لغت نامه دهخدا حرف م ( میم)

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

لغت نامه دهخدا - حرف م ( میم)

علامه علی اکبر دهخدا

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

مزاج.
[مِ] (ع مص) آمیختن. (منتهی الارب). آمیختن چیزی به چیزی. || آمیختن شراب و جز آن. (منتهی الارب). || (اِمص) آمیزش. (السامی) (زمخشری) (مهذب الاسماء) (دهار) (ترجمان علامهء جرجانی). ج، اَمزاج و اَمزجه. آمیز. (زمخشری). امتزاج. آمیغ. (یادداشت مرحوم دهخدا). آمیختگی. قطاب. (منتهی الارب). || (اِ) مزاج الشراب؛ آنچه به وی آمیزند شراب را. (منتهی الارب). آنچه بدان شراب را آمیزند :
آن شرابی که ز کافور مزاج است در او
مهر نشکسته بر آن پاک و گوارنده شراب.
ناصرخسرو.
- قلیل المزاج؛ کم قوت و اندک نیرو : و یسقیه شراباً قلیل المزاج. (یادداشت مرحوم دهخدا). || (اصطلاح پزشکی) کیفیتی است که از تفاعل کیفیات متضادهء موجود در عناصر حادث می شود. (بحر الجواهر). و نیز رجوع به حکمت الاشراق ص 198 و ص 199 شود.
اجتماع عناصر اربعه بعضی با بعضی دیگر بر وجهی که آن اجسام تفاعلی کنند بواسطهء کیفیات متضاده تا حدی که حاصل شود از ایشان کیفیتی متوسط متشابه در جمیع اجزاء. (قطب الدین شیرازی به نقل در فرهنگ علوم عقلی). کیفیتی است که از تأثیر کیفیات عناصر اربعه در بدن آدمی پدید آید : «و اگر دو کیفیت با یکدیگر باز کوشند و هر یک اندر گوهر یکدیگر اثر کنند و گوهر هر دو از حال بگردد آن را استحالت گویند و بدین استحالت قوت هر دو شکسته شود و کیفیتی میانه پدید آید آن را مزاج گویند...چهار کیفیت که ارکان است یکی گرم است و دوم سرد و سیم خشک و چهارم تر و...مزاج نه است یکی معتدل و چهار مفرد و چهار مرکب...هر اندامی از اندامهای یکسان (مانند پوست و استخوان و عصب) را مزاجی واعتدالی خاصه است...». (ذخیرهء خوارزمشاهی چ انجمن آثار ملی ص 47 و 48). مزاج هر اندامی یعنی آمیزش هر اندامی از گونهء دیگری است و کیفیت هر اندامی و گرانی و سبکی و...سختی هر یک از گونهء دیگر است. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
- مزاج اَتمّ؛ اکمل مزاجات است که در جمادات نزدیک به نفس نباتی است و در نباتات نزدیک به نفس حیوانی است و گاه از مزاج اتم، مزاج معتدل را خواهند. (قبسات ص 43). و رجوع به کتاب شفا ج 1 ص 443 شود. (از فرهنگ علوم عقلی).
- مزاج اشرف؛ همان مزاج اتم است و مزاج انسان را نیز اشرف گویند که پذیرهء تمام معارف و کمالات الهی است. (مجموعهء دوم مصنفات ص 220، نقل از فرهنگ علوم عقلی).
- مزاج اول؛ کیفیات اصلی عناصر اربعه (برودت، حرارت یبوست و رطوبت) میباشد در مقابل مزاج ثانی که کیفیات حاصله از امتزاج و ترکیب اجزاء عناصر است. (شفا ج 1 ص 379 از فرهنگ علوم عقلی).
- مزاج برزخی؛ مزاج حاصل از عناصر و اجسام است. (نقل از فرهنگ علوم عقلی).
- مزاج ثانی؛ رجوع به مزاج اول شود.
- مزاج گوهران؛ کنایه از عناصر اربعه است که خاک و آب و هوا و آتش باشد و با زای فارسی هم بنظر آمده است (یعنی مژاج). (برهان) (آنندراج). چهار عناصر.
- مزاج معتدل؛ مراد از مزاج معتدل مزاجی است که حاصل از تعادل اخلاط اربعه و ترکیب عناصر است. رجوع به مزاج اتم و کتاب شفا ج 1 ص 443 شود. (از فرهنگ علوم عقلی).
- مزاج البدن؛ آنچه بدان اندام سرشته شده از طبایع. (منتهی الارب). آمیزش تن.
|| در اصطلاح اطباء کیفیتی که از آمیختن چیزها رسد مثلاً رنگ سرخ که از آمیختن برگ تنبول و کتهه و چونه پیدا شود و سرشت و طبیعت انسان را به همین سبب مزاج گویند که کیفیتی از امتزاج اربع بهم می رسد. (غیاث) (آنندراج) : ترکیب اعضاء از اخلاط است و ترکیب اخلاط از مزاج و ترکیب مزاج از استقصات (اسطقسات). (قابوسنامه چ یوسفی ص 176). و اگر خواهی که اندرین [ علم طب ] متبحر شوی... علم مزاج از کتاب الکون و الفساد طلب کن. (قابوسنامه ص179).
گفتم مزاج هست ستمکار و چارضد
گفتا که اعتدال سیم را بود ضرر.
ناصرخسرو.
گفتم چهار گوهر گشته ست پایدار
گفتا مزاج مختلف آرندهء عبر.ناصرخسرو.
مزاج اندامهای یکسان از آمیختن گرم با سرد و خشک با تر حاصل شده است. (ذخیرهء خوارزمشاهی ج 1 ص 22).
موافقند به طبع و مزاج، روح و بدن
مخالفند به ذات و به گوهر آتش و آب.
مسعودسعد.
مسافران نواحی هفت گردونند
مؤثران مزاج چهار ارکانند.مسعودسعد.
شرط تبدیل مزاج آمد بدان
کز مزاج بد بود مرگ بدان.مولوی.
وگر خود نیابد جوانمرد نان
مزاجش توانگر بود همچنان.
سعدی (بوستان).
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی.
حافظ.
مزاج باده پرستان گرفته ام در عشق
به جان از آن نبرد رغبتم که شیرین است.
محمد قلی سلیم (از آنندراج).
رفت جهان را ز عدالت مزاج
جست در آغاز حرارت مزاج.(از آنندراج).
|| یکی از چهار حرارت و برودت و رطوبت و یبوست. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مزاج در پیش قدماء و اطباء نه گونه بوده است معتدل، حاد، بارد، رطب، یابس، حار و رطب، حار و یابس، بارد و رطب، بارد و یابس. (یادداشت مرحوم دهخدا). قدما به چهار مزاج اصلی قایل بودند: 1- مزاج صفراوی(1) گرم و خشک، که در نتیجهء غلبهء صفرای زرد است. 2- مزاج دموی یا خونی(2) گرم و مرطوب است. 3- مزاج مالیخولیائی(3) (سوداوی) در این مزاج سودا غلبه دارد و سرد و خشک است. 4- مزاج بلغمی(4) که در نتیجهء ازدیاد لنف(5) در بدن است، سرد و مرطوب ...از سوی دیگر قدماء مجموعاً به 12 نوع مزاج قایل بودند و آنها را به سه دسته تقسیم می کردند از این قرار: 1- مزاجهای سادهء مفرد - شامل مزاجهای گرم، سرد، خشک، تر. 2- مزاجهای سادهء مرکب - شامل مزاجهای گرم و تر، گرم و خشک، سرد و تر، سرد و خشک. 3- مزاجهای مادی - شامل مزاجهای بلغمی، دموی، صفراوی، سوداوی :
جهان چو یافت ثبات ای شگفت گرم و تر است
مزاج گرم و تر آری بود مزاج شباب.
مسعودسعد.
هندوان را چه اگر گرم و تر آمد به مزاج(6)
عشقشان در دل از آن گرمتر آمد صد بار.
انوری (ص 165).
مزاج گرم را حلوا زیان است.کاتبی.
|| هیئت ترکیبی و ارتباطی بدن و اعضاء آن با هم که حاصل از تعادل اخلاط اربعه و ترکیب عناصر است :
جانی چو مزاج مشتری پاک
ز آلایش سوزیان ببینم.خاقانی.
لطف از مزاج دهر بشد گوئی
ای مرد لطف چه؟ که وفا هم شد.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص 760).
مزاج اگرچه مستقیم بود اعتماد بقا را نشاید. (گلستان سعدی).
عسل خوش کند زندگان را مزاج
ولی درد مردن ندارد علاج.
سعدی (بوستان).
- آتش مزاج؛ تند. که زود خشمگین گردد. از حال برود.
- خاکشیرمزاج؛ سازشکار. که قابلیت انعطاف و سازش بسیار دارد.
- راست مزاج؛ که مزاجی و طبیعتی معتدل دارد.
- زنگی مزاج؛ آتش مزاج.
- سردمزاج؛ مقابل گرم مزاج. در اعتقاد قدما مراد از سردی مزاج همان است که در طب امروز به نام هیپوتیروئیدی یا نارسائی غدد تیروئیدی نامیده می شود. (از حاشیهء ذخیرهء خوارزمشاهی چ انجمن آثار ملی ج ص 92).
- || که دارای تمایل جنسی نیست.
- سوءالمزاج؛ بیرون شدن مزاجی از اعتدال... چنان که یا گرم تر شود از معتدل یا سردتر و این را سوءالمزاج مفرد گویند و یا چنان بود که از دو کیفیت بیرون شود و این را سوءالمزاج مرکب گویند... و سوءالمزاج یا با ماده باشد یا بی ماده و سوءالمزاج بی ماده را سوءالمزاج ساده گویند و با ماده را سوءالمزاج مادی گویند. (ذخیرهء خوارزمشاهی ج ص 22).
- ضعیف المزاج؛ بی بنیه. کم بنیه. رجوع به بنیه شود.
- || امروز به زن یا مردی گفته می شود که تمایل جنسی ندارد. رجوع به سردمزاج شود.
- علیل المزاج؛ ناخوش احوال. کسی که بیماری مزمن درونی دارد.
- گرم مزاج؛ منظور قدما از گرمی مزاج آن چیزی است که امروزه با هیپوتیروئیدی تطبیق می کنند. (از حاشیهء ذخیرهء خوارزمشاهی ج 1 ص 62).
- محرورالمزاج؛ گرم مزاج.
- مزاج از عدالت و استقامت رفتن یا برگشتن -یا مخبط شدن اعتدال مزاج؛ کنایه از فاسد شدن مزاج. (یادداشت مرحوم دهخدا). از دست رفتن سلامت بدن که اعادهء صحت ممکن نباشد یا دشوار باشد : پس بیرون شدن مزاجی از اعتدال یا چنان باشد که اندر یک کیفیت بیرون شود، چنان که... (ذخیرهء خوارزمشاهی ج 1 ص 22).
رفت جهان را ز عدالت مزاج
جست در آغاز حرارت مزاج.(از آنندراج).
چو برگردد مزاج از استقامت
بدشواری به دست آید سلامت.نظامی.
چون مخبط شد اعتدال مزاج
نه عزیمت اثر کند نه علاج.سعدی.
- مزاج بلغمی(7)؛ طبع بلغمی. که مزاج بلغمی دارد. که دیر متأثر شود از چیزها. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- مزاج خارج؛ مزاجی است که خارج از اعتدال باشد. (شفا ج 1 ص 443. نقل از فرهنگ علوم عقلی).
- مزاج خنازیری(8)؛ استعداد خنازیری. آن که در معرض خنازیر است.
- مزاج دموی(9)؛ مزاجی که خون بر آن غالب بود. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به طبع دموی شود.
- مزاج رطوبی(10)؛ به مزاج فردی اطلاق میشود که دستگاه لنفیش بر سایر اعمال حیاتی برتری دارد چنین فردی ظاهراً خونسرد و بی اعتنا و دیررنج و دیر خشم است.
- مزاج زردابی(11)؛ مزاج صفراوی. مزاج تند. و رجوع به زرداب شود.
- مزاج سرطانی؛(12) استعداد سرطانی. کسی که مستعد بیماری سرطان است.
- مزاج سلّی(13)؛ استعداد سلّی. کسی که مستعد بیماری سل است.
- مزاج سودائی(14)؛ طبع سودائی. رجوع به طبع سودائی شود. رجوع به مزاج سودائی شود.
- || صفراوی مزاج. عصبانی. تندخو :
من خود اندر مزاج سودائی
وین هوا خشک و راه تنهائی.
نظامی (هفت پیکر ص 46).
رجوع به طبع سودائی شود.
- مزاج صفراوی(15)؛ طبع زردابی. رجوع به مزاج زردابی شود.
- مزاج عصبی(16)؛ طبیعت و سرشت کسی که عصبی مزاج است. رجوع به عصبی مزاج شود.
- مزاج عضلانی(17)؛ مزاج پهلوانی، کسی که دارای عضلات قوی و ورزیده باشد.
|| مجازاً شکم و جهاز هاضمه. در تداول عامه نیز به کسی که در جهاز هاضمهء او اختلالی رخ میدهد میگویند مزاجش بهم خورده است :
جای کم خواران و ابدالان کجا بودی بهشت
گر به اندازه مزاج و معدهء اینهاستی.
ناصرخسرو.
- مزاج بهم خوردن؛ شوریدن طبیعت. دل بهم خوردن. آشوب شدن دل :
بس که خونم، بی می گلرنگ می آید بجوش
می خورد برهم مزاجم گرخورد مینا بهم.
شفیع اثیر.
|| سرشت. نهاد. طبیعت. خمیره :
گفتم که اعتدال نبندد هوا مزاج
گفتا ز نفس نامیه بالد همی شجر.
ناصرخسرو.
در میان دوستان گه جنگ باشد گاه صلح
در مزاج اختران گه نفع باشد گاه ضر.
سنائی.
و به تدریج آن حکمت ها در مزاج ایشان متمکن گردد. (کلیله و دمنه).
همچو معن زایده دارد سماحت در مزاج
همچو قس ساعده دارد فصاحت در خطاب.
عبدالواسع جبلی.
بوی راحت چون توان برد از مزاج این دیار
نوشدارو چون توان جست از دهان اژدها.
خاقانی.
«هوا...به رقت مزاج مخصوص گشت». (سندبادنامه ص 12).
ایمنی از روغن اعضای ما
رست مزاج تو ز صفرای ما.نظامی.
گرچه برحق بود مزاج سخن
حمل دعویش بر محال کنند.(گلستان).
|| خاصیت. کیفیت. نهاد :
ز مرغزار سلامت دل مراست خبر
که هم مسیح خبر دارد از مزاج گیا.خاقانی.
|| حال و چگونگی آن موقع. اقتضای حال :گفت لایقتر به حسب حال و مزاج وقت دو بیت دیگر است هم بر این وزن از آن مرورودی. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 90). || ترتیب. روش. حال. منوال : و کار تو همین مزاج دارد. (کلیله و دمنه چ مینوی ص 117). و حکایت او همان مزاج دارد که آن مرد گفته بود. (کلیله و دمنه ص 171). و اگر من صبری کردم همین مزاج داشت. (کلیله و دمنه ص 232). و چون حقیقت این حال تأمل میکنم، کار من با شاهزاده همان مزاج دارد که پیل و پیلبان با پادشاه کشمیر. (سندبادنامه ص 55). || استعداد. قابلیت. تمایل. وضع حال :
حکایت بر مزاج مستمع گوی
اگر خواهی که دارد با تو میلی
هرآن عاقل که با مجنون نشیند
نگوید جز حدیث روی لیلی.سعدی.
|| مجازاً عقیده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). اعتقاد : رای پدر ما هر چند ما را ولیعهد کرده بود... در این آخرها که لختی مزاج(18) او بگشت... ما را به ری ماند. (تاریخ بیهقی). و مزاج(19) او به تقلب احوال تفاوتی کم پذیرفت. (کلیله و دمنه). معاندان او...مزاج پادشاهی را از او منحرف ساخته بودند. (عالم آرا، ... چ امیرکبیر ص 202).
- بلبل مزاج؛ متلون المزاج.
- دمدمی مزاج؛ کسی که دائم عقیدهء خود را تغییر میدهد و هرلحظه به چیزی متمایل می گردد. رجوع به دمدمی مزاج شود.
- متلون المزاج؛ دارای عقیدهء غیر ثابت. دمدمی مزاج.
|| (اصطلاح اهل رمل) نسبت شکلی باشد به روز یا به شب. چنانچه گویند که در شکل آفتاب اگر در اول واقع شوند روز یکشنبه و شب پنجشنبه مزاج دارد. (از کشاف اصطلاحات الفنون).
(1) - Bilieux.
(2) - Sanguin.
(3) - Atrabiliaire, Melancolique.
(4) - Phlegmatique.
(5) - Lymphe. (6) - ن ل: گرم مزاج آمده اند.
(7) - Temperament phlegmatique.
(8) - Diathese scrofuleuse, Constitution scrofuleuse.
(9) - Temperament sanguin.
(10) - Temperament lymphatique.
(11) - Temperament bilieux.
(12) - Diathese cancereuse, D. cancerisme.
(13) - Diathese tuberculeuse.
(14) - Temperament melancolique.
(15) - Temperament bilieux.
(16) - Temperament nerveux.
(17) - Temperament musculaire. (18) - در این شاهد موهم معنی هیئت ترکیبی و ارتباطی بدن... نیز هست.
(19) - در این شاهد موهم معنی هیئت ترکیبی و ارتباطی بدن... نیز هست.
مزاجاً.
[مِ جَنْ] (ع ق) از لحاظ مزاج.
مزاجات.
[مِ] (ع اِ) جِ مزاج : و انواع امراض و صنوف مزاجات و مرکبات و غیر آن ثبت گردانید. (سندبادنامه ص 65). رجوع به مزاج شود.
مزاجدار.
[مِ] (نف مرکب) متکبر و مغرور و خودپسند. (ناظم الاطباء).
مزاجدان.
[مِ] (نف مرکب) مزاج داننده. دانندهء مزاج. عارف به مزاج. کسی که در مزاج کسی تصرف کرده باشد و بر نیک و بد آن اطلاع خوب داشته باشد. (آنندراج). آگاه به خوی و طبیعت. (ناظم الاطباء). مزاج شناس. آن که به اخلاق دیگران آگاه باشد و طرز رفتار با آنها را بداند :
کناره جوی از این مشت استخوان شده اند
سگان این سر کو خوش مزاجدان شده اند.
میر جملهء شهرستانی (از آنندراج).
|| دمساز و سازوار. (ناظم الاطباء).
مزاج شناس.
[مِ شِ] (نف مرکب)شناسندهء مزاج. عالم طبایع :
انجم چرخ را مزاج شناس
طبعها را بهم گرفته قیاس.
نظامی (هفت پیکر چ ارمغان ص 218).
مزاج شناسی.
[مِ شِ] (حامص مرکب)شناختن مزاج. علم طبایع. رجوع به مزاج شود.
مزاج گوئی.
[مِ] (حامص مرکب) تملق. چاپلوسی. خوش آمدگوئی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
اگر توقع آسایش از جهان داری
مدار دست ز دست مزاج گوئی ها.
صائب (از آنندراج).
- مزاج گوئی کردن؛ برطبق میل شنونده گفتن بی اعتقاد به صحت گفتار خود. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزاج گوی.
[مِ] (نف مرکب) مزاج گو. کسی که موافق مزاج کسی سخن گوید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کنایه از خوشامدگوی باشد. (برهان). خوش آمدگوی. (انجمن آرای ناصری) (ناظم الاطباء). متملق. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آن که بر حسب مزاج مخاطب حرف زند.
مزاجگیر.
[مِ] (نف مرکب) پسندیده و شایسته. مناسب مزاج و موافق طبع. (ناظم الاطباء).
مزاجی.
[مِ] (ص نسبی) هر چیز منسوب به مزاج و طبیعت. (ناظم الاطباء): وضع مزاجی فلان بد است؛ استقامت مزاج ندارد.
مزاح.
[مِ /مَ /مُ] (ع مص) با هم خوش طبعی کردن. (غیاث) (آنندراج). خوشمزگی. فکاهت. لودگی. چکگی. مفاکهة. مفاکهت. طیبت. مطایبه. مَزح. ممازحت. ممازحة. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مزاح کردن. (تاج المصادر). لاغ. (صراح). (منتهی الارب). خوش منشی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دُعبُب. دَعابة. (منتهی الارب). مداعبة. مباسطت با غیر از راه تلطف و استعطاف نه اذیت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): مجارزة؛ با هم مزاح کردن که به دشنام ماند. (منتهی الارب). || (اِمص) به معنی شوخی به فتح میم تلفظ می شود اما در اصل به ضم یا کسر آن است. (نشریهء دانشکدهء ادبیات تبریز سال 2 شمارهء 1) : گفت یاد دارم [ مسعود ] و مزاح میکردم. (تاریخ بیهقی ص 162). مهتری بزرگ با تو به مزاح و خنده سخن می گوید و تو حد خویش نگاه نمیداری. (تاریخ بیهقی ص 324).
ز هزل و لاغ تو آزار خیزد
مزاح سرد آب رو بریزد.ناصرخسرو.
ترا به محنت مسعودسعد عمر گذشت
بدار ماتم دولت که نیست جای مزاح.
مسعودسعد.
مزاحی کردم او درخواست پنداشت
دروغی گفتم او خود راست پنداشت.نظامی.
اطلسی کز بهر تقوی و صلاح
دوخت باید خرج کردی از مزاح.مولوی.
زن بسی گفتش که آخر ای امیر
گرمزاحی کردم از طیبت مگیر.مولوی.
به مزاحت(1) نگفتم این گفتار
هزل بگذار و جِدّ از او بردار.سعدی.
رجل دَعِب و داعِب و دَعّاب و دَعّابة؛ مرد بامزاح. (منتهی الارب).
- مزاح آمیز؛ همراه با شوخی و مزاح.
- مزاح پیشه؛ که همواره مزاح می کند. شوخ :متوکل مزاح پیشه بود. (مجمل التواریخ).
|| شادی رسانیدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || ظرافت در گفتار: به مزاح، زبان خر را خلج داند. رجوع به ظرافت شود.
- مزاح کننده؛ که شوخی و ریشخند و مزاح می کند. دَعوب. (یادداشت مرحوم دهخدا).
(1) - ممکن است کلمه در این شعر مُزاحت (= مُزاحة) باشد. رجوع به مُزاحت شود.
مزاح.
[مُ] (ع ص) دور گردانیده. رانده. برطرف ساخته.
- مزاح العله؛ بی تعلل و بهانه. بهانه برطرف کرده شده : در عوارض حاجات و سوانح مهمات مزاح العله گردانید. (ترجمهء تاریخ یمینی). به خزائن و مراکب و اسلحه و اسباب سپه داری او را مستظهر و مزاح العله گردانید. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 62).
مزاح.
[مَزْ زا] (ع ص) بسیارمزاح. فراخ مزاح. مزاح کننده. لوده. چَکه. شوخ. بذله گو. بسیارطیبت. بسیارلاغ. آن که بسیار مزاح کند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بسیار لاغ کننده. (ناظم الاطباء) :
به مداحان و مزاحان سعدالملک برخوانم
چو اندر چنگ آن گرگان فتاد از بره بیزارم.
سوزنی.
مزاحت.
[مُ حَ] (ع مص) مزاحة. لاغ. لاغ کردن. شوخی کردن. مُزاح. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). بازی کردن. (از قانون الادب ج 1 ص 395 چ بنیاد فرهنگ). خوش طبعی. شوخی. و رجوع به مزاحة و مزاحه و مزاح شود.
مزاحرة.
[مُ حَ رَ] (ع مص) دشمنی کردن باکسی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مزاحف.
[مُ حَ] (ع ص) شعری که در آن زِحاف واقع باشد. (آنندراج) (منتهی الارب). دارای زحاف، و زحاف در شعر افتادن حرفی است میان دو حرف، پس یکی به دیگری نزدیک شود. (منتهی الارب). به اصطلاح عروض رکن غیرسالم یعنی رکنی که در آن تغییر واقع شده باشد. (غیاث). رجوع به زحاف شود.
مزاحف.
[مَ حِ] (ع اِ) جِ مَزحَف، جای غیژیدن مار و جای افتادن قطره های باران. مزاحف الحیّات؛ جای های غیژیدن ماران. مزاحف السحاب؛ جای های افتادن قطره های باران. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مزاحفات.
[مُ حَ] (ع ص، اِ) جِ مُزاحَف. رجوع به مزاحف و زحاف شود.
مزاح کردن.
[مِ کَ دَ] (مص مرکب)احماض. (منتهی الارب). مزح. (دهار). رجوع به مزاح و خوش طبعی کردن شود.
مزاحکة.
[مُ حَ کَ] (ع مص) دور گردانیدن از خود. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
مزاح گو.
[مِ] (نف مرکب) که مزاح می گوید. رجوع به مَزّاح و مِزاح شود.
مزاحم.
[مُ حِ] (ع ص) انبوهی کننده و تنگی کننده. (ناظم الاطباء). || رنج رساننده و آزار دهنده و زحمت رساننده. معارض و مانع و بازدارنده. (ناظم الاطباء).
- مزاحم شدن؛ آزار رسانیدن و تصدیع دادن و زحمت دادن؛ در تداول گفته می شود مزاحم نباشم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزاحمت.
[مُ حَ مَ] (ع مص، اِمص)ممانعت و تعرض و معارضه و بازداشتگی. || زحمت و تصدیع و آزردگی. (از ناظم الاطباء). زحمت دادن. رنج رسانیدن. زحمت کردن. زحمت رسانیدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). با کسی زحمت کردن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || انبوهی و فشار بر یکدیگر. (ناظم الاطباء). || تنگی نمودن بر کسی. (از منتخب اللغات) (از غیاث اللغات).
مزاحمة.
[مُ حَ مَ] (ع مص) فزودن و نزدیک شدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). یقال زاحم علی الخمسین؛ یعنی نزدیک به پنجاه رسید. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). مجاحفة. (تاج المصادر بیهقی). || انبوهی کردن مرهمدیگر را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || تزاحم. ازدحام. زحام. انبوهی کردن. رفع کردن. (ناظم الاطباء).
مزاحة.
[مُ حَ] (ع مص) لاغ کردن. لاغ. شوخی کردن. مزاح. مزاحه. مزاحت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). خوش طبعی. شوخی. رجوع به مزاح و مزاحه و مزاحت شود. بازی کردن. (قانون الادب ج 1 ص 395 چ بنیاد فرهنگ): مزاحة، ممازحة؛ لاغ کردن باکسی. (از منتهی الارب).
مزاحه.
[مُ حَ] (ع مص) مزاحة. مزاحت. رجوع به مزاحة و مزاحت و مزاح شود.
مزاحی.
[مَزْ زا] (حامص) لودگی. عمل مَزّاح. رجوع به مزاح شود.
مزاد.
