بیشترتوضیحاتافزودن یادداشت جدید
دائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 649تعليم و تربيت : آموزش و پرورشتعليم مصدر باب تفعيل از ريشه «ع ـ ل ـ م» و به معناى آموختن و آگاهانيدناست.[1]تعليم، آگاهى دادن و تعلّم آگاه شدن نفس به يك موضوع است.[2]برخىگفتهاند: تعليم، بر خلاف اِعلام، ويژه امورى است كه با تكرار و فراوانى همراهباشند، به گونهاى كه اثرى از آنها در ذهن متعلّم پديد آيد[3]، برهمين اساس مىتوان گفت تعليم بيان و روشن كردن چيزهايى است كه شخص جاهل به كمكآنها عالم مىشود.[4]تربيت مصدر باب تفعيل از مادّه «ر ـ ب ـ ب» يا «ر ـ ب ـ و» و به معناىپروردن و پرورانيدن[5] وتهذيب[6] است.ابنفارس معناى تربيت را به سه اصل بازمىگرداند: 1. اصلاح كردن؛ 2. همراهى كردن وملازم بودن با موضوع تربيت كه منظور از آن مراقبت مداوم از متربّى است؛ 3. پيوستگىمربّى و متربّى در فرايند تربيت.[7]از ديدگاه راغب و برخى واژه پژوهان معاصر، تربيت، ايجاد كردن تدريجى چيزىتا رسيدن آن به سر حدّ كمال است.[8] درتعريفى ديگر تربيت فراهم ساختن بسترى براى برانگيختن و رشد استعدادهاى نهفته در يكموجود است، به نحوى كه بتواند به شكلى مستمرّ او را در راه رسيدن به كمال وجودىيارى دهد.[9]تركيب عطفى «تعليم و تربيت» در فارسى به «آموزش و پرورش» ترجمه شده است.[10]در تفاوت بين اين دو كلمه مىتوان گفت «تربيت» معنايى دامنهدار و گستردهدارد، در حالى كه واژه «تعليم» از نظر مدلول، جزئى از تربيت يا وسيلهاى از وسايلآن است. تربيت يعنى برانگيختن و پرورش استعدادها و قواى گوناگون انسان كه بايد باكوشش خود متربّى نيز توأم گردد تا به منتهاى كمال خود برسد. تعليم با مفهوم محدودآن عبارت است از تلقين و ايصال و انتقال معلومات به اذهان شاگردان[11]، براين اساس اگر تربيت به صورت مطلق و به تنهايى به كار رود مفهوم تعليم را نيز دربرمىگيرد؛ اما وقتى با تعليم همراه گردد معناى آن محدود و متمايز مىشود، به هرروى، عطف تعليم و تربيت بر اين نكته دلالت مىكند كه تحقّق هريك از اين دو و سودمندبودن آن براى بشر، منوط به تحقّق ديگرى است، از همينرو در حوزه معنايى علم* درقرآن، از سويى حلم را دربرمىگيرد و از سوى ديگر با واژههايىدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 650نظير معرفت، فقه، حكمت* و شعور* مرتبط مىشود.[12]از آيه 79 آل عمران/3 برمىآيد كه تعليم و تعلم با هدف جلب خشنودى خدا،ربّانى شدن را براى انسان به ارمغان مىآورد.[13]در فرهنگ اسلامى سدههاى نخست، نوعاً عنوان «علم» بر دانشى كه ماهيت دينىداشته اطلاق مىشده و در نتيجه در تقابل با دانش دنيوى و غير دينى بوده است، بههمين سبب واژه «عالم» نيز معناى دانشمند در علوم و موضوعات دينى را داشت و كاربردآن به معناى مطلق دانشمند، استعمال متأخر اين واژه است.[14]فعل «علّم» در صيغههاى مختلف آن، بيش از 40بار در قرآنكريم به كار رفتهاست (نساء/4،113؛ يوسف/12، 37 ...)