خطر ماديشدن دين
اصغر طاهرزاده
طاهرزاده، اصغر،1330-
خطر ماديشدن دين / طاهرزاده، اصغر.- اصفهان: لُبالميزان، 1389.
184 ص.
ISBN: 978-964-2609-27-7
فهرستنويسي بر اساس اطلاعات فيپا
كتابنامه به صورت زيرنويس.
1- بدعت و بدعت گذاران. 2- دنیا دوستی. 3- اسلام - -قرن 20 م. 4 - دین - - جنبههای اجتماعی.
1389 6خ 2ط / 4 / 225 BP 464/297
كتابخانة ملي ايران 2043155
خطر ماديشدن دين
اصغر طاهرزاده
نوبت چاپ: اول چاپ: پرديس/معنوی
تاريخ انتشار: 1389 ليتوگرافي: شكيبا
قيمت: 2000 تومان حروفچين: گروه فرهنگي الميزان
شمارگان: 3000 نسخه ويراستار: گروه فرهنگي الميزان
طرح جلد: گروه فرهنگي الميزان صحافي: دی
كليه حقوق براي گروه الميزان محفوظ است
مراكز پخش:
1- گروه فرهنگي الميزان تلفن: 7854814- 0311
2- دفتر انتشارات لبالميزان همراه: 09131048582
فهرست مطالب
مقدمه 7
مقدمه مؤلف 9
جلسهي اول، جايگاه سير باطني در شيعه 15
بيسرو ساماني فرد و جامعه، چرا؟ 17
حلول و ماديشدن دين 18
آغاز ماجرا در اسلام 21
اجتهاد بر دين يا در دين؟ 22
ريشهي بحران در جهان اسلام 23
دينداري؛ عامل اتصال به ملکوت 28
سير معنوي و اصالت عوالم باطنی 30
وسعت حقيقت انسان 34
حقيقت بشر 35
ريشهي وحدت و بقاء جامعه 38
آفات عصريشدن دين 39
جامعهي بحران زده 41
آيا دين يک باور شخصي است؟ 43
محروميت از قلب ايماني 46
معني ولايت انسان کامل 47
جلسهي دوم، ماديشدن دين و انقطاع زمين از آسمان 55
خطر تعالي فرهنگي اهل کتاب 58
گمشدن معني خدا 61
تقدس بخشيدن به ظواهر و ماديکردن دين 62
آفات اعتقاد به حلول 64
مادي شدن جامعهي اسلامي! 65
تفاوت روحانيت اسلام، با روحانيون اهل کتاب 68
انقطاع زمين از آسمان 70
ريشهي مشکلات جهان اسلام 72
اهميت ولايت اهل البيت عليهم السلام در نجاتِ دينداران 75
دين ماديشده و خداي ناتوان 79
معني ولايت 81
جلسهي سوم، دين ماديشده و حاکميت نفس امّاره 87
علت حقارت جوامع اسلامي 90
خطر قراردادی دانستن احکام 102
رجوع به اهلالبيت عليهم السلام؛ تنها راه 105
ايام البشر يا ايام الله؟ 106
نظر به همهي ابعاد انسان 107
ظهور اومانيسم به جاي ظهور مهدي عجل الله تعالی فرجه 110
ريشهي بحران معنويت 117
از بد به سوي بدتر 118
سنّت سقوط تمدنها از نظر قرآن 125
حيات تکويني و تشريعي جامعه 129
کتاب و اجل ملتها 132
چرخش روزگار در دست كافر ومؤمن 134
سنت ظهور و بطون 136
شاخصهاي هلاکت تمدنها 138
حيات تشريعي ملّتها 143
ارتباط تكوين با تشريع 146
جايگاه تمدن غربي 147
معني هلاكت 148
راز ماندگاري دين 151
علت ماندن ظالمان 152
جامعه و شخصيت خاص 157
راه به ثمررساندن حيات 160
تحليلهاي شيطاني 165
بيثمري سرنوشتها 170
تفاوت حزب و مسجد 180
مقدمه
باسمه تعالي
1- بحران معنويت، بزرگترين بلايي است که همواره بشر گرفتار آن بوده است و فقط از طريق انبياء و شريعت الهي قابل رفع است. مشکل وقتي همچنان ادامه مييابد که بشريت به جاي آن که دست به دامن دين بزند و خود را از آن بحران نجات دهد، پاي دين را ميگيرد و پايين ميکشد و دين را مادي ميکند. مؤلف محترم سعي کرده است آفات ماديشدن دين را تبيين کند و بنماياند چگونه با ماديشدن دين دريچههايي که بنا بود بشريت از طريق انبياء بر روي خود بگشايد، بسته ميشود.
2- در اين کتاب سعي شده تا روشن شود وقتي دينِ خدا مادي گشت ديگر توان تغذيهکردن جان جامعه را ندارد و جانها نميتوانند شيفتهي آن دين بشوند و اميال دنيايي خود را به پاي دين الهي بريزند و در نتیجه دينداران، در عمل در عين حفظ ظاهر دين، از نتايج مهمي که از طريق دين ميتوانند بهدست آورند، محروم ميشوند.
3- در بارهي نقش اهلالبيت عليهم السلام در دين، مؤلف محترم توجه خاصي را با مخاطب خود در ميان ميگذارد و روشن ميکند جايگاه اهلالبيت عليهم السلام به عنوان واسطههاي فيض، تماس با باطن دين است و از اين طريق دين را از ماديشدن نجات ميدهند و در آن حال ديگر احکام الهي قراردادهايي نيست که به تشخيص خليفه و بنا به مصلحت وقت تغيير کند.
4- از نکات ظريفي که مورد بحث قرار گرفته تفاوت اجتهاد بر دین واجتهاد در دین است و تأکيد بر اينکه چرا در اجتهاد نوع اول، دين مادي ميشود در حالي که در اجتهاد نوع دوم - که اجتهاد در دين است و نه بر دين- راه دينداري با ظرافت هرچه تمامتر هموار ميگردد و حيات ديني حياتي فعّال و نشاطآفرين خواهد بود.
5- به جهت اهميت موضوع بر آن شديم که بحث «سنت سقوط تمدنها از نظر قرآن» را به مباحث «ماديشدن دين» اضافه کنيم تا ضمن تکميل بحث، افقي در مقابل خوانندگان گشوده شود که هلاکت تمدنها بهخصوص تمدن غرب چه شاخصههايي دارد و جايگاه آن در سنن جاري در هستي کجاست؟ به اميد آنکه اين کتاب بتواند در حدّ خود تذکري باشد جهت جلوگيري از فروافتادن جامعه در دين ماديشده.
گروه فرهنگي الميزان
مقدمه مؤلف
باسمه تعالي
بنا بر اين است که موضوعات ذيل را در اين کتاب با خواننده در ميان بگذاريم.
1- ارتباط انسان با حقايق، نیازمند مسيری خاص است که از طريق رعايت و توجه به تمام ابعاد شريعت الهي ممکن ميگردد، مسيري که در آن عرفان و برهان در کنار فضائل اخلاقي و آداب ديني همه به صحنه ميآيند وگرنه دينِ ماديشدهاي ميماند که انسانها در آن بهجاي ارتباط با حقايق قدسي با وَهميات خود بهسر ميبرند و قرآن از اين پايگاه، يهود و نصاري را نقد ميکند که يکي عُزير را پسر خدا ميداند و ديگري عيسي را، و به مسلمانان تذکر ميدهد که گرفتار چنين وَهمياتي نشوند.
2- احکام دين وسيلهاي است تا راهي از جان انسانها به سوي آسمان معنويت گشوده شود و انسانها با شوق فراوان از ظلمات دنيا به سوي نور ابدي سير کنند. در حاليکه در دينِ ماديشده هيچ افقي در مقابل انسانها گشوده نميشود تا انسانها بتوانند جان را به جانان برسانند و جان بگيرند.
3- دينداري انسانهاي ديندار وقتي نتيجهبخش است که در عمل به احکام الهي، رويکردشان به شکلي باشد که حجابهاي بين خود و حقايق معنوي را برطرف کنند و اين مهم در صورتي تحقق مييابد که دين خدا گرفتار بينشهاي مادي نشده باشد وگرنه انسانها مرده ميمانند و مرده ميميرند، چون در طول زندگي با خداي «حي لايموت» که منبع حيات است مرتبط نشدهاند.
4- وقتي دين واقعي در صحنهي زندگي انسانها حضور نداشته باشد تا انسانها بتوانند با عالم غيب و معنويت ارتباط پيدا کنند، اميال غريزي و نفس امّاره عنان زندگي انسانها را در دست ميگيرد و جامعه را به سوي هلاکت پيش ميبرد و اين همان خطر ماديشدن دين است.
5- وقتي رجوع بشر به اهلالبيت عليهم السلام شروع ميشود که جايگاه نياز بشر به ارتباط با عالم غيب روشن شود و وقتي جايگاه اين نياز روشن ميشود که بشريت متوجه گردد که دينِ ماديشده نميتواند جوابگوي ابعاد عميق باطن او باشد.
6- وقتي متوجه ارزش نقش اهلالبيت عليهم السلام ميشويم که متوجه باشيم از طريق هدايت آن ذوات مقدس زندگي مسلمانان به سوي هدفي که اسلام به دنبال آن است سوق پيدا ميکند و از فروافتادن در دين ماديشده نجات مييابند.
7- تفاوت نگاه خلفا با نگاه علي عليه السلام در آن بود که آنها دستورات الهي را امور صرفاً قراردادي ميدانستند که توسط خداوند تشريع شده است و لذا ميتوان بنا به مصلحت وقت آنها را تغيير داد ولي حضرت علي عليه السلام متوجهاند که اين دستورات به باطني ملکوتي و غيبي متصل است و انسانها در تغيير آنها آزاد نيستند و به همين جهت با رحلت رسول خدا صلی الله عليه و آله و حذف علي عليه السلام از حاکميت جامعه، «ايام الله» به «ايام البشر» تبديل شد.
8- با ماديشدن دين و قرارداديپنداشتن احکام الهي، ديگر جايي براي نظر به ملکوت عالم باقي نميماند تا علم انسانها علم حقيقي شود. بلکه با شعار عصريکردنِ دين، به فقها نيز توصيه ميشود بايد علم آنها مطابق علم زمانه يعني علوم تجربي باشد و از اين طريق ميخواهند شريعت عصري شود و اين خطاي بزرگ دوران ما است در ماديکردن دين.
9- در موضوع «سنت سقوط تمدنها از نظر قرآن» سعي شده است تا معني هلاکت تمدنها با موضوع محدودبودن دورهي هر تمدن تفکيک شود تا بدانيم در هرحال هر تمدني دورهاي دارد و پس از طي آن دوره به انتهاي خود ميرسد حال يا با مقابله با شريعت الهي به انتهايي هلاکتبار ميرسد و يا با تبعيت از دين خدا انتهايي با ثمر خواهد داشت، و تمدن غربي نيز از اين امر مستثنی نيست، منتها بنا بر شواهد قرآني، تمدن غربي از جمله تمدنهايي است که پايان هلاکتبار خواهد داشت و ما بايد مواظب باشيم سرنوشت خود را به آن گره نزنيم، بلکه از طريق انقلاب اسلامي راهي جدا از راه تمدن غربي به روي ملت خود بگشاييم تا اُنس با عالم قدس که فراموش شده بود تجديد گردد.
10- فاجعهي ماديشدن دين، فاجعهي قرن است و تا اهل اندیشه متوجه عمق چنین فاجعه ای نشوند و تمام چهره های آن را بررسی ننمایند نباید انتظار گشوده شدن راه هایی به سوی عالم ملکوت را برای این نسل داشت. بر این اساس یکی از انگیزش های نویسنده در تدوین این بحث آن بود که فضلا و طلاب عزیز بتوانند با تدریس این بحث چشم ها را از نگاه مادی به دین عبور دهند و هر چه بیشتر معنی فرهنگ «یَهدی اِلَی الحَقّ» را که حضرت سجاد فرمودند:«نُزِلَت فینا» این آیه در مورد ما نازل شده است، به صحنه آورند.
به اميد آنکه با نگاه به جايگاه هر تمدن توانسته باشيم راز به ثمررسيدن زندگيها را از طريق شريعت الهي به بهترين صورت بيابيم.
11-در آخر خوانندگان عزیز را متوجه این نکته گرانقدر می نمایم که برای حفظ رکن ارزشمند وحدت مسلمین باید خارج از هر گونه بد گویی و دشمنی، هر گروه از مسلمین دلایل علمی و منطقی عقاید خود را ارائه دهد تا با طرح مباحث علمی بتوان از دسیسه های اختلاف قومی رهایی یافت و همچنان که مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالي» می فرمایند: «ایمان به مبادی خود و اصول و عقاید خود چیز بسیار خوب و پسندیده ای است، پافشاری بر آن هم خوب است، اما این نباید از مرز اثبات به مرز نفی و همراه با تعرض و دشمنی و عداوت، تجاوز کند .... مباحثه مذهبی عالمانه و در محفل علمی، با بد گویی به یکدیگر در علن در سطح افکار عمومی در مخاطبه با افکاری که قدرت تجزیه و تحلیل ندارند، فرق می کند.» بر اساس رهنمود معظم له سعی شده موضوعات به صورت علمی مطرح شود تا انقلاب اسلامی در آینده با چالش هایی که در صدر اسلام گرفتار آن شدیم، روبرو نشود.
طاهرزاده
جلسهي اول،
جايگاه سير باطني در شيعه
بسماللهالرحمنالرحيم
بيسرو ساماني فرد و جامعه، چرا؟
پس از سلام و صلوات بر پيامبر و اهلالبيت او عليهم السلام از خداوند تقاضاي علوّ روح علامهي طباطبائي«رحمةاللهعليه» را داريم. انديشمندي که در دنياي آشفتگي قرن تکنولوژي، نمايانندهي فلاح و سعادت بود و نه تنها گفتارش که وجود او پيامي بلند بود به آنهايي که راه قدسيشدن انسانها را در اين شرايط ميطلبند.
متفکران وظيفه دارند به آنچه در عالمِ وجود پيش آمده و پيش ميآيد و آثار و نتايج آن بر ما معلوم نيست، بينديشند و مسئله را براي بقيه روشن کنند. علامهي طباطبائي«رحمةاللهعليه» يکي از آن متفکران واقعي بودند که تلاش داشتند آثار سوء دوري از معنويت را در دنياي امروز گوشزد کنند، همچنان که مادرشان صديقهي کبري سلام الله عليها آثار شوم حذف علي عليه السلام را که معنويت مجسم بود، به گوش جامعه خواندند. علامهي طباطبائي«رحمةاللهعليه» در اثر مجالستهاي مکرر با پروفسور کربن و از طرق ديگر، آثار و نتايج سوء دوري از معنويت را که در فضاي فرهنگ مدرنيته بر بشريت وارد شده بود به خوبي شناختند و تمام همّت خود را صرف کردند تا بتوانند از شعلهورشدن آتش نيستانگاري و نفي معنويت که در خرمن انسانيت افتاده است جلوگيري کنند و اگر آثار آن مرد بزرگ را در اين راستا بنگريم ميتوانيم نسل جوان جامعه را از گرداب غفلت از امور قدسي رهايي بخشيم و عملاً آنها را به دريايي از معارف قدسي متصل نمائيم.
از آنجايي که علامهي طباطبائي«رحمةاللهعليه» متوجه شده بودند فرهنگ مدرنيته با نگاه پوزيتيويستي خود به عالَم و آدم، هيچ حقيقت باطني براي امور قائل نيست و از آن طريق راه انسان به سوي آسمان معنويت بسته شده، جهت جبران چنين خطري دست به قلم بردند و آنچه را بايد مينوشتند، نوشتند. امروز ما جهت عبور از فرهنگ غربي و نظر به فرهنگ اهل البيت عليهم السلام به شدت به تدبّر در آثار آن مرد بزرگ نيازمنديم و ايشان به خوبي ميتوانند براي نزديکشدن جامعه به هدف اصلي خود، ما را تغذيه کنند.
حلول و ماديشدن دين
موضوعي که بنا است خدمت عزيزان عرض شود با الهام از فرمايش علامه«رحمةاللهعليه» در کتاب «معنويت تشيع» است. ايشان موضوع مادی شدن دین را در مقالهاي تحت همين عنوان در آن کتاب مطرح کردهاند و توجهها را به حقايقي مياندازند که در حال فراموششدن است. بعد از مقدمات دقيقِ شناختشناسي، مقايسهاي ميکنند بين انحرافي که در مسيحيت بعد از حضرت مسيح عليه السلام بهوجود آمد، و انحرافي که در صدر اسلام بعد از رحلت پيامبر اکرم صلی الله عليه و آله بهوجود آمد و اينکه چگونه مسيحيان به قصد بالابردن مقام حضرت مسيح عليه السلام، خدا را پائين آوردند و در آن راستا بحث حُلُول را مطرح کردند. اعتقاد به حلول در حقيقت يعني خداي بينهايت در يک انسانِ محدود، محصور شود و اين يعني ماديکردن دين. ميفرمايند: «کليسا از همان روزي که قدرت به دست آورد و پناهگاه عالم مسيحيت شناخته شد تعليمات خود را روي اساس «حلول» بنا کرد. جاي ترديد نيست که اين تعليم، مقام خداوند و الوهيت را هر چه بود در وجود مادي محدودِ حضرت مسيح محدود و محصور قرار داد.»
ممکن است ابتدا اشکال شود که چگونه ميتوان پذيرفت يک دين که نظر به حقايق معنوي دارد مادي شود؟! عنايت داشته باشيد وقتي خداي بينهايت با طرح موضوع حُلول در انسان، محدود و محصور شود و به آن انسان صفات خدايي بدهند، اين دين ديگر مادي شده است و به جاي آن که نظرِ افراد به آسمان معنويت و حقايق غيبي معطوف گردد، به انساني ميافتد که خدا در او حلول کرده و لذا به تبع آن هرچه در رابطه با اين دين پيش ميآيد به همان اندازه نازل و مادي ميشود. زيرا با حلول خدا در حضرت مسيح عليه السلام خدا تا حد ماده و جسم و جسد پائين ميآيد و مقام الوهيت در وجود مادي و محدودِ حضرت مسيح عليه السلام محصور ميگردد و به دنبال چنين تصوري، موضوعات ديني که بايد بر اساس معنويتِ مخصوص به خود، مورد توجه قرار گيرند مورد غفلت قرار ميگيرند و يک نحوه بتپرستي تحت عنوان توسل به «اَبْ» و «اِبْن» و «روحالقدس» به ميان ميآيد و نهايتاً نطفهي يک نحوه ماديتِ صددرصد ضد معنويت در نهاد مسيحيت کاشته شد و در نتيجه به جاي روحانگاري، صورتانگاري حاکم گشت. قرآن در نقد چنين کاري مي فرمايد: «...وَ قَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن قَبْلُ...»؛ نصاري گفتند: مسيح پسر خدا است، آن سخني است که واقعيتي بيشتر از آنچه در دهان آنها است ندارد، به اين ترتيب سخن خود را به سخن کفار گذشته شبيه کردهاند.
وقتي که دين مسيحيت مادي شد تبعات و آثاري را به دنبال خود پديد آورد، از آن جمله استيلاء و استبداد ديني کليسا و قداستبخشيدن به حاکمان و سلاطين بود. زيرا اگر ارتباط يک ملت با قداستِ مطلق يعني خداوند قطع شود به جاي خدا سلاطين را قداست ميبخشند، زيرا يک ملت نميتواند بدون ارتباط با امور قدسي زندگي کند، حال که عالَم قدس از منظر و توجه افرادِ جامعه به کنار رفت، زمينيان را به عنوان قديسان ميپذيرند.
از آثار ديگر ماديشدن مسيحيت اينکه نشاط ديني از بين رفت و دیگر دين توان تغذيهکردن و قانعنمودن اذهان جامعه را نداشت و عقلها شيفتهي آن دين نگشتند، چون دين به مجموعهاي از مفاهيمِ غير قابل فهم و عقايد غير قابل بحث تبديل شد. آرامآرام تعداد زيادي از مردم از دين گريزان شدند و به آن پشت پا زدند و در مقابلِ کليسا ايستادند و در ماديت کامل سقوط کردند و تعداد اندکي هم که دين کليسا را پذيرفتند در بند تشريفات قراردادي خشک کليسا محدود شدند و لذا ريشهي سطحيشدن و يا بيتفاوتشدن مردم مسيحيت را بايد در تجسّددادن به خدا و ماديکردن آن جستجو نمود.
آغاز ماجرا در اسلام
علامه طباطبائي«رحمةاللهعليه» پس از تحليلِ چگونگي ماديشدن مسيحيت، در مورد ماديشدن دين در صدر اسلام، معتقدند اين مسئله با اظهار بسيار سادهي سخن خليفهي اول شروع شد که براي اعلام برنامهي عمومي کارهاي خود به مردم اظهار داشت: «نبي اکرم در اتخاذ تصميمات و ادارهي امور با وحي مؤَيّد و مستظهَر بود، ولي ما اکنون که وحي آسماني با رحلت نبي اکرم قطع شده، ناگزيريم در اتخاذ تصميماتِ لازمه به اجتهاد و صواب ديد فکري خود عمل کنيم» اين جمله ظاهراً هيچ مشکلي هم پيش نميآورد و به گونهاي گفته شده که مردم عادي متوجه نشدند چه نوع فکر و فرهنگي را به دنبال خود به همراه ميآورد ولي حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها و اهل البيت عصمت و طهارت عليهم السلام، متوجه شدند اين جمله مشکلاتی را به همراه خواهد داشت و لذا حضرت زهرا سلام الله عليها با اعتراضهاي خود، گفتند آنچه گفتند و شد آنچه شد و صداي ناله و گريهي حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها هنوز از کرانههاي دور تاريخ از مدينه به گوش مي رسد، هرچند که بيشتر انسانها علت آن گريههاي اعتراضآميز را نفهميدند. چیزی که انتظار می رود شیعه و سنی از آن به سادگی نگذرند.
اجتهاد بر دين يا در دين؟
سؤال ما اين است که وقتي گفته ميشود می خواهند در اتخاذ تصميماتِ لازمه به اجتهاد خود عمل کنند، آيا منظور آن است که در دين اجتهاد ميکنند و يا بر دين؟ آيا اجتهاد و کنکاش ميکنند تا از متن قرآن و سيرهي پيامبر صلی الله عليه و آله حکم خدا را بيابند، يا در مقابل سخن صريح دين اجتهاد مي کنند و نظر خود را بر نظر دين ترجيح ميدهند؟ به عبارت ديگر اجتهاد در سنت رسولالله صلی الله عليه و آله است يا اجتهاد در مقابل سنت رسولالله صلی الله عليه و آله ؟ از نظر فقهاي عاليقدر شيعه اجتهاد در برابر نصّ، ممنوع و حرام است، به اين معني که نميشود وقتي مطلب صريحي از خدا و رسول خدا صلی الله عليه و آله داريم، سخن خود را بر آن ترجيح دهيم، آنها در فروع دين اجتهاد ميکنند و آن هم اجتهاد در دين، نه مقابل دين. مجتهدين شيعه در متون دين تدبّر و تعمّق ميکنند تا حکم خدا و رسول او را پيدا کنند. ولي اجتهاد در برابر دين به اين معني است که دين چيزي ميگويد ولي من نظر ديگري ارائه می دهم. بنا به گفتهي علامهي طباطبائي«رحمةاللهعليه»؛ «اين موضوع، مقام خلافت را درست همطراز و همدوش مقام نبوت و رسالت ميکرد ... با اين تفاوت که نبي اکرم تنها در ادارهي امور مسلمين اختياراتي داشت که طبق مصلحت، هرگونه تصميم مقتضي بگيرد، اما در متن احکام و قوانين الهي حق کمترين دخل و تصرف نداشت، ولي مقام خلافت، هم در متن احکام و شرايع اسلام و هم در امور مسلمين، اختياري تام و نظري آزاد داشت ...».
اجتهادی که خلفا به آن معتقد بودند به اين معني است که دين مجموعهاي از قراردادهاي اجتماعي و روابط فکري بين جامعه است.و پيامبر اکرم صلی الله عليه و آله بنا به وحی الهی قراردادهايي وضع کردند که در زمان خودشان خوب بود، ولي به نظر خلفا حالا بايد کار ديگري انجام بدهند و قراردادهاي ديگري وضع کنند. نتيجهي اين نوع اجتهاد اين شد که ارتباط دين از آسمانِ غيب و معنويت بريده شد و به مجموعهاي از روابطِ مادي حسي اجتماعي تبديل شد. علامه طباطبايي«رحمةاللهعليه» ميفرمايند: نتيجه اين شد که احکام و قوانين ديني اعم از عبادات و معاملات تنها از نقطه نظر افکار اجتماعيِ استنباطات حسي، اعتبار مييافت و حيات معنوي اسلام از مقام عالي و موقعيت واقعي خود تنزل نمود و در زمرهي امور اجتماعي صرف قلمداد شد و در حصار ماده محصور گرديد.
ريشهي بحران در جهان اسلام
اگر دين از طريق وحي الهي وارد اجتماع شود و مناسبات و قوانين جامعه با ملکوت عالم مرتبط باشد جامعه در تعادل هميشگي خواهد ماند. ولي اگر قوانين جامعه در حدّ قراردادهای اجتماعي تنزل يافت، در آن حالت نه قداستي دارد و نه انجامدادن آنها انسان را به آسمانِ غيب صعود ميدهد. در اين صورت هيچ اتصالي بين جامعه و عالم ملکوت برقرار نيست و اين براي نظام بشري بسيار خطرناک است و جامعه را با انواع بحرانها روبهرو ميکند. زيرا اگر کثرتها به وحدت حقيقي که عين ثبات و بقاء است، ختم نشوند، در خود مضمحل ميشوند. مثل نظام ارگانيکي تن شما که اگر به نفس ناطقهي مجردي که داراي وحدت حقيقي است، ختم نشود، بدنتان نظم خود را از دست ميدهد و متلاشي ميشود. فرق انسان مرده و انسان زنده در همين است که بدن انسان زنده با نفس خود مرتبط است ولي نفس انسان مرده از بدنش منصرف شده است. سلولها و اعضاي بدنِ متکثّرِ انسانِ زنده را يک وجود ثابت غيبي به نام نفس ناطقه تدبير ميکند، حال اگر ارتباط بدن با نفس ناطقه قطع شود، بدن ميميرد و سلولهايش متلاشي ميشود. به همين صورت اگر ارتباط جامعه با عالَمِ ثابتِ قدسيِ غيبي به هم بخورد، تعادل درونياش به هم ميريزد و بيسروسامان ميگردد و به اصطلاح به بحران ميافتد. حضور فعال اهلالبيت عليهم السلام بر صدر حاکميت جامعه به جهت مقام خاصي که خداوند براي آنها قرار داده است، موجب ارتباط جامعه با عالم ملکوت ميگردد. از آن جايي که خلفا فاقد آن مقام بودند حاکميت آنها نتوانست جامعهي اسلامي را به سر و ساماني که مدّ نظر اسلام بود برساند و اصرار شيعه در حاکميت امامان معصوم عليهم السلام بر جامعه بر اساس چنين مبنايي است.
بر اساس اعتقادات شيعه؛ اهل البيت عليهم السلام واسطهي فيض الهياند و زمينيان و جامعه را به آسمان غيب وصل ميکنند و در اين راستا فيض آسمان به زمين ميرسد و کثرتها در پرتو وحدت به سروسامان دست مييابند. ولي خليفه چنين مقامي را ندارد و مدعي چنين مقامي هم نيست، او ميخواهد امور جامعه را از طريق اجتهاد خود، آن هم اجتهادِ بر دين، اداره کند و اين است عامل این که جامعه مادي ميشود و در نتيجه تمام احکام ماده بر جامعه جاري ميگردد، که از جملهي آن احکام، فرسايش و تغيير است و نداشتن هيچ تکيهگاه ثابتي که از اضمحلال و نابودي جامعه جلوگيري کند. در همين راستا ائمه عليهم السلام ميفرمايند: «لَو لا مَا فيالأرض مِنّا، لَساخت الأرض باهلها» اگر يکي از ما در زمين نباشد، زمين با اهلش فرو ميپاشد. يکي از معاني فروپاشي همين بحراني است که امروز جهان را فرا گرفته است چون بهواقع مديريت جهان در اختيار آن ذوات مقدسه نيست.
علامهي طباطبائي«رحمةاللهعليه» در مقالهي «معنويت تشيع» در راستاي تبعات علت ماديشدن اسلام پس از رحلت رسول خدا صلی الله عليه و آله ميفرمايند: «اوايل، صلاح اسلام و مسلمين مطرح بود ولي در اواخر، صلاح مقام خلافت، جايگزين مصالح اسلام و مسلمين شد! و در نتيجه، هم سيرت اسلامي نبي اکرم صلی الله عليه و آله از بين رفت و هم اجراي احکام به طور کلي منوط به صوابديد و نظر خلافت شد.»
در رابطه با موضوع صلاح مقام خلافت به جاي مصالح اسلام و مسلمين، موضوع کوتاهي خليفهي اول با عمل خالدبن وليد را يادآوري ميکنم که در جريان برخورد با مرتدين، خالدبن وليد به جنگ مالک بن نُوَيرَه اعزام شد و خالد از راه حيله با مالک طرح دوستي ريخت و مهمان او شد و همان روز مالک را غافلگير کرده، گردنش را زد و همان شب با همسر او همبستر شد. در حالي که اين کار از نظر اسلام حرام است. هم به جهت اين که مالک بن نويره مسلمان بود و هم اگر او کافر بود بايد مهلت ميداد تا مهلت یا عِدّهي زن شوهردار برای نزدیکی با همسر جدید تمام شود. خليفه پس از اطلاع از اين جريان شرمآور، خالد را هيچگونه مجازاتي نکرد. وقتي به او اعتراض شد که چرا حکم خدا را بر خالدبن وليد جاري نميکني؟ جواب داد: «من نميتوانم شمشيري از شمشيرهاي کشيدهي خدا را در نيام کنم»؛ در اين برخورد خليفه بيشتر به فکر شمشير خالدبن وليد است که در راستاي اهداف خليفه بهکار گرفته ميشود هرچند حکمي از احکام الهي تعطيل گردد.
ما معتقديم اگر حکم خدا در جامعه جاري شود، فيض خدا بر زمين سرازير ميشود و نور وحدت الهي بر جامعه تجلّي مينمايد، به اين معني که حکم عالم معنويت در عالم ماده جاري می گردد و از اين طريق کنترل اجتماعِ متکثره از طريق وحدت عاليهي حقيقيه به بهترين نحو انجام ميشود، زيرا وحدت ثبات دارد و وقتي جامعه به عالم وحدتِ حقيقي وصل باشد با ثبات ميماند. ولي وقتي حکم زنا را صرفاً يک قرارداد بپنداريم، ميتوانيم بگوئيم فعلاً اجراي آن به مصلحت نيست، چون جايگاه احکام الهي در هستي برايمان روشن نيست. اين که ميبينيد به سليقهي خليفه حکم زنا بر خالدبن وليد جاري نميشود اين همان اجتهاد در مقابل دين است. دين گفته است حکم زنا بايد جاري شود ولي خليفه معتقد است فعلاً صلاح نيست، زيرا معتقد است احکام الهي ميتواند تابع مصلحت وقت شود، يک روز اجرای آن مصلحت بود و فعلاً مصلحت نيست.
خليفهي دوم دستور داد؛ «حَيّ عَلي خَيرِ الْعَمَلْ» از اذان حذف شود. چون معتقد بود اگر در وقتي که بايد جهاد کرد و اسلام را گسترش داد بگوييم «حَيّ عَلي خَيرِ الْعَمَلْ» معنايش اين است که نماز بالاتر از جهاد است و اين باعث سستشدن ارزش جهاد ميشود. و به نظر خليفهي دوم فعلاً مصلحت جامعه جهاد است. اين کارِ خليفه به اين معني است که فکر او می تواند به جای نظر دين و سيرهي رسول خدا صلی الله عليه و آله قرار گیرد، نه اينکه او وظيفه داشته باشد تسليم حکم خدا و رسول او گردد. خليفهي دوم بارها ميگويد: «مُتْعَتان كانَتا عَلى عَهْدِ رَسُولِ اللّه صلی الله عليه و آله أَنَا أَنْهى عَنْهُما وَ أَعاقبِ عَلَيْهِما»؛ دو متعه در زمان پيغمبر صلی الله عليه و آله حلال بود من حرام كردم و عامل به آن دو را كيفر ميكنم.
باز خليفهي دوم در بعضي کلمات خود، اسلام را به شتري تشبيه ميکند که سالهاي مختلف و حالات گوناگونِ «ناتواني» و «توانايي» و «ناتواني بعدي» را طي ميکند. به اين معني که اسلام دورهي کودکي و جواني و پيري دارد. و اين حرف همان ماديکردن دين است، چون پديدههاي مادي چنين دورهها و صفاتي را دارند و اين سخنان نسبت به دين نشانهي جداشدن احکام اجتماع از آسمانِ معنويت است، به طوري که وقتي دين پير شد لازم نيست از احکام آن پيروي کرد و ميتوان احکام جديدي را جايگزين آن احکام نمود.
دينداري؛ عامل اتصال به ملکوت
علامهي طباطبائي«رحمةاللهعليه» ميفرمايند: «از همين جهت است که حکومت نوبنياد اسلامي، همشکل امپراطوريهاي ديگرِ همزمان خود، همانند امپراطوري روم و ايران شد». با همان اختلاف طبقاتي و نظام بردهداري. در نگاه دين؛ انسان حقيقتاً بهدنيا آمده است تا بندگي کند. خداوند ميفرمايد: «مَا خَلَقْتُ الْجِنَ وَ الْاِنْس اِلاّ لِيعْبُدُون»؛ خلق نکردم جنّ و انسان را مگر براي بندگي و حاصل اين بندگي اتصال به عالم ملکوت است و لذا ميفرمايد: «وَاعْبُدْ رَبَکَ حَتّي ياْتِيکَ الْيقِينْ»؛ بندگي کن تا به يقين برسي. و يقين وقتي حاصل ميشود که روح انسان با عالم ملکوت مرتبط شود، زيرا قرآن ميفرمايد: «وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»؛ و اين چنين ملکوت آسمانها و زمين به حضرت ابراهيم عليه السلام نشان داده شد تا اهل يقين شود. از طرفي خداوند به همهي انسانها خطاب ميکند چرا در ملکوت آسمانها و زمين، نظر نميکنيد. «أَوَلَمْ يَنظُرُواْ فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ ...»؛ آيا نبايد در ملکوت آسمانها و زمين بنگرند؟ ملکوت جنبهي غيبي و معنوي آسمانها و زمين است، به طوري که ريشهي همهي هستي مادي در کنترل آن عالَم است و آيهي فوق تذکر ميدهد که بايد انسانها از طريق رعايت دستورات الهي نظرها را متوجه آن عالم بنمايند، در اين صورت بندگي انسان به مقصد اصلي خود که يقين است مي رسد و خداوند دربارهي آن فرمود: «بندگي پروردگار خود را بنماييد تا به يقين برسيد».
خداوند در رابطه با اينکه باطن تمام عالم به ملکوت متصل است و ملکوت عالم در دست خداوند است و از آن طريق عالم را در کنترل خود دارد و فيضرساني ميکند، ميفرمايد: «فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»؛ منزه است خدايي که ملکوت هر چيزي در دست اوست و همه به سوي او برگشت ميکنند. يعني ملکوت هر شيئ در قبضهي الهي است، به طوري که از خود هيچ استقلالي ندارد و انسانها بايد به جنبهي ملکوتي اشياء نظر کنند و جنبهي باطني و غيبي هر چيزي را بنگرند تا جنبهي مادي آنها با جنبهي غيبيِ باطنيشان مرتبط گردد و علمشان به عالم و آدم حقيقي باشد. زيرا نظرکردن به عالم غيب يک نحوه اتحاد قلبي با آن عالَم پديد ميآورد و از آنجايي که دين از عالم غيب نازل شده وسيلهاي است تا انسان با جنبههاي غيبي عالم مرتبط گردد و ملکوتي شود و در بستر طبيعت و زندگي در دنيا، از طريق دين، خود را آنچنان تغيير دهد که شايستهي قرب و قيامت گردد.
