فرهنگ مدرنيته و توهّم
اصغر طاهرزاده
1386
طاهرزاده، اصغر،1330-
فرهنگ مدرنيته و توهّم / طاهرزاده، اصغر.- اصفهان: لُبالميزان، 1385.
160 ص.
ISBN: 978-964-2609-01-7
فهرستنويسي بر اساس اطلاعات فيپا
كتابنامه به صورت زيرنويس.
1- اسلام در غرب. 2- تمدن اسلامي--تاثير غرب . 3- فرهنگ اسلامي-- ايران--تاثير غرب 4- اسلام--تجديد حيات فرهنگي. الف. عنوان.
4ف 2ط/3/229BP 489/297
كتابخانة ملي ايران 46770- 85 م
فرهنگ مدرنيته و توهّم
اصغر طاهرزاده
سفارش: گروه فرهنگي الميزان
نوبت چاپ: اول
تاريخ انتشار: 1386
قيمت: 1200 تومان
شمارگان: 3000 نسخه
طرح جلد: محمد فاطميپور
كليه حقوق براي گروه الميزان محفوظ است
مراكز پخش:
1- گروه فرهنگي الميزان تلفن: 7854814- 0311
2- دفتر انتشارات لبالميزان همراه 09131048582
فهرست مطالب
مقدمه 7
مقدمة مؤلف 11
فصل اول ماجراي بيوطني بشر 15
ماجراي غرب از كجا شروع شد ؟ 19
فصل دوم «توَهّم» آفتي واقعي در شناخت واقعيات 23
روح شيطاني و تغيير نظام خلقت 25
شيطان و نارضايتي از نظام طبيعي 29
فصل سوم مبنـاي مشكل 33
داستان تغيير انسانِ «حكيم» به انسانِ «ابزارساز» 34
تكنولوژي موجود در خدمت كدام انسان؟ 36
هماهنگي انسان با طبيعت، يا هماهنگي طبيعت با انسان؟ 38
انسان جديد 40
تكنولوژي مدرن، جوابگوي وَهم 42
فصل چهارم علم؛ عامل اتصال با عالم عقول و خداي عليم 47
غفلت از نظام طولي و ايجاد توهّم معرفتي 48
تجديد عهد با حقايق 49
ضرورت غرب شناسي 50
غايت تعليم و تربيت جديد 54
آنگاه كه طبيعت به حجاب ميرود 57
هنر رازگشايي از طبيعت 61
فضاهاي قابل سُكني 63
تنها هنوز خدايي است كه ميتواند ما را نجات دهد 66
آنگاه كه حكيمان به حاشيه رانده شوند 69
فصل پنجم طبيعت؛ موجودي زنده يا مرده؟ 73
علاج بيماري قبل از تشخيص آن ممكن نيست 75
فرار از مظاهر مدرنيته راه چاره نيست 76
اولين قدم 78
آشتي با آسمان براي آشتي با زمين 79
فصل ششم فرهنگي كه براي ويراني است 83
فصل هفتم مسلماناني كه غربي شدهاند 87
بندگيِ كثرتها يا جدايي از واقعيات 90
فصل هشتم تعارض اسلام با مدرنيته 95
چهرههاي كاذب مدرنيته 96
فصل نهم چگونگي عبور از مدرنيته 101
خودآگاهي، شرط عبور از مدرنيته 106
بايد جهت قلبها تغيير كند 108
فصل دهم انگيزههاي نقد غرب در جهان اسلام 113
فصل يازدهم شهرهاي قابل زندگي 119
پرسشها و پاسخها 123
خاستگاه نقد مدرنيته 123
رفع بحران توسط عامل بحران؟! 124
چگونگي حكومت تصورات بر بدن 129
حدّ و مرز تصرف در طبيعت 134
خدا، انسان، عالَم، در منظر مدرنيته 136
غرب مسيحي يا مسيحيت غربي؟ 140
تفاوت پيامبران با فيلسوفان 142
هبوط انسان در زمين و محجوب شدن از اسماء الهي 143
آيندهاي اميدبخش 144
مدرنيته و انسانهاي بيعالَم 146
عجله و سطحينگري 151
مدرنيتة اسلامي ممكن است؟ 155
سنت و مدرنيته 157
منابع 159
مقدمه
باسمه تعالي
بحث از مدرنيته آنچنان گسترده است كه اگر يك دانشجو و يا طلبه تصميم بگيرد در بارة آن مطالعه نمايد، در مرحلة اول دچار حيرت و سرگرداني ميشود، بهخصوص كه در نقد مدرنيته اهداف متفاوتي از طريق منتقدين پيگيري ميشود و لذا همواره اين ضرورت احساس ميشد كه كتابي در نقد مدرنيته بهصورت آموزشي و با نظم موضوعات و با رويكرد به تمدن اسلامي تدوين شود تا به عنوان مبناي اولية تفكر، زبان نقد مدرنيته را ساماندهي كند و بتوان با مطالعة آن به يك جمعبندي نسبت به جايگاه فلسفي و تاريخي مدرنيته رسيد.
مواردي كه ميتوان از امتيازات اين كتاب دانست عبارت است از:
1- منظمبودن مباحث در يازده فصل به صورتي جداگانه، به طوري كه هر فصل؛ مقدمهاي براي فصل بعدي است.
2- روشنكردن جايگاه مطالب در جهانبيني اسلامي و قرآني كه اين روش موجب اطمينان و دلگرمي بيشتري براي خواننده ميگردد.
3- در اين كتاب صِرفاً به ضعف مدرنيته بسنده نشده، بلكه اولاً؛ پيشنهادهاي جايگزين مورد بحث قرار گرفته و ثانياً؛ راه عبور از مدرنيته و رسيدن به تمدن اسلامي بررسي شده است.
4- كتاب؛ معني «بهحضورآوردن باطن طبيعت» را با مثالهاي مختلف به نحو قابل درك تبيين كرده است تا خوانندة محترم از اين نكتة بسيار مهم حتيالامكان تصور قابل قبولي بهدست آورد و آن را زمينة تفكرات بعدي خود قرار دهد.
5- چنانچه ملاحظه ميفرماييد؛ مباحثْ به صورت اجمال مطرح شده است تا إنشاءالله زمينة تجزيه و تحليل آن به صورت تفصيل فراهم شود و با عبور از مدرنيته، رجوع به حقيقت ديانت عملي گردد و تمنيّات بشر از تمنيّات بشر مدرن، به تمنيّات عالَم ديني و معنوي تبديل شود، چرا كه تا بشر از جنبة تئوري و نظري از عالَم مدرنيته عبور نكند، هرگز به تفكر ديني به عنوان تفكر جايگزينِ تفكر مدرنيته نميتواند دست يابد و هدف اصلي كتاب، عبور فكري و نظري از مدرنيته به سوي تفكر معنويِ حضوري است، به اميد آنكه جامعة مؤمنين منتظر تمدن اسلامي شوند.
6- در جوابدادن به سؤالاتِ آخر كتاب حوصلة كافي صرف شده است، به اين اميد كه حتيالامكان موضوع براي سؤالكننده روشن شود، زيرا پس از نقد مدرنيته عموماً عاملي كه مانع ميشود تا شخص به يك جمعبنديِ قانعكننده برسد، بيپاسخماندن سؤالاتي است كه پيش ميآيد، و به همين جهت پيشنهاد ما اين است كه خوانندگان محترم پس از مطالعة دقيق كتاب، قبل از هرگونه جمعبندي، همّت نموده و با دقت هر چه بيشتر قسمت سؤال و جوابها را مطالعه فرمايند.
7- اين كتاب را به اميد آنكه ما نيز از اين طريق قدمي در راستاي رفع موانعِ تحقق تمدن اسلامي برداشته باشيم، به خوانندگان عزيز تقديم ميكنيم، هرچند ميدانيم دركِ نيستانگاريِ مدرنيته، درد و رنجي عالمانه نياز دارد ولي تا اين پردة ظلماني دريده نشود، اميد تابيدن هيچ نوري از عالم معني به اين سو نميرود، امّا درك شيعي عزيزان خواننده ما را اميدوار ميكند.
البته روشن است كه نقد مدرنيته به عنوان حجاب تمدن اسلامي تازه راه خود را شروع كرده است و هنوز در اول راه خود ميباشد، ولي تجربه نشان داده است كه طرح مسائلي كه نظر به اقامة دين دارد، در فرصتي كوتاه آنچنان جاي خود را باز ميكند كه گسترش و رشد آن، انسان را به تعجب وا ميدارد. إنشاءالله
گروه فرهنگي الميزان
مقدمة مؤلف
باسمه تعالي
توجه به فرهنگ مدرنيته و بررسي خاستگاه آن براي كساني كه سعي دارند در راستاي اصلاح خود و احياء فرهنگ ديني در جامعه گامي بر دارند از جهات مختلف ضروري به نظر ميرسد.
1- هرگز نميتوان بر شالودة عهد غربي، خانة دين را بنا كرد، زيرا در يك زمان رويآوردن به دو مقصد و با دو عهدِ متفاوت امكان ندارد. و لذا براي بازسازي امت اسلامي بايد مدرنيته شناخته شود تا اين بازسازي، برگشت به اسلام باشد و نه برگشت به فرهنگ غرب ولي با لعاب اسلام، و اين مسلم است كه اگر خاستگاه فلسفي، اجتماعيِ فرهنگ مدرنيته بهخوبي شناخته نشود، انرژي خيزش عظيم اسلامي پس از مدتي هدر ميرود و باز جهان اسلام خود را در تارهاي عنكبوتي فرهنگ مدرنيته اسير مييابد.
2- ابتدا بايد فرهنگ مدرنيته با عهد غير قدسي آن، به روشي عالمانه و دقيق بررسي شود تا بتوان انفكاكي راكه بين فرهنگ مدرنيته با فرهنگ ديني هست به شكل محققانه نشان داد، زيرا روح فرهنگ مدرنيته هر جريان ديني را كهنه و مربوط به گذشته ميداند و مسلم در صورت داشتن عهد قلبي با فرهنگ مدرنيته، هرگز نميتوان زندگي ديني و تمدن اسلامي را سازماندهي نمود، چون مدرنيته هر فكر و فرهنگي را كه نتوانست به رنگ خود در آورد و در خود هضم كند، مطلقاً نفي ميكند و اصلاً به عنوان يك فكر و فرهنگ به حساب نميآورد.
3- در ادامة مباحث؛ روشن خواهد شد كه نقد مدرنيته به اين معني نيست كه از فردا بايد همة لوازم و تكنيك مربوط به آن فرهنگ را كنار گذاشت و خود را بدون هيچ ابزاري در همة صحنههاي فعاليت صنعتي و اجتماعي متوقف نمود، بلكه در نقد فرهنگ مدرنيته دقت بر سر انتخابي است كه بايد براي فرهنگ و تمدن آيندة جهان اسلام انجام دهيم تا سرنوشتي چون سرنوشت غربِ امروز به سراغمان نيايد، غربي كه با گذر از آخرين مرحلة حياتش، در حال تجربة پايان تاريخ سراسر الحادي خود است، به طوري كه ديگر حتي مجالي براي پوشاندن خود در زير لعاب واژههاي آزادي و رفاه و تكنولوژي پيشرفته ندارد.
4- مسلّم شرط ظهور وجود مقدس حضرت مهدي ايجاد آمادگيِ لازم فرهنگي و اعتقادي در فرد و جامعه است؛ حال اگر از يك طرف حجابِ ظهور آن حضرت درست شناخته شود و از طرف ديگر جايگاه تمدن اسلامي به معني واقعي آن كه عبارت است از حاكميت امامي معصوم در مناسبات انساني جامعه، درست تبيين گردد، قدمي بلند در نزديكي به جامعة انساني و بلوغ تاريخي خود برداشتهايم و مباحث بررسي فرهنگ مدرنيته قدمي است در راستاي شناخت درست حجاب نور آخرالزمان.
5- براي برونرفت از وضع موجود؛ سه نكته بايد مورد توجه قرار گيرد:
الف- توجه به وضع موجود و بررسي مباني فكري و فرهنگي مدرنيته
ب- ترسيم وضع مطلوب و ظهور نظام مهدوي
ج- توجه به شرايط سير از وضع موجود به وضع مطلوب كه انقلاب اسلامي متكفّل آن است.
در اين كتاب صِرفاً به بررسي مدرنيته و فرهنگ موجود ميپردازيم و آن دو قسمت ديگر را بايد در كتابها و نوشتارهاي مربوطه پيگيري نماييد. ولي عنايت داشته باشيد اگر از نكات فوق غفلت شود، نهتنها بازخيزي اسلاميِ در حال ظهور به ثمر نميرسد بلكه نسبت به آيندة اسلام گرفتار يأس خواهيم شد.
6- به استحضار خوانندگان عزيز ميرسانم كه بنده به عنوان يك معلم، مباحث مطرح در اين كتاب را جهت تدريس تنظيم كردهام و به اين معني نيست كه خودم را صاحب مطالب آن بدانم، بلكه اميد دارم توانسته باشم مباني نقد مدرنيته را به نحوي كه خوانندگان عزيز بتوانند به صورتي اساسي آن را بشناسند در اختيارشان قرار دهم.
طاهرزاده
فصل اول
ماجراي بيوطني بشر
در اين فصل سؤال اين است؛ چه شد كه زمين ديگر مأواي انسان نيست و او همواره در كره خاكي به دنبال وطني است كه در آن سُكني گزيند، از روستا ميبُرد تا گمشده خود را در شهرها و شهرهاي بزرگتر بيابد و هرچه ميدود از گمشدة خود دورتر ميشود.
ميخواهيم بررسي كنيم، چه شد زميني كه ميتواند مايه حيات انسان باشد، ويران شد و ديگر با ما گفتگو نميكند و مونس تنهايي ما نيست. ميخواهيم بفهميم آيا ميتوان اثري در اين جهان گذاشت كه باز رابطة بشر با عالَم قدس برقرار شود و از بحران موجود درآيد؟ اگر ميتوان، چگونه؟ و با چه فكري و با چه مبنايي؟
آيا باز ميشود تفكري را پيدا كرد كه از وجود انسان پاسداري كند و نگهبان عظمتهاي انسان باشد؟
آيا ميتوان فهميد ماجراي غربِ امروزي و فرهنگ مدرنيته از كجا شروع شد؟ راستي ما بايد در ماجراي غربي شدن عالَم و عقبافتادن خود از اين غربيشدن، خود را و دين خود را ملامت كنيم كه چرا در اين ماجرا شريك نشد، و يا بايد فكري را ملامت كنيم كه اين ماجرا را - تحت عنوان مدرنيته و پيشرفت - ابتدا در غرب و سپس در سراسر جهان به وجود آورد؟
متفكران جهان اذعان دارند كه امروزه، بشر بيوطن شده است - إنشاءالله در دل بحث روشن ميشود كه منظور از بيوطني چيست- اما تصوّر بنده اين است كه خواهران و برادران آمادگيهايي در اين قسمت دارند كه بر اساس آن آمادگيها من اميدوارم بتوانيم با سرعت بيشتر به همدلي برسيم. آيا اين بيوطني را ميشناسيم و آيا از آن تحليلي داريم؟ حداقل حرف بنده اين است كه مؤانست با طبيعت كه وسيلهاي بود تا بشر هر جايي از طبيعت را مركز بقا و ارتباط خود با همه هستي بداند، كجاست؟ امروز بشر Moving و يا تحرك زيادي دارد، ولي بهسوي ناكجاآباد. عنايت داشته باشيد كه پديدة Moving يك اصطلاح است كه از نظر معنيِ اصطلاحي، غير از معني لغت رايج انگليسي آن است. از اين لغت؛ حالتِ سرگرداني بشرِ امروز مورد نظر است، آن حالتي كه مولوي در وصف آن ميگويد:
بشنو از ني چون حكايت ميكنـد
از جدايــيها شــكايت مـيكنـد
كز نيســتان تا مــرا بُبــريدهانـد
در نفيـرم مــرد و زن نــاليدهانــد
سينهخواهم شَرْحهشَرْحه ازفراق
تـا بگويـــم شــرح درد اشــتيـاق
من به هـر جمعيتـي نالان شـدم
جفت بدحالان و خوش حالان شدم
هركسي از ظنّ خـود شد يار من
از درون من نجــست اســـرار من
اين دورافتادن از نيستانِ وجود، قصّة تامّ و تمام بشر امروز است، راستي چه انديشهاي در دوره جديد پيش آمده كه بشر امروز هيچ جايي را نميتواند سُكناي خود احساس كند، و نه تنها بيوطن و بيسكني شده، بلكه درد فراق را نيز از دست داده است و اين است كه با امثال مولوي كه سينة شَرْحهشَرْحه از فراق ميخواهد تا قصّه دوري خود را با او در ميان بگذارد، نميتواند همسخن و همدل شود.
عزيزان عنايت داشته باشند كه بحثهاي غربشناسي با اين اميد در دنيا مطرح ميشود كه راه گمشدة بشر بهسوي آسمان، دوباره پيدا شود، در اين بحثها پرسش از اينجا آغاز ميشود كه: آيا ميشود دومرتبه تفكري پيدا كرد كه از وجود انسان پاسداري كند و نگهبان عظمتهاي انسان باشد، انساني كه از عالم قدس آمده و باز بايد به عالم قدس برگردد؟!
حال اگر كسي عالم قدس را نميشناسد و انساني را كه بايد در عالم قدس سير كند قبول ندارد، اگر هم مباحث غربشناسي را دنبال ميكند، ميخواهد از اين طريق يك تفريحي كنار بقية تفريحهاي دنياي مدرنيته داشته باشد، او عملاً بهرهاي از مباحث نقدِ مدرنيته در زندگي خود نميبرد.
مرغي كه خبر ندارد از آب زلال
منقار در آب شور دارد همه حال
عموم ما پذيرفتهايم كه گويا زندگي همين است كه دائماً خود را و محيط زندگي خود را تخريب كنيم و در همين تخريب عالم و آدم، زندگي خود را خلاصه و تمام كنيم. در فرهنگ توحيدي كه انبياء عليهم السلام متذكر آن بودند، يك نوع نگاه به انسان و عالَم و نظام ملكوتي بود كه در اثر آن نگاه و تعهدي كه به همراه خود ميآورد، انسان نگهبان خود و محيط زيستِ اطراف خود بود. آيا اين بحران محيط زيست، يك بداخلاقي صِرف است و يا حاصل يك نوع نگاه است كه در رفتار بشر جديد پيدا شده است؟ و آيا اين بحران با تغيير رفتار و توصيههاي اخلاقي از بين ميرود، يا اينكه در فرهنگ دنياي جديد، آدم جديدي پيدا شده است كه ديگر نميتواند از قداستهاي عالَم و حيات خود و از عظمتهاي انساني حفاظت كند؟
محيط زيست حقيقي، دل انسان است كه فعلاً آلوده شده است. اين آلودگي در شرايط موجود جهان به جايي رسيده كه بشر نميتواند به حيات خود ادامه دهد. بشر امروز نياز دارد تا قدم در راه ديانت قلبي و حقيقي بگذارد تا از اين حالت بحراني خلاص شود و براي اين كار ابتدا بايد وضع موجود خود را درست بررسي كند.
ماجراي غرب از كجا شروع شد ؟
آيا واقعاً فرهنگ غرب، پديده خاصي است كه لوازم مخصوص به خود را نيز به همراه دارد و در آن فرهنگ؛ انساني متولد شده است كه خود را بينياز از عالم قدس ميشناسد؟ و يا اين فرهنگ يك امر طبيعي است و هميشه همين طور بوده است، و حالا هم مثل هميشه انسانهاي بداخلاقي هستند كه كارهاي غلط انجام ميدهند و اين بداخلاقي و اشتباهكاري لازمة فرهنگ غرب نيست؟ حرف بعضيها اين است كه هميشه دروغ و چنگ و دندان بوده است، همچنانكه هميشه اخلاق و فضيلت بوده است و حالا هم هست؛ ولي حرف ما اين است كه غرب يك پديده جديد است كه به اين شكل در طول تاريخ سابقه نداشته است، چون در هيچ عصري بشر بدينسان خود را بينياز از آسمانِ معنويت و خالق ارزشها و مستغني از لطفِ خدا نپنداشته است. پس سؤال اين است كه آيا ميتوان فهميد ماجراي غرب از كجا شروع شد و آيا ما بايد در ماجراي غربي شدن عالم، خود را و دين خود را ملامت كنيم كه چرا كاملاً وارد گردونة غربيشدن دنيا نشديم؟ يا نه؛ ماجرا عكس اين است و بايد بپرسيم چه رمز و رازهاي معنوي و انساني در شرق و در اسلام بود كه جوامع اصيل اسلامي بهسرعت وارد اين گردونه نشدند.
ما در اين فرصت، بحث اخير را دنبال نميكنيم، ولي بالاخره اين سؤال بايد براي شما مطرح باشد كه چرا كشورهايي امثال هنگكنگ و ژاپن و سنگاپور و كره جنوبي به اين سرعت در اردوگاه غربيشدن وارد شدند، ولي بعضي از كشورهاي اسلامي و بهخصوص ايران شتاب لازم را جهت غربيشدن به خود نگرفتند؟ آيا ما خود را ملامت كنيم كه چرا مثل ژاپن، غربي نشديم؟ يا بايد بحث اين باشد كه اصلاً نبايد غربي ميشديم و همين اندازه هم كه سرمايههاي فرهنگي و بومي خود را رها كرديم و به غرب نزديك شديم، ضرر كرديم؟ ماجراي مدرنيتهشدن غرب و بقيّة جهان چه بوده است؟ ريشة فرهنگي اين نكته كه بعضي از كشورها در غربيشدن سرعت گرفتند و بعضي در اين مسير سرعت نگرفتند، اين است كه گمشدة همة ملتها، گمشدة غرب نبود و لذا هر كدام در رابطه با غرب، تحرك مخصوص به خود را داشتند، بعضي به سرعت جذب شدند و بعضي احتياط كردند. البته اين بحث در جاي خودش بايد به طور مفصل بررسي شود اما آنچه فعلاً از فرهنگ مدرنيته روبهروي ماست اين است كه هرچه از عمر اين تمدن ميگذرد، نسبت آن با حقيقت كمتر ميشود و در واقع چشم حقيقتبين آن به چشمِ ظاهري و ديد مادي تقليل مييابد و در اين راستا بشرِ دلداده به اين تمدن نميتواند ساحات معنوي خود را جواب دهد و لذا احساس بيوطني ميكند، زيرا كه وطنِ حقيقي انسان، عالَم معنويت و مراتب قدسي آن است و براي رسيدن به آن بايد سير و سلوك عملي را پيشه كرد و خود را در يك مسير شهودي نسبت به عالم معنوي قرار داد، در حاليكه حاكميت فرهنگ مدرنيته اين امكان را از بشر گرفته است و نيستانگاري يا نيهيليسم را جايگزين آن كرده و اين است قصّه بيوطني بشر امروز و شروع غرب.
بايد متوجه بود كه دين در فرهنگ مدرنيته و در قلمرو عهد جديد انسان با عالَم، اگر پذيرفتني هم باشد فقط در حدّ افسانههايي بهشمار ميآيد شبيه مادة مخدر، تا پوچي جانكاه دنياي مدرن را براي بشر قابل تحمل كند و اين نوع نگاه به دين درست مقابل آن چيزي است كه انبياء عليهم السلام براي بشر آوردند تا بشر را به عوالم قدس متصل گردانند و آنهايي كه صاحب فتوحات قدسي ميشوند بهتر متوجه هستند كه نيستانگاريِ جانكاه غربي يعني چه و چگونه بشر را از گسترة زندگي حقيقي محروم كرده است و به همين جهت تأكيد ميكنيم؛ دركِ نيستانگاريِ جانكاه مدرنيته، درد و رنجي عالمانه نياز دارد و بايد با دقت و حوصله، ريشههاي آن را ارزيابي نمود.
فصل دوم
«توَهّم» آفتي واقعي در شناخت واقعيات
نظري كه امروز در محافل شناختشناسي يا اپيستمولوژيك دنيا مطرح است، اين استكه ميگويد: فرهنگ غرب از نظر معرفتي سراسر بر مبناي توَهّم و خيال بنا شده است و نه بر مبناي آگاهي بر واقعيات عالم هستي. البته اين توَهّم كه در شناختشناسي مطرح است، غير از توَهّم سياسي است كه در محافل سياسي و اجتماعي مورد بحث است. اينجا بحث بر سر اين است كه آيا همه مردم - اعم از غرب و شرق و حكيم و غير حكيم- با واقعيتها زندگي ميكنند و تفاوت نظرات آنها به جهت تفاوت در نحوة ظهور واقعيتها براي آنها است؟ يا اينكه عدّهاي با خيالاتشان زندگي ميكنند و عدهاي با واقعيات؟
مسلم است كه بعضي از مواقع انسان با خيالات خود زندگي ميكند و در نتيجه خيالات خود را پيگيري ميكند و حالا عدهاي معتقدند انسانِ تحت تأثير هستيشناسي غربي در چنين شرايطي است. پس در ابتدا بايد اين نكته روشن شود كه آيا واقعاً بعضي از انسانها در توَهّم زندگي ميكنند و اگر چنين است، شاخصة فكري آنها چيست؟! البته عدهاي مثل پوزيتيويستها در رابطه با هستيشناسي و حضور خدا در هستي، اين حرفها را قبول ندارند، ميگويند چطور يك نفر بادمجان دوست دارد و ديگري دوست ندارد و هيچ كدام هم در توَهّم نيستند. همينطور هم يكي دوست دارد بگويد خدا هست و ديگري هم دوست دارد بگويد خدا نيست، يا كسي دوست دارد بگويد اين عالم آغوش اُنس با خدا است و كسي هم دوست دارد بگويد طبيعت يك مادّه بيجاني است كه ما هر طور خواستيم ميتوانيم در آن تصرف كنيم. ميگويند اينها دو نوع سليقه است. ملاحظه بفرماييد كه بحث تا كجا بايد تجزيه و تحليل شود.
إنشاءالله به مرور اين موضوع بررسي ميشود تا روشن گردد چرا ما معتقديم فرهنگ مدرنيته، از نظر مباني معرفتياش يك فرهنگ توهّمزده است و به واقعيت عالَم و آدم نظر ندارد.
روح شيطاني و تغيير نظام خلقت
قرآن در رابطه با توهّمزدگي، سخن شيطان را به عنوان يك تفكر منفي چنين مطرح ميفرمايد كه شيطان گفت: «وَ لأُضِلَّنَّهُمْ وَ لأُمَنِّيَنَّهُمْ وَ لآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذَانَ الأَنْعَامِ وَ لآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ وَ مَن يَتَّخِذِ الشَّيْطَانَ وَلِيًّا مِّن دُونِ اللّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُّبِينًا» يعني؛ من انسانها را نسبت به اهداف حقيقيشان غافل ميكنم و آرزوهاي دروغ و وَهمي را در خيال آنها رشد ميدهم، و امرشان ميكنم كه گوشهاي چهارپايان را سوراخ كنند و تحريكشان ميكنم تا خلقت خدا را تغيير دهند.
بعد در ادامه ميفرمايد: «يَعِدُهُمْ وَيُمَنِّيهِمْ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلاَّ غُرُورًا» يعني؛ انسانها را وعدههاي دروغ ميدهم و گرفتار آرزوهاي وَهمي مي كنم، و وعدههاي شيطان چيزي جز فريب نيست.
چنانچه ملاحظه ميفرماييد خداوند روح شيطاني را مشابه فرهنگي ميداند كه خود را مشغول آرزوهاي بلند ميكند و به اميد برآوردهشدن آن آرزوها سعي ميكند تا نظام خلقت را تغيير دهد و به سوي ناكجاآباد، همة زندگي خود را در تَوهّمِ معرفتي نابود كند.
به گفته مولوي انسان ممكن است آنچنان دچار ضعف بصيرت گردد كه واقعيترين واقعيات را منكر شود و غيرواقعيترين چيزها را واقعي بپندارد، ميگويد:
آنچه تو گنجاش تَوَهّم كردهاي
از توَهّم گنج را گم كردهاي
و همين توَهّم موجب ميشود، پُزها و خودنماييهاي دروغين، سرماية انسان گردد، سرمايههايي از هيچ.
بس سراي پُر زجمع واَنْبُهي
پيش چشم عاقبت بينان تُهي
و لذا نتيجهاش به گفته مولوي اين ميشود كه:
دورميبيني سراب و مي دوي
عاشق آن بينش خود ميشوي
بدون آنكه آن بينش، بتواند بهرهاي از واقعيت را به ما خبر دهد و ما را به آن مرتبط سازد.
ادعاي ما اين است كه غرب بعد از رنسانس كه معني انسان را گم كرد، وارد ضعف بينش نسبت به «انسان» و «جهان» و «خدا» شد و لذا تمدني را پايه گذاري كرد كه بهجاي جوابگويي به عقل و قلب، «وَهم» را ارضا نمود، و رو به سوي خيالات نمود و نه رو به سوي حقايق.
در قرآن بينش شيطان به عنوان يك بينش سوءِ انحرافي مطرح است، حالا حرف شيطان اين است كه: «خدايا! من حتماً بندههاي تو را گمراه مينمايم و حتماً براي آنها آرزو سازي ميكنم». بعضي مواقع ميگوييم فلاني در آرزوهاي خود بهسر ميبرد. يعني چيزهايي را كه هيچ واقعيتي ندارند، در خيال خود ساخته و با آنها خوش است. خدا در قرآن از عمل شيطان خبر ميدهد كه براي انسانها آرزوسازي ميكند تا به جاي اينكه با واقعيتها زندگي كنند، با خيالاتشان زندگي كنند و خداوند در واقع دارد ميفرمايد من هم مانع اين نوع فعاليتهاي شيطان نشدهام، تا هركس به شيطان نزديك شد، با خيالات و آروزهاي پوچ زندگي كند و هر كس هم از او دور شد، با واقعيات زندگي كند.
سپس خداوند سخن شيطان را مطرح ميكند كه گفت: «وَ لآمُرَنَّهُمْ»؛ من به آنها فرمان ميدهم و زندگي آنها را طوري در اختيار ميگيرم كه برنامههاي من را عمل كنند.
«فَلَيُبَتِّكُنَّ آذَانَ الأَنْعَامِ وَلآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ»؛ پس فرمان ميدهم تا گوشهاي حيوانات را سوراخ كنند و آنچه را خدا خلق كرده است تغيير بدهند. شيطان ميگويد من برنامه شيطاني خود را اينگونه ميريزم كه اينها در مخلوقات خدا و نظام طبيعي تصرف كنند و نظام عالم را تغيير دهند. از اينجاست كه يك بحث اساسي پيش ميآيد كه خداوند از قبل دارد به بشريت ميگويد: «روح شيطاني را بشناسيد كه با آرزوسازيهاي دروغين ميخواهد به دست شما نظام خلقت را تغيير بدهد.»
بعد در ادامه ميفرمايد: «وَ مَن يَتَّخِذِ الشَّيْطَانَ وَلِيًّا مِّن دُونِ اللّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُّبِينًا» يعني؛ و هر كس شيطان را سرپرست خود گرفت و برنامهريزيهاي او را پذيرفت، به پوچي و بيثمريِ آشكاري گرفتار ميشود، به طوري كه اگر كسي برنامههاي شيطان را بر خودش حاكم كرد و شيطان فرمانده او شود، تمام برآيند زندگي او به صفر ميرسد.