؛ امّا از فعل «ربّى» تنها دوبار بهشكل«ربّيانى» و «ربّك» (اسراء/17،24؛ شعراء/26،18) آمده است برخى از آيات قرآن نيزبه دلالت التزامى به تعليم اشاره دارد؛ مثلا از واژه «تفقّه» (فهميدن و آگاهىيافتن در دين) در آيه122توبه/9 استنباط مىشود كه اساس انذار*، به عنوان يكى ازاهداف بعثت پيامبران، بر تعليم است، چنانكه برخى روايات نيز تفقه را به تعلّمآنچه بر پيامبر نازل شده تفسير كردهاند.[15]در 25 مورد از آيات قرآن كه از تعليم بحث شده با اسناد تعليم به خداوند،فاعل آن ذات اقدس الهى دانسته شده است. (بقره/2،31؛ الرحمن/55،2؛ علق/96، 4 ـ 5...) البته اين در صورتى است كه «شَديدُ القُوى» در آيه 5نجم/53 را نيز خداوند بدانيم.تعليم و تربيت با توجه به مخاطب آن، سه قسم است: تعليم و تربيت فرد كه دردرجه نخست قرار دارد: «قوااَنفُسَكُم واَهليكُم نارًا».(تحريم/66،6؛نيز نك: شمس/91،9) اميرمؤمنان، امام على(عليه السلام) در تفسير اين آيه فرمود:نيكى را به خود و خانوادهتان ياد دهيد و خود را بر آن پرورش دهيد.[16] درمرحله بعد، تعليم و تربيت خانواده كه همين آيه با تعبير«اَهليكُم»بهآن اشاره دارد. آخرين مرحله، تعليم و تربيت جامعه است. آيات امر به معروف و نهى ازمنكر (آلعمران/3،104 و...) و آيه نفر (توبه/9،122) ناظر به اين قسم از تعليم وتربيت است.تعليم، تربيت و تزكيه:در قرآنكريم واژه تعليم با تزكيه آمده است (بقره/2، 129، 151؛ آلعمران/3،164؛جمعه/ 62،2) نه تربيت. اكنون بايد ديد ميان تربيت و تزكيه چه تناسبى است. فاعل فعل«زكّى» و صيغههاى مختلف آن، گاه خداوند (بقره/2، 174؛ آلعمران/3،77؛ نساء/4،49؛نور/24، 21) ودائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 651پيامبر (توبه/ 9،103...) و گاه خود انسان (شمس/ 91،9؛ نجم/53، 32؛ نساء/4،49) است. ريشه عربى «زكا» باليدن و رشد كردن صحيح و پاك است[17]كهكاربرد آن به اين معنا در متون قديمى عربى نيز به چشم مىخورد[18] وهمچنين صيغه «أزكى» در آيه 232 بقره/2 با اين معنا مرتبط است[19]؛اما در معناى پاك و پاكيزه (زَكى، زَكّى، تَزَكّى) ظاهراً واژه از اديان قديمترگرفته شده است و در عبرى نيز به معناى پاك و طاهر بودن به مفهوم اخلاقى آمده است؛همچنين واژههاى خويشاوند آن در آرامى و سريانى همه به معناى پاك و پاكيزه بودن هماز نظر جسمانى و هم از نظر اخلاقى است.[20]از ديدگاهى ديگر، تزكّى و تزكيه* مذكور، در آيات مكى قرآن اشارهاى بهانفاق مال در راه خداوند ندارند، بلكه مفهوم آن صرفاً اخلاقى ـ دينى است و بهتصفيه و پيراستن نفس مربوط مىشود.[21]وعد و وعيد، و موعظه و تذكّر پيامبر و تكرار اين امور نسبت به مردم براىايمان آوردن و صالحشدن يا پر رنگ شدن انگيزه آنها در ايمان و عمل صالح نيز ازمصاديق تزكيه شمرده شدهاست.[22]در تفاوت بين تزكيه و تربيت دو نظر مطرح شده است: 1. تزكيه بزرگ كردن ورشد دادن با انگيزه و صبغه خدايى و در جهت خير، بركت، سعادت و خوشبختى است؛ ولىتربيت فقط به معناى زياد شدن است، آن هم از لحاظ ظاهرى.[23]2.