[مَ] (اِ) نوعی از بازی باشد. و آن چنان است که دو کس در برابر همدیگر خم شده بایستند و سر بر سر هم نهند و سر ریسمانی بردست گیرند و یک سر دیگر آن ریسمان را شخصی بردست گیرد و بر دور و پیش ایشان می گردد و نمیگذارد که کسی بر ایشان سوار شود و بر پشت ایشان نشیند و شخصی را که محافظت ایشان می کند خربنده میگویند چون آن شخص پای خود را بر هر یک از حریفان بزند او را بیاورد و بجای آن دوکس باز دارد و همچنین محافظت آن یک کس می کند تا دیگری پا خورد و آمده سر بر سر شخص اول نهد و اگر احیاناً شخصی از حریفان برآنها سوار شود فرود نمی آید تا دیگری به دام نیفتد بعد از آن همه خلاص شوند و حالت اول دست دهد و این بازی را عربان تدمیج خوانند. (برهان) (آنندراج) (از فرهنگ شعوری ج 2 ص 347). نوعی از بازی شبیه بازی خربازان. (ناظم الاطباء).
مزاد.
[مَ] (ع مص) زیاده کردن چیزی باشد مثل آن که قیمت آن چیز به ده دینار رسیده باشد دیگری به دوازده دینار برساند و همچنین. (از آنندراج) (برهان). افزون کردگی قیمت چیزی. (ناظم الاطباء). زیاد کردن قیمت چیزی تا بر دیگر طالبان فائق شود و خریدار او باشد. آنچه زیادت کند مشتری از مشتری دیگر در بیع. من زاد. مزایده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : زن و فرزند بلنجر را مزاد کردند بهاشان به صد هزار درم رسید. (ترجمهء طبری بلعمی). چنان که روز بازار مزاد تمامت اهل معاملات بر آنجا جمع و همچنان نداء هل من مزید شنوند. (ترجمهء محاسن اصفهان ص 55).
عشوه ای از لب شیرین تو دل خواست بجان
به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبیم.حافظ.
دی گفت به دستار بزرگی بزاز
در چار سوی رخت مزاد شیراز.
نظام قاری (دیوان ص 123).
- مزاد کردن؛ بر قیمت چیزی زودن. (ناظم الاطباء). نرخ متاع بالا کردن. (غیاث).
مزاد.
[مَ] (ع اِ) جِ مزادة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به مزادة شود. || توشه دان. (آنندراج).
مزاد.
[مُ] (ع ص) زیاده کرده شده. (غیاث). افزون شده. (ناظم الاطباء).
- مزاد کردن متاع؛ بالاکردن نرخ متاع :
متاع درد تو را آنچنان مزاد کنم
که هیچکس نکند جرأت خریداری.
ملاطغرا (از آنندراج).
مزادکه.
[مَ دِ کَ] (اِخ) جمع مکسر مزدکی. مزدکیان : که سر همهء دهریان حکماء اول بوده اند و رؤوس مزادکه چون... (کتاب النقض ص 470). و مزادکه و دهریه و فلاسفه و اباحتیان این است. (کتاب النقض ص 101).رجوع به مزدک و مزدکیان شود.
مزادة.
[مَ دَ] (ع اِ) توشه دان فراخ، یا عام است. (از منتهی الارب). توشه دان فراخ و یا هر توشه دانی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). ج، مَزاد، مَزائد(1). (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || آبدست دان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آفتابه. خیک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). متارهء بزرگ. مطهره. مشک بزرگ. معاضه.
(1) - ناظم الاطباء «مزاود» را نیز برای جمع این کلمه آورده است.
مزار.
[مَ] (ع مص) زیارت کردن. (منتهی الارب). || (اِ) جای زیارت. (منتهی الارب) (آنندراج). جای زیارت کردن. (ناظم الاطباء). زیارتگاه. زیارت جای. (مهذب الاسماء). || قبر. گور. (آنندراج) (از غیاث اللغات). مرقد و قبرستان. (ناظم الاطباء). گورستان. آرامگاه : مرا قصد افتاد که آن مزارهای متبرک را ببینم. (سفرنامهء ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص 26). مردم آن دیه آن مسجد و مزار را تعهد نیکو کنند. (سفرنامهء ناصرخسرو ص 128).
- مزار بستن؛ گور درست کردن. گور ساختن :
کفن پروانه را از پردهء فانوس می باید
مزارش را کسی ای کاش در پای لگن بندد.
نورالدین ظهوری (از آنندراج).
مزار.
[مَ] (اِخ) دهی است از دهستان ده تازیان بخش مشیز شهرستان سیرجان، در50هزارگزی جنوب شرقی مشیز سر راه ده تازیان به کرمان، در منطقه کوهستانی سردسیر واقع و دارای 150 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات و حبوبات، شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
مزار.
[مَ] (اِخ) دهی است از دهستان ده سردبخش بافت شهرستان سیرجان؛ در 88 هزارگزی جنوب بافت و دوهزارگزی غرب راه دولت آباد به بافت، در منطقهء کوهستانی معتدل واقع و دارای یکصدتن سکنه است. آبش از چشمه و محصولش غلات و حبوبات و شغل مردمش زراعت است. مقبرهء یکی از شیوخ زیارتگاه این ده است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
مزار.
[مَ] (اِخ) دهی است از دهستان میان تکاب بخش بجستان شهرستان گناباد در 5 هزارگزی جنوب بجستان و 6هزارگزی غرب راه بجستان به فردوس، در جلگه گرمسیر واقع و دارای 400 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، ارزن، زیره، شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزئر.
[مُ ءِ] (ع ص) شیر غران. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). زائر. زئر. (منتهی الارب).
مزارات.
[مَ] (ع اِ) جِ مزار. مقابر. رجوع به مزار شود : ناگاه از فضل باری تبارک و تعالی همان روز مردی عجمی با من پیوست که او از آذربایجان بود و یک بار دیگر آن مزارات متبرکه را دریافته بود. (سفرنامهء ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص 26).
مزاربی آبه.
[مَ بِ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش فریمان شهرستان مشهد؛ در 25هزارگزی جنوب شرقی فریمان و 2هزارگزی غرب راه فریمان به تربت جام، در منطقه کوهستانی معتدل واقع و دارای 290 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزارخشک.
[مَ خُ] (اِخ) دهی است از بخش قلعه زراس شهرستان اهواز در 14 هزارگزی جنوب باختری قلعه زراس. یکهزارگزی جنوب راه مالرو هفت چشمه. کوهستانی، معتدل. سکنه 65 تن آب از چشمه و قنات و محصولش غلات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
مزارستان.
[مَ رَ / رِ] (اِ مرکب) گورستان. (آنندراج). گورستان و قبرستان. (ناظم الاطباء). رجوع به مزار شود.
مزارسنگ.
[مَ سَ] (اِ مرکب) ترکیب اضافی مقلوب) سنگ مزار. (آنندراج). سنگ قبر. (ناظم الاطباء).
مزارشریف.
[مَ رِ شَ] (اِخ) شهری در افغانستان مرکز ریاست ترکستان افغانستان پانزده کیلومتری مشرق بلخ سکنه آن 75000 تن دارای صنایع است. اهمیت این شهر بخاطر مقبره ای است که بزعم مردم آن سامان از امیرالمؤمنین علی علیه السلام است. این مرقد را سلطان علی میرزا در آغاز قرن نهم هجری (802 ه .ق. - 1420 م.) بنا کرد. میرخواند مؤلف روضة الصفا دربارهء این مرقد چنین مینویسد: در شهور سنه خمس وثمانین و ثمانمأئه. (885 ه .ق.) که میرزا بایقرا در بلخ بود شمس الدین محمد از فرزندان بایزید بسطامی به بلخ رفت و کتابی تاریخی که در زمان سلطان سنجر تصنیف شده بود نشان داد در آن کتاب نوشته بود که مرقد علی بن ابیطالب (ع) در خواجه خیران در فلان موضع است میرزا بایقرا سادات و اعیان و قضات را جمع کرد و بدان دهکده که در سه فرسخی بلخ است رفتند در آنجا گنبدی بود و قبری داشت آن قبر را بکندند لوحی از سنگ سفید پیدا شد که برآن نوشته بود «هذا قبرأسدالله أخ رسول الله علی ولی الله» میرزا بایقرا قاصدی به هرات فرستاد. خاقان منصور بفرمود قبه ای در کمال ارتفاع بر آن قبر بنیاد کردند و در اطراف آن ایوانها و بیوتات ساختند و قریهء خواجه خیران از کثرت عمارت و زراعت صفت مصر گرفت.... (بریتانیکا. سرزمینهای خلافت شرقی ص 449. خواندمیر جزء سوم ص 238. اعلام المنجد).
مزارع.
[مَ رِ] (ع اِ) جِ مزرع، به معنی جای کاشتن. (آنندراج). جِ مزرعة. (دهار) (ناظم الاطباء). کشت زارها. (دهار). مزرعه ها. (ناظم الاطباء) :
از مزارعشان برآمد قحط و مرگ
از ملخهائی که می خوردند برگ.مولوی.
|| دیه کوچک. (از آنندراج) (از غیاث).
مزارع.
[مُ رِ] (ع ص) زراعت کننده و کشاورز. (آنندراج) (غیاث) (ناظم الاطباء). کشتکار. (ناظم الاطباء). برزگر. کدیور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و اکثر مواضع دیوانی...به معاملان از قضاة و مزارعان و ارباب داد. (تاریخ غازانی ص 259). مزارعان و معاهدان از اهل ذمت جزیهء سرهای ایشان بر دو صنف بوده است. (تاریخ قم ص 112 و 113).
مزارع.
[مَ رِ] (اِخ) دهی است از دهستان فین بخش مرکزی شهرستان بندرعباس؛ در 89هزارگزی شمال بندرعباس و 5 هزارگزی غرب راه کرمان به بندرعباس، در منطقهء کوهستانی گرمسیر واقع و دارای 114 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش خرما و مرکبات، شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
مزارعة.
[مُ رَ عَ] (ع مص) زمین به برزگری فا کسی دادن. (تاج المصادر بیهقی). معامله در زمین به بعض حاصل آن در صورتی که بذر نیز از مالک باشد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). با یکدیگر کشاورزی کردن و زمین را بر بعض حاصل آن به کسی دادن و تخم بر ذمهء مالک باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزارعه.
[مُ رَ عَ] (ع مص) در اصطلاح حقوقی عقدی است که به موجب آن احد طرفین زمینی را برای مدت معینی به طرف دیگر می دهد که آن را زراعت کرده و حاصل را تقسیم کنند. (قانون مدنی مادهء 518). در عقد مزارعه حصهء هر یک از مزارع و عامل باید به نحو اشاعه از قبیل ربع یا ثلث یا نصف و غیره معین گردد، و اگر به نحو دیگر باشد احکام مزارعه جاری نخواهد شد. (قانون مدنی 519). در اصطلاح فقهی، عقد لازمی است که باطل نمی شود مگر به تفاسخ. مزارعه مصدر از «زرع» معامله و معاهده بین مردم است که به ایجاب از یک طرف و قبول از طرف دیگر انجام میگیرد و به لحاظ اینکه زارع به تسبیب مالک عمل زرع را انجام میدهد مثل این است که این عمل را به شرکت انجام داده اند به این لحاظ مزارعه را بر آن اطلاق نموده اند و بیان نموده اند مزارعه را به اینکه آن معامله بر زمین است به یک حصه و بهره ای از حاصل زمین.
مزارعه کار.
[مُ رَ عَ / رِ عِ] (ص مرکب)کسی که زمینی را از صاحب آن اجاره می کند از بهر زراعت و زراعت شغل اوست. رجوع به مزارعه شود.
مزارعی.
[مَ رِ] (اِخ) دهی است مرکز دهستان مزارعی بخش برازجان شهرستان بوشهر، در 30هزارگزی شمال برازجان و 4 هزارگزی رودخانه دالکی، در جلگهء گرمسیر واقع و دارای 1073 تن سکنه است. آبش از رودخانهء دالکی و چاه، محصولش غلات، خرما، صیفی، شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
مزارعی.
[مَ رِ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای یازده گانهء بخش برازجان شهرستان بوشهر است. این دهستان محدود است از شمال به ارتفاعات تکاب و شکارگاه و از جنوب به رودخانه شاهپور و دهستان شبانکاره و از شرق به دهستان های زیر راه و دالکی و از غرب به بست شبانکاره. رودخانهء شاهپور از وسط دهستان جاری است. این دهستان تقریباً در شمال بخش واقع و هوای آن گرم و آب مشروب و زراعتی آن از رودخانه های شاهپور و دالکی و چاه تأمین می شود. محصولش غلات و خرما و شغل مردمش زراعت است. از 15 آبادی تشکیل شده و جمعیت آن در حدود 2800 نفراست. آبادیهای مهم آن عبارتند از: پلنگی، شول، سیاه منصور، جره بالا، گونه سرخ، میلک. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
مزارگاه.
[مَ] (اِ مرکب) جای زیارت. زیارتگاه. رجوع به مزار و رجوع به زیارت شود.
مزارلیخ.
[مَ] (اِخ) دهی است از دهستان جرگلان بخش مانه شهرستان بجنورد؛ در 98هزارگزی شمال غربی مانه و 2هزارگزی جنوب راه بجنورد به حصارچه، در منطقهء کوهستانی گرمسیر واقع و دارای 284 تن سکنه است. آبش از رودخانه؛ محصولش لبنیات، شغل مردمش مالداری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزارة.
[مُ زارْ رَ] (ع مص) یکدیگر را گزیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). مُعاضّة.
مزارة.
[مَ رَ] (ع مص) زیارت کردن. (منتهی الارب مادهء «زور»).
مزارة.
[مَ رَ] (ع مص) سخت دل شدن. (المصادر زوزنی). سخت دل گردیدن و استوار گردیدن. (از منتهی الارب مادهء «م زر») (از آنندراج).
مزاریب.
[مَ] (ع اِ) جِ مِزراب. ناودانها. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). رجوع به مزراب و زرب شود.
مزاریع.
[مَ] (ع اِ) جِ مزروع، به معنی کشت و کشته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزاریق.
[مَ] (ع اِ) جِ مِزراق. (منتهی الارب) (آنندراج) (دهار) (ناظم الاطباء). و رجوع به مزراق شود.
مزازت.
[مَ زَ] (ع اِمص) ترشی. (لغت نامهء مقامات حریری). ملسی. لب ترشی : یؤخذ العنب ...و فیه مزازة فیجعل فی الشمس ثلاثة أیام. (ابن البیطار در کلمهء حِصرم). || بسیاری و فراوانی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مزازة. || (اِ) خوراکی که یک جزء آن شیرین باشد و یک جزء ترش. (ناظم الاطباء).
مزازة.
[مَ زَ] (ع اِمص، اِ) رجوع به مزازت شود.
مزاع.
[مَزْ زا] (ع اِ) خارپشت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزاعلة.
[مُ عَ لَ] (ع مص) از جای برکندن کسی را. (منتهی الارب) (آنندراج). زعال. از جای برکندن. (ناظم الاطباء).
مزاعم.
[مَ عِ] (ع اِ) خصومت و منازعت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). یقال هذا أمر فیه مزاعم. || هر امر مشکوک که طرف وثوق و اعتماد نباشد. یقال فی قول فلان مزاعم. (ناظم الاطباء).
مزاعم.
[مُ عِ] (ع ص) شاهد. رجوع به مزاعمت شود.
مزاعمت.
[مُ عَ مَ] (ع مص) مزاعمة. رجوع به مزاعمه شود. || شهادت : این هر دو لفظ [ شهادت و مزاعمت ] بر یکی معنی همی روند. (التفهیم ص 480). || طلب کردن کوکب است زعامت برجی را که در او حظی دارد به اتصال نظر یا به اتصال محل و آن کوکب را مزاعم آن برج خوانند و شهادت دو نوع بود یکی مزاعمت و دیگر دلالت بر غرض طالع سایل و بدین سبب مزاعم را شاهد خوانند و دلیل را نیز. (کفایة التعلیم از حاشیهء صفحهء 480 التفهیم چ جلال همائی).
مزاعمة.
[مُ عَ مَ] (ع مص) انبوهی کردن. (منتهی الارب). مزاحمت نمودن. (ناظم الاطباء). و رجوع به مزاعمت شود.
مزاعة.
[مُ عَ] (ع اِ) ریزه و شکستهء چیزی. (منتهی الارب). ریزه و افتاده از چیزی مانند ریزه های پنبهء حلاجی شده. (ناظم الاطباء).
مزاق.
[مِ] (ع ص) ناقة مزاق؛ شتر مادهء نیک تیزرو. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزاکنة.
[مُ کَ نَ] (ع مص) همدیگر نزدیک شدن و برابر و هم زانو نشستن کسی را. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). قریب بودن. (از منتهی الارب). نزدیک بودن. (از ناظم الاطباء): یقال هذا الجیش یزاکن ألفاً؛ أی یقاربه؛ این سپاه نزدیک به هزار میباشد. (ناظم الاطباء). || به گمان گفتن چیزی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مزال.
[مَ زال ل] (ع اِ) جِ مَزلّة: مزال اقدام؛ لغزشگاه. پای لَغز. رجوع به مزلة شود.
مزالف.
[مَ لِ] (ع اِ) جِ مزلف. || جِ مَزلفه. (ناظم الاطباء). هر ده که میان دشت و زمین کشت باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). هر ده میان راه که واقع میان دشت و زمین کشتزار باشد و یا میان جای آب دار و جای بی آب بود. (ناظم الاطباء). شهرها که از یک سو کشت بود و از دیگر سو بیابان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || جاهای انبوه و جای جمع شدن. گویند مزالف حجاز چنان که گویند مخالیف یمن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزالق.
[مَ لِ] (ع اِ) جِ مَزلق. || جِ مَزلقة. (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث). رجوع به مزلق و مزلقه شود.
مزامبیک.
[مُ] (اِخ)(1) موزامبیک. رجوع به موزامبیک شود.
(1) - Mozambique.
مزاملة.
[مُ مَ لَ] (ع مص) عدیلی کردن بر یک زامله. (منتهی الارب) (آنندراج). دولنگهء بار شتر را برابر کردن. (ناظم الاطباء). || ردیف شدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || بر مرکوبی با هم سوار شدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزامنة.
[مُ مَ نَ] (ع مص) به زمان معاملت کردن. (تاج المصادر بیهقی). به روزگار معامله کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزامیر.
[مَ] (ع اِ) جِ مِزمار. نای ها و دف ها یا سرود و آواز نیکو. (از منتهی الارب). || نی ها که آن را می نوازند. || در عرف جمع ساز مطربان را گویند. (آنندراج) :
به نغمه های مزامیر عشق او مستم
شراب وصلت دایم مرا شده ست حلال.
سنائی.
|| جِ مزمار یا مزمور [ مُ /مَ ]. انواع دعا. (از منتهی الارب). || (اِخ) مزامیر داود، آنچه از کتاب زبور می سرائیدند آن را. (منتهی الارب). مزامیر داود همان زبور است. (ابن الندیم) :
آتشی از سوز عشق در دل داود بود
تا به فلک می رود بانگ مزامیر او.سعدی.
همه گویند و سخن گفتن سعدی دگر است
همه دانند مزامیر نه همچون داود.سعدی.
و رجوع به مزمار شود.
مزان.
[مُزْ زا] (ع ص) آراسته. (ناظم الاطباء). مُزدان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزان.
[مَ] (نف، ق) در حال مزیدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || مزنده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزاناة.
[مُ] (ع مص) با زن حرام جمع آمدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بر حرامی جماع دادن زن. (ناظم الاطباء). با کسی زنا کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).
مزانحة.
[مُ نَ حَ] (ع مص) همدیگر را ستودن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزاوجة.
[مُ وَ جَ] (ع مص) همدیگر جفت و قرین شدن. (منتهی الارب) (آنندراج). همدیگر را جفت و قرین شدن. (ناظم الاطباء). با یکدیگر جفت و قرین شدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). با یکدیگر جفت شدن. (تاج المصادر بیهقی). ازدواج. زناشوئی. (تاج المصادر بیهقی) (ناظم الاطباء). || شوهر کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || زن کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به ازدواج و ازدواج کردن و تزویج کردن شود. || چیزی را به چیزی جفت و قرین کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به اتحاد شود. || نزد اهل بدیع آن است که بین دو معنی از قبیل شرط و جزا مقارنت آورند و مزاوجه از محسنات معنویه فن بدیع است.
مزاود.
[مَ وِ] (ع اِ) جِ مِزود، توشه دان. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به رقاب المزاود و مزود شود.
مزاول.
[مُ وِ] (ع ص) مروسنده. رجوع به مزاولت و مزاولة شود.
مزاولت.
[مُ وَ لَ] (از ع، مص) اشتغال ورزیدن در کاری و مروسیدن و رنج کشیدن در آن و ارادهء کاری کردن. (آنندراج) (ناظم الاطباء). مزاولة. کوشش در چیزی و رسیدن به کار. (ناظم الاطباء). خو کردن به کاری. عادت کردن به چیزی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : شرف مردی را بدان توان شناخت که از ملابست اعمال دون و مزاولت امور حقیره اجتناب نماید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا منسوب به جالینوس).
مزاولة.
[مُ وَ لَ] (ع مص) اشتغال ورزیدن در کاری مروسیدن و رنج کشیدن در آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). با چیزی واکوشیدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (آنندراج). زِوال. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) || با کسی واکوشیدن. (دهار). || ارادهء کاری کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). و رجوع به مزاولت و مزاوله شود. یقال: زاوله مزاولة و زوالا؛ أی عالجه و حاوله و طالبه. (ناظم الاطباء). || چیزی را با چیزی قرین کردن. (غیاث).
مزاوله.
[مُ وَ لَ] (از ع، مص) مزاولة. مزاولت. رجوع به مزاولة و مزاولت شود.
مزاة.
[مُ] (ع ص، اِ) مردان سرکش. (آنندراج) (منتهی الارب ذیل م زی). || مردان سخت بی رحم. (آنندراج) (منتهی الارب).
مزاهر.
[مَ هِ] (ع اِ) جِ مِزهر. (ناظم الاطباء) (آنندراج). رجوع به مزهر شود. || (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب).
مزاهمة.
[مُ هَ مَ] (ع مص) با هم دشمنی نمودن و با هم دوستی کردن (از اضداد است). || همدیگر جدا شدن و با هم نزدیک گردیدن. || نزدیک شدن در رفتار و خرید و فروخت و جز آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). نزدیک شدن به چیزی. (تاج المصادر). یقال: زاهم الخمسین؛ یعنی نزدیک پنجاه رسید. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).
مزایا.
[مَ] (ع اِ) جِ مزیة. فزونی ها. (ناظم الاطباء). || عطیه ها و انعام ها. (ناظم الاطباء). || مجازاً به معنی عطایا و انعامات مستعمل می شود. (آنندراج). || در تداول، آنچه اضافه بر میزان حقوق مقرر به کارمند دهند مانند حق ریاست، حق مدیریت، حق اولاد و جز آن. || آنچه موجب امتیاز شود. رجوع به امتیاز و مزیت شود.
مزایجان.
[مَ] (اِخ) ده بزرگی است از دهستان بوانات و سرچهان شهرستان آباده؛ در 30هزارگزی جنوب شرقی سوریان و کنار راه ده بید به سنگ مزایجان، در دامنهء سردسیر واقع و دارای 2326 تن سکنه است. آبش از قنات و رودخانهء محلی، محصولش غلات، انگور، میوه جات و شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
مزایجان.
[مَ] (اِخ) دهی است از دهستان حاجی آباد ایزدخواست بخش داراب شهرستان فسا؛ در 108هزارگزی جنوب شرقی داراب و در دشت ایزدخواست، در جلگهء گرمسیر واقع و دارای 746 تن سکنه است. آبش از چاه، محصولش غلات، لبنیات، پشم، پوست، شغل مردمش زراعت و گله داری و قالی بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
مزایجانی.
[مَ] (اِخ) دهی است از دهستان حاجی آباد ایزدخواست بخش داراب شهرستان فسا؛ در 108هزارگزی جنوب شرقی داراب و در دشت ایزد خواست، در جلگهء گرمسیر واقع و دارای 237 تن سکنه است. آبش از چاه، محصولش غلات، لبنیات، پشم، پوست، شغل مردمش زراعت و گله داری و قالی بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
مزایده.
[مُ یَ دَ] (از ع، مص) بر یکدیگر افزودن. (تاج المصادر) (زوزنی). بالای دست هم رفتن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). افزودگی از طرفین. (ناظم الاطباء). چیزی را در معرض فروش گذاشتن که هر خریداری که بیشتر بها گوید مال او باشد که لفظ دیگرش حراج است. مثال: دولت هر چه میفروشد به مزایده است هر چه می خرد به مناقصه. (فرهنگ نظام). حراج. من یزید. من زاد. مقابل و خلاف مناقصه. رجوع به حراج و «من یزید» و «من زاد» شود.
- به مزایده گذاشتن؛ به من مزید نهادن. حراج کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). به من زاد نهادن. فروختن به هر که بیشتر خرد.
مزایله.
[مُ یَ لَ] (ع مص) همدیگر جدا شدن. (منتهی الارب). از کسی جدا شدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مفارقت کردن. (ناظم الاطباء). تزایل.
مزب.
[مُ زِب ب] (ع ص) مرد بسیارمال. (منتهی الارب). توانگر. (ناظم الاطباء). مزبب.
مزبب.
[مُ زَبْ بِ] (ع ص) مرد بسیارمال. (منتهی الارب). توانگر. (ناظم الاطباء). مزب.
مزبد.
[مُ بِ] (ع ص) مواج >صفت دریا<. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بحر مزبد؛ دریای مواج کف انداز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
مزبر.
[مِ بَ] (ع اِ) قلم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) (آنندراج) (اقرب الموارد). قلم و خامه. (ناظم الاطباء).
مزبرانی.
[مَ بَ نی ی] (ع ص) مرد کلان دوش. أسد مزبرانی؛ شیر کلان دوش. (منتهی الارب). رجل مزبرانی؛ مرد کلان دوش. (ناظم الاطباء). مرد یا شیر کلان دوش. (آنندراج).
مزبرج.
[مُ زَ رَ] (ع ص) آراسته. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). رجوع به زِبرج شود.
مزبرة.
[مَ بَ رَ] (ع ص) زنبورناک: أرض مزبرة. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج).
مزبق.
[مُ زَبْ بَ] (ع ص) مطلی به جیوه. سیم مزبق، نقرهء اندوده به جیوه. مزأبق. رجوع به مزأبق شود. || مجازاً آدم ریاکار و دورو. (یادداشت لغت نامه) :
رفت و رنگ زمانه پیش آورد
تا کشد خواجهء مزبق را.خاقانی.
مزبلة.
[مَ بَ / بُ لَ] (ع اِ) سرگین جای. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، مَزابل. جای سرگین انداختن. (اقرب الموارد). و جای نجاست انداختن. این اسم ظرف است مأخوذ از زِبل که به معنی سرگین است. (آنندراج) (غیاث اللغات).
مزبله.
[مَ بِ لَ / لِ] (از ع، اِ) زبیل دان و آن جائی که از خانه و یا کوچه که در آن زبیل و خاکروبه و خاشاک ریزند. (ناظم الاطباء). خاکروبه دان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). سرگین دان. (دهار). جای سرگین. زبیل دان. زباله دان. جای کثافت و زباله. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). پنه. شلته. شوله. شویله. کلجان. فرناک. خلاجای. آبریز. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
سعی کنی وقت بیع تا چنه ای چون بری
باز ندانی ز شرع صومعه از مزبله.سنائی.
