لغت نامه دهخدا حرف م ( میم)

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

لغت نامه دهخدا - حرف م ( میم)

علامه علی اکبر دهخدا

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

مستزاد.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استزادة. زیادکرده شده. (منتهی الارب). افزون شده. زیادشده. رجوع به افزون و استزادة شود :
مر ترا ای هم به دعوی مستزاد
این بدستت از جهاد و اعتقاد.
مولوی (مثنوی).
نکته ای زان شرح گوید اوستاد
تا شناسی علم او را مستزاد.
مولوی (مثنوی).
|| (اصطلاح ادبی) قصیده یا قطعه یا رباعی و جز آن که در دنبال هر مصراعی از آن مصراعی به وزن کوتاهتر به قافیهء همان مصراع آرند. (یادداشت مرحوم دهخدا). نوعی از شعر که در آخر هر مصرع کلمه ای زیاده از وزن آورند. (از غیاث) (آنندراج). کلامی است که زیاده کرده شود در آخر بیت یا آخر هر مصراع آن، و شرط است رعایت قافیه در مستزاد و ربط آن به حسب معنی به کلام منظوم در سیاق و سباق اما بیت باید که بی فقرهء مستزاد در نفس خویش تمام باشد چنانچه اگر مستزاد باشد یا نباشد معنی بیت موقوف بر آن نباشد.
مثال آنچه مستزاد بعد از بیتی واقع شود:
رفتم به طبیب و گفتمش بیمارم
از اول شب تا به سحر بیدارم
درمانم چیست؟
نبضم چو طبیب دید گفت از سر لطف
جز عشق نداری مرضی پندارم
معشوق تو کیست؟
مثال آنچه مستزاد در آخر هر مصراع زیاد کرده شود:
یک چند پی زینت و زیور گشتیم
در عهد شباب
یک چند پی کاغذ و دفتر گشتیم
خواندیم کتاب
چون واقف از این جهان ابتر گشتیم
نقشیست بر آب
دست از همه شستیم و قلندر گشتیم
ما را دریاب.
و این طریق متقدمان است، اما امیرخسرو تصرفی لطیف کرده و ابیات را موقوف گردانیده و مستزاد را حامل ساخته. مثال هر دو یک رباعی بقلم آمد و مصراع چهارم حامل و موقوف است:
شاهی که به دور دولتش در طربم
چون من همه کس
از بهر دوامش به دعا روز و شبم
در جمله نفس
هر چند که شاه شهر می بخشد زر
در گاه سخا
من بنده بتفویض ز شه می طلبم
یک ذره و بس.
کذا فی مجمع الصنایع و جامع الصنایع. مثال مستزاد بعد از بیتی که بی فقرهء مستزاد درست نیست، هم از امیرخسرو:
تا خط معنبر ز رخت بیرون جست
از بادهء اشک خویش هر عاشق مست
رخ گلگون کرد
در جوی جمال تو مگر آب نماند
کان سبزه که زیر آب بودی پیوست
سر بیرون کرد.
و بعضی از متأخرین دو فقره مستزاد زیاد کرده اند و آن لطفی دیگر پیدا کرده. مثال آن در سه بیت بنظر آمده:
آن کیست که تقریر کند حال گدا را
در حضرت شاهی، با عزت و جاهی
از نغمهء بلبل چه خبر باد صبا را
از ناله و آهی، هر شام و پگاهی
هر چند نیم لایق درگاه سلاطین
نومید نیم نیز، از طالع خویشم
شاهان چه عجب گر بنوازند گدا را
گاهی به نگاهی، در سالی و ماهی
زاری و زر و زور بود مایهء عاشق
یا رحم ز معشوق، یا یاری طالع
نه زور مرا نه زر و نه رحم شما را
بس حال تباهی، پامال چو کاهی.
(از کشاف اصطلاحات الفنون ج 1 ص613 و 614).
ظاهراً مستزاد مسعودسعد (دیوان ص561) در این نوع شعر کیفیتی خاص و قدمتی دارد، بیتی چند از آن چنین است:
ای کامگار سلطان انصاف تو به کیهان
گشته عیان
مسعود شهریاری خورشید نامداری
اندر جهان
ای اوج چرخ جایت گیتی ز روی و رایت
چون بوستان
چون تیغ آسمانگون گردد به خوردن خون
همداستان
باشد به دستت اندر از گل بسی سبکتر
گرز گران...
مستزری.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از مصدر استزراء. حقیر و خوارکننده. (اقرب الموارد). رجوع به استزراء شود.
مستزری.
[مُ تَ را] (ع ص) نعت مفعولی از استزراء. حقیر و خوار داشته شده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استزراء شود.
مستزمر.
[مُ تَ مِ] (ع ص) نعت فاعلی از استزمار. ترنجیده و خرد و حقیر نماینده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استزمار شود.
مستزید.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استزادة. مقصرشمرنده و فزونی خواهنده از کسی. زیادت خواه. بیشی خواه. (اقرب الموارد). رجوع به استزادة شود. || آزرده : به دیگر ناصحان استخفاف روا داشت [ شیر ] تا همه مستزید گشتند. (کلیله و دمنه).
مستزیر.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استزارة. زیارت خواهنده. (منتهی الارب). درخواست کنندهء دیدار کسی. (اقرب الموارد). رجوع به استزارة شود.
مستساغ.
[مُ تَ] (ع ص) شراب یا طعامی که به آسانی از گلو فرورود. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). سائغ. و رجوع به سائغ شود.
مستسبع.
[مُ تَ بَ] (ع ص) بر جای خشک شده. به حالت بی حرکتی درآمده از دیدار دشمن چون موش آنگاه که گربه ببیند یا شکاری آنگاه که شیر بیند. هراسی سخت که نخجیر را از دیدار ددگان دست دهد که آنان را از جنبش و رفتار بازدارد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- مستسبع شدن؛ سخت ترسیده و بی حرکت ماندن، چنانکه شکاری در برابر سبعی. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- مستسبع کردن؛ ترساندن. مغناطیسی کردن. منتر کردن.
مستسخر.
[مُ تَ خِ] (ع ص) نعت فاعلی از استسخار. فسوس کننده. (منتهی الارب). استهزاءکننده. (اقرب الموارد). افسوس کننده. مسخره کننده. سخریه کننده. رجوع به استسخار شود.
مستسر.
[مُ تَ سِرر] (ع ص) نعت فاعلی از استسرار. پنهان شونده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شادمان و خوشحال و فرح. (اقرب الموارد). رجوع به استسرار شود.
مستسرج.
[مُ تَ رِ] (ع ص) آنکه چراغ با چراغگیر روشن کند. مستصبح. (یادداشت مرحوم دهخدا).
مستسری.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استسراء. آنکه به شب سیر می کند. || آنکه بهترین ستور را بر می گزیند. (ناظم الاطباء). || آنکه با «سریه» و گروه سپاهیان خارج می گردد. (از ذیل اقرب الموارد). رجوع به استسراء شود.
مستسعد.
[مُ تَ عِ] (ع ص) نعت فاعلی از استسعاد. نیک بختی و سعادت جوینده. (غیاث) (آنندراج) :
که مستوجب فرقتت شد سه ماه این
که مستسعد وصلتت شد سه ماه آن.انوری.
|| سعد و خوش یمن یابنده کسی را. (غیاث) (آنندراج). رجوع به استسعاد شود.
مستسعد.
[مُ تَ عَ] (ع ص) نعت مفعولی از استسعاد. نیک بخت و مبارک و میمون و کامران. (آنندراج) (ناظم الاطباء). بهره مند. رجوع به استسعاد شود : قیاصرهء روم به شرف ادراک خدمتش اگر مستسعد گشتندی... (جهانگشای جوینی).
گر کسی می گفتشان کاین سو دوید
تا از این اشجار مستسعد شوید.
مولوی (مثنوی).
مستسعی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استسعاء. ساعی و جاهد. || طالب علم. (ناظم الاطباء). رجوع به استسعاء شود.
مستسقی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استسقاء. آب خواهنده برای نوشیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || آب خواه. آب طلب. آب جو. آب کشنده و آب بردارنده. (ناظم الاطباء). || باران خواه. (یادداشت مرحوم دهخدا). || بیماری که مبتلی به استسقا شده است. (منتهی الارب). صاحب مرض استسقا. چون در بعض اقسام استسقا تشنگی بسیار باشد لهذا صاحبش را مستسقی گویند. (غیاث) (آنندراج). مبتلی به بیماری استسقا. دچار بیماری استسقا. آنکه بیماری استسقا دارد. أحبن. محبون. و رجوع به استسقاء شود :
به طبل ناقهء مستسقیان به خورد جراد
به باد رودهء قولنجیان به پشک ذباب.
خاقانی.
از بس که خاک در جگر آب سده بست
مستسقی حسام ملک گشت جان آب.
خاقانی.
آری به آب نایژه خو کرده اند از آنک
مستسقیان لجهء بحر عدن نیند.خاقانی.
در کوزه نگر بشکل مستسقی
مستسقی را چه راحت از کوزه.خاقانی.
خم صرعدار آشفته سر، کف بر لب آورده زبر
و آن خیک مستسقی نگر در سینه صفرا داشته.
خاقانی.
چو مستسقی شد از دریای علت
ز جانش کاست و اندر تن بیفزود.خاقانی.
همچو مستسقی کز آبش سیر نیست
بر هر آنچه یافتی بالله ماییست.
مولوی (مثنوی).
گفت من مستسقیم آبم کشد
گرچه میدانم که آبم می کشد.
مولوی (مثنوی).
سایر است این مثل که مستسقی
نکند رودِ دجله سیرابش.
سعدی.
نه حسنش آخری دارد نه سعدی را سخن پایان
بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی.
سعدی.
گفتم مگر به وصل رهائی بود ز عشق
بیحاصل است خوردن مستسقی آب را.
سعدی.
چو دیده به دیدار کردی دلیر
نگردد چو مستسقی از آب سیر.
سعدی (بوستان).
نگویم که بر آب قادر نیند
که بر شاطی نیل و مستسقی اند.
سعدی (بوستان).
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ
بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه تر است.
سعدی.
دیده از دیدنش نگشتی سیر
همچنان کز فرات مستسقی.
سعدی (گلستان).
مستسلف.
[مُ تَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از استسلاف. بها پیشی گیرنده. (منتهی الارب). آنکه پیشکی می گیرد و قرض می خواهد. (ناظم الاطباء). قرض گیرنده و وام گیرنده. (اقرب الموارد). || آنکه زن برادر خود را که مرده باشد می گیرد. (ناظم الاطباء). رجوع به استسلاف شود.
مستسلم.
[مُ تَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از استسلام. رجوع به استسلام شود. || گردن نهنده کسی را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). فرمانبردار. (ناظم الاطباء). ج، مستسلمون. منقادان. گردن نهندگان : بل هم الیوم مستسلمون. (قرآن 37/26). || فروتن و متواضع. (ناظم الاطباء).
مستسلم.
[مُ تَ لِ] (اِخ) ابوسعید واسطی ثقفی. از معاریف زهاد است. و رجوع به ابوسعید واسطی شود.
مستسمن.
[مُ تَ مِ] (ع ص) نعت فاعلی از استسمان. فربه شمرنده. (منتهی الارب). فربه و سمین پندارنده کسی را. (اقرب الموارد). || فربه خواهنده کسی را. (منتهی الارب). آنکه فربه و سمین را می خواهد. (اقرب الموارد). || روغن و سمن خواهنده. (منتهی الارب). رجوع به استسمان شود.
مستسمی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استسماء. جویا شونده از نام کسی. (اقرب الموارد). رجوع به استسماء شود.
مستسن.
[مُ تَ سِن ن] (ع ص) نعت فاعلی از استسنان. مسن و سالخورده. (اقرب الموارد). || پیمایندهء طریقه و روشی. (اقرب الموارد). || راه پاسپرده شده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استسنان شود.
مستسن.
[مُ تَ سَن ن] (ع ص) نعت مفعولی از استسنان. راه پاسپرده. (منتهی الارب). راه که آن را پیموده باشند. || (اِ) اسد و شیر. (اقرب الموارد). رجوع به استسنان شود.
مستسهل.
[مُ تَ هِ] (ع ص) نعت فاعلی از استسهال. آسان و سهل شمرنده کاری را. (اقرب الموارد). آسان گرداننده. (منتهی الارب). رجوع به استسهال شود.
مستشار.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استشارة. مشورت کرده شده یعنی آنکه با او مشورت کنند و از او صلاح پرسند. (غیاث) (آنندراج). کنکاش خواسته شده. کسی که از او طلب مشورت کنند. (ناظم الاطباء). مصلحت گذار. رای زن. رجوع به استشارة شود :
گفت پیغمبر بکن ای رای زن
مشورت کالمستشار مؤتمن.
مولوی (مثنوی).
مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش
ساقیا می ده به قول مستشار مؤتمن.حافظ.
-امثال: المستشار مؤتمن (حدیث) . با آنکه رای زنند خیانت نورزد. رای زننده استوار باشد. (امثال و حکم دهخدا).
|| در اصطلاح عدلیه و دادگستری، هر یک از اعضای اصلی دادگاههایی که بیش از یک تن آنها را اداره می کند. توضیح اینکه دادگاههایی که اعضای اصلی آن بیش از یک تن است از قبیل دادگاههای استان و دیوان عالی کشور و دیوان کیفر، اعضای دادگاه از یک رئیس و چند مستشار تشکیل می شوند که هر کدام بالتساوی حق یک رأی دارند و رأی اکثریت اعضا قابل اجرا است. || هر یک از اعضای شعب دیوان محاسبات. || کارآزموده و مطلع و ذوفنی که راهنمون شود در امری یا شغلی یا مسأله ای (چنانکه سالها پیش مستشاران بلژیکی که به اصلاح و آموزش مسائل گمرکی ایران آمدند و مستشاران سوئدی که به اصلاح و آموزش مسائل پلیسی گمارده شدند و مستشاران امریکائی که به امور مالی پرداختند).
مستشحج.
[مُ تَ حِ] (ع ص) نعت فاعلی از استشحاج. رجوع به استشحاج شود.
مستشحج.
[مُ تَ حَ] (ع ص) نعت مفعولی از استشحاج. زاغ و غراب که صدای او را خواسته باشند. گویند الغربان مستشحجات؛ یعنی بصدا درآمدند. (اقرب الموارد). رجوع به استشحاج شود.
مست شدن.
[مَ شُ دَ] (مص مرکب)حالتی دست دادن از سستی و لذت و نشاط و کم خردی با خوردن شراب و دیگر مسکرات و امثال آن. سکر. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). نزف. انزاف. نشوة. انتشاء. ثمل. انهکاک. دجر. صاحب آنندراج گوید: گرم شدن، سرگران گردیدن، از پرکار شدن، از پرکار رفتن، سرمست شدن، نشئه گرفتن، نشئه بردن، بلند شدن، سخت شدن دماغ، دماغ رسیدن، دماغ آرایش دادن، دماغ رساندن، شکفته کردن دماغ، دماغ گرم کردن، از مترادفات آن است. -انتهی :
شود در نوازش بدین گونه مست
که بیهوده یازد به جان تو دست.فردوسی.
گفت بخوردم کرم درد گرفتم شکم
سر بکشیدم دودم مست شدم ناگهان.لبیبی.
حاکم روز قضای تو شده مست مگر
نه حکیمست که سازندهء گردنده قضاست.
ناصرخسرو.
نی مشو آخر به یک می مست نیز
می طلب چون بی نهایت هست نیز.عطار.
باده از ما مست شد نی ما ازو
قالب(1) از ما هست شد نی ما ازو.
مولوی (مثنوی).
شبی مست شد آتشی برفروخت
نگون بخت کالیو خرمن بسوخت.
سعدی (بوستان).
ترسم که مست و عاشق و بیدل شود چو ما
گر محتسب به خانهء خمار بگذرد.سعدی.
به خرابات چه حاجت که یکی مست شود
که به دیدار تو عقل از سر هشیار برفت.
سعدی.
مستی خمرش نشود آرزو
هر که چو سعدی شود از عشق مست.
سعدی.
انهزاج؛ مست شدن از بگنی و مانند آن. (منتهی الارب). ابث؛ مست شدن از پر خوردن شیر اشتر.
- مست شدن از خواب؛ سخت به خواب شدن :
بدان گه که شد کودک از خواب مست
خروشان بشد دایهء چربدست.فردوسی.
|| خوسه شدن. لاس شدن. چنانکه شتر یا گربه و جز آن. به فحل آمدن. به گشن آمدن. خواهان گشنی شدن. نر خواستن. تیزشهوت شدن فحل: ضراب؛ مست شدن اشتر و تیزشهوت شدن. (تاج المصادر بیهقی). قطم؛ مست شدن اشتر و فا گشنی آمدن او. (تاج المصادر بیهقی). || سرکش و غیرمطیع شدن. خشمناک شدن چنانکه در فیل نر و اشتر نر و غیره: هیاج؛ مست شدن شتر.
(1) - ن ل: عالَم.
مستشر.
[مُ تَ شِرر] (ع ص) نعت فاعلی از استشرار. آنکه دارای گله ای بزرگ از شتران باشد. (اقرب الموارد). رجوع به استشرار شود.
مستشرط.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استشراط. فاسد و تباه شده. (اقرب الموارد). رجوع به استشراط شود.
مستشرف.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استشراف. ستم کننده در حق کسی. || چشم بردارنده برای نگریستن در چیزی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || مرتفع. (اقرب الموارد). افراشته و راست و بلند. (ناظم الاطباء).
مستشرف.
[مُ تَ رَ] (ع ص) نعت مفعولی از استشراف. رجوع به استشراف شود. || مرتفع. گرانبها. قیمتی :
کالهء معیوب و قلب کیسه بر
کالهء پر سود و مستشرف چو در.
مولوی (مثنوی).
مستشرق.
[مُ تَ رِ] (ع ص) روشن و تابان. (غیاث). || شرق شناس. خاورشناس. عالم و محقق و دانا به مسائل مشرق زمین.
مستشری.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استشراء. امور بزرگ و دشوار. (منتهی الارب). اموری که عظیم و سترگ شده باشند. (اقرب الموارد). || ستیهنده. (منتهی الارب). لجاجت کننده و استقامت کننده در امری یا در حرکت. (اقرب الموارد). رجوع به استشراء شود.
مستشزر.
[مُ تَ زِ] (ع ص) نعت فاعلی از استشزار. بلندشونده. (منتهی الارب). مرتفع. (اقرب الموارد). || بلندکننده. (اقرب الموارد). || بازگونه تابندهء ریسمان. (منتهی الارب). آنکه ریسمان را می تابد. (اقرب الموارد). و رجوع به استشزار شود.
مستشعر.
[مُ تَ عِ] (ع ص) نعت فاعلی از استشعار. شعارپوشنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || پنهان در دل خود ترسنده. (غیاث). پنهان دارندهء ترس و بیم در دل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استشعار شود : انتصب منصب آبائه الراشدین و قعد مقعد سلفه من الائمة المهدیین فصلوات الله علیهم أجمعین مستشعراً من قهر الله تعالی فیما یسر و یعلن. (تاریخ بیهقی ص301). وزیر پدرش از وی نفور شد و مستشعر و در باطن با اسکندر رومی یکی شد. (فارسنامهء ابن البلخی ص 55). دوم آنک وزیر پدرش رشتین از این دارا مستشعر بود و اسکندر را دلیر گردانید. (فارسنامهء ابن البلخی ص57). هرقل برگ ساخت و خروج کرد و شهر براز از اپرویز مستشعر بود و ولایت نگاه داشت و به جنگ رومیان برفت. (فارسنامهء ابن البلخی ص104 و 105). و همه حشم را مستشعر و نفور می داشت. (فارسنامهء ابن البلخی ص107). از این اندیشه مستشعر شد و بی آرام گشت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص227). ابوعلی از بیستون بن تیجاسف و مخالصت او مستشعر شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص265). ابوالحسین آگاه شد و مستشعر گشت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص73). ملک نوح با وزیر خویش عبدالله بن غریر مشورت کرد و او بسبب نسبتی که در مقدمه یاد کرده آمد مستشعر و هراسان بود. (ترجمهء تاریخ یمینی ص168). پدر خایف و مستشعر که نباید کی در گردابی افتد، یا نهنگی آهنگ او کند. (سندبادنامه ص115). در آن وقت سلطان از جانب خان ختای مستشعر بود. (جهانگشای جوینی).
مستشفع.
[مُ تَ فِ] (ع ص) نعت فاعلی از استشفاع. درخواست کننده از کسی که شفاعت او را نزد کسی دیگر بکند. (اقرب الموارد). رجوع به استشفاع شود.
مستشفی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استشفاء. شفاخواهنده. (آنندراج). آنکه شفا و سلامتی می خواهد. شفاجوینده. رجوع به استشفاء شود.
مستشفی.
[مُ تَ فا] (ع اِ) شفاخانه. بیمارستان. مارستان. ج، مُستَشفَیات.
مستشلی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استشلاء. خواننده کسی را برای رهائی دادن از تنگی و دشواری یا از هلاکت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خلاص کننده و رهاکننده کسی را. || خشمگین و غضبناک. (اقرب الموارد). رجوع به استشلاء شود.
مستشمم.
[مُ تَ مِ] (ع ص) مُستشِمّ. نعت فاعلی از استشمام. بوینده. (غیاث) (آنندراج). خواهنده از کسی که چیزی را ببوید. || استنشاق کننده. (اقرب الموارد). رجوع به استشمام شود.
مستشهد.
[مُ تَ هِ] (ع ص) نعت فاعلی از استشهاد. طلب شهادت کننده از کسی. (اقرب الموارد). رجوع به استشهاد شود.
مستشیر.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استشارة. کنکاش خواهنده. (منتهی الارب). مشورت خواه. مشورت کننده. || گشن و شتری که ناقهء زاینده را از نازاینده بشناسد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استشارة شود.
مستشیط.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استشاطة. نیک خندنده. (منتهی الارب). افراط کننده در خندیدن. (اقرب الموارد). || شتر فربه. (منتهی الارب). فربه از بین شتران. (اقرب الموارد). || کبوتر شادمان در پرواز. (منتهی الارب). کبوتری که با چابکی پرواز کند. (اقرب الموارد). || برافروخته از خشم و غضب. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || کسی که کار بر وی سبک باشد و زود از آن برآید. (ناظم الاطباء). و رجوع به استشاطة شود.
مستصبح.
[مُ تَ بِ] (ع ص) آنکه چراغ با چراغ دیگر روشن کند. مستسرج. (یادداشت مرحوم دهخدا).
مستصحب.
[مُ تَ حِ] (ع ص) نعت فاعلی از استصحاب. صحبت دارنده. (غیاث). رجوع به استصحاب شود.
مستصرخ.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استصراخ. فریادخواه. (آنندراج). مستغیث. (اقرب الموارد). آنکه فریاد می کند برای دستگیری. (ناظم الاطباء). || وادارکننده کسی را بر فریاد کردن. (اقرب الموارد). رجوع به استصراخ شود.
مستصرف.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استصراف. برگردانیدن خواهنده. (آنندراج). درخواست کننده از خداوند که مکاره را از او دور کند. (اقرب الموارد). رجوع به استصراف شود.
مستصعب.
[مُ تَ عِ] (ع ص) نعت فاعلی از استصعاب. سخت شمارنده و سخت یابنده کاری را. (اقرب الموارد). || کاری که سخت و دشوار شده باشد، فعل آن بصورت لازم و متعدی به کار می رود. (اقرب الموارد). دشوار. (آنندراج). سخت. رجوع به استصعاب شود.
مستصعب.
[مُ تَ عَ] (ع ص) نعت مفعولی از استصعاب. کاری که سخت و دشوار بنظر آمده باشد. (اقرب الموارد). دشوار. سخت. رجوع به استصعاب شود.
مستصغر.
[مُ تَ غِ] (ع ص) نعت فاعلی از استصغار. خردشمرنده. صغیردارنده. (اقرب الموارد). رجوع به استصغار شود.
مستصفی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استصفاء. آنکه خالص چیزی را گیرد. برگزیننده. (آنندراج). انتخاب کننده و برگزیننده و آنکه بر می گیرد بهترین جزء از چیزی را. (ناظم الاطباء). صفوه و خالص گیرنده و انتخاب کننده. (اقرب الموارد). || گیرندهء کل مال کسی. (آنندراج) (اقرب الموارد). آنکه می گیرد و برمیدارد همه را. (ناظم الاطباء). رجوع به استصفاء شود. || صفی و دوست خالص برشمرنده کسی را. (اقرب الموارد).
مستصفی.
[مُ تَ فا] (ع ص) نعت مفعولی از استصفاء. صاف کرده شده. (ناظم الاطباء). خالص کرده شده. || پاک شده از وجود و تصرف دشمن. بی منازع. مسخر. رجوع به استصفاء شود : تا نواحی لمغان که معمورترین ممالک او بود مستخلص کرد و مستصفی شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص40). ملک موروث از کدورت و مزاحمت اضداد مستصفی شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص162). خوارزم مأمون را مستخلص و مستصفی شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص162).
مستصلح.
[مُ تَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از استصلاح. نیکو کردن خواهنده، ضد مستفسد. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). آنکه نیکوئی کردن می خواهد و صلح می جوید. (ناظم الاطباء). رجوع به استصلاح شود.
مستصوب.