تزكيه از زكات است كه معناى نموّ صالح مىدهد؛ يعنى رشد و نموّى كه ملازم خير وبركت باشد و چنين برداشت مىشود كه تزكيه نوعى خاص از تربيت حاصل از عادت دادناشخاص به اخلاق نيك و اعمال صالح است كه با آن به كمال انسانيت خود مىرسند.[24]تزكيه مانند تطهير معناى زدودن آلايشهاى نفسانى و كاستن چيزى را در بردارد، با اين تفاوت كه برخلاف تطهير، تزكيه در كنار اين كاهش، بركت و افزايش رانيز مد نظر دارد. با اين وصف تفاوت تزكيه و تربيت نيز روشن مىشود؛ تزكيه رشدى استكه بر اثر برداشتن موانع به طور طبيعى حاصل مىشود. يكى از لوازم تربيت، اصلاح استكه تزكيه اين نقش را به خوبى ايفامىكند، پس تزكيه مقدمه تربيت است و هنگامى كهتزكيه صورت گيرد، تربيت روند طبيعى خود را آغاز مىكند. تزكيه شرط رشد* است ودائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 652تربيت خود رشد.[25] برمبناى همين تمايز بين تزكيه و تربيت، پيامبران كسى را به تربيتى خاص وانمىدارند؛ولى موانع را به او نمايانده و او را به فطرت اوليه خود باز مىگردانند تا شخص بهاختيار خود تربيت خود را آغاز كند.از 4 آيهاى كه در آنها تعليم و تزكيه با هم ذكر شده، در سه مورد (بقره/2، 151؛ آل عمران /3، 164؛ جمعه/62، 2) تزكيه مقدم بر تعليم و در يك مورد (بقره/2،129)تعليم مقدم بر تزكيه آمده است، در نتيجه اين سؤال مطرح مىشود كه از تعليم و تربيتيا تعليم و تزكيه كدام مقدم است. اجمالا از آيات 7ـ10 شمس/91 چنين برمىآيد كهعلم بدون تزكيه، سعادت و رستگارى نمىآورد. و تنها آيهاى كه تعليم را مقدم كرده،دعاى ابراهيم در حق فرزندانش است، چنانكه علوم و معارف از نظر مرتبه و در مقامتحقق خارجى بر تزكيه مقدم است كه به اعمال و اخلاق بازمىگردد.[26] درجمع بين دو ديدگاه مطرح مىتوان گفت سطحى از تعليم يا نوعى تعليم اجمالى نيز برتزكيه و تربيت مقدم است. اگر تلاوت را هم نوعى آگاهى دادن بدانيم، در آيه 2 جمعه/62 تلاوت بر تزكيه و تعليم هر دو مقدّم شده است. از سوى ديگر تزكيه نفس هم بدونمعرفت و علم ممكن نيست، پس براى حصول تزكيه نفس، آموختن مسائل روانى و اخلاقىمقدمتاً ضرورى است.[27] دراين راستا تذكّرات الهى و تنبيهات روحانى نوعى توجه و آمادگى را موجب مىشوند وسپس مرتبه تزكيه محقق مىگردد.[28]ويژگيهاى معلّم و متعلّم:عالم بايد علم خود را به ديگران بياموزد، زيرا علم رزقى است كه خداوند بدوعطا كرده و از او انفاق آن را خواسته است: «و مِمّا رَزَقنـهُميُنفِقون».(بقره/2،3) امام صادق(عليه السلام) در تفسير اين آيه فرمود: «وممّاعلّمناهم يبثّون».[29] ازآيات 65 ـ 70 كهف/ 18 دو ويژگى را مىتوان براى معلم و مربى دريافت كه با آياتديگرى نيز تأييد مىشوند: 1. معلّم خود به آنچه تعليم مىدهد عالم باشد. (نيز نك:مريم/ 19، 43؛ 2. معلم استعداد متعلّم را بشناسد و هر موضوعى را به هر كسىنياموزد.