معدیة.
[مَ عَدْ دی یَ] (ص نسبی) منسوب به گروه مَعَدّ. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به معد شود. || لبسة معدیة؛ جامهء خشن و درشت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
معدیة.
[مَ دی یَ / مُ عَدْ دی یَ] (ع اِ) به لغت اهالی مراکش رمث و چوبهای به هم بسته که بر آن نشسته از آب عبور کنند. (ناظم الاطباء).
معذار.
[مِ] (ع اِ) پرده. || حجت و برهان. ج، معاذیر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معذب.
[مُ عَذْ ذَ] (ع ص) در شکنجه کشیده شده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). عذاب شده و شکنجه شده و آزارشده و اذیت کشیده و آزرده شده. (ناظم الاطباء) : ارواح ایشان به حشرات و سباع و بهایم حلول کرده است و بدان سبب معذبند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج1 ص44).و رجوع به تعذیب شود. || تنبیه و سیاست شده و عقوبت شده. || جفاکشیده و ستم کشیده. (ناظم الاطباء). || بازداشته شده. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به تعذیب شود.
معذب.
[مُ عَذْ ذِ] (ع ص) در شکنجه کشنده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عذاب کننده : و اذ قالت امة منهم لم تعظون قوما الله مهلکهم او معذبهم عذاباً شدیداً. (قرآن 7/164). و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم و ماکان الله معذبهم و هم یستغفرون. (قرآن 8/33). || بازدارنده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
معذب.
[مَ ذِ] (ع اِ) خرقه ای که زنان به وقت نوحه بر میان بندند. ج، معاذب(1). (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مِعذَبَة. (ناظم الاطباء).
(1) - در تاج العروس و معجم متن اللغة معاذب جمع معذبة آمده است. و رجوع به معاذب شود.
معذبه.
[مُ عَذْ ذِ بَ] (ع ص) شکنجه و عذاب کننده یعنی در رنج اندازنده. (غیاث) (آنندراج).
معذبة.
[مَ ذَ بَ](1) (ع اِ) ج، معاذب. (تاج العروس) (معجم متن اللغه). رجوع به معاذب شود.
(1) - در ناظم الاطباء این کلمه به کسر اول [ مِ ذَ بَ ] ضبط شده و معادل مَعذِب آمده است. و رجوع به معذب شود.
معذج.
[مِ ذَ] (ع ص) مرد غیرتمند. || بدخوی بسیارنکوهش. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معذر.
[مُ ذِ] (ع ص) عذرخواه و آنکه دارای عذر باشد. (ناظم الاطباء). بهانه کننده و عذر آشکار نماینده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به اعذار شود.
معذر.
[مُ عَ ذ ذَ] (ع اِ) هر دو کرانهء پیکان. || رخسار(1). (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || آن جزء از چانه که لجام از آن می گذرد. (ناظم الاطباء). جای لگام در اسب. (از اقرب الموارد). || مهمانی ختنه کردن. || (ص) ختنه شده. (ناظم الاطباء).
(1) - بدین معنی در اقرب الموارد به کسر ذال آمده است.
معذر.
[مُ عَذْ ذِ] (ع ص) آنکه دارای عذر باشد خواه محق بود و خواه غیرمحق و قوله تعالی و جاء المعذرون من الاعراب(1)؛ یعنی معتذرون و کسانی که دارای عذر بودند و یا آنکه در عذر غیرمحق بودند. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). آنکه عذر ناراست آرد. (از اقرب الموارد).
(1) - قرآن 9/90.
معذرت.
(1) [مَ ذِ رَ / مَ ذَ رَ] (ع اِ) عذرخواهی و پوزش. (ناظم الاطباء) : سخط چون از علتی زاید، استرضا و معذرت آن را بردارد. (کلیله و دمنه). از حضرت سلطان در قبول معذرت و احماد طاعت او مثال فرستادند. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص343).
گر به جنت خطاب قهر کنند
انبیا را چه جای معذرت است.سعدی.
- معذرت خواستن؛ عذر خواستن. پوزش خواستن. پوزش طلبیدن.
- معذرت خواه؛ آنکه پوزش می خواهد و عذرخواهی از دیگری می کند. (ناظم الاطباء).
- معذرت خواهی؛ عذرخواهی و پوزش. (ناظم الاطباء).
- معذرت طلبیدن؛ معذرت خواستن. عذر خواستن. پوزش خواستن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- معذرت کردن؛ معذرت خواستن. عذر خواستن. پوزش خواستن : وی هریکی را گرم پرسیدی و معذرت کردی تا از وی برگذشتندی. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص33).
(1) - رسم الخطی از معذرة عربی در فارسی است. و رجوع به معذرة شود.
معذرة.
[مَ ذِ رَ / مَ ذُ رَ] (ع مص) بهانه نمودن. (منتهی الارب) (آنندراج). عذر خواستن. پوزش خواستن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و اذ قالت امة منهم لم تعظون قوماً الله مهلکهم او معذبهم عذاباً شدیداً قالوا معذرة الی ربکم و لعلهم یتقون. (قرآن 7/164). فیومئذ لاینفع الذین ظلموا معذرتهم و لاهم یستعتبون. (قرآن 30/57). یوم لاینفع الظالمین معذرتهم و لهم اللعنة و لهم سوءالدار. (قرآن 40/52). || معذور داشتن. (منتهی الارب) (آنندراج). گناه و ملامت را از کسی برداشتن و او را معذور داشتن. (از اقرب الموارد). || ختنه کردن کودک. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).
معذرة.
[مَ ذِ رَ / مَ ذَ رَ / مَ ذُ رَ] (ع اِ)عذرخواهی. (منتهی الارب) (آنندراج). حجت. دلیل. ج، معاذر. (از اقرب الموارد). و رجوع به مادهء قبل و معذرت شود.
معذل.
[مُ عَذْ ذَ] (ع ص) آنکه بر بسیاری جود و دهش او ملامت کنند او را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معذل.
[مُ عَذْ ذِ] (ع ص) سرزنش کننده و ملامت کننده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به تعذیل شود.
معذلج.
[مُ عَ لَ] (ع ص) پرگوشت نازک ناعم و نیکخوی. (منتهی الارب). مرد پرگوشت نرم بدن نیکوخوی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). || سقاء معذلج؛ مشک پر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
معذلجة.
[مُ عَ لَ جَ] (ع ص) زن پرگوشت نرم بدن نیکوخوی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب).
معذور.
[مَ] (ع ص) ملامت ناشده و دارای عذر و دارای بهانه و آنکه عذر و بهانهء وی پذیرفته باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). صاحب بهانه. صاحب عذر. صاحب برهان. صاحب دلیل. آنکه عذری دارد. آنکه عذر وی پذیرفته است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
معذور است ار با تو نسازد زنت ای غر
زان گنده دهان تو و زان بینی فرغند.
عماره (یادداشت ایضاً).
ای عاشق مهجور ز کام دل خود دور
می نال و همی چاو که معذوری معذور.
بوشعیب هروی (یادداشت ایضاً).
شدم آبستن از خورشید روشن
نه معذورم نه معذورم نه معذور.منوچهری.
جمعی نادان ندانند که غوررسی و غایت چنین کارها چیست چون نادانانند معذورانند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص99). من نزدیک خدای عزوجل و نزدیک خداوند معذور نباشم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص147).
می گوی محال زانکه خفته
باشد به محال و هزل معذور.ناصرخسرو.
هرکه در کسب بزرگی مرد بلندهمت را موافقت ننماید معذور است. (کلیله و دمنه). آنکه از جمال عقل محجوب است خود به نزدیک اهل بصیرت معذور باشد. (کلیله و دمنه). اگر غفلتی ورزم به نزدیک اصحاب خرد معذور نباشم. (کلیله و دمنه).
دوستان گر به دوستان نرسند
اندر این روزگار معذورند.انوری.
گرچه زانجا که صدق بندگی است
نیستم نزد خویشتن معذور.
انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص237).
گر مرا دشمن شدند این قوم معذورند زانک
من سهیلم کامدم بر موت اولادالزنا.خاقانی.
اگر شهباز بگریزد چو سیمرغ
ز روی رشک معذور است، ازایرا.خاقانی.
دل نیارامد و هم معذور است
کز دلارام چنان نشکیبد.خاقانی.
من چوطوطی و جهان در پیش من چون آینه ست
لاجرم معذورم ار جز خویشتن می ننگرم.
خاقانی.
تا عاقبت کار به اضطرار رسید و پای از دست اختیار بگذشت و آن جماعت به نزدیک خالق و خلایق معذور شدند. (جهانگشای جوینی). || معاف. (ناظم الاطباء). معفو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || درد زده گلو. (منتهی الارب) (آنندراج). گرفتار درد گلو. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ختنه کرده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
معذور داشتن.
[مَ تَ] (مص مرکب) عذر پذیرفتن و معاف داشتن و عفو فرمودن. (ناظم الاطباء). عذر کسی را پذیرفتن :
معذورم دارند که اندوه وغیش است
اندوه وغیش من از آن جعد وغیش است(1).
رودکی.
چون بر این مشافهه واقف گردد به حکم خرد تمام... دانیم که ما را معذور دارد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص217). گفت زندگانی سپاهسالار دراز باد فرمان خداوند نگه باید داشت چون بر این حال بیند معذور دارد و بازگرداند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص226).
با دل و عقل و با کتاب و رسول
روز محشر که داردت معذور.ناصرخسرو.
ما را ز فراق تو خرد هیچ نمانده ست
این بیخردیها همه معذور همی دار.سنائی.
عذر نابینا به نزدیک اهل خرد و بصر مقبولتر باشد و او را معذور دارند. (کلیله و دمنه).
مرا نه درخور ایام همتی است بلند
همی به پرده دریدن نداردم معذور.
انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص232).
گر به خدمت کم رسم معذور دار
کز پی عنقا نشان خواهم گزید.خاقانی.
قاضی ار با ما نشیند برفشاند دست را
محتسب گر می خورد، معذور دارد مست را.
(گلستان).
من قدم بیرون نمی یارم نهاد از کوی دوست
دوستان معذور داریدم که پایم در گل است.
سعدی.
هرکس که ملامت کند از عشق تو ما را
معذور بدارد چو ببیند به عنایت.سعدی.
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب.
حافظ.
(1) - رجوع به وغیش شود.
معذوری.
[مَ] (حامص) معذور بودن. معذوریت :
گر مثالم دهد به معذوری
تا به خانه شوم به دستوری.نظامی.
معذوریت.
[مَ ری یَ] (ع مص جعلی، اِمص) معذور بودن. حالت کسی که عذر او پذیرفته است.
معر.
[مَ عَ] (ع مص) بیرون افتادن ناخن از چیزی که به آن رسیده باشد. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کم گردیدن پر و مانند آن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از اقرب الموارد). || افتادن همهء موی پیشانی و جز آن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). ریختن همهء موی پیشانی چنانکه چیزی از آن باقی نمانده باشد و بعضی آن را به پیشانی اسب اختصاص داده اند. (از اقرب الموارد).
معر.
[مَ عِ] (ع ص) ناخن افتاده به چیزی که آن را رسیده باشد. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کم موی و کم پر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). کم موی و کم پشم. (ناظم الاطباء). || شتر پشم ریخته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بخیل کم خیر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || خلق معر زعر؛ خلق تنگ و زشت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کم گوشت. (از اقرب الموارد).
معرا.
[مُ عَرر] (ع ص) برهنه. (غیاث). مُعَرّی : و من بنده را که مخدرهء عهد و مریم ایام و رابعهء روزگارم از خدر عفت و ستر طهارت برهنه و معرا گرداند. (سندبادنامه ص77). || عاری. بی بهره :
هر شاه که او ملک تو و ملک تو بیند
از ملک مبرا شود از ملک معرا.مسعودسعد.
|| منزه. مبرا : چه جناب مراد اعظم از سیئات مجرد و معرا توان دانست. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص157). و از شوایب تغییر و تبدیل و زیادت و نقصان معرا و مبرا. (جامع التواریخ رشیدی).
ای معرا اصل عالی جوهرت از حرص و آز
وی مبرا ذات میمون اخترت از زرق و ریو.
حافظ (دیوان چ قزوینی ص371).
و رجوع به معری شود.
معراء.
[مَ] (ع ص) پیشانی موی ریخته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معراج.
[مِ] (ع اِ) نردبان. مَصعَد. مَعرَج. مِعرَج. ج، معاریج. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آلت عروج و آن نردبان است. (غیاث) (آنندراج). نردبان و جای بالا رفتن و بلند گردیدن. (ناظم الاطباء). || (اِخ) عروج و صعود بر آسمانها که ویژهء حضرت رسول اکرم بود. (لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی جعفر سجادی). عروج پیغمبر اسلام به آسمان و آن به بیست و ششم ماه رجب بوده است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در مدارج النبوه نوشته که از اخص خصایص و اشرف فضایل و کمالات و ابهر معجزات و کرامات تشریف و تخصیص الهی جل و علا مر آن حضرت را (ص) به فضیلت اسراء و معراج است که هیچکس از انبیا و رسل را به آن مشرف و مکرم نگردانیده و به جایی که او را رسانید و آنچه او را نمود هیچکس را نرسانید و ننمود سبحان الذی اسری بعبده لیلاً من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا(1). اسراء که بردن آن حضرت است از مکه به مسجد اقصی ثابت است به کتاب الله و منکر آن کافر است و از آنجا به آسمان بردن که معراج نام آن است ثابت است به احادیث مشهور که منکر آن مبتدع و فاسق و مخذول است. و... صحیح آن است که وجود اسراء و معراج همه در بیداری و به جسد بود و جمهور علما از صحابه و تابعین و اتباع و من بعدهم از محدثین و فقها و متکلمین بر این اند و متوارد است بدان احادیث صحیحه و اخبار صریحه و بعضی برآنند که به روح بود در منام و جمعی برآنند که قضیه متعدد بود در یک وقت در یقظه به جسد و در اوقات دیگر در منام به روح، بعضی در مکه بود و بعضی در مدینه و با وجود آن اتفاق دارند همه که رؤیای انبیا وحی است که راه نیست شبهه را در آن و بیدار است دل ایشان در آن و پوشیده است چشم ایشان چنانکه پوشیده می گردد چشم در وقت حضور و مراقبه تا شاغل نگردد چیزی از محسوسات. (آنندراج) :
بر بام سدره تا در ادنی فکنده رخت
روح القدس دلیلش، معراج نردبان.خاقانی.
در بارگاه صاحب معراج هر زمان
معراج دل به جنت مأوی برآورم.خاقانی.
شب از چتر معراج او سایه ای
وز آن نردبان آسمان پایه ای.
نظامی (شرفنامه چ وحید ص17).
ز معراج او در شب ترکتاز
معرج گران فلک را طراز.
نظامی (شرفنامه چ وحید ص17).
- شب معراج؛ شبی که آن حضرت صلی اللهعلیه وآله به امر خداوند تبارک و تعالی عروج کرد به سوی خدا و نزدیک گردید به وی و به مقامی رسید که هیچ یک از خلایق به آن مقام نرسیده و نخواهند رسید. (ناظم الاطباء) :
زانکه پیغمبر شب معراج تا بر ساق عرش
از شرف شد نه ز خفتن سر به غار ای ناصبی...
ناصرخسرو.
چشمهء خورشید که محتاج اوست
نیم هلال از شب معراج اوست
تخت نشین شب معراج بود
تخت نشان کمر و تاج بود.
نظامی (مخزن الاسرار چ وحید ص13).
- لیلة المعراج؛ شب معراج. رجوع به ترکیب قبل شود.
|| (اِمص) در شواهد زیر به معنی مطلق عروج و به بالا برشدن آمده است :
چون بر ایشان به سر آمد شب معراجی
رزبان آمد تازنده چو حجاجی.
منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص203).
آواز ز عشاق برآمد که فلان شب
معراج دگر نوبت خاقانی ما بود.خاقانی.
هر دمی او را یکی معراج خاص
بر سر تاجش نهد حق تاج خاص.مولوی.
(1) - قرآن 17/1.
معرار.
[مِ] (ع ص) نخلة معرار؛ نخلهء گرگین و خرمای ریز تباه بار آرنده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). درخت خرمایی که به چیزی مانند جرب مبتلا شده باشد. (از اقرب الموارد).
معراص.
[مِ] (ع اِ) ماه نو. (منتهی الارب). هلال. (تاج العروس ج4 ص409). (معجم متن اللغة) (محیط المحیط).
معراض.
[مِ] (ع اِ) تیر بی پر که هر دو طرف باریک و میان سطبر باشد و در پهن رسد نه طرف تیزی آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). تیر بی پر که آن را به فارسی تیر گز گویند و آن تیری باشد که هر دو سر آن باریک و میانش سطبر، چون رها شود محرف شده از مجمع مرغان چند را شکار می کند. (غیاث). تیر بی پر که به پهنا حرکت می کند. تیر گز. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || مضمون کلام. (منتهی الارب) (آنندراج). مضمون کلام و سیاق کلام. (ناظم الاطباء). فحوای کلام. (از اقرب الموارد).
معراة.
[مُ] (ع ص) نخلة معراة؛ خرمابنی که بار یک سال آن بخشیده شده باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معراة.
[مَ] (ع اِ) آنچه برهنه باشد زنان را از دست و پا و روی و رخسار، و گویند امرأة حسنة المعراة. ج، معاری. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || برهنگی و گویند رجل حسن المعری و المعراة. ج، معاری. (از اقرب الموارد).
معرب.
[مُ رِ] (ع ص) اسبی که اصیل باشد و مؤنث آن مُعرِبَة است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). اسب تازی گرامی نژاد. (ناظم الاطباء). || خداوند اسبان تازی گرامی نژاد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) مردم و گویند: مابها معرب؛ ای احد. (منتهی الارب). گویند ما بالدار معرب؛ نیست در خانه کسی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معرب.
[مُ رَ] (ع ص) واضح کرده شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || اعراب داده شده و اعراب حرکات حروف را گویند. (غیاث) (آنندراج). اعراب داده شده. (ناظم الاطباء). کلمه ای که حرکات حروف آن ضبط شده باشد :
ز خون دلها خطی نوشت خامهء حسن
که آن به حلقه و خال است معرب و معجم.
مسعودسعد.
|| به اصطلاح نحو، لفظی که مختلف گردد آخر آن به اختلاف عوامل. (غیاث) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). کلمه ای است که در آخر آن بواسطهء عامل صوری یا معنوی یکی از حرکات یا یکی از حروف باشد لفظاً یا تقدیراً. (از تعریفات جرجانی). کلمه ای است که آخر آن به اختلاف عوامل مختلف گردد لفظاً یا تقدیراً و معرب بر دو قسم است: فعل مضارع و اسم متمکن. و اسم متمکن خود بر دو نوع است: یکی آنکه تنوین و تمام حرکات سه گانه را می پذیرد مانند زید و رجل و این قبیل اسماء را منصرف و امکن نیز گویند. نوع دیگر آنکه جر و تنوین نمی پذیرد و در موضع جر فتحه می گیرد مانند احمد و ابراهیم مگر اینکه اضافه شود یا الف و لام بدان داخل گردد و این قبیل اسمها را غیرمنصرف نامند. (از کشاف اصطلاحات الفنون).
معرب.
[مُ عَرْ رَ] (ع ص) از عجمی به عربی آورده شده و این نوعی از لغت است که در اصل عجمی باشد و عرب در آن تصرف کرده از جنس کلام خود ساخته باشند. (غیاث) (آنندراج). تازیگانیده شده یعنی لفظ عجمی را به عربی آوردن و در آن تصرف کرده از جنس کلام عرب گردانیدن. (ناظم الاطباء). لفظی است وضع کردهء غیرعرب که عرب آن را استعمال کرده باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). لغتی که در اصل غیرعربی بوده و عرب آن را به طرز و صورت زبان خویش نزدیک و استعمال کرده اند مانند صنج از چنگ، قفش از کفش، سرجین از سرگین، جاموس از گاومیش و نظایر اینها. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و این لفظ(1) پارسی است معرب کرده، یعنی تازی گردانیده. (ذخیرهء خوارزمشاهی، یادداشت ایضاً).
(1) - بیجیدج.
معربد.
[مُ عَ بِ] (ع ص) دوست آزار وقت مستی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آنکه عربده کند. عربده گر. عربده جو. ندیم آزار در مستی. بدمست. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
معربد نباشم که نیکو نباشد
که می را بود بر خرد قهرمانی.عمعق.
سر کوی ماهرویان همه روز فتنه باشد
ز معربدان(1) و مستان و معاشران و رندان.
سعدی.
|| بدخوی و جنگجوی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (غیاث). شریر خصومت جو. (از اقرب الموارد). آنکه جنگ انگیزد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : ای خداوند آن هر دو نظامی معربدند و سبک، مجلسها را به عربده برهم شورند و به زیان آرند. (چهارمقاله ص85).
پنجه با ساعد سیمین چو نیندازی به
با توانای معربد(2) نکنی بازی به.سعدی.
(1) - به معنی بعد هم تواند بود.
(2) - به معنی قبل نیز تواند بود.
معربدوار.
[مُ عَ بِدْ] (ق مرکب) مانند معربد. همچون عربده جویان :
به یاد مصطبه برخاستی معربدوار
بر آتشم بنشاندی و زود بنشستی.خاقانی.
و رجوع به معربد شود.
معربة.
[مُ رِ بَ] (ع ص) مؤنث مُعرِب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). خیل معربة؛ اسبهای تازی گرامی نژاد. (ناظم الاطباء). و رجوع به معرب شود.
معربة.
[مُ عَرْ رَ بَ] (ع ص) مؤنث مُعَرَّب. ج، مُعَرَّبات. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به معرب شود.
معربة.
[مُ رَ بَ] (ع ص) مؤنث مُعرَب. ج، مُعرَبات. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معرب شود.
معرت.
(1) [مَ عَرْ رَ] (ع اِ) عیب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). زشتی. بدی. اذیت. رنج. آزار. گزند. آسیب. زیان : و اگر در کاری خوض کند که عاقبت وخیم و خاتمت مکروه دارد و شر و مضرت و فساد و معرت آن به ملک او بازگردد... از وخامت آن او را بیاگاهانم. (کلیله و دمنه). و اقلیم عالم را از معرت و مشقت مفسدان و متعدیان خالی و بی غبار کرد. (سندبادنامه، ص341). الحمدلله که این مدبر شوم... به خطهء ممات نقل کرد و ضرر اقدام و معرت اقتحام او بریده شد. (سندبادنامه ص328). التماس کرد که چند روزی به مهم او پردازد و مضرت و معرت آن دو کافرنعمت غدار را کفایت کند. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص128). ابوالفضل حاجب را که از مشاهیر جماهیر حضرت او بودند فرستاد تا دفع مضرت و کفایت معرت آن لشکر بکند. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص229). نفرت همه از عوادی مضرت و غوائل معرت قابوس نقصان نمی پذیرفت. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص373). هرکس ایل و مطیع ایشان شد از سطوت و معرت بأس ایشان ایمن و فارغ گشت. (جهانگشای جوینی). و شکوه دولت روزافزونش شبیخون خوف و هراس از معرت و سطوت بأس او بر سر... دل دشمنان و معاندان او می برد. (جهانگشای جوینی). از معرت او بجست و... (جهانگشای جوینی). تا اگر گمانی که برد حقیقت شود از معرت و غایلهء آن ایمن تواند بود. (جهانگشای جوینی). به صلاح ملک او نزدیکتر باشد و از معرت فساد و غایلت عناد دورتر ماند. (جهانگشای جوینی).
(1) - رسم الخطی از معرة عربی در فارسی است. و رجوع به مَعَرَّة شود.
معرتن.
[مُ عَ تَ] (ع ص) ادیم معرتن؛ پوست پیراسته با گیاه عرتن(1). (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
(1) - گیاهی است که بدان دباغت کنند. (منتهی الارب).
معرج.
[مَ رَ] (ع مص) بلند گردیدن و برآمدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). و رجوع به عروج شود.
معرج.
[مِ / مَ رَ](1) (ع اِ) نردبان و مصعد. مِعراج. ج، معارج. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نردبان و محل صعود. (ناظم الاطباء) :
ای نفس تو معرج معانی
معراج تو نقل آسمانی.نظامی.
(1) - در غیاث و آنندراج مِعرَج به معنی نردبان و مَعرَج به معنی محل برآمدن آمده است.
معرج.
[مُ عَرْ رَ] (ع ص، اِ) جامهء خط دار در پیچیدگی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). جامه ای است نفیس و منقش. (غیاث) (آنندراج) :
در ممزج باشم و ممزوج کوثر خاطرم
در معرج غلطم و معراج رضوان جای من.
خاقانی.
که وراء ممزج و معرج بغدادی و مطیر و معیر و دبیقی و قباطی مصری و وشی عدنی و برد یمنی تواند بود. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص304).
- معرج گر؛ به معنی بافندهء معرج. (غیاث) (آنندراج).
- معرج گران فلک؛ عبارت از قضا و قدر که کارخانه داران افلاک اند و بعضی نوشته که عبارت است از عقول عشره و آن ده فرشتگان مقرب اند که به اعتقاد حکما افلاک ساختهء اوشان است. (غیاث) (آنندراج) :
ز معراج او در شب ترکتاز
معرج گران فلک را طراز.
نظامی (شرفنامه چ وحید ص17).
معرس.
[مُ عَرْ رَ] (ع اِ) فرودآمدنگاه در آخر شب. مُعرَس. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مکانی که مسافران جهت استراحت در آخر شب فرودآیند. (فرهنگ نوادر لغات کلیات شمس چ فروزانفر) :
دیو سیاه غرچه فریب پلید را
بر جای حور پاک معرس نمی کنیم.
مولوی (دیوان شمس چ فروزانفر).
|| دیگدان. (دهار) (مهذب الاسماء) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (ص) بیت معرس؛ خانهء بابیچه. (منتهی الارب). خانه ای که دارای عَرس(1) بود و در آن بیچه ساخته باشند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). خانهء مسقف زمستانی.
(1) - دیواری که مابین دو دیوار خانهء سرمایی نهند و به نهایت نرسانند و مسقف سازند تا آن خانه گرمتر شود و به فارسی بیچه گویند. (منتهی الارب).
معرس.
[مُ رَ] (ع اِ) مُعَرَّس. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به معنی اول مُعَرَّس شود.
معرس.
[مِ رَ] (ع ص) شتربان ماهر در شتربانی که براند وقت نشاط و فرود آید وقت سستی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آنکه بسیار ازدواج کند. (از اقرب الموارد).
