باری.
(ص) باریک بود. عنصری گوید :
رای داناسر سخن ساریست(1)
نیک بشنو که این سخن باری است.
(فرهنگ اسدی چ عباس اقبال ص519). (حاشیهء فرهنگ اسدی خطی نخجوانی). و گویا مخفف باریک است.
(1) - من گمان میکنم شعر مصحف است چه سخن ساری معنی ندارد. و بنابراین ظاهراً سخن ساری سخن سازی و در مصراع دوم، باری بازی، است.
باری.
[ی ی] (معرب، اِ) بوریاء. بوری. باریاء. حصیر بافته. (آنندراج). بوریا. (مهذب الاسماء). حصیر بافته و بوریاء. جوالیقی، ذیل کلمهء بوریاء بنقل از ابن قتیبه آرد: بوریاء فارسی و باری و بوری عربیست و محشی «المعرب» می نویسد: صاحب قاموس در مادهء «ب ور» بر الفاظ مذکور کلمات: بوریه بضم با و تشدید یا و باریا بفتح با و تشدید یا و باریاء بفتح با و کسر راء را افزوده و همهء آنها را بحصیر منسوج تفسیر کرده است. صاحب اللسان نیز بهمین شیوه رفتار کرده و صریحاً نوشته است که کلمات مزبور فارسی معرب اند در صورتی که سخن جوالیقی در اینجا درست نمیرساند که کدام فارسی و کدام عربی است: کالخص اذ جلله الباری. عجاج. (از المعرب جوالیقی صص46-47) و ابن درید در الجمهره بنقل از سیوطی در المزهر آرد: از جملهء کلمه هایی که عرب از فارسی گرفته باری است که اصل آن بوریا باشد.
باری.
(ع ص) (نعت فاعلی از بری) تراشندهء تیر. (اقرب الموارد). تراشنده. (ناظم الاطباء) :
مواظب الخمس لا وقاتها
منقطع فی خدمة الباری.
صفت قلم است و از خمس صلوات خمس مراد نیست بلکه پنج انگشت را خواهد و از باری خدای تعالی را نخواسته بلکه تراشندهء قلم را اراده کرده است. تیرتراش. (ناظم الاطباء): واعطیت القوس باریها؛ داده ای کمان را به کسی که میداند طریق استعمال آن را، در وقتی گویند که کار را به اهلش رجوع کرده باشند. (ناظم الاطباء).
باری.
(اِ)(1) واحد فشار است در دستگاه C.G.Sو آن فشاری است که نیروئی برابر یک دین(2) بر سطحی معادل یک سانتیمتر مربع وارد می آورد.
(1) - Barye.
(2) - Dyne.
باری.
(ص نسبی) منسوب به بار، که دهی است به نیشابور. (سمعانی). رجوع به بار و معجم البلدان شود.
باری.
[ی ی] (ص نسبی) منسوب به بارهء شام یا اقلیمی از اعمال جزیره. (از معجم البلدان). رجوع به باره شود.
باری.
(اِخ) [ ابن... ] شاعری است. (ناظم الاطباء).
باری.
[ ] (اِخ) ابوعلی حسین بن (کذا) نصر باری (منسوب به بار نیشابور) از محدثان بود. از فضل بن احمد رازی از سلیمان بن سلمهء حمصی روایت کرد و ابوبکربن ابوالحسین بن حیری از وی روایت دارد. وفات او بعد از سال 330 ه . ق. بود. (از انساب سمعانی). یاقوت آرد: حسن بن نصر نیشابوری باری مکنی به ابوعلی از مردم بار نیشابور بود. وی از فضل بن احمد رازی حدیث کرد و ابوبکربن ابی الحسین حیری از او حدیث دارد و در سال 330 ه . ق. درگذشت. (از معجم البلدان).
باری.
(اِخ) عبدالله بن محمد بن حباب بن هیثم بن محمد بن ربیع بن خالدبن سعدان. معروف به باری بنا بگفتهء امیر ابونصربن ماکولا از مردم بار نیشابور نیست. (از معجم البلدان).
باری.
(اِخ) دهی است از دهستان انزل بخش حومهء شهرستان ارومیه که در 54 هزارگزی شمال ارومیه و 3 هزارگزی خاور شوسهء ارومیه به سلماس در دامنه قرار دارد هوایش معتدل است و 357 تن سکنه دارد. آبش از چشمه و قنات و محصولش غلات، توتون، چغندر، بادام، کشمش. حبوبات و شغل مردمش زراعت و صنایع اهالیش جاجیم بافی و راهش ارابه رو می باشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
باری.
(اِخ) دهی به بغداد. (ناظم الاطباء). قریه ای است از اعمال کلواذا از نواحی بغداد و در آن بوستانها و گردشگاه هایی بود که مردم بیکاره و اهل تفریح بدانجا میرفتند. حسین بن ضحاک خلیع گوید :
احب الفی ء من نخلات باری
و جوسفها لمشید بالصفیح....
(از معجم البلدان).
و رجوع به تاج العروس و مراصدالاطلاع شود.
باری.
(اِخ) نام قصبه ای است در هندوستان (برهان) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا). نام قصبه ای است از ملک هندوستان که چندین ده بدو متعلق است. (جهانگیری). قصبه ای است معروف حوالی آگر... (رشیدی: باره). نام قصبه ای بود از هندوستان که بعد اکبرآباد نامیده شد. (فرهنگ نظام). ابوریحان بیرونی در ماللهند مینویسد: شهر کنوج در مغرب نهر گنگ است. شهر بسیار بزرگی است ولی اکنون بیشتر آن غیرآباد است بعلت انتقال پایتخت از آنجا بشهر باری که در مشرق گنگ است. (ماللهند چ لیپزیک 192 ص97 س 10 و ص98 س 6-10 و ص130 س 30) :
آن شاه عدوبند که بگرفت و بیفکند
گرگی و دژم شیری اندر ره باری.
فرخی (از رشیدی: باره) (انجمن آرا) (آنندراج).
چو شهریار زمانه به باری اندر شد
خبر شنید که رفت او ز راه دریابار.
فرخی (دیوان ص 64).
رجوع به شعوری ج 1 ورق 197 برگ ب شود.
باری.
(اِخ)(1) نام شهر مرکزی ایالتی بهمین نام که در جنوب ایتالیا در ساحل دریای آدریاتیک(2) واقع است و مؤلف قاموس الاعلام ترکی آرد: یکی از بلاد قدیمی است و نام باستانیش باریوم(3) میباشد و در اوایل قرن سوم هجری بدست لشکر فاتح مسلمین با سیسیل (صقلیه) یکجا گشوده شد و مدت زمانی مسلمانان آن را اداره میکردند. رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج 2 شود. نام ایالتی است در جنوب ایتالیا شامل آپولی- پوی(4)قدیم که در کنار دریای آدریاتیک واقع است و دارای 791 هزار تن سکنه میباشد. این ایالت از سه شهر تشکیل میشود که شهر باری پرجمعیت تر از دو قسمت دیگر میباشد و دارای 268 هزار تن جمعیت است.
(1) - Bari.
(2) - Adriatique.
(3) - Barium.
(4) - Apulie, pouille.
باریا.
(منادا، صوت) یعنی ای باری تعالی. بمعنی ای باری یعنی خدایا. (ناظم الاطباء). ای خدا. (دِمزن).
باریا.
(ص مرکب)(1) مردم صاحب ریا. (ناظم الاطباء). صاحب زرق و ریا. (دِمزن).
(1) - از: با + ریا.
باریا.
(اِ) طریق. (آنندراج).
باریاء .
(معرب، اِ) حصیر بافته. حصیر. بوریا. (آنندراج). آنچه از گیاه بافند برای گستردن. حصیری که از نی بافته باشند. بوریا و حصیر بافته. (ناظم الاطباء). معرب بوریا. رجوع به باری و المعرب جوالیقی ص46 س 31 شود.
باریاب.
[رْ](نف مرکب) آنکه بحضور و دربار سلاطین دخل دارد. (آنندراج). باریافته بحضور شاهی یا امیری. کسی که بار یافته باشد و اذن دخول در مجلس داشته باشد. (ناظم الاطباء). شرفیاب حضور. (دِمزن). و رجوع به «بار» شود. || (اِ) لهجه ای است در پاریاب و بصورتهای فاریاب، فاریاو و پاریاو و فاراب نیز آمده است و بمعنی زمینی است که با آب رودخانه و آب کاریز مزروع شود. رجوع به برهان ذیل پاریاب و پاراب و فاریاب شود : و غلهء آنجا «خشت و کماج» بعضی بخس است و بعضی باریاب. (فارسنامهء ابن البلخی چ لندن ص143).بعضی که پشته ها و افرازها باشد بخس باشد و نشیبها باریاب، و آبها روان است. (فارسنامهء ابن البلخی چ لندن ص144).
باریاب.
[رْ](اِخ) فاریاب باشد. (سمعانی). شهری است از گوزگانان بر شاهراه کاروان و بسیارنعمت. (حدود العالم). پس از آنجا به شبورغان رفتم، شب بدیه باریاب بودم و از آنجا براه سمنگان و طالقان بمروالرود شدم. (سفرنامهء ناصرخسرو چ 1335 زوار ص2). نوزدهم ماه به باریاب رسیدیم سی و شش فرسنگ بود. (ایضاً ص128). رجوع به فاریاب و پاریاب شود.
باریاباذ.
(اِخ) محله ای بود نزدیک دروازهء شارستان. (از انساب سمعانی: باریاباذی).
باریاباذی.
(ص نسبی) منسوب است به باریاباذ محله ای در مرو نزدیک دروازهء شارستان. (از انساب سمعانی).
باریاباذی.
(اِخ) ابوهیثم و بقولی ابوالقاسم یزیغ(1) بن هیثم باریاباذی امام محلهء خود بود. عبدالله بن محمود گفت یزیع بن هیثم مؤذن مسجد من بود و در آن مسجد منزل داشت. وی از چند تن حدیث کرد و چند تن نیز از وی روایت دارند. رجوع به انساب سمعانی شود.
(1) - در متن ابتدا یرفع و آن گاه یزیغ است.
باریاب شدن.
[رْ شُ دَ] (مص مرکب)دستوری دخول. اجازهء درآمدن داشتن. بار یافتن. بحضور پادشاه یا امیری رفتن. رجوع به بار یافتن. باریابی. باریاب گشتن شود.
باریاب گشتن.
[رْ گَ تَ] (مص مرکب)بحضور امیر یا پادشاهی رسیدن : فتحعلیخان خود هم وارد و باریاب حضور گردید. (مجمل التواریخ گلستانه). رجوع به باریابی. باریاب شدن. بار یافتن شود.
باریابی.
[رْ](حامص مرکب) اذن دخول. (ناظم الاطباء). تشرف بحضور: پس از باریابی بمحل خدمت خود بازگشت. شرف حضور. (دِمزن). رجوع به بار یافتن. باریاب شدن. باریاب گشتن. باریابی حاصل کردن شود.
باریابی حاصل کردن.
[رْ صِ کَ دَ](مص مرکب) اذن دخول حاصل کردن. (ناظم الاطباء).
باریار.
(اِ) گل و میوه. (ناظم الاطباء). گل. میوه. (دِمزن). || خواربار. (ناظم الاطباء). || دفعه. دوبار یار. || قصر. (دِمزن). || ستور بارکش. || ستور. (ناظم الاطباء). || بار. (ناظم الاطباء) (دِمزن). || کوچهء بن بست. (ناظم الاطباء). بن بست. (دِمزن).
بار یافتن.
[تَ] (مص مرکب) بمعنی رخصت و دستوری یافتن بحضور امرا و سلاطین. (آنندراج). اجازه یافتن. پذیرفته شدن در بارگاه. رخصت دخول یافتن. (ناظم الاطباء: بار) (دِمزن). رجوع به باریابی، باریاب شدن و باریاب گشتن شود :
ز ره چون بدرگاه شد بار یافت
دل تاجور [ خسروپرویز ] را بی آزار یافت.
فردوسی.
بیامد شب تیره گون بار یافت
می روشن و خوب گفتار یافت.فردوسی.
با موکبیان یابم در موکب او جای
با مجلسیان یابم در مجلس او بار.فرخی.
بلند حصنی دان دولت و درش محکم
بعون کوشش بر درش مرد یابد بار.
ابوحنیفهء اسکافی.
پنداشتم که خداوند بفراغتی مشغول است بگمان بودم از بار یافتن و نیافتن. (تاریخ بیهقی). بدرگاه رفتن صواب تر... اگر باریابمی فبها و نعم و اگر نه بازگردم. (تاریخ بیهقی).
یکسال برگذشت که زی تو نیافت بار
خویش تو آن یتیم نه همسایه ت آن فقیر.
ناصرخسرو.
ای شده سوی شه [ و ] نایافته
بر طلب دنیا و اقبال بار.ناصرخسرو.
بی خود از هیچ آیی اندر کار
یابی اندر دوم بدین در، بار.سنایی.
خاقانی اگر بار نیابی چه کنی صبر
کاین دولت از ایام به ایام توان یافت.
خاقانی.
هر آن موری که یابد بر درش بار
سلیمانیش باید نوبتی دار.نظامی.
معاشران که ببزم تو بار مییابند
طراوت گل و رنگ بهار مییابند.
طالب آملی (از شعوری).
باریافته.
[تَ / تِ] (ن مف مرکب) آنکه پذیرفته شده باشد بحضور شاه یا امیری. رخصت حضور یافته. شرفیاب شده. قبول شده و اذن داده شده. (ناظم الاطباء). پذیرفته شدهء حضور شاه. (دِمزن) : از خواص باریافتگان صحبت شریف حضرت خواجهء ما قدس الله روحه بودند. (انیس الطالبین نسخهء خطی کتابخانهء مؤلف)... و از جملهء مقربان دربار گیتی مدار و باریافتگان مجالس خاص و عام... (تذکرة الملوک چ2 ص25). || نوکر و محافظ حرمخانه. (ناظم الاطباء) (دِمزن).
باریاکس.
(اِخ)(1) نام مردی مادی است که تیار راست بر سر گذارده خود را شاه ماد و پارس میخواند. وی بر دست آتروپات والی ماد اسیر شده بود و وی او را با دیگر همدستانش در پاسارگاد بحضور اسکندر آورد و بنا به امر اسکندر با زجر بقتل رسیدند. (از ایران باستان ج 2 ص1870).
(1) - Briax.
باری ء .
[رِءْ] (ع ص) (از: برءَ). خالق. (اقرب الموارد) (فرهنگ نظام) (دِمزن). پروردگار. رب. الله. خدا. ایزد. یزدان : هوالله الخالق الباری ء؛ اوست خدای آفرینندهء پدید آورنده. (قرآن 59/24). فتوبوا الی بارئکم فاقتلوا انفسکم ذلکم خیرلکم عند بارئکم؛ پس بازگشت کنید بسوی پروردگارتان پس بکشید خودتان را بهتر است برای شما نزد آفریدگار شما. (قرآن 2/54). || به شده از بیماری و منه الحدیث: اصبح بحمدالله بارئاً. ج، بِراء. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بُرء؛ بهی یافته از بیماری. برء حاصل کرده از مرض. بهبودیافته. شفایافته از بیماری. به شده از مرض و منه: حق علی الباری ء من اعتلاله ان یؤدی شکرالباری علی ابلالِه. (از اقرب الموارد). و کلمهء باری فارسی که یکی از نامهای ایزد تبارک و تعالی بوده مأخوذ از این کلمه است. (ناظم الاطباء).
باری ارمینیاس.
[اَ] (معرب، اِ مرکب)(1) یا باری مینیاس یا اقوال جازمه، از یونانی پری(2)یعنی دربارهء، در خصوص ارمی نیاس(3) بمعنی عبارتست، ترکیب شده. بابی است در منطق مشتمل بر قضایا و جهت قضایا. رجوع به اساس الاقتباس چ 1326 دانشگاه طهران ص ک شود. باب قضایا از منطق. یک جزء از شش جزء منطق ارسطو. تعبیرات. احوال قضایا. مبحث القضایا. العبارة. (قفطی). تفسیر. (مفاتیح). رجوع به فهرست تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی چ 1326 دانشگاه طهران و اقوال جازمه و باریمینیاس شود.
(1) - Peri Herminias. (de یا l interpretation). l Hermeneia.
.(تاریخ علوم عقلی ص57) Peri hermeneia.
(2) - Peri.
(3) - Herminias.
باری به هر جهت کردن.
[هَ جَ هَ کَ دَ] (مص مرکب) امری را ناتمام و ناقص و بی استحکام انجام کردن. به تسامح و بی استواری کاری انجام کردن یا کلامی را گفتن. نظر سطحی انداختن. سرسری کاری انجام دادن. مرور کردن. مطالعه کردن. رجوع به امثال و حکم دهخدا و «باری» شود.
باریت.
(فرانسوی، اِ)(1) به اصطلاح کیمیا اکسید باریوم که بریت نیز مینامیم. (ناظم الاطباء). رجوع به باریوم شود.
(1) - Baryte.
باری تعالی.
[تَ لا] (اِ مرکب) خدای عز و جل. خداوند متعال. خدا. جبار. (منتهی الارب) : لطف باری تعالی دررسید و آن محنت از گردن من بگردانید. (ترجمهء تاریخ یمینی). باری تعالی باران رحمت فروفرستاد. (ایضاً ص331). متسلسل بسببی که مسبب الاسباب و واجب الوجود خوانند و آن باری تعالی است. (سندبادنامه ص378).
باریجه.
[جَ] (اِ) وشا. دارویی است. گاو شیره. ببرزد. بارزد. «فرولاگالبانیفر»(1) باشد. رجوع به وشا و اشقالانس شود. (گیاه شناسی گل گلاب چ دانشگاه طهران ص235).
(1) - Ferula galbanifera. Le galbanum. .(فرهنگ فرانسه بفارسی نفیسی)
باریدار.
(ص) باریافته. (ناظم الاطباء).
باریدگی.
[دَ / دِ] (اِ) باران. (ناظم الاطباء) (دِمزن). || دریدگی. شکاف. (ناظم الاطباء). شکاف و بریدگی که بوسیلهء باران بوجود آمده باشد. (دِمزن).
باریدن.
[دَ] (مص)(1) آمدن و فروریختن باران، برف، تگرگ و جز آن از هوا، و از آسمان بزمین. آنچه ابر و آسمان فروریزد خواه باران باشد و یا برف و جز آن. (ناظم الاطباء). چکیدن و ریختن قطرات آب و غیره (مثل تگرگ و برف) از ابر: در زمستان ایران باریدن باران لازم است. (فرهنگ نظام). باریدن برف و باران. (دِمزن). رجوع به شعوری ج 1 ورق 180 شود. معروف، لازم و متعدی هر دو آمده. میرزا صائب گوید :
ناامیدی بر دهد اشکی که میباریم ما
رزق قارون میشود تخمی که میکاریم ما.
(آنندراج).
یخچه بارید و پای من بفسرد
ورغ بربند یخچه را ز فلک.رودکی.
یخچه میبارید از ابر سیاه
چون ستاره بر زمین از آسمان.رودکی.
ویحک ای ابر بر گنهکاران
سنگک و برف باری و باران.عنصری.
از مجلستان هرگز بیرون نگذارم
... بر فرق شما آب گل سوری بارم.
منوچهری.
الا تا ببارد سرشک بهاری
الا تا بروید گل بوستانی.منوچهری.
بپادشاهان روی زمین بگذشته و بباریده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص91).
وین ابر خداوند جهانرا بهوا بر
بنده ست و مطیعست بباریدن امطار.
ناصرخسرو.
تو یک نوبت ای ابر رحمت ببار
که در پیش باران نماند غبار.
سعدی (بوستان).
|| بمجاز برای پی هم ریختن هر چیز استعمال میشود مثل باریدن تیغ و گلوله و تیر و سنگ و غیر آنها. (فرهنگ نظام). فرودآمدن بکثرت و شدت. فروریختن و پایین آمدن. پراکنده شدن هر چیز :
تو آن ابری که ناساید شب و روز
ز باریدن چنان چون از کمان تیر
نباری بر کف زرخواه(2) جز زر
چنان چون بر سر بدخواه جز بیر.دقیقی.
تو گفتی هوا ابر دارد همی
وزان ابر الماس بارد همی.فردوسی.
برفت از پسش [ افراسیاب ] رستم شیرگیر
ببارید بر لشکرش گرز و تیر.فردوسی.
چنان بود ایوان ز بس خوبچهر
که گفتی همی بارد از ماه مهر.فردوسی.
چو بر گردن آرند کوبنده گرز
همی بارد از گرزشان فر و برز.فردوسی.
تو گفتی زمین گشت زر روان
همی بارد از تیغ هندی روان.فردوسی.
زدم بر سرش گرزهء گاوچهر
بر او کوه بارید گفتی سپهر.فردوسی.
ز گردون بسی سنگ بارید و خشت
پراکنده شد لشکر ایران بدشت.فردوسی.
می بارد از دهانت خد و ایدون
گویی که سرگشادند فرگانرا.لبیبی.
درختت گر ز حکمت بار دارد
بگفتار آی و بار خویش میبار.ناصرخسرو.
همانا خشم ایزد بر خراسان
برین دونان بباریده ست گردون.ناصرخسرو.
دار غمست و خانهء پرمحنت
محنت ببارد از در و دیوارش.
ناصرخسرو.
هم ماه بارد از لب خندانش
هم مهر ریزد از کف مهبارش.ناصرخسرو.
پس بلا بر تنش بارید تا حالش بدانجا رسید که به آن همه محنت یکدم و یکذره در عبادت سستی نکرد. (قصص الانبیاء ص137).
ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد.عرفی.
برای آدم بدبخت از در و دیوار میبارد (بدبختی و مصیبت). || اشک باریدن. ریختن اشک زیاد از چشم. (ناظم الاطباء). اشک ریختن. اشک باریدن. (دِمزن). توسعاً فروریختن اشک از چشم. اشک باریدن، جاری کردن. فروریختن اشک و خون و جز آن، کنایه از گریستن و آه و زاری کردن :
اشک باریدش و نیوشه گرفت
باز بفزود گفته های دراز.
طاهر فضل.
سزد که پروین بارد دو چشم من شب و روز
کنون کز این دو شب من شعاع برزد پرو.
کسایی.
ببارید پیران ز مژگان سرشک
تن پیل سم درگذشت از پزشک.فردوسی.
گزید این دلم دخت مهراب را
ببارم ز دیده بمهر آب را.فردوسی.
همانا بر این سوگ بر ما سپهر
ز دیده فروباردی خون بمهر.فردوسی.
چو بشنید گشتاسب شد پر ز درد
ز مژگان ببارید خوناب زرد.فردوسی.
ببارید رستم ز چشم آب زرد
دلش گشت پرتاب و جان پر ز درد.
فردوسی.
نگار من چو حال من چنین دید
ببارید از مژه باران وابل.منوچهری.
ترا از چشم من ناگاه ببرید
دل من زآن بریده خون ببارید.
(ویس و رامین).
که دلشادی و میگساری همی
چرا غمخوری و اشک باری همی.
اسدی (گرشاسب نامه).
سنگ پشت... از چشم اشک ببارید. (کلیله و دمنه).
چون ببارم اشک گرم آتش زنم بر عالمی.
شعر خاقانی است گویی اشک آتش زای من.
خاقانی.
بدیباچهء اشک یاقوت فام
بحسرت ببارید و گفت ای غلام.
سعدی (بوستان).
- باریدن آتش؛ کنایه از خشم و کینه و نفرت انگیختن باشد :
تو گفتی که ابری برآمد سیاه
ببارید آتش بر آن رزمگاه.فردوسی.
بدو گفت سودابه کای شهریار
تو آتش بر این تارک من مبار.فردوسی.
به پیشم چه شیر و پلنگ و هژبر
بپیکان فروبارم آتش ز ابر.فردوسی.
تو بنادانی آتش بر من بباریدی. (کلیله و دمنه).
- فروباریدن؛ فروریختن. رجوع به باریدن. و فروریختن. و پایین آمدن و رجوع به ناصرخسرو چ1 طهران ص192 س 13 و ص266 س23 شود :
ای حجت بسیارسخن دفتر پیش آر
وز نوک قلم دّر سخنهات فروبار.
ناصرخسرو.
بیای تا من و تو هر دوای(3) درخت خدای
ز بار خویش یکی چاشنی فروباریم.
ناصرخسرو.
به هر اشکی که از رشکت فروبارم به هر باری
کنارم کم ز دریایی نمی بینم نمی بینم.
خاقانی.
بس اشک شکرین که فروبارم از نیاز
بس آه عنبرین که بعمدا برآورم.خاقانی.
|| بمعنی ظاهر شدن مجاز است مثل گل کردن: سید محمد عرفی گوید :
از جام کینه ام که چو رود است خون چکان
می بارد از رخش که ستمکارهء کسی است.
(آنندراج).
(1) - پهلوی varitan «بندهش 134» مشتق از مصدر اوستایی var (باریدن) «بارتولمه 1410» استی warin«ک. است 138»، گیلکی waren؛ فرود آمدن قطرات آب از ابر، بارش آمدن. (نقل از حاشیهء برهان قاطع چ معین ج 1 ص218).
(2) - ن ل: دلخواه.
(3) - ظ: هر دوان.
باریدنی.
[دَ] (ص لیاقت) فرودآمدنی. نازل شدنی. ریختنی. رجوع به باریدن شود.
باری رعلا.
[ ] (اِ) به سریانی بذر کتان است. (فهرست مخزن الادویه).
باریز.
(اِ) پاریز. پاییز، بمعنی خزان. (آنندراج). پاییز و فصل پاییز. (ناظم الاطباء). پاییز. (دِمزن). رجوع به پاییز شود. || در لهجهء کرمانیان خورجین بزرگی که از پنبه یا پشم یا موی بافند و چون بر پشت ستور و بیشتر خر بگسترند دو کیسه مانند هر یک بر یک جانب ستور افتد و در آن سنگ و آجر و کوت و هم سبزی و هندوانه و خربزه و کدو کنند، و آنرا در طهران گاله خوانند.
باریزباف.
(نف مرکب) آنکه باریز بافد.
باریزبافی.
(حامص مرکب) عمل باریزباف : کمال جذبه و قوت باطن ایشان در مرتبهء [ علیا ] بوده و بباریزبافی مشغول بوده اند. (مزارات کرمان ص140).
باریس.
(اِخ) معرب پاریس. رجوع به پاریس شود.
باریس.
(اِخ) دهی است جزء دهستان مشکین خاوری بخش مرکزی مشکین شهر که در 15 هزارگزی شمال مشکین شهر و 10 هزارگزی شوسهء مشکین شهر به اردبیل در جلگه واقع است. هوایش معتدل و دارای 151 تن سکنه میباشد آبش از چشمه و خیاوچای (رودخانهء خیاو). محصولش غلات، صیفی. شغل مردمش زراعت و گله داری و راهش مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
باریستغان.
(اِخ) رجوع به ارزطغان شود.
باریس سس.
[سِ] (اِخ) یکی از هفت تن که برای از میان برداشتن بردیای دروغی (سپنت دات مغ) با هم هم سوگند شدند و در کار خود نیز توفیق یافتند و وی را برداشتند و داریوش را بتخت بنشاندند. (ایران باستان ج 1 ص531).
باریسه.
[سَ / سِ] (اِ) مخفف بادریسه باشد :و فلک را برای گردش و نیز باریسهء دوک را برای گردش فلکه خواندند. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج 3 صص9-14). و رجوع به بادریسه شود.
باریسیه.
[سی یَ] (ص نسبی) مؤنث باریسی معرب پاریسی. زن منسوب بپاریس. رجوع به پاریس شود.
باریشا.
(اِخ) (جبل...) ناحیه ای است در قضای حارم از ولایت و سنجاق حلب. در جهت غربی حلب که دارای 23 پارچه قریه میباشد. پاره ای آثار عتیقه و خرابه های بتخانه و کلیسای مربوط بدورهء جنگهای صلیبی در آنجا بجای است. (قاموس الاعلام ترکی ج2).
باریشوع.
(اِخ) (پسر یشوع) و او پیغمبر کاذبی بود (کتاب اعمال رسولان 13:6) که به علیمیای جادوگر معروف بود (کتاب اعمال رسولان 13:8) و با سر جیوس والی در پافوس بود و با برنابا و شاؤل در وقتی که ایشان و البیرا به انجیل موعظه می نمودند ضدیت کرد، زیرا که تعلیمات انجیل با صنعت او ضدیت بسیار داشت. لهذا پولس او را نهیب فرمود و وی در همان ساعت کور شد. رجوع به سرجیوس پولس شود. (از قاموس کتاب مقدس).
باریطارون.
(اِ)(1) یکی از دو پردهء زیر پوست شکم. ابن سینا آرد : بر شکم پس از پوست دو پرده است یکی موسوم به طافی و دیگری باریطارون که آنرا مدور نیز خوانند. (قانون ص13). ظاهراً این کلمه باید مصحف باریطون باشد. رجوع به باریطون شود.
(1) - شاید این کلمه مصحف و معرب Periteoine, Peritonaion یونانی باشد.
باریطوس.
(اِ) ورم بیخ گوش. (بحر الجواهر).
باریطون.
(معرب، اِ) پردهء پس از مراق و بالای ثرب و آن حاوی همهء احشاء باشد. غشاء بعد مراق و فوق ثرب. صفاق. (بحر الجواهر). پوشش شکم، پوست است و عضله هاست و دو حجاب است: یکی بدرونست و مماس معده و روده هاست و آن را بتازی المطبق بالامعاء گویند و دیگر بیرون تر است و آن را بلغت یونان باریطون(1) و بتازی ممتد [ و در نسخه ای ممد ](2) گویند از بهر آن که این گورانده تر است. (ذخیرهء خوارزمشاهی). رجوع به باریطارون شود.
(1) - Peritonaion. Peritoine. (2) - شاید: مدور است چنانکه ابن سینا در باریطارون در کتاب قانون آورده است.
باریقو.
(ترکی، اِ) ظاهراً بمعنی سهم. بخشش باشد : بهر وقت که خزانه ای بیاوردندی جماعت امرا و دوستان خزانه داران پیش ایشان می رفتند و باریقو می خواستند و ایشان بقدر هر یک را چیزی میدادند... و خزانچیان نیز باریقو بهمدیگر میدادند. (تاریخ مبارک غازانی چ انگلستان ص332).