«يَعِدُهُمْ وَيُمَنِّيهِمْ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلاَّ غُرُورًا» يعني؛ اي مردم بدانيد شيطان يك عنصر فعّال در زندگي شماست، به طوري كه به انسانها وعده ميدهد و براي آنها آرزوسازي ميكند ولي سراسر وعدهها و اميدهايي كه شيطان ايجاد ميكند، دروغ و غيرواقعي است و اين طور نيست كه فكر كنيد فريبهاي شيطان و نقش آن در تصميمگيريهاي شما چيزي نيست و به راحتي ميتوان آن را ناديده گرفت و هرطور خواستيد عمل كنيد. به قول مولوي:
فلسفي كه منكر ديوي بود
در همان دم سُخرة ديوي بود
آن عدهاي كه منكر شيطان هستند، عملاً در همان لحظه تحت تأثير شيطان ميباشند، خودِ شيطان، انكارِ شيطان را به تو القاء ميكند. خداوند براي نجات بشر ميفرمايد شما بايد به نقش پديدهاي به نام شيطان در زندگي خود با دقتِ هر چه بيشتر توجه كنيد و چگونگي عملكردن او را بشناسيد.
ميفرمايد؛ شيطان به انسانها وعده ميدهد «يَعِدُهُمْ»؛ شيطان در زندگي به شما وعدههاي شيطاني ميدهد و لذا افقها و آرمانهايي را مدّنظر شما ميآورد، و شـما را در بهدستآوردن آن اهــداف -كه دروغ و غيرقابل دسترس است- اميدوار ميكند و به عبارت ديگر، شما را به ناكجاآبادها مشغول ميكند. شيطان براي آنها آرزوسازي ميكند، «وَ يُمَنّيهِمْ» آري؛ براي شما آرزوسازي ميكند تا در خيالات خود، مشغول آن اهداف و آرزوهاي كاذب و شيطاني باشيد و سراسر عمرتان را صرف آنها كنيد، «وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلاَّ غُرُورًا» و هر چه وعده داده و براي شما هدفسازي كرده است، چيزي جز فريب نيست، پس شيطان با اين كارش در زندگي شما يك فريب بزرگ است.
شيطان و نارضايتي از نظام طبيعي
با دقت در اين آيات متوجه ميشويم كه در نظام فكري و فرهنگيِ بشر با پديدهاي به نام شيطان روبهروييم كه تلاش ميكند تا انسانها در وَهمها بمانند و عملكردش هم اين است كه انسانهايِ تحت مديريتش را به مسيري بكشاند كه از نظام طبيعي راضي نباشند و نظام خلقت را بر اساس ميلها و هوسهاي خود تغيير دهند. مولوي در راستاي مقابله با برنامه شيطان، به انسان شيطانزده تذكر ميدهد كه:
آنچه تو گنجش توَهّم ميكني
از توَهّم گنج را گم ميكني
اين حرف بسيار خوبي است براي اينكه انسان درباره آن فكر كند. ما در اينجا با منظر و رويكرد اپيستومولوژيك يا شناختشناسي بحث ميكنيم. بحث در بارة اينكه شيطان چيست و يا حكمت و فلسفة بودن آن براي چيست را در اينجا مطرح نميكنيم. عرض بنده اين است كه نسبت به شناختي كه از عالَم و آدم داريد توجه نماييد و بررسي كنيد ببينيد آيا عنصري به نام توَهّم در آن وجود دارد يا نه؟ گاهي چيزي را گنج ميدانيد كه گنجبودنش دروغي است، ولي شما را مشغول خودش ميكند و از گنج واقعي باز ميدارد، به طوري كه:
دور ميبيني سراب و ميدوي
عاشق آن بينش خود ميشوي
دنبال چيزي هستي كه خيالت آن را ساخته است، بدون آنكه عقل آن را يافته باشد. پس ممكن است در انسان و در زندگي و انتخابهاي او چنين حالتي باشد و نتيجهاش اين است كه:
بس سراي پر ز جمع و اَنبهي
پيش چشم عاقبت بينان تهي
زندگي انسانها بعضاً سراسر تهي و پوچ ميشود و خداوند به ما خبر داد كه اگر مسير بندگي خود را درست شكل ندهيد، از طريق شيطان خطر گرفتار شدن به چنين وَهمياتي شما را تهديد ميكند.
قرآن در راستاي توجه به زندگيهاي پوچ و اهداف غير واقعي ميفرمايد: «وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاء حَتَّى إِذَا جَاءهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا...» يعني؛ آنهايي كه كفر را پيشه كردند و منكر واقعيات معنوي و پروردگار عالم شدند، اعمال آنها مانند سرابي است كه در بياباني بيآب و علف از دور به عنوان آب نمايان است و انسان تشنه گمان ميبرد كه آب است ولي چون به آنجا رسيد هيچ آبي نمييابد. ميخواهد بفرمايد اهل كفر در يك زندگي خيالي بهسر ميبرند كه وقتي در طول زندگي تلاش ميكنند به آن برسند با بيثمري روبهرو ميشوند.
بعد از روشنشدن اين نكته از منظر قرآن؛ حالا ادعاهايمان را مطرح ميكنيم و سپس دليل ميآوريم كه فرهنگ غرب در توَهّم است، و بعد اين سؤال اساسيِ شما را جواب ميدهيم كه در مقابل چنين فرهنگي ما چه كار ميتوانيم انجام دهيم، زيرا موضعگيري صحيح در اين موضوع از شناخت خود موضوع مشكلتر است. در برابر فرهنگ غرب نميتوان گوشة خانه نشست و هرگز هم ما چنين پيشنهادي نداريم، بلكه معتقديم به يك خود آگاهي احتياج داريم تا اوّلاً؛ روشن شود در حال حاضر كه تكنولوژي سيطره كاملي بر زندگي ما دارد، چه بايد كرد، ثانياً؛ آينده را چگونه پايه ريزي كنيم كه نه تنها از اين سيطره آزاد شويم، بلكه فرهنگ حضوري و شهودي تشيع جايگزين آن گردد؟ و آيا اين ادعا كه امكان دارد ما بتوانيم آيندهاي را پايهريزي كنيم كه زهر تمدن غربي را نداشته باشد، ممكن است يا خود اين هم يك خيال است؟
نگاه حقيقي نشان ميدهد كه غرب بعد از رنسانس، در معني «خدا» و «انسان» و «جهان»، دچار بحران شد و لذا واقعيت را به روش درست مطالعه نكرد و تمدني به وجود آورد كه بر مبناي واقعيات «خدا» و «انسان» و «جهان» برپا نگرديد بلكه تمدني پديدار گشت كه در آن عقلِ واقعيت فهم و قلبِ واقعيتبين نقشي ندارند. بحثهاي آينده براي روشنشدن اين نكات است.
فصل سوم
مبنـاي مشكل
مشكلِ در توَهّم افتادن غرب در دوران جديد از نگاه فلسفي فرانسيس بيكن(1561–1626م) به عالم و آدم شروع شد. به عنوان نمونه؛ او در بحث بت قبيله ميگويد: « بشر از پديدههاي طبيعي، نظمي بيش از آنچه در آنها واقعاً موجود است انتظار دارد» و اين طرز فكر، مردم آن زمان را به اين باور كشاند كه گذشتگان از آن جهت كه سعي داشتند بيشتر با طبيعت هماهنگ باشند در اشتباه بودند، بلكه بايد طبيعت را با «خود» هماهنگ كرد. بالاخره با نگاه فلسفي بيكن، معني زندگي و هدفهاي آن در جهان غرب، تغيير كرد و تعريف ديگري از زندگي براي آنها پيدا شد و يا به تعبير ديگر، انساني جديد متولد گشت. انساني كه ميلهايي دارد و بايد اين ميلها ارضاء شوند و اگر نظام طبيعيِ عالم نتوانست آنها را ارضاء كند، آنقدر طبيعت را تغيير ميدهد تا مطابق ميلهاي او شود و در نتيجه «انسانِ ابزارساز» پديد آمد، كه عقل خود را در جهت ساختن ابزارهايي به كار ميبرد كه طبيعت را مطابق ميلهاي خود تغيير دهد، و لذا بشر دنبالهرو خيالات و وَهميّات خود شد و به اين معني سوبژكتيو گشت و بر اين اساس تمدن تكنيكي يا ابزاري وارد تاريخ بشر گرديد.
داستان تغيير انسانِ «حكيم» به انسانِ «ابزارساز»
انبياء و حكيمان به اين حقيقت دست يافته بودند كه جهان، صورتِ يك عقلِ حكيم مطلق، كه همان خدا هست ميباشد و ما بايد با تعقّل و تدبّر در عالم، رمز و راز زندگي در جهان را بيابيم و بيش از آنكه عالم را تغيير دهيم تا مطابق ميلها و آرزوهاي ما باشد، بايد خود را تغيير دهيم تا مطابق حقايق حكيمانه عالَم گرديم، يا به تعبيري:
«ما آمدهايم در اين جهان كه بيشتر خود را تغيير دهيم تا شايستة قرب الهي گرديم و اگر ابعادي از جهان مطابق ميلهاي ما نيست، اين گناه ماست كه هوسهاي سرگردان را براي خود گزينش كردهايم، در حاليكه صُنعِ خالق حكيم براي برآوردن آن هوسها خلق نشده است».
به عبارت ديگر؛ نه جهان را براي جوابگويي به اين هوسها آفريدهاند، و نه ما را براي دنبالكردن اين هوسها خلق كردهاند. حقيقت انسان بندگي خدا است و فقط از طريق «عينِ اتصال شدن» به ربِّ هستي، از حقيقت خود بيرون نميرود، ولي اگر اين اتصال را قطع كرد و از حقيقت خود فاصله گرفت، با خودِ غيرواقعياش روبهرو ميشود كه همان خودِ وَهمي است؛ و با غفلت از موضوع فوق، يعني اينكه بشر براي چه در اين دنيا آمده است، به كلّي جهت زندگي تغيير كرد و انسان جديد، تغيير طبيعت را عين زندگي پنداشت و از معني زندگي كه عبارت بود از تغيير خود براي شايسته شدن در جهت قرب الهي، فاصله گرفت، و در اين راستا، در تاريخ جديد ديگر ما با دو نوع زندگي و دو نوع انسان روبهرو هستيم؛ يك نوع انسان، كه بر اساس رهنمودهاي انبياء به واقعيات عالَمِ وجود ميانديشد و سعي دارد جان خود را با آن واقعيات هماهنگ كند، و يك نوع انسان كه با آرزوها و خيالات خود زندگي ميكند و اين انسان دومي، شخصيت و تعريف انسان جديد يا مدرن ميباشد كه با روحية تغيير عالَم به جاي تغيير خود و حال در راستاي تغيير عالَم، تكنولوژي جديد ساخته شد.
با توجه به نكتة فوق نبايد حضور اين تكنولوژي خاص را در تاريخ بشر جديد، ابزار برتر دانست بلكه تكنولوژيِ موجود براي انساني خاص و براي هدفي خاص ايجاد شد.
تكنولوژي موجود در خدمت كدام انسان؟
اينكه ميگويند: «ابزارها - اعم از ابزارهاي جديد يا گذشته- در خدمت انسانها هستند» درست است، ولي بايد پرسيد: تكنولوژيِ موجود در خدمت كدام انسان است؟ انساني كه در طبيعتِ خدا سُكني گزيده و خود را در اين عالم در آغوش خدا احساس ميكند؟ يا انساني كه در هيچ جاي اين عالم نميتواند وطني داشته باشد و همواره به دنبال وطني وَهمي و خيالي، تمام عالم را تغيير ميدهد و تخريب ميكند تا صورت توَهّم خود را به عالم تحميل ميكند، چرا كه اگر كسي معتقد به نظم و هماهنگي عالم باشد، ميپذيرد و حتّي بر خود فرض ميداند كه از نظم و سنّتهاي موجود در جهان پيروي كند و از آنها بهره گيرد، امّا كسيكه نظم عالم را منكر ميشود و جهان را بينظم ميبيند، به خود حق ميدهد كه نظمي را به ميل خود به وجود آورد.
پس از توجه به اين نكته كه بشر به جهت پيروي از ميل خود و نپذيرفتن نظم موجود درعالم، ديگر در اين كرة خاكي، مأوايي براي خود احساس نميكند و عنايت به اينكه غرب نسبت به واقعيات عالم گرفتار توَهّم شده و نسبت خود را با خدا و انسان و جهان معكوس نموده است، حالا بايد روشن شود كه اين مشكل از كجا آغاز و به واقع بايد روشن شود غربِ موجود از كجا شروع شد؟!
ما در رابطه با نقطه خاصي از تاريخ با شما صحبت ميكنيم كه به نظر خودمان نقطة عطف است، و آن عبارت است از زماني كه غربيشدنِ غرب به شكل وضع موجود، خود را نماياند و يا به تعبير بهتر، زماني كه فرهنگ غرب چهرة نهايي خود را به صحنه آورد. اين زمان چنانچه ملاحظه فرموديد بعد از رنسانس شروع شد و در سخنان فرانسيس بيكن در قرن 16 خود را نماياند. مبناي اين تمدن با اين طرز تفكرِ بيكن شكل گرفت كه ميگويد: «بشر از پديدههاي طبيعي، نظمي بيشتر از آنچه در آنها واقعاً موجود است انتظار دارد.»
عنايت فرموديد كه آقاي فرانسيسبيكن مجموعة بحثهايي به نام «بُتهاي فكري» دارد؛ در آنجا ميگويد همواره بشر در طول تاريخ تفكر اشتباه كرده است، زيرا بتهايي را در نحوه تفكر خود ساخته و با مقيد بودن به آن بتهاي فكري، همهچيز را تجزيه و تحليل مينموده است. به ارسطو و افلاطون و امثال اينها اشكال ميگيرد و آنها را عامل عقب افتادن جامعه بشري ميداند. او ميگويد بشر يك اشتباه بزرگ كرده است و آن اينكه معتقد بوده در عالمي كه روبهروي او است و با آن سالها زندگي ميكرده است، نظم حكيمانهاي وجود دارد كه بايد با آن هماهنگ شود، در حاليكه اين انتظار زيادي است كه ما از طبيعت داريم. از نظر بيكن درست است به ظاهر يك هماهنگيهايي در عالم هست، ولي اين هماهنگيها آنقدر ارزش ندارد كه بخواهيم خود را مقيد به نظم موجود در طبيعت كنيم و به نظمي بالاتر از آن فكر نكنيم.
ظاهر سخن او ممكن است حرف مهمّي به چشم نيايد، امّا عنايت داشته باشيد كه يك تمدن با تمام لوازمش بر مبناي اين سخن شكل گرفت. تاريخ غرب را كه مطالعه بفرماييد، ملاحظه ميكنيد كه بعد از بيكن، دكارت آمد و به حرفهاي فرانسيس بيكن شكل فلسفي داد و همواره اين طرز فكر ادامه يافت تا آن شد كه شد. بيكن مدعي ارائه يك مكتب فلسفي نيست، بيشتر نظريههايش كاربردي است، و به اصطلاح، او پدر علم تجربي است، ولي سخناني را پيش كشيد كه بعداً دكارت به آنها شكل فلسفي داد.
هماهنگي انسان با طبيعت، يا هماهنگي طبيعت با انسان؟
چنانكه ملاحظه فرموديد؛ با سخن بيكن عملاً اين فكر و فرهنگ جاي خود را باز كرد كه گذشتگان در اشتباه بودند كه سعي داشتند بيشتر با طبيعت هماهنگ باشند بلكه بايد طبيعت را با خود هماهنگ كنيم و عرض كردم تمام غربِ امروز از اينجا شروع شد كه «طبيعت را بايد با خود هماهنگ كنيم» و در نتيجه «از اين طريق انساني جديد متولد شد»، انسان ديروز ميگفت من بايد با عالمي كه صورت علم و حكمت خداست هماهنگ شوم، انسان جديد ميگويد عالم بايد با ميلهاي من هماهنگ شود. هر جايي كه با ميلهاي من هماهنگ است، آن وجه از طبيعت را ميپذيرم و هر جاي آن هماهنگ نيست، بر اساس خواست خود تغييرش ميدهم و با يك حالت جدّي و برنامهدار، بشر جديد براي تغيير طبيعت به صحنة تاريخ معاصر آمد، بشري كه معني خود را بيشتر در تغيير جهان جستجو ميكند. آنچه بنده از عزيزان انتظار دارم توجه به اين نكته اخير است كه عنايت بفرماييد چرا ميگوييم بعد از رنسانس، بشري جديد به صحنه آمده است، در حالي كه اين بشر جديد از نظر شكل با بشر گذشته فرقي ندارد، ولي از نظر تلقي از خود و نگاه به خود، فرق اساسي دارد.
بشر جديد انساني است كه ميلهايي دارد و آنچنان اين ميلها برايش مهم شده كه بايد حتماً آنها را ارضا كند و معني زندگي را جز در جوابگويي به اين ميلها نميداند. حال اگر نظام طبيعيِ عالم نتوانست جواب آن ميلها را بدهد، آنقدر نظام طبيعي عالم را تغيير ميدهد تا مطابق ميلهاي او گردد. ديگر كار بشر با اين معني و تلقي كه از خود دارد، ميشود ساختن ابزارهايي كه به كمك آن ابزارها بتواند به جان طبيعت بيفتد. و تولد «انسان ابزارساز» از اينجا معني پيدا كرد و پديد آمد. بنده روي اين نكتة اخير؛ يعني تولد انسانِ ابزارساز عرايض جدّي دارم، در واقع اين حرف دو قسمت دارد؛ يك قسمت اين كه بتوان روشن كرد در دنياي امروز، بشري در صحنه است كه صرفاً معني خود را در ساختن ابزارهاي تكنيكي جستجو ميكند؛ و در قسمت دوم روشن كنم اين نوع انسان كه به آن انسانِ ابزارساز گفته ميشود، در توَهّم به سر ميبرد و نه اينكه با حقيقت در ارتباط باشد.
انسان جديد
انسان ديروز ميگفت من آنچنان ميلهاي خودم را ميپذيرم كه بتوانم با اين عالم هماهنگ شوم و لذا هرگاه عالَم جوابگوي ميلهاي او نبود، خود را كنترل ميكرد و از ميلهاي خود ميگذشت. انسان جديد ميگويد من نه خودم را اينطور كه هستم، ميپذيرم و نه طبيعت را، و امثال ارسطو و افلاطون و سقراط از يك طرف و امثال پيامبران و قديسها، از طرف ديگر همگي اشتباه كردهاند كه خودشان را در حدّي كه با طبيعت خدا تعامل كنند، محدود كردهاند. لذا حرفش اين است كه من خودم را اينگونه نميخواهم. من خودي ميخواهم كه بتوانم تمام ميلهايم را برآورده كند - آنهم ميلهاي غريزي و وَهمي- طبيعت اگر نميتواند به ميلهاي من جواب دهد، من به قدري طبيعت را تغيير ميدهم كه مطابق ميلهايم شود. حالا اين بشر اگر بخواهد طبيعت را در حدّ ارضاي هوسهايش تغيير دهد، بايد شخصيت خود را در حدّ كسي كه ابزارهاي مهيب ميسازد مجهز نمايد تا به جنگ طبيعت برود طبيعتي كه به راحتي اجازه نميدهد تمام ميلهاي آن بشر در بسترش عملي شود، اينجا ديگر طبيعت نيست كه ميلهاي سركش او را كنترل ميكند، بلكه اوست كه مقابل عوامل كنترلكننده طبيعت به جنگ و ستيز آمده است.
كسي كه پذيرفته است اين طبيعت، صورت حكمت خداست، يعني حكيمي مطلق نظم و آرايش آن را اراده كرده و حكمت او اين عالم را با تمام اجزاء موجود در آن، بهوجود آورده است؛ نگاه اين شخص به عالم با كسي كه طبيعت را منفصل از علم و حكمت خدا ميبيند، فرق دارد. مثلاً بنا به گفته حكيمان، دست انسان، صورت عقل است يعني تمام عقل به صحنه آمده تا نظام اين دست محقق شده است؛ از شكل آن بگير، تا اندازه آن و جاي آن در بدن و همه و همه، نشان ميدهد در بهترين نحوة ممكن قرار دارد و لذا من نبايد نظام آن را به هم بزنم، بلكه بايد از طريق همين دست كه صورت مديريت عقلي كامل است، با بقيّه طبيعت تعامل كنم، آن هم تعامل با طبيعتي كه همان حكيم مطلق ساخته است. ولي ممكن است كسي اين نوع نظاممندي را براي اهدافي كه دارد نپذيرد. مثلاً دزدها با حالت معموليِ انگشتان خود نميتوانند به راحتي از جيب مردم پول در آورند آنوقت با تمرين زياد انگشت اشاره خودشان را آنقدر ميكشند تا با انگشت وسط به يك اندازه شود و بتوانند به سرعت كيف را از جيب مردم در آورند. آري؛ براي اينكه اين فرد ميل دزديدن پول مردم را عملي كند، نظام طبيعي دستش برايش پذيرفتني نيست و لذا به جاي اينكه دستش را آنطور كه خدا خلق كرده است بپذيرد و ميل خود را كنترل كند و بپذيرد كه چون دست من براي دزدي خلق نشده، پس ميل به دزدي را در خودم كنترل كنم، ميآيد دست خود را مناسب ميلش تغيير ميدهد. عمده آن است كه جايگاه تفكري كه خواست طبيعت را بر اساس ميلهاي خود تغيير دهد، بشناسيد و عنايت كنيد كه در اثر اين طرز فكر، انسانِ ابزارسازي پديد آمد كه عقل خود را در جهت ساختن ابزارهايي به كار ميبرد كه طبيعت را مطابق ميلهاي خود تغيير دهد. امروزه؛ در علم ژنتيك در حال تغيير كُدهاي ژنتيكي انسان هستند تا انساني بسازند كه داراي آبشش باشد و بتواند دوزيستي زندگي كند، چرا؟ چون فراموش كردهاند براي چه هدفي در اين دنيا آمدهاند و آيا براي آن هدف اصلي اين نوع بودني كه خدا براي آنهااراده كرده است كافي نيست؟
تكنولوژي مدرن، جوابگوي وَهم
اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود كه مگر هم اكنون ابزارهايي كه در دنياي تكنولوژي ساخته شده است، صورت عقل نيست؟ آري، صورت عقل هست. ولي صورت كدام عقل؟ عقلي در جهت تغيير طبيعت، يا عقلِ براي معاشقه با طبيعت؟ بشر حكيم در گذشته ابزار ميساخت، بشر جديد هم ابزار ميسازد، ولي فعلاً بحث ما اين است كه بشر جديد ابزاري ميسازد كه طبيعت را با خود هماهنگ كند ولي بشر حكيم در گذشته بر اساس روحي كه معتقد به حضور حكمت در طبيعت بود، ابزاري ميساخت كه اين ابزار اُنس بيشتر با طبيعت را براي او عملي ميكرد كه إنشاءالله بحث آن خواهد آمد.
حال وقتي عنايت فرموديد كه اين بشر بر اساس اميال خود با طبيعت برخورد كرد و بر اساس همان اميال، تكنيكهاي مهيب پديد آورد، تصديق خواهيد كرد كه بشري به وجود آمد كه دنبالهرو خيالات و وَهميات خود است. اگر با دقت به مقدماتي كه عرض شد عنايت بفرماييد، به خوبي روشن ميشود كه چرا ميگوييم كه بشر مدرن، گرفتار وَهم خود است. در مقدمات عرض شد كه بشر در گذشته به جاي اينكه صرفاً دنبال وَهميات خود باشد، سعي در ارتباط با واقعيات داشت و لذا عالَم را آنطور كه بود، مينگريست و سعي داشت با آن تعامل كند و علم و تكنيكي را به وجود ميآورد كه در عين تعامل با طبيعت، آن را به عنوان يك واقعيت و اينكه صورت حكمت الهي است، بپذيرد. به اين نوع نگاه، نگاه وَهمي نميگويند، وَهم اين است كه به جاي واقعيت، خيالات خود را در نظر بگيريم. بشر جديد ميگويد: من خيالاتي دارم و اين خيالات را بايد عملي كنم. پس عملاً به دنبال تحقق خيالات خود است و ابزاري ميسازد كه از طريق آنها بتواند آن خيالات را محقق كند. اين همان وَهم است. وقتي در شناختشناسي ميگوييد اين انديشه وَهمزده است، يعني بيش از اينكه با واقعيات تعامل كند، با خيالات خودش ميخواهد زندگي كند. ممكن است بگوييد الآن او خيالات خودش را صورت داده است، ولي عنايت داشته باشيد كه باز هم با صورت وَهم خود روبهرو است. مثلاً بچّههايي كه با آجرها يك برج ميسازند، اين بچّهها دارند با خيالاتشان بازي ميكنند، كارشان جدّي نيست، عمل آنها صورت يك انديشة متوجه به واقعيت و يك زندگي هدفدار نيست، چون خيالات، خيالات است و نميتواند عين واقعيت باشد، آخرش خيالات ميرود و خيالات ديگري ميآيد. چرا بشر جديد دائم صورتهايي را كه ميسازد خراب ميكند و صورتهاي جديد ميسازد؟ چون خيال يعني همين! در خيالات شما صورتي ميآيد و جاي خود را باز ميكند، يك مدّتي آن را ميپسنديد ولي بعد ميرود، چون جنسش رفتن است. بعد دوباره خيال ديگري ميآيد، دوباره آن را ميپسنديد و بر اساس آن زندگي را شكل ميدهيد و دوباره آن ميرود. اين است كه ميبينيد در دنياي مدرن دائماً بشر ابزار ميسازد و باز با آنها ارضاء نميشود و آنها را تغيير ميدهد. هيچوقت نتوانسته است دنبال چيزي باشد كه به او استحكام شخصيت بدهد.
نيم عمرش در پريشاني گذشت
نيم ديگر در پشيماني گذشت
داستان تغيير انسانِ حكيم به انسانِ ابزارساز با اين غفلت شروع شد كه انسان فراموش كرد براي چه هدفي در اين دنيا هست و فراموش كرد بايد خود را تغيير دهد، چراكه «ما آمدهايم در اين جهان كه بيشتر خود را تغيير دهيم تا شايستة قرب الهي گرديم»؛ حرف همه حكيمان دنيا اين بوده و هست. بشر در طول تاريخ با اين طرز فكر زندگي كرده است، دوره جديد دقيقاً به اين حرف پشت كرد. چرا بشر حكيم ميگويد من بايد بيشتر خود را تغيير دهم؟ چون معتقد است كه ساختار اين عالم حكيمانه است و سراسر عالم صنعِ صانعِ حكيم است. لذا ميگويد: من بايد اينقدر از نظر فكري، خيالي و شكل زندگي، خودم را تغيير دهم تا مطابق عالَمي شوم كه عالَم عقلي است. به گفته حكيمان، انسان بايد آنچنان انديشه و خيال خود را ادب كند كه مطابق عالم عقل شود. پس طبق اين سخن، ما آمدهايم در اين جهان كه بيشتر خود را تغيير دهيم تا شايسته قرب گرديم، اگر ابعادي از جهان مطابق ميلهاي ما نيست، اين گناه ماست كه هوسهاي سرگردان را براي خود گزينش كردهايم، ولي صنعِ خالقِ حكيم براي برآوردن آن هوسها خلق نشده است.
روايت قدسي هم در اين زمينه داريم كه حضرت حق ميفرمايد من در تعجب هستم كه بشر دنبال چيزي ميگردد كه من اصلاً خلق نكردهام و آن عبارت است از رفاه و راحتي همهجانبه، يعني اين طور نيست كه بشر همه آن چيزي را كه ميخواهد، در اين عالم پيدا كند.
پس حرف ما تا حالا اين بود كه دو نوع طرز تفكر وجود دارد؛ يكي ميخواهد خودش را عوض كند تا مطابق عالم قدس شود و ديگري ميخواهد عالم را عوض كند تا مطابق ميلهاي او گردد؛ و بحران امروز جهان از اين طرز فكر دوم شروع شد و به همين جهت تأكيد ميكنيم بحران جهان امروز ريشة اساسي در تفكر بشر دارد، و صرفاً با تغيير ابزارها مشكل حل نميشود بلكه بحراني جاي خود را به بحران ديگر ميدهد، البته يكي از مظاهر آن طرز فكر در ابزارهاي دنياي مدرن ظاهر شد كه مورد بحث ما است، وگرنه بحران در سياست و اقتصاد و تعليم و تربيت غربي، همه و همه تجليات خارجي طرز فكر انسان جديد است.
فصل چهارم
علم؛ عامل اتصال با عالم عقول و خداي عليم
«در غرب جديد غايت علم، تصرف بيشتردر طبيعت است و غايت تعليم و تربيت و آموزش و پرورش، تربيت و ساختن انساني است كه بتواند به علمي، براي تصرف بيشتر در طبيعت مجهز باشد».
در انديشه فيلسوفان بزرگ، خودِ علم عين فضيلت بود و آن عبارت بود از يك نوع اتصال با عالم عقول، و در انديشة ديني هم «علم» عبارت است از اتحاد با عليم مطلق از طريق علم حضوري، كه به كمك سلوك و تزكيه و رفع حجاب از قلوب، حاصل ميگردد؛ و تربيت عبارت است از آماده شدن براي چنين ارتباطي، تا براي عالِم يا سالك، علم به « اعيان اشياء» واقع شود، چه به كمك علم حصولي براي حكيم، و چه به كمك علم حضوري براي سالك، علم به اعيانِ اشيائي كه قرآن در سوره حجر آيه 21 براي هر شيءاي قائل است و ميفرمايد: «اِن مِنْ شَيءٍ اِلّا عِندَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلّا بِقَدَرٍ مَعلومٍ» يعني؛ هيچ چيزي در عالم مادون نيست مگر اينكه خزينهها و وجودهاي غيبي آن نزد ما است و نازل نكرديم مگر به اندازة محدود و معلومي از آن را.
مسلّم به همان اندازه كه انسانها به حقايق غيبيِ عالم كثرات آگاهي داشته باشند، از علم نسبي، به علم حقيقي سير كرده اند و نيز به همان اندازه از وَهميات به حقايق، سير نمودهاند، به بيان ديگر در منظر حكمت و دين؛ نظامِ عالَم، نظام طولي است و هر ظاهري باطني دارد و حقايق عالمِ ظاهر در غيب عالَم، نقش اصلي را در تدبير چهرة ظاهري عالمِ ظاهر به عهده دارند. مثل نفسِ ناطقة انساني كه مدبّر قوا و اعضاي انسان ميباشد.
