این (ین) نسبت را میرساند، مانند: ریخن(1)، رشکن(2)، ریمن(3)، چرکن(4). و در یادداشت مؤلف آمده است: «ان» در لفجن، ریخن، فژاگن، رشگن، شپشن، خشمن، ژفگن و امثال آن مخفف این و «ین» و بجای این «ین» بود در پشمین، نمکین، رنگین و غیره.
(1) - برهان قاطع چ معین، حاشیهء مربوط به ریخن.
(2) - برهان قاطع چ معین، حاشیهء مربوط به ریمن و رشکن.
(3) - برهان قاطع چ معین، حاشیهء مربوط به ریمن.
(4) - برهان قاطع چ معین، حاشیهء مربوط به رشکن.
ان.
[اَ] (پیشوند) مرکب از اَ (علامت نفی) + ن (حرف واسطه) در کلماتی مانند: انوشه، انیران. (یادداشت مؤلف).
ان.
[اَن ن] (ع مص) نالیدن. (یادداشت مؤلف). نالیدن کسی: أنّ الرجل أناً و انیناً و اناناً و تأناناً (از باب ضرب). (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || ریختن. (یادداشت مؤلف): أنّ الماء أنّاً؛ ریخت آن آب را. || گاه بمعنی «کان» آید، کقولهم لاافعله ما ان فی السماء نجم؛ یعنی نمی کنم این کار را تا در آسمان ستاره ای هست. و همچنین لاافعله ما ان فی الفرات قطرة. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
ان.
[اَ] (ع حرف) حرف مصدری است و فعل مضارع را در دو مورد نصب میدهد، نخست در ابتداء کلام مانند «ان تصوموا خیر لکم» (قرآن 2/184) که در محل رفع است. دوم بعد از لفظی که بر معنی غیر یقین دلالت میکند، در این صورت نیز در محل رفع است مانند «الم یأن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم». (قرآن 57/16). یا در محل نصب مانند «و ما کان هذا القرآن ان یفتری». (قرآن 10/37). یا در محل جر مانند «من قبل ان یأتی احدکم الموت». (قرآن 63/10). و گاهی فعل را جزم دهد مانند:
اذاما غدونا قال ولدان اهلنا
تعالوا الی ان یأتنا الصید نحطب(1).
و گاه فعل را مرفوع سازد چنانکه در قرائت ابن محیص است: «لمن اراد ان یتم الرضاعة». (قرآن 2/233). (از شرح قاموس) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || مخفف از أنَّ ثقیله است و در این هنگام بعد از فعل یقین یا فعلی که بمنزلهء یقین باشد واقع می شود و عمل نمیکند، مانند «علم ان سیکون منکم مرضی» (قرآن 73/20). و حسبوا ان لاتکون فتنة. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || مفسره است به معنی ای، مانند «فاوحینا الیه ان اصنع الفلک» (قرآن 23/27) و آن بعد از جمله ای می آید که معنی قول در آن باشد غیر حروف آن. و گاهی حرف جر به آن داخل میشود مانند «کتبت الیه بان افعل». || بطور زاید برای تأکید می آید، مانند «و لما جاءت رسلنا لوطاً سی ء بهم» (قرآن 11/77) و آن بعد از لمای توقیتیه است. و نیز بین «لو» و فعل قسم آید، مانند:
فأقسم ان لو التقینا و انتم
لکان لکم یوم من الشر مظلم.
و ممکن است فعل قسم متروک باشد، مانند «اما والله ان لو کنت حیاً». و همچنین بین کاف و مخفوض آن می آید مانند «کان ظبیة تعطو الی و ارق السلم» و آن نادر است و بعد از اذا آید مانند «فامهله حتی اذا ان کانه». (از اقرب الموارد). و نیز به معنی شرط آید مانند انْ و هم مانند انْ برای نفی بکار رود. و همچنین«اذ» آید و گفته اند از آنست: «بل عجبوا ان جائهم منذر». (قرآن 50/2). و به معنی «لئلا» و گفته اند از آنست: «یبین الله لکم ان تضلوا» (قرآن 4/176) و الصواب انها مصدریه تقدیره کراهة ان تضلوا. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
(1) - چنین است در منتهی الارب و تاج العروس: نحطب، در ناظم الاطباء بغلط مخطب آمده.
ان.
[اَ] (ع ضمیر) ضمیر متکلم است من مانند «ان فعلت» بسکون نون یا بفتح آن در حالت وصل و الحاق الف در حالت وقف مانند: «فعلت انا». و گاهی وقف در جای وصل بکار رود مانند انا سیف العشیرة فاعرفونی. و ضمیر مخاطب مانند «انتَ، انتِ، انتما، انتم، انتن» نزد جمهور ضمیر «ان» است و «تا» حرف خطاب. (از منتهی الارب، ذیل ان ن) (از ناظم الاطباء).
ان.
[اِنْ نَ / اَنْ نَ] (ع حرف)یعنی بدرستی و راستی(1) و هر دو برای تأکید خبر استعمال میشوند و اسم را نصب میدهند و خبر را رفع، مانند «ان زیداً قائم» و «بلغنی ان عمراً لذاهب» و گاهی انَّ هر دو را نصب میدهد مانند:
اذا اسود جنح اللیل فلتات و لتکن
خطاک خفافاً ان حراسنا اسداً.
و مانند حدیث: ان قعر جهنم سبعین خریفاً. و گاهی بعد از «ان» مبتدای مرفوع آید و اسم آن ضمیر شأن محذوف باشد مانند ان من اشد الناس عذاباً یوم القیمة المصورون، که تقدیر «انه» است. و نیز انَّ گاهی بتخفیف آید و در این صورت اعمال آن بقلت است و اهمال آن بکثرت، و نزد کوفیان مخفف نیامده. و گاهی حرف جواب است به معنی «نعم» و از آنست:
بکت علی عواذلی یلحیننی و الومهنه
و یقلن شیب قد علاک و قد کبرت فقلت انه.
و ها برای سکوت است. و از آنست قول زبیر در جواب کسی که گفت: «لعن الله ناقة حملتنی الیک»، «ان و راکبها» یعنی «نعم و لعن راکبها». ان را در نه جای مکسور خوانند: 1 - در ابتدای کلام خواه لفظاً باشد و خواه معناً، مانند ان زیداً قائم. 2 - بعد از «الا»ی تنبیه مانند الا ان زیداً قائم. 3 - هرگاه که صلهء موصول باشد مانند: و آتیناه من الکنوز ما انّ مفاتحه لتنوء بالعصبة اولی القوة. (قرآن 28/76). 4 - در جواب قسم خواه در اسم و یا خبر آن لام باشد و یا نباشد مانند والله ان زیداً قائم. 5 - بعد از قول در لغت آنان که آنرا مفتوح نخوانند مانند: قال الله انی منزلها علیکم. (قرآن 5/115). 6 - بعد از واو حالیه مانند جاء زید و ان یده علی رأسه. 7 - در جایی که خبر از عین واقع شود مانند زید انه ذاهب - خلافاً للفراء. 8 - قبل از لام معلقه مانند: والله یعلم انک لرسوله. (قرآن 63/1). 9 - بعد از «حیث» مانند اجلس حیث ان زیداً جالس. و هرگاه تأویل جمله بمصدر لازم باشد آنرا مفتوح خوانند چنانکه بعد از «لو» است مانند: لو انک قائم لقمت، و چون أنَّ فرع «انَّ» است صحیح باشد که أنّما مفید حصر باشد. چنانکه انّما، و در این آیهء کریمه هر دو مجتمع اند: «قل انما انا بشر مثلکم یوحی الی انما الهکم اله واحد» (18/110)، اولی برای حصر صفت است بر موصوف و دومی برای حصر موصوف است بر صفت. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء):
بگذر از ظن خطا ای بدگمان
ان بعض الظن اثم(2) آخر بخوان.مولوی.
|| «أنَّ» لغتی است در «لعل» مانند «ایت السوق انک تشتری لحماً»، یعنی «لعلک»، و گویند از آنست این آیه در قرائت بعضی: «و مایشعرکم انها اذا جائت لایؤمنون». (قرآن 6/109). (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || گاهی کاف تشبیه به «أنَّ» افزوده شود مانند: کأنه شمس، و گاهی با کاف مخفف می شود و عمل نمی کند مانند: «و وجه مشرق اللون کان ثدیاه حقان» و یروی ثدییه (علی الاعمال) و الرفع اجود. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
- برهان انَّ، برهان انی؛ عبارت است از برهان و طریقهء استدلال از راه معلول جهت کشف علت و این نوع برهان، برهان اکتشافی است. (از دستورالعلماء ج 1 ص236 از فرهنگ علوم عقلی سجادی). و آن عکس برهان لم [ لِ م مَ ] (- برهان لمی) است چه در برهان لمی از علت به معلول میرسند. (از دستورالعلماء ج 1 ص236). و رجوع به برهان انی و لمی (ذیل برهان) و دستورالعلماء شود.
برای آگاهی از آیات و امثال مصدر به «ان» که در ادب فارسی بکار رفته، رجوع به امثال و حکم مؤلف ج 1 ص286 ببعد شود.
(1) - گاهی به معنی آری نیز آرند. (آنندراج).
(2) - ان بعض الظن اثم. (قرآن 49/12).
ان.
[اِ] (ع حرف) اگر. (ترجمان علامه جرجانی مهذب عادل بن علی) (فرهنگ فارسی معین). به معنی «اگر» است برای شرط و دو فعل را جزم میدهد مانند: «ان ینتهوا یغفر لهم ما قد سلف» (قرآن 8/38) و «ان تعودوا نعد» (قرآن 8/19). و گاهی مقترن به «لا» آید و در این هنگام «به «الاّ» استثنائیه مشتبه گردد مانند: «الا تنصروه فقد نصره الله» (قرآن 9/40) و «الا تنفروا یعذبکم» (قرآن 9/39). (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) :
شک نیاوردگان کرده یقین
ان و لوشان بجای رای رزین.
دهخدا (از فرهنگ فارسی معین).
-ان... و ان؛ خواه... و خواه: ان کسب و ان خسر یندم؛ خواه کسب کند و خواه زیان ببرد پشیمان میشود. (از دزی ج 1 ص39). || حرف نفی است به معنی «ما» و در این هنگام بعد از آن جملهء اسمیه واقع میشود مانند «ان الکافرون الا فی غرور» (قرآن 67/20) و یا بعد از آن جملهء فعلیه واقع میشود مانند: «ان اردنا الا الحسنی». (قرآن 9/107). و بعضی گفته اند «ان» نافیه نیست مگر آنکه بعد از آن «الا» و «لما» بیاید مانند «ان کل نفس لما علیها حافظ» (قرآن 86/4)، و این قول مردود است بنا بآیهء زیر از قرآن: «ان عندکم من سلطان» (10/68) و «قل ان ادری اقریب ما توعدون» (72/25). (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || مخفف از «انَّ» باشد و در این صورت بعد از هر دو جملهء اسمیه و فعلیه می آید اما در اسمیه اعمال و اهمال هر دو جایز است و در فعلیه اهمال واجب، و هرکجا که بعد از آن لام مفتوح واقع شود «ان» مخفف است مانند: «ان زید لاخوک». (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || زاید آید، مانند: ما ان اتیت بشی ء انت تکرهه. (از شرح قاموس) (از ناظم الاطباء). و مانند:
ما ان رأینا ملکاً اغارا
اکثر منه قرة وقارا.(منتهی الارب).
|| بمعنی «قد» آید و گفته اند از آنست: «ان نفعت الذکری» (قرآن 87/9). (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || بنا بقول کوفیها بمعنی «اذ» می آید مانند «واتقوا الله ان کنتم مؤمنین» (قرآن 5/57)(1) و مانند «لتدخلن المسجد الحرام ان شاء الله آمنین». (قرآن 48/27)(2). || بمعنی «اذا» است، مانند «ان استحبوا الکفر علی الایمان». (قرآن 9/23). (از تاج العروس). و رجوع به امثال و حکم مؤلف ج 1 ص286 ببعد شود.
(1) - در منتهی الارب و شرح فارسی قاموس این آیه شاهد است برای معنی «قد». در تاج العروس چنین آمده: ظاهر عبارت آیه آنست که «ان» به معنی قد است و ابن یزیدی از ابوزید روایت کرده که به معنی «اذ» است و مثل اینست آیهء «فردوه الی الله و الرسول ان کنتم تؤمنون بالله» [ قرآن 4/59 ] و آیهء «لتدخلن المسجدالحرام ان شاء الله آمنین» [ قرآن 48/27 ]؛ یعنی قد شاء. و رجوع به تاج العروس شود.
(2) - در مورد این شاهد رجوع به حاشیهء قبل شود.
ان.
[اِ] (اِخ)(1) رودیست در فرانسه که از آرگون سرچشمه می گیرد و به اواز(2) میریزد. 280 کیلومتر طول دارد که 117 کیلومتر آن قابل کشتیرانی است. (از فرهنگ فارسی معین، اعلام).
(1) - Aisne.
(2) - Oise.
انآء .
[اِنْ] (ع مص) انئاء. دور گردانیدن کسی را. (ناظم الاطباء). دور کردن. (مصادر زوزنی). انأیتهُ انئاءً؛ دور گردانیدم او را. (منتهی الارب). || کندن جویچه گرد سراپرده و خرگاه. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
انآء .
[اَنْ] (ع اِ) جِ نُؤْی و نُؤی. (از ناظم الاطباء). رجوع به نؤی شود.
انا.
[اَ] (ع ضمیر) مَن. (ترجمان جرجانی مهذب عادل بن علی) :
دانش دیگر ز نادانی ما
سر برآورده عیان کانی انا.مولوی.
آن انا را لعنة الله در عَقِب
این انا را رحمة الله ای محب
آن انا بی وقت گفتن لعنت است
آن انا در وقت گفتن رحمت است
آن انا منصور رحمت شد یقین
آن انا فرعون لعنت شد ببین.مولوی.
- انا الحق؛ من حق و خدا هستم، بزعم صوفیان دو تن دم از انا الحق زدند یکی بحق و دیگری بناحق، آنکه از سر حقیقت انا الحق گفت حسین بن منصور حلاج بود و آنکه ناروا گفت فرعون عنود بود. (از فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی). منصور بسبب گفتن این کلمه کشته شد. (یادداشت مؤلف) :
آنکه او بی درد باشد ره زنست
زآنکه بی دردی انا الحق گفتنست.مولوی.
فرعون وار لاف انا الحق همی زنی
وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست.
سعدی.
و رجوع به انا الله در همین ترکیبات و حسین حلاج و حلاج شود.
- انا الدوست و انا الیار؛ امثال این تراکیب از مخترعات متأخرین است. (آنندراج) :
در قتلگاه عشق انا الدوست میزنم
این گفتگو ز دار و رسن میشود فزون.
علی خراسانی (آنندراج).
گل مگر لاف انا الیار بگلشن زده است
بر سر دار خیال سر منصور کنم.
عالی (از آنندراج).
- انا الله؛ من خدا هستم، ادای بعضی از متصوفین در اشاره به وحدت وجود و اینکه خدا در تمام اجزای عالم، جاری و ساری است :
روا باشد انا الله(1) از درختی
چرا نبود روا از نیکبختی.
شیخ محمود شبستری.
- انا انت و انت انا؛ در اصطلاح عرفان منظور از این عبارت فناء عاشق است در معشوق بطوری که غیر از معشوق نبیند حتی خود را. (از کتاب اللمع ص360 از فرهنگ علوم عقلی).
- انا بلا انا و نحن بلا نحن؛ در اصطلاح عرفان، مقصود از این عبارت تخلیهء عبد است از افعال خود و فناء ذاتی است. (از کتاب اللمع فی التصوف ص 360 از فرهنگ علوم عقلی).