سير معنوي و اصالت عوالم باطنی
يکي از آيات کليدي که علامه طباطبائي«رحمةاللهعليه» در تفسير آيات ديگر از آن بسيار استفاده ميکنند آيهاي است که ميفرمايد: «وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»؛ هيچچيزي نيست مگر آنکه خزائن آن در نزد ما است و ما نازل نميکنيم آن چيز را مگر به اندازهاي محدود و معلوم. پيام آيه اين است که هرچه در اين عالم هست داراي وجودهاي برتر و ملکوتي و خزينهاي است. اشياءِ اين عالم هر اندازه نازل شوند همه ريشه در آنجا دارند و در آنجا داراي وجود عنداللهي و جامعیت هستند. و فلسفهي حيات زميني انسان، متحدشدن با مقام ملکوتي و مقام عنداللهي موجودات عالم است. بايد انسان در اثر دينداري و اصلاح جان، چهرهي ملکوتي اشياء اين عالم را ببيند و اين عالم را آيت و نشانهي ظهور آن عالَم بنگرد وگرنه در کثرات اين عالم سرگردان خواهد شد، بدون آنکه کثرات را در وحدت ملکوتي آنها بنگرد. بر همين اساس است که گفته ميشود ما آمدهايم تا آسماني شويم، يعني جان ما در حين زندگي زميني مستعد انتقال به ملکوت عالم شود، چیزی که در خلافت انتخابی، مورد غفلت قرار گرفت.
علامهي طباطبائي«رحمةاللهعليه» در راستاي ضايعهاي که به جهت امر فوق بر اسلام وارد شد مينويسند: «کساني که در حيات معنوي و کمالات باطني مطالعه کافي دارند و مقاصد حقيقي اين رشته از علوم را دريافتهاند، به خوبي درک مي کنند که روش «سير باطني و حيات معنوي» روي اين اساس استوار است که کمالات باطني و مقامات معنوي انسان، يک رشته واقعيات حقيقي بيرون از واقعيت طبيعت و جهان ماده است و «عالم باطن» که موطن حيات معنوي است، جهاني است بسيار اصيلتر و واقعيتدارتر و پهناورتر از جهان «ماده»، مقامات معنوي، واقعيتها و موقعيتهاي حياتي اصيلي براي انسان هستند، هرگز از قبيل مفاهيم تشريفاتي و مقامات و مناصب و عناوين وضعي و قراردادي اجتماعي نيستند».
خلاصه اينکه اولاً: مقامات باطني که اولياء الهي به آنها دست يافتهاند، واقعيت دارد، ثانياً: آن واقعیات در عالم ماده نيست، ثالثاً: موطن و محل تحقق آنها همان عالم ملکوت و وجود خزينهاي است که وجودش اصيلتر و شديدتر ميباشد. پس انسانها حيات معنوي خود را در سنگ و خاک نميتوانند به دست آورند، بلکه بايد به عالم باطن نزديک شوند و نبايد آن را مانند عنوانهايي مثل فقر و توانگري و بزرگي و کوچکي که امور اعتباري و قراردادي هستند، بدانند.
ملاصدرا«رحمةاللهعليه» براي بيان امر فوق مثال سنگي را که طلا شده است با سنگي که روي آن را طلا گرفتهاند مطرح ميکند تا روشن شود در سيرِ مقامات باطني، وجود انسان شديدتر ميشود تا بتواند به عالم معنويت نزديک گردد، مثل سنگي که طلا ميشود، نه اينکه در سير معنوي ذات انسانها تغيير نکند و فقط اعمال آنها تغيير کند. يک انسان متعالي درجهي وجودياش شديدتر شده و او از نظر درجهي وجودي با مردم عادي فرق کرده است. برعکسِ کسي که دين را از روي تقليد عمل ميکند و سعي نميکند تا از طريق دين، درجهي وجودي نفسش را تغيير دهد. اين مثل سنگي است که طلا گرفتهاند و عملاً ذات او با مردم عادي فرقي ندارد.
مقامات اجتماعي تابع قرارداد اجتماع است و لذا بعضاً ميبينيم عملي که یک روز پاداش خوب دارد روز ديگر پاداش بد دارد، چون آن پاداش تابع قرارداد اجتماع بود و ريشه در ملکوت عالم نداشت. ولي در مقامات باطني که انسان سير ميکند و عالَمي که اين مراحل را در بر دارد، همه از قبيل موجودات اصيل و واقعي و بيرون از حکومت ماده و طبيعت ميباشند و به همين جهت ميگويند: «حيات معنوي و معادشناسي براساس اصالت عالمِ معني استوار است».
طرز فکري که دين و مقامات معنوي را قراردادي و اعتباري بداند و نه حقايق غيبي، معتقد است فرقي بين اولياء الهي و ساير مردم نيست لذا به راحتي جرأت ميکند که امام حسين عليه السلام را به قتل برساند. طرز فکري که دين را صرفاً دستوراتي قالبي ميداند که توسط خداوند وَحي شده، نميتواند جايگاه غدير و علت معرفي اميرالمؤمنين عليه السلام را درست تحليل کند و لذا همين که به نظر خود مصلحت ندانست علي عليه السلام حاکم باشد به تشخيص خود عمل ميکند بدون توجه به تبعات آنکه از چشم او پنهان بود. حضرت زينب سلام الله عليها جايگاه تاريخي اين بينش را ميشناسند و در عصر عاشورا خطاب به نعش برادرشان ميگويند: «بِأَبِي مَنْ عَسْكَرَهُ فِي يَوْمِ الْاِثْنَيْنِ نَهْباً»؛ پدرم فداي كسي كه لشکرش را روز دوشنبه منهوب و نابود كردند. با اين که روز عاشورا روز جمعه بوده است ولي حضرت زينب سلام الله عليها ميخواهند توجهها را به روز دوشنبه که روز سقيفه و روز خلافت انتخابي است جلب کنند که قوانين دين را در حدّ قراردادهاي اجتماعي ميدانست بدون آن که ربطي بين آنها با مقامات باطني قائل باشد، لذا فرق مؤمن و کافر را در تفاوت اعمال آنها ميدانست و نه در حقيقت جان آنها.
تأکيد علام علامهي طباطبائي«رحمةاللهعليه» که ميگويند: «مقامات معنوي واقعيات و موقعيتهاي حياتي اصيلي براي انسان هستند و هرگز از قبيل مفاهيم تشريفاتي و مقامات و مناسب و عناوين وضعي و قراردادي اجتماعي نيستند.» به اين معنا است که مقام معنوي براي کسي که وارد آن شود، مثل کودکي است که جوان ميگردد نه مثل شخصي که پولدار شده، در مقامات معنوي تمام درجهي وجودي فرد تغيير ميکند و در مرتبهي وجودي ديگري از هستي قرار ميگيرد و ادراک و فهم او از عالم به حقيقت نزديکتر ميگردد.
وسعت حقيقت انسان
حقيقت انسان يا نفس ناطقهي او يک حقيقت گستردهاي است که در تمام مراتب هستي حاضر است منتها هر انساني بايد با تزکيه و تعليم، خود را به حقيقت خود نزديک کند و در صورت رفع حجاب بين خود و مقامات عالم، به اندازهاي که به آن مقامات نظر کند با آنها متحد ميشود. اگر به عالم ماده نظر کند تمام روحش متأثر از احکام آن عالم ميشود و خيالات او صورت موجودات عالم ماده را در خود ميپروراند و اگر با رفع حجابهاي مادي به ملکوت عالم نظر کند مقامش ملکوتي ميشود و با احکام عالم ملکوت متحد ميگردد. زيرا روح يا نفس ناطقهي او در ذات خود داراي وسعتي است به وسعت همهي عوالم هستي و به هر عالمي که توانست توجه کند احکام و انوار آن عالم، جزء وجود او ميشود و حکم آن عالم بر جان او سرايت ميکند و لذا ميتوان گفت: انسان در واقع ميان مقامات و مدارج باطني و واقعي سير ميکند و نه در میان مقامات قراردادي و اعتباري. بر همين اساس علامه«رحمةاللهعليه» ميفرمايند: «اساس حيات معنوي و معادشناسي اسلام براساس اصالت گذاردن بر عالَم معني است.» يعني از ديدگاه اهل البيت عليهم السلام همين حالا هر کاري بکني در نفس ناطقهي خود تغيير درجهي وجودي پيدا ميکني و همواره با هر عملي که انجام ميدهيد سيري باطني خواهيد کرد، چه در جهت مثبت و چه در جهت منفي. ولي از ديدگاه خلافت انتخابي، «سنت اسلامي» به يک «سنت اجتماعي و قراردادي» تبديل شد و به همين جهت در زمان خلفا تکامل معنويِ جامعه به حداقل ممکن رسيد، و تعليم و تعلّم ديني با آن همه مسائل دقيق، از مرحلهي حس و ماده فراتر نرفت و معنويتي که بتواند در جامعه سير روحاني ايجاد کند در جامعه وارد نشد و موضوع سير باطني فقط در بين عدهاي از عُبّاد محدود شد.
حقيقت بشر
در تفکر حکمت متعاليه روشن ميشود که هر ممکنالوجودي عين ربط و عين فقر به علت حقيقي خود ميباشد، مثل نور پائيني که بقايش به ارتباط با نور بالائي است، اگر مانعي بين نور بالايي و نور پائين قرار دهيم، نور پائيني نابود ميشود، زيرا بقاء آن به اتصال آن به نور بالايي است و چيزي جز اتصال نيست. حقيقت انسان هم عين ربط به حضرت حق است و ذاتي است عين فقر و عين ربط، حال اگر در شخصيت تشريعي خود به توحيد محض وصل نشود چون عين ربط و نياز است، به کفر وصل ميشود. زيرا نميتواند به چيزي وصل نباشد، پس اگر به توحيد يعني به وجودِ محض و غناي محض وصل نشود، به باطل وصل ميگردد.
توحيد؛ حقيقت يگانهاي است عين وجود و عين کمال، و غير توحيد عين سراب است، حياتي که انسان را به آسمان معنويت وصل نکند و قراردادهاي اجتماعي اگر ظهور توحيد نباشند و جامعه را به عالم اعلا وصل ننمايند، در واقع آن قراردادها کثرتهاي بدون اتصال به وحدتاند و ماندن در چنين کثرتهايي يعني ماندن در يک زندگي وَهمي که نتيجهي آن بحران است، چون به باطن پايداري متصل نيست که از فرسايش و اضمحلال و بيسروساماني آن جلوگيري کند.
وقتي متوجه باشيم حقيقتِ بشر عين ربط و فقر است، اگر رشتهي تعلق او به حق تعالي ضعيف شود به باطل رو ميکند و بسته به درجهي تعلق او به باطل، از توحيد و عبوديت دور ميشود و به همان اندازه به معدوماتِ وجودنما و به زندگي سرابي دل ميسپارد و پريشان و بيسروسامان ميگردد. اين جا است که نقش سير باطني براي انسان آشکار ميشود و روشن ميشود محدودکردن انسان در مجموعهي قراردادهاي اجتماعي چه محروميت بزرگي براي انسان و جامعهي انساني بهبار خواهد آورد.
انسان به وسعت ابديت است و با همهي عوالم وجود ميتواند ارتباط داشته باشد مگر اين که نظر خود را به محسوسات و متخيلات متوقف کند و از تماس با حقايق باز بماند. هم عالم ملکوت واقعيت دارد، هم وسعت انسان حقيقي است. پس انسان ميتواند با سير خود به سوي عوالم بالا، با آن عوالم تماس داشته باشد. مهم اين است که با اعتقاد به واقعيتِ آن عوالم جهت نفس ناطقه را به سوي آنها سوق دهد تا با آنها تماس حاصل نماید و از بهرههاي معنوي آنها برخوردار گردد و اين در صورتي ممکن است که خود را از عالم کثرات و تخيلات آسوده کند تا اينها حجابِ نظر او نگردند و در حد خود با آن حقايق متحد شود و جنبهي بالقوه خود را با سير باطني به فعليت برساند و بشود آنچه بايد بشود.
وقتي روشن شد جنس نفس ناطقه طوري است که ميتواند در همهي عوالم وجود حاضر باشد، پس کافي است حجابهايي که مانع اين حضور است برطرف گردد تا انسان در شرايطي قرار گيرد که صِرف توجه به عالم غيب، موجب اتحاد جان او با آن عالم گردد. همين که تعلقات انسان از عالم ماده کم شود و بتواند به عالَم بالا نظر کند، اتحادي بين نفس ناطقهي او و آن عالم پديد ميآيد. براي تحقق اين اتحاد و سير به عوالم باطني عالم اولاً: بايد از طريق براهين عقلي و توجهات وَحياني، اعتقاد پيدا کرد که چنين عالمي هست و داراي مراتب مخصوص به خود است، ثانياً: از طریق رفع رذائل و محقق شدن در فضائل بتوان به آن عالَم نظر کرد.
ريشهي وحدت و بقاء جامعه
اگر جان انسان از عالم غيب جدا شود از وحدت جدا شده و از آنجايي که وحدت همان بقاء و وجود است، پس به همان اندازه که انسان از سير باطني به سوي عالم غيب محروم شود از وحدت و بقاء محروم شده است. چون همان خدايي که وجود محض است و همهي وجودات از وجود محضِ او ريشه ميگيرد، هم او «اَحَد» است و ذاتي است عين وحدت، پس نبود وحدت برابر عدم است. لذا هر چه جامعه از خدا دور شود به عدم ميرسد و هيچ گونه وحدت و بقايي را نميچشد که به آن قرار گيرد و از اضطراب رهايي يابد.
در فلسفهي اسلامي بيان شده است که عالم ماده عين حرکت است و عين حرکت همان «عَدَمٌ مّاٰ» است يعني يک قدم با عدم بيشتر فاصله ندارد. حال مقابل عين حرکت و تغيير، حضرت اَحد است که عين بقاء و ثبات است. هر چه از عين ثبات دور شويم به نيستي و عدم نزديک شدهايم. حال اگر جامعه براي سامان دادن به امور خودش از انديشهي خود استفاده کند و از حکم الهي فاصله بگيرد به نيستي نزديک شده است، مگر اينکه خود را به خدا وصل کند، که راهکار اتصال به عالَمِ وحدت، سير به باطن عالم است از طريق رعايت احکام و حدود الهي، نه اينکه فقط دين را در حدّ آداب و تشريفات ظاهري عمل کنيم و رويکرد ما در عمل به احکام به باطن عالم نباشد. در صورتي که رعايت احکام و حدود الهي اگر با حضور قلب انجام گيرد عامل اتصال جامعه به جنبههاي معنوي عالم است. از آنجايي که خلفا به جنبههاي باطني احکام نظر نداشتند خلافت انتخابي، جامعهي مسلمين را در جنبههاي ظاهري دين متوقف کرد و از مقصد اصلي دين که احکام و حدود الهي را نردبان صعود انسان به سوي جنبهي باطني عالم قرار داده، دور کرد.
خلافت انتخابي دين را به عنوان وسيلهي ادارهي جامعه پذيرفت و به آن پرداخت و حتي سختگيريهايي نيز اِعمال کرد ولي به افقي برتر از رعايت احکام نظر نداشتند، افقي که قلب امامان معصوم عليهم السلام متذکر آن بود و بنابر آن بود که جامعه را متوجه آن نمايند.
آفات عصريشدن دين
امروزه گاهي در محافل روشنفکري زمزمه ميشود که دين بايد «عَصري» و مطابق علم زمانه باشد. آيا ميتوان پذيرفت که دين خدا هماهنگ با عصر و دورهي جديد بشود و براساس ملاکهاي علم تجربي و تعريفي که علوم تجربي از عالم و آدم دارد، تفسير شود و يا عصر و روزگار بايد هماهنگ با افقي شود که دين تعيين ميکند؟ وقتي کسي بگويد دين بايد هماهنگ عصر شود، به فهمي که زمانه از عالم و آدم دارد اصالت داده است نه به دين. «ارنست رنان» در مورد مسيحيت گفته بود: «دين بايد اصلاح شود و با وضع جديد سازگاري کند.» از نظر او وضع جديد اصيل است و هر آنچه بشر جديد از عالم ميشناسد عين حق و حقيقت است و بايد دين با آن هماهنگ شود، نتيجهي اين حرف اين ميشود؛ علوم تجربي که شاخصهي وضع جديد است، مَثَلِ اَعْلاي حق و حقيقت تلقي شود و کمال آدمي هم رسيدن به علم تجربي باشد، بدون آنکه بشر به عالمي بالاتر نظر کند و بخواهد خود را در حدّ اتحاد با عالم ملکوت تغيير دهد. در حالي که به قول شيخ الرئيس: علم تجربي ظُنُونِ مُتَراکِمه است مگر اين که با قياس خفي مسئله را جهت بدهيد. اگر کسي بگويد دين بايد قامتش را خم کند و با وضع جديد منطبق شود، به معناي آن است که قراردادهاي بشرِ حسّي را به جاي احکام الهي قرار دهيم که اين شبيه اجتهاد بر دين است که در صدر اسلام واقع شد، اگر مواظب تبعات سخنان آنهايي که ميگويند دين بايد عصري باشد، نباشيم از آفاتي که يکبار تجربه کرديم و راه ارتباط بشر با عالم قدس را منقطع نموديم، مصون نخواهيم ماند.
بينشي که هماهنگکردن دين با عصر جديد را پيش ميکشد و اصرار دارد بايد اصالت را به برداشتهاي علوم جديد نسبت به عالم و آدم داد، ناخودآگاه خبر از برداشت غلط خود از جايگاه دين در هستي ميدهد. چنين بينشي معتقد است چيزي اصيلتر از دين وجود دارد و دين بايد رنگ آن چيز را به خود بگيرد و جالب است آنچه را دنياي مدرن پيشنهاد ميکند عموماً عادات و رسومات اجتماعي است که هيچ ريشهي باطني ندارند تا بشر را به ثابتات عالم متصل گردانند.
به گفتهي يکي از انديشمندان معاصر: «ژان ژاک روسو با بحث قراردادهاي اجتماعي ميخواهد بگويد بشر با فکر خود ميتواند اجتماع خود را بگرداند و تدبير کند و نه نياز دارد با طبيعت هماهنگ شود ـ بلکه طبيعت را هم هماهنگ قراردادهاي خود ميکند ـ و نه نياز به مرجعي و حقیقتی دارد که بخواهد قراردادهاي اجتماعياش را هماهنگ حقايق قدسي قرار دهد.»
جامعهي بحران زده
از آنجايي که انسان در عالَم زندگي ميکند و نه بر عالم، اگر جامعه صرفاً با فکر انسانها اداره شود چنين جامعهاي از عالم قدس و معنا بريده خواهد شد و از حضور در گسترهي بيکرانهي عالَم وجود محروم ميگردد و سير باطني به سوی حقايق را که منشأ نور و کمالاند، از دست ميدهد. اين فکر شبيه همان فکري است که بعد از پيامبر صلی الله عليه و آله با طرح اجتهاد و صوابديدِ فکري خليفه جامعه را اداره کرد و با حذف علي عليه السلام به صحنهي حکومت اجتماع مسلمين پا گذاشت. و علامهي طباطبائي«رحمةاللهعليه» سعي دارند نقش اين فکر را در نظام هستي تحليل کنند و روشن نمايند چون چنين فکري يک فکر مادي است و نه قدسي، به فرسايش و بحران ميرسد و جامعه را به بحران ميکشاند، مثل هر پديدهي مادي که محکوم تغيير و فرسايش است. جامعه شبيه پارچهي پوسيدهاي خواهد شد که هر کجايش را وصله کني، جاي ديگرش پاره ميشود و تمام زندگي انسان گرفتار جامعهاي ميگردد که هيچ ثبات و آرامشي در آن نيست تا امکان زندگي آرام که شرط صعود انسان است فراهم شود، در آن حال اين انسان است که بايد دائم تلاش کند جامعهاش را يک طوري نگهدارد و به جاي آنکه انسان در آغوش جامعه در اُنس با عالم قدس به سر ببرد هر روز با معضلي روبروست که بايد به آن بپردازد.
جامعهاي که با قراردادهاي بشري اداره شود، جامعهاي است بحرانزده که دائماً انسان در آن جامعه متوجه معضلي ميشود که قبلاً به آن فکر نکرده و قراردادي براي آن تنظيم ننموده بود، و هيچوقت هم از اين بحران بيرون نميآيد، چون حکم قدسيِ همه جانبهنگر بر جامعه حاکم نيست.
در شرايطي قرار داريم که بخواهيم يا نخواهيم تحت تأثير فلسفهي جديدِ غرب هستيم و جا دارد مقايسهاي بين فلسفهي غربي و نگاه آن به جامعه و افراد، با فکر خلفاء بشود و در همان راستايي که شيعه براي عبور از تفکر خلفا راهکارهايي را ميشناسد، بتوانيم نسبت به عبور از تفکر غربي از ذخيرهي فرهنگي مهمي که اهل البيت عليهم السلام در اختيار ما گذاشتند بهره بگيريم.
فلسفهي جديدِ غرب بهخصوص پُوزيتيويسم، علم به حقايق و اعيانِ اشياء را منکر است و علم را به علم به ظاهر، محدود ميداند و در اين حال يا به کلي منکر دين است و يا دين را در حد قراردادها و آداب و رسوم اجتماعي پائين ميآورد. در حاليکه قرآن ميفرمايد: «وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»؛ هيچ چيزي نيست مگر آنکه خزائن آن چيز نزد ماست و نازل نميکنيم آن را مگر به اندازهاي معلوم و محدود. اين آيه بيانگر وجودِ خزينهاي هر چيزي است نزد خدا، به اين معني که هر مخلوقی از نظر باطنی، داراي خزائني است در نزد خداوند که جنبهي غيبي و ملکوتي آن مخلوق است. وقتي منکر حقايق غيبي و اعيان اشياء شديم عملاً يکي از اساسيترين عقايد ديني را که عامل حرکت انسانها به سوي عالم غيب است، منکر شدهايم، در اين حال دينداربودن به معني پذيرفتن مجموعهاي از باورهاي ذهني است، در آن حدّ که ما در ذهن به آنها باور داريم، بدون آن که نظر به واقعيت خارجي آنها داشته باشيم، نهايتاً اعتقاد به غيب در حد يک باورِ مفهومي خواهد بود مثل باور به مفاهيم رياضي و نه باور به حقايق ملکوتي که به جهت درجهي وجودي شديدتر در معرض حسّ قرار نميگيرند.
آيا دين يک باور شخصي است؟
باور عدهاي از دينداران به عالم غيب در حدّ باور به مفاهيم رياضي است و هيچ واقعيت خارجي براي احکام الهي قائل نيستند، به عبارت ديگر دين آنها در حدّ باور به مفاهيم ذهني است که پايهي آن در نفس خودشان است و در واقع دين براي آنها يک خيالِ خوشِ معنوي است، و معنويتش معنويتي شخصي است که خودشان دوست دارند اين طور فکر کنند، نه اين که آن عقيده واقعيت خارجي داشته باشد.
يک وقت معتقديم خدا و ملائکه و عالمي که انسان در باطن خود به سوي آن سير ميکند واقعيت دارد، ولي محسوس به حسّ نيست و با عقل و قلب قابل فهم و درک است، ولي يک وقت است که از حرف هاي دين خوشمان ميآيد، چون روحمان را آرام ميکند، کاري نداريم واقعيت دارد يا نه. غزليات حافظ ميخوانيم، مثنوي ميخوانيم، گاهي دعا ميکنيم و از همهي اينها هم لذّت ميبريم اما همهاش در حدّ مفاهيم در نزد خودمان است. اين طرز فکر را در فلسفهي غرب تحت عنوان «Nominalism» يا «نامباوري» و نامگرايي ميشناسند. اين طرز فکر معتقد است موجودات داراي ذات نيستند و «تعريفات» به ذات موجودات بر نميگردد بلکه برداشتهايي هستند که خودمان آنها را در مورد چيزها مطرح کردهايم از جمله کساني که معتقد به اين طرز فکر است دیوید هيوم انگليسي است که دين را يک گرايش شخصي ميداند که براي عدهاي وسيله آرامش خيال است، نه اين که عاملي باشد جهت اتصال جان انسان به عالم غيب و ملکوت.
اينکه در هر زمان علماء دين تکاليف مخصوص مؤمنين را مشخص ميکنند مسئلهاي است غير از اين که فکر کنيم اصل دين عصري است و ريشه در حقايق ثابت ندارد. آنچه در نزد علماي شيعه مطرح است، رعايت مقتضيات زمان و اجتهاد در احکام فرعي با تکيه بر اصول ثابت قدسي است ولي هرگز نمي خواهند دين را تابع اموري قرار دهند که هيچ مبناي آسماني ندارد و آن را در پاي رسومات سياسي و اجتماعي که امروزه عمدتاً غربي است، قرباني نمایند. شناختن زمانه يک چيز است و به رسميت شناختنِ قراردادهاي زمانه چيز ديگري است. همچنان که شناخت مباني دين و اصول آن يک چيز است و تطبيق عمل مکلَّف بر اساس آن اصول در هر زمان چيز ديگر.
بعضيها ميگويند: فقيه بايد مقبولات زمانه، يعني آنچه را اکثر مردم پذيرفتهاند به رسميت بشناسد و براساس آنها احکام دين را استنباط کند. نتيجهي اين حرف اين است که رجوعکردن به سخن خدا و معصومين عليهم السلام که رجوعنمودن به حقايق ثابت عالم است، به حاشيه رانده شود و عملاً مقبولات زمانه بهجاي باطن دين بنشيند و به دين جهت بدهد و ارزش دين را در پذيرش مردم قلمداد کنيم، نه ارزش مردم را به پذيرش دين. بايد مواظب بود چنين مشکلي پيش نيايد وگرنه امور جامعه از حقايق ثابت عالم قدس منقطع ميگردد و جامعه با انواع بحرانها روبرو ميگردد. کاري که امثال آقاي مهندس مهدي بازرگان و يا «سِر احمد خان هندي» کردند همين بود که اصالت را به علوم جديد دادند و بر آن مبنا دين اسلام را تفسير نمودند و عملاً اينها به دين گفتند تو بايد اين چنين باشي که تفکر مدرن ميگويد و اصالت را به رسومات غربي دادند و دين را براساس آن رسومات خم کردند تا مطابق تفکر مدرن شود. اين نوع فکر، مقامات معنوي را از انسان ميگيرد و رابطهي انسان را از ساحت قدس جدا ميکند و قبلهگاه او را ابعاد زميني انسان قرار ميدهد. در چنين شرايطي اگر شبانه روز هم دين را تبليغ کنيم تا مردم مؤدب به آداب آن باشند چون مردم دين را به عنوان يک قرارداد ميشناسند اين حق را به خود ميدهند که اگر قرارداد بهتري را شناختند آن را به جاي دين بگذارند. زيرا در چنين ديني سير باطني و معنوي معني نميدهد تا انسانها به دنبال نتايجي باشند که پيامبر و ائمه عليهم السلام در پي آن بودند و آن وقت آرامآرام اين سؤال مطرح ميشود که دين به چه درد ميخورد و ناخواسته افراد به اين باور ميرسند که آنچه را دين به ما ميدهد از طريق غير دين هم ميتوان به دست آورد. غافل از اين که آنچه به دست آوردهاند آن چيزي نيست که دين ميخواست و آنچه پيش آمده حاصل يک دين مادي شده است و نه يک دين قدسي و متصل به عالم قدس و ملکوت عالم.
محروميت از قلب ايماني
وقتي روشن شد دين فقط با بينشي قدسي ميماند پس با هماهنگشدن با روزمرّگيها در حجاب ميرود و برعکس، با اجراي احکام دين به عنوان احکام نازل شده از عالم قدس، جامعه به عالم قدس ميپيوندد، به عالَم قدسي که عين بقاء و ثبات است. اگر پيوندهاي فردي و اجتماعي با حقايق قدسي بريده شد، شخص ممکن است آداب ديني داشته باشد ولي سير باطني ندارد و قلبي ايماني در صحنهي اعمال و رفتار او ظهور نخواهد کرد. در آن حال عالَم او عالَم ديني نيست، دين وسيلهي برآوردهشدن مقاصد غير الهي ميشود و به دنبال آن، جامعه دچار بحران ميگردد. نمونهي آن را در طرحهاي اجرائي که در فضاي الگوگيري از توسعهي غربي انجام ميگيرد ميبينيد به طوري که خود آن طرحها منشأ بحران ميشوند و مجبوريم برنامهاي بريزيم تا بحرانهاي حاصل از آن طرحها را خنثي کنيم و باز برنامهاي ديگر براي خنثي کردن بحران هاي جديد و اين ميشود زندگي در بحران و نه زندگي در آغوش نعمتهاي خدا.
معني ولايت انسان کامل
مطلب ديگري که در رابطه با قدسيکردن امور لازم است عرض شود؛ موضوع اعتقاد به ولايت انسانهاي کامل و واسطههاي فيض الهی است. در روايات داريم که رسول خدا صلی الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام تأکيد دارند؛ هرکس ولايت ما را ندارد در مسير دينداري به نتيجهاي که بايد برسد نميرسد، تا آنجا که روايات تاکید می کند فلسفهي ارسال همهي رسولان به خاطر ولايت پيامبر خدا صلی الله عليه و آله و حضرت علي عليه السلام ميباشد. رسول اکرمf ميفرمايند: ملکي نزد من آمد و پرسيد: «يَا مُحَمَّدُ سَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنَا عَلَى مَا بُعِثُوا قَالَ قُلْتُ عَلَى مَا بُعِثُوا، قَالَ عَلَى وَلَايَتِكَ وَ وَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام»؛ اى محمّد بپرس پيامبرانى را كه پيش از تو برانگيخته شدند به چهچيز مبعوث شدند؟ من گفتم: بر چه چيز برانگيخته شدند؟ گفت: بر ولايت تو و ولايت علىبنابىطالب عليه السلام مبعوث شدند.
موضوع از اين قرار است که پيامبر اکرم صلی الله عليه و آله ميفرمايند: «اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللّهُ نُوري»؛ اولين چيزي که خدا خلق کرد نور من بود. يعني نور رسول خداf يک واقعيت حقيقي فوق زمين و زمان است و نيز ميفرمايند: «کُنْتُ نَبِياً وَ اٰدَمَ بَينَ الْماٰءِ وَ الطّين»؛ من پيامبر بودم در حالي که حضرت آدم عليه السلام هنوز بين آب و گل بود و خلق نشده بود. و نيز حضرت علي عليه السلام ميفرمايند: «کُنْتُ وَصِياً وَ اَدَمُ بَينَ الْمَاءِ وَ الطّين»؛ من وصي بودم و هنوز آدم در بين آب و گل بود. اين نوع وجود براي پيامبر خداf و علي عليه السلام و ساير ائمه عليهم السلام به اين معني است که آنها در مرتبهي بالاتر از عالم ماده و عالم خلق، در عرش الهي حاضر بوده و حاضر هستند و از اين جهت يک نوع ولايت بر هستي دارند و وظيفهي انسانهاست که با پذيرش ولايت تشريعي آنها، جان خود را به نور عرشي اهلالبيت عليهم السلام متصل گردانند و اعتقاد به وَلايت ائمه عليهم السلام به آن معني است که جان خود را متوجه حقايق عاليهاي بکنيم که اهل البيت عليه السلام مظاهر تامّ آن حقايقاند و نزديکي به آن مظاهرِ مطهّره وسيلهي اتصال به آن حقايق عاليه است و هرکس منکر آن حقايق باشد، يعني منکر وَلايت اهل البيت عليه السلام باشد در يک دينداري قالبي و بيروح فرو ميافتد و به هيچ چيز نميرسد، عملاً از عالم قدس روي برگردانده و در دين خود در حد آداب و رسومات مشغول و متوقف است. خلافت انتصابي بدون توجه به مسئلهي وَلايت، تصورش اين بود که امور دنيايي مردم بايد متصدي داشته باشد نه اينکه انسانها بايد با ارتباط با عالم قدس سروسامان بگيرند. لذا با محدود کردن مسلمانان در يک نظام اجتماعي به ظاهر اسلامی و انکار وِلايت ائمهي معصوم عليهم السلام، مسلمانان را از ارتباط با عالم قدس محروم کردند.
بحث ولايت در راستاي سير باطني که شيعه بر آن تأکيد دارد يک بحث عميق و دقيق علمي است که بايد مورد شناخت قرار بگيرد. هدف دين آن است که انسان از طريق آداب ديني به مقام وحدت حقيقيهي تامّهي انساني، يعني مقام موحد محض دست يابد. توحيد در مقام انساني يعني مقام انسان کامل که همان مقام اهل البيت عليهم السلام باشد و ارتباط باچنين مقامي شرط سير باطني همه جانبهي انسانها است و نميتوان بدون چنين ارتباطي به نتيجه رسيد. ابنعباس نقل ميکند که به رسول خدا صلی الله عليه و آله عرض کردم به من توصيهاي بفرمائيد، حضرت فرمودند: «عَلَيْكَ بِحُبِّ عَلِيبنِ أَبِي طَالِبٍ- فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِي؛ قَالَ عَلَيْكَ بِمَوَدَّةِ عَلِيبنِ أَبِي طَالِبٍ، وَ الَّذِي بعَثَنِيبالْحَقِّ نَبِيّاً إِنَّ اللَّهَ لَا يَقْبَلُ مِنْ عَبْدٍ حَسَنَةً حَتَّى يَسْأَلَهُ عَنْ حُبِّ عَلِيبنِ أَبِي طَالِبٍ وَ هُوَ تَعَالَى أَعْلَمُ فَإِنْ جَاءَهُ بِوَلَايَتِهِ قَبِلَ عَمَلَهُ عَلَى مَا كَانَ فِيهِ وَ إِنْ لَمْ يَأْتِهِ بِوَلَايَتِهِ لَمْ يَسْأَلْهُ عَنْ شَيْءٍ وَ أَمَرَ بِهِ إِلَى النَّارِ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ وَ الَّذِيبعَثَنِيبالْحَقِّ نَبِيّاً إِنَّ النَّارَ لَأَشَدُّ غَضَباً عَلَى مُبْغِضِ عَلِيٍّ مِنْهَا عَلَى مَنْ زَعَمَ أَنَّ لِلَّهِ وَلَدا»؛ علىبنابىطالب را دوست بدار. عرض كردم: يا رسول اللّه! ديگر چه سفارشى دارى؟ فرمود: به علىبنابىطالب مودّت بورز. سوگند به خدايى كه مرا به حقّ به پيامبرى برانگيخته است خداوند هيچ حسنهاى را از بندهاى نمىپذيرد مگر آن كه از حبّ علىبنابىطالب از او پرسش كند و خداوند آگاه است اگر بندهي او در حالى به روز رستخيز آمد كه ولايت على را با خود داشت، عمل او را ميپذيرد و اگر ولايت او را نداشت ديگر از اعمال او پرسشى نمىكند و فرمان مىدهد به آتش دراندازندش. اى ابن عبّاس! سوگند به خدايى كه مرا به حق به پيامبرى برانگيخت، آتش بر كسى كه نسبت به على كينه ورزد بيشتر شعله خواهد كشيد تا كسى كه براى خدا فرزند قائل باشد.
چنانچه در این روایت دقت فرمایید اسرار بزرگی در راه دین داری را در جلوی ما می گشاید و به ما می فهماند که تا قلب ها به سوی انسان های قدسی سیر نکند بهره ای از اعمال خود نمی برند. تدبر در این روایت به خود عزیزان واگذار می شود.
سخن آخر اينکه: اسلام بايد محقق شود تا حکومت اسلامي به معني واقعي محقق گردد. با طرح حکومت اسلامي و طرح آداب اسلامي، ما در ابتداي راه هستيم. حکومت اسلامي وقتي به نتيجههايي که بايد برسد ميرسد که زمينهي تحقق ديانت در باطن انسانها فراهم گردد تا انسانها به بندگي کامل خداوند که مقصد اصلي خلقتشان است برسند. با سوزِِ بندگي و اصالتدادن به بندگي خداوند جامعهي اسلامي متحقق ميشود. بايد به سراغ کساني برويم که آتش در سينه دارند و به جان ديگران آتش ميزنند و سخت مواظباند که دين گرفتار بينشهاي مادي نگردد. عنايت فرموديد که يک بينش غلط چگونه دين را تا حد يک قالبِ ميانتهي تنزل ميدهد، در راستاي فاصلهگرفتن از برداشتهاي غلط از دين عرض ميکنم افکار علمايي همچون حضرت امام خميني«رضواناللهتعاليعليه» و علامه طباطبائي«رحمةاللهعليه» نوري است که ما را در حد اسلام قالبي و اعتباري متوقف نميکند.
خداوندا: به حقيقت فاطمه زهرا سلام الله عليها که دغدغه و نگراني داشتند تا دين گرفتار افکار مادي نشود، ما را منوّر به ديني بفرما که هرچه بيشتر راه قلبِ ما را بر عالم قدس و معنويت بگشايد.
خداوندا: به لطف و کرم خودت اين ملت را به انديشمندان اسلامي متصل بگردان، و روز به روز رحمتي به اين جامعه عطا فرما که بتوانند از طريق عالمان واقعي راه خود را به سوي تمدن اسلامي باز نمايند.