تا فلک آکنده باد از دل و جان عدوت
مزبلهء آب و خاک دائرهء باد و نار.خاقانی.
گویدش ای مزبله توکیستی
یک دو روز از پرتو من زیستی.مولوی.
مزبور.
[مَ] (ع ص، اِ) نبشته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نبشته شده و در پیش ذکر شده و مذکور و در پیش گفته شده. (ناظم الاطباء). نوشته شده. (فرهنگ نظام). نوشته. مذکور. مکتوب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (اِ) نامه. (فرهنگ نظام).
مزبورة.
[مَ رَ] (ع ص) مؤنث مزبور : وی پس از انتصاب به حکومت بلاد مزبور در شهور احدی و اربعین و ستمائه (641 ه . ق.) به خراسان رسید. (محمد قزوینی، یغما 7 : 7 ص 296). و رجوع به مزبور شود. || به سنگ برآورده. بئر مزبورة؛ چاه به سنگ برآورده. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). چاه به سنگ پیراسته. (مهذب الاسماء).
مزبوق.
[مَ] (ع ص) برکنده شده. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || آمیخته. || بند کرده. بازداشته. (از منتهی الارب).
مزبوقة.
[مَ قَ] (ع ص) مؤنث مزبوق و برکنده شده: لحیةٌ مزبوقة. (منتهی الارب). رجوع به مزبوق شود.
مزج.
[مَ] (ع مص) آمیختن. (غیاث اللغات) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (دهار). آمیزش. آمیختگی. آمیغ. خلط. در هم کردن. ممزوج کردن. امتزاج. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آمیختن شراب و جز آن. (منتهی الارب) (آنندراج). || برافژولیدن قوم و سگ. (منتهی الارب) (آنندراج). مزج فلاناً؛ برافژولیدن فلان را. (ناظم الاطباء). || (اِ) عسل و انگبین. انگبین. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). || بادام تلخ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). درخت بادام تلخ است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزج.
[مِ] (ع اِ) بادام تلخ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || انگبین. (منتهی الارب) (آنندراج). عسل و انگبین. (ناظم الاطباء).
مزج.
[مِ زَ ج ج] (ع اِ) نیزهء خرد و کوتاه. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (دهار) (منتهی الارب).
مزج.
[مُ زَج ج] (ع ص) نیزهء بازُج. (آنندراج): رمحٌ مزج؛ نیزهء باپیکان. (منتهی الارب).
مزجات.
[مُ] (از ع، ص) مؤنث مُزجی. چیز اندک و بی قدر. (ناظم الاطباء). اندک و بی اعتبار. (آنندراج) (فرهنگ نظام). کم. ناچیز. قلیل. پست. ناقابل. اسم مفعول از ازجاء، به معنی چیزی به سهولت از جای به جای بردن. چون متاع قلیل به سهولت از جای به جای برده می شود لهذا متاع قلیل را بضاعت مزجات گویند. (از آنندراج). برتقدیری از ازجاء باشد که باب افعال است. در اصل مزجیه بوده و بر وزن مکرمه حرف یاء به جهت فتح ماقبل الف گشته مزجات گردید چون که لفظ بضاعت به سبب وجود تاء مؤنث لفظی است لهذا لفظ او را به مزجات که صیغهء مؤنث است، صفت آوردند. (غیاث) (فرهنگ نظام).
- بضاعت مزجات؛ بضاعتی اندک. (مهذب الاسماء). که به کمال خویش نرسیده است. (یادداشت مرحوم دهخدا) : و بضاعت مزجات به حضرت عزیز آورده... (گلستان).
ما را بجز تو در همه عالم عزیز نیست
گر رد کنی بضاعت مزجات ور قبول.
سعدی.
|| رانده یعنی اندک. (ترجمان علامه جرجانی ص 84). || سخیف. سخیفه. ترهات. لاطائل. بیهوده. بی مصرف. یسیر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزجاجی.
[] (اِخ) احمدبن علی مزجاجی، ملقب به شهاب الدین، کنیتش ابوالعباس، حنفی المذهب، از اکابر عرفا و صوفیه میباشد حدیث و کلام و فقه و اصول را از ابن البدیع و دیگر اجله فرا گرفت و کراماتی بدو منسوب دارند. در جمادی الاولی سال 960 ه . ق. در سن 67 سالگی درگذشت. (از ریحانة الادب).
مزجال.
[مِ] (ع ص) تیر پیکان و پَر نانهاده. (منتهی الارب). تیری که پیکان و پر برو ننهاده باشند. (ناظم الاطباء).
مزجاة.
[مُ] (ع ص) مزجات. مؤنث مُزجی. چیز اندک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد): بضاعة مزجاة؛ أی قلیلةٌ. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). مؤنث مُزجی. یعنی چیز اندک و بی قدر. (ناظم الاطباء) : فالبضاعة بین أهل العلم مزجاة. (مقدمهء ابن خلدون ص 7).و رجوع به مزجات و مزجاه شود.
مزجاه.
[مُ] (از ع، اِ) مزجات. صورتی از مزجاة است در استعمال شعرا به ضرورت قافیه :
برادران را یوسف چو داد گندم و جو
بها گرفت از ایشان بضاعت مزجاه
اگر بضاعت مزجات پشم و پینو بود
نبود گندم و جو نیز جز که تخم و گیاه.
سوزنی.
مزجد.
[] (اِخ) احمدبن عمر بن محمد بن عبدالرحمن بن قاضی یوسف. مشهور به مزجد و ملقب به شهاب الدین و گاهی صفی الدین کنیتش ابوالسرور. از مشاهیر محققین و اکابر فقهای شافعیه میباشد. از مصنفات اوست: 1- تجرید الزوائد و تفریب الفرائد. 2- تحفة الطلاب. 3- العباب المحیط بمعظم نصوص الشافعی و الاصحاب. 4- منظومة الارشاد. وی در ماه ربیع الثانی سال 930 ه . ق. در سن 83 سالگی در زبیدیه درگذشت. (از ریحانة الادب).
مزجرد.
[مَ جِ] (اِخ) دهی است از دهستان پائین ولایت بخش حومه تربت حیدریه در 4هزارگزی جنوب تربت حیدریه سر راه رشخوار، در جلگهء معتدل واقع و دارای 318 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، چغندر، پنبه. شغل مردمش زراعت، گله داری و کرباس بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزجرة.
[مَ جَ رَ] (ع اِ) مترس و شکلی که در کشت زار سازند برای دفع جانوران زیانکار. (ناظم الاطباء). مترسک.
مزج کردن.
[مَ کَ دَ] (مص مرکب) خلط کردن. مخلوط کردن. ممزوج کردن. در آمیختن. آمیختن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزجل.
[مَ جَ] (ع اِ) آنجا که کبوتر برون هلد کفترباز. (مهذب الاسماء).
مزجل.
[مِ جَ] (ع اِ) سرنیزه یا نیزهء خرد. (منتهی الارب) (آنندراج). سرنیزه و نیزهء کوتاه. (ناظم الاطباء).
مزجوج.
[مَ] (ع ص) دلوی که گرد ناتراشیده و هر دو لب آن را باهم دوزند. (منتهی الارب) (آنندراج). دول بزرگی که گرد ساخته نشده باشد و لبهای آن را بهم دوخته باشند. (ناظم الاطباء).
مزجور.
[مَ] (ع ص) زجرشده و رانده شده. (ناظم الاطباء)
مزجی.
[مَ جی ی / ی] (ع ص نسبی)آمیغی.
- ترکیب مزجی؛ آن است که دو کلمه را که هریک معنی جداگانه دارند با یکدیگر ترکیب کنند و نام یک شخص نهند چون «معدی کرب» که هر دو کلمه نام یک شخص است و هر جزء دلالت بر معنی مستقلی ندارد. بخلاف ترکیب اسنادی.
مزجی.
[مُ جا] (ع ص) چیز اندک. مؤنث آن مزجات است. (منتهی الارب) (آنندراج). هرچیز اندک و بی قدر. (ناظم الاطباء).
مزجی.
[مُ زَجْ جا] (ع ص) کشتی به شتاب رانده شده. (ناظم الاطباء).
مزجی.
[مُ زَجْ جا] (ع ص) رجل مزجی؛ مردی که خویشتن را به گروهی چسباند که از ایشان نبود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). و مزلَّج. (اقرب الموارد). و رجوع به مزلج شود.
مزجین.
[مِ زَ] (اِخ) دهی است از دهستان خان اندبیل بخش مرکزی شهرستان هروآباد، در 5/7هزارگزی جنوب غربی هروآباد و 4هزارگزی راه هروآباد به میانه و در منطقه کوهستانی سردسیر واقع و دارای 360 تن سکنه است. آبش از چشمه، محصولش غلات و حبوبات، شغل مردمش زراعت و گله داری، صنایع دستی آنان گلیم و جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزجین.
[مِ زَ] (اِخ) دهی است از دهستان خورش رستم بخش شاهرود شهرستان هروآباد در 5/20هزارگزی شرق هشجین و 29هزارگزی راه هروآباد به میانه در منطقهء کوهستانی معتدل واقع و دارای 183 تن سکنه است. آبش از چشمه، محصولش غلات و سردرختی شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزح.
[مَ] (ع مص) مزاح کردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (دهار). لاغ کردن. ظرافت کردن. خوش طبعی. ممازحة. لعب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (اِ) خوشه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || سنبل الطیب و سنبل هندی. (ناظم الاطباء).
مزحاف.
[مِ] (ع ص) شتری که عادت آن سپل کشان رفتن باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). آن شتر که پای همی کشد در رفتن. (مهذب الاسماء).
مزحزح.
[مُ زَ زِ] (ع ص) دورکننده. (ناظم الاطباء).
مزحزح.
[مُ زَ زَ] (ع ص) دورکرده شده. (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزحف.
[مَ حَ] (ع اِ) جای غیژیدن مار. ج، مزاحف. (ناظم الاطباء) (از آنندراج). || جای افتادن قطرهء باران. ج، مزاحف. (ناظم الاطباء).
مزحف.
[مُ حِ] (ع ص) شتر مانده شده. || رجلٌ مزحف؛ صاحب شتر مانده. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج).
مزحل.
[مَ حَ] (ع اِ) جائی که آنجا روند چون دور شوند از جائی یعنی مقصد. (منتهی الارب) (آنندراج). مقصد و جائی که چون از جائی دور شوند به آنجا روند. و گاه مصدر میباشد. یقال ان لی عنک لمزحلا ای منتدحا؛ یعنی از برای من در نزد تو وسعت و فراخی میباشد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || (مص) دور شدن. (تاج المصادر بیهقی) (از منتهی الارب).
مزحم.
[مِ حَ] (ع ص) بسیار انبوه یا سخت انبوه. (منتهی الارب) (آنندراج). رجل مزحم؛ مردی که مردمان در نزد وی بسیار انبوهی می کنند و یا سخت انبوهی می نمایند. (ناظم الاطباء).
مزحور.
[مَ] (ع ص) مرد زُفت. (منتهی الارب). مرد سخت بخیل و زفت. || کسی که گرفتار بیماری زحیر باشد و آن که شکایت از زحیر (سخت روان شدن شکم) کند. (از ناظم الاطباء).
مزحوم.
[مَ] (اِ) نام یکی از گوشه ها و آهنگهای موسیقی ایرانی. رجوع به حاشیهء کلمهء «آهنگ» شود.
مزخرف.
[مُ زَ رَ] (ع ص) آراسته. (آنندراج). آراسته ظاهر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). هر چیز آراسته. آرایش داده شده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
بکاخ اندرون صفه های مزخرف
در صفه ها ساخته سوی منظر.فرخی.
سدره و فردوس مزخرف شود
چون بزنندش به صحاری خیام.
ناصرخسرو.
آن فیلان مزخرف و هیاکل مصفف که جنهء واقیه و عدهء باقیه ایشان بود بگذاشتند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 355).
نه صورتیست مزخرف عبارت سعدی
چنانکه بر در گرمابه می کند نقاش.سعدی.
|| زراندود. (آنندراج). مذهب. دینارگون. طلائی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || در تداول فارسی کلام باطل آراسته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دروغی که مانند راست آراسته کرده باشند و سخن بی اصل و بی معنی و لاطائل. (ناظم الاطباء). دروغ که مثل راست آراسته کرده شده باشد. (آنندراج) :
تاکی این راه مزور راه باید رفت راه
تاکی این کار مزخرف کار باید کرد کار.
جمال الدین عبدالرزاق.
|| تزویرکرده شده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مموّه. مزوّر.
مزخرفات.
[مُ زَ رَ] (ع اِ) جِ مزخرف. دروغها که مثل راست آراسته شده باشد. (آنندراج). دروغها و سخن های بی اصل و لاطائل. (ناظم الاطباء). جمع مزخرف به معنی دروغهائی که مثل راست آراسته شده باشند. (غیاث اللغات). اباطیل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : صحیفهء دماغ او به مزخرفات غرور و تمنی محال پرکرد تا چون پروانه پذیرهء آتش دمار شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 163).
مزخرفة.
[مُ زَ رَ فَ] (ع ص) مؤنث مزخرف. رجوع به مزخرف شود.
مزخف.
[مُ خِ] (ع ص) مرد متکبر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مزخلب.
[مُ زَ لِ] (ع ص) مرد استهزاء کننده به مردم. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزخة.
[مَ زَخْ خَ] (ع اِ) فرج زن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شرم زن. || زن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مِزخّة.
مزخه.
[مِ زَخْ خَ] (ع اِ) زن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزد.
[مَ] (ع اِ) سرما. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). یقال: مارأینا مزداً فی هذا العام؛ أی برداً. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || نوعی از گائیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزد.
[مُ] (اِ)(1) اجرت کار کردن باشد اعم از کار دنیا و آخرت. (برهان). چیزی که به جای زحمت کار کردن به کسی دهند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). اجرت. (آنندراج). اجرت کار. (از ناظم الاطباء). اجرتی که برای کار کسی داده شود. (فرهنگ نظام). جِعال، جُعل. (منتهی الارب). دسترنج. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
مزدخواهی که دل ز من ببری
این شگفتی که دید دزد بمزد.
ابوسلیک گرگانی.
بشب پاسبان را نخواهم به مزد
براهی که باشم نترسم ز دزد.فردوسی.
بگوئید یکسر به سالار بار
که از ما کند مزد را خواستار.فردوسی.
چنانکه دمادم قاصدان آنها می رسیدند و مزد ایشان می دادند تا کار فرو نماند و چیزی پوشیده نشود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 366).
هر آن کز پی مزد از آن هندوان
خری کردی از پیش آن بت روان.
اسدی (گرشاسب نامه ص 145).
بدان بت بدادند از مزد چیز
کنون هست ازین گونه در هند نیز.
اسدی (گرشاسب نامه ص 191).
اگر کاری کنی مزدی ستانی
چو بیکاری یقین بی مزد مانی(2).ناصرخسرو.
کار ناکرده را مزد نباید. (کلیله و دمنه).
می رود کودک به مکتب پیچ پیچ
چون ندید از مزد کار خویش هیچ.مولوی.
تو عسل خوردی نیاید تب به غیر
مزد روز تو نیاید شب به غیر.مولوی.
نابرده رنج گنج میسرنمی شود
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد.
سعدی.
گفتا خر من ز دزد بستان
با جمع بگو و مزد بستان.
امیرحسینی سادات.
- بامزد؛ بااجرت.
- به مزد؛ مأجور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
مزد خواهی که دل بدزدیدی(3)
این شگفتی که دید دزد به مزد.
ابوسلیک گرگانی.
- بی مزد؛ کاری مفت و رایگان.
- پایمزد و پامزد؛ حق القدم :
بدو گفت شش ساله دخل دیار
بپامزد تو دادم ای هوشیار.نظامی.
شب و روز خاقان در آن کرد صرف
که شه را دهد پایمزدی شگرف.نظامی.
- پیش مزد؛ پیش پرداخت اجرت کاری.
- دستمزد؛ اجرت کار :
چون کند در کیسه دانگی دستمزد
آنگهی بیخواب گردد همچو دزد.مولوی.
- || جزا و اجر و پاداش :
ز دزدان مرا بس شد این دستمزد
که برمن نیارند زد بانگ دزد.نظامی.
- دندان مزد؛ مزد دندان، انعامی که به فقرا بعد از مهمانی و غذا خوراندن به آنها میدادند که گویا مزد کار دندان ایشان بوده. (فرهنگ نظام). پولی که در مهمانی فقرا و مردمان بینوا پس از صرف طعام در میان ایشان تقسیم می کنند و هرچیز باقدر و قیمتی که پس از مهمانی بطور انعام و یا پیشکش می فرستند. (ناظم الاطباء).
- زن به مزد؛ دیوث که بر زن خود رشک ندارد :
تهمتن چوبشنید آواز دزد
برآورد نعره که ای زن به مزد.
شمسی (یوسف و زلیخا).
رجوع به این ترکیب ذیل ترکیبات کلمهء زن شود.
- کارمزد؛ مزدکار.
- || در اصطلاح بانکی حقی که بانکها در قبال انجام کار مثلاً ارسال حواله و بروات و غیره گیرند.
- مزد چشم داشتن؛ احتساب. (ترجمان القرآن). مزد بیوسیدن. منتظر مزد شدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- مزد دادن؛ اجر. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان القرآن). اجر دادن. ایجار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
گر کار کنی عزیز باشی
فردا که دهند مزد مزدور(4).ناصرخسرو.
- مزد دست؛ دستمزد. پاداش.
- مزد دست کسی را دادن؛ اجرت او را پرداختن.
- || بجای نیکی های او بدی کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- مزد دندان؛ دندان مزد است و آن زری باشد که چون فقرا و مردم نامراد را به مهمانی آورند مبلغی بقدر آنچه خرج طعام و شراب ایشان شده باشد بعد از خوردن طعام به ایشان قسمت کنند و این رسم در قدیم متعارف بوده. (برهان قاطع). زری باشد که بعد از طعام خوردن به درویشان دهند و آن را دندان مزد گویند. (آنندراج) (انجمن آرا). رجوع به دندان مزد شود.
- مزد شست؛ مزد دست. مزدی که برای کار دستی به کسی دهند. (فرهنگ نظام).
- مزد طاعت؛ ثواب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- مزد کار؛ اجر. دستمزد: بُسَلة؛ مزدکار افسونگران. اجرت افسونگر. (منتهی الارب).
- مزد کردن؛ اجیر کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
مزد کردم پسری موی ستر را یک روز
نتوانست بدو هفته(5) از او موی سترد.
سوزنی (دیوان ص 449).
- مزد کسی را کف دستش گذاشتن، کنایه از -اذیت کردن.؛ (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کنایه از تنبیه و مجازات کردن.
- مزد گرفتن؛ اجرت گرفتن، دریافت مزد. دریافت اجرت کردن در برابر انجام کاری. پاداش کار گرفتن. دستمزد دریافت داشتن.
- مزدگیر؛ کسی که مزد می گیرد. که به ازاء دریافت پول نقد باید کار یا خدمتی انجام دهد :
همه مارند و مور میر کجاست
مزد گیرند دزدگیر کجاست.اوحدی.
- مزد و منت (از اتباع)؛ نه مزد است و نه منت :
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت.حافظ.
- امثال: کار نکرده را مزدش چنداست؟ (یا) کار نکرده را چندش مزد است؟ (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد.
مزد خرچرانی خردوانی (یا خرسواری) است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
نه مزد است و نه منت، تعبیری مثلی.(یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
هم مزد است و هم منت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
|| اجر(6). (ترجمان القرآن) (ناظم الاطباء). پاداش. (ناظم الاطباء). ثواب اخروی. پاداش کار نیک که بدان جهان دهند :
که یزدان ترا مزد نیکان دهاد
پس از مزد آرامش جان دهاد.فردوسی.
مزد یابد هر که او بر دشمنش لعنت کند
دشمنش لعنت فزون یابد ز ابلیس لعین.
فرخی.
من جهد کنم بی اجل خویش نمیرم
در مردن بیهوده چه مزد و چه ثواب است.
منوچهری.
معتصم گفت یا باعبدالله چون روا داشتی پیغام ناداده گزاردن گفتم یا امیرالمؤمنین خون مسلمانی نپسندیدم و مرا مزد باشد. (تاریخ بیهقی ص 174 چ ادیب). رسول گفت ایزد عز ذکره مزد دهاد سلطان معظم را. (تاریخ بیهقی ص 291).
دهاد آفرینندهء خوب و زشت
ترا مزد نیکان مر او را بهشت.
اسدی (گرشاسب نامه ص 356).
گر کار کنی عزیز باشی
فردا که دهند مزد مزدور(7).ناصرخسرو.
از عدل خداوند نیابی چو بیابی
با بار بزه روز قضا مزد حمالی(8).
ناصرخسرو.
اندرحرم آی ای پسر ایرا که نمازی
کان را بحرم درکنی، از مزد هزار است.
ناصرخسرو.
سنیان می زدند و من بدمش
رفتم و بهر مزد می زدمش.سنائی.
از دل معین دولت و دین جان به شاه داد
مزد خدایگان و بزرگان بزرگ باد.
سیدحسن غزنوی.
پیری صدوپنجاه ساله در حالت نزع است و به زبان عجم چیزی همی گوید که مفهوم ما نمی گردد اگر به کرم رنجه شوی مزد یابی. (گلستان). || صدقه(9). خیر :
دگر هرچه بودش به درویش داد
بدان کو ورا خویش بد بیش داد
به مزد جهاندار خسرو بداد
به نیکی روان ورا [ خسرورا ] کرد یاد.
فردوسی (شاهنامهء بروخیم ص 2941).
این مال و نعمت که شاه جهان به من داد همه به مزد شاه بخرج شود (اسکندر مالی عظیم به پیری عابد داد و او بپذیرفت و گفت در راه خیر صرف کنم و ثواب آن عاید شاه شود). (اسکندر نامه نسخهء سعید نفیسی). || جزا. (ناظم الاطباء). سزا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || اجاره. کرایه. (ناظم الاطباء). مال الاجاره. کراء. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کِروَهّ. (منتهی الارب).
- به مزد دادن؛ کرایه دادن. اجاره دادن : یکی مرا حکایت کرد که زنی است که پنجهزار از آن سبو دارد که به مزد میدهد... (سفرنامهء ناصرخسرو).
- به مزد گرفتن؛ اجاره کردن خانه را یا ستور را. کرایه کردن. (زمخشری). استیجار. کرایه کردن. (زمخشری). استیجار. پ (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
گر نیستت ستور چه باشد
خری به مزد گیر و همی رو.لبیبی.
- خانهء به مزد؛ خانهء اجاره. خانهء کرایه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- مزد ستاندن؛ استئجار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
|| مواجب. سالیانه و ماهیانه و روزینه. (ناظم الاطباء). وظیفه. مقرری. شهریه :
از غم مزد سر ماه که آن یک درم است
کودک خویش به استاد و دبستان ندهی.
ناصرخسرو.
|| بَدَل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || خرج. (دهار). || رشوة. (منتهی الارب).
(1) - پهلوی mizd (مزد، اجرت)، اوستا mizhda«بارتولمه 1187» و «نیبرگ 152» = مژد، پاژند mozd، هندی باستان midha(جنگ، مسابقه)، گتی mizdo(اجرت)، اسّتی mizd(تأدیه، مکافات، اجرت)، کردی muzd(اجرت) «ژابا 396». (از حاشیهء برهان چ معین).
(2) - موهم معنی ثواب و پاداش نیز هست.
(3) - ن ل: دل زمن بردی؛ دل زمن ببری.
(4) - موهم معنی ثواب هم هست.
(5) - ن ل: به یک هفته.
(6) - با دادن و گرفتن صرف شود. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
(7) - موهم معنی اجرت نیز هست.
(8) - موهم معنی اجرت نیز هست.
(9) - مرحوم دهخدا در برابر کلمهء صدقه علامت سؤال نهاده و دو بیت فردوسی را بعد از آن شاهد مثال آورده اند.
مزدآباد.
[مُ] (اِخ) دهی است از دهستان پائین شهرستان اردستان، در 14هزارگزی شمال شرقی اردستان و 4هزارگزی شمال راه اردستان به شهراب، در جلگه واقع و دارای 328 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات و انار، شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
مزدا.
[مَ] (اِخ) به لغت اوستا آفریدگار و خلاق عالم. (ناظم الاطباء) : ای مزدا به ما پناه نیرومند بخش. (گاتها سرودهای زردشت ص 6). باشد که به خود ارزانی داریم و دریابیم ای مزداپناه دیرپایای ترا. (یسنا، بخش 2 هات 41 قطعهء 4 ص 42). مزداه. مزدااهورا. اهورمزدا. مزداه اهور. اهورمزداه. اهورامزدا.
مزدااهورا.
[مَ اَ] (اِخ) (مرکب از مزدا+ اهورا). و رجوع به «اهورا» و «مزدا» و «اهورامزدا» در شود.
مزدائی.
[مَ] (ص نسبی) منسوب به مزدا. مزداهی. رجوع به مزداهی شود.
مزداب بالا.
[مَ] (اِخ) دهی از دهستان القورات بخش مرکزی شهرستان بیرجند در 74هزارگزی شمال بیرجند، و در دامنه واقع و دارای 740 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات و زعفران، شغل مردمش زراعت است. مزارع مزداب پایین، چشمه مزداب، خواجه علی، تیگلش، آویشک، بندان، کلاته نو، دره، کلاتهء محمد میرحسن، خورو جزو این ده است و دارای معدن مس نیز می باشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزداپرست.
[مَ پَ رَ] (نف مرکب)پرستندهء مزدا. رجوع به مزدا و اهورامزدا شود.
مزداپرستی.
[مَ پَ رَ] (حامص مرکب)عمل مزداپرست. پرستش اهورامزدا.
مزدات.
[مِ] (ع اِ) مزداة. مغاک گَوز انداختن، به فارسی خانج است. (منتهی الارب) (آنندراج). مغاکی که در گردو بازی، گردکان در آن می افتد و آن را به فارسی خانج گویند. (ناظم الاطباء). و رجوع به مزداة شود.
مزداریه.
[مَ ری یَ] (اِخ) نام فرقه ای از معتزله. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). گروهی از فرقهء معتزله از پیروان ابوموسی عیسی بن صبیح المزدار شاگرد بشر. این لفظ از مادهء زیارت مشتق و اسم مفعول از باب افتعال است. گویند خدای تعالی قادر است بر اینکه دروغ گوید و ستم کند، و نیز گفته اند جایز است یک فعل از دو فاعل ناشی شود. اما تولداً نه مباشرةً. (از تعریفات).
مزدان.
[مُ] (ع ص) مزان و آراسته. (منتهی الارب مادهء «زی ن» (ناظم الاطباء).
مزداة.
[مِ] (ع اِ) مزدات. رجوع به مزدات شود.
مزداه.
[مَ] (اِخ) مزدا. خدای بزرگ آریائیها. توضیح آنکه از لحظهء ورود ایرانیان به عرصهء تاریخ ما به دو شکل مختلف از مذهب ابتدائی آنها برخورد میکنیم یکدسته به پرستش میترا مشغولند که آن هنگام در رأس دیوها قرار دارد و دستهء دیگر که خدای بزرگ آنها مزداه میباشد. (ایران در زمان ساسانیان چ 2 ص 45). در دیانت زردشت در برابر گروه دیوان خدای بزرگ یا مزداه، مزداه اهور، اهورمزداه قرار دارد. رجوع به مزدا شود.