غفلت از نظام طولي و ايجاد توهّم معرفتي
در نظام طولي، علم به پديدههاي مادون به عالم مافوقِ خود مرتبط است و نيز عالم فرشتگان در تحولات زمين و زمينيان نقش اساسي دارند، و به عبارت ديگر در نظام طولي، عالم غيب كه عالمي است سراسر وحدت و شعور، زمين و زمينيان را تحت تدبير و تربيت خود قرار ميدهد، ولي در فرهنگ مدرنيته نظام طولي عالم فراموش شد، نظام طولي عالَم كه فراموش شد، بشرْ سرگردانِ عالَم كثرت گشت - بدون آنكه متوجه باشد بايد اين كثرات را به عالم وحدت وصل كند- و لذا نسبتها، جاي حقايق را ميگيرد و عالم وحدت كه مساوق «وجود» است از صحنه تفكر و توجه بشر بيرون مي رود و عالم كثرت كه متشابك به عدم است، واقعي جلوه ميكند و در نتيجه انسان در توهّم معرفتي قرار ميگيرد، چون در معرفت خود هيچ توجهي به حقايق ندارد.
در غفلت از نظام طولي؛ انسان موجودي «خودمدار» و مستغني از وَحي و بينياز از معنويت دروني ميشود، باطناً هيچ تعلقي به عالم غيب ندارد و خودش را براي شناسايي عالم و آدم كافي ميداند و مبدل به طاغوتي ميشود كه همهچيز بايد به او ختم شود، غافل از وجه باطني عالم و محروم از استفاده از آن وجه، چنين انساني فراموش ميكند كه براي شكلدهي حياتِ بينهايت خود پا به عرصة كرة خاكي گذارده است و ناگزير است خود را شايستة ارتباط با غيب و تأثرات وَحي پيامبران عليهم السلام نمايد و اين رويكرد صِرفاً با تحقق بندگي خدا ممكن ميشود.
تجديد عهد با حقايق
اگر وجود آدمي از ارتباط عقلي يا قلبي با ساحت عالَم مثال بيبهره شد، در شخصيت علمي و اخلاقي او گسيختگي پديد ميآيد و لذا است كه بشر چاره ندارد جز اينكه دوباره با تفكري كه او را به وسيله عالم مثال، به حقايق متصل ميكرد، تجديد عهد كند و در حيطه معرفتي خود از عالم ملكوت، همواره ياد كند تا هم وَهْمي بودن نظم زميني بشر مدرن روشن شود و هم بتواند نظمي مطابق عالم حقيقت در زمين استوار كند. و علاج مشكل فكر غربي، براي نجات غرب و شرق از آن فكر همين است كه از اين تَوهّمِ ناشي از غفلت از ملكوت، خارج شود. به گفته پروفسور كُرْبن: «بايد به ارض ملكوت سفركرد و به آنجا پيوست»، يعني اگر بشر خواست زمين را محل سُكناي خود قرار دهد و در آن آرامش گيرد، بايد عالِم به علم سماوات باشد تا سود و زيان خود و جهانيان را تشخيص دهد، چرا كه به قول عارف همداني:
ِته كه ناخواندهاي علم سماوات
ته كه نابردهاي ره در خرابــات
ته كه سود و زيان خود ندوني
به ياران كه رسي؟ هيهاتهيهات
توجه به نظام طولي عالَم، نهتنها شخص محقق را متوجه هماهنگي «انسان» و «طبيعت» ميكند، بلكه موجب ميشود تا بين علم و عمل انسان هماهنگي پديد آيد و انسان را مكلف به حراست از عالم و آدم ميكند تا بتواند راه آسمان را بر قلب خود گشوده نگه دارد و در نتيجه ديگر هدف انسان تملك و دستاندازي به طبيعت نخواهد بود، بلكه هدف او سير از ظاهر به باطن است تا به معارف حقيقي دست يابد، و در اين حالت هيچ قلمروي از واقعيت نيست كه جدا از باطن و اصل خود ديده شود و در اين صورت هر علمي، شرايط مسير از ظاهر به باطن ميباشد و اگر آن علم به چنين كاري نيايد، علم محسوب نميشود.
ضرورت غرب شناسي
اگر ندانيم چرا غرب، وارد چنين رويكردي شد و چرا نسبت به عالَم گرفتار چنين توهم بزرگي گشت - كه عالَمِ نسبتها برايش اصالت يافت و عالَم حقايق از منظرش دور شد- چگونه ميتوان خود را از اين توهّم نجات داد؟ عمده معرفت و توجه به رابطه لاينفك بين فرهنگ مدرنيته و توهمي است كه بنياد و محرك اين تمدن گشت و به گفته دكتررضا داوري در كتاب اتوپي و عصر جديد:
«بشر در دوره جديد، زمامش به دست «وَهْم» افتاد. اين «وَهْم» بايد بشر را مالكالرقاب عالم سازد و بهشتي را كه اديان وعده دادهاند، در زمين محقق كند.»
به واقع اينچنين است كه بشر جديد به واقعيت و نفسالامر كاري ندارد، بلكه به زعم خود طرحي را كه براي جهان تصور كرده است به كمك ابزارها واقعيت ميبخشد و آنچنان در تحليل خود، به دنبال جهاني ميگردد كه ميخواهد بسازد، كه گويي جهان ايدهآل او در چند قدمياش است و بدين طريق به دنبال ناكجا آباد خيال خود ميدود و هرگز تأمل نميكند كه به كجا ميرود و چرا به مقصد نميرسد. دكترداوري در همان كتاب ميگويد:
«استيلاي بشر بر طبيعت يعني اطلاق صورت وَهمي بر عالم و آدم، يعني اين استيلا، با تغيير معني و ماهيت عالم و آدم آغاز ميشود و به استيلاي بشر منجر ميگردد، امّا اين مرتبه، نه با جنگ، بلكه با علم جديد... بشر از موجودات، صورت خيالي ميسازد و ميان صورت خيالي خود نسبتهاي كمّي و رياضي برقرار مي كند و با همين نسبتها در عالم تصرف ميكند و جهان بشري را ميسازد و نام آن را ترقي ميگذارد و مرادش از ترقي، ترقي در حيات وَهمي و مادّي و كمّي است».
چنانچه ملاحظه ميكنيد؛ ترقي در حيات وَهمي با صعود روح و جان به سوي حقايق فرق اساسي دارد، ولي بشر مدرن ترقي در حيات وَهمي و نايلشدن به صُور خيالي خود را به معني رسيدن به حقيقت تصور كرده است.
ايشان ميگويد:
«تمدن غربي تمدن بزرگي است و شايد قرنها دوام آورد، اما اين تمدن ديگر آينده ندارد.
علت بيآيندگي تمدن غربي آن است كه عقل وقلب را كه دو ساحت اساسي انسان است، مورد غفلت قرار داده است و به شور نميكشاند، در حالي كه بشر نميتواند فقط با وَهمِ خود تا آخر خود را قانع سازد.
براي بررسي توهّمي بودن فرهنگ مدرنيته ميتوانيد به كتاب «معرفت و معنويت» از دكتر سيد حسين نصر رجوع فرماييد. ايشان در اين كتاب از صفحات 86 به بعد مسئله را از زاويه ديگري مورد بحث قرار داده، كه در تاريخ فلسفه قابل توجه است. همچنين در آن كتاب در تأييد نكات گفته شده ميفرمايند:
«طبيعت ساخته دست بشر نيست، بلكه از منبع امر قدسي يا ذات قدسي، في حدّ نفسه صادرشده است و يقيناً به همين دليل، اگر موانع ظهور انوار قدسي را از ميان برداريم، امر قدسي خود را به رضايت خود، آشكارميسازد .....».
تأكيد انديشمندان بزرگ و آموزشهاي ديني، آن است كه زمين همچون موجود زندهاي است كه خودش شرايط عناصر گوناگون و مرتبط با حيات، هوا، و ... را مهار ميكند، به شرطي كه ما با تغييرات افراطي، حيات طبيعت را از بين نبريم و مثل كودك زندهاي كه بخواهيم اعضائش را قطع كنيم و به ميل خود در جاي ديگري كه ميخواهيم پيوند بزنيم، با آن رفتار نكنيم، كه در آن صورت آن كودك را از دست دادهايم.
غايت تعليم و تربيت جديد
آري؛ وقتي غايت علم جديد تصرف بيشتر در طبيعت است، غايت تعليم و تربيت اين فرهنگ هم ساختن انساني است كه عالِم به علمي شود كه بيشتر در طبيعت تصرف كند، ديگر در اين فرهنگ علم به خودي خود ارزش ندارد، بلكه ارزش آن به اندازهاي است كه بتواند طبيعت را براي ما تسخير كند، نهايت هدف اين علم، رساندن انسان به جسد طبيعت است، حالا اين علم كجا و آن علمي كه ميخواهد انسان را با حقايق پايدار و باطنِ عالَم مرتبط سازد كجا؟!
همانطور كه عنايت فرموديد؛ براي روشنكردن موضوعِ باطنداشتن اشياء عالم، از آيه قرآن كمك گرفته شد. قرآن به شما كمك ميكند تا هم در بحثهاي فلسفي تحليل بهتري از جهان داشته باشيد، هم در بحثهاي عرفاني مشخص شود جهت قلب به كجا بايد سير كند، و نيز با توجه به قرآن، چگونگي تعامل و ارتباط ما با اشياء با فرهنگ خاصي انجام ميشود.
خداوند ميفرمايد: اي انسانها! هر چيزي كه در اين عالمِ مادون هست، جلوة نازلهاي از عالمِ مافوق است و در عالم مافوق حقيقت اين شيءِ نازله به شكل جامعيت موجود است. فرمود: «اِنْ مِنْ شَيءٍ اِلّا عِندَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعلومٍ» يعني؛ هيچ شيءاي نيست مگر آن كه خزينههاي آن نزد ماست. خيلي عجيب است. نميگويد خزينهاش نزد ماست، بلكه جمع ميآورد و ميگويد خزينههاي هر شيئ نزد ما است.
آري؛ شما در مباحث فلسفي ميگوييد اين درختي كه روي زمين است يك حقيقت آسماني دارد؛ هماني كه افلاطون آن را «مُثُل شَجَر» مينامد. اين آيه با حرف افلاطون تناسب دارد، امّا با وسعت بيشتر. لذا است كه توماسآكوئيناس ميگويد آنچه كه فيلسوفان آرزوي به صحنه آوردنش را داشتند، پيامبران عملي كردند. حرف افلاطون درست است، منتها آيه ميفرمايد آنچه در اين عالم نازل شده است، يك صورت متعالي با حالت جامعيت دارد، چون ميفرمايد خزينههاي اين شيءِ نازلشده، نزد ما است. پس ملاحظه ميفرماييد كه عالم مادون داراي باطني است كه آن باطن و حقيقتِ غيبي از نظر درجه وجودي بسيار شديدتر و واقعيتر از اين عالم است، و هر قدر تمدني بتواند نسبت خود را با آن حقايق باطني شديدتر كند اوّلاً؛ از عالم كثرتها و نسبتها به عالم وحدت و حقيقت نزديكتر شده است، ثانياً؛ بيشتر از وَهميات و اعتباريات آزاد گشته و سير او به سوي توجّه به عالم ملائكه ممكن گرديده است، البته اينكه به طور خلاصه در اين آيه ميفرمايد: «هيچ شيءاي نيست مگر اينكه خزائن آن نزد ما است.» منظور از شيء در آيه، واقعيات غيراعتباري عالم مادّه است، مثل درخت، انسان، و امثال اينها، ولي خيابان يا ميز يا ديوار كه از اعتبارياتاند، چيزي نيستند كه حقيقتي در عالم غيب داشته باشند، اينها اصلاً واقعيت ندارند، اينها نسبتاند. شيء يعني آن چيزي كه بدون نسبت به من و شما، به خودي خود وجود دارد. خيابان نسبت به ماشين وجود دارد، ماشين نسبت به جادّه وجود دارد، جادّه نسبت به مقصد وجود دارد، مقصد نسبت به من و شما وجود دارد، يعني اگر من مثل ملائكه، همه جا بودم، خانة من كجا هست؟ من چون مكانمند هستم، خانهام فلان جاست، بنابراين اعتباريات را در اين آيه نبايد وارد كنيم.
خداوند در اين آيه ميفرمايد كه هيچ شيءاي نيست مگر آن كه خزائن آن نزد ماست؛ مسلّم چيزي كه نزد خداست، مجرّد و پايدار و تغييرناپذير است، چون خودش فرمود: «ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ مَا عِنْدَاللهِ باق» يعني آنچه نزد شماست ناپايدار و آنچه نزد خداست، پايدار است، حالا طبق آيه 21 سوره حجر، تمام اشياء، حقيقتي نزد خدا دارند، پس هر چه در اين عالم به عنوان شيء هست، يك حقيقت غيبيِ پايدار و مجرّد و غيرقابل تغيير نزد خدا دارد.
در ادامه ميفرمايد: «وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم» يعني؛ ما يك اندازه محدود از حقيقتِ غيبي آن شيئ را نازل كرديم، پس آنچه از آن حقايق پايدار در اين عالم هست، صورت نازله آن حقايق است و اصل و اساس اينها آنجاست. حكيمان متوجّه بودند كه براي اينكه در زندگي اين دنيايي به عالم غيب وصل شوند، بايد به اين صورتهاي نازله درست بنگرند و درست از آنها استفاده كنند، چون اين طبيعت، صورت حقايقي است كه نزد خدا است، پس بيشتر بايد با طبيعت و اشياء حقيقي اين عالم تعامل و معاشقه كرد، چون راه ورود به عالم غيباند، نه اين كه آنها را تغيير دهند.
شما يك وقت معتقديد كه پشت اين طبيعت يك صورت غيبية جامعي خوابيده است، بعد ميگوييد: اي طبيعت! من با تو چگونه رفتار كنم كه تو حجاب بركني و صورت پنهانت را انكشاف كني؟ طبيعت ميگويد: تو صورت وَهميهات را بر من تحميل نكن، بلكه سعي كن مرا به انكشاف درآوري. تو با من معاشقه كن و موانع ارتباط من و خودت را از بين ببر، تا من رازهاي خود را با تو در ميان بگذارم و در آن صورت ميتواني در من سكني گزيني و مرا وطن خود قرار دهي.
آنگاه كه طبيعت به حجاب ميرود
بعضي مواقع موانعي بين ما و طبيعت ايجاد ميشود كه نميگذارد با طبيعت، ارتباطِ درستي برقرار كنيم. مثلاً رودخانه آبهاي خود را به نحو زيبايي در دل سنگها جاري كرده و به نحو موزوني جلو ميرود، كنار خود خاكي را پرورانده و سبزهزاري درست كرده و بهطور كلي يك مجموعة داراي حيات را شكل داده است؛ مثل مجموعه اعضاء بدن انسان كه حيات در آن جاري است. حالا اگر به هر نحوي بين ما و اين طبيعت حجاب ايجاد شد به طوري كه مانع ارتباط من با صورت غيبي آن گشت، ديگر نميتواند با من حرف بزند، من هم نميتوانم با آن حرف بزنم. رودخانه ميگويد من را از اين موانعِ ارتباط با خودت نجات بده تا اُنس و گفتگوي من با تو شروع شود، لازم نيست من را تغيير دهي، بگذار من خودم باشم، من همراه با اطرافم، همه با هم يك مجموعه و صورت آن عقلي هستيم كه براساس تدبير آن عقل، در دل اين طبيعت جاي گرفتهام و در حركت هستم. سودجوها و خودنماها چهرة حقيقي من را كه حكايت از عقل باطني ميكرد، از بين بردهاند و صورت وَهميه خود را بر من تحميل كردهاند، لذا در اين صورت، ديگر باطن من، صورت وَهم آنهايي است كه مرا تغيير دادهاند و مسلّم ارتباط با وَهمِ سوداگران، دلپذير نيست. آري؛ اي انسان! تو لازم نيست با تحميل صورت وَهمية خود بيش از اين مزاحم من شوي. من خودم خاكهاي اطراف خود را نمناك و مرطوب و سرسبز ميكنم كه موقع نشستن در اطراف من لباسهايت گرد و غبار نگيرد. تو اطراف من را سنگفرش نكن كه ديگر نتوانم در آن جا سبزه برويانم و نيز تو مرا با انواع مواد شيميايي آلوده نكن كه آب زلال آبي رنگ، به آب آلوده و پر از موانع تبديل شود كه نتوانم زيبايي آسمان را در خود منعكس كنم.
ملاحظه ميفرماييد كه شما در انديشة حكيمان و در نسبت آنها با طبيعت، با طبيعتِ زندهاي روبهرو هستيد كه با شما نجواها دارد و به همين جهت است كه ميگويند اين طبيعت زنده را نبايد از بين ببريد و چون موجود مرده با آن برخورد كنيد. در منظر علم فيزيولوژي، به شما گفتهاند بدن عبارت از مجموعه سلولها كه به خودي خود مردهاند، در حاليكه سراسر دست مرا حيات قبضه كرده است هرچند از منظر علم فيزيولوژي آن حيات محسوس نيست ولي اين گوشتهاي بدن من همگي زندهاند. عين همين تفاوت منظري كه علم فيزيولوژي با نظر حكيمان نسبت به بدن دارد، همين تفاوت در برخورد فرهنگ مدرنيته با حكيمان نسبت به طبيعت مطرح است. ايان باربور در كتاب «علم و دين» ميگويد: اگر از ساحت فيزيولوژيكي به بدن نگاه كنيم، يك مجموعه سلول همراه با كروماتينها و كروموزوم و... ميبينيم، ولي واقعيت انسان را بايد از ساحتهاي متفاوت نگاه كرد. او ميگويد اين ديگر چه ساحتي است كه موجود زنده را فقط در حدّ مجموعه سلولها ميبيند و ديگر هيچ؟ در حاليكه زندگي در تمام رگ و پوست من جاري است و اين طور نيست كه روح من جداي از جسم من باشد، بلكه روح من در همين جسم من جاري است و همان موجب حيات جسم من است. بله، يك ساحت ديگر دارم كه بيبدن هم زندهام و آن «مَنِ» من يا نفس مجرد من است، ولي اكنون كه من با جسم خودم در مقابل شما نشستهام، روحي كه عامل حيات من است، همان حيات سلولهاي من است نه چيز جداي از آنها. اين طور نيست كه بگوييم هماكنون انسان يك روح دارد و يك جسم، و جسم او موجود مُردهاي است و روح او زنده است. اين حرفي بود كه دكارت زد و بحث ذهن و عين و دوگانگي بين جسم و روح را مطرح كرد و بشر را از چگونگي واقعيات موجود منحرف نمود. ميگويند دكارت بشر را با بحث دوگانگي بين روح و جسم و يا دوگانگي بين طبيعت و ماوراء طبيعت، از ديدن درست واقعيات كور كرد. اين مباحث را كه موجب بررسي تفكر فلسفي غرب جديد است حتماً بايد كار كنيد. اين كه ميگويند: دكارت در اردوگاه دوگانه كردن عالم جسم و جان، بشر را كور كرد. معنياش همين است كه عرض شد. وقتي به شما ميگويند يك روح داريم و يك جسم، حرف غلطي نميزنند، ولي اين طور نيست كه اين دو همواره جداي از هم باشند و شما يا با طبيعت مرده روبهرو باشيد و يا با روح زنده، همينطور كه بهواقع اين طور نيست كه الآن شما من را يك جسم مرده ببينيد با يك روح زنده، بلكه من تماماً زندهام. الآن اين دست من كه حركت ميكند، بهعنوان يك موجود زنده حركت ميكند و حيات مرا منكشف ميكند. اگر مانعي بهوجود آمد كه حيات دست مرا از بين برد و دست من نتوانست آن حيات را منكشف كند، به علت مانع خارجي است، وگرنه خود اين دست، همراه با فعاليتهايش عامل انكشاف و نماياندن حيات است. مثلاً در دوره جنيني اگر مزاحمتي براي جسم جنين ايجاد نشود، همان جسم در رحم مادر موجب جذب و ظهور كامل روح در اعضاي بدن است و روح ما خود را با بدن مينماياند، به طوري كه در چشم، قوّة بينايي نفس، خود را مينماياند و در گوش، قوّة شنوايي نفس، خود را نشان ميدهد، البته نفس، ابتدا در رحم، عضوي مناسب قوايش - مثل چشم و گوش- ميسازد و سپس از طريق همان عضو خود را نشان ميدهد. وظيفه ما اين است كه در دورة جنيني مانع ايجاد نكنيم تا روح در ساختن عضو يعني در ساختن عامل نمايش خود به مشكل نيفتد.
متفكر مدرنيته ميگويد: «من انديشه خودم را به طبيعت ميدهم.» در حاليكه حكيمانِ توحيدي ميگويند: شما كاري كنيد اين عالم كه سراسر، عامل نمايش اسماء و صفات خداست، بتواند باطن خود را به شما بنماياند و شما از طريق عالَم، با خدا مأنوس شويد. اگر عالَم خودش را به شما نشان دهد، آغوش نمايش حيات و قدرت و علم خداست و در نتيجه ميتوانيد در اين عالم به نحو بسيار زيبايي زندگي كنيد.
هنر رازگشايي از طبيعت
اين سؤال را بايد جواب داد كه؛ چرا امروز طبيعت ديگر براي بشر نقطة خلوت و انس و سكني نيست؟ آقاي هايدگر در نقد مدرنيته ميگويد مدرنيته كاري كرده كه زمين ديگر براي بشر محل سكني نيست، و با تدبّر در سخن خداوند علت آن روشن ميشود، ميفرمايد: «اِنْ مِنْ شَيءٍ اِلّا عِندَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلّا بِقَدَرٍ مَعلومٍ» يعني؛ اي آدمها! وقتي شما متوجه باشيد پشت پردة ظاهرِ اشياء، يك حقيقت غيبي وجود دارد و اين ظاهر؛ صورتِ آن حقيقت غيبي است، كاري ميكنيد كه در تعامل با طبيعت و در تعامل با هر شئ حقيقي، با باطن آن ارتباط برقرار كنيد و به جاي در حجاببردن طبيعت آن را به انكشاف درآوريد، تا رازهاي خود را ظاهر سازد. مثلاً شما يك كوزه را با يك بلوك سيماني مقايسه كنيد، كوزهگر كوزه را چگونه ساخته است؟ اوّل با زبان فطرت خود به خاك رُس گفته است كه اي خاك! تو چه چيزها ميتواني بشوي؟ خاك هم با زبان تكويني خود به او ميگويد: من ميتوانم براي تو كوزه بشوم و لذا اين خاك با دستان هنرمند كوزهگر به صورت كوزه خود را ظاهر كرد، در واقع كوزهگر خاك را سركوب نكرد، بلكه برعكس؛ به انكشاف كشاند، لذا خاك توانست خودش را به صورت كوزهاي ظريف نشان دهد و عملاً با اين نوع برخوردِ كوزهگر با خاك، رازي از رازهاي خاك نمايان شد و آن كوزه يكي از نقطههاي اُنس شما با طبيعت قرار گرفت. حال به من بگو كه آيا تمام اين وسايل موزهها كه شما با نگاه كردن به آنها، به عالم آرامش منتقل ميشويد، اينها وسايل زندگي مردم بود يا اينها را براي موزهها ساخته بودند؟آيا غير از اين است كه اينها وسايل زندگي مردم بوده است و مردم با آنها زندگي ميكردهاند؟ ولي مردمي كه با طبيعت تعامل كنند از خاك، كوزه ميسازند، نه بلوك سيماني. يعني بشرِ حكيم، طبيعت را براي زندگي خود، به صورتهاي زيبايي كه بتواند با آن زندگي كند و از طريق آن رازگشايي كند در ميآورد. به همين جهت ميبينيد اكثر مردمِ قديم، به يك معني هنرمندند، چون در تعامل با طبيعت به دنبال رازگشايي از آن بودهاند و ما تمام وسايل زندگي بشر قديم را به عنوان هنر در موزهها ميگذاريم. از خود بپرسيد كه چرا اينقدر روي اين كوزه وقت گذاشتهاند؟ چرا اينقدر روي چوب اين تخت وقت صرف كردهاند؟ چه چيزي از اين تكه چوب انتظار داشتهاند؟ همة اينها به جهت آن است كه ميدانستند اين چوب اسراري دارد كه ميشود آن اسرار را به انكشاف آورد، و طوري اسرار آن را ظاهر كرد كه بتوان با آن مؤانست داشت. بشرِ حكيم ميدانست كه زندگي يعني مؤانستي قدسي با همه پديدههاي اطراف خود، تا از طريق آن مؤانست و ارتباط با باطن اين پديدهها، عقل و قلبش به سوي عالم معني اوج بگيرد، به همين جهت از وسايل زندگي و خانه خود خسته نميشدند، تا تصميم بگيرند دائم آنها را تغيير دهند، و به سوي ناكجاآبادِ وَهمي همواره همهچيز را عوض كنند. امروزه ساختمان خانهها را ملاحظه بفرماييد كه چگونه فضاهاي ساختمانها با فشاري كه بر روح ما ميآورند گويا فرياد ميزنند كه از ما بيرون برويد، چون آن ساختمانها عامل انكشاف حقايق باطني طبيعت نيست تا محل سكني و آرامش باشد، بلكه بيشتر حاصل سركوب طبيعت است.
فضاهاي قابل سُكني
بعضي از دانشمندان در مورد ساختمانهاي تمدن امروزي و مقايسه آن با ساختمانهايي كه حاصل تمدن حكيمان بود، نكاتي را مطرح كردهاند كه در بحث «مسكنهاي بيهوده» در اين مورد نكاتي عرض شد. ميگويند انسان به محض واردشدن در ساختمانهاي امروزي احساس ميكند فضاي ساختمان با او در جنگ است، چون فضايي براي قرار گرفتن و آرامش يافتن در آن حاكم نيست، لذا مردم از آن ساختمانها به پاركها پناه ميبرند، ولي پاركها هم با آنها در جنگ هستند، چون آنجا هم ساختة توَهّم انسانهايي است كه فكر خود را بر طبيعت تحميل كردهاند و لذا محلّ آرامش نيست و فضايي نيست كه روح انسان را تغذيه كند، به همين جهت عموماً پاركها محلّ عياشي ميشود، چون محل تحريك نفس امّاره است و نه دعوت به رازبيني. تمام عالمي كه امروز بشرِ مدرن ساخته، به جنگ بشر آمده است. فضايي كه يك كوزه در اطراف خود ايجاد ميكند خيلي فرق دارد با فضايي كه بلوك سيماني و اسكلت فلزي ايجاد ميكند، در كنار فضايي كه آن كوزه ايجاد ميكند، يا در كنار بناهايي كه معماري حكيمان گذشته در تعامل با طبيعت ايجاد ميكرد، انسان ميتوانست سكني بگزيند و در آن فضا تغذيه روحي شود و آن فضاها به نوعي جوابگوي نيازهاي انسانها و متذكر نظم حاكم بر عالم بود. معماري اسلامي بيش از آنكه مهمان را به اندرون خانه رهنمون شود، از فضايي معروف به «هَشتي» ميگذراند تا محارم را از ديد نامحرم در امان بدارد. ديوارهاي بلند بنا، حافظ همة ارزشهايي است كه او قصد حفاظت از آنها را دارد. فضاي وسيع خانه نيز، نمايانگر گشادگي سينة اوست. اين تلاش در حفظ ارزشها تا آنجاست كه كوبههاي آويخته به در خانه هنگام كوبيدهشدن، معرِّف جنسيت شخص مراجعهكننده به درب منزل است. كوبههاي درشت و ستبر با صداي بَم، نمايانگر حضور مردي در پشت در است و كوبههاي ظريف با صداي زير، نمايانگر زني است كه زنِ صاحب خانه را فرا ميخواند، چون براي شخص معمار حفظ ارزشها و احكام مقررشده از سوي آسمان مهمتر از خواست و ميل خود اوست و اين درست برعكس معماري عريان و لختي است كه انسان مدرن دارد، انسان مدرني كه چيزي براي مخفيكردن و رازي براي نهفتن و محارمي براي در امان نگاهداشتن از نامحرمان ندارد، چون اصلاً راز را نميشناسد.
ممكن است اين سؤال بزرگ براي شما پيش آيد كه اگر بشر از ساحت مدرنيته و انسان ابزارساز بيرون نيايد آيا ميتواند از اين مشكل رها شود؟ خير؛ بشر تا وقتي از اين ساحت به ساحتِ ديگري برنگردد، هيچ چيز درست نميشود، چون روح مدرنيته، روح جنگ با طبيعت است، روح خراشانداختن به چهرة عالَم است. بشر گذشته با روحية قدسياش ميدانسته است كه زندگي يعني به انكشاف كشيدن طبيعت، تا نقطه انس خود را در آن رابطه پيدا كند.
بشر وقتي با خاكها اين كوزه را ساخت، ديد خاك با همان زبان تكوين ميگويد من باز هم امكاناتي دارم كه ميتوانم بنمايانم، يعني صورتهاي ديگري كه ميتواند براي تو محلّ انس با راز باشد، پشت من وجود دارد. بنابراين بشر شروع كرد با خاك و طبيعت تعامل ديگري انجام دهد، حاصل آن تعامل ايجاد ديگر آثار به جامانده از بشرِ حكيم گذشته شد. بنده وقتي با فضاي بعضي از مساجد روبهرو ميشوم، چيزي نمانده است كه قالب تهي كنم. تمام فضا قدرتِ رازگشايي دارد، ميگويد: من چيزي بالاتر از اين هستم، بيا آنجا. عمده آن است كه ما توان انتقال از اين فضاها به عالم غيب را پيدا كنيم. به گفتة حافظ:
عارفي كو كه كند فهم زبان سوسن
تا بپرسدكه چرا رفت و چرا بازآيد
يعني كساني هستند كه صِرفاً ناظر طبيعت نيستند، بلكه با رازهاي آن ارتباط دارند.
ولي بشر امروز اين ديد را گم كرده و حتّي نميداند چه چيزي از او گم شده است، يعني؛ گمشدهاش را هم گم كرده است. چون رابطه با طبيعت را صرفاً از منظر فرهنگ مدرنيته دنبال ميكند، در چنين فرهنگي، امكان هيچگونه رابطه و گفتگويي نيست، چه گفتگوي انسانها با همديگر، چه گفتگوي طبيعت با انسانها، و از همه مهمتر امكان گفتگوي خدا با انسانها نيز از بين رفته است، چرا كه وقتي تعامل صميمي با طبيعت از بين رفت و شعور دركِ دردودل طبيعت كور شد، بدون هيچگونه عواطفي با طبيعت برخورد ميكنيم. مثل برخوردي كه غربيان با مردم آفريقا انجام دادند، آنها طوري با مردم آفريقا برخورد كردند كه گويا عواطف و انسانيتي در آن مردم كه فقط رنگ پوستشان با آنها فرق ميكرد، نيست، و بدتر از آن را با طبيعت انجام دادند. در اين رابطه كه فهم و درك زبانِ طبيعت بهكلّي از بين رفته است اولياي خدا زبانشان بسته است و اصلاً نميدانند با بشر جديد چگونه بايد حرف زد، گفت:
منگنگخواب ديده و عالم تمام كر
من ناتوان زگفتن و خلق ازشنيدنش
حرف اين است كه اگر پول شما گم شده بود ميرفتيد و پيدا ميكرديد. اما اگر نميدانيد چه چيزي از شما گم شده است - يعني گمشده هم گمشده است- ديگر به دنبال چه چيز ميخواهيد بگرديد. بشرِ جديد خيلي از چيزها را گم كرده است، ولي مشكلش اين است كه نميداند چه چيزهايي را گم كرده است.