مباحثِ مطرح شده در اين جلسه را به قرار زير جمعبندي می کنیم:
1- علامهي طباطبايي«رحمةاللهعليه» با ارتباط با پروفسور کربن و ساير طرق به طور ريشهاي متوجه ضد قدسي بودن فرهنگ مدرنيته شدند و سعي کردند جهت جبران چنين خطري قلم بهدست گيرند و آنچه بايد بنويسند نوشتند.
2- طبق نظريهي حلول، مسيحيت معتقد است خداوند در جسم حضرت مسيح عليه السلام حلول کرده و از اين طريق دين الهي مادي شد و افقها از توجه به خدا به سوي شخص مسيح عليه السلام تغيير جهت داد.
3- وقتي دين خدا مادي گشت ديگر توان تغذيهکردن جان جامعه را ندارد و جانها نميتواند شيفتهي آن باشد.
4- سخن خليفهي اول و اجتهادي که او بدان معتقد بود آغاز ماجراي ماديشدن دين در اسلام بود تا آنجا که خليفه اختيار تامّ پيدا کرد تا بالاتر از پيامبر صلی الله عليه و آله در متن احکام الهي نيز تصرف کند.
5- اگر مناسبات اجتماعي از طريق وحي الهي به ملکوت عالم مرتبط نشود جامعه به انواع بحرانها گرفتار ميگردد.
6- در سير اجتهاد خليفه، «صلاح مقام خلافت» بهجاي مصالح اسلام و مسلمين نشست که نمونههايي مثل عدم اجراي حدّ بر خالد بن وليد از آن نوع است.
7- دينداري حقيقي عامل اتصال به ملکوت خواهد شد و موجب ميشود تا علم انسان به عالم و آدم، علم حقيقي باشد و با جنبههاي ملکوتي اين عالم ارتباط برقرار کند، چيزي که در روش خلفا کاملاً مورد غفلت قرار گرفت.
8- وحدت و بقاء جامعه در راستاي اتحاد با حضرت احد که عين وحدت و بقاء است محقق ميشود و هراندازه جامعه از دين معنوي و سير باطني محروم شود از وحدت و بقاء محروم شده است.
9- با عصريشدن شريعت و هماهنگشدن دين با برداشتهايي که علوم تجربي از عالم و آدم دارد، عملاً به جاي اصالتدادن به وَحي الهي، پذيرفتهايم آنچه بشر جديد از عالم ميشناسد عين حق و حقيقت است و اين خطاي بزرگ دوران ما در ماديکردن دين است.
10- در آخر، جايگاه ولايت انسان کامل از جهت اتصال جامعه به عالم قدس مورد بحث قرار گرفت و تأکيد شد که رمز بقاي حکومت اسلامي و سير آن به سوي تمدن اسلامي رجوع به علمايي است که به کمک فرهنگ اهلالبيت عليهم السلام، جامعه را از خطر ماديشدنِ دين ميرهانند.
«والسلام عليكم و رحمةالله و بركاته»
جلسهي دوم،
ماديشدن دين و انقطاع زمين از آسمان
بسم الله الرحمن الرحيم
«يَا أَيُّهَاالَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاء إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! مشركان ناپاكند؛ پس نبايد بعد از امسال در سالهاي ديگر نزديك مسجد الحرام شوند! و اگر از فقر مىترسيد، خداوند هر گاه بخواهد، شما را به كرمش بىنياز مىسازد؛ خداوند دانا و حكيم است.
خداوند در آيهي فوق ميفرمايد مشرکين نجس هستند، مواظب باشيد با آنها مأنوس نشوید و از قطع رابطهي اقتصادي با آنها هراسي نداشته باشيد که خدا به زودي از طريق فضل خود اگر بخواهد شما را بينياز ميکند. و از محاصرهي اقتصادي هم نترسيد بلکه از اين نگران باشيد که آنها در اجتماع شما وارد شوند و روان جامعهي شما را آلوده کنند زيرا آنچه موجب نجاست آنها است روح و روان شرکآلودشان است. به عبارت ديگر باطن آنها نجس است که به ظاهر آنها نيز سرايت کرده است. پس نبايد زمينهاي فراهم باشد که روح و روحيهي مشرکان در مجامع علمي و فکري مسلمانان نفوذ کند و نگاهي که آنها به عالم و آدم دارند در صحنهي فرهنگي شما حضور يابد.
خطر تعالي فرهنگي اهل کتاب
در آيهي بعد ميفرمايد: «قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ»؛ با كسانى از اهل كتاب كه به خدا و روز بازپسين ايمان نمىآورند و آنچه را خدا و رسول او حرام گردانيدهاند، حرام نمىدارند و به دين حق متدين نيستند، مقاتله كنيد تا با كمال خوارى به دستخود جزيه دهند.
هيچيک از دو ملتِ اهل کتاب، آنچه را خدا و پيامبر حرام کرده، حرام نميدانند پس در واقع اينها به دين حق که مطابق فطرت است پشت کرده و راهي جدا از راه فطرت انسانها و نظام عالم در پيش گرفتهاند، پس بايد کنترل شوند و با مبارزه با آنها، آنها را مجبور به دادن جزيه کنيد، طوري از آنها جزيه بگيريد که خوار شوند و براي خود تعالي فرهنگي احساس نکنند و نتوانند عقايد خرافي خود را منتشر نمايند، همهي اينها از آن رو است که آنها ايمان مورد قبول خدا را پيروي نميکنند.
خداوند در آيات فوق ميفرمايد با هرکس که به خدا و قيامت ايمان ندارد بايد مبارزه کرد، چه يهود و چه نصاري، تا آنجايي که اُبّهت فرهنگيشان از بين برود و به خدمت دين در آيند و با دست خود جزيه دهند و خوار شوند. چون اگر با چنين اشخاصي معاشرت کرديد به مشکلاتي دچار ميشويد که پيشبيني آن را نميکرديد و در فضايي قرار ميگيريد که مثل زندگي آنها، دينداري در جامعه به حاشيه ميرود و دنيا برايتان جلوه مينمايد و مهم ميشود و با اينکه از دنيا جز بهرهي اندکي نصيب کسي نميگردد ولي تمام اميدتان به دنيا و اسباب آن ميشود و توکلتان از دست خواهد رفت.
سپس توصيه ميفرمايد؛ حال که نزديکي به آنها چنين مسائلي را به دنبال دارد سعي کنيد هيبت و قدرت اهل کتاب را در اذهان از بين ببريد تا در جامعه خوار شوند «وَ هُمْ صاغِرُون» و در نتيجه رغبت به اختلاط فرهنگي با آنها در افراد جامعه از بين برود، چيزي که متأسفانه ما فراموش کرديم و دچار مشکلات بسياري شديم.
سؤالي که اينجا مطرح ميشود این است که چرا بايد با اهل کتاب جنگ کرد تا جايي که خوار شوند و جزيه بدهند؟ جواب اين سؤال را خداوند در آيات بعدي ميدهد و ميفرمايد:
«وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ * اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُواْ إِلاَّ لِيَعْبُدُواْ إِلَهًا وَاحِدًا لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ»؛
يهود گفتند: «عُزَيْر پسر خداست!» و نصارى گفتند: «مسيح پسر خداست!» اين سخنى است كه با زبان خود مىگويند كه همانند گفتار كافران پيشين است؛ خدا آنان را بكشد، چگونه از حق انحراف مىيابند؟! اينان دانشمندان و راهبان خود و مسيح پسر مريم را به جاى خدا به الوهيت گرفتند با آنكه مامور نبودند جز اينكه خداي يگانه را بپرستند كه هيچ معبودى جز او نيست، منزه است او از آنچه با وى شريك مىگردانند.
علامهي طباطبائي«رحمةاللهعليه» در ذيل دو آيهي فوق ميفرمايند: هرچند يهود بيشتر از باب احترام، عُزير را پسر خدا ميدانست ولي باز يک نحوه انحراف است، اين قول مسيحيان که مسيح پسر خداست شبيه قول مشرکين قبلي است که يک بت را خدا و يکي را پدر او ميدانستند. خدا آنها را بکشد که در مرحلهي اعتقادي از حق به باطل تا کجا منحرف شدند؟ به جاي اطاعت خدا، اَحْبار را بدون هيچ قيد و شرطي اطاعت ميکنند و آنها مسيح را نيز به جاي خدا، ربّ خود قرار دادند و قائل به اُلُوهيت او شدند، در حالي که هيچکدام از يهود و نصاري مأمور نبودند مگر به اين که خدا را بپرستند و اتخاذ ربّ به وسيلهي اطاعت استقلالي از هرکس همان عبادتکردن اوست.» و در آخر آيه شرک آنها را گوشزد ميکند و ميفرمايد: «خداوند منزه است از آنچه مشرکان به او نسبت ميدهند. يعني هم آنچه آنها به خدا نسبت ميدهند از ساحت پاک الهي مبري است و هم آنچه مدعيان يهود و نصاري، به عنوان علماء اين اديان انجام ميدهند، مشرکانه است».
گمشدن معني خدا
اهل کتاب منکر خدا نشدند ولي خدا را محدود کردند و حدّ او را حدّ ماده و آدم قرار دادند. اينها خواستند حضرت عزير عليه السلام و عيسي عليه السلام را بالا ببرند و احترام کنند، خدا را پائين آوردند در نتيجه بينششان يک بينش تماماً مادي شد و امور محسوس تمام ميدان تفکرشان را تسخير کرد، هرچند الفاظي که به کار ميبرند الفاظ ديني باشد.
وقتي يک ملت با داشتن کتاب خدا و پيامبر، مشرک شوند کار تا آنجا جلو ميرود که خداوند از طريق پيامبر بعدي دستور ميدهد، با آنها مقاتله و مبارزه کنيد تا خوار شوند، در صورتي که عزت از آن خدا و رسول و مؤمنين است پس اگر اينها متدين به دين الهي بودند خداوند دستور نميفرمود خوار شمرده شوند. معلوم است که اينها اصلاً دين الهي را از دست دادهاند و از مسير الهي خارج شدهاند.
حال سؤال اين است که چگونه اينها بيدين شدند؟ قرآن ميفرمايد: يهود، عُزير را و نصاري، مسيح را پسر خدا ميداند. معناي اين کار نشناختن خدا است. خدايي که در حد يک آدم جلوه کند، نهتنها آن آدم، خدا نخواهد شد بلکه خدا نيز در آن فکر و فرهنگ معناي حقيقي خود را از دست ميدهد، در چنين فضايي هيچ کس نميداند خدا و معنويت و غيب به چه معني است، چون بينشها در حد ماده متوقف شده و اين در واقع همان بينش بتپرستي است که الفاظ آن تغيير کرده و نه معناي آن، اينها درجهي وجودي حقايق معنوي را آن قدر کاهش دادند که در حدّ محسوسات مادي درآمد. سِر احمد خان هندي در تفسير قرآنش گفته بود: ملائکه همين قواي مادي طبيعت هستند. او آيات قرآن را بر اين اساس تفسير کرد. چنين شخصي ناخودآگاه همان اندازه بتپرست است که يهوديها و مسيحيها بت پرستند. اگر کسي دين را در حدّ ماده پائين بياورد مردم را از معنويت و غيب جدا کرده است. قرآن کسي را که دين را محدود به ماده ميکند مشرک ميداند. زيرا در آخرِ آيه فرمود: «سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ»؛ منزه است خدا از آنچه بدان شرک ميورزند و در آيهي 28 همين سوره فرمود: «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ»؛ پس ميتوان نتيجه گرفت، کسي که از دين و خدا تفسيري مادي داشته باشد مشرک است و مشرک نجس است حال چه اين شرط در قالب پرستش بت سنگي باشد مثل بتپرستان حجاز و چه در قالب نگاه مادي يهود و نصاري به عالم غيب و معنويت.
تقدس بخشيدن به ظواهر و ماديکردن دين
علامهي طباطبائي«رحمةاللهعليه» در مقالهي «معنويت تشيع» به نقش ائمه عليهم السلام از آن جهت که زمين را به آسمان معنويت متصل ميکنند و کمک ميکنند که دين اسلام تبديل به يک دين مادي نشود، اشاره ميکنند. ائمه عليهم السلام کاري کردند که زمينيان به کمک دين اسلام جهت اصلي خود را که قرب الي الله بود فراموش نکنند و دين در حدّ قالب آداب ديني متوقف نگردد، آنها واسطهي فيضاند و واسطهي فيض تکويناً و تشريعاً به همين معنا است که جامعهي انساني را به آسمان غيب و معنويت راهنمايي و هدايت نمايد و چنين کاري در حدّ خلفايي نبود که بعد از رحلت پیامبر صلی الله عليه و آله به جاي ایشان نشستند تا جامعهي مسلمين را اداره کنند.
علامهي طباطبائي«رحمةاللهعليه» در مقايسهي بين مسيحيت و اسلام و آن چه در صدر اسلام واقع شد ميفرمايند:
«کليسا از همان روزي که قدرت را به دست آورد و پناهگاه عالَم مسيحيت شناخته شد، تعليمات خود را روي اساس حلول بنا کرد. جاي ترديد نيست که اين تعليم، مقام خداوندي و الوهيت را هر چه بود در وجود مادي محدودِ حضرت مسيح، محدود و محصور قرار ميداد، بنابراين تعليم، الوهيت، خواه بتواند از انسان جدا شود يا نتواند، اينقدر هست که توانست هويت يک انسان مادي را پذيرفته، با خواص و آثار آن مجهز و متصف شود.»
تحت عنوان به صليب کشيدهشدن حضرت عيسي عليه السلام براي آنکه مقام حضرت را بالا ببرند خدا را متصف به صفات انسانِ مادي کردند و آن را در وجود مادي حضرت مسيح محصور نمودند. در ادامه ميفرمايند: «اين نظريه- يعني حلولِ الوهيت در انسان مادي- انکار ماوراء ماده را در برداشت و چون مسئلهي الوهيت در دين، مسئلهاي اساسي و در حقيقت سرچشمهي همهي مسائل اعتقادي و عملي ديني است، از اين نظر نيز همين مسئله، هر مسئلهي ديگر ديني را که براساس معنويات استوار بود از بين برد و هر معنويتي را با ماديت توجيه ميکرد.»
آفات اعتقاد به حلول
نتيجهي چنين کاري که در مسيحيت انجام شد عاملي گشت تا بذر يک نوع ماديتِ صددرصد ضد معنويت در نهاد مسيحيت کاشته شد. عجيب اين که کليسا به همين اندازه از «حلول» - که در مورد حضرت مسيح قايل بود - قناعت نکرد، بلکه همان حلول را به خود تطبيق داد و خود را به جاي مسيح فرض نمود و فرمانرواي بيچون و چراي جامعهي مسيحيت شد و لذا بحث آزاد در تعاليم ديني ممنوع شد و محکمهي تفتيش عقايد بهوجود آمد، کليسا توبهي هر گناهکاري را که ميخواست قبول ميکرد و براي هرکس که ميخواست ورقهي آمرزش صادر مينمود، غافل از اينکه هر طريقه و رژيمي - اگرچه طريقهي ديني باشد- همين که خاصيت ماديت به خود گرفت و اتصال مقررات آن از عالم معنويت منقطع شد، جبراً وارد جريان جهان مادي شده و محکوم قوانين طبيعت ميگردد و مانند ساير پديدههاي مادي، عمري خواهد داشت و حالات مختلف کودکي و جواني و پيري را طي خواهد کرد و روزي خواهد مُرد. آنچه مرگ ندارد معنويات است، اين است که کليسا قدرت دهشتناک خود را از دست داد و مردم براي فرار از کليسا گرفتار گرداب بيديني و ماديت شدند که از سالها قبل در متن کليسا رسوخ کرده بود و دين را به امور تشريفاتي بيروح تبديل کرده بودند.
قرآن شريف به مسلمين توصيه ميکند هرگز با جامعههاي غير اسلامي يعني جامعهي مشرک و جامعهي اهل کتاب، امتزاج روحي برقرار نسازيد. قرآن در پيشبينيهاي خود تلويحاً اشاره ميکند که جامعهي اسلامي بهواسطهي روابطي که با جامعهي غير مسلمان برقرار ميکنند، احکام قرآن را با عذرها و بهانههايي که ميتراشند يکي پس از ديگري مهجور داشته و ترک خواهند نمود.
مادي شدن جامعهي اسلامي!
امروز هم اگر مواظب نباشيم و حقيقت اسلام را در نيابيم تحت تأثير فرهنگ يهوديت و مسيحيت قرار ميگيريم و به مرور آثار آن تفکراتِ انحرافي را در دين خود وارد ميکنيم. وقتي قرآن ميفرمايد: «وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ»؛ و يهود گفتند عُزَيْر پسر خداست و نصارى گفتند مسيح پسر خداست اين سخنى است باطل كه به زبان مىآورند و به گفتار كسانى كه پيش از اين كافر شدهاند شباهت دارد، خدا آنان را بكشد چگونه از حق بازگردانده مىشوند. در واقع دارد خبر ميدهد که مواظب باشيم معنويات را صورت مادي ندهيم، همچنان که بعضي از مسلمانان با نيت الهي ولي انديشهي مادي، مساجد را از سادگي خارج ميکنند و براي جذاب شدن مساجد آنجا را با انواع لوستر و کاشيکاري، تزيين ميکنند و يا عکسهايي چاپ ميکنند با حريرهاي سبز و سفيدي که يک کودک در حالت قنوت است و از آن تعبير به معراج مينمایند، در حالي که اين معراج نيست، اين همان مادي کردن دين است. زيرا در نماز بايد از زمين به آسمان وصل شد و از هر گونه تصور مادي عبور کرد، حال هر چيزي که حواس ما را از آسمان غيب به سوي پديدههاي مادي جلب کند ما را زميني کرده است. نبايد جنبهي معنوي مساجد مغلوب اين ظواهر شود، در حدي که نتوان در خانهي خدا به عبادت پرداخت. اگر تصور نوجوانان از نماز اين چنين شد، آن وقت هر گاه به ياد نماز ميافتند آن عکسها و لوسترها و حريرها در ذهنشان تداعي ميشود و همينها بين قلب آنها و عالم غيب و معنويت جاي خود را باز ميکند و حجاب می شود، چنين اشخاصي اگر برج ايفل را ببينند بيشتر ميپسندند تا يک محيط معنوي ساده را و علاقهشان به آن گونه امورِ مادي بيشتر ميشود تا امور معنوي.
اگر به آيهي فوق دقت فرمائيد، پس از آن که فرمود: «نصاري ميگويند مسيح فرزند خدا است»؛ ميفرمايد: «ذَلِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ»؛ آن سخني است بيپايه که واقعيتي بيشتر از آن چه در دهان آنها است ندارد، سخن خود را به کفّاري که قبل از آنها بودند شبيه کردهاند. چون حرفهاي من درآوري ميزنند که ريشه در هيچ حقيقتي ندارد، خدا آنها را بکشد، چگونه از حق روي ميگردانند.
چنانچه حقايق غيبي را در حد پديدههاي مادي پائين بياوريم، عملاً از دين و عرفان و برهان جدا شدهايم و خود را در وَهميات خود گرفتار کردهايم. اين که ميفرمايد: حرف اينها شبيه حرف کفار است، هر چند به کليسا و کنيسه ميروند و عبادت ميکنند، به اين معني است که در واقع دين ندارند و بتپرستي را با واژههاي ديني وارد زندگي کردهاند، «قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ»؛ خدا آنها را بکشد چگونه به دين خدا تهمت ميزنند و از حق روي برميگردانند؟ سياق آيه خبر از انحراف شديد مسيحيت ميدهد و خداوند به پيغمبر گرامي خود امر ميکند که اهل کتاب را دعوت کند که با مسلمين در پيشرفت دو مقصد تشريک مساعي کنند، يکي اينکه الوهيت را مخصوص خداي يگانه بدانند و ديگر آنکه ربوبيت و آقايي را منحصر به خداوند نمايند و بعضي را بيقيد و شرط به سرپرستي و فرمانروايي بر مردم نپذيرند. ميفرمايد: «قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ»؛ بگو اى اهل كتاب بياييد بر سر سخنى كه ميان ما و شما يكسان است بايستيم كه جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او نگردانيم و بعضى از ما بعضى ديگر را به جاى خدا به خدايى نگيرد، پس اگر اعراض كردند بگوييد شاهد باشيد كه ما مسلمانيم نه شما.
عرض شد که در تاريخِ فرهنگ اسلامي گاهي در بين مسلمين چنين بينشي به چشم ميخورد که دين را مادي تفسير کردهاند و پيرو آن مثل ارباب کليسا که خود را در جايگاهي قرار دادند که سخنانشان مثل سخن خدا بايد بدون قيد و شرط پذيرفته شود، سخن خلفاء بدون قيد و شرط پذيرفته شد. خليفهي دوم،اسلام را به شتري تشبيه ميکند که دوران کودکي و جواني و پيري دارد. نتيجهي چنين بينشي آن ميشود که جنگ و فتوحات، مهمتر از عمق بخشيدن به معنويات جامعه ميشود، همين که صورت اسلام در ساير کشورها گسترش يافت براي خليفه مطلوب است، هر چند پس از مدتي جهان اسلام گرفتار سطحيترين افکار شود و فرقهها در هر گوشهاي سر برآورند و هر فرقه خود را تمام اسلام بداند و بقيه را خارج از اسلام بهشمار آورد. در موضوع اينکه چرا سخن خلفا بدون قيد و شرط پذيرفته شد و بهجاي سخن خدا و رسول خدا صلی الله عليه و آله قرار گرفت با توجه به مباحثي که گذشت بايد دقت فراوان نمود.
تفاوت روحانيت اسلام، با روحانيون اهل کتاب
قرآن در راستاي نشان دادن مشکل پيش آمده در مسيحيت و جهت تذکر به مسلمانان براي دوري از آن انحراف، ميفرمايد: «اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُواْ إِلاَّ لِيَعْبُدُواْ إِلَهًا وَاحِدًا لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ»؛ اينان دانشمندان و راهبان خود و مسيح پسر مريم را به جاى خدا به الوهيت گرفتند با آنكه مامور نبودند جز اينكه خداي يگانه را بپرستند كه هيچ معبودى جز او نيست، منزه است او از آنچه با وى شريك مىگردانند. اينها احبار و رهبان و حضرت مسيح عليه السلام را به جاي خدا، رب ميدانند و از احبار و رهبان پيروي ميکنند نه از آن جهت که حرف خدا را ميزنند بلکه سخنان احبار و رهبان به جاي حکم خدا، براي اينها ملاک شده است.
عرض شد با طرح موضوع حلول و مادي شدن الوهيت در لباس حضرت مسيح، رفته رفته کليسا به جاي خدا نشست و تبعيت از کليسا بدون هيچ قيد و شرطي واجب شد و موضوع مادي شدن دين در اسلام از طريق خلفا نيز به همين صورت پيش آمد و جنبههاي معنوي اسلام به حاشيه رانده شد و شخص خليفه و سخن او ملاک قرار گرفت. در اينجا لازم است به اين نکتهي دقيق و معرفتشناسانه اشاره شود که بين احبار و رهبان در دستگاه اهل کتاب، و مجتهدان در دستگاه شيعه تفاوت اساسي وجود دارد. مجتهدان در تشيع، يعني کساني که تلاش ميکنند در فروع دين تحقيق کنند و حکم خدا را از منابع چهارگانه يعني کتاب و سنت و عقل و اجماع، استخراج نمايند. تمام دغدغهي يک مجتهد در تحقيقاتش اين است که چگونه حکم خدا را با اطمينان بيشتر به متدينين برساند و از اين جهت است که گفته ميشود پذيرفتن نظر مجتهد به معني پذيرفتن حکم خداوند است. زيرا نقش اجتهاد در تشيع به معني فعاليت علمي کارشناسِ کشف حکم خدا براي کشف حکم خداوند است. البته از آنجايي که مجتهدين، معصوم نيستند امکان اشتباه و خطا در کارشان هست اما با عنايت به روشها و دقتهايي که دارند اشتباه به حداقل ممکن ميرسد و به همين جهت پيروي از آنها عاقلانهترين کار است. زيرا پيروي از محقق و کارشناس در اموري که آن شخص کارشناسانه عمل کرده کار عاقلانهاي است، مثل پيروي از پزشک متخصص که در عين آن که ميدانيم معصوم نيست و احتمال خطا در کارش هست، عاقلانهترين کار همان است که در رابطه با تخصصش از او پيروي کنيم. روش اجتهاد در حوزهي تشيع حاصل هزار سال تحقيقات دقيق و عميق و مستمر است، در حالي که قديميترين دانشگاههاي دنيا بيش از دويست سال سابقهي تحقيقاتي ندارند، روشي که ويتگنشتاين در 50 سال اخير دربارهي دستگاهمند کردن الفاظ در رساندن پيام مطرح کرد مجتهدين شيعه هزار سال پيش مدّ نظر داشتهاند.
انقطاع زمين از آسمان
آيهي مورد بحث پيام ميدهد يهود و نصاري، احبار و رهبان و مدعيان دين را به جاي «رب» مينشانند و چون خدا را گم کردهاند ديگر دغدغهي بهدستآوردن حکم خدا و جداکردن آن حکم از حکم غير خدا در آنها از بين ميرود. بنابراين بهراحتي سخنان هرکس را که مدعي دين است ميپذيرند و براي او اهميت قائل ميشوند و او را ملاک قرار ميدهند. در اين صورت ديگر توجه نميشود که وظايف افراد از آسمانِ معنويت به سوي آنها نيامده تا جان آنها را متصل به حقايق غيبي کند بلکه دستوراتي که آن افراد ميدهند بهواقع از زمينيان به زمينيان رسيده است و چنين دستوراتي راه آسمان را به سوي کسي نميگشايد.
وقتي گفته ميشود حضرت عيسي عليه السلام پسر خداست و خدا در او حلول کرده، فضايي از نظر معرفتي پيش ميآيد که فرهنگ جامعه را تبديل به فرهنگي مادي ميکند و ديگر حساسيت اين که سخن خدا را بيابند از بين ميرود و سخنان و حرکات کشيش و خاخام و خليفه ملاک حق و باطل ميشود، نه از آن جهت که آنها واسطهي فيض خدا بر زميناند، زيرا فرهنگي به ميان آمده که اساساً ديدگاهها به عالم غيب و معنويت منقطع شده و قداستها قداستهاي قراردادي گشته است (شبيه شرافت اشرافزادگان).
وقتي حکم خدا بر امور افراد و جامعه جاري نشود زمين به آسمان معنويت متصل نيست و در اين صورت فيض خدا در امور افراد و جامعه جاري نميگردد و در نتيجه زندگي زميني به بحران و آشفتگي ميافتد. مثل وقتي که روح از بدن جدا شود و بدن متلاشی شود، چون انضباط بدن از روح است و اگر بدن ارتباط خود را با روح از دست بدهد تجزيه ميشود. در حاليکه قبل از مفارقتِ روح، بدن در تدبير يک موجود غيبي به نام روح بود. اين يک قاعدهي کلي است که هر موجود زميني، وقتي در جهت صحيح خود قرار دارد که به غيب متصل باشد. جامعه نيز از نظر اسلام يک حقيقت و يک حياتي دارد و زنده ماندن جامعه به داشتن آدمهاي زنده و کارخانه و توسعه و کامپيوتر و امثال اينها نيست، حيات حقيقي جامعه به اتصال آن به عالم غيب از طريق اجراي احکام الهي است، مثل اين که شما از طريق انجام عبادات، حکم خدا را در بدن و قلب خود جاري ميکنيد و رکوع و سجود، انجام ميدهيد، اين رکوع و سجود ظهور فرمان خدا در روح و جسم شماست.
جامعهاي که ميخواهد حيات حقيقي داشته باشد بايد از طريق اجراي احکام الهي به عالم غيب متصل شود و لازمهي جاريشدن فرامين و احکام الهي در جامعه اين است که افراد جامعه معتقد به وجود عالم معنا و غيب و برتربودن آن عالم از عالم ماده باشند و با دينداري به آن عالم متصل شوند، نه اين که تمام اصالت را به دنيا و عالم ماده بدهند و دين را هم در حدّ عالم ماده محدود نمايند و از حيات حقيقي که مخصوص عالم غيب و معنويت است محروم بمانند.
ريشهي مشکلات جهان اسلام
احبار و رهبان و فرهنگ غفلت از غدیر در نگاه مادي داشتن نسبت به دين مشترکاند و لذا در عمل هم يک کارکردند و به صورتهاي مختلف دين و غيب را در ماده حلول داده و مادي کردند. لذا وقتي احکام دين پايگاه قدسي ندارد اگر يک روز هم حکم خدا در جامعه تعطيل شد نگران نخواهند بود و خواهند گفت دو متعه در زمان رسول خدا حلال بود و من حرام کردم. سخني که خليفهي دوم بر زبان راند، به اين معني است که پيامبر آنگونه معتقد بود و من اينگونه. چون از نظر خليفهي دوم در زمان پيامبر صلی الله عليه و آله مصلحت وقت به دست وحي بود ولي پس از رحلت ایشان و با انقطاع وحي، تشخيص مصلحت و اجراي احکام اسلام به طور کلي منوط به نظر مقام خلافت است. اين بينش چهرهي خاصي از ماديکردن دين است، چون معتقد است ميتوان با تشخيص خليفه کارهاي جامعه را جلو برد بدون آن که این تشخيص ربطي به نظر پروردگار داشته باشد. حاصل اين بينش وضعي است که امروز در جهان اسلام شاهدیم که حاکمان سکولار بر جامعه حکم ميرانند، بدون آن که دغدغهي اجراي حکم خدا بر جامعه را داشته باشند و بخواهند به منبع حيات هستي يعني خداي «حيّ» متصل باشند.
شيعه معتقد است حضرت اَحد به عنوان حقيقت اعلاي عالم هستي و حيّ لايموت، احکامي دارد که نور وحداني او با پذيرش احکام الهي در جامعه جلوه و ظهور پيدا ميکند و از اين طريق جامعه حفظ ميشود و نهتنها حيات حقيقي خود را از دست نميدهد بلکه در آن رشد ميکند، به همين جهت احکام الهي قراردادي و اعتباري صِرف نيستند که هر کس بتواند آنها را تغيير دهد بلکه احکام الهي واسطهي ظهور حقايق آسماني در زندگي مردم است و اين از طريق انسانهايي اظهار ميشود که پيامبر خدا باشند و يا با اسرار پيامبران مرتبطاند که در اسلام بعد از پيامبر صلی الله عليه و آله علي عليه السلام و اولاد آن حضرت داراي چنين مقامي هستند و در همين راستا بنا به اسنادي که مورد تأييد اهل سنت نيز هست، رسول خدا صلی الله عليه و آله فرمودند: «لِکُلِّ نَبِي صَاحِبُ سِرٍّ وَ صاحبُ سِرّي عَلي بن اَبي طالب»؛ براي هر پيامبري صاحب سرّي است و صاحب سرّ من عليبنابيطالب است.
اگر کسي متوجه خطر ماديشدن دين باشد و بداند بعد از پيامبر صلی الله عليه و آله و انقطاع وَحي، ارتباط انسانها بايد از طريق انسانهايي که واسطهي فيضاند با عالم معنويت برقرار باشد، ميداند بعد از خدا و رسول او بايد از اهل البيت عليهم السلام پيروي کرد. زيرا خداوند ميفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنکُم» اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولی الأمر را. اُولِيالأمر حتماً بايد معصوم باشند، زيرا خدا ما را به اطاعتِ غير معصوم دعوت نميفرمايد. از طرفي در جاي ديگر ميفرمايد: «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً» فقط خدا اراده کرده که آلودگي را از شما اهل البيت بزدايد و شما را به طهارت خاصي نايل گرداند. پس بايد اوليالامري که فرموده است بايد از او اطاعت کرد اهل البيت عليهم السلام باشند. و در راستاي اين که همان اهل البيت به باطن قرآن دسترسي دارند ميفرمايد: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَريم في كِتابٍ مَكْنُون لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُون» آن قرآن، قرآن کريمي است در کتابي پنهاني در عالم غيب و طوري است که فقط مطهرون ميتوانند به آن دست بيابند، و مطهرون هم طبق خودِ قرآن جز اهلالبيت عليهم السلام نيستند.
اين آيات دلالت بر اين دارد که اهل البيت عليهم السلام مظهر حکم خدا هستند و آنها، طوري قرآن را براي مردم تبيين ميکنند که مردم گرفتار دين مادي نشوند، در حالي که خلفاء به جهت عدم ارتباط با باطن قرآن، گفتند جامعه را به تشخيص خودمان اداره ميکنيم و رمز عدم موفقيت مسلمين در رسيدن به اهدافي که اسلام براي آنها تعيين کرده در همين نکته است.
اهميت ولايت اهل البيت عليهم السلام در نجاتِ دينداران
در فرهنگ غربي کار به جايي رسيد که مردم به جاي اين که به دنبال حکم خدا باشند تا زندگي زميني را به آسمانِ غيب وصل کنند، به دنبال خرد آدمي راه افتادند تا ميلهاي خود را اداره کنند و امروز با انواع بحرانها روبرو شدهاند و به همان اندازه که فکر غربي به جوامع اسلامي سرايت کرد جوامع اسلامی نیز با همان بحرانها روبهرو شدند. خطاي دوم جوامع اسلامي اين است که ميخواهند با همان فکر غربي که عامل بحران است، بحرانهاي پيش آمده را رفع کنند، غافل از اين که آنچه عامل نجات و سعادت است پذيرفتن ولايت الهي و گرفتن احکامِ ادارهي زمين از آسمان غيب است. خداوند در آيات 30 و 31 سورهي توبه که بحث آن گذشت علت مشکلات و بحرانها را اينگونه روشن فرمود که يهود و نصاري علماي خودشان را ملاک حق و باطل قرار دادند و معتقد به حلول خدا در عيسي عليه السلام شدند، بدون اينکه خداوند را ربّ و برنامهريز حيات خود و جامعه بدانند. ميفرمايد: «وَ مَا أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ»؛ در حالي که به آنها دستور داده نشده بود مگر اينکه خداي واحد را عبادت کنند که جز او معبودي نيست، خداوند منزه است از آنچه آنها انجام ميدهند. به جاي اين که خدا را بپرستند چشم دلشان را از خدا برداشتند و به احبار و رهبان چشم دوختند و احبار و رهبان هم به جهت خودپسندي که داشتند، همين امر را پسنديدند و نتيجهي چنين بينشي، دورشدن از توحيد الهي شد و جان آنها گرفتار صورتهاي مختلف دنيا گشت. به همين جهت در آخر آيه فرمود: «سُبْحانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ»؛ خدا از شرک آنها منزه است. با اينکه به ظاهر آداب دين الهي را انجام ميدهند ولي چون در تمام اعمالِ ديني توجه آنها به زمين و عالم ماده است، خداوند کار آنها را شرک ميداند و آنها را متذکر ميکند که آن نوع دينداري توحيدي نيست. کساني توحيدي زندگي ميکنند که به ريسمان الهي چنگ بزنند و آسماني شوند، نه آنکه دين الهي را زميني نمايند.
وقتی ميفرمايد: «وَ مَا أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ»؛ پس تمام برنامهها بايد يک جهت داشته باشد و آن جهتگيري به سوي خداوند است، بايد همواره حقيقت يگانهي عالم هستي مدّ نظرها باشد و همه چيز به او ختم شود، همچنان که از او صادر شده است و لذا هر برنامهاي که توجه ما را به خدا نيندازد و انگشت اشارتش به خداوند نباشد يک نحوه دنياپرستي و حسگرايي است و نتيجهي آن حتماً سرگرداني و پوچي خواهد بود. از این رو بايد مديريت جامعه از نظر سياسي و فرهنگي در اختيار کساني باشد که تمام وجودشان ظهور ارادهي خداوند است و با تمام وجود نيز به او اشاره ميکنند و لذا حضرت صادق عليه السلام در شرح آيهي: «وَلِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا»؛ ميفرمايند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّذِي لَا يُقْبَلُ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا قَالَ فَادْعُوهُ بِه»؛ سوگند به خدا مائيم اسماء حسناي الهي که هيچ چيزي از بندگان پذيرفته نميشود مگر با معرفت به ما، که خداوند فرمود او را به آن اسمای حسنا بخوانيد. و يا ميفرمايند: «اِنَّ قُلُوبَنا اَوعِيةُ مَشِيةِ اللّهِ فَاِذا شاءَ شِئْنا»؛ قلبهاي ما ظرف اراده و خواست خداست، چون او بخواهد ما نيز همان را ميخواهيم. اگر اين انسانها مديريت جامعه را به دست گيرند چشم جامعه همواره متوجه خدا است و از خطر حسّزدگي رهايي مييابد.