مزداه اهور.
[مَ اَ] (اِخ) مزدااهورا. رجوع به مزدااهورا شود.
مزداهی.
[مَ] (ص نسبی) منسوب به مزداه. مزدائی. ایزدانی که بر روی سکه های هند و سکائی دیده میشود معرف نوعی دیگر از آئین مزداهی است که تحت نفوذ عقاید و شرایع هندی در ایران شرقی به وجود آمده بود. (ایران در زمان ساسانیان ص 53).
مزدبد.
[مُ دَ بِ] (ع ص) مسکه برآرنده و صاحب مسکه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
مزدبر.
[مُ بَ] (نف مرکب) مزدور. و آن را مزدبره و مزده بر نیز گویند. (آنندراج). کسی که کار می کند و اجرت می گیرد. اجیر. مزدور. (ناظم الاطباء). رجوع به مزدور شود.
مزدبری.
[مُ بَ] (حامص مرکب) مزد بردن. پاداش گرفتن. به سزا رسیدن ثواب و کرفه یافتن :
مهر و کینش دو گره را سبب مزدبری است
این شود زین به بهشت آن شود از آن به سقر.
فرخی.
مزدبگیر.
[مُ بِ] (نف مرکب) اجیر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مزدور که در قبال کاری که انجام می دهد اجرت دریافت می کند و سهیم در کار است اما از درآمد سهم بر نیست. رجوع به مزد شود.
مزد بیوسیدن.
[مُ بِ / بُ دَ] (مص مرکب) احتساب. (تاج المصادر بیهقی). منتظر مزد شدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزدجان.
[مَ دَ] (اِخ) دهی است از طسوج لنجرود قم. (تاریخ قم ص113). آن را مردی از عجم بنا کرده است و بنده ای را از بندگان خود نام او مزده بر عمارت و بنای آن موکل گردانیده پس مزده دیه و شهر مزدجان را بنا کرد و به نام خود بازخواند و بدین دیه جوئی که از وادی برگرفت و آب بدان روانه کرد و آن جوی را به نام خوجه اش به نام کرد و نام خواجهء او... بندهء خود را گفت که چه کردی مزده گفت که شهر را به نام خود بنا کردم و جوی را به نام تو و هیچ چیزی را بقا و حیات نیست الا به آب چنانچ حق سبحانه و تعالی میفرماید که «و جعلنا من الماء کل شیحی»(1)خواجهء مزده برمزده خشم گرفت و گفت توآنچ مشهور است و معروف به نام خود بنا کرده ای که آن مدینه و دیه است و جوی آب که بغیر از خواص کسی آن را نمی شناسد و نمی داند به نام من باز خوانده ای و مزده را بدین سبب بکشت و نام مزدهء مملوک بر مزدجان افتاد و بدو باز میخوانند و در کتاب سیر ملوک عجم آورده اند که باروی شهر قم و مزدجان بهرام جور (گور) بنا کرده است. (تاریخ قم ص 62) : و قم و رستاقهای آن را بنا نهاد به مزدجان بارو کشید. (تاریخ قم ص 23). و همچنین بر ظاهر کمیدان فراپیش صحاری مزدجان و غیر آن باروی حصین محکم بکشیدند. (تاریخ قم ص 35).
(1) - قرآن 21/30.
مزدجر.
[مُ دَ جِ] (ع ص) بازدارنده و نهی نماینده. (آنندراج) (از منتهی الارب ذیل زج ر). بازدارنده و نهی کننده و بازداشته شده و نهی کرده شده. (از ناظم الاطباء). || آن که فال کند به مرغان. (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).
مزدحم.
[مُ دَ حِ] (ع ص) ازدحام کننده و انبوهی کننده. (آنندراج) (غیاث) (ناظم الاطباء) :
مزدحم می گردیم در وقت تنگ
این نصیحت می کنم نز خشم و جنگ.
مولوی (مثنوی دفتر دوم ص 111).
مزدحم.
[مُ دَ حَ] (ع ص) ازدحام کرده شده. (آنندراج) (غیاث). || (اِ) موضع ازدحام و جای انبوهی کردن. جائی که بر آن انبوهی کنند. (از ناظم الاطباء). || ازدحام. جمعیت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزدداران.
[مُ] (اِخ) دهی است جزء دهستان حبله رود بخش فیروزکوه شهرستان دماوند، در 29هزارگزی جنوب باختری فیروزکوه. کوهستانی و سردسیر است. با1200 تن سکنه. شغل اهالی زراعت و باغبانی و کرباس بافی است و قلعه خرابه ای به نام باباریش در بالای کوه و دبستانی دارد. مزرعهء ماهیان، گذرخانی حسن آباد جزء این ده است. در تابستان از طایفهء الیگائی و اقانلو به حدود این ده می آیند. ده در کنار راه و ایستگاه زرین دشت واقع است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
مزدرد.
[مُ دَ رِ] (ع ص) فروبرندهء لقمه به گلو. (آنندراج). فرو برندهء لقمه و جز آن. (ناظم الاطباء).
مزدرع.
[مُ دَ رَ] (ع ص، اِ) کشتزار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مزروع. کاشته. کشته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزدرع.
[مُ دَ رِ] (ع ص) کارندهء تخم. (آنندراج). زراعت کننده و تخم کارنده. (از ناظم الاطباء).
مزدرعة.
[مُ دَ رَ عَ] (ع ص) أرض مزدرعة؛ زمینی کشته. (مهذب الاسماء).
مزدرم.
[مُ دَ رِ] (ع ص) از حلق فروبرنده. (آنندراج) (از منتهی الارب).
مزدری.
[مُ دَ را] (ع ص، اِ) حقیر و خوار. (آنندراج) (ناظم الاطباء). چیزهای حقیر و بی قابلیت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || شیر بیشه. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || حقیر دارنده و کم شمرنده. (آنندراج). حقیر دارندهء کسی. (ناظم الاطباء). رجوع به ازدراء (مادهء زری) شود.
مزدریان.
[مُ دَ رَ] (اِ) جِ مزدری به معنی چیزهای حقیر و بی قابلیت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزدع.
[مِ دَ] (ع ص) رسا و زود دریابندهء کار و درآینده در آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزدعب.
[مُ دَ عِ] (ع ص) نعت فاعلی از ازدعاب. بُرنده. (آنندراج). رجوع به ازدعاب شود.
مزدغ.
[مِ دَ] (ع اِ) نازبالش. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مصدغ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مخده. (از ناظم الاطباء).
مزدفر.
[مُ دَ فَ] (ع اِ) جای تنفس. || تنفسی که با کشش نفس در آن خارج گردد. || جای نفس کشیدن اسب از سینه. (ناظم الاطباء). جای آواز برآوردن اسب در سینه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (ص) نفس کشنده. (ناظم الاطباء). متنفس. (از یادداشت مرحوم دهخدا).
مزدقان.
[مَ دَ] (اِخ) نام شهری است در قهستان. (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). نام شهری است در کوهستان، خرهء نزدیک ساوه. شهرک معروفی است در نواحی ری. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). قصبه ای جزء دهستان مزدقانچای بخش نوبران شهرستان ساوه در 30هزارگزی جنوب خاوری نوبران واقع است. کوهستانی، سردسیر با 2300 تن سکنه. آب آن از قنات و رودخانهء مزدقان. شغل اهالی زراعت و مختصر گله داری و قالیچه بافی است. مزرعة احمد بیک جزء این ده منظور شده است. و ده کنار راه نوبران به ساوه واقع است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
مزدقان.
[مُ دَ] (اِخ) نام رودی که از ساوه و زرند می گذرد.
مزدقانی.
[مَ دَ] (ص نسبی) منسوب به مزدقان :
ز مزدقانی باور کنم اگر گوید
که من به خانهء خود می خورم طعام حلال.
کمال اسماعیل.
مزدقم.
[مُ دَ قِ] (ع ص) نعت فاعلی از ازدقام، فرو خورنده. (آنندراج). رجوع به ازدقام شود.
مزدقینه.
[مَ زَ نَ] (اِخ) دهی است از دهستان چهار بلوک بخش سیمینه رود شهرستان همدان. در3هزارگزی شرق همدان و 2هزارگزی جنوب راه همدان به ملایر در منطقه کوهستانی سردسیر واقع و دارای 569 تن سکنه است. آبش از چشمه و قنات و رودخانهء چشین، شغل مردمش زراعت و گله داری، صنایع دستی زنان جاجیم بافی است. این ده یکی از نقاط خوش آب و هوای اطراف شهر و محل هواخوری سکنهء شهر در تابستان می باشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
مزدک.
[مَ دَ] (اِخ) مژدک. مردی از نسا(1) و گویند از استخر فارس بود. دو قرن پیش از مزدک مردی به نام «زردشت بونده (بوندس)» پسر خرگان از مردم پسا (فسا) که مانوی بود آئینی به نام «دریست دین»(2) پی افکند و مزدک که مرد عمل بوده این آئین را رواج داد. راجع به خود مزدک اطلاعات بسیار مختصر است. وی پسر «بامداذ» است. طبری که قطعاً مأخذ صحیحی در دست داشته او را از مردم «مدرنه» میداند و میتوان این نام را همان «ماذرایا»(3) دانست که در ساحل چپ دجله در محلی که اکنون کوت العماره قرار دارد واقع بوده است. دریست دین یعنی «آئین بوندس زردشت و مزدک» به منزلهء اصلاحی در دین مانی بوده و مانند آیین اصلی از بحث در رابطهء بین دو اصل قدیم یعنی نور و ظلمت آغاز میکرد فرق آن با آئین مانوی این بود که معتقد بود تاریکی مانند روشنائی از روی اراده و قصد عمل نمیکند بلکه رفتارش کورکورانه و از روی اتفاق است. بنابر این اختلاط نور و ظلمت که نتیجهء آن این عالم مادی است چنانکه مانی پنداشته است از روی نقشه و اراده نبوده بلکه من غیر اختیار صورت گرفته است پس تفوق نور بر ظلمت در کیش مزدک بیشتر است تا در آئین مانی. یزدان (نور) بر اهریمن (ظلمت) چیره و غالب خواهد شد اما پیروزی یزدان کامل نیست. زیرا جهان مادی که از اختلاط دو اصل اساسی تشکیل شده است بر جای مانده و مقصد نهائی از تحول و تطور عالم این است که ذرات نور را از ترکیب با تاریکی برهاند، در این نکته آئین مانی و مزدک مشترک اند. مزدک خدا را فرض میکرد که در عالم برین بر تختی نشسته مانند پادشاه ایران در این دنیا. در برابر یزدان چهار نیرو است که به منزلهء چهار شخص عالیقدر ایران اند و آن چهار عبارت اند از: دریافتن، هوش، حافظه و شادمانی. تحت امر این چهار نیرو، هفت وزیر و دوازده وجود روحانی است که «شهرستانی» نام آنها را یاد کرده است همانطور که هفت سیارهء آسمان در دایرهء علائم دوازده گانهء منطقة البروج میگردند وزرای هفتگانه نیز در میان دایرهء وجود روحانی گردش میکنند چهار نیرو در وجود انسان مضمرند و «هفت» و «دوازده» کار جهان را زیر سلطهء خود دارند. نور از ظلمت عاقبت رهائی خواهد یافت و انسان باید بوسیلهء اعمال خود یا امساک به این رهایی یاری کند. در کیش مزدک مانند مانی از هرچه علاقهء روان را به ماده زیاد کند خودداری باید کرد. به این جهت است که خوردن گوشت حیوانات نزد مزدکیان حرام بوده است. در جامعهء مانویان، مؤمنان درجهء اول (برگزیدگان) مجبور بودند که سراسر زندگی را بدون زن و مجرد باشند و فقط اجازه داشتند خوراک یک روز و لباس یک سال را مالک باشند ولی اولیای کیش مزدک متوجه شدند که مردمان عادی نمیتوانند از لذتهای دنیوی یعنی دارا بودن خواستهء دنیوی یا بهره ور شدن از زنان صرفنظر نمایند مگر وقتی که قادر باشند میل خود را عملی کنند. از این سنخ افکار نظریهء اجتماعی آئین مزدک پدید آمد: خدا وسائل زندگی را بروی زمین آفریده تا همه برابر یکدیگر از آن برخوردار شوند. چون هرکس میخواهد بیش از برادرش بهره ور گردد بر اثر خشونت و بدرفتاری، عدم مساوات پیش آمده است. هیچکس را در این دنیا بر خواسته و زن بیش از دیگری حقی نیست. معلوم نیست که مزدک چگونه با پادشاه مربوط شد، ولی به هرحال قباد شاهنشاه ساسانی در دورهء اول سلطنت خود (488 تا 498 م.) طرفدار آئین مزدک شد و طبق آن رفتار کرد ولی بر اثر شورش نجبا قباد مجبور به فرار گردید و به کشور هپتالان (هیاطله) پناه برد و در 498 یا 499 م. بیاری لشکریان خاقان بدون مزاحمت تاج و تخت خود را به دست آورد. ولی این بار مراودهء او با مزدکیان از روی احتیاط بود. بهنگام طرح مسألهء جانشینی قباد که خسرو انوشیروان و کاوس نامزد ولایتعهدی بودند مجلس مباحثهء مذهبی تشکیل دادند و قابل ترین مباحثان را از میان موبدان انتخاب کردند و اسقف عیسویان نیز در مخالفت مزدکیان با زردشتیان همداستان بود طبعاً مزدکیان مغلوب شدند و سربازان که مزدکیان را احاطه کرده بودند شمشیرکش هجوم بردند و آنان را از دم تیغ گذرانیدند و ظاهراً تمام رؤسا و خود مزدک در این واقعه به قتل رسیدند و بعدها حمایت قانون را از مزدکیان سلب کردند. رجوع به «تاریخ سلطنت قباد و ظهور مزدک» ترجمهء نصرالله فلسفی و احمد بیرشک تهران 1309، و ایران در زمان ساسانیان ترجمهء یاسمی ص 237 به بعد و ص 261 به بعد شود :
بیامد یکی مرد مزدک بنام
سخنگوی و بادانش و رای و کام.
فردوسی (شاهنامه 40 / 201).
پس قضاء ایزدی چنان بود کی در عهد او مزدک زندیق پدید آمد. (فارسنامهء ابن البلخی).
به لفظم حسد میبرد باد عیسی
ز طبعم عرق می کند نار مزدک
اثیراخسیکتی (انجمن آرا).
ما را چه باک مزدک و بیم بزرجمهر
چون او قباد قادر و نوشیروان ماست.
خاقانی.
(1) - با فتح اول شهری بوده است در خراسان شرقی میان شهر مرو و بلخ، و بکسر اول شهری واقع در ماد که داریوش در کتیبهء بهستان از آن نام برده است. و نیز با کسر اول شهری در فارس که همان شهر بیضا باشد.
(2) - Drist - den.
(3) - Madhraya.
مزدکان.
[مَ دَ] (اِخ) نام شهری است در قهستان به عراق عجم از اقلیم چهارم. (معجم البلدان). و ظاهراً همان مزدقان است. رجوع به مزدقان شود.
مزدکان.
[مَ دَ] (اِخ) نام قریه ای است به هرات، گویند منسوب به مزدک بوده و مزدکان حال به مزدقان معرب شده است. (انجمن آرا).
مزدکان.
[مَ دَ] (اِخ) نام محله ای در کرمان :چیزی نگذشت که مادرش [ مادر شاه شرف الدین مظفر ] مرد و در کرمان در مدرسه ای که پدرش [ امیر مبارزالدین محمد ]در محلهء مزدکان بنا کرده مشهور به مدرسهء جمال عمری مدفون شد. (بحث در آثار و افکار حافظ ص 72).
مزدک بامدادان.
[مَ دَ کِ] (اِخ) مزدک پسر بامدادان. مزدک پسر بامداد. (فرهنگ ایران باستان ص 8). رجوع به مزدک شود.
مزدکی.
[مَ دَ] (ص نسبی) منسوب به مزدک. پیرو آئین مزدک. پیرو مزدک :
بدشت آمد از مزدکی صدهزار
برفتند شادان بر شهریار.فردوسی.
تا جنت است و دوزخ باشد هرآینه
این مسکن موحد و آن جای مزدکی.
سوزنی (دیوان ص 361).
اینت علی رایتی قاتل هر خارجی
وینت قباد آیتی قامع هر مزدکی.خاقانی.
|| (حامص) عمل مزدک.
-مزدکی کردن؛ مانند مزدک رفتار کردن. فتنه انگیختن :
خصم ار بزرجمهری یا مزدکی کند
تأیید میر باد که حرز امان ماست.خاقانی.
مزدکی.
[مُ دَ] (اِ) علک. کندور. کُندر. (زمخشری). شاید کلمهء مزدکی تحریفی از مصطکی باشد. رجوع به علک و کندر شود.
مزدکیان.
[مَ دَ] (اِخ) جِ مزدکی. پیروان مزدک. رجوع به مزدک شود : قباد قول موبد را پذیرفت و مزدکیان را به نوشیروان سپرد تا آنان را براندازد. (مزدیسنا ص 384 چ 1).
مزدکیه.
[مَ دَ کی یَ] (اِخ) مزدکیان. پیروان مزدک.
مزدگیر.
[مُ] (نف مرکب) مزد گیرنده. گیرندهء پاداش و اجرت. که در برابر انجام کاری پاداش و مزد گیرد. اجرت گیرنده. پاداش گیرنده. دریافت کنندهء اجرت.
مزدگیران.
[مُ] (اِ مرکب) تصحیف مردگیران. رجوع به مردگیران شود. || جِ مزدگیر. دریافت کنندگان اجرت و اجر و مزد. مزدوران. رجوع به انجمن آرای ناصری در برابر مزدوران شود.
مزدلف.
[مُ دَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از ازدلاف، پیشی نماینده و پیش درآینده. رجوع به ازدلاف شود. نزدیک گردنده. نزدیکی جوینده. (آنندراج). نزدیک شونده و پیش درآینده. (ناظم الاطباء) (آنندراج).
مزدلفة.
[مُ دَ لِ فَ] (اِخ) موضعی است میان عرفات و منی. (منتهی الارب). نام جایی به مکهء معظمه. (آنندراج) (غیاث). جایی در مکهء معظمه مابین عرفات و منی. (ناظم الاطباء). و رجوع به مزدلفه شود. جائی است که حاجیان در آن بیتوته کنند آنگاه که از عرفات برگردند و آن بین بطن محسر و مأزمان است و در آنجاست که بین دو نماز جمع کنند و آن مشعرالحرام است. (از معجم البلدان). و آن مشعر الحرام است که مکانی است بین منی و عرفة. (از عقدالفرید). میان منی و عرفات است و فاصلهء بین آن و منی چون فاصلهء میان مکه و منی باشد و آن نزدیک پنج میل است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و آن را جمع گویند. (از منتهی الارب) (از معجم البلدان).
مزدلفه.
[مُ دَ لِ فَ] (اِخ) مزدلفة : و چون آفتاب غروب کرد حاج و خطیب از عرفات بازگشتند و یک فرسنگ بیامدند تا به مشعرالحرام و آنجا را مزدلفه گویند. (سفرنامهء ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص139). و مزدلفه در میان مکه و عرفات است و حجاج نماز شام و خفتن و صبح نیز آنجا گزارند و بطن محسر وادیی است میان منی و مزدلفه. (نزهة القلوب مقالهء 3 ص 8 چ اروپا). و طرف غربی آن [ مکه ] کوه منی و کوه ثبیر و آن کوه بلند است مشرف بر منی و مزدلفه. (از نزهة القلوب مقالهء سوم ص 2).
مزدم.
[مُ دَم م] (ع ص) گرگی که سر برداشته برد بزغاله را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || تکبرنماینده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به ازدمام شود.
مزدمل.
[مُ دَ مِ] (ع ص) بردارنده. (آنندراج) (از منتهی الارب). یکبار بردارنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مزدمند.
[مُ مَ] (ص مرکب) دارندهء مزد. دارندهء پاداش. صاحب اجر. صاحب پاداش و مزد :
جمله عالم خود مسبّح آمدند
نیست آن تسبیح جبری مزدمند.
مولوی (مثنوی دفتر سوم ص 187).
مزدوج.
[مُ دَ وَ] (ع ص) نعت مفعولی از مصدر ازدواج. با هم جفت شده و قرین شده. (از منتهی الارب). جفت کرده و نکاح کرده. (ناظم الاطباء). هم قرین و به هم آمیخته شده. (آنندراج). قرین. متقارن. مثناة. جفت(1). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- مزدوج کردن؛ تزویج کردن. ازدواج. جفت کردن.
|| در اصطلاح اهل بدیع مثنوی را گویند. (غیاث) (آنندراج). شعری است که بناء آن بر ابیات مستقل مصرع باشد و شعرای عجم آن را مثنوی خوانند از بهر آنکه هر یک بیت را دو قافیت لازم است، فردوسی گفته است:
جهان را نباید سپردن به بد
که بر بدکنش بی گمان بد رسد
چنین است باد افره دادگر
که مر بدکنش را بد آید به سر...
و این نوع در قصص مطول و حکایات دراز که نظم آن بر قافیتی معین متعذر باشد استعمال کنند. (از المعجم چ 1 مدرس رضوی ص 308). || (اصطلاح هیئت) کوکب مزدوج(2) و مزدوجه ستارهء مثنی و مثناة را گویند. و آن ستاره ای است که از دو کوکب نزدیک به هم بوجود آمده است. ستاره های مزدوج بر سه نوعند: 1- دسته ای را مزدوج های مرئی(3)گویند و آن ستارهء مزدوجی است که دو کوکب آن با دوربین های نجومی معمولی قابل رؤیت است. 2- دسته ای را مزدوج های کسوفی(4)گویند که متناوباً بعلت حرکت دو کوکب حول یکدیگر مرئی و نامرئی میشوند و پیداست وقتی که یک کوکب جلو دیگری قرار گیرد برای این کوکب ثانوی حالت کسوف پیدا میشود و بالعکس. 3- دسته ای را مزدوج طیفی(5) گویند که فقط مطالعهء خطوط جذبی طیف آنها و تغییر تناوب این خطوط جذبی طیف دلیل بر مزدوج بودن آنهاست. طول زمان تناوب حرکت دو واحد ستارهء مزدوج حول یکدیگر از چند ساعت تا چند سال در ستاره های مزدوج فرق میکند. از ستاره های مزدوج میتوان ستارهء(6) از صورت آسمانی دب اکبر(7) (که اولین ستارهء نزدیک به نعش از سه ستارهء دنبالهء بنات النعش بزرگ است) و ستارهء b(بتا)(8) از صورت آسمانی چنگ(9) و غیره را نام برد. (از دائرة المعارف کیه و لاروس). || (در اصطلاح ریاضی) دو عبارت یا دو جملهء مزدوج عبارت از دو عبارت اند که دو جملهء آنها یکسان و متشابه است ولی علامت بین دو جمله در دو عبارت مخالف یکدیگر است مثلا عبارت a+bکه یک دو جمله ای است و از دوجملهء b,aدرست شده که علامت فی مابین این دو جمله + است و مزدوج آن عبارت است از عبارت a - b که عیناً دو جمله اش مساوی با دو جملهء عبارت اولی است ولی علامت بین دو جمله اش مخالف آن است. (از خلاصهء ریاضیات بیرشک - انوری ص 52 و دایرة المعارف کیه). || (در اصطلاح شیمی) جسم مزدوج عبارت است از جسمی که از ترکیب دو عنصر ساده تشکیل شده باشد مثل آب که از ترکیب دو عنصر H(ئیدروژن) و O(اکسیژن) بوجود آمده است و گاز کربنیک که از دو عنصر C(کربن) و O (اکسیژن) بوجود آمده و غیره. (از دائرة المعارف کیه). || در اصطلاح علم الاعداد(10) سیستم شمارش مزدوج(11) در علم الاعداد عبارت از سیستمی است که فقط دو علامت برای شمارش اعداد بکار میبرند و آن دو علامت عبارت است از: 0 (صفر) و 1 (یک) در این سیستم علامت یک همان علامت معمولی 1 میباشد ولی علامت دو عبارت است از10 و علامت سه 11 و علامت چهار100 و علامت پنج 101 و قس علی هذا. این طریقه شمارش اعداد اول دفعه بوسیلهء لیب نیتز(12) ارائه گردید ولی در شمارش معمولی و متعارف اعداد اصولاً بکار نمیرود ولی بالعکس در ماشین های شمارگر الکتریکی (کامپیوتر) کاملاً مورد استفاده است. (از دایرة المعارف کیه برابرBinaire و Numeration binaire).
.
(فرانسوی)
(1) - Accouple
(2) - etoile double,Binaire.
(3) - Binaires visuelles.
(4) - Binaires a eclipse.
(5) - Binaires spectroscopiques. (6) - در الفبای یونانی علامت «سیگما» تلفظ میشود.
(7) - Grande ourse. (8) - b (بتا) دومین حرف از الفبای یونانی است.
(9) - Lyre.
(10) - Numeration.
(11) - N.binaire.
(12) - Leibniz.
مزدوجات.
[مُ دَ وَ] (ع ص، اِ) جِ مزدوجة. رجوع به مزدوجة شود.
مزدوجة.
[مُ دَ وَ جَ] (ع ص) تأنیث مزدوج. رجوع به مزدوج شود. || (اِ) مزوجه. مجوزه. تاج صوفیان. کلاهی بوده است صوفیان را. (از یادداشت مرحوم دهخدا) : آن روز که ایشان را گسیل خواست کرد بر اسب نشست فرجی فراپشت کرده و مزدوجه ای بر سر نهاد. (اسرارالتوحید فی مقامات ابی سعید).و رجوع به مزوجه شود.
مزدور.
[مُ دَ وِ] (ع ص) نعت فاعلی از مصدر ازدوار. زیارت کننده. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به ازدوار شود.
مزدور.
[مُ] (ص مرکب) مرکب است از لفظ مزد که به معنی اجرت است و کلمهء «ور» که به معنی صاحب و خداوند است، بجهت رفع ثقل ما قبل واو را ضمه داده واو را ساکن کردند و بفتح میم که مشهور است خطا باشد. (آنندراج) (غیاث). شاکر. اسیف. عسیف. جری. عُضُرت. عضارط. عضروط. عتیل. اجیر. (منتهی الارب). مزدبر. مزده بر. شخصی که کار بکند و اجرت بگیرد. (برهان). آنکه کار کند و مزد گیرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کسی که با مزد کار کند. (یادداشت ایضاً). کارگر روزانه. که کار روزانه به مزد کند. عامل مزدبگیر و دارای مزد. به روزمزد کار کننده :
مرد مزدور اندر آغازید کار
پیش او دستان همی زد بی کیار.رودکی.
خردمند کز دشمنان دور گشت
تن دشمن او را چو مزدور گشت.فردوسی.
نشسته نظاره من از دورشان
توگفتی بدم پیش مزدورشان.فردوسی.
بدو گفت مزدورت آید بکار
که پیشت گذارد به بد روزگار.فردوسی.