[مُ تَ وِ] (ع ص) نعت فاعلی از استصواب و استصابة. صواب شمرنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). صواب بیننده چیزی را. (اقرب الموارد). || آنکه صواب می خواهد از کسی. (ناظم الاطباء). رجوع به استصابة و استصواب شود.
مستصوب.
[مُ تَ وَ] (ع ص) نعت مفعولی از استصابة و استصواب. || قول و فعل و رأی کسی که آن را صواب یافته باشند. (اقرب الموارد). رجوع به استصواب و استصابة شود.
مستضاع.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استضاعة. آنکه مالک زن و فرزند و جز آن می گردد. (ناظم الاطباء). تلف شده و ضایع شده و نیست و نابود شده. (ناظم الاطباء). رجوع به استضاعة شود.
مستضام.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استضامة. مظلوم و آنکه از حق او کم کرده باشند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ستم دیده. رجوع به استضامة شود.
مستضبع.
[مُ تَ بِ] (ع ص) نعت فاعلی از استضباع. ناقهء آرزومند گشن. (منتهی الارب). رجوع به استضباع شود.
مستضحٍ.
[مُ تَ حِنْ] (ع ص) مستضحی. نعت فاعلی از استضحاء. رجوع به مستضحی و استضحاء شود.
مستضحی.
[مُ تَ] (ع ص) مستضحٍ. نعت فاعلی از استضحاء. در چاشت درآینده. (منتهی الارب) (آنندراج). بوقت چاشت خورنده. (ناظم الاطباء). رجوع به استضحاء شود.
مستضرب.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استضراب. سپید و سطبر شده (عسل). (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شتر مادهء آزمند گشن. (منتهی الارب). || فریب دهنده. (ناظم الاطباء). رجوع به استضراب شود.
مستضربة.
[مُ تَ رِ بَ] (ع ص) مؤنث مستضرب: ناقة مستضربة؛ ناقهء آزمند گشن شده. (منتهی الارب). رجوع به مستضرب و استضراب شود.
مستضرع.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استضراع. خوار و حقیر، و زاری و الحاح کننده. (منتهی الارب). تضرع کننده. (اقرب الموارد). رجوع به استضراع شود.
مستضری.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استضراء. به فریب شکارکننده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استضراء شود.
مستضعف.
[مُ تَ عِ] (ع ص) نعت فاعلی از استضعاف. ضعیف شمرنده. (اقرب الموارد). رجوع به استضعاف شود.
مستضعف.
[مُ تَ عَ] (ع ص) نعت مفعولی از استضعاف. ضعیف شمرده شده. (اقرب الموارد). ضعیف داشته. حقیرداشته. ناتوان شمرده شده. سست پنداشته. ناتوان یافته شده. زار ناتوان. رجوع به استضعاف شود : گروهی را که مستضعف بودند رها کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص437). هر آینه ملکدار محجب و شهریار مغلب و فقیر مستضعف و زیردست متصف در بر او یکسان. (ترجمهء تاریخ یمینی ص457). || آنکه در فراگرفتن احکام دین ناتوان باشد. آنکه نتواند عقاید دینی و احکام دین را با دلیل عقلی فراگیرد. || سبک مغز. (یادداشت مرحوم دهخدا).
مستضعفین.
[مُ تَ عَ] (ع ص، اِ) جِ مستضعف (در حال نصبی و جری). ناتوانان. ناتوان شمرده شدگان : و مالکم لاتقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء. (قرآن 4/75). قالوا کنا مستضعفین فی الارض. (قرآن 4/97). الا المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان لایستطیعون حیلة و لا یهتدون سبیلا. (قرآن 4/98). و یستفتونک فی النساء قل الله یفتیکم فیهن... والمستضعفین من الولدان. (قرآن 4/127).رجوع به مستضعف و استضعاف شود.
مستضهل.
[مُ تَ هِ] (ع ص) نعت فاعلی از استضهال. طلب کنندهء خیر حسب الامکان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استضهال شود.
مستضی ء .
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استضاءة. نورخواهنده از چیزی. (اقرب الموارد). روشنی خواهنده. روشنی خواه :
ضوء جان آمد نماید مستضی(1)
لازم و ملزوم و باقی مقتضی.
مولوی (مثنوی).
|| مشورت کننده. (اقرب الموارد). رجوع به استضاءة شود.
(1) - در شعر به ضرورت، همزهء آخر کلمه حذف شده است.
مستضی ءبالله.
[مُ تَ ءُ بِلْ لاه] (اِخ) (ال ...) سی و یکمین خلیفهء عباسی. رجوع به حسن مستضی ء شود.
مستضی ءبنورالله.
[مُ تَ ءُ بِ رِلْ لاه](اِخ) (ال ...) ابن اسماعیل بن محمدشریف حسنی، از ملوک سجلماسهء علوی در مغرب. بسال 1151 ه . ق. برادر او ابن عربیه از سلطنت خلع شد و مردم با وی بیعت کردند و بسال 1164 ه . ق. از سلطنت کناره گیری کرد و در شهر آصیلا سکنی گزید و به تجارت پرداخت و سرانجام در سال 1173 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص106 از الاستقصاء و اتحاف و اعلام الناس).
مستضیئة.
[مُ تَ ءَ] (ع ص) تأنیث مستضی ء. رجوع به مستضی ء و استضاءة شود.
مستضیف.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استضافة. فریادکننده و دادخواه. (منتهی الارب). مستغیث. (اقرب الموارد). || خواهندهء ضیافت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ضیافت خواهنده. مهمانی خواه. رجوع به استضافة شود.
مستطاب.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استطابة. خوش آمده و پاک آمده و لذیذ. (غیاث) (آنندراج). خوش و نیکو و پسندیده و شایسته و خوش آیند. (ناظم الاطباء). پاکیزه. رجوع به استطابة شود :
خیک اشکم گو بدر از موج آب
گر بمیرم هست مرگم مستطاب.
مولوی (مثنوی).
گر قضا افکند ما را در عذاب
کی رود آن طبع و خوی مستطاب.
مولوی (مثنوی).
- جناب مستطاب...؛ از القاب و عناوین بزرگان که در مخاطبه یا مکاتبه به کار بردندی.
|| خوشبوی. (یادداشت مرحوم دهخدا). || مهربان. (ناظم الاطباء).
مستطابی.
[مُ تَ] (ص نسبی) منسوب به مستطاب. || در تداول، با بزرگی و وقار. موقرانه : ملا عبداللطیف با آن ریش مستطابی... (سر و ته یک کرباس جمال زاده).
مستطار.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استطارة. پرانیده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || ترسیده. ترسانیده. || بسرعت رانده شده چنانکه اسب. (منتهی الارب). || فرس مستطار؛ اسب تیزرو. اسب تیز رانده شده. || پراکنده و متفرق. || بردمیده (روشنی صبح). (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || منتشرشده (فجر). (منتهی الارب). || برونق افزوده (بازار). || دیوار شکافته و ترک برداشته. || شمشیر بسرعت برکشیده از نیام. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استطارة شود.
مستطاع.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استطاعة. فرمانبردار و مطیع. (غیاث) (آنندراج) :
همچنین کسب و دم و دام و جماع
آن موالید است حق را مستطاع.
مولوی (مثنوی).
|| آنچه در قدرت است. در توانائی. بقدر مستطاع؛ به اندازهء ممکن. رجوع به استطاعة شود.
مستطاعة.
[مُ تَ عَ] (ع ص) مؤنث مستطاع که نعت مفعولی است از استطاعة. رجوع به مستطاع و استطاعة شود. || قدرت داشته شده و دسترس داشته شده. (غیاث) (آنندراج).
مستطب.
[مُ تَ طِب ب] (ع ص) نعت فاعلی از استطباب. درمان پرس. (منتهی الارب). درمان پرسنده از طبیب. (آنندراج) (اقرب الموارد). رجوع به استطباب شود.
مستطر.
[مُ تَ طِ] (ع ص) نعت فاعلی از استطار. نویسنده. کاتب. (اقرب الموارد). رجوع به استطار شود.
مستطر.
[مُ تَ طَ] (ع ص) نعت مفعولی از استطار. مکتوب. نوشته شده. (اقرب الموارد) :و کل صغیر و کبیر مستطر. (قرآن 54/53).رجوع به استطار شود.
مستطرب.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استطراب. طرب خواه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || آنکه به آواز و سرود «حداء» شتران را بطرب و حرکت آرد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استطراب شود.
مستطرد.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استطراد. آنکه از پیش دشمن هزیمت کند برای فریفتن او. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استطراد شود.
مستطرف.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استطراف. آنکه نو می شمارد چیزی را. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || آنکه از نو پیدا می کند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). رجوع به استطراف شود.
مستطرف.
[مُ تَ رَ] (ع ص، اِ) نعت مفعولی از استطراف. آنکه خانه زاد و از نتایج صاحب خود نباشد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || هر گیاه که هنوز در غلاف خود باشد. || مال نو. || مستطرف الایام؛ اول زمانه: فعلته فی مستطرف الایام. (منتهی الارب). || طرفه و نوشمرده. || نویافته و پیداکرده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خوش و شگفت دیده. (منتهی الارب). رجوع به استطراف شود.
مستطرفة.
[مُ تَ رَ فَ] (ع ص) تأنیث مستطرف که نعت مفعولی است از استطراف. رجوع به مستطرف و استطراف شود. || آنکه خانه زاد نباشد و از نتایج صاحب خود نبود. (منتهی الارب).
مستطرق.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استطراق. آنکه از کاهن فال سنگک زدن خواهد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || بعاریت خواهنده گشن را. (منتهی الارب). رجوع به استطراق شود.
مستطعم.
[مُ تَ عِ] (ع ص) نعت فاعلی از استطعام. طعام خواهنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استطعام شود.
مستطعم.
[مُ تَ عَ] (ع ص) نعت مفعولی از استطعام. || مستطعم الفرس؛ پتفوز اسب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استطعام شود.
مستطلع.
[مُ تَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از استطلاع. پرسنده. آگاهی خواه. رجوع به استطلاع شود.
مستطلق.
[مُ تَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از استطلاق. شکم رونده. (آنندراج). شکم آزاد و روان. (ناظم الاطباء). شکمی که روان شده باشد. (اقرب الموارد). رجوع به استطلاق شود.
مستطیب.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استطابة. رجوع به استطابة شود.
مستطیر.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استطارة. ساطع و منتشر: صبح یا برق یا شیب یا شر مستطیر. (اقرب الموارد). بردمیده. (منتهی الارب). آشکار : یوفون بالنذر و یخافون یوماً کان شره مستطیرا. (قرآن 76/7). || غبار برآمده و پریشان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || متفرق و پراکنده. (اقرب الموارد). || سگ و اشتر به گشنی آمده. (منتهی الارب). رجوع به استطارة شود.
مستطیرة.
[مُ تَ رَ] (ع ص) تأنیث مستطیر که نعت فاعلی است از استطارة. رجوع به مستطیر و استطارة شود. || سگ یا شتر مادهء تیز شده به گشنی. (منتهی الارب).
مستطیع.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استطاعة. صاحب استطاعت و صاحب قدرت. (غیاث) (آنندراج). قادر. توانا. توانگر. باتوان. رجوع به استطاعة شود. || واجب الحج. آنکه مال و توانائی وی به حدی باشد که حجة الاسلام بر او واجب شود. رجوع به حج شود.
مستطیل.
[مُ تَ] (ع ص، اِ) نعت فاعلی از استطالة. آنچه دراز شده باشد. (اقرب الموارد). دراز. (منتهی الارب). طویل. || الفجرالمستطیل؛ فجر اول که فجر کاذب نیز گویند. (منتهی الارب). رجوع به استطالة شود. || در اصطلاح هندسه، جسمی دراز که طول و عرضش برابر نباشد. (غیاث). سطحی مستوی که از چهار جانب چهار ضلع همگی آن سطح را احاطه کرده باشد و هر دو ضلع روبروی یکدیگر از آن اضلاع متساوی باشند. و جمیع چهار ضلع بر هم قائمه باشند و مستطیل را مسطح نیز نامند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). مربع قائم الزوایا که هر دو ضلع متقابل آن متساوی باشند، و محیط آن از دو برابر کردن مجموع طول و عرض بدست می آید و مساحتش حاصل ضرب طول در عرض است. || حرف ضاد. (ناظم الاطباء).
مستطیلة.
[مُ تَ لَ] (ع ص) تأنیث مستطیل که نعت فاعلی است از استطالة. رجوع به مستطیل و استطالة شود.
مستظئرة.
[مُ تَ ءِ رَ] (ع ص) مستظیرة. نعت فاعلی مؤنث از استظآر. سگ مادهء به گشنی آمده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استظآر شود.
مستظرف.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استظراف. ظریف یابنده چیزی را. || خواهندهء چیز ظریف. (اقرب الموارد). رجوع به استظراف شود.
مستظرف.
[مُ تَ رَ] (ع ص) نعت مفعولی از استظراف. آنچه آن را ظریف یافته باشند. (اقرب الموارد). ظریف. رجوع به استظراف شود.
مستظرفة.
[مُ تَ رَ فَ] (ع ص) تأنیث مستظرف که نعت مفعولی است از استظراف. ظریف. ظریف یافته. رجوع به استظراف و مستظرف شود.
- صنایع مستظرفة؛ صنایع ظریفه.
مستظل.
[مُ تَ ظِل ل] (ع ص) نعت فاعلی از استظلال، سایه خواه و طالب سایه و سایه جوی. (منتهی الارب). سایه نشین. رجوع به استظلال شود.
مستظلة.
[مُ تَ ظِلْ لَ] (ع ص) تأنیث مستظل که نعت فاعلی است از استظلال؛ الشمس مستظلة؛ خورشید در ابر است. (اقرب الموارد). رجوع به مستظل و استظلال شود.
مستظهر.
[مُ تَ هِ] (ع ص) نعت فاعلی از استظهار. یاری خواهنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). کسی که اعانت می طلبد و دستگیری می خواهد. (ناظم الاطباء). رجوع به استظهار شود.
مستظهر.
[مُ تَ هَ] (ع ص) نعت مفعولی از استظهار. تکیه کرده بر یاری کسی. پشت گرم. رجوع به استظهار شود : اما قومی مستظهر باید که رود به مردم و آلت و عدت... (تاریخ بیهقی ص266).
به فخر و محمدت و شکر و مدح مستظهر
ز عمر و مملکت و عز و بخت برخوردار.
مسعودسعد.
تقدیر آسمانی شیر... را گرفتار سلسله گرداند... و فاقه رسیدهء محتاج را... مستظهر. (کلیله و دمنه). مستظهر به مال بسیار و عقار بیشمار. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 240). ایشان به کثرت عدد و وفور عدد مستظهر بودند و ما در مقدار بسیار از ایشان کمتر بودیم. (ترجمهء تاریخ یمینی ص16). او از متهوران هند بود مستظهر به بسطت ملک و کثرت جنود. (ترجمهء تاریخ یمینی ص415). رعیتی مستظهر و خواجگانی متوسل در عهد او بر مساکن مسکنت بنشستند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص358). و از مستظهران شهر اضعاف آن حاصل کرد و تمامت خزانهء سلطان باز به مال و جواهر وافر معمور شد. (جهانگشای جوینی).
نه مستظهر است آن به اعمال خویش
نه این را در توبه بسته است پیش.
سعدی (بوستان).
گرچه ایشان در صلاح و عافیت مستظهرند
مابه قلاشی و رندی در جهان افسانه ایم.
سعدی.
زهی بحر بخشایش و کان جود
که مستظهرند از وجودت وجود.
سعدی (بوستان).
گر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریم.
ور تو ز ما بی نیاز ما به تو امیدوار.سعدی.
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است
بیار باده که مستظهرم به رحمت او.حافظ.
- مستظهر شدن؛ پشت گرم شدن : به ابوعلی بن حموله کس فرستاد و از او قلعه خواست که بدان مستظهر شود. (ترجمهء تاریخ یمینی ص265). به مخامرهء بیشه ای از بیشه ها مستظهر شده. (ترجمهء تاریخ یمینی ص287).
- مستظهر کردن؛ مستظهر ساختن. پشت گرم گردانیدن : او را به مال بسیار و اهبت تمام مستظهر کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص369).
- مستظهر گردانیدن؛ پشت گرم کردن : از دو چیز نخست خود را مستظهر باید گردانید. (کلیله و دمنه). پادشاه شهر خویش را به گنجهای حکمت مستظهر گردانی. (کلیله و دمنه). او را اکرام فرمود و به مواعید خوب مستظهر گردانید. (المضاف الی بدایع الازمان ص47).
- مستظهر گشتن و گردیدن؛ پشت گرم شدن :به مردم مستظهر گشت. (تاریخ بیهقی ص110 چ ادیب). خواست که از هر طرف لشکری فراهم و به زیادت کثرتی و قوتی مستظهر گردد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص341). به خزانهء معمور مستظهر گشت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص287). کافر بدان کوه مستظهر گشته. (ترجمهء تاریخ یمینی ص355). لشکر از غارت و تاراج مستظهر گشت. (جهانگشای جوینی).
مستظهر.
[مُ تَ هِ] (اِخ) (ال ...) دومین تن از ملوک بنی برزال در قرمونهء اندلس. رجوع به عزیز (ابن محمد بن عبدالله...) شود.
مستظهر بالله.
[مُ تَ هِ رُ بِلْ لاه] (اِخ) (ال ...) احمدبن عبداللهالمقتدی بن محمد بن القائم، مکنی به ابوالعباس و مشهور به ذخیرة الدین، بیست و هشتمین خلیفهء عباسی. وی به سال 470 ه . ق. متولد شد و در سال 487 ه . ق. بعد از فوت پدرش به خلافت نشست و به سال 512 ه . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی ج 1 ص152 از ابن الاثیر و مرآت الزمان و النبراس).
مستظهر بالله.
[مُ تَ هِ رُ بِلْ لاه] (اِخ) (ال ...) حاکم قرطبه. رجوع به عبدالرحمن (ابن هشام بن عبدالمطلب...) شود.
مستظهری.
[مُ تَ هِ ] (اِخ) محمد بن احمدبن حسین بن عمر شاشی، مکنی به ابوبکر و ملقب به فخرالاسلام مستظهری، از رؤسای شافعیان در عراق. وی بسال 429 ه . ق. متولد شد سپس بسال 504 تدریس نظامیهء بغداد را بعهده گرفت و بسال 507 ه . ق. درگذشت. او راست: حلیة العلماء فی معرفة مذاهب الفقهاء، العمدة فی فروع الشافعیة، تلخیص القول. (از الاعلام زرکلی ج 6 ص 210 از وفیات الاعیان و طبقات السبکی).
مستع.
[مِ تَ] (ع ص) مرد شتاب و کافی و رسا در امور و چست و چابک. (منتهی الارب).
مستعاد.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استعادة. نفع گرفته شده. (غیاث) (آنندراج). رجوع به استعادة شود.
مستعار.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استعارة. عاریت گرفته شده. (غیاث) (آنندراج). عاریة. (منتهی الارب). عاریت خواسته. (دهار). عاریت شده و وام گرفته شده. (ناظم الاطباء). عاریتی. رجوع به استعارة شود :
این همی گوید که دارم ملکت از تو عاریت
وان همی گوید که دارم دولت از تو مستعار.
منوچهری.
راهبری بود سوی عمر ابد
این عدوی عمر مستعار مرا.ناصرخسرو.
بگاه دشمن تو هست مستعار شها
نه پایدار بود هر چه مستعار بود.قطران.
هر چیز که گیتی بدان بنازد
از همت تو مستعار دارد.مسعودسعد.
شادی مکن به خواسته و آز کم نمای
کان هرچه هست جز ز جهان مستعار نیست.
مسعودسعد.
شتابش عادتی زادهء طبیعی است
درنگش بازجوئی مستعار است.مسعودسعد.
دانی که از زمانه جز احسان و نام نیک
حقا که هر چه هست بجز مستعار نیست.
سنائی.
ای ملک راستین بر سر تو سایبان
وی فلک المستقیم از در تو مستعار.خاقانی.
ای فلک را رفعت تو مستعار
مستعانم شو که هستم مستعین.خاقانی.
این فال ز سعد مستعار است
هستیش ز مستعان ببینم.خاقانی.
نور آن رخسار برهاند ز نار
هین مشو قانع به نور مستعار.مولوی.
ما اعتماد بر کرم مستعان کنیم
کان تکیه عار بود که بر مستعار کرد.سعدی.
هان تا سپر نیفکنی از حملهء فصیح
کو را جز این مبالغهء مستعار نیست.
سعدی (گلستان).
- حیات مستعار؛ زندگی این جهان. عمر گذران. زندگی روزگذر و غیرجاوید.
- نام مستعار؛ نامی که کسی بر خود نهد و آن نام حقیقی او نباشد، چنانکه در نوشتن مقالتهای روزنامه ها و مجله ها و یا قطعه هائی از شعر که نویسنده یا شاعر نامی دیگر بر خود می نهد.
|| دست بدست گرفته. (منتهی الارب).
مستعام.
[مُ تَ] (ع اِ) کشتی در دریا. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
مستعان.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استعانة. یاری خواسته شده. یعنی کسی که از او استعانت کنند و یاری خواهند. (غیاث) (آنندراج). معول. (منتهی الارب). آنکه یاری از او خواهند. (دهار) (مهذب الاسماء). رجوع به استعانة شود : قال رب احکم بالحق و ربنا الرحمان المستعان علی ما تصفون. (قرآن 21/112).
چه گوئی بود مستعین مستعان گر
نباشد چنین مستعین مستعان را.
ناصرخسرو.
خواهد ز تو استعانت ایرا
بهتر ز تو مستعان ندیده ست.خاقانی.
این فال ز سعد مستعار است
هستیش ز مستعان ببینم.خاقانی.
عدل شاه مستعان ملهوفان، مستغاث مظلومان، و مستمسک مهجوران است. (سندبادنامه ص112).
گفت صوفی قادر است آن مستعان
که کند سودای ما را بی زیان.
مولوی (مثنوی).
چون ستد زو نان بگفت ای مستعان
خوش به خان و مان خود بازش رسان.
مولوی (مثنوی).
مستعان.
[مُ تَ] (اِخ) نامی از نامهای باری تعالی. (از مهذب الاسماء) :
ما اعتماد بر کرم مستعان کنیم
کان تکیه عار بود که بر مستعار کرد.سعدی.
مستعبد.
[مُ تَ بِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعباد. به بندگی گیرنده. (اقرب الموارد). رجوع به استعباد شود.
مستعبد.
[مُ تَ بَ] (ع ص) نعت مفعولی از استعباد. به بندگی گرفته شده. (اقرب الموارد). || (اِ) عبادتگاه : سلطان یک خانه از برای مستعبد خویش ترتیب فرمود. (ترجمهء تاریخ یمینی ص421). و رجوع به استعباد شود.
مستعبر.
[مُ تَ بِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعبار. آنکه خواب گزارد بر کسی جهت تعبیر کردن. (منتهی الارب). حکایت کنندهء خواب و رؤیای خویش بر کسی و تعبیر آن را خواهنده. (اقرب الموارد). || آنکه اشک جاری دارد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || اندوهناک. (منتهی الارب). محزون. (اقرب الموارد).
مستعبرة.
[مُ تَ بِ رَ / مُ تَ بَ رَ] (ع ص)تأنیث مستعبر. زن که بهرهء خود از شوی نگیرد. (منتهی الارب). رجوع به استعبار و مستعبر شود.
مستعتب.
[مُ تَ تِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعتاب. رضا و خوشنودی خواهنده از کسی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || رضادهنده و راضی کننده کسی را. (اقرب الموارد). رجوع به استعتاب شود.
مستعتب.
[مُ تَ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از مصدر استعتاب. || (اِمص) استرضاء: ما بعدالموت مستعتب؛ یعنی استرضا. (اقرب الموارد). رجوع به استعتاب شود.
مستعجب.
[مُ تَ جِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعجاب. عجب کننده و در شگفت شونده. (اقرب الموارد). رجوع به استعجاب شود.
مستعجل.
[مُ تَ جِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعجال. شتابنده و شتاب کننده. (غیاث). شتابان. (دهار). شتاب. بشتاب. عاجل. رجوع به استعجال شود :
اگر سر پنجه بگشاید که عاشق می کشم شاید
هزارش صید بگشاید به خون خویش مستعجل.
سعدی.
دیده باشی تشنه مستعجل بر آب
جان به جانان همچنان مستعجل است.
سعدی.
کارها به صبر برآید و مستعجل به سر درآید. (گلستان).
-پیک مستعجل؛ برید. (یادداشت مرحوم دهخدا). پیکی که در منزل ها توقف نکند و یا آنکه در هر منزل اسبی عوض کند تا زودتر به مقصد برسد.
- دولت مستعجل؛ زودگذر :
راستی خاتم فیروزهء بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود.
حافظ.
|| برانگیزاننده و تشویق کننده. (اقرب الموارد). || بر شتابی انگیزاننده و شتاباننده. (منتهی الارب). عجله خواهنده از کسی. (اقرب الموارد). || درگذرنده و پیشی گیرنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِ) بوزیدان. دارویی است که از مصر آرند و بجهت فربهی استعمال کنند. (برهان). بوزیدن که گیاهی است. (از الفاظ الادویه) (از اختیارات بدیعی). و رجوع به مستعجلة شود.
مستعج.