وقتي متوجه شديم هر چيزي جز خدا چشم جامعه را پر کند جامعه را آشفته مينمايد و به بيراهه ميکشاند متوجه ميشويم ريشهي مشکلات جهان امروز را چگونه ارزيابي کنيم. حتي برنامههاي سرگرمکننده، اگر علاقهي کودکان را به خدا رشد ندهد بستر ماديشدن دين را فراهم ميکند و پس از مدتي نتيجهاي جز بيديني جوانان در پي نخواهد داشت.
سؤال ميشود چرا فرزندانمان قبل از بلوغ متديناند ولي بعد از آن بيدين ميشود؟ جواب اين است که: قبل از بلوغ هم بيدين بودند منتهي بنا به تقليد از والدين اَداي دينداري در ميآوردند، حال که ميخواهند مستقل باشند، شخصيت اصلي خود را بروز ميدهند. اگر دين را در دورانی که آمادهي شنيدن سخن والديناند و يا حاضرند برنامههاي سرگرمکنندهي تلويزيون را تماشا کنند، بهگونهاي زيبا براي آنها شرح ندهيم تا هرچه جلوتر ميروند به خدا نزديکتر شوند، وقتي عقل جوانيشان که عقل چون و چرا است، بيدار ميشود جوابي براي سوالاتی که در مورد دين برايشان پيش ميآيد ندارند و لذا نميتوانند دينداري را ادامه دهند، چون ديني که براي آنها ترسيم کرده بوديم يا تقليدي بود يا احساساتي، مثلاً تصوير آبشاري را که همراه با چهچه بلبل و شُرشُر آب بود به او نشان ميدهيم که در کنار آن، کودکي در حال نمازخواندن است و خوشحال ميشويم که فرزندمان را نيز علاقهمند به نمازخواندن کرديم، غافل از اينکه او به جهت علاقهاي که به آبشار و چهچه بلبل داشت براساس تداعي معاني و شرطيشدن، نماز خواند. اين نوجوان هر وقت نماز ميخواند در حقيقت نماز نميخواند بلکه به ياد آبشار و چهچه بلبل ميافتد و اينها برايش تداعي ميشود. و چون ميخواهد خود را در آن فضا احساس کند نماز ميخواند تا خيال خود را جهت ارتباط با آن فضا تغذيه کند، آري در ابتدا چنين کاري اشکال ندارد ولي چون صورتهاي خيالي پس از مدتي از ذهن ميرود اگر عقل و قلبِ او هدايت نشود، پس از مدتي ديگر نماز نميخواند. لذا تأکيد ميشود بايد به تدريج جنبههاي معنوي دين را به فرزندانمان بشناسانيم و آنها را متوجه عالم غيب نمائيم، نه اينکه غيب را در حد محسوسات پائين بياوريم بلکه بايد انسان را بالا ببريم تا با عالم غيب ارتباط پيدا کند و در اين راستا موضوع خودشناسي يا معرفت نفس شروع خوبي است چون نظرها به موضوعي ميافتد که در عين مجرد بودن قابل احساس به علم حضوري است.
دين ماديشده و خداي ناتوان
خداوند در ادامهي آيهي قبل ميفرمايد: «يُرِيدُونَ أَن يُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ»؛ اي پيامبر! مشرکين؛ يعني کساني که خدا را در عيسي عليه السلام حلول دادند و معنويت را مادي کردند، بنا دارند نور خدا را با فوتکردن خاموش کنند ولي نميفهمند که خدا بنا دارد در هر حال نور خود را کامل کند هر چند کافران نخواهند. در واقع آيهي فوق يک نوع مژده و اميدواري به مؤمنين ميدهد که در مقابل جريان کفر که ميخواهد با مادي کردن دين، نور خدا را خاموش کند، خداوند ارادهي ديگري دارد و شما نگران آن نباشيد که آن ها موفق شوند.آنها اراده کردهاند دين را از صورت معنوي خود خارج کنند و فضايي بر ضد متدينين ايجاد کردهاند تا مناديان حقيقي دينداريِ معنوي نتوانند جامعه را متذکر نور معنويت نمايند، حتي امام حسين عليه السلام را شهيد ميکنند تا هيچ صدايي از دينداري معنوي به گوش کسي نرسد، ولي خداوند مژده داده که امور بر خلاف ارادهي آنها ادامه مييابد. عمر سعد به جهت آن که در فضاي دينِ ماديشده تربيتيافته، امام حسين عليه السلام را به شهادت ميرساند. در شب عاشورا با خودش درگير است که چه کند ولي چون ارزش را به ماده و ماديات ميدهد، هر چند از معنويت امام حسين عليه السلام تا حدّي آگاهي دارد ولي در نهايت با دل سپردن به فرمانروائي ملک ري، امام حسين عليه السلام را شهيد ميکند. عمر سعد اگر به ملک ري ميرفت نماز جماعت هم برپا ميکرد، به نظر خودش قربة الي الله هم نماز ميخواند، اما نمازي که خداي آن نماز نميتواند او را از ملک ري منصرف کند، آن خدا آن قدر در قلب عمر سعد ارزش ندارد که براي حفظ نور آن خدا از قتل فرزند رسول خدا صلی الله عليه و آله دست بردارد. معني دينِ مادي شده همين است و به همين جهت حضرت سجاد عليه السلام ميفرمايند: «لَا يَوْمَ كَيَوْمِ الْحُسَيْنِ عليه السلام ازْدَلَفَ عَلَيْهِ ثَلَاثُونَ أَلْفَ رَجُلٍ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ كُلٌّ يَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِدَمِهِ وَ بِاللَّهِ يُذَكِّرُهُمْ فَلَا يَتَّعِظُونَ حَتَّى قَتَلُوهُ بَغْياً وَ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً»؛ روزى چون روز تو نباشد اى حسين! سى هزار مرد كه گمان ميكردند از اين امتاند دور او را گرفتند و هر كدام به كشتن او به خدا تقرب ميجست و او خدا را به آنها يادآور ميشد و پند نميگرفتند تا او را به ستم و ظلم و عدوان كشتند.
معني ولايت
بعضيها دينشان يک دين خيالي و خدايشان يک خداي وَهمي است و با خيالات خود خوشاند، بدون آنکه با حقيقت حضرت احديت ارتباط داشته باشند، نماز ميخوانند بدون آنکه به هست و نيست خداوند کاري داشته باشند. بلکه با خداي خيال خود خوشاند چنین مکتبی را در اصطلاح امروزي آن «نوميناليسم» می گویند، بندگيشان خيالي است صرفاً براي آن که در روان خود راحت باشند بدون آن که نظر به واقعيت موضوع داشته باشند، مثنوي مولوي و ديوان حافظ ميخوانند براي آن که با خيالاتي خوش به سر ببرند. طوري زندگي را براي خود تعريف کردهاند که دغدغهي ارتباط با حقايق اعلي در آنها نيست بلکه ميخواهند با خيالاتي که دارند زندگي کنند. اينها به معني واقعي ولايت ندارند، زيرا ولايت به اين معني است که انسان راه تجلي انوار عاليهي حقهي حقيقيهي موجود در عالم اعلي را در جان و قلب خود بگشايد و سعي کند با ذوات مقدس عالم اعلا مرتبط باشد نه اين که صرفاً با خيال خود زندگی کند. ولايت به معني شيعي و عرفاني آن اين است که بدانيد نور فاطمهي زهرا سلام الله عليها قبل از خلقت عالم موجود بوده و ميتوان با ارادت به حضرت زهرا سلام الله عليها و توجه به سيرهي آن حضرت به عالم بالا و بواطن عالم وجود سير کرد، نه اين که يک خيالي از آن حضرت بسازيم و با آن خوش باشيم. در مورد رسول خدا صلی الله عليه و آله و ائمهي هدي عليهم السلام نيز قاعده از همين قرار است.
طبيعي است آدمهايي که دينشان خيالي و مادي است با دينداران واقعي که نظر به حقيقت دارند و مقيد به ارتباط با آن هستند، درگير ميشوند. جنگ کربلا جنگ اسلام مادي شده با اسلام قدسي اهل البيت عليهم السلام است و اين جنگ تمام شدني نيست، جنگي که در يک طرف، معنويت در حد ماده سقوط کرده و ماديت اصالت و ارزش پيدا کرده و در طرف ديگر، نظام مادي را به چيزي نميگيرد و به حقايق عالم بالا اصالت ميدهد و زندگي دنيايي را مسير اُنس با آن عالم ميداند. وقتي حقايق قدسي مدّ نظر نبود يزيد ميگويد: حسين پسر فاطمهي زهراء است، من هم پسر هند جگرخوار هستم. او يکي، من هم يکي.
خانهي فاطمهي زهراء سلام الله عليها در عين اصالتدادن به حقايق غيبي، دو صفت دارد: يکي سادگي در امور دنيا و ديگر بندگي خدا و توجه به حضرت الله. خانهي معاويه هم در عين اصالتدادن به عالم ماده، دقيقاً عکس آن دو صفت را دارد، يکي تجمل و توجه هرچه بيشتر به دنيا و ديگر عصيان در مقابل فرمان خدا و پشت کردن به هر حقيقت قدسي. نتيجهي خانهي فاطمه سلام الله عليها، اهل البيت عليهم السلام است و نتيجهي خانهي معاويه، يزيد. کسي که بخواهد به حقايق عاليهي اهل البيت عليهم السلام نزديک شود نميتواند از سادگي و بندگي بيبهره باشد.
هرجا پاي تجمل در ميان است، پاي دين مادي شده در کار است و لذا نبايد در آنجا اميد دينداري داشت. اگر خانهي فاطمه سلام الله عليها الگوي تاريخ است و نظام اسلامي از آن طريق ميتواند به اهداف خود برسد، بايد متوجه باشيم شاخصهي خانهي فاطمه سلام الله عليها سادگي و بندگي است و بايد در تمام مناسبات اجتماعي و فردي اين شاخصهها مدّ نظر باشد.
فرمود: «يُرِيدُونَ أَن يُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ»؛ اي پيامبر، کساني که دين مادي دارند حتماً با تو درگير ميشوند. ميخواهند نور خدا را با فوت دهان خاموش کنند، ولي خدا نورش را حفظ ميکند، هرچند کفار نخواهند. پس شما دينداري کنيد، که دين الهي عين پايداري است و موجب سعادت همگان ميشود.
مطالبي که در اين جلسه مورد بررسي قرار گرفت به ترتيب زير است:
1- اهل کتاب چون آنچه را خدا و رسول او حرام کردهاند، حرام نميدانند پس در واقع به ديني که مطابق فطرت است پشت کردهاند و در همين راستا ارتباط و اختلاط با آنها موجب ميشود تا جامعهي اسلامي دچار مشکلات فرهنگي شود.
2- براي آنکه فرهنگِ منحرف اهل کتاب، فرهنگ غالب جامعه نگردد خداوند به مسلمانان توصيه ميفرمايد با آنها مبارزه کنيد تا مجبور به دادن جزيه شوند و از اين طريق خوار گردند.
3- خطر ماديشدن يک دين تا آنجايي خطرناک است که خداوند به پيامبر بعدي دستور ميدهد با طرفداران دين مادي شده مبارزه کند تا خوار شوند، زيرا در چنين ديني قالبها ديني است ولي نظرها به اموري است که بتپرستان نيز به همان امور نظر داشتند.
4- از آنجايي که عامل پايداري معنويت در دين، حضور انسانهايي است که واسطهي فيض بين خدا و خلق خدا باشند، غفلت از این مسئله عامل ایجاد بينش مادي می شود.
5- ظاهرگرايي و غفلت از غيب موجب ميشود تا مساجد گرفتار زينتهاي دنيايي شوند و آن مکانهاي مقدس کمتر به عنوان خانهي خدا و محل ارتباط با عالم معنا مدّ نظرها باشند.
6- با ماديشدن دينِ مسيحيت، آباء کليسا خود را در جايگاهي قرار دادند که سخنانشان مثل سخن خدا بدون قيد و شرط پذيرفته شد و همين امر با به صحنهآمدن خلافت وارد نظام اسلامي شد، به طوري که با توجيه «مصلحت وقت» بعضاً نظر افراد در جامعه بر سخن خدا و رسول خدا صلی الله عليه و آله غلبه یافت.
7- مجتهدين در شيعه تلاش ميکنند تا حکم خدا را از متون ديني کشف نمايند ولي اجتهاد در نظر اَحبار و رُهبان و خلافت انتخابی اين بود که افراد نظر خودشان را به عنوان حکم خدا بر جامعه حاکم نمايند.
8- با ماديشدن دين، حساسيتِ يافتن نسبت به سخن خدا و اتصال زمين به آسمان در مردم از بين ميرود و رعايت قالب دين کافي مينمايد.
9- امامان معصوم در حاکميت جامعه، جايگاهی دارند که در ارتباط با باطن قرآن، جامعه را از سرگردانی در نظرات مختلف حفظ ميکنند.
10- وقتي جامعه با خداي حقيقي مرتبط نباشد نميتواند در حادثههاي خطير از دنيا بگذرد، همانطور که خداي عمرسعد، خدايي نبود که او بتواند به خاطر آن از به شهادترساندنِ امام حسين عليه السلام دست بردارد.
11- خداي خيالي و وَهمي، خدايي نيست که انگیزهي ارتباط با حقايق غيبي را در انسان ايجاد کند و عملاً انسانها با اين نوع خداها از ولايت خداي واقعي که «يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ»؛ است، محروم هستند.
12- پذيرفتن ولايت خداي واقعي و پيرو آن، ولايت انسانهاي معصومي که واسطهي فيضاند، موجب ميشود که «سادگي» و «بندگي» وارد زندگيها شود و اين دو، عامل جدايي معاويه از علي عليه السلام و جدايي دين ماديشده از دين معنوي است.
«والسلام عليكم و رحمةالله و بركاته»
جلسهي سوم،
دين ماديشده و حاکميت نفس امّاره
بسم الله الرحمن الرحيم
«قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ»؛
با کساني از اهل کتاب که به خدا و روز قيامت ايمان نميآورند و آنچه را خدا و رسولش حرام کردهاند حرام نميدانند و متدين به دين حق نميگردند، کارزار کنيد تا با خواري به دست خود جزيه دهند.
از آنجايي که اهل کتاب از نظر ايمان به خدا و روز جزا مثل مشرکان هستند و ايماني که نزد خدا مقبول باشد ندارند و آنچه را که خدا و رسول خدا تحريم کردهاند، حرام نميدانند، و گرفتار انواع آلودگيها ميباشند، بايد با آنها کارزار کرد تا زير دست حکومت اسلامي قرار گيرند و امکان گناه علني براي آنها نباشد تا زحمات نظام اسلامي در اصلاح امور جامعه بياثر نگردد.
آيهي فوق در مورد اهل کتاب به جهت عقايد غلط و اعمال آلوده ميفرمايد: «يعْطُوا الْجِزْيةَ عَنْ يدٍ وَ هُمْ صاغِرُون»؛ با آنها مبارزه کنيد تا با خواري به دست خود جزيه بدهند، يعني هم از نظر اقتصادي نتوانند در جامعهي اسلامي قدرت برتر شوند و هم از نظر فرهنگي خوار باشند. اين دستور خداست که اگر مسلمين به آن عمل نکنند فرهنگ اهل کتاب جامعهي مسلمين را تحت تأثير خود قرار ميدهد و زحمات نظام اسلامي را بياثر ميکند. زيرا فرهنگ اهل کتاب از مسير فطرت دور و به مسير نفس امّاره نزديک شده و از آنجايي که بايد با هر جرياني که عامل تحريک نفس امّاره است مبارزه کرد بايد با آنها نيز مبارزه نمود.
علت حقارت جوامع اسلامي
بعد از اينکه تکليف مسلمين را در مقابل مشرکين تعيين نمود، وظيفهي مؤمنين در قبال اهل کتاب را نيز روشن ميکند. متأسفانه ملتهاي مسلمان از روزي خوار شدند که به جاي مبارزه با اهل کتاب، دل در هواي يهود و نصاري سپردند به طوري که پادشاه صفوي به طور پنهاني به جاي دشمني با پاپ و پادشاه آلمان، در آن زمان براي آنها نامه نوشت که مبادا با دشمن مشترکمان يعني دولت عثماني رفيق شويد. در حالي که دولت عثماني با همهي ضعفها يک دولت اسلامي است و نسبت به يهود و نصاري، با اساس اسلام به دشمني بر نخواسته است. بايد ريشهي وضع موجود خود را در تاريخ گذشتهي خود جستجو کنيم که چگونه بر خلاف دستور قرآن عمل کرديم تا آنجا که در حال حاضر در مقابل اهل کتاب احساس خواري ميکنيم و يهود و نصاري به مسلمانان به عنوان کالاي قابل تصرف مينگرند و آنچنان بر افکار کشورهاي اسلامي مسلط شدهاند که عدهاي در جهان اسلام نميتوانند بپذيرند آمريکا براي جهان اسلام شيطان بزرگ است.
حفظ روحيهي مبارزه با يهود و نصاري براي خوار کردن آنها حکم خداست تا آنها در مقابل نظام اسلامي سرفرود آورند و به دنبال اشاعهي فرهنگ باطل و اعمال فاسد خود نباشند و در مقابلِ جامعهي اسلامي صف آرايي نکنند و با دشمنان اسلام همکاري ننمايند. دليل اين حکمِ قاطع را خداوند در آيهي بعد روشن ميکند که ميفرمايد يهود، عُزَير را پسر خدا ميداند و نصاري، مسيح را، شباهت عقايد اهل کتاب با مشرکان را بيان ميکند تا روشن شود اگر در مورد اهل کتاب تا حدودي سختگيري ميکند به خاطر انحراف آنها از توحيد و گرايش آنها به نوعي شرک در عقيده و عبادات است. اگر ارزش هر کس به عقيدهاي است که دارد اينها با عقايدي اينچنين خرافي ارزشي براي خود باقي نگذاشتند، کساني که نقش حقايق غيبي و معنويت در عالم ماده را نميشناسند، اگر در جامعه خوار نباشند انسانيت را خوار ميکنند و جنبهي ملکوتي انسانها به حاشيه ميرود.
مطالب فوق را بايد از چند زاويه بررسي کرد. اولين نکتهاي که بايد در آن دقت نمود اين است که ريشهي بيديني جوانانِ جامعهي اسلامي را به جهت تأثيرپذيري آنها از يهود و نصاري بدانيم. زيرا يهود و نصاري از دين حقيقي که متوجه عالم قدس است، به کلي بيبهرهاند، وقتي معتقدند مسيح پسر خداست، به اين معني است که معنويت در حد ماده پائين آمده و عالم غيب در وجود مادي محدودِ حضرت مسيح محصور شده است. در چنين فرهنگي کنترل اميال غريزي به کمک ارتباط با عالم قدس و معنويت ممکن نيست. لذا راهي جز مبارزه با آن فرهنگ باقي نميماند تا پوچي و پستي چنين فکري روشن شود، همچنان که اين فرهنگ در عالم هستي، پوچ و پست است. با دقت در آيهي فوق بايد متوجه بزرگي خطر بينش اهل کتاب شد، بينشي که معنويت را در حد ماده پائين ميآورد و هر معنويتي را با ماديت توجيه ميکند و حقيقتاً منکر عالم غيب ميشود. چنين بينشي ارزش و جايگاه دين را از بين ميبرد و هرگز به دين به عنوان حقيقتي آسماني نگاه نميکند تا در هر حال حريم احکام آن را محفوظ بدارد.
مسلّم اگر در جامعهاي معني و جايگاه دينِ حقيقي روشن نباشد و همهي افراد جامعه براي حاکميت احکام آن تلاش ننمايند، تمام انسانيت تهديد ميشود، چون هيچ کس نميداند راه سعادت حقيقي کدام است. ريشهي بحرانهاي موجود جهان را بايد در چنين غفلتي دانست و به همان اندازه که مسلمانان نسبت به چنين فاجعهاي حساس نبودند و در نتيجه روحيهي مقابله با اهل کتاب را از دست دادند، به مشکلات موجود گرفتار شدند. پيامبر اسلام صلی الله عليه و آله حق دارند که از ما سؤال کنند: آيا من ديني براي شما آوردم که مشکل بيديني فرزندانتان همچنان باقي باشد و اوقات فراغتشان به فساد و تباهي بگذرد؟ يا شما با غفلت از دستوراتِ دينِ خدا گرفتار چنين مشکلاتي شديد؟ مگر ميشود با غفلت از آيات قرآن به فرهنگ يهود و نصاري نزديک شد و انتظار حل مشکلات خود را نيز داشته باشيم؟ قرآن با صراحت تمام اعلام ميکند که بينش پستِ مادي يهود و نصاري دين شما را ضايع ميکند و لذا براي يک لحظه هم با رويکردِ با ارزشدانستن آنها با آنها مراوده نداشته باشيد مگر آن که زير دست شما باشند، زيرا اگر مسلمانان به يهود و نصاري نزديک شوند بينشِ مادي آن فکر و فرهنگ آنها را تحت تأثير قرار ميدهد و در نتيجه نهتنها فرهنگ آنها وارد زندگي مسلمانان خواهد شد، بلکه نگاه به امور معنوي و غيبي از منظر جامعهي اسلامي رخت برمي بندد.
بينشي که ميگويد عُزَير و يا مسيح پسر خداست تمام راههاي ارتباط با حقيقت را در مقابل خود بسته است و گرفتار نوعي از زندگي شده که جنبههاي معنوي انسانها را مورد غفلت قرار ميدهد. امروز اين بينش در تمام ابعاد جهان غرب حاکم است و چيزي که در اين فرهنگ مطرح نيست تعالي و ترقي ابعاد معنوي انساني است و به همين جهت هر اندازه که به آنها نزديک شويم به انواع رفتارهاي آلوده به دنيا و شهوات مبتلا ميشويم. وقتي متوجه شديم ريشهي فاصلهگرفتن از دين در اقشار مختلف جامعهي اسلامي در نزديکي و محبت به يهود و نصاري است متوجه ميشويم تا زماني که به دستور خداوند طبق آيهي مورد بحث عمل نکنيم تلاش براي دينداري جامعه، تلاش بيثمري خواهد بود.
بعضي از متدينين معتقدند مطرحکردن موضوعِ تقابل با يهود و نصاري فايدهاي ندارد، زيرا اولاً: همهي افراد جامعه به آن اعتقاد ندارند و آن را يک نوع عقبماندگي ميدانند، ثانياً: قابل اجرا نيست زيرا غلبهي فرهنگ غربي و همراهي آن با تکنولوژي چيزي نيست که بتوان جدا از آنها زندگي کرد. اين افراد به اين مسئله توجه ندارند که خداوند نجات هر فرد و هر ملت را در بينش صحيح قرار داده است. امام خميني«رضواناللهعليه» با اين که يک نفر بودند چون به عقيدهي حقي رسيدند ديگر معطل آن نشدند که آيا قابل اجرا هست يا نه، متوجه بودند همان خدايي که چنين دستوراتي را داده، عالم و آدم را در اختيار دارد و زمينهي تحقق دستورات خود را فراهم ميکند. هر کس موظف است عقيده و عمل صحيح را از قرآن به دست آورد و به آن عمل کند تا بهترين انتخابها را در زمان خود به انجام رسانده باشد و راه سعادت خود و جامعهي خود را بگشايد، اگر شهداء اينگونه فکر ميکردند که چون بقيه به جبهه نميروند پس ما هم نميرويم، چه اتفاقي ميافتاد، حداقل اين بود که خودشان به مقام منيع شهادت نميرسيدند.
در زماني که عرصهي دينداري و انجام وظيفه تنگ بود هر کدام از شهداء به تنهايي به وظيفهي خود عمل کردند و به دستور ولي امر مسلمين در صحنهي مقابله با دشمن متجاوزِ کافر پاي گذاردند و اين همه برکات براي خود و جامعهي اسلامي آفريدند و حق تعالي هم به پاس خدمت به شهدا آنها را به آرزويشان رساند و نگذاشت نظام اسلامي در زير چکمهي صداميان قرار گيرد، حالا هم بسيار راحت و آسوده در شعف برزخي خود به سر ميبرند.
آنهايي که ميگويند اين احکام قابل اجراء نيست بايد بدانند وقتي روشن شد اين احکام از طرف خداوند است و ما تصميم گرفتهايم به صورتي معقول آنها را پياده کنيم، خداوند شرايط را فراهم ميکند تا قابل اجرا شود، همان طور که در صدر اسلام خداوند شرايط تحقق اسلام را در متن فرهنگ شرک و بتپرستي فراهم کرد. عمده اين است که بدانيم مدير هستي حکيم است و دستورات او مطابق فطرت انسانها و نظام تکويني عالم است. پس هرکس به اندازهي عقيدهاش به انجام دستورات الهی و عمل به آنها امتحان ميشود و وقتي بنا را بر اين گذاشت که طبق دستور خدا عمل کند و ديد چگونه خداوند شرايط تحقق دستورات خود را فراهم ميکند، ايمان او به خدا زيادتر ميشود و عملاً حضور حضرت ربالعالمين را در صحنهها ملاحظه ميکند. باز تأکيد ميکنم: راستي اگر در ابتداي دفاع مقدس هشتساله حضرت امام خميني«رضواناللهعليه» و مردم مؤمن به اين عقيده به ميدان نيامده بودند کسي باور ميکرد چنين جنگي به نفع مردم مسلمان ايران تمام شود؟
در صدر اسلام نيز ابتدا آياتي که اشاره به جنگ دارد نازل شد، بعداً به تدريج خداوند زمينهي مقابله با مشرکين و اهل کتاب را فراهم کرد و نتيجهي آن مقابلهها، گسترش اسلام و عزت مسلمين شد، زيرا وقتي ملتي آمادهي اجراي حکم خداوند است خداوند نيز توفيق تحقق حکم خود را به آن ملت ميدهد و اين است معني اعتقاد به نقش عالم غيب و معنويت در زندگي انسانها و نجات از اصالتدادن به عوامل مادي. ملاحظه فرموديد که در فتواي قتل سلمان رشدي؛ چگونه يک فتوا دنيا را متحول کرد و با آنکه در آن فتوا تمام مناسباتِ نظام ليبرال دموکراسي ناديده گرفته شد ولي چون فتواي حقي بود جهان استکبار هيچ کاري در مقابله با آن نتوانست انجام دهد. وزير دفاع سوريه مصطفي طلاس ميگويد: «وقتي فتواي امام خميني مبني بر مَهدورالدَّم بودن سلمان رشدي را شنيدم تمام وجودم را شعف فرا گرفت و از جهت ديگر متأسف شدم که چرا دانشگاه اَلْاَزهر مصر به خواب فرو رفته است.» سلمان رشدي در مصاحبهها و خاطراتش نشان ميدهد نه شب دارد و نه روز. او در يکي از آخرين کتابهاي خود به فلاکت و ذلت ده سالهي پس از انتشار کتاب «آيات شيطاني» اشاره ميکند و ميگويد : «روزي که ناشر نروژي کتاب آيات شيطاني مورد اصابت گلوله قرار گرفت يکي از بدترين روزهاي عمر من است. او در آن ايام تنها طي 20 روز 13 بار محل خواب خود را تغيير داد از آن جهت که آن فتوا، آمريکا و انگليس را به چيزي نگرفت و يک روحاني مسلمان حکم قتل يک شهروند غربي را صادر کرد، جهان غرب بسيار تحقير شد. امام خميني«رضواناللهتعاليعليه» نگفتند اين فتوا چه فايدهاي دارد. اين يک بينش مادي است که نقش خدا را در ايجاد زمينه براي نتايج احکام الهي ناديده ميگيرد و بيشتر به نتايج ملموس اوليهي آن نظر دارد. اينگونه افکار را اصطلاحاً افکار «عملزده» ميگويند. وقتي انسان حق را فهميد بايد مطابق آن عمل کند، ديگر يک نفر يا يک ميليون نفر فرق نميکند. قرآن دربارهي حضرت ابراهيم عليه السلام ميفرمايد: «إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً قَانِتًا لِلّهِ»؛ ابراهيم عليه السلام به تنهايي امتي بود مطيع فرمان خدا. امام خميني«رضواناللهتعاليعليه» درباره شهيد بهشتي فرمودند: «بهشتي يک ملت بود.» پس به اندازهاي که عملي حق است نقشآفرين است، هر چند تعداد افرادي که طرفدار حقاند کم باشند و در همين رابطه حضرت علي عليه السلام ميفرمايند: «أَيُّهَا النَّاسُ لَا تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَى مَائِدَةٍ شِبَعُهَا قَصِيرٌ وَ جُوعُهَا طَوِيل» اى مردم در راه راست، از كمى روندگان نهراسيد، زيرا اكثريّت مردم بر گرد سفرهاى جمع شده اند كه سيرى آن كوتاه، و گرسنگى آن طولانى است.
وقتي قرار است که ما از درونِ خود با عالم غيب و معنا ارتباط برقرار کنيم پس ديگر دغدغهي حرف ديگران براي چيست؟
قرآن ميفرمايد: يهود و نصاري با طرح اين که عُزَير عليه السلام فرزند خدا است يا عيسي عليه السلام فرزند خدا است، عالم بيکرانهي غيب را در اشخاص معيني محدود کردند و در حقيقت، معني غيب و معنويت را از بين بردند، حال صحبت بر سر اين است که آيا ما در اسلام هم به چنين انحرافي گرفتار شديم؟
اگر دقت شود تصديق خواهيد کرد متأسفانه در صدر اسلام با حذف اهل البيت پيامبر عليهم السلام جامعهي مسلمانان به نحوي به همان بلايي دچار شدند که مسيحيت بدان مبتلا شد. ابتدا بايد فراموش نکنيم که ارزش و اهميت اهل البيت عليهم السلام به بيان چند حديث و روايت نيست بلکه ارزش آنان در جهتدادن به نحوهي زندگي مسلمانان است و اينکه با رهنمودهاي ائمه عليهم السلام روح معنوي دين حفظ ميشود. آنها هستند که مانع ميشوند تا دين به پوستهي بدون روح تبديل شود. در مسيحيت حضرت عيسي عليه السلام را فرزند خدا ناميدند و عملاً خدا را زميني کردند و وقتي خدا زميني شد، کليسا به عنوان نمايندهي فرزند خدا جاي خدا نشست و ديگر بدون آن که کتاب خدا ملاک دينداري باشد دستورات کليسا ملاک دينداري شد و کشيشان مطلقالعنان به نام خدا هر چه خواستند انجام دادند، چيزي که در صدر اسلام پس از رحلت رسول اکرم صلی الله عليه و آله ظاهر شد به طوري که تصور گردید حاکمان حق دارند هر طور خواستند دين خدا را کم يا زياد کنند که تاريخ گواه چنين موضوعي است و در مباحث قبل نمونههايي از آن عرض شد.
پيامبر اکرم صلی الله عليه و آله ميفرمايند: «مَنْ ماتَ وَ لَمْ يعْرِفْ اِمامَ زَمانِهِ ماتَ مِيتَةً جاهِلِيةً» هر کس بميرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است. اين روايت که شيعه و سني آن را از قول رسول خدا صلی الله عليه و آله نقل کردهاند ميرساند که اگر ميخواهيد دين اسلام گرفتار فکر و فرهنگ جاهليت نگردد بايد متوجه شخصيتي باشيد که خداوند به عنوان امام زمان براي جهان اسلام پرورانده است و آن قدر شناخت او و رجوع به او اهميت دارد که ناديده انگاشتن او موجب برگشت به فرهنگ جاهليت و زندگي مادي ميگردد، با این همه با ناديدهگرفتن روايت فوق پس از رحلت پيامبر اکرم صلی الله عليه و آله و با حذفشدن اهلالبيت عليهم السلام مسير دين به سوي ماديشدن سير کرد و اين مشکلي شد که جامعهي اسلامي هنوز گرفتار آن است.
وقتي اهداف اصلي اسلام آن طور که بايد و شايد در جامعه ظهور نکند متوجه انحراف دين به سوي مادي شدن نخواهيم شد، همچنان که متوجه نيستيم امروز نيز از دو جهت گرفتار فهم مادي از دين شدهايم. يکي از جهت نزديکشدن به غرب که اصالت را به عالم ماده ميدهد و ديگري از جهت غفلت از درک صحيح جايگاه اهل البيت عليهم السلام و شايد بتوان گفت علت اين که ما شيعيان نيز امروزه نميتوانيم از اهل البيت عليهم السلام آن طور که شايسته است هدايت و راهنمايي بگيريم علاقه و محبتي است که در ما نسبت به فرهنگ غرب پديد آمده است، آلوده به فرهنگي شدهايم که خود را از زندگي در زير سايه وَحي الهي بينياز ميداند، اين همان چيزي است که در صدر اسلام واقع شد و حالا به گونهاي ديگر در بعضي از شيعيان نيز ظهور کرده است و پس از انقلاب اسلامي بعضي از مسئولان تا آنجا پيش رفتند که پيشرفت به روش غربي را مدّ نظر نظام اسلامي قرار دادند و خواستند ساختارهاي اقتصادي، سياسي ما را در نهادهاي فرهنگ غربي ادغام نمايند.
در جلسات قبل عرض شد که خليفهي اول گفت: «نبي اکرم در اتخاذ تصميمات و ادارهي امور عامه با وَحي مؤيد و مستظهَر بود، ولي اکنون که وَحي آسماني با رحلت نبي اکرم قطع شده، ناگزيريم در اتخاذ تصميمات لازمه به اجتهاد و صوابديد فکري خود عمل کنيم» مردم عادي متوجه نشدند که منظور خليفه از اجتهاد، اجتهاد در مقابل نَص است و نه اجتهاد در متن دين براي يافتن حکم خدا، بلکه حکم خود را در عرض حکم خدا قلمداد کرد. از نظر علمای اسلام اجتهاد در مقابل نص حرام است. مثلاً کسي حق ندارد در مقابل نص صريح سخن رسول خدا صلی الله عليه و آله که نماز صبح را دو رکعت تعيين کردهاند بگويد به اجتهاد من نماز صبح را چهار رکعت بايد خواند. حتي علماي اهل سنت هم بعد از خلفاء، اجتهاد در مقابل نصّ را حرام دانستند. اجتهاد در بارهي اموري معني دارد که براي جامعه پيش ميآيد در حالي که دين سخن صريحي براي آن طرح نکرده و بايد با تدبّر در متن کتاب و سنت تکليفِ موردِ پيش آمده را تعيين کرد. علم فقه يکي از علوم اسلامي است که دربارهي احکام دين بحث ميکند. در رابطه با اهميت آن قبلاً عرض شده که با فقه ميتوانيم دين مردم را نگهداريم. مردم هرگاه مشکلي در زندگي روزمره پيدا ميکنند به فقيه مراجعه ميکنند. با تفسير قرآن ميتوان دين مردم را عميق کرد، ولي با فقه است که یک مسلمان می تواند مسلمانی خود را حفظ کند.
کسي که در اصول دين يا در نص دين اجتهاد کند در حقيقت دين را نپذيرفته است زيرا او تصور ميکند که دين يک امر قراردادي است و پيامبر اين گونه قرارداد کردهاند و حالا او ميتواند اين قرارداد را به شکل ديگري وضع کند. ولي ما معتقديم که احکام دين از عالم غيب گرفته شده است و پيامبر صلی الله عليه و آله به واسطهي جبرئيل، از عالم غيب اين احکام را دريافت کردهاند. به عنوان مثال: نماز حکم خداست. يعني پيامبر صلی الله عليه و آله نماز را از عالم غيب گرفتهاند حتي شکل وضو را هم از عالم غيب اخذ نمودهاند. پس نميتوان هدف از وضو را نظافت دست و صورت دانست. چرا که اينجا شستن معنايي ندارد. وضو براي اثبات بندگي است نه براي تميزشدن محل وضو؛ و جايگاه آن را ائمهي اطهار عليهم السلام به جهت آنکه با باطن قرآن در ارتباطند ميدانند ، ما فقط ميدانيم که بايد بنده باشيم و با تبعيت از حکم خدا بندگي خود را شکل دهيم و کامل کنيم. اما کسي که نماز و وضو را به عنوان دستوراتي که از عالم غيب نازل شده نميداند، در اين موارد به خود حق ميدهد که هر وقت صلاح دانست آن را تغيير دهد. بر مبناي همين طرز فکر است که عرض کردم خليفهي دوم گفت: «اي مردم سه چيز در زمان رسول الله بود که من آنها را نهي کردهام و حرام مينمايم و هر کس به انجام آنها مبادرت نمايد عقوبت ميکنم که عبارتند از «متعهي نساء» و «متعهي حج» و «گفتن حي علي خير العمل در اذان» وقتي شخصي به او اعتراض کرد، در پاسخ او گفت: «اَنَا زَميلُ مُحَمَّد»؛ من دوست و همکار محمد بودم، زمان پيامبر صلی الله عليه و آله مصلحت بود ولي در حال حاضر مصلحت نيست. اين نشان ميدهد که او معتقد است دين ريشه در يک حقيقت باطني ندارد، بلکه مجموعهي قراردادهايي است که پيامبر خدا صلی الله عليه و آله در آن زمان تشخيص داده و حالا که شرايط تغيير کرده ميتوان آنها را تغيير داد. معني مادي پنداشتن دين در همين تصور نهفته است و بر همين اساس دين هم مثل بقيهي پديدههاي مادي قابل تغيير است.