- انا خَیْرٌ؛ من بهترم، مأخوذ از آیهء قرآن است که در موضوع مکالمهء خدا با ابلیس هنگام آفرینش آدم نازل شده است: قال ما منعک الاتسجد اذ أمرتک قال انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین. (7/12).
بندگیّ او به از سلطانیست
که انا خیر دم شیطانیست.
مولوی (از فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی).
- انادان (انا + دان = داننده)؛ آنکه مرا میداند، کنایه از عارف ربانی که میداند حقیقت واقع وجودش جز انانیت ازلی چیز دیگری نیست و این وجود ظاهری ظل و سایه ای از آن حقیقت است :
ربّ بر مربوب کی لرزان بود
کی انادان بند جسم و جان بود؟
مولوی (از فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی).
- انا و لاغیری؛ در مقام عجب و استکبار گویند: هر یک از باد غرور دم انا و لاغیری میزدند. (رشیدی).
(1) - در امثال و حکم مؤلف (ص 874): انا الحق.
انا.
[اَ] (ترکی، اِ) مادر. (از غیاث اللغات). در ترکی آذربایجانی آنا گویند.
انا.
[اَ نَ] (ع ضمیر) ضمیر منفصل متکلم وحده و در آن مؤنث و مذکر یکسان است. رجوع به اَنا شود.
انا.
[اِنْ نا] (ع حرف + ضمیر) مرکب از انَّ (حرف مشبهة بالفعل) + نا (ضمیر متکلم مع الغیر) و همچنین أنّا؛ بدرستی و راستی که ما. (از ناظم الاطباء). گاهی در فارسی در مورد استکبار و منیت بکار رود. (از یادداشت مؤلف) :
آن دغلکاریّ و دزدیهای او
وآن چو فرعونان انا انای او.مولوی.
- انا اعطینا؛ سرآغاز سورهء کوثر (سورهء 108 قرآن) که بیشتر بدان نام برده می شود.
- انا انزلنا؛ سرآغاز سورهء قدر (سورهء 97 قرآن) که بیشتر بدان نام برده میشود.
- انا فتحنا؛ سرآغاز سورهء فتح (سورهء 48 قرآن).
انا.
[اَنْ نا] (اِخ) دهی است از بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون با 150 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و برنج است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).
انا.
[اِنْ نا] (اِخ)(1) شهریست در جزیرهء سیسیل که سابقاً کاستروژیووانی(2)نام داشته. (از لاروس). این شهر در دوران اسلامی حائز اهمیت بوده و در کتب عربی بنام قصریانه ذکر شده است. (از قاموس الاعلام ترکی ج 2 ص1046). و رجوع به قصریانه در همین لغت نامه شود.
(1) - Enna.
(2) - Castrogiovanni.
انا.
[اُ] (اِخ) وادیی است در نزدیکی ساحل بین صلا و مدین. (از معجم البلدان). و رجوع به همین کتاب شود.
انا.
[اُنْ نا] (اِخ) نام چند موضع است در عراق. (از معجم البلدان).
اناء .
[اَ] (ع اِ) درنگی و تأخیر. (از اقرب الموارد). درنگی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): الاناء حصن السلامة و العجلة مفتاح الندامة. (یادداشت مؤلف). || (اِمص) بازداشت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || پختگی و رسیدگی. (ناظم الاطباء).
اناء .
[اِ] (ع اِ) خنور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خنور آب. آب جامه. جای آب. (زمخشری چ دانشگاه ص152). ظرف. (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء). وعاء. (اقرب الموارد). آوند. (غیاث اللغات) (آنندراج). سبو. (ترجمان جرجانی مهذب عادل بن علی). آبخوری. آب دان. کوزه. باردان. ج، آنیه. جج، اوانی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
- اناء مصفی؛ لقب بولس. (یادداشت مؤلف).
-امثال: انائی که پر شد دگر کی پُرد؟ (بوستان)(1).
کل اناء یترشح بمافیه. (مجمع الامثال ص521).
(1) - مصراع اول بیت اینست: «تو خود را گمان برده ای پرخرد».
اناءت.
[اِ ءَ] (ع مص)(1) گران گردانیدن و سنگین کنانیدن و سبب میل کردن شدن. (ناظم الاطباء). گران گردانیدن و مایل ساختن گرانی بار. (منتهی الارب). گویند: اناء الحمل؛ اذا اثقله و اماله کذهبت به و اذهبت. (از منتهی الارب). || (اِ) دیر و درنگ و آهستگی و تأنی. (غیاث اللغات) (آنندراج)(2).
(1) - از نوء.
(2) - این معنی در فرهنگهای عربی نیامده.
اناءة.
[اِ ءَ] (ع مص) رجوع به اناءت شود.
انائیت.
[اِ ئی یَ] (ع مص جعلی) منی. انانیت. (فرهنگ فارسی معین): فاذا تفحصت، فلاتجد ما انت به انت الا شیئاً مدرکاً لذاته و هو انائیتک، و فیه شارکک کل من ادرک ذاته و أنائیته. (حکمة الاشراق ص 112). اذا تبین ان انائیتک نور مجرد و مدرک لنفسه... فیجب ان یکون الکل مدرکاً لذاته. (حکمة الاشراق ص120). و رجوع به همین کتاب ص 11 و 201 و 211 و 218 و انانیت شود.
اناب.
[اَ] (ع اِ)(1) مشک. (مهذب الاسماء) (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نوعی از عطر. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). نوعی از بوی خوش. (منتهی الارب). مشک و گویند عطریست شبیه بدان و از آنست:
تعلّ بالعنبر و الاناب
کرماً تدلّی من ذری الاعناب.
یعنی جاریة تعل شعرها بالاناب. (از تاج العروس از ذیل اقرب الموارد). و از آنست: لا مسک و لا اناب اطیب من نسک من اناب. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
(1) - صاحب منتهی الارب آنرا در ذیل «ن و ب» آورده، در صورتی که صاحب تاج العروس و بنقل از وی مؤلف ذیل اقرب الموارد کلمه را در ذیل «ا ن ب» یاد کرده و صاحب منتهی الارب آنرا در ذیل «ا ن ب» هم آورده است.
انابت.
[اِ بَ] (از ع، مص) به خدای تعالی بازگشتن. (منتهی الارب). بازگشتن بسوی خدا. (از ناظم الاطباء). بازگردیدن بسوی خدا و بازگشتن از کارهای بد. توبه کردن و دعا خواستن. (غیاث اللغات) (آنندراج). بازگشتن. (ترجمان جرجانی مهذب عادل بن علی). || (اِمص) توبه. پشیمانی. (از فرهنگ فارسی معین) : و زاد آخرت را طعام و شراب نیست که ایمان و عمل صالح و توبه و انابت زاد آخرت است. (تاریخ بیهق ص81). بدو [ بمرجع ] باید پیوست... و فزع او مشاهدت کرد آنگاه انابت مفید نباشد. (کلیله و دمنه). چون بمثل آن مبتلا شود در پناه توبت و انابت گریزد. (کلیله و دمنه چ مینوی ص 340).
ای سوزنی بر اسب انابت سوار شو
بستان ز دست دیو فریبنده پالهنگ.سوزنی.
یکی از بندگان گنهکار پریشان روزگار دست انابت بامید اجابت بدرگاه حق جل و علا بردارد. (گلستان). و رجوع به انابه شود. || قلب را از تاریکی های شبهه بیرون آوردن است، و گفته اند انابت بازگشت از کل است بسوی آنکه کل از آن اوست و گفته اند انابت بازگشت از غفلت بسوی ذکر [ یادآوری خدا ]و از وحشت بسوی اُنس است. (از تعریفات جرجانی). نزد سالکان عبارت است از رجوع از غفلت بذکر، و گفته اند توبه در افعال ظاهری است و انابت در افعال نهانی و امور مربوط به باطن یعنی در اموری که بین بنده و حق تعالی است. و نیز گفته اند انابت بازگشت بخداست از هر چیزی. و شیخ شهاب الدین گفته است: «منیب کسی است که او را جز حق مرجعی نباشد». و نیز گفته اند انابت بازگشت از حق بحق است نه بازگشت از چیزی غیر او، چه کسی که جز از حق تعالی بازگردد، انابت او بیهوده و تباه است. و نیز گفته اند انابت ترک اصرار و ملازمت استغفار است. و گفته اند انابت بر سه وجه است: انابت از سیئات بسوی حسنات و انابت از ماسوی الله بسوی خدا و انابت از خدا بخدا. و بعضی از اهل معرفت گفته است انابت اخلاص است. (از کشاف اصطلاحات الفنون ص1373). و رجوع به انابة و انابه شود.
انابت.
[اَ بَ] (اِخ) دهی است از بخش بردسکن شهرستان کاشمر با 683 تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن پنبه، زیره و گاورس است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
انابر.
[اَ بِ] (ع اِ) جِ انبار (معرب از فارسی). (از اقرب الموارد). و رجوع به انبار و انابیر شود.
انابون.
[اَ] (اِخ) روحانی مصری مخاطب دو نامه از فرفوریوس. (از تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی ص 98). نام او را انابو و انابونا نیز ضبط کرده اند. رجوع به فهرست ابن الندیم و تاریخ الحکمای قفطی شود.
انابة.
[اِ بَ] (ع مص) قائم مقام گردانیدن کسی را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). قائم مقام کسی گردانیدن. (آنندراج). گویند انبته عنه انابةً؛ یعنی قائم مقام او گردانیدم او را. (از منتهی الارب). و رجوع به انابت شود.
انابه.
[اِ بَ / بِ] (از ع، اِ) توبه و پشیمانی و بازگشت بسوی خدای تعالی که پتت و پتفت نیز گویند. (از ناظم الاطباء). بازگردیدن با خدای عزوجل. (تاج المصادر بیهقی). رجوع به انابت شود.
انابیب.
[اَ] (ع اِ) جِ انبوب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به انبوب شود.
- انابیب الریه؛ مخرجهای دم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مخارج دم و نفس از شش. (ناظم الاطباء). || جِ انبوبة. (از اقرب الموارد). رجوع به انبوبة شود.
انابیر.
[اَ] (ع اِ) جِ انبار (معرب از فارسی). (از اقرب الموارد) (از آنندراج از فرهنگ وصاف). و رجوع به انبار شود.
انابیش.
[اَ] (ع اِ) جِ اُنبوش. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). رجوع به انبوش شود.
انابین.
[اَ] (اِخ) نام جایی است از نواحی عکبرا(1). (از الاوراق، اخبار الراضی بالله و المتقی بالله ص206).
(1) - عکبرا شهری بوده است در جانب شرقی دجله و اکنون خرابه های آن در کنار مجرای سابق دجله دیده میشود. (از سرزمینهای خلافت شرقی ص55).
اناپولی.
[ ] (اِخ)شبه جزیره ایست در ساحل شرقی موره، سابقاً دارالملک حکومت یونان بود و فافپلیون نامیده میشد. (از لغات تاریخیه و جغرافیهء ترکی ج 1 ص266).
انات.
[اَ] (از ع، اِ) درنگ. (غیاث اللغات). توقف و درنگی. تأنی. آهستگی. (فرهنگ فارسی معین) :
لیک مؤمن زاعتماد آن حیات
می کند غارت بمهل و با انات.
مولوی (مثنوی).
|| بردباری. تحمل. || وقر. وقار. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به اناة شود.
اناتروپ.
[اَ رُ] (فرانسوی، اِ)(1)نوعی تخمک گیاهی است که در بسیاری از نباتات مانند تیرهء لاله و گل سرخ و آلاله دیده میشود. (از گیاه شناسی ثابتی صص480 - 481).
(1) - Anatrope.
اناتونتن.
[اَ تَ] (مص)(1) بلغت زند و پازند گذاشتن و نهادن باشد. (برهان قاطع) (آنندراج). گذاشتن و ترک کردن و نهادن و نشاندن. (ناظم الاطباء)(2).
(1) - هزوارش tuntan, anaton(i)tan، پهلوی nihatanبمعنی نهادن. (از حاشیهء برهان قاطع چ معین).
(2) - در ناظم الاطباء بغلط اناتونن چاپ شده.
اناث.
[اُ] (از ع، اِ) ماده از انسان، بزرگ باشد یا کوچک، دختر باشد یا زن. (ناظم الاطباء). زنان. مادگان:
از تو نوشند از ذکور و از اناث
بی دریغی در عطایا مستغاث.مولوی.
- اناثاً و ذکوراً؛ خواه زن و خواه مرد و خواه دختر و خواه پسر. (ناظم الاطباء).
- اناث و ذکور؛ زنان و مردان. (آنندراج) :
برّ تو بر تن وضیع و شریف
مهر تو در دل اناث و ذکور.مسعودسعد.
و رجوع به مادهء بعد شود.
اناث.
[اِ] (ع اِ) جِ اُنْثی. ماده ها. (از اقرب الموارد) (از غیاث اللغات) (از آنندراج). مقابل ذکور. مادگان. زنان. در فارسی غالباً اُناث تلفظ کنند. (از فرهنگ فارسی معین).
اناث.
[اِ] (ع اِ) ستاره های اُنْثی. (ناظم الاطباء). ستاره های خرد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || آنچه جان ندارد مانند درخت و سنگ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از قاموس از ذیل اقرب الموارد).
اناثاً.
[اِ ثَنْ] (ع ق) مادینه. زنینه. مقابل ذکوراً. (از فرهنگ فارسی معین). رجوع به اِناث و اُناث شود.
اناثی.
[اُ] (ع اِ) جِ اُنْثی. (از منتهی الارب) (از آنندراج). رجوع به انثی و اناث شود.
اناثیما.
[ ] ( ) (به معنی جداجداشده یا ترساننده) غالباً قصد از این لفظ وقف نمودن حیوان یا شخص یا مکانی می باشد برای هلاکت و معنی آن با معنی حرام نمودن یکی است. و اناثیما به معنی ملعون نیز آمده. (از قاموس کتاب مقدس).
اناج.
[اِ] (اِخ) دهی است از بخش وفس شهرستان اراک با 772 تن سکنه. آب آن از رودخانهء شراء و محصول آن غلات، چغندر، بنشن، قلمستان و انگور است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
اناجر.
[اَ جِ] (ع اِ) جِ اَنْجَر، معرب از لنگر فارسی. (از اقرب الموارد). رجوع به انجر شود.
اناجیر.
[اَ] (ع اِ) جِ انجار. بامهای خانه بلغت اهل شام و حجاز. (ناظم الاطباء).
اناجیل.
[اَ] (ع اِ) جِ انجیل. (ناظم الاطباء) (آنندراج).
- اناجیل اربعه؛ انجیل متی، انجیل لوقا، انجیل یوحنا، انجیل مرقس. (از قاموس کتاب مقدس، ذیل انجیل). رجوع به انجیل شود.
اناحره.
[ ] (اِخ) (به معنی تنگنا) شهر سبط یساکار بود که بعضی، موقع آنرا در قسمت شمالی آن ملک و بعضی در نزد مسکره و سایرین در نزد ناعوره که در طرف شرقی کوه حرمون صغیر واقع است دانسته اند. (از قاموس کتاب مقدس).
اناخ.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان لار با 103 تن سکنه. آب آن از چاه و محصول آن غلات دیمی و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).
اناخاطس.
[اَ طِ] (اِ)(1) رجوع به حجر اناخاطس شود.
(1) - Anakhates.
اناخة.
[اِ خَ] (ع مص)فروخوابانیدن شتر. (از تاج المصادر بیهقی) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). فروکش کردن. فروکشیدن. (یادداشت مؤلف). || فروخوابانیدن ناقه را جهت گشنی. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). و لایقال ناخت من المجرد و لا اناخت. (منتهی الارب).
