معقولیت پذیری گزاره‏هاى دینى(1) نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

معقولیت پذیری گزاره‏هاى دینى(1) - نسخه متنی

مرتضى شيرودى

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید
معقوليت پذيري گزاره‏هاى دينى(1)
چكيده
اثبات‏پذيرى گزاره‏هاى دينى، يكى از مسائل چالش برانگيز در فلسفه دين و معرفت‏شناسى دينى است كه در باب صدق و توجيه باورهاى دينى جست‏وجو مى‏كند. در آغاز مقاله، مبادى تصوّرى مسأله يعنى دين، گزاره‏هاى دينى و اثبات‏پذيرى، تبيين، و ديدگاه‏هاى فيدئيزم، پوزيتوسيم منطقى، نسبى‏گرايى و معرفت‏شناسى اصلاح شده، به اختصار معرفى و نقد شده است و در پايان به ديدگاه برگزيده به اثبات‏پذيرى آموزه‏هاى زيرساخت دينى با بهره‏گيرى از نظريّه مبناگروى و بديهيّات در معرفت‏شناسى پرداخته شده است.
واژگان كليدى: دين، گزاره‏هاى دينى، اثبات‏پذيرى، فيدئيزم، پوزيتوسيم منطقى، نسبى‏گرايى، معرفت‏شناسى اصلاح شده، مبناگروى.
اثبات‏پذيرى گزاره‏هاى دينى از مباحث مهم در كلام جديد، فلسفه دين و معرفت‏شناسى دينى است. پرسش اصلى در اين پژوهش اين است كه اگر معرفت به معناى باور صادق موجه تلقّى شود؛ آيا مى‏توان از صدق و توجيه باورهاى دينى سخن گفت و با روش‏هاى منطقى، حقّانيت و معقوليّت آن‏ها را اثبات كرد. تبيين و تحليل اين مسأله را سه محور مبادى تصوّرى، ديدگاه‏ها و نظريه برگزيده بيان مى‏شود.
مبادى تصوّرى مسأله
1. دين
مقصود نگارنده از دين، آيينى است كه ويژگى‏هاى ذيل را دارا باشد.
ـ آسمانى و الاهى باشد، نه زمينى و بشرى و ساخته دست انسانى؛
ـ پيام الاهى، موجود و در دسترس مردم باشد؛
ـ متن مقدّس آسمانى، از تحريف به زيادت و نقيصه در امان باشد.
بنابراين، دين عبارت است از آموزه‏هاى وصفى و توصيه است كه خداوند سبحان براى هدايت انسان‏ها نازل كرده و پيام آن بدون تحريف در اختيار بشر قرار دارد. اين تحريف در دوران معاصر بر اسلام انطباق دارد.
2. گزاره‏هاى دينى
گزاره‏هاى دين اسلام به دو دسته گزاره‏هاى وصفى (Discriptive) و توصيه‏اى (Normative) يعنى اخبارى و انشايى تقسيم مى‏شوند. گزاره‏هاى اخبارى، صدق و كذب بردارند؛ زيرا از سنخ معارفِ‏شناختارى‏اند؛ ولى گزاره‏هاى اخبارى، به اعتبار دلالت مطابقى، حكايتگر از واقع و نفس‏الامر نيستند؛ هر چند به اعتبار منبع و منشأ صدور و نيز هدف و غايت، صدق و كذب‏بردار هستند.
گزاره‏هاى وصفى اسلام عبارتند از قضاياى تاريخى، اعتقادى، طبيعت‏شناختى، عرفانى، خبرهاى غيبى، و سنّت‏هاى مشروط الاهى، و گزاره‏هاى توصيه‏اى اسلام عبارتند از قضاياى اخلاقى و حقوقى و فقهى.
3. اثبات‏پذيرى
واژه اثبات‏پذيرى در فرهنگ فلسفه دين به معانى گوناگونى به كار مى‏رود. گاهى به‏معناى پذيرش و تصديق همگانى و زمانى به‏معناى مطابقت با واقع و مانند اين‏ها به‏كار مى‏رود.