[مُ تَ جِ لَنْ] (ع ق) بطور عجله و شتاب و بزودی و شتابان. (ناظم الاطباء). رجوع به مستعجل شود.
مستعجلات.
[مُ تَ جَ] (ع ص، اِ) جِ مستعجلة. رجوع به مستعجلة شود. || گویند: هذه مستعجلات الطریق؛ یعنی نزدیکی و کوتاهی راه. (اقرب الموارد).
مستعجلانه.
[مُ تَ جِ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب) شتابان و بطور شتاب و بزودی. (ناظم الاطباء). مستعج. رجوع به مستعج و مستعجل شود.
مستعجلة.
[مُ تَ جِ لَ] (ع ص) مؤنث مستعجل. رجوع به مستعجل و استعجال شود. || (اِ) عروق البیض و آن گیاهی است که زنان را فربه کند. (منتهی الارب). نزد بعضی بوزیدان است و نزد جمعی سورنجان و انطاکی وبعضی دیگر گویند که او فروع لعبهء بربری و ریشه های آن است با پیچیدگی و صلب، و هندی او بهم پیچیده مربع به نوعی که چون باز کنند چوب او مربع متساوی الاضلاع مشاهده می گردد و بهترین او خوش جوهر صلب شیرین است. (از مخزن الادویه). بهج.
مستعجلة.
[مُ تَ جَ لَ] (ع ص، اِ)مستعجلة الطریق؛ راه نزدیک و راه شهری: أخذت مستعجلة من الطریق. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و رجوع به مستعجلات شود.
مستعجم.
[مُ تَ جِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعجام. آنکه سخن پیدا گفتن نتواند و گنگ. (منتهی الارب). || آنکه اصو قادر بر سخن گفتن نباشد. || آنکه از غلبهء خواب قادر بر خواندن نباشد. (اقرب الموارد). رجوع به استعجام شود.
مستعد.
[مُ تَ عِدد] (ع ص) نعت فاعلی از استعداد. مهیا و آماده شده به کاری. (اقرب الموارد). ساختگی و آمادگی چیزی دارنده. (غیاث) (آنندراج). آماده. آراسته. مهیا. ساخته. حاضر. رجوع به استعداد شود :چون... فضیحت خویش بدید... مستعد و متشمر روی بتابد [ شتربه ] . (کلیله و دمنه). طایفه ای از لشکر ابوعلی برعقب او تا به پل مرو رود برفتند. و او مستعد کار بود به مقاومت ایشان بازایستاد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص109). به ملک نوح کس دوانید تا کار را مستعد باشد و عزیمت حرکت را به امضاء رساند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص147).مُشفَتِرّ؛ مستعد دامن بر زده و بر پای خاسته. (منتهی الارب).
- مستعد بودن؛ آماده بودن.
- مستعد شدن؛ آماده شدن. مهیا شدن : به شمار دعوت اسلام تظاهر نمود و به سعادت هدایت مستعد شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص410). عزم مدافعت مصمم کرد و مستعد کار شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص417).
- مستعد قبول؛ حاضر و آماده برای دریافت کردن. (ناظم الاطباء). آماده برای پذیرفتن.
- مستعد کردن؛ آماده کردن. آماده ساختن. مهیا کردن. حاضر کردن.
|| سزاوار و لایق و شایسته. (ناظم الاطباء).
- مستعد نفرین؛ سزاوار نفرین. (ناظم الاطباء).
- نامستعد؛ نالایق. که درخور تربیت و یا ترقی نیست : استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع. (گلستان).
|| با استعداد. دارای استعداد.
مستعدی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استعداء. یاری خواهنده از کسی. (آنندراج). مستغیث و مستنصر. (اقرب الموارد). یاری خواه. یاری طلب. رجوع به استعداء شود.
مستعذب.
[مُ تَ ذِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعذاب. آب شیرین و پاکیزه خوراننده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || آب و طعام پاکیزه و شیرین یابنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استعذاب شود.
مستعذی.
[مُ تَ ذا] (ع ص، اِ) نعت مفعولی از استعذاء. مکانی که شخص را موافق آید. (اقرب الموارد). رجوع به استعذاء شود.
مستعر.
[مُ تَ عِرر] (ع ص) نعت فاعلی از استعرار. حرب درگیرنده. (ناظم الاطباء). جنگی که بین مردم درگیر شده باشد. (اقرب الموارد). درگیر جنگ. رجوع به استعرار شود : و داد مردانگی بداد و مستعد کار شد و مستعر آتش جنگ و پیکار. (جهانگشای جوینی).
مستعرب.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعراب. فحش گوینده و سخن زشت آورنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || ماده گاو گشن خواهنده. (منتهی الارب). || داخل شونده بین عرب. (اقرب الموارد). کسی که شبیه به تازیان شود. (ناظم الاطباء). متعرب. و رجوع به استعراب و مستعربة شود :یکی را پرسیدند از مستعربان که ماتقول فی الامارد؟ (گلستان).
مستعربة.
[مُ تَ رِ بَ] (ع ص، اِ) تأنیث مستعرب که نعت فاعلی است از مصدر استعراب. غیر عرب در عرب درآمده و مانا به عرب شونده. و عرب غیرخالص و بیابانی شونده. (منتهی الارب). غیرعربهایی که در عرب داخل شده اند و عرب خالص نیستند و گویند مستعربه آنهایی هستند که به زبان اسماعیل بن ابراهیم سخن گویند و آن زبان مردم حجاز و اطراف آن است. (اقرب الموارد). عرب نه خالص. (دهار) (مهذب الاسماء). تازیان که نه خالص باشند. عرب که خالص نباشد. متعربة. عدنانیان. مقابل عرب بائده. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به مستعرب و استعراب شود. || مسیحیان اندلس که به آداب عربی مؤدب بودند. رجوع به کلمهء مزاربه(1) در دائرة المعارف اسلام شود. (از یادداشت مرحوم دهخدا).
(1) - Mozarbe.
مستعرض.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعراض. کشنده مردم را بی دریافت حال آنها. || عرضه کردن خواهنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استعراض شود.
مستعرف.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعراف. شناختن خواهنده. (منتهی الارب). شناسنده. (اقرب الموارد). || دریای موج برآورنده. || آماده گردندهء بدی. (منتهی الارب). رجوع به استعراف شود.
مستعز.
[مُ تَ عِزز] (ع ص) نعت فاعلی از استعزاز. غلبه کننده بر کسی. (اقرب الموارد). || ریگ سخت شده. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || مرض مستولی. (ناظم الاطباء). و رجوع به استعزاز شود.
مستعسل.
[مُ تَ سِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعسال. انگبین جوینده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || زنبور عسل که عسل درست کند. (اقرب الموارد). رجوع به استعسال شود.
مستعصم.
[مُ تَ صِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعصام. آنکه سخت می گیرد چیزی را و ضبط می کند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). مستمسک و چنگ درزننده به کسی یا به چیزی. (اقرب الموارد).
- مستعصم بالله؛ چنگ درزننده و آویزنده و مستمسک به خداوند. رجوع به استعصام شود.
مستعصم.
[مُ تَ صِ] (اِخ) آخرین خلیفهء عباسی :
آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین
بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین.
سعدی.
رجوع به مستعصم بالله شود.
مستعصم بالله.
[مُ تَ صِ مُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) عبدالله بن منصوربن محمد بن احمد، مکنی به ابواحمد، سی و هفتمین و آخرین خلیفهء عباسی. وی به سال 609 ه . ق. در بغداد متولد شد و به سال 640 بعد از درگذشت پدرش در حالی که از خلافت عباسی غیر از نام و دارالملک بغداد چیزی باقی نمانده بود به خلافت نشست و کارها بدست امرا و فرماندهان سپرد و بیشتر اعتمادش بر وزیرش مؤیدالدین ابن العلقمی بود. این وزیر با هلاکوی مغول بنای مکاتبه را گذاشت و او را به اشغال بغداد تشویق نمود و هلاکو به بغداد لشکرکشی کرد و به کمک ابن العلقمی اغلب سادات و مدرسان و بزرگان آنجا را قتل عام کرد و خلیفه را زنده نگه داشت تا محل تمام اموال و فنیه ها را نشان دهد، و چون این کار را کرد به سال 656 ه . ق. او را نیز بقتل رساند و بدین ترتیب دوران خلافت 524 سالهء عباسی سپری گشت. (از الاعلام زرکلی ج 4 ص284 از ابن خلدون و تاریخ الخمیس و فوات الوفیات).
مستعصمی.
[مُ تَ صَ ] (اِخ) یاقوت بن عبدالله. خوشنویس و ادیب قرن هفتم هجری. رجوع به یاقوت مستعصمی شود.
مستعصی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استعصاء. گناه جویند بر کسی. (آنندراج) (منتهی الارب). || سرکش و عاصی و گناهکار. (ناظم الاطباء). رجوع به استعصاء شود.
مستعطف.
[مُ تَ طِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعطاف. عطف توجه خواهنده از کسی. (اقرب الموارد). رجوع به استعطاف شود.
مستعطی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استعطاء. عطاخواهنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استعطاء شود.
مستعظم.
[مُ تَ ظِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعظام. متکبر. بزرگ و عظیم شمرنده چیزی را. (اقرب الموارد). رجوع به استعظام شود.
مستعظم.
[مُ تَ ظَ] (ع ص) نعت مفعولی از استعظام. بزرگ شمرده. (ناظم الاطباء). بزرگ و منکر شمرده شده. (اقرب الموارد)(1). رجوع به استعظام شود : ابوالحسن عباد این حالت را به غایت مستعظم و بزرگ و ناموجه یافت. (تاریخ قم ص 143). هرآنکس که بر حقیقت این واقف نمی بود انکار این رسم میکرد و مستعظم میداشت. (تاریخ قم ص156). عجم آن را مستعظم و مستکره شمردند. (تاریخ قم ص183).
(1) - در اقرب الموارد، بزرگ داشته و منکر شمرده شده، به دو معنی متفاوت ضبط شده است.
مستعف.
[مُ تَ عِف ف] (ع ص) نعت فاعلی از استعفاف. پارسا و پاکدامن و پرهیزگار. (ناظم الاطباء). رجوع به استعفاف شود.
مستعفی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استعفاء. استعفادهنده. استعفا داده. برکناری خواه از شغلی.
- مستعفی شدن؛ استعفا دادن. رجوع به استعفاء شود.
مستعقب.
[مُ تَ قِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعقاب. عورت و شکوخه خواهنده از کسی. (منتهی الارب). عورت یا لغزش کسی را خواهنده. (اقرب الموارد). || پیروی کننده. (ناظم الاطباء). رجوع به استعقاب شود.
مستعقب.
[مُ تَ قَ] (ع ص) نعت مفعولی از استعقاب. کسی یا چیزی که پیروی شده باشد. (ناظم الاطباء). دنبال شده. بدنبال شده. رجوع به استعقاب شود.
مستعقب.
[مُ تَ قِ] (ع ص) پیرو. دنبال کننده : هر آنچه بغایت رسد ناچار نهایت مستعقب آن شود. (مرزبان نامه). شدت مستلزم فرج است و عسر مستعقب یسر. (تجارب السلف).
مستعکد.
[مُ تَ کِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعکاد. شتر و یا سوسمار فربه شده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شکار پنهان شده. (منتهی الارب). || آب جمع شده. (اقرب الموارد). رجوع به استعکاد شود.
مستعلب.
[مُ تَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعلاب. گوشت برگردیده بوی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استعلاب شود.
مستعلج.
[مُ تَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعلاج. || مرد درشت پوست. (منتهی الارب). || پوست و جلد غلیظ و درشت. || کسی که لحیه و ریش او روییده باشد. (اقرب الموارد). رجوع به استعلاج شود.
مستعلم.
[مُ تَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعلام. پرسنده از چیزی. (منتهی الارب). پرسنده از خبر. (اقرب الموارد). رجوع به استعلام شود.
مستعلی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استعلاء. بلند و بلند برآمده. (منتهی الارب). مرتفع. || بالارونده. || غلبه کننده. (اقرب الموارد). || حروف مستعلی یا استعلاء؛ هفت حرف است از حروف الفبا یعنی: خ، ص، ض، ط، ظ، غ، ق. و رجوع به مستعلیات و مستعلیة شود. || در اصطلاح احکام نجوم، کوکبی که استعلا دارد. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به استعلاء شود.
مست علی.
[مَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان عثمانوند بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان. واقع در 38هزارگزی جنوب شرقی کرمانشاه و 3هزارگزی سرجوب. آب آن از رودخانهء بایوند و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
مست علی.
[مَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان بالارخ بخش کدکن شهرستان تربت حیدریه. 176 تن سکنه دارد. واقع در 35هزارگزی شرق کدکن و سر راه شوسه. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
مستعلیات.
[مُ تَ لَ] (ع ص، اِ) جِ مستعلیة. حروفی که خواندن آنها زبان را به حنک اعلی بردارد، و بعضی نوشته اند که سر زبان به کام رود و آن هفت حرف است: صاد و ضاد و طاء و ظاء و خاء معجمه و غین معجمه و قاف، و حروف منخفضه سوای اینها است. (غیاث) (آنندراج). و رجوع به مستعلیه شود.
مستعلی بالله.
[مُ تَ بِلْ لاه] (اِخ) (ال ...) لقب احمدبن معد (المستنصربالله)بن الظاهرلدین الله علی، مکنی به ابوالقاسم است، نهمین تن از خلفای فاطمی در مغرب و مصر. وی به سال 467 ه . ق. متولد و در سال 487 بعد از وفات پدرش با او بر خلافت بیعت شد. در عصر او فرنگیان مدت سه سال بر بیت المقدس مستولی بودند. وی بعد از هفت سال و دو ماه خلافت، به سال 495 ه . ق. در قاهره درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 1 ص243 از ابن خلدون و ابن الاثیر و ابن خلکان).
مستعلی بالله.
[مُ تَ بِلْ لاه] (اِخ) (ال ...) لقب محمد بن ادریس بن یحیی بن علی حمودی، آخرین تن از ملوک دولت حمودیه در اندلس. در حدود سال 446 ه . ق. بعد از درگذشت پدرش با او بیعت شد و ملقب به المستعلی بالله گشت و در «مالقة» اقامت گزید و در سال 456 ه . ق. اهالی شهر ملیله با او بیعت کردند و در سال 460 ه . ق. در این شهر درگذشت و ظاهراً با درگذشت او سلسلهء حمودیها در اندلس منقرض گشت. (از الاعلام زرکلی ج 2 ص251 از البیان المغرب و نفح الطیب).
مست علی بیگلو.
[مَ عَ بَ] (اِخ) دهی است از دهستان مغان بخش گرمی شهرستان اردبیل. واقع در 32هزارگزی شمال گرمی و سه هزارگزی راه شوسهء گرمی به بیله سوار. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مستعلیة.
[مُ تَ لی یَ] (ع ص) تأنیث مستعلی. رجوع به مستعلی شود. || حروف مستعلیة؛ حروف مستعلی. رجوع به مستعلی و مستعلیات شود.
مستعم.
[مُ تَ عِم م] (ع ص) نعت فاعلی از استعمام. به عمی گیرنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || آنکه عمامه بر سر می بندد. (اقرب الموارد). رجوع به استعمام شود.
مستعمر.
[مُ تَ مِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعمار. آبادانی خواه. آنکه از کسی آباد کردن جایی را بخواهد. (اقرب الموارد). || استعمارکننده. رجوع به استعمار شود.
مستعمر.
[مُ تَ مَ] (ع ص) نعت مفعولی از استعمار. رجوع به استعمار شود.
مستعمرات.
[مُ تَ مَ] (ع ص، اِ) جِ مستعمرة. رجوع به مستعمرة و استعمار شود.
مستعمراتی.
[مُ تَ مَ] (ص نسبی)منسوب به مستعمرات. رجوع به مستعمرات و مستعمره شود.
مستعمرة.
[مُ تَ مَ رَ] (ع ص، اِ) مستعمره. تأنیث مستعمر. استعمارشده. تحت استعمار. رجوع به استعمار شود.
مستعمش.
[مُ تَ مِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعماش. آنکه دیگری را گول و احمق بشمار آرد. (اقرب الموارد). رجوع به استعماش شود.
مستعمش.
[مُ تَ مَ] (ع ص) نعت مفعولی از استعماش. گول و احمق بشمار آمده. (اقرب الموارد). رجوع به استعماش شود.
مستعمل.
[مُ تَ مِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعمال. به کاردارنده. استعمال کننده. عمل کننده. (اقرب الموارد). رجوع به استعمال شود.
مستعمل.
[مُ تَ مَ] (ع ص) نعت مفعولی از استعمال. به کارداشته. (منتهی الارب). به کاررفته. (اقرب الموارد). کار داشته. به کاربرده شده :
تو در این مستعملی نی عاملی
ز آنکه محمول منی نی حاملی.
مولوی (مثنوی).
و رجوع به استعمال شود. || سخن مستعمل؛ ضد مهمل. (منتهی الارب). لفظ که معنی دارد و متداول است. لفظ که معنی دارد چون دست و زید که لفظ مستعمل است مقابل لفظ مهمل چون نست و دَیز. (یادداشت مرحوم دهخدا). || ماء مستعمل؛ آبی که برای طهارت به کار رفته است. غسالهء متطهر. (مفاتیح العلوم). || مجازاً، کهنه. نیم دار چون جامهء دست دوم. نیمداشت.
- مستعمل خر؛ اسقاط خر. که اجناس کهنه و فرسوده و نیمدار خرد.
- مستعمل فروش؛ اسقاط فروش. کهنه فروش.
مستعند.
[مُ تَ نِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعناد. شتر و اسب چیره شونده بر مهار و رسن. || به عصا زننده مردم را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استعناد شود.
مستعنز.
[مُ تَ نِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعناز. کنار گرفته و به یکسو شده و در گوشه ای فرودآینده. (اقرب الموارد). رجوع به استعناز شود.
مستعهد.
[مُ تَ هِ] (ع ص) نعت فاعلی از استعهاد. تضمین دهنده دیگری را در مورد حوادث خویش. (اقرب الموارد). || هم عهد و هم پیمان. (ناظم الاطباء). رجوع به استعهاد شود.
مستعید.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استعادة. عادت خویش کننده چیزی را. || خواهندهء اعاده و تکرار مطلبی. (اقرب الموارد). رجوع به استعادة شود.
مستعیذ.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استعاذة. معتصم و پناه گیرنده به کسی یا چیزی. (اقرب الموارد). رجوع به استعاذة شود.
مستعیر.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استعارة. عاریت خواهنده. (غیاث) (اقرب الموارد). عاریت خواه. عاریت کننده. بعاریت خواهنده :
او چراغ خویش برباید که تا
تو بدانی مستعیری ای فتی.مولوی (مثنوی).
رجوع به استعارة شود.
- مستعیرالحُسن؛ نام مرغی است. (منتهی الارب). || منفرد و تنهاشده. (اقرب الموارد). || آنچه به خلقت شبیه گورخر باشد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
مستعین.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استعانة. اعانت خواهنده و مددجوینده. (غیاث) (اقرب الموارد). یاری خواهنده. مددخواهنده. کمک خواهنده. یاری طلب. یاری جو. یاری خواه :
چه گوئی بود مستعین مستعان گر
نباشد چنین مستعین مستعان را.
ناصرخسرو.
منم مستعین محمد به مشرق
چه خواهی از این مستعین محمد.
ناصرخسرو.
ای همه هستی که هست از کف تو مستعار
نیست نیازی که نیست بر در تو مستعین.
خاقانی.
ای فلک را رفعت تو مستعار
مستعانم شو که هستم مستعین.خاقانی.
و رجوع به استعانة شود.
مستعین بالله.
[مُ تَ نُ بِلْ لاه] (اِخ) (ال ...) لقب ابراهیم بن علی بن عثمان بن یعقوب مرینی، مکنی به ابوسالم، از ملوک بنی مرین در مغرب اقصی. در حدود سال 760 ه . ق. در مغرب با او بیعت شد و بعد از وقایع بسیاری که برای او رخ داد پس از دو سال و سه ماه و پنج روز به سال 762 به قتل رسیده. (از الاعلام زرکلی ج 1 ص46 از الاستقصاء و الحلل الموشیة و جذوة الاقتباس).
مستعین بالله.
[مُ تَ نُ بِلْ لاه] (اِخ) (ال ...) لقب احمدبن محمد بن معتصم بن هارون الرشید، مکنی به ابوالعباس، دوازدهمین تن از خلفای عباسی. وی به سال 219 ه . ق. در سامراء متولد شد و در همین شهر اقامت گزید و در سال 248 بعد از درگذشت المنتصربن المتوکل در همین شهر با وی بیعت شد. در عهد خلافت او شورشهای بسیاری در سرزمین خلافت رخ داد از جمله برخی از مردم شورشی توانستند المعتز را که در سامراء زندانی بود از زندان رها سازند و با او بیعت کنند و برای کشتن المستعین روانهء بغداد گشتند. المستعین چون چنین دید از خلافت کناره گرفت و در اوایل سال 252 با گرفتن مقداری از اموال همراه خانوادهء خود رهسپار شهر واسط گشت و بعد از ده ماه از آنجا به القاطول منتقل شد و بدست حاجب المعتز بنام سعیدبن صالح بقتل رسید. (از الاعلام زرکلی ج 1 ص193 از الیعقوبی و الطبری و المسعودی و ابن الاثیر).
مستعین بالله.
[مُ تَ نُ بِلْ لاه] (اِخ) (ال ...) لقب احمدبن یوسف بن احمدبن سلیمان بن محمد بن هود، چهارمین تن از ملوک هود در اندلس. وی به سال 478 ه . ق. بعد از درگذشت پدرش به حکومت رسید و در عهد او جنگهای سختی رخ داد و سرانجام در سال 503 در یکی از جنگهایی که در بیرون شهر سرقسطة با دشمنان خود می کرد بقتل رسید. (از الاعلام زرکلی چ 2 ج 1 ص259 از ابن خلدون و نفح الطیب).
مستعین بالله.
[مُ تَ نُ بِلْ لاه] (اِخ) (ال ...) لقب سلیمان بن حکم بن سلیمان بن عبدالرحمان الناصر اموی، مکنی به ابوایوب. دوازدهمین خلیفهء اموی در اندلس اسپانیا. وی به سال 354 ه . ق. متولد شد و در سال 399 بعد از بقتل رسیدن عمش هشام بن سلیمان با او بیعت شد و لقب المستعین بالله گرفت. در سال 403 وارد قرطبه شد و در آنجا به الظافر بحول الله نیز ملقب گشت. او در سال 407 ه . ق. بدست علی بن حمود حاکم طنجه و سبته بقتل رسید و با درگذشت وی مدت هفت سال ذکر بنی امیه بر منابر اندلس متروک گشت. المستعین بالله شخصی ادیب و شاعر بود. (از الاعلام زرکلی چ 2 ج 3 ص184 از البیان المغرب و جذوة المقتبس).
مستعین بالله.
[مُ تَ نُ بِلْ لاه] (اِخ) (ال ...) لقب سلیمان بن محمد بن هودبن عبدالله بن موسی، مولای ابوحذیفهء جذامی، مکنی به ابوایوب و مؤسس دولت آل هود در اندلس. وی به سال 410 ه . ق. هنگامی که حکومت امویان در اندلس رو بضعف گذاشته بود بر شهر تطیلة مستولی گشت و سپس برخی شهرهای دیگر را نیز تصرف نمود و به سال 431 ه . ق. سرقسطة را نیز اشتغال کرد و به سال 438 ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی چ 2 ج 3 ص196 از البیان المغرب و ابن خلدون).
مستعین بالله.
[مُ تَ نُ بِلْ لاه] (اِخ) (ال ...) لقب عباس بن محمد بن ابی بکربن سلیمان، مکنی به ابوالفضل، از خلفای دولت عباسی ثانی در مصر. به سال 808 ه . ق. بعد از درگذشت پدرش با وی بیعت شد. به سال 815 توسط اتابک شیخ محمودی با داشتن عنوان خلافت در قلعهء جبل بازداشت شد و بعد از یک سال از خلافت نیز خلع گشت و به زندان اسکندریه منتقل شد و در سال 833 ه . ق. در سن چهل سالگی در این شهر به مرض طاعون درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 4 ص39 از تاریخ الخمیس و التبرالمسبوک و الضوءاللامع).
مستعینی.
[مُ تَ] (ص نسبی) منسوب به مستعین که لقب خلیفهء عباسی است. (از الانساب سمعانی).
مستغاث.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استغاثة. آنکه فریاد از او خواهند. (مهذب الاسماء). کسی که از او دادرسی خواهند. (غیاث) (آنندراج). آنکه بدو پناه برند. که فریاد ازو خواهند. طلب یاری کرده شده. مستعان و مستنصر. (اقرب الموارد). معول. معتمد. رجوع به استغاثة شود : عدل شاه مستعان ملهوفان، مستغاث مظلومان و مستمسک مهجوران است. (سندبادنامه ص112). از عقوق و تمرد پسر مستغاث شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص343). رؤوس آن اشیاع و وجوه آن اتباع از نایافت قوت و مسکهء زندگانی مستغاث کردند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص26). شاه شار چون دید که کار از دست برفت مستغاث کرد و زنهار خواست. (ترجمهء تاریخ یمینی ص344).
تلخی هجر از ذکور و از اناث
دور دار ای مجرمان را مستغاث.
مولوی (مثنوی چ رمضانی ص348).