اناد.
[ ] (اِخ) قصبه ایست در قبلهء کوه سبلان، که فیروزبن یزدگردبن بهرام گور ساسانی ساخت و در اول بعضی شادار و بعضی شاد فیروز می خواندند. (از نزهة القلوب چ لیدن مقالهء 3 ص83).
انادر.
[اَ دِ] (ع اِ) جِ اندر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به اندر شود.
اناده.
[اَنْ نا دِهْ] (اِخ) دهی است از بخش نور شهرستان آمل با 195 تن سکنه. آب آن از وازرود و محصول آن برنج و غلات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3). در سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو (متن انگلیسی ص110 و ترجمهء فارسی ص149) در ضمن دیههای نور تعداد شده.
انادی.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش جغتای شهرستان سبزوار با 171 تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن غلات، پنبه و زیره است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
انادید.
[اَ] (ع اِ) پراکنده بهر سوی: ذهبوا انادید؛ بهر سوی پراکنده رفتند، و همچنین است ذهبوا تنادید. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
انار.
[اَ] (اِ)(1) درختچه ایست(2)از تیرهء موردیها(3) که گاهی آنرا تیره ای مستقل محسوب دارند و بنام انارها نامند، پوست آن خاکستری و برگهایش بیضوی و گلهایش بالنسبه بزرگ و قرمزرنگ است. (فرهنگ فارسی معین). میوهء آن درشت و دارای پوست سرخ و کلفت است. دانه های آن شفاف و آبدار و بیشتر سرخ رنگ است و دور آنرا پوستهء نازکی با موادی غذایی فراگرفته است. (از یادداشت مؤلف) (از گیاه شناسی حسین گل گلاب ص232). رمان. (برهان قاطع، ذیل رومنا) (ناظم الاطباء). و بلغت زند، رومنا. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء)(4). نار. درخت انار در جلگه های کرانهء دریای مازندران بحال وحشی فراوان است، در نزدیکی مراوه تپه نیز دیده میشود و آنرا همه جا انار میخوانند. انار درختی است کوچک که در خاکهای شنی خوب میروید. چوب آن دارای مازوج فراوان است و در رنگرزی مصرف میشود. ریشهء آن نیز دارای آلکالوئیدی است که سمیت دارد و بمقدار کم برای از میان بردن کرم تنیا در پزشکی مصرف میشود. (از جنگل شناسی کریم ساعی ج 1 ص244). انار دارای اقسامی است، شیرین و بیدانه آنرا که املیسی نامند لطیفتر از سایر اقسام و سرد باعتدال و در اول تر و با قوهء قابضه و قلیل الغذا و مولد خلط صالح و نفاخ است و از این جهت باعث نعوظ محرورین است و مدر بول و مفتح و جالی و ملین طبع و مورث تشنگی است و خوردن آن بعد از طعام سبب انحدار آن و جهت تصفیهء روح کبدی و تقویت جگر و استسقاء لحمی و زقی و سوءالقنیه و یرقان و سپرز و خفقان و الم سینه و سرفهء حار و صاف کردن آواز و فربه کردن بدن و نفوذ فرمودن غذا و رفع جرب و حکه و نیکو کردن رنگ رخسار نافع و اکثار آن مفسد غذا و مرخی معده و مصلحش انار ترش و در باردالمزاج زنجبیل پرورده است. (از تحفهء حکیم مؤمن، ذیل رمان). و رجوع بهمان متن و رمان شود.
درخت کوچک معروفی است که از عصارهء [ میوهء ] آن شراب ترتیب میدادند و درخت مذکور بنوعی بزرگ شود که انسان میتواند در سایهء آن مأوی گزیند. و لباس وافود رئیس کهنه با انارها مزین میگشت و بدین جهت انارهای بسیاری در اماکن مختلف هیکل میکاشته اند. (از قاموس کتاب مقدس) : و اگر شکم سخت نبود آنگاه سیب و انار و آبی خام بکوبد و... (هدایة المتعلمین چ دانشگاه مشهد ص376). و ما ببلخ بودیم بچند دفعت مجمزان رسیدند از قصدار سه و چهار و پنج و نامهای یوسف آوردند و ترنج و انار و نیشکر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 251).
دلش پاره پاره شود چون انار
کرا تیغ تو بگذرد در ضمیر.کمال اسماعیل.
کشتن و مردن که بر نقش تن است
چون انار و سیب را بشکستن است.مولوی.
شگفت نیست دلم چون انار اگر بکفید
که قطره قطرهء خونش بارغوان ماند.سعدی.
عقل عاجز شود از خوشهء زرین عنب
فهم حیران شود از حقهء یاقوت انار.سعدی.
زآنکه در خوان چنین میوه ضرورت باشد
مثل شفتالو و تالانه و انگور و انار.بسحاق.
نارپستان صنمی شاخ انار.جامی.
درویشی در حضرت ایشان پاره ای نار آورده بود... حضرت خواجه انار را قسمت کردند. (انیس الطالبین ص97).
- آب انارین (انار ترش و شیرین)؛ آب انارین که با پیه افشرده باشند از نیم رطل تا یک رطل و بیست مثقال شکر خام مسهل صفرا و مقوی معده و جهت تبهای صفراوی و یرقان و جرب و حکه نافع و ضماد مطبوخ مهرای آن با پوست و تخم جهت جرب و حکهء صفراوی مجرب و طلای مطبوخ آن با شراب جهت تحلیل اورام بی عدیل است و مضمضهء آب آن جهت قروح خبیثهء دهان و قلاع و اکتحالش جهت ناخنه و سبل نافع و ضماد عصارهء آن که در طبخ غلیظ شده باشد با قدری عسل جهت قروح خبیثه و قرحهء بینی و گوشت زیاد زخمها و درد گوش مفید است و سویق آن قابض و جهت رفع خواهش خوردن گِل و امثال آن زنان حامله را مؤثر است. و چون آب انارین را در ظرف مس بقوام آورند برای سلاق و حرب و تقویت باصره و جراحات مزمنهء خبیثه نافع و چون جوف آنرا خالی کنند و روغن گل سرخ در آن بریزند و بآتش نرم گذارند و در گوش چکانند برای درد آن بسیار مؤثر است. (از تحفهء حکیم مؤمن).
- انار افشره؛ انار افشرج. رب الرمان. (ابن البیطار).
- اناربا؛ آش انار. (ذخیرهء خوارزمشاهی). حبرمیه. (یادداشت مؤلف)(5). نارباج. (دهار).
- انار بیدانه؛ قسمی انار است که هسته و استخوان سخت باریک دارد.
- انار پوست؛ پوست انار: گل سرخ و عصی الراعی و انار پوست اندر گلاب بپزند و بدان مضمضه میکنند [ شاید در اصل : کنند ] . (ذخیرهء خوارزمشاهی).
- انار ترش و شیرین؛ بعربی مزّ و بفارسی میخوش گویند، در سردی و تری مایل باعتدال است و انار ترش در دوم سرد و خشک و قابض و مدر بول و مسکن حرارت معده و غلیان خون و مانع سیلان مواد معده و جهت رفع خمار و قی و خفقان حار و منع صعود بخار غذا و رفع دخانیهء آن نافع و اکثار آن مورث قرحهء امعا و سحج و مضر مبرود و مشعف جاذبهء جگر و قوهء باه و مصلحش انار شیرین و زنجبیل پرورده است. (تحفهء حکیم مؤمن، ذیل رمان).
- اناردان (مخفف اناردانه)؛ بفارسی حب الرمانست، و اناردان قابضتر از رب هریک است و در افعال قویتر و کوبیدهء ترش آن با مویز بالسویه و خمس آن زیرهء کرمانی جهت رفع قی و تقویت معده مجربست و مضر سحج و سرفه و مصلحش مویز و گردکان و بدلش سماق است. (از تحفهء حکیم مؤمن).
- انار دشتی؛ مظ، که اکثر در کوه سرات روید بار ندارد و در شکوفهء آن انگبینی باشد که آنرا بمکند. (از منتهی الارب، ذیل م ظ ظ). ضبر. (از منتهی الارب، ذیل ض ب ر).
- انار طوقدار؛ نوعی از انار است. (آنندراج).
- انارگیرا؛ غورهء کوکنار. رجوع به همین ماده شود.
- انار مشک؛ انار مصری. (فرهنگ رشیدی).
- پوست انار؛ پوست انار بغایت قابض و بارد و مجفف است و سفوف آن با عفص مسهل بعصر اخلاط سوخته و برای رفع آتشک بسیار مفید و جلوس در آب طبیخ آن برای سیلان حیض و خروج مقعد و ضماد آن با عسل برای رفع آثار آبله و طلای سوختهء آن با عسل بر سینه و معده برای منع نزف الدم و قی الدم و نفث الدم و حقنه با آب آن که با برنج و جو مقشر بوداده جوشانیده باشند جهت رفع اسهال و سحج و مضمضه بآب طبیخ آن جهت تقویت لثه و آشامیدن آن برای سلس البول و شستن مقعد بآن برای قطع خون بواسیر و امراض مقعد و آشامیدن ساییدهء آن بقدر یک درهم با آب گرم جهت رفع کرم بی عدیل است. (از تحفهء حکیم مؤمن، ذیل رمان). و رجوع به انار پوست در همین ترکیبات شود.
- رب انار؛ رب انار ترش در افعال قویتر از آب آنست. (از تحفهء حکیم مؤمن، ذیل رمان).
- رب انار شیرین؛ در افعال قویتر از آب او و مرخی معده و مصلحش مصطکی است. (از تحفهء حکیم مؤمن، ذیل رمان). و رجوع به همین متن و رمان شود.
- رب انارین؛ رب انارین در دوم سرد و در اول خشک و قابض و برای التهاب و تشنگی مفرط و تبهای تند و قی و خمار و رفع فساد خواهش حوامل و فساد رنگ رخسار و رفع غم نافع است. (از تحفهء حکیم مؤمن، ذیل رمان).
- گل انار؛ گل انار در افعال مثل گلنار فارسی است و برای قطع خون بُن دندان و التیام جراحات و فتق و قلاع و ضماد آن با برگ رز بر فم معده جهت قی مفرط و عصارهء آن با گلاب جهت منع ریختن مواد بچشم و رفع ورم وبا آب بارتنگ جهت قرحهء احلیل و با آب جهت ابتدای داخس و خراش پا که از موزه و کفش شده باشد و با سرکه جهت باد سرخ نافع و عصارهء پوست و پیه آن قائم مقام گل آنست و خوردن هفت عدد از آن که هنوز باز نشده باشد بنهجی که دست گرفته گلها را ناشتا بلع کنند برای قطع خون و بروز دمل و رمد تا یک سال آزموده است و دانهای زردی که در اقماع انار میباشد شبیه به ذرورد در افعال مثل تخم گل است. (از تحفهء حکیم مؤمن، ذیل رمان).
- مثل انار ترکیدن؛ دفعةً بگریه افتادن پس از خودداری. (یادداشت مؤلف).
- امثال: انار سمنان و شعر سلمان در هیچ جای نیست. (علاءالدولهء سمنانی).
(1) - در اصطلاح علمی Punica granatum(از جنگل شناسی ج 2 ص115). انار درختی است از تیرهء Punicaceae و از جنس Punicaو نام گونهء آن P. granatum است. (جنگل شناسی کریم ساعی ج 2 ص 244).
.
(فرانسوی)
(2) - Grenadier (3) - Myrtacees (گیاه شناسی حسین گل گلاب ص232).
(4) - هزوارش است. رجوع به رومنا و حاشیهء برهان قاطع چ معین ذیل رومنا شود.
(5) - حبرمیه در لغتنامه نیامده، حبرمة به معنی «از دانهء انار شیره برآوردن» بنقل از منتهی الارب آمده است.
انار.
[اُ] (اِخ) شهر کوچکی است از نواحی آذربایجان دارای آب و گیاه فراوان، بین آن و اردبیل هفت فرسنگ از کوهستان است و بیشتر میوه های اردبیل از این شهر است از ولایت بیشکین صاحب اهر و وراوی بشمار است. (از معجم البلدان). ده اُنار جزء دهستان مشکین خاوری بخش مرکزی شهرستان مشکین شهر احتمالاً همان شهر کوچکی است که یاقوت وصف کرده، مشخصات این ده در فرهنگ جغرافیایی ایران (ج 4) بشرح زیر است: واقع در 28هزارگزی خاوری مشکین شهر و 2هزارگزی راه شوسهء مشکین شهر به اردبیل با 1697 تن سکنه. آب آن از چشمه و انارچائی و محصول آن غلات، حبوب و میوه است.
انار.
[اَ] (اِخ) [ شهرکیست ] بر راه رودان از پارس و [ جای ] بانعمت. (حدود العالم چ دانشگاه ص 129). در هفتادوپنج میلی یزد، نیمه راه یزد و شهربابک شهر انار است که در جهت جنوب خاوری شصت میل تا بهرام آباد فاصله دارد. اکنون انار و بهرام آباد هر دو از توابع ایالت کرمان اند ولی این ولایت در قرون وسطی از توابع فارس بوده است و آنرا ولایت روذان میگفتند. سه شهر مهم این ولایت ابان (که انار امروز است) و اذکان و اناس (حوالی بهرام آباد) میباشند. (از سرزمینهای خلافت شرقی ص 307)(1). انار امروزه یکی از دهستانهای پنج گانهء شهرستان رفسنجان و حدود آن بقرار زیر است: از شمال بدهستان بافق یزد، از خاور بدهستان نوق و از جنوب بدهستان کشکوئیه و ارتفاعات شهربابک و از باختر بارتفاعات شهربابک. مرکز این دهستان نیز انار است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8). انار نام دهستان و انار نام ده مرکز دهستان هر دو ذی می آید.
(1) - مؤلف سرزمینهای خلافت شرقی در حاشیهء ص 307 نویسد، کتابهایی که مرجع ما قرار گرفته اند محل ابان را در بیست و پنج فرسخی فهرج ذکر نموده اند (فهرج در پنج فرسخی جنوب خاوری یزد است) و شهر روذان را در هجده فرسخی ابان. فاصلهء اناس و روذان اندک بوده و دو قاصد (برید) بیشتر مسافت نداشته است. بیمند در چهارفرسخی باختر سیرجان و از روذان تا شهربابک سه روز راه بوده و منزلگاه اول ده شتران نام داشته است. با توجه باین فاصله ها میتوانیم بگوییم که انار و بهرام آباد کنونی همان ابان و اناس قرون وسطی میباشد. شهر روذان ممکنست محلی باشد که اذکان گفته میشود. و بین انار و بهرام آباد نزدیک دیه گناباد قرار دارد (اصطخری 135، 168 و ابن خردادبه 48 و مقدسی 457، 473). یاقوت بر اشکال مطلب افزوده گوید شهر انار با اناس یکی است در صورتی که با ملاحظهء فاصله های بین آن نقاط که ذکر شده این گفته نمیتواند مطابق واقع باشد.
انار.
[اَ] (اِخ) یک از دهستانهای پنج گانهء شهرستان رفسنجان و در شمال باختری آن واقع و دارای هوای معتدل است. آب آن از قنات و محصول عمدهء آن غلات، لبنیات، پسته، پنبه و حبوب است. 36 آبادی بزرگ و کوچک و 4500 تن جمعیت دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).
انار.
[اَ] (اِخ) دهی است از شهرستان رفسنجان با 2800 تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن غلات، پنبه، پسته، صیفی و لبنیات است. دارای ادارات دولتی و 20 باب دکان است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).
انار.
[ ] (اِخ) [ شهرکیست ]سردسیر با نعمت بسیار بر حد میان پارس و بیابان. (حدود العالم چ دانشگاه ص136). فرهنگ جغرافیایی ایران امروزه جایی را بنام انار در فارس نشان نمیدهد.