مطابق ديدگاه نخست كه به عقل‏گرايى حدّاكثرى (Strong Rationalism) شهرت يافته، صدق اعتقادى، زمانى معلوم مى‏شود كه تمام عاقلان قانع شوند و ادلّه و براهين اعتقادات دينى هنگامى اثبات و معتبرند كه مورد تصديق همه عاقلان باشند. پاره‏اى از نويسندگان، در برابر اين تعريف، اثبات وابسته به شخص را مطرح ساخته‏اند.(2)
نگارنده بر اين باور است كه هيچ يك از دو معناى عقل‏گرايى حدّاكثرى و حدّاقلى يا تصديق همگانى و وابسته به شخص پذيرفتنى نيست؛ زيرا هر دو طايفه گرفتار خلط صدق خبرى با صدق مخبرى شده‏اند.(3)
توضيح مطلب اين‏كه معناى شايع و رايج صدق، مطابقت با واقع است و معقوليّت و اثبات‏پذيرى در چارچوب اين تعريف مطرح مى‏شود اعمّ از اين‏كه شخص يا اشخاصى بدان اعتقاد داشته باشند يا خير. تصديق همگانى و وابسته به شخص، همان صدق مخبرى است كه از مطاقبت گزاره با اعتقاد معتقدان خبر مى‏دهد و چنين معنايى از صدق در معرفت‏شناسى و فلسفه جايگاهى ندارد.
ديدگاه‏هاى مسأله
معقوليّت و اثبات‏پذيرى گزاره‏هاى دينى از سوى مكاتب گوناگون فلسفى مورد بحث و بررسى قرار گرفته است كه به اختصار به شرح ذيل بيان مى‏شود.
ديدگاه فيدئيزم (Fideism)
مكتب ايمان‏گرايى معتقد است كه نظام‏هاى اعتقادى و باورهاى دينى را نمى‏توان موضوع ارزيابى و سنجش عقلانى قرار داد؛ زيرا هر برهانى، ناگزير بر مقدّمات يا مفروضات خاصّى مبتنى است. اگر شخصى، هيچ فرضى را به صُوَرت مبدأ استدلال نپذيرد، در اين صُوَرت احتجاج كردن با چنين شخصى محال خواهد بود. مقدّمه مفروض يك برهان را مى‏توان از برهان ديگرى نتيجه گرفت، و بدين‏ترتيب، آن را اثبات كرد؛ امّا اين روند را نمى‏توان تا بى‏نهايت ادامه داد. ما بايد در جايى از اين روند به مفروضات بنيادين مان برسيم؛ يعنى به امورى كه آن‏ها را بدون اثبات پذيرفته‏ايم صرفا از آن رو كه اين امور چندان بنياديند كه هيچ چيز بنيادى‏ترى وجود ندارد كه بتواند آن‏ها را اثبات كند.
از نظر مؤمن مخلص، بنيانى‏ترين مفروضات، در خود نظام اعتقادات دينى يافت مى‏شوند. ايمان دينى، خود بنيان زندگى شخص است. به بيان پل تيليش، ايمان دينى، همانا پرواى واپسين شخص شمرده مى‏شود.(4)
بى‏شك، نظام دينى مؤمنان در جهت بخشيدن به زندگى و اهداف آن نقش بسزايى دارند و اعتقادات دينى، بنيادين‏ترين گزاره‏هاى زندگى‏اند؛ امّا ايمان‏گرايان در اين تبيين ميان گزاره‏هاى پايه و بنيادين معرفت‏شناختى و نيز گزاره‏هاى بنيادين دينى خلط كرده‏اند.
گزاره‏هاى پايه معرفت‏شناختى، بى‏نياز از استدلال و گاه مستحيل الاستدلال هستند؛ مانند اصل استحاله اجتماع نقيضين كه تصوّر موضوع و محمول آن براى تصديق كافى است و اصل علّيّت يا اصل هو هويت نيز به اصل تناقض برمى‏گردند و از اين طريق، بنيادين بودن آن‏ها ثابت مى‏شود.
گزاره‏هاى اعتقادى و حتّى گزاره «خدا وجود دارد» چنين نيستند. انكار آن‏ها مستلزم اجتماع نقيضين نيست؛ بنابراين، استدلال و برهان بر مفروضات بنيادين مبتنى است و ايمان دينى بنيان زندگى است؛ امّا گزاره‏هاى اعتقادى، مفروضات بنيادين معرفت‏شناختى نيستند.