باریقون.
(معرب، اِ) بیونانی دوایی است که آن را شوکران خوانند و آن تخم بیخ رومی است و از تفت که از ولایت یزد است آورند و آن را دورس تفتی گویند. (برهان) (آنندراج). شوکرانست. (فهرست مخزن الادویه). مأخوذ از یونانی، شوکران. (ناظم الاطباء) (دِمزن). بیخ تفتی. تخم بیخ رومی. (دِمزن).
باریقی.
(اِخ) (بلاد) به نقل خواند میر از اقلیم چهارم باشد:... و شمال بلاد مصر و اسکندریه و بلاد باریقی و بلاد افرنجه و طنجه بگذرد. (حبیب السیر چ خیام ج 4 ص634) در فهرست اعلام باریفی ضبط شده است.
باریک.
(ص) نازک و لطیف چون کمر و لب. بارک مخفف آنست. (آنندراج). نازک. (ارمغان آصفی). میرحسن دهلوی گوید :
لب باریک تو زیر خط شبگون دیدم
چو هلالی که شبانگاه برون می آید.
(آنندراج).
هر چیز دراز و گرد و کم قطر مقابل کلفت و نافذ. نازک. (ناظم الاطباء). نازک و لطیف و ظریف. (دِمزن). هضم. (دهار) (ترجمان القرآن). ضد ستبر. مقابل پهن. هر چیزی که از جانب طول لاغر باشد: انگشتان باریک :
چو سی روز گردش بپیمایدا [ ماه ]
دو روز و دو شب روی ننمایدا
پدید آید آنگاه باریک و زرد
چو پشت کسی کو غم عشق خورد.
فردوسی.
جهان از شب تیره تاریکتر
دلی باید از موی باریکتر.فردوسی.
بود [ ماه ] هر شبانگاه باریکتر
بخورشید تابنده نزدیکتر.فردوسی.
ز سر تا بپایش ببوسید [ مار ] سخت
شد از پیش او سوی بروردرخت
چو آن اژدها شورش او بدید
بدان شاخ باریک شد ناپدید.فردوسی.
نماند از رشتهء جانم بجز یکتار خون آلود
ازین باریکتر تاری نپندارم که کس دارد.
خاقانی.
ماه نو دیدی لبت بین رشتهء جانم نگر
کاین سه را از بس که باریکند همبر ساختند.
خاقانی.
بر لب باریک جام عاشق لب دوخته
بر سر گیسوی چنگ زهره سر انداخته.
خاقانی.
|| دقیق. (ناظم الاطباء). || فکر و رای و سخن باریک. دقیق در معنی. لطیف. باارزش :
بیاورد و بنشاند نزدیک خویش
بگفت آن سخنهای باریک خویش.فردوسی.
فرستادم اینک بنزدیک تو
نپیچید از رأی باریک تو.فردوسی.
ور ایدونکه رازیست نزدیک تو
که روشن کند رای باریک تو.فردوسی.
ترا گفتم این چرب گفتار من
روان و دل و رای هشیار من
سخن دارد از موی باریکتر
ترا دل ز آهن نه تاریک تر.فردوسی.
زیراک باریک دانستن و قصد تحقیق کردن اندر آن دراز شود. (التفهیم ص227 و 532). قوت پیغمبران معجزات آمد... و قوت پادشاهان اندیشهء باریک. (تاریخ بیهقی). قوهء پادشاهان اندیشهء باریک و درازی است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 93).
رأی باریک اوست قائد حلم
که سماک از سنان درآویزد.خاقانی.
جواهربخش فکرتهای باریک
بروزآرندهء شبهای تاریک.نظامی.
زان سبب شد مرا سخن باریک
کز میان تو هر زمان گفتم.عطار.
بمراثی و هجا نیز گرایش نکند
بر دل افشاندنم از فکرت باریک قبس.
ابن یمین (دیوان چ باستانی راد ص 435).
المداقه؛ با کسی کار باریک فراگرفتن. (تاج المصادر بیهقی). || در پارچه، نازک. لطیف. ظریف: که قطر کم دارد. حریر باریک یعنی تنک. سِب؛ جامهء باریک. (السامی فی الاسامی) : دبیقی جامه ای است باریک که از مصر آرند. (حدود العالم). و از این ناحیت جامه های ابریشم خیزد یک رنگ و باریک. (حدود العالم). و پردها ابریشمین و پشمین و میزرهاء باریک و انماط. (تاریخ طبرستان). و اگر سوءالمزاج خشک باشد پیوسته لبها میطرقد و پوستکها، باریک از وی برخیزد. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
پار در خان موفق یافتی توقیق و داد(1).
شهره شارستانی باریک و نغز و قیمتی.
سوزنی.
قرام پردهء باریک و تکه بند ازار. (نصاب الصبیان). جامهء باریک؛ ثوب خلخال. (منتهی الارب). || بمعنی کم در عرض، چون راه باریک. طالب کلیم گوید :
هر کجا باریک شد راهت قدم از سر بنه
چاره گر، ار تار در پیش آیدت مضراب باش.
(آنندراج).
هر چیز تنک و نازک و کم عرض: راههای باریک طهران را بلدیه گشاد کرده است. (فرهنگ نظام). کم در عرض. (ارمغان آصفی). که عرض کم دارد: ریسمانی باریک :
بباریک و تاری ره مشکل اندر
چو خورشید روشن بخاطر منیرم.
ناصرخسرو.
|| در مایعات، تُنُک. تنک و رقیق. (ناظم الاطباء). مقابل غلیظ. کم مایه. سرخالی :
مرا ده ساقیا جام نخستین
که من مخمورم و میلم بجام است
ولیکن لختکی باریک تر ده
نبیذ یک منی دادن کدام است.منوچهری.
گوییکه مشاطه زبر فرق عروسان
ماورد همیریزد باریک بمقدار.منوچهری.
اگر علت تازه باشد قنطوریون غلیظ گزینند و اگر کهن باشد قنطوریون باریک. (ذخیرهء خوارزمشاهی). قنطوریون باریک؛ قنطوریون دقیق. (از ذخیرهء خوارزمشاهی). خداوند خصیهء سرد و تر، دیر بالغ شود و دیر اندر کار آید و بر جماع حریص نباشد و منی رقیق باشد یعنی تنک و باریک. (ذخیرهء خوارزمشاهی). || کم در عمق چون آب باریک. (آنندراج) (ارمغان آصفی). آب باریک؛ آب روانی کم، تنک. || روزی و رزقی دائم لیکن بسیار قلیل. || نرم. نرم کوفته، رماد ارمد خاکستر نیک باریک. نبغ الوعاء بالدقیق؛ برانید آوند از سوراخ خود آنچه باریک بود از آرد. ارمد؛ خاکستر نیک باریک. قِذَی؛ خاک باریک. (منتهی الارب). || جزء. پاره. تقسیم. ریز : و منجمان این یکی را که درجه است اندر صناعت خویش بشست پاره کردند باریکتر از درجه ها. (التفهیم). تدبیر نگاه داشتن چشم تا دردمند نشود آنست که... نگاهدارند از گریستن بسیار... و خواندن خطهای باریک. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و خط باریک نبشتن و خواندن... چشم را ضعیف کند. || خرد و کوچک. (ناظم الاطباء). || پنهان. (ارمغان آصفی). ناهویدا. (ناظم الاطباء). || بیماری باریک؛ دِقّ. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء).
(1) - یعنی دادی.
باریک.
(اِخ) سرداری که بر بغداد استیلا یافت. (حبیب السیر چ خیام ج 3 صص492-493).
باریک آب.
(اِخ) دهی است جزء دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان زنجان که در 33 هزارگزی جنوب زنجان و یک هزارگزی راه عمومی واقع است منطقه ای است کوهستانی و سردسیر با 272 تن سکنه. آبش از چشمه سار. محصولش غلات، انگور و میوه جات و شغل اهالی زراعت و مکاری و صنایع دستی مردمش گلیم و جاجیم بافی و راهش مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
باریک آب.
(اِخ) دهی است جزء دهستان سجاس رود، بخش قیدار شهرستان زنجان که در 23 هزارگزی قیدار و یک هزارگزی راه عمومی قشلاق زنجان واقع است. منطقه ای است کوهستانی و سردسیر با 189 تن سکنه. آبش از چشمه سار و محصولش غلات و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی مردمش قالیچه، گلیم و جاجیم بافی و راهش مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
باریک آب.
(اِخ) دهی است جزء بخش ابهررود شهرستان زنجان که در 150 هزارگزی شمال ابهر و 12 هزارگزی راه عمومی واقع است. سرزمینی است کوهستانی سردسیر با 54 تن سکنه. آبش از چشمه محصولش غلات. شغل مردمش زراعت و راهش مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2). || موضعی است در کوهستان ها و ییلاقات شاه کوه و ساور. (ترجمهء سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو چ 1336 بنگاه ترجمه و نشر کتاب ص169).
باریک آباد.
(اِخ) دهی است از دهستان تل بزان بخش مسجدسلیمان شهرستان اهواز که در ده هزارگزی جنوب خاوری مسجدسلیمان کنار راه شوسه شرکت نفت واقع است منطقه ای است کوهستانی، گرمسیر با 180 تن سکنه. آبش از لولهء شرکت نفت. محصولش غلات و شغل مردمش زراعت و کارگری شرکت نفت و گله داری است. راهش اتومبیل رو و دارای چاه نفت می باشد. ساکنین از طایفهء هفت لنگ بختیاری هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).
باریک آب سر.
[سَ] (اِخ) یک از دهات ساری. (ترجمهء سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو چ 1336 بنگاه ترجمه و نشر کتاب ص162).
باریک آواز.
(ص مرکب) پرحرف و یاوه گوی. (ناظم الاطباء). یاوه گوی و ژاژخای. (دِمزن).
باریکاد.
(اِ)(1) رجوع شود به بارریکاد.
(1) - Barricade.
باریکان.
(اِخ) دهی است جزء دهستان وسط بخش طالقان شهرستان طهران که در 3 هزارگزی جنوب مرکز بخش و یک هزارگزی جنوب راه فرعی شهرک به صمغ آباد قرار دارد. منطقه ای است سردسیر با 286 تن سکنه. صنایع دستی اهالیش قالیچه و گلیم، و کرباس بافی و راهش مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
باریکان.
(اِخ) دهی است از دهستان جم بخش کنگان شهرستان بوشهر که در 66 هزارگزی شمال خاور کنگان کنار راه عمومی کنگان به پشتکوه در جلگه واقع است. هوایش معتدل و دارای 485 تن سکنه میباشد. آبش از قنات و محصولش غلات، خرما و شغل مردمش زراعت و صنایع دستی اهالی گلیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).
باریکایی.
(اِخ) دهی است از دهستان گورک سردشت بخش سردشت شهرستان مهاباد که در 175 هزارگزی خاور سردشت و ده هزارگزی خاور شوسهء سردشت به مهاباد واقع است. منطقه ای است کوهستانی و جنگلی با هوایی معتدل. دارای 129 تن سکنه از نژاد کرد می باشد. آبش از رودخانهء سردشت و محصولش غلات، توتون و حبوبات و شغل مردمش زراعت و گله داری و صنایع دستی اهالیش جاجیم بافی و راهش مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
باریک ابرو.
(اَ) (ص مرکب) آنکه ابرویی باریک و کم پشت دارد. کشیده ابرو. اَزجّ. اَضرَط. (منتهی الارب).
باریک اندام.
[اَ] (ص مرکب) آنکه اندامی لاغر و ظریف دارد طُلو. ضَمر. ضامر. ضامره. رجل مرهوف البدن؛ مرد باریک اندام. (منتهی الارب).
باریک اندیشه.
[اَ شَ / شِ] (ص مرکب)آنکه اندیشهء دقیق دارد. محتاط. دقیق.
باریک اندیشی.
[اَ] (حامص مرکب)دقت. احتیاط. مآل اندیشی : و او را [ عنصری را ] چنین قصیده ای دیگر نیست هر چه ممکن بود از استادی و باریک اندیشی کرده است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص692).
باریک بازو.
(ص مرکب) آنکه بازویی باریک، لاغر و ظریف دارد. اَعضُد. (منتهی الارب).
باریک بافت.
(ص مرکب) پارچه ای که بافت آن دقیق و ظریف باشد: سابری، زره باریک بافت استوار ساخت. (منتهی الارب).
باریک بدن.
[بَ دَ] (ص مرکب) شخص ظریف بدن. لاغربدن. از زن قریب النسب فرزند باریک بدن و نحیف جثه آید. (منتهی الارب در: ض ع ل). تذبل. باریک بدن بودن زن. (منتهی الارب).
باریک برگ.
[بَ] (اِ مرکب) بید(1). گونه ای از بید که در درهء چالوس و ساحل رود کرج و کوه دنا در شیراز و جبال کوه گیلویه دیده شده است. (گااوبا).
(1) - Angustifolia. (جنگل شناسی ساعی ج 1 چ 1327 دانشگاه
طهران ص 195).
Salix Amgustofolia - salix drcunclifolia
- Salix Wilhelmsidna.
باریک بین.
(نف مرکب) آنکه به امعان نظر بنگرد چو ستاره شناس و مانند آن. (آنندراج). آنکه به امعان نظر بنگرد. (ارمغان آصفی). رجوع به مجموعهء مترادفات ص 140 شود. باهوش و زیرک. (ناظم الاطباء). زیرک و هوشیار. تیزنظر. دقیق. فَطِن. (مهذب الاسماء) (دهار). مدْقِق. صُحصُح. صحصوح مرد رسادانای امور، باریک بین. (منتهی الارب). ظریف بین. پر از فراست، ظرافت. (دِمزن). کسی که در حرکات بستگان و دوستان دقیق میشود و جزئیات را دیده دل تنگ میگردد: فلان باریک بین است و از دوستان خود زود دل تنگ میشود. (فرهنگ نظام) :
حکیمان باریک بین بیش از آن
که رنجانم اندیشهء خویش از آن.
نظامی.
ز غمزه لعل داران کمان ساز
همه باریک بین و راست انداز.نظامی.
شه از رای دانای باریک بین
ز خجلت سرافکنده شد بر زمین.نظامی.
اجل چون بخونش برآورد دست
قضا چشم باریک بینش ببست.
سعدی (بوستان).
بخون کسی چون اجل برد دست
قضا چشم باریک بینش بست.
سعدی (بوستان).
رای باریک بین خسرو حشمت آیین متوجه انقیاد باریک شده. (حبیب السیر چ خیام ج 4 ص492). || تیزبین (در حیوانات) :
بفرمود تا برنهادند زین
بر آن راه پویان [ اسبان ] باریک بین.
فردوسی.
بپرهیز گاران پاکیزه رای
بباریک بینان مشکل گشای.نظامی.
|| خسیس. (آنندراج) (ارمغان آصفی). تنگ نظر. میرزا صائب گوید :
از سر خوان ملک برخیز کاین باریک بین
می شمارد لب گزیدن را لب نانی دگر.
(آنندراج).
|| شاعر. (دهار) :
سواد دیدهء باریک بینان
انیس خاطر خلوت نشینان.نظامی.
|| ناتوان بین. (ارمغان آصفی). || ناتوان. (آنندراج).
باریک بینش.
[نِ] (ص مرکب) با بصیرت، آنکه بینایی دقیق دارد :
جوابش داد کای باریک بینش
جهان جان و جان آفرینش.نظامی.
باریک بینی.
(حامص مرکب) آنکه در امور دقیق است. چگونگی باریک بین. دقت. تدقیق. مُداقَّه. فطانت. تبن. تبتین. ریزه کاری و باریک بینی کردن. (منتهی الارب). آنکه باریک بیند و دقیق اندیشد. زیرکی و تیزهوشی. (ناظم الاطباء) :
چو از باریک بینی موی می سفت
بباریکی سخن چون موی میگفت.نظامی.
به باریک بینی چو بشتافتی
سخنهای باریک دریافتی.نظامی.
|| (ص مرکب) آنکه بینی باریک دارد، اَذلَف. (منتهی الارب).
باریک پرناک.
(اِخ) امیر عراق عرب که از مخالفین و رقبای شاه اسماعیل صفوی بود. رجوع به تاریخ ادبیات برون ج 4 ص44 شود.
باریکتاب.
(ن مف مرکب) پارچه ای که باریک بافته شده باشد. نازک بافته.
باریک تار.
(ص مرکب) پارچه یا فرشی که تارهای ظریف دارد. فَش، فشوش؛ گلیم درشت باریک تار. (منتهی الارب).
باریک تن.
[تَ] (ص مرکب) لاغراندام. آنکه اندامی ظریف دارد: و این [ سند ] ناحیتی است گرمسیر و اندر وی بیابانهای بسیار... و مردمان اسمر و باریک تن و دونده. (حدود العالم). [ و مردم سودان ] باریک تن اند و سطبرلب و درازانگشتان و بزرگ صورت. (حدود العالم).
باریکجوی.
(نف مرکب) نازک اندیش. لطیف اندیش. ظریف جوی.
باریک خیال.
(ص مرکب) ظریف اندیش. آنکه لطیف فکر کند. شاعر نازک خیال. میرزا صائب گوید :
هر که چون رشته ز باریک خیالان گردید
روزیش تنگتر از رشتهء سوزن باشد.
(آنندراج).
کسی که خیالات و افکار و نکات خوب و لطیف ظاهر میدارد چه در شعر و چه در غیر آن: صائب، شاعر باریک خیالی بوده است. (فرهنگ نظام). شاعری که دارای تصورات و موهومات دقیق باشد. (ناظم الاطباء).
باریک دان.
(نف مرکب) لطیف اندیش. نکته سنج. (ربنجنی: لطیف).
باریک دم.
[دُ] (ص مرکب) دارای دمب باریک و نازک. (ناظم الاطباء). شُبّوط؛ نوعی از ماهی نرم بدن، خردسر، باریک دم، گشاده میان بر شکل بربط. (منتهی الارب).
باریک دم.
[دَ] (ص مرکب) چاقو یا شمشیر و یا خنجر و نظایر آن که دم آن تیز باشد.
باریک دیدن.
[دی دَ] (مص مرکب)بصارت. (تاج المصادر بیهقی).
باریک ران.
(ص مرکب) آنکه ران باریک دارد: قعواء؛ زنی باریک ران. (منتهی الارب).
باریک رای.
(ص مرکب) آنکه فکر ظریف دارد. باذکاوت. بصیر. بافراست. (دِمزن). دارای قوهء مدرکهء نافذ و دقیق. (ناظم الاطباء).
باری کرسف.
[کَ رَ] (اِخ) دهی است از دهستان مشهداردهار بخش قمصر شهرستان کاشان که در 60 هزارگزی شمال باختری قمصر سر راه فرعی کاشان به مشهداردهار واقع است. آبش از قنات. محصولش غلات، حبوبات، میوه جات. شغل مردمش زراعت، گله داری صنایع دستی زنان قالیبافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
باریک ریس.
(نف مرکب) آنکه خیال بیهوده کند و بدان روز بروز نزارتر و لاغرتر شود :
زین حروفت شد خرد باریک ریس
نسخ میکن ای ادیب خوشنویس.مولوی.
دفع او را دلبرا بر من نویس
هل که صحت یابد این باریک ریس.مولوی.
|| اندیشه ناک. || دارای حسرت. || دقیق و زیرک. (ناظم الاطباء).
باریک ریسیدن.
[دَ] (مص مرکب) لاغر و نحیف شدن. تکیده شدن: روز بروز باریک میریسد؛ پیوسته لاغرتر میشود. لاغر شدن: ای فلان چرا این روزها باریک میریسی (یعنی لاغر شدی). این معنی مجاز است. (از فرهنگ نظام). || در کاری بغور تمام وارسیدن و اندک اندک بکمال خوبی سرانجام دادن. (غیاث). در کار بغور تمام وارسیدن و بکمال خوبی آنرا سرانجام دادن. غزالی مشهدی گوید :
غزالی شهد نظمت گر خورد عقل
نماید تا ابد انگشت لیسی
دهد سررشتهء حرفی بکاتب
که مو بشکافد از باریک ریسی
بکوشد تا غلط کمتر نویسد
گر از دستش نیاید خوشنویسی.
(آنندراج) (ارمغان آصفی).
|| پنبه یا پشم را ریسمان باریک رشتن: فلان کارخانهء ریسمان بافی، ریسمان باریک میریسد. || بچیزی توجه تمام کردن. (فرهنگ نظام).
باریک ساق.
(ص مرکب) آنکه ساق باریک دارد. دارای ساق باریک. اَحمَش. (تاج المصادر بیهقی). حَمِش. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) : صیادی سگی معلم داشت ازین پهن بری، باریک ساقی. (سندبادنامه ص200).
باریک سر.
[سَ] (ص مرکب) آنکه سر باریک و خرد دارد. || آنچه سر و انتهایی باریک و تیز داشته باشد، رمح اَزَبّ؛ نیزهء باریک سر. (منتهی الارب).
باریک سنج.
[سَ] (ص مرکب) دقیق فکر. نکته سنج :
گذشتند بر کوه(1) خارا برنج
وزو(2) خیره شد مرد باریک سنج.فردوسی.
(1) - ن ل: از آنکوه.
(2) - ن ل: درو.
باریک سنگ.
[سَ] (ص مرکب) سبک وزن.
باریک شدن.
[شُ دَ] (مص مرکب) لاغر یا نازک و یا تنک شدن: فلان که سابقاً کلفت بود حالا باریک شده است. (فرهنگ نظام). استدقاق. (منتهی الارب). لاغر شدن. (ارمغان آصفی) (غیاث) (آنندراج). ضعیف شدن. (فرهنگ ضیاء). رجوع به مجموعهء مترادفات ص307 شود :
جهان بر جهاندار تاریک شد
تن پیلواریش باریک شد.فردوسی.
ز ناخوردنش چشم تاریک شد
تن پهلوانیش باریک شد.فردوسی.
گردن از بار طمع لاغر و باریک شود
این نوشتست زرادشت سخندان در زند.
ناصرخسرو.
بدر او شد چو ماه نو باریک
شد جهان پیش پیرزن تاریک.سنایی.
از روی تو ماه آسمان را
شرم آمد و شد هلال باریک.
سعدی (ترجیعات).
از تواضع میتوان مغلوب کردن خصم را
میشود باریک چون سیلاب از پل بگذرد.
صائب (آنندراج).
به از روشندلی تیرشهابی نیست شیطان را
که شد باریک زاهد تا هلال عید پیدا شد.
صائب.
آب شد باریک تا رفتار دلجوی تو دید
گل سپر انداخت تا رخسار نیکوی تو دید.
محسن تأثیر (آنندراج).
نازکتر است از رگ جان گفتگوی من
باریک شد محیط چو آمد بجوی من.
صائب (از ارمغان آصفی).
بیتاب نشد مه اگر از تاب جمالت(1)
پس بهر چه باریک شد از شهر بدر رفت.
کاشی آملی (از ارمغان آصفی) (آنندراج).
هر کجا باریک شد راهت قدم از سر بنه
جاده گر از تار در پیش آمدت مضراب باش.
کلیم (از ارمغان آصفی).
|| دقت. دقة. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). دقیق. به چیزی توجه تام کردن و در کاری دقیق شدن: در هر کاری باید شخص باریک بشود. این معنی مجاز است. (از فرهنگ نظام) :
بفکر معنی نازک چو مو شدم باریک
چه غم ز موی شکافان خورده بین دارم.
صائب.
|| مخفی و دزدانه دور رفتن: تا شما وارد شدید فلان باریک شده رفت. (فرهنگ نظام). پنهان از جای بدر زدن. (ارمغان آصفی). پنهان جمع نمودن خود را به آهستگی تمام که صدای پا بلند نشود در گریختن از جای بدر زدن. وحید در تعریف مفتول کش گوید :
حدید آفت دور و نزدیک شد
چون آن شوخ را دیده باریک شدن.
وحید قزوینی (از ارمغان آصفی) (آنندراج).
و رجوع به باریک گردیدن شود. || باریک شدن گردن؛ کنایه از ملایمت و همواری بهم رساندن. (آنندراج) :
در زمان خط مدار چشم او بر مردمی است
گردن عامل شود باریک در پای حساب.
صائب (از ارمغان آصفی).
(1) - ن ل: جمالش.
باریک شکم.
[شِ کَ] (ص مرکب) کسی که شکمی لاغر و خرد دارد. مُخطَف البطن. خامِص. اَهضَم. هفهاف مُسمَئِل (در مرد)، حَمیصُالحشاء ضَسرَه (در زن). (منتهی الارب).
باریک شکم شدن.
[شِ کَ شُ دَ] (مص مرکب) لاغر شدن شکم از گرسنگی و جز آن. باریک شدن شکم؛ هَصیم. (منتهی الارب).
باریکصور.
(اِخ) نام ناحیه ای است در ولایت ارضروم (ارزنة الروم) در قضای کماخ از سنجاق ارزنجان. دارای ده پارچه ده میباشد. (قاموس الاعلام ترکی ج 2).
باریک فکر.
[فِ] (ص مرکب) آنکه اندیشهء لطیف دارد. آنکه فکری دقیق دارد.
باریک کار.
(ص مرکب) آنکه در کار خود دقت دارد. ماهر. چربدست. استاد. کسی که کارهای ظریف و دقیق کند. صِنع درزی یا باریک کار. صنع الیدین [ صَ یا صُ یَ دَ ] یا صنیع الیدین؛ مرد چربدست باریک کار ماهر در پیشهء خود. صناع الیدین؛ ماهر باریک کار چربدست، در پیشه و کار خود. صنیع الیدین؛ چربدست و ماهر در پیشهء خود. (منتهی الارب).
باریک کردن.
[کَ دَ] (مص مرکب) نرم کوفتن. نرم ساییدن: ادقاق؛ باریک کردن آرد. دقیق کردن آرد باریک کردن آرد. (منتهی الارب). نرم کردن. تدقیق. (دهار).
باریک کمر.
[کَ مَ] (ص مرکب) آنکه میانی لاغر دارد. باریک میان متناسب اندام. نازک میان. || معشوق. معشوقه.
باریک گردانیدن.
[گَ دَ] (مص مرکب)باریک کردن. چیزی را دقیق و نرم کردن. باریک گردانیدن چیزی را؛ ادقاق. تدقیق. (منتهی الارب).
باریک گردن.
[گَ دَ] (ص مرکب) آنکه گردن باریک دارد.
باریک گردیدن.
[گَ دی دَ] (مص مرکب) باریک شدن. خرد شدن. نرم شدن. و رجوع به باریک شدن شود.
باریک گرفتن.
[گِ رِ تَ] (مص مرکب)کاری را باریک گرفتن؛ تنگ گرفتن آن را. باریک گرفتن کار را؛ اشفاف. (منتهی الارب).
باریک گشتن.
[گَ تَ] (مص مرکب)لاغر شدن. باریک شدن. باریک گردیدن. || خرد شدن. رجوع به باریک و باریک شدن و باریک گردیدن شود. لطف. لطافت. (منتهی الارب) :
تن سودایی من در خم آن موی نحیف
گشته باریک که ابریشم سازش کردم.
مسیح کاشی (از ارمغان آصفی).
باریک گیر.
(نف مرکب) سخت گیر. کسی که در کارها بسیار خرده گیرد : مرد [ بوالحسن عراقی دبیر ] سخت بدخو بود و باریک گیر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص549). و چنان گفتند که زنان او را دارو دادند که زن مطربهء مرغزی را بزنی کرده و مردی سخت بدخو بود و باریک گیر. (ایضاً ص 549).
باریکلا.
[کَ] (اِخ) دهی است از دهستان میانرود سفلی بخش نور شهرستان آمل. که در 11 هزارگزی باختر آمل در دشت واقع است. هوایش معتدل و مرطوب است و دارای 60 تن سکنه میباشد. آبش از رودخانهء ناپلارود و محصولش برنج و شغل مردمش زراعت و راهش مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
باریک لب.
[لَ] (ص مرکب) لب نازک. لب باریک. لب قیطانی، لبی بنازکی چون قیطان.
باریکلومانن.
[نُ] (اِخ)(1) در متن عربی ابن بیطار باریلوماین است و صورت بالا از ترجمهء فرانسوی است. ابوالعباس نباتی گوید: گروهی آنرا صریمة الجدی نامیده اند و این درست نیست. در بعض جبال اندلس آن را عینیة و ذات العین(2) نامند. دیسقوریدوس در کتاب چهارم گوید: برخی از مردم آن را سفلنیون(3) خوانده و گروهی این گیاه را قلومانن(4) خوانده اند و آن درخچه ای است بدون شاخه و برگهای خرد و پراکنده دارد که از هر سو برخی بر دیگری احاطه دارند. رنگ آن بسپیدی زند چنانکه در شکل شبیه به برگ گیاهی است که قسوس [ قَ و و ] نامند و نزدیک برگ آن جوانه هایی است که در آنها میوه ای است شبیه میوهء قسوس چنان پنداری که بر روی برگ قرار دارد و میوهء آن سخت و چیدن آن دشوار است و این گیاه را ریشهء درشتی است و در زمین های زراعتی و مرزها میروید و گاهی گیاه مزبور بدیگر گیاهان نزدیک خود می چسبد و چون میوهء آن برسد بچینند و در سایه خشک کنند. جالینوس در کتاب هشتم گوید: بزر و برگ این گیاه نافع است. (از مفردات ابن بیطار ج 1 و ترجمهء فرانسوی آن ج 2 ص 198). و رجوع به دو کتاب فوق شود. به لغت اندلس بمعنی شبیه بچشم است کسی که آنرا ضریمة الجدی دانسته بخطا رفته است و بعضی مقلبنون و بعضی فلوماین نیز نامند. ماهیت آن: گیاهی است بی ساق و برگ آن محیط بر آن و مایل به سفیدی شبیه ببرگ لبلاب صغیر و نزدیک برگ آن شعبه ها روییده و برآنها ثمری شبیه بربق و مزغب با رطوبتی بسیار چسبنده که بر جامه و غیر آن هر چه میرسد می چسبد و ثمر آن را جمع نموده در سایه خشک می نمایند و بیخ آن غلیظ و منبت آن عمارات و خرابه ها و شوره زارها و از جمله نباتاتی است که بر آنچه نزدیک آن باشد می پیچد و برگ و تخم آن مستعمل. رجوع به مخزن الادویه صص129-130 و باریلوماین شود.