خطر قراردادی دانستن احکام
اگر متوجه حقايق غيبي و چگونگي وجود آنها در آن عالم باشيم هرگز نبايد با جلوههاي آن حقايق چنين رفتاري داشته و بگوئيم فعلاً مصلحت نيست که آن اعمال را انجام دهيم و با غفلت از جايگاه آن اعمال ارتباط خود را با عالم وجود قطع نمائيم، مثل بندگي خدا از طريق عبادات شرعي که موجب اُنس با انوار الهي ميشود، حال مگر ميشود يک روز بندگي خدا مصلحت نباشد؟ زيرا خداوند يک حقيقتِ غيبيِ برين است، نه يک قرارداد بشري که بشر قرار گذاشته باشد که موجودي به نام خدا در عالم باشد. عمدهي مشکل خلفا در صدر اسلام اين بود که احکام اسلام را دستورات قراردادي ميدانستند و فکر ميکردند اين احکام را جبرئيل به عنوان قراردادهايي براي بشر آورده است، خلفا در اين که آن دستورات صورت حقايق غيبي است و از طريق انجام آنها جان انسان با صورت ملکوتي آن اعمال مرتبط ميشوند، مشکل داشتند.
قرآن دربارهي پيامبر صلی الله عليه و آله ميفرمايد: «مَا ينْطِقُ عَنِ الْهَوَيٰ» او هيچ سخني را براساس ميل خود بر زبان نميآورد. چون فاني در مشيت الهي است و قلب آن حضرت ظرف اراده خداوند است. وقتي پيامبر صلی الله عليه و آله فرمودند کاغذ و قلمي بياوريد تا چيزي بنويسم که در آينده گمراه نشويد، خليفهي دوم گفت: «اِنَّ الرَّجُلَ لَيهْجُر»؛ اين مرد هذيان ميگويد. با چنين نگرشي به پيامبر صلی الله عليه و آله و با غفلت از آيهي قرآن که ميفرمايد: پيامبر خدا صلی الله عليه و آله هيچ سخني را براساس ميل خود بر زبان نميآورد، در نظر بگيريد چه تصوري از قرآن و پيامبر صلی الله عليه و آله پیدا می شود و معني ماديکردن دين جز اين نخواهد بود. در اين ديدگاه جايگاه وَحي و پيامبر صلی الله عليه و آله ناشناخته ميماند و در همين رابطه با توجه به اين که ميدانند حکم خدا آن است که براي زناکار بايد حدّ جاري شود، ميگويند در اين مورد خاص صلاح نيست. يا وقتي خليفهي دوم را غلام «مغيرة بن شعبه» که يک ايراني بود، به قتل رساند، عبيدالله بن عمر در مقابل قتل پدرش هرمزان را که يک شاهزادهي تازه مسلمان ايراني بود، کشت ولي خليفهي سوم از قصاص قاتل سرباز زد و گفت: «ديروز پدرش را کشتهاند، نميتوانم امروز خودش را بکشم.» اين موضعگيري خبر از آن ميدهد که جايگاهي براي احکام الهي در میان نيست و هر کس به تشخيص خود می تواند حکم خدا را تعطيل کند. تمام اين نمونهها را از آن جهت عرض ميکنم که ملاحظه بفرمائيد معني ماديشدن دين چيست و چه خطراتي براي جامعه به پيش ميآورد و راه درمان جهان اسلام را در کجا باید یافت.
تصور شد که دين يک امر قراردادي است و ميتوان در مقابل این قرارداد، قراردادهاي ديگري وضع کرد و از اين طريق دين از حقيقت اصلياش خارج گرديد و در نتيجه جامعهي اسلامي نتيجهاي را که بايد از دين بگيرد نگرفت. زيرا با اجراي حدود الهي است که برکات آسمان بر زمين جاري ميشود و براساس اعتقاد به باطن داشتن احکام الهي است که وقتي خلیفه سوم در اجراي حدّ شرابخواري بر وليد بن عقبه طفره ميرفت، علي عليه السلام خودشان وليد را شلاق زدند و حضرت در مورد عدم قصاص عبيدالله بن عمر به شدت اعتراض کردند و پس از خلافت فرمودند اگر بر عبيداللهبن عمر دست يابم خون او را به خون هرمزان خواهم ريخت از آن پس عبيدالله از علي عليه السلام متواري بود تا در زمان خلافت آن حضرت به معاويه پيوست.
رجوع به اهلالبيت عليهم السلام؛ تنها راه
همه قبول دارند در صدر اسلام اهل البيت عليهم السلام از حاکميت جهان اسلام حذف شدند ولي تبعات آن را نفهميدند و هنوز هم آفات آن روشن نشده است، چون جايگاه نياز بشر به ارتباط با عالم غيب روشن نشده است. وقتي نيازهاي انسان در حدّ نيازهاي مادي او تعريف شود جايي براي کساني نميماند که واسطهي فيض حق در نظام عالم ميباشند. بارها عرض شده است که جايگاه اهل البيت عليهم السلام در قرآن چه جايگاهي است ولي ضرورت توجه به چنين جايگاهي هنوز احساس نشده است، آري قرآن ميفرمايد جنبهي باطني قرآن را تنها مطهرون احساس ميکنند: «لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»؛ همان مطهروني که دربارهي آنها فرمود: «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً»؛ خدا فقط اراده کرده که رجس و هر آلودگي را از شما اهل البيت بزدايد و طهارتي خاص به شما بدهد. ولي نفهميدند چرا بايد به آنها رجوع کرد. چون از خطرمادي شدن دين غافل بودند، همه چيز را با محوريت پاسخگويي به نيازهاي مادي ترسيم کردند و در نتيجه جايي براي قرآن در تنظيم روابط اجتماعي و اقتصادي و تربيتي نماند و جامعهي اسلامي با مديريتي سکولار به راه خود ادامه داد و کار تا آنجا جلو رفت که جامعهي اسلامي توانست حاکماني چون يزيد و مروان بن حکم و متوکل عباسي را تحمل کند و خم به ابرو نياورد، چون فراموش کردند بايد از طريق اسلام انسانهاي زميني آسماني شوند، که اگر متوجه چنين نيازي بودند هيچ راهي جز رجوع به اهل البيت عليهم السلام براي جامعهي اسلامي باقي نميماند. کسي منکر کمالات اهل البيت عليهم السلام نبود ولي ضرورتي براي حاکميت آنها نميديد وگرنه شخص خليفهي دوم جملاتي دارد که همه حکايت از اعتقاد به کمالات خاص اميرالمؤمنين عليه السلام دارد، از جمله ميگويد: «خدا مرا در مشكلي كه براي گشودن آن پسر ابيطالب نباشد قرار ندهد.» بارها گفته: «لا اَبْقانِيَاللهُ بِاَرْضٍ لَسْتَ فيها يا اَبَالْحَسَن». خداوند مرا باقي نگذارد در زميني که اي اباالحسن تو در آن نباشي. يا گفته: «عجزتِ النّساء اَنْ تلِدْنَ مثل عليبنابيطالب». زنان از تولد فرزندي چون علي بن ابيطالب عاجزاند.
ايام البشر يا ايام الله؟
وقتي واسطهي فيض حاکم بر مناسبات جامعه نباشد ديگر روزگارِ بشر «اَيام الله» نيست، «اَيام البشر» است و ايام الْبَشَر همان «ايام نفس امّاره» است چون امام معصوم بر جامعه حاکم نيست تا مانع حاکميت نفس امّاره باشد و همهي ذهنها و قلبها را به حق رجوع دهد و اسماء الهي بر قلبها تجلي کند و زندگي با اُنس با «وجود» ادامه يابد. در جامعهاي که امامان معصوم عليهم السلام حاکميت داشته باشند سنت «يهْدِي اِلَي الْحَق» جاري ميشود و چه کسي است که با ارتباط قلبی با حق به شور و شعف نيايد.
بعضي از مجلات مينويسند همان طور که زمينشناسي، ديني و غير ديني نداريم، حکومت ديني و غير ديني هم نداريم. اين حرف دربارهي زمين شناسي شايد درست باشد - که البته آن هم جاي بحث است- ولي موضوع حکومت، موضوع حکمي است که بايد در جامعه جاري شود در حالي که موضوع علم زمين شناسي کشف رابطهاي است که در سنگها در طبيعت جاري است، آيا اين دو يکسان است؟ آيا فرق نميکند که در جامعه حکم خدا جاري باشد يا حکم يزيد؟ در حالي که حکم يزيد بر مبناي ميل و هوس خودش ميباشد ولي حکم خدا براساس حکمت الهي و فطرت انساني است.
نظر به همهي ابعاد انسان
در صدر اسلام بعد از رحلت رسول خدا صلی الله عليه و آله از اين نکته غفلت شد که احکامی که حاصل انديشهي بشر باشد از درک بسياري از ابعاد عالم و آدم غافل است و در کمترين فرصت به بحران گرفتار ميشود، ولي احکامي که خدا براي بشر بياورد احکامی حق و مطابق با تمام ابعادِ بشريت است و اگر بشر مطابق آن زندگي خود را سامان دهد داراي شخصيتي الهي ميشود و روح و روانش متصل به غيب و عالم گستردهي معنويت ميگردد. ائمهي معصومين عليهم السلام واسطهي گرفتن احکام الهی و ارائهي آن به بشر هستند. با حذف آنها مردم را به مردم واگذار کردند و جامعه را از حکم الهي و ارتباط آن با عالم غيب محروم کردند. همينطور که در دموکراسيِ مطرح در نظام ليبرال دموکراسي رابطهي جامعه با عالم قدس و معنويت قطع است، مگر اين که از طريق مردم سالاريِ ديني اشکال آن را برطرف نمائيم و در بستر احکام الهي رأي مردم جهت داده شود و با طرح ولايت فقيه جهت کلي جامعه از توجه به حق خارج نگردد، به همين جهت ولي فقيه نمايندهي مردم نميباشد که بخواهد براساس نظر مردم عمل کند بلکه براساس حکم خدا در زمان غيبتِ امام معصوم عجل الله تعالی فرجه بايد مديريت کلي جامعهي اسلامي را در دست بگيرد.
خداوند در قرآن ميفرمايند: «بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَأَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كَارِهُونَ»؛ بلکه آن پيامبر همراه با پيامهاي حقّ به سوي مردم آمد و اکثر آنها از حق کراهت داشتند. طبق آيهي فوق اگر نظر و رأي مردم با حکم خدا در تضاد باشد هرچند يک ميليارد رأي هم به کسي داده باشند از آن جهت که با حکم خالق هستي در تضاد است هيچ ارزشي ندارد. اينجاست که در حکومت اسلامي اهميت و ضرورت فقهاي شوراي نگهبان روشن ميشود که وظيفه دارند تمام مصوبات مجلس شوراي اسلامي را براساس احکام دين بررسي و تأييد کنند. حضرت امام خميني«رحمةاللهعليه» ميفرمايند: «مجردِ بودن رژيم اسلامي، اين مقصد نيست. مقصد اين است که در حکومت اسلامي، اسلام حکومت کند و اشخاص به رأي خودشان، به فکر خودشان حکومت نکنند. رأي ندهند به کساني که خيال ميکنند خودشان صاحب رأي هستند، خودشان را متفکر ميدانند، روشنفکر ميدانند، به اينها رأي ندهند. براي اين که رأي مردم در مقابل حکم خدا رأي نيست، ضلالت است». مقام عالَم ماده مقام کثرت است و خداوند از يک جهت حق است و از جهت ديگر وحدت محض است و اهل البيت عليهم السلام واسطهي بين کثرت و وحدت ميباشند و مردم و جامعه را به وحدت محض وصل ميکنند. حال اگر اهل البيت عليهم السلام از حاکميت جامعه حذف شوند، ارتباط جامعه با وحدت محض که همان حق است قطع ميگردد و جامعه گرفتار کثرتها ميشود که در ذات خود مقابل حق بوده و باطل است و لذا جامعه اگر ارتباط خود را با حضرت اَحد قطع کرد به اضمحلال و گمراهي و بحران فرو ميرود، در آن صورت آن جامعه در حدّ عالم ماده متوقف شده و به عبارتي به خود واگذار گشته است. وقتي تصور کنيم دين، مجموعهاي از قراردادهاي بشري است که انسانهاي بزرگ وضع کردهاند، از محدودهي عالم کثرت خارج نگشتهايم و عملاً راه خود را از عالم وحداني قطع کردهايم و با انواع سرگردانيها گرفتار کثرت شدهايم. ولي اگر حکم خدا در جامعه اجرا شود جامعه آرامش و ثبات پيدا ميکند، زيرا خداوند وحدت محض و ثبات محض است و ارتباط با قرار و ثبات محض، موجب قرار و ثبات ميشود. ولي اگر جامعه حکم خدا را کنار گذاشت و به خود واگذارده شد، از آنجا که جامعه به خودي خود در مقام کثرت است وقتي از مقام وحداني جدا شود دچار آشفتگي و انواع گمراهيها ميگردد. گمراهي بيشتر اين است که چنين جامعهاي بصيرت خود را از دست بدهد و آشفتگيهاي خود را نه تنها درک نکند، بلکه عين راحتي و آرامش بپندارد و به کلي از رويکرد به حق محروم شود و اگر هم به تکنيکهاي پيچيده دست يافت تماماً آنها را در جهت اميال شيطاني استفاده کند.
ظهور اومانيسم به جاي ظهور مهدي عجل الله تعالی فرجه
وقتي بشر از دين حقيقي که منجر به رشد بندگي او ميشود، محروم شد و بينش مادي بر روح جامعه حاکم گشت مکاتبي مثل اومانيسم و ليبراليسم به جاي دين مينشينند. ليبراليسم در عمل يعني آزادي از همه چيز، حتي آزادي از دين. به قول يکي از دانشمندان: ابتدا در غرب شعار آزادي، براي رها شدن از تنگناهاي کليسا بود ولی در نهايت به آزادي از تمام دستورات دين ختم شد و اومانيسم يا اصالت دادن به انسان و اميال انساني، به جاي خدا و احکام الهي نشست. دموکراسي در چنين فضايي مطرح شد، اين است که دموکراسي غربي به معني حاکميت رأي انسانهايي است که از همهي مقيدات معنوي بريده و هيچ امر مقدسي را بر نميتابند در چنين فضايي ديگر مهدي عجل الله تعالی فرجه که رجوع به حق را متذکر ميشود، ظهور نميکند.
وقتي معني ماديشدن دين روشن شود و علت آن نيز درست ارزيابي گردد براي برون رفت از آن ميتوان برنامهريزي کرد. ابتدا بايد نگران گرايش مردم به ظاهر و ظاهربيني بود و اين که چگونه توجه آنها از امور باطني و قدسي منحرف شده و به امور حسّي و مادي معطوف گشته است. تا وقتي برامور باطني و قدسي و نقش اساسي آنها در جامعه تأکيد نميکنيم هيچ اميدي جهت رفع مشکلات جامعه نبايد داشته باشيم. بايد بپذيريم در فضاي غربزدگي امروزي مردم ما در فهم دين و امور قدسي کاملاً سطحي هستند. اگر به دستورات دين در هر موضوعي نظر کنيد ملاحظه ميفرمائيد دو محور در آنها مدّ نظر است، يکي رفع تعلقات قلبي از امور حسّي و دنيايي و ديگر نظر به عوالم معنوي و سُنن غيبي. به عنوان مثال به دستورات دين در ماه رجب و يا در ماه رمضان که نگاه کنيد ميبينيد آن دو محور صورت کاربردي به خود گرفته است، ميفرمايد: ماه رجب، ماه خداست. يعني ماه توجه به غيبِ عالم است و ميفرمايد: از طريق استغفار و روزه و خواندن سورهي توحيد و امثال اين اعمال توجه خود را به حق بيندازيد و در افقي بالاتر از عالم ماده زندگي خود را مستقر کنيد.
با توجه به نکاتي که عرض شد روشن است که ظاهرگرايي در دين، بسيار خطرناک است و موجب مادي شدن دين ميگردد و در آن حال مردم طلبکار دين ميشوند چون متوجه نيستند که بايد تلاش ميکردند تا حجابهاي بين آنها و حقايق معنوي کنار رود تا نور آن حقايق بر قلبها تجلي نمايد، طوري ميشوند که بايد به آنها باج بدهيد تا ظاهر دين را رعايت کنند، چون دين را در حدّ يک حزب پذيرفتهاند.
در شرايطي که حضرت علي عليه السلام حاکم جامعه اسلامي هستند آنچنان نظر به عالم معنا شديد است و همه خود را بدهکار دين ميدانند که آن شخص خدمت آن حضرت ميآيد که دست مرا ببُريد چون دزدي کردهام و ميخواهد حضرت حکم خدا را بر او جاری کنند تا پاک شود و از اين طريق روزنهي غيب به روي جانش گشوده گردد، چون به اين شعور رسيده است که تا تسليم کامل احکام الهي نشود دريچهي غيب به رويش باز نميشود و تازه وقتي اِبْنِ الکوّاء که از دشمنان علي عليه السلام بود او را ديد از او پرسيد: دست تو را چه کسي بريد؟ آن جوان گفت: او که؛ «بابُ اليقين وَ حَبْلُ اللَّهِ الْمَتِينُ، وَ الشَّافِعُ يَوْمَ الدِّينِ الْمُصَلِّي إِحْدَى وَ خَمْسِينَ. قَطَعَ يَمِينِي إِمَامُ التُّقَى، وَ ابْنُ عَمِّ الْمُصْطَفَى، شَقِيقُ النَّبِيِّ الْمُجْتَبَى، لَيْثُ الثَّرَى غَيْثُ الْوَرَى، حَتْفُ الْعِدَى، وَ مِفْتَاحُ النَّدَى، وَ مِصْبَاحُ الدُّجَى. قَطَعَ يَمِينِي إِمَامُ الْحَقِّ، وَ سَيِّدُ الْخَلْقِ، فَارُوقُ الدِّينِ، وَ سَيِّدُ الْعَابِدِينَ وَ إِمَامُ الْمُتَّقِينَ، وَ خَيْرُ الْمُهْتَدِينَ، وَ أَفْضَلُ السَّابِقِينَ، وَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى الْخَلْقِ أَجْمَعِينَ»؛ باب معرفت و يقين و ريسمان استوار خدا است، و شفاعتكنندهي روز جزا، و گزارندهي پنجاه و يك ركعت نماز در شبانهروز؛ دست راست مرا او بريد كه پيشواى پرهيز پيشگى است و پسر عمّ مصطفى است و برادر خواندهي پيامبرِ برگزيدهي خدا، شير بيشهي خدا و باران رحمت بر همگان و مرگ دشمنان و كليد بخشش و احسان و چراغ تاريكيها. دست راست مرا امام حق و سرور خلق بريد.
اين نوع نگاه به احکام الهي است که انسان را جلو ميبرد و جامعه را از بحران آزاد ميکند. به همين جهت سلمان سه روز پس از دفن پيامبر صلی الله عليه و آله در خطبهاي که خواند ميگويد: «وَ الَّذِي نَفْسُ سَلْمَانَ بِيَدِهِ لَوْ وَلَّيْتُمُوهَا عَلِيّاً لَأَكَلْتُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَقْدَامِكُمْ وَ لَوْ دَعَوْتُمُ الطَّيْرَ لَأَجَابَتْكُمْ فِي جَوِّ السَّمَاءِ وَ لَوْ دَعَوْتُمُ الْحِيتَانَ مِنَ الْبِحَارِ لَأَتَتْكُمْ وَ لَمَا عَالَ وَلِيُّ اللَّهِ وَ لَا طَاشَ لَكُمْ سَهْمٌ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ وَ لَا اخْتَلَفَ اثْنَانِ فِي حُكْمِ اللَّهِ»! به خدايى كه جان سلمان در دست اوست سوگند اگر على را پيشوا و والى خود ساخته بوديد، هر آينه بركت و نعمت از آسمان و زمين اطراف شما را فرا مىگرفت، تا آنجا كه پرندگان آسمان دعوت شما را اجابت مىكردند و ماهيهاى دريا خواستهي شما را مىپذيرفتند و ديگر هيچ دوست و بنده خدايى فقير نشده و هيچ سهم از فرائض الهى از بين نمىرفت، و هيچ دو نفرى در حكم خدا اختلاف نمىكردند.
فراموش نکرده اید يکي از نکات اساسي که در دين مورد توجه است و جنبهي معنوي دين را محفوظ ميدارد اين است که تأکيد دارد، هر چيزي باطني دارد و بايد متوجه جنبهي باطني مخلوقات و دستورات باشيم. خداوند ميفرمايد: «وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»؛ هيچ چيزي نيست -که مخلوق خدا باشد- مگر اينکه خزينهها و اصل آن نزد ما است و ما نازل نميکنيم مگر اندازهاي معلوم و محدودي از آن را. پس وقتي هر مخلوقي ـ اعم از زمين يا انسان يا درخت ـ داراي مراتب باطني است بايد اين ظواهر را وصل به آن باطن ديد همان طور که در مقام نفس ناطقه وقتي شما در عالم ماده رکوع و سجود انجام ميدهيد، درست است که در موطن عالم ماده بدن شما در حرکت است ولي آن رکوع و سجود در عالم غيبِ شما صورت دارد و در همين راستا در برزخ و قيامت فرشته اي را ملاقات ميکنيد که در کنار شما است از او ميپرسيد تو کيستي؟ او جواب ميدهد: من عقيدهي نيکويي هستم که تو بر آن بودي «اَنَا رَأْيکَ الْحَسَنُ اَلَّذي کُنْتَ عَلَيه»؛ عقيده که در اين دنيا يک نوع فهم است، باطني دارد که در موقع خودش در قيامت به صورتي خاص ظاهر ميشود زيرا آن دنيا باطن اين دنياست. تأکيد شده است در نماز حضور قلب داشته باشيد و الفاظ آن را کامل ادا کنيد، براي اين که نماز شما داراي باطن شود و به صورت يک مَلَک در آن دنيا مددکار شما باشد و از سختيهاي برزخ و قيامت شما را نجات دهد. در روايت آمده است که از هر قطرهي آب وضو يک مَلَک ساخته ميشود چون آب تا وقتي شما با آن وضو نگرفتهايد آب است ولي هنگامي که با آن وضو گرفتيد آبِ وضو است و متصل ميشود به نيت شما که مربوط به نفس ناطقه است.
با توجهکردن به باطن دين، از قشريت صِرف رهايي پيدا ميکنيم و عالَم ظاهر را آيت عالَم باطن مينگريم و فرهنگ علي عليه السلام به صحنه ميآيد که فرمود: «مَا رَأَيتُ شَيئَاً اِلاَّ وَ رَأَيتُ اللّهَ قَبْلَهُ»؛ چيزي را نديدم مگر آن که قبل از آن خدا را ديدم. در چنين نگاهي است که ظاهر به باطن متصل ميگردد و دينداري، عامل اتصال زندگي دنيايي به زندگي معنوي و ابدي قيامت ميشود و جايگاه دستورات دين معلوم خواهد شد، همهي اينها در گرو توجه به آيه فوق است که ميفرمايد هر مخلوقي حقيقتي باطني و خزينهاي دارد که نزد خدا است و به اندازهاي محدود از آن را نازل کرديم.
نکتهي ديگري که بايد به آن توجه داشت اين است که خودِ دين براي اثبات حقانيت خود کافي و توانا است. پس در ارائهي دين بايد سعي کنيم دين را به طور صحيح طرح کنيم. گاهي براي اثبات حقانيت دين از موضوعاتي مدد ميگيريم که موجب ميشود چهرهي حقيقي دين در حجاب رود، در حالي که اگر انسان دربارهي خودِ دين تفکر کند و وارد آن شود چون فطرتش در عطش اُنس با خداوند است و دين تنها عامل چنين اتصالي است، به خوبي دين و دستورات آن را ميپذيرد، ديگر نيازي به آوردن تأييداتي از علم جديد نيست که بگوئيم چون علم جديد ثابت کرده است مصرف مشروبات الکلي موجب خرابي کبد ميشود و به بدن ضرر ميرساند از نظر اسلام حرام است، مسلم هر چيزي که به بدن ضرر برساند از نظر اسلام حرام است ولي ما از کجا ميدانيم علت حرمت مشروبات الکلي فقط همين باشد، از کجا که نظر اصلي قرآن به آثار باطني آن است و چون روح و قلب را خراب ميکند و راه ارتباط با خدا را از بين ميبرد حرام شده و به تبع آن آثار جسماني هم دارد؟
مطلب ديگري که بايد براي ديندار شدن و آزاد شدن از مادي شدن دين در نظر داشت توجه به تغيير افق روحاني انسان است که با ديندار شدن براي انسان پيش ميآيد و نه صرفاً اکتفاکردن به اطلاعات ديني، آري اطلاعات ديني لازم است ولي کافي نيست. اگر با توجه به علمي که نسبت به حقايق عالم معنا پيدا ميکنيم در وجود انسان تحول ايجاد نشود هنوز دنيا و امور مادي را اصل گرفتهايم و جهت جان را تغيير ندادهايم و ناخودآگاه دين را به عنوان وسيلهاي جهت دنياداري پذيرفتهايم، در اين صورت طعم دينداري به جان ما نمينشيند تا جذبههاي دنيا رو به ضعف و سردي بگذارند زيرا آن کسي که دلش به دنياست، دنيا را براي خود زيبا ميکند هر چند الفاظي که به کار ميبرد الفاظ ديني باشد، در آن صورت خدا را هم براي دنياي خودش ميخواهد، اينها کجا و آنها کجا که خداوند دربارهشان فرمود: «رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِيتَاء الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ»؛ مردانى كه نه تجارت و نه داد و ستدى آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زكات به خود مشغول نمىدارد و از روزى كه دلها و ديدهها در آن زيرورو مىشود مىهراسند.
انسان موظف است نگاه خود به عالم غيب و معنويت را روز به روز تقويت کند تا ديندارياش تبديل به عادت نشود و از دينداري و نشاط قلبي بيبهره نماند تا مجبور شود با دينِ مادي شده خود را مشغول کند.
ريشهي بحران معنويت
جامعه وقتي گرفتار بحران معنويت ميشود که مردم يا به کلي بيديناند و يا با دين ماديشده عمر خود را ميگذرانند، در آن صورت نور معنويت آنچنان بر قلبها تجلي نميکند تا به راحتي از تجمل و اسراف و چشم و همچشمي فاصله بگيرند. با نيت احترام به بيمار براي عيادت بيمار گُل ميبرند، در حالي که آن گُلها پس از چند روز پژمرده ميشود و گاهي آنقدر گل ميآورند که همان ساعت اول بايد مقدار زيادي از آنها را داخل سطل زباله ريخت. اگر به آنها بگويي اين کار اسراف است ميگويند: اگر اين کار را نکنم بيمار و خانوادهاش بدشان ميآيد. حکم خدا که اسراف را حرام کرده براي آنها مهم نيست و جرأت عمل به احکام الهي را ندارند چون دين خدا را طوري در قلب خود جا ندادهاند که تحول لازم را ايجاد کرده باشد، در جان آنها آداب غلط اهل دنيا بر حکم خدا غلبه دارد در حالي که وقتي توانستيم همهچيز را در پرتو حقايق ديني نگاه کنيم، دين و احکام الهي در نظرمان محبوب ميشود و وقتي دين محبوب شد خدا که صاحب اين دين است با انوار خاص خودش، در دل شما تجلي ميکند و زندگيها توأم با آرامش و اُنس با خدا خواهد شد، در آن صورت هر روز به دنبال عوضکردن دکور زندگي و تجملات رنگارنگ نخواهيم بود.
اگر ارتباط انسان با خدا ضعيف شد ارتباطش با دنيا قوي ميشود. در اين حالت جاي دين در جان انسان به مرور تنگ و تنگتر ميگردد تا آنجا که دين خدا را هم دنيايي و مادي ميکند و به جاي آن که خود را در خدمت راهنماييهاي دين قرار دهد، دين را در خدمت اميال خود قرار ميدهد. وقتي دين دنيايي شد ديگر آن استفادهاي را که بشر ميتواند از دين ببرد، نميبرد و از آن سرگرداني و يأسي که بهوسيلهي دين ميتواند آزاد شود محروم ميماند و در عين دينداري با انواع يأسها و افسردگيها و سرگردانيها دست و پنجه نرم مي کند.
از بد به سوي بدتر
سؤال شده است قبول داريم بعضي از برنامهها از جمله بعضي از برنامههاي تلويزيون لغو است ولي آيا مشغول کردن مردم به برنامههاي لغو براي جلوگيري از فساد بهتر نيست؟
جواب: عنايت فرمائيد که هر چه خود را به برنامههاي لغو عادت دهيم به همان اندازه به هوس خود جواب دادهايم و مسلم است که در امور لغو آنچه رشد ميکند هوس است و نه فطرت، حال اگر هوس را به ميدان بياوريد چون جنس هوس همچون جنس آتش است، همواره جلو ميرود و چيزهاي اطراف خود را ميسوزاند و به هيچ مرزي بسنده نميکند، عملاً به همان فسادي ميرسيد که ميخواستيد از آن فرار کنيد، اگر پاي هوس به ميان آمد، به کم متوقف نميشود. پس بايد توجه داشته باشيد که در کارها پاي هوس به ميدان نيايد و در هيچ شرايطي زمينه را براي هوسراني مردم فراهم نکنيم. بلکه از راههاي صحيح مردم را به دينداري معنوي هدايت نمائيم، تجربهي غلط مسئولان فرهنگي ما اين بود که خواستند از ترس مفاسد ماهواره، مردم را مشغول به برنامههاي پوچ و بيمحتوا کنند تا به ماهواره رجوع ننمايند، نتيجه آن شد که فرهنگ ديني مردم از طريق برنامههاي لغو مورد غفلت واقع شد و آن عدهاي هم که هرگز به سراغ ماهواره نميرفتند، با برنامههاي پوچ و بيمحتواي تلويزيون، پوچ و بيمحتوا شدند. البته براي مردم عادي نميتوان علامه طباطبائي«رحمةاللهعليه» را آورد تا سخنراني کنند، ولي وقتي رويکرد به سوي معنويات باشد از هنرمنداني استفاده ميشود که به طور غير مستقيم قلبهاي افراد را به سوي معنويات سوق ميدهند. مردم از حرفهاي تکراري و لغو خسته ميشوند و بهدنبال حرفهاي عميق ديني هستند و از ما تقاضاي حرفهاي عميق بيشتري دارند، وقتي ما توان ارائهي آن حرفها را به صورت هنرمندانه نداشتيم خود را به امور لغو سرگرم ميکنيم. بايد بر اين امر تأکيد کرد که قرآن ميفرمايد خصوصيات مؤمن آن است که از کار لغو فاصله ميگيرد. «وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ»؛ مؤمنيني که رستگار ميشوند کسانياند که از هر کار لغوي روي گردانند.
ما بايد مراقب باشيم که از ترس رو آوردن مردم به ماهواره طوري به هوس آنها دامن نزنيم که در نهايت به جز به ماهواره به چيز ديگري راضي نشوند. عجيب اينجاست که به جاي احياکردن فطرت و تلاش براي کنترل هوسها ميخواهيم با جواب دادن به هوسها آن را به کم راضي نمائيم! اين پنداري است که با واقعيت هوسها همخواني ندارد و در واقع ما خودمان با ميدان دادن به هوس، ميل به هوسراني بيشتر را در مردم ميافزائيم و در آن حال است که روحها ارزشي براي دين قائل نيستند، نهايت کار آن ميشود که دين را در حدّ حرکات قالبي ميپذيرند ولي هوس است که بر عقل و روان آنها حکومت ميکند. به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام «کَمْ مِنْ عَقْلٍ اَسيرٍ تَحْتَ هَوَي اَميرٍ»؛ چه بسيار عقلي که اسير هوسي است که حاکم بر عقل است.
حضرت علي عليه السلام در نهجالبلاغه دربارهي حقوق حاکم و رعيت ميفرمايند: «أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً وَ لَكُمْ عَلَيَّ حَقٌّ فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَّ فَالنَّصِيحَةُ لَكُمْ وَ تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ وَ تَعْلِيمُكُمْ كَيْ لَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِيبُكُمْ كَيْ مَا تَعْلَمُوا وَ أَمَّا حَقِّي عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَيْعَةِ وَ النَّصِيحَةُ فِي الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِيبِ وَ الْإِجَابَةُ حِينَ أَدْعُوكُمْ وَ الطَّاعَةُ حِينَ آمُرُكُم» اى مردم، مرا بر شما و شما را بر من حقّى واجب شده است، حق شما بر من، آن كه از خير خواهى شما دريغ نورزم و بيت المال را ميان شما عادلانه تقسيم كنم و شما را آموزش دهم تا نادان نباشيد، و شما را تربيت كنم تا راه و رسم زندگى را بدانيد. و اما حق من بر شما اين است كه به بيعت با من وفادار باشيد و در آشكار و نهان برايم خير خواهى كنيد، هر گاه شما را فرا خواندم اجابت نماييد و هر وقت فرمان دادم اطاعت كنيد.
ملاحظه ميفرماييد اميرالمؤمنين عليه السلام راه را بر ما گشودهاند و نشان دادند چگونه ميتوان قلبها را به طرف دين گرايش داد و جامعه را از خطر مادي شدن دين رهايي بخشيد. مطمئن باشيد هر اندازه بر آموزههاي ديني بمانيم و فضا را براي رشد معنويات آماده کنيم نتيجه ميگيريم و هر اندازه به هوسهاي مردم باج بدهيم تا راضي شوند، برآورده شدن هوسِ ديگري را مطالبه ميکنند و در آن صورت هرگز به مدينهي فاضلهاي که به حق شايستهي مکتب تشيع است دست نمييابيم. و مشکل مسئولان فرهنگي جامعهي ما غفلت از اين نکته است. و بهترین راهنمایی سخن حضرت صادق عليه السلام است که می فرمایند: «أَحْسِنُوا النَّظَرَ فِيمَا لَا يَسَعُكُمْ جَهْلُهُ وَ انْصَحُوا لِأَنْفُسِكُمْ وَ جَاهِدُوهَا فِي طَلَبِ مَعْرِفَةِ مَا لَا عُذْرَ لَكُمْ فِي جَهْلِهِ فَإِنَّ لِدِينِ اللَّهِ أَرْكَاناً لَا يَنْفَعُ مَنْ جَهِلَهَا شِدَّةُ اجْتِهَادِهِ فِي طَلَبِ ظَاهِرِ عِبَادَتِهِ وَ لَا يَضُرُّ مَنْ عَرَفَهَا فَدَانَ بِهَا حُسْنُ اقْتِصَادِهِ وَ لَا سَبِيلَ لِأَحَدٍ إِلَى ذَلِكَ إِلَّا بِعَوْنٍ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل» نيك نظر و دقت كنيد در آنچه نادانى آن بر شما جايز و روا نيست، و براى خود خير انديشى كنيد و بكوشيد در به دست آوردن آنچه ندانستن آن بهانه و عذر شما نشود زيرا براى دين خدا ركن ها و پايههائى است كه كوشش بسيار در عبادت با ندانستن آنها سودى ندهد و هر كه آن ها را شناخت و معتقد و متدين بدانها شد ميانه روى در عبادت به او زيان نزند و براى هيچ كس راهى در شناسائی اركان دين نيست جز به يارى خداى عز و جل.
به اميد آنکه همهي همّتها در جهت تعالي انسان به سوي عالم معنويت صرف شود تا با بهترين بهرهها روبهرو گرديم و اين به شرطي است که چهرههاي مختلف ماديشدن دين را بشناسيم.
مطالبي که در اين جلسه مورد بررسي قرار گرفت به ترتيب زير است:
1- حقارت جوامع اسلامي به جهت محبت به اهل کتاب و دشمني با خود و ارزش نهادن به ارزش های اهل کتاب است.
2- دين ماديشدهي يهود و نصاري به جهت انقطاع از عالم قدس، توان کنترل اميال غريزي جامعه را ندارد و جوانان جوامع اسلامي با نزديکشدن به فرهنگ آنها به همان مشکلات گرفتار ميشوند.
3- بينش معرفتي يهود و نصاري منجر به بنبسترسيدن همهي راههاي ارتباط با حقيقت خواهد شد.