همه کدخدایند و مزدور کیست
همه گنج دارند و گنجور کیست.فردوسی.
زمان بنده کردار مزدور تست
زمین گنج و خورشید گنجور تست.
اسدی (گرشاسب نامه ص 204).
گر کارکنی عزیز باشی
فردا که دهند مزد مزدور.ناصرخسرو.
چون به نادانی کند مزدور کار
گرسنه خسبد به شب دست آبله.
ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 385).
مردی را به صد دینار در روزی مزدور گرفت. (کلیله و دمنه ص 51). مزدور چندانکه در خانهء بازرگان نشست چنگی دید. (کلیله و دمنه ص 51). گفت مزدور تو بودم و تا آخر روز آنچه فرمودی بکردم. (کلیله و دمنه ص 51 و 52).
بلکه مزدور دار خانهء بخل(1)
صفت عدل شاه میگوید.خاقانی.
دل کم نکند در کار از دیودلی ایرا(2)
مزدور سلیمان است از کار نیندیشد.خاقانی.
بهر مزدوران که محروران بدند از ماندگی
قرصهء کافور کرد از قرصهء شمس الضحی.
خاقانی.
به آبادیش دار منشور خویش
که هرکس دهد حق مزدور خویش.نظامی.
- مزدور بودن؛ اجیر بودن. برای کسی در مقابل مزد کار کردن.
|| باربر. که با گرفتن مزد چیزی را از جایی بجایی برد :
به خنجر حنجر من بازبری
نشانی مر مرا برپشت مزدور.منوچهری.
به چرخشت اندر اندازی نگونم
ز پشت و گردن مزدور و ناطور.منوچهری.
|| شاگرد. (برهان). || نوکر. مستخدم. چاکر. پیشیار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
از جرس نفس برآور غریو
بندهء دین باش نه مزدور دیونظامی.
ترک جان خویش کن کو اینت گفت
از ضلالت نفس را مزدور باش.عطار.
|| کارگر. کارگر زیردست بنا. عمله. فعله :
همه شاگرد و او مدرسشان
همه مزدور و او مهندسشان.
سنائی (از شعوری).
آن ستاند مهندس دانا
به یکی دم که پنج مه بنا
...آن کند در دو ماه بناگرد
که نبیند به سالها شاگرد
باز شاگرد آن چشد ز سرور
که نیابد به عمرها مزدور(3).؟
|| مأمور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
(1) - ن ل: نحل.
(2) - ن ل: زیرا.
(3) - در اینجا کاملاً واضح است که مزدور غیر از بنّا و غیر از شاگرد بنا است و آن چیزیست که در عرف و تداول، عمله و فعله گوئیم.
مزدوران.
[مُ] (اِخ) نام یکی از دهستان های بخش سرخس شهرستان مشهد و محدود است از طرف شمال به دهستان چهچهه، از جنوب به دهستان نوروزآباد، از غرب به کوه آلاداغ، از شرق به دهستان کندکلی. موقعیت آن دهستان کوهستانی و کلیه قراء در دامنهء شرقی کوه قره داغ واقع و اغلب آنها از چشمه سار مشروب میشوند. محصول عمده اش غلات و باغات، شغل مردمش زراعت است. این دهستان از 15 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و جمعیت آن در حدود 1445 تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزدوران.
[مُ] (اِخ) نام قریهء بزرگی است به میان مشهد و سرخس و طایفهء ساکن آنجا هفتصد خانوار و جلایراند. (آنندراج).
مزدوران.
[مُ] (اِخ) ده مرکز دهستان مزدوران بخش سرخس شهرستان مشهد، در 90هزارگزی جنوب غربی سرخس سر راه مشهد به سرخس، در منطقهء کوهستانی معتدل واقع و دارای 150 تن سکنه است. آبش از چشمه گرم و محصولش غلات و میوه جات و بنشن. شغل مردمش زراعت، مالداری و قالیچه بافی است. دارای سه چشمه آب گرم است که جهت استحمام در آن حوض ساخته و روی آن ساختمانی برای حفاظت بنا شده است. گردنهء معروف مزدوران بالای این چشمه هاست. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزدورانه.
[مُ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب) همانند مزدور. چون مزدور. مانند شخص اجیر و مزدور. (ناظم الاطباء). رجوع به مزدور شود.
مزدور دیو.
[مُ رِ وْ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) شخص را گویند که کارهای لایعنی کند و در آن نه فایدهء دنیا و نه نفع آخرت بجهت او باشد و اینچنین شخص را هیزم کش دوزخ نیز گویند. مزدور دیوان. (آنندراج) (برهان). کسی که کاری کند که او را در آن نه فایدهء دنیا باشد و نه آخرت. (از ناظم الاطباء).
- مزدور دیو شدن، برِ دیو مزدور شدن؛عاطل و باطل شدن. بیهوده و بی مصرف شدن. مزدور دیو گشتن :
ز تو تنبل و جادوئی دور شد
روانت برِ دیو مزدور شد.فردوسی.
نه این بی خرد از خرد دور شد
روانش برِ دیو مزدور شد.فردوسی.
- مزدور دیو کردن؛ عاطل و بیهوده کردن :
ز من تخت شاهی خرد دور کرد
روانم(1) برِ دیو مزدور کرد.فردوسی.
- مزدور دیو گشتن؛ مزدور دیو شدن. رجوع به مزدور دیو شدن شود.
(1) - ن ل: تنم را.
مزدور دیوان.
[مُ رِ دیْ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) مزدور دیو :
ز دونی و ز نادانی چنین مزدور دیوان شد
و گرنه ارسلان خاص است دین را نفس انسانی.
سنائی.
بسا آسیا کو غریوان بود
چو بینند مزدور دیوان بود.نظامی.
و رجوع به مزدور دیو در تمام معانی شود.
مزدوری.
[مُ] (حامص مرکب) مزدور بودن. عمل مزدور. حالت مزدور بودن. اجیر بودن. مزدگیری در مقابل انجام کاری : رحمن است که راه مزدوری آسان کند. (کشف الاسرار ج 1 ص 32). || استیجار. (یادداشت مرحوم دهخدا). || اجراء. اجرة. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || محنت و زحمت بدنی. || اجرت کار و مواجب. (ناظم الاطباء).
مزدوری کردن.
[مُ کَ دَ] (مص مرکب)کار کردن برای مزد و اجرت. (ناظم الاطباء) :مزدوری صیادان کردی [ سلیمان ] و هر روز نیم درم مزد میستد. (قصص الانبیاء چ سنگی ص 168). و سالها مزدوری شعیب کرد تا کابین دختر تمام گشت. (مجمل التواریخ و القصص).
مزدوری گرفتن.
[مُ گِ رِ تَ] (مص مرکب) کسی را به مزد گرفتن برای انجام کاری. استغلال. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به مزد و مزدوری شود.
مزدول.
[مُ دَ وِ] (ع ص) دورکننده از جائی. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).
مزده.
[مَ دَ] (اِخ) مزدا. رجوع به مزدا در شود.
مزده.
[مُ دَ / دِ] (اِ مرکب) مزد. (آنندراج). مزد و پاداش. اجرت. مواجب. سالیانه. (ناظم الاطباء). و رجوع به مزد در تمام معانی شود.
مزده.
[مُ دَ] (اِخ) دهی است از دهستان شش طراز بخش خلیل آباد شهرستان کاشمر، در 2هزارگزی غرب خلیل آباد سر راه کاشمر به بردسکن، در جلگه گرمسیر واقع و دارای 912 تن سکنه است. آبش از رودخانه و محصولش غلات، زیره، بنشن، منداب، میوه جات. شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزده بر.
[مُ دَ / دِ بَ] (نف مرکب) مزدور. اجیر. (برهان) (آنندراج). مزدبر. مزدور. (ناظم الاطباء). مزده برنده. اجرت گیرنده. رجوع به مزدبر و مزدور شود.
مزده پرست.
[مَ دَ / دِ پَ رَ] (نف مرکب)پیرو آئین مزده. که مزده را پرستد. مزداپرست. زردشتی. ج، مزده پرستان : این کار اکنون موافق اخلاق تنفرآور است ولی برای شرقیان مزده پرست اهمیتی نداشت. (از ایران باستان ج 3 ص 2065). رجوع به مزده و مزدا شود. از نوشته های پلوتارک معلوم است که او عقیدهء یکی از فرق مزده پرستان را توصیف کرده است. (ایران باستان ج 2 ص 1523).
مزده پرستی.
[مَ دَ / دِ پَ رَ] (حامص مرکب) پرستیدن مزده (خدای یگانه). پرستش مزده. مزداپرستی. مذهب مزده پرستی عبارت بود از اعتقاد به خدای خوبی و بدی یا هرمز و اهریمن و محترم داشتن مغ ها و نیاز دادن به آنها و تقدیس آتش مخصوصاً رودها و دفن نکردن میت تا آن که وحوش و طیور آن را بدرد. (ایران باستان ج 3 ص 2688).
مزدهد.
[مُ دَ هِ] (ع ص) نعت فاعلی از ازدهاد. کم شمرنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). آن که چیزی را اندک می پندارد. (ناظم الاطباء).
مزدهر.
[مُ دَ هِ] (ع ص) نگهدارندهء چیزی. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). آن که چیزی را نگه میدارد. (ناظم الاطباء). || شادمان شونده به چیزی. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). آن که شادمان به چیزی میشود. (ناظم الاطباء). || بدل نگهداشت کننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج).
مزدهف.
[مُ دَ هَ] (ع ص) برداشته شده و برده شده. || هلاک شده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || نزدیک مرگ رسیده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مزدهف.
[مُ دَ هِ] (ع ص) برندهء چیزی. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || آن که برمیدارد. بردارنده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شتاباننده. || سبک برنده. || شتابنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || دروغ گوینده. دروغ گو. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || به تکلف افزاینده در سخن. || هلاک کننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || برگردنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || روی برگرداننده. آنکه روی بر میگرداند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || میل کننده. || به عنف و درشتی در شونده. || سختی و درشتی نماینده در سخن. || بلندکنندهء آواز. || به سخن باطل کننده سخن کسی را. || دشمنی ورزنده. || افکننده ستور کسی را. || نزدیک مرگ رساننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مزده گیر.
[مُ دَ / دِ] (نف مرکب) مزدگیرنده. گیرندهء مزد. (ناظم الاطباء). به اجرت گیرندهء کسی. (آنندراج). رجوع به مزده شود.
مزدهی.
[مُ دَ ها](1)(ع ص)(2) مغرور. خودپسند. متکبر. (ناظم الاطباء). تکبر کننده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || سبک و سهل دارنده. سبک و سهل دارنده کسی را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج).
(1) - ضبط آنندراج با مصوّت «ی» است بر وزن تربتی.
(2) - ساختمان کلمه نعت مفعولی از مصدر ازدهاء است ولی به معنی اسم فاعل به کارمیرود.
مزدی.
[مُ] (ص نسبی) منسوب به مزد. کار مزدی، کاری که در برابرش اجرت و مزد معینی پرداخته شود. رجوع به مزد شود.
مزد یافتن.
[مُ تَ] (مص مرکب) اجر و پاداش یافتن. پاداش نیک دریافتن :
تو گر دادگر باشی و پاک رای
همی مزد یابی به دیگر سرای.فردوسی.
اگر به کرم قدم رنجه فرمائی مزد یابی. (گلستان). رجوع به مزد شود.
مزدی پز.
[مُ پَ] (نف مرکب) مزدی پزنده. نانوا که از خمیر مشتری نان پزد و مزد پختن گیرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزدی پزی.
[مُ پَ] (حامص مرکب)عمل و شغل مزدی پز. || (اِ مرکب) دکان مزدی پز. و رجوع به مزدی پز شود.
مزدی دوز.
[مُ] (نف مرکب)مزدی دوزنده. خیاطی که پارچه را از مشتری و یا صاحب کارگاه خیاطی و یا فروشندهء لباس دریافت کند و در برابر دریافت اجرت، آن را بدوزد. || در عرف، کارگر خیاط نیز گویند. || کفش دوزی که چرم و تیماج و سایر مواد لازم برای دوختن کفش را از صاحبکار و یا فروشنده کفش دریافت نماید و در مقابل اجرت معینی کفش را برای صاحبکار و یا فروشنده و عرضه کنندهء کفش بدوزد. || در عرف کارگر کفاش نیز گویند.
مزدی دوزی.
[مُ] (حامص مرکب) عمل و شغل مزدی دوز. || (اِ مرکب) دکان و محل دوختن کفش یا لباس مزدی.
مزدیسن.
[مَ دَ یَ] (ص مرکب، اِ مرکب)(مرکب از «مزده» + «یسن») پرستندهء مزدا. پرستندهء خدای یگانه. (از یشت ها تألیف پورداود ج 1 ص 28). مزده یسن. پیرو مزدیسنا: ...و مزدیسن(1) یعنی خداپرست، چه مزد و مزدا نام خدا و «یسن» ستایش خدای است و یسن را یشن و یشت هم آورده اند و این نوع تصرف و تصحیف در غالب مصادر در فارسی بکار آمده مانند: منش، منشن، منشت. خورش، خورشن، خورشت. پاداش، پاداشن، پاداشت و غیره. (تاریخ سیستان چ بهار حاشیهء ص34). و رجوع به مزدیسنا شود.
(1) - در تاریخ سیستان چ بهار با سکون ثالث آمده است.
مزدیسنا.
[مَ دَ یَ] (اِخ) (مرکب از «مزده»، به معنی دانا و در عرف آئین زرتشتی به خدای یگانه اطلاق میگردد + «یسنا» به معنی ستایش)(1) کلمه ای است اوستائی، همان زبانی که بخشی از کتاب دینی اوستا بدان بر زبان زرتشت جاری شده است. دین آوردهء زرتشت. آئین زرتشت. آئین زرتشتی. (از مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی تألیف دکتر معین ص2، 3، 20، 21، 525، 526). در حدود هزار و صد سال پیش از مسیح آیین مزدیسنا پدید آمد. (مزدیسنا تألیف دکتر معین ص3). دین پیغمبر ایران. زرتشت اسپنتمان موسوم است به مزدیسنا، این کلمه صفت است به معنی پرستندهء مزدا که اسم خدای یگانه است. در اوستا مزدیسن آمده و بسا با صفت «زرتشتی» یکجا استعمال شده است، یعنی دین آوردهء زرتشت، بسا هم با کلمهء راستی پرست یکجا آمده است. (یشت ها ج 1 ص28 تألیف پورداود). مزدیسنی. (از حاشیهء برهان ج4 ذیل مزدیسنا و مزدیسنی). زرتشتیان این کلمه (مزدیسنا) را بصورت مزدیسنی نیز تلفظ کنند. (از حاشیهء برهان ج4 چ معین ذیل مزدیسنا و مزدیسنی). مزدیسنا مقابل «دیویسنا» است که به معنی پرستندهء دیو یا پروردگار باطل است. (یشت ها تألیف پورداود ج1 ص28). دین مزدیسنا از یک طرف بواسطهء مربوط بودن بدین برهمنان و از طرف دیگر بواسطهء تماسی که با سایر ادیان داشته در تاریخ مذاهب مقام بسیار مهمی پیدا کرده است. (یشت ها ج1 ص1 تألیف پورداود).
(1) - در اوستا: Mozdayasna، پهلوی: Mozdesnih.
مزدیسنان.
[مَ دَ یَ](1) (اِ مرکب) جِ مزدیسن. پیروان مزدیسنا. مزدیسنان. جمع مزدیسن است و مزدیسن یعنی خداپرست. (تاریخ سیستان چ بهار حاشیهء ص34). پرستندگان اورمزد. زردشتیان. مقابل دیویسنان یعنی دیوپرستان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). پیروان آئین مزدیسنا را مزدیسنان گویند. (مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی ص3). بی شک در قدیم چنانکه در سنت مزدیسنان است از برای هر یک از امشاسپندان....یشتی موجود بوده است. (یشت ها، تألیف پورداود ج1 ص17). در مقدمهء تاریخ بلعمی نام «مزدیسنان»(2) که لقب مصطلح زردشتیان است ذکر گردیده. (سبک شناسی ج2 ص22 تألیف بهار) : چون زردتشت بیرون آمد و دین مزدیسنان آورد، رستم آن را منکر شد و نپذیرفت. (تاریخ سیستان چ بهار ص33 و ص34).
روان شد دین پاک مزدیسنان
ز پیغمبر زراتشت سپتمان.
(منسوب به زراتشت بهرام پژدو).
(1) - در پهلوی: Mazdesnan.
(2) - اما در تاریخ بلعمی چ وزارت فرهنگ نیامده است.
مزدیسنی.
[مَ دَ یَ] (حامص مرکب) به لغت زند خداپرستی. (ناظم الاطباء). || (ص مرکب، اِ مرکب) زردشتی. مزدیسنی و جمع آن مزدیسنان اسمی است که به زرتشتیان میدهیم. (یسنا ج 1 تألیف پورداود ص 24). پرستندهء مزدا. زردشتیان کلمهء «مزدیسنا» را به صورت مزدیسنی نیز تلفظ کنند. (از حاشیهء برهان ج 4 ذیل مزدیسنا و مزدیسنی). و رجوع به مزدیسنا شود.
مزدیکان.
[مَ] (اِخ) یکی از عشایر کرد که در اطراف جبال ساکنند. (کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او تألیف رشید یاسمی ص 111).
مزدیکت.
[مَ کَ] (اِخ) ظاهراً نام قریه ای به نخشب یا سمرقند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
نه به مزدیکت(1) اندرم یخدان
نه سخن چون فقاع یخدانی.
سوزنی (دیوان ص 88).
(1) - ن ل: مردیکت. و در این صورت اینجا شاهد نیست.
مزر.
[مَ] (ع اِ) شراب بوزه. مَرز. (ناظم الاطباء). بوزه را گویند و آن چیزی است مست کننده که از گندم و گاورس و جو سازند و به عربی نبید گویند. (برهان).
مزر.
[مَ] (ع ص) مرد خوش طبع و زیرک. || (مص) هموار پر کردن مشک و پستی بلندی نگذاشتن در آن. || آشامیدن بجهت چاشنی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || نرم شکنجیدن به انگشت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). شکنجیدن به انگشت. (ناظم الاطباء). || خشم گرفتن بر کسی. || اندک نوشیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || (اِ) نشکنج. (ناظم الاطباء).
مزر.
[مِ] (ع ص) گول. (منتهی الارب) (آنندراج). گول. احمق. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (اِ) اصل و نژاد هر چیزی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بوزه و شراب ذرت و جو. (ناظم الاطباء). بگنی ارزن و جو که به عربی نبید خوانند. (آنندراج). بگنی ارزن و جو. (منتهی الارب). شراب جو و گندم و حبوب. (از اقرب الموارد). نبیذ گاورس. و گویند شرابی که از گندم و جو کنند. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بوزه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا)(1). قسمی از آب جو. (از دزی ج 2 ص 587). آب جو. (نشوءاللغة ص 95).
(1) - در این یادداشت برای این معنی مِزَر آمده است.
مزر.
[مَ زَ] (اِخ) نام رودخانه ای در مازندران که در شهسوار به دریا میریزد. (مازندران و استرآباد تألیف رابینو بخش انگلیسی ص 23 و ص 20).
مزر.
[مِ زَرر] (ع ص) خر گزنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
مزرا.
[مَ] (اِخ) دهی است از دهستان موگوئی بخش آخوره شهرستان فریدن، در 16هزارگزی غرب آخوره، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع و دارای 258 تن سکنه است. آبش از قنات و محصولش غلات و حبوبات و شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
مزراء .
[مِ] (ع ص) مرد بسیار عیب کنندهء مردم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزراب.
[مِ] (ع اِ) ناودان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از المعرب جوالیقی). || کشتی دراز. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزراب.
[مَ] (اِخ) دهی است از دهستان نیم بلوک بخش قاین شهرستان بیرجند؛ در 32 هزارگزی شمال غربی قاین، در منطقهء کوهستانی گرمسیر واقع و دارای 244 تن سکنه است. آبش از قنات و محصولش غلات و زعفران و شغل مردمش زراعت و مالداری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزراف.
[مِ] (ع ص) ماده شتر تیزرو. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزراق.
[مِ] (ع اِ) نیزهء خرد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زوبین. (دهار). ژوبین. ج، مزاریق. (پیشرو ادب زمخشری ص 413). نیزهء کوتاه که به دشمن افکنند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
کمند رستم دستان نه بس باشد رکاب او
چنان چون گرز افریدون نه بس مسمار و مزراقش.
منوچهری.
و زوبین ها و مزراقها به زورق اندر همی زدند که محمد امین بدانجایگاه در بود تا غرقه کردند. (مجمل التواریخ و القصص). پس خویشتن تسلیم کرد و آن مزراق را سینه هدف ساخت. (تاریخ بیهق ص 93 در شرح حال فولادوند). نیزه و مزراق هر دو شبیه یکدیگر بودند لکن نیزه از مزراق بلندتر است و بر سر هریک سری از آهن صیقلی آبدار میبود. (از قاموس کتاب مقدس در برابر اسباب جنگ). || (در اصطلاح نجوم) نیزک. (نشوء اللغة ص 92). رجوع به نیزک شود. || (ص) شتری که رحل را سپس افکند. ج، مزاریق. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزراله.
[مَ لَ] (اِخ) دهی است از دهستان کلیائی بخش کلیائی شهرستان کرمانشاهان؛ در 18هزارگزی غرب سنقر و 4هزارگزی شمال باختر سر، در دامنه سردسیر واقع و دارای 170 تن سکنه است. آبش از قنات و چشمه و شغل مردمش زراعت و قالیچه و جاجیم و پلاس بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزرئم.
[مُ رَ ءِم م] (ع ص) ترنجیده و گرفته. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زرأمیم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج).
مزرئنة.
[مُ رَ ءِنْ نَ] (ع ص) غداة مزرئنة؛ بامداد خنک. (منتهی الارب). صبح و بامداد سرد. (ناظم الاطباء).
مزراة.
[مَ] (ع مص) عیب کردن. || عتاب نمودن و خشم گرفتن. (از اقرب الموارد).
مزرج.
[مُ زَرْ رَ] (ع ص) مست شراب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزرج.
[مِ رِ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای بخش حومهء شهرستان قوچان که در شمال شرقی راه قوچان به درگز واقع و در منطقهء کوهستانی سردسیر قرار گرفته محصول عمدهء آن غلات و دارای باغات انگور می باشد. شغل مردمش زراعت و مالداری است. این دهستان از 22 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و جمعیت آن در حدود 7426 تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزرج.
[مِ رِ] (اِخ) قصبهء مرکز دهستان مزرج بخش حومه شهرستان قوچان، در 8 هزارگزی شمال شرقی قوچان و 6 هزارگزی شرق راه دره گز، در منطقهء کوهستانی معتدل واقع و دارای 1277 تن سکنه است. آبش از قنات و محصولش غلات و میوه جات و شغل مردمش زراعت و مالداری و قالیچه بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزرح.
[مَ رَ] (ع اِ) زمین پست و هموار. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (آنندراج).
مزرد.
[مَ رَ] (ع اِ) گلو. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). حلق. (بحر الجواهر). || خشکنای گلو. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزرد.
[مِ رَ] (ع اِ) رشته ای که بدان گلوی شتر را بندند و خبه کنند تا نشخوار از شکم بدهان نیارد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زراد. مِخنقة. (اقرب الموارد).
مزرد.
[مُ زَرْ رَ] (ع ص) زره حلقه. حلقه. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) :
بأسش چون نسج عنکبوت کند روی
جوشن خرپشته را و درع مزرد.
منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص 18).
گفتی صرح ممرد است یا جوشن مزرد. (سندبادنامه ص 121).
مزرع.
[مَ رَ] (ع اِ) مزرعة. مزرعه. کشت زار. کشتمند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ج، مزارع. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشتهء خویش آمد و هنگام درو.
حافظ.
در مزرع دهر آنچه کاری دروی.(؟).
نگذاشت برای شاه حاجی درمی
شد صرف قنات و توپ هر بیش و کمی
نه مزرع دوست را از آن آب نمی
نه خایهء خصم را از این توپ غمی.
سروش؟
و رجوع به مزرعة و مزرعه شود.
- مزرع دانه سوز؛ دنیا. (مجموعهء مترادفات ص 165).
مزرع.
[مَ رَ] (اِخ) (مزرعه) دهی است از دهستان رودقات بخش مرکزی شهرستان مرند، در 37هزارگزی جنوب شرقی مرند و 7هزارگزی راه تبریز به اهر در جلگهء گرمسیر واقع و دارای 665 تن سکنه است. آبش از رودخانه و چشمه، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4). و رجوع به مزرعه شود.
مزرعچهءبنویه.
[مَ رَ چَ / چِ یِ بِ یَ](اِخ) مزرعه ای است از بخش حومهء شهرستان نائین، در 30هزارگزی جنوب غربی نائین و 3هزارگزی راه نائین به فیض آباد، در جلگهء معتدل واقع و داری یکصد تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات و حبوبات و شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
مزرعچهء عشرت آباد.
[مَ رَ چَ / چِ یِ عِ رَ] (اِخ) مزرعه ای است از بخش حومهء شهرستان نائین، در 24هزارگزی غرب نائین و 7هزارگزی راه اردستان به نائین، در جلگهء معتدل واقع و دارای یکصد تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
مزرعة.
[مَ رَ / رُ / رِ عَ] (ع اِ) کشتزار. ج، مزارع. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (مهذب الاسماء). کلاته. (نصاب چ برلن ص 9) : الدنیا مزرعة الاَخرة. (حدیث، امثال و حکم ج 1 ص 247).
مزرعه.
[مَ رَ عَ] (ع اِ) مزرعة. کشت زار. (ناظم الاطباء). محل کشت و زرع :
خاک نظامی که به تأیید اوست
مزرعهء دانهء توحید اوست.نظامی.
این جهان مزرعهء آخرت است
هرچه خواهد دلت ای دوست بکار.
ابن یمین (از امثال و حکم ص 247).
از هبوب عواصف مهابت غازیان...قریب هفتصد قصبه و مزرعه و دیر عرضهء نهب و تاراج گشت. (ظفرنامهء یزدی ج 2 ص 380). || صحرای آماده شده برای کشت و درو. (ناظم الاطباء). || پالیز. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- مزرعهء خاک؛ کنایه از زمین است. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (برهان) :
چون ز پی دانه هوسناک شد
مقطع این مزرعهء خاک شد.نظامی.
|| قبر. گور. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (برهان).
- مزرعهء دانه سوز؛ کنایه از دنیا و عالم است. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (برهان).
- مزرعهء دنیاسوز؛ کنایه از مال دنیاست. (انجمن آرای ناصری).
مزرعه.
[مَ رَ عَ] (اِخ) یکی از دهات دهستان کتول از توابع گرگان. (مازندران و استرآباد رابینو ص 128 قسمت انگلیسی).
مزرعه.
[مَ رَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان قلعه برزند بخش گرمی شهرستان اردبیل، در 12هزارگزی باختر گرمی در مسیر شوسهء گرمی اردبیل در جلگهء گرمسیر واقع و دارای 198 تن سکنه است. آب آن از دهات اطراف، محصول عمدهء آن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزرعه.