(1) - Lonicera Etrusca. (2) - در متن عربی ذات الاعین است.
(3) - Sflamoun. (در متن عربی سقلیون آمده است)
(4) - Khoumanon. (در متن عربی قلوماین است)
باریک محله.
[مَ حَلْ لَ / لِ] (اِخ) دهی است از دهستان دابو بخش مرکزی شهرستان آمل که در 12 هزارگزی شمال خاوری آمل در دشت واقع است هوایش معتدل و مرطوب است 160 تن سکنه دارد و محصولش برنج و مختصری کنف و صیفی و شغل اهالی، زراعت و راهش مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3). و رجوع به ترجمهء سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو چ 1336 بنگاه ترجمه و نشر کتاب ص152.
باریک میان.
(ص مرکب) لاغرمیان. (آنندراج). کمرباریک. (ناظم الاطباء). آنکه کمر باریک دارد. ظریف قد و متناسب اندام. (دِمزن). اَخَمص. اَقَّب. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). اَهیَف. اَهضَم. مخصَّر. ضَمر. (دهار). ضامِرَه. ضامِر. مَهَفهَت. هیفار؛ زن باریک میان. (منتهی الارب).
باریک میان شدن.
[شُ دَ] (مص مرکب ل) لاغرمیان گردیدن. کمرباریک شدن. خَمَص. (منتهی الارب). ضُمور. (ترجمان القرآن) (دهار). اضطمار. (تاج المصادر بیهقی). ضَمر.
باریک میان کردن.
[کَ دَ] (مص مرکب م) بیماری یا عارضهء دیگری کسی را کمرباریک و لاغر کردن.
باریک میان گردانیدن.
[گَ دَ] (مص مرکب م) رجوع به لاغرمیان کردن شود.
باریک میانی.
(حامص مرکب)کمرباریکی. لاغرمیانی. رجوع به باریک شود.
باریک نا.
(اِ مرکب)(1) باریک نای. سر یا نوک چیزی. قسمت باریک هر چیز. باریک نای چیزی؛ قسمت باریک آن. الاسله؛ باریک نای ساعد یا ارش. (از مهذب الاسماء). باریک نای پا؛ نازند. باریکنای دست؛ قصبه.
(1) - مرکب از باریک + نا.
باریک نان.
(اِ مرکب) یک نوع نانی است که با آرد برنج و دراز و بشکل تقریباً بیضی درست می کنند. (یادداشت مؤلف).
باریک نای.
(اِ مرکب) رجوع به باریک نا شود.
باریکو.
(اِخ) دهی از دهستان تراکمه بخش کنگان شهرستان بوشهر که در 126 هزارگزی جنوب خاوری کنگان و یکهزارگزی شمال راه فرعی لار برگله دار. در جلگه واقع است. دارای 96 تن سکنه میباشد. آبش از قنات و محصولش غلات، خرما و پیاز و شغل مردمش زراعت و راهش مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).
باریک وهم.
[وَ] (ص مرکب) آنکه اندیشه و پندار باریک و دقیق دارد. آنکه خیال دقیق دارد.
باریکه.
[کَ / کِ] (ص) باریک و تنک (تک): از یک راه باریکه رفتم و خیلی صدمه خوردم. (فرهنگ نظام). مقدار کم. چیز اندک. شی ء ناقابل. کم ارزش: یک باریکه کهنه. آب باریکه؛ رزق کم. رزق اندک. یک باریکه از کنار ماهوت. یک باریکه چوب. یک باریکه خربزه. || لاغر: باریکه ای است، لاغر است.
باریکه صادقی.
[کِ دِ] (اِخ) دهی است از دهستان هرسم بخش مرکزی شهرستان شاه آباد که در 6 هزارگزی شمال باختری هرسم جنوب خاوری شاه آباد واقع است منطقه ای است جلگه ای، سردسیر با 250 تن سکنه. آبش از رودخانه ماشالگان و سراب هرسم. محصولش غلات و حبوبات چغندرقند، لبنیات. شغل مردمش زراعت، گله داری. راهش مالرو میباشد تابستان از طریق پلنگ گرد اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
باریکه نظام.
[کِ نِ] (اِخ) دهی است از دهستان هرسم بخش مرکزی شهرستان شاه آباد که در 4 هزارگزی باختر هرسم و یکهزار گزی جنوب خاوری شاه آباد واقع است. سرزمینی است جلگه ای سردسیر. با 700 تن سکنه. آبش از رودخانهء ماشالگان و سراب هرسم. محصولش غلات، حبوبات، لبنیات و چغندرقند شغل مردمش زراعت، گله داری و راهش مالرو است. تابستان از طریق پلنگ گرد و چشمه سنگی اتومبیل میتوان برد. دبستان، مسجد و دو باب دکان دارد فع مرکز دهستان هرسم میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
باریکی.
(حامص) دقت و نازکی. (ناظم الاطباء). نازکی و لطافت و دقت. (آنندراج). ظرافت. نازکی. (دِمزن).
چو از باریک بینی موی میسفت
بباریکی سخن چون موی میگفت.نظامی.
سنانش از موی باریکی سترده
ز چشم موی بینان موی برده.نظامی.
|| لاغری :
آن چنان کز حجاب تاریکی
کس نبیند دراز و باریکی.نظامی.
ای ز باریکی میانت همچو مویی در کمر
غنچه از رشک دهانت میخورد خون جگر.
(نصاب الصبیان).
ز باریکی و سستی هر دو پایم
تو گویی پای من پای تنندوست.آغاجی(1).
(1) - ن ل: فرالاوی.
باری گر.
[گَ] (ص مرکب) بوریاگر. (مهذب الاسماء).
باریلوماین.
[یُ] (اِ) رجوع به باریکلومانن شود.
باریلی.
[رِ] (اِخ)(1) نام شهری است در هندوستان، در دایرهء کلکته در 220 هزارگزی شمال شرقی اکره در محل تلاقی دو نهر تابع برود گنگ واقع شده و مرکز سنجاقی مسمی به همین اسم میباشد. دارای صدهزار تن سکنه و صنایع و مکاتب بسیار است. (از قاموس الاعلام ترکی ج 2).
(1) - Bareily.
باریمینیاس.
(معرب، اِ مرکب)(1)باریرمیناس. باری ارمیناس. باراارمانیاس. باری ارمینیاس یا اقوال جازمه. نام یونانی مقاله سوم از نه مقالهء ارسطو است. رجوع به اساس الاقتباس چ مدرس رضوی 1326 دانشگاه طهران ص ک و باری ارمینیاس در همین لغت نامه شود.
(1) - کلمهء یونانی است مرکب از دو جزء یکی Periیعنی دربارهء و دیگر Herminias یعنی تعبیر عبارت و از همین روی این قسمت را کتاب العبارة هم گفته اند و بفرانسه Del interpretation نام دارد، و باریر میناس بصور دیگر باری ارمینیاس و باراارمایناس و باری ارمینیاس و باری ارمانیاس نیز آمده. (نقل از حاشیهء ص ک اساس الاقتباس چ مدرس رضوی 1326 دانشگاه طهران).
بارین.
[رِ] (اِخ) نام شهری است. (آنندراج). نام شهرکی است بیک روزه راه بمغرب حماة. (دِمزن). نام شهری از شام در نزدیکی حماة. (ناظم الاطباء). و عامه آن را بعرین نامند. شهر نیکویی است میان حلب و حماة از جهت مغرب. (از معجم البلدان) (مراصد الاطلاع). از بلاد مشهور فلسطین باشد رجوع به نزهة القلوب چ 1331 لیدن ج 3 ص271 شود. نام قصبهء کوچکی است در بین حلب و حماة که در جانب شمال حماة واقع گشته زمانی قصبهء معموری بوده و بمناسبت قلعه و باغ و باغچه ها شهرت داشته در جنگهای صلیبی حایز اهمیت بوده و رفته رفته به انحطاط گراییده است. (از قاموس الاعلام ترکی ج2).
بارینال.
(اِخ) بارینال صابی. رجوع به وینال و ص 226 الجماهر شود.
باریوم.
[یُمْ] (فرانسوی، اِ)(1) مأخوذ از فرانسه، فلزی سفید نقره ای و کمی قابل انطراق که «ب» آنرا تجزیه کرده و هیدرژن آن متصاعد گشته و با اکسیژن وی مرکب شده تولید بریت مینماید. و داودنام کیمیاگر انگلیسی این جسم را کشف نمود. (ناظم الاطباء). عنصر شیمیایی از گروه قلیائیات خاکی است بصورت آزاد بشکل سفید نقره رنگ و فلز چکش خور وجود دارد و بزودی در هوا اکسیده میشود. علامت شیمیایی آن «Ba» است. باریوم فقط بصورت ترکیب یافته میشود و بخصوص بصورت سولفات (باریت(2) بارتیس(3)) و کربنات یافته شود و هر یک ازین دو دارای ثقل خاصی هستند. این فلز با حرارت دادن، اکسید آن با آلومینیوم یا سیلیسیم(4) در خلا آماده و در 850 درجه حرارت ذوب میشود و شعله های زرد مایل بسبز دارد. رجوع به باریت و بریت، شود.
(1) - Barium.
(2) - Barite.
(3) - Barytes.
(4) - silicium.
باریة.
[ری یَ] (معرب، اِ) معرب بوریا باشد. رجوع به باری و المعرب جوالیقی ص46 س 21 شود. حصیر بافته. || راه. طریق. (از ناظم الاطباء).
بارییلاق.
(اِخ) نام محلی بحدود سمرقند رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 4 ص95 شود.
باز.
(اِ)(1) پرنده ای است مشهور و معروف که سلاطین و اکابر شکار فرمایند. (برهان)(2). نام طایر شکاری. (غیاث). شهباز. (دِمزن). بمعنی باز شکاری مشهور است. (انجمن آرا). بمعنی باز شکاری مشهور است و آن را بتازی بازی گویند. (آنندراج). مرغ معروف شکاری. (رشیدی). جانور درندهء مشهور است که بکار پادشاهان بازی است(3) (؟) (از نسخهء خطی شرفنامهء منیری متعلق بکتابخانهء لغت نامه). مرغ شکاری معروف و باز هم بتازی بازی است. (رشیدی). نام جانوری است شکاری مشهور. (جهانگیری). پرنده ای است شکاری که آن را در سابق برای شکار پرندگان تربیت میکردند. از وقتی که تفنگ اختراع شد نگاه داشتن باز موقوف گشت. (فرهنگ نظام). مرغ شکاری. (شعوری ج 1 ورق 165). باز و باشه دو مرغ شکاری هستند و تمیز آنها بس مشکل است و در برهان جامع گوید: باشه زردچشم است. (کازیمیرسکی). رجوع به دزی ج 1 ص 48 شود. نام مرغی است که آن را ملوک دارند. (اوبهی) (معیار جمالی). یکی از جوارح طیور: شهباز، شاهباز نوعی از آنست. مرغیست شکاری. ج، ابواز و بیزان... و یقال بازُ و بازان و ابوازُ و باز و بازیانِ و بواز. (قطر المحیط). باز و بازی معروف است. ج، بیزان و ابواز و بُزاة. (السامی فی الاسامی). حُرّ. (منتهی الارب) (دِمزن). اسم فارسی بازی است. (فهرست مخزن الادویه). بعربی بازی گویند. گوشت آن بطی ءالهضم و ردی الغذا و جاذب سموم است. (منتخب الخواص). ابوالاشعث. ابوالبهلول. ابوالسقر(4). ابوالاحمق. (المرصع).
یکی از پرندگان و از جنس صقر و شاهین میباشد. (سفر لاویان 11: 16) (سفر تثنیه 14: 15). مصریان و یونانیان این مرغ را مقدس میدانستند بحدی که اگر کسی سهواً او را میکشت خطای عظیمی نموده بود لکن قوم یهود بموافق شریعت او را یکی از حیوانات نجسه میدانستند. (قاموس کتاب مقدس) :
منم خوکرده بر بوسش چنان چون باز بر مسته
چنان بانگ آرم از بوسش چنان چون بشکنی پسته.
رودکی.
اگر بازی اندر چغو کم نگر
وگر باشه ای سوی بطّان مپر.ابوشکور.
تو مرگویی بشعر و من بازم
از باز کجا سبق برد مرگو؟دقیقی.
ای خسرو مبارک یارا کجا بود
جایی که باز باشد پرید ماغ را.دقیقی.
ز شاهین و از باز و پران عقاب
ز شیر و پلنگ و نهنگ اندر آب
همه برگزیدند فرمان اوی [ خسروپرویز ]
چو خورشید روشن شدی جان اوی.
فردوسی.
ز مرغان همان آنکه بد نیک ساز
چو باز و چو شاهین گردنفراز
بیاورد [ تهمورس ] و آموختنشان گرفت...
فردوسی.
همی کرد نخجیر با یوز و باز
برآمد بر این روزگار دراز.فردوسی.
همه خواهند که باشند چو او و نبوند
نیست ممکن که بود هرگز چون باز غراب.
فرخی.
شکار باز خرچال و کلنگ است
شکار باشه ونج است و کبوتر.عنصری.
بباز گفت سیه زاغ هر دو یارانیم
که هر دو مرغیم از اصل جنس یکدیگر.
عنصری.
بدوان از بر خویش و بپران از کف خویش
برِ آهو بچه یوز و بر تیهو بچه باز.
منوچهری.
گاه رهواری چو کبک و گاه جولان چون عقاب
گاه برجستن چو باشه گاه برگشتن چو باز.
منوچهری (از جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج).
جغد که با باز و با کلنگ بکوشد
بشکندش پرّ و مرز گردد لت لت.عسجدی.
بگاه ربودن چون شاهین و بازی.
؟ (تاریخ بیهقی چ ادیب ص384).
چون بهر صید راست خواهی کرد (کذا)
باز را مسته داد باید پیش.
بونصر طالقان (از حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی).
باز ملک که بر دیوار سرای پیرزنی نشیند پر و بالش ببرّند. (کشف المحجوب).
باز را در قفس چه کار بود
جای او دست شهریار بود.سنایی.
رجوع به امثال و حکم دهخدا شود.
باز خواهد دست شاه و شیر جوید بیشه را
بوم را ویرانه سازد همچو سگ را پارگین.
سنایی.
باز را دست ملوک از همت عالیست جای
جغد را بوم خراب از طبع دون شد مستکن.سنایی.
و رجوع به امثال و حکم دهخدا شود.
ز گرد راه چو عنقا به آشیانهء باز
بسوی بنده خرامید شاه بنده نواز.سوزنی.
از شمس دین چه آید جز افتخار دین
لابد که باز بازپراند ز آشیان.سوزنی.
در دور تو باز اگرچه بیمار بود
از بیم تو آرزوی تیهو نکند.
(از ترجمهء تاریخ یمینی).
کند همجنس با همجنس پرواز
کبوتر با کبوتر باز با باز.نظامی.
در چمن باغ چو گلبن شگفت
بلبل با باز درآمد بگفت.نظامی.
ز هر سو حمله بر چون باز نخجیر
که زاغی کرد بازش را گروگیر.نظامی.
چه خورد شیر شرزه در بن غار
باز افتاده را چه قوت بود؟
سعدی (گلستان).
عقابان تیزچنگالند و بازان آهنین پنجه
ترا باری چنین بهتر که با عصفور بنشینی.
سعدی (طیبات).
و رجوع به امثال و حکم دهخدا شود.
- امثال: باز کز آشیان برون نپرد بر شکاری ظفر کجا یابد؟ ابن یمین.
رجوع به سفر مربی مرد است... شود. (امثال و حکم دهخدا).
باز هم باز بود ورچه که او بسته بود.
(... صولت بازی از باز فکندن نتوان).
فرخی (امثال و حکم دهخدا).
گنجشک در دست به از باز در هواست. (فرهنگ نظام).
هر مرغی که منقارش کج است باز نیست. (فرهنگ نظام).
- باز از آشیانهء بلبل پراندن؛ کنایه از با وصف استعداد نیکی بدی و دشمنی کردن.
واله هروی گوید :
از آن دهان چو جان جانگزا حدیث بگو(5)
ز آشیانهء بلبل چرا پرانی باز.(آنندراج).
- جره باز؛ باز نر باشد. (از برهان) (آنندراج). بعضی باز سپید را گفته اند خواه نر خواه ماده باشد. (برهان) (از ناظم الاطباء) :
کسی چون بدست آورد جره باز
فروبرده چون موش دندان آز.
سعدی (بوستان).
بر اوج فلک چون پرد جره باز
که بر شهپرش بسته ای سنگ آز.
سعدی (بوستان).
بقید اندرم جره بازی که بود
دمادم سر رشته خواهد ربود.
سعدی (بوستان).
رجوع به جره شود.
- طبل باز و طبلک باز؛ طبل کوچکی بوده است که از نواختن آن بازهای شکاری بسوی شکار خود حرکت میکردند. رجوع به حاشیهء خسرو و شیرین چ1 وحید ص41 شود.
(1) - Faucon. (2) - باز (مرغ شکاری) و باشه (واشه) که آن هم مرغ شکاری دیگری است لفظاً هر دو بیک معنی است و باید از vaza بمعنی پرنده مشتق باشد که آنهم از مصدر اوستایی vaz بمعنی پریدن مشتق است «فاب 1:314» در پهلوی bacیا baj«بندهش 146». (نقل از حاشیهء برهان قاطع چ معین: باز).
(3) - بقول رشیدی «بتازی بازی است».
(4) - ظ. ابوالصقر.
(5) - ظ: مگو.
باز.
(اِ) گشادگی میان هر دو دست را گویند چون از هم بگشایند و آنرا نیز بترکی قلاج خوانند و بعربی باع گویند. و به این معنی با زای فارسی هم آمده است. (برهان) (دِمزن). باع یعنی ارش باشد و آن از بن دست بود تا سر انگشت. (صحاح الفرس). بتازی باع گویند. (جهانگیری). گز و ارش که به وی جامه پیمایند. از بن بغل تا سر انگشت دست. (حاشیهء فرهنگ خطی اسدی نخجوانی). ارش بود. (لغت فرس اسدی چ عباس اقبال ص173). باع. (مهذب الاسماء) (شعوری ج 1 ورق 165). باژ. (برهان). باج. بازوست(1) که بتازی باع گویند. (معیار جمالی چ کیا). گشادگی مقدار دو دست از سر انگشتی تا سر انگشت دیگر که بعربی باع و بترکی قلاج گویند. و بعضی یاز (بیای حطی) گویند و بجای بای موحده(2) و این معنی از باز بمعنی گشاده مأخوذ است چه از گشادگی دستها بهم رسد. ناصرخسرو گوید :
اگر به الفغدن دانش بکوشی
برآیی زین چه هفتادبازی.(رشیدی).
گشادگی از سر انگشت دست راست تا سر انگشت دست چپ که آن را یک بغل گویند. (حاشیهء دیوان ناصرخسرو چ1 ص204). از سر انگشتان یک دست تا سر انگشتان دست دیگر را یک باز گویند. (ناسخ التواریخ چ امیرکبیر ج قاجاریه ص46). مسافت هر دو دست فراخ کرده از سر انگشت دستی تا سر انگشت دست دیگر که بترکی آنرا قلاج گویند. (غیاث) (آنندراج) (انجمن آرا) (جهانگیری). و آنرا بازه نیز نامند. (آنندراج) (انجمن آرا) (جهانگیری). و مسافت دو دست چون فراز کنی و آن را ارش و رش نیز گویند، بتازی باع خوانند. (شرفنامهء منیری). بمعنی باع نیز آمده و بعربی باع گشادگی میان دو دست باشد از سر انگشتی تا سر انگشت دیگر چون از هم بگشایند. (سروری) : و نشان او دو ستارهء روشن بر پهنا نهاده از شمال سوی جنوب، میان ایشان دوری چند بازی است. (التفهیم چ همایی ص108) (شعوری ج 1 ورق 165)(3).اندازه ای است از سر انگشت میانین یک دست تا سر انگشت دست دیگر در صورتی که دستها باز باشد. (این اندازه را یاز هم گفته اند و دور نیست بقرینهء یازیدن و قریب المخرج و قابل قلب بودن باز و گز لغت یاز صحیح تر باشد)(4). (فرهنگ شاهنامهء شفق). مسافت و فاصلهء میان دو دست انسان از سر انگشت یک دست تا سر انگشت دست دیگر در صورتی که هر دو دست را باز کنند که نام عربیش باع است. لفظ باژ (با زای فارسی) و یاز (با یاء) هم بهمین معنی می آید(5). (فرهنگ نظام). در بعضی لغت نامه ها و از جمله برهان قاطع این کلمه را با یاء نیز آورده اند و آن غلط و تصحیفی است، چه آوردن دو صورت دیگر از این کلمه یعنی باژ و باج بهمین معنی دلیل است که کلمهء یاز با یا نیست بلکه باز با باء موحدهء تحتانی است. و دیگر آنکه سوزنی که برای نمودن قوت طبع عادةً معانی مختلف کلمه را در قصیده و قطعه در پی یکدیگر قافیه می آورد این کلمه را بدین معنی در باء موحدهء تحتانی آورده نه یاز با یاء (حرف آخر حروف). آقای همایی در مقدمهء التفهیم (ص قلد) نوشته اند: «باز (یاز ؟) ذراع». مؤید صحت «باز» ببای موحده کلمات «بازه» و «باژ» و «باج» است بهمین معنی. (رک: فرهنگها). در لهجهء کردی نیز «باوشک» از همین ریشه و بهمین معنی است (ژابا. فرهنگ کردی به فرانسوی ص37). (از تعلیقات چهارمقاله چ معین ص191) :
دم منازعت تو شها که یارد زد؟
در مخالفت تو که کرد یارد باز؟
که خواند تختهء عصیان تو که درنفتاد
ز تخت پنجه پایه بچاه پنجه باز؟
که رفت بر ره فرمان تو کزان فرمان
رمیده بخت بفرمان او نیامد باز؟
همای عدل تو چو پرّ و بال باز کند
تذرو دانه برون آرد از جلاجل باز.سوزنی.
و سوزنی در قصیدهء دگر آرد :
در پناه پهلوان کبک و تذرو آرد برون
چوزکان دانه چین از بیضهء شاهین و باز
بی بدل صدری و رای تو بدل داند زدن
تخت پنجه پایه بر اعدا بچاه شست باز
ملک توران مهره کردار است بر روی بساط
رای ملک آرای تو بر مهره ماهر مهره باز
پیرپرور دایهء لطف تو است آنکو نکرد
هیچ دانا را ز طفلی تا به پیری شیر باز
کرد ره گم کرده بودم در فراق صدر تو
کرد ره گم کرده را جاهت براه آورده باز.
و هم سوزنی در قصیدهء دیگر آرد :
به نیک نامی مشهور گشتی و معروف
از آنکه با کف رادی و با در بازی
سخای حاتم پیش سخای تو زفتی است
نبرد رستم پیش نبرد تو بازی
همیشه غالب و قاهر بوی به اعدا بر
مگر که اعدا کبکند و تو مگر بازی
بمدح تو سخن من بهفتمین گردون
رسید بی رسن از چاه هفتصدبازی.
(یادداشت مؤلف).
بچاه سیصدباز اندرم من از غم او(6)
عطای میر رسن ساختم ز سیصد باز.
شاکر بخاری (از لغت فرس اسدی چ عباس اقبال ص 173) (از صحاح الفرس) (از حاشیهء فرهنگ اسدی خطی نخجوانی).
گرازه بیامد بسان گراز
درفشی برافراخته هشت باز.فردوسی.
برآمد بر آن بام کاخ بلند
بدست اندرون شست بازی(7) کمند.فردوسی.
فلک برشده زانجای کجا همت اوست
همچنان باشد کآب از بن صدبازی چاه.
فرخی.
هر کرا اندر کمند شست بازی درفکند
گشت نامش بر سرین و گردن(8) و رویش نگار.
فرخی.
آفرین بر مرکبی کو بشنود در نیمه شب
بانگ پای مورچه از(9) زیر چاه شست باز.
منوچهری.
پایش از پیش دو دستش بنهد سیصد گام
دستش از پیش دو چشمش بنهد سیصد باز.
منوچهری.
چهی ژرف دیدند صد باز راه
یکی چرخ گردنده بد در بچاه.
اسدی (گرشاسب نامه).
بلندیش با چرخ همباز بود
سطبریش بیش از چهل باز بود.
اسدی (گرشاسب نامه).
چو سه باز یک مرد پهنای اوست
چهل رش درازای بالای اوست.
اسدی (گرشاسب نامه).
بازی ز کجات می فراز آید
ای مانده بقعر چاه صدبازی.ناصرخسرو.
برکشم مر ترا بحبل خدای
به ثریا ز چاه سیصدباز.ناصرخسرو.
که خود زود بندازد این شوم کرّه
چراگاه در چاه هفتادبازش.ناصرخسرو.
زلف چو شست بر دل مسکین من فکند
تا بر دلم جهان چو چه شست باز کرد.
معزی.
یوسفی کو بهفده قلب ارزید
باز با چاه هفده باز فرست.خاقانی.
ز چاه فکر دهم تشنگان معنی را
زلال جان ز زبانی بقدر سیصد باز.
شمس فخری (از شعوری ج 1 ورق 165).
بر سر این شست بازی برج دولت
نگذری جز با کمند شست بازی.
ملک الشعرای بهار.
|| شبر. وجب. و آن مقداری باشد از دست، مابین سر انگشت کوچک و انگشت شست. (برهان) (آنندراج). شبر و وجب. (ناظم الاطباء). || یک بند انگشت. (برهان) (ناظم الاطباء). || جزء بالائین بازو. (ناظم الاطباء).
(1) - در متن چاپ فوق «بازو» آمده و «باز» صحیح است.
(2) - صحیح نیست.
(3) - شعوری ذراع و باع عربی را دو معنی بحساب آورده است.
(4) - «یاز» صحیح نیست چنانکه گفته خواهد شد.
(5) - «یاز» صحیح نیست چنانکه گفته خواهد شد.
(6) - ن ل: بچاه سیصدبازم چنین من از غم او.
(7) - در اصل نسخه شست یازی ضبط شده است.
(8) - ن ل: شانه.
(9) - ن ل: در.
باز.
(پیشوند) بر سر افعال می آید و همان معانی یا مفاهیم دیگری را به فعل می بخشد. ناظم الاطباء نویسد: چون این کلمه را بر سر فعل درآورند معنی تکرار صدور به آن میدهد و یا در معانی آن تغییری وارد میکند - انتهی. و گاه نیز زاید بنظر میرسد: بازآزردن. بازآمدن. بازآوردن. بازافتادن. بازبردن. بازبستن. بازبودن. بازبوییدن. بازپراندن. بازپرسیدن. بازپس رفتن. بازجستن. بازچیدن. بازخریدن. بازخواندن. بازخوردن. بازدادن. بازداشتن. بازدانستن. بازدویدن. بازدیدن. بازراندن. بازرساندن. بازرستن. بازرسیدن. بازرفتن. بازروییدن. باززدن. باززدودن. باززنده کردن. بازسپاردن. بازسپردن. بازستادن. بازستدن. بازشدن. بازشستن. بازشنیدن. بازطلبیدن. بازغریدن. بازفرستادن. بازکردن. بازکشیدن. بازگذشتن. بازگرداندن. بازگردانیدن. بازگرفتن. بازگشادن. بازگشتن. بازگشودن. بازگفتن. بازماندن. بازنشاندن. بازنشسته بودن. بازنگریستن. بازنمودن. بازنهادن. بازیافتن. رجوع به هر یک ازین کلمات در جای خود شود. || بمعنی تمییز کردن و تفرقه نمودن میان دو چیز باشد. (برهان) (جهانگیری). تمییز و تفرقه. (غیاث) (جهانگیری) (دِمزن). بمعنی تفرقه کردن میان دو چیز. (انجمن آرا) (آنندراج). بمعنی تمییز و تفرقه در نسخهء دیگر دیده نشده. (انجمن آرا). فرق کردن. (سروری). و در جهانگیری به معنی تمیز و تفرقه گفته چنانکه گذشت در نسخهء دیگر دیده نشده. (رشیدی). فرق و تمیز. (شعوری ج 1 ورق 165). فرق کردن باشد چنانکه کمال الدین اسماعیل گفته است :
کسی که دست چپ از دست راست داند باز
به اختیار ز مقصود خود نماند باز(1).
(از انجمن آرا) (آنندراج) (معیار جمالی).
|| بمعنی بازماندن و واماندن. بمعنی نارسیده هم هست. (برهان) (آنندراج) (دِمزن). واماندن و نارسیدن. (سروری) (شعوری ج 1 ورق 165).
(1) - رشیدی شاهد برای تکرار آورده است و آنندراج شاهد برای جدا شدن آورده.
باز.
(ق) تکرار و معاودت چنانکه گویند باز بگو یعنی مکرر بگو و باز چه میگوید یعنی دیگر چه میگوید. (برهان). تکرار و معاودت کاری. (غیاث). دیگر. (انجمن آرا) (آنندراج) (جهانگیری) (رشیدی). رجعت. (شرفنامهء منیری). معاودت. (فرهنگ سروری) (رشیدی). بازگشت و تکرار و معاودت و اعاده. (ناظم الاطباء) (شعوری ج 1 ورق 165). تکرار. (شعوری). بار دیگر. (شعوری)(1). برگشتن. (غیاث). دوباره. مکرر. (التفهیم). دگر. چنانکه گفته اند: باز آوردی حکایت پیچاپیچ. (معیار جمالی). کرّت دیگر. دوباره. کرت دوم. وا. نیز. هم. ایضاً. بار دوم. مرةً اخری. ثم. دیگرباره. ثانیاً. بار دیگر. واپس. دیگربار. از نو. از سر نو. (ناظم الاطباء). مکرر. دیگر: دو دفعه بتو گفتم باز هم میگویم. (فرهنگ نظام) :
باز تو بی رنج باش و جان تو خُرم
با نی و با رود و با نبیذ فناروز(2).رودکی.
امروز باز پوژت ایدون بتافته ست
گویی همی بدندان خواهی گرفت پوژ(3).
منجیک.
و کنون باز ترا برگ همی خشک شود
بیم آنست مرا بشک بخواهد زدنا.
بوالعباس عباسی.
خود برآورد و باز ویران کرد
خود طرازید و باز خود بفترد.خسروی.