تنها هنوز خدايي است كه ميتواند ما را نجات دهد
اشپيگل در مصاحبهاي كه با هايدگر انجام داده از او پرسيده است: شما كه ميگوييد غرب به انتها رسيده است، چه پيشنهادي براي نجات آن داريد تا از خطري كه شما ميگوييد در آينده، غرب گرفتار آن ميشود، نجات يابد؟ هايدگر ابتدا شرط ميكند كه مصاحبه مرا تا زنده هستم منتشر نكنيد، سپس ميگويد: «تنها هنوز خدايي است كه ميتواند ما را نجات دهد». ملاحظه بفرماييد كه اوّلاً؛ ميفرمايد هنوز وقت انتشار اين مصاحبه نيست، يعني روح زمانه نميداند در كجاي تاريخ خود قرار دارد و هر چيزي را فقط بر اساس فضايي ارزيابي ميكند كه در آن فضا قرار دارد و لذا بايد در افقي ديگر قرار گيرد و يا لااقل در منظر خود افق ديگري را ببيند تا بتواند آن حرف هايدگر را بفهمد. ثانياً؛ ميگويد تنها خدايي است كه ميتواند ما را نجات دهد. اين سخن او بسيار دقيق است. يعني با اين فضاي فكري كه بشر مدرن براي خود به وجود آورده، حتّي خداشناسياش هم به كارش نميآيد، برداشت او از خدا، برداشتي نيست كه بتواند اولاً: خداي واقعي را بيابد، ثانياً: از آن خدا درست بهره بگيرد، چون بشر مدرن آينده را هم ادامه همين امروز ميداند و به همين جهت به غير از افقي كه مدرنيته در مقابل او قرار داده است نميتواند نظر كند. لذا هايدگر نميگويد: همان خداي متافيزيك بايد كاري بكند، بلكه اميدوار به خدايي است كه آن خدا، خداي حضوري و قلبي باشد، يعني در عين اينكه بايد بشر به معنويت برگردد، ولي معنويتي غير از معنويتي كه مدرنيته در منظر انسان قرار ميدهد، چون بشرِ مدرن، آينده را بسط مدرنيته ميداند و تصور ميكند با بسط بيشتر مدرنيته ميتوان مشكلاتي را كه مدرنيته به وجود آورده است رفع كرد. هايدگر ميگويد: خدايي كه در فرهنگ مدرنيته به آن نظر ميشود، خدايي نيست كه آينده را درست كند. آقاي دكتر احمد فرديد در رابطه با خدايي كه مدرنيته ميشناسد، تعبير «خداي فردا» را بهكار ميبرد و ميگويد خدايي كه بايد بشر را نجات دهد، «خداي پسفردا» است. حرف ايشان، حرف بزرگي است. ممكن است سؤال كنيد خداي پسفردا ديگر چيست؟ مگر خدا هم عوض ميشود؟ نه، خدا عوض نميشود، ولي نگاه ما به خدا عوض ميشود، از اين جهت گفته ميشود خداي متافيزيك غير از خداي انبياء است. خدايي كه شما در درس معارف دانشگاه ميخوانيد در اين حدّ است كه يك ماوراءطبيعهاي وجود دارد، اين غير از آن است كه متوجّه نقشآفريني خدا در همه ابعاد زندگي باشيد. آن خدايي كه با گناهكردن، جلوه و نور خود را از ما ميگيرد و با عبادت و صداقت و بندگي، بر قلب ما رخ مينمايد، غير از خدايي است كه با استدلال بخواهيد وجودش را ثابت كنيد. خدايي كه به صرف استدلال وجودش را ثابت كردهايد، نميتواند آينده شما را درست كند. يك خداي ديگري لازم است. به هر حال ميبينيد كه فهميدن حرف هايدگر مشكل است. خداي ما عبارت است از اينكه: اين عالم معلول است، معلول علت ميخواهد، پس علت آن خداست. اين چه ربطي دارد به خدايي كه با تمام اسماء و صفاتش در سراسر عالم حاضر است. پس عنايت فرموديد؛ آن خدايي كه قرار است ما را از مدرنيته نجات دهد، خدايي است كه بايد ظاهر شود و با ما به گفتگو بنشيند و ما نيز با او گفتگو كنيم يعني خداي پيامبران و نه خداي فلسفه و كلام.
آنگاه كه حكيمان به حاشيه رانده شوند
دوباره به مثال كوزه برميگرديم. بشر حكيم كه توانايي فهم باطن اشياء را داشت و راز و رمز آنها را ميشنيد، با طبيعت تعامل ميكرد و حريم آن را پاس ميداشت و طبيعت هم خود را به عنوان صورت راز به بشر حكيم نماياند و با همديگر آشنا شدند و در كنار همديگر در نهايت اُنس زندگي كردند و اين است معني اينكه ميگوييم بشر حكيم با طبيعت معاشقه كرد و طبيعت هم با خاكش به او كوزهشدنش را نماياند و عملاً از اين طريق با او گفتگو كرد. و طبيعت با زبان رمزو راز كه حكيمانِ باطنفهم ميشنوند، گفت: باز هم ميتواني با من گفتگو كني، و اينهمه هنر در ابزار زندگي گذشتگان، صداي مؤانست و گفتگوي طبيعت با بشر حكيم است. ما در آن زمان كه متوجه زندهبودن طبيعت بوديم، با اين ابزارها زندگي ميكرديم. حالا در مقابل كوزه، بلوك سيماني را در نظر بگيريد كه حاصل سلطه بشر بر طبيعت است و نه حاصل تعامل بشر با طبيعت. اوّلين كاري كه بشر مدرن با نوع برداشت امثال فرانسيسبيكن از طبيعت، انجام داد اين بود كه طبيعت را ميراند. شما تفاوت خاك را با سيمان در نظر بگيريد. شما وقتي كه به خاك نگاه ميكنيد با وقتي كه به سيمان نگاه ميكنيد يك حالت نداريد، چون خاك مَحْرمِ جان ماست. ما با آن زندگي ميكنيم، صورت و جلوه تدبير خداي حكيم است، ميتوانيم با آن به عنوان يك موجود زنده اُنس بگيريم و معاشقه كنيم، در حاليكه سيمان صورت مرگ است. بشري كه همه طبيعت را مرده ميداند، نميفهمد طبيعت را كشته است چون از اوّل آن را مرده ميدانست. خاك، صورت حيات است. برويد نگاه كنيد كه چگونه در كلاسهاي درس علوم، بشر را نسبت به فهم حيات طبيعت كور كردند. ميگويند خاك كه مرده است. حالا هر چه هم آن را حرارت ميدهي، تغييري در حال آن ايجاد نميشود. معتقدند مرده كه مردهتر نميشود. بعد شما ميبينيد طبيعتي كه خاك آن تبديل به سيمان شده، ديگر نميتواند با شما ارتباط برقرار كند و زندگي در خانههاي سيماني، عرصه زندگيِ همراه با آرامش را بر ما تنگ ميكند، بدون آنكه علت آن را بدانيم.
چنانچه ملاحظه كرديد خداوند ما را متذكر كرد كه: «اِنْ مِنْ شَيءٍ اِلّا عِندَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلّا بِقَدَرٍ مَعلومٍ» يعني؛ هيچ چيزي نيست مگر اينكه حقيقت و خزائن آن نزد ما است و نازل نكرديم از آن، مگر حدّ محدودي از آن را. اين آيه بسيار عجيب است، قصّه تذكر زندگي صحيح با عالم است. تمام اين عالم، صورت عالم غيب است. چرا اين عالم را آينه عالم غيب نميدانيد؟ چرا اين عالم را ميكشيد؟ چرا به جاي تعامل با آن، اساس آن را تغيير داديد؟ چه پيش آورديد جز يك نحوه بيارتباطي با عالم؟ و نتيجه بيارتباطي با عالم اين شد كه ديگر هيچ جاي آن براي شما محلِ سُكني نيست، هيچ جاي آن وطن شما نيست، چون نفهميديم اين عالم ريشه در سماوات دارد، چون علم سماوات نداشتيم با اين عالم هر طور دلمان خواست عمل كرديم و لذا از همه چيز وامانديم. بابا طاهر ميگويد:
تِه كه ناخواندهاي علم سماوات
تِه كه نابـردهاي ره در خرابــات
تِه كه سود و زيان خود ندوني
به ياران كي رسي؟ هيهاتهيهات
اگر كسي نتواند قواعد عالم غيب را بشناسد، نميتواند زمين را بسازد و تمام بحرانهاي زمين به جهت انقطاع از آسمان است. آري؛ «بايد به ارض ملكوت سفر كرد و به آنجا پيوست» و از آن منظر به آدم و عالم نگاه كرد.
حكيمان ميفهمند چگونه زندگي زميني را به آسمان وصل كنند و عارفان اين ارتباط را ميبينند. آقاي نيلپستمن جامعه شناس آمريكايي ميگويد: «من بيم آن دارم كه فلاسفه و مربيان اجتماعي ما، ما را رها ساختهاند» كه اينهمه سرگردانيم. چون نحوة اتصال به مبدأ هستي در اين تمدن نابود شده است و لذا جدّ و جهدي براي دستيابي به «راز هستي» نميشود و حكيمان كه متذكر رازهاي هستي هستند از طريق مهندسان متخصصِ ويراني طبيعت، به حاشيه رانده شدهاند. حكيمان به جهت نسبتشان با مبدأ هستي در ميان مردم به مانند «رازي» هستند كه هدايت و فرماندهي «تن» را بر عهده دارند و وجودشان به خودي خود موجب رازگشايي است، ولي چون اينان به كار تغيير طبيعت نميآيند، در فرهنگ مدرنيته جايي نخواهند داشت، چون همهچيز بايد در خدمت ميلها و هوسهاي بشر مدرن باشد و لذا عالمان قلابي كه علمشان در حدّ تغيير طبيعت است، جاي عالمان حقيقي براي عوامالناس ميدانداري ميكنند و در اين حال هر تدبيري براي اصلاح امور مملكت توسط دينِ عالمان قلابي انديشيده شود نتيجهاش جز بحران و اغتشاش بيشتر نخواهد بود و تا جامعه به سوي حكيمان برگشت نكند، اين بحرانها ادامه مييابد. به گفتة حافظ:
شهرخالياستزعشاق، بودكزطرفي
مرديازغيببرونآيدوكاري بكند
بايد زندگي انسانها نظر و نسبتي با حق و حقيقت پيدا كند تا بحرانها به تعادل تبديل شود و «عقلِ هدايت»، عنان عقل تكنيكي را در دست بگيرد و با علم به اعيانِ اشياء، در طبيعت تصرف كند و اصالت را به عالم غيب بدهد و عالم شهادت را تابع آن بداند وگرنه بحرانها همچنان ادامه خواهد يافت.
فصل پنجم
طبيعت؛ موجودي زنده يا مرده؟
رسالت «مباحث غربشناسي» اين است كه بشرجديد را متوجه اين نكته بكند كه در تحليلش نسبت به انسان، به اشتباه افتاد و در نتيجه اين همه گرفتاري برايش پديد آمد و آنچنان مشغول اين گرفتاري ها شد كه معني بودن خودش را در زمين گم كرد و لذا با يك پوچي بزرگ نسبت به خود روبهرو شده است. آيا براي نجات از پيامدهاي مدرنيته بايد به فيلسوفان و تئوريهاي پُستمدرن دل بست -كه عموماً ميخواهند با همان ديدگاهِ مدرنيته از بحرانهاي پيش آمده رهايي يابند- يا بايد ديدگاه انسان را نسبت به خودش و خدا و جهان تغييرداد؟
بايد در مباحث غرب شناسي متوجه شويم: «غرب در جان ها است، در نگاهها و در حركات دست و پاها است و بيهوده در جاي ديگر سراغ غرب نرويم».
در فكرِ انسانِ غربزدة گرفتار تَوهّم، طبيعت جسم مردهاي است كه بايد ماده تصرف آدميان باشد، و نه يك دوست ومونس انسان كه ميتواند با انسان گفتگو كند و مونس تنهايي او باشد و او را به ملكوت عالم منتقل نمايد، اين است كه گفته ميشود: «ماجراي غرب و تاريخ غربي، پديد آمدن نوعي نگاه به موجودات و آدميان و زبان است كه آنگاه در چشم و گوش جانها نشسته و دركها را دگرگون كرده است». يعني بسياري از مردمان بدون اينكه بخواهند و بدانند ، دركي از موجودات دارند كه در كلاس درس علوم به آنها القاء شده است، دركي كه پدرانشان با آنها در اين نوع نگرش شريك نبودند، چون آنها كلاسِ علوم را نگذراندند. در كلاس علوم آموختيم، طبيعت موجود مردهاي است كه انسانها آزادند به دلخواه خود، هر طور خواستند در آن تصرف كنند و فنون تصرف در طبيعت را به ما نيز آموزش ميدادند، در حاليكه اين نوع نگاه، غير از نگاه واقعي به عالم است، آن نوع نگاهي كه بايد باشد تا طبيعت را درست ببيند، و اينهمه بيثمري در حيات انسانها، حاصل اعمالي است كه ريشه در آن توهّم دارد.
ما در اين بحث به ضرورت غربشناسي ميپردازيم و شما طلاب و دانشجويان و معلمان عزيز بدانيد كه اگر امروز غرب را درست نشناسيد نميتوانيد زندگي كنيد و در عين حال تجزيه و تحليل صحيح از زندگي خود داشته باشيد. ابتدا لازم است بفهميد از نظر فكري چه شد كه غرب، غرب شد و نيز چه شد كه شرق، غرب شد. بعد اگر ميخواهيد غربيشدن جوامع را نقد يا تأييد نماييد، بحث جداگانهاي است.
علاج بيماري قبل از تشخيص آن ممكن نيست
اگر مباني فكري مدرنيته را بررسي بفرماييد، تصديق خواهيد كرد زميني كه از عالم قدس منقطع شود، كارش به بحرانهايي كشيده ميشود كه فعلاً در دنياي غرب مطرح است. بعضيها چون مباني فكري غرب مدرن را نميشناسند، نميدانند كه بحرانهاي موجود در آن عالم، از كجا بهوجود آمده است و تصورشان اين است كه با حفظ و پذيرش مباني فكر غربي ميتوان از آن بحرانها خلاص شد. اگر مديران اجرايي كشور ما شناخت صحيحي از غرب نداشته باشند و مواظب نباشند، به نام انقلاب اسلامي، مدرنيته را در كشور بسط ميدهند و عملاً انقلاب اسلامي را در حجاب مدرنيته دفن ميكنند و در آن حال نهتنها از بحرانهاي باقيمانده خارج نميشويم، بلكه بحرانهاي فرهنگ غرب را نيز بر آنها ميافزاييم.
حرف تافلر را در كتاب «شوك آينده» پسنديدم كه ميگويد: «بحران در نظام آموزشي آمريكا آنچنان ريشهدار است كه نميگذارد ما درست برنامه ريزي كنيم». من متوجّه شدم كه تا وقتي كه مسؤولان ما اين بينش را نيافتهاند كه با اهداف مدرنيته نميتوان بشر را نجات داد، عملاً بحراني بر بحرانها ميافزايند، از اين بدتر به جاي اينكه بحرانهاي بهوجود آمده، به پاي مدرنيته گذاشته شود، به حساب اسلام و انقلاب اسلامي گذاشته ميشود. بنده الآن رسالت خودم و شما را در اين ميدانم كه دنياي مدرن و ضعفها و چالشهاي آن را بشناسيم و بدانيم كه با اين روش كه ما امروز داريم زندگي ميكنيم، هرگز به آن جايي كه ميخواهيم، نميرسيم. وقتي ضعفهاي راه و روشهاي مدرنيته را شناختيد، آن موقع براي شما اين سؤال پيش ميآيد كه در اين صورت ما بايد چه كار كنيم؟ چرا كه علاج بيماري پيش از تشخيص بيماري ممكن نيست و اگر جامعه و نظام مديريت كشور ندانند بيماراند، نه تنها در مداواي بيماري همكاري نميكنند، بلكه ممكن است در تشديد بيماري نيز تلاش كنند.
تا ما ذات فرهنگ غرب را نشناسيم ناخودآگاه در بند آن گرفتاريم و همة افكار و برنامههايمان در محدودة فرهنگ مدرنيته است، و تا نسبت به فرهنگ اسلامي، خودآگاهي كامل نداشته باشيم نقل اقوال و گردآوري آثار، هيچ دردي را درمان نميكند.
فرار از مظاهر مدرنيته راه چاره نيست
در فصل 9 ، دربارة چگونگي برخورد با دنياي مدرن تحت عنوان «خودآگاهي و راه عبور از مدرنيته» عرايضي ارائه شده است كه؛ مگر ميتوانيم يك شبه از غرب بگذريم و بگوييم حالا كه فرهنگ مدرنيته چنين و چنان است، از فردا آن را كنار ميگذاريم ؟! كسيكه بگويد ما براي نجات از مدرنيته ميخواهيم برويم در گوشهاي از يك روستا و جدا از مظاهر مدرنيته و تكنولوژي زندگي كنيم اصلاً نتوانسته است جايگاه خود را درست ارزيابي كند. اين يعني نفله كردن حيات، اين يعني ورشكستن و بازنشسته شدن، اين كه راه صحيحي نيست. ما دهكده ترانسوال آقاي مهاتما گاندي را قبول نداريم. او در زماني كه در آفريقاي جنوبي بود، در ترانسوال دهكدهاي درست كرد و بدون استفاده از تكنولوژي مدرن در آنجا زندگي كرد. اين كار چه نفعي دارد؟ ما بايد در متن مدرنيته؛ اولاً: بدانيم كه فعلاً در رابطه با آرماني كه داريم، چه كار بايد كرد. ثانياً: از امكانات مدرنيته فعلاً چگونه بايد استفاده كرد كه در عين گرفتار نشدن به آن، زندگيكنيم. و ثالثاً: با استفاده از تكنولوژي، افق ديد خود را گم نكنيم، به طوري كه اين ابزارها حجابِ مقصد و مقصود ما شوند. رابعاً: بدانيم كه در دل فرهنگ و ابزار مدرنيته، ما در فرهنگ خود يك رمز و راز حياتِ برين داريم كه از آن غفلت شده است و مراقب باشيم كه عهد خود را با آن تجديد كنيم، و از همه مهمتر اينكه، متوجّه باشيم امكانات و تواناييهايي در عهد دينيِ توحيديِ اسلامي وجود دارد كه به شدّت ميتواند بشر را از حجابها و بحرانهاي ايجادشده توسط مدرنيته نجات دهد و در صدد احياء آن تواناييها باشيم. فرهنگِ انتظار، يك فرهنگ واقعي و مهم و از دريافتهاي عقل برين است. اينجا كه من نشستهام و فعلاً دارم از انتظار حرف ميزنم، در شرايط كنوني چارهاي جز طرح تئوريك آن را ندارم ولي شما بايد از من بازخواست كنيد كه آيا اين فرهنگِ انتظار به اندازه واقعيت قيامت جدّي است و يا صِرفاً يك آرمان دوستداشتني است، بدون آنكه وقوع آن حتميت داشته باشد؟ و اگر تحقّق آن از وقايع جدّي تاريخ است، اينكه انتظار، چه نقشي در امروز و آينده ما ميتواند ايجاد كند، چيزي است كه هرگز نبايد به راحتي از آن دست برداشت. آري؛ اگر در كلمهكلمة مسائل اسلامي كار شود، متوجه ميشويم براي گذر از مدرنيته، پتانسيلهايي داريم كه فوقالعاده كارساز است و بايد از آنها استفاده كنيم.
اولين قدم
تا نگاه ما به عالم و آدم، همان نگاهي باشد كه غرب در چشم و دل و عقل ما انداخته است، هر قدمي كه برميداريم، ناخواسته بهسوي غرب نزديك ميشويم. آزادشدن از نگاه فرهنگ غربي، اوّلين قدم مهمّي است كه بايد برداشته شود و به همين جهت هم مشكلترين قدم محسوب ميشود. وقتي مدرنيته را در بيرون از منظر مدرنيته نگاه كرديم، مطمئن باشيد مدرنيته رنگ ديگري خواهد داشت، غير از آنچه خودش براي خودش تعريف كرده است.
عرض بنده در اين فراز اين بود كه فرهنگ مدرنيته طبيعت را يك موجود مرده و بيجان تصور كرد و در نتيجه بدون هيچ ملاحظهاي به ميل و دلخواه خود هرطور خواست با آن برخورد كرد، حالا هم كه با بحران بيسابقة زيستمحيطي روبهرو شده است به طوري كه حيات كل زمين را تهديد ميكند، هنوز هم از اينكه ببيند علت واقعي مشكل كجاست، طفره ميرود؛ بهجاي آنكه مشكل را در تقدسزدايي تدريجي از طبيعت بداند ميخواهد با ادامة مدرنيته و با اختراع ابزارهاي جديد و تسلط بيشتر بر طبيعت مشكل را رفع كند، بدون توجه به معنويتي كه موجب كنترل هوسها ميشود، واقعيات آشكار قيامت و معنويت مانع از آن ميشود كه انسانها همهچيز را فداي زندگي دنيوي خود بكنند و گرفتار اينهمه پيامدهاي مهلك شوند.
آشتي با آسمان براي آشتي با زمين
در زندگي با طبيعت و با خود، هيچچيز خطرناكتر از نگاه صِرفاً تجربي نيست. تا زماني كه نگرش انسان بر طبيعت تجاوزكارانه است، اميدي بر صلح و آرامش در جامعه نيست و براي بهدستآوردن صلح و آرامش با طبيعت، ابتدا به صلح و آشتي با نظم روحاني و معنوي عالم نياز است، «براي صلح و آشتي با زمين، ابتدا بايد با آسمان آشتي كرد» چه كسي است كه بپذيرد امروزه حادترين مشكلات اجتماعي و تكنيكي نه به خاطر عدم توسعه يافتگي بلكه به دليل توسعهيافتگي افراطي است كه فرهنگ مدرنيته در تعامل با طبيعت بهوجود آورده است و ريشة آن را نيز بايد در اُمانيسم يا خودبنيادي انسان جستجو كرد كه انسان و نفس امّارة او جاي خدا نشست و در نتيجه هماهنگي بين انسان و خدا از بين رفت.
آن علمي سالم و بيضرر است كه در درك واقعيات موجود، هرگز نگاه خويش را از «اصل» دور نگه ندارد، و هدف عالِم واقعي اين است كه با طبيعت هماهنگ و موافق باشد، چرا كه از طريق چنين هماهنگي است كه هماهنگي با افراد بشر حاصل ميشود، چون اين هماهنگي و همدلي بازتابي از هماهنگي با عرش الهي و اسماء حُسناي خداوند است. چنين انساني بيش از آنكه به دنبال سلطه بر طبيعت باشد، به دنبال مراوده با طبيعت و پذيرش ريتمها و نمادهاي آن است، نه آنكه با وسايل مصنوعي مزاحم طبيعت شود. استفاده از طبيعت بايد بدون حرص و شهوت باشد، خودخواهيهاي انسان غربزده، چهرة حق را كه در عالم نمايان است، پوشانده و لذا نسبت به طبيعت آن نشاط روحاني شايسته را بهدست نميآورد و در نتيجه به خود اجازه ميدهد هر اقدامي عليه طبيعت انجام دهد. چون بشر در طبيعت همان چيزي را ميبيند كه خودش هست و فقط در صورتي در درون معناي باطني طبيعت نفوذ ميكند كه قادر باشد به داخل اعماق دروني هستي خويش نفوذ كند، ولي فرهنگ مدرنيته چون به پايينترين مراتب وجودي انسان نظر ميكند و چنين انساني را تربيت ميكند، انسانهاي پرورشيافته در آن فرهنگ، طبيعت را تنها به عنوان موجودي كه قابل تصرف و تحت سلطه درآوردن است، مطالعه ميكنند و چون در جوامع اسلامي طبيعت تا اين حدّ از مقام قدسي خود تهي نشد، علوم جديد در اين جوامع به آن شكل كه در غرب بعد از رنسانس سر برآورد، به صحنه نيامد. يك مسلمان صاحب بصيرت، همهچيز را جلوهاي از حقايق آسماني ميبيند و آنها را نماد مستقيم جهان معنوي ميشناسد و بيشتر دوست دارد با اشيايي بهسر برد كه نماد آن جهان هستند، و نه اشيايي كه مصنوعي و ساحت اميال بشرِ بريده از آسمان است، حتي روي زمين به ملايمت گام برميدارد تا در عين اُنس با طبيعت، مزاحمِ محيط پيرامون خويش نگردد. قرآن در وصف بندگان واقعي خداوند ميفرمايد: «وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا...» يعني؛ بندگان خداي رحمان چون بر زمين قدم ميزنند آرام و متواضعانه قدم ميزنند.
مشكل فرهنگ مدرنيته آن است كه همهچيز را در حدّي كه علوم تجربي مييابد قبول دارد و از محدوديت ابزار خود غافل است، در حالي كه آدم و عالَم بسيار غنيتر و برتر از آن چيزي هستند كه فيزيك و فيزيولوژي مييابد. بسياري از اوصافي كه فيزيك و زيستشناسي از ديدگاه حسي خود كنار ميگذارند، بيش از آن چيزهايي است كه ميشناسند، آن وجوهِ مورد غفلت فيزيك و زيستشناسي، وجوهي است كه با ريشة هستيشناسانة موجودات پيوند دارد و به همين جهت روشهاي علم تجربي كه از اين وجوه غفلت كرده است، موجب عدم تعادل و توازن ميشود و اختلال و بحران معنويت را به همراه ميآورد.
تنها از منظر ديني به طبيعت، چنين امكاني بر ميآيد كه فلسفة اصيلي را در بارة طبيعت فراهم آورد، تا ما بر اساس آن بتوانيم در حلّ معضلاتي بكوشيم كه امروز به عنوان بحران محيط زيست آن را ميشناسيم، و باز تأكيد ميكنيم بعضيها براي بحران محيطي موجود دست به دامن مهندسيِ برتر شدهاند كه اين يك نوع ظاهرسازي است. آنچه ما لازم داريم تغيير ديدگاهي است نسبت به اينكه معناي طبيعت چيست و اينكه مسؤليت ما نسبت به طبيعت كدام است، مسلم چنين ديدگاهي را نميتوان از مفاهيم رايج خود غرب به دست آورد.
وقتي نگاه ما به طبيعت قدسي شد ابزارهاي تخريب طبيعت از ارزش ميافتد و نيز ميفهميم نميتوانيم طبيعت را نابود كنيم بدون آنكه خود نابود نشويم. همينكه اين تحول در نگاه ما نسبت به طبيعت رخ دهد، روحية ساخت فناوريهاي غلبه بر طبيعت در ما تغيير ميكند و اين اشتباه بزرگي است كه فكر كنيم اين مسئله را هم غربيها به طريقي حل ميكنند، چون نگاه غرب به طبيعت سراسر نگاه غير قدسي و تخريبي است.
فصل ششم
فرهنگي كه براي ويراني است
انسانها ميتوانند كنار هم زندگي كنند و با هم تفاهم داشته باشند و زبان همديگر را بفهمند، به شرطي كه در «وَهم معرفتي» گرفتار نباشند و در معرفتِ خود، راه به حقيقت برده باشند، چرا كه در «وهم معرفتي» واقعيتي خارج از تخيلات انسانها در ميان نيست كه آن واقعيت نقطة مشترك تفكر و تفاهم قرار گيرد. ناكجاآباد، وطن هيچكس نميتواند باشد، تا ديگري را نيز به آن وطن دعوت كند يا بر سر آن به توافق برسند و لذا است كه گفتهاند: «فرهنگ غرب براي ويراني است»، چون به واقعيتي نظر ندارد تا در صدد ارتباط با آن باشد، بلكه تخيلات و توهّمات است كه براي آن تمدن تعيين تكليف ميكند، و تخيلات آنچنان است كه ميآيد و ميرود، و اين يعني ويراني بعد از ويراني. ويراني در زبان تفاهم، ويراني در اخلاق، ويراني در تعقل و ويراني در يكدلشدن انسانها، و به همين جهت در اين فرهنگ كسي، ديگري را درك نميكند و همه از هم بيگانهاند. يعني؛
«در حادثه غرب و غربيشدن، گوشها و زبانها تغيير كرده و اين فرهنگ طوري است كه نهتنها همة گفتهها به گوش همه نميرسد، بلكه تَوهّم است كه رد و بدل ميشود و حكمت است كه منزوي ميگردد و به عنوان فولكلور به موزه سپرده ميشود».
مارشال بِرْمِن در كتاب تجربة مدرنيته ميگويد جوهر مدرنيته «تخريب مدامِ» آن چيزهايي است كه وجود دارد، و «ساختن» چيزهاي ديگر كه ساخته نميشود مگر به قصد خراب شدن.
پيشنهاد ميكنم روي عنوان اين قسمت دقّت و تأمل بيشتري بفرماييد، چون نمونهاي از نگاه كردن به مدرنيته است از بيرون مدرنيته و اگر از منظر خارج از مدرنيته به مدرنيته بنگريد با بنده همدل خواهيد شد كه آري؛ «تمام فرهنگ غرب و مدرنيته براي ويراني است»
براي هر چه بيشتر روشن شدن اين موضوع بايد به مقدماتي كه عرض شد برگرديد، در آنجا روشن شد كه مبناي فرهنگ مدرنيته «وَهم» است، حال وَهم نظر به ناكجاآباد دارد و لذا به هيچ چيز راضي نميشود و در هيچ حدّي هم متوقف نميگردد، در نتيجه عالم و آدم را كه صورت عالم قدس است نميپذيرد و به ويراني آن دامن ميزند و در اين ويرانگري هيچ حدّي را نميشناسد و در آن حالت هيچ تفاهمي هم بين انسانها واقع نميشود، چراكه در عالم وَهم و خيال، اگر همدلي هم پيدا شود موقت است و آنچه موجب همدلي واقعي ميشود «حكمت» است كه در توهّم و خيال جايي ندارد.
وقتي سير طبيعي عالم و آدم پذيرفته نشد و تصرف در همه چيز حقّ بشر محسوب گشت، ديگر همه چيز مورد تعرض و ويراني قرار ميگيرد، چون هيچ چيزي را در جاي خودش نميخواهند.
شما مقايسه كنيد فرهنگي را كه هيچ چيز را در جاي خودش نميپذيرد، با فرهنگي كه سخت به دنبال هماهنگي با طبيعت است. در كتاب چوانگتسو مربوط به چين قديم داريم كه: «دزيكونگ خواست وسيلهاي براي آبكشيدن از چاه براي پيرمرد اختراع كند كه سريعتر آب بكشد، ولي پيرمرد گفت: استادم گفته است هر كه از ماشين بهره گيرد، كارها را نيز به طرز ماشيني انجام خواهد داد و هركه كارها را به طرز ماشيني انجام دهد، قلبش نيز مبدل به ماشين خواهد شد و هركه قلب ماشيني داشته باشد، معصوميت خود را از دست خواهد، هر كه معصوميت خود را از دست بدهد، ذهنش متزلزل خواهد شد، و ذهن متزلزل با عالم بقاء سازگار نيست، نه اينكه از اين امور بيخبر باشم، از بهكاربستن آن شرم دارم» حال وقتي فرهنگي درست برعكسِ چنين ديدي است هيچچيزي را در جاي خود سالم نميگذارد، هرچند وقتي در پيكار با طبيعت پيروز شود، در جناحِ بازنده قرار گرفته چون خودش هم پارهاي از آن طبيعتي است كه بهزعم خود آن را شكست داده است.