- مستغاث به؛ شخصی که از وی فریادرسی می خواهند. (ناظم الاطباء). مستعان. مستنصر. مستغاث. (اقرب الموارد).
- مستغاث علیه؛ مدعی. (ناظم الاطباء).
|| (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. (مهذب الاسماء) :
از تو نوشند از ذکور و از اناث
بی دریغی در عطا یا مستغاث.
مولوی (مثنوی).
مستغاثی.
[مُ تَ] (ص نسبی) فریادی و دادخواه، و تأویل آن به دو وجه است: یکی آنکه مستغاث اسم مفعول است به معنی کسی که از او دادرسی خواهند و آن حاکم باشد، و یاء آن نسبت باشد و مجموعاً به معنی دادخواه، وجه دیگر آنکه مستغاث مصدر میمی است و یاء آن نسبت یا یاء فاعلیت باشد و مجموعاً به معنی استغاثه کننده، چنانکه کسبی به معنی کسب کننده. (از غیاث) (آنندراج).
مستغانم.
[مُ تَ نِ] (اِخ) نام شهری به الجزائر.
مستغانمی.
[مُ تَ نِ ] (اِخ) احمدبن مصطفی علوی جزائری، فقیه و متصوف قرن چهاردهم هجری. تولد و وفات او در شهر مستغانم در الجزایر بوده است. او راست: المنح القدسیة، لباب العلم فی تفسیر سورة و النجم، مبادی ء التأیید، الابحاث العلویة فی الفلسفة الاسلامیة و غیره. تولد او به سال 1291 و درگذشتش در سال 1353 ه . ق. بوده است. (از الاعلام زرکلی ج 1 ص 243).
مستغانمی.
[مُ تَ نِ ] (اِخ) قدوربن محمد بن سلیمان، فقیه قرن چهاردهم از اهالی مستغانم که ولایتی است در وهران. او را در حدود بیست تألیف است و به سال 1322 ه . ق. درگذشته است. (از الاعلام زرکلی ج 6 ص32 از تعریف الخلف).
مستغث.
[مُ تَ غِث ث] (ع ص) نعت فاعلی از استغثاث. آنکه «غثیث» و ریم را از جراحت خارج کند. (اقرب الموارد). برآورندهء ریم و جز آن از زخم و علاج و مداوات آن کننده. (منتهی الارب) (آنندراج). آنکه مرهم می نهد بر جراحت و ریم آن را پاک می کند. (ناظم الاطباء). رجوع به استغثاث شود.
مستغدر.
[مُ تَ دِ] (ع ص) جای آبگیرناک. (منتهی الارب). جایی که در آن غدیرها باشد. (اقرب الموارد). رجوع به استغدار شود.
مستغرب.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استغراب. آنکه کسی را غریب می یابد. (اقرب الموارد). || مبالغه نماینده در خنده. (منتهی الارب). رجوع به استغراب شود.
مستغرب.
[مُ تَ رَ] (ع ص) نعت مفعولی از استغراب. غریب یافته شده و غریب بشمار آمده. (اقرب الموارد). غریب داشته. عجیب و غریب و بیگانه. || نادر. (ناظم الاطباء). بعید. || آنکه غریب نوازی می کند. || متعجب و حیران. (ناظم الاطباء). رجوع به استغراب شود.
مستغرق.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استغراق. غرق شونده. (غیاث) (آنندراج). فرورونده. (ناظم الاطباء). || فرارسنده. || به تمام توانائی خود کاری کننده. || کامل. (غیاث) (آنندراج). رجوع به استغراق شود.
مستغرق.
[مُ تَ رَ] (ع ص) نعت مفعولی از استغراق. غوطه ور شده و فرورفته در آب و غرق شده. (ناظم الاطباء). رجوع به استغراق شود. || مستوعب. (اقرب الموارد). فرا گرفته. || فرو رفته. متحیر. حیران. غریق :
مستغرق یادت آنچنانم
کم هستی خویش شد فراموش.سعدی.
کرا قوت وصف احسان اوست
که اوصاف مستغرق شان اوست.
سعدی (بوستان).
مستغرق درود و ثنا باد روحشان
تا روز را فروغ بود شمع را شعاع.
حافظ (از دیباچهء دیوان).
- مستغرق شدن؛ از خود بیخود شدن. حیران و شیفته شدن. فرو رفتن :
تا من و توها همه یکجان شوند
عاقبت مستغرق جانان شوند.
مولوی (مثنوی).
یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبه فرو برده بود و در بحر مکاشفه مستغرق شده. (گلستان). آن جانور را که او را آفتاب پرست می گویند دیدم که در جمال آفتاب حیران و مستغرق شده است. (انیس الطالبین بخاری).
- مستغرق گشتن؛ حیران و شیفته شدن :
یک شمه چو زان حدیث بشنودیم
مستغرق سر کبریا گشتیم.عطار.
|| مستهلک. پابپا. تیک.
- مستغرق شدن؛ مستهلک شدن. پابپا شدن. تیک شدن : من که بوسهلم لشکر را بر یکدیگر تسبیب کنم و برات ها بنویسند تا این مال مستغرق شود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص258).
|| هزینه شده. به کار رفته. صرف شده.
- مستغرق شدن؛ صرف شدن. هزینه شدن :خزائن آل سامان مستغرق شد در کار وی [ ری ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص264).
|| مستهلک. مصروف. سرگرم.
- مستغرق داشتن؛ مصروف کردن. سرگرم و مشغول داشتن : چون لحظه ای فرا نمی یابد به مطالعهء کتب و مجالست فضلا...استیناس جوید و ایام و انفاس بدان مستغرق دارد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص21). روزگار او را [ سندباد را ] بر افادت حکمت و دانش مستغرق داشته است. (سندبادنامه ص46).
- مستغرق شدن؛ به کار رفتن. صرف شدن :اگر در شرح احوال... خوض نموده آید مجلدات در آن مستغرق شود. (جهانگشای جوینی). اگر عمری تمام در استنساخ آن مستغرق شود تحصیل آن جز به سالهای دراز ممکن نگردد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص253).
- مستغرق گردانیدن؛ مصروف ساختن. به کار بردن : روزگاری دراز در آن مستغرق گردانیدم. (کلیله و دمنه).
- مستغرق گشتن؛ هزینه و صرف شدن : اگر مخلوقی خواستی که این معانی را در عبارت آرد بسی کاغذ مستغرق گشتی. (کلیله و دمنه).
|| سنگین چون خواب. (اقرب الموارد): أنام [ الاشنة ] الصبیان نوماً مستغرقاً. (ابن البیطار).
مستغزر.
[مُ تَ زِ] (ع ص) نعت فاعلی از استغزار. آنکه چیزی را میدهد تا افزون بر آن واپس گیرد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). مغازر. رجوع به استغزار و مغازر شود.
مستغش.
[مُ تَ غِش ش] (ع ص) نعت فاعلی از استغشاش. خائن شمرنده کسی را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || گمان غش و خیانت کردن برنده کسی را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و رجوع به استغشاش شود.
مستغشی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از مصدر استغشاء. کسی که جامهء خود را بطوری پوشد که چیزی نشنود و نبیند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استغشاء شود.
مستغفر.
[مُ تَ فِ] (ع ص) نعت فاعلی از استغفار. آمرزش خواهنده. (دهار) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استغفار شود.
مستغفری.
[مُ تَ فِ] (حامص) طلب مغفرت. آمرزش خواهی.
مستغفری.
[مُ تَ فِ ] (اِخ) جعفربن ابی علی محمد نسفی سمرقندی مکنی به ابوالعباس، محدث و فقیه قرن پنجم ه . ق. رجوع به ابوالعباس مستغفری در همین لغت نامه و ریحانة الادب ج 5 ص303 و الاعلام زرکلی ج 2 ص123 شود.
مستغفرین.
[مُ تَ فِ] (ع ص، اِ) جِ مستغفر (در حالت نصبی و جری). طلب کنندگان آمرزش. آمرزش خواهان : الصابرین و الصادقین و القانتین و المنفقین و المستغفرین بالاسحار. (قرآن 3/17). و رجوع به مستغفر و استغفار شود.
مستغل.
[مُ تَ غِل ل] (ع ص) نعت فاعلی از استغلال. غله آوردن خواهنده. || مزدوری گیرنده کسی را و او را بر کشانیدن غله دارنده. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || گیرندهء غله از مستغلات. (اقرب الموارد). رجوع به استغلال شود.
مستغل.
[مُ تَ غَل ل] (ع ص، اِ) نعت مفعولی و اسم مکان از استغلال. ملک و جایی که غله خیز باشد و غله در آن حاصل گردد. (ناظم الاطباء). آنچه از آن غله خیزد. جایی که غله دهد. ج، مستغلات. (دهار) :کاروانسرائی برآورده و دهی مستغل سبک خراج بر کاروانسرای و کاریز وقف کرده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص549). مردمان رعیت را با جنگ کردن چه کار باشد لاجرم شهرتان ویران شد و مستغلی بدین بزرگی از آن من بسوختند. (تاریخ بیهقی ص562).
جهان جای الفنج غلهء تو است
چه بیکار باشی در این مستغل.
ناصرخسرو.
در میان آن کاغذی نهاده بود هر یکی را نام دیهی یا سرای یا مستغلی یا کنیزک یا اسب و استر و شتر نوشته. (مجمل التواریخ و القصص). هر ماهی او را یکهزار و دویست دینار از این حظیره غله بحاصل آمده است و اندر شارستان مستغلها داشته است. (تاریخ بخارای نرشخی ص64).
افزون ز صد هزار کس اند از تو یافته
باغ و سرای و ضیعت و املاک و مستغل.
سوزنی.
|| مطلق درآمد ملکی خواه از راه محصول زراعی و خواه از راه اجاره : از بازرگانی شنیدم که بسی سراهاست در مصر که در او حجره هاست به رسم مستغل، یعنی به کرا دادن. (سفرنامهء ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص 90). و رجوع به استغلال شود.
مستغلات.
[مُ تَ غَلْ لا] (ع ص، اِ) جِ مستغل. آنچه از محصول زمین و از قبیل آن بدست آید. (اقرب الموارد). برای اطلاع بر کیفیت مستغلات از نظر مالیاتی رجوع به تاریخ تمدن جرجی زیدان ج 2 ص 94 شود. || هر ملک غله خیز. (ناظم الاطباء) :[ گورخانهء یوسف(ع) را ] اوقاف بسیار باشد از دیه ها و مستغلات در بیت المقدس. (سفرنامهء ناصرخسرو ص60). دانم که عشر و خمس این غلات و نزل و ربع این مستغلات به دواوین سلاطین نمیدهی. (سندبادنامه ص166). و ضامن مستغلات را که دخل میرسد و به مشروط وفا نکرده است در استیفای مضمون سخت نگیرد. (مجالس سعدی ص 23). شغل مشارالیه [ وزیر سرکار ] نسق املاک و زراعات و آبادی باغات و مستغلات و طواحین و قنوات است. (تذکرة الملوک چ دبیرسیاقی ص44 و 46 و 50). از برای مستغلات سرکار خاصهء شریفه ضابط و مستأجر بهم رسانید. (تذکرة الملوک ص 45).
- مستغلات دیوانی؛ مستغلات متعلق به بیت المال و مملکت. در مقابل مستغلات خاصه : شغل مشارالیه [ ضابطه نویس ] آن است که محصولات و مستغلات دیوانی تمام ممالک محروسه و وجوه راهداری... (تذکرة الملوک ص41).
|| انبار غله. (ناظم الاطباء).
مستغلظ.
[مُ تَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از استغلاظ. غلیظ شونده و غلیظ شده. (از اقرب الموارد). || غلیظ یابنده چیزی را. (از اقرب الموارد). || خوشهء گندم سخت شده و دانه برآورده. و نیز هر نباتی که سخت شده باشد. || آنکه جامه را بسبب درشتی و گندگی خرید نکند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به استغلاظ شود.
مستغلظ.
[مُ تَ لَ] (ع ص، اِ) نعت مفعولی و اسم مکان از استغلاظ. غلیظ یافته شده. (از اقرب الموارد). جای سطبر و غلیظ: طعنه فی مستغلظ ذراعه؛ آن جای از ذراع او که غلیظ شده باشد. (از اقرب الموارد). و رجوع به استغلاظ شود.
مستغلق.
[مُ تَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از استغلاق. سخن بسته. || کسی که خیار را نداند در خرید و فروخت. || بیع که بی خیار واقع گردد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استغلاق شود.
مستغلقة.
[مُ تَ لَ قَ] (ع اِ) قلعه و بارو. (ناظم الاطباء).
مستغمد.
[مُ تَ مِ] (ع ص) نعت فاعلی از استغماد. پوشیده و نهفته. (ناظم الاطباء). || تیره و تار. (ناظم الاطباء). و رجوع به استغماد شود.
مستغمدة.
[مُ تَ مَ دَ] (ع ص) گرفته. پوشیده. مطرفسة. مطنفسة. (یادداشت مرحوم دهخدا).
مستغنی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استغناء. بی نیاز. (دهار). بی نیازشونده. (منتهی الارب). ضد مفتقر. (از اقرب الموارد) : ایزد... مرا از تمویهی و تلبیسی کردن مستغنی کرده است. (تاریخ بیهقی).
ای در شاهی ز نعت مستغنی
وی از شاهان به جاه مستثنا.مسعودسعد.
از اشباع و اطناب مستغنی گردانیدی. (کلیله و دمنه). بی اصل... چون ایمن و مستغنی گشت به تیره کردن آب خیر... گراید. (کلیله و دمنه). اقدام شیر مقرر است و از شرح و بسط مستغنی. (کلیله و دمنه). گفت حسن رای و صدق رعایت پادشاه مرا از مال مستغنی کرده است. (کلیله و دمنه).
هم آخر بنگزیرد از نقد و جنس
که مستغنیم دارد از انتجاعی.خاقانی.
سفر بیرون از این عالم کن و بالای این عالم
که دل زین هردومستغنی است برترزین و زان دانش.
خاقانی.
چنان دشت مستغنی از ساو و باج
که برداشت از کشور خود خراج.نظامی.
زینسان که منم بدین نزاری
مستغنیم از طعام خواری.نظامی.
وصف او از شرح مستغنی بود
رو حکایت کن که بیگه میشود.
مولوی (مثنوی).
نه مستغنی از طاعتش پشت کس
نه بر حرف او جای انگشت کس.
سعدی (بوستان).
|| توانگر و مالدار و غیرمحتاج. || آنکه دارای حاصل و اندوخته باشد. || شادمان و خوشدل و خشنود. (ناظم الاطباء). || اکتفاکننده به چیزی. || درخواست کننده از خداوند که او را غنی و بی نیاز کند. (از اقرب الموارد). و رجوع به استغناء شود.
مستغنیانه.
[مُ تَ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب) بطور استغنا و توانگری و بی نیازانه. (ناظم الاطباء). چون مستغنیان. و رجوع به مستغنی و استغناء شود.
مستغیث.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استغاثة. فریادخواه یعنی دادخواه. (غیاث) (آنندراج) (منتهی الارب). مستعین و مستنصر. (از اقرب الموارد). صارخ. استغاثه کننده. مستصرخ. و رجوع به استغاثه شود.
مستغیثانه.
[مُ تَ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب) بطور دادخواهی و فریادرسی. (ناظم الاطباء). با استغاثه. رجوع به مستغیث و استغاثه شود.
مستغیثین.
[مُ تَ] (ع ص، اِ) جِ مستغیث (در حالت نصبی و جری). فریادخواهان. استغاثه کنندگان.
مستف.
[مُ تَف ف] (ع ص) نعت فاعلی و مفعولی از استفاف. آنکه دوا یا سویق را کوبیده نشده و معجون ناکرده بگیرد. (از اقرب الموارد). || دوا یا سویق که نرم نشده و معجون ناکرده گرفته شود. (از اقرب الموارد). رجوع به استفاف شود.
مستفاد.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استفادة. فایده گرفته شده و آنچه بطریق فایده حاصل شده باشد. (غیاث) (آنندراج). فائده گرفته. سودبرده. منتفع گرفته شده. حاصل شده. رجوع به استفادة شود. || مقصود و مراد و خواهش. (ناظم الاطباء). مفاد. معنی. مدلول.
- مستفاد شدن؛ برآمدن: از این جمله چنین مستفاد میشود؛ چنین برمی آید.
- عقل مستفاد؛ عقل بالمستفاد. مرحلهء چهارم نفس انسانی. رجوع به عقل در همین لغت نامه شود.
مستفار.
[] (اِ) به لغت عجمیهء اندلس زراوند است. (فهرست مخزن الادویه).
مستفاض.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استفاضة. پراکنده و منتشر و آشکار و هویدا. (ناظم الاطباء). پخش شده. چون حدیث و گفتار پخش شده. (از اقرب الموارد). رجوع به استفاضة شود.
- حدیث مستفاض، یا حدیث مستفاض فیه؛سخن فاش و پراکنده. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). حدیث مستفیض. و رجوع به مستفیض شود.
مستفتح.
[مُ تَ تِ] (ع ص) نعت فاعلی از استفتاح. فاتح و گشاینده. (از اقرب الموارد). || آغازکننده. (از اقرب الموارد). رجوع به استفتاح شود.
مستفتر.
[مُ تَ تِ] (ع ص) نعت فاعلی از استفتار. اسب کشان رونده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استفتار شود.
مستفتی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استفتاء. جواب فتوی خواهنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). فتوی خواه. رجوع به استفتاء شود.
مستفحل.
[مُ تَ حِ] (ع ص) نعت فاعلی از استفحال. کاری که بزرگ و سخت شده باشد. (از اقرب الموارد). رجوع به استفحال شود.
مستفخذ.
[مُ تَ خِ] (ع ص) نعت فاعلی از استفخاذ. خاضع و رام. (از اقرب الموارد). رجوع به استفخاذ شود.
مستفخر.
[مُ تَ خِ] (ع ص) نعت فاعلی از استفخار. چیز فاخر خواهنده و فاخر خریدکننده. (از منتهی الارب). چیز فاخری خرنده یا چیزی را فاخر بشمار آرنده. (از اقرب الموارد). رجوع به استفخار شود.
مستفرخ.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استفراخ. بیرون آوردن دارنده جهت چوزه. (از منتهی الارب). کبوتری که جهت چوزهء خود جا می گیرد. (ناظم الاطباء). کسی که کبوتر را برای جوجه ها بگیرد. (از اقرب الموارد). رجوع به استفراخ شود.
مستفرد.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استفراد. کسی که در چیزی فرد و بی نظیر باشد. (از اقرب الموارد). || آنکه کاری را به تنهایی انجام دهد. (از اقرب الموارد). رجوع به استفراد شود.
مستفرع.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استفراع. آغازکننده سخن یا چیزی را. (از اقرب الموارد). رجوع به استفراع شود.
مستفرغ.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استفراغ. تهی نمایندهء معده از افزونیها. (از منتهی الارب). قی کننده. (از اقرب الموارد). آنکه قی می آورد. (ناظم الاطباء). شکوفه کننده. || آنکه نهایت کوشش و جهد خود برای انجام کاری به کار برد. (از اقرب الموارد).
مستفرغ.
[مُ تَ رَ] (ع اِ) جای خالی کردن چیزها : مهندس کارخانه ایجاد و ابداع چون نهال پلید او را مستفرغ فضالات قاذورات فساد و مستودع اخلاط... (جهانگشای جوینی). و رجوع به استفراغ شود.
مستفرغات.
[مُ تَ رِ] (ع ص، اِ) جِ مستفرِغ و مستفرغة. در اصطلاح طبی هر آنچه بدن را تهی سازد مانند مسهل و دوای قی و مدر و فصد و جز آن. (ناظم الاطباء). و رجوع به مستفرغ و استفراغ شود.
مستفرغة.
[مُ تَ رِ غَ] (ع ص) تأنیث مستفرغ. رجوع به مستفرغ شود. || ناقهء بسیارشیر. || اسب تیزرو که از تک و دو خود چیزی باقی نگذاشته باشد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مستفرمة.
[مُ تَ رِ مَ] (ع ص) زن تنگ کرده شرم به دارو. (از منتهی الارب). زن که داروهای عفص به کار برد: کتب عبدالملک الی الحجاج: یا ابن المستفرمة بعجم الزبیب!
مستفرنگ.
[مُ تَ رَ] (ص) نعت مفعولی برساخته از کلمهء «فرنگ». منحوت از فرنگ و فرنگی. فرنگی مآب. (یادداشت مرحوم دهخدا).
مستفره.
[مُ تَ رِهْ] (ع ص) نعت فاعلی از استفراه. آنکه یابوی گرامی و اعلی بدست می آورد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به استفراه شود.
مستفز.
[مُ تَ فِزز] (ع ص) نعت فاعلی از استفزاز. بیرون کننده و خارج کننده. (از اقرب الموارد). || بقتل رساننده و کشنده. || قعد مستفزاً؛ با عدم اطمینان نشست. (از اقرب الموارد). رجوع به استفزاز شود.
مستفسر.
[مُ تَ سِ] (ع ص) نعت فاعلی از استفسار. بیان کردن خواهنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آنکه طلب ابانت کند. تفسیرخواهنده. پرسنده. پژوهنده. رجوع به استفسار شود.
مستفص.
[مُ تَ فِص ص] (ع ص) نعت فاعلی از استفصاص. استخراج کننده. (از اقرب الموارد). رجوع به استفصاص شود.
مستفضل.
[مُ تَ ضِ] (ع ص) نعت فاعلی از استفضال. باقی گذارندهء چیزی. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || فزونی خواهنده. (از منتهی الارب). چیزی را افزون بر حق خود گیرنده. (از اقرب الموارد). رجوع به استفضال شود.
مستفظع.
[مُ تَ ظِ] (ع ص) نعت فاعلی از استفظاع. فظیع و سخت یابنده کاری را. (از اقرب الموارد). رجوع به استفظاع شود.
مستفقهة.
[مُ تَ قِ هَ] (ع ص، اِ) زن همراه زن نوحه گر که جواب دهد او را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مستفل.
[مُ تَ فِ] (ع ص) نعت فاعلی از استفال. نازل و فرود آینده. (از اقرب الموارد). رجوع به استفال شود.
مستفل.
[مُ تَ فِل ل] (ع ص) نعت فاعلی از استفلال. اندک گیرنده از چیزی. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). رجوع به استفلال شود.
مستفلٍ.
[مُ تَ لِنْ] (ع ص) مستفلی. رجوع به مستفلی و استفلاء شود.
مستفلح.
[مُ تَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از استفلاح. فائز و ظافر و پیروز. (از اقرب الموارد). رجوع به استفلاح شود.
مستفلة.
[مُ تَ فِ لَ] (ع ص) تأنیث مستفل. فرود آینده. نازل. رجوع به مستفل و استفال شود. || حروف مستفلة. در مقابل مستعلیه و آن بیست و دو حرف است: أ. آ. ب. ت. ث. ج. ح. د. ذ. ر. ز. س. ش. ع. ف. ک. ل. م. ن. ه . و. ی. (از اقرب الموارد).
مستفلی.
[مُ تَ] (ع ص) مُستفلٍ. نعت فاعلی از استفلاء، آنکه شپش جستن خواهد در سر. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استفلاء شود.
مستفن.
[مُ تَ فِن ن] (ع ص) نعت فاعلی از استفنان. بر فنون چیزی بردارنده کسی را. (از منتهی الارب). آنکه اسب خود را بر فنونی از راه رفتن وامیدارد. (از اقرب الموارد). رجوع به استفنان شود.
مستفهم.
[مُ تَ هِ] (ع ص) نعت فاعلی از استفهام. فهمیدن خواهنده. (از منتهی الارب). آگاهی خواهنده و فهمیدن خواهنده. (از اقرب الموارد). پرسنده. دانستن خواه. رجوع به استفهام شود.
مستفی ء.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استفاءة. بازگردنده و بازگشته. (از اقرب الموارد). رجوع به استفاءة شود.
مستفید.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استفادة. فائده گیرنده و فائده خواهنده. (آنندراج). فائده گیر. سودخواه. فائده طلب. خواهندهء سود و فایده. بهره مند. سودمند. استفاده کننده. طالب فائده. و رجوع به استفاده شود : آنچه ممکن شد در تفهیم متعلم و تلقین مستفید در شرح و بسط تقدیم افتاد. (کلیله و دمنه). [ ابومنصور ] کاتب...بود... مشتری مشتری سعادت او و کیوان مستفید دهای او. (ترجمهء تاریخ یمینی ص283). بر زبان قلم به سمع مستفیدان رسانیده آید. (جهانگشای جوینی).
مستفیدی اعجمی شد آن کلیم
تا عجمیان را کند زان سر علیم.
مولوی (مثنوی).
گر پذیرند آن نفاقش را رهید
شد نفاقش عین صدق مستفید.
مولوی (مثنوی).
- مستفید شدن؛ سودمند شدن. (ناظم الاطباء).
- مستفید گشتن؛ بهره مند گشتن. سود بردن :چه شود اگر در این خطه روزی چند بیاسائی تا به خدمت تو مستفید گردیم. (گلستان). اما به شنیدن این حکایت مستفید گشتم. (گلستان). دیگران هم به برکت انفاس شما مستفید گردند. (گلستان). بدین حکایت که شنیدم مستفید گشتم و امثال مرا همهء عمر این نصیحت به کار آید. (گلستان).