[30]در آيات ديگر به صفاتى ديگر نيز براى معلم برمىخوريم؛ مانند عمل به علم والگو بودن براى متعلّم (انعام/6، 90؛ احزاب/ 33، 21؛ فصّلت/41، 33)، اخلاص درتعليم و تربيت (فرقان/25،57؛ شعراء/26، 164)، ترس از خدا (احزاب/33، 39)، تواضع(شعراء/26، 215)، اهتمام به انجام وظيفه تعليم و تربيت (ق50،45؛ ذاريات/51،55)،عدم سختگيرى و اجبار (شورى/42، 48؛ يس/36،17)، رأفت و مهربانى نسبت به متعلّم ودائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 653مترّبى ـ كه از تناسب صفت «الرحمن» با فعل «علم القرآن» در آيات 1 و 2الرحمن/ 55 (نيز نك: آلعمران/3،159) به دست مىآيد[31]،غافل نشدن معلم از تربيت خود و تكاپو و تلاش براى رشد خود كه از توصيه گفتن دعاى «رَبِّزِدنى عِلمـا»(طه/20،114) به پيامبر(صلى الله عليه وآله)استفاده مىشود[32] وعشق و علاقه به پيشرفت شاگردان. (توبه/ 9،128)افزون بر اين، از آيه 33 فصّلت/41 فهميده مىشود كه تعليم معارف الهى،هرگاه با عمل صالح و تسليم معلم در برابر حق همراه شود، او را در زمره بهترينانسانها قرار مىدهد.براساس آيات 65 ـ 70 كهف/18 متعلّم بايد اين شرايط را داشته باشد: علاقهمندىبه يادگيرى موضوع (نيزطه/20، 114)، داشتن آمادگى و استعداد يادگيرى موضوع، رشد وكمالخواهى از تعلّم نه تحصيل دنيا و متاع آن، تابع و مطيع معلم خود بودن و حرمتگذارىوى (نيز كهف/18،56) و صابر و بردبار بودن در مسير تعلّم.[33] درآيات ديگر ويژگيهاى ديگرى نيز آمده است؛ مانند عبرتآموزى از خطاها و تجارب ديگران(يوسف/12، 109؛ روم/30،9)، داشتن روحيه پرسشگرى (نحل/16، 43)، انتخاب استاد شايسته(نحل/16،43؛ انبياء/21، 7) و اهلدقت و تفكر بودن. (عبس/80، 24 به بعد)روشهاى تعليم در قرآن:روشهاى تعليم را مىتوان به دو دسته تقسيم كرد: 1. مستقيم كه عموماًگفتارى بوده و در آنها متعلّم با قصد قبلى براى يادگيرى حاضر مىشود؛ 2. غيرمستقيمكه كلامى و گفتارى نيست.[34]1.روشهاى مستقيمأ.خطابه و سخنرانى:آيه شريفه «اُدعُ اِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِوالمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ...»(نحل/16،125) اين روش را به پيامبر اعظم(صلىالله عليه وآله)سفارش مىكند. «موعظه حسنه» عبارتى است كه نفس شنونده را نرم وقلبش را رقيق مىسازد و اين همان خطابه است.[35] آنچه دراين شيوه تعليم مهم است سخن گفتن روشن و آشكار (نحل/16، 82؛ يس/36، 17) همراه باتأنى شمرده و با نظمى زيباست، زيرا خداوند خود آيات قرآن را به شيوه ترتيل برپيامبر خواند: «و رَتَّلنـهُ تَرتيلا»(فرقان/25، 32) و بهپيامبر نيز دستور داد تا چنين بخواند: «و رَتِّلِ القُرءانَتَرتيلا».(مزمّل/73،4)ب.گفتوگو:موفقيت اين روش را مىتوان مرهون احساس مشاركت ياد گيرنده دانست.[36] روشگفتوگو، روشهاى خردترى را دربرمىگيرد؛ بدينشرح:يك.پرسش* و پاسخ:اين روش در قرآنكريم نيز مشاهده مىشود. آياتى كه بادائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 654«يسئلونك»شروع مىشود و سپسبه پاسخ آنها مىپردازد از اين دستهاند؛ مانند آيات 189، 215، 217 و 219 بقره/2.دو.مباحثه:يكى از صفات مؤمنان مشورت با يكديگر است: «و اَمرُهُمشورى بَينَهُم».(شورى/42،38) پيامبر نيز مكلف بود در برخى امور اجتماعى بامردم مشورت كند: «و شاوِرهُم فِى الاَمرِ».