ديدگاه پوزيتوسيم منطقى (Logical Positivism)
حلقه وين و پوزيتوسيم، آغازگر بحث معنادارى و اثبات‏پذيرى گزاره‏هاى دينى بوده است. اين طايفه، يگانه ملاك در معيار معنادارى و اثبات‏پذيرى گزاره‏هاى معرفتى را حسّ و تجربه معرّفى كرده، و فقط گزاره‏هاى تحليلى و توتولوژى، و مشاهدات مستقيم حسّى و معرفت‏هاى مستنتج از آن دو دسته را معنادار و اثبات‏پذير دانسته‏اند. بر اين اساس، گزاره‏هاى ما بعدالطّبيعه، اخلاقى و دينى شبه گزاره و فاقد معنا و محتواى منطقى و اثبات‏پذيرى معرّفى شدند. اين دسته از گزاره‏ها فقط نمايش احساسات و عواطف بشرى و شبه قضيه‏اند.(5)
مدّعيات پوزيتوسيم منطقى با مشكلات جدى روبه‏رو است؛ از جمله:
1. اين‏كه ادّعا مى‏كنند: «گزاره‏هاى معنادار است كه از نظر تجربى، تحقيق‏پذير باشد».
آيا اين ادّعاى پوزيتوسيت‏ها، توتولوژيك و تحليلى است يا با ملاك تجربه، اثبات يا تأييد مى‏شود؟ پاسخ منفى است؛ بنابراين، اصول معرفتى پوزيتوسيم فاقد معنا و خودويرانگر و خودشكن است.
بر فرض صحّت معيار تحقيق‏پذيرى پوزيتوسيت‏ها تمام گزاره‏هاى دينى را نمى‏توان بى‏معنا يا تحقيق‏ناپذير دانست؛ زيرا پاره‏اى از گزاره‏هاى دينى، از سنخ گزاره‏هاى تجربى‏اند و با روش حسّ و تجربه قابليت داورى دارند.(6)
ديدگاه نسبى‏گرايى (Relativism)
نسبى‏گرايان، عنصر توجيه و استدلال معرفت را انكار كرده، بر اين باورند كه ركن مهمّ مبناگروى، براهت است و ملاك براهت بديهيّات، تشكيك‏ناپذيرى آن‏ها است؛ ولى نمى‏توان از تشكيك‏ناپذيرى، خطاناپذيرى را نتيجه گرفت. بسيارى از باورهاى انسانى، تشكيك‏ناپذيرِ خطاپذيرند؛ مانند يقينياتى كه از صبح تا شب براى انسان پديد مى‏آيد و بعدها به خطا و خلاف واقع بودن آن‏ها پى برده مى‏شود.
پاسخ اين اشكال اين است كه معرفت‏شناسان عقل‏گرا، ملاك براهت را تشكيك‏ناپذيرى ندانسته‏اند؛ زيرا تشكيك‏ناپذيرى به‏معناى يقين منطقى است و يقين منطقى، افزون بر تشكيك‏ناپذيرى، ويژگى صدق و توجيه ذاتى را دارد.
ديدگاه معرفت‏شناسى اصلاح شده (Roformed epistemology)
آلوين پلانيتنگا، جنبش جديدى در معرفت‏شناسى دينى پديد آورد كه در اثر همفكرى با سنّت دينى پروتستانتيسم، نام اصلاح شده را بر آن نهاد. مهم‏ترين پيام اين نحله معرفتى، پيوند معقوليّت با باورهاى دينى است. وى باورهاى انسانى را به دو دسته باورهاى پايه و مستنتج تقسيم كرده و راه تشخيص باورهاى پايه را استقرا دانسته و بر اين روش، باورهاى مبتنى بر ادراكات حسّى يا باورهاى مبتنى بر حافظه يا باورهاى برگرفته از حالات روانى را باورهاى پايه معرّفى كرده است.(7)
پلانيتنگا، اعتقاد به خدا را باور پايه به معناى باور پايه موجه قلمداد مى‏كند. بدين‏ترتيب، اعتقاد به خدا، به استدلال نيازى ندارد؛ نتيجه آن‏كه نظريّه رايج معرفت‏شناسى، يعنى مبناگروى و استناد نظريّات به بديهيّات موجّه از جمله نظرى دانستن گزاره‏هاى دينى مخدوش است. اشكال قابل طرح بر نظريّه معرفت‏شناسى اصلاح شده اين است كه هرگونه اعتقاد افسانه‏اى كه بسيارى از مردم جامعه بدان باور دارند مى‏تواند گزاره پايه موجّه معرّفى شود.