انار.
[ ] (اِخ) نام رستاقی در قم و نیز وادی قم را میگفته اند. در تاریخ قم (ص 23) آمده است: انار در اصل اناربار بوده است بعد از آن اختصار کردند در او و گفتند انار، و انار اسم وادی قم بوده و بار اسم کنار وادی و رهگذر آن و این رستاق را اناربار نام کردند ازبرای آنکه بر کنار وادی واقع شده. و در ص21 آمده: آب تیمره و انار بدین زمین که امروزه قبضهء قم است جمع میشد. و در ص58 آمده: [ رستاق ] انار شصت دیه [ دارد ] . و در ص113 در ضمن تفصیل ضیعتها و دیهها انار [ دیه یا ضیعه ] از رستاق خوی بشمار آمده. صاحب فرهنگ جغرافیایی ایران، جایی بنام انار در شهرستان قم ذکر نکرده است. و رجوع به اناربار شود.
انار الله براهینهم.
[اَ رَلْ لا هُ بَ نَ هُ] (ع جملهء دعایی) برهانها و حجتهای آنان را خداوند بآنان بیاموزاد: این پادشاه بنده پرور... در جهانداری بمکارم خاندان مبارک بوده است و معالی خصال ملوک اسلاف را اناراللهبراهینهم قبلهء عزایم میمون دانستست. (کلیله و دمنه چ مینوی ص11).
انار الله برهانه.
[اَ رَلْ لا هُ بُ نَ هُ] (ع جملهء دعایی)(1) برهان و حجت او را خداوند باو بیاموزاد. (از کلیله و دمنه چ مینوی حاشیهء ص11): این پادشاه بزرگ اناراللهبرهانه... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 103). امیرالمؤمنین القادر بالله اناراللهبرهانه. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص787). امیر را مصیبتی بزرگ افتاده است بمرگ سلطان محمود اناراللهبرهانه. (تاریخ بیهقی ص41). سلطان ماضی... محمود راست اناراللهبرهانه. (کلیله و دمنه چ مینوی ص 11). ابومحمد نوح بن منصور السامانی اناراللهبرهانه. (سندبادنامه ص25).
(1) - این جمله در روی بعضی از سکه هایی که عمال عباسیان زده اند بعد از اسمی که در سکه منقوش بود، دیده شده است. (از نقودالعربیه ص137).
اناران.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش راین شهرستان بم با 100 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات، حبوب و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).
انارباد.
[اَ] (اِخ) انارباذ. رستاقی از کورهء اصفهان بوده است چنانکه حمزهء اصفهانی آورده است. (التنبیه علی حدوث التصحیف ص27). در ده ممنور از این رستاق آتشکده ای بوده است. (از مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی ص240)(1). و نیز رجوع به اناربار شود.
(1) - در مجمل التواریخ و القصص (ص 52) نیز اشاره ای باین رستاق و آتشکده است و بجای ممنور، نمیور است.
اناربار.
[اَ] (اِخ)(1) انارباذ. در قدیم برستاقی که در کنار وادی قم قرار داشته اطلاق میشده. (از فرهنگ فارسی معین، اعلام). || رودخانه ای که از وسط شهر قم میگذشته. (از فرهنگ فارسی معین، اعلام). و رجوع به انار (اِخ) شود.
(1) - مرکب از انار (اسم وادی قم) + بار (پساوند). (از فرهنگ فارسی معین، اعلام).
اناربن.
[اَ بُ] (اِ مرکب) درخت انار. (ناظم الاطباء). ناربُن. رجوع به ناربن شود.
انارت.
[اِ رَ] (از ع، مص) روشن کردن: ذکر مقامات او در نصرت دین و انارت معالم یقین از عرض دریا بگذشت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 262). || روشن شدن. و رجوع به انارة و اناره شود.
انارجان.
[اَ] (اِخ) نام قریه ای از قراء نزدیک سهند. (یادداشت مؤلف).
اناردان دشتی.
[اَ نِ دَ] (اِ مرکب)بفارسی حب القلقل است. (تحفهء حکیم مؤمن). و رجوع به ناردانهء دشتی شود.
اناردانک.
[اَ نَ] (اِ مرکب)ناردانک(1) : اناردانک سرخ ده خروار ماهی شور ده خروار. (تاریخ طبرستان). سماق و غوره و اناردانک و از میوه ها سیب و آبی و انار دهند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). طعام از غوره و سماق و زرشک و اناردانک باید داد. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
(1) - در ذیل ناردانگ بنقل از یادداشت مؤلف آمده: ناردانگ، دانه های نار جنگلی که نیم خشک کرده بشهرها برند و از آن در آشها کنند چاشنی آش را.
اناردانه.
[اَ نَ / نِ] (اِ مرکب) دانهء انار. ناردانه. حب الرمان. و رجوع به ناردانه شود.
اناردره.
[اَ دَ رَ] (اِخ) نام شهرکیست در جنوب افغانستان. (از یادداشت مؤلف).
انارستان.
[اَ رِ] (اِ مرکب) باغ انار. (آنندراج). باغی که همه یا بیشتر آن درخت انار باشد. (ناظم الاطباء).
انارستان.
[اَ رِ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان لاهیجان با 177 تن سکنه. آب آن از نهر کیاجوی و محصول آن برنج و صیفی کاری است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
انارستان.
[اَ رِ] (اِخ) دهی است از بخش سیردان شهرستان زنجان با 144 تن سکنه. آب آن از رودخانهء چرزه و محصول آن غلات، پنبه، ماش، گردو و انار است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
انارستانک.
[اَ رِ نَ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان فردوس با 378 تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن غلات، پنبه، زیره و ابریشم است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
انارسرحد.
[اَ سَ حَدد] (اِخ) نام محلی در راه یزد بکرمان. در تاریخ گزیده دو بار (ص 631 و 742) نام این محل آمده.
انارشی.
[اَ] (فرانسوی، اِ)(1)(اصطلاح سیاسی) هرج و مرج. بی نظمی. || (اصطلاح سیاسی) وضع کشوری که حکومت و قانون در آن حکمفرما نباشد. (از فرهنگ فارسی معین).
(1) - Anarchie.
انارشیست.
[اَ] (فرانسوی، ص)(1)(اصطلاح سیاسی) هرج و مرج طلب. هرج و مرج خواه. || (اصطلاح سیاسی) آنکه طرفدار اغتشاش و بی نظمی کشور است. (فرهنگ فارسی معین).
(1) - Anarchiste.
انارشیسم.
[اَ] (فرانسوی، اِ)(1)(اصطلاح سیاسی) طرفداری از هرج و مرج. جانبداری از اغتشاش. || در اصطلاح سیاسی، مسلکی که سعادت بشر را در نابودی حکومتها و قوانین آنها و هرج و مرج و اغتشاش را وسیلهء پیشرفت بسوی مقصود میداند. (از فرهنگ فارسی معین).
(1) - Anarchisme.
انارف.
[اَ رِ] (ع اِ) انجبار. (واژه نامهء گیاهی)(1). رجوع به انجبار شود.
(1) - Polygonum bistorta , Bistorte. Serpentaire(لاتینی)
.
(فرانسوی) rouge ,
انار فرهاد.
[اَ رِ فَ] (اِخ) درخت اناریست که در بیستون واقع است. گویند چون فرهاد از شنیدن خبر فوت شیرین تیشه بر سر خود زد، دستهء تیشه خون آلود گردید و از کوه بر زمین افتاد و سر آن بر زمین نشست و چون تیشه از چوب انار بود سبز شد و درخت انار بهم رسید و انار آنرا چون باز کنند اندرون آن سوخته و خاکستر شده باشد. (از برهان قاطع) (از آنندراج) (از مؤید الفضلاء) (از هفت قلزم) (از شرفنامهء منیری).
انارک.
[اَ رَ] (اِخ) یکی از بخشهای سه گانهء شهرستان نائین و در شمال خاوری این شهرستان واقع است. این بخش از شمال بدشت کویر، از جنوب به بخش حومهء نائین از خاور ببخش خوربیابانک و از باختر به شهرستان اردستان محدود است. منطقهء این بخش مسطح است و فقط یک رشته ارتفاعات از جنوب خاوری بطرف شمال باختری کشیده شده که در طرف شمال بکوههای منفرد ختم میشود. هوای بخش بعلت متصل بودن به پشت کویر گرمسیر است و آب زراعی آن از قناتها و کمی از چشمه هاست. محصول عمدهء آن گندم، جو، سردرختی مانند انار و انجیر و توت است. شغل بیشتر مردم زراعت، و صنایع دستی محلی فلزکاری است و بواسطهء وجود معدن سرب، مس، زغال سنگ، نیکل و انتیمون بیشتر مردم در انارک مشغول کار هستند. این بخش از یازده آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و جمعیت آن با قصبهء انارک 2476 تن است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).
انارک.
[اَ رَ] (اِخ) قصبهء مرکز بخش انارک شهرستان نائین با 2173 تن سکنه. آب آن از چشمه و قنات و محصول آن غلات و اشجار است. دارای معادن سرب، مس، زغال سنگ و منگنز و نیز ادارات دولتی و 12 باب دکان است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).
انارک.
[اَ رَ] (اِخ) دهی از بخش چوار شهرستان ایلام با 100 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
انارک.
[اَ رَ] (اِخ) دهی از بخش بوانات و سرچهان شهرستان آباده با 189 تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن غلات و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).
انارک.
[اَ رَ] (اِخ) دهی است از بخش جبال بارز شهرستان جیرفت با 100 تن سکنه. آب آن از چشمه ومحصول آن گندم، میوه و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).
انارکله.
[اَ کَ لَ] (اِخ) بنا بنوشتهء رابینو جنگلهای بین نشتارود تا پسندرود در نزدیکی تنکابن را بمناسبت آنکه پر از درختان انار است انارکله می نامند. (از ترجمهء فارسی سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 47، متن انگلیسی ص24).
انارکول.
[اَ کُ] (اِخ) دهی است از بخش رودبار شهرستان رشت با 341 تن سکنه. آب آن از سیاهرود و محصول آن برنج، غلات و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
انارکیوع.
[ ] (اِ) خشخاش است. (تحفهء حکیم مؤمن).
انارگیرا.
[اَ] (اِ) کوکنار و غورهء خشخاش. (از برهان قاطع) (از برهان جامع) (ناظم الاطباء) (هفت قلزم) (از فرهنگ شعوری ج 1 ورق 98 ب). غورهء کوکنار، چه گیراسرفه است و چون او برای سرفه نافع است بدین نام خواندند. (از فرهنگ رشیدی) :
ندارم باده چون کوکنار جویم
انارگیرا بجای گل ببویم.
میرنظمی (از فرهنگ شعوری ورق 98 ب).
انارگیل.
[اَ] (اِ) نارگیل. نارجیل. گوز هندو. جوز هندی. (یادداشت مؤلف). و رجوع به نارگیل شود.
انارگیوا.
[اَ گی] (اِ) کوکنار و غورهء خشخاش و گویند دافع سرفه است. (از فرهنگ ناصری از آنندراج). اناگیرا. (ناظم الاطباء). و رجوع به انارگیرا شود.
انارمرز.
[اَ مَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان قائمشهر با 420 تن سکنه. آب آن از بندان و چاه و محصول آن برنج، پنبه، غلات، صیفی و کنجد است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
انارمشک.
[اَ مِ] (اِ مرکب) دارویی است که از هندوستان آورند و آن تخمی است سرخ رنگ و اندک سبزی در میان دارد. رمان مصری. (از برهان قاطع) (فرهنگ فارسی معین) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از هفت قلزم). نارمشک. (مؤید الفضلاء). و رجوع به نارمشک شود.
انارمشکو.
[اَ ؟] (اِ مرکب) قسمی نار خوب است بخراسان. (یادداشت مؤلف).
انارة.
[اِ رَ] (ع مص) روشن شدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ترجمان علامه مهذب عادل بن علی) :
انارة العقل مکسوف بطوع هوی
و عقل عاصی الهوی یزداد تنویراً.؟
|| روشن کردن جای و جز آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). روشن کردن. (از اقرب الموارد). (آنندراج) (ترجمان علامه مهذب عادل بن علی). || گل کردن درخت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). شکوفه آوردن درخت. (از اقرب الموارد). || خوبروی شدن. || آشکار گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد)(1). || بانگ برزدن بر کسی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || علم و نگار کردن در جامه، گویند انار الثوب و چنین است هناره مانند اراقه و هراقه. (از منتهی الارب). نگارین کردن جامه را. (ناظم الاطباء). جامه را علم کردن. (آنندراج) (از اقرب الموارد)(2). و رجوع به اناره و انارت شود.
- اناراللهبرهانه، اناراللهبراهینهم؛ رجوع بهمین مواد شود.
(1) - باین معانی از «ن و ر» می آید.
(2) - باین معانی از «ن ی ر» می آید.
اناره.
[اِ رَ] (ع = انارة، مص)مأخوذ از تازی، روشن شدن. (مصادر زوزنی). || روشن کردن. (مصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). اضائه. تبیین. ایضاح. (یادداشت مؤلف). || جامه را علم زدن. (مصادر زوزنی). جامه را علم کردن. || شکوفه بیاوردن. (تاج المصادر بیهقی). و رجوع به انارة و انارت شود.
انارهء قپان.
[اَ رَ یِ قَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) رمانهء قپان. (یادداشت مؤلف). و رجوع به ناره شود.
اناری.
[اَ] (اِ مرکب) منسوب به انار. || رنگی مانند رنگ انار یا رنگی که از پوست انار فراهم می آورند.
اناریاسین.
[اَ] (اِ مرکب) اناری که روز نوروز چهل بار و بقولی صد بار سورهء یاسین بر آن دمند. گویند هرکه آن را بی مشارکت غیری بخورد تمام سال از امراض جسمی در امان باشد. (از غیاث اللغات) (از آنندراج) :
شرکت غیر برنمی تابد
نار پستان انار یاسین است.
شاپور تهرانی (از آنندراج).
گزند بوسهء اغیار برنمی تابد
که گفت سیب ذقن کم ز نار یاسین است؟
سالک قزوینی (از آنندراج).
سیب غبغب اگر بدست افتد
بهتر از صد انار یاسین است.صائب.
اناریاکها.
[ ] (اِخ) از قبایلی است که بنا بنوشتهء استرابون در سواحل دریای کاسپین (دریای خزر) ساکن بوده اند. (از کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او ص163).
اناریجه.
[ ] (اِ) به لغت مازندران قسمی از خر است. (از تحفهء حکیم مؤمن)(1).
(1) - چنین است در نسخهء چاپی، در نسخهء خطی کتابخانهء لغت نامه «خرا است» است.
انارین.
[اَ] (اِ) زنگ مانند زنگ آهن و جز آن. (ناظم الاطباء).
انارین.
[اَ رَ] (اِ مثنای انار) انار شیرین و انار ترش.
- آب انارین؛ آب انار شیرین و ترش. (ناظم الاطباء).
و رجوع به انار شود.
انارینن.
[اَ نارْ ری نُ] (اِ)(1)انف العجل. لخنیس. (از لکلرک). و رجوع به انف العجل شود.
(1) - Anarrinon. Anarrinum.
اناس.
[اُ] (ع اِ) مردمان. (ترجمان جرجانی مهذب عادل بن علی) (آنندراج) (غیاث اللغات) (فرهنگ فارسی معین). مردم. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). انس. ناس. (فرهنگ فارسی معین)(1) :یوم ندعوا کل اناس بامامهم. (قرآن 17/71).
نبید خور که بنوروز هرکه می نخورد
نه از گروه کرام است و نز عداد اناس.