اگر ز آهنی چرخ بگدازدت
چو گشتی کهن باز ننوازدت.فردوسی.
بفرمود تا در گشادند باز
بدان تا شود کاروان بر فراز.فردوسی.
سر بدرهء ما گشاده ست باز
نباید که ماند کس اندر نیاز.فردوسی.
چه فسون ساختند و باز چه رنگ
آسمان کبود و آب چو زنگ(؟).فرخی.
چو روزی که باشد [ ظ: آرد ] بخاور گریغ
هم از باختر برزند باز تیغ.عنصری.
آمدت نوروز و آمد جشن نوروزی فراز
کامگارا کار گیتی تازه از سر گیر باز.
منوچهری.
باز در زلف بنفشه حرکات افکندند
دهن زرّ خجسته بعبیر آگندند.منوچهری.
هر کس که او بشناخت که... آخر بمرگ ناچیز شود و باز بقدرت آفریدگار... از گور برخیزد، او آفریدگار خویش را بدانست. (تاریخ بیهقی). امیر دررسید پیاده شدند خدمت را و باز برنشستند. (تاریخ بیهقی).
شوند از برون گرسنه با نیاز
چو شب شد همه سیر گردند باز.
اسدی (گرشاسب نامه).
اما با این همه امنی بود و عمارتی میکردند، باز بروزگار فتور در سالی دوبار تاختن شبانکاره بودی. (فارسنامهء ابن البلخی چ لیدن ص 133). خواهد که بهرام باز نزدیک منذر رود دستوری بهرام گور از برادر قیصر درخواست تا دستوری یافت و نزدیک منذر رفت. (فارسنامهء ابن البلخی چ لیدن ص 75). و گفته اند کی اگر دستار شبانکاره بسیاست برداری و باز به وی دهی منت بیشتر از آن دارد که به روی خندان دستاری دیگر بدو دهی. (فارسنامهء ابن البلخی چ لیدن ص169).
باز دیگر ره جوان شد طبع این مدّاح پیر
از ره مدح جوانبخت جوان دولت وزیر.
سوزنی.
باز این چه گلیم و این چه رنگست
بویی نبرم همی ز شادی.انوری.
رجوع به امثال و حکم دهخدا شود.
لعبتان آمدند عشرت ساز
آسمان باز گشت لعبت باز.نظامی.
پس مرا خون دوباره می ریزی
من بخونابه باز می غلطم.خاقانی.
باز فروریخت عشق از در و دیوار من
باز بدرید بند اشتر کین دار من.مولوی.
ایزدتعالی در وی نظر نکند. بازش بخواند. (گلستان).
بگذشت و باز آتش در خرمن سکون زد
دریای آتشینم در دیده موج خون زد.
سعدی (بدایع).
چون انس گرفت و مهر پیوست
بازش به فراق مبتلا کن.سعدی (طیبات).
گردن و ریش و قد و پای دراز
از حماقت حدیث گوید باز.اوحدی.
پناه ملک سلیمان جمال دنیی و دین
که سد ملک نبیند چو تو سکندر باز.
شمس فخری (از شعوری ج 1 ورق 165).
گر دست رسد در سر زلفین تو بازم
چون گوی چه سرها که بچوگان تو بازم؟!
حافظ.
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود.حافظ.
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طرهء تو به مضراب میزدم.حافظ.
|| (حرف ربط) اما. لیکن. ولی : چنانک هم سهل است و هم جبل و هم برّ و هم بحر و باز هرچه در سردسیرها و گرمسیرها باشد جمله در پارس یابند. (فارسنامهء ابن البلخی چ لیدن ص4).
گفت این اسلام اگر هست ای مرید
آنکه دارد شیخ عالم بایزید
من ندارم طاقت آن، تاب آن
کان فزون آمد ز کوششهای جان
باز ایمان گر خود ایمان شماست
نی بدان میلستم و نی اشتهاست.مولوی.
ولکن. و. ولی. اما. معهذا. با نظر ثانوی. همچنین سپس :
روز شدن را نشان دهند بخورشید
باز مر او را بتو دهند نشانی.رودکی.
زاغ سیه بودم یک چند نون
باز چو غلبه بشدستم دو رنگ.منجیک.
چونکه یکی تاج و بساک ملوک
باز یکی کوفتهء آسیاست.کسایی.
از همهء خوردنیها که در جهانست از چرب و شیرین و خوش و ترش بیش از یک سیری نتوان خورد و اگر بیش خوری طبع نفور گیرد و باز مر شراب را هرچند بیش خوری بیش باید و مردم از او سیر نگردد و طبع نفرت نگیرد. (نوروزنامه). نتایج بدخویی من این بود باز نتایج و ثمرات اندیشهء تو ضعف حاسهء بصر است و نقصان جوهر دماغ. (سندبادنامه ص292). عمر در جهل و غفلت میگذاری و روزگار در حماقت و ضلالت بسر میبری و هرچه زودتر ریع و نزل این کشت برداری... و باز من اگر در گرنج خواستن الحاح کردم، گرنج زیادت یافتم و شکر و روغن بیشتر گرفتم. (سندبادنامه ص291). بارها در دلم آید که به اقلیمی دیگر نقل کرده شود تا در هر صورت که زندگانی کرده شود کسی را بر نیک و بد حال من اطلاع نباشد، باز از شماتت اعدا می اندیشم. (گلستان). || باز تو؛ یعنی نسبت بدیگران تو بهتر بودی. بهتر کردی. بهتر دادی. هم باز خطش. رجوع به امثال و حکم دهخدا شود. باز فلان کس. باز فلان چیز. باز او. باز تو. باز خودم. || پساوند بمعنی به این طرف. بدین سوی. به بعد. مذ. منذ. (نصاب). از ابتدای آن. صاحب غیاث اللغات آرد: وقت. هرچند که لفظ باز بمعنی وقت و هنگام در کتب لغت نیامده مگر در کتب درسی فارسی مثل ظهوری و ابوالفضل و غیره چند جا واقع شده چنانچه بر متتبع متأمل پوشیده نیست. (غیاث). و نیز باز بمعنی وقت و زمان: از آن باز. (آنندراج) :
کمال دولت عالی ستوده بورضا کو را
نبود اندر هنر ممتاز آدم باز تا اکنون.
امیر معزی (از آنندراج).
از آن زمان باز. از امروز باز. از دی باز. از قدیم باز. از دو سال باز. از چندین گاه باز. از دیروز باز. از دیر سال باز. از روزگار مسلمانی باز. از کی باز؟ از دیر باز. از آن سال باز. از رزم منوچهر باز. از گاه تور باز. زان زمان باز. از روزگار آدم باز. از چند سال باز. از گاه آدم باز. از گاه کودکی باز. از چهارده سالگی باز. از آن وقت باز. از زمان قیصر باز. از آن روز باز. از آن روزگار باز. از سالها باز. از مدتی باز. از آنگاه باز. از دیرگاه باز. از بامداد باز. از آن عهد باز. از قدیم الایام باز. از دویست و چند سال باز : و ایشان خبر شنیده بودند که خذیمه را خواهرزاده از دو سال باز گم شده است نام وی عمروبن عدی و دیوان او را ببردند. (ترجمهء طبری بلعمی). پس چون این حدیث همی کردند مهران شاه اندر محفه جان بداد و هرمز را از آن عجب آمد و موبد موبدان گفت این همچنان است که کسی را از آسمان وحی آید که خدای تعالی از چندین گاه باز این مرد را زنده همیداشت تا این سخن ترا شنواند. (ترجمهء طبری بلعمی). بند وی در صومعه بگشاد و بیرون آمد و گفت اینجا منم شاه پرویز از دی روز باز رفته است و من خواستم تا یک شبانه روز شما را بدارم. (ترجمهء طبری بلعمی). و رسم ملوک عجم که پیش از پرویز بودند از وقت انوشیروان باز، همچنین بود. (ترجمهء طبری بلعمی). چون بابک او را بدید سهل را گفت این کیست گفت طبّاخ است از دیر سال باز و خراسانی است. (ترجمهء طبری بلعمی). و از روزگار مسلمانی باز، پادشائی این ناحیت [ کوه قارن ] اندر فرزندان به او است. (حدود العالم).
ز هنگام رزم منوچهر باز
نبد دست ایران بتوران دراز.فردوسی.
همان گنجها کز گه تور باز
پدر بر پسر بر همی داشت راز.فردوسی.
از زمانهء اغسطس قیصر ملک روم باز. (التفهیم چ طهران ص221).
پیش من یکبار او شعر یکی دوست بخواند(4)
زان زمان باز هنوز این دل من پرحسر است.
لبیبی.
بزرگواری کز روزگار آدم باز
چو او و چون پدر او ملک نبود دگر.فرخی.
بجایگاهی کز روزگار آدم باز
بر آن زمین ننشست و نرفت جز کافر.
فرخی.
او را چنانکه اوست ندانم همی ستود
از چند سال باز دل من در این عناست.
فرخی.
از چند سال باز تو امروز یافتی
آن مرتبت کز آن نبود مر ترا گزیر.فرخی.
باده ای چون گلاب روشن و تلخ
مانده در خم ز گاه آدم باز.فرخی.
دل رامین ز گاه کودکی باز
هوای ویس را میداشتی راز.
(ویس و رامین).
و هرگز از آن روز باز خبر ابراهیم کسی نگفت. (تاریخ سیستان). [ و اخبار مسعود ]پیش گرفتم و راندم از آن وقت باز که وی از سپاهان برفت تا آنگاه که بهرات رسید. (تاریخ بیهقی). رایش... قرار گرفت که لشکر به مکران فرستد... تا ابوالعسکر که بنشابور آمده بود از چند سال باز گریخته از برادر، به مکران نشانده آید. (تاریخ بیهقی). این خواجه ادام الله نعمته از چهارده سالگی باز بخدمت این پادشاه پیوست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص104). ترا مقرر است که از دی باز امیرالمؤمنین بنشاط مشغول و جای تو نیست. (تاریخ بیهقی). که فریضه بود یاد کردن اخبار... پیش گرفتم و راندم از آن وقت باز که وی از سپاهان برفت تا آنگاه که به هراة رسید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص47).
زآن روز باز دیو بدیشان علم زده ست
وز دیو اهل دین بفغانند و در هرب.
ناصرخسرو.
از آن هنگام باز، در این شهر ما، دین پاک است. (اسکندرنامهء نسخهء سعید نفیسی). گفت این رسول از دیرگاه باز دوست من بود. (اسکندرنامه نسخهء سعید نفیسی). گفت این جایی؟ گفتم آری یا سیدی. گفت از کی باز؟ گفتم از دیر باز. (کیمیای سعادت). و از آن سال باز دیبل و مکران با اعمال کرمان میرود کی ملک هند هر دو اعمال را ببهرام داد. (فارسنامهء ابن البلخی چ لیدن ص82). بند را مجرد از قدیم باز بوده ست و نواحی قریه را مجرد آب از آن میخورد. (فارسنامهء ابن البلخی چ لیدن ص 151). و از آن وقت باز از دست ایشان برفت. (فارسنامهء ابن البلخی ص 104). و از آن عهد باز اقطاع پدید آمد کی مالکان املاک باز گذاشتند. (فارسنامهء ابن البلخی چ لیدن ص 172). و از آن سال باز نوروز آیین شد و آن روز هرمز از ماه فروردین بود. (فارسنامهء ابن البلخی چ لیدن ص 33).
تو آن امیری کز روزگار آدم باز
همی بخواست زمانه ترا بجهد و دعا.
مسعودسعد.
و از آن گه باز، اندر ملوک عجم بماند که هر سال جو بنوروز بخواستندی از بهر منفعت و مبارکی که دروست. (نوروزنامه منسوب به خیام). گفتند این همه شهرها آنست که از یأجوج و مأجوج خراب گشته است از سالها باز. (مجمل التواریخ و القصص). از آنگاه باز که این کاخ را بنا کردند هیچ پادشاهی از این کاخ در وی بهزیمت نشده است. (تاریخ بخارای نرشخی ص29). و کاخ جای نشست پادشاهان بوده است از قدیم باز. (تاریخ بخارای نرشخی ص30).
بودم حکیم سوزنی از چند سال باز
تا یالمند گشتم و گشتم تهکمی.سوزنی.
از پی حج در چنین روزی ز پانصد سال باز
بر در فید آسمان را منقطع سان دیده اند.
خاقانی.
از ابتدای آن وقت و از آن عهد باز سنجر سلطان اعظم شد و خطبهء او از حدّ کاشغر تا اقصی بلاد یمن و مکه و طایف و مکران و عمان و آذربیجان تا حد روم برسید. (راحة الصدور راوندی).
از آن گریم که جسم و جان دمساز
بهم خو کرده اند از دیرگه باز.نظامی.
آن مرد گفت ای امام روشنایی چشم از تو کی بازگرفتند؟ گفت از آنگه باز که ستر از تو برداشتند. (تذکرة الاولیاء عطار).
یکروز جماعتی پیش شیخ درآمدند شیخ سر فرودبرده بود برآورد و گفت از بامداد باز دانهء پوسیده طلب میکنم تا بشما دهم تا خود طاقت کشش آن دارید درنمی یابم. (تذکرة الاولیاء عطار). و کنشتهای تفلیس که از قدیم الایام باز ذخایر نفایس در عمارت آن صرف کرده بودند ویران کرد. (جهانگشای جوینی). و از قدیم باز [ بخارا ] در هر قرنی مجمع نحاریر علماء هر دین آن روزگار بوده است. (جهانگشای جوینی). از آنوقت باز عمارت شهر و ناحیت آغاز افتاد. (جهانگشای جوینی). هر کس حکمها کرده بودند و بیکی از آنگاه باز الغ نوین گذشته شد. (جهانگشای جوینی). از آنگاه باز که ابوعبدالله حمزة بن حسن اصفهانی کتاب اصفهان تصنیف کرد. (تاریخ قم ص11). و تا غایت از آن روزگار باز تا بدین ایام حمد او میگویند. (تاریخ قم ص 144). و از آن روز باز آن آتش و آتشکده باطل گشت. (تاریخ قم ص89). و حال آنک از آن سال باز که کبیسه ای در آن ترک کرده بودند تا اثنتین و ثمانین و مائهء هجریه 240 سال گذشته بود. (تاریخ قم ص 146). این حال از دویست و چند سال باز واقع بوده است. (ترجمهء محاسن اصفهان ص 23).
- بازپس؛ بسوی عقب. به پشت :
بپیچیدش بلورین بازو و دست
چو دزدان هر دو دستش بازپس بست.
(ویس و رامین).
(1) - شعوری عودت و تکرار و بار دیگر را دو معنی بحساب آورده است.
(2) - رجوع به چهار مقاله و تعلیقات چ معین حاشیهء صص220-221 شود.
(3) - ن ل: گوش.
(4) - این مصراع بصورت زیر ضبط شده است: پیش ما شعر تو یک (با یکی) دوست بخواند.
باز.
(ص) گشاده که در مقابل بسته باشد. (برهان) (دِمزن). گشاده. (غیاث) (انجمن آرا) (آنندراج) (سروری) (رشیدی) (لغت فرس اسدی چ عباس اقبال ص 181). گشوده. مفتوح. (جهانگیری). گشاده چنانکه فلان در باز است. (معیار جمالی). گشاده و واکرده. (ناظم الاطباء). مفتوح. مقابل بسته و فراز :
نه مرا جای زیر سایهء تو
نه ز آتش دهی بحشر جواز
زستن و مردنت یکی است مرا
غلبکن در چه باز یا چه فراز.ابوشکور.
برجاس او [ هدهد ] بسر بر گه باز و گه فراز
چون چاکری که سجده برد پیش شاه ری.
منوچهری.
گل سر پستان بنموده در آن پستان چیست؟
این نواها بگل از بلبل پردستان چیست؟
در سروستان باز است بسروستان چیست؟
منوچهری.
از آن به داستانی زد فلک ناز
که ما را بود یک چشم از جهان باز.نظامی.
چو پسته با همه کس خونمودگی است ترا
از آن بود همه سالت ز خنده لبها باز.
کمال اسماعیل (از ارمغان آصفی).
نه هر جا شکر باشد و شهد و قند
که در گوشه ها دام باز است و بند.
سعدی (بوستان).
نبود از ندیمان گردنفراز
بجز نرگس آنجا کسی دیده باز.
سعدی (بوستان).
ای بخلق از جهانیان ممتاز
چشم خلقی به روی خوب تو باز.
سعدی (طیبات).
- درِ خانه باز داشتن یا در باز داشتن؛ کنایه از همواره در خانهء او مهمان بسیار بودن. به سخا معروف بودن. همیشه مهمان ناخوانده و بسیار داشتن :
به نیک نامی مشهور گشتی و معروف
از آنکه با کف رادی و با در بازی.سوزنی.
- روباز؛ بی حجاب و بدون روپوش: دیشب بچه ها از شدت گرما همه روباز خوابیدند. رجوع به همین ترکیب شود.
- سرباز؛ سربرهنه. سرگشاده. مقابل بسته شده. رجوع به همین ترکیب شود.
- غدد باز(1)؛ غددی که مواد خود را مستقیماً و یا بوسیلهء لوله هایی به بیرون می فرستند. رجوع به جانورشناسی عمومی ج1 ص191 شود.
|| شکافته: زخمش باز شد.
|| بمجاز دست و دل باز؛ خراج. بذال. || بمجاز بمعنی فرح انگیز و بانشاط آید چنانکه گویند: قیافهء فلان باز است یعنی گرفته و غمگین نیست.
- خانهء دل باز؛ روشن. بانشاط. فرح انگیز.
|| پسندیده و تمیز. (ناظم الاطباء). || ممتاز. (رشیدی). || بمعنی جدا هم هست که بعربی فصل گویند. (برهان) (دِمزن). جدا. (غیاث) (رشیدی). جداشده را گویند. (جهانگیری) (انجمن آرا). جداشده. (آنندراج). تفرقه و جدایی و فصل. (ناظم الاطباء). || مقابل تیره (در رنگ). روشن. (دِمزن) (شعوری ج1 ورق 165): نارنجی باز؛ نارنجی روشن. اطاق را رنگ آبی باز زده بودند. || صاف. بی ابر: روز باز؛ روزی روشن. (از دِمزن).
- باز بودن از؛ دست کشیدن از. صرف نظر کردن از :
من ز هجای تو باز بود نخواهم
تات فلک جان و خواسته نکند لوغ.
منجیک.
|| نشیب را نیز گویند که نقیض فراز باشد. (برهان). نشیب. (غیاث) (دِمزن). بمعنی ضد فراز است، که آن را نشیب خوانند. (جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج). بمعنی نشیب، ضد فراز. (رشیدی). زیر. ته. فرود. پایین. پست :
نصرت از کوههء زینت نه فرود است و نه بر
دولت از گوشهء تاجت نه فراز است و نه باز.
منوچهری.
همچنان سنگی که سیل او را بگرداند ز کوه
گاه زین سو گاه زانسو گه فراز و گاه باز.
منوچهری.
و بدین معنی محل تأمل است بلکه باز بمعنی دیگر است یعنی گاه فراز و گاه دیگرگون چنانکه بازگونه گویند یعنی دیگرگون. (رشیدی)(2) : اندر آماسها که آن را بتازی خنازیر گویند این علت را به فارسی خوک گویند و این آماس بود کوچک و صلب بر جایگاه خویش سخت شده چنانکه از جای نجنبد و فرازتر و بازتر نشود. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و فرق میان سلعه و خوک آنست که سلعه چنان بود و آن را در زیر پوست بدست فرازتر و بازتر توان برد و خنازیر را نه. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و آنچه تعلق به وقت نوبت دارد آنست که بنگرند اگر نوبتها بر یک نظام همی آید و فراز و باز نمی افتد...(3) غذا نشاید داد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). || دور. مقابل فراز، نزدیک: اما حاجت احتیاط اندر استواری کردن و استواری این بند گشادها از بهر آنست تا قاعدهء دماغ بر جای خویش باشد و بسبب سستی، بندها فرازتر و بازتر نشود و برتر و فرودتر نیاید. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
(1) - Exocrines. (2) - شعر قبلی منوچهری و شواهد بعدی ذخیرهء خوارزمشاهی بتحقیق معنی نشیب را تأیید میکند.
(3) - مراد از نوبت نوبهء تب است.
باز.
[زِ] (حرف اضافه) سوی و طرف و جانب. (برهان) (دِمزن) (جهانگیری). جانب. (غیاث). سوی و جانب باشد. (انجمن آرا) (آنندراج). جانب. (رشیدی) (التفهیم). رشیدی آرد: سامانی مرادف «با» گفته که بمعنی بای جاره است که برای الصاق(1) آید و صحیح آن است که در شعر سوزنی :
آن حسام بن حسامی که حسام ظفرش
هرگز از خصم به الزام نشد باز نیام.
به همین معنی است یعنی به نیام نرفت چه بمعنی سوی در هیچ نسخهء دیگر به نظر نرسیده و بمعنی بای الصاق بسیار آمده چنانچه گویند باز او گفتم یعنی به او گفتم و باز خانه شد یعنی به خانه شد و از این جاست که اهل خراسان گویند بزو گفت یعنی به او گفت... مؤلف انجمن آرا و آنندراج پس از نقل عبارت رشیدی اضافه کنند: و صاحب تاریخ کرمان نوشته که فلان امیر کرمان را باز حضرت به یزد فرستاد. بازو گفتم و بزو گفتم(2)یعنی به او گفتم - انتهی. سوی و جانب. (شعوری ج 1 ورق 165) :
همی نسازد با داغ عاشقی صبرم
چنان کجا بنسازد بنانج باز بنانج.
شهید (از فرهنگ اسدی خطی نخجوانی).
آفت چهاردهم دورویی کردن است میان دو دشمن چنانک با هر کسی سخن چنان گویند وی را خوش آید و بود سخن این باز آن نقل کند و سخن آن باز این. (کیمیای سعادت).
ملک چمن که زاغ خزانی گرفته بود
بستد بهار و داد همه باز عندلیب
گر مدح صدر موسویان عندلیب کرد
اینک درین سخن منم انباز عندلیب.
ادیب صابر.
آن حسام بن حسامی که حسام ظفرش
هرگز از خصم به الزام نشد باز نیام.
سوزنی (از جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج)(3).
پس عوانان بی مراد آن سو شدند
باز غمازان کز آن واقف بدند.مولوی.
و لشکر او چون صولت ترک و شوکت ملک قاورد شنیده بودند هم از آن منزل روی باز فارس نهادند. (تاریخ سلاجقهء محمد بن ابراهیم). و پنداشتند که تورانشاه تیغ طلب ملک باز نیام کرد. (تاریخ سلاجقهء کرمان محمد بن ابراهیم). و ملک در ظل دولت و کنف سلامت باز گرمسیر شد. (ایضاً). قاعدهء ملوک کرمان چنان بود که در ماه آذر از دارالملک بردسیر انتقال باز دولت خانهء جیرفت کردندی. (ایضاً). و خاطر باز آن سخن دادن و تازه روی بودن. (راحة الصدور راوندی). رخصت انصرافش باز کرمان حاصل کند. (سمط العلی ص35). بعد از دو سال... باز کرمان مراجعت نمود. (سمط العلی ص35).
- بازِ جایی آمدن؛ به سوی آن آمدن :
همی تا باز مرو آیی همه راه
نیاسائی ز رفتن گاه و بیگاه.
(ویس و رامین).
چو از خاور برآمد ماه تابان
شهنشه باز مرو آمد شتابان.
(ویس و رامین).
- بازِ جائی فرستادن؛ اعزام داشتن. عزیمت دادن به جایی : جمعی سوار و پیاده از آن امیرقطب الدین مبارز که در حصار بودند بیرون آوردند و برهنه کردند و باز ایگ فرستادند. (المضاف الی بدایع الازمان ص47). عدلی که از سهم شحنهء انصاف او کهرباخاصیت باز عدم فرستاد و تعرض کاه در باقی نهاد. (المضاف الی بدایع الازمان ص26). و بنی اسرائیل را نیکو داری و باز بیت المقدس فرستی. (فارسنامهء ابن البلخی ص 54).
- بازِ چیزی یا کسی آوردن؛ برگرداندن چیزی یا کسی به جای اول خود :پس مادر پیغمبر صلی الله علیه و سلم کس فرستاد که کودک را باز من آر. (ترجمهء طبری بلعمی).
- || خو گرفتن. عادت کردن : و اندر میان رهبانان هستند که روزی یک درم طعام بیش نخورند و خویشتن بتدریج باز آن آورده اند. (کیمیای سعادت). و بریاضت خشم را باز این درجه توان آورد. (کیمیای سعادت).
- بازِ کسی یا جایی رسیدن؛ به سوی آن رفتن :
مرا عم من پهلوان داد پند
که چون باز خانه رسی بی گزند.
اسدی (گرشاسب نامه ص323).
و بسلامت باز روم رسید... و این یوسانوس چون باز با قسطنطنیه رسید کیش ترسایی تازه گردانید و از آن وقت باز کیش ترسایی در دیار روم بماند. (فارسنامهء ابن البلخی ص71). در شعبان آن سال باز کرمان رسید. (سمط العلی ص35).
- بازِ کسی یا چیزی رساندن؛ به سوی کسی بردن. کسی تحویل دادن :
همه چیز هستت ز چیز کسان
چو بیرون روی، باز ایشان رسان.ابوشکور.
تو این بندهء مرغ پرورده را
به خواری و زاری برآورده را
رسان باز من، یا مرا راه کن
سوی او و این رنج کوتاه کن.فردوسی.
لیکن چاره ای بکنم تا باز تو رسانمش. (تاریخ بیهقی).
- بازِ کسی یا چیزی شدن؛ بسوی کسی رفتن؛ به جانب کسی بازگشتن :
بر (بار) هر سخن باز گویا شود
چنان کآب دریا به دریا شود.ابوشکور.
بدان آمدم تا درم مرا زود بدهند تا باز خیبر شوم و از آن غنیمتها که ایشان یافتند چیزی بخرم. (ترجمهء طبری بلعمی).
عهد و میثاق باز تازه کنیم
از سحرگاه تا بوقت نماز
باز پدواز خویش بازشویم
چون دده بازجنبد از پدواز.آغاجی.
بزرگان ز گفته پشیمان شدند
به نوی دگر باز پیمان شدند.فردوسی.
برهنه چو زاید ز مادر کسی
نباید که نازد به پوشش بسی
از ایدر برهنه شود باز خاک
همه جای ترسست و تیمار و باک.فردوسی.
چون مرغش از هوا بسوی ورده
از معده باز تاوه شود نانت.منجیک.
اکنون مرا زمان دهید تا باز خانه شوم. (تاریخ بیهقی).
یل نیو را کرد بدرود ماه
بشد باز گلشن به آرامگاه.
(گرشاسب نامه ص168)
چنین هر شب تیره پیدا شوند
سپیده دمان باز دریا شوند.(گرشاسب نامه).
گویمت چگونه شود زنده کو هلاک شود
آب بازِ آب شود خاک بازِ خاک شود
جانش زی فراز شود تنش زی مغاک شود
تن سوی پلید شود، پاک باز پاک شود.
ناصرخسرو.
عهد چنان شد که درین تنگنای
تنگدل آیی و شوی باز جای.نظامی.
زمین جسمی است یکسان و جایگاه وی فرود همه است [ همهء عناصر دیگر ] و آنجا آرام دارد بطبع. اگر پاره ای از وی از جایگاه خویش بزور بیرون آرند بطبع باز جای شود. (ذخیرهء خوارزمشاهی). گفتم خلیفه فرموده است که ترا پیش او بریم گفت... مرا زمان دهید تا باز خانه شوم و کودکان خویش را ببینم و وصیتی بکنم. (تاریخ بخارا). خواجه اثیر سمنانی از کرمان باز حضرت شیراز شد. (المضاف الی بدایع الازمان ص15). چون لشکر باز فارس میشد حسام الدین ایبک را تکلیف رفتن بحضرت شیراز نکردند. (المضاف الی بدایع الازمان ص46). امیر زنگی و رسولان باز شهر شدند. (المضاف الی بدایع الازمان ص41).
(1) - ظ. «با» درینگونه مثالها بای ظرفیت است نه بای الصاق.
(2) - ظ: بزو گفت در لهجهء خراسانی باید با «ذ» باشد بجای بدو گفت و دال یا ذال باقی ماندهء «ت» و «ذ» پهلوی است (pat).
(3) - رشیدی شاهد برای نشیب آورده است.
باز.
(فعل امر) امر به بازی کردن، یعنی بباز و بازی کن. (برهان) (دِمزن). صیغهء امر از باختن و بازیدن. (غیاث). امر به باختن. (رشیدی). امر از بازیدن است. (جهانگیری) (شعوری ج 1 ورق 165). || (نف مرخم) مخفف بازنده. بازی کننده. که دوست گیرد. عامل. فاعل. بازنده را نیز گویند و این معنی بدون ترکیب گفته نمیشود مانند شطرنج باز و قمارباز و شب باز و امثال آن. (جهانگیری). حرف لعَب چنانکه حقه باز و عمودباز و زنگ باز و جامه باز. (المعجم چ1 مدرس رضوی ص165) :
زرستان، مشک فشان، جام ستان، بوسه بگیر
باده خور، لاله سپر، صیدشکر، چوگان باز.
منوچهری.