(آلعمران/3،159)سه.مجادله:قرآنكريم اين روش را با قيد احسن به رسميت مىشناسد: «اُدعُاِلى سَبيلِ رَبِّكَ... وجـدِلهُم بِالَّتى هِىَ اَحسَنُ».(نحل/16،125)مجادله* احسن جدالى است كه طرف را به عناد و لجبازى نكشاند و مقدّمات كذب را هرچندخصم آنها را باور كند به كار نبندد و از بى عفتى در كلام و سوء تعبير اجتناب كند.[37]آيات 258 بقره/ 2، 74 ـ 82 انعام/6 و 42 اسراء/17 نمونههايى روشن از روش مجادلهاند.2.روشهاى غير مستقيمأ.روشهاى مشاهدهاى:اين روش خود مشتمل بر سه روش نمايشى، ايفاى نقش و تقليد از الگو*ست؛ بدينشرح:يك.روش نمايشى:قرآن بسيار بر تفكر و تعقل تأكيد مىورزد. اساس بيان قرآن در اينگونهتأكيدها برخورد نزديك حسّى و بررسى دقيق موضوعى حسّى است.[38] دربسيارى از آيات قرآن صحنههاى گوناگون طبيعت به صورت پياپى به نمايش درآمده و ضمنزدودن غفلت، توجه دادن به آن پديدهها و تشويق به تفكر در آنها، تأثيرىشگرف برنفس مخاطب مىگذارد. آيات 4رعد/13، 48 ـ 50 روم/30، 21 زمر/39، و... نمونههايىاز اين روشاند.[39]دو.روش ايفاى نقش:قرآنكريم در اين روش مخاطب را به ايفاى نقشى فرا مىخواند كه گاه نقشمورد نظر در عمل به او نشان داده مىشود؛ مانند آنچه در آيه 31 مائده/5 آمده است: «فَبَعَثَ اللّهُ غُرابـًا يَبحَثُ فِى الاَرض» و بر اساس آنقابيل دريافت كه بايد بدن برادرش را در زمين دفن كند، و گاه نقش مورد نظر به صورتغير مستقيم به او بيان مىشود كه ثبات يك موضوع و استحكام آن يا تأكيد بر اهميت يكموضوع مورد توجه است؛ مانند ايفاى نقش مادرى كه از آيه 233 بقره/2 استفاده مىشود:«والولِدتُ يُرضِعنَ اَولـدَهُنَّ حَولَينِ كامِلَينِ...».سه.روش تقليد ازالگو:در اين روش، يادگيرى به طور مستقيم و از طريق مشاهده انجام مىگيرد. قرآنكريماطاعت از نياكان و پيشينيان را نكوهيده است (بقره/2،17)؛ ليكن اصل تبعيت جاهل ازعالم را تأييد مىكند (نحل/16، 43؛ انبياء/21،7)، بر اين اساس ابراهيم و همراهاناو (ممتحنه/ 60، 4)، آسيه و مريم (تحريم/66، 11ـدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 65512) وسرانجام پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)(احزاب/ 33، 21) را الگوى ديگران معرفى مىكند.در مقابل، با ارائه نمونههاى منفى (مسد/111، 1ـ5) و گاه مقايسه آنها با الگوهاىمثبت (تحريم/ 66، 10ـ 12) ضمن بيان آسيبها، بر ژرفايى تأثير پيام مىافزايد.ب.روش اكتشافى:حسن كنجكاوى، نياز به دانستن، فهميدن، شناخت محيط و كشف حقيقت، ازويژگيهاى بارز انسان است و اين انگيزه انسان را به سوى بررسى، تحقيق و تفكر سوق مىدهد.لذتى كه انسان از حل مستقل مسئله احساس مىكند به مراتب بيشتر از آن است كه شخصىديگر كليد حل معما را در اختيارش قرار دهد.[40] روشهاىزير مجموعه روش اكتشافىاند:يك.