منوچهری.
و گاهی الف آنرا حذف کنند و ناس و با الف و لام الناس گویند. (از ناظم الاطباء). و رجوع به ناس شود.
- ابواناس، ام اناس؛ از کنی است. (از ناظم الاطباء).
- ام اناس؛ دختر ابوموسی اشعری و دختر قرط که جدهء عبدالمطلب و نیز جدهء اسماء دختر ابوبکر بود. (از ناظم الاطباء).
(1) - در غیاث اللغات و بنقل از آن در آنندراج آمده: این [ کلمه ] مفرد است، جمع نیست مگر بمعنی جمع آید، در اقرب الموارد و محیط المحیط و المنجد این کلمه را جمع انس دانسته اند. صاحب فرهنگ المرجع آنرا اسم جمع دانسته و باشتباه محیط المحیط و المنجد اشاره کرده است.
اناس.
[اُ] (اِخ) شهریست در کرمان از نواحی روذان و در سرحد فارس و کرمان واقع است. (از معجم البلدان).
اناسترال.
[اَ] (فرانسوی، اِ)(1) در تقسیم سلول هرگاه میتوز بدون ظهور استرها انجام گیرد اناسترال نامیده میشود. (از جانورشناسی عمومی ج 1 ص22).
(1) - Anastral(-le).
اناسم.
[اَ سِ] (ع اِ) جِ انسام، و انسام جِ نسم است. (از المنجد) (از اقرب الموارد). مردم. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ناس. (از اقرب الموارد). گویند «ما فی الاناسم مثله». (از اقرب الموارد) (از المنجد).
اناسة.
[اِ سَ] (ع مص)جنبانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). حرکت دادن. تحریک. (از اقرب الموارد).
اناسی.
[اَ سی ی] (ع اِ) جِ انس. (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). و جِ انسان. (از اقرب الموارد) (از المنجد). مردم. (آنندراج). مردمان. جمع انسان در دیگر معانی آن نیز هست. و رجوع به انس و انسان شود.
- اناسی عیون؛ جِ انسان العین. (یادداشت مؤلف).
اناسیة.
[اَ یَ] (ع اِ) جِ انسان. (از اقرب الموارد) (از المنجد). و رجوع به انسان شود.
اناشاک.
[ ] (اِخ) در نزهة القلوب (چ لیدن ص 234) جزو جزایر بحر فارس (خلیج فارس) و بحر عمان بشمار آمده است.
اناشید.
[اَ] (ع اِ) جِ انشودة. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). اشعاری که در محفلی برای یکدیگر بخوانند. سرودها. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به انشوده شود.
اناصة.
[اِ صَ] (ع ص) اراده کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). خواستن. (از اقرب الموارد).
اناصی.
[اَ] (ع اِ) جِ نصی. ججِ نصیة. (ناظم الاطباء). جِ انصاء. ججِ نصیه. (از معجم متن اللغة). رجوع به نصی و نصیه و انصاء شود.
اناصیب.
[اَ] (ع اِ) نشانه های راه که از سنگ برپاکنند. || (اِخ) نام موضعی است. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
اناصیل.
[اَ] (ع اِ) جِ انصولة. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به انصولة شود.
اناض.
[اِ] (ع اِ) خرمای رسیده. (آنندراج) (ناظم الاطباء).
اناضة.
[اِ ضَ] (ع مص) انض اللحم اناضةً (از باب کرم)؛ نیم پخته گردید گوشت. (ناظم الاطباء). نیم جوش یافتن گوشت. (یادداشت مؤلف). || نادانی و جهل آشکارا گردیدن بر کسی. || رسیدن خرمای خرمابن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گویند اناض النخل. (از منتهی الارب).
اناطولی.
[اَ] (اِخ)(1) آناطولی (معرب از یونانی به معنی مطلع آفتاب). شبه جزیره ایست در آسیای صغیر. || بطور کلی به آسیای صغیر نیز اطلاق میشود. (فرهنگ فارسی معین، اعلام، ذیل آناطولی).
.
(یونانی)
(1) - Anatole
اناطة.
[اِ طَ] (ع مص) اناطه اناطةً؛ آویخت آنرا. (ناظم الاطباء). آویختن. معلق کردن. (فرهنگ فارسی معین). تعلیق. (از اقرب الموارد). || اناط البعیر؛ به آماس نوطه گرفتار شد آن شتر. (ناظم الاطباء). نوطه. رسیده شدن شتر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || اناطت الارض؛ بسیار شد در آن زمین درخت طلح و یا شوره گز. (ناظم الاطباء). بسیار شد در آن زمین درخت طلح و طرفاء. (از شرح قاموس). || موکول کردن. منوط کردن. (فرهنگ فارسی معین).
اناطیطس.
[اَ طی طِ] (اِ) لغتی است بیونانی(1) و معنی آن بفارسی «سنگ زاییدن آسان کن» باشد و آن دانه ایست سیاهرنگ بمقدار جوزبوا، بغایت املس و صلب و دشوارشکن و چون بجنبانند مغز آن در درون وی صدا کند و آنرا بشیرازی «گُن ابلیس» خوانند یعنی خایهء شیطان و بعربی حجرالولادة گویند چه هرگاه در زیر زنان آبستن دود کنند بزایند و اگر با شیر زنان سحق کنند و قدری پشم را بدان بیالایند و زنی که نمیزاید بوقت جماع بخود برگیرد آبستن شود. گویند چون آنرا در دست گیرند و با کسی مخاصمت کنند بر آن کس غالب آیند. (برهان قاطع) (از آنندراج). بیونانی اکتمکت است. (تحفهء حکیم مؤمن). و رجوع به حجرالولادة و گن ابلیس و اکتمکت شود.
(1) - بیونانی aetites (از اشتینگاس از حاشیهء برهان چ معین).
اناظیم.
[اَ] (ع اِ) جِ نظام. (از تاج العروس) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || جِ انظام و انظومة. (از ذیل اقرب الموارد). جِ انظومة. ججِ نظام. (ناظم الاطباء). رجوع به مفردات آن شود.
اناعیم.
[اَ] (ع اِ) جِ اَنعام. ججِ نعم. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از المنجد). رجوع به انعام و نعم شود.
اناغاطس.
[اَ طُ] (اِ) بیونانی سنگی باشد که چون آنرا بآب بسایند رنگی مانند خون از آن برآید و با شیر زنان در چشم چکانند، ورم چشم و بسیاریِ آب آمدن از چشم را نافع است. (برهان قاطع) (از آنندراج). و آنرا بعربی حجر اناغاطس گویند. (برهان قاطع).
اناغافش.
[اَ فِ] (اِ) نام علفی است که در موقع درد چشم اسب اگر بر چشم وی بریزند و برانند درحال درد را دفع میکند. (از فرهنگ شعوری ج 1 ورق 112 الف).
اناغالس.
[اَ لِ] (معرب، اِ)(1) معرب از یونانی، گیاهی از تیرهء پامچال که میوه اش بشکل مجری است و بوسیلهء سرپوشی باز میشود. گلهایش دارای 5 گلبرگ آبی یا قرمز میباشد. اناگیر. حشیشة العلق. (فرهنگ فارسی معین). آذان الفار. (تذکرهء ضریر انطاکی ص63). گیاهیست برگش شبیه بمرزنجوش و مایل باستداره و شاخهای او منبسط بر روی زمین و مربع و ثمرش مثل غلافی و دانه های او بقدر خشخاش و بسیار تند و تلخ و گل قسم ماده لاجوردی و قسم نر بغایت سرخ میباشد. (از تحفهء حکیم مؤمن)(2). و رجوع به همین کتاب و فرهنگ گیاهی ص58 و واژه نامهء گیاهی ص22 و آذان الفار در همین لغت نامه شود.
, Anagallis(فرانسوی)
(1) - Anagallis .(لاتینی) arvensis
.(دزی ج 1 ص39)
(2) - Anagallis mouron
اناغالش.
[اَ لِ] (اِ) اناغافش :
دیدم دو چشم رقیب علت رمد دارد
گفتم که این حیوان اناغالش علاج کن.
ابوالمعانی (از فرهنگ شعوری ورق 112 الف).
و رجوع به اناغافش شود.
اناغالیس.
[اَ] (اِ) رجوع به اناغالس شود.
اناغلس.
[اَ غُ] (اِ)(1) بیونانی آغالیس(2) دوایی است که آنرا بفارسی مرزنگوش و بعربی آذان الفار گویند چه برگ آن بگوش موش میماند. با سرکه بر گزیدگی عقرب مالند نافع است. (برهان قاطع). اناغالس. و رجوع به اناغالس و آذان الفار شود.
(1) - در فرهنگ فارسی معین بکسر غین است.
(2) - بیونانی anaghallis (از اشتینگاس از حاشیهء برهان چ معین). Anagallis (از دزی بنقل حاشیهء برهان).
اناغلیس.
[اَ] (اِ) بیونانی آذان الفار است. (تحفهء حکیم مؤمن). رجوع به اناغلس و آذان الفار شود.
اناغورس.
[اَ رُ] (اِ) اناغوروس(1). (دزی ج 1 ص 39). بلغت رومی اناغالس است. (تحفهء حکیم مؤمن). خروب الخنزیر. ام کلب. و ثمرهء آنرا حب الکلی و خرنوب الکلاب نامند. (یادداشت مؤلف). و رجوع به اناغالس و فرهنگ گیاهی ص59 و حب الکلی در همین لغت نامه و فرهنگ گیاهی ص59 شود.
(1) - Anagyris dois - puant .(دزی ج1 ص39)
اناغیم.
[اَ] (ع اِ) جِ انغام. ججِ نغم. (از المنجد). رجوع به نغم و انغام شود.
انافاز.
[اَ] (فرانسوی، اِ)(1) در تقسیم غیرمستقیم سلول مرحلهء سوم از مراحل مختلف میتوز است که دو بخش کروموزومی بدو قطب میروند. مرحلهء انافاز را باید دورهء صعودی کروموزمها دانست زیرا دو قسمت هر زوج کروموزمی متدرجاً از هم دور میشوند و با قسمتهای مربوط زوجهای دیگر بسمت دو قطب میروند. (از جانورشناسی عمومی ج 1 ص21 و 23). و رجوع کتاب و گیاه شناسی ثابتی ص93 شود.
(1) - Anaphase.
انافث.
[اَ فِ] (اِخ) جایی است در یمن. (از منتهی الارب).
انافح.
[اَ فِ] (ع اِ) جِ اِنْفَحة. (ناظم الاطباء). رجوع به انفحة شود.
انافة.
[اِ فَ] (ع مص) برآمدن بر چیزی، یقال اناف علی شی ء. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). بلند شدن. (آنندراج). || انافت الدراهم علی المأة؛ افزون گردید درمها بر صد. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). زیاد شدن. (آنندراج). زائد شدن. (یادداشت مؤلف).
انافی.
[اُ] (ع ص) رجل انافی؛ مرد کلان بینی. (از المنجد) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). مردم بزرگ بینی. (مهذب الاسماء).
انافیض.
[اَ] (ع اِ) جِ انفوضة. (از اقرب الموارد) (از المنجد). برگ که بر نفاض ریخته شود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). و رجوع به نفاض شود.
اناق.
[اَ] (ترکی - مغولی، اِ)ایناق. (فرهنگ فارسی معین). ندیم. مقرب. مصاحب. (فرهنگ فارسی معین، ذیل ایناق): چون به آق خواجه قزوین رسید ارغابیتکچی برادر بوغدای، تخت و تاج موروث و مکتسب مسخر شود در حضرت هیچ کس از تو اناق تر نباشد. (تاریخ غازانی ص84). غازان آن لعل پاره را بیکی از اناقان حضرت سپرد. (تاریخ غازانی ص 72). سوتای با اناقان و خاصگیان بالای تبریز بباغ نیکش بوی رسیدند. (تاریخ غازانی ص93). و رجوع به ایناق شود.
اناق.
[اِ] (از ترکی، ص) سالم. || بی تشویش و اضطراب. (ناظم الاطباء).
اناقة.
[اَ / اِ قَ] (ع اِ)ریزه کاری، گویند له اناقة و لیاقة. (ناظم الاطباء). || خوبی. حسن. || اعجاب. (یادداشت بخط مؤلف).
اناکا.
[اَ] (از ترکی، اِ) اناکه. اکه. دایه. (از فرهنگ فارسی معین).
اناکاردیا.
[اَ] (لاتینی، اِ)(1) بلاذر، و آن درخت هندی بزرگی است. میوه ای میدهد که به حب الفهم معروف است و در طب استعمال میشود. ابن الندیم گوید جد بلاذری صاحب فتوح البلدان بلاذر آشامید و بیمار شد و این است که او را بلاذری گویند. (از ایران باستان پیرنیا ج 1 ص101 و 102).
(1) - Anacardia.
اناکسیماندروس.
[اَ] (اِخ) رجوع به انکسیمندروس شود.
اناکسیمانس.
[اَ] (اِخ) رجوع به انکسیمانوس شود.
اناکه.
[اَ کَ] (از ترکی، اِ) دایه. (از فرهنگ فارسی معین). و رجوع به اناکا و اکه شود.
اناگالس.
[اَ لِ] (از یونانی، اِ)رجوع به اناغالس شود.
اناگر.
[اُ] (فرانسوی، اِ)(1)گورخر. (فرهنگ فرانسه بفارسی سعید نفیسی). حیوان پستاندار وحشی که در ایران و هند زندگی می کند و حد فاصل بین خر و اسب است. (از لاروس). و رجوع به گورخر شود.
(1) - فرانسوی: Onagre، یونانی: Onagrosبمعنی الاغ وحشی. (از لاروس).
اناگیرا.
[اَ] (از یونانی، اِ)اناغالس. رجوع به اناغالس شود.
انا لله و انا الیه راجعون.
[اِنْ نا لِلْ لا هِ وَ اِنْ نا اِ لَ هِ جِ] (عربی، جمله)(1) یعنی ما خدای راییم و بازگشت ما سوی اوست. در هنگام مصیبت و دیدن جنازه ای گویند. قسمتی از آیهء قرآن است، تمام آیه چنین است: الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون. (2/156). بر زبان آوردن آنرا «استرجاع» گویند. (از تاج المصادر بیهقی).
(1) - در فارسی صوت تأسف است.
انالوجه.
[اِ جِ] (اِخ) دهی است از قصبهء داران شهرستان فریدن با 1301 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات آبی و دیمی، حبوب و سیب زمینی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).
انالوطیقا.
[اَ] (معرب، اِ)(1)آنالوطیقا. تحلیل قیاس.
- انالوطیقای اولی(2)؛ تحلیل قیاس. (فرهنگ فارسی معین).
- انالوطیقای ثانی(3)؛ مشهور به ابودقطیقا. (فرهنگ فارسی معین). مبحث برهان از کتاب ارسطو.
و رجوع به آنالوطیقا و ابودقطیقا و تحلیل قیاس در همین لغت نامه و اساس الاقتباس و فرهنگ علوم عقلی شود.
(1) - یونانی: Analytika (فرهنگ فارسی معین).
(2) - یونانی: Analytika priora (فرهنگ فارسی معین). فرانسوی: .Les premiersanalytiques
(3) - فرانسوی: Les derniers analytiques، یونانی: Analytika posteriora. (فرهنگ فارسی معین).
انالة.
[اِ لَ] (ع مص) فراهم آمدن چیزی در معدن. (ناظم الاطباء): انال المعدن انالةً؛ فراهم آمد در آن [ معدن ] چیزی. (از منتهی الارب). || سوگند خوردن، گویند انال بالله(1). || دادن، گویند انلته ایاه و له. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). داد و عطا کردن(2). || دوا کردن. (آنندراج).
(1) - باین معانی واوی است.