تاريخ تفكّر انسان بر اين مطلب گواه است كه انديشه‏ها و اعتقادات خرافى فراوانى ميان مردم رواج دارد؛ در حالى‏كه هيچ بهره‏اى از حقيقت ندارند.
مشكل ديگر اين است كه پلانيتنگا، نظريّه خود را مبتنى بر جامعه متديّنان مسيحى قرار داده است كه اگر نگاه جامع‏تر به جوامع دينى مى‏داشت، اختلاف آشكار ميان دينداران را درباره خدا و چيستى او مى‏يافت؛ آن‏گاه پايه دانستن تمام اين تفسيرها مستلزم اجتماع نقيضين خواهد شد.


ديدگاه برگزيده
مهم‏ترين و بنيادين‏ترين آموزه‏هاى دينى، گزاره‏هاى عقلى ـ فلسفى‏اند كه معقوليّت و توجيه‏پذيرى آن‏ها افزون بر اثبات و برهان‏پذيرى و صدق خودشان، معقوليّت گزاره‏هاى ديگر دينى اعمّ از وصفى و توصيه‏اى را به ارمغان مى‏آورند.
توضيح مطلب اين‏كه آموزه‏هاى دين اسلام از جهت طبقه‏بندى به دو دسته آموزه‏هاى زيرساختى و آموزه‏هاى روساختى تقسيم مى‏شوند. آموزه‏هاى روساختى، آموزهايى هستند كه پذيرش و واقع‏گرايى آن‏ها بر پذيرش و واقعيّت داشتن آموزه‏هاى زيرساختى متوقف است؛ براى نمونه اعتقاد به وجود خدا و علم و قدرت و حكمت الاهى و ضرورت نياز بشر به دين و پيامبرى و حقّانيت و الاهى و وحيانى دانستن قرآن از آموزه‏هاى زيرساختى دين اسلام به‏شمار مى‏آيند.
و حقّانيت آموزه‏هاى ديگر اسلام، مانند اثبات صفات ديگر فعلى الاهى و مسائل فرجام‏گرايى و معاد و آموزه‏هاى اخلاقى و فقهى بر گزاره‏هاى زيرساخت پيشگفته مبتنى‏اند؛ يعنى با اثبات و معقوليت‏پذيرى گزاره‏هاى زيرساخت اسلام، ديگر آموزه‏هاى دينى نيز ثابت مى‏شوند و جمله گزاره‏هاى زيرساخت، گزاره‏هاى عقلى‏اند؛ يعنى با معيار عقلى مى‏توان بهر باب اثبات‏پذيرى و كشف مطابقت با واقع آن‏ها سخن گفت.
معيار معرفت عقلى، از بنيادى‏ترين مسائل معرفت‏شناسى است كه چگونگى كشف معرفت‏هاى صادق و حقيقى از كاذب و غيرحقيقى را نشان مى‏دهد. معرفت‏شناسان در اين مسأله كه با عنوان ارزش شناخت يا توجيه معرفت ياد مى‏كنند، دو نظريّه مهم را پى افكنده‏اند: نظريّه مبناگروى و نظريّه انسجام‏گروى. نگارنده در اين مقال فقط به نظريّه مبناگروى مى‏پردازد.
نظريّه مبناگروى (Foundationalism) قديم‏ترين و پايدارترين ديدگاه در اين مقام است كه فيلسوفان يونان همچون افلاطون و ارسطو و فيلسوفان مسلمان مانند ابن سينا، سهروردى، صدرالمتألهين و معرفت‏شناسان معاصر مغرب زمين از جمله پلانتينگا و سويين برن از آن دفاع كرده‏اند.