روش مقايسهاى:در يادگيرى مطالب ارتباط ميان مفاهيم نقش اساسى را بر عهده دارد؛ به اينمعنا كه هرگاه انسان موفق شود ميان چند مفهوم رابطه موجود را كشف كند ذهن او ازاين ارتباط منطقى به مفهومى جديد مىرسد و آن را فرا مىگيرد. قرآنكريم در آيه256 بقره/2 به خوبى تذكر داده است كه وقتى مرز ميان رشد و غىّ روشن بوده و تشخيصآنها از هم دشوار نباشد در اجراى دين الهى اجبار و اكراهى نيست، بلكه مردم همفطرتاً و هم عقلا با جان و دل آن را مىپذيرند. آيات 24 هود/ 11؛ 16 رعد/13 و 39يوسف/12 نمونههايى روشن از كاربرد روش مقايسهاىاند.دو.روش تمثيل:علامه طباطبايى ذيل آيه 89 اسراء/17 مىفرمايد: «تصريف اَمثال» به معناىبرگرداندن و دوباره آوردن و با بيانها و اسلوبهاى گوناگون ايراد كردن است و مَثَلبه معناى وصف مقصود است به چيزى كه آن را ممثّل و مجسّم و به ذهن شنونده نزديككند.[41] آيه21 حشر/ 59 اين روش را برانگيزاننده تفكر انسانها و دانشمندان مىداند.سه.روش قصه گويى:قرآن بسيارى از مباحث اعتقادى، اخلاقى و اجتماعى را در قالب قصه بيان مىكندو هدف از قصهگويى را عبرت گرفتن از گذشتگان و تاريخ آنها: «لَقَدكانَ فى قَصَصِهِم عِبرَةٌ لاُِولِى الاَلبـبِ»(يوسف/ 12،111) و واداشتنانسانها به تفكر: «فَاقصُصِ القَصَصَ لَعَلَّهُم يَتَفَكَّرون»(اعراف/7،176) بيان كرده است.معلمان و مربيان قرآنى:در قرآنكريم تعليم و تزكيه به چند فاعل نسبت داده شده است.1.خداوند:تعليم چنانكه پيشتر اشاره شد در 25 آيه قرآن به خداوند نسبت داده شده وبر اساس آيات 31 و 251 بقره/ 2؛ 6 يوسف/ 12؛ 65 كهف/18؛ 3 ـ 4 الرحمن/55 و 4 علق/96، نخستين معلم بشر است. فخر رازى اين تعبير را براى خداوند نمىپسندد و مىگويد:معلم در عرف و كاربرد مردم كسى است كه حرفهاش تعليم و تلقين باشد و در نتيجهكاربرد آن بدون تقييد ودائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 656اضافه كردن به چيزى براى خداوند شايسته نيست.[42] درباب تربيت و تزكيه نيز اين نكته شايان توجه است كه خداوند در حدود 1000 مورد درقرآن مجيد با كلمه مقدس «ربّ»* مربّى بودن خود را به بندگانشگوشزد فرموده است. او اولين مربّى انسانهاست كه بر اساس شأن ربوبى خود به انسانآنچه را نمىدانست آموخت. (علق/96، 3ـ5)آموزههايى را كه خداوند در مقام معلمى به انسان تعليم داده و در قرآن ازآنها ذكرى به ميان آمده عبارتاند از: 1.آنچه انسان نمىدانست يا نمىداند (بقره/2، 151، 239؛ نساء/ 4، 113؛ علق/ 96، 5) كه بنا به مورد، به اخبار پيامبران[43]،شرايع دينى[44]مانند نماز واجب[45]،داستان امتهاى گذشته، اخبار آيندگان[46]، مجهولاتعصر پيامبر[47]،اسرار و حقايق كتاب و حكمت[48]،نوشتن با قلم، يا مطلق مجهولات بشر[49]تفسير شده است. 2. بيان (الرحمن/55،4) كه به بيان حلال و حرام، بيان دنيا و آخرت،بيان خير و شر، و نيز كلام و سخن تفسير شده است. از آنجا كه اين واژه به صورت مطلقدر قرآن ذكر شده مىتوان آن را اعم از همه اين مطالب دانست؛ يعنى بيان هرچه كه بشربه آن نيازمند است.[50] 3.كتابت.(بقره/2، 282؛ علق/ 96، 4) 4.كتاب(مائده/ 5، 110) كه مجموعه امر و نهى و شرايعدينى خداوند است.[51] 5.توراتو انجيل. (مائده/5،110) 6. حكمت (بقره/ 2، 231، 251، 269؛ آل عمران/ 3، 81 ...)