معرس.
[مُ عَرْ رِ] (ع ص) فروشندهء عَرس که شتربچه باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مسافر و آنکه در آخر شب فرود آید. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به تعریس شود.
معرس.
[مُ عَرْ رَ] (اِخ) مسجد ذی الحلیقه را گویند که در شش میلی مدینه واقع است و آبشخور اهل مدینه می باشد و حضرت رسول نیز بدین مکان آمدوشد داشت. (از معجم البلدان).
معرش.
[مُ عَرْ رَ] (ع ص) درخت رز وادیج(1)بسته. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب): رز معرش که میانهء آن یکساله بوده است و ضیعهء آن به همه رستاقهای یکی بوده است. (تاریخ قم ص113). دیگر نهری که بر هر دو طرف آن میانه نشانده باشند اعم از آنکه معرش(2)باشد یا غیرمعرش و به زبان قمی ساباط گویند... (تاریخ قم ص107).
(1) - جَفت و چوب بندی را گویند که تاک انگور را بر بالای آن اندازند. (برهان قاطع).
(2) - در این شاهد ظاهراً بطور مطلق به معنی جایی که داربست زده باشند آمده است.
معرص.
[مُ عَرْ رَ] (ع ص) لحم معرص؛ گوشت که در صحن سرای واافکنده جهت خشک شدن یا گوشت پاره پاره کرده یا گوشت بر خدرک(1) افکنده با خاکستر آلودهء نیک ناپخته. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بعیر معرص؛ شتر که پشت خماند و سر فرود نیارد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
(1) - شرارهء آتش. (حاشیهء منتهی الارب).
معرض.
[مَ رِ](1) (ع اِ) جای ظاهر کردن چیزی و به فتح راء نیز درست است. (غیاث) (آنندراج). محل عرض و ظاهر کردن چیزی. (از اقرب الموارد). جایی که چیزی را عرضه می کنند. (ناظم الاطباء). عرضه گاه. نمایشگاه. ج، معارض. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || محل و موقع و محل وقوع. (ناظم الاطباء). موضع. جایگاه :
شد خسته دلم نشانهء تیرش
در معرض زخم او منم تنها.مسعودسعد.
یا بیماری که مضرت خوردنیها می داند و همچنان بر آن اقدام می نماید تا به معرض تلف افتد. (کلیله و دمنه). با این همه مقادیر آسمانی و حوادث روزگار آن را در معرض تفرقه آرد. (کلیله و دمنه). خردمند چرب زبان اگر خواهد... باطلی را در معرض حق فرانماید. (کلیله و دمنه). در میان کوکبهء خواص و حجاب پیش تخت شد و در موقف خجالت و معرض کفران نعمت سر در پیش انداخت. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص163). اعقاب و اولاد او هر آن کس که در دیار هند به صدد ملک و معرض حکم باشد بر این قضیت می رود. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران صص321-322). از معرض عصیان و موقف کفران تجافی جست. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص343). او از این مذاهب تبرا نمود و بدین نسبت انکار کرد و بدین وسیلت از معرض خشم سلطان برخاست. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص431).
زان دل که به یکدگر بدادند
در معرض گفت و گو فتادند.نظامی.
چون همه در معرض محو آمدیم
محو شوی زود تو هم ای غلام.عطار.
به صنوف صروف فتن و محن گرفتار و در معرض تفرقه و بوار معرض(2) سیوف آبدار شدند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج1 ص3). بر هریک از سایر بندگان و حواشی خدمتی متعیّن است که اگر در ادای برخی از آن تهاون و تکاسل روا دارند در معرض خطاب آیند و در محل عتاب... (گلستان، چ یوسفی ص 55).
ملامتگوی بیحاصل ترنج از دست نشناسد
درآن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی.
سعدی.
نبینی که در معرض تیغ و تیر
بپوشند خفتان صدتو حریر.(بوستان).
هر که متصدی تصنیف کتابی... گردد با نفس خود مخاطره می کند و خود را در معرض معارضهء خداوندان فضل و فهم... می آورد. (تاریخ قم ص13). || جای فروختن برده. نخاس خانه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || مجمع مردمان. (ناظم الاطباء). || جوانب شکم. زیر دنده ها. ج، معارض. (از بحر الجواهر، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
(1) - در تداول فارسی زبانان به فتح راء [ مَ رَ ]تلفظ شود.
(2) - رجوع به معنی آخر مُعَرَّض شود.
معرض.
[مُ رِ] (ع ص) روی برگرداننده از چیزی. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). روی برگرداننده و اعراض کننده و پشت کننده. (ناظم الاطباء): والذین هم عن اللغو معرضون. (قرآن 23/3). و از اینچه دیدم می ترسیدم، اگرچه از تعرض ما معرض بودند... (کلیله و دمنه چ مینوی ص196).
آنکه معرض را ز زر قارون کند
رو بدو آری به طاعت چون کند.مولوی.
آفرین ای اوستاد سحرباف
که نمودی معرضان را در رصاف.مولوی.
|| آنکه پیشتر آید هرکه را که قرض دهد یا روی گرداند از وی که منع کند از قرض گرفتن یا کسی که بی باکانه از هرکس و از هر جانب وام گیرد و ادا نکند. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). آنکه وام گیرد از هرکس که ممکن باشد. (از اقرب الموارد). || طأ معرضاً حیث شئت؛ یعنی پاسپر کن هرجا که بخواهی باکی نیست ترا و بتحقیق امکانی و قدرتی داری. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معرض.
[مِ رَ] (ع اِ) جامه ای که برده و کنیز فروختنی را بدان عرضه کنند. (منتهی الارب). جامه ای که در تن برده و کنیز فروختنی کرده و بدان آن را عرضه می کنند. (ناظم الاطباء). جامه ای که دختر در شب عروسی خود را بدان ظاهر سازد و گویند پیراهنی که برده و کنیز را با آن برای فروش عرضه کنند. (از اقرب الموارد). || لفافه ای که می پیچند بر چیز فروختنی. (ناظم الاطباء).
معرض.
[مُ عَرْ رَ] (ع ص، اِ) ستور. (منتهی الارب) (آنندراج). چارپا و ستور. (ناظم الاطباء). || چارپایی که داغ بر پهنای ران داشته باشد. (از اقرب الموارد). بزی که دارای داغ عراض باشد. (ناظم الاطباء). || داغ پهن بر سرین ستور. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || گوشت نیم پخته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کلام غیرمُصَرَّح. خلاف مصرح. ج، معارض، معاریض. (از اقرب الموارد). || عرضه شده. در برابر نهاده. مواجه ساخته : به صنوف صروف فتن و محن گرفتار و در معرض(1) تفرقه و بوار معرض سیوف آبدار شدند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج1 ص3). و رجوع به تعریض شود.
(1) - رجوع به معرض [ مَ رِ ] (معنی دوم) شود.
معرض.
[مُ عَرْ رِ] (ع ص) ختنه کنندهء کودکان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معرضة.
[مُ رِ ضَ] (ع ص) ارض معرضة؛ زمین گیاه ناک. و گویند ارض معرضة استعرضها المال؛ زمین گیاه ناکی که چون ستور بر آن گذرد می چرد آن را. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معرف.
[مُ عَرْ رِ] (ع ص) تعریف کننده و شناخت کناننده. (غیاث) (آنندراج). آنکه می شناساند و تعریف می کند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). شناساننده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
روغن مصری و مشک تبتی را در دو وقت
هم معرف سیر باشد هم مزکی گندنا.
(از امثال و حکم).
حق چو سیما را معرف خوانده است(1)
چشم عارف سوی سیما مانده است.مولوی.
مهر منیر را که معرف به از فروغ
ابر مطیر را که معرف به از مطر.قاآنی.
|| کسی که در مجلس سلاطین و امرا مردمان را به جای لایق هرکدام نشاند. (غیاث) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || شخصی باشد که چون کسی پیش سلاطین و امرا رود و مجهول الحال باشد اوصاف و نسب او بیان کند تا درخور آن مورد عنایت شود. (آنندراج) (از ناظم الاطباء). آنکه نزد قاضی و سلطان مردمان را شناساند یا آنکه در مهمانیها و ماتمها نام و شغل هر واردی با آواز بلند به قصد تعریف گوید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
نهاده گوش به آواز تعزیت شب و روز
که تا که میرد یا از کجا برآید وای
پس آن مصیبت و ماتم به خویشتن گیرد
میان ببندد و گردان شود به گرد سرای
گهی معرف سازد ز ناکسی خود را
گهی کجا نهم این کاسه گاه نوحه سرای.
سوزنی (دیوان چ شاه حسینی ص93).
پس معرف گفت پور آن پدر
این برادر زان برادر خردتر.مولوی.
نگه کرد قاضی بر او تیزتیز
معرف گرفت آستینش که خیز.(بوستان).
معرف به دلداری آمد برش
که دستار قاضی نهد بر سرش.(بوستان).
|| معرف در فارسی قومی است که آن را معرفیه گویند، چون کسی بمیرد روز سوم یا چهارم نظم و نثری در مرثیهء او درست کرده بر روی ابناء و اقوام او خوانند و از آنها نقدی و خلعتی ستانند. (آنندراج). || (اصطلاح منطق) چیزی که موصل باشد به سوی مطلوب تصوری چنانکه حیوان ناطق موصل است به تصور انسان. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نزد منطقیان و متکلمان عبارت از طریقی است که موصل به معرفت چیزی باشد به وسیلهء حد یا رسم آن. (از اقرب الموارد). قول شارح. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). معرف چیزی، آن است که تصور او مستلزم تصور آن چیز یا امتیاز او از جمیع اغیار او بود. (نفایس الفنون). معرف شی ء چیزی است که حمل بر او شود جهت افادهء تصور او، و بالجمله مجموع تصورات بدیهی است که باعث وصول به مجهولات تصوری می گردد و بواسطهء آنها مجهولات تصوری کشف می شود و منشأ همهء معارف بشری و سرچشمهء همهء آنها حواس ظاهری است که در تحت تأثیرات خارجی و عواملی محیطی انعکاساتی حاصل و اشیائی را به قوای باطن منتقل می نمایند. (فرهنگ علوم عقلی جعفر سجادی). || به اصطلاح کیمیا چیزی که ظاهر سازد حموضت و قلیائیت و یا خنثایی اجسام را. (ناظم الاطباء).
- معرفهای شیمیایی؛(2) شناساگرهای شیمیائی موادی هستند که در اثر تغییر ناگهانی رنگ، خاتمهء یک واکنش شیمیایی را مشخص می کنند. بیشتر در تجزیهء حجمی مورد استفاده قرار می گیرند، مانند معرفهای اسیدها که قلیاهای ضعیفی هستند که رنگ یون(3) آنها یا مولکول آنها با یکدیگر فرق دارند، مانند هلیانتین که اسیدی است ضعیف و در محیطهای اسیدی به صورت مولکول یونیزه(4) نشده به رنگ قرمز و در محیطهای قلیایی به صورت آنیون(5) زرد کمرنگ است. چندین نوع معرف وجود دارد مانند معرفهای اسید و قلیا، معرفهای رسوبی، معرفهای اکسیدان(6) و احیا و معرفهای جذب سطحی و غیره. و رجوع به فرهنگ اصطلاحات علمی ص367 شود.
(1) - اشاره به آیهء شریفهء: یعرف المجرمون بسیماهم.
.
(فرانسوی)
(2) - Indicateur colore .
(فرانسوی)
(3) - Ion .
(فرانسوی)
(4) - Ionise .
(فرانسوی)
(5) - Anion .
(فرانسوی)
(6) - Oxydant
معرف.
[مُ عَرْ رَ] (ع ص) شناسانیده شده و آگاهانیده شده و اعلام شده و معرفه شده. (ناظم الاطباء). شناخته شده و تعریف کرده شده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به تعریف شود.
معرف.
[مُ عَرْ رَ] (ع اِ) جای وقوف به عرفات. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معرف.
[مَ رَ] (ع اِ) روی. (مهذب الاسماء). روی زن و آنچه ظاهر و نمایان گردد از وی. ج، معارف. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معرفت.
(1) [مَ رِ فَ] (ع اِمص) شناختگی و شناسایی. (ناظم الاطباء). شناسایی. شناخت. آشنائی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و آنکه در سایهء رایت علما آرام گیرد تا به آفتاب کشف نزدیک افتد به مجرد معرفت آن چندان شکوه در ضمیر او پیدا آید که اوهام نهایت آن را درنتواند یافت. (کلیله و دمنه). و اختلاف میان ایشان در معرفت خالق... بی نهایت. (کلیله و دمنه چ مینوی ص48). و در معرفت کارها و شناخت مناظم آن رای ثاقب و فکرت صائب روزی کرد. (کلیله و دمنه). زیرا که معرفت قوانین سیادت و سیاست در جهانداری اصلی معتبر است. (کلیله و دمنه). در معرفت حق قرابت و اهتمام به مناظم احوال و قیام به مصالح او مبالغت نمود. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص391). اندیشه کردم که این پادشاه را هنوز بر احوال من وقوفی نیست و به معرفت امانت و اعتماد من قریب العهد است. (ترجمهء تاریخ یمینی).
نزل تحیت به زبانش رسان
معرفت خویش به جانش رسان.نظامی.
پسر گفت ای پدر فواید سفر بسیار است از نزهت خاطر... و مزید مال و مکتسب و معرفت یاران. (گلستان). دیدم که متغیر می شود... به نزدیک صاحبدیوان رفتم به سابقهء معرفتی که در میان ما بود و صورت حالش بیان کردم. (گلستان، کلیات چ فروغی ص32). یکی از رؤسای حلب که سابقهء معرفتی در میان ما بود گذر کرد. (گلستان چ یوسفی ص99).
معرفت قدیم را بحر حجاب کی شود
گرچه به شخص غایبی در نظری مقابلم.
سعدی.
و رجوع به معرفة شود. || علم و حکمت و دانش و هنر و فضل و ادب. (ناظم الاطباء). ادب. فرهنگ. دانش. آگاهی. ج، معارف. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
عارف حق شدی و منکر خویش
به تو از معرفت رسید نسیم.ناصرخسرو.
ذکر او از زبان بسته طلب
معرفت در دل شکسته طلب.سنائی.
ائمهء معرفت و هدایت در انجمن وی ناظر و واقف. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص448). ظاهر او را به جمال صورت و کمال هیئت بیاراست و باطن او به نور معرفت مزین و منور کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص6).
ایا غیاث ضعیفان و غیث درویشان
به باغ مدح تو بر شاخ معرفت بارم.خاقانی.
ای گشته به نور معرفت ناظر خویش
آشفته مکن به معصیت خاطر خویش.
خاقانی.
کلید رحمتم آخر عطا فرست چنان
که گنج معرفت اول هم از تو بود عطا.
خاقانی.
خس طبع را چه مال دهی و چه معرفت
بی دیده را چه میل کشی و چه توتیا.
خاقانی.
خاطرش از معرفت آباد کن
گردنش از بار غم آزاد کن.نظامی.
معرفتی در گل آدم نماند
اهل دلی در همه عالم نماند.نظامی.
معرفت از آدمیان برده اند
و آدمیان را ز میان برده اند.نظامی.
در وادی محبت و صحرای معرفت
مردی تمام پاک رو و اختیار کو.عطار.
اندرون از طعام خالی دار
تا در او نور معرفت بینی.(گلستان).
معرفت نیست در این قوم خدا را سببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر.
حافظ (دیوان چ قزوینی ص 171).
- اهل معرفت؛ مردم بادانش و باعلم و مردم بافضل و هنر و مردم باهوش و زیرک و بافراست. (ناظم الاطباء) :
گویند عالمان که نکردی تو سجده ای
نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود.
خاقانی.
- بامعرفت؛ آنکه از ادب و فضیلت بهره مند است. آنکه دارای ادب نفس و فرهنگ است.
- بی معرفت؛ آنکه از دانش و فضیلت و حکمت و ادب عاری است : درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش به کفر انجامد. (گلستان). روندهء بی معرفت مرغ بی پر. (گلستان).
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند.حافظ.
- پرمعرفت؛ دارای علم و هنر بسیار. (ناظم الاطباء).
|| (اصطلاح فلسفه و تصوف) شناختن معلوم مجمل است در صور تفاصیل و از اینجا لازم آید که علم مقدمهء معرفت باشد و مرتبهء او پیش از مرتبهء معرفت. (از نفایس الفنون). معرفت بر معانی چند اطلاق شده است از این قرار: الف- ادراک مطلق اعم از تصور و تصدیق. ب- تصور که تصور تنها را معرفت گویند و تصدیق را علم. ج- ادراک بسیط اعم از آنکه تصور باشد یا تصدیق و بنابراین تعریف اداراک کلی را علم گویند. د- ادراک جزئی چه آنکه مفهوم جزئی باشد یا حکم جزئی و بنابراین تعرف ادراک جزئی را علم گویند. ه- ادراک جزئی از روی دلیل که معرفت استدلالی گویند. و- ادراک دوم از چیزی را که اول ادراک کرده باشد و بعد از فراموش کردن مجدداً ادراک کند معرفت گویند. ز- ادراک بعد از جهل که ادراک مسبوق به عدم گویند. در اصطلاح صوفیان معرفت در لغت علم است و علمی است که مسبوق به فکر باشد و قابل شک نباشد. در مصباح الهدایه ص 56 آرد. معرفت عبارت از بازشناختن علوم مجمل است در صورت تفاصیل. معرفت ربوبیت بازشناختن ذات و صفات الهی است در صورت تفصیل احوال و حوادث و نور ازل بعد از آنکه بر سبیل اجمال معلوم شده باشد که موجود حقیقی و فاعل مطلق اوست و تا صورت توحید مجمل علمی مفصل عینی نشود عرفان محقق نشود و صاحب آن عارف نباشد. (فرهنگ لغات و تعبیرات عرفانی). و رجوع به معرفة در همین لغت نامه و کشاف اصطلاحات الفنون ج2 ص994 و کشف المحجوب ص342، 343 و 353 و مصباح الهدایه ص58 شود.
- معرفت استدلالی؛ ادراک جزئی از روی دلیل. (فرهنگ لغات و تعبیرات عرفانی).
- معرفت حسی؛ معرفت یا حسی است یا عقلی، معرفت حسی معرفتی است که از راه حواس ظاهری نسبت به اشیاء خارجی حاصل شود. معرفت عقلی مدرکات کلی عقل است. (فرهنگ علوم عقلی جعفر سجادی).
- معرفت شهودی؛ در مقابل معرفت استدلالی است و مراد از معرفت شهودی همان برهان صدیقان است که از شهود ناصب آیات و موجد آنها به ذات خود موجود پی برند. (فرهنگ لغات و تعبیرات عرفانی).
- معرفت عقلی.؛ رجوع به ترکیب معرفت حسی شود.
- معرفت کشفی؛ معرفت کشفی و عیانی حالت معرفتی است که در آن حال تمامت شکوک و شبهات از پیش سالک حق بین برخیزد و بحر ابد با بحر ازل آمیزد. (فرهنگ لغات و تعبیرات عرفانی).
|| (اِ) صنعت و پیشه و کسب. || سبب و جهت و واسطه و موجب. (ناظم الاطباء).
- به معرفت او؛ به سبب او. به واسطهء او. (ناظم الاطباء).
(1) - رسم الخطی از معرفة عربی در فارسی است. و رجوع به مَعرِفَة شود.
معرفت آموز.
[مَ رِ فَ] (نف مرکب) کسی که علم و حکمت و هنر و فضل و دانش می آموزاند. (ناظم الاطباء).
معرفة.
[مَ رِ فَ] (ع مص) شناختن. (ترجمان القرآن) (المصادر زوزنی). شناختن و دانستن بعد نادانی. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). دانستن چیزی با حسی از حواس پنجگانه. (از اقرب الموارد). و رجوع به معرفت شود.
- معرفة الاحشاء(1)؛ قسمتی از زیست شناسی که در آن امعاء و احشاء شرح داده میشود. فرهنگستان ایران «اندرونه شناسی» را بجای این کلمه پذیرفته است و رجوع به واژه های نو فرهنگستان ایران شود.
- معرفة الارض؛ زمین شناسی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ژئولوژی(2). (فرهنگستان ایران، واژه های نو).
- معرفة الانساج؛ نسج شناسی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بافت شناسی(3). و رجوع به همین کلمه شود.
- معرفة العروق؛ رگ شناسی. رجوع به همین کلمه شود.
- معرفة العضلات؛ ماهیچه شناسی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مایچه شناسی(4). (فرهنگستان).
- معرفة العظام؛ استخوان شناسی(5). (فرهنگستان).
- معرفة المفاصل؛ بندشناسی(6). (فرهنگستان). شناختن مفصلها.
- معرفة النبات؛ نبات شناسی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). گیاه شناسی(7). (فرهنگستان).
- معرفة النفس؛ روان شناسی(8). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
|| (اِمص) شناختگی آنچه که مقتضی سکون نفس معتقد باشد به معتقد الیه. (منتهی الارب). ادراک شی ء است چنانکه هست و آن مسبوق است به نسیان حاصل بعد از علم و بدین جهت خدا را عالم نامند نه عارف و گویند که علم به ادراک جزئی یا بسیط و از اینجاست که گویند «عرفت الله» و نمی گویند «علمت الله». (از اقرب الموارد). ادراک شی ء است چنانکه هست و آن مسبوق به جهل است به خلاف علم و از اینجاست که خدا را عالم گویند نه عارف. (از تعریفات جرجانی). و رجوع به معرفت شود. || (اِ) در اصطلاح نحویان اسمی است که وضع شده است تا دلالت کند بر چیزی بعینه و عبارتند از ضمایر و اعلام و مبهمات و معرف به الف و لام و اسم مضاف به یکی از اینها. (از تعریفات جرجانی).
.
(فرانسوی)
(1) - Splanchnologie .
(فرانسوی)
(2) - Geologie .
(فرانسوی)
(3) - Histologie .
(فرانسوی)
(4) - Myologie .
(فرانسوی)
(5) - Osteologie .
(فرانسوی)
(6) - Arthrologie .
(فرانسوی)
(7) - Botanique .
(فرانسوی)
(8) - Psychologie
معرفه.
(1) [مَ رِ فَ] (ع اِمص) معرفة. معرفت. رجوع به معرفة و معرفت شود. || (اِ) (اصطلاح دستوری) اسمی است که نزد مخاطب معلوم و معهود باشد؛ مث اگر کسی به مخاطب خود بگوید: «عاقبت خانه را فروختم و دکانها را خریدم» مقصود این است: خانه و دکانهائی را که شما اطلاع دارید... (از دستور قریب و بهار و... ج1 ص23). معرفه به صورتهای ذیل در فارسی به کار می رود: 1- به صورت اسم جنس با قرینه: «مردی در بیابان دچار گرگی شد. مرد با گرگ جنگید و سرانجام گرگ را کشت». 2- گاه اسم را با «آن» و «این» معرفه سازند: «گفت برو و این زن را بیاور. او بشد و زن را پیش طالوت آورد». 3- در زبان تخاطب با الحاق «-ه» معرفه سازند: «اسبه را خریدم»، «خانهه را فروختم». و رجوع به فرهنگ فارسی و معرفه و نکره تألیف دکتر معین صص57-78 شود.
(1) - رسم الخطی از معرفة عربی در فارسی است.
معرفی.
[مُ عَرْ رِ] (حامص) شناخته شدگی و شناختگی کسی به واسطهء معرف. (ناظم الاطباء). شناسانیدن کسی، دیگری را به شخص ثالث با ذکر نام و نشان و شغل و خصوصیات وی.
- معرفی شدن؛ شناسایی نمودن. (از آنندراج). شناسانیده شدن کسی به دیگری به وسیلهء شخص ثالث.
- معرفی کردن؛ شناسانیدن کسی یا چیزی را. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معرفی نامه.
[مُ عَرْ رِ مَ / مِ] (اِ مرکب)ورقه ای که معرف شخص باشد. نامه ای شامل نام و نشان و مشخصات شخص که شناسانندهء وی باشد.
معرفیه.
[مُ عَرْ رِ فی یَ] (اِخ) نام قبیله ای از صفاهان و این منسوب به معرف و آن شخصی باشد که چون کسی پیش سلاطین و امرا رود و مجهول الحال باشد بیان اوصاف و نسبت او را ادا کند تا درخور آن عنایات شود. (آنندراج).
معرق.
[مُ عَرْ رَ] (ع ص) می به آب آمیخته. (مهذب الاسماء). شراب رگ دار از آب. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). شراب آمیخته با اندکی آب. (ناظم الاطباء). و رجوع به مُعرَق شود. || مرد کم گوشت. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || رجل معرق الخدین؛ مرد کم گوشت رخسار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || هر چیز رگ دار. (ناظم الاطباء).
- کاشی معرق(1)؛ قسمی از خشت کاشی منقش که نقشها را مانند عرق در آن قرار داده اند. (ناظم الاطباء). قسمی کاشی مرکب از قطعات مختلف و رنگهای گوناگون که چون کنار هم قرار گیرند نقشی بدیع بوجود آید. و رجوع به معرق کاری شود.
(1) - مرحوم عباس اقبال در مجلهء ایران امروز شمارهء دهم سال دوم ص26 این کلمه را مغرق با غین دانسته است. رجوع به مجموعهء مقالات اقبال ص537 شود.
معرق.
[مُ عَرْ رِ] (ع ص) که عرق آرد. خوی آور. خوی انگیز. خوی زا. عرق زا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || دارویی که رطوبتهای رقیق را از عروق و باقی اعضا تحریک و به سمت پوست آرد و به صورت عرق از مسامات دفع کند. (از بحر الجواهر). آنچه به سبب تلطیف، رطوبات محتبسه تحت جلد را از مسامات او به ظاهر اخراج کند. (تحفهء حکیم مؤمن). دارویی که خوی از مسامات بیرون راند(1). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معرقة شود.
(1) - Sudorifere, Diaphoretique (فرانسوی).
معرق.
[مُ رَ] (ع ص) شراب معرق؛ شراب رگ دار از آب. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). شراب آمیخته با اندکی آب. (ناظم الاطباء). و رجوع به مُعَرَّق شود. || کسی که در کَرَم و یا در لؤم دارای اصل و عرق باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || فحل معرق؛ گشن اصیل و نجیب. (ناظم الاطباء). اسب اصیل و نجیب. (از اقرب الموارد).
معرق.