آرمانيترين شكل هماهنگي انسان با عالَم در شرايطي محقق ميشود كه عالَم كبير با عالَم صغير يگانه شود و آن وقتي است كه انسان كامل بر عالم احاطه يابد. و هر قدر بشريت از اين قاعده فاصله بگيرد و بر اساس نفس امّاره خود بر عالَم حكومت كند، اين ناهماهنگي و ويرانگري بيشتر ميشود.
ريشة ويرانگري فرهنگ مدرنيته را بايد در نيهيليسمي دانست كه در روحِ مدرنيته نهفته است و كار انكار را تا به آنجا ميكشد كه خود را نيز انكار ميكند و هيچ نقطة اتكايي در مباني معرفتي براي خود باقي نميگذارد.
به گفتة شهيد آويني«رحمةاللهعليه»؛ «تاريخ و تمدن اروپا فاوستي و زور و مكرمدارانه است و لذا به انحطاط گراييده است. فاوست روح خود را به شيطان فروخت تا به جادوگري رسيد و قدرت تصرف در عالم را پيدا كرد، اما قدرت جادوئي اقتدار حقيقي نيست، و سرچشمة حقيقي اقتدار آن روحي است كه به حقيقت واصل گشته. جادوي اين فاوستِ جديد، تكنولوژي است. تكنولوژي مولود تصرف شيطاني در عالم وجود است، تصرفي بيعاقبت كه نفي خود را در خود نهفته دارد، بيش از آنكه اين دوران نفي، بهسر رسد وحشت و نوميدي است كه عالم را خواهد گرفت».
فصل هفتم
مسلماناني كه غربي شدهاند
در اينجا سخنان پروفسور ويليام چيتك، عارف و فيلسوف مسلمان آمريكايي الاصل را در مقاله «آيا ميتوان ميراث عقلي اسلامي را احياء كرد» ميآوريم كه ميگويد:
«به عقيدة من به عنوان يك ناظر خارجي، تفكرِ بسياري از «روشنفكران مسلمانان» با مبادي تفكر و فهم اسلامي متعين نشده، بلكه تفكرشان بر مبناي عادات غيرآگاهانه و آموزش هاي دبستان و دبيرستان و سپس دانشگاه است. چنين افرادي ممكن است همچون يك مسلمان كردار اسلامي داشته باشند ولي مثل يك پزشك يا مهندس يا جامعهشناس فكر ميكنند. سادهانديشي است اگر فكر كنيم، فرد ميتواند سالهاي طولاني دانش بياموزد- به روش و مباني غربي- و سپس با تمام آنچه آموخته است مفارقت كند و با خواندن چند كتاب از رهبران معاصر مسلمانان و يا با مطالعه قرآن و يا با خواندن نماز، اسلامي فكر كند. پس براي بازيافت ميراث عقل اسلامي بايد طرحي ماوارء نظام آموزشي جديد ريخت».
هم او ميگويد:
«ويژگي مدرنيته «تكثير» است در مقابل «توحيد» كه به معني يكيكردن اشياء است و تكثير به معناي متعدد كردن اشياء است، يعني جعل خدايان بسيار. دنياي متجدد « بسيار » را بندگي ميكند».
يعني انساني كه از نظر فكري تحت تأثير فرهنگ معرفتي مدرنيته است، يك حقيقت واحد را در برابر خود احساس نميكند كه او را در همه چيز بيابد و با او همواره اُنس بگيرد، به عبارت ديگر نه «كثرت» را در «وحدت» ميبيند، و نه «وحدت» را در «كثرت».
آري به گفتة پروفسور چيتيك؛ دنياي متجدد «بسيار» را بندگي ميكند و سعي ميكند از اين كثرتها براي زندگي خــود معني و انگيــزه بسازد - در حاليكه كثرتي كه به وحدت نينجامد واقعيتي وَهمي دارد- در دنياي متجدد خدايي كه نافي خدايان ديگر باشد در ميان نيست، يعني لااله الا الله حاكم نيست. در حاليكه خداوند فرمود: «يا اَيُّهَـا النّاسُ اَنْتُمُ الْفُقَراءُ اِلَي اللهِ وَ اللهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» يعني؛ اي همه انسانها ! فقر حقيقيِ شما در راستاي اتصال به خدا جبران ميشود و احساس نياز شما بايد به او باشـد، نه به كثرتها.
وقتي ما از عبادت خدا، كه او ما را به آن امر فرموده است سرباز زنيم، ديگر نميتوانيم وظيفهاي را كه براي آن خلق شدهايم تحقّق بخشيم و اين سرباز زدن از بندگي خدا، يعني غيرخود را خود گرفتن، و «توَهّم» چيزي جز اين نيست و مدرنيته با محور قرار دادن انسان تحت عنوان « اومانيسم» ديگر نميتواند متذكر بندگي انسان در مقابل خدا باشد. و وقتي انسان بندگي را رها كرد، وظيفه الهي خود را گُم ميكند و خود را نسبت به همه چيزِ اين عالَم، مسئول نميداند و اين است كه روز به روز بحرانِ چنين جهاني شديدتر مي شود و بحران محيط زيست يك نمونه از مشكلات جهاني است كه انسانها در آن، از بندگي خدا و از وظايف الهي خود غافل شده اند و نفس امّاره جايگزين وظيفه الهي گشته و به گفته قرآن انسانهاي بريده از حكم خدا، زمين و دريا را به فساد ميكشند، فرمود: «ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ اَيدِي النَّاسِ» يعني؛ فساد در زمين و دريا به جهت اعمال انسانها بهوجود آمد.
پروفسور چيتيك ميگويد:
«بسياري از مسلمانان معرفتي نسبت به سنّت اسلامي ندارند و نميدانند چگونه اسلامي بينديشند و اين را نيز نميدانند كه بـدان معــرفت ندارند».
به تعبير ايشان؛ شخصيت متفكران مسلمانِ غربزده نسبت به اسلام جهل مركب است.
آقاي چيتيك گلهمند است از اينكه چرا مبادي فكر بسياري از مسلمانان تحصيلكرده، غربي است و علت آن را نظام آموزشي موجود در كشورهاي اسلامي ميداند كه در روش و در هدف غربي است و نظر ايشان اين است كه بايد طرحي ماوراء نظام آموزشي موجود به وجود آورد؛ نظام آموزشي كه تحتتأثير نگاه مدرنيته نباشد، چون به گفته او؛ ويژگي مدرنيته «تكثير» است، نگاهي كه عالم مادّي را - بدون ارتباط با مبادي غيبي و معنوياش- مجموعه پديدههاي متكثر و جدا از همديگر ميبيند، و اين نگاه غير از نگاه «توحيدي» است كه عالَم كثرت را متصل به مبادي غيبيشان مينگرد و در واقع كثرت را در موطن وحدتِ مربوط به آن كثرت مينگرد.
بندگيِ كثرتها يا جدايي از واقعيات
آقاي چيتيك ميگويد: دنياي متجددْ «بسيار» را بندگي ميكند، و به واقع نكته دقيقي را ايشان متذكر ميشود، چراكه دنياي مدرن حقيقتي را نميشناسد تا اين كثرتها را متصل به آن حقيقت ببيند و لذا صرفاً با كثرتها روبهروست و دل خود را به همين كثرتها ميدهد و نقطه انس خود را همين كثرتها قرار داده است و معني پرستش كثرتها نيز همين است، حالا صرفنظر از اينكه دلسپردن به كثرات چه تبعات رواني و روحي به همراه دارد و يك نحوه بيجواب گذاشتن طلب روح نسبت به جستجوي وحدت است، نفس دلسپردن به كثرتها و بسيارها، دلسپردن به غيرواقعيات است، زيراكه توحيدِ محض، همان وجود يا هستِ مطلق است و وجود هر چيزي در راستاي وجود دهندگي خداوند است و از طرفي همان كه عين وجود و واقعيت است، عين وحدت و توحيد است، پس هرقدر تمدّني به كثرت نزديك شود، به همان اندازه از وجود و واقعيت فاصله گرفته است و در نتيجه به وَهم و خيالات مشغول شده است و معني آيه «يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» كه ميفرمايد: اي مردم! شما فقيران به سوي خدا هستيد و خدا غني و پسنديده است، همين است كه به اندازه اتصال به خدا از پوچي و وَهم آزاد و به هستي و واقعيت نايل ميشويد و در مقابل اين فرهنگ، فرهنگ اومانيسم است كه پاية مدرنيته محسوب ميشود، در آن فرهنگ، محور همهچيز انسان است و لذا انسان بايد پرستيده شود و نه خدا، و ميل انسان بايد محور قرار گيرد بدون آنكه انسان در عالَم احساس مسئوليت كند و اينجاست كه بحران در عالَم و آدم شروع ميشود، چون انسان جاي خدا نشسته است و به جاي اينكه انسان برنامه خدا را انجام دهد، وَهم خود را به همهچيز تحميل ميكند و لذا خداوند ميفرمايد: «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ...» يعني، علت ظهور فساد در خشكي و دريا، آن چيزي است كه به دست انسانها انجام شده است، حالا عنايت بفرماييد چگونه فرهنگ مدرنيته؛ تحصيلكردههاي جامعة ما را از تفكر اسلامي خارج كرده است - بدون آنكه از آداب اسلامي خارج كرده باشد- و در نتيجه آنها اسلامي عمل ميكنند ولي غربي ميانديشند و حتّي نميدانند چگونه اسلامي بينديشد، به طوري كه واژههايي كه در بين ما ردّ و بدل ميشود از معني اصلي و ديني خود بيرون آمده و روح فرهنگ غربي در كالبد آنها حلول كرده است. امروزه بسياري از اصطلاحات مهم مثل «تربيت»، «رشد»، «فكر»، «عقل»، «هنر»، «انسانيت»، «ادب»، «عالَم»، «ملّت»، «دل» و امثال اينها حامل معاني پذيرفته شده توسط امثال مولوي و سعدي و حافظ و جامي و ... نيستند و متأسفانه همگي اين واژهها وسيلة انتقال مفاهيم تفكر و فرهنگ غرب شدهاند و اين فاجعة بزرگي است كه با واژههايي كه ديگر امروز سكولاريزه شده است بخواهيم در آثار مولوي و حافظ و جامي و امثال اين بزرگان بينديشيم. ما با ارائه تفسير سكولار از دين و راضيشدن به مدرنيزاسيون، ارتباط خود را با سرمايههاي فرهنگ اصيل خود قطع نموديم، زيرا كسي كه با ديدگاه مدرنيته مأنوس شد ديگر نميتواند با عالَم عالمان توحيدي ارتباط پيدا كند.
چنانچه ملاحظه ميفرماييد اگر راه حل قابل اعتمادي در پيش روي ما هست همين آگاهشدنِ نسل تحصيلكردة ما است از اين كه در عين مقيدبودن به آداب اسلامي، در تفكر اسلامي نميانديشند و مهمترين چيزي كه بايد روشن شود همين موضوع است. ابتدا بايد بپذيريم كه مراكز آموزشي جهان اسلام كساني را تربيت ميكند كه مستغرق در رؤياهاي مدرنيته هستند و به واقع در يك زندگي بدون آينده بهسر ميبرند، بدون آنكه راهِ برونرفت از آن تاريكي را بتوان از فرهنگ مدرنيته بهدست آورد و سپس بايد بقية اهداف را دنبال نمود. راستي اگر مراكز آموزشي ما نتوانند عالم را آيات الهي بنمايانند، چگونه ميتوانند نسلي تربيت كنند كه زبان اسلام را بفهمد و آن را تصديق كند؟ وقتي از فهم حقايق عقب افتاديم و ديگر ذوات مقدس را نفهميديم، زباني كه متذكر آن ذوات و حقايق است، زبان غريب و نامحسوسي ميشود.
ابتـدا بايد متوجه بود كه متون مقدس كه يا وَحي الهي است - مثل قرآن - يا توسط انسانهاي قدسي بيان شده است - مثل نهجالبلاغه و روايات معصومين عليهم السلام - چيزي بالاتر از معانيِ كلماتياند كه در مدارس به ما آموزش ميدهند. بشري كه تحت تأثير فرهنگ مدرنيته است زبان قدسيان را نميفهمد، چون حقايق مطلق را نميشناسد و به معني واقعيِ تفكر، نميتواند تفكر كند و ديگر سخنانش وسيلة سير به عالم بالا نيست، بلكه گفتارهايي است كه به هيچ حقيقتي اشاره ندارد، به گفتة نيلپستمن: «آمريكائيان ديگر در هرجا كه هستند با يكديگر گفتگو نميكنند، بلكه همديگر را سرگرم ميكنند. متفكران جامعة اسلامي بايد با حقايق فرهنگ اسلامي عهد خود را تجديد كنند و عهد از ياد رفته را احياء نمايند تا اسلام را خانة زندگي و تفكر خود احساس نمايند و نه مدرنيته را. وطن متفكر اسلامي در ميان افق حقيقت قرار دارد، وطني كه مدرنيته براي ما ميسازد، ما را از اصل خود دور ميكند و لذا احساس بيوطني ميكنيم و موجب دوري ما از حقيقت ميشود، متفكري كه حقيقت اسلامي را از ياد نبرده است، حجاب كفر را آسانتر ميشناسد و ميدرد و بقيه را نيز از تاريكي نجات ميدهد.
فصل هشتم
تعارض اسلام با مدرنيته
همچنان كه شرك «توَهّم» است، چراكه براي پديدهها قدرت و تأثير مستقل قائل است و تصور قدرت براي پديدههاي متكثر عالم، يك تصور غير واقعي و از آن طرف «توحيد» يك واقعگرايي است كه بر اساس آن، انسان متوجه ميشود تمام عالم، مظاهر يك حقيقت ثابت و ساري در كلّ هستي است، هر فرهنگ و تمدني هم كه در مباني معرفتي خود، عالَم را يگانه نبيند و معتقد به كثرت مبادي قدرت باشد و اشياء و خاصيت آنها را مستقل ببيند و نتواند همه اين مظاهرِ متكثر را به يك حقيقت واحد متعالي مربوط كند، در « توَهّم» است. اگر ما تعارض بين خدايان مدرنيسم و سخن قرآن و سنّت را نميبينيم، ما نيز دچار «توَهّم» شدهايم، زيرا دين توجه ما را به وحدت مبادي عالم ميخواند و آن فرهنگ مدرنيته به كثرت و استقلال اشياء معتقد است. و ما با گرايش و نزديكي به فرهنگي كه به كثرت ميخواند، مسلّماً ازآن فرهنگي كه به وحدتِ مبادي عالَم ميخواند، فاصله گرفتهايم و ناديدهگرفتن اين دو نگاه، از بين بردن تعارض بين مدرنيته و اسلام نيست، بلكه عدولكردن از اسلام است و كسي هم كه به گزينشي عمل كردن ميانديشد، متوجه فكر و فرهنگي كه با آثار اين تمدن گره خورده است، نيست و لذا به اميد آن كه بعضي را ميگيريم و بعضي را رها ميكنيم، سراسر فرنگي ميشويم.
بايد مدرنيته و فلسفهاي را كه مبناي تفكر مدرن است ، به خوبي بشناسيم و به خوبي از آن ابهام زدايي كنيم تا آن كس كه با مدرنيته موافق است، بفهمد با چه تفكري موافق است و آنكس هم كه با آن مخالف است جايگاه مخالفت و لوازم مخالفت خود را بشناسد. گويا هنوز براي بسياري معلوم نشده است كه مدرنيته چيست، ميپرسند مدرنيته «تكنولوژي» است؟ «ليبراليسم» است؟ «دموكراسي» است؟ يا «ليبرال دموكراسي»؟! يعني تا پرسش از مدرنيته در همين حد است، هنوز در مسير نشناختن مدرنيته تلاش ميشود و اين خود حجابي است كه مدرنيته بر روي حقيقت خود كشيده است.
چهرههاي كاذب مدرنيته
در اين فصل؛ بحث روي چهرههاي كاذب مدرنيته است، چهرهها و ماسكهايي كه مدرنيته بر چهره خود زده است تا افراد نتوانند صورت اصلي آن را ببينند؛ و آن ماسكها عبارت است از: «تكنولوژي» يا «دموكراسي» يا «ليبراليسم» و غيره، لذا مردم عادي گمان ميكنند مدرنيته يعني تكنولوژي يا دموكراسي، و بعد به اين نتيجه ميرسند كه چه اشكالي دارد كه در عين داشتن اعتقاد و اخلاق اسلامي، از تكنولوژي هم استفاده كرد و روش دموكراسي را هم در روابط سياسي، اجتماعي خود، اِعمال نمود؟ غافل از اينكه مدرنيته به خودي خود حامل يك مكتب و ايدئولوژي خاص است كه به حضور ايدئولوژي ديگري در كنار خود اجازة وجود نميدهد.
همچنانكه عرض شد، مبناي مدرنيته، اومانيسم است. اومانيسم يك ايدئولوژي است و حرفش اين است كه بشر با تمام خواستها و ميلهايش اصالت دارد، به طوري كه انسان محور بديها و خوبيهاي عالَم است. آن چيزي خوب است كه انسان بگويد خوب است و آن چيزي بد است كه انسان بگويد بد است. حال آيا اين مكتب، جايي به مكتب اسلام ميدهد كه معتقد است بديها و خوبيها را وَحي بايد تعيين كند و انسانها بايد خواستها و ميلهاي خود را از طريق دستورات شرعي كنترل كنند؟! آيا واقعاً اين دو مكتب را ميتوان در كنار هم با همديگر آشتي داد؟
از طرفي همچنانكه در ابتداي فصل هفت ملاحظه ميفرماييد، فرهنگ مدرنيته، قدرت و نقش و تأثير را مربوط به پديدههاي متكثر عالم مادّه ميداند و همة تلاش خود را در همين راستا صرف ميكند، در حاليكه تفكر توحيدي براي ابزارها و پديدههاي متكثر، تأثير استقلالي قائل نيست و نقش اصلي را به توحيد جاري در هستي ميدهد، به اصطلاح معتقد به توحيد اَفعالي است، حال چگونه اين دو تفكر ميتوانند در كنار همديگر قرار گيرند، بسيار جاي سؤال است!
وقتي توحيد و حقيقتِ وحداني عالم هستي اصالت دارد و تمام عالَمِ كثرت در قبضه جنبه وحداني، يعني در قبضه توحيد است - مثل تن انسان كه در قبضة مَن يا نفس اوست- پس تفكر واقعگرا، تفكري است كه به توحيد اصالت ميدهد و در نتيجه هر تفكري كه به پديدههاي متكثر عالم اصالت دهد و براي آنها نقش و تأثير استقلالي قائل باشد، تفكر غير واقعگرا و وَهمي است، و علاوه بر تعارض فلسفي كه بين اسلام و مدرنيته مطرح است در شعارهاي سياسي، اجتماعي مدرنيته جايي براي شعارهاي دين نيست، اينها در شعار آزادي خود، آزادي براي هرگونه تصرف در عالم را مورد نظر دارند و لذا ميبينيد كه در شعار آزادي كه سر ميدهند، آزادي در اعراض از دين مطرح است، اما آيا آزادي در دينداري هم وجود دارد؟ در حاليكه تحمل دين در تمدني كه محور آن نفس اماره است ممكن نيست و تمام دستگاه تبليغاتي بر ضد آن است، هرچند مانع اظهار آراءِ مخالف نميشوند.
مسلم است كه مدرنيته براي نفوذ در جوامع اسلامي تعارض خود را با اسلام پنهان ميكند ولي براي قبولاندن خود تلاش ميكند كه در جوانان ما نسبت به آرمانهاي اسلامي و ايجاد تمدن اسلامي ترديد و بيميلي ايجاد كند و آرمانهاي بلند و معنوي را به خواستههاي حقير و دنيايي تبديل ميكند تا مدينة غربي را مدينة فاضلة بشري معرفي كند و غيب و معاد را مورد غفلت قرار دهد. اينجاست كه معلمان دلآگاهِ جامعة اسلامي يعني آنهايي كه از يك طرف حق را ميشناسند و از طرف ديگر كفر و شرك را در هر لباس و لعاب تشخيص ميدهند، بايد جامعه را متذكر تعارض بين فرهنگ مدرنيته و اسلام بنمايند.
هميشه اين سؤال بايد مدّ نظر باشد كه چگونه ميتوان براي انسان كه موجودي چند ساحتي است، تمدني را پيشنهاد كرد كه فقط به ساحت مادي انسان يعني به بخشي از وجود او، نظر دارد؟
در اسلام انسان ولايت خداوند و اولياء الهي را پذيرفته است و از طريق حجتهاي الهي بر عهد فطري خود پايبند است، در حاليكه فرهنگ مدرنيته برخاسته از عهدي است كه انسانهاي مقيد به آن فرهنگ با پشتكردن به عالَم قدس بهوجود آوردهاند، و با گفتة «من ميانديشم، پس هستم» با نفس امّارة خويش پيمان بست كه فرمان هيچ خدايي را گردن ننهد، چرا كه با طرح «اومانيسم» انسان جاي خدا نشست و خواست با برنامههاي خودش، خود را بسازد و سرنوشت خود را رقم زند و بهكلي از عهد عبوديت خداوند و حضور در آسمان قرب خارج شد. حال چگونه امكان دارد انسان مسلمان بر شالودة فرهنگ مدرنيته خانة دين بنا كند و در يك زمان روي به سوي دو مقصد و با دو عهد متفاوت داشته باشد؟
نهايتاً در فصل هشتم، تأكيد بر آن است كه نسبت به تعارض بين اسلام و مدرنيته نبايد غافل بود. آري؛ حالا چگونه ميتوان در شرايط فعلي از تكنولوژي و دموكراسي استفاده كرد تا از يك طرف از فعاليت عادي زندگي عقب نيفتيم، و از طرفي فرهنگ مدرنيته با ماسك تكنولوژي و دموكراسي، خود را در جان و فكر ما جاي ندهد، بحث ديگري است كه در آينده روشن خواهد شد.
فصل نهم
چگونگي عبور از مدرنيته
ما نميتوانيم بگوييم فرهنگ غرب به ما ربطي ندارد، همان طور كه نميتوانيم بگوييم ما مسير خود را از توسعه جهاني جدا ميكنيم ولي؛
اولاً: لااقل بفهميم آنچه در جهان جريان دارد آهنگ توحيدي ندارد و ما ميتوانيم با تدبّر در فرهنگ توحيدي از تنگنايي كه فرهنگ غرب گرفتار آن شده است خود را تا اندازهاي برهانيم.
ثانياً: ما در عين اينكه امروز ميدانيم وضع تاريخي عالم طوري نيست كه بتوان به راحتي مدرنيته را كنار گذارد، ولي ميتوان با تفكر، از فرهنگ توحيدي كه از گذشته در وجود ما زنده مانده است و به ما توانايي امكان عمل در آينده را ميدهد، غفلت نكرد و بر عهدِ ديني خود - كه رمز حفظ ملت ما از اضمحلال در دنيا و عامل سعادت ما در آخرت است- باقي ماند، چرا كه بشر ساحتهايي دارد و اگر ساحت ديني و معنوي و عبادي و عقلِ قدسي او از بين رفت به كلّي دستخوش بحران ميگردد.
هرچند براي عبور از مدرنيته بايد يك عزم و يك خودآگاهي تاريخي در همه ملت پديد آيد، ولي ملتي كه با داشتن فرهنگ تشيع امكان اين بازخيزي را با دل و دست و پا و سر دارد، براي رسيدن به اين عزم عمومي راه دشواري نبايد طي كند.
ثالثاً: درست است كه ما در چنين شرايطي نميتوانيم مدرنيته را كنار گذاريم ولي در ابتدا بايد در پيدايش و قوام و سير آن تأمل و تفكر كرد و سپس براي خارج شدن از آن، ادعاها را كنار گذارد و با جديتي بيشتر از آنچه هست وارد يك برنامه دراز مدت گشت و اين بدون يك تفكرِ عميق در شناخت اسلامِ قدسي و غربِ قدسيستيز، ممكن نيست. آري؛ اين طور نيست كه فكر كنيم هرچيزي را با هر چيزي ميتوان جمع كرد، همانطور كه روشن شد، تصور جمع اسلام با مدرنيته يك تصور خيالي است، ولي اينطور هم نيست كه به راحتي بتوان از مدرنيته آزاد شد. ما بايد بدانيم در كجاي تاريخ خود ايستادهايم - و از واقعيت خود غفلت نكنيم- و بدانيم به كجا ميرويم و به كجا ميتوانيم برويم. شرط رسيدن به توحيد، درست انديشيدن و درست عمل كردن است.
رابعاً: درست است كه امروز نميتوان به راحتي مدرنيته و دستآورد اصلي آن، يعني تكنولوژي را كنار گذارد، ولي بايد متوجه بود مصرف تكنولوژي نياز به توحيد و سنّت ندارد، بلكه نجات از آن نياز به توحيد دارد، و لذا اگر مصرف تكنولوژي همچنان ادامه يابد، بدون اينكه به عهد توحيدي خود متذكر باشيم و بدون آنكه در احياء آن عهد بكوشيم، همه زندگي توحيدي و عالم ايماني ملتمان، تباه خواهد شد و تجربه تاريخي نيز گواه است كه كشورهايي كه بيمهابا به مصرف تكنولوژي روي آوردند، همه گذشته ايمانيشان نيز مصرف همين تكنولوژي شد.
عنايت داشته باشيد آنهايي كه تمدن غربي را پذيرفتند و آن را مطلق گرفته و به گذشتة خود از منظر پژوهندگانِ غربي و با ظاهربيني نگاه كردند و به اين ترتيب از سرماية فرهنگي گذشتة خود جدا شدند، آنوقت ميبايست آينده را بر ويرانههاي گذشتهاي كه هيچ و پوچ شده است، بنا كنند، حال بناي آيندهاي كه به معني استقرار فرهنگ غربي است، چگونه امكان دارد؟ مگر با تقليدْ ميتوان صاحبِ تمدن شد؟
خامساً: از اين نكته بسيار مهم نيز نبايد غفلت كرد كه اگر نظمي و نظامي در يك خانواده و يا در يك جامعه وارد ميشود ، و يك نظم و نظامي از خانواده و جامعه خارج ميگردد. اين دگرگونيها تابع سليقه و ميل اشخاص نيست ، بلكه اين تغييرات با تغيير در تفكر و در وجود مردمان صورت ميگيرد. مشكل بزرگ اين است كه بعضي ميپندارند نظام دلخواه خود را ميشود با توصيه و يا تَحَكُّم بهوجود آورد، بدون آنكه عالَم آن جامعه تغيير كند. آيا مشكل است بدانيم بين تكنولوژي و تفكرِ «فرانسيسبيكن» نسبتي لاينفك برقرار است؟ غرب براي جوامع غربزده عالمي را بهوجود آورد كه مقتضاي تحقق آن عالَم، پذيرفتن غرب است، و اگر بخواهيم از غرب و لوازم آن رها شويم و از اين توَهّمِ بزرگِ تاريخي، ملت خود را به حقيقت توحيد رهنمون گرديم، بايد با تفكر و تأمل در غرب و عالَم غربي و با تفكر و تأمل در توحيد و عالَم ديني، اين سير را عملي سازيم، تا در نتيجه آن، مردم با دل و جان به استقبال توحيد بزرگ يعني اسلام و تمدن اسلامي بروند و مسلّم خداوندي كه مددرسان پيامبرانش بوده است ما را در اين رسالت تاريخي تنها نميگذارد و اراده خود را به دست ما عملي ميسازد.
تاريخ گواه است كه مسلمانان چون حول محور حقيقت اسلام گردآمدند، اسلام به آنان همّت و درك و عظمت داد و اين بار با تجربهاي بزرگتر اين كار عملي خواهد شد، و اگر از نكات گفته شده غافل نگرديم در حال حاضر ميتوان از امكاناتي كه خود مدرنيته براي طرح خود بهوجود آورده است استفاده كرد و با توجه به نقطه آرماني خود، خود را مجهز نمود و از مدرنيته عبور كرد و بدانيم هرچند نفسكشيدن در شرايطي كه اين فرهنگ بهوجود آورده بسيار سخت است ولي راهحل، نفس نكشيدن و مُردن هم نيست، و نيز تصورِ اينكه سرنوشت ما محكومبودن در زير لگدهاي اين فرهنگ است، تصور حكيمانهاي نيست و هنر ملت ما، درستتصميمگرفتن در چنين شرايطي است.1
در فصل نهم همچنانكه ملاحظه ميفرماييد، ميخواهيم اين سؤال را جواب دهيم كه «چگونه ميتوان از مدرنيته عبور كرد؟» كساني كه مدرنيته را نشناسند، تصور ميكنند همينكه از فردا تصميم گرفتند از غرب و مظاهر غرب فاصله بگيرند، ميتوانند زندگي ديگري را شروع كنند. اين خيال خام حتماً به شكست ميانجامد، امّا كساني كه مدرنيته و ابعاد ريشهدار آن را ميشناسند و قبول هم دارند در كمك به بشريت مشكلاتي را به وجود آورده است، دو گروه ميشوند؛ عدّهاي معتقدند چون امكان عبور از مدرنيته را نداريم و تجهيزات لازم براي جايگزيني فرهنگ مدرنيته در ما وجود ندارد، چارهاي نداريم كه كجدار و مريز با آن برخورد كنيم - از يك طرف تماماً به استقبال آن نرويم و از طرفي پشت به آن نكنيم، در امور فردي دنبال دين باشيم و در امور اجتماعي و سياسي و اقتصادي هم به دنبال مدرنيته برويم- گروه ديگر معتقدند در عين اينكه عبور از مدرنيته، كار مشكل و درازمدتي است، ولي اسلام - بهخصوص تشيع- امكان عبور از مدرنيته را دارد و با جايگزيني دينِ «حِكمي- حضوري»، نه تنها از آفات مدرنيته آزاد ميشويم بلكه به شرايط فوقالعاده زيباي زندگي «حضوري- حكمي» دست مييابيم كه بشر در چنين شرايطي زمين را به آسمان متصل ميكند و در عين ارتباط با عالم قدس، بهترين ارتباط را با طبيعت برقرار خواهد نمود.
خودآگاهي، شرط عبور از مدرنيته
عبور از مدرنيته با «خودآگاهي» ممكن است، بدين معني كه هم تواناييهاي مدرنيته در تثبيت نگهداري خود و نفي رقيب را بشناسيم، هم ضعفها و چالشهاي تاريخي خود را مدّنظر قرار دهيم، و هم تواناييهاي اسلام را درست شناخته باشيم. تأمّل در اين سه وجه است كه موجب خودآگاهي لازم ميشود و مسلّم اين كار، ساز و برگِ درازمدتي را ميطلبد.
در يك جمعبندي مختصر؛ موضوعات مطرحشده در اين فصل به قرار زير ميباشد:
بخش اوّل؛ توجه به توحيدي نبودن فرهنگ مدرنيته و اعتقاد به اينكه با تمسك به نور توحيد، اميد رها شدن از ظلمت مدرنيته در ما ايجاد ميشود و درست به همان اندازه كه به توحيد برگرديم، ميتوان با خودآگاهيِ همهجانبه از چنگال مدرنيته و توهُّم آزاد شد.