مستفیض.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استفاضه. آب روان کردن خواهنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || وادی و دره که پردرخت شده باشد. || مکانی که وسیع و گشاده شده باشد. (از اقرب الموارد). || حدیث مستفیض؛ سخن فاش. (منتهی الارب). منتشر. مستفاض فیه. (از اقرب الموارد). ذایع. شایع. فاش. مشهور. معروف. و رجوع به استفاضة شود : هیبت او در آن اقالیم شایع شد و خشونت و یأس او مستفیض. (جهانگشای جوینی).
قصهء یونس دراز است و عریض
وقت خاکست و حدیث مستفیض.
مولوی (مثنوی).
از چندین مملکت عریض و حشمت مستفیض و نعمت فراوان و اموال بی کران. (جامع التواریخ رشیدی).
- مستفیض شدن؛ شایع شدن : ذکر مقامات او... تا دیار مصر برسید و هیبت تیغ او در دربار هند و سند مستفیض شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص291). شکر او در زبان خاص و عام افتاد و نیک سیرتی وی شایع و مستفیض شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص314). ذکر او در اقطار خراسان منتشر گشته و نظم و نثر او شایع و مستفیض شده. (ترجمهء تاریخ یمینی ص361). ذکر آن مسامی در همهء عالم مستفیض و منتشر شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص40).
- مستفیض کردن؛ شایع کردن : خان را بشارت داده آمد تا... این خبر شایع و مستفیض کند چنانکه به دور و نزدیک برسد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص77).
- مستفیض گشتن؛ شایع گشتن : چون خبر وصول رایات جهانگیر در اطراف شایع و مستفیض گشت. (جامع التواریخ رشیدی). نام و لقب او در اطراف و اعطاف جهان به سلطان یمین الدوله و امین المله شایع و مستفیض گشت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص136).
|| در اصطلاح علم حدیث و نزد فقها، مرادف کلمهء مشهور است و جمعی دیگر از فقها بین مستفیض و مشهور فرق نهاده اند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || نیکی بسیار دریافته و احسان و انعام دیده و ممنون و به فیض رسیده. (ناظم الاطباء).
- مستفیض شدن؛ نیکی بسیار و احسان فراوان دریافتن. (ناظم الاطباء).
- || سودبردن. فایده بردن. بهره مند گشتن.
- مستفیض کردن؛ احسان کردن و نیکی بسیار نمودن. بذل و بخشش کردن. انعام دادن. (ناظم الاطباء).
- || فایده رساندن. سود رساندن. بهره مند کردن.
مستفیق.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استفاقة. مرد بسیارخواب. (منتهی الارب). || بیمار که از بیماری به شده باشد. || خفته که بیدار شده باشد. || شخص مست که بهوش آمده باشد. || غافل که از غفلت خود بیدار شده باشد. (از اقرب الموارد). و رجوع به استفاقة شود.
مستفیه.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استفاهة. مرد بسیارخوار. (از منتهی الارب). کسی که اکل و شرب او افزون شده باشد پس از اندک بودن. (از اقرب الموارد). رجوع به استفاهة شود.
مستق.
[مُ تُ / مُ تَ] (معرب، اِ) مستقة. معرب مشتهء فارسی. مشته. جبهء فراخ. || آلتی از آلات موسیقی چینیان که از انبوبه هائی مرکب بود و فارسیان آن را بیشه مشته می نامیده اند. (مفاتیح العلوم خوارزمی). رجوع به مستقة شود. || از وسایل تقسیم آب نهرها. مستقه. رجوع به مستقه شود: ذکر مقاسم آبهای آن و عدد مستقهای(1) آن. (تاریخ قم ص40).
(1) - در این شاهد ممکن است مفرد کلمه مستقه باشد نه مستق، که حسب رسم الخط قدیم، هاء آن هنگام الحاق هاء علامت جمع حذف شده است.
مستقال.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استقالة. رجوع به استقالة شود.
مستقبح.
[مُ تَ بِ] (ع ص) نعت فاعلی از استقباح. زشت و قبیح شمرنده. قبیح بیننده. ضد مستحسن. (از اقرب الموارد). رجوع به استقباح شود.
مستقبح.
[مُ تَ بَ] (ع ص) نعت مفعولی از استقباح. زشت و قبیح شمرده شده. زشت دیده شده. ضد مستحسن. (از اقرب الموارد). زشت و بد. (آنندراج). زشت داشته. قبیح :یکی بر سر راهی مست خفته بود... عابدی در وی گذر کرد و در حالت مستقبح او نظر. (سعدی).
- مستقبح الذکر؛ که ذکر آن قبیح باشد. که یادآوری آن زشت باشد.
مستقبل.
[مُ تَ بِ] (ع ص، اِ) نعت فاعلی از استقبال. روی به چیزی آرنده. (غیاث) (آنندراج). کسی که در مقابل و محاذات چیزی قرار گیرد چون در مقابل قبله. (از اقرب الموارد). رجوع به استقبال شود. || در اصطلاح فقهی، کسی که به طرف قبله متوجه است. || پیش آینده. (غیاث) (آنندراج). مقابل مستدبر. (از اقرب الموارد). پیشوازکننده. به پیشواز شونده. پذیره آینده. || زمانهء پیش آینده که مقابل ماضی و حال است. (غیاث) (آنندراج). زمانی که بعد از حال آید. استقبال. (از اقرب الموارد). مُستقبَل. (از المنجد). زمانی که منتظر بوجود آمدن آن باشی پس از زمانی که در آن هستی، و بدین نام خوانده شده است بسبب اینکه زمان به استقبال آن میرود(1). (از تعریفات جرجانی). مضارع. غابر. آینده :
بیش از همه شاهانست از ماضی و مستقبل
بیش از همه میران است از شیری و از شاری(2).
منوچهری.
همچنین هر کس به اندازهء نظر
غیب مستقبل ببیند خیر و شر.
مولوی (مثنوی).
که چه خواهم خورد مستقبل عجب
لوت فردا از کجا سازم طلب.
مولوی (مثنوی).
- امثال: المستقبل کشاف.
(1) - بدین ترتیب جرجانی آن را به صیغهء اسم مفعول خوانده است.
(2) - ن ل: شیرانست از شیری و هشیاری.
مستقبل.
[مُ تَ بَ] (ع ص، اِ) نعت مفعولی از استقبال. آنچه بسوی آن روی آورند. (از اقرب الموارد). رجوع به استقبال شود. || زمانی که بعد از حال آید. مستقبِل. (المنجد). || در اصطلاح مصوران، تمام رخ. تصویر دوچشمی. تصویر که دو چشم و هر دو رخساره دارد در مقابل نیمرخ که به اصطلاح مصوران تصویر یک چشمی را گویند. (غیاث) (آنندراج).
مستقبلیات.
[مُ تَ بِ لی یا] (ع ص، اِ)حوادث آینده و زمانهای آینده. (ناظم الاطباء).
مستقبلین.
[مُ تَ بِ] (ع ص، اِ) جِ مستقبِل (در حالت نصبی و جری). رجوع به مستقبل شود. || پیشوازکنندگان. (ناظم الاطباء). به پیشوازآیندگان. استقبال کنندگان.
مستقتل.
[مُ تَ تِ] (ع ص) نعت فاعلی از استقتال. باک ندارندهء موت جهت دلاوری. (از منتهی الارب). مستمیت و فداکار و از جان گذشته. (از اقرب الموارد). رجوع به استقتال شود.
مستقد.
[مُ تَ قِدد] (ع ص) نعت فاعلی از استقداد. پیوسته باشنده بر کاری و چیزی برابر و هموار. (از منتهی الارب). امری که مستمر و مستوی شده باشد. (از اقرب الموارد). رجوع به استقداد شود.
مستقدر.
[مُ تَ دِ] (ع ص) نعت فاعلی از استقدار. تقدیر کردن خواهنده. (از منتهی الارب). سؤال کننده و طلب کننده از خداوند تقدیر خیر را. (از اقرب الموارد). رجوع به استقدار شود.
مستقدم.
[مُ تَ دِ] (ع ص) نعت فاعلی از استقدام. پیش درآینده. (از منتهی الارب). متقدم و پیش رونده بر قوم. (از اقرب الموارد). پیشرو. || در پیش شدن خواهنده. (از منتهی الارب). || دلیر و دلاور. (ناظم الاطباء). آنکه قدوم و شجاع باشد. (از اقرب الموارد). رجوع به استقدام شود.
مستقدمین.
[مُ تَ دِ] (ع ص، اِ) جِ مستقدِم (در حالت نصبی و جری). پیش درآیندگان و پیشروان. رجوع به مستقدم شود.
مستقذر.
[مُ تَ ذِ] (ع ص) نعت فاعلی از استقذار. پلیددارنده و پلیدشمرنده. (از اقرب الموارد). رجوع به استقذار شود.
مستقذر.
[مُ تَ ذَ] (ع ص) نعت مفعولی از استقذار. پلید داشته شده و پلید بشمارآمده. (از اقرب الموارد). پلید. (از منتهی الارب). چرکین.
- جامهء مستقذرالبطانة؛ جامه ای که آستر آن چرکین باشد. (ناظم الاطباء). رجوع به استقذار شود.
مستقر.
[مُ تَ قِرر] (ع ص) نعت فاعلی از استقرار. قرارگیرنده و ساکن و متمکن و ثابت شونده در جایی. (از اقرب الموارد). رجوع به استقرار شود.
مستقر.
[مُ تَ قَرر] (ع ص، اِ) نعت مفعولی و اسم مکان از استقرار. ثابت داشته شده. (یادداشت مرحوم دهخدا). ثابت. ساکن. قائم. استوار. قرارگرفته. و رجوع به استقرار شود :امامت حسین مستقر بود. (جهانگشای جوینی).
- مستقر ساختن؛ قرار دادن. جایگزین کردن.
- مستقر شدن؛ جایگیر شدن. برقرار شدن. استقرار حاصل کردن. استقرار پیدا کردن. آرام گرفتن. توطن کردن.
- مستقر کردن؛ استوار کردن. استقرار دادن. جایگیر کردن.
|| جای قرار. (غیاث) (آنندراج). موضع استقرار. (از اقرب الموارد). آرامگاه. (دهار). آرام. آرام جای. جای آرام. جای و مکان باش. موطن. دارالقرار. مقر. قرارگاه. قرارجای :
این چه ترفند است ای بت که همی گوید خلق
که سقر باشد فرجام ترا مستقرا(1).خسروانی.
مسکن و مستقر خواجه نعیم دگر است
یک دو سال است که من دور بماندم ز نعیم.
فرخی.
گیتی سرای رهگذرانست ای پسر
زین بهتر است نیز یکی مستقر مرا.
ناصرخسرو.
کاین نیست مستقر خردمندان
بلک این گذرگهیست بر او بگذر.
ناصرخسرو.
گفتم که نفس ناطقه را مستقر کجاست
گفتا ورا جهان لطیفست مستقر.ناصرخسرو.
کف راد او مر نعم را مقر
سر تیغ او مستقر نقم.ناصرخسرو.
ای در ره عصیان قدمی چند شمرده
بازآی کزین درگه به مستقری نیست.سنائی.
امروز مرکز خلافت است و مستقر امت و منبع ملک. (کلیله و دمنه).
زحل نحس تیره روی نگر
کز بر مشتریش مستقر است.خاقانی.
وقت تب چون به نی نبرد تب
شیر گر نیستانش مستقرست.خاقانی.
چون چند مرحله بیاوردند و به سر دو راه رسیدند به جانب هراة رفتند به مستقر فایق. (ترجمهء تاریخ یمینی ص78). در مسند ملک و مستقر عز خویش ممکّن بنشست. (ترجمهء تاریخ یمینی ص218). بغراخان در بعضی از آن منازل جان تسلیم کرد و چون این اشارت به ملک نوح رسید روی به مستقر عز و سریر مملکت خویش نهاد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص121). [ سلطان ] با جمعی از خواص ممالیک برنشست و... به مستقر زعیم و عظیم ایشان که به ابن سوری معروف بود راه وصول آسان کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص323). آذربایجان که مقر سریر سلطنت و مستقر رایات مملکت است. (جامع التواریخ رشیدی). آن باغ مستقر و منزل این جماعت است. (تاریخ قم ص252).
- مستقر داشتن؛ جای داشتن :
ستم رسیده تر از تو ندیده کس دگری
که در تنت دو ستمکاره مستقر دارد.
ناصرخسرو.
همی گوزن و عقاب از نهیب تیر و کمانت
به کوه و بیشه در آرام و مستقر دارد.
مسعودسعد.
من چو برجیس رخوت آمده ام
سرطان مستقری خواهم داشت.خاقانی.
|| عاصمه. کرسی. پای تخت. نشست. مرکز :خرداب شهری بزرگ است [ به صقلاب ] و مستقر پادشاه است. (حدودالعالم). حران [ در سودان ] شهری است بزرگ و مستقر ملوک است. (حدود العالم). اخسیکت قصبهء فرغانه است و مستقر امیر است و عمال. (حدودالعالم). بیکث قصبهء چاچ است و مستقر سلطان اندر وی است. (حدود العالم). انبار مستقر ابوالعباس امیرالمؤمنین بوده است. (حدودالعالم). نشابور... مستقر سپاه سالاران است. (حدودالعالم). ری مستقر پادشاه جبال است. (حدودالعالم). جنیانجکث قصبهء تغزغز است شهری میانه است و مستقر ملک است و به حدود چین پیوسته. (حدودالعالم).
- مستقرالخلافة؛ قرارگاه خلافت. مرکز خلافت.
- || (اِخ) در عهد اکبرشاه، لقب بلدهء آگره در هندوستان بود. (غیاث) (از آنندراج).
(1) - در بسیاری از ابیاتِ شاهد، بضرورت شعر به تخفیف آمده است.
مستقرض.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استقراض. وام خواهنده. قرض خواهنده از کسی. (از اقرب الموارد). و رجوع به استقراض شود.
مستقرع.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استقراع. سُم که سخت شده باشد. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || شکنبه که خَمْل یعنی پرز وی رفته باشد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گشن به عاریت خواهنده. || ماده گاو گشن خواه. (از منتهی الارب). رجوع به استقراع شود.
مستقرم.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استقرام. شتر جوان که «قرم» شده باشد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استقرام و قرم شود.
مستقرة.
[مُ تَ قِرْ رَ] (ع ص) تأنیث مستقر. رجوع به مستقر شود. || مستقرة یا ذات عادة مستقرة؛ زن که در ماههای سال موعد حیض و عِّدهء ایام آن یکسان باشد. مقابل مضطربة یا ذات عادة مضطربة. (یادداشت مرحوم دهخدا).
مستقص.
[مُ تَ قِص ص] (ع ص) نعت فاعلی از استقصاص. قصاص گرفتن خواهنده از کسی. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استقصاص شود.
مستقصٍ.
[مُ تَ صِنْ] (ع ص) مستقصی. رجوع به مستقصی و استقصاء شود.
مستقصر.
[مُ تَ صِ] (ع ص) نعت فاعلی از استقصار. قصیر شمارنده کسی را. (از اقرب الموارد). رجوع به استقصار شود.
مستقصی.
[مُ تَ] (ع ص) مستقصٍ. نعت فاعلی از استقصاء. کوشش تمام کننده و به نهایت چیزی رسنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استقصاء شود.
مستقطر.
[مُ تَ طِ] (ع ص) نعت فاعلی از استقطار. چکیدن خواهنده. (از اقرب الموارد). رجوع به استقطار شود.
مستقطر.
[مُ تَ طَ] (ع ص) نعت مفعولی از استقطار. چکیده. چکیده شده. رجوع به استقطار شود.
مستقفل.
[مُ تَ فِ] (ع ص) نعت فاعلی از استقفال. شخص بخیل و ممسک. (از اقرب الموارد). رجوع به استقفال شود.
مستقل.
[مُ تَ قِل ل] (ع ص) نعت فاعلی از استقلال. بردارنده و حمل کننده چیزی را و آن مأخوذ از «قلة» است به معنی بالاترین قسمت هر چیزی. (از اقرب الموارد). || اندک شمارنده چیزی را. || طائر بلند برآمده. || قوم رونده و کوچ کننده. || لرزه گرفته. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مستبد در رأی و نظر خویش. || والی که در کار ولایت و حکومت کردن تنها باشد و کسی را در آن شریک نکند. (از اقرب الموارد). || تنها به کاری استاده شونده. (غیاث) (آنندراج). || محکم و پابرجا. (غیاث). چیز استوار و قائم بنفس خود که محتاج به دیگری نباشد. (ناظم الاطباء).
-فکر مستقل داشتن؛ مقلد نبودن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- مستقل مزاج؛ ثابت قدم و بردبار. (ناظم الاطباء). || صاحب استقلال. (غیاث). || به معنی زن منکوحه. نظر به اینکه مستقل خانه است. (از آنندراج) (از غیاث) :
غم مخور مستقل(1) خانه سلامت باشد
که از او بهره ترا تا به قیامت باشد.
شفائی (از آنندراج).
- مستقل ناموس؛ زن منکوحه و عقدی. (ناظم الاطباء).
|| (اِ) هر آنچه از آن انتفاع گیرند. (از آنندراج). رجوع به معنی بعد شود. || در استعمال فارسیان، دکانهای زیرخانه که مالک از کرایهء آن منتفع شود. (غیاث) (از آنندراج). اما در این معنی تحریر غلطی از مستغل است. رجوع به مستغل و مستقلات و مستغلات شود.
(1) - به ضرورت در شعر به تخفیف لام به کار آمده است.
مستق.
[مُ تَ قِلْ لَنْ] (ع ق) به استقلال. بالاستقلال. مستقلانه. منفرداً و بطور تنهایی و بدون شرکت دیگری. بالانفراد. و رجوع به مستقل و استقلال شود.
مستقلات.
[مُ تَ قِلْ لا] (ع ص، اِ) جِ مستقلة. رجوع به مستقلة و مستقل شود.
- مستقلات عقلیه؛ یکی از دو قسم دلیل عقلی است و آن مستق از عقل بدست می آید بدون اینکه نظر شارع اسلام در آن دخالت داشته باشد، مانند این قاعده «قانون برای انسان است نه انسان برای قانون». و قسم دیگر دلیل عقلی، استلزامات عقلیه است که بوسیلهء حکم شرعی بدست می آید. (از فرهنگ حقوقی).
|| چیزهایی خاص و مخصوص و املاک از قبیل دکان و کاروانسرا و حمام و خانه و جز آن که مالک از کرایهء آنها منتفع گردد. (ناظم الاطباء). اما در این معنی تحریر نادرستی است از مستغلات. رجوع به مستغلات شود :اکثر مواضع نواحی و باغات قصبه و مستقلات شهر اردو و متاع او بود. (کتاب نگارستان از آنندراج).
مستقلة.
[مُ تَ قِلْ لَ] (ع ص) تأنیث مستقل. رجوع به مستقل و مستقلات و استقلال شود.
مستقوس.
[مُ تَ وِ] (ع ص) نعت فاعلی از استقواس. منحنی و خمیده. (از اقرب الموارد). || ابروی مانا به کمان. (منتهی الارب). رجوع به استقواس شود.
مستقه.
[مَ تَ قَ] (معرب، اِ) عبارت از آهنی است مانند ذراع که بر آن علامات و نشانهایند که بدان آب قسمت می کنند. هر علامتی دلیل است بر مقدار مستقه. || بعضی دیگر گویند که مراد از مستقه جزوی است از اجزای این آب. ج، مساتق و مساتیق. (از تاریخ قم ص43).
مستقة.
[مُ تُ قَ / مُ تَ قَ] (معرب، اِ) معرب مشتهء فارسی. پوستین درازآستین. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از المعرب جوالیقی) : عن أنس بن مالک أن ملک الروم أهدی الی رسول الله(ص) مستقة من سندس فلبسها رسول الله(ص) فکأنی أنظر الی یدیها تذبذبان فبعث بها الی جعفر فقال: ابعث بها الی اخیک النجاشی. (المعرب جوالیقی ص308). || آلتی که بدان چنگ و مانند آن نوازند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، مَساتِق.
مستقی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استقاء. برکشندهء آب از چاه. (آنندراج). آب کشنده و آبکش. (از منتهی الارب). || سقی و آبیاری خواهنده. (از اقرب الموارد). رجوع به استقاء شود.
مستقید.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استقادة. آنکه زمام اختیار به دست دیگری دهد. (از منتهی الارب). مطیع و فرمانبردار و رام. (ناظم الاطباء). || کشنده را کشتن فرمودن خواهنده از حاکم. (از منتهی الارب). رجوع به استقادة شود.
مستقیل.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استقالة. اقاله خواهنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استقالة شود.
مستقیم.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استقامة. راست و معتدل. (منتهی الارب). معتدل. (از اقرب الموارد). راست که ضد کج باشد. (غیاث) (آنندراج). رجوع به استقامة شود : یکی را حب جاه از جادهء مستقیم به بیراه افکنده. (کلیله و دمنه).
بنوشته هفت چرخ و رسیده به مستقیم
بگذشته از مسافت و رفته به منتها.خاقانی.
اشکال هندسی چون مثلثات و مربعات و کثیرالاضلاع و مدور و مقوس و منحنی و مستقیم برکشید. (سندبادنامه ص65).
اگر جاده ای بایدت مستقیم
ره پادشاهان امید است و بیم.
سعدی (بوستان).
- خط مستقیم؛ خط راست بدون اعوجاج. (ناظم الاطباء): خط مستقیم کوتاهترین خطی میان دو نقطه که انتهاء او اند. (التفهیم).
- سطح مستقیم؛ سطح راست : سطح مستقیم کوتاه ترین سطحی میان دو خط که نهایت او اند. (التفهیم).
- صراط مستقیم؛ راه راست. راه درست. راه صحیح.
- معاء یا رودهء مستقیم(1)؛ نام یکی از امعاء غلاظ، و آن معاء ششم از امعاء سته است و نام دیگر آن سرم. روده ای که مخرج ثفل است. مقعده. (یادداشت مرحوم دهخدا). رودهء راست. راست روده. و رجوع به روده شود.
|| هر چه که راست استاده باشد. (غیاث) (آنندراج). راست. ایستاده. افراشته و قائم.
- مستقیم القامه؛ برافراشته بالا. (ناظم الاطباء).
|| استوار و برقرار و نیک برقرار شده. (ناظم الاطباء). پای برجا : مستقیم بودن خود را بر ستوده تر روشها در طاعت او... (تاریخ بیهقی ص314). چون سلطان مسعود را به هراة کار یکرویه و مستقیم گشت.... (تاریخ بیهقی ص250). امیرالمؤمنین این نبشته را فرستاد در حالتی که همهء کارها مستقیم شده بود. (تاریخ بیهقی ص312). از ری نامه ها رسیده بود که کارها مستقیم است. (تاریخ بیهقی ص263). خوارزمشاه آلتونتاش را بفرمائیم تا پشت به خوارزم و رو به ماوراءالنهر کند با لشکری قوی که کار خوارزمشاه مستقیم است. (تاریخ بیهقی ص343). اولیاء دولت را بر حفظ مصالح آن ملک مستقیم و مستدیم بداشت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص46). رتبت روضهء کرم و نوال که در خدمت وی خردمندان هماره مقیم و مستقیم و مستفید آمدندی با خشکی درآمیخت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 444). کار عالم بنظام رسید و امور ملک مستقیم شد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص368). وزیر ابوالمظفر برغشی بر قاعدهء خویش در مسند وزارت مقیم و مستقیم بود. (ترجمهء تاریخ یمینی، نسخهء خطی)(2). || یک سر. یک راست. (یادداشت مرحوم دهخدا). || درست. صحیح : و زنوا بالقسطاس المستقیم. (قرآن 17/ 35، 26/182).
چو آهنگ بربط بود مستقیم
کی از دست مطرب خورد گوشمال.
سعدی (گلستان).
|| سالم. (یادداشت مرحوم دهخدا) : مزاج اگرچه مستقیم بود اعتماد بقا را نشاید. (گلستان سعدی).
- مستقیم بنیت؛ تن درست. صحیح. سالم :آنگاه دایهء مستقیم بنیت معتدل هیئت لطیف طبیعت کریم جبلت بیاوردند. (سندبادنامه ص43).
- مزاج مستقیم؛ مزاج ثابت و برقرار. (ناظم الاطباء).
|| آنکه مقصود و مراد خوش دارد. || امین و درست. (ناظم الاطباء).
(1) - Rectum. (2) - در نسخهء چاپی (ص 149) کلمهء مستقیم که شاهد است، نیامده.
مستقیماً.
[مُ تَ مَنْ] (ع ق) بطور مستقیم. بدون اعوجاج و بطور راست. || یک سر. یک سره. || بدون واسطه و رابطه. رجوع به مستقیم شود.
مستقیمة.
[مُ تَ مَ] (ع ص) تأنیث مستقیم. رجوع به مستقیم و استقامة شود.
- مستقیمة الاضلاع؛ سطحی که کناره های وی راست و برابر باشد. (ناظم الاطباء).
- زاویهء مستقیمة؛ زاویهء راست.
مستقیمی.
[مُ تَ] (حامص) مستقیم بودن. رجوع به مستقیم شود.
مستک.
[مَ تَ] (ص مصغر) مست گونه :
مستک شده ای همی ندانی پس و پیش. (اسرار التوحید ص17).
- نیم مستک؛ اندک مایه مست. اندک مست :
نیم مستک فتاده و خورده
بی خیو این خدنگ یازه من.سوزنی.