[مُ رِ] (ع ص) گشن اصیل و نجیب. (منتهی الارب) (آنندراج). اصیل و نجیب از مردم و اسب. (از اقرب الموارد).
معرق.
[مَ رَ] (ع مص) باز کردن و خوردن گوشتی را که بر استخوان باشد. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || رفتن. (از منتهی الارب) (آنندراج). و رجوع به عَرق شود.
معرقات.
[مُ عَرْ رِ] (ع ص، اِ) جِ معرقة. داروهایی خوی آور. ادویه ای که عرق از مسامات برآرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مُعَرِّق و معرقة شود.
معرقب.
[مُ عَ قَ] (ع ص) ستور عرقوب بریده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به عرقوب شود.
معرق کاری.
[مُ عَرْ رَ] (حامص مرکب)ساختن یا نصب کاشیهای معرق. معرق کاری در قرن 6 هجری یعنی در دورهء سلجوقیان به سمت کمال رفت و بسیار متداول گردید. در قرن هشتم هجری هنرمندان معرق کار بمراتب از هنرمندان عهد سلجوقی جلو افتادند. در این قرن موفق شدند اجزایی را که اشکال معرق از آنها تشکیل می یابد کوچکتر کنند و لطیفترین و زیباترین اشکال بنائی و هندسی را در مجموعه ای از رنگهای زیبا و براق که جز در فنون و صنایع شرقی خصوصاً ایرانی دیده نمی شود، نمایش دهند. مخصوصاً ارزانی معرق بیشتر موجب شیوع آن گردیده زیرا هزینهء ساختن معرقهای لعاب صدفی دار بمراتب کمتر از هزینهء آجرهای کاشی مینایی بود و علت این امر واضح است زیرا در کاشی لازم بود پس از کشیدن رنگ و نقش یک بار دیگر آن را در کوره گذارند و این عمل گذشته از هزینهء اضافی که داشت چندان مورد اطمینان نبود چه ممکن بود کاشیها از کوره سالم بیرون نیاید. صنعت معرق کاری در قرنهای نهم و دهم هجری به منتهای ترقی خود رسید. در این دوره مراکز مهم معرق سازی شهرهای اصفهان، یزد، کاشان، هرات، سمرقند و تبریز بود. و رجوع به معرق شود.
معرقة.
[مُ عَرْ رِ قَ] (ع ص) مؤنث مُعَرِّق. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معرق شود.
- ادویهء معرقة؛ داروهایی که خوی از مسامات بیرون آرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). داروهایی که موجب تحریک غده های ترشح کنندهء عرق شوند(1). و رجوع به معرق و معرقات شود.
(1) - Remedes diaphoretiques (فرانسوی).
معرقة.
[مُ رِ قَ / مُ عَرْ رِ قَ] (اِخ) راهی است به سوی شام که قریش از آن راه می رفتند. (منتهی الارب). راهی است که به کنار دریا منتهی می شود و قریش از این راه آمد و رفت داشتند. (از معجم البلدان).
معرک.
[مَ رِ] (ع ص) زن حایض. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). حایض. (محیط المحیط).
معرک.
[مَ رَ] (ع اِ) حرب گاه. (مهذب الاسماء). حرب جای. (منتهی الارب) (آنندراج). میدان جنگ و رزمگاه. معرکة [ مَ رَ کَ / مَ رُ کَ ] . ج، معارک. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معرکة.
[مَ رَ کَ / مَ رُ کَ] (ع اِ) حرب جای. مَعرَک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به معرکه شود.
معرکة.
[مِ رَ کَ] (ع اِ) لتهء حیض. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
معرکه.
(1) [مَ رَ کَ / مَ رِ کِ] (از ع، اِ) جنگ گاه و جای کارزار و این صیغهء اسم ظرف است از عرک که «به معنی مالیدن و گوشمال دادن و خراشیدن» است. چون دلیران در کارزار همدیگر را می مالند لهذا جنگ گاه را، «معرکه» اسم ظرف شد. (غیاث). میدان کارزار. نبردگاه. حربگاه. ج، معارک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
میان معرکه از کشتگان نخیزد دود
ز تف آتش شمشیر و خنجرش خنجیر.
خسروانی (از لغت فرس چ اقبال ص140).
سنگی بر پای چپ او آمده بود آن شهامت بین که آن درد بخورد و در معرکه اظهار نکرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص353).
ای یافته به تیغ و بیان تو
زیب و جمال معرکه و منبر.ناصرخسرو.
حربگه مرد سخندان بسی
صعب تر از معرکهء حملت است.ناصرخسرو.
به معرکه اندر با دشمنان چو بحر بجوش
به مجلس اندر بر دوستان چو ابر ببار.
مسعودسعد (دیوان ص193).
به مجلس اندر رویش بلند خورشید است
به معرکه اندر تیرش ستارهء سیار.
مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص193).
در معرکه برهان مبین تیغ تو بیند
چون چشم نهد خصم تو برهان مبین را.
امیرمعزی.
تیغ همام گفت که ما اعجمی تنیم
در معرکه(2) زبان ظفر ترجمان ماست.
خاقانی.
نیست چون پیل مست معرکه(3) لیک
عنکبوتی است روی بر دیوار.خاقانی.
شیر سیاه معرکه(4) خاقان کامران
باز سفید مملکه بانوی کامکار.خاقانی.
از فروغ تیغ، سوزان شد هوای معرکه
وز تف هیجا به جوش آمد زمین کارزار.
(از ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص209).
چو در معرکه برکشم تیغ تیز
به کوهه کنم کوه را ریزریز.نظامی.
در معرکهء تو شیر مردان
بر ریگ همی زنند دنبال.عطار.
سیلیش اندر برم در معرکه
زانکه لاتلقوا بایدی تهلکه.
مولوی (مثنوی چ خاور ص372).
- معرکهء جهاد؛ میدان جنگ. (ناظم الاطباء).
- معرکهء کارزار؛ میدان جنگ. (ناظم الاطباء).
|| جنگ. رزم. نبرد :
به روز معرکه به انگشت گر پدید آید
ز خشم برکند از دور کیک اهریمن.
منجیک (از لغت فرس چ اقبال ص257).
به روز معرکه پیکان تیر او کرده
تن مخالف دین همچو خانهء زنبور.وطواط.
چون شه پیلتن کشد تیغ برای معرکه
غازی هند را نهد پیل به جای معرکه.
خاقانی.
به زخم شمشیر سر و سینهء یکدیگر می شکافتند و سرها چون گوی در میدان معرکه می انداختند. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص351).
به روز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف
که مغز شیر برآرد چو دل ز جان برداشت.
سعدی.
تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی
که روز معرکه بر تن زره کنی مو را.سعدی.
|| بسیار بسیار قابل توجه در بدی یا نیکی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آنکه کار بسیار مهم و قابل توجه انجام دهد: فلانی معرکه است. و رجوع به معرکه کردن شود. || جای انبوهی مردم و با لفظ گرفتن و بستن مستعمل. (آنندراج). جای تماشا و جای هنگامه و غوغا. (ناظم الاطباء). جایی از شارع عام یا میدانها که مشعبدان و حقه بازان و مارگیران و دیگر شیادان بساط خویش گسترند و عوام مردم را بر خود گرد کنند تا کیسهء آنان تهی و جیب و آستین خود پر کنند. جایی از میدانها یا گذرگاهها که سخنوری یا مدیحه خوانی یا قصه سرایی یا مسئله گویی یا مارگیری و یا شعبده بازی بساط خویش گسترد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معرکه گرفتن و معرکه بستن شود.
- معرکه برپا شدن؛ سر و صدا راه افتادن. جنجال راه افتادن. جنجال برپا شدن. دعوا و مرافعه :
من جواب تو به آیین ادب خواهم داد
تا میان من و تو معرکه برپا نشود.
ایرج (از فرهنگ لغات عامیانه).
- معرکه برپا کردن؛ معرکه راه انداختن. (فرهنگ لغات عامیانهء جمال زاده). و رجوع به ترکیب بعد شود.
- معرکه راه انداختن؛ معرکه برپا کردن. سروصدا کردن. جنجال و افتضاح راه انداختن. دعوا و مرافعه کردن. (فرهنگ لغات عامیانهء جمال زاده).
- معرکهء طاس باز؛ مجمعی که در آنجا بازی به طاس کنند. (آنندراج) :
افتد ز بس که طشت کسی هر نفس ز بام
روی زمین چو معرکهء طاس باز شد.
سلیم (از آنندراج).
-امثال: بر خرمگس معرکه لعنت ؛ از خرمگس معرکه کسی را اراده کنند که بر گفتار هنگامه گیران اعتراض آرد. و مثل را در نظایر این مورد استعمال کنند. (امثال و حکم ج1 ص418).
|| هنگامه و غوغا و ازدحام. (ناظم الاطباء).
- معرکه شدن؛ هنگامه شدن و ازدحام کردن مردمان. (ناظم الاطباء).
(1) - رسم الخطی از معرکة عربی در فارسی است.
(2) - به معنی بعد هم تواند بود.
(3) - به معنی بعد هم تواند بود.
(4) - به معنی بعد هم تواند بود.
معرکه بستن.
[مَ رَ کَ / مَ رِ کِ بَ تَ](مص مرکب) معرکه گرفتن. (آنندراج) :
ببین چه معرکه ای بسته چشم پرکارش
نشسته فتنه و از گوشه ای تماشایی است.
میرزا رضی دانش (از آنندراج).
و رجوع به معرکه گرفتن شود.
معرکه چیدن.
[مَ رَ کَ / مَ رِ کِ دَ] (مص مرکب) معرکه گرفتن :
بر در عشق مچین معرکه ای عقل فضول
طفل را شیوهء بازیچه حرام است اینجا.
عرفی (از آنندراج).
و رجوع به معرکه گرفتن شود.
معرکه ساز.
[مَ رَ کَ / مَ رِ کِ] (نف مرکب)معرکه گیر. (آنندراج). رجوع به معرکه گیر شود.
معرکه کردن.
[مَ رَ کَ / مَ رِ کِ کَ دَ](مص مرکب) شیرین کاشتن. کاری را به نحوی جالب و تحسین آمیز انجام دادن: امروز فلانی در آواز خواندن معرکه کرد. (فرهنگ لغات عامیانهء جمال زاده). سخت خوب از عهده برآمدن. قیامت کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معرکه شود.
معرکه گاه.
[مَ رَ کَ / مَ رِ کِ] (اِ مرکب)(1)میدان جنگ. نبردگاه. رزمگاه : و چون کیخسرو دررسید معرکه گاه دید با چندان کشتگان و اسیران. (فارسنامهء ابن البلخی ص46).
(1) - نظیر: منزلگاه، مجلس گاه، مأوی گاه.
معرکه گرفتن.
[مَ رَ کَ / مَ رِ کِ گِ رِ تَ](مص مرکب) مردم را گرد خود جمع کردن و آنان را با شعبده بازی و مسأله گویی یا مارگیری و مناقب خواندن و شرح معجزات رسول اکرم و اولیای دین سرگرم کردن یا به وسایل دیگر (از قبیل عملیات پهلوانی، قصه گویی و غیره) آنان را مشغول داشتن و سرانجام پولی به عنوان خرجی از آنان خواستن. چنین اشخاصی را «معرکه گیر» و کارشان را «معرکه گیری» و مجموع گوینده و شنونده و مجلسی را که منعقد شده است «معرکه» نامند. (فرهنگ لغات عامیانهء جمال زاده). در میدانها و معابر به سخنوری یا مدیحه خوانی یا قصه سرایی یا مسئله گویی یا مارگیری و شعبده بازی پرداختن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
از بهر وصال جا نماند
چون معرکهء خیال گیرند.
ظهوری (از آنندراج).
و رجوع به معرکه شود.
معرکه گیر.
[مَ رَ کَ / مَ رِ کِ] (نف مرکب)آنکه هنگامهء بازی را گرم کند چون کشتی گیر و طاس باز و سگ باز و میمون باز و مانند آن. (آنندراج). کشتی گیر و دیگر اهل بازی که در بازار مردم تماشایی را جمع کنند. (غیاث). ریسمان باز و شعبده باز. (ناظم الاطباء). هنگامه گیر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معرکه گرفتن شود.
معرکه گیری.
[مَ رَ کَ / مَ رِ کِ] (حامص مرکب) عمل و شغل معرکه گیر. رجوع به معرکه گیر و معرکه گرفتن شود.
-امثال: سر پیری و معرکه گیری ؛ در پیری خواهشهای جوانی داشتن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معرمض.
[مُ عَ مِ] (ع ص) ماء معرمض؛ آب با چغزلاوه(1). (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
(1) - رجوع به چغزلاوه شود.
معرن.
[مُ عَرْ رَ] (ع ص) رمح معرن؛ نیزهء سنان میخ دوز کرده بر عران وی یعنی چوب آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). نیزهء میخ دوز کرده. (ناظم الاطباء).
معرنفط.
[مُ رَ فِ] (ع اِ) شرمگاه. (منتهی الارب) (آنندراج). شرمگاه زن. (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط).
معرو.
[مَ رُوو] (ع ص) فسرهء(1) اول تب رسیده. (منتهی الارب) (آنندراج). کسی که گرفتار فسرهء نخستین تب باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
(1) - به معنی لرزه است. (حاشیهء منتهی الارب).
معرور.
[مَ] (ع ص) سرمازده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آنکه او را چیزی غیرمستقل(1) رسد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کسی که برسد او را چیزی که مستقر نگردد. (شرح قاموس) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط) (از لسان العرب). || شتر گرفتار بیماری عَرّ(2). (ناظم الاطباء). شتر مبتلا به بیماری جرب. (از اقرب الموارد).
(1) - عبارت لسان العرب و محیط المحیط و اقرب الموارد چنین است: «من اصابه ما لا یستقر علیه» و ظاهراً صاحب منتهی الارب این جمله را چنین خوانده: «من اصابه ما لایستقل علیه».
(2) - جرب. (منتهی الارب).
معرورک.
[مُ رَ] (ع ص) ریگ درآمدهء در یکدیگر. (منتهی الارب). ریگهای درهم درآمده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مرد متداخل گرداندام. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
معرورة.
[مَ رَ] (ع ص) زنی که بر شیر وی چشم زخم رسد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شتر گرگین. (منتهی الارب) (آنندراج). ماده شتر گرگین. (ناظم الاطباء). شتر مبتلا به بیماری جرب. (از اقرب الموارد). || شتر گشن ناک. (منتهی الارب) (آنندراج). ماده شتر گشن ناک. (ناظم الاطباء).
معروری.
[مُ رَوْ ری](1) (ع ص) راکب اسب برهنه پشت. (غیاث) (آنندراج). و رجوع به اعریراء شود.
(1) - بر وزن مَخشَوشِن از باب افعیعال. (آنندراج) (غیاث).
معروش.
[مَ] (ع ص) سایه گیر از درخت و نحو آن(1). (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بعیر معروش الجنب؛ شتر بزرگ پهلو. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
(1) - در محیط المحیط بدین معنی مُعَروِش آمده و جویندهء سایه از درخت و جز آن معنی شده است و در تاج العروس ج4 ص323 آرد: المعروش کمدحرج هکذا فی النسخ و الصواب المتعروش، المستظل بشجرة و نحوها.
معروشات.
[مَ] (ع ص، اِ) جِ معروشة. (ناظم الاطباء). رجوع به معروشة شود. || کروم معروشات؛ درختهای رز وادیج(1) بسته. (ناظم الاطباء).
(1) - جَفت و چوب بندی را گویند که تاک انگور را بر بالای آن اندازند. (برهان).
معروشة.
[مَ شَ] (ع ص) بئر معروشة؛ چاه گردگرفته. ج، معروشات. (ناظم الاطباء). چاهی که از پایین به اندازهء یک قامت با سنگ و بقیه را با چوب گرد گرفته باشند. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). چاهی که بن او به سنگ پیراسته بود و سر به چوب. (مهذب الاسماء).
معروض.
[مَ] (ع ص) ظاهر و هویدا شده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || عرضه شده. عرض شده. (ناظم الاطباء).
- معروض داشتن؛ عرض کردن. (ناظم الاطباء). گفتن. عرض کردن. به خدمت بزرگ گفتن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- معروض علیه؛ عرضه شده بر آن. آنچه که چیزی را بدان عرضه کنند: و آن را از بهر آن عروض خواندند که معروض علیه شعر است. (المعجم چ دانشگاه ص24).
|| درخواست شده و استدعاشده. (ناظم الاطباء).
- معروض داشتن؛ درخواست نمودن و استدعا کردن. (ناظم الاطباء).
|| تقدیم کرده شده و تسلیم شده. (ناظم الاطباء). || پیش آمده. (ناظم الاطباء) (آنندراج). || بیان کرده شده. (آنندراج). || نوشته شده و مورخ شده. || شتری که دارای داغ چلیپا باشد. (ناظم الاطباء).
معروضات.
[مَ] (ع ص، اِ) عریضه ها و نوشته ها. || درخواستها و مستدعیات. || چیزهای عرضه شده و اظهار کرده شده. (ناظم الاطباء).
معروضه.
[مَ ضَ / ضِ] (از ع، ص، اِ)چیزهای عرضه شده و اظهار شده. || استدعاشده. (ناظم الاطباء).
معروف.
[مَ] (ع ص) مشهور و شناخته. خلاف منکر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شناخته شده و شهرت یافته و نامور. (ناظم الاطباء). مشهور. (اقرب الموارد). نامی. نامدار. نامبردار. بلندآوازه. روشناس. سرشناس. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
چگونه گیرد پنجاه قلعهء معروف
یکی سفر که کند در نواحی لوهر.عنصری.
اما حدیث قرمطی به از این باید که وی را بازداشتند بدین تهمت نه مرا و این معروف است.... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص181). در روزگار امیر مودود معروف تر گشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص255).
پیمانهء این چرخ را همه نام است
معروف به امروز و دی و فردا.ناصرخسرو.
گر زی تو قول ترسا مجهول است
معروف نیست قول تو زی ترسا.
ناصرخسرو.
ز فعل نیک باید نام نیکو مرد را زیرا
به داد خویشتن شد نز پدر معروف نوشروان.
ناصرخسرو.
این اردشیر ظالم و بدخو و خونخوار چند معروف را بکشت. (فارسنامهء ابن البلخی ص73). به آبی رسید که به راهب معروف بود. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص43). مگر آنکه سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف. (گلستان).
ندانی که در کرخ تربت بسی است
بجز گور معروف، معروف نیست.(بوستان).
در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده.سعدی.
- گل معروف؛ در بیت ذیل از فرخی به معنی سوری است چه پیش قدما آنگاه که گل گویند مراد گل سوری باشد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
از بس گل مجهول که در باغ بخندید
نزدیک همه کس گل معروف شد آخال.
فرخی (یادداشت ایضاً).
- معروف شدن؛ شهرت یافتن. مشهور گشتن. شناخته شدن :
معروف شد به علم تو دین زیرا
دین عود بود و خاطر تو مجمر.ناصرخسرو.
به مردی چو خورشید معروف از آن شد
که صمصام دادش عطا کردگارش.
ناصرخسرو.
زیرا که چو معروف شد این بنده سوی تو
مجهول بمانده ست ز بس جهل تو سالار.
ناصرخسرو.
معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست
با تو مجال آنکه بگویم حکایتی.سعدی.
- معروف گشتن؛ معروف شدن. شهرت یافتن :
معروف گشته از کف او خاندان او
چون از سخای حاتم طی خاندان طی.
منوچهری.
|| (اِ) نیکویی. (ترجمان القرآن) (منتهی الارب) (آنندراج). دهش و احسان. (ناظم الاطباء). احسان. (اقرب الموارد). || خیر. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || هر چیزی را گویند از اطاعت خدای تعالی و تقرب به او و نیکویی به مردم که مشهور باشد. هر کار مشروع و روا و شایسته. (ناظم الاطباء). هرآنچه در شرع پسندیده باشد. (از تعریفات جرجانی). ضد منکر است و آن هر چیزی است که در شرع پسندیده باشد و گویند هرآنچه نفس بدان خوشی و آرامش یابد و آن را نیک شمرد. (از اقرب الموارد): نماز را برپا داشتند و زکوة را دادند و به معروف حکم کردند و از منکر بازداشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص314).
سوی یزدان منکر است آنکو به تو معروف نیست
جز به انکار توام معروف را انکار نیست.
ناصرخسرو.
- امر به معروف؛ امر کردن کسان برای انجام دادن واجبات شرعی. مردم را به طاعت خدا و روی آوردن به اعمال مشروع و شایستهء دین راهنمائی کردن. مقابل نهی از منکر : چه بسیار مردم بینم که امر به معروف کنند و نهی از منکر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص98). و رجوع به ترکیب بعد شود.
- امر معروف؛ امر به معروف :
چو منکر بود پادشه را قدم
که یارد زد از امر معروف دم.
سعدی (بوستان).
و رجوع به ترکیب قبل شود.
|| (ص) در اصطلاح محدثان، قسمی از مقبول است، مقابل منکر و گفته اند معروف حدیثی را گویند که راوی ضعیفی برای کسی که اضعف از اوست روایت کرده باشد برطریق مخالف. (از کشاف اصطلاحات الفنون). در اصطلاح محدثان حدیثی است مقبول که راوی آن ضعیف بود و مخالف با حدیث دیگری باشد که ضعیف تر از آن است. (فرهنگ علوم نقلی جعفر سجادی). || لفظی است که به هر دو زبان عربی و عجمی موضوع باشد بی تغییری چون مکه و مدینه و اکثر اسماء مواضع و اودیه و اعلام از این اقسام است اما آنچه از مختصر ابن حاجب مستفاد می شود این نوع داخل معرب است و اتفاق لغتین بعید است و اعلام موضوع نیست در لغت و از اینجاست که اعلام را از قسم حقیقت و مجاز خارج گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || فعلی که نسبت به فاعل داشته باشد و مجهول فعلی باشد که نسبت به مفعول دارد. (غیاث). در اصطلاح نحویان فعل معلوم را معروف نیز گویند. مقابل مجهول. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به معلوم شود. || (اصطلاح دستوری) واو و یاء بر دو نوع بوده است: معروف و مجهول. واو و یاء چون کام تلفظ می شد آنها را معروف نامیدند مانند واو در کلمات: فروز، تموز، شوخ، کلوخ، دور. و یاء در کلمات: بیخ، جاوید، تیر، پیش، ریش. (از دستور قریب و بهار و... ج 1 ص13). و رجوع به مجهول شود. || مردی که بر دست ریش دارد. (مهذب الاسماء). صاحب دست کف ریش. (منتهی الارب) (آنندراج). کسی که کف دست وی ریش باشد. (ناظم الاطباء). || (اِ) گوشه ای است از شعبهء همایون. (تعلیقات بهجت الروح چ بنیاد فرهنگ ایران ص132).
معروف خطاط.
[مَ فِ خَطْ طا] (اِخ) از خوشنویسان معروف عهد شاهرخ تیموری (807-850 ه . ق.) است. در اوایل حال ملازم سلطان احمد جلایر بود و سپس به شیراز کوچ کرد و بعد از فتح شیراز به امر شاهرخ به هرات رفت و در کتابخانهء شاهی به کتابت پرداخت. وی به سال 830 ه . ق. مورد اتهام واقع شد و در قلعه ای محبوس گردید. این مطلع از اوست:
ز ترک چشم تو هر تیر غمزه کآمد راست
درون سینه نشست آن چنانکه دل می خواست.
(از رجال حبیب السیر صص87-88).
معروف کرخی.
[مَ فِ کَ] (اِخ) از بزرگان متصوفه و او طریقت را از فرقد سنجی و فرقد از حسن بصری و حسن از انس بن مالک فراگرفته است. (ابن الندیم، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). معروف بن فیروز کرخی، مکنی به ابومحفوظ. (متوفی به سال 200 ه . ق.) از زهاد و متصوفهء بنام و از موالی امام علی بن موسی الکاظم بود. وی در کرخ بغداد ولادت و در بغداد پرورش یافت و در همانجا درگذشت. معروف در زهد و صلاح شهرتی داشت و مردم برای تبرک به سوی وی می رفتند. احمدبن حنبل از جمله کسانی بود که به محضر وی آمد و شد داشتند. (از اعلام زرکلی ج3 ص1056). و رجوع به وفیات الاعیان ج2 ص224). و صفة الصفوة ج2 ص179 و تذکرة الاولیاء چ لیدن ج1 ص269 و نفحات الانس چ مهدی توحیدی پور ص38 و ریحانة الادب چ 2 ج5 ص45 شود :
کسی راه معروف کرخی نجست
که ننهاد معروفی از سر نخست.سعدی.
نبینی که در کرخ تربت بسی است
بجز قبر معروف، معروف نیست؟سعدی.
معروف گر.
[مَ گَ] (ص مرکب) آمر به معروف. آنکه به کارهای نیک امر کند. که مردم را امر به معروف و نهی از منکر کند : و چون پیر شوند(1) محتسب گردند و ایشان را محتسب معروف گر خوانند و اگر اندر همهء گیلان کسی، کسی را دشنام دهد یا نبیذ خورد یا گناههای دیگر کند چهل چوب یا هشتاد چوب بزنند. (حدود العالم چ دانشگاه ص150). این شهرکهاست [ به گیلان ] خرد و اندر وی بازارها، و بازرگانان وی غریب اند و دیگر همه معروف گراند. (حدود العالم ایضاً). و رجوع به معروف و ترکیب «امر به معروف» شود.
(1) - مردم گیلان.
معروفة.
[مَ فَ] (ع ص) ارض معروفة؛ زمین خوشبو. (از منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد).
معروفه.
[مَ فَ / فِ] (از ع، ص) در تداول فارسی زبانان، صفت است زنان بدکار را.
معروفی بلخی.
[مَ یِ بَ] (اِخ) رجوع به ابوعبدالله محمد بن حسن معروفی بلخی شود.
معروفیت.
[مَ فی یَ] (ع مص جعلی، اِمص) معروف بودن. شهرت. اشتهار. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معروفیه.
[مَ فی یَ / یِ] (اِخ) سلسله ای از عرفای صوفیه که سند طریقتی خود را به معروف کرخی می رسانند. و رجوع به معروف کرخی و ریحانة الادب چ 2 ج5 ص46 شود.
معروق.
[مَ] (ع ص) شراب رگ دار از آب. || رجل معروق العظام؛ مرد کم گوشت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معروک.
[مَ] (ع ص) ماء معروک؛ آب که بر آن ازدحام و انبوهی باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معروکة.