بخش ثاني؛ پس از تأكيد بحث قسمت اوّل، ميگويد: علت بحرانيشدن وضع بشر، غفلت از ساحتهاي ديني و معنوي و عبادي و عقل قدسي اوست و بايد در احياء اين ساحات تلاش لازم و برنامهريزيهاي اساسي انجام گيرد.
در واقع تأكيد ما اين است كه تا ذات اين تمدن را نشناسيم، در بند آن هستيم و همة اقوال و احوال و افعال ما در محدودة اين فرهنگ است و نميتوانيم از آن عبور كنيم، فقط حرف آن را ميزنيم.
بخش ثالث؛ راهكار عبور از مدرنيته را جمعبندي ميكند و ميگويد پس از توجّه به ريشه فكري - تاريخيِ مدرنيته، بايد يك برنامهريزي درازمدت را پايهگذاري كرد و تأكيد ميكند اين برنامه دو طرف دارد؛ يكي طرف شناخت غربِ قدسيستيز، و طرف ديگر شناخت اسلامِ قدسي. چون با شناخت اين دو طرف است كه گرفتار اسلامِ غربزده يا بهاصطلاح حضرت امام خميني«رحمةاللهعليه» اسلام آمريكايي، نميشويم.
بخش رابع، به نكته اساسيِ رابطه بين ابزارها و فرهنگ پشت سر آنها اشاره دارد كه به خودي خود از بحثهاي مهمّ غربشناسي است و در سلسله مباحث «شيعه و تمدنزايي» به آن پرداخته شده است.
آنچه در اين قسمت بايد مورد توجّه باشد، اين نكته است كه هر ابزاري مطابق فكر و فرهنگ خاصي ساخته شده است و روح خود را به خودي خود همراه دارد و جز عدّة كمي اكثر افراد با استفاده از تكنولوژي غربي، تحت تاثير فكر و فرهنگ غربي قرار گرفته و از آن پيروي ميكنند. لذا بزرگان ما با توجه به سرمايههاي معنوي كه در ما سراغ دارند به ما گفتهاند: «بايد از خود شروع كنيم!»؛ چون در بستر فرهنگ توحيدي، ابزارها و تأسيسات، مطابق با همان فكر و فرهنگ به صحنه ميآيد، لذا است كه در اين بخش حرف اصلي اين است: «درست است كه امروزه نميتوان به راحتي از مدرنيته و دستآورد اصلي آن، يعني تكنولوژيهاي موجود دست برداشت، ولي اگر بناي برگشت به عهد ديني داريم، بايد نسبت به استفاده از آن، جانب احتياط و تأمل را پيشه كرد».
بايد جهت قلبها تغيير كند
بخش خامس؛ يكي از نكات فوقالعاده دقيق و عميقي را به ميان ميآورد كه شايد روح زمانه هنوز به مرحله فهم آن نرسيده است و آن اينكه بدانيم «تغييرات در هر حوزهاي- اعم از سياسي، اقتصادي و ابزاري- با تغيير در تفكر و در وجود مردمان صورت ميگيرد.» يعني بايد روح جامعه به تصميمي برسد تا آن تصميم به طور حقيقي و طبيعي در جامعه جريان پيدا كند، ولي با كمال تأسف، مشكل بزرگ اين است كه بسياري از افراد ميپندارند نظام دلخواه خود را ميتوان با توصيه و از آن بدتر، با «تَحَكُّم» به وجود آورد، بدون آنكه عالَم آن جامعه تغيير كند.
همة مشكل در اين مطلب اخير است كه نميدانيم تا عالَمِ جامعهاي نسبت به موضوعي تغيير نكند، نسبت به تغيير آن موضوع نميتوان اميدوار بود. شايد كساني كه در جريان پيروزي انقلاب بودند، اين حرف را تا حدّي بپذيرند كه اگر واقعاً جامعه آرامآرام جهت خود را از نظام شاهنشاهي برنگردانده بود، اوّلاً؛ با تمام افرادش در به وجود آوردن انقلاب شركت نميكرد، ثانياً؛ اگر با تلاش عدّهاي رژيم شاهنشاهي سرنگون ميشد - و نه با اراده و عزم عمومي مردم - در توطئهها و تنگناهاي بعدي، مردم به همان رژيم قبلي برگشت ميكردند. اين مثال سادهاي براي روشنكردن اين نكته بود كه: «اگر عالَم جامعهاي تغيير نكند، نميشود آن جامعه را با توصيه و تحكّم تغيير داد.» همچنانكه ملاحظه فرموديد به اين خاطر رابطهاي لاينفك بين تفكر مطرحشده توسط فرانسيسبيكن و حضور تكنولوژي در صحنة زندگي غرب موجود بوده و هست، كه ابتدا فلسفه فرانسيسبيكن اين باور را در عموم مردم ايجاد كرد كه ما بايد خودمان عالَم را تغيير دهيم - به جاي آن كه خود را در عالَم تغيير دهيم- و سپس در راستاي چنين تفكري «انسان ابزارساز» به وجود آمد، انساني كه معني بودن خود را تغيير طبيعت و ساختن ابزارهاي مناسبِ تغيير طبيعت ميبيند و در نتيجه انواع تكنولوژيها يكي بعد از ديگري در صحنه زندگي بشر وارد شد.
با طرح اين نمونهها و تأمل در آنها، روشن ميشود كه «اگر نظمي و نظامي در خانواده و يا جامعه ميآيد و نظم و نظامي ميرود، اين دگرگونيها تابع سليقه و ميل اشخاص نيست.»؛ يعني قبل از اينكه شما اين تغييرات را ببينيد، بايد بدانيد يك فكري آمده است و آرامآرام جاي خود را در ذهنها و قلبها باز كرده و حالا مطابق آن فكر، تغييرات شروع شده است. پس عنايت داشته باشيد «غرب براي جوامع غربزده، عالَمي را به وجود آورده و عقل و قلبِ آنها را به طرفي كشانده كه حالا مقتضاي تحقّق آن عالَم، پذيرفتن غرب است.» وقتي اين نكته به خوبي روشن شد و فهميديد غربگرايي و غربزدگي يك دستورالعمل و بخشنامه نيست، بلكه حضور يك نحوه زندگي در عقل و قلب جوامع غربزده است، به اين فكر فرو ميرويد كه «اگر بخواهيم از غرب و لوازم آن رها شويم و از اين توهّم بزرگ تاريخي، جامعة خود را به سوي حقيقت راهنمايي كنيم، بايد با تفكر و تأمل در غرب و عالَم غربي و با تفكر و تأمل در توحيد و عالَم ديني، اين تغيير را عملي سازيم.» و اينجاست كه برنامههاي عميق فكري و قلبي جواب ميدهد و برنامههاي سطحي و موسمي نه تنها جواب نميدهد، بلكه موجب بسط مدرنيته خواهد بود و منجر ميشود كه در راستاي مقابله با غرب در جوانان ما نااميدي حاصل شود و تصور كنند راهي براي مقابله با عالَم مدرنيته وجود ندارد.
وقتي با تأمل در غرب معلوم شد مدرنيته ما را از چه عالمي محروم كرده است، مسلّم عموم انسانها با دل و جان به استقبال توحيد بزرگ، يعني اسلام شيعي و تمدن مورد نظر آن، روي ميآورند؛ البته اسلامي كه نخواسته است براي ثبات هر چه بيشتر، خود را به ملاكها و ارزشهاي مدرنيته نزديك كند؛ و چنانچه ما بتوانيم اسلام ناب محمّدي را درست ارائه دهيم، از يك طرف دل و جان انسانها، خودِ گمشده خود را در آن مييابند و لذا شور و نشاطِ تماماً الهي وارد صحنه زندگي انسانها ميشود، و از طرف ديگر اگر اسلامِ ما همان اسلامي باشد كه مورد رضايت خدا است، خداوند در پيروزي اسلام، كمكهاي خاصي به ما مرحمت ميكند، همان اسلامي كه از غدير ريشه ميگيرد و خداوند در موردش فرمود: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ، اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا» يعني؛ با حضور فرهنگ علوي همراه با معرفت شهودي اهلالبيت، كفّار اميد آنكه رنگ خود را بر عقل و قلب مسلمانان بزنند، از دست دادهاند، و دين خدا از آن طريق به كمالي رسيده است كه در واقع اين نعمت خدا براي درست زندگيكردن، ديگر هيچ نقصي ندارد و لذا دين مورد رضايت خدا به صحنه آمده است. افسوس كه پس از رحلت رسولخدا جهان اسلام از غدير فاصله گرفت و در نتيجه آنهمه جذابيت موجود در متن اسلام از دست رفت و غير اسلام براي مسلمانان جذّاب شد.
به هر حال عنايت فرموديد كه فصل نهم متذكر ميشود كه چگونه ميتوان از مدرنيته عبور كرد و در عين حال تأكيد مينمايد اين عبور ساده نيست و نياز به برنامهريزي دارد و بايد به آن برنامهها تن داد؛ البته اگر با دقّت به نكاتي كه در متن مطرح شد، مسئله را دنبال كنيم، نه تنها اين عبور ممكن ميشود، بلكه بركات فوقالعادهاي در پيش دارد كه يكي از اساسيترين بركات آن، طلوع تمدن شيعه و در نهايت تحقق ظهور حاكميت امام معصوم عليه السلام است.
بسياري از كسان، حتي غربيها از زمان نگارش كتاب «افول غرب» به دست اشپينگلر سعي كردهاند تمدني را بهجاي تمدن در حال افول غرب پيشنهاد كنند، همه قبول دارند كه فرهنگ مدرنيته چيزهايي آفريده است، ولي در عين حال بشر را به رويارويي با فجايعي جبرانناپذير واداشته است. ولي مهم آن است كه متوجه باشيم تمدنِ جايگزين فرهنگ مدرنيته بايد داراي اصول مطمئن و سراسر قدسي بوده كه هيچ دست تحريفي به ساحت اصلي آن تجاوز نكرده باشد و اين فقط در اسلامي است كه شيعه آن را پيشنهاد ميكند. ممكن نيست به اسم برگشت به سنت، به نحوة شتابزده چيزهايي از آئين هندو و بودا و اسلام برگرفته و تمدني مقابل فرهنگ مدرنيته ايجاد كرد و مسلم اينگونه گزينشگري هرگز كارساز نخواهد بود.
البته تمام امتيازاتي كه سنتگراهاي حقيقي بر آن تأكيد ميكنند در گوهر تشيع نهفته است و به يك اعتبار تشيع همان «خرد جاوداني» است كه بعضي از علماءِ سنتگرا بر آن تأكيد دارند با اين تفاوت كه هيچ ابهامي در ارائه مصداقهاي كاربردي در خود ندارد.
فصل دهم
انگيزههاي نقد غرب در جهان اسلام
درست است كه پستْمدرن يك نحوه نقد مدرنيته است، امّا از آنجايي كه مدرنيته فقط، تفكر مدرن را تفكر ميداند، همه چيز را - حتّي نقد خود را- ميخواهد در درون خود جاي دهد و رنگِ همان فكر و فرهنگ را به آن بزند، لذا هر جريانِ منتقد به مدرنيته را نيز تحت عنوان پستمدرن يا سؤال از مدرنيته در راستاي اصلاح خود براي دسترسي به اهدافي كه وعده داده است، معرفي مينمايد. ولي لازم است روشن شود كه يك فكر و فرهنگ و يك روح و روحيهاي در جهان هست كه خارج از احاطة فرهنگي مدرنيته و با نظر به افق تاريخ و داشتن روح انتظار، هر انحرافي را در عميقترين شكل خود ميشناسد و آنرا گوشزد ميكند و در اين برهه از تاريخ كه انحرافِ بزرگ عصر را «مدرنيته» ميبيند، به نقاديِ مُدَوّن و دقيق آن از زاويههاي مختلف همت ميگمارد. چرا كه فرهنگ اسلامي، انسان و جهان را در زاويههاي مختلف ميبيند.
با توجه به نكته فوق؛ هشدار ميدهيم نبايد همة انتقادهايي كه به غرب و مدرنيته ميشود را در يك راستا تصور كرد. به عنوان مثال: نقطهاي را كه اشپنگلر براي انسان، كمال ميداند و براساس آن، فرهنگ مدرنيته را ضايعكنندة آن كمال ميداند، غير از نقطهاي است كه هايدگر براي انسان كمال ميداند و فرهنگ مدرنيته را ضايعكننده آن كمال ميداند و لذا در راستاي همان هدف، به نقادي غرب مبادرت ميكند. همچنان كه نقّادي مدرنيته و نقادي فرهنگ غرب توسط امـام خمينـي«رحمةاللهعليه» و يا علامـه طبـاطبـايي«رحمةاللهعليه» يا پروفسوركربن و يا رنهگنون، همه و همه با توجه به مدّ نظر داشتن آن نقطه كمالي است كه براي انسان ميشناسند و بر اساس آن به نقد مدرنيته ميپردازند. پس ابتدا ضروري است هدف نقد غرب در مكتبها و اشخاص مختلف بررسي شود و در يك كلمه؛ روش بررسي نقاديهاي فرهنگ مدرنيته و اهداف مورد نظر آن، نكتهاي حساس است و از طريق بررسي كمال انساني كه مورد نظر نقّاد است، آن نقّاديها قابل دستهبندي است.
در اين فصل؛ بحث بر سر انگيزههاي نقد مدرنيته است و اين موضوع در رابطه با عبور از مدرنيته از مباحث مهم محسوب ميشود. اصل اين فصل از بحث بر مبناي يك قاعده بنا شده است كه ميگويد: «هر نقدي كه طرح ميشود بر مبناي عدم دسترسي به هدفي است كه نقّاد در مدّنظر خود دارد». يعني شما در هر كاري كه برنامهريزي ميكنيد، مسلّم هدفي را دنبال مينماييد، حال اگر از طريق آن برنامه به هدف مورد نظر خود نرسيديد، نسبت به آن برنامه نقّادي ميكنيد؛ ولي يك وقت نقد ما به هدفي است كه برنامة مورد نظر درصدد تحقق آن است، حال در نقد نوع دوم نيز وجوهي مطرح است كه از آن نيز نبايد غافل بود.
در مورد نقد مدرنيته، چند جايگاه مطرح است:
الف- نقدي كه پستمدرنها به مدرنيته دارند، كه عموماً اينها به روش مدرنيته نقد دارند و نه به اهداف مدرنيته؛ اينها مدرنيته را بازخواني ميكنند، تا ببينند چرا مدرنيته نتوانسته است به اهدافي كه وعده داده است برسد. پس در واقع اين گروه از نقّادها از نظر هدف با امثال فرانسيسبيكن تفاوتي ندارند، بلكه به روشها ايراد دارند، حتّي وقتي به روش قدسيزدايي مدرنيته انتقاد ميكنند، به اين معني نخواهد بود كه بخواهند رويكرد مدرنيته را تغيير دهند و اگر در سخنان اين نوع از پُستمردنها توصيه به مذهب ديده ميشود در حدّ داستانهايي جهت قابل تحملكردن پوچي جانكاهي است كه دنياي مدرن به روح بشر تحميل كرده است و اين غير از توجه به دين خدا براي سعادت دنيا و آخرت است. پس اين نوع نقد را نبايد نقدِ هدفِ مدرنيته دانست و تصور كرد چنين نقادهايي پيشنهاد عبور از مدرنيته را دارند. البته هميشه معني پُستمدرن به معنايي كه عرض شد به كار نميرود، بلكه گاهي به كساني كه همة گذشتة متافيزيك را به چالش كشيدهاند نيز پُستمدرن گفتهاند.
ب- دومين نحوه نقد به مدرنيته از آن جهت است كه اهداف پيشنهادي مدرنيته را براي خود نميپسندند. حال در اين نوع دوم بايد پرسيد نقاد چه هدفي را پيشنهاد ميكند، آيا هدفي كه ميخواهد به جاي هدف مورد نظر مدرنيته قرار دهد، مورد قبول است يا نه؟! اين نكته مسئله را بسيار حساس ميكند. در اين نوع دوم، منتقديني را ميشناسيم كه ميخواهند ناسيوناليسم يا قوميتگرايي را به جاي مدرنيته قرار دهند. نفس اين عمل علاوه بر اينكه به خودي خود يك نحوه حضور مدرنيته را به همراه دارد، هرگز به معني جايگزيني بهتري نيست. طرح زندگي ايران باستان يا احياء فرهنگ عربيت از اين مقوله است؛ يك طرفِ سخنِ اين نوع منتقدين و به اصطلاح روشنفكران - كه طرح ضعفهاي فرهنگ مدرنيته است - بسيار جذاب و روشنفكرانه است، ولي متأسفانه طرف ديگر سخن اينان سخت انحرافي و اغفالكننده ميباشد، بايد از اينها پرسيد به چه دليل آنچه شما پيشنهاد ميكنيد، در نهايت، بشر را به پايگاه حيات مورد نياز جسم و روح و عقل و قلباش ميرساند؟
از جمله منتقدين مهم مدرنيته كه در هدفگيري با مدرنيته اختلاف دارند، مارتين هايدگر است. هايدگر در نقد فلسفه غرب و به تبع آن مدرنيته، جايگاهي خاص دارد، زيرا اوّلاً؛ زبان تفكر نقد مدرنيته را به خوبي تدوين كرد و اين يكي از كارهاي بسيار بزرگ فلسفه معاصر است. ثانياً؛ او تفكر آمادهگر را مطرح نمود، و اگر كسي متوجه اين نكته اخير در تفكر هايدگر بشود، تصديق خواهد نمود كه فلسفه هايدگر، پايه تفكر آينده آن نوع از بشري است كه ميخواهد به سلامت از مدرنيته عبور كند. هايدگر متوجه است روح مدرنيته آنچنان در عقل و قلب جهان امروز حاكم است كه اجازه فهم هدفي ماوراء مدرنيته را به جامعه نميدهد و لذا هايدگر هدفي را پيشنهاد نميكند، ولي سعي ميكند ما را براي آيندهاي آماده كند كه امكان پذيرش هدفي سالم و مطمئن در آن باشد و اين است كه ميگوييم هايدگر در نقد فلسفه غرب جايگاهي خاص دارد و آن عبارت است از ايجاد روح آمادهگري براي عبور از مدرنيته و شناخت جايگزيني مناسب كه آن جايگزيني ما را دوباره به مدرنيته برنگرداند همان مشكلي كه در طول تاريخ دوهزار و پانصد ساله غرب اتفاق افتاده است. هايدگر تأثير انسانستيزانة فنآوري جديد را درك كرده و ريشة فكري اين فنآوري را به خوبي تبيين و انسان را آماده نموده است كه از اين فكر و فن عبور كند.
از جمله منتقدين غرب؛ امامخميني«رحمةاللهعليه» و انقلاب اسلامي ايشان است. در روش امامخميني«رحمةاللهعليه» دو امتياز نهفته است: امتياز اولِ روش ايشان، همان روش عبور از غرب است، ولي نه به روش پستمدرنيسم به آن معني كه بالأخره ارزشهاي غربي مدّنظر باشد؛ و به همين جهت هم امثال نهضت آزادي كه در ابتداي انقلاب، با انقلاب همراهي كردند، چون به ارزشهاي غربي اصالت ميدادند، با موجوديت انقلاب درگير شدند. امتياز دوم روش نقادي امامخميني«رحمةاللهعليه» از غرب؛ شناخت جايگزيني مناسب است، كه نه تنها بتواند جاي مدرنيته را پر كند، بلكه جهت مناسبي براي جوابگويي به جسم و روح و عقل و قلب انسانها باشد. گويا فرهنگِ غدير در طرح حماسي، فقهي، عرفاني و فلسفي امام خميني«رحمةاللهعليه» به صحنه آمده است تا انقلاب اسلامي به عنوان راه تحقق غدير در آيندة تاريخ، جايگزين قابلاعتمادي به جاي مدرنيته باشد.
استقبال خوب اكثر آشنايان به فلسفه هايدگر در ايران نسبت به انقلاب اسلامي را نيز بايد در راستاي روح آمادهگر آن فلسفه دانست، روحي كه عبور از غرب را با استقبال از فكري همراه كرد كه آن فكر در عين اينكه بسط مدرنيته نيست، جايگزين مناسب و قابلاعتمادي نسبت به مدرنيته است.
به نظر ميرسد اين فصلها جاي توسعة بيشتر دارد زيرا خطر غفلت از هدف در نقد مدرنيته خطري است كه اكثر منتقدين مدرنيته را تهديد ميكند. نمونة بارز آن، مكتب ماركسيسم است كه متوجه بوديد با چه اميدهايي در نفي غرب شروع شد و به چه نتيجة اسفباري رسيد. پس دوستان در تقسيمبندي منتقدين به مدرنيته هوشياري زيادي به خرج بدهند حتي نسبت به آنهايي كه در جهان اسلام و در بين شيعيان مدرنيته را نقد ميكنند.
فصل يازدهم
شهرهاي قابل زندگي
از آنجايي كه تنظيم صورت شهرها رويهم رفته در دست ادارات و ارگانهاي خاصي است، خطر تحميل صورت وَهمي برنامهريزان زيباسازي شهر و در نتيجه سبب بسط همان مدرنيتهاي كه در اين كتاب مورد نقد است همواره در ميان است؛ و لذا اگر كارشناسان برنامهريزيِ صورت سازي شهر حساسيت كار خود را نشناسند و خاستگاه انگيزههايي كه منجر ميشود تا طرحي را براي تغيير صورت جايي پيشنهاد كنند، خوب بررسي ننمايند و به نقطههاي خطر آگاهي كامل نداشته باشند، درست با چيزي روبهرو ميشوند كه ميخواستند از آن فرار كنند.
صورت زيباي هدفدار، ناشي از يافتن عالَمي است كه براي بهتر رسيدن به آن عالَم، بايد طبيعت را آماده كنيم تا بيشتر صورت خود را اظهار كند و اين كار غير از به حجاببردن طبيعت از طريق تحميل صورتهاي وَهميه بر طبيعت است، كه در اين صورت ديگر نميتوان با حقيقت طبيعت مؤانست سالم و قلبي داشت و به همين جهت به مجرد آنكه صورت وهميه و خياليهاي كه براساس آن طبيعت را تغيير داديم، در ما تغيير كرد، در صدد برميآييم تا به كلي صورت قبلي را تخريب كنيم و صورت وهمي جديد را بر آن تحميل نماييم - همين مسئله در مورد خانه و ساير ابزار زندگي نيز واقع ميشود- حال آنكه بايد سعي كرد تا طبيعت صورت حقيقي خود را اظهار كند، و ما موانع اُنس با آن را برطرف كنيم و در نتيجه روز به روز اُنس ما با طبيعت عميقتر ميشود، بدون آنكه طولاني شدن اُنس، موجب خستگي گردد. اگر ادارات مربوطه با دقت و حساسيت در امر زيباسازي شهر قدم نزنند، خطر از بين بردن اُنس حقيقي با طبيعت شهرها در پيش خواهد بود.
براي بازگشت به شهرِ قابل قبولِ روح و عقل و قلب، لازم است افرادي تصميم بگيرند كه از مدرنيته عبور كرده باشند و موارد مطرح شده در عناوين دهگانهاي را كه از ابتدا تا اينجا عرض شد با مباني دقيقش بشناسند.
در نظام اسلامي، ادارات و نهادهايي كه مسئول تعيين ساختار چهرة شهر و طبيعت شهر هستند، بايد در اين امر بسيار احتياط كنند و از مباني الهيِ طبيعت غفلت ننمايند، وگرنه صورتهاي وَهمي را بر طبيعت تحميل ميكنند، چراكه بسيار فرق است بين پاركهايي كه حاصلِ به انكشافآوردن طبيعت است با پاركهايي كه حاصل تحميل صورت وَهمي كارشناسان زيباسازي شهرها هستند و فهم و شناخت تفاوت اين دو، كارِ بسيار ظريفي است.
بايد در كنار زندگي شهري، بستري فراهم كرد تا طبيعت بهتر و بيشتر خود را بنماياند و انسانها بتوانند با صورت رازگونة طبيعت مأنوس گردند، وگرنه زندگي در شهرها بسيار سخت و طاقتفرسا ميشود و همچنانكه روح انسانها تحمل زندگي در آپارتمانها را ندارد، تحمل زندگي در پاركهايي را كه صورت وَهم پاركسازان است، نيز ندارد، چون در بسياري موارد در پاركها، طبيعت در حجاب رفته است و لذا انسانها نميتوانند همانطور كه با طبيعت اُنس ميگيرند، با آن فضا مأنوس شوند؛ و چون روحشان تغذيه نميشود، پفك و چيپس و تخمه را جايگزين آن تغذية روحي مينمايند.
شأن آدمي«طلب راز» است و آدمي تشنة «راز هستي» است و آرامش و قرار واقعياش در فضايي است كه او را با رازهاي طبيعت مأنوس كند. طبيعت مصنوعي، روح ما را مدد نميكند چون ما جنبههاي رازگونة طبيعت را از بين بردهايم و نمونههاي جعلي را جايگزين نمونههاي اصلي قرار دادهايم.
بايد كاري كرد كه صورت شهرهاي ما صورت الطاف الهي باشد و نه صورت قهر الهي. آيا شما صورت شهر نيويورك يا تهران را صورت لطف الهي ميدانيد و يا صورت قهر الهي؟ آيا اين شهرها امكان «وقت» داشتن و آزادشدن از زمانِ فاني را به انسانهاي درون خود ميدهند؟ وقتي تلقي ما از زندگي ايجاد زمينهاي براي تجلي اسم «الله» شد، همه چيز ما عوض ميشود و آنچه بيشتر براي ما مهم ميگردد حقيقت عالم يعني همان «الله» خواهد بود و در آن صورت شهر، با همة نمادهايش انگشت اشاره به حقيقت عالم دارد. راستي چقدر سخت است از چيزي سخنگفتن كه وضع موجود شهرها سراسر حجاب آن است. آيا احوالات شما وقتي در يك سوپر ماركت هستيد با وقتي در ساحل درياي با شكوه ايستادهايد، يكسان است؟ چرا شهرهاي ما بيشتر شبيه سوپرماركت شده است و با نفس امّارة ما گفتگو ميكند؟ صورت عقل قدسي كجا و صورت شهرهاي امروزين ما كجا! از آن طرف بشرِ حاضر در محضر حق كجا و بشر حاضر در هواي نفس امّاره خود كجا! صورت شهرهاي موجود متذكر كدام بشر است؟ آيا ميتوان نسبت به شهري فكر كرد كه متذكر بشري باشد كه ميخواهد همواره در محضر حق بماند. راستي چقدر سخت است از چيزي سخنگفتن كه بشرِ انتزاعي گرفتار علم حصولي هيچ بهرهاي از آن ندارد. بايزيد گفت: به حج رفتم، خانه ديدم ولي صاحبخانه نديدم، در مرحلة بعد به حج رفتم، هم خانه ديدم و هم صاحبخانه، و در مرحلة سوم صاحبخانه ديدم و خانه نديدم.
پرسشها و پاسخها
خاستگاه نقد مدرنيته
سؤال: ريشه و خاستگاه نقد فرهنگ مدرنيته را بايد به چه كسي يا به چه فرهنگي نسبت داد؟
جواب: سؤال بسيار خوبي است و جا دارد در فرصتي ديگر براي جوابدادن به اين سؤال برنامة مفصلي را ترتيب داد ولي به طور مختصر بايد عرض كنم:
اولاً: خود مدرنيته ادعاهايي كرده است كه با برآورده نشدن آن ادعاها، در درون خود از طريق طرفدارانش به چالش كشيده شده است و نسبت به امكان ادامه حياتش شكهايي را در طرفدارانش بهوجود آورده است و لذا از اين جهت خود مدرنيته عامل نقد مدرنيته شد.
ثانياً: مدرنيته طوري به صحنه آمده است كه چه بخواهد و چه نخواهد با بسياري از فكرها و فرهنگهاي ديني مردم جهان و تفكرات حكيمانه حكيمان دنيا درگير ميشود، هر چند تلاشش آن است كه با قدرت تبليغاتي خود تمام فرهنگهاي مخالف خود را به موزه بسپارد و خود را تنها فكر مورد قبول معرفي كند و بعضي از تجربههاي گذشتهاش نيز اين اميد را در او زنده نگه ميدارد، ولي اين تمدن در نقطه عطف حضور خود يك مرتبه با سيل مخالفتهاي فكري و فرهنگي از درون و بيرون روبهرو شد كه البته ميتوان نوع مخالفتهاي با آن را در رابطه با تفاوت كمالشناسي براي انسان، متفاوت دانست.
هايدگر گفته است كه غرب همة امكانات خود را به فعليت رسانده و ديگر چيزي در قوا ندارد. پيدا است كه گوينده اين عبارت ميخواهد پايان تاريخ غرب را اعلام كند و بگويد كه غرب ديگر آينده ندارد.
به هرحال خاستگاه نقد مدرنيته از نحوة بودن و از ادعاهايي كه كرده شروع شده است، هرچند افراد سرشناسي اين نقدها را شروع كرده باشند.
رفع بحران توسط عامل بحران؟!
سؤال: آيا ميتوان از دستآوردهاي مدرنيته چشمپوشي كرد، در حاليكه امروزه در راستاي مقابله با عوامل سختِ طبيعي به كمك ما آمده است، به عنوان مثال؛ امروزه ما ميتوانيم به كمك دستآوردهاي تكنولوژي ساختمانهايي بسازيم كه در مقابل زلزله مقاوم است و يا به كمك تكنولوژيهاي پيشرفته از طبيعت نهايت استفاده را ببريم؟!