4- اميدواري به نتايج اجراي حکم خدا و مبارزه با فکر و فرهنگ يهود و نصاري جهت نيل به شکوفایی فرهنگ اسلامی راه کاری است که خداوند در مقابل مسلمانان قرار داده است.
5- کالبدشکافي جايگاه فتواي قتل سلمان رشدي و اميدواري به تأثير حکم خداوند در عالم.
6- ارزش نقش حاکميت اهلالبيت عليهم السلام در جهتدادن به نحوهي زندگي مسلمانان و نجات دين از ماديشدن.
7- مباني معرفتي خلافت انتخابی، و قراردادي دانستن دستورات دين، به طوری که ميتوان بنا به مصلحت وقت آنها را تغيير داد و مقايسهي آن با نگاه اميرالمؤمنين عليه السلام به احکام الهي.
8- وقتي واسطهي فيض تشريعاً بر مناسبات جامعهي بشري حاکم نباشد ديگر روزگار بشر «ايامالله» نيست، «ايام البشر» است و «ايام البشر» همان «ايام نفس امّاره» است.
9- عدم رجوع به اهلالبيت عليهم السلام به آن جهت است که جايگاه نياز بشر به ارتباط با عالم غيب روشن نشده و بشر نيازهاي خود را در حدّ نيازهاي مادي تعريف کرده است و در نتيجه حاکمان سکولار و قوانين لائيک براي او قابل تحمل شده.
10- تفاوت روح دموکراسي غربي با روح مردمسالاري ديني و تفاوت رجوعِ کثرتها به وحدت با توقف در کثرتها و ظهور اومانيسم و ليبراليسم به جاي ظهور مهدي عجل الله تعالی فرجه.
11- در شرايطي که امام معصوم حاکم باشد آنچنان نظرها به عالم معنا شديد است که افراد خدمت امام معصوم ميرسند تا حدود الهي را بر آنها جاري کند تا پاک شوند و روزنههاي غيب بر جانشان گشوده گردد.
12- با توجهکردن به باطن دين، انسانها از خشونت رهايي پيدا ميکنند و عالم ظاهر را آيت عالم باطن مييابند و فرهنگ علي عليه السلام به صحنه ميآيد که فرمودند: «ما رَأيتُ شَيئاً إلاّ وَ رأيتُ اللهَ قَبْلَهُ».
13- جامعه وقتي گرفتار بحران معنويت ميشود که مردم يا بهکلي بيدين باشند و يا با دينِ ماديشده عمر خود را بگذرانند، در آن صورت دیگر نور معنويت آنچنان بر قلبها تجلي نميکند تا به راحتي از تجمل و اسراف فاصله بگيرند.
14- سياست غلط فرهنگي وقتي پيش ميآيد که بخواهيم هوسهاي مردم را راضي کنيم تا به سراغ ارضاي بيشتر هوسها نروند در حاليکه نتيجه برعکس ميشود.
«والسلام عليكم و رحمةالله و بركاته»
سنّت سقوط تمدنها از نظر قرآن
بسم الله الرحمن الرحيم
«وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَكَ عَلَيْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَكِن يُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ»؛
و اگر خداوند مردم را به جهت ظلمشان بگيرد، جنبندهاى بر روى زمين باقى نمىگذاشت ليكن كيفر آنان را تا وقتى معين به تأخير مىاندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتى نمىتوانند آن را پس و پيش كنند.
علت انتخاب موضوعِ «سنت سقوط تمدنها از نظر قرآن» اين بود كه فكر مىكنم تمدن جديد در شرايطي قرار دارد که لازم است چشم نسل جديد به اين شرايط بيفتد تا بتواند جايگاه غرب را نسبت به سنتهاي الهي تحليل نمايد و بهگونهاى زندگى كند كه در كلافهي سراسر بحران و مادی شده اين تمدن گرفتار نگردد.
سنت جارى در هستى عبارت است از حضور قوهاى فوق عالم ماده كه همچون روحى در كالبد پديدهها و حوادث عالم، جارى است و آن حوادث و پديده ها را به هم ارتباط داده و در مجموع به آنها جهت مىدهد، مانند حضور روح در جسم انسان و يا حضور قانون عليت در عالم. همهي حوادث عالم براساس سنتها ظهور ميکنند و جلو ميروند.
در اين بحث؛ سنت سقوط تمدنها را از منظري که قرآن طرح ميکند و علامهي طباطبائي«رحمةاللهعليه» در تفسير شريف الميزان شرح ميدهند، مورد بررسى قرار مىدهيم تا بتوانيم حوادث تاريخِ خود را به كمك سنتها و نيروى باطنى و شعور پنهانىِ حاکم بر آن ارزيابى كنيم. به عنوان مثال خداوند در قرآن مى فرمايد: «وَ تِلْكَ الْقُرى أَهْلَكْناهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِدا»؛ و ما شهرها و تمدنها را به خاطر ظلمي که کردند هلاک کرديم و براي هلاکتشان موعد و وقت مشخصي قرار داديم. اين آيه ميرساند که سنت خدا در برخورد با تمدنهاي ظالم برخورد هلاكتآميزى است و روشن ميکند هلاكت تمدنها يك حادثهي بريده و اتفاقى نيست بلکه مبتني بر يك سنت و قاعدهاي است که از طرف مدبّر عالم اجرا می شود.
تفاوت تفكر دينى با غير دينى در ارزيابي روند جوامع، دقيقاً در تفاوت آن دو ديدگاه است، به طوري كه تفكر دينى در تحليل سرنوشت جوامع به رمز و رازى فوق حوادث اين عالم نظر دارد و تمام عالم را در قبضهي خداوند و سنتهاى او مىداند و بر همين اساس جهتگيريها و گرايشهاي جوامع را اتفاقى نمىداند، ولي تفكر غير ديني همهي حوادث را گسيخته و منفرد و اتفاقى بهشمار ميآورد و نهتنها تصور ميکند حسابي در ظهور و سقوط تمدنها نيست بلکه ميپندارد امکان هرگونه عملي براي بشريت در عالم هست و به هر نتيجهاي که بشر بخواهد ميتواند برسد، بدون آنکه به سنن جاري در هستي نظر داشته باشد.
حيات تکويني و تشريعي جامعه
در تفکر ديني روشن است که هر جامعهاى يك حيات تكوينى و يك حيات تشريعى دارد كه حيات و مرگ تشريعى جامعه در رابطه با عدل و معنويت و يا ظلم و مادهپرستى است، ولى حيات تكوينى جامعه مربوط به اندازهاى است كه خدا براى طول بقاء آن امّت و آن تمدن تعيين كرده است، براي تقريب به ذهن مثل حيات و مرگ هر انسانى كه يك اجل مسمّايي دارد كه قابل تغيير نيست و يك اجل مبهم دارد كه به انتخابها و گرايشهاى او بستگي دارد . در خصوص حيات و مرگ انسان و اجل مبهم و اجل مسمّى، قرآن ميفرمايد: «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن طِينٍ ثُمَّ قَضَى أَجَلاً وَأَجَلٌ مُّسمًّى عِندَهُ ثُمَّ أَنتُمْ تَمْتَرُونَ»؛ خداوند كسى است كه شما را از گل آفريد؛ سپس مدتى مقرّر داشت تا انسان تكامل يابد و اجل حتمى نزد اوست و امکان هيچگونه تغييري در آن نيست با اينهمه، شما ترديد مىكنيد!
اجل را نكره آورد تا ابهام را برساند يعنى دلالت كند بر اينكه فرارسيدن اجل براى بشر مجهول است و بشر از راه معارف و علوم متداول راهى بهسوى تعيين آن ندارد. اجل به دو صورت واقع ميشود؛ يكى اجل مبهم و ديگرى اجل مسمّى. اجل مسمّى يعنى اجلي معين در نزد خداى تعالى و اين همان اجل محتومى است كه تغيير نمى پذيرد و به همين جهت آن را مقيد كرده به عنده، يعني نزد خدا. به طور مسلّم چيزى كه نزد خداست دستخوش تغيير نمىشود زيرا فرمود: «مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ» آنچه نزد شما است فناپذير و آنچه نزد خدا است باقي و پايدار است.
تفاوت اجل در انسان را از آن جهت عرض کردم که روشن شود در هر حال زندگي يک فرصت محدود است، و اگر بتوان بر اساس سنت الهي طول آن را تغيير داد به آن معني نيست که بتوان آن را در اختيار گرفت، ولي در موضوع تمدنها انتخابهاي متفاوت انسان نقشي در طول آن تمدن ندارد، بلکه در هلاکشدن و يا به ثمررسيدن آن تمدن نقش دارد.
قرآن ميفرمايد: «وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَكَ عَلَيْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَكِن يُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ»؛ و اگر خداوند مردم را بهجهت ظلمشان بگيرد، هیچ جنبندهاى بر روى زمين باقى نمىماند ليكن كيفر آنان را تا وقتى معين به تأخير مىاندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتى نمىتوانند آن را پس و پيش كنند.
علامهي طباطبائي«رحمةاللهعليه» ميفرمايند: اجل مسمّى نسبت به فرد فرد انسان همان مرگ آنها است و نسبت به امتها، انقراض ايشان است و نسبت به عموم بشر همان نفخ صور و آمدن قيامت است. خداوند ميفرمايند: «مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّى وَالَّذِينَ كَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ»؛ آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است جز به حق و تا زمانى معين نيافريديم و كسانى كه كافر شدهاند از آنچه هشدار داده شدهاند رويگردانند. علامه طباطبائي«رحمةاللهعليه» در تفسيرِ «اجل مسمّي» در آيهاي که گذشت مىفرمايند: مراد از اجل مسمّى نقطهي انتهايي هرچيزي است. پس هر ملتى وقتى به انتهاى وجود خود رسيد اجل آن فرا رسيده است . كه البته در اينجا بحث از انتهاى وجودى است، نه انتهاى زمانى، هرچند پرشدن ظرف وجود و به انتهارسيدن آن در زمانى واقع ميشود ولي «اجل مسمّي» در آيهي فوق در رابطه با آسمان و زمين و کليهي موجوداتِ آن، وقتي است که وجوداً به انتهاي خود ميرسند و در اين حال زمان معني ندارد.
براى شرح موضوعِ سنت سقوط تمدنها، ابتدا لازم است متوجه موقتی بودن كل حيات زمينى باشيم و سپس آياتى كه دلالت بر حيات تكوينى وحيات تشريعى جوامع دارند مورد بررسى قرار گيرند. قرآن در رابطه با موقتی بودن كل حيات زمينى ميفرمايد: وقتى آدم عليه السلام را از بهشت بيرون كرديم، گفتيم: «... اهْبِطُواْ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِي الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِينٍ» از آن فرو آييد در حالي که در شرايط جديد، بعضي نسبت به بعضي ديگر دشمني ميکنيد و در اين حال در زمين براي شما استقراري است با بهرهاي موقت. در دو آيهي بعد ميفرمايد: در شرايطِ هبوط در زمين هرگاه هدايتى از طرف من براى شما آمد، كسانى كه از آن پيروى كنند، نه ترسى بر آنها هست، و نه غمگين شوند.
در آيهي فوق ميفرمايد: شما بر روى زمين برويد زيرا با نزديکي به شجرهي ممنوعه ديگر زمينى شديد و چون جنس زمين - برعکس عالم معنويت- تنگ و محدود است، پس حتماً در بين خود تزاحم و درگيرى داريد. اما اين شرايط هميشگي نيست بلکه حيات زمينى بر اساس سنت الهى «إلى حِين» است و مدت آن محدود است. سنت موقتيبودن حيات زمينى، انسان را متوجه اين نکته مىكند که هركارى انجام مىدهد با توجه به موقت بودن حيات زمينى انجام دهد و بنا نيست حيات آدم روى زمين بىنهايت باشد.
کتاب و اجل ملتها
علاوه بر موقتبودن كل حيات زميني آدم، در دل حيات زميني يک نوع حيات تكوينى و مشخص شدهاي براي هر امت و تمدنى مطرح است كه آن نيز از قبل تعيين شده و وقتى «سرآمدِ» آن واقع شد هيچ حادثهاى نمىتواند آن سرآمد را تغيير دهد. لذا مىفرمايد: «...وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ» براى هر امتى اجلى است وقتى اجل آن امت سر رسيد ديگر هيچ چيزى نمىتواند آن را تغيير دهد و خوببودن و بدبودن امتها در تحقق آن اجل و سرآمد هيچ نقشي ندارد.
همچنان که مىفرمايد: «وَمَا أَهْلَكْنَا مِن قَرْيَةٍ إِلاَّ وَلَهَا كِتَابٌ مَّعْلُومٌ * مَّا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَمَا يَسْتَأْخِرُونَ»؛ و هيچ شهرى را هلاك نكرديم مگر اينكه براى آن اجلى معين بود هيچ امتى از اجل خويش نه پيش مىافتد و نه پس مىماند. علامهي طباطبائى«رحمةاللهعليه» در تفسير اين آيه مىفرمايند: براى هر امتى كتابى نزد خداست كه در آن کتاب اجل آن امت ثبت شده است و آنها نه مىتوانند آن را يكساعت جلو بيندازند و نه عقب. دو آيهي فوق دلالت دارند بر اينكه همانطور كه فرد فردِ بشر داراى كتابى و اجلى و سرنوشتى است، امتهاى مختلفِ بشرى نيز داراى كتابى هستند. خداوند ميفرمايد: هر ملتى كتابى و سرآمدى دارد كه چون به سرآمدشان رسيدند هلاكشان كرديم يعنى آنها صِرف انتخابهاي غلط و قدمگذاشتن در مسيرهاي هلاكتزا، نابود نميشوند بلكه بايد به انتهاى درجهي وجودى خود برسند تا اجلشان فرا رسد. چنانچه مىفرمايد: «وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَكَ عَلَيْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَكِن يُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ» اگر خدا مردم را به جهت ظلمشان مىگرفت هيچ جنبندهاي بر روى زمين نمىماند، يعنى با توجه به اينكه ظالم هستند آنها را تا يك سرآمدِ تعيينشده فرصت ميدهد اما وقتى اجلشان رسيد خواه ملت خوبى باشند خواه بد به هيچوجه نمىتوانند از آن اجل جلوگيرى كنند.
چرخش روزگار در دست كافر ومؤمن
در رابطه با تحليل واقعهاي که در جنگ اُحد پيش آمد و مسلمانان به ظاهر شکست خوردند خداوند به آنها مىفرمايد: «إِن يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِّثْلُهُ وَتِلْكَ الأيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ وَيَتَّخِذَ مِنكُمْ شُهَدَاء وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الظَّالِمِينَ، وَلِيُمَحِّصَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ وَيَمْحَقَ الْكَافِرِينَ»؛ اگر به شما جراحتى رسيد، به آن جمعيّت نيز - در ميدان بدر- جراحتى همانند آن وارد گرديد و ما اين روزهاى پيروزى و شكست را در ميان مردم مىگردانيم؛ - و اين خاصيّت زندگى دنياست - تا خدا، افرادى را كه ايمان آوردهاند، بداند و آنها شناخته شوند؛ و نيز خداوند از ميان شما، شاهدانى بگيرد و خدا ظالمان را دوست نمىدارد. و نيز خداوند مؤمنين را پاک و خالص گرداند و کافران را به زبالهدانِ تاريخ بفرستد.
مىفرمايد اگر شما زخمى برداشتيد آنها هم زخمى شدند و خداوند از طريق تحليل جنگ اُحد كلِّ حيات را براى ما تفسير مىكند و مىفرمايد ما اين روزگار را بين مردم مىگردانيم، چون بنا نيست كه فقط مسلمانها پيـروزى بهدست آورنـد، يك روز روزگـار و دوران دسـت شماسـت - درجنگ بدر- و يك روز هم در دست مشركين است - در جنگ احد- خوشيهاى دنيائى هم اين چنين است. و اين روزگار را در بين مؤمن و كافر ميگرداند. سپس اصل موضوع را جهت نتيجهگيري مطرح ميفرمايد که «وَلِيَعْلَمَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ»؛ و براى اينكه خداوند مؤمنين را بشناسد، كه اصطلاحاً اين شناخت و علم را علم فعلى مىگويند، به اين معني که در فعل بشر علم خدا اثبات شود. براى خداوند معلوم است كه هركسى چه كاره است ولى هركس در عمل بايد خود را بنماياند تا در قيامت به هنگام محاكمه بهانهاى نداشته باشد. سپس ادامه ميدهد، «وَيَتَّخِذَ مِنكُمْ شُهَدَاء» تا خودتان شاهد باشيد. «وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الظَّالِمِينَ» و خداوند در اين نظام به ظالمين نظر ندارد، هر چند ممكن است چرخش روزگار را موقتاً در دست آنها قرار دهد. پس نظرِ حق به مؤمنين به اين معني نيست كه آنها در سختيها قرار نگيرند بلکه براي آن است که «وَلِيُمَحِّصَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ وَيَمْحَقَ الْكَافِرِينَ»؛ تا خداوند مؤمنان را ناب و خالص گرداند و کافران را به محاق ببرد و از تاريخ جهتدار نظام هستي بيرون بيندازد. حق تعالى مىخواهد با چرخاندن پيروزيها به دست مؤمنين و کافران، حقيقت ايمانِ مؤمنين و کفر کافران را به فعليت کامل برساند و پوچي زندگي کفر نمايان گردد.
از مجموع اين آيات مىتوان نتيجه گرفت كه نه نسبت به بقاي يك ملت و تمدن كمحوصله شويم و نه بقاي آنها را دليل بر حقانيت آنها بدانيم، بلكه ادامهي حيات آنها بنا به سنت خاصى است و ريشه در حيات تكوينى آن امت دارد كه به سرآمد خاصى وصل است. زيرا قرآن ميفرمايد: اگر آنها را به خاطر ظلمشان نمىگيريم به خاطر اين است كه هنوز اجلشان نرسيده است.
سنت ظهور و بطون
قرآن مىفرمايد: «إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا وَعْدَ اللّهِ حَقًّا إِنَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ...» بازگشت همهي شما به سوى اوست! خداوند وعدهي حقّى فرموده؛ او آفرينش را آغاز مىكند، سپس آن را بازمىگرداند، تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند به عدالت جزا دهد؛ و براى كسانى كه كافر شدند، نوشيدنى از مايع سوزان است؛ و عذابى دردناك، به خاطر آنكه كفر مىورزيدند.
مسلّم همهي ما به سوى خدا بر مىگرديم و نظام «اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون» براي همه تحقق مييابد و عملاً سنتِ ظهور و بطون يا ايجاد کردن و باز به سوي خدا برگشتن، براي همه جاري ميشود و اين وعدهي حقي است و چون چنين کاري حق است خداوند انجام مىدهد. و اگر فقط خلق و سير نزولى پيش ميآمد، بدون سير صعودى و برگشت به مقام عنداللهي، كار خلقت لغو و بيحکمت بود، بنابراين بايد پس از خلقت و سير نزولي، سير صعودى و برگشت به سوي حق نيز محقق شود. مثلاً شما وقتي حرفهاى مرا مىشنويد عملاً انديشهي من در الفاظ بنده «ظهور» کرده و پس از آن و با شنيدن آن از طرف شما، از طريق قوهي سامعه آن افکار به پيش نفس شما بر مىگردد، اين به معني برگشت به باطن است و در اين رابطه نظامِ ظهور و بطون در كار است تا انديشهي بنده به شما منتقل شود. حال اگر فقط صداى بنده پردهي گوش شما را حرکت ميداد ولي منجر به فهم شما در نفس ناطقه شما نميگشت يك امر لغوى انجام مىشد كه صرفاً ارتعاش پردههاى گوش شما را ايجاد ميکرد بدون آن که علم و معرفتى در كار باشد. قرآن مىفرمايد: «إِنَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ»؛ خداوند خلق را ايجاد ميکند، سپس آن ها را برميگرداند، اين آيه تاكيد و تفصيل و شرح معناى مجمل آيهي «اِلَيْهِ مَرْجِعُكُم» است. که ميفرمايد: به سوي او برميگرديد، او ايجاد مىكند و سپس بر مىگرداند تا مؤمنى كه عمل صالح انجام داده است براساس قسط و عدل، به جزاى اعمالش برسد. پس خداوند نظام دورهاىِ «ظهور و رجوع» را به جهت آن كه حق است انجام مىدهد. و اگر اين نظام دورهاى نبود بنا به فرمايش قرآن، قسط و عدل در مورد انسان مؤمن تحقق پيدا نمىكرد. ميفرمايد رجوع به قيامت را قرار داديم، «لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ» تا اهل ايمان و عمل صالح با جوابى كه مطابق قسط و عدل است جزا داده شوند. دادن جزا به خودي خود يك نوع برگشت را اقتضا ميکند. فرمود: «ثُمَ يُعيدُهُ»؛ سپس برگشتشان مىدهيم تا آن سير باطنى محقق شود. آري «اِنَّه يَبْدؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُه»؛ يعنى اساس هر خلقتى يك ظهور و ايجاد و يك برگشت و رجوع است تا در ازاء اين دور، معنى جزا و پاداشِ افراد و امتها تحقق يابد و هر امتي به آنچه بايد برسد، برسد.
علامهي طباطبائى«رحمةاللهعليه» مىفرمايند: آيهي فوق يعنى آيهي 4 سورهي يونس، يك نحوه ظهور و بسط و يك نحوه قبض و برگشت در كلِ نظام را براى ظهور عدالت الهى در مورد مخلوقات ترسيم مىنمايد. به عبارت ديگر آمدن و رفتن افراد و جوامع براى ظهورِ سنت خاصى است و لذا چون عمر تمدن و ملتى سرآمد و شرايط ظهور و برگشت آن کامل شد آن تمدن مىرود و اين يعني تحقق سنت ظهور قسط و ظهور حق در موطن هستى، و وقتى زمينهي اجراي اين سنت براي ملّتي به اتمام رسيد ديگر حيات اين ملّت تمام است و چون عمر تمدنى و ملتى سرآمد آن تمدن مىرود و هرگز قابل تغيير نيست، يعنى «لا يَسْتَقْدِمونَ ساعَهً وَ لا يَسْتَأخِرون» كسى نمىتواند آن را عقب و جلو بيندازد. در اين مرحله از عمر تمدنها، اعمال، سرعت و جهت خاص خود را دارند و همه چيز براي به انتها رسيدن است.
شاخصهاي هلاکت تمدنها
در آخر عمرِ تمدنهايي که سرآمد آنها هلاکت است، كثرت بر وحدت و صورت بر معنا غلبه مىكند و كمّيت جاى كيفيت مىنشيند، زيرا در شرايطي قرار ميگيرند که همهي خصوصياتِ بقاء و پايداري را از دست دادهاند، نه كمالى در آن جامعه و تمدن مىتوان يافت نه وحدت و انسجامي. در فلسفهي اسلامى روشن مىشود خداوند عين وحدت و عين كمال است و عالم ماده عين كثرت و عين نقص است و از آن جهت که خداوند عين وحدت و عين وجود است هر جريان غير الهي نه از وحدت بهرهمند است و نه از وجود و بقاء و پايداري. پس هر اندازه که تمدني به ماده نزديك شود به همان اندازه به كثرت نزديك شده و در بيانسجامي و اضمحلال قرار ميگيرد.
قرآن نيز وقتى آخر عمرِ ملتها و اقوامى كه روبهروى انبياء ايستادهاند را بيان مىكند به دو چيز اشاره دارد، يکي اينکه تا اجل آنها بهسرنيامده به آنها فرصت داده ميشود، ديگر اين که به جهت مقابله با توحيد هلاک ميشوند و هيچ بهرهاي از فرصتي که در اختيار آنها قرار داده شد نميبرند. در سورهي هود عليه السلام به صورتي مشخصتر خصوصيات جريانهايي که مقابل انبياء ايستادند را بيان ميکند، مىبينيد كه زندگي آن جريانها جز نظر به دنيا و شهوت و عالم ماده چيز ديگرى نيست. آنها به حضرت نوح عليه السلام ميگويند: «مَا نَرَاكَ إِلاَّ بَشَرًا مِّثْلَنَا»؛ ما تو را مثل خودمان يک بشر ميدانيم و به تعالي روحي تو به عنوان پيامبر معتقد نيستيم. حرفهايشان شديداً حسّى و صورى و منقطع از آسمان معنويت است، در حاليكه حرف پيامبران نظر به وحدت حقي است که در عالم جاري است و نظر به عبوديت و بندگى افراد دارد و توصيه ميکنند: «أَن لاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ اللّهَ»؛ جز خدا را عبادت نکنيد.
تمدن غربي با توجه به خصوصياتى كه دارد از جمله مصاديق همان تمدنهايى است که در طول تاريخ به انتهاي هلاکتبار خود رسيدند و بيشتر به كثرت و عالم محسوس نظر دارد و از عالم وحدت و ارتباط با آسمان معنويت نظر خود را برگردانده است.
مىتوان گفت: هر امتى «دورهي» خود را بايد طى كند حال يا خوب طي ميکند يا بد، هر مرحله از مراحلِ اين دوره شاخصههاى خاصى دارد. مثل حوادثى كه در جهان امروز با آن روبهروئيم که به جهت شيطانيبودنِ روحيهي دوران مدرنيته و اينکه شتابزدگي و عجله يکي از خصوصيات شيطان است، فرهنگ غربي با سرعتى كه در زمان هاى گذشته سراغ نداريم به سوي پايان دورهي خود نزديک ميشود. در روايت داريم «اَلْعَجَلَةُ مِنَ الشَّيطانِ وَ التَّأَنِي مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ عجله و شتاب از آن شيطان است و تأني و وقار از خداي عزّوجلّ و از آن طرف اگر به مقايسهي خصوصيات فكرى انسانهاي عجول و انسانهاي حكيم بپردازيم مىبينيم انسانهاي عجول در عين شتابزدگي، سطحى و بىمحتوا هستند ولى انسانهاي حكيم در عين برخوردارى از تأني و وقار، داراي فكرى عميق و پرمحتوايند. هر کدام با انتخابها و ارادههاى خود چنين روحيههايي را در خود پديد آوردهاند، هر دو شخصيت - اعم از آنهايي که عجولاند و آنهايي که داراي تأنّي و وقارند- در زماني اجلشان ميرسد اما با دو نوع شخصيت و با دو نوع سرنوشت، يکي با مردن، همه چيزش را باخته و به يک معني هلاکشده و ديگري با مُردن، به شرايط برتري دستيافته و نهتنها هلاک نشده بلکه زندهتر گشته است. ميتوان گفت روحيهي شتابزدگي که در تمدن جديد حاکم است علت سطحيکردن تفکر در اين تمدن شده و همين امر موجب سير سقوطى و نزولى آن گشته و به جاي آنکه با سرآمدي سعادتمندانه روبهرو شود، زندگي انسانها در اين تمدن منجر به هلاکت ميگردد.
در رابطه با علامتِ رفتنِ يک دين و آمدن دين ديگر نيز در متون اديان گذشته علاماتي را به پيروانشان خبر دادهاند. بهعنوان مثال در تاريخ داريم که سلمان از شام به سوى مكه حركت كرد تا پيامبر صلی الله عليه و آله را بيابد، چون علماء مسيحى به او گفته بودند زمان، زمانِ ظهور پيامبر آخرالزمان است. وجود متونى كه سلمان را راهنمائى كرده نشانهي دورهاى بودن تاريخ است و نشانهي آن است كه دورهي شروع و ظهور اسلام از قبل معلوم بوده است. سلمان اوّل يك زردشتى است ولي دل پاكى دارد و دين زردشت به جهت تحريفاتي که داشت و به جهت آنکه دورهي آن گذشته، نميتواند او را قانع کند، مىخواهد مسيحى شود به او اجازه نمىدهند، چون قانون دين زردشت آن زمان اين بوده كه اول بايد آموزههاي زردشت را خوب بشناسى سپس تصميم بگيري، او نيز چنين مىكند و وقتى بالأخره دين زردشت او را قانع نمىکند، پس از مطالعهي كاملِ آن دين به او اجازه مىدهند كه مسيحى شود. به شام يعنى سوريهي فعلى که محل تمدن مسيحيت بوده مىرود و دربارهي مسيحيت تحقيق و تفكر مىكند و باز قانع نمىشود. استاد مسيحىاش به او مىگويد من براى تو ديگر حرفى ندارم، به تعبير ما به او مىگويد: تو به دنبال چيزي عالی تر از آن چيزي که در مسيحيت مطرح است،هستی، تو بايد به دنبال پيامبرى بروى كه لباسى از پشم شتر مىپوشد و در فلان منطقه ظهور مىكند و شواهد نشان مىدهد كه بايد وقت ظهورش رسيده باشد . سلمان راه مىافتد و بالاخره پس از طى مشكلاتى پيامبر صلی الله عليه و آله را مىيابد و ايمان مىآورد. در اينجا از اين مطلب مىخواهم نتيجه بگيرم كه انتهاى دورهي يهوديت و مسيحيت در متن خودِ آنها مطرح بوده و شروع دورهي اسلام نيز در آنها پيشبينى شده است. گفتگوى بين شاهزادهي ونيزى با آن كشيش را در كتاب سيرهي پيامبر صلی الله عليه و آله از دكتر طه حسين نگاه كنيد، محاورهي بين دو انسانى است كه در غروب تمدن مسيحيت قرار گرفتهاند در حاليكه شك همهي وجود مردم را فرا گرفته است. اين شاهزاده توسط آن كشيش هر دو به سوى عربستان مىآيند و قبل از اينكه پيامبر صلی الله عليه و آله را ملاقات كنند بهدست طايفهي لخميان كشته مىشوند، بعد پيامبر صلی الله عليه و آله بنا به روايات خبر مىدهند كه من آنها را در بهشت و در لباس حرير ميبينم. باز اين مطلب اشارهاى است به اين که اديان قبلي نيز سرآمد و اجلي داشتهاند. البته معلوم است که دين قبلي از بين نميرود بلکه زمينه ميشود براي ظهور دين کاملتر و لذا متدينين به دين قبلي زحماتشان پوچ نميگردد بلکه ادامهي خود را در دين کاملتري دنبال ميکنند که در آينده بيشتر به آن ميپردازيم.
حيات تشريعي ملّتها
حال به بررسى آياتى ميپردازيم كه دربارهي حيات تشريعى يك ملّت سخن گفته است. حيات تشريعى يعنى حياتى كه در گرو اختيار انسانها تنگى و وسعت مىيابد و در رابطه با عدل و معنويت صعود ميکند و در رابطه با ظلم و مادهپرستى سقوط مينمايد. در اينجا بحث در بقاء يا نابودى تمدنها نيست بلكه بحث در رابطه با تنگي و يا وسعت يک تمدن است. هر چند از قبل روشن شده هيچ تمدني نميتواند دورهي حيات تكوينى خود را تغيير دهد. چون حيات تكوينى و اجل مسمّاى هر ملت و تمدنى چه در عدل و معنويت باشد و چه در ظلم و کفر، تغييرناپذير است و هرگاه سرآمد آن رسيد از صحنه بيرون مىرود.
قرآن در رابطه با نقش پيامبران در به ظهور رساندن ذات جوامع مىفرمايد: «وَمَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِّن نَّبِيٍّ إِلاَّ أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ، ثُمَّ بَدَّلْنَا مَكَانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتَّى عَفَواْ وَّقَالُواْ قَدْ مَسَّ آبَاءنَا الضَّرَّاء وَالسَّرَّاء فَأَخَذْنَاهُم بَغْتَةً وَهُمْ لاَ يَشْعُرُونَ * وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَكِن كَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا كَانُواْ يَكْسِبُونَ» ما هيچ پيامبرى را در قوم و قريهاى نفرستاديم مگر اينكه آن قوم را به سختى انداختيم، شايد که اهل تضرع شوند. چون به جهت نبودن پيامبر در آن قوم، آنها حسّى مسلك شده بودند، خداوند پيامبر را مىفرستد تا در عين سير به سوي اَجل و سرآمدشان، يا نجات پيدا كنند و به کمالي که ميطلبيدند دست يابند و يا به هلاکتي که ميطلبيدند برسند. و عموماً اکثر اقوام در رويارويي با پيامبران راه تکذيب را پيشه کردند و هلاک شدند، بهجز قوم يونس. زيرا در روياروئى با دعوت انبياء به توحيد، نتوانستهاند از كثرتها به سوي حضرت احد روي بگردانند و بدين جهت نابود شدند، حال آن نابودي يا با باد يا آب يا صاعقه يا هرچيز ديگر صورت ميگرفت.
علامهي طباطبائى«رحمةاللهعليه» علت اين که همراه ارسال رُسل سختيهايي را خداوند براي آن امت ميفرستد، اين ميدانند که آن ملت اسير دنيا شده بودند و لذا بايد سختى بكشند تا از عادتِ فکر و فرهنگ قبلى رها شوند و با تمدن جديدى كه پيامبر آورده هماهنگ گردند و لذا در مقابل سختيهاي پيشآمده شايسته بود به درگاه خداوند بنالند تا آسمانى شوند. به همين جهت فرمود: «لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ»؛ شايد بنالند و شايد روح تضرع و توجه به عالم غيب در آنها احياء شود. بعد مىفرمايد: «ثُمَّ بَدَّلْنَا مَكَانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ»؛ سپس آن سختى را به آسايش تبديل کرديم، «حَتَّى عَفَواْ»؛ تا آن حدّ که آن سختى را فراموش ميکردند. در اينجاست که آن ملت به تحليلي غلط ميافتند و نميفهمند اين يك سنت غيبى بود براى بيدارشدن آنها و جداگشتنشان از آن تمدن حسّىِ مادى و بنا نبود تا آخر در آن سختي باشند. در نتيجهي آن تحليل غلط گفتند قرار دنيا چنين است كه بعد از هر سختى آسانى بيايد و به پدران ما هم چنين حادثههايي وارد شد. خداوند مىفرمايد در نتيجهي اين بينش، آنها را چنان گرفتيم كه اصلاً نفهميدند چرا چنين گرفته شدند و از کجا گرفته شدند و نتوانستند بحرانى را كه پيش آمده درست تحليل و بررسى كنند. در ادامه ميفرمايد: وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَكِن كَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا كَانُواْ يَكْسِبُونَ» اگر آن قوم ايمان مىآوردند و تقوا پيشه مىكردند ما بركات آسمان و زمين را بر آنها مىگشاديم و سراسر زندگيشان را بركت فرا ميگرفت، ولكن مقابل جناح حق و معنويت ايستادند و به آنچه حسّ آنها درک ميکرد اعتماد کردند، خدا هم به جهت اينكه سيرتشان سيرهي غفلت از ايمان به انبياء بود آنها را گرفت.
علامهي طباطبائى«رحمةاللهعليه» به مناسبتهاي مختلف در تفسير آيات قرآن، تاكيد مىكنند که برخورد نظام تكوين در ازاء اعتقاد و اخلاق انسانها، متفاوت است و بايد بدانيم نظام هستي نسبت به کفر و ايمان انسانها بيتفاوت نيست. مثال باران را ميزنند و مىگويند اين باران در رابطه با عقيدهي شما دو نحوه نازل مىشود. يك وقت در فصل زمستان، اول باران مىبارد و قطرات آن در بين لايهي درختان كه شَتِهها جايگير شدهاند نفوذ مىكند و بعد سرماى شديدى همه جا را فرا ميگيرد و قطرات آب در بين لايههاي پوستهي درختان يخ ميزنند و درنتيجه شتهها مىميرند و در بهار آن سال درختان پرميوهاند و يك وقت عكس آن اتفاق مىافتد، يعنى اول سرماى شديد مىآيد بعد باران مىبارد اين باران در اين حال قبل از نفوذ در لايههاى زمين - براى پوككردن آن- و قبل از نفوذ در لايه و پوستهي درختان - براى كشتن شتهها- يخ مىزند و عملاً فايدههاى جانبى نخواهد داشت.
ارتباط تكوين با تشريع
آيات فوق خبر ميدهند كه موضعگيرى غلط ملتها در عمل و عقيده، موجب مقابلهي نظام عالم با آنها گشته است، زيرا نظام انسانى و نظام جهان هستى به هيچوجه از همديگر جدا نيستند بلكه اين دو به صورتى بههم پيوستهاند كه هريك از آنها بر روى ديگرى دائماً اثر مىكنند و اين تقابل و تأثيرِ متقابل مستمراً وجود دارد. اگر روحيهي انسان در هر مرحله از حيات خود از روحانيت و معنويت بهتدريج دور شود نسبت به مبدأ اوّليه كه عين قيام و حيات و وحدت است، سير نزولى را طى مىكند و اين سير نزولى نوعى مادىشدنِ روزافزون را سبب مىشود و وقتى اين مادىشدن به درجهي معيّنى كه نهايت آن است برسد در بشرِ آن عصر يك بينش مادى و يك گرايش صرف به ماده ظهور كامل مىكند و اين نقطهي هلاکت آن مرحله از زندگى آن مردم است، هلاکتي كه ريشه در انتخاب و اختيار خود آنها دارد، در عين حال آن هلاکت با نظام تكوين و سرآمدن عمر يك ملت بهصورت تكوينى تطبيق دارد.