نظريّه مبناگروى، تقريرهاى گوناگونى دارد كه رايج‏ترين آن اين است كه باورها و معرفت‏هاى حصولى انسان به دو دسته باورهاى پايه (Basic Beliefs) و باورهاى مستنتج (Infered Beliefs) يا به عبارت اهل منطق، به معرفت‏هاى بديهى و معرفت‏هاى نظرى تقسيم مى‏شود.(8) بديهيّات، معرفت‏هايى هستند كه تصديق به آن‏ها احتياج به استدلال ندارد؛ يعنى تصوّر موضوع و محمول، براى تصديق قضيّه كفايت مى‏كند؛ ولى نظريّات، قضايايى هستند كه تصديق به آن‏ها به استدلال نيازمند است و تصوّر موضوع و محمول براى تصديق كفايت نمى‏كند. بديهيّات و گزاره‏هاى پايه به دو قسمند:
أ. بديهيّات اوّليّه كه نه تنها از استدلال بى‏نيازند، بلكه مستحيل الاستدلال نيز هستند؛ يعنى اقامه استدلال براى اثبات آن‏ها محال است؛ مانند امتناع تناقض يا محال بودن اجتماع وجود و عدم.
اصل استحاله اجتماع نقيضين، قضيه‏اى است كه با تصوّر اجتماع نقيضين و تصوّر امتناع و محال بودن، تصديق به قضيّه «اجتماع نقيضين محال است» پديد مى‏آيد. براهت اين قضيّه بدان معنا است كه نه تنها اثباتش از استدلال و برهان بى‏نياز است، بلكه ارائه برهان و استدلال براى آن غير ممكن است؛ زيرا هرگونه استدلال و برهان دوباره به اصل امتناع تناقض نياز دارد؛ به همين دليل، حتّى كسانى كه اين اصل را انكار مى‏كنند يا مورد ترديد قرار مى‏دهند، بر مبناى اصل امتناع تناقض به انكار يا ترديد آن مى‏پردازند؛ زيرا شخص شك‏كننده و منكر اصل تناقض نمى‏تواند در همان حال هم منكر و شاك باشد و هم نباشد؛ براى اين‏كه اجتماع نقيضين را محال مى‏داند.
ب. بديهيّات ثانويّه عبارتند از قضايايى كه تصديق آن‏ها در گرو به كار گرفتن ابزار ديگرى چون حسّ و عقل است. به عبارت ديگر، بديهيّات ثانوى، از استدلال بى‏نيازند؛ ولى مستحيل الاستدلال نيستند و سرّ اين‏كه بديهيّات ثانويّه ناميده شده‏اند، اين است كه تصوّر موضوع و محمول آن‏ها براى تصديق كافى نيست و عنصر ديگرى نيز ضرورت دارد؛ ولى به كارگيرى آن عنصر ديگر به تعمّل عقلانى و جست‏وجوى برهان و حد وسط نياز ندارد.
بديهيّات ثانويّه عبارتند از:
1. حسّيات: قضايايى كه با حواس ظاهرى احساس مى‏شوند؛ مانند هوا روشن است. تصديق و حكم به اين گونه قضايا به حواس ظاهرى و اندام‏هاى حسّى نياز دارد؛ افزون بر اين‏كه براى اثبات وجود محسوسات در خارج و تطابق صور ادراكى حسّى با واقع، برهان عقلى ضرورت دارد؛ زيرا چه بسا كسى ادّعا كند كه صُوَر ادراكى حسّى، زاييده نفس آدمى هستند و بر واقعيّت محسوسات در خارج دلالتى ندارند. عقل استدلالگر با ارائه برهان سبر و تقسيم اثبات مى‏كند كه اگر واقعيّت خارجى، منشأ پيدايش صُوَر ادراكى نباشد و صُوَر ادراكات حسّى زاييده نفس انسان باشد، بايد انسان در هر حالت و زمان و مكانى آن ادراك حسّى را درك كند؛ زيرا نفس و علّت پيدايش صُوَر حسّى (بنا به فرض) موجود است و از آن‏رو كه چنين حادثه‏اى اتّفاق نمى‏افتد، نتيجه گرفته مى‏شود واقعيّت محسوس در خارج وجود دارد كه منشأ پيدايش صورت حسّى در ذهن شده است.(9) و سرّ براهت حسّسيات (به رغم نياز آن‏ها به برهان عقلى) اين است كه عقل آدمى به‏طور خودكار، برهان مذكور را ارائه مى‏كند و به جست‏وجو نيازى ندارد برخى از ناحيه نسبيت پاره‏اى از ادراكات حسّى مانند رنگ‏ها و صورت‏ها، حسّسيات و ادراكات حسّى را از دايره يقينيّات و بديهيّات ثانويّه خارج ساخته‏اند؛ در حالى‏كه هستى رنگ‏ها و صوت‏ها به لحاظ هستى‏شناختى، واقعيّتى نسبى و متغيّرند و ادراكات حسّى متغير نيز تابع واقعيّت خودشان است.