بازنده و بازی کننده را نیز گویند همچو قمارباز و ریسمان باز و شب باز و امثال آن. (برهان) (دِمزن). بازنده نیز گویند و این بی ترکیب گفته نمیشود مانند شطرنج باز و قمارباز. (انجمن آرا) (فرهنگ سروری). بازنده. (رشیدی). در بعضی تراکیب صفت واقع میشود مثل شعبده باز. لعبت باز. دوالباز. حیله باز (مکار). (لغت محلی شوشتر نسخهء خطی کتابخانهء مؤلف). بمعنی بازنده و در این صورت همیشه بطور ترکیب استعمال میشود مانند: حقه باز و شطرنج باز و قمارباز و جان باز، کسی که با جان خود بازی میکند و خود را در مخاطرات میاندازد. (ناظم الاطباء). آب باز. آس باز. اسب باز. اشکباز. امردباز. بامبول باز. بچه باز. بی ریش باز. پاکباز. پای باز (رقاص). تازباز (غلام باره). جام باز. جان باز. جانغولک باز. جانقولک باز. جنده باز. جنغولک باز. جنقولک باز. چاچولباز. چترباز. چوگان باز. حریف باز. حزب باز. حقه باز. حیله باز. خانم باز. خرس باز. خروس باز. خیالباز. دست باز (رقاص). دغل باز. دگل باز. دنیاباز. دوالک باز. دوست باز. دین باز. رسن باز. رفیق باز. ریسمان باز. زبان باز. زن باز. سازوباز. سپدباز. سرباز. سرفال باز. سعترباز. سفته باز. سهره باز. سیره باز. شاهدباز. شطرنج باز. شعبده باز. شیرباز. شیشه باز. شیوه باز. عشق باز. علم باز. عنترباز. قرقی باز. قلندرباز. قمارباز. قناری باز. قوچ باز (قوش باز). کبوترباز (کفترباز). کتاب باز. کرک باز. کلک باز. کمان باز. گاوباز. گجه باز. گشادباز. گل باز. گوزن باز. لج باز. لعبت باز. مرغ باز. مریدباز. معشوق باز. مهره باز. میمون باز. نردباز. نظرباز. نیزه باز. یارم باز :
خار یابد همی ز من در چشم
دیو بی حاصل دوالک باز.ناصرخسرو.
که در مهر او کینهء تست ازیرا
که بستست چشم دل این مهره بازش.
ناصرخسرو.
مهره و حقه است ماه و سپهر
که بشاگرد حقه باز رسد.انوری.
آنجا خراباتیان دوالک بازان در خاکند. (تذکرة الاولیاء ج 2 ص339).
بازی خود دیدی ای شطرنج باز
بازی خصمت ببین پهن و دراز.مولوی.
جوانی ببدرقه همراه ما شد سپرباز چرخ انداز. (گلستان).
جوانی پاکباز و پاکرو بود.سعدی (گلستان).
تمنا کند عارف پاکباز
بدریوزه از خویشتن ترک آز.
سعدی (بوستان).
گروهی نشینند با خوش پسر
که ما پاکبازیم و صاحبنظر.
سعدی (بوستان).
غلام همت رندان و پاکبازانم
که از محبت با دوست دشمن خویشند.
سعدی (طیبات).
عاشقان دین و دنیا باز را خاصیتی است
کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را.
سعدی.
محتسب در قفای رندانست
غافل از صوفیان شاهدباز.سعدی (طیبات).
نام و ننگ و دل و دین گو برود این مقدار
چیست تا در نظر عاشق جان باز آید.
سعدی (طیبات).
مضرب و شطرنج باز و... راه ندهد. (مجالس سعدی ص21).
پاکبازان طریقت را صفت دانی که چیست؟
بر بساط نرد در اول نظر جان باختن.
سعدی (بدایع کلیات چ فروغی ص752).
به کوی لاله رخان هرکه عشقباز آید
امید نیست که هرگز بعقل بازآید.
سعدی (غزلیات).
تو که در بند خویشتن باشی
عشقبازی دروغزن باشی.سعدی (گلستان).
صوفی نهاد دام و در حقه باز کرد
پیوند مکر با فلک حقه باز کرد.حافظ.
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیدهء معشوق باز من.حافظ.
همه غافل ز لعبت باز گردون
چه بازی آورد از پرده بیرون.
نوعی خبوشانی (از شعوری ج 1 ورق 165).
- سخن باز؛ زبان آور. سخن گوی.
- همباز؛ انباز. شریک.
باز.
(اِ) باج و خراج را نیز گویند و به این معنی با زای فارسی هم درست است. (برهان). باج و خراج. (غیاث) (ناظم الاطباء). خراج که آنرا باج و باژ گویند. (شرفنامهء منیری). و باژ به زای فارسی نیز آمده. (فرهنگ سروری). باژ. باج. (رشیدی). باج. (دِمزن). || بمعنی گذرگاه سیل هم آمده است. (برهان) (دِمزن). گذرگاه. (غیاث) (انجمن آرا) (آنندراج) (جهانگیری) (شعوری ج 1 ورق 165) :
گر این باز بندم بزابلستان
بگیرم شهی تا به کابلستان.اسدی.
|| شراب را میگویند که بعربی خمر خوانند. (برهان). شراب. (غیاث). خمر. (دِمزن). شراب و می. (ناظم الاطباء). || بحساب جمل ده است. (شرفنامهء منیری). بحسب ابجد لفظ آن ده است. (از جهانگیری). || ورد و دعای فیض و برکت. (فرهنگ شاهنامهء شفق). سکوت عبادت کنندگان آتش هنگام شست و شو و غذا خوردن. (دمزن). خاموشی باشد که مغان در وقت شستن بدن و چیزی خوردن بعد از زمزمه(1) آغاز کنند. رجوع به مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات فارسی ص353 شود. || عکس و قلب. (برهان) (دِمزن) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || گدار و پایاب. || آغوش. || دست. || دسته. (ناظم الاطباء). || دوش. || بازو. (برهان) (دِمزن) (ناظم الاطباء). || بسته. (ناظم الاطباء).
(1) - زمزمه همان باز است.
باز.
(ع اِ) مبنیاً علی الکسر، همواره با خاز بصورت خازباز آید و خازباز مگسی است که در مرغزارها میباشد. (از تاج العروس). رجوع به خازباز شود. (ناظم الاطباء).
باز.
[بازز] (ع ص) اسم فاعل از بَزّ. رجوع به بَزّ شود.
باز.
(اِخ) (ملک...) فرمانفرمای دیار مغرب. مؤلف حبیب السیر ضمن شرح حال جالینوس آرد: در روضة الصفا مسطور است که جالینوس در وقتی که در بلدهء مقدونیه از بلاد یونان اقامت داشت یکی از جواری ملک باز را که فرمانفرمای دیار مغرب بود و جمیع ملوک آن نواحی اطاعت او مینمودند علت برص عارض شد... و باز فی الحال قاصدی جهت آوردن جالینوس نزد نیقاس فرستاد چون نیقاس مخالفت امر ملک باز نمیتوانست نمود جالینوس را رخصت فرمود و حکیم... بعد از انقضای یک ماه در مجلس ملک باز بار یافت. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 1 صص168-170 شود.
باز.
(اِخ) ابراهیم باز. محدث بود. (منتهی الارب). صاحب تاج العروس آرد: ابراهیم بن محمد بن باز اندلسی. از اصحاب سحنون و از محدثان بود و بسال 273 ه . ق. درگذشت. رجوع به تاج العروس شود.
باز.
(اِخ) ابوعلی حسین بن نصربن حسن بن سعدبن عبدالله بن باز موصلی. از محدثان بود. (از تاج العروس).
باز.
(اِخ) (جرجی افندی) (نقولا یا نیکولا) صاحب مجلهء الحسناء در بیروت بود. او راست: 1- آثار التهذیب: و آن عبارتست از خطابه ها و قصایدی که آنها را در جلسات جمعیت تهذیب دختران سوریه ایراد کرده است. و خطب مزبور را جرجی باز در بیروت بسال 1913 م. در 402 صفحه گرد آورده است. 2- الانسان ابن التربیة، چ بیروت 1907 م. 3- الروضة البدیعة فی تاریخ الطبیعة (معرب)، چ بیروت 1881 م. در 402 صفحه. 4- الیاس طراد: خاندان، سیرت، مآثر وی، چ جدعون 1914 م. در 198 صفحه. (معجم المطبوعات ج 1 ستون 516).
باز.
(اِخ) سلیم افندی بن رستم (1275 - 1338 ه . ق. / 1859 - 1920 م.). دادستان ایالت جبل لبنان سابق بود. (معجم المطبوعات ج 1 ستون 516). و زرکلی آرد: سلیم بن رستم بن الیاس بن طنوس باز از علمای حقوق بود، در بیروت متولد شد و در مدارس لبنان تعلیم گرفت و به پیشهء وکالت پرداخت و بسیاری از مناصب قضا را عهده دار شد. حکومت عثمانی وی را به قیر شهر (در خلال جنگ جهانی نخستین) تبعید کرد و پیش از پایان جنگ به میهن خویش بازگشت و آنگاه در بیروت درگذشت. وی 39 تألیف دارد که بیشتر آن ها قوانینی است که از ترکی بعربی ترجمه کرده است. (از اعلام زرکلی ج 1 ص 382). او راست:
1- شرح قانون المحاکمات الحقوقیة، چ بیروت 1895 م. در 699 صفحه. 2- شرح قانون المحاکمات الجزائیة الموقت، چ بیروت 1905 م. 3- شرح المجلة، چ بیروت 1895 م. 4- مناجاة البلغاء فی مسامرات الببغا. معرب از لغت ترکی جدید در پند و اندرز، چ 1907 م. (لبنان) در 256 صفحه. (معجم المطبوعات ج 1 ستون 516). 5- مرقاة الحقوق که بچاپ رسیده است. (اعلام زرکلی ج 1 ص382).
باز.
(اِخ) باژ. معرب آن فاز است. قریه ای است بین طوس و نیشابور که گروهی از نام آوران از آن برخاستند. (از تاج العروس). قریه ای است میان طوس و نیشابور. (مرآت البلدان ج 1 ص160). این قریه مهد شاعر بنام ایران فردوسی میباشد : استاد ابوالقاسم فردوسی از دهاقین طوس بود از دیهی که آن دیه را باز(1) خوانند. (چهارمقاله).و رجوع به فاز و باژ شود.
(1) - ن ل: باژ.
باز.
(اِخ) موضعی در سیستان. مرحوم ملک الشعراء بهار در تاریخ سیستان حاشیهء ص187 احتمال داده اند که محلی بوده است در سیستان. رجوع به تاریخ سیستان حاشیهء ص187 شود.
باز.
(اِخ) قریه ای است به شش فرسخی مرو که گروهی از محدثان معروف به بازیون بدان منسوبند. (از تاج العروس) (معجم البلدان) (مرآت البلدان ج 1 ص 160) (مراصد الاطلاع). نام قریه ای به هفت فرسنگی مرو. (دِمزن).
باز.
(اِخ) دهی است از دهستان پشتکوه بخش شهرستان یزد که در 46 هزارگزی جنوب باختر نیر و 13 هزارگزی راه فرعی نیر به ابرقو در کوهستان واقع است. سرزمینی است گرم با 198 تن سکنه. آبش از قنات و محصولش غلات، اشجار، انار، سردرختی و شغل مردمش زراعت و صنایع دستی اهالی کرباس بافی و راهش مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج10).
باز.
(اِخ) (رود...) (در فارس). آبش مایل بشوری همان رودخانهء افزر است که از سه جانب قلعهء شهریاری گذشته بچم کپکاب خنج رسیده رودخانهء باز شود. (فارسنامهء ناصری).
بازآباد.
(اِخ) ده کوچکی است از دهستان بازفت بخش اردل شهرستان شهر کرد که در 105 هزارگزی شمال باختر اردل واقع و دارای 25 تن سکنه میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).
بازآرمیدن.
[رَ دَ] (مص مرکب) آرمیدن. آسودن. استراحت کردن. رجوع به آرمیدن شود.
بازآرمیده.
[رَ دَ / دِ] (ن مف) آرمیده. آسوده. آرام گرفته :
دیدم همه طپان و بی آرام و شوخ چشم
او بازآرمیده و بر شرم و کش خرام.سوزنی.
رجوع به آرمیده شود.
بازآزردن.
[زُ دَ] (مص مرکب) کنایه از فایدهء خاطرخواه کردن باشد. (برهان). || کامران کردن. خاطرنوازی کردن. (ناظم الاطباء).
بازآمدن.
[مَ دَ] (مص مرکب) برگشتن و رجعت کردن. (ناظم الاطباء). بر قیاس بازکرد و بازگشت. (آنندراج). بجای پیشین برگشتن. بازگشتن. مراجعت کردن. معاودت کردن. ایاب و اوبة. عودت. برگردیدن. مراجعت کردن: فلان از سفر بازآمد. این معنی مأخوذ از معنی دوم باز است چه در مثال مذکور فلان که اول در وطن خود بوده مکرر بوطن خود آمد. (فرهنگ نظام). قدوم؛ بازآمدن از سفر. (تاج المصادر بیهقی) (دهار) :
نشاید درون نابسغده شدن
نباید که نتوانش بازآمدن.ابوشکور.
آن دی که امیر ما بازآمد پیروز
مرگ از پس دیدنش روا باشد
پنداشت همی حاسد کو بازنیاید
بازآمد تا هر شفکی ژاژ نخاید.رودکی.
مورد بجای سوسن آمد باز
می بجای ارغوان آمد.رودکی.
و چون پیغامبر علیه السلام از خیبر بازآمد. (ترجمهء طبری). پس خدای تعالی جبرئیل را بفرستاد تا بال بر سر آدم درمالید و بالاش بشصت ارش بازآمد. (ترجمهء طبری بلعمی).
ز هر گونه ای داستانها زدیم
بدان رای پیشینه بازآمدیم.فردوسی.
زمین را ببخشید بر مهتران
چو بازآمد از شهر مازندران.فردوسی.
چو رفتند و دیدند و بازآمدند
نهانی بنزدش فراز آمدند.فردوسی.
چه دانم من که بازآیی تو یا نه
بدانگاهی که بازآید قوافل.منوچهری.
مکن ای دوست که بیداد نشانی نگذاشت
عدل بازآمد با بوالحسن عمرانی.منوچهری.
و امیر ابوجعفر از بست بازآمد. (تاریخ سیستان).
بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ.
ابوسعید ابی الخیر ؟ (سخنان منظوم ص4).
بازآمدم بر سر کار خویش و راندن تاریخ و بالله التوفیق. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص123). این نامه ها نبشته آمد و معتمد دیوان وزارت رفت و بازآمد. (ایضاً ص335). ابراهیم هاجر را بر شتری نشانیدی و خود هم بر شتری نشست و از بیت المقدس بیرون آمدند تا بدانجا رسیدند که امروز مکه است. ابراهیم هاجر را در آنجا نهاد و گفت اینجا باشید تا من بازآیم و برفت. (قصص الانبیاء ص50). و گفتی اگر مرا بازآمدن نباشد تو بر خویشتن و فرزندان خرج کن. (قصص الانبیاء ص220).
فریادکنان غمین غمین شد ز برت
تشویرخوران خجل خجل بازآید.؟
و بمدتی نزدیک هر دو مظفر و با کام دل و غنیمت بی اندازه بازآمدند. (فارسنامهء ابن البلخی ص82). و چون ابن ابی العاص از آن اعمال بازآمد نوبت خلافت با عثمان بن عفان آمده بود. (فارسنامهء ابن البلخی ص 115). و چون این هر دو کس بازآمدند از کشتن هرمز، اپرویز زنان و ثقل را گسیل کرده بود. (فارسنامهء ابن البلخی ص100). گفت پنداری آن همای است که ما او را از دست آن مار برهانیدیم و امسال بمکافات آن بازآمده است. (نوروزنامهء منسوب بخیام).
بازآمدنت نیست چو رفتی رفتی.خیام.
چون بر این سیاقت در مخاصمت نفس مبالغت نمودم براه راست بازآمد. (کلیله و دمنه). شیر مجروح و نالان بازآمد. (کلیله و دمنه). شما جای نگه دارید تا من بازآیم. (کلیله و دمنه).
که رفت بر ره فرمان تو کز آن فرمان
رمیده بخت بفرمان او نیامد باز.سوزنی.
چون از ستد و داد و برگرفت و نهاد فارغ شد بخانه بازآمد. (سندبادنامه ص240). شاه از این مقدمات موافق و کلمات رایق بقرار بازآمد. (سندبادنامه ص 63). از قوت زخم از پای درآمد و بیهوش بیفتاد، چون بهوش بازآمد کینه در دل گرفت. (سندبادنامه ص82).
از قربت حضرت الهی
بازآمدی آنچنان که خواهی.نظامی.
همرهان نازنین از سفر بازآمدند
بدگمانم تا چرا بی آن پسر باز آمدند.
کمال اسماعیل.
پس از چند سالی که از سفر شام بازآمدم... (گلستان).
المنة لله که هوای خوش نوروز
بازآمد و از جور زمستان برهیدیم.سعدی.
شرط عقل است صبر تیرانداز
که چو رفت از کمان نیاید باز.سعدی.
امید نیست که عمر گذشته بازآید.سعدی.
چه سود آنگه که ماهی مرده باشد
که بازآید بجوی رفته آبی.ابن یمین.
یوسف گم گشته بازآید بکنعان غم مخور
کلبهء احزان شود روزی گلستان غم مخور.
حافظ.
ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی
دل بی تو بجان آمد وقت است که بازآئی.
حافظ.
پس از آن بازگردیدند و بقم بازآمدند. (تاریخ قم ص219).
|| رسیدن : همه را اندر سه من و نیم آب بپزند تا بیک من بازآید و بپالایند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). داروها اندر یک من آب بپزند تا بمقدار ده استار بازآید. (ذخیرهء خوارزمشاهی). || توقف کردن. (ناظم الاطباء). || بسودن. ملامس شدن. برخوردن. مس کردن : و اگر مردار بجامه و اندام بازآید بباید شستن. (تفسیر ابوالفتوح ج 2 ص94 س 13). اگر خوک تر بجامه بازآید پلید شود و بباید شستن. (ایضاً 5 سطر به آخر).
- امثال: بازآمدنت نیست چو رفتی رفتی (ای آنکه نتیجهء چهار و هفتی وز هفت و چهار دائماً در تفتی می خور که هزار بار بیشت گفتم...) (منسوب بخیام از امثال و حکم دهخدا).
بازناید تیر هرگز کز کمان بیرون شود.
(آخر ای عاشق ز جور یار آهی بر مکش...).
خواجه رستم خوریانی (امثال و حکم دهخدا).
بازنیاید بتو ای پور پار.
ناصرخسرو (امثال و حکم دهخدا).
|| پشیمان شدن. (ناظم الاطباء). بمعنی توبه کردن مجاز است. (آنندراج) (ارمغان آصفی). انابت کردن. ندامت. عود. بازآمدن از مذهبی، یا طریقه ای. ارتداد. ترک گفتن :
گفت، حافظ دگرت خرقه شراب آلوده ست
مگر از مذهب این طائفه بازآمده ای.حافظ.
ثم غضب [ السلطان ابوالمجاهد محمدشاه بن السلطان غیاث الدین تغلق شاه ملک الدهلی ]علیه [ علی الحاجب خواجه علی ] ثانیةً و نفاه الی خراسان فاستقر بهراة و کتب الیه یستعطفه فوقع له علی ظهر کتابه «اگر بازآمدی بازآ»؛ ای ان کنت تبت فارجع. (ابن بطوطه).
- بازآمدن از چیزی؛ تقیه.
- باز آمدن از رایی یا چیزی؛ انصراف. برگشتن. منصرف شدن :
مرا گفت بشتاب با او بگوی
که گر ز آنکه گفتم ندیدی تو روی
چنین دان که این خود نگفتم ز بن
که من باز بازآمدم زین سخن
فردوسی.
اگر چه حسن تو از عشق غیرمستغنی است
من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز.
حافظ.
که گفت حافظ از اندیشهء تو آمد باز
من این نگفته ام آن کس که گفت بهتان گفت.
حافظ.
- بازآمدن از عزیمتی؛ فسخ آن کردن.
- بخود بازآمدن؛ افاقه. بهوش آمدن.
- بصلاح باز آمدن؛ درست شدن. بهبودی یافتن : این کار بصلاح بازآید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 101). کسی را که پی هاء پای سست شود و بر نتواند خاست... در میان آب جو بنهند تا بصلاح بازآید. (نوروزنامهء منسوب بخیام).
بازآمده.
[مَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) برگشته مراجعت کرده. باز جای خود آمده :
رفتند یگان یگان فرازآمدگان
کس می ندهد نشان بازآمدگان.
(منسوب بخیام از ص340 سندبادنامه).
از جملهء رفتگان این راه دراز
بازآمده ای کو که بما گوید راز.
(خیام از سندبادنامه).
در خانهء من ز ساز رفته
بازآمده گیر و بازرفته.نظامی.
بازآورد.
[وَ] (اِ مرکب) ره آورد. (آنندراج). پیشکش و هدیه که کوچک به بزرگ میدهد. (ناظم الاطباء) :
جز فغان و نالهء دلسوز نیست
در فراق دوست بازآورد دل.
اسیری لاهیجی (از آنندراج).
بازآورد کردن.
[وَ کَ دَ] (مص مرکب)معذرت خواستن. عذر قبول کردن از کسی. (ناظم الاطباء) :
گفتم از کویش روم بازآمدم با صد نیاز
هر که گوید ناسزائی بازآوردی کند.
کاتبی (از فرهنگ ضیاء).
بازآوردن.
[وَ دَ] (مص مرکب) مراجعت دادن. تجدید کردن. برگرداندن. واپس آوردن. واپس دادن. (ناظم الاطباء) :
رو تا قیامت ایدر زاری کن
کی مرده را بزاری باز آری؟رودکی.
که یارد شدن پیش گردان چین
که بازآورد فره پاک دین.دقیقی.
بدو گفت هومان که بازآر هوش
مکن بیش تندی و چندان مجوش.فردوسی.
هم بنگذاشتند که باکالنجار را پس از چندین نفرت بدست بازآورده آمدی و گفتند اینجا عامل و شحنه باید گماشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 476). اردشیر بابکان... دولت شدهء عجم را بازآورد. (تاریخ بیهقی). حیلت میساخت [ آلتونتاش ] ... تا رضاء آن خداوند را بباب ما دریافت و بجای بازآورد. (تاریخ بیهقی).
کسی را مگردان چنان سرفراز
که نتوانی آورد از آن پایه باز.اسدی.
ور بپرسیش یکی مشکل گویدت بخشم
سخن رافضیانست که آوردی باز.
ناصرخسرو.
و رعایا از این سبب رنجور بودند و پس او بقانونی واجب بازآورد. (فارسنامهء ابن البلخی ص 93). و من آمدم تا بواجب بازآرم و ازین گونه بدعتی نهاد. (فارسنامهء ابن البلخی ص 84).
صدهزاران چو تو به آب برد
تشنه بازآورد و غم نخورد.سنایی.
و شاد بخانه رفت و عذر از عروس خواست و استمالت و دلگرمی داد و بخانه بازآورد. (سندبادنامه ص 263).
زمرد را سوی کان آورد باز
ریاحین را ببستان آورد باز.نظامی.
منزل شب را تو دراز آوری
روز فرورفته تو بازآوری.نظامی.
یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود، کسان در عقبش رفتند و بازآوردند. (گلستان).
گر از جفای تو روزی دلم بیازارد
کمند شوق کشانم بصلح بازآرد.
سعدی (غزلیات).
داروی دل نمیکنم کآنکه مریض عشق شد
هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش.
سعدی (طیبات).
شفاعت کردند و او را بقم بازآوردند و بسیاری اعزاز و اکرام کردند. (تاریخ قم ص215). || کینه یا خون بازآوردن؛ کنایه از انتقام کشیدن یا گرفتن خون. ستدن خون. گرفتن. اخذ کردن. ستدن :
بدو گفت: ار این کینه بازآوری
سوی من سر بی نیاز آوری.فردوسی.
بدادار دارنده سوگند خورد
که هرگز تنم بی سلیح نبرد
نباشد، نه رخ را بشویم ز خاک
سزد گر بباشم بدین سوکناک
که تا کینهء شاه [ سیاوش ] بازآورم
سر دشمنان زیر گاز آورم.فردوسی.
او را بنواخت و دلگرم کرد و گفتا خون پدرت بیاری ایزدتعالی بازآرم. (تاریخ سیستان). و حصارها گرفت و ستد و حربها کرد و خون پدر بازآورد و تاختنها کرد. (تایخ سیستان). و رجوع به باز آوریدن شود.
باز آوریدن.
[وَ دَ] (مص مرکب) باز آوردن :
چو بازآورید آن گرانمایه کین
بر اسب زریری برافکند زین.فردوسی.
بپیمان چنین رفت پیش گروه
چو بازآوریدم ز البرز کوه.فردوسی.
و رجوع به باز آوردن شود.
بازآیندگی.
[یَ دَ / دِ] (حامص مرکب)مراجعت. برگشتگی. (ناظم الاطباء).
بازا.
(اِ) نود استیر باشد، بموجب قرارداد زراتشت بهرام(1) و هر استیری چهار مثقال است. (برهان). وزنه ای که معادل است با نود استیر و هر استیری چهار مثقال است. (ناظم الاطباء) (دِمزن) (آنندراج) (هفت قلزم).
(1) - مراد زراتشت پسر بهرام پسر پژدو، شاعر زرتشی قرن هفتم هجری است. رک، مزدیسنا ص468 به بعد: (نقل از حاشیهء برهان قاطع چ معین).
بازاچ.
(اِ) دایهء ناف که بتازیش قابله گویند یعنی آن دایه که تعهد زچه کند. و آنان که با رای مهمله خوانند خطاست. (آنندراج).
بازار.
(اِ) در پهلوی واچار(1) (در هوجستان واچار = سوق الاهواز. رجوع شود به خوزستان) در پارسی باستان آباکاری(2)مرکب از: آبا(3) در سانسکریت سبها(4). بمعنی محل اجتماع و جزو دوم مصدر کاری(5)، بمعنی چریدن (دارمستتر، تتبعات ایرانی ج 2 ص129، 131). گیلکی واچار(6). (نیز: بازار(7). م) فریزندی ویرنی بازار(8). نطنزی واچار(9) (1 ص290). سمنانی وازهار(10). سنگسری وزر(11). سرخه ای، لاسگردی و شهمیرزادی بازار(12). (2 ص188). استی بزر(13). (استی 114)؛ محل خرید و فروش کالا و خوراک و پوشاک. لغت فرانسهء بازار(14) از پرتقالی گرفته شده و پرتقالیان نیز از ایرانیان گرفته اند. (نداب 3: 3-4 فرامرزی) و رک: دایرة المعارف فرانسه. (از حاشیهء برهان قاطع چ معین ج 1 ص 218)(15). اعراب در آن تصرف کرده الف را به «یا» بدل کرده بیزار گفته و بیازره بر آن جمع بسته اند. (انجمن آرا) (آنندراج). و رجوع به شعوری ج 1 ورق 161 شود. دورسته از دکان های بسیار در برابر یکدیگر که غالباً سقفی آن دو رسته را بیکدیگر می پیوندد. میدان داد و ستد. کوی سوداگران. مغازه. دکان. دکه.: بازار صحافها. بازار بزازها. بازار کفاشها. بازار خیاطها. بازار سراجها و غیره. بازار عطرفروشان؛ لَطِمَه. (منتهی الارب). ج، لطایم. سوق. (دهار) (ترجمان القرآن). ج، اسواق. قَسیمة. (منتهی الارب). تیم. رجوع به دزی ج1 ص48 شود.
در قاموس کتاب مقدس آمده: (انجیل لوقا 7: 32) بازار: معروف است و در آنجا هر گونه متاع بفروش میرود و گاهی کوچه های درازی ترتیب داده در طرفینش دکانها میساختند چنانکه حال نیز معمول است و گاهی این لفظ دلالت بر محل وسیعی مینماید که در میان شهر قرار داده خریدار و فروشنده در آنجا جمع میشدند و متاعهای خود را بفروش میرساندند و بتدریج احکام و مباحثات و مسائل مشکلهء فلسفیه و سیاسیه را در آنجا گفتگو مینمودند. (کتاب اعمال رسولان 16:19 و 17:17). و اهالی دهات و قضات و صاحب منصبان در آنجا فراهم میشدند لذا فرمایش مسیح در انجیل مرقس 12:38 میفرماید که ایشان سلام را در بازارها دوست میدارند صحیح میباشد و اطفال و اشخاص بیکاره نیز در آنجا جمع می شدند و چون خداوند ما مسیح خواست که فریسیان را توبیخ و سرزنش نماید چون که اعمال عجیبه در میان ایشان بجا آورده و با وجود آن او را ترک کرده رد نمودند و یوحنا را قبول کردند و حال آنکه اعمال عجیبه بجا نیاورد ایشان اشخاصی را که متابعت والدین خود مینمایند تشبیه فرمود و باید دانست که عمله هائی که طالب کار بودند در میان بازار فراهم میشدند تا هر کسی که خواهد ایشان را کار فرماید چنانکه در این روزها نیز معمول است. (قاموس کتاب مقدس) :
بگفت این سخن پس ببازار شد
بساز دگرگون خریدار شد.فردوسی.
براهی که لشکر همی برگذشت
در و دشت یکسر چو بازار گشت.فردوسی.
چو خورشید گیتی بیاراستی
بدان کلبه بازار برخاستی.فردوسی.
ز پاکیزگی شهر و از خرمی ده
روان گشت بازار بازارگانی.فرخی.
دفتر بدبستان بود و نقل ببازار
وین نرد بجایی که خرابات خرابست.
منوچهری.
پس از سه روز مردمان ببازارها بازآمدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص291).
گرد بازار بگرد اینک و احوال ببین
چو تو خود مینگری من نکنم قصه دراز.
ناصرخسرو.
چو خلق جمله ببازار جهل میرفتند
همی ز بیم نیارم گشاد دکان را.ناصرخسرو.
بسیار دیدی در دلم بازار عشق آراسته
آن چیست کانگه دیده ای بازار عشق اکنون نگر.
خاقانی.
بر سر بازار عشق آبت برفت
پای زان بازار نگسستی هنوز.خاقانی.
در سر بازار عشق از جان و جان گفتن بس است
کاین قدر سرمایه سودا برنتابد بیش از این.
خاقانی.
ای تهی دست رفته در بازار
ترسمت پر نیاوری دستار.سعدی.
|| دکان های موقت بی ترتیب در زیر چادرها و سقف هایی از پارچه که هفته ای یکبار در بعض قری کنند، و بیشتر در نواحی شمالی ایران معمول است. بازارهای موقت که سالی یکبار در بعض شهرها تشکیل شود برای عرض کالاها بمشتریان که از شهرها یا ممالک دیگر بدانجا آیند مانند بازار مکاره(16)و سوق عکاظ در میان تازیان جاهلیت و غیره: پنج شنبه بازار، اردوبازار، جمعه بازار، چهارشنبه بازار، دوشنبه بازار، سه شنبه بازار، شنبه بازار، یکشنبه بازار. عرضگاه یا نمایشگاه که در بعض ممالک چند سال یکبار برپا کنند(17) : طواویس، شهرکیست از بخارا... و اندر وی هر سالی یک روز بازار است که خلق بسیار اندر وی گرد آیند. (حدودالعالم). و اندر مرسمنده، در هر سالی یکی روز بازار بود که گویند آن روز در آن بازار افزون از صد هزار دینار بازرگانی کنند. (حدود العالم).