[مَ کَ] (ع ص) ارض معروکة؛ زمین ازدحام و انبوه رسیده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || زمین رندیده و پاسپر کردهء ستوران چندان که بی نبات و تباه گردد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معرون.
[مَ] (ع ص) سقاء معرون؛ خیک پیراسته باعِرنَة(1). (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شتری که بینی آن از نهادن چوب عران دردناک باشد. (ناظم الاطباء).
(1) - بیخ درختی که به وی خورش دهند پوست را. (منتهی الارب).
معرة.
[مَ عَرْ رَ] (ع اِ) گناه. || رنج. (دهار) (ترجمان القرآن) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بدی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سختی. (دهار) (ترجمان القرآن) (از اقرب الموارد). || خونبها. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || تاوان. || تغییر رنگ رخسار از خشم. || کارزار لشکر بی حکم امیر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || عیب. (از اقرب الموارد) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معرت شود. || خیانت. (اقرب الموارد). خیانت و در «عاصم افندی» جنایت. (از محیط المحیط). || دغا(1). (منتهی الارب) (آنندراج).
(1) - در ناظم الاطباء «وغا» آمده است.
معرة.
[مُ رَ] (ع اِ) رنگ که به سرخی زند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
معرة.
[مَ عِ رَ] (ع ص) ارض معرة؛ زمین کم گیاه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معرة.
[مَ عَرْ رَ] (اِخ) ستاره ای است سوای کهکشان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). ستاره ای است فروسوی مجره یا فراسوی آن در ناحیهء قطب شمال که در آن ستارگان بسیار است. (از معجم متن اللغه).
معرة.
[مَ عَرْ رَ] (اِخ) شهری است میان حماة و حلب. (منتهی الارب). و رجوع به معرة النعمان شود.
معرة النعمان.
[مَ عَرْ رَ تُنْ نُ] (اِخ) شهر بزرگ قدیمی و مشهوری است از اعمال حمص بین حلب و حماة. آب آن از باران و محصولش زیتون و انجیر است. بلاذری در فتوح البلدان گوید: نعمان بن بشر صحابی بدانجا گذر کرد و چون پسری از وی در آنجا بمرد، در آن اقامت گزید و بدین جهت این ناحیه به نام وی معروف گردید. اما این وجه تسمیه به نظر من ضعیف است و من گمان می کنم این شهر به نعمان عدی بن غطفان بن عمروبن بریح بن خزیمه.... منسوب است. ابوالعلاء احمدبن عبدالله بن سلیمان معری بدانجا منسوب است. (از معجم البلدان). شهری بزرگ و زیباست میان حماة و حلب و قبر عمر بن عبدالعزیز به دو فرسنگی آن است. (سفرنامهء ابن بطوطه، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آنجا را ذات القصور نیز نامند. (یادداشت ایضاً). مرکز قضاء معرة النعمان است در سوریه با 6000 تن سکنه. شهری است کشاورزی و شن زار و در آن آثار قدیم است. (از اعلام المنجد) : یازدهم رجب از شهر حلب بیرون شدیم به سه فرسنگ دیهی بود چند قنسرین می گفتند و دیگر روز چون شش فرسنگ شدیم به شهر سرمین(1) رسیدیم بارو نداشت. شش فرسنگ دیگر شدیم معرة النعمان بود، بارهء سنگین داشت. شهری آبادان و بر در شهر اسطوانهء سنگین دیدم چیزی در آن نوشته بود به خطی دیگر از تازی... بالای آن ستون ده ارش قیاس کردم. و بازارهای او بسیار معمور دیدم و مسجد آدینهء شهر بر بلندی نهاده است در میان شهر و کشاورزی ایشان همه گندم است و بسیار است و درخت انجیر و پسته و بادام و انگور فراوان است و آب شهر از باران و چاه باشد. در آن مردی بود که ابوالعلاء معری می گفتند(2)، نابینا بود و رئیس شهر او بود... (سفرنامهء ناصرخسرو چ برلین ص14 و 15). و رجوع به معجم البلدان و قاموس الاعلام ترکی و مادهء بعد شود.
(1) - ن ل: سرمیس.
(2) - رجوع به ابوالعلاء معری شود.
معرة النعمان.
[مَ عَرْ رَ تُنْ نُ] (اِخ) قضایی است در سوریه (محافظة حلب) و مرکز آن شهر معرة النعمان است. (از اعلام المنجد). و رجوع به مادهء قبل شود.
معرهء مصرین.
[مَ عَرْ رَ یِ مَ / مِ] (اِخ)شهرکی است(1) خرم و آبشان از آسمان است. (حدود العالم چ دانشگاه ص172). شهری کوچک و ناحیه ای است در نواحی حلب و توابع آن. میان حلب و معرهء مصرین پنج فرسخ فاصله است. (از معجم البلدان). و رجوع به مادهء بعد شود.
(1) - از ناحیت شام.
معرهء نسرین.
[مَ عَرْ رَ یِ ؟] (اِخ) از اماکن مشهور شام معرهء نسرین(1) است. سمعانی گوید معرهء نسرین مشهور است به معرهء مصرین و ابن حوقل گوید معرهء نسرین شهر متوسطی است و مزارع همهء قراء اطرافش دیم باشد و در سرتاسر آن نه آب جاری یافته شود و نه چشمهء. (از ترجمهء تقویم البلدان چ انتشارات بنیاد فرهنگ ایران ص249). و رجوع به معرهء مصرین شود.
(1) - در الانساب سمعانی چ لیدن ج2 ورق 536 ب «بربن» آمده است.
معری.
[مَ را] (ع اِ) آنچه برهنه باشد زنان را از دست و پا و روی و رخسار. ج، مَعاری. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || جایی که نرویاند چیزی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معری.
[مُ عَرْ را] (ع ص) برهنه و عریان و ناپوشیده. (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). برهنه. مجرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || بی مو. (ناظم الاطباء). || معاف و آزاد. (ناظم الاطباء). || فرج معری؛ کس که گوشت پارهء پایین تلاق باریک شده به کنارش چسفیده باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || اسمی که عامل بر آن داخل نشده باشد مانند مبتدا. || (اصطلاح عروض) بیت که از ترفیل و اذاله و اسباغ سالم باشد. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). ضربی باشد که هیچ بر اصل آن زیادت نکرده باشند چنانکه به اسباغ و اذالت و ترفیل کنند. (المعجم چ مدرس رضوی ص48). نزد عروضیان عرب عبارت است از ضرب که عاری از زیادتی باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون).
معری.
[مَ عَرْ ری] (ص نسبی) منسوب است به معرة النعمان که شهری است در شام. (از انساب سمعانی). منسوب به شهر معرة النعمان. (ناظم الاطباء). و رجوع به معرة النعمان شود.
معری.
[مَ عَرْ ری] (اِخ) ابوالعلاء. رجوع به ابوالعلاء معری شود.
معرین.
[مَ عَرْ رَ] (اِخ) شهری است به نواحی نصیبین. (منتهی الارب).
معز.
[مَ عَ / مَ] (ع اِ) بز. (ترجمان القرآن) (نصاب الصبیان). بز، خلاف ضَأْن. (منتهی الارب). بز که حیوان معروف است. (غیاث) (آنندراج). برخلاف ضأن و مؤنث استعمال می گردد و اسم جنسی است که واحدی از لفظ خود ندارد ج، اَمعُز، مَعیز. واحد آن ماعَز. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) : ثمانیة ازواج من الضأن اثنین و من المعز اثنین. (قرآن 6/144). || (اِخ) (اصطلاح نجوم) بزیچه. عیوق. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معز.
[مَ] (ع اِ) جِ ماعز. (ناظم الاطباء).
معز.
[مَ] (ع مص) جدا کردن بز را از گوسفند. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معز.
[مُ] (ع ص، اِ) جِ اَمعَز و مَعزاء. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به امعز و معزاء شود.
معز.
[مَ عَ] (ع اِمص) درشتی و سختی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (ص) زمین درشت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || (مص) سخت گردیدن. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بسیاربز گردیدن. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معز.
[مُ عِزز] (ع ص) گرامی دارنده. (آنندراج). کسی که تعظیم می کند و عزیز می دارد. (ناظم الاطباء). عزیزکننده. عزت بخش. مقابل مُذِلّ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
وان قلم اندر بنانش گه معز و گه مذل
دشمنان زو با مذلت دوستان بااعتزاز.
منوچهری.
معز.
[مُ عِزز] (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. (مهذب الاسماء، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معز.
[مُ عِزز] (اِخ) رجوع به عزالدین آیبک و طبقات سلاطین اسلام ص71 شود.
معزآباد.
[مُ عِزز] (اِخ) قریه ای است فرسنگی کمتر جنوب شیراز. (فارسنامهء ناصری).
معزا.
(1) [مُ عَزْ زا] (ع ص) سوکوار و ماتم زده. (غیاث) (آنندراج). || (اِ) در شواهد زیر از خاقانی به معنی ماتم و سوکواری و عزا و تعزیت آمده است و ظاهراً مصدر میمی است از تعزیة :
نکنم مدح که من مرثیه گوی کرمم
چون کرم مرد ز من بانگ معزا شنوند.
خاقانی.
بر سوک آفتاب وفا زین پس ابروار
پوشم سیاه و بانگ معزا برآورم.خاقانی.
به فریب فلک آزرده دلش خوش نکنند
تا فلک را چو دلش رنگ معزا بینند.
خاقانی.
و رجوع به مُعَزّی شود.
(1) - رسم الخطی از «معزی» عربی در فارسی است.
معزاء .
[مِ] (ع اِ) بز، خلاف ضأن. مِعزی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به معزی شود.
معزاب.
[مِ] (ع ص) آنکه مواشی خود را دور چراند. (منتهی الارب) (آنندراج). آنکه مواشی خود را جای دور از مردم چراند. معزابة. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معزابة.
[مِ بَ] (ع ص) مرد بی زن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مردی که بی زنی وی دراز کشیده باشد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد). || زنی که بی شویی او دراز کشیده باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || دوربرنده ستور خود را از مردم و بسیار غایت باشنده. (منتهی الارب) (آنندراج). آنکه مواشی خود را جای دور از مردم چراند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آنکه گوسفند را دور برد. (مهذب الاسماء).
معزاز.
[مِ] (ع ص) رجل معزازالمرض؛ مرد شدید المرض. (منتهی الارب) (آنندراج). مردی که بیماری او سخت و شدید باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معزال.
[مِ] (ع ص) شبان تنها و آنکه ستوران به گوشه ای برد به چرا. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || به ناحیه ای فرودآینده از سفر. (منتهی الارب) (آنندراج). آن که از سفر در ناحیه ای فرود آید. (ناظم الاطباء). آنکه در سفر با قوم فرود نیاید اما در ناحیه ای فرود آید. (از اقرب الموارد). || بی نیزه. (مهذب الاسماء). مرد بی نیزه. ج، معازیل. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || هرکه از قماربازان بر کنار باشد جهت خساست. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مرد سست و گول. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد ضعیف احمق و گول. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مستبد به رأی. (از ذیل اقرب الموارد).
معزالاسلام.
[مُ عِزْ زُلْ اِ] (اِخ) نجیب الدین ابوبکر ترمذی خطاط بنقل لباب الالباب از فضلای بعد از دورهء سلطان سنجر بوده است که شعری مطبوع می سرود و در جد و هزل دست داشت و خط را نیکو می نوشت. از اوست:
با بنده گهی چو شیر و شکر گردی
گه قاصد خون جان چاکر گردی
تو مردمک چشم منی زان سبب است
کز من تو به هر چشم زدن برگردی.
و رجوع به لباب الالباب چ لیدن ج2 ص415 و 416 شود.
معزالدوله.
[مُ عِزْ زُدْ دَ / دُو لَ / لِ] (اِخ)لقب خسرو شاه غزنوی است. رجوع به خسرو شاه شود.
معزالدوله.
[مُ عِزْ زُدْ دَ / دُو لَ / لِ] (اِخ)احمدبن بویه، مکنی به ابوالحسین برادر کوچکتر عمادالدوله و رکن الدولهء دیلمی. وی به سال 324 ه . ق. کرمان را فتح کرد و در 334 بدون جنگ بر بغداد دست یافت و المستکفی خلیفهء عباسی وی را لقب معزالدوله داد اما پس از مدت بسیار کوتاهی مستکفی از خلافت عزل شد و المطیع لله به خلافت انتخاب گردید. مطیع لله بکلی تحت اراده و فرمان معزالدوله بود چنانکه امیر دیلمی به او اجازه نداد حتی برای خود وزیر انتخاب کند. معزالدوله از سال 334 که بر بغداد استیلا یافت تا 356 یعنی سال وفاتش کام بر بغداد و عراق مسلط بود و در این مدت چندین بار به اطراف عراق از حدود آذربایجان تا سواحل خلیج فارس و عمان لشکرکشی کرد و در غالب این لشکرکشیها فاتح بود. وزیر او حسن بن محمد مهلبی بوده است. و رجوع به احمدبن بویه در این لغت نامه و تاریخ مفصل ایران تألیف عباس اقبال صص156-161 و تاریخ دیالمه و غزنویان تألیف عباس پرویز صص67-77 و تاریخ گزیده و مجمل التواریخ و القصص و تاریخ الخلفاء ص363 و 364 و کامل ابن اثیر ج6 و تاریخ اسلام تألیف دکتر فیاض چ 2 صص233-237 شود.
معزالدوله.
[مُ عِزْ زُدْ دَ / دُو لَ / لِ] (اِخ)مرداسی، ابوعلوان، ثمال بن صالح بن مرادس کلابی (متوفی به سال 454 ه . ق.) از ملوک دولت مرداسیهء حلب است. (از اعلام زرکلی ج1 ص172). سومین از آل مرداس به حلب، او به زمان برادر خویش حکومت رحبه داشت و پس از برادر در 429 به جای او نشست و حلب را از فاطمیان بازستد و بار دیگر در 449 حلب را از او مسترد داشتند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به اعلام زرکلی و عیون الانباء ج2 ص241 شود.
معزالدین.
[مُ عِزْ زُدْ دی] (اِخ) لقب سلطان سنجر سلجوقی بوده است. و رجوع به سنجر شود.
معزالدین.
[مُ عِزْ زُدْ دی] (اِخ) لقب دیگر شهاب الدین محمد غوری بوده است. رجوع به شهاب الدین محمد بن بهاءالدین و طبقات سلاطین اسلام ص263 و حبیب السیر چ خیام ج2 ص607 و فهرست تاریخ جهانگشا ج2 شود.
معزالدین.
[مُ عِزْ زُدْ دی] (اِخ) رجوع به مبارکشاه ثانی شود.
معزالدین.
[مُ عِزْ زُدْ دی] (اِخ) ابن حدیده وزیر ناصرالدین الله خلیفهء عباسی بوده است. و رجوع به تجارب السلف چ 1 ص329 و حبیب السیر چ خیام ج2 ص327 شود.
معزالدین.
[مُ عِزْ زُدْ دی] (اِخ) اسماعیل سومین از سلاطین ایوبی عربستان (593-598 ه . ق.). (طبقات سلاطین اسلام ص69). و رجوع به اسماعیل بن طغنکین شود.
معزالدین.
[مُ عِزْ زُدْ دی] (اِخ)اصفهانشاه. رجوع به اصفهانشاه شود.
معزالدین.
[مُ عِزْ زُدْ دی] (اِخ) بهرامشاه از سلاطین مسلمان دهلی بوده است (637-639 ه . ق.) و رجوع به طبقات سلاطین اسلام ص265 و 268 و حبیب السیر چ خیام ج3 ص620 شود.
معزالدین.
[مُ عِزْ زُدْ دی] (اِخ) حسین بن ملک غیاث الدین هفتمین از ملوک آل کرت. وی به سال 732 ه . ق. پس از برادر خود ملک حافظ در هرات به امارت نشست و چون سلطان ابوسعید بهادرخان درگذشت ملک معزالدین بالاستقلال قدرتی یافت و خطبه به نام خویش خواند. و به سال 742 با وجیه الدین مسعود سربداری به جنگ پرداخت و بر او غلبه یافت. ملک معزالدین 39 سال سلطنت کرد و به سال 771 درگذشت. و رجوع به آل کرت و حسین کرت در همین لغت نامه و حبیب السیر چ خیام ص380 و قاموس الاعلام ترکی شود.
معزالدین.
[مُ عِزْ زُدْ دی] (اِخ) سنجر شاه، اولین از اتابکان الجزیره (576-605) (طبقات سلاطین اسلام ص145).
معزالدین.
[مُ عِزْ زُ دْ دی] (اِخ) عمر شیخ پسر سوم امیر تیمور لنگ بود که پس از غلبه بر آل مظفر و فتح شیراز به حکومت فارس تعیین شد و یک سال بعد به سال 796 ه . ق. ضمن لشکرکشی به دیاربکر در کردستان کشته شد. و رجوع به حبیب السیر ص416، 441، 444 و 459 و قاموس الاعلام ترکی و تاریخ عصر حافظ تألیف دکتر غنی شود.
معزالدین.
[مُ عِزْ زُدْ دی] (اِخ) محمود، دومین از اتابکان الجزیره (جلوس به سال 605 ه . ق.). (از طبقات سلاطین اسلام ص145).
معزالدین جهانگیر.
[مُ عِزْ زُدْ دی نِ جَ](اِخ) پسر نصرة الدین شاه یحیی مظفری بود که پس از فتح شیراز به امر امیر تیمور با جمعی دیگر از شاهزادگان آل مظفر به قتل رسید. و رجوع به حبیب السیر چ خیام ج3 ص324 و تاریخ عصر حافظ تألیف غنی ص442 و 443 شود.
معزالدین شیرازی.
[مُ عِزْ زُدْ دی نِ](اِخ) از وزرای میرزا ابوسعید گورکانی (855-872 ه . ق.) بود که به جهت سوء تصرف در وجوه و تعدی به رعایا و عجزه مورد خشم میرزا ابوسعید واقع گردید و در دیگ آب جوش انداخته شد. و رجوع به دستور الوزرا و رجال حبیب السیر ص134 شود.
معزالسلطان.
[مُ عِزْ زُسْ سُ] (اِخ) رجوع به خزعل خان شود.
معزب.
[مُ زِ] (ع ص) طالب گیاه و آنکه به گیاه عازب رسیده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). طالب آب و گیاه دوردست و آنکه به آب و گیاه دوردست رسیده باشد. ج، معزبون. (ناظم الاطباء). || کسی که شتران وی از او دور شده باشند. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب).
معزب.
[مُ عَزْ زَ] (ع ص) آنکه او را از خانه دور کرده باشند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معزبن بادیس.
[مُ عِزْ زِ نِ] (اِخ) ابن منصور صنهاجی (398-454 ه . ق.) از ملوک دولت صنهاجیه در افریقیه است. در منصوریه (از اعمال افریقیه) ولادت یافت و پس از پدر خویش به سال 406 ه . ق. به حکومت رسید. خلیفهء فاطمی وی را به شرف الدوله ملقب ساخت و او خطبه به نام فاطمیین خواند، اما چون به سال 440 نام فاطمیان را از خطبه انداخت و نام خلفای عباسی را در خطبه ذکر کرد مستنصر فاطمی اعراب بنی هلال و بنی سلیم از قبایل حجاز را به جنگ او فرستاد. معز در این جنگ شکست خورد و به مهدیه عقب نشینی کرد و سرانجام از ضعف کبد درگذشت. وی امیری دانش دوست بود و مساجد و ابنیهء دیگری ساخت و اموال بسیار هزینه کرد. پیش از او مردم افریقیه بر مذهب ابوحنیفه بودند و وی اول کسی است که آنها را واداشت تا به مذهب مالک بگروند. (از اعلام زرکلی چ 2 ج8 ص186). و رجوع به همین مأخذ و قاموس الاعلام ترکی شود.
معزبة.
[مِ زَ بَ] (ع اِ) داه. (منتهی الارب). داه و کنیز. (ناظم الاطباء). کنیز. (از اقرب الموارد). || زن مرد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به مادهء بعد شود.
معزبة.
[مُ عَزْ زِ بَ] (ع اِ) زن مرد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به مادهء قبل شود.
معزرون.
[مَ زَ] (معرب، اِ) برساخته از مازریون. (از دزی ج2 ص602). رجوع به مازریون شود.
معزز.
[مُ عَزْ زَ] (ع ص) توانا کرده شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به تعزیز شود. || ارجمند گردانیده شده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). گرامی. عزیز داشته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). تعظیم شده و توقیرشده و ستوده شده و سرفراز و بزرگوار و محترم و باشوکت و جلال و جاه و عزت. (ناظم الاطباء).
- معزز داشتن؛ گرامی داشتن. عزیز داشتن. اکرام کردن : و چون به تنهایی خود نقل فرمود... از دار فانی به مکانی که در آنجا خلق را بزرگ می سازد و معزز می دارد... (تاریخ بیهقی چ فیاض ص307).
معزف.
[مِ زَ] (ع اِ) رودها که بزنند. (السامی) (مهذب الاسماء). آلت لهو و بازی مانند رودجامه و طنبور و جز آن. مِعْزَفَة. ج، معازف. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). و رجوع به معزفه شود. || چغانه. (صراح) (منتهی الارب)(1) (ناظم الاطباء) (آنندراج). قسمی طنبور. ج، معازف. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
(1) - بدین معنی در منتهی الارب معزف [ مَ زِ ]نیز ضبط شده است.
معز فاطمی.
[مُ عِزْ زِ طِ] (اِخ) رجوع به معدبن منصور شود.
معزفة.
[مِ زَ فَ] (ع اِ) مِعزَف. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به معزف و معزفه شود.
معزفه.
(1) [مِ زَ فَ] (ع اِ) آلتی از آلات موسیقی ذات اوتار در عراق. (مفاتیح العلوم). آلتی موسیقی در قدیم. جوهری و دیگران نوشته اند که معزفه را مثل بربط و طنبور می نوازند یعنی با انگشت یا با مضراب، مؤلف مفاتیح العلوم اظهار می کند که معزفه سازی است متعلق به مردم عراق در حالی که نویسندهء دیگر آن را از آن مردم یمن داند. مؤلف اغانی تذکر می دهد که معزفه از جملهء سازهایی است که کمتر به دست نوازندگان دوره گرد افتاده و به همین جهت در مجالس انس ایران و خلفا بیشتر مورد قبول واقع شده است. ج، معازف. و رجوع به مجلهء موسیقی دورهء سوم شمارهء 10 ص31 شود.
(1) - رسم الخطی از معزفة عربی در فارسی است.
معزق.
[مِ زَ] (ع اِ) آلت زمین کاویدن مانند تیشه و کلند و جز آن و یا کلان تر از آن. مِعزَقَة. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آلتی که بدان گندم را به باد صاف نمایند. معزقة. ج، مَعازِق. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معزقة.
[مِ زَ قَ] (ع اِ) رجوع به معزق شود.
معزل.
[مَ زِ](1) (ع اِ) یک سو و کناره. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ج، معازل. (ناظم الاطباء): و هی تجری بهم فی موج کالجبال و نادی نوح ابنه و کان فی معزل یا بُنَیَّ ارکب مَعَنا و لاتکن مع الکافرین(2). (قرآن 11/44). || عزلتگاه. محل عزلت. گوشه :
دانا چه گفت گفت که عزلت ضرورت است
من خود به اختیار نشینم به معزلی.سعدی.
(1) - صاحب آنندراج افزاید: در بهار عجم نوشته که مُعزَل به صیغهء مفعول از باب افعال، میرزا عبدالقادر بیدل به معنی معزول که مقابل منصوب است آورده :
معزل الحوت همان منتصب نصب حمل
یافت طبع همگی را به سمندر مبدل.
(2) - و می بردی کشتی روان ایشان را در موج موج چون کوه کوه و خواند به آواز نوح پسر خویش را [ کنعان ] و با یک سو شده بود کران گرفته [ از پدر و برادران و اصحاب کشتی ] ای پسر بیا و درنشین با ما و با کافران مباش. (کشف الاسرار میبدی چ علی اصغر حکمت ج4 ص384).
معز لدین الله.
[مُ عِزْ زُ لِ نِلْ لاه] (اِخ)رجوع به معدبن منصور شود.
معزم.
[مُ عَزْ زِ] (ع ص) افسونگر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). عزیمت خوان و افسونگر. (غیاث) (آنندراج). آن که عزایم نویسد. آن که عزایم داند. عزایم خوان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
چو هنگام عزایم زی معزم
به تک خیزند ثعبانان ریمن.منوچهری.
وینک خزان معزم عید است و بهر صرع
بر برگ رز نوشته طلسم مزعفرش.خاقانی.
خم چو پری گرفته ای یافته صرع و کرده کف
خط معزمان شده برگ رز از مزعفری.
خاقانی.
ماری به کف مرا و بنان است این قلم
دستم معزمی شده کافسون مار کرد.خاقانی.
|| تعویذفروش. (مهذب الاسماء).
معزم.
[مُ عَ ز زَ] (ع ص) افسون زده. (غیاث) (آنندراج).
معزم.
[مَ زَ / مَ زِ] (ع مص) آهنگ نمودن و دل نهادن. عزیمة. عزیم. || کوشش کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معزوزة.
[مَ زَ] (ع ص) سخت و درشت. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || زمین باران رسیده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). زمین باران شدید رسیده. (از اقرب الموارد). || زمین درشت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || القمح المعزوزة؛ به لغت اهل مراکش نوعی گندم. (ناظم الاطباء).
معزوقة.
[مَ قَ] (ع ص) زمینی که با مِعْزَق(1)برای کشتکاری برگردانیده شده باشد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).
(1) - آلت کاویدن زمین مانند تیشه و کلنگ. (منتهی الارب).
معزول.
[مَ] (ع ص) یک سوشده و جدا کرده شده. (آنندراج). یک سوشده و دورشده و بازداشته شده. (ناظم الاطباء) : انهم عن السمع لمعزولون. (قرآن 26/212).
- معزول شدن؛ دور شدن. بازداشته شدن :
معزول شد دو چیز جهان از دو چیز تو
از علم تو جهالت و از جود تو مطال.
ناصرخسرو.
معزول شده ست جان ز هرچه
داده ست بر آنت دهر منشور.ناصرخسرو.
- معزول کردن؛ باز کردن. خلع کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دور کردن. بازداشتن.
شب را معزول کرد چشمهء خورشید
رایت دینارگون کشید به محور.مسعودسعد.
گرش(1) نتوان به زر معزول کردن
به سنگی بایدش مشغول کردن.نظامی.