2. فطريّات: قضايايى هستند كه اوّلاً تصوّر موضوع و محمول براى تصديق كفايت نمى‏كند و به برهان عقلى نيازمند است، و ثانيا برهان عقلى به‏صورت خودكار همراه اين سنخ قضايا وجود دارد و حاجتى به تعمّل و تلاش عقلانى نيست. به عبارت ديگر، به صرف تصوّر موضوع و محمول، برهان عقلى متولد مى‏شود. ثالثا به ابزار ديگر معرفتى مانند حواس ظاهرى يا حواس باطنى نيازى ندارد؛(10)
مانند اصل علّيّت (هر معلولى يا ممكنى به علّت نياز دارد)؛
اصل هو هويت (هر چيزى خودش، خودش است)؛
استحاله رفع تناقض (ارتفاع نفى و اثبات از يك گزاره ممتنع است)؛
حمل‏هاى اوّلى (انسان، انسان است)؛
استحاله دور (توقّف وجود الف بر وجود ب وجود ب بر وجود الف محال است)؛
استحاله تقدّم شى‏ء بر خودش (تقدّم شى‏ء الف بر وجود خودش محال است).
همه اين قضايا، گزاره‏هاى فطرى‏اند؛ زيرا با تصوّر موضوع و محمول، برهان عقلى زاييده مى‏شود و تصديق تحقّق مى‏يابد.
توضيح اين‏كه تمام اين قضايا (اصل علّيّت، اصل هو هويت، استحاله رفع تناقض، استحاله دور، استحاله تقدم شى‏ء بر خودش و حمل‏هاى اوّلى)، مصاديق استحاله اجتماع نقيضين هستند؛ يعنى با تصوّر معلول يا محكى و تصور احتياج به علّت، اين برهان عقلى همراهى مى‏كند كه اگر معلول به علّت نيازمند نباشد، اجتماع نقيضين لازم مى‏آيد؛ امّا التالى باطن فالمقدّم مثله؛ بنابراين، تصديق به اصل علّيّت (هر معلولى محتاج به علّت است) حاصل مى‏آيد.
همچنين با تصوّر موضوع و محمول اصلى هو هويت، اين برهان پديد مى‏آيد كه اگر هر چيزى، خودش، خودش نباشد، اجتماع نقيضين لازم مى‏آيد؛ امّا التالى باطل فالمقدّم مثله.
3. وجدانيّات: قضايايى هستند كه از انعكاس علوم حضورى در ذهن و تبديل آن‏ها به علوم حصولى به‏دست مى‏آيند و به برهان عقلى و حواس ظاهرى نيازى ندارند. به عبارت ديگر، وجدانيّات، علوم حصولى هستند كه از علوم حضورى تحصيل شده‏اند. اين سنخ قضايا در منشأ انتزاع به برهان عقلى نيازى ندارند؛ ولى به ابزار عقل محتاجند نكته قابل توجه اين‏كه، وجدانيّات هم در تصوّر موضوع و محمول و هم در تصديق و حكم به علوم حضورى وابسته‏اند؛ مانند «من مى‏ترسم»، «من گرسنه‏ام»، «من احساس نياز مى‏كنم». اهل منطق در گذشته، تجربيّات، حدسيّات و متواترات را در عرض فطريّات، حسّيات و وجدانيات از اقسام يقينيّات شمرده‏اند كه بعدها به‏جاى واژه يقينيّات از اصطلاح بديهيّات استفاده شد. با دقّت منطقى و معرفت‏شناختى مى‏توان اين را ادّعا كرد كه تجربيّات و حدسيّات و متواترات از اقسام يقينيّات هستند؛ البتّه يقين در اين‏جا به‏معناى اعمّ از يقين منطقى و عقلايى است؛ يعنى عاقلان از طريق آزمايش و اخبار متواتر و حدس؛ به قضايايى تجربى، متواتر و حدسيّات يقين مى‏يابند؛ گرچه به‏لحاظ منطقى، ظنّ‏آور باشند؛ ولى در هر حال، اين سه دسته قضايا، جزو بديهيّات ثانويّه نيستند؛ بلكه از سنخ قضاياى نظرى هستند؛ يعنى اوّلاً تصديق آن‏ها به استدلال نياز دارد، ثانيا استدلال عقلى آن‏ها را همراهى نمى‏كند و ثالثا به تعمّل و تلاش عقلانى حاجتمندند.