مستک.
[مُ تَک ک] (ع ص) نعت فاعلی از استکاک. رجوع به استکاک شود. || گیاه انبوه شونده و بهم در شونده. گوش کر و تنگ سوراخ. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مست کار.
[مَ] (ص مرکب) چیزی مسکر. (آنندراج). مستی آورنده. || دائم الخمر. (آنندراج). مست کاره. و رجوع به مست کاره شود.
مست کاره.
[مَ رَ / رِ] (ص مرکب) همیشه مست و دائم الخمر. (ناظم الاطباء). مست کار. رجوع به مست کار شود. || (اِ مرکب) می انگبین. سَکَر. (زمخشری).
مستکان.
[مَ تَ] (اِخ) دهی است از دهستان برادوست بخش صومای شهرستان ارومیه. واقع در 18500گزی جنوب شرقی هشتیان و 3500گزی غرب راه ارابه رو سرو. 221 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء سرو و چشمه تأمین میشود و محصول آن غلات و توتون، و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مستکان.
[مَ تَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومه بخش صومای شهرستان ارومیه. واقع در 14500گزی شمال خاوری هشتیان و 4000گزی باختری راه ارابه رو ممکان به هشتیان. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
مستکبر.
[مُ تَ بِ] (ع ص) نعت فاعلی از استکبار. بزرگ و عظیم یابنده چیزی را. (از اقرب الموارد). ج، مستکبرون و مستکبرین. رجوع به استکبار شود. || دارای کبریاء. (از اقرب الموارد). گردنکش و متکبر و مغرور. (غیاث) :
ز مستکبران دلاور مترس
از آن کو نترسد ز داور بترس.
سعدی (بوستان).
مستکبری.
[مُ تَ بِ] (حامص) مستکبر بودن. استکبار داشتن. متکبر بودن :
سپیدار مانده ست بی هیچ چیزی
ازیرا که بگزید(1) مستکبری را.ناصرخسرو.
برو شکر کن چون به نعمت دری
که محرومی آید ز مستکبری.
سعدی (بوستان).
(1) - ن ل: ازیرا بگیرند.
مستکبرین.
[مُ تَ بِ] (ع ص، اِ) جِ مستکبر (در حالت نصبی و جری) :مستکبرین به سامراً تهجرون. (قرآن 23/67). انه لایحب المستکبرین. (قرآن 6/23). رجوع به مستکبر شود.
مستکتب.
[مُ تَ تِ] (ع ص) نعت فاعلی از استکتاب. رجوع به استکتاب شود.
مستکثر.
[مُ تَ ثِ] (ع ص) نعت فاعلی از استکثار. آنکه بسیار و فراوان می خواهد. (از منتهی الارب). رجوع به استکثار شود.
مستکر.
[] (اِ) آبنوس. (فهرست مخزن الادویه). رجوع به آبنوس شود.
مست کردن.
[مَ کَ دَ] (مص مرکب)مست گردانیدن. سبب مستی شدن. کسی را مستی دادن. سکر آوردن. اسکار. ترنیح. انزاف :
مست کردت آز دنیا لاجرم
چون شدی هشیار ماندی مستمند.
ناصرخسرو.
عقل و سخن مر ترا به کار کی آید
چون تو همی مست کرده ای دل هشیار.
ناصرخسرو.
گفت ایزد جان ما را مست کرد
چون نداند آنکه را خود هست کرد.
مولوی (مثنوی).
ای ساقی از آن پیش که مستم کنی از می
من خود ز نظر بر قد و بالای تو مستم.
سعدی.
گر سرت مست کند بوی حقیقت روزی
اندرونت به گل و لاله و ریحان نرود.
سعدی.
گر همه خلق را چو من بیدل و مست می کنی
روی به صالحان نما خمر به زاهدان چشان.
سعدی.
مگر بوئی از عشق مستت کند
طلبکار عهد الستت کند.سعدی (بوستان).
بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت. (گلستان سعدی).
هر چه مستت کند شراب تو اوست
وانکه بی خویش کرد خواب تو اوست
نان اگر پرخوری کند مستی
کم خور ای خواجه کز بلا رستی.اوحدی.
تهوید؛ مست کردن شراب کسی را. (از منتهی الارب). || در تداول عامیانه، مست شدن. سکر. مشروب خوردن به حد افراط بمنظور مست شدن و انجام دادن اعمالی که در حالت هوشیاری میسر نیست. (فرهنگ لغات عامیانهء جمال زاده).
مستکرم.
[مُ تَ رِ] (ع ص) نعت فاعلی از استکرام. بزرگواری بدست آورنده. (از منتهی الارب). || چیزی نفیس و گرامی پیداکننده و چیزی گرامی خواهنده و کریم و گرامی یابنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استکرام شود.
مستکره.
[مُ تَ رِهْ] (ع ص) نعت فاعلی از استکراه. مکروه و ناخوش و زشت داننده چیزی را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استکراه شود.
مستکره.
[مُ تَ رَهْ] (ع ص) نعت مفعولی از استکراه. آنچه کریه بشمار آمده باشد. (از اقرب الموارد). ناپسند. کریه. رجوع به استکراه شود : چه سلاطین کامگار را هیچ خصلتی مستکره تر از آن نتواند بود که بر امثال این معانی اقدام نمایند. (سندبادنامه ص 74). او اول کسی است که خراج پدید کرد و سنت گردانید و عجم آن را مستعظم و مستکره شمردند. (تاریخ قم ص183).
مستکری.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استکراء. به کرایه گیرنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استکراء شود.
مستکشف.
[مُ تَ شِ] (ع ص) نعت فاعلی از استکشاف. برهنه کردن خواستن از کسی. (از منتهی الارب). درخواست کننده که چیزی را برای او کشف کنند. (از اقرب الموارد). رجوع به استکشاف شود.
مستکفٍ.
[مُ تَ فِنْ] (ع ص) مستکفی. نعت فاعلی از استکفاء. رجوع به مستکفی و استکفاء شود.
مستکف.
[مُ تَ کِف ف] (ع ص) نعت فاعلی از استکفاف. گرد گیرنده چیزی را و نگرنده بسوی آن. || موی فراهم شونده. || آنکه دست پیش چشم دارد وقت نگریستن از دور. || دست پیش کسی دارنده به خواهش و سؤال. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استکفاف شود.
مستکفات.
[مُ تَ کِف فا](1) (ع ص، ا) جِ مستکفة. (اقرب الموارد). رجوع به مستکفة شود. || چشمها. بدان جهت که در کفف یعنی حفره ها و گوها می باشد. || شتران گردشده و جمع شده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
(1) - در منتهی الارب به فتح «ک» ضبط شده است.
مستکفة.
[مُ تَ کِفْ فَ] (ع ص) تأنیث مستکفّ. رجوع به مستکف شود. || واحد مستکفات یعنی شتران گردآمده. (از اقرب الموارد). رجوع به مستکفات شود.
مستکفی.
[مُ تَ] (ع ص) مستکفٍ. نعت فاعلی از استکفاء. کفایت خواهنده در هر کار. (غیاث) (از اقرب الموارد). رجوع به استکفاء شود.
مستکفی بالله.
[مُ تَ بِلْ لاه] (اِخ) (ال ...) سلیمان بن احمدبن علی مکنی به ابوالربیع سومین خلیفهء عباسی در مصر. وی به سال 683 ه . ق. در بغداد متولد شد و به سال 701 بعد از درگذشت پدرش در مصر به نام او خطبه خواندند. وی امور خلافت را به دست سلطان الملک الناصر (محمدبن قلاوون) سپرد و خود به جنگ تاتارها رفت. در سال 702 ه . ق. وارد دمشق شد. سپس روابط او با سلطان الناصر تیره گشت و در سال 738 ه . ق. بوسیلهء او به شهر قوص در صعید تبعید گشت و تا زمان مرگ در آنجا بسر برد. مردی فاضل و شجاع و سخاوتمند بود و به همنشینی دانشمندان و ادیبان علاقمند بود. خلافت وی که در واقع خلافتی ظاهری بود، 39 سال و دو ماه و سیزده روز بطول انجامید. (از الاعلام زرکلی چ 2 ج 3 ص181 از البدایة و النهایة و الدررالکامنة و النجوم الزاهرة).
مستکفی بالله.
[مُ تَ بِلْ لاه] (اِخ) (ال ...) سلیمان بن محمدالمتوکل علی اللهبن المعتضد عباسی مکنی به ابوالربیع مشهور به المستکفی ثانی، از خلفای عباسی در مصر. وی به سال 792 ه . ق. متولد شد و به سال 845 ه . ق. بعد از درگذشت برادرش المعتضد ثانی با وی بیعت شد و در سال 855 ه . ق. در مصر درگذشت. (از اعلام زرکلی ج 3 ص196 از التبرالمسبوک و تاریخ الخمیس).
مستکفی بالله.
[مُ تَ بِلْ لاه] (اِخ) (ال ...) عبدالله بن علی المکتفی بن المعتضد مکنی به ابوالقاسم، بیست و دومین خلیفهء عباسی. رجوع به عبدالله (ابن علی بن مکتفی) شود.
مستکفی بالله.
[مُ تَ بِلْ لاه] (اِخ) (ال ...) محمد بن عبدالرحمن بن عبیداللهبن ناصر اموی، مکنی به ابوعبدالرحمان، صاحب قرطبه و نوزدهمین خلیفهء اموی در اندلس. به سال 366 ه .ق. متولد شد و به سال 414 ه . ق. بر المستظهربالله غلبه کرد و مدت هفده ماه سلطنت کرد و سرانجام بدست مردم قرطبه خلع شد و به خارج شهر تبعید گشت و در قریهء شمنت در نزدیکی شهر سالم مسموم شد یا بقتل رسید. (از الاعلام زرکلی ج 7 ص63 از جمهرة الانساب و ابن الاثیر).
مستکلب.
[مُ تَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از استکلاب. کسی که همچو سگان بانگ کند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به استکلاب شود.
مستکلی ء.
[مُ تَ لِءْ] (ع ص) نعت فاعلی از استکلاء. زمین بسیارگیاه. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). رجوع به استکلاء شود.
مستکمل.
[مُ تَ مِ] (ع ص) نعت فاعلی از استکمال. تمام کردن خواهنده. (از منتهی الارب). کامل کننده و تمام کننده چیزی را. (از اقرب الموارد). رجوع به استکمال شود.
مستکمل.
[مُ تَ مَ] (ع ص) نعت مفعولی از استکمال. کامل شده. تمام شده. رجوع به استکمال شود.
مستکملین.
[مُ تَ مِ] (ع ص، اِ) جِ مستکمِل (در حالت نصبی و جری). کامل کنندگان :
مصلیَّا علی النبی المصطفی
و آله المستکملین الشرفا.(ابن مالک).
و رجوع به مستکمل شود.
مستکن.
[مُ تَ کِن ن] (ع ص) نعت فاعلی از استکنان. پوشیده و در پرده گردنده. (از منتهی الارب). مستتر. (از اقرب الموارد). پنهان شده. نهفته. و رجوع به استکنان شود.
مستکن.
[مُ تَ کَن ن] (ع ص) نعت مفعولی از استکنان. || ساکن. متوطن :
آن دو گرگانی و دو رازی و دو ولوالجی
سه سرخسی و سه کاندر سغد بوده مستکن.
منوچهری.
مست کننده.
[مَ کُ نَ دَ / دِ] (نف مرکب)آنچه سبب مستی شود. سکرآورنده. سَکَر. (دهار) (منتهی الارب) : منفعت شراب مست کننده، طعام را هضم کند... (نوروزنامه ص102). مُخفِس؛ شراب زود مست کننده. (منتهی الارب). و رجوع به مست کردن شود.
مستکنة.
[مُ تَ کِنْ نَ] (ع ص) تأنیث مستکن. پنهان. پوشیده. نهفته. رجوع به مستکن و استکنان شود : فینفع من وجع الظهر و.... الریاح المستکنة(1) فیها. (ابن البیطار). || (اِ) کینه و حقد. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب).
(1) - Fixees.
مستکوی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استکواء. داغ کردن خواهنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آنچه وقت داغ کردنش رسیده باشد. (از اقرب الموارد). رجوع به استکواء شود.
مستکین.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استکانة. فروتن و کمینه و رام و خوار. (از منتهی الارب). خاضع و ذلیل. (از اقرب الموارد). رجوع به استکانة شود.
مست گردانیدن.
[مَ گَ دَ] (مص مرکب)مست کردن. اسکار. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). تهویة. خشم. (از منتهی الارب). رجوع به مست و مست کردن شود.
مست گردیدن.
[مَ گَ دَ] (مص مرکب)مست شدن. مست گشتن. انتشاء. استنشاء. تنشی. خذم. نشوة. (از منتهی الارب). رجوع به مست گشتن شود.
|| معجب و متکبر و مغرور شدن.
و رجوع به مست و مست گشتن و مست شدن شود.
مست گشتن.
[مَ گَ تَ] (مص مرکب)مست شدن. مست گردیدن. رجوع به مست و مست شدن و مست گردیدن شود :
چو با رندان به مجلس می گرفتند
ز مجلس مست چون گشتند رفتند.رودکی.
وزان پس بگفتا که گوهرفروش
کجا شد که ما مست گشتیم دوش.فردوسی.
چو خوردند و گشتند از باده مست
گشادند از باده بر ماه دست.فردوسی.
همان تا بدارند باده به دست
بدان تا بخسبند و گردند مست.فردوسی.
به خمر دین(1) چو تو خر مست گشته ای شاید
که خویشتن بکشیم از تو ما که هشیاریم.
ناصرخسرو (چ دانشگاه ص71).
مست گشتی زین خطا دانی صوابی را همی
وین نباشد جز خطا وز مست ناید جز خطا.
ناصرخسرو.
گردد زمین ز جرعه چنان مست کز درون
هر گنج زر که داشت به عمدا برافکند.
خاقانی.
|| مغرور شدن :
چو برگشت از او برمنش گشت و مست
چنان دان که هرگز نیاید بدست.فردوسی.
مست گشتند ای برادر خلق از ایشان دور شو
پیش از این کاین بقعهء پرنور پر ظلما شود.
ناصرخسرو.
باده پرخوردن و هشیار نشستن سهل است
گر به دولت برسی مست نگردی مردی.
(امثال و حکم دهخدا).
- مست گشتن به خون؛ مست شدن به خون. در کشتارکننده پس از کشتاری میل به کشتارهای دیگر پیدا شدن :
به پیروزی ساوه شاه اندرون
گرفته دل و مست گشته به خون.فردوسی.
- مست گشته؛ مست شده. مست. سکران :
پاره کردستند جامهء دین به تو بر لاجرم
این سگان مست گشته روز حرب کربلا.
ناصرخسرو.
(1) - در چ مرحوم تقوی: ز خمر تن.
مستل.
[مَ تَ] (ع اِ) راه تنگ. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مستل.
[مُ تَل ل] (ع ص) نعت فاعلی و مفعولی از استلال. بیرون کشنده چیزی را از داخل چیزی دیگر چون شمشیر را از غلاف. (از اقرب الموارد). || آنچه از داخل چیزی دیگر بیرون آورده شده باشد. (از اقرب الموارد). رجوع به استلال شود.
مستلاط.
[مُ تَ] (ع ص، اِ) نعت مفعولی از استلاطة. دعی و فرزندخوانده. (از اقرب الموارد). رجوع به استلاطة شود.
مستلئم.
[مُ تَ ءِ] (ع ص) نعت فاعلی از استلآم. با ناکسان و لئیمان خویشی و مصاهرت نماینده. || در ناکسان زن خواهنده. || زره پوشنده. || آنکه پدرش بد و زشتخوی باشد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استلآم شود.
مستلب.
[مُ تَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از استلاب. رباینده. (از منتهی الارب). مختلس. (از اقرب الموارد). رجوع به استلاب شود. || در اصطلاح فقهی، آنکه مالی را از محل غیر حِرز آشکارا می رباید و فرار می کند بدون آنکه محارب باشد. مجازات مستلب تعزیر است.
مستلب.
[مُ تَ لَ] (ع ص) نعت مفعولی از استلاب. ربوده شده. رجوع به استلاب شود.
مستلبث.
[مُ تَ بِ] (ع ص) نعت فاعلی از استلباث. بطی ء و درنگ کار شمرنده کسی را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استلباث شود.
مستلبن.
[مُ تَ بِ] (ع ص) نعت فاعلی از استلبان. آنکه شیر می خواهد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استلبان شود.
مستلبی ء.
[مُ تَ بِءْ] (ع ص) نعت فاعلی از استلباء. بزغاله که فله و آغز شیر را می خورد. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). و رجوع به استلباء شود.
مستلج.
[مُ تَ لِج ج] (ع ص) نعت فاعلی از استلجاج. ستیهنده و تمردکننده در سوگند و نادهندهء کفاره به گمان صدق. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استلجاج شود.
مستلحق.
[مُ تَ حِ] (ع ص) نعت فاعلی از استلحاق. کسی که «الحاق» می کارد و آن میوهء بعد از نخستین میوه است. (از اقرب الموارد). || چیزی را به خود نسبت دهنده. (از اقرب الموارد). و رجوع به استلحاق شود.
مستلحم.
[مُ تَ حِ] (ع ص) نعت فاعلی از استلحام. راه فراخ. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آنکه در پی راه میرود یا در پی فراخترین راهها می رود. (از اقرب الموارد). رجوع به استلحام شود. || (اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب). اسد. (اقرب الموارد).
مستلذ.
[مُ تَ لِذذ] (ع ص) نعت فاعلی از استلذاذ. لذت گیرنده و مزه یاب. (منتهی الارب). لذیذیابنده و لذیذشمرنده چیزی را. (از اقرب الموارد). رجوع به استلذاذ شود.
مستلذ.
[مُ تَ لَذذ] (ع ص) نعت مفعولی از استلذاذ. آنچه لذیذ بنظر آید. لذت دار. گوارا :
زندگی خود نخواهد بهر خوذ
نی پی ذوق حیات مستلذ.مولوی (مثنوی).
رجوع به استلذاذ شود.
مستلذات.
[مُ تَ لَذْ ذا] (ع ص، اِ) جِ مستلذ و مستلذة. چیزهای مرغوب که بدان لذت گیرند. (غیاث) (آنندراج). رجوع به مستلذ و استلذاذ شود.
مستلزم.
[مُ تَ زِ] (ع ص، اِ) نعت فاعلی از استلزام. لازم شمرنده چیزی را. (از اقرب الموارد). لزوم خواهنده و لازم گیرنده. (آنندراج). رجوع به استلزام شود. || تقاضاکننده و طلب کننده و درخواست کننده. (ناظم الاطباء). خواهنده. خواهان: این نقشه مستلزم کوشش بسیار است. این کار مستلزم فلان کار است. این معنی مستلزم آن است که... || موجب و مسبب. || برآورنده و حاصل کننده. || پیداکننده. || سبب و جهت و علت و باعث. (ناظم الاطباء).
مستلزمات.
[مُ تَ زِ] (ع ص، اِ) جِ مستلزم و مستلزمة. چیزهای لازم و ملزوم. (ناظم الاطباء).
مستلسم.
[مُ تَ سِ] (ع ص) نعت فاعلی از استلسام. طلب کننده و خواهنده. (اقرب الموارد). رجوع به استلسام شود.
مستلطف.
[مُ تَ طِ] (ع ص) نعت فاعلی از استلطاف. لطیف شمرنده و لطیف یابنده چیزی را. (اقرب الموارد). || چسباننده چیزی را بر بازو و جنب خود. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استلطاف شود.
مستلعب.
[مُ تَ عِ] (ع ص) نعت فاعلی از استلعاب. خواهان بازی کردن. (ناظم الاطباء). رجوع به استلعاب شود.
مستلغی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استلغاء. گوش دهنده به لغت و زبان کسی. (از اقرب الموارد). رجوع به استلغاء شود.
مستلفث.
[مُ تَ فِ] (ع ص) نعت فاعلی از استلفاث. استنباط کننده. || گیرنده چیزی را بطور کامل. || کتمان کننده خبر را. || برآورنده حاجت را. (از اقرب الموارد). رجوع به استلفاث شود.
مستلفج.
[مُ تَ فَ] (ع ص) نعت مفعولی از استلفاج. بی چیز. (منتهی الارب). مفلس. ملفج. (اقرب الموارد). و رجوع به ملفج شود. || دل رفته و بی حواس از ترس. || به زمین دوسیده و لاصق از لاغری و ناتوانی. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مستلقی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استلقاء. خفته بر قفا. (از اقرب الموارد). بر قفا خوابنده یعنی پشت به بستر کرده دست و پا درازکننده. (غیاث). بر پشت خفته. ستان :چشم را نگاه دارند از بسیار گریستن... و از مستلقی خفتن یعنی به پشت باز خفتن. (ذخیرهء خوارزمشاهی). خداوند علت مستلقی بخسبد یعنی به پشت بازخسبد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و رجوع به استلقاء شود.
مستلقیاً.
[مُ تَ یَنْ] (ع ق) در حال مستلقی بودن. در حالت استلقاء. در حالت بر قفا خفتگی. (ناظم الاطباء). رجوع به مستلقی و استلقاء شود.
مستلم.
[مُ تَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از استلام. استلام کننده. (از اقرب الموارد). رجوع به استلام شود.
مستلهم.
[مُ تَ هِ] (ع ص) نعت فاعلی از استلهام. الهام خواهنده. (از اقرب الموارد). رجوع به استلهام شود.
مستلیح.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استلاحة. بینا و آگاه نسبت به امری. (از اقرب الموارد). رجوع به استلاحة شود.
مستلیط.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استلاطة. پسر خواننده غیری را. (از منتهی الارب). آنکه کسی را به فرزندی ادعا کند در حالی که فرزند او نباشد. (از اقرب الموارد). || برخود چسباننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || واجب کننده. (از منتهی الارب). رجوع به استلاطة شود.
مستلیم.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استلامة. شخصی که ملامت کنند او را. (از منتهی الارب). شایستهء ملامت. (از اقرب الموارد). رجوع به استلامة شود.
مستماح.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استماحة. آنکه از او عطا و بخشش خواسته باشند. (از اقرب الموارد). رجوع به استماحة شود.
مستمال.
[مُ تَ] (ع ص) نعت مفعولی از استمالة. بسوی خود میل داده شده. (از منتهی الارب). مایل و خم شده. (از اقرب الموارد). || تسلی و دل آسا نموده شده. (از منتهی الارب). کسی که دل او را بدست آورده باشند. (از اقرب الموارد). رجوع به استمالة شود.
مستمتع.
[مُ تَ تِ] (ع ص) نعت فاعلی از استمتاع. برخورداری یابنده. (از منتهی الارب). منتفع و برخوردار از چیزی به مدت طولانی. (از اقرب الموارد). || عمره گذارنده با حج. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استمتاع شود.
مستمجد.
[مُ تَ جِ] (ع ص) نعت فاعلی از استمجاد. کسی یا چیزی که افزونی می گیرد و یا افزونی می خواهد. (از ناظم الاطباء). رجوع به استمجاد شود.
مستمخر.
[مُ تَ خِ] (ع ص) نعت فاعلی از استمخار. آنکه جهت خنکی برابر باد می ایستد. (ا ز ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به استمخار شود.
مستمخض.
[مُ تَ خِ] (ع ص) نعت فاعلی از استمخاض. شیر دیر سطبر شونده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استمخاض شود.
مستمد.
[مُ تَ مِدد] (ع ص) نعت فاعلی از استمداد. یاری خواهنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مرکب برگیرنده از دوات. (از اقرب الموارد). رجوع به استمداد شود.
مستمر.
[مُ تَ مِرر] (ع ص) نعت فاعلی از استمرار. درگذرنده و رونده. (از اقرب الموارد). || دائمی و پایدار و پی درپی و رونده بر یک روش و حالت واحد چنانکه گویند عادت مستمر. (از اقرب الموارد). استوار و روان و پیوسته و دائم. (غیاث) (آنندراج). پایا. جاری : هرگاه این رسم مستمر گشت همگنان در سر این غفلت شوند. (کلیله و دمنه). در میان هنود قاعدهء مستمر است که هر پادشاه که در دست اهل اسلام اسیر شد پادشاهی را نشاید. (ترجمهء تاریخ یمینی ص247).
این جهان و ساکنانش منتشر
آن جهان و سالکانش مستمر.
مولوی (مثنوی).
عمر همچون جوی نو نو می رسد
مستمری می نماید در جسد.
مولوی (مثنوی).
شانزده یک از وجه و اصلی سرکار خاصهء شریفه در وجه معیرالممالک از قدیم الایام الی الآن مقرر و مستمر است. (تذکرة الملوک چ دبیرسیاقی ص24).
- مستمرشکل؛ به شکل چیزی یکپارچه و متصل و ممتد و جاری :
آن ز تیری مستمرشکل آمده است
چون شرر کش تیز جنبانی بدست.
مولوی (مثنوی).
- سِحر مستمر؛ جادوی سخت استوار. یا جادوی باطل و رونده. (منتهی الارب). جادوی محکم و قوی. (از اقرب الموارد) : و ان یروا آیة یعرضوا و یقولوا سحر مستمر. (قرآن 54/2).