(2) - باین معنی هم واوی و هم یایی است.
اناله.
[اِ لَ] (از ع، مص) عطا دادن. (مصادر زوزنی). و رجوع به انالة شود.
انالیقی.
[اَ] (معرب، اِ) بلغت رومی(1) دوایی که آن را انجره گویند و تخم آنرا بذرالانجره گویند و بعربی قریض خوانند، تخم آن مستعمل است. اگر مقدار سه درم از آن با شیر گوسفند بخورند قوت باه دهد، و بعضی گویند انالیقی همان بذرالانجره است. (برهان قاطع). گزنه و انجره. (از ناظم الاطباء).
(1) - مأخوذ از یونانی است. (ناظم الاطباء).
انام.
[اَ] (ع اسم جمع) خلق. (از اقرب الموارد) (زمخشری) (ناظم الاطباء). مخلوقات از جن و انس. (غیاث اللغات) (آنندراج). جن و انسی. (زمخشری). جن و انس و یا آنچه بر روی زمین است. (ناظم الاطباء). آفریدگان. (السامی) (مهذب الاسماء). آفریده. (زمخشری). آنام و انیم نیز گویند. (از غیاث اللغات) (از آنندراج). انیم در شعر استعمال شود. (از اقرب الموارد). این هر سه لفظ [ انام، آنام، انیم ] اسم جمع است نه جمع مثل قوم و رهط. (غیاث اللغات) (آنندراج). کلمهء انام را واحد نباشد از لفظ خود. (یادداشت مؤلف) : والارض وضعها للانام. (قرآن 55/10).
چون چنین بود پس چرا گفتم
قصهء خویش پیش شاه انام؟فرخی.
مالک ازمهء انام حامی ثغور اسلام. (گلستان). لاجرم کافهء انام از خواص و عوام بمحبت او گراییده اند. (گلستان).
خجسته باد و مبارک قدوم ماه صیام
بر اولیا و احباء شهریار انام.نزاری قهستانی.
- خیرالانام؛ پیغمبر اسلام (ص).
- سیدالانام (اِخ)؛ لقب پیغمبر اسلام است. (یادداشت مؤلف).
- کهف الانام؛ پناه مردم، از عناوینی بود که به علمای دینی می نوشتند.
- ملاذالانام؛ پناه مردم، از عناوین مخصوص علمای دین بود.
انام.
[اَ] (اِخ)(1) ناحیه ای از هندوچین شرقی واقع در قسمت مرکزی ویتنام، بین تونکن و کوشن شین در امتداد دریای چین. (از لاروس). و رجوع به همین کتاب و آنام شود.
(1) - Annam.
انامق.
[اَ مِ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان مرند با 1260 تن سکنه. آب آن از رودخانه و محصول آن غلات، زردآلو و گردو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
انامک.
[اَ مِ] (اِ)(1) نام یکی از ماههای ایرانی دورهء هخامنشی است. داریوش کبیر (521 - 485 ق.م.) در کتیبهء بیستون وقایع چهارمین و پنجمین سال سلطنت خود را ذکر کرده و لشکرکشیها و جنگها و شکست دشمنان خود را یک بیک با تعیین روز و ماه یاد کرده است و از آنجا اسامی نه ماه از ماه های هخامنشی محفوظ مانده که یکی انامک است. و آن بمعنی «بی نام» است و از آن پروردگار بزرگ که برتر از نام و نشان است اراده کرده اند. (از خرده اوستا حواشی ص 206 و 207). و رجوع به ایران باستان پیرنیا ج 1 ص 542 و 543 و 547 و 554 و ج 2 ص1499 شود.
(1) - Anamaka.
انامل.
[اَ مِ] (ع اِ) جِ اَنْمُله و اَنْمِله و اَنْمَله و اُنْمُله و اُنْمِله و اُنْمَله و اِنْمُله و اِنْمَله و اِنْمِله به تثلیث میم و همزه. (از اقرب الموارد). سرانگشتان. (غیاث اللغات) (ترجمان علامه جرجانی مهذب عادل بن علی) (آنندراج) :
وگر از خدمتت محروم ماندم
بسوزم کلک و بشکافم انامل.منوچهری.
سحرهء بابل سخرهء انامل او بودند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص236).
بس انامل رشک استادان شده
در صناعت عاقبت لرزان شده.
مولوی (مثنوی).
|| انگشتان. (فرهنگ فارسی معین) : ایشان انامل ساعد صاحب شریعت و وایل سحایب صدر نبوت و... بودند. (تاریخ بیهقی ص11).
که او به پنج انامل بفتح باب سخن
ز هفت کشور جانم ببرد قحط و وبا.خاقانی.
پس بر آن سد مبارک ده انامل برگشاد
جدولی را هفت دریا ساخت از فیض عطا.
خاقانی.
و رجوع به انملة و انملات شود.
انامونی.
[اَ] (معرب، اِ)(1) شقایق. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به شقایق شود.
(1) - انامونی = انومیان، یونانی anemone، فرانسوی Anemone (از فرهنگ فارسی معین).
انامة.
[اِ مَ] (ع مص) بخواب کردن و خوابانیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). ارقاد. (از اقرب الموارد). || خوابیده یافتن کسی را. || کشتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || شکست دادن و شکستن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء): انامت السنة الناس؛ اذا هشمتهم. (منتهی الارب). لاغر گردانیدن آنان را. (از اقرب الموارد).
انامه.
[اَ مَ] (از ع، اِ) انام. مردمان. مردم. (از فرهنگ فارسی معین) :
نصر است باب میر که فخر انامه بود
بخشیدنش همه زر، با سیم و جامه بود.
منوچهری.
انامه.
[اِ مَ] (از ع، مص)بخوابانیدن. (تاج المصادر بیهقی). و رجوع به انامة شود.
انان.
[اَ] (ع مص)(1) أنَّ المریض اناً و انیناً و اناناً و تأناناً؛ نالید. (از اقرب الموارد). || (اِمص) نالش. (مهذب الاسماء). و رجوع به انّ شود.
(1) - در ناظم الاطباء بضم اول آمده است.
انان.
[اُ] (ع ص)(1) مرد بسیار ناله کننده. (ناظم الاطباء). بسیار ناله کننده. (آنندراج). کثیرالانین. (از اقرب الموارد). || (اِ) ناله. (ناظم الاطباء).
(1) - در آنندراج بضم و کسر اول است.
انان.
[اَنْ نا] (ع ص) مرد بسیار ناله کننده. (ناظم الاطباء) (آنندراج). کثیرالانین. (از اقرب الموارد). بسیار نالنده. بسیارنال. بیش نالنده. (فرهنگ فارسی معین).
انانجرد.
[ ] (اِخ) نون گرد. دهی است از بخش دستجرد شهرستان قم با 771 تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن غلات، پنبه، انگور و بادام است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
انانق.
[اَ نِ] (ع اِ) ججِ ناقة. (از منتهی الارب). غلط است و صحیح آن ایانق است. رجوع به ایانق شود.
انانة.
[اَنْ نا نَ] (ع ص) زن بسیار ناله کننده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
انانیت.
[اَ نی یَ] (ع مص جعلی)نسبت دادن هر چیزی را بشخص خود و همه [ چیز ] را از خود دانستن. (ناظم الاطباء). منی. (فرهنگ فارسی معین). منیت. (یادداشت مؤلف). منی و خویشتن بینی و نیز هرچه بنده را باشد بخود مضاف گردانیدن چنانکه گویند نفس من و روح من و دل من. (آنندراج). منی و خودبینی و نیز هرچه آنرا بنده بخود مضاف گرداند چنانکه گوید نفس من و روح من و ذات من. و انانیت حق وجودیه است و انانیت ماعدا عدمیه(1)، لان العبد و ما فی یده لمولاه. (از کشف اللغات از کشاف اصطلاحات الفنون). انانیت نزد سالکان شرک خفی است و از همین جاست که بعضی گفته اند انانیت عبارت است از حقیقتی که هر چیزی از بنده بدان اضافه شود، چنانکه گویی نفس من، روح من، و دست من. و تمام اینها شرک خفی است. و در تحفة المرسلة آمده که انانیت عبارتست از اینکه حقیقت و باطن تو غیر حق باشد و نفی انانیت عین معنی «لا اله» است و پس اثبات حق در باطن تو در ثانی عین معنی «الا الله» است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). حقیقت بطریق اضافه. (تعریفات جرجانی). || ادعا. (دایرة المعارف وجدی). صلف. (یادداشت مؤلف). || خودبینی. خودستایی. خویشتن بینی. کبر. غرور. (از فرهنگ فارسی معین). عجب. (دایرة المعارف وجدی). خودخواهی(2): و از حضرت خداوند ندا آید که چون صورت قالب را که دود انانیت از آن برمیخاست درباختی... خاکستر قالب ترا بفرماییم تا در دجلهء رحمت ما اندازند. (مرصادالعباد).
(1) - در متن کشاف اصطلاحات الفنون چ احمد جودت ماعدامیه است، قیاساً تصحیح گردید.
.(دزی ج 1 ص39).
(2) - egoisme
اناوافتیز.
[اَ] (یونانی، اِ) کسی که غسل تعمید میدهد کسانی را که ببلوغ رسیده و معتقد بمذهب عیسوی هستند. (ناظم الاطباء).
اناویز.
[اَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان هروآباد با 168 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و سردرختی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
اناویض.
[اَ] (ع اِ) جِ نوض. (اقرب الموارد). جِ انواض. ججِ نوض. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). رجوع به نوض و انواض شود.
اناة.
[اَ] (ع اِ) توقف و درنگی. (از ناظم الاطباء). درنگ. (غیاث اللغات) (آنندراج). آهستگی. سکون. ضد عجله. (یادداشت مؤلف). || بردباری و تحمل و وقار. (ناظم الاطباء). تحمل و وقار. (منتهی الارب) (آنندراج). حلم. (یادداشت مؤلف). || (ص) زن آهسته. (مهذب الاسماء). زن سست دیرخیز. (منتهی الارب). زن سست و باوقار در نشست و برخاست و رفتار. (ناظم الاطباء).
- اهل الاناة؛ مردم سست و تنبل و کاهل. (ناظم الاطباء).
لغتی است در وناة. (از منتهی الارب). و رجوع به وناة و انات شود.
اناهیتا.
[اَ] (ص) در اوستا، اناهیتا یا اناهیته(1) مرکب از جزء «اَ»، ادات نفی + آهیته(2) یعنی چرکین و پلید و ناپاک(3)، «اَ» نفی بنا بقاعدهء دستور زبان اوستایی، چون بکلمهء آهیته پیوسته مابین آنها نون وقایه فاصله شده است مانند انیران (= ان ایران = غیرایرانی، بیگانه)، بنابراین اناهیته یعنی پاک و بی آلایش، در اوستا این صفت بارها در مورد فرشتگان و اشیاء استعمال شده، غالباً مهر و تشتر (تیر) و هوم و برسم و آب زور و فروغ و غیره بصفت اناهیته یعنی پاکی و بی آلایشی متصف شده اند(4). در پارسی باستان نیز همین کلمه چهار جا به معنی فرشته بما رسیده. (از مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی ص329). || (اِخ)(5) مخفف اناهیتا، ناهید است. بعدها اناهید و ناهید را بستارهء زهره یعنی ستارهء زیبایی که رومیان عنوان الههء وجاهت بدان داده اند اطلاق کرده اند. (از یشتها ج 1 ص 158 ببعد). و رجوع به زهره شود. || (اِخ) ایزدی که بالاخص بدین نام موسوم است ایزد آب است که بنام اردوی سوره اناهیته خوانده شده. فرشتهء نگهبان آب. در آیین زردشتی نگهبانی عنصر آب با فرشتهء اناهیتا (ناهید) است، این فرشته در نزد ایرانیان قدیم دارای مقام بلند و ارجمندی است. برخی از خاورشناسان نوشته اند که ممکن است ناهید ایرانیان از اثر نفوذ الههء سومر موسوم به ایشتار که بعدها در بابل و آشور هم پرستیده می شد بوجود آمده باشد، ایشتار که مادر و مولد نوع بشر تصور می شد در برخی از خصایص شباهتی با ناهید دارد و ممکن است بعدها در بیرون از حدود ایران بعضی از خصایص و رسومات دینی این الهه را ضمیمهء پرستش ناهید ایرانی کرده باشند. اردشیر دوم هخامنشی ستایش ناهید را در نقاط مختلف ایران و در ممالکی که در تحت تصرف شاهنشاهان هخامنشی بود منتشر ساخت و مجسمهء او را در معابد برپا نمود، آثار خطوط میخی که از اردشیر دوم باقی مانده است دلیل است که در عهد این پادشاه ستایش ناهید و مهر در ایران بالا گرفته است.
- آتشکده های اناهیتا (ناهید)؛ در ایران قدیم معابد بزرگی بنام اناهیتا وجود داشته است. معبد ناهید در همدان بخصوص مجلل و در همه جا معروف بوده است. بیشتر پوشاکهای فلزی این معبد در وقت فتح اسکندر بتاراج رفت، از این تاریخ ببعد اشیاء قیمتی معبد در معرض دستبرد سلوکیدها بود تا آنکه مابقی آلات طلا و نقرهء آنرا آنتیوخس بزرگ که مقتدرترین سلاطین سلوکید بود (223 - 186 ق. م.) در عهد اردوان اول غارت کرد. برخی از دانشمندان گمان کرده اند که قدمت معبد اناهیتای همدان تا عهد دومین پادشاه ماد هووخشترا یا جانشین وی استیاج میرسد. دیگر از معابد معروف اناهیتا معبد کنگاور و معبد شوش بوده است. (از یشتها ج 1 ص158 ببعد). و رجوع به همین کتاب و ایران باستان پیرنیا ج 2 ص 993 و 1098 و 1153 و 1520 و 1611 و 1613 و ج 3 ص 2081 و 2209 و 2703 و 2719 و مادهء ناهید در همین لغت نامه شود.
(1) - Anahita.
(2) - ahita. (3) - همین جزء دوم یعنی آهیته در پهلوی آهک و در فارسی آهو شده به معنی عیب و نقص. (از مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی ص329).
(4) - هرمزدیشت بند 21، تشتریشت بند 2، مهریشت بند 88 .
(5) - Venus.
اناهیته.
[اَ تَ] (اِ) رجوع به اناهیتا و ناهید شود.
اناهید.
[اَ] (اِخ) ناهید و ستارهء زهره. (ناظم الاطباء). ستارهء زهره است. ناهید هم گویند و زادروبیدخت هم گفته اند. (شعوری ج 1 ورق 103 ب). و رجوع به اناهیتا و ناهید شود.
اناهید.
[اَ] (اِخ) لقب عام ملوک گرگان است. (از ترجمهء آثارالباقیهء بیرونی از یادداشت مؤلف).
انایی.
[اَ] (ص) جاهل و احمق و کودن و بی خبر:
سخن در وصف تو بحر عمیق است
نگنجد در انای هر انایی.
امیدی (از فرهنگ شعوری ج 1 ورق 132 ب).
اناییب.
[اَ] (ع اِ) جِ ناب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و رجوع به ناب شود.
ان الله مع الصابرین.
[اِنْ نَلْ لا هَ مَ عَصْ صا بِ] (عربی، جمله) قسمتی از آیهء 153 سورهء بقره (2) و آیهء 46 سورهء انفال (8). مأموم چون دیرترک بوضو مشغول [ شود ] با آواز بلند این آیت گویند تا امام بنماز ایستاده دیر برکوع رود و مأموم درک جماعت آن رکعت تواند کردن. (یادداشت بخط مؤلف).
ان الله یحب الصابرین.