- معزول گشتن؛ دور شدن. بازداشته شدن. محروم شدن :
معزول گشت زاغ چنین زیرا
چون دشمن نبیرهء زهرا شد.ناصرخسرو.
و رجوع به ترکیب معزول شدن شود.
|| از کار بازداشته شده. از درجه و منصب افتاده و گوشه نشین. (ناظم الاطباء). بیکار ساخته شده. (آنندراج). از کار برکنار شده. از کار انداخته شده. بیکارشده. خانه نشین. مقابل منصوب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و صاحب دیوان رسالت و خواجه بوالقاسم هرچند معزول بود و بوسهل زوزنی و... آنجا آمدند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص183). هرچند بوالقاسم کثیر معزول بود اما حرمتش سخت بزرگ بود. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص184). قحبهء پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنهء معزول از مردم آزاری. (گلستان). دوست دیوانی را وقتی توان دید که معزول باشد. (گلستان).
حدیث عقل در ایام پادشاهی عشق
چنان شده ست که فرمان حاکم معزول.
سعدی.
- معزول شدن؛ برکنار شدن از کار. از منصب و مقام انداخته شدن : یکی از وزرا معزول شد و به حلقهء درویشان درآمد. (گلستان).
- معزول کردن؛ از کار و از منصب و درجه بازداشتن و محروم ساختن و خانه نشین کردن. (ناظم الاطباء). از کار انداختن. از کار بر کنار ساختن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : عبدالله بن عزیز را از وزارت معزول کردند و به خوارزم افتاد. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص106). هارون الرشید یکی از متعلقان را به دیناری خیانت معزول کرد. (سعدی).
یکی را که معزول کردی ز جاه
چو چندی برآید ببخشش گناه.(بوستان).
- معزول گشتن؛ از کار بر کنار شدن. از منصب و مقام انداخته شدن : دیگر روز بوسهل حمدونی را که از وزارت معزول گشته بود خلعت سخت نیکو داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص155). هرکه بر درگاه پادشاهان... از عملی که مقلد آن بوده معزول گشته... پادشاه را نشایست فرمود در فرستادن او به جانب خصم. (کلیله و دمنه).
|| محروم شده. (ناظم الاطباء). بی بهره :
عالم همه سال خرم از تو
معزول مباد عالم از تو.نظامی.
|| اخراج شده و بیرون کرده شده. (ناظم الاطباء).
(1) - اگر فرهاد را.
معزو.
[مَ لَنْ] (ع ق) بی شغل و بدون کار و منصب. (ناظم الاطباء). و رجوع به معزول شود.
معزولی.
[مَ] (حامص) مقابل مشغولی. (آنندراج). گوشه نشینی و خانه نشینی و بیکاری و بی شغلی و محرومی و دورشدگی از شغل و درجه و منصب. (ناظم الاطباء). برکنار شدگی از کار و وظیفه :
روز درماندگی و معزولی
درد دل پیش دوستان آرند.(گلستان).
نزد خردمندان معزولی به که مشغولی. (گلستان). بر خلاف سایر وزرا که چون ایشان را حادثه و واقعه ای افتاده و معزولی دست داده از هر گوشه ای دشمنی دیگر به رفع و دفع او برخاسته... (تاریخ قم ص6).
این سطرهای چین که ز پیری به روی ماست
هریک جداجدا خط معزولی قواست.
صائب.
حاکمان در زمان معزولی
همه شبلی و بایزید شوند.
(امثال و حکم ج2 ص687).
معزوم.
[مَ] (ع ص) آهنگ نموده و عزم و اراده کرده و قصد نموده. (ناظم الاطباء).
معزهل.
[مُ عَ هَ] (ع ص) نیک خورش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معزهلة.
[مُ عَ هَ لَ] (ع ص) ابل معزهلة؛ شتران بر سر خود گذاشته. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
معزی.
[مِ زا] (ع اِ) بز، خلاف ضأن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نوع بز و گلهء بز. (ناظم الاطباء).
معزی.
[مُ عَزْ زا] (ع ص) تعزیت گفته. تسلیت داده. ماتم زده. سوکوار. و رجوع به تعزیة شود. || (اِ) در شاهد زیر از سنائی ظاهراً مصدر میمی است و به معنی ماتم و عزاداری و تعزیت و سوکواری آمده است :
تا چند معزای معزی که خدایش
زینجا به فلک برد و قبای ملکی داد.
سنائی.
و رجوع به معزا شود.
معزی.
[مُ عَزْ زی] (ع ص) تعزیت کننده. (غیاث) (آنندراج). تسلیت دهنده و تعزیت گوینده. (ناظم الاطباء). تسلیت گو. تعزیت گو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به تعزیة شود.
معزی.
[مَ زی ی] (ع ص) منسوب. (غیاث) (آنندراج).
- معزی الیه؛ منسوب الیه و به ضم میم و تشدید زاء معجمه و بدون یاء تحتانی غلط است چه معزی بر وزن مرضی صیغهء اسم مفعول از عزی یعزی عزاء در لغت نسبت داشتن به کسی یا به چیزی است. (غیاث) (آنندراج).
- || مشارالیه.
معزی.
[مِ زی ی / مَ زی ی] (ع ص) بخیل که گرد کند و نخورد و ندهد. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معزی.
[مُ عِزْ زی] (اِخ) رجوع به امیرمعزی شود.
معس.
[مَ] (ع مص) بمالیدن. (المصادر زوزنی). سخت مالیدن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || گاییدن کنیزک را. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). گاییدن زن را. (آنندراج). نکاح کردن زن را. (از ذیل اقرب الموارد). || خوار کردن. || نیزه زدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معس.
[مَ] (ع اِ) شیر و گویند ما فی الناقة معس؛ این ماده شتر شیر ندارد. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || حرکت. (از اقرب الموارد).
معس.
[مَ عَس س] (ع اِ) جای طلب و ورزش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جای طلب. یقال: هو قریب المعس؛ ای المطلب. (از اقرب الموارد).
معساء .
[مِ] (ع ص) (از «ع س ی») دوشیزهء قریب البلوغ. (منتهی الارب) (آنندراج). دختر دوشیزهء نزدیک بلوغ. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معساج.
[مِ] (ع ص) بعیر معساج؛ شتر که در رفتن گردن دراز کند. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معساة.
[مَ] (ع ص) (از «ع س ی») سزاوار. (منتهی الارب) (آنندراج). سزاوار و شایسته. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معسر.
[مُ سِ] (ع ص) درویش. (دهار). درویش تنگدست. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). دست تنگ. آنکه در تنگی است. آنکه در سختی است. مقابل موسر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
از سواد شب برون آرد نهار
وز کف معسر برویاند یسار.مولوی.
|| (اصطلاح حقوقی) کسی است که بواسطهء عدم کفایت دارایی یا دسترسی نداشتن به مال خود قادر به پرداخت هزینهء دادرسی یا دیون خود (اعم از محکومٌبه و اوراق لازم الاجرای ثبت و مالیات) نباشد(1). (از ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی) :
وام دار شرح این نکته شدم
مهلتم ده معسرم(2) زان تن زدم.مولوی.
غریم مقر بر غارم معسر(3) صبر کند. (مجالس سعدی ص22). رجوع به اعسار شود.
.
(فرانسوی)
(1) - Insolyable (2) - شاهد معنی قبل نیز می تواند باشد.
(3) - شاهد معنی قبل نیز می تواند باشد.
معسر.
[مُ عَسْ سَ] (ع ص) دشوار. (غیاث) (آنندراج) :
آن میسر نبود اندر عاقبت
نام او باشد معسر عاقبت
تو معسر از میسر بازدان
عاقبت بنگر جمال این و آن.
مولوی (مثنوی چ رمضانی ص12).
و رجوع به تعسیر شود.
معسر.
[مِ سَ] (ع ص) مرد تنگ گیر غریم را. (منتهی الارب) (آنندراج). مردی که بر غریم تنگ گیرد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معسرة.
[مَ سَ رَ / مَ سُ رَ] (ع اِمص)دشواری. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معسطل.
[مُ عَ طَ] (ع ص) کلام غیرذی نظام. (منتهی الارب) (آنندراج). سخن ناآراسته و بی نظام. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معسف.
[مِ سَ] (ع ص) مرد ستمکار و بی راه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از المنجد).
معسکر.
[مُ عَ کَ] (ع اِ) لشکرگاه. (تفلیسی) (منتهی الارب) (غیاث) (آنندراج). لشکرگاه و اردوگاه و محل عسکر. (ناظم الاطباء) :
لشکر جود را به گیتی در
جز کف راد تو معسکر نیست.عنصری.
ولیک گشت هزیمت ز پیش لشکر روم
سپاه زنگ و معسکرش گشت زیر و زبر.
مسعودسعد.
در ناف عالمی دل ما جای مهر تست
جای ملک میان معسکر نکوتر است.
خاقانی.
گرد معسکرت فلک ساخت حنوط اختران
زانکه نجوم ملک را شاه فلک معسکری.
خاقانی.
پوشندگان خلعت ایمان گه الست
ایمان صفت برهنه سران در معسکرش.
خاقانی.
عید ملایک است ز لشکرگه ملک
دیوی غلام بوده به دریا معسکرش.خاقانی.
- معسکر زدن؛ لشکرگاه زدن. اردو زدن :
ای خیل ادب صف زده اندر کنف تو
ای علم زده بر در فضل تو معسکر.
ناصرخسرو.
- معسکر ساختن؛ لشکرگاه ترتیب دادن. اردوگاه ساختن :
ساحت این هفت کشور برنتابد لشکرش
شاید از خضرای نه چرخش معسکر ساختند.
خاقانی.
گر مخالف معسکری سازد
طعنه ای در برابر اندازد.خاقانی.
|| جای گردهم آیی. (از اقرب الموارد). موضع تجمع. (محیط المحیط) (المنجد).
معسکر.
[مُ عَ کِ] (ع ص) آنکه اردو می زند و مشق می دهد سپاه را و فرماندهء اردو و صاحب منصبی که تعیین لشکرگاه می کند. (ناظم الاطباء).
معسکری.
[مُ عَ کَ] (ص نسبی) منسوب به معسکر به معنی چیزی که از عسکر مکرم خیزد. عسکر مکرم از شهرهای قدیم خوزستان است که شکر آن شهرت داشته است و ظاهراً این تعبیر ساختهء مولاناست زیرا معسکر در لغت به معنی لشکرگاه و محل اجتماع ضبط شده است. (فرهنگ نوادر لغات کلیات شمس چ فروزانفر) :
صد جا چو قلم میان ببسته
تنگ شکر معسکری را.مولوی.
معسل.
[مُ عَسْ سَ] (ع ص) معجون معسل؛ معجون با انگبین سرشته. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). به عسل آمیخته. با عسل سرشته. عسل پرورد. به عسل پرورده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- زنجبیل معسل؛ زنجبیل با عسل پرورده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط).
معسلط.
[مُ عَ لَ] (ع ص) کلام معسلط؛ سخن آمیخته و ناسره. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معسلة.
[مَ سَ لَ] (ع اِ) شورهء کبت و خلیهء آن. (منتهی الارب) (آنندراج). کندوی کبت و شان انگبین. (ناظم الاطباء). کندو. (از اقرب الموارد) (از المنجد)(1) (از محیط المحیط) (از تاج العروس ج8 ص18).
(1) - در اقرب الموارد بضم سوم [ مَ سُ لَ ] و در المنجد به فتح و ضم سوم [ مَ سَ لَ / مَ سُ لَ ]ضبط شده است.
معسم.
[مَ سِ] (ع اِ) جای آز. (منتهی الارب). جای آز و طمع. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معسور.
[مَ] (ع مص) دشواری. ضد میسور و این هر دو مصدر است و گویند: دعه الی میسوره و الی معسوره و نزدیک سیبویه صفت است(1) و گوید که مصدر بر وزن مفعول نیامده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، معسورات. (ناظم الاطباء). || (ص) دشوار. دشخوار. سخت. مشکل. مقابل میسور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
(1) - رجوع به معنی بعد شود.
معسول.
[مَ] (ع ص) عسلی و با عسل ترتیب شده. (ناظم الاطباء). عسل زده. عسل ریخته. عسل آمیخته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). شهدآلود : و اگرچه منشی و مبدع آن را(1) به فضل تقدم بل به تقدیم فضل رجحانی شایع است اما آن به حدیقه ای ماند که در او اگرچه ذوقها را معسول و طبعها را مقبول باشد جز یک میوه نتوان یافت. (مرزبان نامه چ قزوینی ص296).
(1) - کلیله و دمنه را.
معسون.
[مَ] (ع اِ) به لغت مراکش قسمی از شراب. (ناظم الاطباء). در مراکش به نوعی نوشیدنی سکرآور اطلاق کنند که از حشیشه و انگبین و ادویه سازند. (فرهنگ جانسون).
معسیة.
[مُ یَ] (ع ص) شتر ماده ای که در وی شک باشد شیردار است یا نه. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). میشی که شک باشد آیا شیر دارد یا نه و راغب گوید معسیات به شترانی گویند که شیر آنها قطع شده است و امید هست که باز گردد. (از اقرب الموارد).
معش.
[مَ] (ع مص) نرم نرم مالیدن. (از منتهی الارب) (آنندراج). نرم مالیدن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معش.
[مَ عَش ش] (ع اِ) خواسته و مطلب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معشاب.
[مِ] (ع ص) ارض معشاب؛ زمین گیاهناک. ج، معاشیب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معشار.
[مِ] (ع اِ) ده یک. (ترجمان القرآن) (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) :و کذب الذین من قبلهم و مابلغوا معشار ما آتیناهم فکذبوا رسلی فکیف کان نکیر. (قرآن 34/45). || گویند معشار ده یک عشیر و عشیر ده یک عشر است و بنابراین معشار هزاریک می شود. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || (مص) ده یک گرفتن. (غیاث) (آنندراج). || (ص) ناقة معشار؛ شتر ماده ای که شیرش کم(1) شده باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
(1) - در محیط المحیط و اقرب الموارد و المنجد: ماده شتری که شیرش بسیار شده باشد.
معشب.
[مُ شِ] (ع ص) معشبة. (ناظم الاطباء). رجوع به مادهء بعد شود.
معشبة.
[مُ شِ بَ] (ع ص) گیاهستان. (مهذب الاسماء): ارض معشبة؛ زمین بین العشابة. (منتهی الارب). زمین گیاهناک. (آنندراج) (از المنجد). جایی که گیاه آن فراوان باشد. معشب. و گویند ارض معشبة و مکان معشب. (ناظم الاطباء).
معشر.
[مَ شَ] (ع اِ) گروه. (مهذب الاسماء) (ترجمان القرآن). گروه مردم. ج، معاشر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جماعت. (اقرب الموارد) : و یوم یحشرهم جمیعاً یا معشرالجن قد استکثرتم من الانس... (قرآن 6/128). یا معشر الجن و الانس الم یأتکم رسل منکم.... (قرآن 6/130). یا معشر الجن و الانس ان استطعتم.... (قرآن 55/33).
یکی حصار قوی بر کران شهر و در آن
ز بت پرستان گرد آمده یکی معشر.فرخی.
ای معشر یاران که رفیقان منید
عیش خوش خویشتن منغص مکنید.
سعدی.
|| گروه خویشان و گروه دوستان. (ناظم الاطباء). صیغهء اسم مکان است از عشرت که به رفق زندگانی کردن است از این جهت گروه دوستان و خویشان را معشر گویند. (غیاث) (آنندراج). || مردم و جن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جن و انس. (اقرب الموارد). || زن و فرزند و اهل مرد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ده گان و گویند جاؤا معشر معشر؛ ده ده آمدند. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معشر.
[مُ عَشْ شِ] (ع ص) آنکه شترانش بچه آورده باشند. || صاحب شتران عشار(1)شدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
(1) - شترمادگان که بعضی بچه آورده باشد و بعضی منتظر آن. (منتهی الارب).
معشر.
[مُ عَشْ شَ] (ع ص) ده گوشه. (غیاث) (آنندراج). || در شاهد زیر به معنی ده یک اخذ شده آمده است :
وز خمس پی عشر چنویی که دهند آن
این از چه مخمس شد و آن از چه معشر.
ناصرخسرو (دیوان ص175).
|| از انواع مسمط که هر بند آن ده مصراع باشد.
معشش.
[مُ عَشْ شَ] (ع اِ) خانه جای مرغان. (منتهی الارب) (آنندراج). جایی که مرغ در آن آشیانه می سازد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معشف.
[مُ شِ] (ع ص) آنکه پیش آورده شود او را چیزی که مطبوع و مرغوبش نباشد و نخورد آن را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شتر که نخستین از بیابان آورده باشند و اسپست و خستهء خرما و جو نخورد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معشق.
[مَ شَ] (ع اِمص) عشق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به عشق شود.
معشقولیه.
(1) [مَ لی یَ / یِ] (اِخ) زن پدر وامق بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص501) :
زن بدکنش معشقولیه نام
نبودش جز از بد دگر هیچ کام.
عنصری (از لغت فرس ایضاً).
(1) - این کلمه در برهان و به پیروی از آن در آنندراج و ناظم الاطباء «مشقولیه» آمده است. و رجوع به همین کلمه شود.
معشوش.
[مَ] (ع ص) بخشش اندک. (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد). || فراهم آورده شده و کسب کرده شده. (غیاث) (آنندراج). || پیراهن رقعه دوخته. (غیاث) (آنندراج). رجوع به عش شود. || نام صنعتی از شعر. (غیاث) (آنندراج).
معشوق.
[مَ] (ع ص) دوست داشته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کسی و یا چیزی که آن را دوست می دارند و آنکه از کسی دلربایی کند و دلبر. (ناظم الاطباء). که بدو شیفته شده باشند. دلبر. دلدار. جانان. جانانه. محبوب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
دلی کو پر از زوغ هجران بود
ورا وصل معشوق درمان بود.ابوشکور.
آهو مر جفت را بغالد بر خوید
عاشق معشوق را به باغ بغالید.
عماره (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
تا سرخ بود چون رخ معشوقان نارنج
تا زرد بود چون رخ مهجوران آبی.
فرخی (یادداشت ایضاً).
چو برگشت از من آن معشوق ممشوق
نهادم صابری را سنگ بر دل.منوچهری.
کوکبی آری ولیکن آسمان تست موم
عاشقی آری ولیکن هست معشوقت لگن.
منوچهری.
ایا نیاز به من یاز و مر مرا مگداز
که ناز کردن معشوق دلگداز بود.
لبیبی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
نباشد یار چون یار نخستین
نه هر معشوق چون معشوق پیشین.
(ویس و رامین).
و یوسف چه دانست که دل و جگر و معشوقش بر وی مشرفند به هر وقتی و... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص250).
معشوق جهانی و ندانی
یک عاشق باسزای درخور.ناصرخسرو.
بشکفت لاله چون رخ معشوقان
نرگس بسان دیدهء شیدا شد.ناصرخسرو.
اگر در وصال باشی و معشوق بدخوی بود از رنج ناز و خوی بد او راحت وصال ندانی. (قابوسنامه چ نفیسی ص56). از آن ده غلام یکی را نوشتکین نام بود سلطان مسعود او را بغایت دوست داشتی و هیچ کس ندانست که معشوق مسعود کیست. (قابوسنامه چ نفیسی ص59). اما اگر مهمان روی معشوق را با خود مبر و اگر بری پیش بیگانگان بدو مشغول مباش. (قابوسنامه چ نفیسی ص60). کفشگر... بینی زن حجام ببرید و بر دست او نهاد که به نزدیک معشوق تحفه فرست. (کلیله و دمنه).
ابر بر باغ عاشق است ولی
هست معشوق او قرین جفا
این بگرید چو دیدهء وامق
و آن بخندد چو چهرهء عذرا
گر وفا داشتی نخندیدی
هیچ معشوق را نبوده وفا.ادیب صابر.
چون به محلت معشوق رسید عشق او را بجنبانید حرکت بدل شد. (چهارمقاله ص123).
معشوق من است صبح اگر نی
چون خندهء بی دهان زند صبح.خاقانی.
رای او چون میان معشوق است
کوهی از موی از آن درآویزد.خاقانی.
نگوید غزل و آفرین هم نخواهد
که معشوق و مالک رقابی نبیند.خاقانی.
قفل که بر لب نهی از لب معشوق ساز
پای که از سر کنی در صف عشاق نه.خاقانی.
اگر عشق اوفتد در سینهء سنگ
به معشوقی زند در گوهری چنگ.نظامی.
گفت معشوقم تو بودستی نه آن
لیک کار از کار خیزد در جهان.مولوی.
عاشقان کشتگان معشوقند
برنیاید ز کشتگان آواز.(گلستان).
ای سیر ترا نان جوین خوش ننماید
معشوق من است آنکه به نزدیک تو زشت است.
سعدی.
گیسوت عنبرینه و گردن تمام عود
معشوق خوبروی چه محتاج زیور است.
سعدی.
معشوق عیان می گذرد بر تو ولیکن
اغیار همی بیند از آن بسته نقاب است.
حافظ.
معشوق چون نقاب ز رخ برنمی کشد
هرکس حکایتی به تصور چرا کنند.حافظ.
هر آن معشوق کز عاشق نفور است
به صورت گرچه نزدیک است دور است.
جامی.
بی وصل نیست عاشق چون رو دهد جدایی
باشد خیال جانان معشوق بینوایی.
شفیع اثر (از آنندراج).
و رجوع به معشوقه شود.
- معشوق پران؛ کسی که هر روز معشوق نو گیرد و بر این قیاس عاشق پران آنکه عاشق نو گیرد. (آنندراج) :
حیف باشد که ز بی مهری تو شکوه کنیم
ما که معشوق پران همچو کبوتربازیم.
سلیم (از آنندراج).
- معشوق تنگدل؛ کنایه از دنیا و عالم است و به این معنی به جای لفظ «تنگ دل» «سنگ دل» هم بنظر آمده است و سنگدل را به معنی سخت دل گفته اند. (برهان). دنیا و عالم. (ناظم الاطباء).
- معشوق خیالی؛ معشوق که در خیال موجود باشد و در خارج نه. (آنندراج) :
دلبری لایق نمی بیند به دل دادن رفیع
بعد از این دل را به معشوق خیالی می دهد.
حسن رفیع (از آنندراج).
نباشد گر سر یاری به ما آن لاابالی را
کسی از دست ما نگرفته معشوق خیالی را.
خان خالص (از آنندراج).
- معشوق سنگدل؛ دلبر سخت دل. (ناظم الاطباء). و رجوع به ترکیب معشوق تنگدل شود.
|| (اصطلاح عرفانی) حق تعالی را گویند از آن جهت که مستحق دوستی از جمیع وجوه اوست که از جلوات انوار وجودیش تمام موجودات حیران و سرگردانند. (از فرهنگ لغات و اصطلاحات عرفانی جعفر سجادی). || معشوقا. رجوع به همین مدخل شود.
معشوق.
[مَ] (اِخ) کوشکی است به سرمن رأی. (منتهی الارب) (آنندراج). کاخ باشکوهی است در جانب غربی سامرا اکنون مسکن برزگران شده. (از معجم البلدان). نام قصری نزدیک سامرا به ساحل دجله در مقابل آن به ساحل دیگر قصر هارونی باشد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معشوقا.
(1) [مَ] (اِ) جمست. (از تحفهء حکیم مؤمن) (از فهرست مخزن الادویه). از احجار نام جمست. (الفاظ الادویه). || ماهودانه. (از تحفهء حکیم مؤمن) (از فهرست مخزن الادویه). از نبات ماهودانه. (الفاظ الادویه).
(1) - این کلمه در الفاظ الادویه «معشوق» آمده است.
معشوقانه.
[مَ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب)مانند معشوق و بطور معشوقی و دلربایی و دلبرانه. (ناظم الاطباء).
معشوق طوسی.
[مَ قِ] (اِخ) از عارفان معاصر شیخ ابوسعید ابی الخیر بوده است. جامی در نفحات الانس گوید: نام وی محمد است از عقلای مجانین است و سخت بزرگوار و صاحب حالتی به کمال. در شهر طوس می بوده است و قبر وی آنجاست. و رجوع به نفحات الانس چ مهدی توحیدی پور ص309 شود.
معشوقة.
[مَ قَ] (ع ص) مؤنث معشوق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به معشوق و معشوقه شود.
معشوقه.
[مَ قَ / قِ] (از ع، ص، اِ) فغ و محبوب و دلبری که زن باشد. (ناظم الاطباء). زن محبوب. زنی که به او عشق ورزند :
معشوقه خراباتی و مطرب باید
تا نیم شبان زنان و کوبان آید.عنصری.
چو تو معشوقه و چو تو دلبر
نبود خلق را به عالم در.مسعودسعد.
معشوقهء بی عیب مجوی. (اسرارالتوحید، از امثال و حکم ص1717).
یکی چون عاشق بیدل دوم چون جعد معشوقه
سیم چون مژهء مجنون چهارم چون لب لیلی.
خاقانی.
ملک زاده چون یک زمان بنگرید
می و مجلس و نقل و معشوقه دید.نظامی.
معشوقه که دیر دیر بینند
آخر کم از آنکه سیر بینند.(گلستان).
بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد
زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود.
حافظ.
ای که بر کوچهء معشوقهء ما می گذری
با خبر باش که سر می شکند دیوارش.
حافظ.
معشوقه که عمرش چون غمم باد دراز
امروز تلطفی دگر کرد آغاز.
ابوالفضل هروی (از امثال وحکم ص1828).
معشوقه کار افتاده به، دل برده و دل داده به
افکنده و افتاده به مجروح و بر کف خنجرش.
نشاط.
|| «ه» در آخر لفظ معشوقه نظر بر قاعدهء عربیه نشانهء تأنیث است لیکن به قانون فارسیان علامت تأنیث نیست و حرفی است که در اواخر اکثر الفاظ زیاده کنند و مزیدٌ علیه معشوق است مثل عیاره و رقیبه مزیدٌ علیه عیار و رقیب. (از آنندراج) (از غیاث). مرد محبوب. معشوق : و اگر معشوقهء تو فریشتهء مقرب است که به هیچ وقت از ملامت خلقان رسته نباشی و مردم همیشه در مساوی تو باشند و در نکوهش معشوق تو. (قابوسنامه چ نفیسی ص56). ناگاه چشم زن بر پای او افتاد، دانست که بلا آمد معشوقه(1) را گفت آواز بلند کن... (کلیله و دمنه چ مینوی ص219).