كه به صائب بودن در قول و عمل تفسير شده است[52]، بر ايناساس، تلاوت كتاب، تعليم كتاب و تعليم حكمت از ترتيبى منطقى برخوردار است، چون كسىكه كتاب را خواند (تلاوت) و حقايق آن را دريافت و عمل كرد (تعليم) يقيناً به حكمتدست مىيابد.[53]برخى، مانند قتاده و شافعى، حكمت را به سنت تفسير كردهاند.[54]معرفت به دين و فهم تأويلات، احكامى كه دانستن آنها تنها از طريق پيامبران ميسّراست و يكى از اوصاف كتاب خدا، از جمله معانى حكمت بيان شده است.[55] درجامعترين ديدگاه، علامه طباطبايى بر آن است كه حكمت، معارف حقيقى است كه خداوندبراى روشنگرىدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 657بشر در كتابش آورده است.[56] 7.علم غيب (كهف/18، 65[57]؛جنّ/ 72، 26 ـ 27) كه خداوند به طور خاص و انحصارى به اوليا و دوستان خود عطا مىكند.8.تربيت حيوانات شكارى. (مائده/5،4) 9. علم اسما كه خداوند به آدم آموخت (بقره/2، 31) و مفسران آنرا به نام هر چيز، اصناف مخلوقات و ويژگى هر يك، نام فرشتگان،نام همه فرزندان آدم تفسير كردهاند.[58] 10. تأويلاحاديث (يوسف/ 12، 6، 21، 37، 101) كه مراد از آن تعبير خواب، عواقب امور كه ازطريق وحى به پيامبر اعلام مىشود، يا تأويل سخنان پيامبران و امتهايشان است.[59] 11.يقينو معرفت يعقوب به خدا. (يوسف/ 12، 68)[60]12.منطقالطير(نمل/27، 16) كه به حضرت سليمان تعليم داده شد. 13.آنچه به خواست خدا به حضرتداود تعليم دادهشد (بقره/2،251) و آن بر اساس تفاسير، اموردينى و دنيوى، مانندقضاوت بين مردم، زبور، صداى خوش، فهم سخن حيوانات و صنعت زرهسازى[61](انبياء/21، 8) بود.2. پيامبران(عليهمالسلام):پس از خداوند، پيامبران معلم و مربّى واقعى بشر بودهاند و چنانكهاميرمؤمنان، على(عليه السلام) فرمود انبيا آمدند تا گنجهاى نهفته خردها رابرانگيزانند: «و يثيروا لهم دفائن العقول».[62] عقل بشرنيازمند تحريك و به حركت درآورده شدن و آزاد گشتن است و به شهادت تاريخ و عقل، جزپيامبران(عليهم السلام)كسى اين كار را نكرده و نمىتواند انجام دهد.[63] بههمين سبب خداوند وظيفه تربيت و تزكيه را بر عهده پيامبران نهاده (بقره/2،129؛ آلعمران/3،164؛ جمعه/62،2) و از آنان مىخواهد پيامهاى الهى را به مردم برسانند. (احزاب/33،39)3.اهلبيت(عليهمالسلام):در آيات 7 انبياء/21 و 43 نحل/16 خداوند امر مىكند از اهل ذكر سؤال كنيدو به علم و معرفت برسيد. اهلالذكر را برخى به اهلكتاب[64]،آگاه به اخبار امتهاى گذشته[65] واهلقرآن[66]تفسير كردهاند؛ ليكن روايات اهلبيت(عليهم السلام)آن را بر امامان معصوم تطبيقكردهاند.[67]منابعاسلامو تعليم و تربيت، ابراهيم امينى، انجمن اولياء مربيان، 1376ش؛ البرهان فى تفسيرالقرآن، البحرانى (م.1107ق.)، قم، البعثة، 1415ق؛ التحقيق، المصطفوى، تهران،وزارت ارشاد، 1374ش؛ تربيت ازدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 658ديدگاهاسلام، احمد بهشتى، نشر پيام؛ ترجمه و تفسير نهجالبلاغه، محمدتقى جعفرى، تهران،فرهنگ اسلامى، 1362ش؛ التصويرالفنى فىالقرآن، سيد قطب (م.1387ق.)