كثرت مساوى با عدم است و غرقشدن در كثرت مساوى است با اضمحلال، حال چه اضمحلال در شخصيت فردى و چه اضمحلال در سرنوشت ملتى كه به كثرت بگرايد. و اين است معنى ارتباطِ هلاكت تكوينى با هلاكت تشريعى و ارتباط بين نظام هستى با انتخاب انسان. يعنى آنجا كه فرمود: اجل ملتى را نميتوان جلو و عقب انداخت، به سنت تكوينىِ سرآمد يك تمدن نظر دارد و آنجا كه ميفرمايد: «إ لاّ وَ اَهْلُهَا ظالِمُون»؛ نظر به جريان تشريعى هلاكت اقوام دارد که سرآمد تکويني آنها با هلاکت همراه بوده و نتوانستهاند از فرصتي که در اختيارشان بوده استفادهي لازم را ببرند.
جايگاه تمدن غربي
از جمله نكاتى كه بايد توجه داشت اين است كه حيات دنيائى براى پروريدن است و نه براى بودن و ماندن و هر تمدنى كه بخواهد حيات دنيا را براى بودن انتخاب كند ضد سنت جارى در هستى اراده كرده است و گرفتار هلاکت ميشود. ديگر اين كه اين جهان براى امتحان است و امتحان به معناى رفاه نيست. در راستاي اين دو نکته جايگاه تمدن جديد را ميتوان تحليل كرد که اين تمدن بر اساس ملاكهاى قرآنى نه تنها به انتهاي حيات خود نزديک شده، بلکه حيات آن به هلاکت منجر می شود و لذا است که بايد از آن فاصله گرفت و با پايهريزي تمدن اسلامى، بهترين جايگزيني را نسبت به تمدن غربي انجام داد. تمدن غربي نمونهاي از تمدنهايى است كه به جهت ظلمشان هلاك شدند و نتيجهاى براى ادامهي حياتِ بعد از خود باقي نميگذارند، مثل انسان مؤمن و انسان كافر که هر دو در يک زمان مرگشان بالاخره مىرسد ولى يك نوع بودن است كه براى خود و ديگران مفيد است و يك نوع بودن است برعکس اين نوع بودن. با دقت بر اين امر است که بايد متوجه جايگاه تاريخي تمدن غربي بشويم تا شروع ديگري را براي خود رقم بزنيم. سعي بفرمائيد از زاويهي نگاه تكويني به جهان بنگريد تا جاى اعمال اختيارى خود را در نظام هستى درست بهدست آوريد. براى روشنشدن اين موضوع نياز است تا به دو مطلب عنايت خاص شود. يکي موضوع کتاب هر امت و ديگر جايگاه دين در هستي.
معني هلاكت
خداوند ميفرمايد: «وَمَا أَهْلَكْنَا مِن قَرْيَةٍ إِلاَّ وَلَهَا كِتَابٌ مَّعْلُومٌ، مَّا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَمَا يَسْتَأْخِرُونَ» هلاك نكرديم قوم و گروهى را مگر اينكه براى آنها كتاب معلومى بود و چون وقتش رسيد آنها را هلاك كرديم و اجل و سرآمد هر امتى نه جلو مىافتد و نه عقب.
از اين آيه دو نکته بهدست مىآيد: نکتهي اول اينکه؛ هر امتى كتاب معلومي دارد، چه آن امت خوب باشد و چه بد و چون موضوعِ مورد بحث در اين آيه مردمي هستند که در مقابل انبياء ايستادند ميفرمايد تا فرصت تاريخي آنها به سر نيامد هلاکشان نکرديم ولي از اينکه ميفرمايد: هر امتي كتاب معلومي دارد غفلت نشود و حتي آنهايي هم که مقابل انبياء ميايستند و حتماً هلاک ميشوند، مطابق کتاب معلومي که براي آنها تقديرشده و طبق سرآمد خاصي که در کتاب آن امت براي آنها رقم خورده، هلاک ميشوند تا از طرف خداي غفورِ داراي رحمت، فرصت کافي جهت بروز شخصيت خود داشته باشند، همان نکته که قرآن چنين ميفرمايد: «وَرَبُّكَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ يُؤَاخِذُهُم بِمَا كَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذَابَ بَل لَّهُم مَّوْعِدٌ لَّن يَجِدُوا مِن دُونِهِ مَوْئِلًا» و پروردگار تو آمرزنده و صاحب رحمت است اگر به [جرم] آنچه مرتكب شدهاند آنها را مي گرفت قطعا در عذاب آنان تعجيل مىنمود [ولى چنين نمى كند] بلكه براى آنها موعدي است كه هرگز از برابر آن راه گريزى نمىيابند.
نکتهي دوم جهت تحليل نظام هستي از زاويهي نگاه تکويني، اين است که متوجه باشيم دين، يك حقيقت پايدار است تا امتها بتوانند خود را از هلاکت برهانند، ولى تمدنها حقيقت پايدار نيستند و تمام شدنىاند، چه مؤمن باشند و چه كافر، همهي آنها اجل مسمّائى دارند که بعد از آن بايد بروند و امتي ديگر جاي آنها را بگيرد مثلاً خداوند بنا دارد دولت قاجار صدسال بماند چه خوبى كند چه بدى. «گناهکاري» اولاً: بد استفادهكردن از فرصت است. ثانياً: موجب ميشود تلاشهاي آنها حاصلي در بر نداشته باشد و انرژيهايي که جهت ايجاد آن تمدن صرف کردند براى آنها ثمر ندهد، ولي اين طور نيست که تلاش آنها اجل آن دولت يا سلسله را جلو يا عقب بيندازد، زيرا مىفرمايد «مَّا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَمَا يَسْتَأْخِرُونَ» اجل آن امت عقب و جلو نمىافتد ولي دين به عنوان يک حقيقت هميشه ميماند و نتيجهي دينداري براي دينداران نيز ميماند، در حاليکه امتها با تمامشدن اجلشان ميروند. عرض کردم اين خيلي شبيه اجل انسانها است به طوري که هم امام حسين عليه السلام طبق اجلشان شهيد شدند، هم عمرسعد طبق اجلش مرد، ولى عمر سعد به جهت ظلمش هلاك شد و رفتنش همراه با پوچى بود ولي امام حسين عليه السلام خود را به دين اسلام گره زدند و تا قيام قيامت با باقيماندن اسلام براي آن حضرت برکت به همراه دارد. آيهي مورد بحث با طرح «کتاب معلوم» براي هر امت، مىفرمايد هلاكت آن قوم ريشه در تكوين دارد و از قبل مشخص بوده كه اين ملت چه موقعى نابود مىشوند ولي کاري کردند که هلاک شدند و حاصل کارشان پوچ شد.
دقت در موضوع فوق امنيت عجيبى به ما مىدهد و آن اينكه هر واقعهاى آن وقتى كه بايد واقع بشود واقع مىشود و هرحركتى به آن نقطهي انتهائى كه بايد برسد مىرسد، شما در تغيير نقطهي انتهايى هيچ نقشى نداريد امّا در كيفيتدادن به كل مسير و نقطهي پايانى نقش داريد.
راز ماندگاري دين
در راستاي آنکه دين ميماند و هر کس به اندازهاي که خود را به دين گره زده است ميماند، امام باقرu ميفرمايند: «لَيْسَ بَعْدَ مُلْكِنَا مُلْكٌ لِأَنَّا أَهْلُ الْعَاقِبَةِ يَقُولُ اللَّهُ - عَزَّ وَ جَلَّ- وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِين»؛ بعد از حاکميت ما، حاکميت ديگري که بيايد و حاکميت ما را ساقط کند نخواهد بود، چرا که خداوند فرمود: عاقبت کار از آن متقين است. دين اسلام يك حقيقت پايدار است ولى قاجار و پهلوى حکومتهايي هستند با فرصتهايي که در اختيار آنها قرار داده شده و همهي اينها بهعنوان حكومت رفتنى بودند، جمهورى اسلامى به عنوان صورت اسلام در زمان غيبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه مقدمهاي براي تحقق حکومت پايدار امامان معصوم عليهم السلام است. حكومت قاجار به عنوان يک حکومت مىتوانست ديندار بماند ولي در هر حال رفتني بود و لذا اسلام ماند و قاجار رفت. اگر قاجار ديندار هم بود به عنوان يک حکومت باز مىرفت منتها كيفيت رفتنشان تغيير مىكرد بدون آن که اجلشان تغيير کند. براي تصور صحيح از اين موضوع، حيات و مرگ انسانها را در نظر بگيريد كه خوببودن و بدبودنشان روى همرفته در اجلِ مسمّاى آنها نقشى ندارد حتى اگر آن انسان پيامبر خدا صلی الله عليه و آله باشد خوببودن او موجب ماندن او بر زمين نمىشود.
اگر تمدنها و حکومتها را از زاويهي فوق نگاه کرديم وظيفهي خود را نسبت به روند آنها درست تشخيص ميدهيم. همانطور که اگر آنها نيز متوجه موقعيت تاريخي خود بودند سعي ميکردند کيفيت ماندن خود را رشد دهند، نه اين که بخواهند بودن خود را جاودانه کنند. در همين راستا حضرت صادق عليه السلام به عبدالله بن حسن فرمودند براي «محمد نفس زکيه» به عنوان مهدي بيعت مگير و حضرت خبر دادند که بنيعباس حاکم ميشوند و متذکر دورهي حاکميت بنيعباس شدند و اشاره کردند به ابوالعباس سفاح و گفتند اين و برادران و فرزندانش به خلافت ميرسند. هر چند بنيعباس ميتوانستند با کيفيت اسلامي دوره خود را به انتها برسانند ولي اين کار را نکردند.
آري دينداران مىروند ولى دين نمىرود و هركس از طريق دين مىتواند بودن خود را به كيفيت مطلوب برساند و برود. در اين راستا فرصت امتحان براي هر قوم و ملتي محدود است ولى كيفيت امتحاندادن در اين فرصتِ محدود، نامحدود است و ميتوانند خود را به عاليترين درجات ممکن برسانند.
علت ماندن ظالمان
ممكن است سؤال شود چرا خداوند انسانهاى ظالم را از صفحهي زمين نمىزدايد و چرا ظالمان امکان تحرك و فعاليّت دارند؟ در جواب بايد متوجه بود كه براساس آيات مطرحشده، قصهي نابودى امتهاى ظالم و تمدنهاى فاسد در كتاب معلومى مشخص شده است كه چه موقعى در ظلم خود اوج ميگيرند و چه موقعى افول ميكنند و مدت بقاء آنها ثابت است و نه جلو مىافتد و نه عقب و بر همين اساس نبايد تصور کرد علت ادامهي حيات تمدنها يا دولتهاي ظالم زرنگي خودشان است. همانطور كه انسانها متولد مىشوند و مىميرند يك تمدن و يک سلسهي حکومتي هم دور خاص و منحنى خاصى دارد. و بر همين اساس خداوند ميفرمايد: «وَمَا أَهْلَكْنَا مِن قَرْيَةٍ إِلاَّ وَلَهَا كِتَابٌ مَّعْلُومٌ»؛ و ما هيچ جمعي را هلاک نکرديم مگر آن که براي آنها کتاب معلوم و فرصت مشخصي بود و چون آن فرصت به سر آمد آنها را هلاک کرديم. معنى كلمهي قَرْيه با آنچه ما در فارسي به کار ميبريم فرق ميکند، با دقت در آيات قرآن بهتر است «قريه» را به معنى تمدن معني کنيم. در آيهي فوق ميگويد: هلاكت تمدنها در كتاب معلومى مشخص شده و اجل آنها نه جلو مىافتد و نه عقب. انسانها و فرهنگها و تمدنها در فرصتى كه در اختيار دارند امتحان مىدهند که يا در بستر احکام الهي و دين خدا آن فرصت را به انتها برسانند و يا در بستر پشتکردن به دين پروردگار و به همين جهت است که عرض ميشود اسلام تغيير نمىكند ولى اين ملتها هستند كه اسلام را مىپذيرند و طبق آن عمل ميکنند و يا به آن پشت ميکنند. هر ملتى در هر فرصتى بايد امتحان بدهد، ماندن آنها منحني خاصي دارد که از جايي شروع ميشود و به اوج خود ميرسد و سپس سير نزولي آن شروع ميشود.
از ميان رفتن تمدنها و سلسلهها حتمى است، چه تمدن فراعنه باشد و چه تمدن يونان و روم و چه سلسلهي اموي و يا بنيعباس، به همين جهت هم از صدر اسلام همه به عنوان تمدن آمدند و رفتند، چه حق بودند چه باطل. زيرا همچنانکه عرض شد قرآن مىفرمايد: «تِلْكَ الاَيّامِ نُداوِلُها بَيْنَ النّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ وَيَتَّخِذَ مِنكُمْ شُهَدَاء وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الظَّالِمِينَ»؛ اين روزگار را بين مردم مىگردانيم تا شخصيت مؤمنين روشن شود سپس در ادامه ميفرمايد: «وَلِيُمَحِّصَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ وَيَمْحَقَ الْكَافِرِينَ»؛ تا مؤمنين در ايمان خود خالص گردند و از فرصت به دست آمده نهايت استفاده را ببرند و کافران تباه گردند و نتيجهي فرصتِ دادهشده به آنها چيزي جز هلاکت و بيثمري برايشان نباشد.
اگر انسانها در فرصت دادهشده به يك تمدن، خوب امتحان بدهند حياتشان ضايع نمىشود. باز عنايت فرماييد؛ اينکه تأکيد ميفرمايد: امتها و تمدنها كتاب معلومى دارند كه جلو و عقب نمىافتد به جهت آن است که ما فکر نکنيم علت ماندن يک سلسله و يا يک تمدن مربوط به خودشان است و چون تا حال ماندهاند ممکن است با ادامهي برنامهريزي، براي هميشه بمانند. اگر حوصله داشته باشيم مييابيم که هر تمدنى وقتى بناست نابود شود نابود مىشود حال يا گورباچف مىآيد و از روش ماركسيسم لنينيسم اظهار پشيمانى مىكند و يکباره اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي متلاشي ميشود و يا حضرت امام خميني«رضواناللهتعاليعليه» ميآيند و ملت را در راستاي نابودي سلسلهي پهلوي راهنمايي ميکنند و افتخار اجراي حکم خداوند براي حضرت امام«رضواناللهتعاليعليه» و آن مردم ميماند. سرنوشت حكومت سوسياليستى شوروي مشخص است و همين که منحني فرصت آن رو به افول گذارد نابودي آن شروع ميشود. اينكه در مسير افول آن فرهنگ افراد چگونه امتحان مىدهند بحث ديگرى است. آنچه مهم است اينكه حوصلهي ما از ماندن تمدنها و سلسلههاي ظالمان سرنرود وگرنه در امتحان مردود ميشويم. زيرا هر تمدن و فرهنگ و سلسلهاي اجلى دارد، حتي اگر با اسلحههاى ليزرى جنگ ستارگان راه بيندازد، آن وقتي که منحني فرصت آن رو به زوال گذارد ديگر نميتوان آن افول را به عقب انداخت. اينها اگر به گناه آلوده شدند در فرصت دادهشده، آن چيزى را كه مىخواستند، بهدست نميآورند ولي اگر به گناه آلوده نميشدند و در بستر شريعت الهي عمل ميکردند به اهدافي که در زندگي ديني دنبال ميکردند دست مييافتند و در ابديت خود زندگي کاملي داشتند.
وقتي نگاه ما به علت ماندن دولتهاي ظالم درست شد و در حال حاضر در تحليل تمدن غربي به خطا نيفتاديم ديگر برق اسلحهها و برنامههاي دقيق و پيچيدهي آن فرهنگ، ما را مرعوب نميکند و به راحتي آثار افول آن تمدن را مييابيم و مواظب هستيم سرنوشت خود را به آن تمدن گره نزنيم تا با هلاکت آن تمدن، زندگي ما نيز گرفتار بيثمري نگردد. پس در مدتى كه فرصت داريم بايد حوصلهمان سرنرود و وظيفهمان را نسبت به آن تمدن فراموش نكنيم و از وعدهي الهي در هلاکت آن مأيوس نگرديم. بلکه با مقابله با آن سعي کنيم سنت خدا به دست ما اجرا شود تا افتخار هماهنگي با ارادهي الهي براي ما بماند. بسيارى از آدمهايى كه در شرايط جلوهي ستم از صحنهي زندگي دينى خارج مى شوند متوجهي دورِ صعود و افول تمدنها نيستند. و از اين نکته غفلت ميکنند که صعود و افول تمدنها و سلسلهها براي همهي انسانها يك امتحان است تا بتوانند جايگاه خود را درست تعيين کنند، آن طور که حضرت امام خميني«رضواناللهتعاليعليه» و نيروهاي انقلابي با برخورد با نظام شاهنشاهي جايگاه خود را درست تعيين کردند و از آلودگيهاي نظام شاهنشاهي فاصله گرفتند.
هر اندازه انقلاب اسلامى بيشتر و بيشتر به اسلام ناب متصل گردد شرايط مفيد ماندن مردم را بهتر محفوظ مىدارد و هرچه به ايرانيت و فرديت و عدم احساس مسئوليت اجتماعي، نزديكتر شود بيشتر شرايط مفيدماندن را از دست ميدهد وگرنه دورهي انقلاب اسلامي به عنوان دورهي گذار از حاکميت فقيهي که احکام امامان معصوم را در جامعه اجرا ميکند به حاکميت امام معصوم، تمام ميشود و در آن شرايط است که اسلام به عنوان ماندنيترين فکر و فرهنگ به صحنه ميآيد و مردم بر اساس آن اسلام تمدنى را بر پا مىكنند که فرصت زندگي زميني كيفيت لازم را بهدست ميآورد و بشريت به کلي از هلاكت در روزمرّگيها رها ميشود، همچنان كه ياران انقلاب اسلامى با توجه به آن دوره تلاشهاي خود را جهت می دهند و با وفادارى به آن، كيفيت لازم را به حيات موقت و مهلت زندگى دنيايى خود ميدهند. زيرا حاكميت اسلام در اجتماع مسلمين عامل به كيفيت رساندن زندگى مسلمانان خواهد بود، لذا بايد تلاش كرد تا هدف حكومت اسلامى حاکميت امام معصوم عجل الله تعالی فرجه باشد تا به سرنوشت تمدنهايي دچار نگردد که گرفتار افول خود شدند. توجه به هدف اصلي انقلاب اسلامي موجب شکوفايي هر روزي جامعه خواهد شد و انسانها در آنچنان شرايطي احساس حضور در تاريخي را خواهند نمود که اوج کمال تاريخ است و اوج شکوفايي انسانيت و لذا امام صادق عليه السلام ميفرمايند: «مَنْ مَاتَ مُنْتَظِراً لِهَذَا الْأَمْرِ كَانَ كَمَنْ كَانَ مَعَ الْقَائِمِ فِي فُسْطَاطِهِ لَا بَلْ كَانَ كَالضَّارِبِ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله عليه و آلهبِالسَّيْف» هركس به انتظار ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه بميرد مانند كسى می باشد كه در خيمهي مخصوص حضرت قائم با آن حضرت باشد، نه بلكه چون كسى است كه در خدمت رسول خدا صلی الله عليه و آلهشمشير زده باشد.
جامعه و شخصيت خاص
يك تمدن شخصيت خاصي دارد با سرنوشت و کتابي معلوم و براساس همين شخصيت خاص است كه صعود و سقوط آن معني پيدا ميکند. نميتوان گفت چون جامعه را مجموعهي افراد تشكيل ميدهند پس جامعه به خودي خود شخصيت خاصي ندارد بلکه جامعه همان مجموعهي افراد است. زيرا همچنان که عنايت فرموديد خداوند براي هر قريه يا تمدني کتاب معلومي تعيين فرموده و اين نشان ميدهد نظر به شخصيت خاصي نسبت به آن تمدن دارد. مجموعهها گاهى شرايط پذيرش مددهايى را دارند که افراد به تنهايي داراي چنين شرايطي نيستند. همانطور که مجموعهي سلولهاى بدن انسان وقتى كنار هم آمدند شرايط پذيرش نفس انسانى را از عالم غيب پيدا مىكنند وگرنه هركدام از سلولها به تنهايى چنين شرايطى را ندارند كه انسان باشند. مجموعهي طبيعى طبيعت هم در حالت هماهنگي اعضاء، شرايط تجلي روح قدسى از عالم غيب را دارد و لذا اگر آن مجموعه را به هم زديم ارتباط آن اعضاء را با حقيقت قدسىاش به هم زدهايم و درنتيجه صفاي آن مجموعه يا اکوسيستم از دست ميرود.
با توجه به اينکه قرآن ميفرمايد هر جامعه «کتاب معلومي» دارد، ميتوان گفت: جامعه خاصيتى مساوىِ مجموعهي افراد ندارد بلکه شخصيتي دارد با خاصيت خاص خود. همانطور که گوش در بدن بنده گوش است ولي در صورتي که بيرون از آن مجموعه باشد چنين شخصيتي ندارد، و يا بدن انسان در راستاي مجموعهي اعضاء خود خاصيت خاص خود را دارد و عملاً آن مجموعه است که معني هر كدام از اجزاء را پديد ميآورد. به عبارت ديگر هرکدام از اجزاء، شخصيت و حقيقت خود را از كل مىگيرند ولى كل، همهي حقيقتش را از جمع جزءها بهدست نميآورد، بلکه اجتماع اجزاء شرايطي را فراهم ميکنند که روح خاصي به آن مجموعه دميده شود که در شرايط جدا بودنِ اجزاء، آن روح در ميان نيست. در همين راستا عرض ميکنم هر تمدنى با خاصيت خاص خود مجموعهاى است که بر اساس همان خصوصيات خاص، يا از مددهاى غيبى بهرهمند ميشود و يا از آنها محروم مىماند.
سؤال مىشود اگر دين ماندنى است چرا تمدنهاى دينى از بين مىروند، آيا نبايد بقاى دين، بقاى تمدنهاي ديني را تضمين كند؟ در جواب بايد گفت: آري دين ماندنى است و همواره به سوي کمال خود پيش رفته تا به کاملترين شکل آن در دين اسلام ظاهر شده است، همچنان که سُنن هستى ثابتاند ولي سنتهاي ثابت الهي بر اساس شرايط خاص ظهور ميکنند و چون آن شرايط تغيير کرد زمينهي ظهور آنها نيز تغيير مينمايد و ديگر در زمينهي تغيير کرده ظهوري از آن سنت را نمييابيد. دين هم به همين معناکه سنتها ماندني است همواره مي ماند، ملتى كه دين را پذيرفت، زمينهي ظهور دين را فراهم نموده است و از آنجاييکه آن ملت کتاب معلومي دارد، ميرود و دين در شرايط جديد ظهور ميکند پس ميتوان گفت: امتها مثل انسانها مرگ دارند ولي دين از آن جهت که يك حقيقت برين است مرگ ندارد، همانطور که نفس ناطقهي انسان مرگ ندارد منتها در بدن خاصي ظهور ميکند و انسان در فرصتي معين آن بدن را به کار ميگيرد و پس از آن فرصت، نور نفس ناطقه از پنجرهي بدن رخت برميبندند و در حيات برزخي به زندگي خود ادامه ميدهد. تمدنها و فرهنگها از آن جهت که جنس عالم مادهاند و مربوط به انسانها هستند شبيه حرکات ما در بدنمان ميباشند، ظهورميکنند و به انتها ميرسند.
آنچه تا به حال تحت عنوان تمدن اسلامي در دورههاي امويان و عباسيان ظهور کرد بهرهاي از تمدن اسلامي به معني واقعي در آن نبود، بهتر آن است که بگوئيم تمدن امويان و عباسيان که از مسلمانان در آن استفاده شده بود؛ و لذا مثل هر تمدن بشري ديگر رفتني بود و رفت. منتها همچنان که عرض کردم آن تمدني که امام زمان عجل الله تعالی فرجه پايهگذار آن خواهند بود تجلي سنت «وَالْعاقِبَةُ لِلمُتَّقين» است که بحث آن شد.
ما در شرايطي هستيم که اگر شرايط جامعهي خود را مطابق احکام اسلام قرار دهيم در فرصت داده شده آنچه بايد براي ابديت خود بهدست آوريم، بهراحتي بهدست خواهيم آورد و زحماتمان ضايع نمىشود و خودمان نيز نفله نمىشويم. يزيد و امام حسين عليه السلام هر دو فرصتِ داده شده را طي کردند ولي هميشه سنت امام معصوم عليه السلام مىماند هرچند خود امام معصوم به عنوان شخص نمىماند. دين الهي تضمين مىكند كه اگر تمدن جامعهاي دينى شد تلاشهاي افرادِ آن جامعه ضايع و بىنتيجه نگردد و اگر جامعه عين اسلام شد ديگر تا قيام قيامت ميماند.
راه به ثمررساندن حيات
باز برگرديد به آخر آيهي مورد بحث که به ما مىفرمايد: «وَلَهَا كِتَابٌ مَّعْلُومٌ»؛ براي هر جامعهاي کتاب و سرنوشت مشخصي هست. پس انتظار زود نابود شدن تمدنهاى ظالم را نداشته باشيد، آنچه حتمي است هلاکت آن جوامع است و اين که نتيجهاي از فعاليتهاي خود نصيبشان نميشود. پيام آيه به انسانها آن است که سعي کنند در فرصت پيشآمده از آنچه بر كيفيت حيات آنها مىافزايد استفاده کنند و با ديندارى در اردوگاه مقابله با ظلم عضو شوند و حيات خود را به ثمر برسانند.
قرآن مىفرمايد: «وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَكَ عَلَيْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَكِن يُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ» اگر خداوند مردم را به جهت ظلمشان مىگرفت و هلاك مىنمود هيچ جنبندهاى روى زمين نمىماند و لكن گرفتن آنها را تا سرآمدى مشخص و اجلى مسمى به تاخير مىاندازد پس چون آن سرآمد به انتها رسيد ديگر نه ساعتى به عقب انداخته مىشود و نه جلو.
ظلم و ستم و اساساً كارهاى غير الهي مردم بىجواب گذاشته نميشود و آنها را تا حد هلاکت جلو ميبرد ولى از اينكه مىبينيد هنوز زندگى اهل كفر ادامه دارد نبايد نتيجه گرفت پس نظام الهي نسبت به اعمال ظالمانه بيتفاوت است و يا اينكه كار آنها صحيح است وگرنه نابود ميشدند. همانطور که آيه ميفرمايد بايد متوجه بود سنتى در عالم هست كه خداوند به ظالمان مدتى مهلت مىدهد و اگر به جهت ظلمشان آنها را در همان مرحله ميگرفت هيچ جنبندهاي بر روي زمين نميماند و فرصت برگشت و عبرت گرفتن منتفي بود. مهلت خدا را بايد درست تحليل كنيم و زواياي متفاوتِ فرصتِ دادهشده را درست بشناسيم، با اين نگاه است که قرآن به انسان بصيرتهاي خوبي مىدهد. بايد متوجه بود که اولاً: هرگز ظلم بيجواب نميماند. ثانياً: جواب آن پس از طي مراحلي و فرصتهايي داده ميشود، و لذا نبايد تصور کرد چون حاکمان ظالم هنوز نابود نشدهاند پس ظلم آنها بيجواب خواهد ماند و يا براي هميشه ادامه خواهد يافت. و از گردونهي هلاكت رها شدهاند. در حالی که خداوند ميفرمايد: «وَجَعَلْنَا لِمَهْلِكِهِم مَّوْعِدًا» و براي هلاکت آنها موعدي قرار داديم. و این آیه حقیقی ترین پنجره ای است که می توان جایگاه حاکمیت های ظالم را به درستی نگریست.
تحليل ستمكاران اين است كه چون هنوز چيزى نشده است و عذابى نيامده است پس كار ما درست است، متوجه نيستند وقتى فرصت آنها تمام شد و عذاب آمد ديگر هيچ كارى نمىتوانند انجام دهند، به گفته مولوي:
عاقلان خود نوحهها پيشين كنند
جاهلان آخر به سر بر مىزنند
ز ابتداي كار آخر را ببين
تا نباشى تو پشيمان يوم دين
قرآن در مورد آنهايي که متوجه قيامت و تبعات اعمال باطل خود نيستند ميفرمايد: «إِنَّ الَّذينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَديدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِساب» كسانى كه از راه خدا گمراه شوند، عذاب شديدى به خاطر فراموشكردن روز حساب دارند! و لذا وقتي فرعون با عذاب الهي روبهرو شد و خود را در حال غرق شدن يافت، گفت: به خداي يگانهاي که بني اسرائيل به آن ايمان آوردند، ايمان آوردم. خداوند در جواب فرمود: «آلآنَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَكُنتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ»؛ اكنون! در حالىكه پيش از اين نافرمانى مىكردى و از تباهكاران بودى. عمده آن است که متوجه شويم بى خدايى و بى توجهي به قيامت كار را به نابودى مىرساند. حال اگر سؤال شود پس چرا همين حالا نابود نمىشوند؟ در واقع آيه جواب اين قسمت از سؤال را مىدهد که اين يك قاعده است و عذاب آنها مدتى عقب مىافتد تا آن امت به اجل مسمّاى خود برسد. پس ستمگران نميتوانند بگويند چون هنوز به مشكل نيفتادهايم روشمان درست است و ميتوانيم همان روش را ادامه دهيم. ما بايد ملاك موفقيت خود را حضور درست در قيامت ابدي خود قرار دهيم. اگر دائم كارها را منطبق با دين خدا و با اسوه قراردادن سيرهي امامان عليهم السلام و در وسعتِ حضور در قيامت، ارزيابي کنيم آنوقت مىتوانيم آنها را درست ارزيابي نموده و خداوند بصيرت لازم را در درست تشخيص دادن امور به ما لطف ميکند. تحليل غلطى كه انسانها را در موضعگيريها به انحراف ميکشاند آن است كه بقاى فعلى تمدنها و دولتها را دليل بر حقانيت آنها بگيرند. بقاى امروزي حاکمیت ها هرگز دليل بر حقبودن هيچ جرياني نخواهد بود تا تصور کنيم چون امريكا هنوز پابرجا است پس حق است و نتيجه بگيريم براى اينكه مشكلي براى ما پيش نيايد خود را به آن کشور وصل کنيم، اين اوج بيبصيرتي است، آنهايي به بصيرت قرآني دست يافتهاند که با توجه به روحيهي استکباري آمريکا خط نابودي آن کشور را در پيشاني برنامههايش ملاحظه کنند و همين حالا آن را بيقدرت و افسرده ببينند.
مىفرمايد: «وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَكَ عَلَيْهَا مِن دَآبَّةٍ...»؛ اگر خدا مىخواست مردم را به جهت ظلمشان، بدون فرصتِ لازم بگيرد، هيچ جنبندهاى روى زمين نمىماند، ولى خداوند به ظالمان فرصت مىدهد تا يا بيدار شوند و شامل لطف او گردند و يا با ادامهي ظلمشان به آنچه از جهت خباثت بايد برسند، برسند تا وقتى اجلشان سر رسيد، حجت برايشان تمام شده باشد. فرهنگ غربي نه تنها امروز که از روزي که به هر گونه ديني پشت کرد و از عالم قدس و معنويت منقطع شد، گرفتار بازي شيطان گشت، به تعبير قرآن: «إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى، الشَّيْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَى لَهُمْ»؛ آنهايي که بعد از روشنشدن هدايت الهي، آن را رها کردند و به آن پشت نمودند، شيطان نفس آنها را نسبت به فاصله گرفتن از دين خدا حريص کرد و زشتي عملشان را در نظرشان زيبا جلوه داد و آرزوهاي دنيايي آنها را طولاني کرد تا از ياد آخرت بروند. و همين امر موجب انتخاب اهدافي ميشود که آنها را به هلاکت نزديک ميکند.
تأکيد بنده آن است فرصتي که به تمدنها داده ميشود تا انتخابهايي که بايد بکنند را انجام دهند دليل بر حقانيت و پايداري آنها به حساب نياوريم. و از آن طرف فکر نکنيم مستکبران ميتوانند پايههاي انديشهي توحيدي را بلرزانند و يا از آن طرف گمان کنيم حرکتهاي توحيدي براي ادامهي خود نبايد با جريانهاي استکباري مقابله کنند. خداوند مىفرمايد: هر پيامبرى بدون استثناء دشمنى از جنس شياطين جنّ و انس داشته است «وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نِبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الإِنسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا...»؛ يعنى اي پيامبر! همانطور كه براى تو دشمنانى از شيطانهاى انسى و جنى قرار داديم كه پنهانى براى تو نقشه مىكشند و با سخنانى فريبنده مردم را به ا شتباه مىاندازند، براى تمام انبياء گذشته چنين دشمنانى قرار داديم تا نه تنها فرصت امتحان را براي هر دو جبهه فراهم نمائيم، در بستر چنين دشمنيها ماهيت دشمنان دين معلوم و زيبائيهاي دين به درخشش در آيد.و دشمنی آن ها هیچ گونه لرزشی در پایه های اندیشه توحیدی ایجاد نمی کنند.
تحليلهاي شيطاني
همهي اين سخنان براي آن است که تحليل ما در مورد ادامهي حيات تمدنهاى ظالم تحليلي قرآنى شود وگرنه شيطان تحليلي وارونه در ذهن ما القاء ميکند و ما هم مناسب طمع دشمن عمل مىكنيم. قضاي الهي چنين اقتضا ميکند که همواره مظاهر ظلم باشد و ما در رابطه با جايگاه اين مظاهر تحليلى از صاحب هستى يعنى آن طور که قرآن ميگويد داشته باشيم، چون اين بساط را خود او راه انداخته است و خودش به ما مىگويد چرا جهان را چنين كردم و شما چگونه جريانها را ارزيابي کنيد. نظام عالم از دست خدا خارج نشده، خداوند در قرآن ميفرمايد: «لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ في ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ» اگر خدا مىخواست، همهي شما را امت واحدى قرار مىداد؛ ولى خدا مىخواهد شما را در آنچه به شما بخشيده بيازمايد؛ و استعدادهاى مختلف شما را پرورش دهد. پس به سوي نيكي ها بر يكديگر سبقت جوييد! بازگشت همهي شما، به سوى خداست؛ سپس در آنچه در آن اختلاف مىكرديد؛ به شما خبر خواهد داد. به قول مولوى:
گر نه گل از خار و خار از گل چرا
هر دو اندر جنگ و اندر ماجرا
يا نه جنگ است اين براى حكمت است
همچو جنگ خر فروشان صنعت است
يا نه اين است و نه آن حيرانى است
گنج بايد جست اين ويرانى است
خدا به اعتبارى عالم را در تضاد انديشهها قرار داده تا ما گنج پيدا كنيم، به تعبير آيهي فوق «فَاسْتَبِقُوا الخَيْرَاتِ»؛ پس در چنين شرايطي به سوي نيکيها سبقت بگيريد. رفت و آمد تمدنها براى به كيفيترساندن زندگى زمينى است تا این که بستری فراهم شود و حيات انسانها اگر بخواهند به گنجِ معنا و معنويت نایل شود.
ابتدا بايد تصورمان را از دنيا تصحيح كنيم تا بتوانيم در اين دنياي به ظاهر ويران، به گنجِ معنا و معنويت دست يابيم. دنيا يك ليوان شربت خالص يا يك ليوان سركهي خالص نيست بلكه سركنگبين است، يعني مخلوطي از سرکه و شکر، اينطور نيست كه دنيا را طوري ساختهاند که به کام ساکنان زمين بگردد و هيچ ويرانى و سختي در آن نباشد و آن طور هم ويران نيست كه امكان به تعالىرسيدن در آن نباشد قصّهي دنيا به تعبير مولوى قصهي سركنگبين است كه تركيبى از سركه و شكر است. مىگويد:
قهرِ سركه، لطف، همچون انگبين
کاين دو باشد رکن هر سركنگبين
يعنى قهر خدا مثل سركه و لطف خدا مثل شكر، در سركنگبين جمع مىشود. حالا اگر سركهي دنيا زياد شد خدا شِكرش را زيادتر مىكند و اگر شِكرش زياد شد سركهاش را زياد مىكند تا جنبهي سركنگبيني آن حفظ شود.
چون كه سركه سركِگى افزون كند
پس شكر را واجب افزونى بود
وقتي حوادث را درست تحليل كنيم معني شکستها و پيروزيها را درست مييابيم و لذا هم معني سختيِ مقابله با استکبار را نفي نميکنيم و هم برکات مقابله با آن را فراموش نمينماييم، در اين حالت است که نه خودمان طعمهي ظلم ميشويم و نه فرصتي را که در اختيار نظام استکباري قرار دادهاند براي آن يک امتياز ميدانيم.