- معشوقهء روز بینوایی؛ به اصطلاح آن است که مث جوانی به ساده پسری یا زنی بند شده بعد چندی با بهتری از او صحبت درگرفت روزی که وصل معشوق دلخواه میسر نیامد از بینوایی به همان معشوق نخستین که دلش از او کشیده است درسازد و گوید که به معشوقهء روز بینوایی درساختم حالا اطلاق آن عام است هر آنچه در ایام بینوایی دست بهم دهد. (آنندراج) :
اکنون که ز هیچ سو ندارد
بازار هنروران روایی
من رو به تو آورم که هستی
معشوقهء روز بینوایی.
کمال الدین اسماعیل (از آنندراج).
مفلس چو شدیم رو به او آوردیم
معشوقهء روز بینوایی است خدا.
سلیم (از آنندراج).
(1) - معشوقه... اینجا مردی است که زن عاشق اوست... و معلوم می شود «ه» در آخر کلمه علامت تأنیث نیست و شاید علامت مبالغه باشد. در معارف بهاءولد چ فروزانفر جزء چهارم ص99 آمده است: «تاج زید گفت من معشوقه ام. گفتم معشوقه را رنج نباشد و رخسارهء زرد نباشد... چو هماره عاشق بر مراد معشوقه کاری کند». از این قبیل است: نادره و نیز مسکته در شعر مختاری (دیوان چ همایی ص550). (حاشیهء کلیله و دمنه چ مینوی ص219).
معشوقه باز.
[مَ قَ / قِ] (نف مرکب)معشوقه پرست و طالب و راغب به عشق بازی و شهوت پرست. (ناظم الاطباء) :
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیدهء معشوقه باز من.حافظ.
معشوقه بازی.
[مَ قَ / قِ] (حامص مرکب)عشق بازی و شهوت پرستی و رغبت و میل به عشق بازی با زنان. (ناظم الاطباء). و رجوع به معشوقه باز شود.
معشوقه پرست.
[مَ قَ / قِ پَ رَ] (نف مرکب) که معشوقه را پرستد. معشوقه باز. که معشوقه را بسیار دوست دارد :
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام میَم نیست به کس پروائی.
حافظ.
معشوقه پرستی.
[مَ قَ / قِ پَ رَ] (حامص مرکب) حالت و صفت معشوقه پرست. و رجوع به معشوقه پرست شود.
معشوقی.
[مَ] (حامص) دلبری و دلربایی و حسن و جمال. معشوقیت. (ناظم الاطباء). حالت و چگونگی معشوق :
مرا به عاشقی و دوست را به معشوقی
چه نسبت است بگویید قاتل و مقتول.
سعدی.
چون عاشقی و معشوقی به میان آمد مالکی و مملوکی برخاست. (گلستان).
معشوقیت.
[مَ قی یَ] (ع مص جعلی، اِمص) معشوقی. رجوع به همین مدخل شود.
معشة.
[مَ عَشْ شَ] (ع ص) زمین درشت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). زمین کم درخت و گویند زمین درشت. (از اقرب الموارد).
معص.
[مَ عَ] (ع اِ) شتر برگزیده و گرامی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِمص) برگشتگی و پیچیدگی پی پای، گویا پی، کوتاه می گردد و پا کج شود پس به دست درست کنند آن را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || درد پی از بسیاری رفتار. (منتهی الارب) (آنندراج). درد پی پای از بسیاری راه رفتن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شکستگی است در طرف جسم از بسیاری اسب تاختن یا لگد زدن یا جز آن. (منتهی الارب) (آنندراج). شکستگی که در کنار بدن از بسیاری اسب تاختن و مانند آن حس می گردد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معص.
[مَ عَ] (ع مص) برگشتن و پیچیده شدن بند اندام و دست یا پای چون به درد آید. || جهجهان رفتن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || خرامیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). || برگردیدن انگشت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معص.
[مَ عِ] (ع ص) کسی که دو پای او از بسیاری راه رفتن به درد آید. (از اقرب الموارد).
معصاء.
[مَ] (ع ص) زنی که جهجهان می رود. || آنکه احساس شکستگی می کند در طرف بدن از بسیاری اسب تاختن و جز آن. || آنکه درد پای دارد از بسیاری راه رفتن. || آنکه پی پای وی پیچیده باشد. (ناظم الاطباء).
معصار.
[مِ] (ع اِ) آنچه در آن چیزی دارند تا فشارده شود. (منتهی الارب) (آنندراج). آلتی که در آن چیزی گذارند و بفشرند. ج، معاصیر. (ناظم الاطباء). آنچه در آن چیزی قرار دهند و بفشارند تا آب آن گرفته شود. (از اقرب الموارد).
معصال.
[مِ] (ع اِ) عصایی سرکج که بدان شاخه های درخت را گیرند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || چوگان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). چوگان. ج، معاصیل. (از اقرب الموارد).
معصب.
[مُ عَصْ صِ] (ع ص) مهتر. (منتهی الارب) (آنندراج). مهتر و سید. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آنکه کمر بسته باشد از گرسنگی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مرد نیازمند. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد نیازمند و فقیر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مردی که شتران او از خشکسال مرده باشند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آنکه عصابه بر سر می بندد. (ناظم الاطباء). || تاج دار. تاج بر سر نهاده. (از اقرب الموارد).
معصب.
[مُ عَصْ صَ] (ع ص) لاغرشکم از گرسنگی. || تنگدست شده و مفلس گشته از خشکسالی. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
معصب.
[مِ صَ] (ع اِ) رگ بند. (مهذب الاسماء) (تفلیسی) (ملخص اللغات حسن خطیب). || سربند. ج، معاصب. (مهذب الاسماء). سربند. (ملخص اللغات حسن خطیب).
معصب.
[مُ عَصْ صَ] (اِخ) منزلی است غربی مسجد قبا و عصبة نیز نامند آن را. (منتهی الارب). جایی است در قباء و گویند عصبه در این مکان است یعنی جایی که مهاجران نخستین فرود آمدند. (از معجم البلدان).
معصر.
[مِ صَ] (ع اِ) آنچه در آن شیرهء انگور فشارند به فارسی چرخشت گویند. (منتهی الارب) (آنندراج). چرخشت و ظرفی که در آن انگور فشارند. ج، معاصر. (ناظم الاطباء). آنچه در آن انگور فشارند. معصرة. (از اقرب الموارد). چرخ. چرخشت. سپار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معصر.
[مَ صَ] (ع اِ) رجل کریم المعصر؛ مرد کریم وقت سؤال از وی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معصر.
[مُ صِ] (ع ص) به جای زنان رسیده. (مهذب الاسماء). دختری که به رسیدگی و حیض نزدیک باشد. ج، مَعاصِر، معاصیر. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معصر.
[مُ عَصْ صَ] (ع اِ) جای پناه و جای رهایی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). پناهگاه و ملجأ. (ناظم الاطباء).
معصرات.
[مُ صِ] (ع ص، اِ) ابر یا ابر بارنده یا ابر بسیار باران یا ابر بادتندانگیز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ابرهایی که باران از آنها فشرده شود. (از اقرب الموارد). ابرهای باران ریز. (آنندراج): و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا. (قرآن 78/14).
معصرة.
[مِ صَ رَ] (ع اِ) تختهء روغنگر. کوبین. (مهذب الاسماء، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آنچه در وی انگور فشارند تا آب وی برآید. چرخشت. ج، معاصر. (ناظم الاطباء). مِعصَر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). ظرفی است که در آن انگور و جز آن فشرده شود. سپار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مِعصَر و مادهء بعد شود.
معصره.
(1) [مِ صَ رَ / رِ] (ع اِ) آنچه چیزی را به آن افشرند و جواز روغنگران. (غیاث). منگنه و جندره و جواز و جوازان. (ناظم الاطباء). و رجوع به معصرة شود. || در طب عبارت است از تجویفی که در زیر جزو آخرین دماغ است مانند برکه، که چون خون از اورده به دماغ درآید او در وی جمع شود تا مزاج دماغ گیرد بعد از آن غذای دماغ شود. (بحر الجواهر یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
(1) - رسم الخطی از معصرة عربی در فارسی است.
معصرة.
[مَ صَ رَ] (ع اِ) فشاردن جای. (منتهی الارب) (آنندراج). جایی که در آن چیزی می فشارند. (ناظم الاطباء). جای شیره کشیدن از انگور و جز آن. ج، معاصر. (از اقرب الموارد).
معصره.
[مُ عَصْ صَ رَ] (ع ص)افشرده شده. (غیاث).
معصف.
[مُ صِ] (ع ص) باد تند. (منتهی الارب). باد تند. معصفة. ج، معاصف، معاصیف. (از اقرب الموارد): ریح معصف؛ باد تند و کذلک ریح معصفة. (ناظم الاطباء). || مکان معصف؛ جای بسیار کشت و کاه ناک. (منتهی الارب) (آنندراج). جای بسیار کشت و جای پر از کاه. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معصفر.
[مُ عَ فَ](1) (ع ص، اِ) چیزی که به گل کاجیره آن را رنگ کرده باشند، چه عُصفُر گل کاجیره است. (غیاث) (آنندراج). رنگ کرده به عصفر. به کاژیره (گل کافشه) رنگ کرده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). به عصفر زرد یا سرخ شده.
- ثوب معصفر؛ جامه به کاژیره رنگ کرده. (مهذب الاسماء). جامهء رنگین. (منتهی الارب). جامهء رنگین شده با عصفر و گل کافشه. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
|| بعضی اوستادان به معنی گل کاجیره بسته اند. (غیاث). به معنی گل کاجیره است. (از آنندراج). از اسپرغمهاست. (ذخیرهء خوارزمشاهی). معصفر گل قرطم است. (الابنیه عن حقایق الادویه چ دانشگاه ص250) :
و آن گل سوسن مانندهء جامی ز لبن
ریخته مُعْصَفَرِ سوده میان لبنا.
منوچهری.
چو بشنید این سخن ویسه ز مادر
شد از بس شرم رویش چون معصفر.
(ویس و رامین).
گرد معصفر نگر که وقت سحر
زود همی چرخ بر عذار کند.ناصرخسرو.
چون علت زایل شد و بگشاد زبانم
مانند معصفر شد رخسار مزعفر.
ناصرخسرو.
زتیغش زعفران رنگ است روی خصم و هم شاید
که دندان در شکم تیغش بسان معصفر دارد.
سیدحسن غزنوی.
از آن نیلوفری تیغت به هیجا رنگ زرد آمد
که همچون معصفر اندر شکم بسته ست دندانش.
سیدحسن غزنوی.
از خون صید تو به مه بهمن اندرون
بر کوه لاله روید و بر دشت معصفر.
امیرمعزی (از آنندراج).
زمینی کجا از تو تیغ تو بیند
نباتش بود تا قیامت معصفر.
امیرمعزی (از آنندراج).
بر امید زعفران کاو قوت دل بردهد
معصفر خوردن به سکبا برنتابد بیش از این.
خاقانی.
چون رخ و اشک عدوت از شفق شام و صبح
کاشته در باغ چرخ معصفر و زعفران.
خاقانی.
راوق جام فروریخته از سوخته بید
آب گل گویی با معصفر آمیخته اند.خاقانی.
|| سرخ. قرمزرنگ :
لب لعل رودابه پرخنده کرد
رخان معصفر(2) سوی بنده کرد.فردوسی.
به هر جنگ اندر نخستین تو کردی
زمین را ز خون معادی معصفر.فرخی.
زیرا که ظاهر است مرا کاین ستارگان
نز ذات خویش زرد و سپید و معصفرند.
ناصرخسرو.
دل چرخ گردان و چشم زمانه
چو آشفته بحری که آبش معصفر.
ناصرخسرو.
هرجا که رخش اوست همه عید نصرت است
زان پای و دم به رنگ حنا شد معصفرش.
خاقانی.
تا گرد دشتها همه بشکفت لاله ها
چون در زده به آب معصفر غلاله ها.
خاقانی.
|| زعفرانی. (از فهرست ولف). زردرنگ :
سوی خانه شد دختر دلشده
رخان معصفر به خون آژده.
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج1 ص184).
چو خورشید بنمود تابان درفش
معصفر شد آن پرنیانی بنفش.
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج4 ص1035).
تا گل خیری بود چو روی معصفر
تا تن سنبل بود چو زلف مجعد.منوچهری.
شاخ چنار گویی حلوای عید زد
کالوده ماند دست به آب معصفرش.خاقانی.
چه از شقهء اخضر آسمان و شعر منقط اختران و رداء معصفر آفتاب و خز ادکن سحاب... برتر آید. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص304).
(1) - در شعر قدما گاهی به سکون عین و فتح صاد [ مُ صَ فَ ] آمده است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
(2) - در فهرست ولف این کلمه در این بیت زعفرانی معنی شده است. و رجوع به معنی بعد شود.
معصفرپوش.
[مُ عَ فَ] (نف مرکب) زرد. زردرنگ :
گه معصفرپوش گردد گه طبرخون تن شود
گاه دیباباف گردد گه طرایف گر شود.فرخی.
معصفرگون.
[مُ عَ فَ] (ص مرکب)سرخ رنگ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
سرخی خفچه نگر از سرخ بید
معصفر(1) گون پوستش او خود سپید.
رودکی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص474).
(1) - به ضرورت وزن شعر [ مُ صَ فَ ] تلفظ می شود.
معصفری.
[مُ عَ فَ] (ص نسبی) منسوب به معصفر. زردرنگ :
بس که ز خشکی گلو روغن خام می خورد
چون یرقان گرفتگان گشته تنش معصفری.
خاقانی.
و با چهرهء معصفری و پشت از بار حوادث چنبری... به نزدیک شاه آمد. (سندبادنامه ص133).
- معصفری آب؛ آب به قرطم رنگ کرده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آبی که با گل کاجیره یا عصفر آن را زردرنگ کرده باشند :
وان سیب چو مخروط یکی گوی تبرزد
در معصفری(1) آب زده باری سیصد
بر گرد رخش بر، نقطی چند ز بسد
و اندر دُم او سبز جُلَیلی ز زمرَّد.منوچهری.
|| سرخ رنگ :
تا شکمْتان ندرم تا سرتان برنکنم
تا به خونتان نشود معصفری(2) پیرهنم.
منوچهری.
ای چشم تا برفت بت من ز پیش تو
صد پیرهن ز خون تو کردم معصفری.فرخی.
رفت قنینه در فواق از چه، از امتلای خون
راست چو پشت نیشتر خون چکدش معصفری.
خاقانی.
گویی از آن رگ گلو ریخته اند در رزان
این همه خون که می کند آتشی و معصفری(3).
خاقانی.
(1) - به ضرورت وزن شعر [ مُ صَ فَ ] تلفظ می شود.
(2) - به ضرورت وزن شعر [ مُ صَ فَ ] تلفظ می شود.
(3) - به معنی زرد هم مناسبت دارد.
معصفة.
[مُ صِ فَ] (ع ص) باد سخت. (مهذب الاسماء). باد تند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و رجوع به معصف شود.
معصل.
[مِ صَ] (ع ص) سخت گیرنده غریم را. (منتهی الارب) (آنندراج). آنکه بر غریم سخت گیرد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معصل.
[مُ عَصْ صِ] (ع ص) هرچه وقت انداختن دوتا گردد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || تیر که پیچ پیچان رود در هوا. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معصم.
[مِ صَ] (ع اِ) جای یاره از دست. (منتهی الارب) (آنندراج). جای یاره و سوار از دست و بند دست. (ناظم الاطباء). جای دست برنجن یعنی ساعد. (غیاث). جایی از بازو و یا دست که دستبند را بندند. ج، معاصم. (از اقرب الموارد). جای دستبند از دست. مچ. مچ دست. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :هرگز دیده ای دست دغایی بر کتف بسته... یا دستی از معصم بریده الا به علت درویشی. (گلستان).
بسا کاخا به زیر پای نادان
که گر بازش کنی دست است و معصم.سعدی.
دستان که تو داری ای پریزاد
بس دل ببری به کف و معصم.سعدی.
|| نام بزی. (منتهی الارب) (آنندراج). نام بز. (ناظم الاطباء). نامی است برای بز. (از اقرب الموارد). || کلمه ای است که بدان بز را در وقت دوشیدن خوانند و گویند معصم معصم. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معصم البرساوش.
[مِ صَ مُلْ بَ وُ] (اِخ)نام سحابیه ای است که بر معصم برساوش توهم کنند. (از جهان دانش، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معصم الثریا.
[مِ صَ مُثْ ثُ رَیْ یا] (اِخ)ستاره ای بر خرده گاه دست راست برساوش. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معصوب.
[مَ] (ع ص) سخت گرسنه. (از محیط المحیط). || شمشیر لطیف. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). || سخت گوشت. (منتهی الارب) (آنندراج). || رجل معصوب الخلق؛ مرد نیک خلقت استوار. (منتهی الارب) (آنندراج). مجدول الخلق. (محیط المحیط). مرد لطیف استخوان نیک خلقت استوارگوشت. (ناظم الاطباء). || کبش معصوب؛ قچقار خایه برآورده. (منتهی الارب) (آنندراج). قوچ اخته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (در اصطلاح عروض) جزوی از اجزای شعر که خامس متحرک آن را ساکن کنند پس مفاعلتن به سوی مفاعیلن رد شود. (منتهی الارب) (آنندراج). به اصطلاح عروض آن جزوی از شعر که خامس متحرک آن را ساکن کنند و مفاعلتن را مفاعیلن کنند. (ناظم الاطباء). در عروض آن است که عَصْب در آن داخل شود. (از محیط المحیط). و عَصْب آن است که لام مفاعلتن را ساکن گردانند و مفاعیلن به جای آن نهند و مفاعیلن چون از مفاعلتن منشعب باشد آن را معصوب خوانند و عصب بستن باشد و عِصابه سربند و رگ بند بود و به سبب آنکه لام مفاعلتن را بدین زحاف از حرکت بازداشته اند آن را به عَصْب تشبیه کردند... (از المعجم چ دانشگاه ص72).
معصوبة.
[مَ بَ] (ع ص) زن محکم خلق. (مهذب الاسماء). جاریة معصوبة؛ دختر نیکوخلقت. (منتهی الارب). مؤنث معصوب. جاریة معصوبة الخلق؛ دخترک لطیف استخوان نیک خلقت استوارگوشت. (ناظم الاطباء).
معصور.
[مَ] (ع ص) فشورده. (منتهی الارب) (آنندراج). فشرده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) : و آب حسک معصور. (ذخیرهء خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || زبانی که از تشنگی خشک شده باشد. (از اقرب الموارد).
معصوم.
[مَ] (ع ص) نگاه داشته شده. (غیاث) (آنندراج) :
از بد روزگار معصوم است
به بر شهریار محترم است.مسعودسعد.
عرصهء مملکت از غیر حدثان و فتن آخر زمان معصوم و محروس به محمد و عترته. (المعجم چ دانشگاه ص22).
- معصوم المال؛ آنکه مال او را نتوان برد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- معصوم شدن؛ در امان بودن. امان یافتن :
معصوم کی شوند ز طوفان لفظ من
کز نوح عصمت الا فرزند و زن نیند.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص176).
|| بازمانده شده از گناه. (غیاث) (آنندراج). بی گناه و نگاه داشته شده از گناه. (ناظم الاطباء). بری از گناه. بی گناه. پاک. ج، معصومین. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :آدمی معصوم نتواند بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص382). هیچکس از معصیت معصوم(1) نیست. (کیمیای سعادت).
آن کس کو نیست خویشتن بین
معصوم خدای بین شمارش.خاقانی.
گفتی... حورحسنا در صحبت رستم می آید رخش رخشان در جنیبت... یا زکریای متبتل است که با مریم معصوم می خرامد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص92).
ظاهرش گم گشت در دریا ولیک
ذات او معصوم و پابرجاست نیک.مولوی.
از آن شاهد که در اندیشهء ماست
ندانم زاهدی در شهر معصوم.سعدی.
نشاید روی از تربیت ناصحان بگردانیدن... و در طلب عالم معصوم از فواید علم محروم ماندن. (گلستان). هرگز دیده ای دست دغایی بر کتف بسته یا... پردهء معصومی دریده... الا بعلت درویشی. (گلستان).
- چهارده معصوم؛ نبی اکرم و فاطمه و دوازده امام شیعهء اثنا عشریه علیهم السلام. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به چهارده معصوم شود.
- طفل معصوم؛ بچه و کودک زیرا هنوز گناهی از وی سر نزده. (ناظم الاطباء).
(1) - به معنی اول هم تواند بود.
معصوم آباد.
[مَ] (اِخ) دهی از بخش جعفرآباد شهرستان ساوه است که 300 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج1).
معصوم آباد.
[مَ] (اِخ) دهی از دهستان استرآباد رستاق در بخش مرکزی شهرستان گرگان است که 520 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).
معصوم آباد.
[مَ] (اِخ) دهی از دهستان فندرسک بخش رامیان شهرستان گرگان است و 400 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).
معصوم آباد.
[مَ] (اِخ) دهی از دهستان هرازپی در بخش مرکزی شهرستان آمل است و 105 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).
معصوم آباد.
[مَ] (اِخ) دهی از دهستان میان دورود سفلی در بخش نور شهرستان آمل است و 160 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).
معصوم آباد.
[مَ] (اِخ) دهی از دهستان قهاب رستاق در بخش صیدآباد شهرستان دامغان است و 300 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).
معصوم آباد.
[مَ] (اِخ) دهی از دهستان دیجوجین در بخش مرکزی شهرستان اردبیل است و 580 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).
معصوم آباد.
[مَ] (اِخ) دهی از دهستان میربیگ در بخش دلفان شهرستان خرم آباد است و 210 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج6).
معصوم آباد.
[مَ] (اِخ) دهی از دهستان مرودشت در بخش زرقان شهرستان شیراز است و 180 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج7).
معصوم آباد.
[مَ] (اِخ) دهی از دهستان مرکزی بخش خوسف در شهرستان بیرجند است و 444 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).
معصوم آباد.
[مَ] (اِخ) دهی از دهستان زیرکوه در بخش قاین شهرستان بیرجند است و 112 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).
معصوم آباد.
[مَ] (اِخ) دهی از دهستان پیوه ژن در بخش فریمان شهرستان مشهد است و 286 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).
معصوم اصفهانی.
[مَ مِ اِ فَ] (اِخ) از فضلای زمان شاه صفی بود و در نظم و نثر دست داشت و به فرمان شاه صفی به تألیف تاریخی مشتمل بر وقایع ایام سلطنت وی مأمور شد، ابتدا مشرف اصطبل شاهی بود و سپس به وزارت قراباغ منصوب گردید و در همانجا درگذشت. این رباعی از اوست:
بس پرده شناسان که در این گنبد راز
رفتند و ز هیچکس نیامد آواز
کس نیست که خوان عیشی آماده کند
این نعمت نغمه ماند در کاسهء ساز.
(از تذکرهء نصرآبادی ج1 ص77).
معصوم بلی.
[مَ بَ] (اِخ) دهی از دهستان مکاوند در بخش هفت گل شهرستان اهواز است و 250 تن سکنه دارد که از طایفه بختیاری هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج6).
معصوم تبریزی.
[مَ مِ تَ] (اِخ) از شاعران معاصر صاحب تذکرهء نصرآبادی (قرن یازدهم) است و جد او حاجی باقر دراز تبریزی از تجار معروف بود. وی گاهگاهی به سفر هند می رفت. از اوست:
ساغر می چون به کف می گیرد آن ماه تمام
هاله می افتد به گرد عارضش از خط جام
بس که گردیده ست در گلشن فضای عیش تنگ
می شود آزاد هر مرغی که می افتد به دام.
(از تذکرهء نصرآبادی ج1 ص135).
و رجوع به صبح گلشن ص430 شود.
معصوم خراسانی.
[مَ مِ خُ] (اِخ) از شاعران قرن دهم هجری است. اصل وی از خراسان بود و به روم سفر کرد و در آنجا به شغل قضا پرداخت. اشعار خوبی به فارسی و ترکی دارد. (از قاموس الاعلام ترکی).
معصوم زاده.
[مَ دِ] (اِخ) دهی از دهستان مرکزی بخش حومهء شهرستان بجنورد است که 135 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).
معصوم شوشتری.
[مَ مِ تَ] (اِخ) از شعرای معاصر صاحب تذکرهء نصرآبادی (قرن یازدهم) است. پدران وی از قاضیان شوشتر بودند و او خود نیز قاضی بوده است. او راست:
عاشق اگر ز سنگ ملامت هراس کرد
خود را به ننگ بوالهوسی روشناس کرد
هرگز مباد کز پی دنیا دعا کنم
نتوان برای هر دو جهان التماس کرد
نوری که روشن است چراغ کلیم از او
قاضی توان ز ایمن دل اقتباس کرد.
و رجوع به تذکرهء نصرآبادی و صبح گلشن ص328 و 329 شود.
معصوم علی شاه.
[مَ عَ] (اِخ) پیشوای طریقت نعمت اللهیه در ایران و مرید علیرضا کنی بود. وی به امر پیر خود از هندوستان به ایران آمد و چندی در شیراز اقامت گزید و به دستور کریم خان به زندان افتاد و سپس آزاد شد و در ایران و افغانستان و بین النهرین مریدان بسیار یافت. در بازگشت از عتبات به ایران بسال 1212 ه . ق. در کرمانشاه او را به دستور آقای محمد علی بهبهانی مجتهد مقتدر آن زمان زندانی و در خفا در نهر «قره سو» غرق کردند و به قولی او را در باغ عرش برین کشتند و همانجا دفن کردند.
معصوم علی شاه.
[مَ عَ] (اِخ) حاج میرزا معصوم معروف به میرزا آقا. اصل وی از قزوین و مولدش شیراز بود و در تهران اقامت داشت. در 1270 ه . ق. ولادت یافت و پس از کسب مقدمات دانش به سال 1288 برای ادامهء تحصیل به بین النهرین سفر کرد و محضر حاج میرزا محمد حسن شیرازی و فاضل اردکانی را دریافت و در سال 1293 به شیراز بازگشت و به سال 1344 ه . ق. درگذشت. وی از عارفان مشهور طریقت نعمت اللهی است. (از ریحانة الادب ج5 ص343). و رجوع به نایب الصدر محمد معصوم در این لغت نامه و طرایق الحقایق شود.
معصوم لاری.
[مَ مِ] (اِخ) (شاه...) از معاشران حزین لاهیجی و از شاعران قرن دوازدهم بوده و به طبابت اشتغال داشته است. از اوست:
بس که در عشق تو خورد از پنجهء سختی فشار
استخوانم شد به رنگ شاخ آهو تابدار.