جواب: قبل از آنكه ما به كمك تكنولوژيهاي پيشرفته به جان طبيعت بيفتيم و آن را هر طور كه بخواهيم تغيير دهيم، با طبيعت تعامل داشتيم و درصدد اُنس بيشتر با آن بوديم و لذا طبيعت در آن شرايط و با اُنسي كه با ما داشت، تكليف ما را تعيين ميكرد، نه اينكه مثل امروز ما تكليف طبيعت را تعيين كنيم. طبيعت به زبان رمز ميگويد رودخانههاي من در اين قسمتهاي زمين گسترده است. تو اگر آب ميخواهي بيا و در كنار رودخانههاي من زندگي كن. اگر ما به كنار دشتها و رودخانههاي طبيعت ميرفتيم، زندگيمان به وسعت طبيعت ميشد و بدون آنكه نظام طبيعي عالَم را به تغيير اساسي بكشانيم، در كنار آن به بهترين نحو زندگي ميكرديم. ولي وقتي در طبيعت جابهجاييهاي بزرگ انجام داديم، طبيعي است كه طبيعت در اوّلين فرصت، آن جابهجاييها را جبران ميكند، در نتيجه ما با يك سيل سهمگين روبهرو ميشويم كه گِل و لاي زيادي را از جايي به جاي ديگر ميبرد كه به اصطلاح ما ميگوييم در اثر حركت و رانش زمين، روستايي دفن شد. يعني گِل و لايها حركت كرد و خانههاي روستا را پوشاند، چون ما نظام طبيعت را به هم زديم. شما به اين نمونه نگاه كنيد. وقتي باران ميبارد، مقدار زيادي از آن در زمين فرو ميرود و به بسترهاي زيرزميني وارد ميشود و از محل خروجي چشمهها، خارج ميگردد و يا از طريق قناتهايي كه ميسازيم مسير آن را جهت ميدهيم و از آن آبها استفاده ميكنيم. فرق قنات با چاه عميقِ داراي موتور پمپ اين است كه بهوسيلة قنات، به استقبال آبي ميرويم كه طبيعت به خوديخود در اختيار ما ميگذارد، و ما نهايتاً به آبها جهت ميدهيم . اما با موتور پمپ آب را از حلق زمين بيرون ميكشيم، در اين حالتِ اخير زمين را از حيات طبيعي خود خارج ميكنيم. در بسياري از موارد ما طوري با طبيعت برخورد كردهايم كه ديگر بستري براي ادامه ريزش مواهب خدا نيست و لذا آن باران بهجاي آنكه به بسترهاي زيرزميني فرو رود، به سيلِ همراه با گِل و لاي تبديل ميشود. از طرفي با مهاجرت از پهنة دشتها و كنارة رودخانهها به داخل شهرها، و روبهروشدن با تراكم جمعيت، حالا تراكم جمعيت را كه منجر به مشكلاتي ميشود ميخواهيم از طريق تكنولوژيهاي مدرن حل كنيم، همة اينها بهجهت آن است كه ما قدرت تكنولوژي را بر طبيعت تحميل كردهايم و لذا ديگر ما ميخواهيم تكليف طبيعت را تعيين كنيم و طبيعت هم در اولين فرصت آن تغييراتي را كه ما بر آن تحميل كردهايم جبران ميكند و نتيجهاش اينهمه خرابي است. در زمانهاي قديم كه بدون اين تكنولوژيها زندگي ميكردند، مثلاً كلّ جمعيت يك شهر بزرگ 5000 نفر بود. شاردون در زمان شاه عباس به اصفهان آمده است، او جمعيت اصفهان را حدود پنج يا شش هزار نفر ذكر ميكند. حالا پنج، شش هزار نفر در يك گسترهاي به وسعت دشت اصفهان و كنار زايندهرود، به راحتي زندگي ميكنند بدون آنكه با بحرانهاي جمعيتي روبهرو شوند كه بخواهند در طبيعت تغييرات كلي بدهند. آري؛ طبيعت بعضاً براساس جنس طبيعي خود و انبساط موادّ مذاب درون خود تحركاتي دارد كه به آن آتشفشان و زلزله ميگوييم و بشر عموماً در طول اعصار بر اساس تجربه و آزمون و خطا، در مكانهايي كه زلزلهخيز بوده، زندگي نميكرده است و يا طوري زندگي را شكل داده بود كه با زلزله هماهنگ بود و يا طبيعت بر اساس مسير طبيعي خود، بارانهايش را در مسير خاصي هدايت ميكرد و انسانها هم در آن مسيرها و مسيلها زندگي نميكردند. وقتي آرامآرام زندگيها تغيير كرد، بشرِ مغرور به تكنولوژي، خواست مسيلها را در اختيار خود بگيرد و مهاجرت مردم روستاها به طرف شهرها و اِشغال محل عبور سيلها شروع شد و حالا براي حفظ اين نوعِ زندگي، تكنولوژي پيچيدهتري نياز دارد، يعني به اميد تكنولوژي به جان طبيعت افتاد و حالا ادامه آن زندگي، سخت وابسته به تكنولوژي پيشرفتهتري است، در واقع ميخواهد بحران را توسط چيزي رفع كند كه خودش عامل بحران بوده است.
ما ابتدا خودمان را با دستكاريهاي افراطي كه بر طبيعت تحميل كرديم، در معرض خطر قرار داديم و حالا ميخواهيم از طريق غيرطبيعي، خود را از آن خطر برهانيم، پس شايد زلزله علاوه بر عكسالعمل طبيعي انبساط موادّ مذاب دورني زمين و فشار ناشي از آن، يك تذكري براي بشر باشد تا معني زندگي را گم نكند و صرفاً مشغول عيش و نوش نشود. علاوه بر اين بنا نيست اين همه آدم در يك نقطه جمع شوند و بعد با كوچكترين حادثه، تلفات انساني زيادي را تحمل كنند. آيا ما حق داريم اين همه آدم در يكجا مثل شهر تهران جمع شويم و بعد هم بگوييم چرا بناست تهران زلزله شود؟! خداوند از قبل به ما نشان داده است، كه زمين بيزلزله نميشود، پس بايد طوري در گسترة طبيعت زندگي كنيم كه اوّلاً؛ زندگي ما هر چه بيشتر در مسير طبيعي خودش باشد و بيش از حدّ گرفتار دنيا نشويم و ثانياً؛ در صورت وقوع زلزله، اين همه تلفات ندهيم. آيا اگر در كنار طبيعت و به نحو درست زندگي ميكرديم، اصلاً كشته نميداديم يا كشتهها، كشتههايي بود كه ما آن را از روي حكمت ميدانيم؟ امّا اصل حرف را بايد در جاي ديگري پيدا كنيم كه ما با طبيعت زندگي نكرديم، طبيعت را مطابق ميل خود دستكاري كرديم. الآن اگر در لولهاي كه آب زايندهرود را به استان يزد ميبرد، شكافي ايجاد شود كه 5 روز آب به آنجا نرسد، همه مردم آن استان تلف ميشوند، مردم اهالي يزد كه به گواهي تاريخ سالها در دل كوير و با هماهنگي با آن طبيعت زندگي كردند و براي خود تمدن قابل تحسين آفريدند، در حال حاضر اينگونه در ورطه خطر قرار گرفتهاند. ما در شهرستان يزد بزرگيهايي داريم كه از دقّت و پشتكار مردم آنجا حيرت ميكنيم، در رشته آبشناسي(hydro geology) و تشخيص سفرههاي آب زيرزميني واقعاً يزديها قهرمان دنيا بودند، ولي ببينيد الآن بند حيات خود را به اين تكنولوژي -كه هر لحظه ممكن است پاره شود- وصل كردهاند. يزدي كه توانسته است در يكي از خشكترين مناطق كشور تمدن بيافريند، حالا هرلحظه خطر از بينرفتنش هست. يا مثلاً اگر زماني سد زاينده رود شكست، اصفهان به كلي نابود ميشود. اين چه تمدني است كه ما بند حيات خود را به آن وصل كردهايم كه هر لحظه امكان نابودي كلّي ما در ميان است؟! بعد هم ميگوييم چرا خدا كاري كرد كه فلان شهر نابود شود؟ بايد پرسيد چرا شما در رابطه با طبيعت كاري كرديد كه اينچنين در معرض هلاكت قرار بگيريد؟ پس ملاحظه كنيد كار را بايد از جاي ديگر درست كرد تا اوّلاً؛ به چنين مهلكههايي نيفتيم، ثانياً؛ در عكسالعملهاي طبيعي زمين گرفتار چنين خساراتي نشويم.
چگونگي حكومت تصورات بر بدن
سؤال: شما كه ميفرماييد مدرنيته بيش از آنكه با واقعياتِ طبيعت ارتباط داشته باشد، با آرزوهاي خيالي كار خود را شروع كرده و حاصل آن آرزوها، اين تمدن و تكنولوژي شده است، آيا خودتان حاضريد از تكنولوژيهاي موجود استفاده نكنيد؟ چرا همين الآن شما از ميكروفون استفاده ميكنيد؟ آيا اگر پزشكان در گذشته دست در طبيعت نميبردند، من و شما امروز زنده ميمانديم تا بتوانيم از مواهب طبيعت استفاده كنيم؟
جواب: يك وقت است كه ميگوييم حالا چه كار كنيم، يك وقت ميگوييم چگونه شروع كرديم كه كار به اينجا كشيده شد. آري؛ وقتي اين سالن را بر اساس داشتن برق، اينطور طراحي ميكنيم، لازم است كه حتي در روز روشن آن را با اين چراغها روشن كنيم، حالا با اين شرايطي كه براي اين سالن طراحي كردهايم؛ نميتوان گفت از برق استفاده نكنيم! چون بر اساس استفاده از برق اين سالن را ساختهاند. وقتي اين تعداد آدم اينجا نشسته است و انسانها به جاي آنكه در طبيعت گسترده شوند، در شهرها جمع شدند، لازم ميآيد كه ميكروفون هم وجود داشته باشد. ولي چه اشكالي داشت كه اين بحثها در گسترة طبيعت و سينه به سينه منتقل ميشد؟ در تمام جوامع انساني در گذشتة تمدن بشري، انسانها با تعليم سينه به سينه حكمت را آموزش ميدادند و حكيم ميشدند. بحث نقد مدرنيته؛ بسيار مبناييتر از اين است كه بشود با اين نوع اشكالها مبناي آن را ناديده گرفت.
جمالعبدالناصر به مرحوم سيدقطب گفته بود حالا كه بايد فاحشهخانه داشته باشيم، چه كار كنيم كه اين فاحشهخانه، اسلامي باشد؟ او جواب داده بود كه ما فاحشهخانة اسلامي نميتوانيم داشته باشيم، چرا شما با اين وضع كه نسبت به ازدواج جوانان درست كرديد، كاري كرديد كه مجبور شويد فاحشهخانه داشته باشيد؟!
ميگويند فردي به گربهاي كه او را به زحمت انداخته بود، گفت فلان فلان شده! كاري ميكنم كه حلال شوي تا تو را بخورم. به او گفتند چگونه ميشود گربه را حلال كرد و خورد؟ گفت: آن را داخل گوني مياندازم و در يك بيابان بيآب و علف آنقدر راه ميروم تا در موقعيتي از گرسنگي قرار گيرم كه اگر آن را نخورم از پا دربيايم، آن موقع گربه حلال ميشود و او را ميخورم. بله! ما در حال حاضر تا جايي پيش آمدهايم كه هماكنون شديداً به دستآوردهاي زندگي مدرن محتاج شدهايم و حالا بحث استفادهكردن و يا استفادهنكردن آن را پيش ميكشيم، در حاليكه فعلاً بحث اين نيست. البته كه در حال حاضر براي برقراري ارتباط با يكديگر، به سالنهاي بزرگ احتياج داريم، ولي عنايت داشته باشيد كه شما اوّل ميكروفون و بلندگو را پذيرفتيد و سپس زندگي خود را منطبق با آن شكل داديد و حالا معلوم است كه اگر كسي بخواهد از آن استفاده نكند، آدم بيعقلي محسوب ميشود و هماكنون بحث بر سر استفادهكردن از آن نيست و به نظر بنده بايد استفاده كرد، ولي بايد چشم خود را به نوع ديگري از زندگي كه بركات بيشتري دارد، نبنديم كه فعلاً ما در اين بحث باب معرفتي آن نوع زندگي را باز كردهايم.
امكان ندارد در حال حاضر بتوانيم از ابزارهاي فرهنگ مدرنيته استفاده نكنيم، چون وقتي تصور استفاده از ماشينسواري را براي طي مسافت در خود داشتيد، آن تصور نميگذارد كه شما آن مسافت را پياده طي كنيد و لذا مجبوريد از ماشينسواري استفاده كنيد - اين بحث؛ در قسمت پرسش و پاسخِ كتاب «علل تزلزل تمدن غرب» به كمك نظر ابنسينا به صورت مفصل عرض شد - ابن سينا ميگويد: اگر ما يك الوار چوبيِ پهن را كه عرض آن مثلاً در حدّ عرض يك موزائيك معمولي باشد، در وسط اين سالن روي زمين قرار دهيم و به يك نفر بگوييم كه بر روي آن راه برو و مواظب باش پايت بيرون الوار قرار نگيرد، احتمال اينكه اين شخص پاهايش از روي تخته خارج شود در اين حالت، بسيار كم است، امّا اگر همين الوار چوبي را بين دو ستوني كه زير آن گودال عميقي باشد قرار دهيم و بعد به آن فرد بگوييد كه بر روي آن الوار قدم بزن، احتمال افتادن او خيلي بيشتر است. ابنسينا در اثبات نظريه خود ميگويد وقتي كه آن الوار روي زمين قرار دارد، آن فرد اگر تصور لغزيدن از روي آن الوار را هم بكند، تصور وحشتناكي كه او را متأثر كند ندارد، و لذا تصور ذهني افتادن در آن حالت بر روي اعضاء بدن او اثري نميگذارد. امّا در حالتي كه الوار چوبي طوري است كه لغزيدن از آن بسيار خطرناك است، تصور افتادن نيز تأثيرگذارتر است و لذا وقتي صورت خياليه افتادن را براي خودش ميسازد آنقدر آن صورت خياليه شديد و قوي است كه به عنوان يك واقعيت براي او جلوه ميكند، لذا واقعاً تصور ميكند دارد سقوط ميكند و پاهاي خود را مناسب و هماهنگ سقوطكردن، كج ميكند و در نتيجه سقوط ميكند. اين استدلال جناب ابنسينا، استدلال بسيار دقيقي است، و در فلسفه به آن نقشي كه صورت خياليه ايجاد كرد، فاعل بالعنايه ميگويند. چنانچه ملاحظه فرموديد، تصور يك عمل اگر شديد و قوي باشد، اعضاء بدن ما را تحت حاكميت خود قرار ميدهد، و لذا اگر شما تصور عملي را بكنيد و نتوانيد آن تصور را به راحتي از ذهن خود دور كنيد، بدنتان مطابق آن تصور عمل ميكند. حال فرض كنيد كه شما از اينجا ميخواهيد به خانه خودتان برويد و فاصله خانه شما تا اينجا 15 كيلومتر است. اگر تصميم بگيريد پياده برويد، بعد از كمي پيادهروي، تصور اينكه با ماشين هم ميتوان رفت، باعث ميشود كه ديگر پاي شما به راحتي حركت نكند. يعني تصورِ با ماشينرفتن اجازة پيادهروي را به شما نميدهد. برعكس اگر 100 سال پيش زندگي ميكرديد، چون تصورِ با ماشينرفتن را نداشتيد به راحتي راه ميافتاديد و ميرفتيد. يا مثلاً فرض كنيد پدر شما يك خانه دارد و شما هم يك اتاق از آن را در اختيار داريد، موقع ازدواجتان كه شد، همسرتان را هم در اين اتاق ميآوريد و با همديگر زندگي ميكنيد. حال اگر برادرتان هم ازدواج كند همسرش را در يك اتاق ديگر از همان خانه ميبرد و زندگي را شروع ميكند و اگر تصور اينكه جاي ديگر برويد، مطرح نباشد، به راحتي هر كدام در همان يك اتاق زندگي ميكنيد، امّا اگر اين تصور پيدا شود كه امكان دارد در 15 كيلومتري شهر، خانهاي ساخت و آب مورد نياز را هم از طريق لولهگذاري از اطراف آورد، و با ماشينسواري هم مشكل رفت وآمد خود را به طرف شهر حل كرد، ديگر همسر شما با بهوجودآمدن آن تصور نميتواند در آن اتاق زندگي كند. پس ملاحظه ميفرماييد كه ابتدا بر اساس ماشينسواري زندگي خود را در خانهاي كه در 15 كيلومتري شهر قرار دارد تنظيم كرديم و بعد ميگوييم؛ «اين ماشين چقدر خوب است، اگر اين ماشين نبود من چگونه ميتوانستم به مادرم سر بزنم؟ خدا براي كسي كه ماشين را اختراع كرده است خوب بخواهد»، و به من هم اشكال ميگيريد چرا تكنولوژي را نقد ميكني، اگر اين تكنولوژي نبود ما چه كار ميكرديم؟ حواستان باشد كه برعكس فكر نكنيد. اوّل به جهت اينكه ماشين بود، نتوانستي نزد مادرت زندگي كني، همسرت گفت من خانه مستقل ميخواهم. تصورِ بودن خانة مستقل، واقعاً نميگذارد ديگر كنار هم در يك خانه باشيد. من هم منكر نيستم، امّا يادتان باشد كه اوّل ماشين به وجود آمد، بعد گفتيم كه اگر در اصفهان نشد خانهاي تهيه كنيم، به شهركهاي كنار شهر ميرويم و چون راه بين ما و والدينمان طولاني است، با ماشينسواري مشكل را حل ميكنيم. بعد هم ميگوييم كه اگر ماشين نبود ما اينهمه راه را چگونه ميرفتيم؟ اول ببين چه چيزي باعث شد كه تو اينطوري زندگي كني كه اين همه به تكنولوژي وابسته باشي، معلوم است كه در اين زندگي در چنين شرايطي بايد از اين ابزارها استفاده كنيم. از نظر ما؛ در حال حاضر استفاده از اين تكنولوژيها مثل اَكْلِ ميته، يعني بايد مثل خوردن گوشت مرده است كه چارهاي جز خوردن آن نداريم، ولي بايد بدانيم از طريق اين تمدن بسياري از اهداف ما برآورده نميشود، كه بحث آن گذشت.
حدّ و مرز تصرف در طبيعت
سؤال: لطفاً نمونههايي از برخورد تعامل بشر قديم با طبيعت را كه منجر به اُنس با طبيعت ميشده است و نه تخريب طبيعت، بفرماييد.
جواب: همانطور كه قبلاً عرض كردم، سراسر زندگي بشر قديم با طبيعت، روش تعامل بوده و نه تسلط، كه نمونههاي بارز آن وسايل زندگي آنهاست كه امروز شما آنها را در موزه ميبينيد. امّا يك نمونه خيلي مشخصِ قابل ذكر، نوع استفاده آنها از رود نيل است. ميدانيد كه رود نيل بيشترين جذر و مدّ را دارد. آمدهاند با استفاده از همين نيروي طبيعي جذر و مدّ، طوري به دشتهاي اطراف آن كانال كشي كردهاند تا در موقع مدّ، كه آب بالا ميآيد تمــام دشت نيل- از بزرگترين دشتهاي دنياست- آبياري ميشود و با دقّت بسيار زيادي توانستهاند آب را به اقصينقاط اين دشت برسانند. در سالهاي اخير، چندين بار خواستند تقسيمبندي گذشته را تغيير دهند و آبياري مدرن را جايگزين آن كنند، ولي كار خراب شد و خشكسالي حاصل شد و به ناچار دوباره به همان تقسيم بندي قبلي برگشتند.
در كتاب «گزينش تكنولوژي از دريچه بينش توحيدي» عرض كردهايم كه بشر قديم بيش از آن كه بخواهد با شتاب، كاري را انجام دهد، بيشتر فكر ميكرده است تا از پتانسيلهاي طبيعت، نيرويي جهت زندگي پيدا كند. آري؛ در به انكشافكشاندن نيروهاي طبيعت، كارهايي را بر عهده انسان گذاردهاند تا در زندگي زميني بيتحرك نباشد، ولي مسئوليت بشر در حدّ به انكشافآوردن تواناييهاي طبيعت است، نه اينكه با يك ديد سودجويانه طبيعت را نابود كند. در راستاي اينكه بشر در طبيعت كارهايي را به عهده دارد. بهعنوان مثال به فرق زايمان گوسفند با زايمان انسان عنايت داشته باشيد، گوسفند بدون «ماما» زايمان ميكند، امّا انسان را طوري خلق كردهاند كه براي زايمان بايد به او كمك كنند. پس معلوم است كه نوع زندگي انساني طوري نيست كه هيچ كاري را بر عهدهاش نگذاشته باشند و صرفاً از آنچه طبيعت در اختيار او ميگذارد، بايد استفاده كند و اصلاً در طبيعت دخالت نكند، بلكه خودش در طبيعت و با طبيعت بايد مقداري تعامل كند، بدين شكل كه عقل و خردي به او دادهاند كه در كنار اين طبيعت، با تعامل و جهتدهيِ مناسب، آن را براي خودش به صورت مؤانس و بستر حيات تبديل كند. پس اگر كسي فكر كند كه ما حتي كاسه هم نسازيم و داخل صدف آب بخوريم، بايد گفت كه - بهخصوص در اسلام- چنين پيشنهادي به ما نشده است. بحث ما اين است كه اين تكنولوژي كار را به مقابله با طبيعت رساند، امّا در مقابل آن تصرف افراطي، ما معتقد به تعطيلي فعاليتمان در زندگي طبيعي نيستيم. به عنوان مثال جناب شيخ بهايي را در نظر بگيريد. در اصفهان آب رودخانه زايندهرود را چنان با دقّت تقسيم كرد كه در عين داشتن شبكههاي آبرساني به تمام دشت اصفهان و ايجاد طراوت در تمام نقاط شهر، اگر باران شديدي هم ميآمد، همين كانالها ميتوانستند باران را در خودشان جاي دهند، ولي در حال حاضر اگر يك باران شديد ببارد، اصفهان تهديد به سيل ميشود. پس خِرد انسان براي تعامل با طبيعت ضروري است، ولي در حدّي كه گوهر طبيعت حفظ شود.
براي بررسي نوع تعامل بشر گذشته با طبيعت و دستآوردهاي آن، احتياج به يك تحقيق جداگانهاي است، مضافاً اينكه ما پيشنهاد نميكنيم براي نجات از مدرنيته، به گذشته برگرديم، بلكه بايد در شرايطي كه هماكنون هستيم، نوع زندگي خود را طوري تنظيم كنيم كه اوّلاً؛ طبيعت را آيت الهي بدانيم. ثانياً؛ در بستر طبيعت و با مؤانست با آن، راه و رسم بندگي خود را شكل بدهيم و همة زندگي ما درگيري با طبيعت نشود تا در نتيجه از وظيفه اصليمان كه در اين دنيا به عهده ما گذاردهاند غافل شويم.
تمام موضوع را در نوع برداشت بشر نسبت به خود و خدا بايد جستجو كرد. در دنياي جديد، انسان محور همة زيباييها و معيار تشخيص همة خوبيها و بديها است و لذا با چنين برداشتي از خود است كه هيچ مرزي را كه در آنجا بايد متوقف شود نميشناسد و در اين حالت است كه ميگوييم نسبت انسان جديد با خود و با خدا و طبيعت به هم خورده است.
خدا، انسان، عالَم، در منظر مدرنيته
سؤال: آيا براي ساختن تمدن اسلامي نيازي به علم، آن هم علمي كه حتي ماهيتاً با علم غربي متفاوت است، داريم يا نه اصلاً كلاًُ به راه ديگري نياز داريم كه فعلاً به طور كامل زواياي آن راه روشن نيست، ولي ميدانيم كه آن علم غير از اين علمي است كه غرب به آن مشغول است؟
جواب: در جلسة اولِ بحث «تمدنزايي شيعه» تا حدّي جواب اين سؤال عرض شده است كه در ساختن تمدن اسلامي، ما بايد مراحلي را طي كنيم و هر مرحله مقدّمة مرحلة بعدي خواهد بود. اوّلين مرحله، توجّه به عالَم ديني و گزينش تكنولوژي است و هر چه جلوتر رفتيم، اين معادله تغيير ميكند و زمينه ظهور علمي فراهم ميشود كه آن علم و آن نگاه ماهيتاً با علم غربي فرق ميكند. قسمت دوم سؤال را بنده كاملاً قبول دارم. ما در حال حاضر گرفتار همين علمي هستيم كه عالم و آدم را به نحو خاصي مينگرد و بر اساس آن نگاه، نميتوانيم به راحتي خود را از اين فضايي كه ابزارهاي حاصل از ديدگاه مدرنيته ما را احاطه كرده است، برهانيم.
به نظر بنده در منظر مدرنيته، معرفت به: «عالَم»، «آدم» و «خدا» عوض شده است. خداي مدرنيته، خدايي است كه اين طبيعت را ساخته و آن را رها كرده است. به تعبير لاپلاس، خدا مثل يك ساعتساز ناشي عمل كرده و به همينجهت گاهي اين ساعت خراب ميشود و بشر بايد آن را تعمير كند. يعني اين طبيعت دائماً بايد وصله پينه بشود، يعني خداي مدرنيته خداي حكيمِ عليم نيست. پس عنايت داشته باشيد كه خداي مدرنيته، خداي تقليليافته است، غير از خدايي است كه كمال مطلق است و بشر در تمام ابعادِ زندگي، او را ميخواهد و به او وابسته است. انسانِ مدرنيته هم انسان خاصي است كه اصطلاحاً آن تفكر را اومانيسم، يا انسانمحوري و يا انسان خودبنياد ميگويند كه تا حدّي در متن كتاب شرح داده شد. انسان ديني، انساني است كه بندگي خدا برايش اصل است و خود را در بندگي خدا معني ميكند. اما نگاه معرفتيِ اومانيسم به انسان ميگويد خدا انسان را خلق كرده، ولي در واقع خدا، بنده اين انسان است و خدا چيزي را كه ميل انسان است بايد فراهم كند و اين دو نگاه به انسان، خيلي فرق ميكند. يك وقت است ميگوييد خدايا! هر چه تو ميگويي، من ميخواهم باشم، ولي يك وقت ميگوييد خدايا! هر چه ما ميگوييم، تو بايد باشي. شما گاهي تعجب ميكنيد كه فردي خدا را قبول دارد، ولي اصلاً مقيد به دستورات ديني نيست، دقّت داشته باشيد خدايي كه اين فرد قبول دارد، غير از خداي پيامبران عليهم السلام است. خداي خالق غير از خداي معبود است، انسان مدرنيته در عين اينكه خداي خالق را ميشناسد، ولي خود را ميپرستد و نه خدا را.
سومين مورد كه در منظر مدرنيته عوض شد، «عالم با طبيعت» است. طبيعت مدّ نظر فرهنگ مدرنيته، يك جسد مردهاي است كه مرتباً بايد در آن تصرف كرد و آن را به ميل خود درآورد، به اصطلاح، طبيعت از نظر مدرنيته «مادّة تصرف انسان است». هايدگر ميگويد: يك انسان عادي كه نگاهش تحت سيطره مدرنيته درنيامده است، وقتي به جنگل نگاه ميكند، درختان با شكوه تودرتو را ميبيند كه يك دنيا راز و اُنس هستند. امّا يك نجار كه ماشين الوار سازي دارد وقتي به جنگل نگاه ميكند فقط الوار ميبيند. نگاه بشر مدرن به طبيعت، مثل نگاه اين نجّار به جنگل است، همه چيز را «مادّة تصرف انسان» ميداند، بنابراين چيزي از واقعيت را نميبيند، اين نجّار چه چيزي از جنگل را مشاهده ميكند، مسلّم از جنگل چيزي نميبيند، چون نميخواهد جنگل را ببيند، هركس هر چيزي را كه خواست ميبيند. اگر فردا از شما ميپرسيدند پيراهن من چه شكلي بود؟ به شما قول ميدهم اگر خياط نباشيد اكثراً جواب ميدهيد، نميدانيم چه شكلي بود. براي اينكه شما نيامدهايد شكل و رنگ پيراهن من را نگاه كنيد، رنگ و شكل پيراهن من در ذهن كسي ميماند كه آمده است پيراهن مرا ببيند و يا خياط است و دغدغهاش بررسي شكل و رنگ لباسها است. بر اساس همين قاعده؛ انسانها در شرايطي كه روح مدرنيته بر آنها سيطره ندارد، طبيعت را صورت علم خدا مشاهده ميكنند و آن را اشاره به رازها مييابند. امروزه نگاه اكثر انسانها به عالم و آدم و خدا، مثل نگاه آن نجار شده است. يعني طبيعت را ماده تصرف ميبينند، نه وسيلة معاشقه و همانطور كه در قسمت آخر سؤال فرموديد؛ اين نگاه خيلي فرق ميكند با نگاهي كه مدرنيته به عالَم دارد و آن علمي كه از اين زاويه به «عالم» و «آدم» و «خدا» مينگرد و به دنبال ديدن ساحات ديگر هستي است، علم حضوري است و ميتواند معلوم خود را نيز به حضور آورد تا با آن اُنس بگيرد و اين علم، لوازم خود را دارد و تمدن مناسب خود را هم بهوجود ميآورد و نسبت او به همه چيز غير نسبتي است كه انسان مدرن با اشياء دارد.
غرب مسيحي يا مسيحيت غربي؟
سؤال: با توجه به اين كه غرب تحت تأثير حضرت مسيح عليه السلام است و آن حضرت نيز پيامبرند، و مسلّم همة پيامبران نگاهشان به عالم و آدم و خدا، نگاه درستي است و به گفتة شما نگاه حضوري و وجودي است، چه شده كه نگاه حصولي و منفعتطلبانة مدرنيته اينچنين بر همهچيز در آن ديار غالب شده است؟ و آيا خود فيلسوفان غرب نگاه مدرنيته را نقد نكردهاند؟
جواب: سؤال خوبي است، همينطور كه ميفرمايند ممكن است بعضي از خواهران و برادران فكر كنند كه نقد غرب و فلسفه غرب را فقط غير غربيها طرح كردهاند در حاليكه اگر بررسي بفرماييد، ابتدا سختترين نقدها از طرف دانشمندان غربي مطرح شد، شايد بتوان از دانشمنداني كه در قرون معاصر غرب را نقد كردهاند در رأس آنها نام نيچه را آورد. نيچه معتقد است فيلسوفان يونان فكري را پايهگذاري كردند كه در اثر آن فكر، شوق و حضور نابود شد و اراده معطوف به قدرت شروع شد و در نتيجه روح تسلط بر طبيعت رشد كرد و همان فكر، بعد از رنسانس و با ظهور در مدرنتيه به تماميت و انتهاي خود رسيد، به همين جهت نيچه عموماً در نوشتههايش يقه سقراط را ميگيرد، منتقدين امثال نيچه معتقدند بمب هيدروژني كه در قرن بيستم منفجر شده است، پايه فكرياش پنج قرن قبل از ميلاد مسيح در يونان گذارده شد، فكري كه به جاي خدا مركزي، از جهانمركزي شروع شد و در انسان مركزيِ مدرنيته به تماميت خود رسيد، إنشاءالله اگر وارد مباحث غربشناسي و نقد غرب شديد با دانشمندان زيادي از غربي و غير غربي روبهرو ميشويد كه به شكلهاي متفاوت به نقد غرب پرداختهاند، و اما اينكه سؤال كردهايد پس نقش حضرت عيسي عليه السلام در غرب و نگاه پيامبرانه آن حضرت چه ميشود؟! بايد عرض كنم دانشمندان جواب ميدهند: «بيش از آنكه مسيحيت، غرب را مسيحي كند، غرب، مسيحيت را غربي كرد.» ميدانيد كه در قرن چهارم، مسيحيت با قرائت يوحناي يونانيمآب و پولوس يونانيمآب به اروپا وارد شد و هر دو از فيلسوفاني پيروي ميكنند كه تلاش دارند مسيحيت را به يهوديت و يونانيت نزديك كنند. مسيحيت در اورشليم ابتدا توسط حضرتعيسي عليه السلام ظهور ميكند، با همان روحانيتي كه لازمه يك دين الهي است، ولي در قرن چهارم، كه مسيحيت به اروپا آمد بيش از آن كه مسيحيت، اروپا را عوض كند، اروپا مكتب مسيحيت را غربي كرد. بعد شما ميبينيد كه روح مسيحيتِ اروپايي خيلي يوناني است، يوحنا يك يهودي يوناني است. بعد مفسر و برنامهريز انجيل يوحنا ميشود. تا جايي كه من اطلاع دارم ساير انجيلها تحت تأثير انجيل يوحنا است. مسيحيت در غرب فراز و نشيبهاي زيادي داشته است، ولي در هر صورت از نگاه شهوديِ وَحي - آنچنان كه حضرت عيسي عليه السلام مذكّر آن بودند- فاصله گرفته است، بعدها هم كه ميخواستند از اسلام استفاده كنند، از فيلسوفاني مثل ابنرشد استفاده كردند كه ميتوان گفت ابنرشد همان ارسطو است با واژههاي اسلامي، پس در برخورد با اسلام هم، يونانيت خود را پيگيري كردند و خلاصه اينكه سؤال ميفرماييد چرا نقش حضرت عيسي عليه السلام در غرب ضعيف است، علتش در نوع برخوردي است كه از اوّل نسبت به دين حضرت مسيح عليه السلام شد و هرچه جلو آمد فاصله بيشتر شد تا اينكه در رنسانس به كلي مسيحيت را پشت سر گذاردند.