- بازار عکاظ؛ مشهورترین بازارهای عرب در زمان جاهلیت. بازار عکاظ واقع میان طایف و نخله بوده است و موقعی که اعراب قصد حج داشتند از اول ذی القعده تا بیستم در بازار عکاظ اقامت میکردند، سپس از عکاظ بمکه رفته مراسم حج بجا می آوردند و بخانه های خود بازمیگشتند. معمو بزرگ هر قبیله ای ببازار قبیلهء خود میرفت ولی تمام بزرگان عرب بلا استثناء ببازار عکاظ می آمدند. هرکس اسیری داشت برای دادرسی بعکاظ می آمد و نزد داوران که از قبیلهء بنی تمیم بودند دادخواهی میکرد و هر کس خونخواهی میخواست و طرف خود را نمیشناخت برای پیدا کردن گمشدهء خود بعکاظ می آمد. هر کس شهرت طلب بود و در پی تحصیل شهرت میگشت برای نیل بمقصود بعکاظ می آمد، هر کس میخواست با کسی مباهات کند و مفاخر خود را بگوید در فصل عکاظ به آن محل میشتافت و عربها در این قسمت بقدری مقید بودند که در بزرگی و سنگینی مصیبت ها بر یکدیگر مباهات میکردند و یکی از آن موارد مفاخرهء خنساء و هند است... عربها از تأسیس بازار مکاره و اجتماع قبیله ها استفادهء فرصت میکردند و مجلس مناظره و مباحثه و سخنوری و مشاعره تشکیل میدادند. شعراء شعر میخواندند، خطیبان خطابه سرایی میکردند و دانشمندانی از آن میان انتخاب میشدند که بهترین و برترین گفتارها را تشخیص داده اعلام نمایند و هر گاه که نابغهء ذبیانی ببازار عکاظ می آمد سراپرده ای از چرم قرمز برای او می افراشتند و شاعران اشعار خود را در محضر او میخواندند و هر شعری که از همه بهتر بود آن را با آب طلا نوشته در عکاظ و یا در کعبه می آویختند که معلقات سبع نیز از آن اشعار میباشد. اتفاقاً این کار عرب ها بکار یونانیان قدیم شبیه است، چه آنها نیز در محلی موسوم به گیمنازیوم برای ورزش های بدنی و بازی های پهلوانی حاضر میشدند و فیلسوفان و دانشمندان از آن اجتماع استفاده کرده بمباحثه و مناظره مشغول می شدند و عیناً عملیات عربها در بازار عکاظ در آنجا نیز معمول میشد. بدیهی است که در نتیجهء چنین اجتماعاتی حقایق بسیاری کشف میشد و قریحهء هوشمندان و باذوقان بکار می افتاد، بعلاوه زبان آنان رشد و نمو میکرد و از پاره ای معایب تصفیه میشد. مث قریش که ببازار عکاظ می آمدند لغات سایر قبایل را نیز میشنیدند و آنچه را که نیکو بود برمیگزیدند و در لغت خود بکار میبردند و در نتیجه لغت قریش فصیح ترین لغت های عرب شد و از پاره ای عیوب و کلمات رکیک ناپسند تصفیه شد و چیزهایی مانند کشکشه و کسکسه و عنعنه و فخفخه و کم ووهم و عجعجه و استنطاء و شنشنه و عیوب دیگر که در سایر لهجه ها یافت میشد از آن لهجه خارج گشت(18). (ترجمهء تاریخ تمدن اسلام جرجی زیدان چ 1333 امیرکبیر ج 3 صص 43-46).
- بازارهای عرب؛ عرب ها در زمان جاهلیت سالی چند بار بازارهایی دایر میکردند و در فصل های معین مردم از دور و نزدیک به آنجا می آمدند و همین که از این بازار فارغ میشدند ببازار دیگری میرفتند، به این ترتیب که از روز اول ماه ربیع الاول در دومة الجندل از نواحی مرتفع نجد برای خرید و فروش و داد و ستد بازارهایی ترتیب میدادند و سپس از آنجا به هجر میرفتند و یک ماه در آن بازار بودند آنگاه از هجر به عمان منتقل میشدند و از عمان بحضرموت و عدن کوچ میکردند و بعضی به صنعاء عزیمت مینمودند و در آنجا بازار دایر میکردند. بعد در ماه های حرام بازار عکاظ که از بازارهای مشهور عرب بود دایر میشد، علاوه بر آن بازارهایی در نواحی موسوم به شحر، صحاری، مخنه، حباشه، مشقر و غیره دایر میکردند. (ترجمهء تاریخ تمدن اسلام جرجی زیدان چ 1333 امیرکبیر ج 3 ص43).
- امثال: بازار خودفروشی از آنسوی دیگر است (که...) بازار چندانکه آکنده تر تهیدست را دل پراکنده تر سعدی (امثال و حکم دهخدا).
بی سیم ز بازار تهی آید مرد «دارم مثلی بحال خویش اندر خورد...» (از قابوسنامه).
مثل بازار شام.
محتسب در بازار است.
|| بمجاز، اعتبار. بها. حرمت. محبوبیت. اهمیت. قدرت. ارزش. شایستگی :
سپهبد چو آگه شد از کارشان
ز رای جهان جوی و بازارشان.فردوسی.
چو آن نامه بشنید و گفتار او
بزرگی و مردی و بازار او.فردوسی.
حسد برد بدگوی در کار من
تبه شد بر شاه بازار من.فردوسی.
پس از ما هر آنکس که گفتار ما
بخوانند، دانند بازار ما.فردوسی.
مقاتوره بشنید گفتار اوی
سرش گشت پرکین ز بازار اوی.فردوسی.
بر من آن بت بازار نیکوان بشکست
کجا چنان بت باشد کرا بود بازار؟فرخی.
یاران تو همچون تو بُتانند ولیکن
نزدیک من امروز تو داری همه بازار.
فرخی.
اندر این ایام ما بازار هزل است و فسوس
کار بوبکر ربابی دارد و طنز جحی.
منوچهری.
کردم سرخمتان بگل و ایمن گشتم
به انگشت خطی گرد گل اندر بنوشتم
گفتم که شما را نبود زین پس بازار.
منوچهری.
همی که نبینم مرعلم خویش را بازار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص281).
حکمت آموز و کم آزار و نکو گوی و بدانک
روز حشر این همه را قیمت و بازار و بهاست.
ناصرخسرو.
مرد دانا راستکار و چرخ نادان بدکنش
نزد یکدیگر هگرز این هر دو را بازار نیست.
ناصرخسرو.
سود از تو بدان جویم کز مایهء طبعم
خود را بر تو دیده ام این حرمت و بازار.
سنایی.
پس از این عبادت اصنام را بازاری نباشد. (تفسیر ابوالفتوح رازی).
یوسف دلها پدیدار آمده ست
عاشقی را روز بازار آمده ست.خاقانی.
کهتر ز دکان شعر برخاست
چون بازاری در آن ندیده ست.خاقانی.
- روز بازار کسی بودن؛ روز محبوبیت و قدرت و اعتبار او بودن.
|| بمجاز بمعنی رونق و رواج نیز آمده. (غیاث) (انجمن آرا). بازار و روز بازار بمعنی رونق است. (انجمن آرا) (آنندراج). درَّ؛ گرمی بازار و روانی آن. (منتهی الارب). درود؛ روز بازار، روان و گرم گردیدن آن. (منتهی الارب). نَفاق؛ روایی. رواج :
دگر نخواهم گفتن همی سرود(19) و غزل
که رفت یک رهه بازار و قیمت سرواد.
لبیبی.
چنین داد پاسخ که کردار نیک
بیابد بهر جای بازار نیک.فردوسی.
یکی گوید ز شاهی نام بردی
که رادی را بدو بفزود بازار.فرخی.
وقت عیش و طرب و بستان است
روز بازار گل و ریحان است.انوری.
|| بمجاز، رفتار. روش. کردار. وضع. معامله. ترتیب :
سیاوش ندانست بازار اوی
همی راست پنداشت گفتار اوی.فردوسی.
بدانست کان جادویی کار اوست
بدو بد رسیدن ز بازار اوست.فردوسی.
چو دستور با لشکر آمدش پیش
بگفت آنچه آمد ز بازار خویش.فردوسی.
همان لهو و نشاط اندیشه کردند
همان بازار پیشین پیشه کردند.نظامی.
با همه نامهربانی بیوفا خواندی مرا
کافرم گر در قیامت با تو این بازار نیست.
قراری گیلانی (از آنندراج).
|| تشویش. اضطراب :
سر بابک از خواب بیدار شد
روان دلش پر ز بازار شد.فردوسی.
ابا بار و با نامه و تخت نرد
دلش پر ز بازار ننگ و نبرد.فردوسی.
|| تاجر و سوداگر. (انجمن آرا)(20). || قیمت کالا: روی شش تومان بازارش بازی می کند، یعنی نوسان دارد. نرخ در حدود شش تومان است، بازارش پنج تومان است، یعنی قیمتش نرخش، پنج تومان است. || بمعنی سود و معامله و سودا. (غیاث) (آنندراج). || تجارت. داد و ستد. معامله. خرید و فروش. معامله و سودا را نیز بازار گویند. (آنندراج) :
نیست سودی که زیانش نبود در دنبال
بار می بندم از آن شهر که بازاری نیست.
میرصیدی (از آنندراج).
|| قرار. عهد و پیمان :
کند بار همراه با یار ما
بر این است پیمان و بازار ما.فردوسی.
- بازار آراستن؛ بازار ترتیب دادن. (آنندراج). آرایش دادن بازار و نهادن متاع و کالا جهت فروش. (ناظم الاطباء: بازار).
- || زمینه سازی کردن. تمهید مقدماتی برای رسیدن به غرضی. توطئه :
چو زینگونه بازاری آراستند
بخون از سکندر امان خواستند.فردوسی.
چو بازار من بی من آراستی
به آن رسم و آیین که میخواستی
ز رونق مبر نقش آرایشم
نصیبی ده از گنج بخشایشم.
نظامی (از آنندراج).
- بازار آشفته؛ کنایه از جای پرازدحام. بازار شلوغ، بی نظم، پر جمعیت که کس بکس نباشد.
- امثال: دزد دنبال بازار آشفته میگردد.
- بازار آهنگران؛ محلی که آهنگران در آنجا بساختن ابزار آهنی و فروختن آنها سرگرم باشند :
بیارید داننده آهنگران
یکی گرز سازند ما را گران
چو بگشاد لب هر دو بشتافتند
ببازار آهنگران تافتند.فردوسی.
- بازار امکان و بازار جهان؛ کنایه از دنیا باشد :
ای برده ببازار این جهان عمر
بازار تو یکسر همه زیان است.ناصرخسرو.
گنج بی مار و گل بی خار نیست
شادی بی غم در این بازار نیست.مولوی.
هیچ قفلی نیست در بازار امکان بی کلید.
صائب.
- بازار اول یوسف؛ قیمتی که برادران یوسف علیه السلام نزد تاجر بعد برآمدنش از چاه به آن فروختند و کمیت آن بنا بر اختلاف روایت هشت درم، پانزده درم یا هفده درم است و بدین معنی قیمت اول یوسف نیز آمده و بازار دوم وقت بیع که در مصر بدست زلیخاست.
دکان حُسن فروشی اگر بیارایی
غنیمتی شمرد یوسف اولین بازار.
ظهوری (از آنندراج).
میگرفتم بقیمت اول
مفت یوسف که در زمان تو نیست.
ظهوری (از آنندراج).
- بازار برچیدن؛ بمعنی بازار برداشتن. (آنندراج). بستن بازار و ترک خرید و فروش کردن. (ناظم الاطباء) :
چار بازار عناصر بر مکرر گشته است
وقت آن آمد که برچینند این بازارها.
صائب (از آنندراج).
- بازار بی رواج؛ بازار کساد. بازار بی رونق. بازار کم مشتری. بازار کم معامله.
- بازار بی رونق؛ بازار کاسد، بی مشتری. بازار کساد. بازار کم معامله :
کسانی که مردان راه حقند
خریدار بازار بی رونقند.سعدی.
- بازار تبه شدن، یا بازار کسی نزد دیگری -تبه شدن؛ از محبوبیت و احترام افتادن :
حسد برد بدگوی در کار من
تبه شد بر شاه [ سلطان محمود ] بازار من.
فردوسی.
- بازار تیره؛ کنایه از وضع نابسامان :
چو خواهید کایزد بود یارتان
کند روشن این تیره بازارتان...فردوسی.
چو بشنید بهرام گفتار اوی
بخندید از این تیره بازار اوی.فردوسی.
- بازار تیره دانستن؛ وضع خود را نابسامان دانستن :
پشیمان شد از کشتن یار خویش
کز آن تیره دانست بازار خویش.فردوسی.
پشیمان شد از رای و کردار خویش
همه تیره دانست بازار خویش.فردوسی.
- بازار تیز داشتن؛ بازار بارونق داشتن. بازار بارواج داشتن.
- بازار تیز شدن؛ رونق یافتن. بسامان شدن :
پشت اهل ادب است او و خریدار ادب
زین همی تیز شود اهل ادب را بازار.فرخی.
تیزتر گشت جهل را بازار
سوی جهال صد ره از الماس.ناصرخسرو.
- بازار تیز کردن؛ رواج دادن بازار. رونق دادن بازار. رونق دادن و بسامان کردن کار :
به زرمهر دادش یکی بدگهر
که کین پدر زو بجوید مگر
نگه کرد زرمهر و کس را ندید
که با تاج بر تخت ایران سزید
از او بند برداشت تا کار خویش
بجوید، کند تیز بازار خویش.فردوسی.
شتر بار بنهاد و خود رفت پیش
که تا چون کند تیز بازار خویش.فردوسی.
مشو تیز تا چارهء کار تو
بسازم، کنم تیز بازار تو.فردوسی.
دیدار می نمایی و پرهیز میکنی
بازار خویش و آتش ما تیز میکنی.
سعدی (گلستان).
هر کجا تیغ تو بازار اجل تیز کند
جان خصمت که گرانست چه ارزان باشد.
سلمان (از آنندراج).
خوانی غزلی دو رامش انگیز
بازار گذشته را کنی تیز.نظامی.
- بازار تیز گشتن؛ رونق یافتن. به سامان شدن :
خبردهی به بر خسرو آمد و گفتا
که تیز گشت یکی جنگ تنگ را بازار.
فرخی.
- بازار تیز و گرم و رایج؛ از صفات بازار است. مقابل اینها بازار کند و افسرده و شکسته و بسته و غیررایج. (غیاث). و تیز و گرم و روا کنایه از بازار رایج بود مقابل بازار کند و افسرده و شکسته و بسته که کنایه از بازار غیر رایج است و برین قیاس است بازار تیز کردن و شکستن.
- || بمجاز، بمعنی گزافه گویی و لاف زدن :
چو بشنید بهرام گفتار اوی
بخندید از آن تیزبازار اوی.فردوسی.
چو آگاه شد خسرو از کار او
غمی گشت از آن تیزبازار او.فردوسی.
همه گوش دارید گفتار من
ببینید این تیزبازار من.فردوسی.
ز هر سو فراوان خریدار خاست
بدان کلبه بر تیزبازار خاست.فردوسی.
رونده بدانگه بود کار من
برافروخته تیزبازار من.فردوسی.
-امثال: بر سر بازار تیز کور شود مشتری؛ بمجاز بمعنی گزافه گویی و لاف زدن.
- بازار جدال و قتال؛ کنایه از جنگ و پیکار. (ناظم الاطباء: بازار).
- بازار چیزی تیز بودن؛ رونق و رواج داشتن. (از آنندراج). و بمجاز کار کسی رونق داشتن. وضع کسی بسامان بودن :
گر امروز تیزست بازار من
ببینی پس از مرگ آثار من.فردوسی.
آنرا که ترا گوید تو خدمت او کن
آنرا بر تو تیزتر است از همه بازار.فرخی.
کنونکه خنجر بیداد یار خونریز است
کجاست مرد که بازار امتحان تیز است.
محتشم کاشی (از آنندراج).
و رجوع به مجموعهء مترادفات ص187 شود.
- بازار زد و خورد؛ روز ستیزه و منازعه و جنگ. (ناظم الاطباء: بازار).
- بازار ساختن؛ بمجاز ایجاد هرج و مرج و شلوغی و آشوب بقصد استفاده : قاید منجوق را تعبیه کرده و از وی بازاری ساخته [ بوسهل ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 334). حاتمی از آن بازار ساخته است که سزای خویش بدید و مالش یافت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص323).
- || کنایه از خود را جلوه دادن. نمودن خود را :
یک شهر همی بینم بی دانش و بی عقل
افراخته از کبر سر و ساخته بازار.
مسعود سعد.
- بازار شاداب؛ بازار باطراوات، پر رونق:
فروماند مانی ز گفتار اوی
بپژمرد شاداب بازار اوی.فردوسی.
- بازار شام؛ اشاره به ورود اهل بیت امام حسین (ع) پس از واقعهء کربلا بشام باشد: تعزیهء بازار شام. و در فارسی کنایه از بازار پر جمعیت و پر از ازدحام باشد: بازار شام است.
- بازار کاسد؛ بازار کم خریدار. بازار بی رواج. بازار ناروا. بی رونق. بازار کساد. بازار کم مشتری. بازار کم دادوستد. کم معامله. عُفر. مَعفور. (منتهی الارب).
- بازار کاسد بودن؛ بی رونق، بی مشتری، بی خریدار بودن : اما بازار فضل و ادب و شعر کاسدگونه میباشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص277).
- بازار کاسد شدن؛ بی رونق شدن. بی مشتری و خریدار گردیدن. کاسد گشتن :
بی قیمت است شکر از آن دو لبان اوی
کاسد شد از دو زلفش بازار شاه بوی.
رودکی.
بازار زهد کاسد سوق فسوق رایج
افکنده خوار دانش گشته روان مرایی.
ناصرخسرو.
- بازار کسی برافروختن یا بفروختن؛ کار وی رونق و رواج یافتن. وضع او روشن شدن. روبراه شدن کار کسی. اعتبار و اهمیت یافتن کسی :
همانا خوش آمدش گفتار اوی
برافروخت زین کار بازار اوی.فردوسی.
هر آن کس که ایمن شد از کار خویش
بر ما برافروخت بازار خویش.فردوسی.
حدیث جنگ تو با دشمنان و قصهء تو
محدثان را بفروخت ای شها، بازار.فرخی.
- بازار کسی را تیره کردن؛ وضع او را نابسامان آوردن :
بد آید جهان را از این کار من
چنین تیره کو کرد بازار من.فردوسی.
چو خواهید کایزد بود یارتان
کند روشن این تیره بازارتان،
کم آزار باشید و هم کم زیان
بدی را مبندید هرگز میان.فردوسی.
اگر داد بینی همی کار من
مگردان همی تیره بازار من.فردوسی.
- بازار کسی کاسد شدن؛ ناموفق گردیدن :دشمنان... مقرر گردد ایشان را که بازار آنها کاسد خواهد بود. (تاریخ بیهقی).
- بازار کسی گرم بودن و ماندن؛ مراد تیز بودن و تیز ماندن است :
بدانید کامد بسر کار گرم
گذشت اختر و روز بازار گرم.فردوسی.
ای زبردست زیردست آزار
گرم تا کی بماند این بازار؟سعدی.
- بازار گرم داشتن؛ بازار با رونق داشتن. بازار بسیارمعامله و پرخریدار داشتن.
- بازارگرمی؛ کالای خود را محاسن گفتن. توصیف فروشنده خوبی متاع را. کالای خود را ستودن نزد مشتری. جلب مشتری کردن بزبان فریب.
- بازار ناروا؛ بازار کساد. بازار بی رونق.
- بازار ناروا شدن؛ اکساد. (تاج المصادر بیهقی). کساد شدن بازار. بی مشتری، بی خریدار شدن.
- بازار ناروان؛ سوق کاسد. سوق اکسد. (منتهی الارب).
- بر سر بازار بودن؛ کنایه از برملا و آشکار بودن :
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست.
سعدی.
- خر بازار؛ کنایه از بیحسابی و بی ترتیبی.
- دزدبازار؛ کنایه از هرج و مرج و بی نظمی و گرانی بازار.
- راسته بازار؛ بازار اصلی و راست.
- روز بازار کسی بودن؛ روز روایی متاع او بودن. روز رواجی کالای او بودن: روز بازار گل و نسرین است. (از انجمن آرا) (آنندراج).
- شلوغ بازار؛ کنایه از شلوغی و بی نظمی.
- کسی را با دیگری بازار بودن؛ بمجاز سر و کار داشتن با چیزی یا کسی. معامله کردن. آمیزش و رفت و آمد داشتن :
بسیار زبونیها بر خویش روا دارد
درویش که بازارش با محتشمی باشد.
سعدی (طیبات).
- مست بازار؛ کنایه از بی نظمی و بی ترتیبی.
- میانجی دیدن بازار کسی را؛ وضع او را میانه و متوسط دیدن، چنانکه نه بازار او تیز باشد و نه بیرونق :
چو بهرام بشنید گفتار اوی
میانجی همی دید بازار اوی.فردوسی.
-امثال: هر دکانی راست بازار دگر. مولوی.
(1) - vacar.
(2) - abacari.
(3) - aba.
(4) - sabha.
(5) - cari.
(6) - vacar.
(7) - bazar.
(8) - bazar.
(9) - vacar.
(10) - vazhar.
(11) - vazar.
(12) - bazar.
(13) - bazar.
(14) - Bazar. (15) - ظ. در اصل ابازار بود زیرا که در چنین جاها اکثر اطعمه و اباها میفروخته اند و بمرور ایام بمعنی مطلق جای فروختن استعمال یافته. (غیاث) (آنندراج). بر اساسی نیست. (لغت نامه).
(16) - Foire.
(17) - Exposition. (18) - پاره ای از قبایل عرب لهجه های مخصوصی داشتند (چنانکه امروز دارند). از جمله اینکه بعضی کاف خطاب را شین تلفظ میکردند و بجای لک، لش، میگفتند و این اصطلاح کشکشه نام داشت، همینطور کسکسة و امثال آن بجای سین بکار میبردند و عنعنه و غیره ولی زبان عربی قریش از این قبیل اصطلاحات منزه بوده است. (نقل از حاشیهء ص46).
(19) - ن ل: نثار.
(20) - سوداگر چنانکه بفتح سین مشهور است غلط است زیرا که سودا در عربی بمعنی سیاهی است و با تاجر و بازارگان مناسبتی ندارد و سوداگر لفظ فرس و بضم سین است یعنی سودکننده و گرو وَر بمعنی صاحب است یعنی صاحب سود. من گفته ام:
سر و جان خاک این بازار کردم
زهی سودا که در این کار کردم. (انجمن آرا).
بازار.
(اِخ) (حومهء شیراز)، دهاتی از حومهء شیراز که در میانهء جنوب و مشرق شیراز است. همه را شیب بازار گویند برای اینکه وقتی امیر عضدالدولهء دیلمی شهری دیگر مشتمل بر چندین بازار در خارج شیراز بساخت و از آن روز تا کنون که اثری از آن شهر باقی نمانده دهات جانب زیر آن شهر را شیب بازار گویند. (فارسنامه).
بازار اردشیر.
[رِ اَ دَ] (اِخ) صاحب نزهة القلوب ذیل هشت موضع طرف جنوبیه آرد، به یمن، اکنون تماشا میخوانند. از اقلیم اول است. بهمن بن اسفندیار ساخت. (از نزهة القلوب چ 1331 ج 3 لیدن ص 253).
بازار اسب.
[اَ] (اِخ) نام در شِمالی قلعهء اختیار الدین، در شهر بند هرات. رجوع به روضات الجنات چ امام ص79 و حبیب السیر چ قدیم طهران ج3 جزء4 ص366.
بازار بزازان.
[رِ بَزْ زا] (اِخ) بازاری به بخارا. رجوع به احوال و اشعار رودکی ج 1 ص392 شود.
بازار پسته شکنان.
[رِ پِ تَ / تِ شِ کَ](اِخ) بازاری به بخارا. (احوال و اشعار رودکی ج 1 ص83).
بازارپسند.
[پَ سَ] (ن مف مرکب)مرغوب برای مشتری. جالب برای مشتری. مشتری پسند. جلب کنندهء مشتری: خربزهء بازارپسند.
بازار تیز.
[رِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) بازار بارونق. بازار بارواج. بازار پرداد و ستد، بسیارمعامله. بازار فراوان مشتری.
بازارتیزی.
(حامص مرکب) عمل تیز کردن بازار. بارونق ساختن بازار. جلوه دادن بازار :
مقصود ازین معامله بازارتیزی است
نی جلوه میفروشم و نی عشوه میخرم.
حافظ.
بازار جستن.
[جُ تَ] (مص مرکب) یافتن بازار. بدست آوردن بازار. تَسَوُّق. (دهار) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).
بازار جق.
[ ] (اِخ) نام قضایی است در سنجاق از ولایت حلب که در جهت شرقی مرعش قرار دارد و مرکز آن قریهء «اوقه جقلی» بوده است. این قضا 76 پارچه قریه در بر دارد و دارای جنگلهای متعددی است. نهر موسوم به «آق صو» در آن جاری است. محصولاتش عبارتند از: برنج، گندم، جو، ارزن و غیره. صنایعش قالیهای اعلا، گلیم و قالیچه. روغن زیتون فراوان دارد و دارای دریاچه ای پر از ماهی نیز میباشد. اهالی از نژاد کرد و ترک و تماماً مسلمانند. (از قاموس الاعلام ترکی ج 2).
بازار جق.
[ ] (اِخ) نام قصبهء مرکزی ناحیه ای است در سنجاق ارطغرل از ولایت خداوندگار و بقضای مرکز لوائی بیله جک ملحق شده و در 14 هزارگزی جنوب غربی بیله جک و 88 هزارگزی جنوب شرقی بروسه، بر جاده ای بزرگ که بسوی کوتاهیه و قونیه میرود قرار دارد. جامع و مدرسهء معمور قره مصطفی پاشا در میان این شهر است. (از قاموس الاعلام ترکی ج 2).
بازار جق.
[ ] (اِخ) (ناحیه...) نام ناحیه ای است در ولایت خداوندگار و مرکب از 21 پارچه قریه، مردمش مسلمان اند. جنگلها و مرعاهای بسیاری دارد. (از قاموس الاعلام ترکی ج 2).
بازار جق.
[ ] (اِخ) قصبهء مرکز قضائی است در سنجاق وارنه از بلغارستان که در 50 هزارگزی شمال وارنه، و در 95 هزارگزی سلستره بر جادهء واقعه در بین این دو شهر قرار دارد و برای تشخیص از همنام دیگرش «حاجی اوغلی بازار جغی» نیز گویند و مرکب از 108 پارچه قریه میباشد. در زمان ادارهء عثمانیها دارای 5000 تن جمعیت مسلمان و عیسوی و بیست باب جامع و 12 باب مدرسه و سه تکیه و 513 باب دکان بود اخیراً در نتیجهء مهاجرت جمعی کثیر از مسلمانان، عدهء نفوسش خیلی تنزل کرده است. (از قاموس الاعلام ترکی ج 2).
بازار دروازجه.
[رِ دَ جَ] (اِخ) بازاری به بخارا. رجوع به احوال و اشعار رودکی ج 1 ص97 شود.
بازارده.
[دِ] (اِخ) دهی است جزء دهستان لفمجان بخش مرکزی شهرستان لاهیجان که در 12 هزارگزی باختر لاهیجان و 2 هزارگزی لفمجان در جلگه قرار دارد. آبش از نهر کیاجو از سفیدرود و محصولش برنج، ابریشم و صیفی کاری و شغل مردمش زراعت و حصیربافی و راهش مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
بازار زدن.
[زَ دَ] (مص مرکب) کنایه از فائدهء خاطرخواه گرفتن. (غیاث اللغات) (آنندراج) (فرهنگ ضیاء) :
امروز هر که سنگ ملامت بما رساند
گو دست خود ببوس که بازار میزند.صائب.
بازار زدی کز آفت افتادن
راهی بردی برستهء دندانش.ظهوری.
|| و از اهل زبان بتحقیق پیوسته که بازار زدن بمعنی بازار آراستن است. بازار کردن. (آنندراج) : میگویند در قشون و لشکر بازار زده اند... (آنندراج).
جنس دل بر کف صلایی بر خریداری زدیم
مشتری خواهان کالا نغزبازاری زدیم.
حکیم شفایی (از آنندراج).
بازار زد آنکس که گشاده ست دکانی
سرمایهء سود دو جهان است زیانی.
ظهوری (از آنندراج).
بازارزده.
[زَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) جنسی که آنرا مکرر در بازار برده باشند و هنوز خریده نشده باشد. (آنندراج) (فرهنگ ضیاء). متاعی که لایق فروختن نباشد. (ناظم الاطباء).
بازار سر.
[سَ] (اِخ) دهی است از دهستان کلاردشت بخش کلاردشت شهرستان نوشهر که در 7 هزارگزی حسن کیف در کوهستان واقع است. هوایش سردسیر و دارای 180 تن سکنه میباشد آبش از چشمه و محصولش غلات و لبنیات و شغل مردمش زراعت و گله داری و تهیهء زغال چوب و صنایع دستی اهالی قالی و جاجیم و شال بافی و راهش مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3). و رجوع به ترجمهء سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو شود.
بازار سراجان.
[رِ سَرْ را] (اِخ) بازاری بسیستان : کشته شدن یمین الدین بهرام شاه بن حرب بر دست ملاحده که به اسم فدایی بودند در بازار سراجان روز آدینه پنجم ماه ربیع الاخر سال ششصد و هژده... (تاریخ سیستان ص393).
بازار سرامیان.
[رِ سِ] (اِخ)(1) نام شهری بین سارد و کیلیکیه در مسیر قشون کشی کوروش.
(1) - Marche des Ceramiens.
بازار سعیدی.