و رجوع به صبح گلشن ص430 و قاموس الاعلام ترکی و فرهنگ سخنوران شود.
معصوم لاهوری.
[مَ مِ] (اِخ) بنقل تذکرة صبح گلشن فرزند قاضی ابوالمعالی است و مزارش زیارتگاه مردم لاهور. از اوست:
مرده حسرت برد آن دم که بری دست به تیغ
کاین عطا روزی آن است که جانی دارد.
(از صبح گلشن ص430).
معصومة.
[مَ مَ] (ع ص) مؤنث معصوم. ج، معصومات. (ناظم الاطباء).
معصومه.
(1) [مَ مَ / مِ] (از ع، ص) تأنیث معصوم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (اِ) از اعلام زنان است. (ناظم الاطباء). نامی از نامهای زنان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
(1) - رسم الخطی از معصومة عربی در فارسی است.
معصومه.
[مَ مَ] (اِخ) (حضرت...) لقب فاطمه دختر حضرت موسی بن جعفر (ع) است و مزار او در قم زیارتگاه شیعیان است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به فاطمه دختر موسی بن جعفر شود.
معصوم همدانی.
[مَ مِ هَ مَ] (اِخ) فرزند میر رفیع الدین حیدر معمایی کاشی از ملازمان اکبرشاه بوده است. از اوست:
گویند پیشش آید از هرچه کس گریزد
از یار می گریزم شاید که پیشم آید.
و رجوع به تذکرهء نصرآبادی ج2 ص250 و 251 و قاموس الاعلام ترکی و فرهنگ سخنوران شود.
معصومی.
[مَ] (حامص) بیگناهی و عصمت. (ناظم الاطباء). معصوم بودن :
حجت معصومی مریم بس است
عیسی یک روزه گه امتحان.خاقانی.
معصومی.
[مَ] (اِخ) از ایلهای کرمان و بلوچستان و مرکب از 30 خانوار است. (جغرافیای سیاسی کیهان ص93).
معصومی.
[مَ] (اِخ) ابوعبدالله محمد بن احمد از شاگردان معروف ابن سیناست. ابوعلی رسالة العشق خود را به اسم این شاگرد و به خواهش او نوشت. وفات او را بعضی در ری دانسته و گفته اند به حکم سلطان محمود کشته شد و این واقعه در صورت صحت می بایست مقارن فتح ری به دست محمود و قتل عام حکما و ائمهء معتزله در آن شهر رخ داده باشد یعنی سال 420 ه . ق. و در این صورت او مدتی پیش از فوت ابوعلی (428 ه . ق.) درگذشته است. از تألیفات مهم او یکی «کتاب المفارقات و اعداد العقول و الافلاک و ترتیب المبدعات» یا «رسالة فی اثبات المفارقات» است که در قرن پنجم و ششم شهرت و اهمیت بسیار داشت. و نیز رد اعتراضات ابوریجان را بر جوابهای ابوعلی به وی نسبت داده اند. (تاریخ ادبیات صفا چ 2 ج1 ص321). و رجوع به تتمهء صوان الحکمه ص95 و نامهء دانشوران ج2 ص570 و تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی تألیف دکتر صفا صص291-292 شود.
معصومیت.
[مَ می یَ] (ع مص جعلی، اِمص) بیگناهی. (ناظم الاطباء). معصومی. معصوم بودن. و رجوع به معصوم شود. || کودکی و طفولیت. (ناظم الاطباء).
معصیت.
[مَ یَ] (ع اِ)(1) مخالفت و نافرمانی و سرکشی و عدم اطاعت و عصیان. (ناظم الاطباء) :
زیان نبود و نباشدْت از او چنانکه نبود
زیان ز معصیت دیو مر سلیمان را.
ناصرخسرو.
|| گناه و جرم و بزه. (ناظم الاطباء). گناه. جرم. ذنب. خطا. جناح. اثم. ناشایست. ج، معاصی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
دلت همانا زنگار معصیت دارد
به آب توبهء خالص بشویش از عصیان.
خسروانی.
راست نگردد دروغ و مکر به چاره
معصیتت را بدین دروغ میاچار.ناصرخسرو.
هیچ معصیت از جهل عظیمتر نیست. (کیمیای سعادت). هیچکس از معصیت معصوم نیست. (کیمیای سعادت). آن معصیت وی در کار ما کن و به فضل خود او را بیامرز. (کشف الاسرار میبدی ج2 ص530).
ای گشته به نور معرفت ناظر خویش
آشفته مکن به معصیت خاطر خویش.
خاقانی.
و نیز سنت الهی چنان است که دورافتادگان معصیت را بیش از نزدیکان طاعت انعام و اطعام فرماید. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص156). اغلب تهیدستان دامن عصمت به معصیت آلایند. (گلستان). معصیت از هرکه صادر شود ناپسندیده است. (گلستان).
در آن جای پاکان امیدوار
گل آلودهء معصیت را چه کار.(بوستان).
دارالشفای توبه نبسته است در هنوز
تا درد معصیت به تدارک دوا کنیم.سعدی.
سبحه بر کف توبه بر لب دل پر از شوق گناه
معصیت را خنده می آید ز استغفار ما.صائب.
ز ابر لطفش بس که باران عنایت می چکد
معصیت را گر بیفشارند رحمت می شود.
مخلص کاشی (از آنندراج).
و رجوع به معصیة شود.
- معصیت زشت؛ فحشاء. (ترجمان القرآن).
(1) - رسم الخطی از معصیة عربی در فارسی است.
معصیت فرمای.
[مَ یَ فَ] (نف مرکب)آنکه معصیت فرماید. آنکه به ارتکاب گناه وادارد :
تن من است چو سلطان معصیت فرمای
من از قیاس غلام مطیع سلطانم.سوزنی.
و رجوع به معصیة شود.
معصیت کار.
[مَ یَ] (ص مرکب) گناهکار. مُذنِب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معصیت کاری.
[مَ یَ] (حامص مرکب)حالت و چگونگی معصیت کار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). گناهکاری.
معصیل.
[مِ] (ع اِ) عصای سرکج که بدان شاخهای درخت را گیرند. مِعصال. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). و رجوع به معصال شود. || چوگان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معصیة.
[مَ یَ] (ع مص) نافرمانی کردن. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان القرآن) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). خارج شدن از اطاعت کسی و مخالفت کردن با فرمان وی و معاندت کردن با او. (از اقرب الموارد). مخالفت کردن با فرمان کسی از روی قصد. (از تعریفات جرجانی) : الم تر الی الذین نهوا عن النجوی ثم یعودون لمانهوا عنه و یتناجون بالاثم و العدوان و معصیة الرسول. (قرآن 58/8). || (اِ) گناه و جرم. ج، معاصی. (ناظم الاطباء). به مجاز زلت. (از اقرب الموارد). گناه. (کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به معصیت شود.
معض.
[مَ عَ / مَ] (ع مص) خشمناک گردیدن و دشوار شدن کار برکسی. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). دشوار شدن کار بر کسی و خشمناک گردیدن از کار. (از ناظم الاطباء).
معض.
[مَ عِ] (ع ص) خشمناک از کار و آنکه کار بر وی دشوار آید. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معض.
[مَ عَض ض] (ع اِ) آنچه بدان چنگ زنند. متمسک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): مالی فی هذاالامر معض؛ ای مستمسک. (اقرب الموارد).
معض.
[مُ عَض ض] (ع ص) کسی که شتران وی عَضّ خورند. ج، معضون. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد)؛ بنو فلان معضون؛ خداوند شتران عض خوارند. (منتهی الارب).
معضاد.
[مِ] (ع اِ) بازوبند. || کاردی است که قصاب بدان استخوان برد. || آنچه بر بازو بندند از دوال و مانند آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سیف که خوار داشته باشد به درخت بریدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). شمشیری که به بریدن درخت مستعمل شده باشد. (از اقرب الموارد). || پشتیبان. پشتیوان. ج، معاضید. (از مهذب الاسماء).
معضئلة.
[مُ ضَ ءِلْ لَ] (ع ص) غصون معضئلة؛ شاخه های بسیار درهم پیچیده. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معضد.
[مِ ضَ] (ع اِ) داس درخت بر. (منتهی الارب) (آنندراج). داس و یا شمشیرمانندی که بدان درخت می برند. ج، معاضد. (ناظم الاطباء). دهره. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || سیف که خوار داشته شود به درخت بریدن. (منتهی الارب) (آنندراج). شمشیری که به درخت بریدن مستعمل شده باشد. ج، معاضد. (از اقرب الموارد). و رجوع به معضاد شود. || بازوبند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || توشه دان مسافر که بر بازو افکند. ج، معاضد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معضد.
[مُ عَضْ ضَ] (ع ص) جامه ای که علم بر بازو دارد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). جامه ای که بر بازوی آستین آن نگار و یا ریشه باشد. (ناظم الاطباء).
معضد.
[مُ عَضْ ضِ] (ع ص) غورهء خرما که از یک جانب به رسیدن نزدیک شده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معضدة.
[مُ عَضْ ضِ دَ] (ع ص) مُعَضِّد. (منتهی الارب). بسرة معضدة؛ غورهء خرمایی که از یک طرف به رسیدن نزدیک شده باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معضدة.
[مِ ضَ دَ] (ع اِ) همیان درم. (منتهی الارب) (آنندراج). همیان دراهم. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معضدة.
[مُ عَضْ ضَ دَ] (ع ص) ابل معضدة؛ شتران بازو داغ کرده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معضض.
[مُ عَضْ ضَ] (ع ص) خر که دیگر خران گزیده باشند او را. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معضل.
[مُ ضِ](1) (ع ص) امر معضل؛ کار بی بیرون شو. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). سخت دشوار. مشکل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کار دشوار و فرو بسته. (از اقرب الموارد) : و این معضل ترا چگونه دست دهد و این مشکل به کدام شکل روی نماید. (سندبادنامه ص70). تا اگر مهمی پیش آید یا معضلی روی نماید بدین نامها دفع و رفع آن کنی. (سندبادنامه ص228). || زنی که بچه آوردن بر او دشوار باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). زنی که بچه آوردن بر وی دشوار باشد و کذلک الدجاجة و غیرها. ج، معاضیل. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مرد قوی و استوارخلقت و منه فی صفته صلی الله علیه و آله: انه کان معضلا ای موثق الخلق. (منتهی الارب). مرد قوی و استوارخلقت. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مرد زیرک. (منتهی الارب) (آنندراج). || سخت و شدید القبح. (منتهی الارب) (آنندراج). شدید القبح. (اقرب الموارد). || داء معضل؛ بیماری درمان ناپذیر. (از اقرب الموارد).
(1) - در تداول فارسی به فتح ضاد [ مُ ضَ ] تلفظ کنند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معضل.
[مُ ضَ] (ع ص) نزد محدثان حدیثی را گویند که از اسناد آن دو یا بیشتر ساقط شده باشد مانند قول مالک از رسول الله (ص) و تفاوتی نیست بین آنچه از صحابه و تابعی ساقط شده باشد یا از تابعی و تبع او و یا جز آنها و نیز تفاوتی نکند که سقوط از یک جا باشد یا بیشتر. (از کشاف اصطلاحات الفنون). در اصطلاح درایه حدیثی است که از اسناد آن دو یا چند نفر از اول یا وسط یا آخر ساقط شده باشد. (ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی).
معضل.
[مُ عَضْ ضِ] (ع ص) دشوار زاینده. مُعَضِّلَة. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، معاضیل. (منتهی الارب) (از آنندراج). زنی که بچه آوردن بر وی دشوار باشد و کذلک الدجاجة و غیرها. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بیت معضل؛ خانهء تنگ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
معضلات.
[مُ ضِ](1) (ع اِ) مسائل مشکل. (منتهی الارب). مشکلات. (آنندراج) (غیاث). کارهای دشوار و مسائل مشکل. (ناظم الاطباء). جِ معضلة. مسائل دشوار و فرو بسته که به طریق حل آن راه نتوان یافت. (از اقرب الموارد) : ما جملهء برادران و پسران فرمان نافذ را ممتثل ایستاده و کفایت مهمات و دفع معضلات را چشم و گوش نهاده. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج1 ص157). || سختیها. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). شداید: نزلت بهم المعضلات. (اقرب الموارد).
(1) - به کسر ضاد صحیح است، ولی اغلب به فتح آن [ مُ ضَ ] تلفظ کنند. (نشریهء دانشکدهء ادبیات تبریز، سال دوم، شماره 1). و رجوع به مُعضِل شود.
معضلة.
[مُ ضِ لَ] (ع ص) مسئلهء مشکل و دشوار و منه قول عمر اعوذ بالله من کل معضلة لیس لها ابوالحسن، یرید علیا علیه السلام. ج، معضلات. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). مسئلهء دشوار و فروبسته که راه حل آن معلوم نباشد. (از اقرب الموارد). تأنیث معضل، کاری سخت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معضلات شود.
معضلة.
[مُ عَضْ ضِ لَ] (ع ص) رجوع به مُعَضِّل شود.
معضوب.
[مَ] (ع ص) افگار. (مهذب الاسماء). سست. (منتهی الارب) (آنندراج). سست و ضعیف. (ناظم الاطباء). ضعیف. (اقرب الموارد). || برجای مانده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زمین گیر و بی حرکت. (از اقرب الموارد).
معضود.
[مَ] (ع ص) شجر معضود؛ درخت بریده شده. (از منتهی الارب). درخت بریده شده با معضاد. (ناظم الاطباء). بریده شده با معضد. (از اقرب الموارد). رجوع به معضاد و معضد شود. || گرفتار درد بازو. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
معضوض.
[مَ] (ع ص) گزیده شده. (آنندراج) (ناظم الاطباء)؛ معضوض مِنْ کَلْبٍ کَلِبٍ؛ سگ هار گزیده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || به زبان گرفته. (آنندراج). با دندان گرفته. (ناظم الاطباء).
معضة.
[مُ عِضْ ضَ] (ع ص) ارض معضة؛ کثیر العض. (مهذب الاسماء). زمینی که در آن عض فراوان باشد. (ناظم الاطباء). یقال مکان معض و ارض معضة. (محیط المحیط). و رجوع به مُعِضّ و عض شود.
معضهة.
[مُ ضِ هَ] (ع ص) زمین بسیارعضاه. (منتهی الارب) (آنندراج). زمینی که عضاه در آن فراوان باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به عِضاه شود.
معط.
[مَ] (ع مص) بچه انداختن زن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || تیز دادن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دیر داشتن حق کسی را. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دراز کشیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). دراز کشیدن چیزی را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شمشیر از نیام برکشیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || گائیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). مجامعت کردن با زن. (از ذیل اقرب الموارد). || موی برکندن. (تاج المصادر بیهقی). برکندن موی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). برکندن مو یا پر را. (از اقرب الموارد). || بی موی شدن اندام. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
معط.
[مَ عَ] (ع مص) پلید گردیدن گرگ و بسیار دها و خبث شدن و یا کم و ریخته شدن موی آن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معط.
[مَ عِ] (ع ص) گرگ موی ریخته. (منتهی الارب) (آنندراج). گرگ موی ریخته و یا کم موی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معط.
[مُ] (ع ص، اِ) جِ اَمعَط. (منتهی الارب). جِ امعط، مَعطاء. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به امعط و مَعطاء شود.
معطاء.
[مَ] (ع ص) مؤنث امعط. زن بی موی. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || گرگ مادهء موی ریخته. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || ارض معطاء؛ زمین بی گیاه. ج، مُعط. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) عورت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || اندوه و غم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || ناپاکی. (ناظم الاطباء). کار زشت. (از اقرب الموارد).
معطاء.
[مِ] (ع ص) بسیار دهش بخشنده و مذکر و مؤنث در آن یکسان است. ج، مَعاطی، مَعاطیّ. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معطار.
[مِ] (ع ص) خوشبوی مالیده و بسیار عطر و مذکر و مؤنث در وی یکسان است. (منتهی الارب). کسی که بوی خوش بسیار مالیده باشد. (ناظم الاطباء). آنکه عادت وی عطر بر خود مالیدن باشد و در این کار زیاده روی کند و برای مذکر و مؤنث یکسان استعمال شود گویند رجل معطار و امرأة معطار. (از اقرب الموارد). || ناقة معطار؛ شتر مادهء درشت و خوب صورت و ناقهء برگزیده. (منتهی الارب). مادهء شتر برگزیده و ماده شتر خوب صورت. (از اقرب الموارد).
معطارة.
[مِ رَ] (ع ص) مؤنث معطار. (منتهی الارب) (آنندراج). امرأة معطارة؛ زن بسیار بوی خوش مالیده. (ناظم الاطباء). و رجوع به معطار شود. || ناقة معطارة؛ ماده شتر خوب نیک نژاد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معطاش.
[مِ] (ع ص) صاحب شتران تشنه و مذکر و مؤنث در وی یکسان است. (منتهی الارب). خداوند شتران تشنه و گویند رجل معطاش و امرأة معطاش. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بسیارعطش. (از اقرب الموارد).
معطال.
[مِ] (ع ص) زنی بی پیرایه. (مهذب الاسماء). زنی بی پیرایه و زن که بی زیوری عادت وی باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زنی که بی زیوری عادت وی باشد. (از اقرب الموارد).
معطب.
[مَ طَ] (ع اِ) جای هلاک. ج، معاطب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معطب.
[مُ طِ] (ع ص) مرد تنگ گیر بر عیال. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). فقیر. (از اقرب الموارد).
معطر.
[مُ عَطْ طَ] (ع ص) خوشبوی ناک. (منتهی الارب) (آنندراج). خوشبوی ناک و هر چیز خوشبوی و دارای عطر خوش. (ناظم الاطباء). خوشبو. بویا. طیب الرایحه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
گل سرخ چون روی خوبان به خجلت
بنفشه چو زلفین جانان معطر.ناصرخسرو.
کرده زمین را ز رنگ روی منقش
کرده هوا را به بوی زلف معطر.مسعودسعد.
نسیم خلق تو بر آب و آتش ار بوزد
چو مشک و عنبر گردد معطر آتش و آب.
مسعودسعد.
شد ناف معطر سبب کشتن آهو
شد طبع موافق سبب بستن کفتار.
؟ (از کلیله و دمنه).
نسیم آن بوی بهشت را معطر کرده بود. (کلیله و دمنه). زنبور... به رایحهء معطر... آن مشغوف گردد. (کلیله و دمنه).
خاک مجلس بود خاقانی به بوی جرعه ای
هم به بوی جرعهء خاکش معطر ساختیم.
خاقانی.
شاخ از جواهر اینک آذین عید بسته
چون کام روزه داران گشته صبا معطر.
خاقانی.
چون لب خم شد موافق با دهان روزه دار
سر به مشک آلوده یک ماهش معطر ساختند.
خاقانی.
سرحد بادیه است روان باش بر سرش
تریاق روح کن ز سموم معطرش.
خاقانی.
این قاصد از کدام زمین است مشکبوی
وین نامه در چه داشت که عنوان معطر است.
سعدی.
قول مطبوع از درون سوزناک آید که عود
چون همی سوزد جهان از وی معطر می شود.
سعدی.
معطر.
[مُ طِ] (ع ص) ناقة معطر؛ ناقهء درشت و خوب صورت. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). ماده شتر بسیار خوب صورت. (از اقرب الموارد).
معطرات.
[مُ طِ] (ع ص) ابل معطرات؛ شتران روشن موی و نیکو و فربه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جِ معطرة. (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). و رجوع به معطرة شود.
معطرات.
[مُ عَطْ طَ] (ع ص، اِ) چیزهای خوشبو و دارای بوی خوش. (ناظم الاطباء). و رجوع به معطرة شود.
معطرساز.
[مُ عَطْ طَ] (نف مرکب) هر چیز که خوشبو کند. (ناظم الاطباء).
معطر کرمانی.
[مُ عَطْ طَ رِ کِ] (اِخ)محمد مهدی بن محمد شفیع، از عارفان قرن سیزدهم هجری است. وی از شاگردان میرزا محمد تقی کرمانی بود و از میرزا محمد حسین ملقب به رونق علیشاه اجازه گرفته بود. به امر پادشاه قاجار به پایتخت آورده شد و به سعایت بدخواهان مورد خشم واقع گردید و بعد از یک هفته به سال 1217 ه . ق. درگذشت. این رباعی از اوست:
زنهار دلا به دهر مایل نشوی
وزحق نشوی نفور باطل نشوی
در عالم بیوفا که خواب است و خیال
یک لحظه ز ذکر دوست غافل نشوی.
و رجوع به ریاض العارفین ص305 شود.
معطرة.
[مُ طِ رَ] (ع ص) شتر مادهء اصیل و برگزیده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء): ناقة معطرة؛ شتر مادهء اصیل و برگزیده که گویی بر موهایش صبغه ای از زیبایی اوست. ج، معطرات. (از اقرب الموارد).
معطرة.
[مُ عَطْ طَ رَ] (ع ص) مؤنث معطر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خوشبوی. (از اقرب الموارد). و رجوع به معطر شود.
معطری.
[مُ عَطْ طَ] (حامص) بویایی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). معطر بودن. خوشبویی :
شعلهء برق و روز نو عزتش از مبارکی
قلهء برف و صبحدم شیبتش از معطری.
خاقانی.
و رجوع به معطر شود.
معطس.
[مِ طَ / مَ طِ] (ع اِ) بینی. ج، معاطس. (مهذب الاسماء). بینی بدان جهت که عُطاس از آن برآید. ج، معاطس. (منتهی الارب) (آنندراج). بینی. ج، معاطس. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معطس.
[مُ عَطْ طِ] (ع ص) آنچه از شدت بوی خود عطسه انگیزد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). سعوط. عودالعطاس. عطسه زای. عطسه آور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). هرچه به قوهء نافذه تحریک مواد دماغی به جانب خیشوم کند و به سبب دفع آن عطسه حادث گردد. (مخزن الادویه). و رجوع به معطسة شود.
معطس.
[مُ عَطْ طَ] (ع ص) مرد خاک آلود بینی. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد بینی به خاک آلوده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معطسة.
[مُ عَطْ طِ سَ] (ع ص) تأنیث معطس. دواها که عطسه آرد. انفیه ها. ج، معطسات. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). داروهایی که سبب تحریک مخاط بینی شوند و تولید عطسه نمایند. عطسه آور(1). و رجوع به معطس شود.
.
(فرانسوی)
(1) - Sternutatoire
معطش.
[مُ عَطْ طِ] (ع ص) هر چیز که تشنگی آورد و آب طلبد. (ناظم الاطباء). تشنگی آرنده. تشنه کننده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آنچه طبیعت مشتاق ترویح سازد اعم از آنکه ترویح به آب شود مانند معده و جگر و یا به هوای بارد مثل ریه. (مخزن الادویه).
معطش.
[مَ طَ] (ع اِ) وقت اظمای شتران. ج، معاطش. (منتهی الارب) (از آنندراج). هنگام تشنگی شتران. (ناظم الاطباء). هنگام تشنگی. (از اقرب الموارد).
معطش.
[مُ عَطْ طَ] (ع ص) بندکرده. (منتهی الارب) (آنندراج). شتر بنده کرده از نوبهء آب. (ناظم الاطباء). باز داشته شده از آب بعمد. (از اقرب الموارد). || تشنه. عطشان. مجازاً بسیار مشتاق و آرزومند :
همه به یادت دلم معطش دار
هم زبانم به ذکر خود خوش دار.
سنائی (مثنویها چ مدرس رضوی ص80).
معطشة.
[مَ طَ شَ] (ع اِ) زمین بی آب. ج، معاطش. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). زمین بی آب. (آنندراج).
معطشة.
[مُ عَطْ طِ شَ] (ع ص) تأنیث مُعَطِّش. تشنگی آورنده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معطش شود. || (اِ) نام قسمی مار که درازای او یک به دست است و نشانهای سیاه دارد و سر او کوچک بود و گردن غلیظ و تن او از گردن باریک می شود تا به دنبال و از میانگاه تا به دنبال به سیاهی زند و دنبال برداشته رود و به شام و شهرهای نزدیک او باشد. (ذخیرهء خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معطف.
[مِ طَ] (ع اِ) چادر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ردا. (اقرب الموارد) (محیط المحیط). || شمشیر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شمشیر. ج، معاطف. (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). || فرس سهل المعطف؛ اسب رام و خوش راه که به هر طرف خواهند عنان آن را برگردانند. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
معطف.
[مَ طِ] (ع اِ) گردن. (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد). || معطف الرجل؛ کنار مرد از سر و تارک. ج، معاطف. (ناظم الاطباء).
معطفة.
[مُ عَطْ طَ فَ] (ع ص) قسی معطفة؛ کمان کج کرده. (منتهی الارب) (از آنندراج). کمانهای خمیدهء کج کرده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || لقاح معطفة؛ شترمادگان بر بچه مهربان کرده شده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
معطل.
[مُ عَطْ طَ] (ع ص) زمین مردهء هیچکاره. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || زن که پیرایه بر وی نکنند. (مهذب الاسماء). بی پیرایه. (دهار). زن پیرایه از وی برکشیده. (از منتهی الارب) (از محیط المحیط). و رجوع به تعطیل شود. || بیکار مانده و فروگذاشته. (آنندراج) (غیاث). متروک شده. ترک کرده شده. گذاشته شده. مهمل گذاشته و اهمال شده. (ناظم الاطباء) : هیچ موجودی معطل نیست. (از رسالهء سیر و سلوک خواجه نصیر طوسی). لامعطل فی الوجود. (امثال و حکم ص1358). || باطل. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). هدر. مهدور :
نظری مباح کردند و هزار خون معطل
دل عارفان ببردند و قرار هوشمندان.
سعدی.
|| از کار بازمانده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون) :
دو دستم به سستی چو پوده پیاز
دو پایم معطل دو دیده عرن.
ابوالعباس (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
|| نامسکون و غیرمعمور. (ناظم الاطباء). خراب. ویران. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || استعمال ناشده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || معدوم و ناپدید. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || ناتوان و بیچاره و بینوا و درمانده و نادار. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || بی فایده و بیحاصل. (ناظم الاطباء). || تهی و خالی. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || در انتظار گذاشته. منتظر مانده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || سرگردان. (ناظم الاطباء). || کهنه شده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || یکی از اقسام طرح است و طرح، انداختن حروف معجم یا مهمل است از شعر یا انشا. و رجوع به طرح شود.
معطل.