[مَ رَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان دیجوجین بخش مرکزی شهرستان اردبیل، در 15هزارگزی شمال شرقی اردبیل و 6 هزارگزی راه خیاو به اردبیل در منطقهء کوهستانی معتدل واقع دارای 250 تن سکنه است. آبش از چشمه و چاه، محصولش غلات و حبوبات، شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزرعه.
[مَ رَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان نیر بخش مرکزی شهرستان اردبیل، در 32 هزارگزی غرب اردبیل و 3هزارگزی راه تبریز به اردبیل در منطقهء کوهستانی معتدل واقع و دارای 199 تن سکنه است. آبش از رودخانه، محصولش غلات و حبوبات و شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزرعه.
[مَ رَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان منگور بخش حومهء شهرستان مهاباد در 72 هزارگزی جنوب غربی مهاباد و 17 هزارگزی غرب راه مهاباد به سردشت در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع و دارای 139 تن سکنه است. آبش از رودخانهء بادین آباد، محصولش غلات و حبوبات، شغل مردمش زراعت و گله داری و صنایع دستی آن جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزرعه.
[مَ رَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان حاجیلو بخش کبودرآهنگ شهرستان همدان، در 14هزارگزی جنوب کبودرآهنگ و 2هزارگزی شمال راه همدان به تهران، در جلگهء معتدل واقع و دارای 860 تن سکنه است. آبش از چشمه، محصولش غلات، انگور، حبوبات، صیفی، لبنیات و شغل مردمش زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان قالی بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
مزرعه.
[مَ رَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان میان آب بخش مرکزی شهرستان اهواز در 60هزارگزی شمال غربی اهواز بین راه آهن و راه اهواز به اندیمشک، در دشت گرمسیر واقع و دارای 750 تن سکنه است. آبش از شهر شاهپور، محصولش غلات و برنج، شغل مردمش زراعت و گله داری است. آثار ابنیهء قدیم از قبیل آجر، سوفال در آن دیده میشود. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
مزرعه.
[مَ رَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان جلگهء شهرستان گلپایگان؛ در 12هزارگزی شرق گلپایگان و 12هزارگزی راه خونسار، در جلگهء گرمسیر واقع و دارای 335 تن سکنه است. آبش از قنات و چاه، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت، و صنایع دستی زنان کرباس بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
مزرعه.
[مَ رَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان فارغان بخش سعادت آباد شهرستان بندرعباس، در 54هزارگزی شرق حاجی آباد و سر راه حاجی آباد به احمدی، در جلگهء گرمسیر واقع و دارای 196 تن سکنه است. آبش از چشمه، محصولش خرما، شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
مزرعه آباد.
[مَ رَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان جاپلق بخش الیگودرز شهرستان بروجرد؛ در 15هزارگزی شمال غربی الیگودرز و 6هزارگزی شمال شرقی الیگودرز به ازنا، در جلگهء معتدل واقع و دارای 259 تن سکنه است. آبش از قنات و چاه، محصولش غلات، لبنیات، صیفی، شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج6).
مزرعهءآخوند.
[مَ رَ عَ یِ] (اِخ) دهی است از دهستان پیشکوه بخش تفت شهرستان یزد، در 28هزارگزی غرب تفت و یکهزارگزی جنوب راه تفت به نودوشان، در منطقه کوهستانی معتدل واقع و دارای 110 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت، صنایع دستی زنان کرباس بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
مزرعهء آقامیر.
[مَ رَ عَ یِ] (اِخ) دهی است از دهستان گل فریز بخش خوسف شهرستان بیرجند، واقع در 32هزارگزی جنوب خاوری خوسف و 2هزارگزی شمال باختری گل فریز جلگهء معتدل سکنه 142 تن آبش از قنات، محصولش غلات و پنبه، شغل اهالی زراعت و مالداری، راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزرعهء اجاق وردی.
[مَ رَ عَ یِ اُ وِ](اِخ) دهی است از دهستان دیکله بخش هور شهرستان اهر، در 19هزارگزی جنوب هوراند و 5/7هزارگزی راه اهر به کلیبر در منطقه کوهستانی معتدل واقع و دارای 142 تن سکنه است. آبش از چشمه، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزرعه بید.
[مَ رَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان جلگهء افشار بخش اسدآباد شهرستان همدان. 5/6هزارگزی جنوب غربی راه اسدآباد به کنگاور، در جلگه سردسیر واقع و دارای 647 تن سکنه است. آبش از قنات و چشمه، محصولش غلات، انگور، صیفی، توتون، لبنیات، شغل مردمش زراعت و گله داری، صنایع دستی زنان گلیم و جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
مزرعهء جهان.
[مَ رَ عَ یِ جِ] (اِخ) دهی است از دهستان مشکین غربی بخش مرکزی شهرستان خیاو، در 15هزارگزی غرب خیاو 3هزارگزی راه خیاو به اهر در جلگهء معتدل واقع و دارای 186 تن سکنه است. آبش از مشکین چای، محصولش غلات و حبوبات، شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزرعه چول.
[مَ رَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان دیزمار غربی بخش ورزقان شهرستان اهر، در 21هزارگزی غرب ورزقان و 11هزارگزی راه تبریز به اهر و در منطقهء کوهستانی معتدل واقع و دارای 177 تن سکنه است. آبش از چشمه، محصولش غلات و سردرختی، شغل مردمش زراعت و گله داری، صنایع دستی آنجا جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزرعهء حاجی حسین.
[مَ رَ عَ یِ حُ سَ] (اِخ) مزرعه ای است از بخش حومهء شهرستان نائین در 50هزارگزی شمال شرقی نائین و 2هزارگزی راه انارک به نائین، در جلگه معتدل واقع و دارای 262 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
مزرعهء حاجی عابدین.
[مَ رَ عَ یِ بِ](اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان اهر، در 14هزارگزی جنوب غربی اهر و 5/5هزارگزی راه اهر به تبریز و در منطقهء کوهستانی معتدل واقع و دارای 565 تن سکنه است. آبش از رودخانهء اهرچای و چشمه، محصولش غلات و حبوبات، شغل مردمش زراعت و گله داری، صنایع دستی آن گلیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزرعهء حاجی علی عسکر.
[مَ رَ عَ یِ عَ عَ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان پیشکوه بخش تفت شهرستان یزد، در 36هزارگزی غرب تفت و 4هزارگزی جنوب راه تفت به نودوشان، در منطقه کوهستانی معتدل واقع و دارای 215 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت، صنایع دستی زنان کرباس بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
مزرعهء حسین علیا.
[مَ رَ عَ یِ حُ سَ نِ عُلْ] (اِخ) دهی است جزء دهستان دالائی بخش خمین شهرستان محلات، واقع در210 هزارگزی باختر خمین کوهستانی و سردسیر سکنهء آن 242 تن. آبش از قنات، محصول عمده غلات، پنبه، مختصر بادام، انگور، شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
مزرعهء خلف.
[مَ رَ عَ یِ خَ لَ] (اِخ) دهی است از دهستان مشگین غربی بخش مرکزی شهرستان خیاو، در 9هزارگزی غرب خیاو و 3هزارگزی راه خیاو به اهر در جلگهء معتدل واقع و دارای 454 تن سکنه است. آبش از خیاو چای. محصولش غلات، حبوبات، پنبه، شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزرعهء دره شور.
[مَ رَ عَ یِ دَرْ رَ] (اِخ)دهی است جزء دهستان حمزه لو بخش خمین شهرستان محلات، در 18هزارگزی شمال باختر خمین کنار راه شوسه خمین به اراک در منطقه کوهستانی سردسیر واقع و 600 تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصول عمده غلات،بن شن، چغندرقند، پنبه، انگور، شغل اهالی زراعت و قالیچه و ژاکت بافی.
مزرعهء دیمور.
[مَ رَ عَ یِ دَ] (اِخ) دهی است از دهستان سردرود بخش رزن شهرستان همدان؛ در 30هزارگزی غرب رزن کنار راه دمق به کبودرآهنگ در دامنهء سردسیر واقع و دارای 270 تن سکنه است. آبش از رودخانهء دمق، محصولش غلات، لبنیات و مختصر انگور، شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
مزرعهء سلطان نصیر.
[مَ رَ عَ یِ سُ نَ](اِخ) مزرعه ای است از بخش حومهء شهرستان نائین، در 30هزارگزی غرب نائین متصل به راه اردستان به نائین در جلگهء معتدل واقع و دارای 282 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
مزرعهء سلیمانبگی.
[مَ رَ عَ یِ سُ لَ مامْ بَ] (اِخ) دهی است جزء بخش شهریار شهرستان تهران، واقع در 12هزارگزی جنوب خاور علیشاه عوض و6هزارگزی شمال راه آهن تهران به رباط کریم در جلگه واقع است با 165 تن سکنه. آبش از قنات، محصول عمده غلات، چغندر قند، انگور، سیب قندک. شغل اهالی زراعت، راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
مزرعه سواره.
[مَ رَ عَ سَ رَ] (اِخ) دهی است از دهستان اوزمدل بخش ورزقان شهرستان اهر، در 25هزارگزی غرب ورزقان و 5/8هزارگزی راه اهر به تبریز در منطقهء کوهستانی معتدل واقع و دارای 115 تن سکنه است. آبش از رودخانهء اهر چای و چشمه، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت و گله داری و صنایع دستی جاجیم بافی است. این ده محل ییلاقی ایل حاجی علیلو میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزرعه شادی.
[مَ رَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان دیزمار شرقی شهرستان اهر در 5/17هزارگزی غرب ورزقان و 10 هزارگزی راه تبریز به اهر در منطقهء کوهستانی معتدل واقع و دارای 664 تن سکنه است. آبش از دو رشته چشمه، محصولش غلات و حبوبات، شغل مردمش زراعت و گله داری و صنایع دستی جاجیم بافی است. این ده محل ییلاق ایل حاجی علیلو می باشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزرعه شاه.
[مَ رَ عَ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان نائین؛ در 3هزارگزی جنوب نائین متصل به راه نائین به هاشم آباد. در جلگهء معتدل واقع و دارای 914 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
مزرعهء شیخ.
[مَ رَ عَ یِ شَ] (اِخ) دهی است از دهستان بالاخواف بخش خواف شهرستان تربت حیدریه، در 24هزارگزی شمال غربی رود و 8هزارگزی شمال راه تربت به سلامی در دامنهء معتدل واقع و دارای 124 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، زیره، پنبه، شغل مردمش زراعت، گله داری قالیچه و کرباس بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزرعهء شیخ فاضل.
[مَ رَ عَ یِ شَ ضِ](اِخ) مزرعه ای است از دهستان موگوئی بخش آخوره شهرستان فریدن، در 25 هزارگزی شمال غربی آخوره، در جلگهء سردسیر واقع و دارای 200 تن سکنه است. آبش از چشمه، محصولش غلات، عدس، نخود. شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
مزرعهء شیرابدال.
[مَ رَ عَ یِ اَ] (اِخ)دهی است از دهستان شراء بخش رزن شهرستان همدان؛ در 43هزارگزی جنوب رزن و یکهزارگزی شمال رودخانه قره چای در جلگهء معتدل واقع و دارای 111 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
مزرعهء صارم.
[مَ رَ عَ یِ رِ] (اِخ) دهی است از دهستان درجزین بخش رزن شهرستان همدان؛ در 17هزارگزی شمال شرقی رزن و 7هزارگزی شرق لات، در منطقهء کوهستانی سردسیر واقع و دارای 245 تن سکنه است. آبش از چشمه، محصولش غلات، حبوبات، صیفی، لبنیات و شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
مزرعه عبدل.
[مَ رَ عَ یِ عَ دُ] (اِخ)(مزرعهء مشهدی ابول) دهی است از دهستان دیکله بخش هوراند شهرستان اهر در 5/21 هزارگزی جنوب هوراند و 6هزارگزی راه اهر به کلیبر و در منطقه کوهستانی واقع و دارای 114 تن سکنه است. آبش از رودخانه، محصولش غلات، حبوبات، سردرختی، شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزرعه عرب.
[مَ رَ عَ عَ رَ] (اِخ) دهی است از دهستان جرقوبه بخش حومهء شهرستان شهرضا؛ در 52هزارگزی شمال شرقی شهرضا متصل به راه حیدرآباد به عشق آباد در جلگهء معتدل واقع و دارای 175 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات و پنبه، شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
مزرعهء غلامحسین.
[مَ رَ عَ یِ غُ حُ سَ](اِخ) دهی است از دهستان بربرود بخش الیگودرز شهرستان بروجرد در 6هزارگزی شرق الیگودرز و 4هزارگزی راه الیگودرز به گلپایگان، در جلگهء معتدل واقع و دارای 203 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات و لبنیات، شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
مزرعهء قاسم.
[مَ رَ عَ یِ سِ] (اِخ) دهی است از دهستان جاپلق بخش الیگودرز شهرستان بروجرد، در دوهزارگزی شمال الیگودرز و 15هزارگزی شرق راه زند به ازنا، در جلگهء معتدل واقع و دارای 432 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، لبنیات، چغندر، پنبه. شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
مزرعهء گچیلو.
[مَ رَ عَ یِ گَ] (اِخ) دهی است از دهستان درجزین بخش رزن شهرستان همدان؛ در 15هزارگزی شمال شرقی رزن و 4هزارگزی شرق لات، در منطقهء کوهستانی سردسیر واقع و دارای 114 تن سکنه است. آبش از چشمه، محصولش غلات و حبوبات شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
مزرعهء مزارع.
[مَ رَ عَ یِ مَ رِ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان اهر در 12هزارگزی شمال غربی اهر و 9هزارگزی راه تبریز به اهر. در منطقهء کوهستانی معتدل واقع و دارای 297 تن سکنه است. آبش از چشمه، محصولش غلات و حبوبات، شغل مردمش زراعت و گله داری، صنایع دستی گلیم بافی و قالی بافی میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزرعهء مصر.
[مَ رَ عَ یِ مِ] (اِخ) دهی است از دهستان جندق بیابانک بخش خور و بیابانک شهرستان نائین، در 45هزارگزی شمال غربی خور، در جلگه واقع و دارای 109 تن سکنه است. آبش از قنات محصولش غلات، ذرت، ارزن و صنایع دستی آن عبابافی و دارای معدن سرب می باشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
مزرعهء میرزامحمدخان.
[مَ رَ عَ یِ مُ حَ مْ مَ] (اِخ) دهی است از دهستان صفاد بخش مرکزی شهرستان آباده در 6 هزارگزی شرق آباده، در جلگهء معتدل واقع و دارای 110 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، بادام، عدس، خربزه و شغل مردمش زراعت، باغداری، گیوه بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
مزرعه نو.
[مَ رَ عَ نَ] (اِخ) دهی است جزء دهستان راهجرد بخش دستجرد خلجستان شهرستان قم، واقع در 18هزارگزی جنوب باختری دستجرد. کوهستانی، سردسیرست با 278 تن سکنه. آبش از قنات، محصولش غلات، انگور، بادام، لبنیات و شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزرعه نو.
[مَ رَ عَ نَ] (اِخ) دهی است از دهستان جاپلق بخش الیگودرز شهرستان بروجرد؛ در 18هزارگزی شمال الیگودرز و 13هزارگزی شمال شرقی راه الیگودرز به ازنا، در جلگهء معتدل واقع و دارای 229 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، لبنیات، چغندر، پنبه و شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
مزرعه نو.
[مَ رَ عَ / عِ نَ / نُ] (اِخ) دهی است از دهستان عقدا بخش اردکان شهرستان یزد، در 54هزارگزی غرب اردکان و 13هزارگزی جنوب غربی راه اصفهان به یزد در جلگهء معتدل واقع و دارای 716 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت و صنایع دستی زنان کرباس بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج10).
مزرعه نوک.
[مَ رَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان نهارجانات بخش حومهء شهرستان بیرجند، در 44هزارگزی جنوب شرقی بیرجند، در منطقهء کوهستانی معتدل واقع و دارای 125 تن سکنه است. آبش از قنات، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت است. مزرعهء اسماعیل نوکی جزو این ده است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزرعهء یله گنبد.
[مَ رَ عَ یِ یِ لَ گُمْ] (اِخ)(اوج تپه) دهی است جزء دهستان قاقازان بخش ضیاءآباد شهرستان قزوین ، واقع در60هزارگزی شمال ضیاءآباد و 18 هزارگزی راه شوسه. سردسیر. سکنه 500 تن. آبش از چشمه سار و رودخانه گوگ دره، محصول عمده اش لوبیا، یونجه، لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری صنایع دستی آنجا گلیم و جاجیم و جوال بافی است. ساکنین از طایفهء درویش وند هستند و در زمستان به زرین خانه کنار شاهرود میروند. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
مزرعهءیله گنبد پائین.
[مَ رَ عَ یِ یِ لَ گُمْ بَ دِ] (اِخ) دهی است جزء دهستان قاقازان بخش ضیاءآباد شهرستان قزوین ، واقع در 15هزارگزی شمال ضیاءآباد و 5 هزارگزی راه عمومی. سردسیر. سکنه 435 تن. آبش از چشمه سار، محصول عمده لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری است، ساکنین از طایفهء چکنی بوده در زمستان به حدود خاکینه طارم میروند. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
مزرفن.
[مُ زَ فَ] (ع ص) نعت مفعولی از زَرفَن. (مأخوذ از کلمهء زرفین فارسی به معنی رزهء چفت در) ساخته شده همچو زنجیر. حلقه حلقه شده. (یادداشت مرحوم دهخدا) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) :
مزرفن الصدغ مسبول ذوائبه
لی منه وجدان ممدود و مقصور.
احمدبن المنیربن مفلح طرابلسی. (از یادداشت مرحوم دهخدا).
مزرفنة.
[مُ زَ فَ نَ] (ع ص) مأخوذ از زرفین فارسی به معنی حلقهء در. موی مجعد. موی حلقه حلقه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزرقات.
[مَ رَ] (ع اِ) جِ مزرقة. مقاسم میاه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مزرقة شود.
مزرقة.
[مَ رَ قَ] (ع اِ) مَقسَم میاه. ج، مزرقات. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مزرقات شود.
مزرکش.
[مُ زَ کَ] (ع ص) سازندهء تار زر و زرکش. (ناظم الاطباء).
مزرکشة.
[مُ زَ کَ شَ] (ع ص) تأنیث مزرکش. زربفت : و عشر خلع من ثیاب السلطان مزرکشة و أحدها مرصع بالجوهر. (ابن بطوطه از یادداشت مرحوم دهخدا).
مزرود.
[مَ] (ع ص) حلق خبه کرده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزروع.
[مَ] (ع ص، اِ) نعت مفعولی از زرع. کشت و کشته. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). کشت و کشته شده. (ناظم الاطباء). کاشته شده. کشته :
هرکه مزروع خود بخورد به خوید
وقت خرمنش خوشه باید چید.
(گلستان چ فروغی ص 9).
|| آنچه کشته شده و به بار آمده باشد. چنانکه گندم و جو و دیگر غلات. || زمین کشته شده. (ناظم الاطباء). محروث. مزروعه. دایر. مقابل لم یزرع و بایر و نامزروع. ج، مزاریع. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || تخم پاشیده شده. (ناظم الاطباء).
مزروعة.
[مَ عَ] (ع ص) مزروعه. کشته: أرض مزروعة؛ زمینی کشته. (مهذب الاسماء). تأنیث مزروع. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مزروع و مزروعة شود.
مزروعه.
[مَ عَ] (ع ص) مزروعة. تأنیث مزروع. رجوع به مزروع و مزروعة شود.
مزره.
(1) [مَ رَ] (اِ) چراغ. (ناظم الاطباء). || چراغدان. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (انجمن آرا) (رشیدی) (برهان). مشکوة که به معنی چراغدان است. (دهار).
(1) - به تقدیم رای مهمله یعنی «مرزه» نیز آمده است. (برهان) (رشیدی) (از انجمن آرا).
مزره.
[مُ زَرْ رَهْ] (ع ص) زره پوش. (غیاث).
مزره.
[مَ رَ] (اِخ) دهی است از دهستان سرشیو بخش مرکزی شهرستان سقز در 28 هزارگزی جنوب سقز و 4هزارگزی جنوب قشلاق پل، در منطقهء کوهستانی سردسیر واقع و دارای 300 تن سکنه است. آبش از چشمه، محصول آن غلات، توتون، لبنیات، حبوبات و شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
مزره.
[مَ رَ] (اِخ) دهی است از دهستان حسین آباد بخش حومهء شهرستان سنندج در 17هزارگزی شرق سنندج و 3هزارگزی کوله مرد در منطقه کوهستانی سردسیر واقع و دارای 200 تن سکنه است. آبش از رودخانه و چشمه، محصولش غلات، لبنیات، حبوبات، میوه جات، قلمستان و شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
مزریة.
[مَ یَ] (ع مص) عیب کردن. || عتاب نمودن. || خشم گرفتن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج).
مزز.
[مَ زَ] (ع اِمص) آهستگی. || افزونی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || فراوانی. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (اِ) زمان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزع.
[مَ] (ع مص) مزعة. اول دویدن اسب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || آخر رفتار. (منتهی الارب) (آنندراج). آخر راه رفتن. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || نرم دویدن. || غاز کردن پنبه را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). || به شتاب رفتن ستور. (از ناظم الاطباء) (آنندراج). و رجوع به مزعة شود.
مزعاج.
[مِ] (ع ص) زنی که بر یک جای قرار نگیرد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزعافة.
[مِ فَ] (ع اِ) مار. مزعامة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). مار کشنده. (مهذب الاسماء). و رجوع به مزعامه شود.
مزعامة.
[مِ مَ] (ع اِ) مار. مزعافة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به مزعافة شود.
مزعج.
[مُ عِ] (ع اِ) سار. (ناظم الاطباء).
مزعج.
[مُ عِ] (ع ص) از جای برکننده و بی آرام سازنده. (منتهی الارب).
مزعزع.
[مُ زَ زَ] (ع اِ) پالوده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزعف.
[مُ عَ] (ع ص) حسی مزعف؛ چاهک شورآب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). چاه که آب شور دارد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزعف.
[مُ عِ] (ع ص) موتٌ مزعف؛ موت شتابکش. مرگ شتابکش. || سیف مزعف؛ شمشیری که زنده نگذارد ضریبهء خود را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزعفر.
[مُ زَ فَ] (ع ص، اِ) پالوده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (نشوء اللغة ص 91). || شیر سرخ که اسدالورد(1)باشد. (منتهی الارب). اسد الورد. (اقرب الموارد). شیر سرخ که رنگ آن مابین کمیت و اشقر بود. (ناظم الاطباء). شیر. (مهذب الاسماء).
(1) - در اصل «اسد مورد» نوشته شده که غلط کتابتی است و صحیح آن «اسدالورد» است.
مزعفر.
[مُ زَ فَ] (ع ص) زعفرانی. (یادداشت مرحوم دهخدا) (آنندراج) (غیاث): ثوب مزعفر؛ جامهء رنگ کرده به زعفران. (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). رنگ داده شده به زعفران. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). به زعفران رنگ کرده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). زعفرانی. زعفران زده. به زعفران کرده. زعفری. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آلوده به زعفران :
به ترک(1) جاه مقامر ظریف تر درویش
به خوان شاه مزعفر لطیف تر حلوا(2).
خاقانی (دیوان چ سجادی ص 11).
خوش طبعم از عطات ولی زردرخ ز شرم
حلوا به خوان خواجه مزعفر نکوتر است.
خاقانی.
آبش ز لطافت انگبین وار
بادش ز نشاط زعفران بار
بس ساخته خضر در حریمش
حلوای مزعفر از نعیمش.
(از ترجمهء محاسن اصفهان ص 10).
|| به رنگ زعفران. زعفرانی. زردرنگ :
زمانی بود و سر برزد مه از کوه
برنگ روی میخواران مزعفر.
(منسوب به منوچهری).
همه دشت گلرخ همه باغ پر گل
رخ گل معصفر گل رخ مزعفر.ناصرخسرو.
لعل کرده رخ مزعفر خویش
به می همچو آب غازهء من.سوزنی.
هرچند شود ز ننگ تضمین
رخسارهء طبع من مزعفر
پرسم ز عدوت نیم بیتی
انجیره فروش را چه بهتر.
عمادی شهریاری.
خستگان دیو ظلم از خاک درگاهش به لب
نشره کردند و به آب رخ مزعفر ساختند.
خاقانی (دیوان ص 114).
ویحک ز هر(3) شبانگه در آب گرم مغرب
غسلش دهند و پوشند آن حلهء مزعفر.
خاقانی.
رخسارهء عاشقان مزعفر باید
ساعت ساعت زمان زمان تر باید
آن را که چو مه(4) نگار در بر باید
دامن دامن کله کله زر باید.
خاقانی (دیوان ص 718).
و سرادق مزعفر در چهرهء هفت طارم اخضر کشید. (سندبادنامه ص 111).
کی نماید آب رویم در چنین دریا که من
روی خود چون مرد دریائی مزعفر یافتم.
عطار.
|| (اِ) نوعی از پلاو و نوعی از شربت که از آب و آرد و عسل سازند. (ناظم الاطباء). نوعی حلوای زعفرانی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نوعی از پلاو شیرین که برنج آن به زعفران و غیره رنگ کنند :
در مزعفر به گمانم که چه وصفش گویم
آنکه حلوای عسل دارد از او استظهار.
بسحاق (دیوان چ قسطنطنیه ص 12).
(1) - ن ل: به نزد.
(2) - ن ل: سکبا.
(3) - ن ل: به هر؛ نه هر.
(4) - ن ل: چو تو.
مزعفری.
[مُ زَ فَ] (ص نسبی) منسوب به مزعفر. زعفرانی. زرد : حصیری آن روز در جبه ای بود زرد و مزعفری. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 168).
خم چو پری گرفته ای یافته صرع و کرده کف
خط معزمان شده برگ زر از مزعفری.
خاقانی (دیوان ص 430).
مزعق.
[مِ عَ] (ع اِ) آلتی که بدان زمین کاوند. || (ص) شتاب.(1) سیرٌ مزعق؛ رفتار شتاب. نزع فی القوس نزعاً مزعقاً؛ یعنی به سرعت کشید کمان را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
(1) - در تداول متقدمان شتاب به معنی وصفی بکار میرفته است، و مراد از آن سریع و با شتاب بوده است. رجوع به «شتاب» شود.
مزعم.
[مَ عَ] (ع اِ) کاری که بر آن اعتماد نباشد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || جای طمع. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). مطمع. (اقرب الموارد). || جای شک. (ناظم الاطباء).
مزعم.
[مُ عِ] (ع ص) امیدوار. || آزمند. || فرمانبردار. || کار دست داده. || شیر جوشیدن گرفته. || زمینی که اول گیاه آن برآمده باشد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).
مزعمة.
[مُ عَ مَ] (ع ص) زن کم پیه. || زن بسیارپیه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). (از لغات اضداد است).
مزعوق.
[مَ] (ع ص) اسم مفعول از «زعق» (و بنا بقول اصمعی از «ازعاق»). (اقرب الموارد). طعام مزعوق؛ طعام بسیارنمک و شور. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). دیگ بسیارنمک. (آنندراج). || ترسان و بیمناک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ترسانیده شده. (آنندراج). ترسیده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزعوقة.