- یوم نحس مستمر؛ روز سخت نحس یا روز پیوسته بدی یا روز تلخ یا روز نافذ و گذرنده بر آنچه مأمور و مسخرشده یا روز چهارشنبهء آخر ماه. (منتهی الارب) : انا أرسلنا علیهم ریحاً صرصراً فی یوم نحس مستمر. (قرآن 54/19).
|| توانا بر حمل چیزی. || آنکه کار او استوار شده باشد از پس تباهی. || توبه کننده و صالح شونده. || تلخ و مُرّ یابنده چیزی را. (از اقرب الموارد). و رجوع به استمرار شود.
مستمر.
[مُ تَ مَرر] (ع ص) نعت مفعولی از استمرار. || بعیدالمستمر؛ مرد استوار در پیکار که بستوه نیاید. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || تلخ یافته شده. و رجوع به استمرار شود.
مستمراً.
[مُ تَ مِرْ رَنْ] (ع ق) به طور مستمر. در حال استمرار. اتصا. استمراراً. دائماً. پیوسته. همیشه. و رجوع به مستمر و استمرار شود.
مستمرة.
[مُ تَ مِرْ رَ] (ع ص) تأنیث مستمر. روان و استوار و دائمی. (غیاث) (آنندراج). پیوسته. همیشه. مستمره. و رجوع به مستمر و استمرار شود : اگر احدی از قانون حق و حساب و امور مستمره و معمول مملکت و ضابطهء حقانیت تخلف و تجاوز نماید... (تذکرة الملوک چ دبیرسیاقی ص6).
مستمری.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استمراء. رجوع به استمراء شود.
مستمری.
[مُ تَ مِرْ ری] (ص نسبی، اِ)آنچه به کسی از نقد یا جنس بطور استمرار ماهانه و یا سالانه دهند. (ناظم الاطباء). وظیفه. راتبه. راتب. ورستاد. حقوق : ارقام مناصب، خواه به مهری که در نزد مهرداران ضبط است می رسیده یا نمی رسیده. رسوم مستمری خود را اخذ می نموده اند. (تذکرة الملوک ص 26).
- مستمری خوار؛ مستمری خور. وظیفه بگیر.
- مستمری گیر؛ وظیفه بگیر.
مستمسک.
[مُ تَ سِ] (ع ص) نعت فاعلی از استمساک. معتصم و چنگ درزننده. (از اقرب الموارد) (از غیاث) (از آنندراج). ج، مستمسِکون. و رجوع به استمساک شود : أم آتیناهم کتاباً مِن قبله فَهُم به مستمسِکون. (قرآن 43/21).
مستمسک.
[مُ تَ سَ] (ع ص، اِ) آنچه بدان چنگ زنند. مَعضّ. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) : عدل شاه مستعان مظلومان، مستغاث مظلومان و مستمسک مهجوران است. (سندبادنامه ص112). || بهانه. دست آویز. دلیل. عذر.
مستمسک بالله.
[مُ تَ سِ کُ بِلْ لاه](اِخ) (ال ...) محمد بن احمدبن ابی علی عباسی، از امیران و خلیفه زادگان خاندان عباسی مصر. وی که فرزند الحاکم بامرالله بود به سال 736 ه . ق. در زمان حیات پدرش، در زندان برج قلعه درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 6 ص221 از الدررالکامنة).
مستمسک بالله.
[مُ تَ سِ کُ بِلْ لاه](اِخ) (ال ...) یعقوب بن عبدالعزیزبن یعقوب بن محمد عباسی، مکنی به ابوالصبر، پانزدهمین از خلفای عباسی مصر. وی به سال 851 ه . ق. متولد شد و در سال 903 ه . ق.بعد از درگذشت پدرش با وی بیعت شد و مدت یازده سال و نه ماه چون دیگر خلفای عباسی مصر فقط اسماً خلافت کرد و به سال 927 ه . ق.در قاهره درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 2 ص264 از بدائع الزهور).
مستمشی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استمشاء. داروی مسهل خورنده. (از منتهی الارب). آنکه داروی مسهل می خورد. || گرفتار شکم روش و اسهال. (ناظم الاطباء). رجوع به استمشاء شود.
مستمصل.
[مُ تَ صِ] (ع ص) نعت فاعلی از استمصال. داروی شکم راننده. (از منتهی الارب). رجوع به استمصال شود.
مستمطر.
[مُ تَ طِ] (ع ص) نعت فاعلی از استمطار. باران خواهنده از خداوند. (از اقرب الموارد). || مکان و زرعی که نیازمند باران باشد. || طالب نیکویی و خیر. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آنکه از باران به پناهگاه خویش پناه برد. (از اقرب الموارد). || خاموش. (از منتهی الارب). ساکت. (از اقرب الموارد). رجوع به استمطار شود.
مستمطر.
[مُ تَ طَ] (ع ص، اِ) نعت مفعولی و اسم زمان و مکان از استمطار. رجوع به استمطار شود. || جای پیدا و نمایان. (منتهی الارب). موضع ظاهر و بارز و منکشف. || مطمع و مورد انتظار: انک للخیر مستمطر. (از اقرب الموارد).
مستمطرات.
[مُ تَ طِ] (ع ص، اِ) جِ مستمطرة و مستمطر. || نجوم أخذ. نجوم الاخذ. منازل بیست و هشتگانهء قمر.
مستمع.
[مُ تَ مِ] (ع ص) نعت فاعلی از استماع. شنونده و گوش دارنده. (از منتهی الارب) (از دهار). اصغاکننده. (از اقرب الموارد). گوش کننده. نیوشنده. ج، مستمعون. رجوع به استماع شود : أم لهم سُلَّم یستمعون فیه فلیأت مستمِعُهم بسلطان مبین. (قرآن 52/38).
مستمعی گفت هان صفاوت بغداد
چند صفت پرسی از صفای صفاهان.
خاقانی.
عطار در دل و جان اسرار دارد از تو
چون مستمع نیابد پس چون کند روایت.
عطار.
وصفها را مستمع گوید به راز
تا شناسد مرد اسب خویش باز.
مولوی (مثنوی).
مستمع چون تشنه و جوینده شد
واعظ ار مرده بود گوینده شد.
مولوی (مثنوی).
مستمع داند به جد آن خاک را
چشم و گوشی داند او خاشاک را.
مولوی (مثنوی).
مستمع چون نیست خاموشی به است
نکته از نااهل اگر پوشی به است.
(منسوب به مولوی).
تنی چند برگفت او مجتمع
چو عالم نباشی کم از مستمع.سعدی.
نگویم سماع ای برادر که چیست
مگر مستمع را ندانم که کیست.سعدی.
فهم سخن چون نکند مستمع
قوت طبع از متکلم مجوی.
سعدی (گلستان).
مستمع را بسی منتظر باید بود تا او تقریر سخن کند. (گلستان).
سخن از مستمعان قدر پذیرد صائب
قطره در گوش صدف گوهر شهوار شود.
صائب.
- مستمع آزاد؛ در تداول امروز محصلی که به میل شخصی نه طبق ضوابط تحصیلی در کلاس درس شرکت کند.
- امثال: مستمع صاحب سخن را بر سر کار آورد. (امثال و حکم دهخدا).
مستمعاً.
[مُ تَ مِ عَنْ] (ع ق) به صورت مستمع بودن. از روی استماع. در حالت گوش دادن. (ناظم الاطباء). و رجوع به مستمع و استماع شود.
مستمعز.
[مُ تَ عِ] (ع ص) نعت فاعلی از استمعاز. کوشش کننده در کار. (از اقرب الموارد). رجوع به استمعاز شود.
مستمعون.
[مُ تَ مِ] (ع ص، اِ) جِ مستمع (در حالت رفعی). گوش دهندگان. رجوع به مستمع شود : قال کلاّ فاذهبا بآیاتنا انّا معکم مستمعون. (قرآن 26/15).
مستمعین.
[مُ تَ مِ] (ع ص، اِ) جِ مستمع (در حالت نصبی و جری). شنوندگان. گوش دارندگان. رجوع به مستمع شود.
مستمکت.
[مُ تَ کِ] (ع ص) نعت فاعلی از استمکات. رجوع به استمکات شود. || آبلهء پر از ریم. (ناظم الاطباء).
مستمکل.
[مُ تَ کِ] (ع ص) نعت فاعلی از استمکال. ازدواج کننده و زن گیرنده. (از اقرب الموارد). رجوع به استمکال شود.
مستمکن.
[مُ تَ کِ] (ع ص) نعت فاعلی از استمکان. پیروزشونده و ظفریابنده. (از اقرب الموارد). رجوع به استمکان شود.
مستملٍ.
[مُ تَ لِنْ] (ع ص) مستملی. رجوع به مستملی شود.
مستمل.
[مُ تَ مِل ل] (ع ص) نعت فاعلی از استملال. بستوه آینده. (از منتهی الارب). بیزارشونده و ناراحت از کسی. (از اقرب الموارد). رجوع به استملال شود.
مستملح.
[مُ تَ لِ] (ع ص) نعت فاعلی از استملاح. ملیح شمرنده کسی را. (از منتهی الارب). ملیح شمارنده یا ملیح یابنده کسی را یا چیزی را. (از اقرب الموارد). رجوع به استملاح شود.
مستملح.
[مُ تَ لَ] (ع ص) نعت مفعولی از استملاح. ملیح. نمکین. (غیاث). رجوع به استملاح شود.
مستملک.
[مُ تَ لَ] (ع ص، اِ) آنچه مالک شده باشند. ملک.
مستملکات.
[مُ تَ لَ] (ع ص، اِ) جِ مستملک و مستملکة. املاک.
مستملکة.
[مُ تَ لَ کَ] (ع ص، اِ) تأنیث مستملک. ملک. ج، مستملکات.
مستملی.
[مُ تَ] (ع ص) مستملٍ. نعت فاعلی از استملاء. املاء پرسنده. و املاء خواهنده. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استملاء شود.
مستملی.
[مُ تَ] (اِخ) (ال ...) ابراهیم بن احمد بلخی مستملی از فضلای قرن چهارم بلخ که به سال 376 ه . ق. درگذشته است. او راست: معجم الشیوخ. (از الاعلام زرکلی ج 1 ص22 از شذرات الذهب).
مستملی.
[مُ تَ] (اِخ) (ال ...) ابوابراهیم اسماعیل بن محمد بن عبدالله المستملی البخاری. او راست: شرح «التعرف لمذهب التصوف» از ابوبکربن ابی اسحاق محمد بن ابراهیم بن یعقوب البخاری الکلاباذی به فارسی.
مستمنح.
[مُ تَ نِ] (ع ص) نعت فاعلی از استمناح. عطیه خواهنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استمناح شود.
مستمند.
[مُ مَ](1) (ص مرکب) غمین و اندوهناک. (جهانگیری). صاحب غم و رنج و محنت و اندوه. چه مست به معنی غم و اندوه و مند به معنی صاحب و خداوند باشد. (برهان). اندوهگین. غمگین. (غیاث). مستومند. زار. ملول. پریشان. غمنده :
به چشم آمدش هوم خود با کمند
نوان بر لب آب بر مستمند.فردوسی.
اگر مستمندند اگر شادمان
شدم درگمان از بد بدگمان.فردوسی.
جز او را مدان کردگار بلند
کزو شادمانیم و زو مستمند.فردوسی.
گر مستمند و با دل غمگینم
خیره مکن ملامت چندینم.ناصرخسرو.
مست کردت آز دنیا لاجرم
چون شدی هشیار ماندی مستمند.
ناصرخسرو.
مهتر و کهتر و وضیع و شریف
از فلک مستمند و رنجورند.انوری.
بر لب دریا نشینم دردمند
دائماً اندوهگین و مستمند.
عطار (منطق الطیر).
کمان ابروی ترکان به تیر غمزهء جادو
گشاده بر دل عشاق مستمند کمین را.
سعدی.
- مستمند داشتن؛ غصه دار کردن. قرین اندوه داشتن. غمگین کردن :
به یکسان نگردد سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند.فردوسی.
چنین است راز سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند.فردوسی.
الا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند.فردوسی.
- مستمند شدن؛ غمگین شدن :
بدیشان چنین گفت کاین روز چند
ندیدم شما را شدم مستمند.فردوسی.
چو بشنید بهرام رخ را بکند
ز مرگ پدر شد دلش مستمند.فردوسی.
خداوند گاو و خر و گوسفند
ز شیران شده بددل و مستمند.فردوسی.
- مستمند گشتن؛ غمگین شدن :
الا ای دلارای سرو بلند
چه بودت که گشتی چنین مستمند.
فردوسی.
|| محتاج و نیازمند. (برهان). حاجتمند. (غیاث). بی نوا و تهیدست. (ناظم الاطباء). بی برگ :
چه جوئی از این تیره خاک نژند
که هم باز گرداندت مستمند.فردوسی.
یکی را برآرد به چرخ بلند
یکی را به خاک افکند مستمند.فردوسی.
ببخشای بر مردم مستمند
نیاز و دلت سوی درد و گزند.فردوسی.
روان هست زندانی مستمند(2)
تن او را چو زندان طبایع چو بند.
اسدی (گرشاسب نامه ص99).
از آن قبل همه شب مستمند تو بد لیث
به های های همی خون ز دیدگان ریزد.
ابولیث طبری.
ای بت بادام چشم پسته دهان قندلب
در غم عشق تو چیست چارهء من مستمند.
سوزنی.
گر نه منِ مستمند(3) دشمن خاقانیم
بهر چه گفتم تو دوست یار عزیز منی.
خاقانی.
ای کار برآور بلندان
نیکوکن کار مستمندان.نظامی.
ترا مثل تو باید سربلندی
چه برخیزد ز چون من مستمندی(4)؟نظامی.
نباشد پادشاهی را گزندی
زدن بر مستمندی ریشخندی.نظامی.
به نزدیک مرد شهری آمد و چون غمناکی مستمند(5) بنشست. (سندبادنامه ص301).
مردانه پای درنه گر شیرمرد راهی
ورنه به گوشه ای رو گر مرد مستمندی.
عطار.
آتش سوزان نکند با سپند
آنچه کند دود دل مستمند(6).
سعدی (گلستان).
کار درویش مستمند برآر
که ترا نیز کارها باشد.سعدی (گلستان).
قرب سلطان مبارک آن کس راست
که کند کار مستمندان راست.اوحدی.
- خانهء مستمندان؛ منزلگاه بینوایان :
به روز جوانی به زندان شدی
بدین خانهء مستمندان شدی.فردوسی.
|| بدبخت و بی نصیب و دل شکسته. (ناظم الاطباء). || گله مند و شکوه ناک. (برهان). شاکی. عارض.
(1) - در تداول حرف «ت» مفتوح نیز آید.
(2) - به معنی اول نیز ایهام دارد.
(3) - به معنی اول نیز ایهام دارد.
(4) - به معنی اول نیز ایهام دارد.
(5) - به معنی اول نیز ایهام دارد.
(6) - به معنی اول نیز ایهام دارد.
مستمندانه.
[مُ مَ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب) فقیرانه و نیازمندانه. هر چیز منسوب به فقر و پریشانی و تنگدستی. (ناظم الاطباء). رجوع به مستمند شود.
مستمندی.
[مُ مَ] (حامص مرکب) مستمند بودن. غمگین بودن. || محتاج بودن. احتیاج داشتن. رجوع به مستمند شود :
گفتی به پرسش تو چو آیم چه آورم
رحمی بیار بر من و بر مستمندیم.
کمال خجندی.
مستمنی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استمناء. رجوع به استمناء شود.
مستمهل.
[مُ تَ هِ] (ع ص) نعت فاعلی از استمهال. آنکه مهلت می خواهد. مهلت جوی. مهلت خواهنده. رجوع به استمهال شود.
مستمهی.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استمهاء. درهم شکنندهء صفوف. (از منتهی الارب). رجوع به استمهاء شود.
مستمیت.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استماتة. خواهندهء مرگ. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || دلاور و پیش آینده به جنگ. (از منتهی الارب). جنگجو که در جنگ از مرگ بیم نداشته باشد. (از اقرب الموارد). از جان گذشته. || جوینده چیزی را در هر راهی. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آنکه از پس لاغری فربه شده باشد. || رَخی و فروهشته. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به استماتة شود. || (اِ) پوست تنک بالای سپیدهء بیضه و تخم مرغ. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مستمیث.
[مُ تَ] (ع اِ) پوست تنک چسبیده به سپیدهء خایهء مرغ و تخم مرغ. (از منتهی الارب). مستمیت. و رجوع به مستمیت شود.
مستمیح.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استماحة. عطا و بخشش خواهنده. (از اقرب الموارد). || شفاعت خواهنده. (از اقرب الموارد). رجوع به استماحة شود.
مستمیز.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استمازة. متنحی و به یکسو شونده. (از اقرب الموارد). رجوع به استمازة شود.
مستمیق.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استماقة. احمق شمرنده کسی را. (از اقرب الموارد). رجوع به استماقة شود.
مستمیل.
[مُ تَ] (ع ص) نعت فاعلی از استمالة. مایل و خم شونده. (از اقرب الموارد). || عطف و توجه کسی را خواهنده. || مایل کننده. (اقرب الموارد). رجوع به استمالة شود.
مستن.
[مُ تَن ن] (ع ص) نعت فاعلی از استنان. رجوع به استنان شود. || (اِ) مستن الطریق؛ آن قسمت از راه که واضح و هویدا باشد. (از اقرب الموارد). || مستن الحرور؛ محل جریان سراب یا محل سخت شدن گرمای آن. (از اقرب الموارد). || شیر بیشه. (منتهی الارب).
مستناء.
[مُ تَ] (ع ص) عطا خواسته. (منتهی الارب).
مستنام.
[مُ تَ] (ع ص، اِ) هر زمین پست که در وی آب ایستد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مستنبح.
[مُ تَمْ بِ] (ع ص) کسی که سگ را وادار به بانگ کردن کند. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). رجوع به استنباح شود.
مستنبط.
[مُ تَمْ بِ] (ع ص) بیرون آورندهء آب و علم و مانند آن. (از منتهی الارب). || آشکارکننده و اختراع کننده چیزی را که پنهان و مخفی بوده است. || استخراج کننده و درآورندهء خیر و نیکی از کسی. || استخراج کنندهء فقه بوسیلهء فهم و اجتهاد خویش. (از اقرب الموارد). آنکه حکمی را به فهم و اجتهاد خود استخراج می کند. (ناظم الاطباء). حکم شرعی فرعی را از ادلهء تفصیلیه به اجتهاد خود استخراج کننده. دریابنده. درک کننده. و رجوع به استنباط شود.
مستنبط.
[مُ تَمْ بَ] (ع ص، اِ) بیرون آورده شده. (غیاث) (آنندراج). || استنباط شده. درک شده. دریافته. رجوع به استنباط شود. || جای بیرون آوردن چیزی. (غیاث) (آنندراج). || در اصطلاح شعرا، نام صنعتی است، و آن چنان بوضع رسیده که بیتی نویسد راست بعده زیر هر لفظی بیتی نویسد. مثاله:
بزرگا به عالم ندیدم کسی
بجز تو شجاع و سخی و جواد
«زمانه همی گویمت».
از این بیت چند ابیات برآید:
بزرگا به عالم ندیدم زمانه
بجز تو شجاع و سخی زمانه
بزرگا زمانه همی گویمت
بجز تو زمانه همی گویمت.
(از کشاف اصطلاحات الفنون ج 2 ص1414).
مستنبطات.
[مُ تَمْ بَ] (ع ص، اِ) جِ مستنبط و مستنبطة. رجوع به مستنبط شود.
مستنبل.
[مُ تَمْ بِ] (ع ص) گیرندهء برگزیدهء مال. || تیر و «نبل» خواهنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استنبال شود.
مستنبه.
[مُ تَمْ بِهْ] (ع ص) آنکه از خواب بیدار شده باشد. (از اقرب الموارد). آگاه. بیدار. هشیار :
نوم عالم از عبادت به بود
آنچنان علمی که مستنبه بود.
مولوی (مثنوی).
و رجوع به استنباه شود.
مستنبی ء.
[مُ تَمْ بِءْ] (ع ص) بازکاونده و تفتیش کنندهء خبر. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استنباء شود.
مستنتج.
[مُ تَ تِ] (ع ص) نتیجه گیرنده و استخراج کنندهء نتیجه از مقدمات. (اقرب الموارد). رجوع به استنتاج شود.
مستنتر.
[مُ تَ تِ] (ع ص) نعت فاعلی از استنتار. رجوع به استنتار شود.
مستنتل.
[مُ تَ تِ] (ع ص) پیش شونده از صف. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آمادگی کنندهء کار. (از منتهی الارب). آماده شونده برای امری. (از اقرب الموارد). رجوع به استنتال شود.
مستنتی ء.
[مُ تَ تِءْ] (ع ص) نعت فاعلی از استنتاء. رجوع به استنتاء شود. || دمل بسیار و هنگفت. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مستنثج.
[مُ تَ ثِ] (ع ص، اِ) نعت فاعلی از استنثاج. رجوع به استنثاج شود. || یکی از دو تنگبار فروهشته گردیده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به استنثاج شود.
مستنثر.
[مُ تَ ثِ] (ع ص) آنکه آب را از بینی می افشاند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آنکه آب در بینی می کند و به قوت بیرون می کند. (از منتهی الارب). || آنکه آب در بینی می کند. (از اقرب الموارد). آب در بینی کننده. (آنندراج). رجوع به استنثار شود.
مستنجث.
[مُ تَ جِ] (ع ص)استخراج کننده و بیرون آرنده. || تصدی کننده و بعهده گیرنده امری را. (از اقرب الموارد). رجوع به استنجاث شود.
مستنجح.
[مُ تَ جِ] (ع ص)درخواست کننده از کسی که حاجتش را برآورده سازد. (اقرب الموارد). رجوع به استنجاح شود.
مستنجد.
[مُ تَ جِ] (ع ص) آنکه پس از ضعف توانا شده باشد. || یاری خواهنده و یاری طلب و مستعین. (از اقرب الموارد). رجوع به استنجاد شود.
مستنجد.
[مُ تَ جِ] (اِخ) المستنجدبالله از خلفای بنی عباس (555 - 566 ه . ق) :
چو آسمان ورق عهد مقتفی بنوشت
برآمد آیت مستنجد از صحیفهء حال.
خاقانی.
رجوع به مستنجد بالله شود.
مستنجد بالله.
[مُ تَ جِ دُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) یوسف بن محمد، صاحب مغرب اقصی، پنجمین از سلاطین موحدی در مغرب. رجوع به یوسف (ابن محمد المستنصر...) شود.
مستنجد بالله.
[مُ تَ جِ دُ بِل لاه] (اِخ)(ال ...) یوسف بن محمد بن معتضد مکنی به ابوالمحاسن، از خلفای عباسی در مصر و پنجمین فرزند المتوکل علی الله که همگی این فرزندان به خلافت رسیدند. وی به سال 798 ه . ق. متولد شد و در سال 859 بعد از خلع برادرش القائم بامرالله با وی بیعت شد و «الظاهر خوش قدم» او را در قلعه مسکن داد و اجازهء سکونت در خانه اش را به وی نداد. المستنجد به سال 884 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 9 ص333).
مستنجد بالله.
[مُ تَ جِ دُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) ابوالمظفر یوسف بن مقتفی، سی و دومین خلیفهء عباسی (555 تا 566 ه .ق). وی مردی کاردان و زیرک بود و چون به خلافت رسید قواعد نیکو نهاد. در عهد او کار خلفای فاطمی در مصر ضعیف شد و در روزگار پسرش المستضی ء کار فتح مصر به اتمام آمد. وزارت این خلیفه را عون الدین بن هبیره و شرف الدین ابن البلدی داشتند. رجوع به تجارب السلف ص314 شود.
مستنجز.
[مُ تَ جِ] (ع ص) آنکه اجرای کار خود را می خواهد. (از اقرب الموارد). آنکه روائی می خواهد. (ناظم الاطباء). || وفای به عهد خواهنده. (از اقرب الموارد). رجوع به استنجاز شود.
مستنجع.
[مُ تَ جِ] (ع ص) قوم و گروهی که در طلب علوفه بروند. (از اقرب الموارد). رجوع به استنجاع شود.
مستنجف.
[مُ تَ جِ] (ع ص) باد که تهی کند ابر را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استنجاف شود.
مستنجل.
[مُ تَ جِ] (ع ص) زمین بسیار زهاب شونده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استنجال شود.
مستنجم.
[مُ تَ جِ] (ع ص) طلب روشنائی کننده. (غیاث) (آنندراج). و رجوع به استنجام شود. || روشن. (غیاث) (آنندراج). تابیده و افروخته :
دود پیوسته هم از هیزم بود
کی ز آتشهای مستنجم بود.مولوی (مثنوی).
مستنجی.
[مُ تَ] (ع ص) رهایی یابنده. || استنجاکننده. (از اقرب الموارد). || قطع کنندهء درخت از ریشه های آن. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). رجوع به استنجاء شود.
مستنحس.
[مُ تَ حِ] (ع ص) جویا شونده از اخبار. (از اقرب الموارد). رجوع به استنحاس شود.
مستنخج.
[مُ تَ خِ] (ع ص) نرم و فروهشته. (ناظم الاطباء). شخصی که بعد از سختی، نرم شده باشد. (از اقرب الموارد). رجوع به استنخاج شود.
مستند.
[مُ تَ نِ] (ع ص) پناه برنده و التجاجوینده. (از اقرب الموارد). پناه جوینده. (غیاث). || پشت به چیزی دهنده. (غیاث). تکیه کننده. رجوع به استناد شود.
مستند.