[اِنْ نَلْ لا هَ یُ حِبْ بُصْ صا بِ] (عربی، جمله) این جمله را مأمومین دیرمانده بآواز بلند گویند تا امام رکعت اول نماز را دراز کشد و مأمومین درک آن رکعت توانند کرد. (یادداشت بخط مؤلف).
انأی.
[اَ آ] (ع ن تف) دورتر: انأی من الکواکب. (مجمع الامثال میدانی).
انب.
[اَ نَ] (اِ) بادنجان. (برهان قاطع) (بحر الجواهر) (ناظم الاطباء). بافراط خوردن آن جذام و صداع و بی خوابی آورد، و بعضی گویند عربی است. (برهان قاطع) (از هفت قلزم) (آنندراج). معرب آن انبج است. (از معرب جوالیقی ص43 سطر 24). مَغْد. حَیْصَل. حَدَق. و رجوع به بادنجان شود.
انبا.
[اَمْ] (اِ) پدر مرشد در نصرانیت. (اعجمی) (از اقرب الموارد).
انبا.
[اَمْ] (اِ) همان عنباست و آن میوهء درختی است هندی. درخت آن باندازهء درخت گردو و ساق و برگش به ساق و برگ درخت گردو شبیه است. فقط در چین و هند می روید. انبا مانند بادام بزرگ عقابیه و برخی از آن مانند سیب مستدیر است. (از تذکرهء داود انطاکی ص62) (از مفردات ابن البیطار ج 3 ص 153، ذیل عنبا). و رجوع به عنبا شود.
انباء .
[اَمْ] (ع اِ) جِ نبأ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (دهار). خبرها. آگاهیها. داستانها. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به نبأ شود(1). || جِ نبی ء. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و رجوع به نبی ء شود.
(1) - کلمهء نبأ و انباء در قرآن در مورد اموری آمده که دارای شأن و عظمتی است. (از اقرب الموارد).
انباء .
[اِمْ] (ع مص) آگاهی بخشیدن کسی را. (ناظم الاطباء). آگاهی بخشیدن. (آنندراج). گویند: انبأه ایاه و به؛ آگاهی بخشید او را. (از منتهی الارب). خبر دادن. (تاج المصادر بیهقی) (غیاث اللغات). آگاهانیدن. آگهی دادن. آگاه کردن. اخبار. || نبریدن یا نخراشیدن یا درنگذشتن چنانکه تیر از چیزی. (یادداشت مؤلف). گویند رمی فأنبأ یعنی تیر انداخت بر وی پس نبرید آنرا یا نخراشید یا نگذشت در آن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء)(1). || آگاه ساختن کسی را. (ناظم الاطباء). انبیته؛ آگاه ساختم او را. (منتهی الارب). || دور ساختن کسی را از خود. (ناظم الاطباء). انبیته؛ دور کردم او را از خود. (منتهی الارب). || از حیث لغت و نیز نزد متقدمان علماء حدیث به معنی خبر دادن است جز آنکه در عرف متأخران در مورد اجازه بکار رفته است. (از شرح النخبه از کشاف اصطلاحات الفنون).
(1) - باین معنی مهموزاللام است.
انبابة.
[اَمْ بَ] (اِخ) دهی است به ری و به مصر. (منتهی الارب).
انبابی.
[اِمْ] (اِخ) محمد بن حجازی بن احمدبن الرقباوی الانبابی. وفات 1087 ه .ق . / 1676 م. از شاعران بزرگ زمان خود بود در انبابة متولد و در قاهره بزرگ شد و در یمن درگذشت. (از اعلام زرکلی چ1 ج 3 ص881).
انبابی.
[اَمْ] (اِخ) محمد بن محمد... (1240 - 1313 ه .ق ./ 1824 - 1896 م.). فقیه شافعی. در قاهره بدنیا آمد و در همانجا درگذشت. او راست: حاشیة علی رسالة الصبیان در علم بیان و تأدیب الاطفال و علم الوضع و حاشیه ای بر شرح الرملی در فقه و کتب دیگر. (از اعلام زرکلی چ 1 ج 3 ص985). و رجوع به معجم المطبوعات شود.
انبات.
[اِمْ] (ع مص) رستن گیاه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). رُستن. (مصادر زوزنی). برُستن. (تاج المصادر بیهقی). || رویانیدن. (منتهی الارب) (مصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (آنندراج). گویند انبت الله نباتاً فهو منبوت. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || موی زهار برآوردن کودک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
انبات.
[اِمْ] (از ع، حامص)روییدگی. (ناظم الاطباء).
انباتیه.
[اِمْ تی یَ/یِ] (از ع، ص) چیزی که موجب انبات و روییدگی گردد. (ناظم الاطباء).
انباث.
[اَمْ] (ع اِ) جِ نبث. (از اقرب الموارد). رجوع به نبث شود.
انباج.
[اِمْ] (ع مص) سخن آمیخته و ناپیدا گفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). تخلیط در کلام. (از اقرب الموارد). || بر پشته نشستن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). بر نباج (پشته) نشستن. (از اقرب الموارد).
انباج.
[ ] (اِخ) دهی از دهستان بخش افجهء شهرستان تهران با 196 تن سکنه. آب آن از رودخانهء افجه و محصول آن غلات و بنشن است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
انباح.
[اِمْ] (ع مص) ببانگ آوردن سگ را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). فا بانگ آوردن سگ. (مصادر زوزنی). ببانگ آوردن. (تاج المصادر بیهقی).
انباخ.
[اِمْ] (ع مص) در زمین نبخاء تخم کاشتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). در زمین نبخاء یعنی زمین سخت و بلند تخم کاشتن. (آنندراج). || بیخ بردی خوردن. (منتهی الارب) (آنندراج)(1). نبخ (ریشهء بردی که در قحط خورند) خوردن. (از اقرب الموارد). || خمیر خاسته(2) و ترش ساختن. (منتهی الارب) (آنندراج). خمیر فاسد و ترش ساختن. (از ناظم الاطباء).
(1) - در ناظم الاطباء بیخ بروی خوردن است.
(2) - در منتهی الارب خواسته است.
انباخون.
[اَمْ] (اِ) حصار قلعه. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء). قلعه و حصار. (انجمن آرا) (مؤید الفضلاء) (شعوری ج 1 ورق 122 ب) :
ز سوی هند گشادی هزار شهر و کلات(1)
ز سوی هند گرفتی هزار انباخون.بهرامی.
قلاع دولت آن پادشاه جم قدرت
که هست پارهء چرخش کمینه انباخون.
شمس فخری (از شعوری ج 1 ورق 122 ب).
|| جای محکم. (برهان قاطع) (مؤید الفضلاء) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || حصاربندی. (ناظم الاطباء). حصاری. (صحاح الفرس).
(1) - در برخی از نسخه ها هزار شهرستان و در پاره ای دیگر هزار ترکستان است. متن تصحیح قیاسی مرحوم دهخداست.
انباده.
[اَمْ دَ / دِ] (ص) کسی که دارای جلال و تفاخر بیهوده باشد. (ناظم الاطباء). || کسی که بواسطهء مکنت خود مغرور بود. (ناظم الاطباء).
انباذ.
[اِمْ] (ع مص) افشردن و بَگْنی ساختن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). افشردن انگور و بگنی ساختن. (آنندراج). نبیذ افکندن. (یادداشت مؤلف).
انباذ.
[اَمْ] (ع اِ) جِ نبذ. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به نبذ شود. || عامهء مردم بی علم. (منتهی الارب). اوباش از مردم. (از اقرب الموارد).
انباذقلس.
[اَمْ ذُ لُ] (اِخ)(1) از فلاسفهء یونان قدیم است که در سدهء پنجم ق.م. می زیسته است. وی عالم را ترکیبی از عناصر چهارگانهء آب و باد و خاک و آتش می دانست و جمع و تفریق عناصر را که مایهء کون و فساد عالم است نتیجهء مهر و کین می خواند و اعتقاد داشت که این دو مؤثر بنوبهء خود غالب و مغلوب می شوند. هرگاه مهر غلبه دارد جمعیت بر پریشانی فائق است و چون کین چیره می شود تفرقه شدت می یابد، و دوره ای که ما در آن هستیم دورهء غلبهء کین و پریشانی است و دنیا و زندگانی آن زندان روح و کیفر گناهان اوست. انباذقلس داعیه های بزرگ در سر داشته و خود را سزاوار پرستش مردم می دانسته است و گفته اند برای حفظ حیثیات روحانی خود از پادشاهی که برای او میسر بود گذشته و جاه و منزلتی بالاتر از آن در انظار حاصل نموده است. (از سیر حکمت در اروپا ص7). او اول کس است که صفات و ذات خدای را یکی و او را واحد بالحقیقة و دور از تکثر گفت. طائفه ای از باطنیه عقاید خود را به انباذقلس می پیوندند و گمان می کنند که گفته های وی دارای رموزیست که همه کس را بر حل آن دسترس نیست، و از آن جمله است محمد بن عبدالله مرة جبلی قرطبی. (از طبقات الامم قاضی صاعد اندلسی از یادداشت مؤلف). و رجوع به تاریخ الحکمای قفطی و حکمت اشراق شود.
.(املای فرانسوی)
(1) - Empedocle
انبار.
[اَمْ] (اِ)(1) جای انباشتن غله یا چیز دیگر. جای نگهداری کالا. آنجا که هیزم و غیره ذخیره کنند. (فرهنگ فارسی معین). خانهء بازرگان که در آن متاع و غله توده کند. (از اقرب الموارد). خانهء بازرگانان و سوداگران است که کالای خود را در آن بر روی هم می چینند. (از شرح قاموس)(2) :
بهر شهر کانبار بودش نهان
ببخشید بر کهتران و مهان.فردوسی.
که انبارها در گشایند باز
بگیتی بر آنکس که هستش نیاز.فردوسی.
دویدند هرکس که بد گرسنه
بتاراج دادند بار و بنه
چه انبار شهری چه آنِ قباد
ز یک دانه گندم نبودند شاد.فردوسی.
ز روئینه آلت بخروارها
ز سیمینه چندانکه انبارها.
اسدی (گرشاسب نامه ص311).
در اینجا همی خیزدش غله کایزد
در آن عالم دیگر انبار دارد.ناصرخسرو.
چون دلم انبار سخن شد بسست
فکرت من خازن انبار خویش.ناصرخسرو.
پشک بتو فْروخت ببازار دین
گفت هلا مشک بانبار کن.ناصرخسرو.
پوک باد است بر سر ای مشئوم
بیش از آن کز برِ ده انبار است.
؟ (از فرهنگ اسدی نخجوانی از یادداشت مؤلف).
گر نه موش دزد در انبار ماست
گندم اعمال چل ساله کجاست؟مولوی.
گر نباشد یاری دیوارها
کی برآید خانه ها و انبارها؟مولوی.
وآنکه در انبار ماند و صرفه کرد
اشپش و موش و حوادثهاش خورد.مولوی.
جایی که درخت عیش پربار بود
نو در نظر و کهنه در انبار بود.سعدی.
فلان انبارم بترکستان است و فلان بضاعت بهندوستان. (گلستان). تا شبی آتش در انبار هیزم افتاد. (گلستان).
- آب انبار؛ انبار آب.
- امثال: آب انبار شلوغ کوزه بسیار می شکند. (از امثال و حکم مؤلف).
دانه دانه ست غله در انبار (اندک اندک بهم شود بسیار...).
سعدی (از امثال و حکم مؤلف).
- انبار چراغ؛ جای نفت آن. (یادداشت مؤلف).
- انبار ساختن؛ انبار کردن. توده کردن.
- || بنا کردن انبار.
- انبار کردن؛ رجوع به همین ماده شود.
- انبار گندم؛ جایی که گندم در آن توده کنند. صوبه. (منتهی الارب).
- انبارهای شراب؛ انبارهایی که در آنها شراب می کردند. (از قاموس کتاب مقدس).
- برف انبار؛ رجوع به همین ماده ذیل «برف» شود.
- تلمبار، تلنبار؛ رجوع به همین ماده شود.
- خاک انبار؛ رجوع به همین کلمه در ردیف خود شود.
- لت انبار، لتنبار؛ رجوع به همین ماده شود.
- معده انبار؛ شکمو. پرخور :
یکی از میان معده انبار بود
بسی خوار بد زانکه پرخوار بود.(بوستان).
|| (ص) لبریز و مملو و پر. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (هفت قلزم). انباشته. مالامال. جمع شده :
خزاین ملکان جمله در خزاین تست
سلیح شاهان در قلعه های تست انبار.
فرخی.
بفکن از جان و دل بطاعت و علم
بار عصیان که بر تو انبار است.ناصرخسرو.
|| فروریختن خانه و افتادن دیوار و امثال آن. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (از هفت قلزم). در کرمان به معنی هاوار و هوار است یعنی خاک و گل و چوب که با خراب شدن سقفی یا دیواری یا فرود آمدن قناتی فروریزد چنانکه گویند: انبار رفت. زیر انبار ماند. (یادداشت مؤلف): و بابا اندرون چاه واقع شده که انبار بر ایشان نیامده. (مزارات کرمان ص 114). || خس و خاشاک و فضلهء انسان و سرگین حیوانات دیگر توده کرده باشند و مزارعان بر زمین زراعت ریزند. (برهان قاطع) (فرهنگ فارسی معین). کود که بجهت قوت بزراعت کنند. (یادداشت مؤلف). کوت. رشوه :
شعر رنگارنگ از طبع کج حیدر کلوج
همچنان سر میزند کز تودهء انبار گل.
؟ (در هجو حیدر کلوچ) (از فرهنگ شعوری ج1 ورق 107 الف).
|| استخر و تالاب. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (هفت قلزم). برکه و تالاب. (آنندراج). آب انبار :
مست گندم که اندرین دام است
هست آنرا مدد بانباری
باغ دنیا که تازه می گردد
آخر آبش بود ز انباری.
مولوی (از آنندراج).
|| (اصطلاح تصوف) ضمیر انسانی. (از فرهنگ فارسی معین). || در اصطلاح مقنیان، مخزنی که در بن چاه کنند بشکل مخروط که نوک (رأس) مخروط بن چاه و قاعدهء آن فرود آن بود تا آنجا که خواهند، و این خلاف کوره است. (یادداشت مؤلف). || (فعل) امر از انباشتن. رجوع به انباشتن شود. و رجوع به انبار (ع اِ) شود.
(1) - پهلوی hanbar مرکب از ایرانی باستان para + hamمشتق از par (پر کردن)، ارمنی hambar, ambar. و انباشتن (و انباردن) از همین ریشه است. (حاشیهء برهان قاطع چ معین).
(2) - معرب از فارسی است و به انابر و انابیر و انبارات جمع بسته اند، و نیز جمع نِبْر عربی است. و جمع دیگر نبر، نِبار است. (از اقرب الموارد) (از المنجد).
انبار.
[اِمْ] (ق) مخفف این بار. این مرتبه. (از آنندراج) : مدتی دیگر بگذشت انبار مسجد بتمامی صد هرس رسانید. (فردوس المرشدیه ص28 از فرهنگ فارسی معین).
انبار دلم بخویش ار میماند
این کاوش غصه در جگر می ماند
این درد نه همچو دردهای دگر است
این غم نه بغمهای دگر می ماند.
ملک طیفور (از آنندراج).
انبار.
[اَمْ] (ع اِ) جِ نِبْر. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). خانهء گندم و جو و جز آن. (مهذب الاسماء). خرمنهای خوراک از گندم و جو و غیر آن. (از شرح قاموس). جاهای گرد کردن غله و جز آن. (از منتهی الارب). ابوبکر گفته انبار اعجمی است اگرچه لفظ آن نزدیک به نبر است و دیگری گفته انبار اهرأ طعام (نیک پخته تر طعام) است و واحد آن نبر و جمع الجمع آن انابیر است. (از معرب جوالیقی). و رجوع به نبر و انبار (اِ) شود. || (اِخ) جاهایی میان دشت و صحرا و دههای نزدیک بهشهر. (شرح قاموس).