[مَ قَ] (ع ص) أرض مزعوقة؛ زمین باران بزرگ قطره رسیده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزعة.
[مَ عَ] (ع مص) مزع. رجوع به مزع در تمام معانی شود. || (اِ) مزه. (آنندراج).
مزعة.
[مِ عَ] (ع اِ) پاره ای از پر. || پاره ای از پنبه. || مُزعة. پارهء گوشت. گوشت برکنده. گوشت پاره ای که بدان باز را خورش دهند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مُزعة. باقی ماندهء چرب(1). (منتهی الارب) (آنندراج). باقی ماندهء چربی. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). پاره ای از پیه. || مُزعة. یک آشام آب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). و رجوع به مُزعة در تمام معانی شود.
(1) - کذا، و ظاهراً: چربی یا چربو یا چربش.
مزعه.
[مُ عَ] (ع اِ) مِزعة. پارهء گوشت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). گوشت برکنده. گوشت پاره ای که بدان باز را خورش دهند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مِزْعَة. باقی ماندهء چرب(1). (منتهی الارب) (آنندراج). باقی ماندهء چربی. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). پاره ای از پیه. || مِزعة یک آشام آب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). و رجوع به مِزعة شود.
(1) - کذا، و ظاهراً: چربی یا چربو یا چربش.
مزعی.
[مَ عی ی] (ع ص) سخن چین و نمام. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
مزغ.
[مَ] (اِ) مغز. مخ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : ای زیرکان خداوندان مزغ و خداوندان خرد (در ترجمهء یااولی الالباب). (کشف الاسرار ج1 ص472). || مغز دانه.مغز هستهء میوه ها : و مزغ آن خوردن را شاید چون گردوک و بادام و فندق و فستق و آنچه بدین ماند. (ترجمهء تفسیر طبری از یادداشت مرحوم دهخدا). که پوست و مزغ آن بتوان خورد. (ترجمهء تفسیر طبری بنقل، از یادداشت مرحوم دهخدا). || مغزی. آنچه در میان دو کناره چیزی چون چرم یا پارچه نهند و سپس دو کناره را بهم بدوزند: التطبیب؛ مزغ در میان مشگ گرفتن. (از تاج المصادر بیهقی). الکلب؛ مزغ در میان ادیم گرفتن کلب. (تاج المصادر بیهقی).
مزغان.
[مِ] (اِ) مزقان. (ترکی شدهء موزیکان) [ موزیک(1) + ان ] دسته ای از سازهای مختلف بادی (چون شیپور وغیره) که با طبل و سنج در موزیک نظامی با هم نوازند. موزیک. یک دسته از سازهای مختلف موسیقی که با هم نوازند و مخصوص فوج نظامیان است. این لفظ محرف موزیک(2)فرانسوی است که با الف و نون فارسی جمع بسته شده از این جهت به آن موزیکان هم گویند. (فرهنگ نظام). || گاه از باب ذکر کل و ارادهء جزء، بر یک ساز بادی نظیر شیپور نیز اطلاق شود.
- ساز و مزغان؛ سازها و شیپورهای مختلف در یک دستهء موزیک.
- طبل و مزغان؛ طبل و شیپورهائی که در مارش نظامی و یا عزاداریهای مذهبی و یا شبیه خوانیها نوازند. و رجوع به موزیک شود.
.
(فرانسوی)
(1) - Musique
(2) - Musique.
مزغان چی.
[مِ] (ص مرکب، اِ مرکب)مزقان چی. (مزغان + چی علامت نسبت در ترکی) کسی که مزغان مینوازد. کسی که در دستهء مزغان (موزیک نظامی، یا موزیک شبیه خوانی و عزاداریهای مذهبی) یکی از سازها را می نوازد. موزیک چی. و رجوع به مزغان و موزیک و موزیک چی شود.
مزغئد.
[مُ غَ ءِدد] (ع ص) خشمناک. غضبان. (منتهی الارب مادهء «زغ د») (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزغب.
[مُ غِ] (ع ص) چوزهء موی ریزهء زرد برآورده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزغب.
[مُ زَغْ غَ] (ع ص) (صفت برای برگها) صاحب زغب. کرکین. باردار. پرزدار.(1)(یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کرک دار.
(1) - Garnit de duvet, Pileux, Velu(e). .
(فرانسوی)
مزغف.
[مِ غَ] (ع ص) حریص. بسیارآز. بسیار حریص. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
مزغل.
[مَ غَ] (اِ)(1) روزنهء دراز و باریک در دیوار حصارهای قرون وسطی برای انداختن تیر و کشکنجیر. مزقل. سوراخهائی که در باره کنند افکندن تیر را. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). سوراخ که از آنجا تیر گشاد دهند دشمن را بی اینکه دشمن تواند دید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به مزقل شود.
(1) - Archiere, Embrassure, Canonnier (فرانسوی) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزغله.
[مَ غَ لَ] (ع، اِ) جرعه دان. ج، مزاغل. (زمخشری) (دهار).
مزفت.
[مُ زَفْ فَ] (ع ص) قیراندود. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). زفت اندود. به زفت اندوده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (اِ) دوائی است.
مزفتة.
[مُ زَفْ فَ تَ] (ع ص) مؤنث مزفت: جرة مزفتة؛ سبوی قیراندود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و رجوع به مزفت شود.
مزفر.
[مُ فَ] (ع ص، اِ) مُزفَّر. رجوع به مزفَّر. مُزفَّرة شود.
مزفر.
[مُ زَفْ فَ] (ع اِ) دم برآوردن. مزفرة. (منتهی الارب). مُزفَر. (اقرب الموارد). نفس برآوردن. (ناظم الاطباء). || (ص) صاحب دم. صاحب نفس. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و رجوع به مُزفَر و مُزفَّرة شود.
مزفرة.
[مُ زَفْ فَ رَ] (ع ص، اِ) مُزفَّر. مُزفَر. و رجوع به مزفر شود.
مزفور.
[مَ] (ع ص) ستور سخت پیوسته بند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزفوف.
[مَ] (ع ص) دلالت شده. || فرودآمده. (ناظم الاطباء).
مزفة.
[مِ زَفْ فَ] (ع اِ) محفة. (اقرب الموارد) (از منتهی الارب مادهء «زف ف»). محفه ای که عروس را در آن نشانیده به خانهء شوهر برند. (ناظم الاطباء). محفه که عروس را در آن کنند. (آنندراج).
مزفه.
[مِ زَفْ فَ] (اِ) نام یکی از آلات جولاهه. (غیاث).
مزفی.
[مَ فی ی] (ع ص) مرد ترسانیده شده. (منتهی الارب مادهء «زف ی») (اقرب الموارد). ترسانیده شده. (ناظم الاطباء).
مزق.
[مَ] (ع مص) سرگین انداختن مرغ. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (تاج المصادر بیهقی). || پاره کردن جامه را و دریدن آن را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). دریدن. (تاج المصادر بیهقی). درانیدن. خرق. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- مزق کردن؛ چاک دادن. چاک زدن. رجوع به چاک دادن شود.
|| عیب کردن و زشت گردانیدن آبروی کسی را و طعن نمودن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || دروغ گفتن. (زوزنی).
مزق.
[مِ زَ] (ع اِ) پاره های جامهء دریده و جز آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جِ مزقة.
مزقان.
[مِ] (اِ) مزغان. رجوع به مزغان شود.
مزقان چی.
[مِ] (ص مرکب، اِ) مزغانچی. رجوع به مزغانچی شود.
مزقزق.
[مُ زَ زَ] (ع ص) هر کاری که زودتر انجام پذیرد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزقق.
[مُ زَقْ قَ] (ع ص) پوستی که موی آن ببرند و برنکنند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (تاج العروس). رأس مزقق؛ سر موی بریده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (تاج العروس).
مزققة.
[مُ زَقْ قَ قَ] (ع ص) تأنیث مزقق. || شترمادهء بزرگ خلقت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزقل.
[مَ قِ] (ع اِ) مزغل. رجوع به مزغل شود. ج، مزاقل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزقم.
[مُ قِ] (ع ص) فروخوراننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مزقوق.
[مَ] (ع ص) قُچقار که پوست آن را از سر به جانب پا کشیده باشند(1). (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). پوست کنده شده از جانب سر به طرف پا. (ناظم الاطباء): کبش مزقوق.
(1) - مقابل مرجول که از جانب پا به جانب سر کشیده باشند.
مزقة.
[مُ قَ] (ع اِ) مرغی است کوچک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزقة.
[مِ قَ] (ع اِ) پاره ای از جامهء دریده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ج، مزق.
مزکا.
[مَ] (ع اِ) شرابی که در نماز عشاء ربانی (بنا بعقیدهء کاتولیکها) با نان مورد تقدیس قرار میگیرد(1). (دزی ج 2 ص 587).
(1) - Le vin de l´eucharistie.
مزکت.
[مَ کِ](1) (اِ) مزگت. رجوع به مزگت شود. || مسجد کوچک. (ناظم الاطباء).
(1) - در ناظم الاطباء کلمه به کسر اول و فتح سوم نیز آمده است.
مزکن.
[مُ زَکْ کِ] (ع ص) قیافه دان. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزکو.
[مُ زَ / مُ زَکْ کو](1) (اِ) نوعی از طعام. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
(1) - در ناظم الاطباء بصورت مَزکو ی مَزکَوّ ضبط شده است.
مزکوبة.
[مَ بَ] (ع ص) زنی که آن را از زمین برگرفته باشند. (منتهی الارب). زن ملقوطة. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزکوت.
[مَ] (ع ص) ملخ که در شکم بیضه دارد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || سردی زده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). سرمازده. (ناظم الاطباء). || اندوهگین. || پر و مملو. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کان مزکوتاً؛ أی مملواً علماً، در صفت علی علیه السلام است. (منتهی الارب).
مزکوتة.
[مَ تَ] (ع ص) تأنیث مزکوت. (منتهی الارب). رجوع به مزکوت شود.
مزکوم.
[مَ] (ع ص) به زکام مبتلا شده. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). بیمار زکام. (آنندراج). گرفتار زکام و زکام زده. (ناظم الاطباء). زکام گرفته. (دهار). مأروض. سرماخورده. آنکه زکام دارد. چائیده. زکام کرده. زکام یافته. چایمان کرده. مضئود. صاحب زکام. ثطاعی. مکزوز. مضئوک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
نزد مخدوم فضل تو نقص است
پیش مزکوم مشک تو بعره است.
خاقانی (دیوان ص 833).
- مزکوم بودن؛ زکام بودن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به زکام و ترکیبات آن شود.
مزکومی.
[مَ] (حامص) حالت و چگونگی مزکوم. رجوع به مزکوم شود. || زکام. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به زکام شود.
مزکی.
[مُ زَکْ کا] (ع ص) زکوة (زکات) داده شده از مال. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (غیاث) : که مال مزکی دارند و جامهء پاک. (گلستان). || پاکیزه شده و پاک کرده شده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (غیاث). مطهر. پاک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
بر آستان کعبه مصفا کنم ضمیر
زو نعت مصطفای مزکی برآورم.
خاقانی (چ هند ص 18).
تو بی زیور محلائی و بی رخت
مزکائی و بی زینت مزین.
سعدی (کلیات ص 540).
|| ستوده شده بوسیلهء خود. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || زکات از کسی گرفته. (از منتهی الارب).
مزکی.
[مُ زَکْ کا] (اِخ) یکی از اسماء حضرت محمد (ص) است. (حبیب السیر چ طهران ص 101).
مزکی.
[مُ زَکْ کی] (ع ص) پاک و پاکیزه کننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || زکات دهنده از مال. || ستاینده خود را. || زکات از کسی گیرنده. (از منتهی الارب). || آنکه عدول را تزکیه کند. (دهار). کسی را گویند که به تزکیهء شهود می پردازد و از حال آنان بحث میکند و قاضی را از درجهء اعتبار آنان مطلع می سازد. (سمعانی). آنکه شهود را تزکیه کند. (مهذب الاسماء). آنکه شاهدان عادل را تزکیه و آنها را به پاکی و پارسائی توصیف کند. (السامی). ج، مزکیان :
اینهاکه دست خویش چو نشبیل کرده اند
اندر میان خلق مزکی و داورند.
کسائی (از مجمع الفصحا ج 1 ص 483).
مردی سی چهل اندرآمدند مزکی و معدل از هر دستی. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 176). گفت [ مسعود ] به طارم باید نشست که حسنک را آنجا خواهند آورد با قضات و مزکیان. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 170). قضات بلخ و اشراف و علما و فقها و معدلان و مزکیان... همه آنجا[ به طارم ] حاضربودند و بنشستند. (تاریخ بیهقی ص 180). تنی چند از بزرگان عدول مزکی که ملازم مجلس او بودند. زمین خدمت ببوسیدند. (گلستان سعدی). || معرف. شناساننده :
روغن مصری و مشک تبتی را در دو وقت
هم معرف سیر باشد هم مزکی(1) گندناست.
خاقانی (چ عبدالرسولی ص 88).
(1) - موهم معنی سوم نیز هست.
مزگ.
[مَ] (اِ) درخت بادام تلخ. معرب آن مزج است. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). و رجوع به مزج شود.
مزگت.
[مَ گِ] (اِ)(1) نمازخانه و مسجد. (ناظم الاطباء). خانهء خدا. بیت الله. (برهان). مزکت. مژگت. (زمخشری). به معنی خانه ای که برای پرستش پروردگار بسازند و هرکس خواهد در آن بندگی و عبادت کند و آن خانه را حرمت گذارند و پاک نگهدارند و چون خانهء بندگی یزدان است به یزدان نسبت دهند و چون زاء و سین و تاء و دال تبدیل یافته اند معرب آن مسجد به فتح جیم(2) است یعنی مکان سجده کردن. (آنندراج). مسجد. (ترجمان القرآن) (غیاث)(3) (رشیدی) (دهار) (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 51). نمازگاه. هر جائی که برای پرستش خدا سازند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). این کلمه آرامی است و از این زبان وارد عربی و فارسی شده است : پیغامبر علیه السلام به مزگت آمد و پیش خلق این آیت بخواند. (ترجمهء طبری بلعمی). و امروز هرکه آنجا رسیده است داند که آن ستونها و پایه ها همه از سنگ است و مزگت دمشق نیز همچنین است. (ترجمهء طبری بلعمی). و مزگت تمام نشد پس خویش سلیمان را وصیت کرد که آن مزگت را تمام کند. (ترجمهء طبری بلعمی). ابوسلمه وزیر آل محمد به مزگت اندر آمد جامهء سیاه پوشیده بر منبر شد و خدای عزوجل را حمد و ثنا کرد. (ترجمهء طبری بلعمی). خدای تعالی بسوی زکریا وحی فرستاد که مادر مریم را بگوی که من این دختر را از تو به پسری قبول کردم و او را به مزگت آور و محرر کن و هرگز به مزگت اندر دختر نبوده زیرا که زن حایض شود و زن حایض را به مزگت نشاید آمدن. (ترجمهء طبری بلعمی). و اندر بیت المقدس مزگتی است که مسلمانان از هر جائی آنجا شوند به زیارت. (حدود العالم). لهاسا، شهرکیست و اندر وی بتخانه هاست و یک مزگت مسلمانان است و اندر وی مسلمانانند اندک. (حدودالعالم). مشتری دلالت دارد بر مزگت ها و منبرها و کنشت ها و کلیسا. (التفهیم).
ببست رهگذر دیو و بیخ کفر بکند
بجای بتکده بنهاد مزگت و منبر.
عنصری.
با خدای عزوجل اندر مزگت ها چیزی را مپرستید و جز یادکرد خدای چیزی دیگر مگوئید. (تفسیر کمبریج چ متینی ج 2 ص 491). و ما یاد کرد ترا بر داشته کردیم تا ترا هر روز به هرمزگتی اندر پنج بانگ نماز و پنج قامت یاد کنند (در تفسیر آیهء «و رَفعنا لک ذِکرَک» ازسورهء انشراح). (تفسیر کمبریج ج 2 ص601). چون بانگ تبیره را بشنیدند برخاستند و از مزگت بیرون شدند. (تفسیر کمبریج ج2 ص416).
همچون کدوئی سوی نبید و سوی مزگت
آکنده به گاورس که(4) خرواری غنجی.
ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 495).
تو مشرف تری ز هر مردم
همچو بیت الحرم ز هر مزگت.
سوزنی (از آنندراج).
صد مرد پیر و جوان... اندر آن مزگت نشسته اند. (تاریخ بیهق).
ای برادر می ندانم تا چت است
کت وطن گه دیر و گاهی مزگت است.
شیخ روزبهان.
- مزگت آدینه؛ مسجد جامع. (منتهی الارب). مسجد جمعه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و اندر او [ اندر شهرهای حمور و سندان و سویاره و کنبایه بهندوستان ]مسلمانانند و هندوان و اندر او مزگت آدینه است و بتخانه. (حدود العالم ص 66).
- مزگت جامع؛ مسجد جامع. مسجد آدینه، مسجد جمعه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : هنوز روز نبود که همهء کوفه سیاه پوشیده بودند و مردمان به مزگت جامع آمدند و از انبوهی بر یکدیگر نشستند. (ترجمهء طبری بلعمی). و ایشان را یکی جوی است که اندر میان مزگت جامع گذرد. (حدود العالم). و قاین را قهندز است و مزگت جامع و سرای سلطان اندر قهندز است. (حدود العالم).
- مزگت سلیمان؛ مسجدسلیمان : اصطخر شهری بزرگ است و قدیم...و او را نواحی بسیار است و اندر وی بناها است عجب که آن را مزگت سلیمان خوانند. (حدود العالم چ دانشگاه ص 131). رجوع به مسجد سلیمان شود.
(1) - این لغت آرامی است و در اسپانیولی Mezquita گویند. (حاشیهء برهان چ معین). فرانسوی: Mosquee.
(2) - منتهی الارب به فتح و کسر «ج» هر دو آورده است. رجوع به مسجد شود.
(3) - غیاث از جهانگیری این کلمه را با کسر اول مِزگِت آورده است.
(4) - ن ل: دو. (در چ دانشگاه طهران ص 338).
مزگتی.
[مَ گِ] (ص نسبی) متعبد. مسلم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
سخن دوزخی را بهشتی کند
سخن مزگتی را کنشتی کند.
اسدی (لغت نامهء چ اقبال ص51).
راهی است اینکه همبر باشد در او به رفتن
درویش با توانگر، با مزگتی کنشتی.ناصرخسرو.
مزگه.
[مِ گَ] (اِ) هوای تیره. (برهان) (رشیدی).
مزل.
[مُ زِل ل] (ع ص) لغزاننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
مزل.
[مَ زِل ل] (ع مص) بلغزیدن قدم. (تاج المصادر بیهقی). مزلة. رجوع به مزلة شود.
مزل.
[مَ زَل ل] (از ع، اِ) مزلة. رجوع به مزلة شود.
مزلات.
[مَ زِ / زَلْ لا] (ع اِ) جِ مزلة. رجوع به مزلة شود.
مزلاج.
[مِ] (ع اِ) کلیدان که بی کلید گشاده شود. زلاج. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). کلیددان که به دست گشایند. (مهذب الاسماء). زیرفین و هر ابزاری که بدان در را بندند و بدون کلید با دست آن را باز کنند. (ناظم الاطباء). و رجوع به زلاج شود. || (ص) زن لاغرسرین. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء).
مزلاخ.
[مِ] (ع اِ) مزلاج. (از اقرب الموارد). رجوع به مزلاج شود.
مزلاق.
[مِ] (ع اِ) کلیددان که بی کلید گشاده شود. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). مزلاج. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). تژه بند. (مهذب الاسماء). و رجوع به تژه و تژه بند و مزلاج شود. || (ص) اسب ماده که بیشتر بچهء ناتمام افکند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): فرس مزلاق؛ مادیانی که بیشتر بچهء ناتمام افکند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). آن اسب که بچه بسیار افکند. (مهذب الاسماء).
مزلاگه.
[مِ گَ] (اِخ) دهی است از دهستان جراحی بخش شادگان شهرستان خرمشهر، در 63هزارگزی شمال شرقی شادگان واقع است. گرمسیر است و دارای 75 تن سکنه. آبش از چاه است و محصول عمده غلات. شغل اهالی زراعت و حشم داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
مزلئم.
[مُ لَ ءِم م] (ع ص) رونده. || درگذرنده. || بلندبرآینده در سیر و جز آن. || کوچ کننده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). سفرکننده. (ناظم الاطباء). || ثابت و برجای. (منتهی الارب).
مزلت.
[مَ زِلْ لَ / مَ زَلْ لَ] (ع مص) مزلة. لغزیدن. (غیاث). رجوع به مزلة شود. || (اِمص) لغزش : و مثل ماکسان از مزلت و منقصتی خالی نباشد. (انوار سهیلی). رجوع به مزلة شود.
مزلج.
[مُ زَلْ لَ] (ع ص، اِ) چیز اندک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). چیز اندک و قلیل. (ناظم الاطباء): عطاء مزلج؛ عطائی اندک. (مهذب الاسماء). || آن که خویشتن را به قومی چسبانیده باشد که نه از ایشان بود. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || اسبست. (مهذب الاسماء). سپست. (مهذب الاسماء). || مرد ناقص. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). الرجل الناقص المروءة. (اقرب الموارد). || فرومایه از هر چیزی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). هر چیز فرومایه. (ناظم الاطباء). || زفت و بخیل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). مرد زفت و بخیل. (ناظم الاطباء). || حب مخلوط غیر خالص. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). دانه های مخلوط و غیرخالص. (ناظم الاطباء).
مزلع.
[مُ زَلْ لَ] (ع ص) آنکه پوست پای او از گوشت رفته باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزلعب.
[مُ لَ عِب ب] (ع ص) بسیار: سیل مزلعب؛ سیل بسیار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مزلف.
[مُ زَلْ لَ] (ص) نعت مفعولی منحوت از زُلف فارسی به سیاق عربی. دارای زلف. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). معشوق صاحب زلف و نوخط و این تصرف فارسی زبانان متعرب است در اصطلاحات به معنی معشوق نوخط و در چراغ هدایت نوشته که مزلف لفظی است صناعی فارسی زبانان متعرب که به طریق صیغهء عربی آورده اند مأخوذ از زلف فارسی است. از عالم نزاکت که از لفظ نازک تراشیده اند. (آنندراج) (غیاث). مولد از اختلاط پارسی با تازی، زلف دار و دارای زلف. (ناظم الاطباء) (نعت مفعولی) از زلف به سیاق عربی، آنکه دارای زلف است، معشوق زلف دار. پسری که زلف آراسته دارد. ژیگولو(1) :
مزلف است رخ خامه ام ز بخت سیاه
سواد شام فراقم خط لب جام است.
محمداسحاق شوکت (از بهار عجم).
.
(فرانسوی)
(1) - Gigolo
مزلفة.
[مَ لَ فَ] (ع اِ) هر ده که میان دشت و زمین کشت باشد. ج، مزالف. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). قریهء واقع میان بیابان و زمینی آبادان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزلفة.
[مِ /مَ لَ فَ] (ع اِ) پایه. ج، مزالف. (منتهی الارب). رجوع به مزالف شود.
مزلفة.
[مُ لِ فَ] (ع ص) نزدیک آورده شده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (غیاث). فراهم آورده شده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (غیاث). || انبوه کرده شده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (غیاث).
مزلق.
[مَ لَ] (ع اِ) جای لغزان. زلاقة. مَزلقة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). ج، مَزالق. (غیاث).
مزلق.
[مُ لَ] (ع ص) لغزانده. لغزانیده. لغزش داده شده. || ناقهء بچه افکنده. || به نظر تیز نگریسته شده. || موی سترده شده. || پیوسته تیز داشته شده (مث آهن). || نیک آلوده شده به روغن و جز آن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مزلق.
[مُ لِ] (ع ص) لغزش دهنده. لغزاننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مُزلّق. رجوع به مزلق شود. || ناقهء بچه افکنده. || به نظر تیز نگرنده. || موی سترنده. || پیوسته تیز دارنده. (مثلاً آهن). || نیک به روغن و جز آن آلوده کننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مزلق.
[مُ زَلْ لَ] (ع ص) نسو کرده. (مهذب الاسماء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): بیت مزلق؛ خانهء نسوکرده. (مهذب الاسماء).
مزلق.
[مُ زَلْ لِ] (ع ص) لغزاننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || هرچه ترطیب و تلیین سطح عضو به حد لغزندگی کند تا آنچه در آن محتبس باشد به حرکت او حرکت نماید مثل آلوی بخارا. (تحفهء حکیم مؤمن ص 8). مُزلق هوالذی یبلّ سطح الجسم المحتبس فی مجری فیبراً به عما احتبس فیه ثم یتحرک ذلک الجسم بثقله الطبیعی فیکون له محرکاً بالعرض و ذلک کالاجاص و اللعابات. (بحر الجواهر ص 342 از یادداشت مرحوم دهخدا). داروئی است که سطح جسم محتبس در مجرای گوارشی (روده) را مرطوب میکند و با درآمیختن با آن آن را نرم تر و سیلان پذیرتر میسازد تا بوسیلهء ثقل طبیعی و یا نیروی دافعه به جریان در آید و خارج شود. همان کاری که آلو بخارا در لینت دادن و اسهال آوردن انجام میدهد. (ترجمه از کتاب دوم قانون ابوعلی سینا ص 150 سطر 12 از یادداشت مرحوم دهخدا) : اجاص به فارسی آلو بخارا نامند... در دوم تر و ملین و مزلق و مسهل صفرا و مسکن حرارت دل...است. (از تحفهء حکیم مؤمن). و رجوع به مُزلِق شود.
مزلقة.
[مَ لَ قَ] (ع اِ) جای لغزیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (دهار). و رجوع به مَزلَق شود.
مزلقة.
[مِ لَ قَ] (ع اِ) سرین اسب و طرف آن. (ناظم الاطباء).
مزلقة.
[مُ لِ قَ] (ع ص) مؤنث مُزلِق. لغزش دهنده. (آنندراج) (غیاث). مُزَلّقَة. و رجوع به مُزلِق و مُزلّقة شود.
- حروف مزلقة؛ حروف مزلقه شش است بقرار ذیل: ف، ر، م، ن، ل، ب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزلقة.
[مُ زَلْ لِ قَ] (ع ص) مؤنث مُزلّق. مُزلِقة. مزلقه. لغزاننده. و رجوع به مزّلق در معنی اول و مُزلِقة و مزلّقه شود.
مزلقه.
[مُ زَلْ لِ قَ] (ع ص) مُزَلِّقَة. لغزاننده. مُزَلِّق. یعنی لغزانندهء فضول و اخلاط و آن دوائی رانامند که به قوت ملینه و رطوبت مزلقه ای که دارد تلیین سطح عضو نماید بحدی که بلغزاند آنچه در آن محتبس است... (مخزن الادویه ص 35).
مزلل.
[مُ زَلْ لِ] (ع ص) مرد بسیاراحسان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزلم.