حاصل سخن آن‏كه، معيار شناخت حقايق و تمييز قضاياى صادق از كاذب در حوزه آموزه‏هاى دينى ـ عقلى براهت عقلى است. بر اين اساس مى‏توان قضاياى عقلى دينى را از بديهيّات استنتاج، و صدق يا كذب آن‏ها را درك كرد. بر اين مبنا، عقل‏گرايان براى اثبات وجود خدا به براهين صدّيقين، وجوب و امكان، اصل علّيّت و غيره تمسّك كرده و در بحث ضرورت بعثت پيامبران از برهان نياز اجتماعى بشر به قوانين بهره گرفته و از اين طريق، معقوليّت گزاره‏هاى دينى ـ عقلى را اثبات كرده‏اند و با وساطت معقوليّت اين دسته از گزاره‏ها كه گزاره‏هاى زيرساختى دين به شمار مى‏آيند، آموزه‏هاى ديگر دينى را معقول و موّجه ساخته‏اند.

پى‏نوشت‏ها :
1. اثبات پذيري گزاره هاي ديني.
2. مايكل پترسون و ديگران: عقل و اعتقاد دينى، ترجمه احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، انتشارات طرح نو، تهران، 1376 ش، صص 72 و 131.
3. سعدالدين تفتازانى: مختصر المعانى، كتابفروشى اسلامى، بى تا، ص 12.
4. پل تيليش: پويايى ايمان، ترجمه حسين نوروزى، انتشارات حكمت، تهران ص 17 ـ 28 و عقل و اعتقاد دينى، ص 79.
5. بهاءالدين خرمشاهى: پوزيتيويسم منطقى، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361 ش، ص 36 ـ 38.
و الف. ج. آپر، حقيقت و منطق، ترجمه منوچهر بزرگمهر، دانشگاه صنعتى شريف، 1356 ش.
6. عبدالحسين خسروپناه: انتشارات بشر از دين، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، تهران، 1382 ش، ص 281 ـ 284.
7. احمد نراقى و ابراهيم سلطانى: كلام فلسفى، ج 1، انتشارات صراط، اسفند 1374 ش، ص 11 ـ 72.
8. ابونصر فارابى: المنطقيات، كتابخانه آيت‏اللّه‏ مرعشى نجفى، قم، ج 1، ص 19؛ ابن‏سينا: الاشارات و التنبيهات، ج 1، نشر كتاب؛ قم، 1377 ق، ص 213 ـ 229؛ ميرسيدشريف جرجانى: شرح المواقف، ج 2، انتشارات رضى، قم، ص 36 ـ 41؛ شهاب‏الدين سهروردى: مجموعه مصنفّات، حكمة‏الاشراق، ص 118 ـ 123؛ محمدتقى مصباح يزدى: آموزش فلسفه، ج 1، سازمان تبليغات اسلامى، ص 211 و 212.
9. ابن‏سينا: التعليقات، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، ص 68 و 88 و 148؛ محمدحسين طباطبايى: نهاية‏الحكمة، المرحلة الحادية عشر، الفصل الثالث عشر؛ صدرالمتألهين شيرازى: الاسفار الاربعه، ج 3، انتشارات مصطفوى، ص 498.
10. ابن‏سينا: الاشارات و التنبيهات، ج 1، ص 219.
عبدالحسين خسروپناه - مجله قبسات، ش27
/ 1