[رِ سَ] (اِخ) بازاری به بلخ... وی در مهد از باغ می آمد دردی آشامیده و در بازار سعیدی معتمدی را از آن بنده... فرمود تا بزدند... (تاریخ بیهقی چ ادیب، ص159).
بازار سمبیل.
[ ] (اِخ) شهرکی است [ به خوزستان ] با نعمت. (حدود العالم).
بازار شاندرمن.
[رِ دِ مَ] (اِخ) مرکز بلوک شاندرمن در طوالش گیلان.
بازار شکستن.
[شِ کَ تَ] (مص مرکب) از رونق و روایی و رواج انداختن :
بر من آن بت بازار نیکوان بشکست
کجا چنان بت باشد که را بود بازار؟فرخی.
زنجیر صبر ما را بگسست بند زلفی
بازار زهد ما را بشکست عشق خالی.
خاقانی.
بازار حسن جملهء خوبان شکسته ای
ره نیست کز تو هیچ خریدار بگذرد.سعدی.
کرشمه ای کن و بازار سامری بشکن
بغمزه رونق و ناموس سامری بشکن.حافظ.
همت مردانه میخواهد گذشتن از جهان
یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند.
صائب (از آنندراج).
بازار او شکسته نگردد بقول خصم.
خورشید را ز راه کجا افکند غبار؟
عمادی شهریاری.
بازار صرافان.
[رِ صَرْ را] (اِخ) بازاری به بخارا : آب از فراز رودخانه آهنگ بالا داد و در بازارها افتاد چنانکه ببازار صرافان رسید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص262). و رجوع به احوال و اشعار رودکی ج 1 ص392 شود.
بازار صیقل کومه.
[صِ قِ کُ مَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان شفت بخش مرکزی شهرستان فومن که در 13 هزارگزی فومن و چهار هزارگزی خاور بازار شفت قرار دارد و دارای 20 تن سکنه میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
بازار طواویس.
[رِ طَ] (اِخ) دهی است بزرگ و آبادان. پانزدهم روز از مژیخند: و هفت روز باشد این بازار(1). (التفهیم چ همایی ص266).
(1) - و منها سوق الطواویس...
بازار عاشقان.
[رِ شِ] (اِخ) بازاری به بلخ :چون بیلخ رسید بازار عاشقان را که بفرمان او برآورده بودند سوخته دید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص562). چون نزدیک بازار عاشقان رسیدند [ بوبکر حصیری با پسرش ] ... و غلامی سی با ایشان. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص157). و سواران رفته بودند با پیادگان تا حسنک را بیاورند. چون از کران بازار عاشقان در آوردند... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص183).
بازار عجل.
[] (اِ) روز جنگ و پیکار. (ناظم الاطباء).
بازار علی آباد.
[رِ عَ] (اِخ) مرکز بلوک علی آباد از توابع ساری و اشرف.
بازار فیروزآباد.
[رِ] (اِخ) نام بازاری است که مولانا شهاب الدین عبدالرحمن لسان در آنجا کاروانسرایی ساخته است. رجوع به حبیب السیر چ قدیم طهران جزو سیم از ج 3 ص 213.
بازارک.
[رَ] (اِخ) دهی است جزء بخش شهریار شهرستان طهران که در 25 هزارگزی جنوب مرکز بخش کنار راه آهن قرار دارد. سرزمینی است سردسیر با 68 تن سکنه، آبش از قنات، محصولش غلات، خربزه، دارای قلمستان، شغل مردمش زراعت و راهش ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
بازار کا.
[ ] (اِخ) در حبیب السیر (چ قدیم طهران جزء 2 از ج 3 ص110) چنین صورتی آمده است که ظاهراً دهی است به ساری بدین عبارت. «سید نصیرعلی الفور به باررکا که اولکای(1) او بود رفت...» ولی در حبیب السیر (چ خیام ج 3 ص 349) بازرکا آمده است و در متن سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو و ترجمهء آن و فرهنگ جغرافیایی ستاد ارتش هیچیک از دو صورت فوق نیامده و فقط در فرهنگ جغرافیایی ج 3 بارکلا دهی از دهستان شهریاری بخش چهاردانگه شهرستان ساری ذکر شده است.
(1) - اولکَه بترکی بمعنی سرزمین باشد.
بازار کردن.
[کَ دَ] (مص مرکب) هنگامه چیدن اعم از آنکه بخوبی باشد یا زشتی، گویند با فلان برخوردی کردیم با ما طرفه بازاری کرد. مرادف بازار زدن. (آنندراج) :
مصر دل را بتو دادیم و عزیزان غافل
که بما یوسف حسن تو چه بازاری کرد.
خواجه آصفی (از آنندراج).
بازار کرگان رود.
[کَ] (اِخ) دهی است جزء دهستان گرگانرود بخش مرکزی شهرستان طوالش که در 3 هزارگزی جنوب خاوری هشت پر در جلگه قرار دارد. هوایش معتدل مرطوب و دارای 50 تن جمعیت میباشد. آبش از کرگانرود و محصولش برنج، صیفی و لبنیات است. قبل از آبادی هشت پر اهمیتی داشته و فع بازار ندارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
بازار کشیدن.
[کَ / کِ دَ] (مص مرکب)هرزه گویی کردن. لاف زدن. (ناظم الاطباء). || بازار ترتیب دادن :
ز آب و گل تن مردم چو قلعه ای آراست
بشکل تنگ بمعنی چهار اسرار است
درو کشید به عنصر چهار بازاری
که رخت هر دو جهانش بچار بازار است.
میرخسرو (از آنندراج) (فرهنگ ضیاء).
بازار کویی.
(اِخ) نام قصبهء مرکز ناحیه ای است در سنجاق بروسیه از ولایت خداوندگار که بقضای کملیک ملحق گشته، در 20 هزارگزی از مشرق کملیک، و 20 هزارگزی جنوب یالوه و در 2 هزارگزی مغرب دریاچهء ارنبق قرار دارد. چشمه های روان و تفرجگاههای بسیار و باغهای خرم باصفا دارد، در اندرون قضا مسجد جامع بزرگی از آثار سلطان اورخان غازی و یکباب تکیه منسوب بسلالهء اشرف زاده یافت میشود و در مسافت 3 ساعته از قصبه، آب معدنی گوگردی موجود است. (از قاموس الاعلام ترکی ج 2).
بازار کویی.
(اِخ) (ناحیه...) نام ناحیه ای است در ولایت خداوندکار مرکب از 15 پارچه قریه، اراضی آن حاصلخیز است و محصولش عبارت است از حبوبات و میوه های گوناگون، مردمانش مسلمان و ارمنی میباشند. (از قاموس الاعلام ترکی ج 2).
بازارگان.
(اِ مرکب) سوداگر را گویند. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). بازرگان و سوداگر و تاجر. (ناظم الاطباء). بازرگان و سوداگر مایه دار. (شرفنامهء منیری). رجوع به شعوری ج 1 ورق 180 شود. بازاری. کاسب :
که این نامور مرد بازارگان
که دیبا فروشد بدینار گان.فردوسی.
یکی مرد بازارگان مایه دار
بیامد هم آنگه بر شهریار.فردوسی.
ز بازارگانان هر مرز و بوم
ز هند و ز چین و ز ترک و ز روم.فردوسی.
خروشید هر یک دل از غم ستوه
که بازارگانیم تا یک گروه.
اسدی (گرشاسب نامه).
بجز دایه دمساز با هر دو کس
زن خوب بازارگان بود و بس.
اسدی (گرشاسب نامه).
یکی مایه ور مرد بازارگان
شد از کاروان دوست با پهلوان.
اسدی (گرشاسب نامه).
که بکتف برگرفت چادر بازارگان
روی بمشرق نهاد خسرو سیارگان.
منوچهری (از انجمن آرا) (آنندراج).
گیتی دریا و تنت کشتی است
عمر تو باد است و تو بازارگان.ناصرخسرو.
از خطر بندد خطر زانرو که سود ده چهل
برنبندد گر بترسد از خطر بازارگان.
؟ (از کلیله و دمنه).
ببازارگانان رها کرد باج
نجست از مقیمان شهری خراج.نظامی.
بنده بازارگان دریا بود
روزیم ز آن سفر مهیا بود.نظامی.
همی تا بود راه پرنیشتر
درو سود بازارگان بیشتر.نظامی.
چو ایمن شود ره ز خونخوارگان
درو کم بود سود بازارگان.نظامی.
شهنشه که بازارگان را بخست
در خیر بر شهر و لشکر ببست.
سعدی (بوستان).
درین شهر باری بسمعم رسید
که بازارگانی غلامی خرید.
سعدی (بوستان).
طمع کرد بر مرد بازارگان.سعدی (بوستان).
شنیدند بازارگانان خبر
که ظلمست در بوم آن بی هنر.
سعدی (بوستان).
چنان شاد گشت از تو بازارگان
که از سیم و زر گشت بازار، کان.
؟ (شرفنامهء منیری).
بازارگانی.
(حامص مرکب) سوداگری. بازرگانی. بیع و شری. تجارت. داد و ستد. خرید و فروش. معامله. سودا. حرفهء تجارت. تجارت پیشه :
کسی را که نام است و دینار نیست
ببازارگانی کسش یار نیست.فردوسی.
بدو (پیران) گفت رستم ترا کهترم
بشهر تو کرد ایزد آبشخورم
ببازارگانی از ایران بتور
بپیمودم این راه دشوار و دور.فردوسی.
و گر بر ستاننده دارد سپاس
ز بخشنده بازارگانی شناس.فردوسی.
بعوض شبه گوهر سرخ یابی
از او چون کند با تو بازارگانی.فرخی.
ز پاکیزگی شهر و از خرمی ده
روان گشت بازار بازارگانی.فرخی.
بی تو ای جان زندگانی میکنم
مایه نی بازارگانی میکنم.انوری.
بده یک بوسه تا ده واستانی
از این به چون بود بازارگانی.نظامی.
|| چانه زدن.
بازارگانی کردن.
[کَ دَ] (مص مرکب)معامله کردن. تجارت کردن. دادوستد کردن :
چو بازارگانی کند پادشا
از او شاد گردد دل پارسا.فردوسی.
هر بازارگانی که با خلق کنی با حق کن.
(مجالس سعدی ص 13).
بازارگاه.
(اِ مرکب) محل بازار. (ناظم الاطباء). آنجا که بازار کنند. میدان داد و ستد. آن قدر زمین که بازار در آن واقع شود. (آنندراج) : بر پهلوی مکه و طایف چاهیست که آنرا ذوالنخال خوانند آنجا هر سال عرب را بازاری بود و نزدیک بازارگاه دشتی است بزرگ و آنرا وادی حنین گویند. (ترجمهء طبری بلعمی).
وزان پس کجا برگشایند راه
بشهری کجا هست بازارگاه.فردوسی.
ز دروازه تا پیش درگاه شاه
همه بسته آذین ببازارگاه.فردوسی.
ببستند آذین بشهر و براه
همه برزن و کوی و بازارگاه.فردوسی.
هر که را بی صرف کم شد نقد عمر
هست مغبون اندرین بازارگاه.خاقانی.
چو کارگاه ششتر و بغداد و روم گشت
بازارگاه لشکر شاه از سخای تو.
امیر معزی (از آنندراج).
و رجوع به بازارگه شود. || هنگام بازار. (ناظم الاطباء). موسم، وقت بازار. زمان خرید و فروش. || بازارهای موقت چون جمعه بازار، شنبه بازار. و رجوع به سفرنامهء استراباد و مازندران رابینو ص 119 شود.
بازار گرد.
[گَ] (نف مرکب) مردم بی تمکین و لاابالی را گویند. (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || پول رایج :
نیست با جودش از پی مقدار
سیم بازارگرد را بازار.
سنایی (از انجمن آرا) (آنندراج).
بازار گرم.
[رِ گَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب)بازار بارونق، رایج، پرخریدوفروش، بسیارمعامله.
بازار گرمی.
[گَ] (حامص مرکب) رواج. روایی.
بازارگه.
[گَهْ] (اِ مرکب) مخفف بازارگاه. میدان دادوستد. میدان معامله :
پرستنده و دایهء بی شمار
ز بازارگه تا در شهریار.فردوسی.
ببازارگه بسته آئین براه
ز دروازه تا پیش درگاه شاه.فردوسی.
و رجوع به بازارگاه شود.
بازار ماخ.
[رِ] (اِخ) بازاری به بخارا. رجوع به احوال و اشعار رودکی ج 1 ص560 شود.
بازار ماخ روز.
[رِ] (اِخ) بازاری به بخارا. رجوع به احوال و اشعار رودکی ج 1 ص560 شود.
بازارماسال.
[رِ] (اِخ) مرکز بلوک ماسال در طوالش گیلان.
بازارمج.
[مَ] (اِ مرکب) دست فروش (در گیلان). (یادداشت مؤلف).
بازار محشر.
[رِ مَ شَ] (اِ مرکب) صحرای محشر :
ز بس کشتگان گرد بر گرد راه
چو بازار محشر شده حربگاه.نظامی.
بازار محله.
[مَ حَلْ لَ / لِ] (اِخ) دهی است جزء دهستان سیارستاق ییلاقی بخش رودسر شهرستان لاهیجان که در 51 هزارگزی جنوب رودسر و 15 هزارگزی جنوب سی پل در کوهستان واقع است. منطقه ای است سردسیر با 52 تن سکنه. آبش از چشمه سار، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت، راهش مالرو و صعب العبور است. اکثر مردمش در زمستان به گیلان میروند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2). و رجوع به سفرنامهء استراباد و مازندران رابینو صص105-116 شود.
بازار محله.
[مَ حَلْ لَ / لِ] (اِخ) دهی است از دهستان گلیجان شهرستان شهسوار که در 13 هزارگزی باختر شهسوار و 4 هزارگزی جنوب شوسهء شهسوار به رامسر در دشت قرار گرفته است. هوایش معتدل و مرطوب و دارای 260 تن سکنه میباشد. آبش از رودخانهء چالکرود و محصولش برنج، مرکبات و شغل مردمش زراعت و راهش مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
بازار مرغ.
[رِ مُ] (اِخ) محله ای در شیراز. رجوع به تاریخ عصر حافظ ج 1 ص78 شود.
بازار مظفریه.
[رِ مُ ظَفْ فَ ری یَ] (اِخ)بازاری به اصفهان. رجوع به ترجمهء محاسن اصفهان چ 1328 طهران ص54 شود.
بازار مکاره.
[رِ مَ رَ / رِ] (اِ مرکب) بازاری که در مدت چند روز در محلی برپا شود و بازرگانان از نقاط مختلف کشورهای متعدد کالاهای خود را بدانجا آورند و در معرض نمایش و فروش گذارند. رجوع به مکاره شود.
بازار ملک.
[مَ] (اِخ) نام یکی از چهار بازار شهر بند هرات و مولانا شهاب الدین عبدالرحمن لسان در آنجا حمامی ساخته است. رجوع به روضات الجنات چ امام ص78 و حبیب السیر چ قدیم طهران جزو سیم از ج 3 ص213 شود.
بازار منی.
[رِ مِ نا] (اِخ) موضعی از ارض مکه که قربان در آن کنند و بازاری که درین جاست بناکردهء اسماعیل علیه السلام است. طالب کلیم گوید :
ساکن بیت اللهی اما گر از دست آیدت
خانه را نزدیک تر سازی ز بازار منی.
(آنندراج).
بازار نو.
[رِ نَ] (اِخ) بازاری در سیستان : و بازار نو اندر ربیع الاَول بسوختند. (تاریخ سیستان ص313). رجوع به احوال و اشعار رودکی ج 1 ص483 شود.
بازار نهادن.
[نِ / نَ دَ] (مص مرکب) بازار کشیدن. (آنندراج). آرایش بازار کردن و چیدن متاع برای فروش. (ناظم الاطباء: بازار). || گشودن بازار :
قیامت که بازار مینو نهند
منازل به اعمال نیکو دهند.
سعدی (از آنندراج).
|| بزرگ کردن. شهرت دادن. مشهور ساختن. اهمیت دادن : و این مردی برخاسته نامش حرب بن عبیده و چنین میگوید گه حرب حمزه را برخاستم و خویشتن را بدان بازاری نهاده و تو حاضر نبودی اکنون از تو همی استعانت خواهیم که شر او از مسلمانان دفع کنی. حمزه نامهء او را جواب کرد که دل بدین باب مشغول نباید کرد. (تاریخ سیستان).
بازاره.
[رَ / رِ] (اِ) آنکه در بازار نشیند و خرید و فروخت کند. بازارگان جمع و بازرگان مخفف این و اطلاق آن بر شخص واحد از عالم مژگان و دندان که جمع مژه و دندانست و بمعنی مُفرد مستعمل میشود پس بازرگان بضم زا چنانکه عوام کالانعام خوانند محض غلط باشد و صحیح بفتح. به هر تقدیر بمعنی سوداگر مجاز است و همین شهرت دارد. (آنندراج). آنکه در بازار خرید و فروش میکند. سوداگر. (ناظم الاطباء).
بازاره.
[رِ] (اِخ) دهی است از دهستان مانه بخش مانهء شهرستان بجنورد که در 7 هزارگزی شمال باختری مانه و یک هزارگزی جنوب راه مالرو عمومی محمدآباد به دشتک در جلگه واقع است. هوایش گرم و 305 تن سکنه دارد. آبش از رودخانهء اترک و محصولش غلات، کنجد، بنشن و شغل مردمش زراعت و مالداری و راهش مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
بازاری.
(ص نسبی) منسوب ببازار بمعنی مردم بازار. (آنندراج). منسوب و متعلق به بازار. یکی از کسبهء بازار. سوداگر. (ناظم الاطباء). کاسب. تاجر. بازرگان. بازارگان. آنکه در بازار بتجارت و کسب و کار مشغول باشد :
کنون مرد بازاری و چاره جوی
ز کلبه سوی خانه دارند روی.فردوسی.
چه نامی بدو گفت خرادنام
جهان گرد و بازاری و شادکام.فردوسی.
از ایدر خورش بود و روزی و بهر
بدهقان و بازاری و اهل شهر.
اسدی (گرشاسب نامه).
|| (ص) متاعی که رایج بازار باشد. (ناظم الاطباء). || مردم بی تمکین و لاابالی را گویند. (انجمن آرا) (آنندراج). مردمان بازاری؛ عقب افتاده از لحاظ تربیت و نزاکت و ظرافت. هرجایی. همه جایی. فاحشه. شاهد بازاری؛ شاهد هرجایی :
گفتم این بازیگری با هر کسی چندین چراست؟
گفت بازیگر بود کودک که بازاری بود.
حفوری یا حقوری.
ور چه از مردمان بازارند
مردمان را بخیره نازارند.ناصرخسرو.
و منع کرد هیچ بی اصل یا بازاری یا حاشیه زاده دبیری آموزد. (فارسنامهء ابن البلخی ص93).
من ز عشق آراستم بازارها
عشق بازاری نیاراید ز من.خاقانی.
چو کار با لحد افتاد هر دو یکسانند
بزرگتر ملک و کمترینه بازاری.سعدی.
تو روی دختر دلبند طبع من بگشای
که خانگیش برآورده ام نه بازاری.سعدی.
هنرمند باید که باشد چو پیل
کزین نوع هر جای بسیار نیست
به بیشه درون یا بدرگاه شاه
که او لایق اهل بازار نیست.ابن یمین.
چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند.
حافظ.
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد.
حافظ.
امید بلبل بیدل ز گل وفاداریست
ولی وفا نکند دلبری که بازاریست.
عمادفقیه.
|| مبتذل. عامیانه.
بازاری.
(اِخ) اسمش خواجه علی، احوالش را از اینکه قبول این تخلص میکرده میتوان یافت. بغیر از این رباعی شعری از او معلوم نشده :
با دل گفتم که ایدل احوال تو چیست
دل دیده پرآب کرد و برمن نگریست
گفتا که چگونه باشد احوال کسی
کو را بمراد دگری باید زیست.
؟ (آتشکدهء آذر چ شهیدی ص155).
یکی از شعرای ایران است و از اهالی استرآباد. رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج 2 شود.
بازاریا.
(اِ) تصغیر بازاری است و این دلیل بر این است که الف برای تصغیر هم می آید کذا فی القنیه. (هفت قلزم). || ای سوداگر، و ای تاجر. || تاجر جزء و خرده فروش. (ناظم الاطباء).
بازار یافتن.
[تَ] (مص مرکب) بازار بدست آوردن. رونق پیدا کردن. || احترام و آبرو و حیثیت و شخصیت کسب کردن.
بازاریان.
(اِ) جِ بازاری :
فروتر ز موبد مهان را بدی
بزرگان و روزی دهان را بدی
به زیر مهان جای بازاریان
بیاراستندی همه کاریان.فردوسی.
سخن هر چه بشنیدم از شهریار
بگفتم ببازاریان خوارخوار.فردوسی.
هر زمان دزد اندر افتد کلبه را غارت کند
مرغ چون بازاریان بر کار ناصابر شود.
منوچهری.
که بازاریان مایه دارند و سود
کدیور بود مرد کشت و درود.
اسدی (گرشاسب نامه).
بازاریان چون بقال را بدان صفت دیدند صیاد را بزخم گرفتند و چندان بزدند تا هلاک شد. این خبر بسمع والی رسید که... صیادی را بازاریان در غوغا بقتل مثقل بکشتند. (سندبادنامه ص202). رجوع به بازاری شود.
بازاری شدن.
[شُ دَ] (مص مرکب)مبتذل شدن. || شایع شدن. در همه جا بودن. همه کس دانستن.
بازاری کردن.
[کَ دَ] (مص مرکب) بازار کردن. عرضه کردن متاع و کالا. (ناظم الاطباء). || بر سر زبانها انداختن. همه جایی کردن. بهمه گفتن. بهمه رساندن.
بازاری نهادن.
[نِ / نَ دَ] (مص مرکب)بازار نهادن. رجوع به بازار نهادن شود.
بازاس.
(اِخ)(1) نام قصبه ای است در ایالت ژیرونده از کشور فرانسه که در 60 هزارگزی جنوب غربی بوردو واقع شده 4200 تن نفوس و کارخانجات چوب بری و تجارت شراب دارد.
(1) - Bazas.
بازاستاد کردن.
[اِ کَ دَ] (مص مرکب)متوقف شدن. || منصرف شدن :
به که در سوزنش میخواستم داد
از آن تدبیر بازاستاد کردم.سوزنی.
بازاستادن.
[اِ دَ] (مص مرکب) باز استادن از. عقب ماندن. توقف کردن. دست کشیدن. ترک کردن. بازداشته شدن. منع کرده شدن. برطرف کردن. (ناظم الاطباء) : آن ماهی چهل روز از خوردن بازایستاد تا یونس را آسیبی نرسد. (مجمل التواریخ و القصص).
باز اشهب.
[ ] (اِخ) لقب ابن سریج احمدبن عمر. رجوع به ابن سریج و لغات تاریخیه و جغرافیهء ترکی ج 2 و فوات الوفیات ج2 و ریحانة الادب ج 1 ص135 شود.
بازافتادن.
[اُ دَ] (مص مرکب) بازاوفتادن. نکس کردن. برگشتن. (ناظم الاطباء). عقب افتادن. بازافتادن به چیزی؛ رجوع شدن به وی. (ارمغان آصفی). جدا شدن :
چو پرگاری که از هم بازداری
ز هم بازاوفتد اندام دشمن.منوچهری.
ای دریغا که ثناها به دعا بازافتاد
چون چنین است درین حال بهین ذکر دعاست.
اوحدالدین انوری (از آنندراج).
|| واپس افتادن : آن مرده را یافتم بپشت بازافتاده. (تاریخ قم ص 296). || فسخ شدن. برهم خوردن. نقض شدن. شکستن : میان لیث علی و مونس بن عبدالله بن المسمعی صلح کرد بر آن جمله که لیث علی سوی فارس بازگردد. سبکری را خوش نیامد گفت من این حرب بنفس خویش بکنم و از شما یاری نخواهم. صلح بازافتاد. (تاریخ سیستان).
فتنه را ناگاه بازافتاد دستی آنچنانک
ملک و ملت را بماند انگشت حیرت بر دهان.
ظهیر فاریابی.
بازافکن.
[اَ کَ] (اِ مرکب) ژنده و پینه ای باشد که فقیران و درویشان بر جامهء پاره و خرقه دوزند. (برهان). پارچه ای باشد که بر جامهء پاره و ژندهء درویشان بدوزند و آن را پینه و درپی نیز نامند و بتازی رقعه گویند. (جهانگیری). پارچه ای که بر جامه دوزند و بعربی رقعه گویند. (سروری). کهنه پاره ها را گویند که درویشان و فقیران بر خرقه و لباس خود میدوزند و در عربی رقعه و در ترکی پاره گویند. (شعوری ج 1 ورق 180). بمعنی ژنده و پینه ای باشد که بر قفای گریبان جامه دوزند و بازپس افکنند. صاحب برهان گوید: فقیران و درویشان بر جامه و خرقه دوزند و بعضی سپاهیان نیز بر پشت گریبان جامه دوزند و آنرا پینه و درپی نیز نامند و بتازی رقعه گویند یعنی پاره. پارچه ای که بر قفای گریبان جامه و فرگل دوزند و بازپس افکنند. سامانی گوید: بازافکن در شعر اکابر همان رقعه که بر پشت گریبان جامه و لباده و امثال آن دوزند و در جهانگیری بمعنی مطلق رقعه و خرقه که بر جامه و مرقع دوزند آورده و این خطا است، صحیح معنی اول است. لیکن بطریق مجاز بر مطلق رقعه و خرقه اطلاق توان کرد. (رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). وصله :
این فراویزی و آن بازافکنی خواهد ز من
من ز جیب آسمان یک شانه دان آورده ام.
خاقانی.
دلقش هزارمیخی چرخ و بجیب چاک
بازافکنش ز نور و فراویزش از ظلام.
خاقانی.
کرده ز ردای عالم الغیب
بازافکن خرقه و بن جیب.خاقانی.
|| مداخل مانندی را نیز گویند که بعضی از سپاهیان بر پشت گریبان جامهء پینه دار و چارقب دوزند چنانکه سر مداخل بر میان هر دو شانه افتد. (برهان).
بازافکندن.
[اَ کَ دَ] (مص مرکب) دور افکندن. بدور انداختن. || بمجاز نقض عهد کردن. پیمان شکستن. فسخ و ابطال بیع کردن : و بگوئید که ما عهد بازافکنیم، همه پیش ابوسفیان بازآمدند. (قصص الانبیاء ص223). || در تداول طب قدیم بالا بردن دارویی به بینی. استنشاق. سعوط : اگر جزوی بسایی [ از کتیرا ] و با شیرهء خارک سبز که خرمای خشک خوانندش... به بینی بازافکنی رعاف بازگیرد. (الابنیه عن حقایق الادویة). و رجوع به بازانداختن شود.
بازافگن.
[اَ گَ] (اِ مرکب) رجوع به بازافکن شود.
بازالحمراء .
[ ] (اِخ) قریه ای است از نواحی زوزان متعلق به اکراد بُخْتی. (از تاج العروس) (از معجم البلدان). قلعه ای است در نواحی زوزان که نشیمن گاه اکراد است. (مرآت البلدان ج 1 ص160) (مراصد الاطلاع). از قلاع شهر زوزان. (دمزن).
بازالله الاشهب.
[زُلْ لا هِلْ اَ هَ] (اِخ) لقب عبدالقادر جیلانی بود. رجوع به عبدالقادر و روضات الجنات ص 441 و ریحانة الادب ج 1 ص135 شود.
بازام.
(اِ) بازیچه ای مر کودکان را که آورک نیز گویند. (ناظم الاطباء). بادپیچ را گویند. (آنندراج). رجوع به بادپیچ و شعوری ج 1 ورق 177 شود.
بازان.
[نِ] (ع اِ) تثنیهء باز در حالت رفع.
بازان.
(نف) نعت فاعلی از باختن. در حال باختن. بازنده. رجوع به باختن و بازنده شود.
بازان.
(حرف اضافهء + ضمیر) (از: باز + آن) بمعنی با آن : و شرناق از پوست پلک آزاد نباشد، لکن بازان پیوسته باشد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). گفت فردا هر کسی بازان بود که دوست دارد آنرا. (کیمیای سعادت).
بازان.
(اِ) طشت برنجین بزرگ که در آن رخت شویند. || سرچشمه. (ناظم الاطباء).
بازان.
[ ] (اِخ) بازان بن ساسان، نام امیری است که هرمز پس از عزل خرخسره بملک یمن والی کرد. این بازان اقرار بنبوت محمد (ص) نمود. رجوع به حبیب السیر چ قدیم طهران ج1 صص 98، 130، 140 و لغات تاریخیه و جغرافیهء ترکی ج 2 ص 28 شود.
بازان.
(اِخ) دهی است جزء دهستان لفمجان بخش مرکزی شهرستان لاهیجان که در 7 هزارگزی باختر لاهیجان کنار راه فرعی لاهیجان به کیسم در جلگه قرار دارد. هوایش معتدل مرطوب و دارای 189 تن جمعیت می باشد. آبش از نهر کیاجو از سفیدرود و محصولش برنج، ابریشم و صیفی و شغل مردمش زراعت و حصیربافی و راهش مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
بازان.
(اِخ) مرتع و مزرعه ای است از دهستان قبادی بخش ثلاث شهرستان کرمانشاه که در 12 هزارگزی خاور نهر آب و مجاور مزارع و مراتع مامنان و سرابیان واقع است. در زمستان سکنه ندارد و در تابستان چند خانواده از ایل قبادی برای تعلیف احشام و زراعت بدانجا می آیند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
بازان.
(اِخ) دهی است از دهستان پیش خور بخش رزن شهرستان همدان که در 46 هزارگزی جنوب خاوری قصبهء رزن و 6 هزارگزی شمال راه عمومی فامنین به نوبران در کوهستان قرار دارد. هوایش معتدل و دارای 236 تن سکنه میباشد. آبش از قنات و محصولش غلات، لبنیات، شغل مردمش زراعت و گله داری و راهش مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
بازانداختن.