[مُ تَ نَ] (ع ص، اِ) کسی که پناه به او برده شود. (غیاث). || تکیه کرده شده :
اصبعت در سیر پیدا می کند
که نظر بر حرف داری مستند.
مولوی (مثنوی).
|| تکیه و محل تکیه و پشتی. (ناظم الاطباء). تکیه گاه. معتمد. سند. رجوع به استناد شود. || سند حدیث. (از اقرب الموارد) (از تعریفات جرجانی). رجوع به سند شود.
مستندص.
[مُ تَ دِ] (ع ص) یابنده حق خویش را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استنداص شود.
مستنده.
[مُ تَ دِهْ] (ع ص) کار راست و مستقیم شونده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استنداه شود.
مستنزل.
[مُ تَ زِ] (ع ص) فروآورنده. (از اقرب الموارد). فروفرستنده. (آنندراج). || درخواست کننده از کسی که از نظر خود دست بردارد. (از اقرب الموارد). رجوع به استنزال شود.
مستنزل.
[مُ تَ زَ] (ع ص، اِ) آنکه از مرتبه و مقام خود فرود آورده شده باشد. (از اقرب الموارد). رجوع به استنزال شود. || محل نزول و منزل و خانه. (ناظم الاطباء).
مستنسب.
[مُ تَ سِ] (ع ص) نسب کسی را ذکرکننده. || درخواست کننده از کسی که به وی منتسب شود. (از اقرب الموارد). رجوع به استنساب شود.
مستنسخ.
[مُ تَ سِ] (ع ص)استنساخ کننده. نسخه بردارنده. رونویس کننده. آنکه رونویس کند. آنکه نسخه بردارد. سوادبردار. || آنکه نسخ چیزی را طلب کند. (از اقرب الموارد). رجوع به استنساخ شود.
مستنسخ.
[مُ تَ سَ] (ع ص) استنساخ شده. رونویس شده. کتابت شده از روی نوشته ای دیگر. رجوع به استنساخ شود.
مستنسر.
[مُ تَ سِ] (ع ص) به کرکس ماننده در قوت و کرکسی کننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استنسار شود.
مستنسی ء.
[مُ تَ سِءْ] (ع ص) کسی که در ادای وام خود مهلت می خواهد. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || به نسیه فروختن خواهنده. (منتهی الارب). رجوع به استنساء شود.
مستنشأ.
[مُ تَ شَءْ] (ع ص، اِ) علم و سنگ تودهء راه بلند و تیز. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مَنشأ. و رجوع به منشأ و استنشاء شود.
مستنشئة.
[مُ تَ شِ ءَ] (ع ص) تأنیث مستنشی ء. رجوع به مستنشی ء شود. || زن فالگوی. (منتهی الارب). زن کاهن. چون اخبار را تتبع می کند. (از اقرب الموارد).
مستنشد.
[مُ تَ شِ] (ع ص) آنکه روایت شعر از کسی می خواهد. (از اقرب الموارد). رجوع به استنشاد شود.
مستنشط.
[مُ تَ شِ] (ع ص) پوست درترنجیده و فراهم شونده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استنشاط شود.
مستنشق.
[مُ تَ شِ] (ع ص)استنشاق کننده. آب و جز آن در بینی کننده. (از منتهی الارب). || استشمام کنندهء هوا. (از اقرب الموارد). رجوع به استنشاق شود.
مستنشی.
[مُ تَ] (ع ص) جستجوکنندهء خبر که دریابد از کجا آمده است. (از اقرب الموارد). رجوع به استنشاء شود.
مستنشی ء .
[مُ تَ شِءْ] (ع ص)جستجوکننده و تعقیب کنندهء اخبار. (از اقرب الموارد). پیروی و تتبع اخبار کننده. || بوینده. (از منتهی الارب). رجوع به استنشاء شود.
مستنصت.
[مُ تَ صِ] (ع ص) آنکه خاموش بایستد. || آنکه از کسی بخواهد که به او گوش فرادهد. (از اقرب الموارد). || خاموش بودن خواهنده. (از منتهی الارب). رجوع به استنصات شود.
مستنصح.
[مُ تَ صِ] (ع ص) ناصح شمرنده کسی را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استنصاح شود.
مستنصر.
[مُ تَ صِ] (ع ص) یاری خواهنده و استمدادکننده. (از اقرب الموارد). یاری طلب. یاری خواه. || سائل و پرسنده. (از اقرب الموارد). رجوع به استنصار شود.
مستنصر.
[مُ تَ صِ] (اِخ) المستنصر بالله. هشتمین خلیفهء فاطمی. رجوع به مستنصر بالله شود :
مستنصر از خدای دهد نصرت
زین پس بر اولیای شیاطینم.ناصرخسرو.
مستنصر معالی و حکمت به نظم و نثر
بر امتش که خواند الا که حجتش.
ناصرخسرو.
بشتاب سوی حضرت مستنصر
ره زی شجر جز از ثمره مسپر.ناصرخسرو.
مستنصر بالله.
[مُ تَ صِ رُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) ابراهیم بن احمدبن ابی بکر، مکنی به ابواسحاق، چهاردهمین تن از بنی حفص در مغرب. رجوع به ابواسحاق حفصی شود.
مستنصر بالله.
[مُ تَ صِ رُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) احمدبن ابراهیم بن علی، مکنی به ابوالعباس، از امرای مرینی در مغرب. او به سال 757 ه . ق. متولد شد و به سال 776 با وی بیعت شد و تا سال 786 حکومت را در دست داشت. در این سال بازداشت شد و در سال 789 دیگر بار با وی بیعت شد و تا 796 ه . ق. حکومت را بدست داشت لذا او را ملقب به ذی الدولتین کرده اند. (از الاعلام زرکلی ج 1 ص84).
مستنصر بالله.
[مُ تَ صِ رُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) احمدبن عبدالملک بن احمدبن هود جذامی، از ملوک آل هود در اندلس. وی به سال 513 ه . ق. بعد از پدرش عبدالملک حاکم سرقسطه شد و با الفونس هفتم درگیریهای شدیدی داشت و به سال 536 در طلیطله درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 1 ص157).
مستنصر بالله.
[مُ تَ صِ رُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) احمدبن محمد بن ناصر، مکنی به ابوالقاسم، نخستین خلیفهء عباسی در مصر. او سه سال پس از انقراض سلسلهء عباسیان در عراق وارد مصر شد. و در سال 659 ه . ق. الملک الظاهر بیبرس بندقداری با او به خلافت بیعت کرد و لقب المستنصر به وی داد و در حقیقت وی بظاهر خلیفه بود و کار حکومت را در دست نداشت. الظاهر پس از اندکی او را با سپاهی روانهء بغداد کرد تا آنجا را از مغولان بازستاند ولی در این جنگ کشته شد (سال 660). او را سی و هشتمین خلیفهء عباسی نیز بشمار آرند. (از الاعلام زرکلی ج 1 ص211).
مستنصر بالله.
[مُ تَ صِ رُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) حسن بن یحیی بن علی بن حمود، از خلفای حمودی در اندلس. نخست امیر سبته بود و به سال 431 ه . ق. بعد از درگذشت عمش با وی بیعت شد و در سال 434 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 2 ص241).
مستنصر بالله.
[مُ تَ صِ رُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) حکم بن عبدالرحمان بن محمد بن عبدالله. نهمین خلیفهء اموی در اندلس. رجوع به حکم المستنصر شود.
مستنصر بالله.
[مُ تَ صِ رُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) عبدالعزیزبن احمدبن ابراهیم مکنی به ابوفارس و مشهور به المستنصر ثانی، از ملوک مرینی در مغرب اقصی. به سال 796 ه . ق. بعد از درگذشت پدرش المستنصر اول با وی بیعت شد و در سال 799 ه . ق. در فاس درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 4 ص137).
مستنصر بالله.
[مُ تَ صِ رُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) عبدالله بن احمدبن ابراهیم مکنی به ابوعامر، از ملوک بنی مرین در مغرب. در اوایل سال 799 ه . ق. بعد از درگذشت برادرش عبدالعزیز با وی بیعت شد و اندکی بعد به سال 800 درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 4 ص193).
مستنصر بالله.
[مُ تَ صِ رُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) عمر بن یحیی بن عبدالواحد حفصی هنتاتی، مکنی به ابوحفص و مشهور به المستنصر ثانی، از ملوک حفصی در تونس. رجوع به عمر حفصی شود.
مستنصر بالله.
[مُ تَ صِ رُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) محمد بن یحیی بن عبدالواحدبن ابی حفص هنتاتی، مکنی به ابوعبدالله و مشهور به المستنصر اول، از ملوک حفصی در تونس. به سال 625 ه . ق. متولد شد و در سال 647 بعد از درگذشت پدرش با وی بیعت شد و در سال 657 اهالی مکه نیز با وی بیعت کردند. لوئی نهم پادشاه فرانسه با او از در جنگ درآمد و پس از زد و خوردهای سخت، المستنصر بر او پیروز گشت. وی به سال 675 ه . ق. در تونس درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص8).
مستنصر بالله.
[مُ تَ صِ رُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) محمد بن یحیی بن محمد (المستنصر الاول)، مکنی به ابوعصیدة و مشهور به المستنصر ثالث، از ملوک حفصی در تونس. بعد از مرگ المستنصر ثانی به سال 694 ه . ق. با وی بیعت شد و در سال 709 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص8).
مستنصر بالله.
[مُ تَ صِ رُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) محمد بن علی بن حاکم بامرالله مکنی به ابوتمیم، هشتمین از خلفای فاطمی در مصر. به سال 420 ه . ق. در این سرزمین متولد شد و در سال 427 بعد از درگذشت پدرش با وی بیعت کردند و وی در این هنگام طفلی بود و کارهای مملکت نخست بدست ابوالقاسم علی بن احمد جرجرائی بود سپس بدست مادر المستنصر افتاد و در عهد او اوضاع مملکت مغشوش گشت و مدت هفت سال قحطی و گرسنگی شدیدی پدید آمد بطوری که یک قرص نان را به بهای پنجاه دینار خرید و فروش می کردند. المستنصر به سال 487 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص180). و هم او بود که ناصرخسرو علوی حجت جزیرهء خراسان از او در اشعار خود بعنوان امام اسماعیلیه فراوان یاد می کند :
مستنصربالله که از فضل خدایست
موجود و مجسم شده در عالم فانیش.
رجوع به ابوتمیم شود.
مستنصر بالله.
[مُ تَ صِ رُ بِلْ لاه] (اِخ)(ال ...) منصوربن محمد بن المستضی ء، سی و ششمین خلیفهء عباسی در بغداد. به سال 588 ه . ق. متولد شد و در سال 623 بعد از وفات پدرش با وی بیعت شد. وی شخصی دوراندیش و عادل بود و مدرسهء مستنصریهء بغداد از بناهای اوست. در عهد المستنصر مغولان بسیاری از شهرها را تسخیر کردند و بغداد را نیز میخواستند تصرف کنند ولی از آنجا رانده شدند. المستنصر به سال 640 ه . ق. در بغداد درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص24).
مستنصریه.
[مُ تَ صِ ری یَ] (اِخ) نام مدرسه ای در بغداد که المستنصر بالله عباسی آن را بساخت و آثار آن هنوز پابرجاست. (از المنجد چ بیستم). این مدرسه که به سال 632 ه . ق. ساخته شده و برای تدریس مذاهب اربعهء اسلامی بود، بعدها جزء مدرسهء نظامیه شد و هم اکنون جزو آثار باستانی عراق زیر نظر ادارهء آثار قدیم از آن محافظت می شود و از جمله بناهای معدودی است که از عهد عباسی برجای مانده. (تاریخ عرب ترجمهء ابوالقاسم پاینده ص527) : و در او [ در بغداد ]مدارس خانقاه بسیار است منها نظامیه که ام المدارس است و مستنصریه که خوشترین عمارت آنجا است. (نزهة القلوب ج 3 ص 35).
نیست چون بغداد شهری در همه روی زمین
باز چون مستنصریه در همه بغداد نیست
چارحد آن به نور چار مذهب روشن است
حبذا جائی که مثلش در دو و هفتاد نیست.
(یادداشت مرحوم دهخدا).
مستنصف.
[مُ تَ صِ] (ع ص) نعت فاعلی از استنصاف. تمام حق خود گیرنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || انصاف خواهنده. (از اقرب الموارد). رجوع به استنصاف شود.
مستنصل.
[مُ تَ صِ] (ع ص)استخراج کننده. (از اقرب الموارد). بیرون آورندهء چیزی. (از منتهی الارب). || گرمائی که می افکند خار خشک بهمی را. (از منتهی الارب). رجوع به استنصال شود.
مستنض.
[مُ تَ نِض ض] (ع ص) آنکه حق خود را اندک اندک از کسی گیرد. (از اقرب الموارد). رجوع به استنضاض شود.
مستنضح.
[مُ تَ ضِ] (ع ص) آنکه بعد از وضو گرفتن بر شرمگاه خود آب بپاشد. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). رجوع به استنضاح شود.
مستنطق.
[مُ تَ طِ] (ع ص) بازپرس. استنطاق کننده. || گویا گرداننده. (آنندراج). خداوند تبارک و تعالی که گویا می گرداند. (ناظم الاطباء). || آنکه سخن گفتن می خواهد از دیگری. (از اقرب الموارد). || با هم مکالمه کننده. (ناظم الاطباء). رجوع به استنطاق شود.
مستنطق.
[مُ تَ طَ] (ع ص) آنکه از او پرسند. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به استنطاق شود.
مستنظر.
[مُ تَ ظِ] (ع ص) مهلت خواهنده و آنکه مهلت می خواهد. (ناظم الاطباء). || درخواست کنندهء «نظرة» از کسی. (از اقرب الموارد). رجوع به نظرة شود. || منتظرشونده کسی را. (از اقرب الموارد). رجوع به استنظار شود.
مستنظر.
[مُ تَ ظَ] (ع اِ) جایگاه نظاره کردن :
اندیشه نردبان کند از وهم و برشود
از منظر سپهر به مستنظر سخاش.خاقانی.
مستنعت.
[مُ تَ عِ] (ع ص) صفت کردن خواهنده. (از منتهی الارب). توصیف چیزی را از کسی خواهنده. (از اقرب الموارد). رجوع به استنعات شود.
مستنفد.
[مُ تَ فِ] (ع ص) نیست سازنده. (از منتهی الارب). فانی کننده. (از اقرب الموارد). || کوشش و توان خود را دربازنده. (از منتهی الارب). رجوع به استنفاد شود.
مستنفر.
[مُ تَ فِ] (ع ص) رمنده. (از منتهی الارب) (آنندراج). آهو که رمیده باشد. (از اقرب الموارد). نافر. هارب. رمو. نفور. منهزم. || آهو که رم داده شده باشد (فعل آن لازم و متعدی است). (از اقرب الموارد). رجوع به استنفار شود.
مستنفر.
[مُ تَ فَ] (ع ص) آهو که رم داده شده باشد. (از اقرب الموارد). رجوع به استنفار شود.
مستنفرة.
[مُ تَ فِ رَ] (ع ص) تأنیث مستنفِر. رمیده. نافرة. منهزمة. رمو: کأنهم حُمُر مستنفرة. فَرَّت مِنْ قسورة. (قرآن 74/50 و 51).
مستنفرة.
[مُ تَ فَ رَ] (ع ص) تأنیث مستنفَر. ترسیده. (منتهی الارب). رم داده شده.
مستنفض.
[مُ تَ فِ] (ع ص) پاک کنندهء ذکر از بول باقی مانده. (از منتهی الارب). استنجاکننده. (از اقرب الموارد). || برآورندهء چیزی. (از منتهی الارب). || آنکه جماعتی را برای تفحص دشمن می فرستد. (ناظم الاطباء). رجوع به استنفاض شود.
مستنفق.
[مُ تَ فِ] (ع ص) سپری گردانندهء مال. (از منتهی الارب). فانی کننده و تمام کننده مال را. (از اقرب الموارد). رجوع به استنفاق شود.
مستنفه.
[مُ تَ فِهْ] (ع ص) مستریح و راحت شده. (از اقرب الموارد). آرام کننده. (ناظم الاطباء). رجوع به استنفاه شود.
مستنقا.
[مُ تَ] (ع ص) مستنقی. پاکیزه. پاک :
ز آنکه حلوا گرمی و صفرا کند
سیلیش از خبث مستنقا کند.
مولوی (مثنوی).
رجوع به مستنقی شود.
مستنقذ.
[مُ تَ قِ] (ع ص) خلاص کننده و نجات دهنده کسی را. (از اقرب الموارد). رهاننده. آزادکننده. منجی. رهاکننده. رجوع به استنقاذ شود.
مستنقش.
[مُ تَ قِ] (ع ص) نقاش و مصور. (ناظم الاطباء). رجوع به استنقاش شود.
مستنقص.
[مُ تَ قِ] (ع ص) خریداری که کم کردن بهای چیزی را می خواهد. (ناظم الاطباء). || نسبت دهنده به نقصان. (از اقرب الموارد). رجوع به استنقاص شود.
مستنقع.
[مُ تَ قِ] (ع ص) صدا که مرتفع و بلند شده باشد. || آب که زرد شده تغییر رنگ یافته باشد. || آب که در غدیر جمع شده و راکد مانده باشد. || روح که از بدن خارج شده در دهان جمع شده باشد. (از اقرب الموارد). رجوع به استنقاع شود. || پستان که وقت دوشیدن تهی گردد و وقت فروگذاشتن پرشیر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد)(1).
(1) - بدین معنی در منتهی الارب به فتح «ق» ضبط شده است.
مستنقع.
[مُ تَ قَ] (ع ص، اِ) آنچه تغییر رنگ یافته باشد. || آنچه در آب خیسانده باشند. (از اقرب الموارد). || جای گرد آمدن آب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). زمین خوش که آب در آن گرد آمده باشد. باطلاق. || جای غسل آوردن از آبگیر. (منتهی الارب). محلی از غدیر که شخص در آن فرود آید و غسل کند. (از اقرب الموارد). و رجوع به استنقاع شود.
مستنقعات.
[مُ تَ قَ] (ع ص، اِ) جِ مستنقع و مستنقعة. آبهای ایستاده. (یادداشت مرحوم دهخدا). باطلاقها. رجوع به مستنقع و استنقاع شود.
مستنقه.
[مُ تَ قِهْ] (ع ص) فهمندهء کلام. || پرسنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استنقاه شود.
مستنقی.
[مُ تَ] (ع ص) بسیار تنقیه کننده خود را. (از اقرب الموارد). رجوع به استنقاء شود.
مستنقی.
[مُ تَ قا] (ع ص) نعت مفعولی از استنقاء. پاک. پاکیزه. نظیف. و رجوع به مستنقا و استنقاء شود.
مستنکح.
[مُ تَ کِ] (ع ص) عقد زناشوئی بندنده. (از منتهی الارب). رجوع به استنکاح شود.
مستنکر.
[مُ تَ کِ] (ع ص) ناشناسنده. (از منتهی الارب). جاهل نسبت به امری. (از اقرب الموارد). || دریافت خواهنده امری را که نمی شناسد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استنکار شود.
مستنکر.
[مُ تَ کَ] (ع ص) امری که مجهول باشد. (از اقرب الموارد). بعید. ناشناخته :
لیس علی الله بمستنکر
ان یجمع العالم فی واحد.
|| منکر. متنکر. ناشناس : و پوشیده و مستنکر به بغداد آمد [ حضرت رضا (ع) ] . (تاریخ بیهقی ص 136). یک گرمگاه این غلامان و مقدمان محمودی مستنکر با بارانیهای کرباسین و دستارها در سر گرفته پیاده به نزدیک امیر مسعود آمدند. (تاریخ بیهقی ص 128). || بد و زشت. (غیاث) (آنندراج). ناپسندیده :
مسلمانان مسلمانان بترسید از گرفت حق
که چون بگرفت پیش آید هزاران کار مستنکر.
(جوامع الحکایات عوفی چ معین ص11).
مستنکف.
[مُ تَ کِ] (ع ص) استکبارکننده و متکبر. (از اقرب الموارد). || امتناع کننده از روی ابا و استکبار. (از اقرب الموارد). ممتنع. آبی. نه گوینده. و رجوع به استنکاف شود.
مستنکه.
[مُ تَ کِهْ] (ع ص) شنوندهء بوی دهان. و «هه» کردن فرماینده کسی را، تا معلوم شود که آیا شراب نوشیده است یا خیر. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به استنکاه شود.
مست نواز.
[مَ نَ] (نف مرکب)مست نوازنده. که مست را مورد نواخت و تفقد قرار دهد :
مست نوازی چو گل بوستان
توبه فریبی چو مل دوستان.
نظامی (مخزن الاسرار ص59).
مستنوق.
[مُ تَ وِ] (ع ص) شتر نر که به ناقه تشبه جسته باشد. (از اقرب الموارد). || آنکه چیز دیگری را برای خود دعوی می کند مثل آنکه شعر دیگری را به خود نسبت دهد. (ناظم الاطباء). رجوع به استنواق شود.
مستنوک.
[مُ تَ وِ] (ع ص) گول و احمق. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || احمق شمرنده کسی را. (از اقرب الموارد). رجوع به استنواک شود.
مستنهج.
[مُ تَ هِ] (ع ص) به راه دیگری رونده. || راه که واضح شده باشد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استنهاج شود.
مستنهر.
[مُ تَ هِ] (ع ص) آب رونده در زمین. (از منتهی الارب). || فراخ شونده. || گیرندهء زمین محکم برای جاری کردن نهر. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استنهار شود.
مستنهض.
[مُ تَ هِ] (ع ص) برخاستن فرماینده جهت کاری. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استنهاض شود.
مستنی ء.
[مُ تَ] (ع ص) ستارهء فرورونده به مغرب و برآمده رقیب آن به مشرق. (ناظم الاطباء). || عطا خواهنده. (از اقرب الموارد). و رجوع به استناءة شود.
مستنیب.
[مُ تَ] (ع ص) درخواست کننده از کسی که نیابت او را کند. (از اقرب الموارد). و رجوع به استنابة شود.
مستنیح.
[مُ تَ] (ع ص) نوحه کننده. || گریه کردن خواهنده. || زوزه کشنده. (از اقرب الموارد). و رجوع به استناحة شود.
مستنیر.
[مُ تَ] (ع ص) طلب روشنی کننده و نورجوینده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نورطلب. نورگیر. مقابل منیر. موجودات از نظر شیخ اشراق یا منیر هستند که خود منور غیر و متنور بالذات می باشند، و یا مستنیرند که از منیر بالذات کسب نور کنند اعم از نور حقیقی که وجود و کمال باشد و یا نور مجازی، چنانکه ماه از آفتاب نور مجازی گیرد و انوار طولیه و عرضیه از نورالانوار نور حقیقی گیرند. (از فرهنگ علوم عقلی). || در اصطلاح فیزیکی، جسمی را گویند که تا در معرض تابش نور از منبعی واقع نشود قابل رؤیت نباشد. || نورانی :
گردنده و رونده به فرمان حکم اوست
گردون مستدیر و مه و مهر مستنیر.سوزنی.
آفتاب رنگ چهرهء ضمیر او را ثنا کرد جرم او شفاف و مستنیر از آن شد. (سندبادنامه ص12).
کانچه می گوید رسول مستنیر
مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر.
مولوی (مثنوی).
|| روشن. (از منتهی الارب). روشن شونده. (از اقرب الموارد). || غلبه کننده و ظفریابنده. (از اقرب الموارد). و رجوع به استنارة شود.
مستنیرات.
[مُ تَ] (ع ص، اِ) جِ مستنیر و مستنیرة. رجوع به مستنیر شود. || کواکب که از آفتاب نور گیرند. (فرهنگ علوم عقلی).
مستنیص.
[مُ تَ] (ع ص) کسی که سپس می ماند. (ناظم الاطباء). متأخر. (از اقرب الموارد). || حرکت دهنده و سبک یابنده چیزی را. (از اقرب الموارد). و رجوع به استناصة شود.
مستنیع.
[مُ تَ] (ع ص) شاخهء درخت که حرکت کند. || پیش رونده. (از اقرب الموارد). رجوع به استناعة شود.
مستنیم.
[مُ تَ] (ع ص) آرمنده و قرار گیرنده و خویشتن خوابیده نماینده. (از منتهی الارب). || خفتن خواهنده. || خفته. (از اقرب الموارد). و رجوع به استنامة شود.
مستو.
[مَ] (ص، اِ) جانور خزنده. (برهان) (آنندراج). || مردم مقر و معترف. (برهان). تصحیف خستو باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
مستو.
[مَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان سیریک بخش میناب شهرستان بندرعباس. واقع در 120هزارگزی جنوب میناب و سر راه مالرو جاسک به میناب. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
مستوٍ.
[مُ تَ وِنْ] (ع ص) مستوی. رجوع به مستوی شود.
مستوبد.
[مُ تَ بِ] (ع ص) نادان و جاهل نسبت به مکان. || بدحال. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
مستوبق.
[مُ تَ بِ] (ع ص) هلاک شونده. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). و رجوع به استیباق شود.
مستوبل.
[مُ تَ بِ] (ع ص) ناگوار شمرنده جای را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گوسفند گشن خواه. (از منتهی الارب). و رجوع به استیبال شود.
مستوبی ء.
[مُ تَ بِءْ] (ع ص) وبارسیده و مرگامرگی ناک یابنده جای را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به استیباء شود.

/ 75