هر اندازه رمزِ بودن نظام استکباري را درست بشناسيد نهتنها در حيات ديني و انقلابي خود مأيوس و سست نميشويد بلکه با شور و شوق تمام، حيات ديني و انقلابي خود را ادامه ميدهيد. ظلم در جهان هميشه هست ولي ما براى اينكه جايگاه تاريخي ظلمِ زمان خود را درست بشناسيم بايد بصيرت دينى داشته باشيم و بدانيم اگر برنامه و يا تمدنى دينى نبود با تمام پوچي و بيثمري و هلاکت به انتها ميرسد. نگوئيد غربيها رفاه و توسعه دارند، تكنيك و نظم دارند، آسايش و راحتى دارند، براى ما رفاه و توسعه ميآوردند. اينها ملاك خوب بودن و كيفيتدار بودنِ يک زندگي نيست، در فضاي فرهنگ مدرنيته همهي اينها که فرموديد بستر هلاکت آن فرهنگ را پديد آورده است ما بايد مواظب باشيم جامعهي خود را به آنها گره نزنيم.
وقتي با يک عقيدهي قلبي مطمئن، متوجه شديم ظالم ماندنى نيست و مهلتهاي داده شده به آنها ما را از انتهاي بينتيجهي آن زندگي غافل نکرد و فهميديم بنا است در فرصت داده شده پنهانيهاي اهل ظلم و تمدنهاي ضد معنوي پيدا و آشكار شود. در هر قدم از تاريخ خود عبرتي به دست ميآوريم و هر حرکتي از حاکميت ظلم را نسبت به سرنوشتي که براي آنها رقم خورده ارزيابي ميکنيم. حضرت امام خميني«رضواناللهعليه» در جريان مخالفت مصدق و طرفدارانش با آيت الله کاشاني که يک سگ را نزديک مجلس عينک ميزنند و اسمش را «آيت الله» ميگذارند ميفرمايند: «من در آن روز در منزل يكى از علماى تهران بودم كه اين خبر را شنيدم كه سگى را عينك زدهاند و به اسم «آيت الله» توى خيابانها مىگردانند. من به آن آقا عرض كردم كه اين ديگر مخالفت با شخص نيست؛ اين سيلى خواهد خورد و طولى نكشيد كه سيلى را خورد و اگر مانده بود سيلى بر اسلام مىزد» اين بصيرت به جهت نگاهي است که از قرآن گرفتهاند و بر آن اساس حادثهها را ارزيابي ميکنند و ميبينند به آنها فرصت دادند تا اين نوع صفات خود را که پنهان بود در شخصيتشان ظاهر کنند. همچنان که بايد فرهنگ گروه طالبان به عنوان مسلمانانِ به ظاهر متدين در افغانستان ظاهر ميشد تا در مقايسه با فرهنگ حضرت امام خميني«رضواناللهعليه» که اسلامِ تحت رهبري اهل البيت عليهم السلام است، معلوم شود چه ضعفهايي دارد. بايد به آنها مهلت داده ميشد تا اين نقطه ضعفشان آشكار شود. اسلام منهاى اهلالبيت عليهم السلام به نهايت خود كه برسد همين است كه در طالبان ديده شد.
فرهنگ غربي که امروز در ميدان است ظهور فرهنگ يونانى است يعني فرهنگ عقلِ بريده از دين، در اين زمان باطن آن فرهنگ از طريق غرب ظاهر شده و بايد فکر و فرهنگ يوناني، تاريخ را در نوردد تا به چنين شکلي خود را نشان دهد. ريشهي ماندن آن فرهنگ را بايد در اين دانست كه خداوند در بستر اين فرصتها حق را روشن ميكند و از اين جهت شايسته است که به همهي فرهنگها اين فرصت داده شود. با اين ديدگاه هر چيزى در دنيا هست به نحوى حق است و ميخواهد حقى را روشن كند. خداوند در رابطه با کساني که با پيامبر صلی الله عليه و آله مخالفت ميکنند، ميفرمايد: «أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّى وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ بِلِقَاء رَبِّهِمْ لَكَافِرُونَ» آيا آنها پيش خود فکر نميکنند که خداوند خلق نكرد آسمانها و زمين و آنچه در بين آنهاست مگر به حق و براى فرصتى مشخص و اكثر مردم به لقاء پروردگار و به انتها رسيدنِ اين فرصت، كافرند و همين فرصتِ موقت را مقصد مىگيرند.
در آيهي 61 سورهي نحل پس از آن که فرمود اگر مردم به جهت ظلمي که ميکنند گرفته ميشدند هيچ جنبندهاي بر روي زمين نميماند، مىفرمايد: «وَلَكِن يُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى»؛ و لکن خداوند هلاکت آنها را تا سرآمدي مشخص به تأخير مياندازد. روى اين نکته که عقاب و هلاکت ظالم تا مدتى به تأخير ميافتد بايد تحليل داشته باشيد و فريب شيطان را نخوريد که به ما القاء کند حالا كه آمريكا با تمام قدرتش مانده است براى اينكه شما نابود نشويد دست به دامان آمريكا بزنيد. اين يک بدبختى بزرگ است. در اين فريب شيطاني، انسان، اولاً: نابودى آمريكا را نمىبيند، ثانياً: نمىفهمد ظلم نابودشدنى است و لذا چنگ به دامن نابودشده مىزند. چون سنت «يُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى» را نفهميد.
بيثمري سرنوشتها
در مجموع؛ پيام آياتي که مورد بحث قرار گرفت اين است که اى آدمها اگر همين حالا تكليفتان را با باطل روشن نكنيد وقتى نابودىِ ستم آمد و بقاى حق روشن شد دستتان به جايى بند نيست، بايد در فرصت اختلاط ظاهرىِ حق و باطل كه در آن حال به ظاهر مرز حق وباطل و نتايج كار كاملاً روشن نيست، موضعتان را با بصيرت ديني روشن كنيد. سنت هلاکت آن فکر و فرهنگ که ظاهر شد سرنوشتها را به سوي هلاکت تغيير ميدهد، نه دست و پاها را. نشانهي هلاکت يك جامعه مردن نيست - مردن که براي انسانهاي خوب و بد در جاي خودش مقدر شده است- هلاکت يک جامعه به بىثمرشدن سرنوشتها است. بصيران تاريخ كسانى هستند كه براى ارزيابى حوادث به نهايت آنها نظر دارند. همانطور که عرض شد هنر اين است كه در پرتو بصيرت قرآني در متن حادثهها و فرهنگها انتهاى آنها را ببينيد نه اينكه وقتى کار به انتها رسيد تازه بيدار شويد كه قضيه چه بوده است. بايد تلاش کرد بصيرتي به دست آوريم که در ابتداى يک فکر و فرهنگ طوري جايگاه تاريخي آن ديده شود که بفهميم در بستر سنن الهي کار آن به کجا ختم ميشود.
اسلام مظهر خداى «حّىّ لا يَمُوت» است و نابودشدنى نيست و هر کس فکر و فرهنگ خود را با آن منطبق کرد گرفتار هلاکت و بيثمري نميشود. ممكن است در خبرها بگويند امام خمينى«رضواناللهتعاليعليه» را تبعيد کردند و از کشوري که محل تولد و زندگي او بود بيرون نمودند، ولى به من بگو در انتها چهکسي از کشور بيرون رفت و در تنهايي و غربت مرد؟ حضرت امام خمينى«رضواناللهتعاليعليه» يا محمد رضا شاه و پدرش؟ نهتنها رضاخان به جزيرهي موريس در تنهايي کامل مرد، بلکه تبعيدي نظام هستى شد، رضاخان و محمد رضاخان كه رابطهشان را با «حىّ لا يموت» قطع کردند، در نظام هستى به جهنم رسيدند. جهنم مأواى نابودى است شرايطِ «لا يَمُوتُ فيها وَ لا يَحْيى» است. وظيفهي هر مسلماني است که با الگوگيري از حضرت روح الله خمينى«رضواناللهتعاليعليه» با شمشير خداىِ «حىّ لا يموت» بر فرق فرهنگ كفر بکوبد تا سنت خداي «حىّ لايموت» بهدست او در هستى اجراء شود و يک نحوه يگانگي با نور الهي در جان او پديد آيد. اگر خداوند ميفرمايد: «فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْكُفْرِ»؛ سران کفر را بکشيد، ميخواهد اين سنت به دست شما انجام گيرد تا فاني در ارادهي الهي شويد و سنت ظهور «حي لا يموت» محقق گردد. لذا براساس همين سنت است که ميگويد: «فَإذَا جَاءَ اَجَلُهم»؛ وقتى اجل ظالمان آمد، وقتى سنت نابوديشان به جهت ظلمشان ظاهر شد ديگر آن نابودى جلو و عقب نمىافتد. پس ما نه تنها بايد مواظب باشيم سرنوشت خودمان را به سرنوشت آنها گره نزنيم بلکه روحيهي مقابله با آنها را همواره در خود زنده نگه داريم. روحيهي حضرت امام خمينى«رضواناللهتعاليعليه» را بنگريد که در آخرين روزهاي عمر خود چگونه سخن ميگويد؛ ميفرمايد:
«ما براى احقاق حقوق فقرا در جوامع بشرى تا آخرين قطرهي خون دفاع خواهيم كرد. امروز جهان تشنهي فرهنگ اسلام ناب محمّدى صلی الله عليه و آله است. و مسلمانان در يك تشكيلات بزرگ اسلامى رونق و زرق و برق كاخهاى سفيد و سرخ را از بين خواهند برد. امروز خمينى آغوش و سينهي خويش را براى تيرهاى بلا و حوادث سخت و برابر همهي توپها و موشكهاى دشمنان باز كرده است و همچون همهي عاشقان شهادت، براى درك شهادت روزشمارى مىكند. جنگ ما جنگ عقيده است، و جغرافيا و مرز نمىشناسد. و ما بايد در جنگ اعتقادىمان بسيج بزرگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازيم. إنشاءالله ملت بزرگ ايران با پشتيبانى مادى و معنوىِ خود از انقلاب، سختيهاى جنگ را به شيرينى شكست دشمنان خدا در دنيا جبران مىكند. و چه شيرينى بالاتر از اينكه ملت بزرگ ايران مثل يك صاعقه بر سر امريكا فرود آمده است. چه شيرينى بالاتر از اينكه ملت ايران سقوط اركان و كنگرههاى نظام ستمشاهى را نظاره كرده است و شيشهي حيات امريكا را در اين كشور شكسته است. و چه شيرينى بالاتر از اينكه مردم عزيزمان ريشههاى نفاق و مليگرايى و التقاط را خشكانيدهاند. و إنشاءالله شيرينى تمام ناشدنى آن را در جهان آخرت خواهند چشيد... ما مىگوييم تا شرك و كفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست، ما هستيم. ما بر سر شهر و مملكت با كسى دعوا نداريم. ما تصميم داريم پرچم «لا إله الاّ الله» را بر قلل رفيع كرامت و بزرگوارى به اهتزاز درآوريم... امروز روز هدايت نسلهاى آينده است. كمربندهاتان را ببنديد ... ما تابع امر خداييم؛ و به همين دليل طالب شهادتيم. و تنها به همين دليل است كه زير بار ذلت و بندگى غير خدا نمىرويم ... امروز يكى از افتخارات بزرگ ملت ما اين است كه در برابر بزرگترين نمايش قدرت و آرايش ناوهاى جنگى امريكا و اروپا در خليج فارس صف آرايى نمود. و اينجانب به نظاميهاى امريكايى و اروپايى اخطار مىكنم كه تا دير نشده و در باتلاق مرگ فرونرفتهايد، از خليج فارس بيرون رويد. و هميشه اين گونه نيست كه هواپيماهاى مسافربرى ما توسط ناوهاى جنگى شما سرنگون شود؛ كه ممكن است فرزندان انقلاب ناوهاى جنگى شما را به قعر آبهاى خليج فارس بفرستند..»
معني گره نخوردن به سرنوشت استکبار جهاني همين است که حضرت امام خميني«رضواناللهعليه» در سخنان فوق فرمودند: وقتي رمز و راز و سنت سقوط تمدنها را بشناسيم، محل خود را در جهانى كه اين سنت الهى در آن جارى است درست تعيين ميكنيم.
جهت جمعبندى بحث و به اميد آن که زمينهي تفكر در موضوع رمز و راز هلاکت بعضي از تمدنها فراهم شود به آيهي 13 سورهي يونس توجه کنيد که ميفرمايد: «وَلَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِن قَبْلِكُمْ لَمَّا ظَلَمُواْ وَجَاءتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَاتِ وَمَا كَانُواْ لِيُؤْمِنُواْ كَذَلِكَ نَجْزِي الْقَوْمَ الْمُجْرِمِينَ»؛ حقيقت اين است كه ملتهاى قبل از شما را به جهت ظلمشان و اينكه پيامبرشان به سوي آنها آمد ـ و حجت بر آنها تمام شد ـ هلاك كرديم و آنها ملتى نبودند كه ايمان آورند و اينطورى قوم مجرم را جزا داديم. عنايت بفرمائيد که در آيهي فوق موضوعِ هلاکت را جزاي اقوامي ميداند که به پيامبرانشان ايمان نياوردند که با عنايت به آيات قبل بايد متوجه بود ظلم عامل هلاکت اقوام ميباشد، اما وقتيکه با اجل مسمّاي آن قوم هماهنگ باشد - تا تشريع هماهنگ با تكوين شود- اين هماهنگى با ارسال رسولِ هر امتي به تماميّت مىرسد. و حتماً متوجه هستيد که نابودى و هلاکت به معنى مرگ نيست، بلكه به معني بىثمرى سرنوشت و تلاشهايي است که يک تمدن جهت ادامهي حيات خود به کار ميبرد. عرض شد جامعهي بد و خوب وقتى اجلش رسيد ميرود ولى جامعهي خوب هلاك نميشود و در بستر آن نهتنها افراد در ابديت خود بهرهها ميبرند، در دنيا هم با بحرانِ اجتماع روبهرو نميشوند، بلکه تکامل خود را در بستر تمدني ديگر مييابند، همانطور که در سير تاريخي انبياء چنين بوده است.
خداوند در سورهي يس، آيهي 69 و70 مى فرمايد: «وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِينٌ، لِيُنذِرَ مَن كَانَ حَيًّا وَيَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكَافِرِينَ» ما به رسول خدا صلی الله عليه و آله شعر نياموختيم و چنين کاري شايسته رسالت نيست، محتواى رسالت چيزى جز يك هشدار باش و ذكر و قرآنِ روشنى نيست براى آنكه کسي را که زنده است و قلبش از هشدارباشها متذكر مىشود از انحراف از مسير توحيد بترساند و از طرف ديگر هم با آمدن رسولان سنت و قول نابودى كفار پس از اتمام حجت محقق گردد. لذا علامهي طباطبائى«رحمةاللهعليه» در اين رابطه مىفرمايند:
«نتيجهي دعوت حقهي انبياء، احياء مردم است و اينكه آنها را به راه سعادت بيندازد و حجت را بر مخالفين تمام كند و به عبارت ديگر كار قرآن تكميل هر دو دستهي مردم است عدهاى را در طريق سعادت و جمعى را در طريق شقاوت.»
آيهي فوق نتيجهي ارسال رسولان و انزال قرآن را دو چيز ميداند، يكى انذار كسانى كه قدرت درک حقايق در آنها زنده است و ميتوانند نسبت به حقايق تعقل بكنند، و ديگر تحقق قولي که خداوند داده که کافران هلاک شوند و به ثمرهي تلاش خود دست نيابند.
علامهي طباطبائى«رحمةاللهعليه» در موضوع رابطهي «تكوين» و «تشريع» و نقش رسولان در اين رابطه مىفرمايد: ارسال رسولان به عنوان يک عمل تشريعي، براى هر امتى موجب ميشود تا آن امت در تكميل ظرف وجودىاش که همان «تكوين» باشد كمك شود، در نتيجه ظرف وجودى خود را سريعتر پر مىكند و به انتهاى درجهي وجودى خود مىرسد و سرآمد و اجل او فرا ميرسد - حال چه رسيدن به اجلي که انتهاي سعادتبخش دارد، يا رسيدن به اجلي که انتهاي هلاکتبار دارد - عمده توجه به نقش رسولان در اين امر است. انسان و جامعه براى رسيدن به قَدَر معلوم خود از مسير حيات تشريعى بايد عبور كنند. با ارسال رُسل و انزال كُتُب، هم براي مؤمنين هم براي كافرين حجت تمام ميشود و تمدن يا سلسلهاي، جاي خود را به تمدن و سلسلهي ديگري ميدهد و اين نتيجهي اصلي سخن ما در اين بحث بود.
سؤال: آيا ميتوان براي جامعه اصالتي جداي از اصالت فرد قائل شد؟
جواب: همانطور که اشاره شد اجتماع جداي از فرد، به اعتبار سنتي که در آن جارى است اصالت دارد زيرا كثرت بما هو كثرت عدم است ولى كثرت به اعتبار وحدتي که در آن جاري ميشود جنبهي «وجودي» مييابد. وحدتِ اجتماع، به جهت تدبير سنتي است که فوقِ اجتماع، آن اجتماع را تدبير ميکند و در همان رابطه ميتوان برايش اصالت قائل شد.
وقتي روشن شد اصالت اجتماع به وحدتي است که آن وحدت نيز ريشه در سنني دارد که فوق اجزاء اجتماع، آن اجتماع را تدبير ميکنند معني اصيل بودن اجتماع روشن ميشود و نيز بين اجتماع اصيل و پايدار كه با اجتماعِ افراد، نتايج حقيقى در بر دارد با اجتماعات اعتباري كه عنصر وحدت بخش در خود ندارند تفکيک ميگردد. زيرا دو نوع اجتماع ميتوان داشت، يکي اجتماع وَهمي که عنصري وحدتبخش و سنتي که آن را تدبير کند در آن وجود ندارد، مثل اجتماع افراد در سالن سينما و ديگري اجتماع حقيقي که افراد با هدفي که تحقق آن در گرو آن اجتماع است در کنار همديگر آمدهاند، تحقق اين نوع اجتماع است که منجر به تدبير سنتي خاص بر آن اجتماع خواهد شد و به آن سنت مدبّرهي اجتماع گويند.
قاعدهي تدبير سنت فوق اجتماعِ اعضاء در هر اجتماع و مجموعهاي وقتي مطرح است که آن اجتماع استعداد پذيرش تدبير حقايق غيبي را در خود داشته باشد، مثل اجتماع سلولها در بدن انسان يا حيوان که استعداد تدبير روح مخصوص را در خود ايجاد ميکنند و لذا آن روحِ مخصوص بر آن مجموعه دميده ميشود و به آن مجموعه يک شخصيت خاص ميدهد، در اين رابطه ميتوان گفت اين بدن اصالت دارد و شخصيت خاصي که ربطي به اعتبار ما ندارد در آن مطرح است. ترس از مرده هم به جهت توجه فطرى و شعور معنوى انسان است به عدمي که با ديدن بدن انسانِ مرده پيش ميآيد، عدم روح مدبّره، آن عدم در شخصي که مرده بيشتر براى انسان محسوس است. اصل ترس از مرده يك نوع بيدارى و هوشياري از روح انسان است که نميخواهد به عدم دل ببندد. روح انسان سريعاً مىفهمد كه او مرده است، از جسم او مىترسد چون مىفهمد كه اين ديگر چيزى نيست و چون چيزى نيست مىخواهد از او فاصله بگيرد، البته اين فاصلهگرفتن در انسانِ وهْمْ زده به شكل ترس در خيال او تجلى مىكند ولي انسان عاقل هم بهطور عادى از بدن انسان مرده فاصله مىگيرد. عقل و روح مىفهمند كه اين بدن و مجموعه سلولها را ديگر نبايد بخواهند، اين نخواستن براى انسان عاقل يک عکسالعمل منطقي است و براى انسان وَهْمْ زده همراه با خوف و ترس است. از اين زاويه تمام ترسها يك معناى اصيل نسبت به عدمها دارد. انسان وَهْمْ زده با تحريک وَهم از عدم فاصله مىگيرد و فاصلهگرفتن او همراه با يک نوع ترس است، انسان عاقل به نور عقل از عدم فاصله ميگيرد و در هر دو حال روح انسان در مورد بدن مرده متوجه است، اجتماع سلولي که قبل از مرگ بود در حال حاضر اصالت خود را از دست داده است و چيزي نميگذرد که همهي آن سلولها متلاشي ميشوند، چون نفس ناطقه که مدبّر آن مجموعه بود از آن مجموعه منصرف شده است.
آنچه کمک ميکند تا بتوانيم راز اصالت دادن به اجتماع حقيقي را درست بشناسيم اين قاعده است که بدانيم «اعتبار كثرتها به اتصال به عامل وحدتي است که کثرتها را معني و هويت ميبخشد» با توجه به اين قاعده است که ميتوان گفت: اجتماعاتي که صرفاً اعتبارى هستند و در راستاي اهدافي وَهمي در کنار هم جمع شدهاند نه تنها اصالتي ندارند بلکه زمينهاي جهت تجلي انوار معنوي در جمع خود نميشوند و هيچ مددى از حق براي رسيدن به اهدافي که در راستاي آن اهداف کنار هم آمدهاند، دريافت نمىكنند. چون در چنين اجتماعاتي هرکس يك خودِ جمعىِ غير اصيل براى خود حس ميكند که هرگز نميتواند بر آن خود تکيه کند. اجتماعات توحيدى وحدتشان اصيل است و به همان اندازه استعداد تدبير سنتهاي الهي را در خود دارند، قرآن در اين رابطه ميفرمايد: «...كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ» چه بسا اجتماعات کمي که بر گروههاي کثيري به مدد الهي پيروز شدند، و خداوند با صابراني است که در مسير زندگي توحيدي پايداري از خود نشان دادند.
گروهِ ايمانىِ اندك، كيفيتشان بيشتر از گروه كثير بىايمان است که عنصر وحدتبخشي را در بين خود نپذيرفتهاند. جمعى که در كنار هم باشند بدون آن که قصدشان قرب الىالله باشد جمع غير اصيلاند چون عامل وحدتبخشِ جوامع که توسط انبياء ارائه ميشود در آنها پذيرفته نشده است و درنتيجه به حوائجي که در پي ايجاد آن حوائج، اجتماع را تشکيل دادند، نميرسند و پس از سرآمد فرصت هلاک ميشوند.
جوامع غير اصيل دو مشكل دارند، يکي نيستِ هستنما هستند، مثل بدن انساني که تازه مرده است، ديگر اين که اميد به مددهاى الهى و تجلىهاي وحدتبخش در آنها نيست و به همين اندازه نبايد اميدي به بقاي حقيقي براي رسيدن به حوائج افراد در چنين اجتماعي داشت.
در فلسفه ثابت ميشود که وحدت مساوق وجود است. جمعى که عامل وحدتبخش حقيقي در بين خود ندارند به واقع به عنوان جمع، وجود واقعي ندارند، جمعشان وَهمي است و لذا از خيالى به خيالى ميپرند و تماماً تحت عنوان جمع در خيالات زندگي ميکنند، مثل جمعي که طرفدار تيمي در فوتبال هستند. اين جمع را انگيزههاى وَهمى حفظ و جمع ميكند و لذا جمعيتي نيستند که هر کس در آن جمع بتواند در خدمت ديگري باشد بلکه برعکس، هرکس مزاحم حيات ديگري است، چنين اجتماعي بستر ربودن حيات افراد است. بر عكسِ جمع توحيدى كه نظر به تمدن اسلامي دارد، ذات اجتماع در آن حالت وسيلهي حفظ افراد و حيات برتر افراد است، در همين رابطه رسول خدا صلی الله عليه و آله فرمودند: «يَدُ اللهِ مَعَ الجِمَاعَه» دست خدا همراه جماعت است. معلوم است که جماعت مورد نظر حضرت، جمع توحيدى است همچنان که ميفرمايند: «فَاِنَّ الْبَرَکَةَ مَعَ الْجَماعه» برکت همراهِ جماعت است و مدد الهي بر جماعت مسلمين تجلي مينمايد و آن را از تفرقه حفظ ميکند. پس تلاش براى نگهدارى هر جمعي معنى ندارد بلكه بايد اجتماعات توحيدي باشند تا خود به خود حفظ شوند و افراد از اجتماعشان بهرهي کافي را ببرند.
تفاوت حزب و مسجد
در راستاي تفاوت بين اجتماعاتي که باطن ندارند با اجتماعاتي که باطن دارند ميتوان اجتماعي را که در مسجد تشکيل ميشود با اجتماعي که در حزبهاي سياسي دنيا تشکيل ميشود مقايسه کرد. مسجد، اجتماعى است كه افراد جهت يک امر حقيقي يعني اُنس با خدا در کنار هم ميآيند و لذا خداوند به آن جمع عنايت ويژه دارد تا آنجايي که ثواب نماز به جماعت را چند برابر ذکر فرمودهاند. در حالي که اجتماعات و حزبهاى امروزى اجتماعات مصنوعى و وَهمي هستند كه عموماً افراد براى حفظ حزب خود تلاش ميكنند و به همين جهت پس از مدتي هيچ بهرهي معنوي براي آنها پيش نميآيد. پس در جواب اين كه مىفرمائيد جامعه اصالت دارد يا فرد نميتوان به راحتي جواب داد، بايد گفت: «حق» اصالت دارد و جامعه اگر با انگيزهي ارتباط با حق، اجتماع خود را تشکيل دهد تحت تدبير انوار الهي قرار ميگيرد و اصالت مييابد. در روش اسلامى اگر پايگاههاي توحيدى بهپا كنيم و پاى آن بايستيم چنين جمعي به برکاتي دست مييابد که مسلّم در حالت فردي به آن برکات نايل نميشوند. مثل كار پيامبر صلی الله عليه و آله در صدر اسلام، در آن صورت براي اصالت دادن به جمعِ خود نياز به تبليغات نداريم. وقتى هم که جمعهاي ما جمعهاي خيالى و وَهمي بود و متلاشي شد، نبايد نگران متلاشيشدن آن باشيم زيرا خداوند با متلاشيکردن آن ما را از مشغوليات وَهْمى نجات داده است. يك جمع در صورت توحيدىبودن متلاشى نمىشود بلكه اول خصلت توحيدياش را از دست ميدهد و نفسِ داشتن حزب و گروه مقصد افراد ميشود و سپس متلاشى ميگردد. امام صادق عليه السلام يك موقع به يارانشان مى فرمايند در سرزمينهاى مختلف برويد و پراكنده شويد براى نشر اسلام، درست است که همهي شيعيان اجتماع و حضور در محضر امام را دوست داشتند ولى در عين جداشدن از محضر امام اينها مىتوانند روحشان را در اين غربت تعالي ببخشند و با جنبهي نوري امام عليه السلام ارتباط برقرار كنند و از اين طريق داراى جمع توحيدى شوند و لازم نيست كه حتماً كنار امام باشند. حضرت على عليه السلام مىفرمايند: «وَ لَقَد شَهِدْنَا فى عَسكَرِنا هذا اَقوامٌ فِى اَصلابِ الرّجالِ وَ ارحامِ النِساء سَيَرعَفُ بِهِمُ الزمانُ وَ يَقوى بِهِم الايمانُ»؛ من مىبينم كسانى را كه در پشت پدران و رحم مادرشان هستند و آنها يار و همراه ما در همين لشکر، به همراه ما بودهاند و ما را مىبينند. گردش روزگار آنان را روى كار آوَرد و ايمان بهوسيلهي آنها نيرومند شود. معني جمع توحيدي توسط موحدان تاريخ تا اين حدّ گسترده است که آنهايي که هنوز به دنيا نيامدهاند خود را در جمع لشکريان علي عليه السلام احساس ميکنند، چون انگيزهي اصيلي در ميان است و آن انگيزهي رجوع به حق است.
جلساتى كه با انگيزهي دينى و توحيدي تشکيل ميشود داراى وحدت حقيقى است و به همان اندازه اصالت دارد و با ساير اجتماعات مسلمانان که در عرصهي زمين و عمق تاريخ تشکيل شده متصل خواهد بود و همهي برکاتي که به آن اجتماعات رسيده و خواهد رسيد به اين جلسات نيز ميرسد، به شرطي که انگيزهي توحيدي در ميان باشد و افراد بين خود و بقيه دوگانگي احساس نکنند. با توجه به اين امر بايد اجتماعاتِ خود را اصيل كرد تا قلب طالبانِ توحيد به آن جمع كشيده شود و از آن بهره گيرند و در زماني هم که به اجل خود رسيد منجر به هلاکت افراد نگردد. اباذر در جنگ تبوك عقب افتاد، پيامبر فرمودند اگر خيرى در او هست خدا او را بر مىگرداند، هيچ نگران نيامدن او نبودند. زيرا ميدانستند جمع توحيدى به خودي خود مطلوب موحّدان است و اگر نورى از ايمان در افراد باشد به سوي جمع توحيدىِ مورد نظرشان کشيده ميشوند، به جاي تبليغات اجتماعات بايد به توحيد آنها پرداخته شود، زيرا شهرت امرى است خيالى و جمع هايى كه در زير سايهي شهرت ايجاد مىشود اجتماعاتي است خيالى و وَهمي که نه تنها هيچ اصالتي ندارند بلکه عمر افرادِ آن جمع را هدر ميدهد. اجتماعات توحيدي سر و صدايي ندارند ولي همانند نورِ خدا نقشآفريناند همانطور که اولياء الهي اين چنيناند. در حديث قدسي داريم که خداوند فرمود: «اَوْلِيائى تَحْتَ قُبايى لا يَعْرِفُهُمْ غيري» دوستان من زير قبّهي من پنهاناند و كسى غير از من آنها را نمىشناسد. «فريتيوفشوآن» در رابطه با نقد فرهنگ غرب مىگويد: «اينهمه ظهور و تبليغات و خودنمايي، نشانهي سقوط است» اين قاعده را ميتوانيد به هر جايي تعميم دهيد. هنرى هم كه تمام توانش بهجاى اتصال افراد به سنت و عالم غيب، ظهور و نماياندن محسوسات ميباشد در سقوط است. انسانى هم كه مىخواهد همهي درون او را افراد جامعه بدانند و نظر به كثرت انسانها دارد سقوط کرده است، همچنان که شهرت از زاويهي اينکه شخص ميخواهد خود را به بقيه بنماياند، مساوى بىمحتواكردن خود است، اشتهار يك نوع ظهوردادن باطن است و ظهور و ريا نظر بر کثرت دارد و موجب جداماندن از اصيلترين حقايق است، يعني جداماندن از خداوندي است که مقامش مقام غيبالغيوب است.
جامعه با مبانى توحيدى، خودبهخود با بركت و داراى بقاء است و با غفلت از توحيد و نظر به کثرتِ صِرف، محکوم به هلاکت است و هرچند هم كه با انواع حيلهها براى بقاء خود تبليغات كند، موفق نمىشود و هلاكت چنين جامعهاى حتمي و تغييرناپذير است، بدون هيچ ثمرهاى.
«والسلام عليكم و رحمةالله و بركاته»
منابع
قرآن
نهجالبلاغه
تفسير الميزان، علامهطباطبايي«رحمةاللهعليه»
معنويت تشيع، علامهطباطبايي«رحمةاللهعليه» انتشارات تشيع
بحارالأنوار، محمدباقر مجلسي«رحمةاللهعليه»
الکافي، ابيجعفر محمدبنيعقوب کليني«رحمةاللهعليه»
وسائل الشيعه، شيخ حرّعاملي
غرر الحكم و درر الكلم، آمدی
فصوصالحکم، محيالدين
مثنوي معنوي، مولانا محمد بلخي
احياء علوم الدين، ابوحامد غزالي
سلسله مباحث امامشناسي، آيتالله حسيني تهراني
کنزالعمال ، متّقى هندى
تفسير علي بن ابراهيم
مصباح الشريعه، ترجمه عبد الرزاق گيلانى
تحف العقول عن آل الرسول صلی الله عليه و آله ، ابن شعبه حرانى
التوحيد، شیخ صدوق
إرشاد القلوب إلى الصواب، شيخ حسن ديلمى
اعتقادات اماميه، شيخ صدوق و شيخ مفيد
مستدركالوسائل، حسين نوري طبرسي
نورٌ عَلى نور، حسنزادهي آملي
كشف اليقين فيفضائل أميرالمؤمنين عليه السلام
الحكم الزاهرة با ترجمهي انصارى
ينابيع المودة، قندوزي
صراط مستقيم، سيد حسين بروجردي
احتجاج- ترجمهي غفارى مازندرانى
صحيفهي امام خميني«رضواناللهتعاليعليه»
فضائل الشيعة، شيخ صدوق
الخصال، شیخ صدوق
فلاح السائل، سيدبن طاووس
من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق
الإحتجاج على أهل اللجاج، احمد بن على طبرسى
طرائف الحكم، ميرزا احمد آشتيانى
فضائل پنج تن عليهم السلام در صحاح ششگانه اهل سنت، محمد باقر ساعدى
فرائدالسمطين، شيخالاسلام حموئى
تفسير کبير، فخر رازي
كنز الفوائد، ابو الفتح كراجكى
عقباتالانوار في امامة الأئمة الأطهار
المناقب، ابن المغازي
الفين، علامه حلى، ترجمهي وجدانى
آل بيتالنّبي صلی الله عليه و آله و آله في مصر، احمد ابوکف
«بصيرت فاطمه زهرا سلام الله عليها ، اصغر طاهرزاده
تجريد، قوشجي
نهجالحق و كشفالصدق، علىرضا كهنسال
منتهيالآمال، شيخ عباس قمي
چگونگي فعليتيافتن باورهاي ديني، اصغر طاهرزاده
کار روشنفکري ، بابک احمدي
مفتاح الفلاح، شيخ بهايي
عوالی اللآلی، ابن ابي جمهور احسائي
كشف اليقين في فضائل أميرالمؤمنين عليه السلام، علامه حلى
سنن ، نسائي
احقاق الحق، شهيد قاضي نور الله شوشتري
تفسير صراط مستقيم، سيد حسين بروجردي
أمالي الصدوق، شیخ صدوق
إعلام الورى بأعلام الهدى، شيخ طبرسي
تاريخ طبري
ترجمهي الغدير
مروج الذهب ، مسعودي
انقلاب بزرگ، علي و دو فرزند بزرگوارش ، طه حسين
مستدرك حاكم نيشابوري
مناقب خوارزمي
ولايت فقيه، حضرت امام خميني«رضواناللهعليه»
سيطرهي کميت، رنهگنون
شرح الاسماء الحسني، ملا هادي سبزواري
از برهان تا عرفان ، طاهرزاده
المحجةالبيضاء، فيض کاشاني
الارشاد، شيخ مفيد
عيون اخبار الرضا عليه السلام، شيخ صدوق
كمال الدين و تمام النعمة، شيخ صدوق
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
• معرفت النفس و الحشر (ترجمه و تنقيح اسفار جلد 8 و 9)
• گزينشتكنولوژي از دريچه بينش توحيدي
• علل تزلزل تمدن غرب
• آشتي با خدا ازطريق آشتي باخود راستين
• جوان و انتخاب بزرگ
• روزه ، دريچهاي به عالم معنا
• ده نكته از معرفت النفس
• ماه رجب ، ماه يگانه شدن با خدا
• كربلا، مبارزه با پوچيها (جلد 1و2)
• زيارت عاشورا، اتحادي روحاني با امام حسين عليه السلام
• فرزندم اينچنين بايد بود (شرح نامة31 نهجالبلاغه) (جلد 1و2)
• فلسفه حضور تاريخي حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه
• مباني معرفتي مهدويت
• مقام ليلةالقدري فاطمه سلام الله عليها
• از برهان تا عرفان (شرح برهان صديقين و حركت جوهري)
• جايگاه رزق انسان در هستي
• زيارت آل يس، نظر به مقصد جان هر انسان
• فرهنگ مدرنيته و توهّم
• دعاي ندبه، زندگي در فردايي نوراني
• معاد؛ بازگشت به جدّيترين زندگي
• بصيرت حضرت فاطمه سلام الله عليها
• جايگاه و معني واسطه فيض
• هدف حيات زميني آدم
• صلوات بر پيامبر صلی الله عليه و آله عامل قدسيشدن روح
• زن، آنگونه كه بايد باشد
• جايگاه جنّ و شيطان و جادوگر در عالم
• عالم انسان ديني
• ادب خيال، عقل و قلب
• آنگاه که فعاليتهاي فرهنگي پوچ ميشود
• انقلاب اسلامي، باز گشت به عهد قدسي