انبار.
[اِمْ] (ع مص) اَنبار ساختن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گویند انبر الانبار انباراً. (ناظم الاطباء). انبر الانبار؛ یعنی بنا کرد انبار. (از شرح قاموس).
انبار.
[اَمْ] (اِخ) الانبار. شهرکیست خرم و آبادان و بانعمت و بسیارمردم، مستقر ابوالعباس امیرالمؤمنین آنجا بوده است. (حدود العالم). از شهرهای آباد دورهء ساسانی بود که اکنون خرابه های آن در 62 کیلومتری غربی بغداد دیده می شود. ایرانیان آنرا فیروزشاپور(1) و یونانیان آنرا پریسابر می نامیدند زیرا از بناهای شاپور اول است در زمان حکومت اعراب اسم فیروزشاپور بر ولایتی که در اطراف آن بود اطلاق می شد، گویند باین جهت آنرا انبار گفتند که پادشاهان قدیم ایران گندم و جو و کاه برای لشکریان در آن شهر انبار و ذخیره می کردند. سفاح نخستین خلیفهء عباسی این شهر را چندی مقر خویش قرار داد و در قصری که در آنجا ساخت مرد. برادرش منصور نیز مدتی در آن شهر زندگانی کرد و از آنجا به بغداد که ساختمان پایتخت جدید عباسیان در آنجا شروع شده بود منتقل شد. حمدالله مستوفی گوید: «آنرا لهراسف کیانی ساخت جهت زندان اسیران که بخت النصر از بیت المقدس آورده بود بدین سبب انبار گویند. شاپور ذوالاکتاف تجدید عمارت آن کرد و سفاح خلیفهء اول بنی عباس در آن جا عمارت عالی کرد و دارالملک ساخت دور باروش پنج هزار گام است. اهمیت انبار از این جهت است که در سر اولین نهر بزرگی که قابل کشتیرانی بود و از فرات جدا می شد و در محل فرضهء جنوب شهر مدور به دجله می ریخت واقع بود. (از سرزمینهای خلافت شرقی لسترنج ص72). انبار در سال 12 هجری بدست خالدبن ولید فتح شد. (قاموس الاعلام ترکی ج 2 ص1046). و رجوع به همین کتاب شود.
(1) - و آنرا فیروزشاپور گفتندی. (فارسنامهء ابن البلخی ص 72).
انبار.
[اَمْ] (اِخ) از شهرهای قدیم خراسان در ناحیهء جوزجان بود. آنرا انبیر هم نوشته اند. بنا بنوشتهء ابن حوقل بفاصلهء یک روز از اشبورقان واقع و بزرگتر از مروالرود و دارای تاکها و فراخی نعمت و باغها و بناهایش از گل بوده است(1). اکنون شهری بدین نام موجود نیست ولی دور نیست انبار در محل «ساری پل» کنونی در قسمت علیای رودخانهء شبورقان بوده است. احتمال دارد انبار همان شهری باشد که ناصرخسرو در مسافرتش به شبورقان (اشبورقان) از آنجا عبور کرده و آنرا کرسی جوزجانان شمرده است. وی از مسجد جامع بزرگ آنجا سخن رانده است(2). (از سرزمینهای خلافت شرقی لسترنج ص 452).
(1) - صورة الارض ابن حوقل ترجمهء جعفر شعار ص177.
(2) - سفرنامهء ناصرخسرو چ برلین ص3.
انبار.
[اَمْ] (اِخ) دهی است از بخش بوکان شهرستان مهاباد با 434 تن سکنه. آب آن از سیمین رود و محصول آن غلات، توتون، چغندر، حبوب و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
انبار.
[اَمْ] (اِخ) دهی است از بخش سیه چشمهء شهرستان ماکو با 129 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
انبار.
[ ] (اِخ) نام قصبه ای میان سرچاه و سمندیار بجنوب خراسان و شمال کرمان. (یادداشت مؤلف).
انبارآب.
[اَمْ] (اِخ) دهی از بخش دیواندرهء شهرستان سنندج با 230 تن سکنه. آب آن از رودخانه و چشمه و محصول آن غلات، حبوب، لبنیات، توتون و عسل است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
انبارات.
[اَمْ] (معرب فارسی اِ) جِ انبار. استخرها و تالابها: و جایها که آب از آن کشند و انبارات یعنی برکه ها. (تاریخ قم ص42). و رجوع به انبار شود.
انبارالوم.
[اَمْ اُ لُ] (اِخ) دهی است از دهستان آتابای بخش پهلوی دژ شهرستان گنبدقابوس با 590 تن سکنه. آب آن از رودخانهء گرگان و محصول آن غلات، حبوب، صیفی و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
انباربان.
[اَمْ] (ص مرکب)انباری. (زمخشری). انباردار.
انباربرزن.
[اَمْ] (اِخ) نام محلی در کنار راه نایین و انارک، میان محمدیه و چاه فارس در 170هزارگزی اصفهان. (یادداشت مؤلف).
انبارتپه.
[ ] (اِخ) دهی است از بخش کرج شهرستان تهران با 244 تن سکنه. آب آن از قنات و رودخانهء کردان و محصول آن غلات، بنشن، چغندرقند، انگور و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
انبارخانه.
[اَمْ نَ / نِ] (اِ مرکب)جای ذخیره و اسباب. (آنندراج). انبار. مخزن. (فرهنگ فارسی معین). مخزن. (ناظم الاطباء) :
گفت کانبارخانه بگشادیم
ابر اگر زفت گشت ما رادیم.بنایی.
|| ذخیره. (ناظم الاطباء)(1) :
وآنچه زانبارخانه ماند باز
پیش مرغان نهند وقت نیاز.نظامی.
شواهد مزبور را بصورت ترکیب اضافی هم می توان خواند.
(1) - در ناظم الاطباء مخزن و ذخیره است که محتمل است مخزن ذخیره بوده باشد و شاهد نیز بمجاز از محل، حال اراده شده.
انباردار.
[اَمْ] (نف مرکب)انباربان. انباری. (زمخشری). کسی که انبار ذخیره بآن سپرده است. (ناظم الاطباء). محافظ انبار. نگهبان محل کالا و ارزاق. (فرهنگ فارسی معین). حسابدار انبار. حافظ انبار. آنکه حساب محتوی انبار با اوست. (یادداشت مؤلف). || محتکر. (دهار). حَکِر. (یادداشت مؤلف) :
کسی کو بمیرد ز نایافت نان
ز خرد و بزرگ و ز پیر و جوان
بریزم ز تن خون انباردار
که او کار ایزد گرفتست خوار.فردوسی.
|| ذخیرهء حبوبات. (آنندراج) :
اعتباری نیستم پیش بت انباردار(1)
صدهزار انبار غم دارم من بی اعتبار.
سیفی (از آنندراج).
|| (اصطلاح تصوف) جویای حقیقت و سالک طالب که دلش مخزن اسرار است. (فرهنگ فارسی معین).
(1) - در معنی و شاهد هر دو تأمل است.
انباردارباشی.
[اَمْ] (اِ مرکب)(1) در اصطلاح دورهء صفوی، رئیس انبارداران. رئیس انبار. (از فرهنگ فارسی معین).
(1) - انباردار (فارسی) + باشی (ترکی).
انبارداری.
[اَمْ] (حامص مرکب)عمل انباردار. (ناظم الاطباء). شغل انباردار. انباربانی. (یادداشت مؤلف). || احتکار. حکره. (یادداشت مؤلف). || کرایهء انبار. کرایهء کالای بانبار سپرده. (یادداشت مؤلف).
انباردان.
[اَمْ] (اِخ) دهی است از بخش بستان آباد شهرستان تبریز با 110 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و ینجه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
انباردگی.
[اَمْ دَ / دِ] (حامص)حالت انبارده. (فرهنگ فارسی معین). انباشتگی. (برهان قاطع) (آنندراج). پری و بسیاریِ نعمت. (برهان قاطع) (آنندراج). انباشتگی و پری و بسیاری و فراوانی. (ناظم الاطباء). || فرط مال و کثرت منال. (از شعوری ج 1 ورق 132 ب). پری نعمت و بتازیش فراخ حوصله (؟!) خوانند. (مؤید الفضلاء). فراهیت. (دهار). || پر کردن. (آنندراج، ذیل انبار). پر کردن و انباشتن. (از انجمن آرا).
انباردن.
[اَمْ دَ] (مص)(1) پر کردن و انبار کردن چیزی از چیزی دیگر. (برهان قاطع) (آنندراج). انباشتن. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء). پر کردن. انبار کردن. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین) :
تو جیحون مینبار هرگز بمشک
که من برگشایم در گنج خشک.دقیقی.
بینبارم این رود جیحون بمشک
بمشک آب دریا کنم پاک خشک.دقیقی.
ای شاه قلعه های دگر ساز کاین وزیر
سالی دگر بزرّ بینبارد این حصار.فرخی.
وآنگه آن کیسه بکافور بینباری
درکشی سَرْش بابریشم زنگاری.منوچهری.
اگر تو آسمان را درنوردی
همان دریا بینباری بمردی.
(ویس و رامین).
خردمندا چه مشغولی بدین انبار بی حاصل
که این انبارت از کشکین چو از حلوا بینبارد.
ناصرخسرو.
بیاغارد بخون پهلوی ماهی
بینبارد بگرد افلاک گردان.
ناصرخسرو.
نُه فلک را بکام بگذاریم
پنج و چهار و سه را بینباریم(2).
سنایی (از فرهنگ شعوری ج 1 ورق 107 الف).
بیک سخن دهن آرزو فروبندی
بیک سخا دهن آز را بینباری
جوابش چنین داد دانای دور
که با چون منی برمینبار جور.
نظامی.
زمین کردار اگر با من نباشد آسمان خاکی
در انبارم بسیل اشک از این هفت بنیادش(3).
شمس طیبی (از فرهنگ شعوری ج 1 ورق 107 الف).
|| پر کردن جای عمیق بخاک و جز آن. (مؤید الفضلاء) (شرفنامهء منیری).
(1) - مرکب از انبار + دن (پسوند مصدری). (حاشیهء برهان قاطع چ معین). ماضی اَنبارْد، مضارع اَنبارَد، مستقبل خواهد اَنبارْد، امر بینبار، اسم فاعل انبارنده، اسم مفعول انبارده، اسم مصدر انبارش. (از فرهنگ فارسی معین).
(2) - صاحب فرهنگ شعوری این شاهد را در ذیل معنی دوم انبار (فروریختن خانه و افتادن دیوار) آورده.
(3) - در شواهد مذکور چون کلمهء مورد استشهاد صیغهء امر یا مضارع است و این دو صیغهء انباردن با انباشتن مشترک است می توان شواهد مزبور را از مصدر انباشتن نیز محسوب داشت. رجوع به انباشتن شود.
انباردنی.
[اَمْ دَ] (ص لیاقت) آنچه قابل انباردن باشد.
انبارده.
[اَمْ دَ / دِ] (ن مف)انباشته. پرکرده. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). پر. مملو. (از شعوری ج 1 ورق 129 الف). || پرنعمت. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). بانعمت. (برهان قاطع). با نعمت و دولت. (ناظم الاطباء). فره. (دهار). پرکردهء نعمت. پرکرده با نعمت. (مؤید الفضلاء). مُتْرَف. (دهار) (مهذب الاسماء). || پر کردن. (آنندراج، ذیل انبار). پر کردن و انباشتن. (از انجمن آرا)(1).
(1) - شعوری (ج 1 ورق 129 الف) نیزمصدری آورده و چنین معنی کرده: «به بسیاری مال و منال و به کثرت اولاد و اتباع خوشحال شدن» ولی شاهد زیر که از میرنظمی نقل کرده معنی وصفی دارد:
شود انبارده بی شبهه شاکر
ز لطف حق بود هر چیز حاضر.
انبارده.
[اَمْ دِ] (اِخ) دهی است از بخش نور شهرستان آمل با 190 تن سکنه. آب آن از زهاب رود محلی و محصول آن برنج و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
انبارستان.
[اَمْ رِ] (اِ مرکب) محل انبار. جایی که در آن انبارهایی ساخته باشند: این دیه در قدیم انبارستان بوده است زیرا که انبارهای عجم بدین دیه بوده است. (تاریخ قم ص64).
انبارش.
[اَمْ رِ] (اِمص)(1) انباردن. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). پر کردن. (فرهنگ فارسی معین). || (اِ) هر چیزی که درون چیزی را بدان پر کنند و آنرا بعربی حشو گویند. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج) :
چو مخزن پر مکن از هرچه یابی
مساز انبارش خوردن شکم را.
ابوالمعانی (از شعوری ج 1 ورق 112 الف).
(1) - مرکب از: انبار + ِش پسوند اسم مصدر. (از حاشیهء برهان قاطع چ معین).
انبار شدن.
[اَمْ شُ دَ] (مص مرکب)جمع شدن. توده گشتن. روی هم انباشته شدن: مهمات را نباید گذاشت که انبار شود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 487).
انبارک.
[اَمْ رَ] (اِخ) دهی است از بخش اهرم شهرستان بوشهر با 263 تن سکنه. آب آن از چاه و محصول آن غلات و خرماست. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).
انبار کردن.
[اَمْ کَ دَ] (مص مرکب)جمع کردن. توده کردن. روی هم انباشتن. بر یکدیگر نهادن :
از چندان باغهای خرم و بناها... بچهار پنج گز زمین بسنده کرد و خاک بر او انبار کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص384).
چهل گاو گردون ز زر بار کرد
دوصد دیگر از دیبه انبار کرد.
اسدی (گرشاسب نامه ص303).
سبکباری کنی دعویّ و آنگاه
گناهان کرده ای بر پشت انبار.ناصرخسرو.
اگر تو عفو کنی بر دلم ببخشایی
کنم ز تنگه به بالای این حصار انبار.
مسعودسعد.
پس پسران را بر هم می نهاد تا صد پسر را بر همدیگر انبار کرد و آن چیز بالاتر همی شد و همی نمود. (مجمل التواریخ).
کی توان از سینه داغ انبار کرد
که شرار آه تخم شور نیست.
ظهوری (از آنندراج).
|| احتکار کردن. ذخیره کردن.
انبارکش.
[اَمْ کَ / کِ] (نف مرکب)کسی که جهت زراعت کود حمل می کند و می کشد. (ناظم الاطباء).
انبارگ.
[اَمْ رَ] (اِ) مخازنی که در زمان صلح اسلحه و ادوات جنگی را در آن انبار می کردند. (از ایران در زمان ساسانیان ص241).
انبار گشتن.
[اَمْ گَ تَ] (مص مرکب)انباشته شدن. توده شدن :
چنان کشته بر هر سو انبار گشت
که هرجا که بد دشت دیوار گشت.
(گرشاسب نامه ص306).
ز صحن صحرا کهسارها پدید آمد
ز بس که گشت بدنهای کشتگان انبار.
مسعودسعد (دیوان ص249).
انبار نهادن.
[اَمْ نِ / نَ دَ] (مص مرکب) ذخیره کردن. انبار کردن :
وآنگه به تبنگوی کش اندرسپردْشان
ور زآنکه نگنجند بدو در فشردْشان
بر پشت نهدْشان و سوی خانه بردْشان
وز پشت فروگیرد و برهم نهد انبار.
منوچهری.
نخلها بر کوه دوکند و شجر
می نهند از شهد انبار شکر.مولوی.
آرزو می کارم و انبار حسرت می نهم
منتش بر من اگر برقم بخرمن دشمن است.
ظهوری (از آنندراج).