[اَ تَ] (مص مرکب) دور انداختن. بدور افکندن. || بمجاز مطلبی در میان نهادن. طرح کردن موضوع یا امری برای بحث در آن : امیر گفت: خواجه خلیفهء ماست و معتمدتر همهء خدمتکاران و ناچار در چنین کارها سخن با وی باید گفت تا وی آنچه داند بازگوید و ما میشنویم و آنگاه با خویشتن بازاندازیم و آنچه از رای واجب کند میفرمائیم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص222). || حوالت کردن. || هزینه کردن. از دست دادن. دوباره بخشیدن. پراکنده ساختن :
آسیاوار گرد خود می تاخت
هرچه اندوخت بازمی انداخت.
نظامی (شرفنامه ص121).
و رجوع به بازافکندن شود.
بازاندن.
[دَ] (مص) متعدی باختن. بر حریف غالب شدن. بازانیدن. و رجوع به باختن و بازانیدن شود.
بازانس.
[نِ] (اِخ)(1) نام پزشک و اسقف مسیحیان ایران است که در انجمن روحانیون که از طرف کواذ برای مباحثه با مدافعین کیش مزدکی فراهم شد، دعوت شده بود. رجوع به ایران در زمان ساسانیان چ2 ص384 شود.
(1) - Bazanes.
بازانک.
[کِ] (حرف ربط مرکب) یا بازآنکه. بمعنی با آنکه : پس شرط است که نعمت در طاعت صرف کنی و به معصیت صرف نکنی چنانکه فرمان است بازآنک وی را در هیچ حظ و نصیب نیست که وی منزه است. (کیمیای سعادت). یکی عبدالله مبارک را گفت یا زاهد، گفت عمر عبدالعزیز است زاهد که مال دنیا در دست وی است و بازانک بر آن قادر است در آن زاهد است، من چیزی ندارم. در چه زاهد باشم؟ (کیمیای سعادت). نمی بینند که بسیار خلق را در بلا و بیماری و گرسنگی و تشنگی میدارد در این جهان بازانک کریم و رحیم است. (کیمیای سعادت). و نگویند که خدای تعالی کریم و رحیم است بی تجارت و حراثت خود روزی دهد، بازآنک خدای تعالی روزی ضمان کرده است. (کیمیای سعادت). و تاریخ دانستن بازانک فایدهء بزرگ دارد سهل التناول (؟) باشد. (از تاریخ بیهق). و بازآنک جنگ سخت تر از جانب دروازهء شتربانان و برج قراقوش بود. (جهانگشای جوینی). اهالی نشابور چون دیدند که کار جدست و این قوم نه آنند که دیده بودند و بازانک سه هزار چرخ بر دیوار باره بر کار داشتند. (جهانگشای جوینی). و تأدیب عنیف کنند و بازآنک در عین کارزار باشند هرچ بکار آید از انواع اخراجات هم از ایشان ترتیب سازند. (جهانگشای جوینی). صورت دیگر آن نیز بازآنکه است که بهمان معنی با آنکه آمده :نبینی که حیوان که آدمی را ببیند از وی حشمت گیرد و یا از وی بگریزد... بازآنکه آن حیوان در قوت کاملتر باشد. (حدائق الانوار امام فخر رازی). مونککاقاآن بازآنکه از راه سن در اول درجهء جوانی بود. (جهانگشای جوینی). چون ضبط و ترتیب پسران بازآنکه هر یک خانی اند و در قالب عقل جانی. (جهانگشای جوینی). و منتخب الدین بازآنکه منصب دیوان انشا با منادمت جمع داشت. (جهانگشای جوینی).
بازانیدن.
[دَ] (مص) متعدی باختن. بازاندن. بر حریف غالب شدن. رجوع به باختن و بازاندن شود.
بازایستادگی.
[دَ / دِ] (حامص مرکب)پس ایستادگی. (ناظم الاطباء).
بازایستادن.
[دَ] (مص مرکب) ایستادن. متوقف بودن. فروایستادن. در مقابل نشستن :گفت ناچار اینجا شحنه ای باید گماشت، کدام کس را گماریم... که هر کس که [ در اینجا ]بازایستد بکراهیت بازایستد. (تاریخ بیهقی).
- بازایستادن از؛ توقف کردن. دست کشیدن. ترک گفتن. ترک کردن کاری. کفِّ از کاری. خودداری از امری : آن پشه آنچنان گشت بمغز وی اندر که هر هنگامی که چیزی بسر وی بزد [ بر سر نمرود ] آن پشه از خوردن بازایستادی. (ترجمهء طبری). فیروزبن یزدجرد... بیست و هفت سال اندر ملک بود و چون از ملک وی هفت سال بگذشت باران بازایستاد از آسمان بزمین عجم و آن سال اندر پادشاهی وی قحط برخاست و طعام تنگ شد. (ترجمهء طبری بلعمی). پس از این مجلس نیز بوسهل البته بازنایستاد از کار. (تاریخ بیهقی). سلطان از این حدیث بازایستد و حاتمی را فدای این کار کند. (تاریخ بیهقی). استادم ابونصر رفت و وی بازنایستاد از چنین خدمتها احتیاط را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص239). یوشع بر منبر برآمد، دعا کرد و مجلس داشت و گفت یا بنی اسرائیل خدای تعالی شما را برگزید از همهء خلق عالم و شما نیز از معصیت بازایستید و طاعت کنید. (قصص الانبیاء ص130). شخصی که ریاضت عادت دارد اگر از ریاضت بازایستد... (ذخیرهء خوارزمشاهی). و علامت حرارت عارضی آنست که چون طعام خورده شود آب دهان بازایستد. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
چون خزان مر بوستان را زعفران داد ای شگفت
پس چرا بازایستاد از خنده خندان بوستان.
مسعودسعد.
طفل گریان و کودک بدخوی را گریستن بازایستد. (سندباد نامه ص 329). و هرکه نفس خود را بمیراند به بازایستادن از شهوات او را در کفن رحمت پیچند و در زمین سلامت دفن کنند. (تذکرة الاولیاء عطار). || توقف. درنگ. اقصار. (منتهی الارب) (ترجمان القرآن) (تاج المصادر بیهقی). کف. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان القرآن). افقار. تعتیم. (تاج المصادر بیهقی). اقلاع. (ترجمان القرآن) (منتهی الارب). تقاعد. تخلف. (دهار). تمسک. (منتهی الارب). تناهی. (زوزنی) (ترجمان القرآن). تکعکع. (زوزنی). افراش. (تاج المصادر بیهقی). تقصیر. (منتهی الارب). انتهاء. استعصام. (ترجمان القرآن). بازایستادن از معصیت؛ اعتصام. (تاج المصادر بیهقی): تعفف؛ بازایستادن از حرام. (زوزنی). عَفافه، عَسف؛ بازایستادن از زشتی. (تاج المصادر بیهقی). || متوقف شدن در جایی. ماندن در محلی. حرکت نکردن از جایگاهی. عقب ماندن : و دیلم از آن ناحیت منقطع شدند و بازایستادند. (تاریخ قم ص 250). و عبدالله بازایستد و ضیعتها بفروشد و در عقب احوص پیوندد. (تاریخ قم ص 246). پس ابوعبدالله به قم بازایستاد. (تاریخ قم ص 221). || خودداری کردن : هادی... گفت... اگر ببینم که نیز کسی بسرای رود [ بسرای خیزران مادر هادی ] گردنش بزنم، پس مردمان بازایستادند و خیزران غمناک گشت. (مجمل التواریخ و القصص). || روی گرداندن. جدا شدن : ابوالقاسم بن سیمجور از ابوعلی بازایستاد و به نیشابور بنشست. (ترجمهء تاریخ یمینی ص119). نصر بدین سبب از رستم بازایستاد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص229). و بعضی قلاع رودبار که بخزاین و ذخایر مشحون بود در تصرف آرد و از پدر بازایستد و عاصی شود. (جهانگشای جوینی). || افتادن از عادتی یا کاری: اقطاع؛ بازایستادن ماکیان از بیضه نهادن. اقفاف. (منتهی الارب). || بازایستادن به؛ شروع کردن. بکاری اقدام کردن. همت گماشتن :سیف الدوله با این قدر لشکر که داشت بمحاربت و مقاومت بازایستاد و خلقی را بشمشیر آورد. (ترجمهء تاریخ یمینی). اهل آن قلعه بمقاومت بازایستادند. (ترجمهء تاریخ یمینی). او بلجاج بازایستاد و یک درم سیم بخویشتن فرانگرفت. (ترجمهء تاریخ یمینی). سجزیان یک زمان بمحاربت بازایستادند. (ترجمهء تاریخ یمینی). || قطع شدن. بند آمدن خون، باران، اشک و جز آن : و بسیار باشد که سبب غلبهء خون بازایستادن خونی باشد که رفتن آن عادت بوده باشد چون خون بواسیر و خون حیض. (ذخیرهء خوارزمشاهی). فصاد مردی را اکحل خواست زد چون بزد خون بازنایستاد و مرد هلاک شد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). دوم [ از اسباب برآمدن خون از گلو ] بازایستادن خونی که استفراغ آن عادت رفته باشد چون خون حیض و بواسیر و غیر آن. (ذخیرهء خوارزمشاهی). خون آمدن از بینی از سه گونه باشد یکی آنکه قطره ای چند آید و خود بازایستد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). اتفاق را سالی امساک بارانها پدید آمد و برق و نم از هوای خشک بازایستاد. (سندبادنامه ص 122).
زمانی چشم حسرت بین بخفتی
گرش سیلاب خون بازایستادی.سعدی.
اِقناء. (منتهی الارب). افصا. (تاج المصادر بیهقی). قُحوط. || قناعت و کفایت کردن. بسنده کردن : و علی تکین به این یک ناحیت بازنایستد و وی را آرزوهای دیگر خیزد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص62). || منکر شدن. انکار کردن : و احتیاط باید کرد نویسندگان را در هرچه نویسند که از گفتار باز توان ایستاد و از نبشتن باز نتوان ایستاد. (تاریخ بیهقی).
بازایستنده.
[تَ دَ / دِ] (نف مرکب)ترک کنندهء کاری. ترک گویندهء امری.
بازبار.
(نف مرکب) مخفف بازبارنده. دوباره بارنده: سحابة مذکیه؛ ابر بازبار. بارنده. (منتهی الارب). || بازبام. بازبان. قوشچی و کسی که باز نگاه میدارد(1). (ناظم الاطباء) (شعوری ج 1 ورق 161).
(1) - ظ. مصحف «بازیار».
باز بازان.
[زِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)سرآمد بازان. (از مقولهء شاه شاهان) :
عقابان ببازی و کبکان بجنگ
سر باز بازان درآرد به ننگ.
نظامی (شرفنامه چ وحید ص 175).
بازبام.
(اِ مرکب) بازبار (بازیار). بازبان. رجوع به بازبار و شعوری ج 1 ورق 177 شود.
بازبان.
(اِ مرکب) بازبار. بازبام. نگاهدارندهء باز. رجوع به بازبار (بازیار) و شعوری ج 1 ورق 180 شود.
بازبچه.
[بَ چِ] (اِخ) دهی است از دهستان شهرمیان بخش مرکزی شهرستان آباده که در 18 هزارگزی جنوب باختر اقلید و یک هزارگزی شمال خاور راه فرعی کولار به ده بید در دامنه قرار دارد. منطقه ای است سردسیر با 200 تن سکنه. آبش از چشمه و قنات. محصولش غلات، حبوبات، چوب. شغل مردمش زراعت و قالیبافی و راهش فرعی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7). قریه ای است پنج فرسنگ و نیمی شمال اسپاس. (فارسنامهء ناصری).
بازبخشیدن.
[بَ دَ] (مص مرکب) اعطا کردن. بخشیدن. هدیه کردن :
بیزدان بنالید گودرز پیر
که ای دادگر مر مرا دستگیر
سپردم ترا هوش و جان و روان
چنین نامبردار پور جوان
مگر کشور آید ز تنگی رها
بمن بازبخشش تو ای پادشا.فردوسی.
بازبدا.
[زَ] (اِخ) رجوع به بازبدی شود.
بازبداوی.
[زَ] (ص نسبی) رجوع به بازبدایی شود.
بازبدایی.
[زَ](1) (ص نسبی) این نسبت به بازبد است و گمان میکنم قریه ای است از قرای موصل یا جزیره. (انساب سمعانی). و در برخی از متون بازبداوی نیز آمده است.
(1) - در انساب ضبط کلمه چنین است: بفتح باء موحده پس از آن الف و زای مفتوح و سکون باء موحده و فتح دال پس از آن آخر حروف یعنی یا. و آوردن یای دیگر یا بقیاس قواعد فارسی است که در اینگونه موارد یای اضافه می آورند و یا بدان سبب که سمعانی کلمه را «نسبت» دانسته و یای نسبت هم مشدد است بنابراین بازبدایی ضبط شد.
بازبدایی.
[زَ] (اِخ) بازبداوی. ابوعلی مثنی بن یحیی بن عیسی بن هلال تمیمی معروف به بازبدایی نیای ابویعلی احمدبن علی بن مثنی بود. در بغداد سکونت گزید و در آنجا حدیث گفت و بسال 223 ه . ق. درگذشت. وی منسوب به بازبدی است. (از معجم البلدان). و رجوع به انساب سمعانی شود.
بازبدی.
[زَ دا] (اِخ) خرّه ای است نزدیک باقردی از ناحیهء جزیرهء ابن عمر. بازبدی در سمت غربی دجله و باقِردَی در سمت شرقی آن است و این دو محل دو خره اند مقابل هم و بازبدی نام قریه ای است مقابل جزیرهء ابن عمر که تمامت کوره را بدان نامیده اند. و نزدیک آن کوه جودی و قریهء ثمانین است که ذکر آنها در قصهء کشتی نوح آمده است. یکی از شعرا بازبدی را بر بغداد برتری داده و گفته است :
بقردی و بازبدی مصیف و مربع
و عذب یحاکی السلسبیل برود
و بغداد ما بغداد اما ترابها
فحمی و اما بردها فشدید.
(از معجم البلدان) (مراصدالاطلاع).
نام قدیم ناحیه ای مرکب از 80 پارچه قریه میباشد که در ولایت دیاربکر در جوار جزیرهء ابن عمر در دامنه های کوه جودی واقع است. در برابرش یعنی در سمت مشرق نهر نامبرده ناحیهء دیگری موسوم به باقردی قرار دارد. این ناحیه موطن برخی از علما و دانشمندان منسوب به بازبدی بوده است. (از قاموس الاعلام ترکی ج 2). و رجوع به کرد و ریشهء نژادی و تاریخی او صص 98-190 شود.
بازبر.
[بَ] (اِ) سنگ پازهر و تریاق. (ناظم الاطباء)(1).
(1) - ظ. مصحف «بازهر» (پازهر) است.
بازبردن.
[بُ دَ] (مص مرکب) واپس بردن. (ناظم الاطباء). بردن(1) دوباره و از نو سوی کسی بردن. پس بردن. عقب بردن. رجعت دادن. مراجعت دادن. برگرداندن : و هرکه از آن زر برگیرد و بخانه برد مرگ اندر آن خانه افتد تا آنگه که آن بجای خود بازبرند. (حدود العالم). دیگر روی آن لشکر و خزاین و غلامان سرایی را برداشت و لطایف الحیل بکار آورد تا بسلامت بخوارزم بازبرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص335). چون این جواب بازبردم [ عبدوس ] سخت دیر اندیشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص179). بخانهء افشین رو با مرکب خاص ما [ معتصم ] و بودلف قاسم عجلی را برنشان و بسرای ابوعبدالله بازبر عزیزاً و مکرّماً. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص174). و حجاج بهر از آن [ از خانهء کعبه را ] بمنجنیق بیران کرده بود. و چون از ابن الزبیر فارغ شد بهمان اساس اول بازبرد و آبادان کرد. (مجمل التواریخ والقصص). حاجت بخواه تا خدای تعالی جمله را بازبرد. (سندبادنامه ص 233). بار خدایا این چه دادی، بازبر. (ایضاً). دختر تعهد کرد و بمعالجت بقرار معهود بازبرد. (ایضاً ص 320).
جوابش هم نهانی بازبردی
ز خونخواری بغمخواری سپردی.نظامی.
کردند به بازبردنش جهد
تا با وطنش کنند هم عهد.نظامی.
که بستان دلارام خود را بناز
ببر شادمانه سوی خانه باز.نظامی.
زر بصادق بازبرد و گفت غلط کرده بودم. (تذکرة الاولیاء عطار). || هموار و پهن کردن. (ناظم الاطباء).
(1) - در زبان فارسی درآمدن مزید مقدم (پیشاوندها) به اول مصادر گاه معنی آن را تغییر میدهد و گاه همچنان بر معنی نخستین باشد.
بازبرده.
[بُ دَ / دِ] (ن مف مرکب) عقب برده. واپس برده. پس برده و جز اینها. و گاه نیز بمعنی برده است. و رجوع به بازبردن شود :
اول دل بازبرده پس ده
ا دست بدارمت ز فتراک.سعدی (ترجیعات).
بازبریدن.
[بُ دَ] (مص مرکب) از چیزی دل برداشتن. قطع کردن. ترک کردن. بریدن :
خو بازبریدم از خورشها
فارغ شده ام ز پرورشها.نظامی.
|| پیمودن. سپریدن. طی کردن راه و جز آن. || قطع طریق. راه زدن : اطراف و حوالی ولایت او بازمیبریدند. (ترجمهء تاریخ یمینی). او [ هارون بن ایلک ] بتدریج حواشی آن ملک بازمیبرید و در تیسیر مراد و تحصیل مقصود چشم باز میکرد. (ترجمهء تاریخ یمینی).
بازبزه.
[بَ زِ] (اِ) زن عاشق. مرد عاشق. (ناظم الاطباء) (فرهنگ استینگاس).
بازبستن.
[بَ تَ] (مص مرکب) دوباره بستن. (ناظم الاطباء). || کنایه از سفر کردن(1). (غیاث اللغات). || متصل کردن. ملحق کردن. الصاق کردن. وصل کردن. سپردن. مرتبط کردن. چیزی را به چیزی پیوستن. واگذاردن. منوط کردن. موکول کردن :
چرخ رنگست و همچو چرخ بدو
بازبسته همه صلاح جهان.مسعود سعد.
و ایزدتعالی منفعت همه گوهرها به آرایش مردم بازبست مگر منفعت آهن که جمیع صنایع را بکار است. (نوروزنامهء منسوب به خیام). ابواسحاق بن البتکین را به غزنه فرستادند و ایالت آن نواحی بدو بازبستند. (ترجمهء تاریخ یمینی). تقدیر آسمانی عصابهء ادبار به روی او بازبست. (ترجمهء تاریخ یمینی).
سر زلفت به گیسو بازبندم
گهی گریم ز عشقت گاه خندم.نظامی.
مرغ طرب نامه بپر بازبست
هفت پر مرغ ثریا شکست.نظامی.
طلسم خویش را از هم گسستم
بهر بیتی نشانی بازبستم.نظامی.
و جویی که آن را ماذق میگویند از رودخانه ای بنا نهاده اند از آبه مسکن خواص لشکر و جای بستن اسبان بوده است. (تاریخ قم ص81). || بستن. سد کردن. پیشگیری کردن : چون ایام بهار درآید و مردم دیگرباره به آب محتاج شوند آن آبها از آن موضع بازبندند. (تاریخ قم ص 88). || جبیره کردن استخوان شکسته را. (ناظم الاطباء). اصلاح شکسته بندی. جبر شکسته. بست زدن :
که سهل است لعل بدخشان شکست
شکسته نشاید دگر بازبست.
سعدی (بوستان).
نباید دوستان را دل شکستن
که چو بشکست نتوان بازبستن.
(از ده نامهء اوحدی).
|| بمجاز، نسبت کردن. انتساب : هزیمتیان آمدن گرفتند و بر هر راهی می آمدند شکسته دل و شرم زده و امیر فرمود تا ایشان را دل دادند و آنچه رفت بقضا بازبستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص396).
بر ایشان بازبستم خویشتن را
شدم مسعود و بر شیطان مظفر.ناصرخسرو.
زمام آن کار بدست تصرف او بازدادند و فساد این حادثه بدو بازبستند. (ترجمهء تاریخ یمینی). اِستِلحاق. (منتهی الارب). رجوع به استلحاق شود. || تَعَزّی. (اقرب الموارد). اِعتِزاء. (منتهی الارب).
(1) - ظ: بار بستن.
بازبسته.
[بَ تَ / تِ] (ن مف مرکب)مربوط. وابسته. مرتبط. پیوسته :
بشمشیر او بازبسته است گیتی
عرض بازبسته است لابد بجوهر.ازرقی.
هر اولی به آخری بازبسته است. (از تاریخ بیهق).
چون نی بخیال بازبسته
مویی ز دهان مرگ رسته.نظامی.
بازبکند.
[ ] (اِ مرکب) قزاکند. (فهرست البیان و التبیین چ حسن السندوسی. قاهره، ج 3 ص78). و منهم یلبس البازبکند و یعلق الخنجر و یأخذالجزر و یتخذالجمة. (البیان و التبیین ج 3 ص78). در متن و حاشیهء البیان و التبیین چنین است و بر فرض باز بمعنی کژ یا کز یا کج آمده باشد بدین صورت کلمه درست نیست و باید بازیکند باشد نه بازبکند، نظیر برزیگر و جز آن، ولی باز یا پاژ یا فاز بمعنی ابریشم نیامده و تنها در لغات دساتیری کلمهء باز بمعنی لطیف آمده که آنهم نمیتواند مورد اعتنا باشد و چون کلمهء قزاکند بصورتهای کژاغند و کزاغند و در تعریب کازغند (دزی) آمده است ظاهراً بازیکند صورتی از کازیغند یا کازکند است.
بازبهادربن شجاع.
[بَ دُ رِ نِ شُ] (اِخ)دهمین سلطان ملوک مالوَه بوده که شهرهای دهار و ماند و سپس شاری آباد پایتخت آنها بود و بدو دسته تقسیم میشدند: نخست بنوغوری که سه تن از آنان سلطنت کردند و نخستین پادشاهان آنان دلاورخان حسین غوری بسال 804 ه . ق. بسلطنت رسید. دستهء دوم بنوخلجی بودند که نخستین آنان محمود شاه [ اول ] خلجی کبیر در محرم 840 بپادشاهی رسید و بازبهادربن شجاع دهمین سلطان از هر دو دسته و هفتمین شاه گروه بنوخلجی بود که بسال 962 بسلطنت رسید و در 968 ه . ق. بیشتر بلاد را فتح کرد. رجوع به معجم الانساب زامباور ج2 ص431 و 432 شود.
بازبین.
(نف مرکب) وارسی کننده. بجای کنترلر(1) اختیار شده و آن کسی است که کالا و جنسهای تجارتی را رسیدگی کرده برابری آنها را با بارنامه تصدیق مینماید. کسی که در راه آهنها و تماشاخانه ها بلیط های فروخته شده را بازرسی مینماید تا هر کسی مطابق ارزش بلیط در جای خود قرار گیرد. (واژه های نو، فرهنگستان ایران).
(1) - Controleur.
بازپاشیدن.
[دَ] (مص مرکب) از هم پراکندن. از هم جدا شدن اجزای چیزی. پریشان و پریش شدن. و رجوع به بازپاشیده شود.
بازپاشیده.
[دَ / دِ] (ن مف مرکب) از هم پراکنده. از هم جدا شده. پریش: بازپاشیده از هم. (لغت فرس اسدی چ عباس اقبال ص205).
بازپذیرفتن.
[پَ رُ تَ] (مص مرکب)دوباره قبول کردن. از نو پذیرفتن. قبول کردن. پذیرفتن. منفعل شدن.
بازپذیرنده.
[پَ رَ دَ / دِ] (نف مرکب)دوباره قبول کننده. پذیرنده. منفعل شونده :
طبع خلیفه قدری گرم گشت
بازپذیرندهء آزرم گشت.نظامی.
بازپراندن.
[پَ دَ] (مص مرکب) بهوا انداختن. بهوا پرواز دادن :
از شمس دین چه آید جز افتخار دین
لابد که باز بازپراند ز آشیان.سوزنی.
بازپرانیدن.
[پَ دَ] (مص مرکب)بازپراندن. رجوع به بازپراندن شود.
بازپرداختن.
[پَ تَ] (مص مرکب) پایان دادن کاری. امری را به انجام رسانیدن. تمام کردن امری: باز پرداختن داستانی، کلامی؛ نقل کردن آن :
چون که بانوی هند با بهرام
بازپرداخت این فسانه تمام.نظامی.
زآن نوحه گری چو بازپرداخت
با زید عتاب گونه ای ساخت.
نظامی (الحاقی).
|| بازپرداختن از؛ فارغ شدن از کاری. آسوده شدن از کاری :
ز کاوس کی بازپرداختم
کنون رزم گردنکشان ساختم.فردوسی.
ز نخجیر چون بازپرداختی
همه بزم با ماه رخ ساختی.
اسدی (گرشاسب نامه).
ازو بازپرداز و از چین نخست
پس آنگه تن و جان ما پیش تست.
اسدی (گرشاسب نامه ص381).
در چشمهء دوستی وضو ساخت
از جور فراق بازپرداخت.نظامی (الحاقی).
از سوی پدر چو بازپرداخت
آواره بکوه و دشت میتاخت.نظامی.
چو از نقش نجاشی بازپرداخت
بمهر نام خسرو نامه ای ساخت.نظامی.
پس چون شاه از آن بازپرداخت [ یعنی از کار پادشاه مصر ] آن جمله مال و خزینه بحکیم ارسطاطالیس سپرد. (اسکندرنامه نسخهء سعید نفیسی). رجوع به پرداختن شود.
بازپرس.
[پُ] (اِمص مرکب) پرسش کن. تحقیق نمای. (آنندراج). پرسش کننده. سؤال کننده. || پرسش مکرر و سؤال مکرر. (ناظم الاطباء). بازپرسی :
که بر من از فلک امسال ظلمها رفته است
که هم فلک خجل آید ببازپرس(1) جواب.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص53).
|| بجای مستنطق برگزیده شده است. (واژه های نو فرهنگستان ایران). || مؤاخذه. گرفت و گیر.
- روز بازپرس؛ بمعنی روز پرسش. (آنندراج). روز قیامت.
|| یادداشت. (ناظم الاطباء). || تحقیق و تنقیح و استفسار بدقت و غور تمام. (آنندراج). تفحص. || ملاحظهء مکرر. || امتحان. (ناظم الاطباء).
(1) - ن ل: ز بازپرس.
بازپرسی.
[پُ] (حامص مرکب) عمل بازپرس. استنطاق. (لغات فرهنگستان). || مؤاخذه. بازخواست.
بازپرسیدن.
[پُ دَ] (مص مرکب) سؤال کردن. پرسش کردن : بونصر مشکان خبرهای حقیقت دارد، از وی باز باید پرسید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص178). سحرگاهی استادم مرا بخواند برفتم و حال بازپرسید. (تاریخ بیهقی).
آنها کجا شدند و کجا اینها
زین بازپرس یکسره دانا را.ناصرخسرو.
ز تو گر بازپرسند آن نشانها
نیاری هیچ حرفی یاد از آنها.نظامی.
بازپرسیدن حدیث نهفت
هم تو دانی و هم توانی گفت.نظامی.
نام آن شهر بازپرسیدم
رفتم و آنچه خواستم دیدم.نظامی.
|| بازپرسیدن بیمار؛ عیادت او : گفتند صحبت با که داریم؟ گفت آنکه چون بیمار شوی ترا بازپرسد و چون گناهی کنی توبه قبول کند و هر چه حق از تو داند از او پوشیده نبود. (تذکرة الاولیاء عطار).
خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب
بیمار بازپرس که در انتظارمت.حافظ.
|| مؤاخذه کردن : گفت: چرا دیگر بازنپرسیدید؟ گفتند چنین بایست کرد. پس از این چنین کنیم. امیر گفت اگر حدیث این حاجب سرای در میان نبودی فرمودمی تا شما را گردن زدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص444). کوتوال را گفت (امیرمحمد) تا از حاجب بازپرسند تا سبب چه بود که کسی نزدیک من نمی آید. (تاریخ بیهقی).
بازپرسی کردن.
[پُ کَ دَ] (مص مرکب)استنطاق. (لغات مصوبهء فرهنگستان).
بازپره.
[پَ رَ / رِ] (اِ) پروانه. شب پره. (آنندراج) (ناظم الاطباء).
بازپس.
[پَ] (ق مرکب) واپس. از پس. (ناظم الاطباء). مؤخر. (دهار). بعقب. پشت به پشت. بدنبال :
چون رسن گر ز پس آمد همه رفتار مرا
به سغر(1) مانم کز بازپس اندازد تیر.
ابوشکور.
من روی بخراسان و شغلی بزرگ دارم چون از اینجا بروم باری دلم بازپس نباشد. (تاریخ بیهقی).
بپیچیدش بلورین بازو و دست
چو دزدان هر دو دستش بازپس بست.
(ویس و رامین).
همچو خرچنگ طالع خویشم
که همه راه بازپس سپرم.خاقانی.
این گفتی صدر مهتران جوی
وآن گفتی مدح خسروان گوی
من مانده بدین نمط ز من پای
نی پیش ره و نه بازپس جای.جامی.
|| باز. بعد. (آنندراج). پس ازین. من بعد. (ناظم الاطباء). دوباره :
سخن گرچه دلبند و شیرین بود
سزاوار تصدیق و تحسین بود
چو یکبار گفتی مگو بازپس
که حلوا چو یکبار خوردند بس.
سعدی (گلستان).
|| (ص مرکب) عقب مانده. واپس مانده. دنبال مانده :
عزلت گزین ز پیشگه گیتی
کان پیشگاه بازپسان دارند.خاقانی.
ای قافله سالار چنین گرم چه رانی
آهسته که در کوه و کمر بازپسانند.
سعدی (طیبات).
یکی بازپس خائن شرمسار
نیابد همی مزد ناکرده کار.سعدی (بوستان).
گرچه دوری به روش کوش که در راه خدای
سابقی گردد اگر بازپسی برخیزد.
سعدی (خواتیم).
|| آخرین. بازپسین :
گفتیم هلا ما سپاس داریم
کوبیم در مدحت و ثنا را
نی از پی آنکه صلت آریم
لیکن ز پی بازپس هجا را.سوزنی.
- بازپس گفتن دشنامی را؛ پاسخ کردن آن به دشنامی.
(1) - ن ل: به شکر.