تفاوت پيامبران با فيلسوفان
سؤال: بعضيها معتقدند سقراط پيامبر بوده است، نظر شما در اين باره چيست؟
جواب: مسلّم كسي كه راه و روش پيامبران را بشناسد، ميداند كه سقراط پيامبر نبوده و خود سقراط هم هرگز چنين ادعايي ندارد، ولي حكيم بزرگي است، تفاوت پيامبر با فيلسوف اين است كه فيلسوف با عقل استدلالي و با مفهومي از حقيقت، سر و كار دارد، ولي نبيّ با قلب و با وجودِ حقيقت سر و كار دارد و نه با مفهوم آن، اصلاً اينها دو مقوله جدا هستند. گفت:
گر هزاران گوشها صف بر زنند جمله محتاجان چشم روشنند
سقراط حكيم بزرگي است، امّا آيا واقعاً حرف نيچه را كه معتقد است:«اراده معطوف به قدرت ريشه در تفكر سقراط دارد» ميتوان به كلّي ناديده گرفت؟ به هر حال اين حرف درستي است كه يونان پاية تفكر غرب امروز است، هر چند در ظاهر تفاوتهاي زيادي با همديگر دارند، امّا اگر همان فلسفة يونان به نهايت خودش برسد، همين غرب ميشود، مگر اينكه جهت آن را توسط راهنماييهاي پيامبران عوض ميكردند، كاري كه تا حدّي فيلسوفان اسلامي مثل فارابي و ابنسينا انجام دادند. از طرفي پيامبران نگاهشان با فيلسوفان فرق اساسي دارد، عنايت داشته باشيد كه پيامبران توسط خدا مبعوث ميشوند تا هدايت خداوند را به بشر گوشزد كنند و فيلسوفان برداشتهاي عقلي خود را با انسانها در ميان ميگذارند و لذا كاملاً حوزة كار اين دو گروه متفاوت است.
هبوط انسان در زمين و محجوب شدن از اسماء الهي
سؤال: مگر انسان جلوهاي از اسماء حضرت باري تعالي نميباشد؟ پس هر چيزي هم كه انسان ميسازد بايد جلوهاي از همان اسماء حضرت باري تعالي باشد!
جواب: آري؛ اگر انسان به واقع آن اسماء الهي را كه تعليم گرفت حفظ ميكرد، در تمام حركات و سكناتش جلوة حضرت «الله» ميشد، همانطور كه پيامبران و ائمهمعصومين عليهم السلام اينچنين بودند، ولي يادتان باشد كه شيطان و نفس امّاره هم در اين عالم وجود دارد، اگر انسان مواظب باشد كه حكم شيطان و نفس امّاره بر او حاكم نشود، هر چه ميسازد صورت قدسي دارد.
امروز بشر گرفتار نزديكياش به شجرة ممنوعه و هبوط در زمين است، حالا در اين هبوط چگونه بايد عمل كند، حرف مهمي است. خداوند ميفرمايد: «قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ. وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ» . يعني؛ همگي را گفتيم از بهشت به زمين هبوط كنيد، حال اگر در اين هبوط، از انبياء پيروي كنيد نگراني و خطري براي شما نخواهد بود، ولي برعكس؛ آنهايي كه به آيات الهي پشت كنند، همراهان آتشاند و براي هميشه در آن باقياند.
پس چنانچه ملاحظه ميفرماييد در صورتي اعمال انسانها جلوههاي اسماء الهي خواهد بود كه عهد خداي را در دوران هبوط در زمين از طريق ارتباط با پيامبران نگهدارند، وگرنه اصحاب آتشاند و اعمالشان حجاب اسماء الهي است.
آيندهاي اميدبخش
سؤال: چرا امروزه با وجود گسترش اسلام در همه ابعاد، هنوز هم نتوانسته است تأثيري بر مدرنيته بگذارد؟
جواب: به نظر من بايد سؤال را از چند موضع بررسي كرد، يكي اينكه مسلمانان به خوبي از اسلام استفاده نكردهاند تا از طريق بصيرت حضوري، روح ظلماني مدرنيته را بشناسند و بشناسانند. ديگر اينكه غرب اينقدر عجيب به ميدان آمد كه همه چيز را در تصرف خود درآورد. غرب نگفت كه دين نباشد تا مسلمانان و يا مسيحيانِ متدين با آن مقابله كنند، بلكه دين را هم آورد در منظر خود و آن را بر اساس همان منظر تفسير كرد كه تأييد مدرنيته باشد. حالا آرام آرام بشر دارد بيدار ميشود كه تفسيري كه مدرنيته از دين ميدهد، اصلاً دين نيست و اتفاقاً به نظر بنده مسلمانان خيلي زود دارند خطرات مدرنيته را ميفهمند. من هيچ وقت باورم نميشد كه مثلاً در حال حاضر در جمعي كه تخصص خاص در مورد غرب ندارند، بتوان بحث غرب شناسي را با چنين زوايايي مطرح كرد. ما آن روزهايي كه بحثهاي غربشناسي را ميخوانديم، جزء آرزوهايمان بود كه يك روز اينها در مجامع عمومي مطرح شود، ولي امروزه در حوزهها و دانشگاههاي ما و به طور كلي در تمام دنياي اسلام، مسأله نقد غرب در حال مطرحشدن است. شما به اين نكته عنايت داشته باشيد كه مدرنيته پديدهاي بسيـار پيچيده است - به نظر بنده همان ظلمات آخرالزمان است- براي اينكه ماهيت آن روشن شود، زمان زيادي لازم است، و خيلي اميدوار باشيد كه به زودي ماهيت اين پديده روشن شود و آيندة فكري، آيندهاي است كه نقد غرب در آن شعلهور است و هر كس از اين موضوع فاصله بگيرد خود را از قافله تفكر آينده به بيرون پرت كرده است. بد نيست همينجا عرض كنم كه آينده فكري اروپا، متعلق به فلسفه هايدگر است و آينده فكري ما در جهان اسلام متعلق به فلسفه ملاصدرا«رحمةاللهعليه» و در نهايت متعلق به تفكر معتقد به مهدويت است و جالب است كه تفكر هايدگر در غرب و تفكر مورد بحث در جهان اسلام نه تنها هيچ تضادي ندارند، گويا آيينههايي شدهاند براي نمايش همديگر، البته خود هايدگر هم ميگويد كه بايد خيلي راه طي كنيم تا به اين مسأله برسيم. امثال دكتر فرديد اين دو را بهخوبي به هم وصل كردهاند. توصيه ميكنم -كه چه تفكر دكتر فرديد را قبول داريد و چه قبول نداريد- بر روي انديشههاي ايشان وقت بگذاريد. او ميگويد: من هايدگر را به عنوان كسي كه بتوانم غرب را نقد كنم گرفتهام، ولي «انتظار» را به عنوان يك انديشهاي ميشناسم كه به كمك آن ميتوانيم آينده را درست تفسير كنيم و انسان را حركت بدهيم. در هر حال شما خوشحال باشيد كه سطح فكر يك جامعه تا اينجا آمده است كه در عين سيطرة ظاهري مدرنيته، مباني معرفتي مدرنيته را نقد ميكند و اين كار، آيندة نويدبخشي را به همراه دارد.
نبايد گفت مردم زمينة پذيرش اين نوع حرفها را ندارند، به گفتة چينيها؛ «سفر هزار مايلي با يك گام شروع ميشود»، پس آنهايي كه از موضوع با خبرند بايد در بارة آن سخن بگويند و بنويسند تا قبل از آنكه فاجعة عظيم اين فرهنگ همة ابعاد زندگي انسانها را فرا گيرد آنها را براي چارهاي اساسي برانگيزاند.
مدرنيته و انسانهاي بيعالَم
سؤال: لطفاً در مورد بحث «عالَم» كه عموماً در آثار دكتر فرديد و دكتر داوري مطرح شده است، توضيح دهيد. مثلاً آقاي دكترداوري ميگويند: «مدرنيته، عالَم انسانها را تغيير داد و انسانها را بيعالم كرد» اين «عالَم» كه ايشان ميگويند به چه معنا است؟
جواب: در مورد بحث «عالَم» و معني آن، پيشنهاد ميكنيم نوشتار «عالَم انسان ديني» را مطالعه كنيد. به نظر ميرسد نكات قابل استفادهاي در آن بحث هست. اگر بخواهيم به طور مختصر موضوع را مطرح كنيم، بايد عنايت داشته باشيد كه ما همواره در مورد هر شيء دو مفهوم در ذهن داريم، يكي مفهوم «ماهيت» يا چيستي شيء و يكي هم مفهوم «وجود» يا هستي شيء. در فلسفه ملاصدرا«رحمةاللهعليه» روشن ميشود كه «ماهيت» جنبه ذهني دارد و در واقع حدّ وجود است و آنچه در خارج واقع است، همان «وجود» شيء است؛ مثلاً اين ميز را در نظر بگيريد، آيا ميز بودن اين ميز هم در خارج به عنوان يك واقعيت، «هست» يا اينكه ميز بودن آن يك صورت ذهني است كه ذهن شما به اين چوبها داده است؟ اگر به اين نتيجه برسيد كه هر پديدهاي به اعتبار ماهيتش عدم است، و از طرفي چيستي هر شيء همان ماهيت آن است، پس تمام پديدهها به اعتبار ماهيتشان صور ذهني است كه ما به وجود دادهايم و در ذات خود عدماند. پس اگر من پرسيدم اين آقا كيست؟ و شما گفتيد آدم است، عدم او را گفتهايد. يك بار به ما گفتند كه اسم شما چيست. گفتم سؤال از اسم هركس، سؤال از چيستي او است، چيستي هم كه عدم است، پس شما از وجه عدم من سؤال ميكنيد و اگر جواب شما را بدهم، شما عدم من را ميشناسيد و عدم هم كه ارزش شناختن ندارد.
پس در مورد «عالَم» اجازه دهيد سؤال شما را اينطور جواب دهم؛ شما كمي فكر كنيد كه آنچه در خارج واقع است، هستي است ولي حدّ هستيها، چيستيها يا ماهيات را تشكيل ميدهند و عموم مردم به جاي توجّه به هست اشياء، به چيستي يعني به محدوديت آنها نظر دارند و اگر دقت بفرماييد خواهيد گفت: عجب دنيايي شده است! ما هيچ را چيز گرفتهايم و چيز را هيچ. آري؛ در خارج وجود ندارد، بلكه چوب را شكل دادهاند و شما آن را بر اساس ذهنيت خود، ميز ميناميد و ميزبودنِ چوبها را واقعيت ميپنداريد، پس ميز در خارج چيست؟ ممكن است طبق اين بحث، جواب دهيد كه چوب است، امّا اگر موضوع را باز ادامه دهيم، سؤال من اين است آيا چوبها، چوب است يا چيزي است كه مثلاً سنگ نيست؟ به عبارت ديگر آيا چوببودن باز از نوع ماهيت است يا از نوع وجود؟ اگر عنايت داشته باشيد، باز وجودي در خارج هست كه حدّ و مرتبة خاص آن وجود، منجر به چوببودن شده است، بنابراين در رابطه با چوب ميز، دوباره چيستي مطرح شد و چيستي هم عدم است. بنابراين چيزي و واقعيتي به نام چوب در خارج نداريم. پس چه چيزي در خارج از ذهن خود داريم؟ مسلّم «هست» داريم. آري؛ فقط «هست»، «هست» كه به شكلهاي مختلف ظهور ميكند. حال آيا چوبها «هست» يا «هست»ها چوب است؟ اگر بگوييم چوبها هست، مثل اين است كه بگوييم آبها تر است، براي آب، واقعيتي در خارج تصور كردهايم كه چيز ديگري به نام تري را در خود دارد، آيا آبها تر است يا اينكه صرفاً آنچه هست، تري است و به عبارت ديگر تري، تر است؟ آري؛ آبها همان تري است. حالا آيا چوبها هست يا هستها به شكل چوب است؟ - همچنانكه «وجود» به شكل مَلك يا هر چيز ديگر ميتواند باشد- پس در خارج از ذهن ما، «هست» فقط هست. خوشا به حال كسي كه در «هست» زندگي كند! به اين آدم كه در عالم متوجه «هستِ» پديدهها است و با هر چيز كه برخورد كند، از جنبة وجودي آن چيز، با آن برخورد ميكند، ميگويند اين انسان «عالَم» دارد. بعضي عالَم دارند. بعضي هم در هيچ زندگي ميكنند، كسي كه گرفتار «ماهيات» است، بيعالَم است و همه حرف ما اين است كه مدرنيته با زندگي سراسر توهّمي كه براي بشر به وجود آورده است، بشر را بي«عالَم» كرده است. گفت:
گر ز صندوقي به صندوقي رود
او سمائي نيست، صندوقي بود
گـر هزارانند يـك تن بيش نيست
جـز خيالات عدد انديش نيست
انساني كه گرفتار خيالات شد، صد عدد صندوق را صد ميبيند، ولي آنكس كه در «وجود» به سر ميبرد و نه در ماهيات، صد عدد صندوق را به اعتبار صندوقبودنش ميبيند و ديگر صد عدد و يك عدد براي او به اعتبار صندوقبودن فرق ندارد، و تازه آن صندوقبودنِ صندوق را هم به اعتبار ماهيتش هيچ ميبيند، لذا خيلي زيبا ميگويد:
گـر هزارانند يـك تن بيش نيست
جـز خيالات عدد انديش نيست
ما در خارج از ذهن، صندوق نداريم بلكه «هست يا وجود» به شكل صندوق ظاهر شده است. به جايي ميرسيد كه ميبينيد اگر مواظب نباشيد با يك بيعالمي، داريد با هيچها زندگي ميكنيد، در اين حالت است كه متوجّه ميشويد مدرنيته انسانها را بيعالَم كرده است. وقتي گفته ميشود فلاني عالَم ندارد، يعني در هيچْ زندگي ميكند. امّا كساني كه در سلوك عقلي و قلبي از ماهيت، به وجود منتقل شدهاند و در وجود زندگي ميكنند عالَم دارند. در بحث «ضرورت مطالعه و نحوه آن» عرض شده است كه اوّل بايد انسانهاي عالَمدار را پيدا كنيد و بعد كتابهاي چنين افرادي را بخوانيد. اگر شما كتابهاي آدمهاي بيعالم را مطالعه كنيد، كار شما مثل موشي است كه سرش را از سوراخي بيرون ميكند، پس برميگردد و از سوراخ ديگر سر درميآورد، نتيجهاي ندارد، چون آن كتابها شما را وارد عالَم نميكند و از طريق مطالعة آنها با وجود مرتبط نميشويد. پس عالَم؛ عبارت است از «ورود در مرتبهاي از وجود». آري؛ وجود درجه دارد و به اصطلاح تشكيكي است. شما اگر خواستيد بفهميد كسي در دنيايِ وجود است يا نه، ببينيد كه آيا براي او ماهيتها مهم است يا اينكه از ماهيتها گذشته است. اگر هنوز براي او ماهيتها مهم است، او در عدمستان زندگي ميكند. شما از او چيزي نميتوانيد بهدست بياوريد. اگر به درستي با دين برخورد كنيد، دين به شما عالَم ميدهد، آن هم عالمي با درجه وجودي فوقالعاده متعالي. چرا كه در دينداري انسانها به حضور ميروند و با اصل و اساس وجود، يعني خدا روبهرو ميشوند. در بحث «آنگاه كه فعاليتهاي فرهنگي پوچ ميشود» در همين رابطه صحبت شده است كه اگر فعاليتهاي فرهنگي، ما را با وجود خدا و ملائكه و قيامت و ائمهمعصومين عليهم السلام مرتبط كند، هر لحظه در به ثمر رسيدنِ ما به ما كمك كرده است، ولي اگر ما را به مفاهيمِ حقايق عالم مشغول كند، عملاً ما را وارد عالَمي نكرده، بلكه مشغول هيچستان كرده است و پس از مدتي احساس بيثمري ميكنيم و به جاي اينكه خود را ملامت كنيم، در دينداري سست ميشويم و اين خطر بزرگي است.
عجله و سطحينگري
سؤال: آيا ميتوان اينهمه دستآورد حاصل از فرهنگ مدرنيته را با طرح توهميبودن آن ناديده گرفت؟
جواب: موضوع؛ ناديدهگرفتن و نگرفتن يا استفادهكردن و نكردن، نيست. موضوع اين است كه ما از طريق منظري كه فرهنگ مدرنيته در اختيار ما ميگذارد چه سطحي از واقعيت را درك ميكنيم و در اين فرهنگ با چه چيزي اُنس ميگيريم. شما خودتان مستحضر هستيد كه هنر اصلي مدرنيته استفادة كلان و سريع از طبيعت است. اينهمه ماشين براي آن است كه ما را هرچه سريعتر به آنچه ميخواهيم برساند. عرض بنده و كساني كه تذكراتشان را پذيرفتهايم اين است كه؛ عجله و شتاب تنها سطح هستي را نمايان ميكند، همانطور كه فاصلة زيادي است بين درك و دريافت مسافري كه از طريق قطار سريعالسير يا هواپيما از كنار دشت و بيابان و جنگل و رودخانه ميگذرد، با كسي كه آرامآرام و گام به گام جنگل و جويبار را پشت سر ميگذارد. اين دو ناظر، درك واحدي از آنچه ميبينند ندارند. درست است كه هر دو با چشمان خود آن مناظر را ديدند، ولي با آنها يك طور اُنس نگرفتند تا يكطور درك كنند. عرض بنده اين است كه آيا درك اولي، آن دركي هست كه بتوان از واقعيت آن دشت و جنگل حرفهايي بهدست آورد؟ اينهمه مقدمات كه گذشت ميخواهد بگويد مدرنيته از ابتدا موضعش طوري نبود كه بتواند درك صحيحي از عالم و آدم و خداي عالم داشته باشد و عجيب اينكه اين نوع دريافت خود از عالَم و آدم را كه با يك نگاه شتابآلود به دست آورده است، ملاك شناسايي و قضاوت نهايي در بارة هستي ميداند و به گذشتهگان خورده ميگيرد كه چرا مثل او به عالم ننگريستهاند و سرمايههاي بزرگ فرهنگي را نهتنها نميفهمد، نفي هم ميكند. كسي كه گرفتار مدرنيته و شتاب و عجلة موجود در آن شد، ديگر نميتواند همزباني و همدلي با فرهنگ حكيمانة گذشتهگان پيدا كند. انسان گرفتارِ نگاه مدرنيته همه چيز اين عالم را مسأله ميبيند، چون اين عالم با زندگيِ سراسر شتاب و اميالِ سراسر توهمياش هماهنگ نيست، حالا ميخواهد مسائل اين عالَم را با علم جديد كه حاصل همان ديد است، حل كند و اسم اين كارها را هم تفكر ميگذارد. آيا تلاش براي برآوردن اميال نفساني از طريق علم حصوليِ خود بنياد غربي، تفكر حقيقي است و ميتوان اين نوع تفكر را مصداق تفكري قرار داد كه ميفرمايد: «يك ساعت تفكر از شصت سال عبادت برتر است»؟ پس اجازه دهيد در جواب سؤال شما عرض كنم؛ اينهمه دستآورد كه مدرنيته در اختيار ما گذارده، جهتي را نشان ميدهد كه جهت حقيقي انسانها نيست. زندگي كوليوارِ انسان مدرن اگر ظاهرِ شاد و پايكوبيهاي شبانه دارد، ولي همراه با يك آوارگي و بيوطني است كه هيچ كجاي اين عالم را نميتواند براي خود نقطة اُنسِ با حقيقت قرار دهد و در آن سُكني گزيند.
گمشدة انسان چيز ديگري است، او نيامده است تا مالك دنيا شود و در يك نگاهِ كمّيّتگرا شناخت هرچيز را صرفاً در اندازهاي بداند كه علم رياضي در اختيار او ميگذارد. انسان در جستجوي شرايطي است كه توسط انسان كامل ظاهر ميشود و بايد مواظب بود كه شيفتگي به مدرنيته حجابي در مقابل طلب حقيقي ما نشود، و از توجه قلبي و حالت انتظار نسبت به آن حقيقت كبري باز بمانيم.
پس همانطور كه عرض شد حرف ما اين نيست كه امروزه ميشود به طور كلي از دنياي جديد فاصله گرفت، حرف اين است كه بايد مواظب بود تا اين به اصطلاح دستآوردها، حجاب آن شرايط الهي نگردند، شرايطي كه از طبيعت و زندگي زميني پلي ميسازد تا انسانها به مدد آن، امكان سير به عالم معني برايشان ممكن گردد. مدرنيته حجاب ظلماني آن حقيقت كبري است و عامل احساس بيهودگي و لا ادريگري انسان و غلبة طاغيان و علت دورافتادن انسان از معني و معنويت است.
روحية شتاب و عجله، عزم پيگيري مسائل را تا رسيدن به باورهاي حقيقي از انسانها ربوده است و لذا همه چيز را در سطح مينگرد و به هيچ رازي دست نمييابد و نظر به كل هستي را بهكلي از دست داده است و ديگر «مرگانديشي» كه نگاه كردن به عميقترين لاية زندگي زميني است، فراموش شده است.
اگر امروزه اُسوههاي بزرگِ تاريخ ما، ما را مساعدت نميكنند، چون با اين روح و روحيه كه سراسر پر از شتاب و عجله به سوي ناكجاآباد است، نميتوانيم به سوي آنها برويم، نهايتاً به دنبال تأييد كارهايمان توسط سيره و سلوك آنها هستيم و اين حجابي است كه بر حجاب قبلي خود كشيدهايم، چون ميخواهيم به جاي آن كه به خدمت آنها در آييم، آنها را به خدمت خود در ميآوريم و در نهايت چون تلاش نكردهايم از روحية شتاب به روحية «بقاء» سير كنيم، نمونههاي جعلي از اُسوههاي بزرگ را به جاي آنها ميپذيريم و به خدمتشان در ميآييم، زيرا كه اينان با نفس امّارة ما هماهنگي دارند.
ما ميگوييم اگر امروزه مدرنيته از طريق علوم مخصوص به خودش، امكان شناسايي پديدههاي مادي را فراهم آورده و انسان را در سلطهجويي بر طبيعت موفق گردانيده است، اما او را از درك حقايق هستي و ايجاد نسبت با آنها محروم كرده است.
ما ميگوييم «طلب راز» شأن آدمي است ودرصورت بدون راز بودن، انسان حيواني است كه در پيكرة آدمي در پهنة زمين راه ميرود، زيرا انسان واقعي؛ اهل راز و اهل طلب راز و تشنة راز هستي است و آدمي بايد مواظب باشد از اين شأن محروم نشود، وگرنه از معني زندگي محروم شده است. مدرنيته از انسانِ ديگري سخن ميگويد كه بسياري از شما نميخواهيد آن باشيد ولي ممكن است نسبت به آن خودآگاهي لازم را نداشته باشيد و لذا ناخواسته موجب قوامبخشيدن به آن، و سيطرة آن شويد. همچنان كه ذات آزاديِ دنياي جديد، آزادي واقعي نيست، آزادي نفس امّاره است، ذات ابزارهاي تكنولوژي هم، ابزار زندگي با طبيعت نيست، ابزار ارضاي روح سلطهطلبِ نفس امّاره است. اما مشكل اين است كه اين ابزارها آنچنان در همة زندگي ما خود را جاي دادهاند كه تصور نبود آنها مساويِ عدم زندگي است و مسلّم است كه كسي عدم زندگي را نميپذيرد. همچنان كه بنده نيز توصيه به عدم زندگي نميكنم و تا اين معما حلّ نشود كه نوع ديگري هم ميتوان زندگي كرد، اين دعوا همچنان ادامه دارد.
مرغي كه خبر ندارد از آب زلال
منقار در آب شور دارد همه حال
چگونه به صِرف تغيير اشياء طبيعي ميخواهيم زندگي خود را بهبود بخشيم و از آن طرف هم دل در گرو ساحت قدس داريم!؟ آيا وقتي از طريق مدرنيته، رابطة بين انسان و طبيعت مختل شد، ساير روابط گرفتار همان اختلال نميشود؟ ديگر رابطة انسان با انسان و رابطة انسان با خدا و معنويت باقي ميماند؟ آيا بشر با اين دستآوردهاي به قول شما، مهم براي خود راهي جهت زندگيكردن باقي گذارده است؟ آيا با امثال تلويزيون و اينترنت، مردم جهان بيشتر با همديگر گفتگو ميكنند يا بيشتر همديگر را سرگرم مينمايند؟ وقتي رازي در ميان نماند، ديگر گفتگو معني ندارد.
مدرنيتة اسلامي ممكن است؟
سؤال: چه اشكال دارد نتايج مثبت مدرنيته را بگيريم و با تعاليم ديني جمع كنيم و به اصطلاح؛ يك «مدرنيتة اسلامي» بهوجود بياوريم؟
جواب: به نظر ميرسد با مباحثي كه گذشت تا حدّي عنايت فرموديد كه مدرنيته و اسلام دو منظر كاملاً متفاوت به «عالَم» و «انسان» و «خدا» دارند و لذا جمع اين دو ممكن نيست. متفكراني كه در اين موضوع كار كردهاند معتقدند مدرنيته يك مجموعة به هم پيوسته است كه رهآورد و نتيجهاش هم همين است كه ملاحظه ميفرماييد، كه نهتنها در تأمين دنياي بشر به توفيق دست نيافته است، بلكه دنياي بشريت را دچار بحران كرده است و در نيازهاي معنوي و فطري بشر كوچكترين جوابگويي را نداشته است؛ و بر خلاف ادعايي كه دارد نهتنها براي بشر آزاديهاي اجتماعي پديد نياورده است، بلكه برعكس؛ بردگي مدرن و بردگي نرمافزاريِ بهخصوصي را بهوجود آورده كه بسيار پيچيدهتر و انسان براندازتر از بردگي قديم است و اين بهاصطلاح «مدرنيتة اسلامي» كه شما ميگوييد به جاي آن كه ما را به «تمدن اسلامي» نزديك كند، به مدرنيته و بحرانهاي مخصوص به آن گرفتار ميكند. بالاخره در اين «مدرنيتة اسلامي» كه شما ميفرماييد آيا توحيد حرف اول و آخر را ميزند و در آن پرستش خدا در همة لايههاي ارادة انسان جريان دارد و مقصد اصلي انسان بندگي خدا است يا «اومانيسم» و خودبنيادي مطرح است و ميلها و خواستهاي بشر حرف اول و آخر را ميزنند؟ تصميمگيري نهايي جامعه با تكنوكراتها است و يا با دستورات وَحي، يا با رأي و عقل جمعيِ انسانها و خارج از هر رويكردي به دستورات الهي؟ ملاحظه ميكنيد كه يا بايد منظر يك قوم، مدرنيته محور باشد - مثل غرب- يا منظر آنها دستورات وَحي، وگرنه در جامعه تعارض و تشتت بهوجود ميآيد، چون دستگاه معرفتي جامعه در جامعهاي كه شما پيشنهاد ميكنيد نميتواند هماهنگ باشد.
اگر در فرصت مناسب بتوانيم خصوصيات تمدن اسلامي را تبيين نماييم شايد بتوانيم جواب اين سؤال را كامل كنيم و لذا باز شما را به سلسله مباحث «تمدنزايي شيعه» ارجاع ميدهم.
سنت و مدرنيته
سؤال: در جملات منتقدين به فرهنگ مدرنيته واژة «سنت» را مقابل مدرنيته قرار ميدهند، منظور از سنت در جملات آنها چيست؟
جواب: سنت به معني توجه به حقايقِ داراي خاستگاه قدسي و منشأ وَحياني است كه از خداوند سرچشمه گرفته است، و به اين معني سنت رو در روي تجددگرايي يا مدرنيته قرار ميگيرد كه با روح سكولار در صدد است زندگي انسانها را بريده از دستورات الهي، مديريت كند و جايي و نقشي براي حقايق ثابت عالم قائل نيست كه در مقالات و كتب زيادي در اين مورد بحث شده است.
«والسلام عليكم و رحمةالله و بركاته»
منابع
قرآن
تفسير الميزان علامه طباطبايي«رحمةاللهعليه»
بحران جهان غرب رنهگنون
اُتوپي و عصر تجدد رضا داوري
سيطرة كميت رنهگنون
معرفت و معنويت سيدحسيننصر
انسان و طبيعت سيدحسيننصر
ديدار فرهي و فتوح آخرالزمان سيداحمدفرديد
خودآگاهي تاريخي محمد مددپور
ارادة معطوف به حق اسماعيلشفيعي سروستاني
سير تحول تفكر، فرهنگ و ادب، تمدن اسماعيلشفيعي سروستاني
شاعران در زمانة عسرت رضا داوري
مقاله گسيختگي تاريخي و فرهنگي و تقدم سياست بر فلسفه رضا داوري
آخرين دوران رنج مرتضي آويني
ويدئو در برابر رستاخيز تاريخي مرتضي آويني
اسفار اربعه ملاصدرا
فصوصالحكم محيالدين
دامهاي توسعه ويليام چيتيك
شوك آينده آلوين تافلر
زندگي در عيش مردن در خوشي نيلپستمن
حكمت ديني و يونانزدگي در عالم اسلام محمد مددپور
در جست و جوي امر قدسي سيدحسيننصر
فلسفه و بحران غرب جمع نويسندگان
مثنوي معنوي محمد بلخي
كمالالدين و تمام النعمه شيخ صدوق
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
• معرفت النفس و الحشر (ترجمه و تنقيح اسفار جلد 8 و 9)
• گزينشتكنولوژي از دريچه بينش توحيدي
• علل تزلزل تمدن غرب
• آشتي با خدا ازطريق آشتي باخود راستين
• جوان و انتخاب بزرگ
• روزه ، دريچهاي به عالم معنا
• ده نكته از معرفت النفس
• ماه رجب ، ماه يگانه شدن با خدا
• كربلا، مبارزه با پوچيها
• زيارت عاشورا، اتحادي روحاني با امام حسين عليه السلام
• فرزندم اينچنين بايد بود (نامة حضرت علي به امام حسن عليهم السلام - نهجالبلاغه، نامة 31)
• فلسفه حضور تاريخي حضرت حجت
• مبانی معرفتی مهدويت
• مقام ليلةالقدري فاطمه
• از برهان تا عرفان (شرح برهان صديقين و حركت جوهري)
• جايگاه رزق انسان در هستي
• زيارت آل يس، نظر به مقصد جان هر انسان