[مُ عَطْ طِ] (ع ص) آنکه صانع عزوجل را انکار کند و شرایع را باطل انگارد. ج، معطلون. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) :
ورش تو نیست نهی خود معطلی به یقین
از این دو دانش توحید تو به عیب و عوار.
ناصرخسرو (دیوان چ سهیلی ص179).
دی جدل با معطلی کردم
که ز توحید هیچ ساز نداشت.خاقانی.
و رجوع به معطله شود.
معطل کردن.
[مُ عَطْ طَ کَ دَ] (مص مرکب) از کار باز کردن و بیکار کردن. مهمل گذاشتن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
روشنان زان حکم کاول کرده اند
دست آفت زو معطل کرده اند.
خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص510).
|| محو و نیست کردن. (از ناظم الاطباء). || سرگردان کردن. (ناظم الاطباء). || در انتظار گذاشتن. منتظر نگه داشتن.
معطلگاه.
[مُ عَطْ طَ] (اِ مرکب) زمین هیچکاره. (آنندراج). جای مهمل گذاشته شده و اهمال شده. (ناظم الاطباء).
معطل گذاشتن.
[مُ عَطْ طَ گُ تَ] (مص مرکب) مهمل گذاشتن. عاطل و بی بهره رها کردن : پیوسته بر تخت بنشستی و از خصایص دقیقه ای مهمل و معطل نگذاشتی. (سلجوقنامهء ظهیری ص45).
شکر خدای کن که موفق شدی به خیر
زانعام و فضل خود نه معطل گذاشتت.
سعدی.
اهل و عیالش را بی معاش و معطل نگذارد. سعدی. (مجالس). || منتظر گذاشتن. در انتظار نگه داشتن و رجوع به معطل کردن شود.
معطل ماندن.
[مُ عَطْ طَ دَ] (مص مرکب)مهمل ماندن. به حال خود رها شدن. متروک ماندن. ضایع ماندن. عاطل ماندن : بلاد خراسان مهمل و معطل می ماند و اهل بدعت مجال فساد می یافتند. (سلجوقنامهء ظهیری ص17). آب آوردن به آن موضع و آغاز عمارت که بعد از استیلای... کفار... خراب و معطل مانده بود. (تاریخ سیستان). || متحیر شدن. سرگردان شدن. بلاتکلیف ماندن. || بیکار ماندن.
معطلة.
[مُ عَطْ طَ لَ] (ع ص) ابل معطلة؛ شتران بی شبان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بئر معطلة؛ چاهی که خالی از اهل باشد و کسی نباشد از آن آب بکشد و همگی اهل آن هلاک شده باشند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) : فکأیِّنْ من قریة اهلکناها و هی ظالمة فهی خاویة علی عروشها و بئر معطلة و قصر مَشید. (قرآن 22/44)(1).
(1) - و چند اهل دیههایی هلاک کردیم و ایشان ستم کرده بودند بر تن خویش و آن دیه اوفتاده در کازها و سقفهای آن و چاه فروگذاشته و کوشک بلند کرده. (ترجمهء تفسیر طبری چ حبیب یغمایی ص1059).
معطله.
(1) [مُ عَطْ طَ لَ] (ع ص) تأنیث معطل. ضایع گذاشته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || خراب. ویران. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || بیکاره. بیمصرف: آلت معطله. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معطل شود.
(1) - رسم الخطی از معطلة عربی در فارسی است.
معطله.
[مُ عَطْ طِ لَ] (اِخ) لقبی است که به وسیلهء اهل سنت مخصوصاً اشاعره به فرقی که از خداوند نفی اسماء و صفات می کرده اند داده می شد و باطنیان بیشتر به این اسم خوانده شده بودند. (خاندان نوبختی ص264). آنان که نفی صفات کنند از باری تعالی. مقابل صفاتیه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به بیان الادیان چ اقبال ص21 و مُعَطِّل شود.
معطلی.
[مُ عَطْ طَ] (حامص) درنگی و دیری. (ناظم الاطباء). گرفتار چیزی شدن و وقت خود را صرف آن کردن: پختن این غذا یک ساعت معطلی دارد. (فرهنگ لغات عامیانهء جمال زاده). منتظر ماندن. انتظار.
- بدون معطلی؛ بی معطلی. بدون درنگ. بدون انتظار کشیدن.
|| بیکاری. || سرگردانی. (ناظم الاطباء). || اهمال و غفلت. (ناظم الاطباء).
معطلی داشتن.
[مُ عَطْ طَ تَ] (مص مرکب) وقت گرفتن. احتیاج به صرف وقت داشتن : درست شدن این اتومبیل دو ساعت معطلی دارد. (فرهنگ لغات عامیانهء جمال زاده).
معطن.
[مَ طِ] (ع اِ) خفتن جای اشتر بر کنار آب. ج، معاطن. (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). خوابگاه شتران و آغل گوسپندان نزدیک آب. ج، معاطن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مَبرَک. مُناخ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معطوش.
[مَ] (ع ص) مغلوب شده در نبرد تحمل بر تشنگی(1). (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
(1) - در ناظم الاطباء «غالب شده و چیره گشته بر تشنگی» معنی شده که درست نمی نماید.
معطوط.
[مَ] (ع ص) مغلوب در کردار و گفتار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مغلوب. (اقرب الموارد).
معطوف.
[مَ] (ع ص) پیچانیده شده. (غیاث) (آنندراج). پیچیده شده. (ناظم الاطباء) : سزاوارتر چیزی که زبان گوینده بدان مشعوف باشد و عنان جوینده بدان معطوف حمد و ثنای باری جلت قدرته... (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص6).
- معطوف کردن؛ عطف عنان کردن و باز گردانیدن عنان. (ناظم الاطباء).
|| دوتاشده. || خمیده و کج شده. || مایل گشته. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) : و همت مبارک بر حسن تدبیر آن مصروف و معطوف و از جمیع شهوات نفسانی... محترز و مجتنب بوده. (تاریخ قم ص4). || بازگردانیده. (ناظم الاطباء). برگشته. بازگردانیده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || پیوسته و متصل و وصل کرده شده. (ناظم الاطباء).
- معطوف کردن؛ پیوسته کردن و متصل نمودن. (ناظم الاطباء).
|| سخنی که بر سخن دیگر بازگردانند. (ناظم الاطباء). در اصطلاح علمای نحو آنچه بوسیلهء عطف، تابع ما قبل خود گردد. (از اقرب الموارد). و رجوع به عطف شود.
- معطوف علیه؛ آن سخنی که به روی سخن دیگر باز می گردد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معطوفة.
[مَ فَ] (ع اِ) کمانی است عربیه که جهت نشانها سازند و گوشه هایش خمانیده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معطون.
[مَ] (ع ص) پوست در دباغ نهاده و نرم نموده جهت دباغت. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || پوست گنده و تباه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
معطی.
[مُ] (ع ص) عطاکننده. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بخشنده. دهنده. دهشکار. باذل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
آن معطیی که روز و شب از بهر نام نیک
در پوزش مروت و در دادن عطاست.فرخی.
معطی مالش بدان دهد که نجوید
و آنکه بجوید ازوست مال مبلد.
منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ 1 ص16).
میر عمید معطی اهل هنر عمر
کز یک عطای اوست توانگر هزار ونگ.
سوزنی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
همه خوشی و ناز بتوان کرد
چون نکو بود شعر و معطی مرد.
سنائی (مثنویها چ مدرس رضوی ص233).
منهی رازها بیان تو باد
معطی آزها بنان تو باد.
سنائی (مثنویها ایضاً ص233).
معطی نیکوکار را به دعای سایل حاجب نیست. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص341).
اصل بد با تو چون شود معطی
آن نخواندی که اصل لایخطی.نظامی.
معطی نشود مردم ممسک به تعاطی
احور نشود دیدهء ازرق به تکحل.
رافعی (از المعجم چ مدرس رضوی ص309).
مه همه کف است معطی نورپاش
ماه را گر کف نباشد گو مباش.مولوی.
- معطی الانوار؛ مراد ذات حق تعالی است در مرتبت اول و عقول طولیه اند در مراتب بعد. (فرهنگ علوم عقلی جعفر سجادی).
-امثال: فاقد شی ء معطی شی ء نتواند بود . نظیرِ:
ذات نایافته از هستی بخش
کی تواند که شود هستی بخش.
(امثال و حکم ج2 ص1132).
معطی.
[مُ] (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معطیر.
[مِ] (ع ص) آنکه عطر بسیار به کار گیرد، مذکر و مؤنث در این یکسان است. (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). زن و مرد بسیار عطر سوزنده و خوشبوی ناک. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || شتر مادهء سرخ که خویش بوی خوش دارد. (منتهی الارب) (آنندراج). ماده شتر سرخ که عرق وی بوی خوش دارد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معظئل.
[مُ ظَ ءِ ئلْ] (ع ص) رجوع به مُعظِل شود.
معظعظ.
[مُ عَ عِ] (ع ص) سهم معظعظ؛ تیری که در وقت رفتن بلرزد و چاوچاوان رود و پیچد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
معظل.
[مُ ظِ] (ع ص) جای درخت ناک. مُعْظَئلّ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معظم.
[مُ ظَ] (ع ص، اِ) بزرگ. کلان. عمده. (ناظم الاطباء). بزرگ داشته. بزرگ. عظیم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
و شعرا هرچه یافته اند از صلات معظم به بدیهه و حسب حال یافته اند. (چهارمقاله ص57). قیصر... بر زبان راند که بر هر شهر معظم که بر آن انگشت اختیار نهی مبذول خواهد بود. (سلجوقنامهء ظهیری ص206).
چرخ طفل مکتب او بود و او پیر خرد
لیکن از پیران چنو معظم نخواهی یافتن.
خاقانی.
گرت مملکت باید آراسته
مده کار معظم به نوخاسته.سعدی.
و رجوع به مُعَظَّم شود.
|| بزرگتر و بهتر جزء از هر چیزی. جزء بزرگتر. (ناظم الاطباء). قسمت اعظم چیزی. بیشترین چیزی. اکثر چیزی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): معظم الشی ء؛ اکثر آن. (از اقرب الموارد) : نیک بکوشیدند و معظم لشکر امیر سبکتکین را نیک بمالیدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص203). حجاج و طارق بن عمرو با معظم لشکر بر مرو بایستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص188). اهل تحقیق و خداوندان تحصیل را در این آیت سخنی نغز است و قاعدهء نیکو که معظم اقوال مفسران که برشمردیم در آن بیاید. (کشف الاسرار ج1 ص20). بیشتر اوقات و معظم سال این جایگاه مقام می فرمود. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص13). خبر رسید که ایلک خان به بخارا آمد و ملک بستد و معظم سپاه را در قید اسار کشید. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص340). معظم سپاه را باز پس گذاشت. (ترجمهء تاریخ یمینی ایضاً ص413). معظم آن قوم از خوف لشکر سلطان اوطان باز گذاشته بودند. (ترجمهء تاریخ یمینی ایضاً ص415). معظم ترین زحمات و اخراجات مردم از این معنی بود. (جامع التواریخ رشیدی).
- معظم البحر؛ میانهء دریا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
|| توده و مقدار بزرگ. (ناظم الاطباء).
معظم.
[مُ عَظْ ظَ] (ع ص) بزرگ داشته شده و بزرگ شمرده و به بزرگی صفت نموده شده. (آنندراج). بزرگ کرده شده و بزرگ داشته و به بزرگی توصیف شده و بزرگ شمرده شده و تعظیم شده و محترم. (ناظم الاطباء). اگرچه مُعَظَّم و مُعظَم قریب المعنی هستند اما اغلب نخستین در مورد اشخاص محترم و بزرگ و اشیاء مقدس به کار رود؛ دانشمند معظم. و دومین در مورد اماکن و شهرها و کشورها و دولتها؛ دولت معظم، کشور معظم، شهر معظم :
سلطان معظم ملک عادل مسعود
کمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود.
منوچهری.
الا ای رئیس نفیس معظم
که گشتاسب تیری و رستم کمانی.
منوچهری.
یک شب پرده داری که اکنون کوتوال قلعهء بیکاوند است در روزگار سلطان معظم ابوشجاع فرخ زادبن ناصرلدین الله بیامد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص130). در فرخ روزگار سلطان معظم ابوشجاع فرخ زادبن ناصر لدین الله. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص175). رسول گفت ایزد عز ذکره مزد دهاد سلطان معظم را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص291). درود و سلام و تحیات و صلوات ایزدی بر ذات معظم و روح مقدس مصطفی و اهل بیت... او باد. (کلیله و دمنه).
همانا که این رخصت از بهر خدمت
ز درگاه صدر معظم ندارم.خاقانی.
شاهان معظما ملک الشرق خسروا
تو حیدری و حرز کیان ذوالفقار تست.
خاقانی.
خیز تا ز آب دیده آب زنیم
روی این تربت معظم را.خاقانی.
سوگند می خورد که نبوسد مگر دو جای
یا مصحف معظم یا سنگ کعبه را.خاقانی.
همچنین سال و مه معظم باد. (سندبادنامه ص11). ملک مؤید مظفر منصور معظم. (سندبادنامه ص8). و سلام بر ذات معظم و عترت طاهره و اهل بیت او. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص8). و ملک معظم اتابک اعظم محمد بن الاتابک السعید... ایلدگز قدس الله روحهما که عماد آن مملکت... بستهء دام اجل شد. (ترجمهء تاریخ یمینی چ 1 تهران ص9). اتابک اعظم شاهنشاه معظم. (گلستان).
- معظمٌ الیه؛ در اشاره به شخص محترم گویند. (ناظم الاطباء). و رجوع به ترکیب معظم له و پاورقی آن شود.
- معظم داشتن؛ بزرگ داشتن. تعظیم کردن : و سادات را که در دریای نبوتند مکرم و موقر و مقتدی و معظم دارد. (التوسل الی الترسل).
- معظمٌله(1)؛ بزرگ داشته شده.
|| صفتی است برای بزرگداشت ماه شعبان: شعبان المعظم. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
(1) - این ترکیب صحیح نمی نماید زیرا تعظیم متعدی به نفس است و نیاز به «له» و «الیه» و جز اینها ندارد. و رجوع به معظم الیه شود.
معظم.
[مُ عَظْ ظَ] (اِخ) از شاعران هندوستان و دایی جلال الدین اکبرشاه بود. وی به علت قتل همسر خود به امر اکبر شاه به سال 970 کشته شد. از اوست:
درد دل را نتوان پیش تو ای جان گفتن
محنتی دارم از این درد که نتوان گفتن.
(از صبح گلشن ص430). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
معظم.
[مُ عَظْ ظَ] (اِخ) تورانشاه بن ایوب. رجوع به تورانشاه ملک المعظم شمس الدوله... و طبقات سلاطین اسلام شود.
معظم.
[مُ عَظْ ظَ] (اِخ) تورانشاه بن ملک صالح نجم الدین ایوب. رجوع به تورانشاه ملک المعظم و اعلام زرکلی و طبقات سلاطین اسلام شود.
معظم.
[مُ عَظْ ظَ] (اِخ) شرف الدین عیسی بن محمد عادل بن ایوب (576-624 ه . ق.). سلطان شام و از ملوک دولت ایوبی بود. وی فرمانروایی شجاع و عاقل و دوراندیش و عالم در ادب عرب و فقه اسلام بود و با علما مناظره و مباحثه داشت. کتاب «السهم المصیب فی الرد علی ابی بکر الخطیب» از اوست. (از اعلام زرکلی ج2 ص753). و رجوع به همین مأخذ شود.
معظمات.
[مُ ظَ] (ع ص، اِ) کلانها. (غیاث) (آنندراج). جِ معظمة، تأنیث مُعظَم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معظم شود.
- معظمات امور؛ کارهای مهم. کارهای بزرگ : غالب همت ایشان به معظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نکنند. (گلستان). معظمات امور کارخانهء سلطنت و پادشاهی و تعیین امرا و احکام و امثال ذلک در عهدهء تعویق و تأخیر بود. (عالم آرای عباسی).
- معظمات بلاد؛ شهرهای عمده و بزرگ. (ناظم الاطباء).
معظم اکبرآبادی.
[مُ عَظْ ظَ مِ اَ بَ](اِخ) نام وی محمد و از شعرای هندوستان است که در اواسط قرن سیزدهم در 60سالگی وفات یافته است. از اوست در نعت پیغمبر اکرم :
چهر ترویح نبی سرور ملک تقدیس
افسر فرق رسل قبلهء دین رأس رئیس
حضرت احمد مرسل که اساس افلاک
دارد از بارقهء جلوهء نورش تأسیس.
(از صبح گلشن ص430 و 431).
و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
معظم بهاری.
[مُ عَظْ ظَ مِ بَ] (اِخ) نام وی علی خان و از شاعران هندوستان و از بزرگان ناحیهء بهار بود. از اوست:
به دام عشق تو چون بنده مبتلا نشود کس
خدا کند که گرفتار این بلا نشود کس.
به روز بیکسی دیوانگی آمد به کار من
که شد از سنگ طفلان جمع اسباب مزار من.
(از صبح گلشن ص431).
معظمة.
[مُ ظَ مَ] (ع اِ) سختی سخت. (منتهی الارب) (آنندراج). سختی سخت و بلای نازل سخت. (ناظم الاطباء). بلای سخت. (از اقرب الموارد).
معظمه.
[مُ ظَ مَ] (ع ص) تأنیث مُعظَم: دول معظمه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معظم شود.
معظمه.
[مُ عَظْ ظَ مَ] (ع ص) مؤنث مُعَظَّم. بزرگ و محترم. (ناظم الاطباء) : در مشاعر معظمه و مواقف مکرمه و در جوار قدس کعبهء علیا عظم الله قدرها به حضور هم شهریان... دعای اخلاص پیوند را تازه داشت و اقامت کرد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص133). || صفت و لقب مکه است: مکهء معظمه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معظوم.
[مَ] (ع ص) شتر کره ای که استخوان در زبانش شکسته باشند تا شیر نمکد. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معظومة.
[مَ مَ] (ع ص) زن شوقمند شرم کلان. (منتهی الارب). زن آزمند نرهء بزرگ و کلان. (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد).
معفاج.
[مِ] (ع اِ) چوبی که بدان گازر جامه را زند وقت شستن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || عصا. معفجة. (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). چوبدستی و آلت زدن. (منتهی الارب). || (ص) مرد بدفعل. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد بدکردار. (ناظم الاطباء).
معفار.
[مِ](1) (اِ) صمغ آلوست. (فهرست مخزن الادویه) (تحفهء حکیم مؤمن).
(1) - این کلمه در غالب کتابهای طبی «معقار» آمده و در الفاظ الادویه ص263 به تصریح آرد: «به کسر اول... و قاف و الف و را...». و رجوع به معقار شود.
معفاص.
[مِ] (ع ص) دختر نهایت بدخلق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معفاق.
[مِ] (ع ص) رجل معفاق الزیارة؛ مرد بسیار زیارت که پیوسته آمد و رفت دارد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از اقرب الموارد).
معفج.
[مِ فَ] (ع ص) گول که ضبط کلام و عمل نتواند و سخن ناسزا گوید و کار هیچکاره کند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). احمق که کلام و عمل خود را ضبط نتواند کرد. (از اقرب الموارد). || (اِ) چوبدستی و آلت زدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
معفجة.
[مِ فَ جَ] (ع اِ) چوبدستی و آلت زدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). عصا. (اقرب الموارد).
معفر.
[مُ عَفْ فَ] (ع ص) خاک آلوده. (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). به خاک آلوده. به خاک مالیده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و خاک بارگاه به تقبیل شفاه مجدر شده و پیشانی او به سجدهء شکر معفر. (جهانگشای جوینی). و رجوع به تعفیر شود. || (اِ) محل به خاک آلوده شدن. جای به خاک مالیده شدن : بر این سیاقت و هیأت چون حضرت باشکوه و هیبت او را که مجدر شفاه و معفر جباه شاهان نامدار است... (جهانگشای جوینی).
معفرت.
[مُ عَ رَ] (ع ص) دارای عفریت. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
معفس.
[مَ فِ] (ع اِ) بند استخوان. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).
معفص.
[مُ عَفْ فَ] (ع ص) ثوب معفص؛ جامهء رنگین به مازو. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). جامهء به مازو سیاه کرده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
معفن.
[مُ عَفْ فِ] (ع ص) بدبوکننده. گنداننده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || دوایی را گویند که به حرارت غریبهء خود فاسد گرداند مزاج عضو را، و رطوبات و ارواح آیندهء به سوی آن را متعفن گرداند و تمام آن را به تحلیل برد و باقی را قابل اینکه بگرداند جزو عضو نگرداند. (فهرست مخزن الادویه). هر ماده ای که موجب فساد بافت یا بروز غانقریا(1) در عضوی گردد. و رجوع به کتاب دوم قانون ابوعلی سینا ص145 و لاروس طبی شود.
.
(فرانسوی)
(1) - Necrose
معفو.
[مَ فُوو] (ع ص) عفوکرده شده و معاف نموده شده. (غیاث) (آنندراج). آمرزیده شده و معاف شده. (ناظم الاطباء). بخشوده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
پیش خشم او اجل ترسان و لرزان بگذرد
پیش عفو او گنه معفو و مغفور آمده ست.
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص70).
بر عدلت ستم مقهور و مخذول
بر حکمت گنه معفو و مغفور.
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان ایضاً ص183).
تحمل کن جفای یار سعدی
که جور نیکوان ذنبی است معفو.سعدی.
فرمود از چوب خوردن معفو باشد. (ترجمهء محاسن اصفهان ص92).
- معفو داشتن؛ بخشودن. عفو کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- معفو کردن؛ بخشیدن و معاف کردن. (ناظم الاطباء).
- معفو گردانیدن؛ بخشودن. عفو کردن : تواند بود که حضرت ملک الملوک معاصی آن طایفه را معفو گرداند. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص315).
معفوج.
[مَ] (ع ص) وطی شده در دبر. الحدیث: اذا قیل للرجل یا معفوج، فان علیه الحد. (ناظم الاطباء). و رجوع به عفج شود.
معفور.
[مَ] (ع ص) بازار کاسد. (منتهی الارب) (آنندراج). و رجوع به مادهء بعد شود.
معفورة.
[مَ رَ] (ع ص) بازار کاسد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). || زمین که علف آن را خورانیده باشند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط).
معفوس.
[مَ] (ع ص) مرد بندی و زندانی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || خوار و حقیر و مبتذل هرچه باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). مبتذل. (اقرب الموارد).
معفون.
[مَ] (ع ص) گوشت برگردیده بوی و مزه. (منتهی الارب) (آنندراج). برگردیده بوی و برگردیده مزه. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معفی.
[مُ عَفْ فی] (ع ص) یار و همنشین که متعرض احسان نباشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معق.
[مَ / مَ عَ / مُ عُ] (ع اِ) مَغ. ج، امعاق. جج، اماعق، اماعیق. (منتهی الارب) (از آنندراج). مغ و ژرف و عمق. (ناظم الاطباء). مقلوب عمق است. ج، امعاق، اماعق، اماعیق. (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). || کرانهء دشت دور و دراز. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دوری. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
معق.
[مَ] (ع اِ) شراب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). شراب سخت تیز. (آنندراج). || (اِمص) بدخویی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). || تباهی معده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
معق.
[مَ / مُ] (ع اِ) زمین بی گیاه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معق.
[مَ] (ع مص) بردن سیل همه را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || به شدت نوشیدن. || تباه شدن معده. || عمیق شدن چاه. (از اقرب الموارد).
معق.
[مُ عِق ق] (ع ص) مادیان باردار، لغتی است ردی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معقاب.
[مِ] (ع ص) آن زن که یکبار پسر زاید و یکبار دختر. (مهذب الاسماء). زن که بعد از هر دختر پسر زادن عادت او باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) سراچه ای که در وی مویز و طعام و جز آن نهند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). خانه ای که در آن مویز نهند. (از اقرب الموارد).
معقاد.
[مِ] (ع اِ) رشته با مهره ها که بر گردن طفلان اندازند. (منتهی الارب) (آنندراج). رشتهء مهره داری که جهت چشم زخم بر گردن کودکان اندازند. (ناظم الاطباء).
معقار.
[مِ] (ع ص) زین که ستور را پشت ریش کند. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).
معقار.
[مِ](1) (اِ) صمغ درخت آلو را گویند. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). صمغ اجاص است. (اختیارات بدیعی) (الفاظ الادویه).
(1) - این کلمه بدین معنی در تحفهء حکیم مؤمن «معفار» آمده است. و رجوع به معفار شود.
معقاص.
[مِ] (ع ص) گوسپند کج شاخ. || بدترین دختران بدخلق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معقب.
[مِ قَ] (ع اِ) معجر زنان. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). چادر زنان. (ناظم الاطباء). || گوشواره. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شتربان ماهر در شتربانی. || آنکه خلیفه کرده باشند او را بعد امام. (منتهی الارب) (آنندراج). کسی که تربیت می شود و مهیا می گردد تا پس از امام خلیفه و وزیر باشد. (ناظم الاطباء). کسی که برای بعد از امام به جانشینی تربیت می گردد. (از اقرب الموارد).
معقب.
[مُ قِ] (ع ص) ستاره ای که پس ستاره ای برآید. (منتهی الارب) (آنندراج). ستاره ای که پس از ستاره ای دیگر برمی آید و طلوع می کند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || فرزندی که جانشین پدر می گردد(1). (ناظم الاطباء). || آنکه در طلب حق خود خصم را تعقیب کند. (از اقرب الموارد).
(1) - این معنی درست نمی نماید و ظاهراً بدین معنی باید مُعقَب باشد. و رجوع به اِعقاب شود.
معقب.
[مُ عَقْ قَ] (ع ص) هرکه از میخانه برآید سپس درآمدن آن که از وی بزرگ باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). کسی که از میخانه بیرون آید هنگامی که بزرگتر از وی بدانجا وارد شود. (از اقرب الموارد). || در عقب افتاده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معقب.
[مُ عَقْ قِ] (ع ص) پس آینده از هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || در پس افکننده. (غیاث). || کسی که به غزا رود و در همان سال آن را تکرار کند. (از اقرب الموارد). || راد [ دد ] . (زمخشری، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ردکننده. برگرداننده: الله لامعقب لحکمه؛ حکم خدای را هیچ بازگرداننده و هیچ نقض کننده ای نیست. (اقرب الموارد). || آنکه درنگی می کند و عقب می اندازد و دیری می کند. (ناظم الاطباء).