[مُ زَلْ لَ] (ع ص) سبک و چست. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || رجل مزلم؛ مرد بدغذا و به بدی پرورش یافته و مرد سبک هیئت. (ناظم الاطباء). || کوتاه. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || ظریف. || اسب گرداندام توانا. || کنار گوش بریده از شتر و گوسفند. || تیر نیک تراش. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء): سهم مزلم؛ تیر نیک تراشیده. (ناظم الاطباء). || بز کوهی خرداندام. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). بز کوهی صغیرالجثة. کذا فی القاموس و عن ابن عباد و الازهری الصغیرالحیة؛ ای صغیرالزلمة یعنی خردنرمه گوش. (ناظم الاطباء).
مزلم.
[مُ زَلْ لِ] (ع ص) مرد بد غذادهنده. || گردانندهء آسیا و گیرندهء کنارهای آن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزلمة.
[مُ زَلْ لَ مَ] (ع ص) مؤنث مزلم. زنی که دراز نباشد: أمرأة مزلمة. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزلوج.
[مُ] (ع اِ) کاهگل. (مهذب الاسماء)(1).
(1) - در دو نسخهء خطی کتابخانهء مرحوم دهخدا، چنین است، و در نسخهء خطی دیگر «مزبوج» که این اخیر در لغت عرب ماده ای (ز ب ج) ندارد.
مزلة.
[مَ زِلْ لَ] (ع مص) لغزیدن در گل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). لغزیدن در گل یا در سخن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به زَلّ شود.
مزلة.
[مَ زَلْ لَ / مَ زِلْ لَ] (ع اِ) جای لغزیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). مَزَلّ. لغزشگاه. ج، مزال: مزال اقدام؛ جای لغزش. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مزلت. مزله. رجوع به مزلت شود. || (ص) أرض مزلة؛ زمین لغزان. (به فتح زاء و کسر آن، و کسر افصح است). (ناظم الاطباء).
مزله.
[مَ زِلْ لَ / مَ زَلْ لَ] (ع، اِ) مزلة. مزلت. لغزشگاه : خلق را در مزلهء ضلالت و مهلکهء جهالت می انداخت. (تاریخ یمینی ص 260).رجوع به مزلت و مزلة شود.
مزلهم.
[مُ لَ هِم م] (ع ص) خفیف. سبک. (منتهی الارب از «زل ه م») (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزمار.
[مِ] (ع اِ) نای. ج، مزامیر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (دهار). نی که آن را می نوازند. (آنندراج) (غیاث). نای که بزنند. (مهذب الاسماء). از اقسام مزامیر است. نای. سورنا. نفیر. یراع. قَصّابه. مثقال. قوال. بوری. دو دوکه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در موسیقی هر آلت بادی چوبی را به عربی مزمار و به فارسی نای خوانده اند. (آلات موسیقی قدیم ایران، مجلهء موسیقی، دورهء سوم شمارهء 13 ص 70). دف. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زخمه. (دهار). هر آلت سرور. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) :
تا به در خانهء تو در گه نوبت
سیمین شندف زنند و زرین مزمار.فرخی.
زو کس آواز او بنشنودی
گر نبودی میان تهی مزمار.سنائی.
نوای باربد و ساز بربط و مزمار
طریق کاسه گر و راه ارغنون و سه تار.
خاقانی.
مطرب چو طوطی بوالهوس انگشت و لب در کار و بس
از سینهء بربط نفس در حلق مزمار آمده.
خاقانی.
- لسان المزمار(1)؛ غضروف مکبی را گویند که غضروف لیفی متحرکی است شبیه به برگ ارغوان و در فوق ثقبهء فوقانی حنجره تقریباً بطور عمودی واقع و در حین بلع بروی ثقبه نازل شده افقی میشود. (از جواهرالتشریح ص 599). و رجوع به مکبی شود.
- مزمار لطیف؛ قصبهء مهضومة. قصبهء مهضمه. نی لطیف و باریک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
|| آواز نیکو . سرود. ج، مزامیر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء) . سرود و شعری که با نی نوازند.
- مزمار اوحد؛ نام یکی از آهنگها. رجوع به کلمهء آهنگ در شود.
|| دعائی که با ترنم و آواز خوانده شود(2). مزمور [ مُ / مَ ] . ج، مزامیر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به مزمور و مزامیر شود. || فضای مثلثی است(3) که ما بین رشته های صوتی راست و چپ و غضروفهای طرجهالی(4) واقع و حاصل شده است. در قدام از دو مثلث متساوی الساقین که قاعدهء آنها به خلف و رأسشان به قدام است و آن مزمار حقیقی است. در خلف فضائی که مابین دو غضروف طرجهالی است آن را مزمار بین طرجهالی گویند. فاصله ای را که میان دو رشتهء صوت یکطرف است بطن حنجره گویند. رشته های صوتی تحتانی در داخل از رشته های صوتی فوقانی تجاوز کرده و اثر عمده در احداث صوت دارند و از اینجهت فقط فاصله ای را که مابین دو طناب صوتی تحتانی است مزمار مینامند. مزمار تنگ تن جزء حنجره است و ابعاد ثلاثهء آن بر حسب اشخاص متفاوت و متناسب با حالات صوت است. قطر قدامی خلفی آن در مردان از 24 تا 26 میلی متر و در زنان از 18 تا20 میلی متر و بزرگترین قطر عرضی آن در مردان هفت الی هشت میلی متر و در زنان 5 تا8 میلی متر است. (از جواهرالتشریح ص 605 و 606). چاک نای. فم حنجره. چاک صوت. گلوت(5). شکاف باریک حاصل شده در وسط طنابهای صوتی تحتانی. مزمار برحسب مراحل مختلف تنفس و صدائی که ایجاد میکند اشکال مختلفی بخود میگیرد. در تنفس عمیق بشکل لوزی در می آید در صداهای زیر این شکاف بصورت خط باریکی در می آید و در صداهای بم صورت شکاف نسبةً پهنی را بخود میگیرد. (از لاروس بزرگ).
- مزمارالمهضم؛ نرم نای. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- مزمار فوقانی؛ فاصلهء بین دو دسته طنابهای صوتی فوقانی. (از لاروس بزرگ).
(1) - epiglotte.
(2) - Cantique.
(3) - Glotte.
(4) - Cartilages arytenoides.
(5) - Glotte.
مزمارالراعی.
[مِ رُرْ را] (ع اِ مرکب)گیاهی(1) از تیرهء آلیسماسه(2) و از راستهء تک لپه ای ها(3) که گونهء بسیار فراوان آن در کنار آبهای آرام میروید. (از لاروس بزرگ). مزمرالراعی. بر دو سلام. چوپان دو دوقو. قازایاغی. آذان العبد. آذان الارنب. زمارقهرة الراعی. آذان العنز. حیدار. سنبل الملک. مساس. (از فرهنگ گیاهی). نای چوپانان. (ناظم الاطباء). نباتی است که برگش شبیه به برگ بارتنگ و از آن بزرگتر و منحنی بطرف زمین و ساقش باریک و بی گره و بی برگ و بقدر زرعی و با رطوبت چسبنده و بر اطراف سر آن گلی مابین سفیدی و زردی و خوشبو. میخش باریک و سیاه شبیه به خریق اسود و بسیار خوشبو. و منبتش اماکن رطبه و در جوزا میرسد. تخمش مانند گل سرخ در اول و دوم گرم وخشک و نزد بعضی گرم و تر و محلل اورام و رافع سموم و مفتح سدد و مدر حیض و قابض طبع و دو درهم از بیخ او جهت ضرر افیون و سم ضفادع و ارنب بری و پیچش و قرحهء امعاء و طبیخ بیخ او جهت تفتیح سدهء جگر و سنگ گرده و درد رحم و شرب نبات او جهت اسهال و ضماد او جهت اورام باردهء احشاء بلغمی...نافع است. (ازتحفهء حکیم مؤمن).
.
(فرانسوی) , Alisme(لاتینی)
(1) - Alisma
(2) - Alismacees.
(3) - Monocotyledones.
مزمئت.
[مُ مَ ءِت ت] (ع ص) آن که به چندین رنگ زند(1). (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). طاووسی.
(1) - Chatoyant.
مزمئج.
[مُ مَ ءِج ج] (ع ص) خشمناک. (منتهی الارب مادهء «زم ج») (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزمجر.
[مُ زَ جِ] (ع ص) شیر غرنده. (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).
مزمر.
[مِ مَ] (ع اِ) ساز عود. بربط. (آنندراج) (غیاث)(1). || مخفف مزمار است که به معنی نای باشد. (آنندراج) (غیاث). نی که در او نوازند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
به شادکامی در کاخ نو نشسته به عیش
ز کاخ برشده تا زهره نالهء مزمر.فرخی.
همی تا برزند آواز بلبل ها به بستانها
همی تا برزند قالوس خنیاگر به مزمرها.
منوچهری.
بر من از فرقتت حرام بود
نالهء نای و نغمهء مزمر.مسعودسعد.
ز فضل نقمت مزمر بود که در مجلس
ز زخم زخمه بنالد زمان زمان مزمر.
مسعودسعد.
زخمهء مطربان صلای صبوح
در زبانهای مزمر اندازد.خاقانی.
آن باربد که امسال از چرخ نیک یادش
عرم به مدح سلطان برداشته به مزمر.
خاقانی.
چون پیمبر گفت مؤمن مزمر است
در زمان خالیی ناله گر است.مولوی.
(1) - گویا بدین معنی غلط خوانی مزهر است. رجوع به مزهر شود.
مزمزان.
[مَ مَ] (نف مرکب، ق مرکب)مکندهء اندک زمانی. (ناظم الاطباء). در حال مزیدن. در حال اندک اندک مکیدن : لقمهء مراد بگیری و گرد سی و سه دندان و گرد جایگاه بسیاری بگردانی و مزمزان می خوری تا مزه بیابی. (معارف بهاءولد ص 55). هَرشَفة؛ مزمزان آشامیدن. تمزز؛ مزمزان خوردن [ شراب را ]. (منتهی الارب). رجوع به مزمزان شود.
مزمزة.
[مَ مَ زَ] (ع مص) جنبانیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
- مزمزه کردن؛ حرکت دادن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزمزه.
[مَ مَ زَ / زِ] (اِمص مرکب) (در تداول عامه)(1) چشش. مخفف مزه مزه.
- مزمزه کردن؛ مخفف مزه مزه کردن. چشیدن غذا و جز آن.
(1) - با مضمضه که عربی است و لغتی فصیح است و به معنی گردانیدن آب در دهان و دهان شویه کردن است اشتباه نشود.
مزمع.
[مُ مِ] (ع ص) ثابت عزم بر کاری. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزمعة.
[مُ زَمْ مِ عَ] (ع اِ) نوعی از آرمیدن با زن. (منتهی الارب). نوعی از جماع که بروی پاشنهء پا ایستاده جماع کنند. (ناظم الاطباء).
مزمل.
[مُ زَمْ مِ] (ع ص) نعت فاعلی از تزمیل. در پیچنده به جامه و پنهان کننده خود را. (از منتهی الارب). جامه در سرآورده. مدثر. (السامی ص 35 س 4 چ بنیاد فرهنگ). جامه به سر درکشیده. (مهذب الاسماء). به جامه پیچیده. (شعوری). در جامه پیچنده خود را. جامه بر سر کشیده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). جامه در سر آورده. (دهار). || (اِخ) از القاب و اسماء نبی. (السامی ص 35 سطر 4 چ بنیاد).
مزمل.
[مُ زَمْ مِ] (اِ) لوله ای باشد از مس یا برنج که چون بر جانب راست پیچند آب از آن لوله روان شود و اگر به طرف چپ گردانند بایستد و این لوله را بیشتر در حمام ها و آب انبارهای سرپوشیده نصب کنند. (برهان) (رشیدی). لوله ای مسین و برنجین که چون به جانب راست گردانند آب روان شود و چون به جانب چپ بگردانند بایستد و در این روزگار او را دهان شیر گویند زیرا که آن را به ترکیب دهان شیر بسازند که دهانش گشاده است. (آنندراج) (انجمن آرا). مأخوذ از عربی(1)، لولهء پیچ دار از برنج و جز آن که در آب انبار و مانند آن نصب کنند و چون آن را بپیچانند آب جاری گردد. (ناظم الاطباء). شیر. شیرآب : در کوشک باغ عدنانی فرمود تا خانه ای بر آوردند خواب قیلوله را و آن را مزملها ساختند و خیش ها آویختند چنانکه آب از حوض روان شدی و به طلسم بر بام خانه شدی و در مزملها بگشتی و خیشها را تر کردی. (تاریخ بیهقی چ مشهد ص 145).ازرقی در وصف باغ طغانشاه گفته :
آن گردش مزمل زرین شگفت را(2)
آبی به روشنی چو روان اندرو روان
پیروزه همچو سیم کشیده فرو رود
از گوشهء مزمل زرین به آبدان
گوئی ز زرّ پخته همی پوست بفکند
ثعبان سیم پیکر پیروزه استخوان.
ازرقی (چ نفیسی ص 66).
(1) - در فرهنگهای عربی بدین معنی دیده نشد.
(2) - شگفته رای. (آنندراج). شگفت زای. (انجمن آرا).
مزمل.
[مُ زَم مَ] (ع ص) درپیچیده شدهء به جامه و پنهان کرده شدهء در آن. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزمل.
[مُزْ زَمْ مِ] (ع ص) آنکه به خود می پیچد و در جامه های خود پنهان میشود. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). در جامه پیچیده. (آنندراج) (برهان). به گلیم پیچیده شده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مزمل.
[مُزْ زَمْ مِ] (اِخ) از القاب و اسماء نبی. لقب النبی فی القرآن. (حبیب السیر چ خیام ص 291) : یا ایهاالمزمل (ای گلیم به خود پیچیده). (قرآن 73/2).
خواند مزمل نبی را زین سبب
که برون آ از گلیم ای بوالهرب.
مولوی (مثنوی چ خاور ص 239 س 10).
مزمل.
[مُزْ زَمْ مِ] (اِخ) نام سورهء 73 از قرآن کریم.
مزملة.
[مُ زَمْ مَ لَ] (ع اِ) کوزه و مانند آن که در آن آب سرد کنند، لغت عراقی است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از تاج العروس). مزمله. رجوع به مزمله شود.
مزمله.
[مُ زَمْ مَ لَ] (ع اِ) مزملة. خم و کوزهء بزرگ که آب سرد کند و حوض کوچک. (تاریخ بیهقی چ ادیب حاشیهء ص 116). ظرفی که بر او جامه پیچیده آب سرد کنند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || مزمل. رجوع به مزمل شود.
مزمن.
[مُ مِ] (ع ص) بر جای مانده شونده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (غیاث). بر جای مانده. کهنه و دیرینه. دارای زمان و دیرینه. (ناظم الاطباء). دیرینه و کهنه. (آنندراج) (غیاث)(1). کهن. عتیق. طویل (از نظر زمان). پیاده(2) (مقابل حاد). متقادم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
در اصطلاح پزشکی دیرگذر. مقابل حاد. آهسته. (ذخیرهء خوارزمشاهی از یادداشت مرحوم دهخدا) : به علت های مزمن و دردهای مهلک گرفتار گشته. (کلیله و دمنه). بیماری که اشارت طبیب را سبک دارد... هر لحظه ناتوانی بروی مستولی گردد و علت مزمن تر شود. (کلیله و دمنه).
- بیماری مزمن(3)؛ بیماری کهنه و دیرینه و بیماری که مدت زمان طول کشیده باشد. (ناظم الاطباء). در تداول امروزین به معنی دیرمانده و علاج آن مشکل شده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مرضی که از آدمی دست برندارد. (یادداشت ایضاً) :
هر کجا بیماریی مزمن بدی
یاد اوشان داروی شافی شدی.
مولوی (مثنوی).
- تب مزمن؛ تب دیرینه. تب که قطع نشود. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- دل درد مزمن؛ دل درد کهنه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- سرفهء مزمن؛ سرفهء کهنه. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- مرض مزمن؛ بیماری مزمن. مرض کهنه. ناخوشی کهنه و زمان بر وی گذشته. (اقرب الموارد). توسعاً دیرعلاج. وخیم. کهنه مانده. صعب العلاج: بیماریی که چهل روز و بیشتر کشد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
|| زمینگیر. علیل. از ناخوشی افتاده : و هر کجا مزمنی بود و مبتلائی روی بدو آوردند. (جهانگشای جوینی). || لنگ و کسی که دست و پایش از حرکت و رفتار مانده باشد. (غیاث) (آنندراج).
(1) - Ancien.
(2) - Chronique.
(3) - Maladie chronique.
مزمن گردیدن.
[مُ مِ گَ دی دَ] (مص مرکب) کهنه شدن. ازمان. دیرینه گشتن. تقادم : و آن را [ کفتگی لب ها ] که مزمن گردد این طلا بکار دارند. (ذخیرهء خوارزمشاهی از یادداشت مرحوم دهخدا).
مزمنة.
[مُ مِ نَ] (ع ص) مؤنث مزمن. مزمنه.
مزمنه.
[مُ مِ نَ] (ع ص) چیزهای کهنه و دیرینه و بر جای مانده. (ناظم الاطباء). کهنه. عتیقه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || در اصطلاح طب، مقابل حاده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بعضی بیماریها سخت آشفته و تیز و گذرنده باشد و مادهء آن سخت متحرک باشد و آن را به تازی حاده گویند و بعضی آهسته باشد و دیر گذرد و به تازی مزمنه گویند و بعضی میان این و آن باشد. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
- ادواء مزمنه(1)؛ ناخوشیهای کهنه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- امراض مزمنه؛ ناخوشیهای کهنه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مزمن و مزمنة شود.
(1) - Les maladies chroniques.
مزمور.
[مَ](1) (ع اِ) آنچه از کتاب زبور می سرایند و انواع دعا. مزمار. ج، مزامیر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || نای و سرود. (آنندراج) (ناظم الاطباء). و رجوع به مزمار و مزامیر شود.
(1) - در آنندراج و منتهی الارب به فتح و ضم اول هر دو آمده است، و در ناظم الاطباء به فتح اول ضبط شده، و در اقرب الموارد (ذیل ز م ر) به ضم اول آمده است.
مزموقة.
[مَ قَ] (ع ص) ریش برکنده. زمیقة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزموم.
[مَ] (ع ص) شتر مهار در بینی کرده شده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزمومة.
[مَ مَ] (ع ص) مؤنث مزموم: نعل مزمومة؛ نعلین زمام کرده. (مهذب الاسماء).
مزمهج.
[مُ مَ هِج ج] (ع ص) تر و تازه و بسیار خوش آیند. (صفت برای گیاه): کلا مزمهج؛ گیاه تر و تازه و بسیار خوش آیند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزمهر.
[مُ مَ هِرر] (ع ص) مرد سخت خشم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). سخت خشم سرخ چشم از شدت غضب. (از منتهی الارب) (مهذب الاسماء). || مرد بسیارخنده. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزمهل.
[مُ مَ هِل ل] (ع ص) آب صافی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (مهذب الاسماء). آب صاف و روی هم ایستاده. (ناظم الاطباء). || راست و بر پای ایستنده. (منتهی الارب) (آنندراج). منتصب. (اقرب الموارد).
مزن.
[مُ](1) (ع اِ) ابر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (غیاث). جِ مزنة. (ناظم الاطباء) (دزی). ابر سپید. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (غیاث) (دهار) (ترجمان علامهء جرجانی). جِ مزنة. (دهار) (ناظم الاطباء). ابر پرآب و باران. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). ابرباران دار. (ناظم الاطباء) : أ أنتم أنزلتموه من المزنِ أم نحن المنزلون. (قرآن 56/69). باران. (غیاث) :
مالک الملک است بدهد ملک حسن
یوسفی را تا بود چون ماء مزن.مولوی.
- حب المزن؛ یخچه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). و رجوع به مزنة شود.
(1) - دزی با فتح ثانی آورده است.
مزن.
[مَ] (ع مص) مُزون. گذشتن بر ارادهء خود و رفتن. || روشن گردیدن روی. || پرکردن خیک را. || ستودن. || فضیلت دادن و در غیبت ستودن کسی را نزد صاحب شوکتی. (از اقرب الموارد) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || فرار از دشمن. گریختن از دشمن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
- یوم مزن؛ روز گریختن از دشمن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
مزن.
[مَ زَ] (ع اِ) خوی و روش. و رجوع به مزون برای معانی اول تا سوم شود. حال. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). خوی و عادت و روش و طریقه و حال. (ناظم الاطباء). این کلمه تصحیف مَرِن (با رای مهمله) نیست؛ گویند، ما زال علی هذا المزن؛ یعنی الطریقة و الحال. (از اقرب الموارد).
مزن.
[مُ زُ] (ع اِ) جِ مزنة. (ناظم الاطباء). رجوع به مزنة شود.
مزن آباد.
[مَ زَ] (اِخ) دهی است از دهستان آلان بخش سردشت شهرستان مهاباد در 5/18هزارگزی جنوب غربی سردشت و 18هزارگزی جنوب راه بیوران به سردشت و در منطقه کوهستانی و جنگلی معتدل واقع و دارای 125 تن سکنه است. آبش از چشمه و محصولش غلات، توتون، مازو، کتیرا، و شغل مردمش زراعت و گله داری، و صنایع دستی آن جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).
مزنا.
[مِ] (اِ) به لغت ژند (زند) به معنی ترازو است که به عربی میزان گویند. (آنندراج) (از برهان). ترازو و میزان. (ناظم الاطباء). هزوارش ترازوست(1).
(1) - در لهجهء آرامی (هزوارش) mazna، mazinaو در پهلوی tarazuk (ترازو). (از حاشیهء برهان چ معین).
مزنج.
[مُ زَنْ نَ] (ع ص) بخشش کم و اندک: عطاء مزنج. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
مزند.
[مَ نِ] (اِخ) دهی است از دهستان حومه بخش صومای شهرستان ارومیّه، در 5/5هزارگزی جنوب غربی هشتیان و 5/5 هزارگزی غربی راه هشتیان به گنبد و در دامنهء سردسیری واقع و دارای 192 تن سکنه است. آبش از کوهستان، و محصولش غلات و توتون و شغل مردمش زراعت و گله داری، و صنایع دستی آن جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مزند.
[مُ زَنْ نَ] (ع ص، اِ) تنگ خوی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). فرومایه. و تنگ خو. (مهذب الاسماء). || زُفت و بخیل. || پسرخوانده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || جامهء کوتاه پهن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جامهء اندک پهنا. (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء). || (ص) کم و اندک و قلیل: عطاء مزند. (اقرب الموارد).
مزند.
[مُ زَنْ نِ] (ع ص) دروغگوی. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || عذاب کنندهء زیاد بر جرم. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || تنگ کننده. (از منتهی الارب).
مزندگی.
[مَ زَ دَ / دِ] (حامص) حالت و چگونگی مزنده. چشندگی. رجوع به مزنده و مزیدن شود.
مزنده.
[مَ زَ دَ / دِ] (نف) مکنده. (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج) (برهان). مزه کننده. چشنده. رجوع به مزیدن شود.
مزنده.
[مَ زَ دَ / دِ] (اِ) کوزهء آبخوری. (آنندراج) (برهان). کوزهء آب. غلغلک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا)(1).
(1) - در اسدی (چ اقبال ص507) «مرنده» آمده است.
مزنر.
[مُ زَنْ نَ] (ع ص) زناربسته. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || قسمی مروارید که گوئی او را کمری بر میان است و آن را به فارسی کمربست گویند. (الجماهر بیرونی ص 126). اللؤلؤ المزنر؛ مروارید مزنز. مروارید کمربست. (الجماهر بیرونی ص 126 و 129).
مزنرة.
(1) [مُ زَنْ نَ رَ] (ع ص) زن درازبالای تن دار: امرأة مزنرة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). زن درازبالای تنومند. (ناظم الاطباء).
(1) - در ناظم الاطباء مزنزة (با زای معجمه) نوشته شده که ظاهراً غلط مطبعی است.
مزنگ.
[مَ زَ] (اِخ) دهی است از دهستان چناران بخش حومه وارداک شهرستان مشهد، در 80هزارگزی شمال غربی مشهد و 4هزارگزی شمال راه شوسهء مشهد به قوچان با 424 تن سکنه. آبش از قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مزنگو.
[مَ زَ] (اِ)(1) خارپشتی که مار را میگیرد و میکشد و نمیخورد. (ناظم الاطباء). خارپشت را گویند و آن جانوری است مشهور. (آنندراج). مرنگو. خارپشت بزرگ تیرانداز. (برهان). کوله. قنفذ. رجوع به کوله و خارپشت و قنفذ و مرنگو شود.
.
(فرانسوی)
(1) - Porc - epic
مزنم.
[مُ زَنْ نَ] (ع ص، اِ) شتران ریزه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). اشتر خرد. (مهذب الاسماء). || پسرخوانده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مردی به قومی چسبیده که نه از ایشان بود. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). کسی که خود را به قومی بچسباند و از ایشان نباشد. (ناظم الاطباء). || شتر که پاره ای از گوش آن بریده معلق گذاشته باشند: بعیر مزنم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || چیزی اندک: شیء مزنم. (مهذب الاسماء).
مزنمة.
[مُ زَنْ نَ مَ] (ع ص) مؤنث مزنم. شتری که پاره ای از گوش آن بریده آویزان گذاشته باشند: ناقة مزنمة. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزنوق.
[مَ] (ع ص) اسب زناق بسته. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزنة.
[مُ نَ] (ع اِ) باران. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || ابر سپید و قطعه ای از ابر سپید، اخص من المزن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). ابر سپید و یک جزء از ابر سپید. ج، مزن [ مُ /مُ زُ ]. (ناظم الاطباء) (از مهذب الاسماء). مُزن. و رجوع به مزن شود.
- ابن مزنة؛ ماه نو و هلال. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مزنة.
[مُ نَ] (اِخ) دهی به سمرقند. (منتهی الارب).
مزنی.
[مُ زَ نی ی / ی] (ص نسبی) منسوب به قبیلهء مُزَینة. رجوع به مزینة شود.
مزنی.
[مُ زَ] (اِخ) ابوابراهیم اسماعیل بن یحیی بن عمروبن اسحاق المزنی، از اهل مصر، شاگرد امام الشافعی نسبتش به مُزَینة است که نام طایفه ای است از اولاد مضربن نزار. (از الاعلام زرکلی) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (از الانساب سمعانی) (از روضات الجنات). و رجوع به اسماعیل بن یحیی بن اسماعیل بن عمروبن اسحاق المزنی و رجوع به الفهرست ابن الندیم و روضات الجنات ص 103 شود.
مزنی.
[مُ] (ص نسبی) منسوب به مُزن که قریه ای است در سه فرسخی سمرقند. (از سمعانی). رجوع به مزن و مزنة شود.
مزنی.
[مُ] (اِخ) ابوالحسین، مستوفی دیوان امیر نوح سامانی. رجوع به ابوالحسین مزنی و دستورالوزرا چ نفیسی ص 112 شود.
مزنی.
[مَ زَ] (اِخ) دهی است از بخش نمین شهرستان اردبیل، در 22هزارگزی شرقی اردبیل و 20هزارگزی راه اردبیل به آستارا در جلگه معتدل واقع و دارای 4419 تن سکنه است. آبش از چشمه و محصولش غلات و حبوبات و شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

/ 75