، بيروت،دارالشروق، 1415ق؛ تعليقة على شرح المنظومة السبزوارى، ميرزا مهدى آشتيانى، قم،دفتر تبليغات، 1418ق؛ تفسيرالبصائر، رستگارجويبارى، قم، 1375ـ1357ش؛ تفسيرالصافى، الفيض الكاشانى (م.1091ق.)، بيروت، اعلمى، 1402ق؛ تفسير العياشى،العياشى (م.320ق.)، به كوشش رسولى محلاّتى، تهران، المكتبة العلمية الاسلاميه؛التفسير الكبير، الفخر الرازى (م.606ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413ق؛ تفسيرنورالثقلين، العروسى الحويزى (م.1112ق.)، به كوشش رسولى محلاتى، اسماعيليان،1373ش؛ جامع احاديث الشيعه، اسماعيل معزى ملايرى، قم، مطبعة العلمية، 1399ق؛جامع البيان، الطبرى (م.310ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415ق؛الدرالمنثور، السيوطى (م.911ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1365ق؛ شيوههاى تعليم درقرآن و سنت، سيد مهدى برومند، كتاب مبين، 1380ش؛ كشف الاسرار، ميبدى (م.520ق.)،به كوشش حكمت، تهران، امير كبير، 1361ش؛ لسان العرب، ابن منظور (م.711ق.)، قم،الادب الحوزه، 1405ق؛ لغتنامه، دهخدا (م.1334ش.) و ديگران، تهران، مؤسسه لغتنامهو دانشگاه تهران، 1373ش؛ مجمع البيان، الطبرسى (م.548ق.)، بيروت، دارالمعرفة،1406ق؛ المستدرك على الصحيحين، الحاكم النيشابورى (م.405ق.)، به كوشش مرعشلى،بيروت، دارالمعرفة، 1406ق؛ معجم مقاييس اللغه، ابن فارس (م.395ق.)، به كوششعبدالسلام محمد، قم، دفتر تبليغات، 1404ق؛ مفاهيم اخلاقى دينى در قرآن، توشيهيكوايزوتسو، ترجمه: بدرهاى، تهران، فرزان روز، 1378ش؛ مفردات، الراغب (م.425ق.)،به كوشش صفوان داوودى، دمشق، دارالقلم، 1412ق؛ ميزان الحكمه، رى شهرى، قم،دارالحديث، 1416ق؛ الميزان،الطباطبايى (م.1402ق.)، بيروت، اعلمى، 1393ق؛ نثرطوبى، الشعرانى (م.1393ق.)، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1398ق؛ نهجالبلاغه،صبحى صالح، تهران، دارالاسوه، 1415ق؛ واژههاى دخيل در قرآن مجيد، آرتور جفرى،ترجمه: فريدون بدرهاى، توس، 1372ش.محمود كريمى[1]. لغت نامه، ج4، ص5971،«تعليم».[2]. مقاييس اللغه، ج4،ص110، «علم».[3]. مفردات، ص580 ؛نثر طوبى، ج2، ص183، «علم».[4]. مجمع البيان، ج9،ص299.[5]. التحقيق، ج3، ص20،«رب»؛ ص34، «ربو»؛ لغت نامه، ج4، ص5776، «تربيت».[6]. لغتنامه، ج4، ص5778،«تربية».[7]. مقاييس اللغه، ج2،ص381 ـ 382، «ربو».[8]. مفردات، ص336 ؛التحقيق، ج4، ص20، «ربّ».[9]. شيوههاى تعليم،ص28.[10]. لغت نامه، ج4، ص5972.[11]. اسلام و تعليم وتربيت، ص15.[12]. Encyclopediaof lslam : llm.[13]. التفسير الكبير،ج8، ص120.[14]. Encyclopediaof lslam : llm.[15]. جامع البيان، ج11،ص90. [16]. المستدرك، ج2، ص494؛الدر المنثور، ج6، ص244؛ ميزان الحكمه، ج1، ص56.[17]. لسان العرب، ج14،ص358؛ مفردات، ص380، «زكا».[18]. واژههاى دخيل، ص234.[19]. مجمع البيان، ج2،ص584؛ الميزان، ج2، ص358.[20]. واژههاى دخيل، ص235.[21]. مفاهيم اخلاقىدينى در قرآن، «مقدمه»، ص51.[22]. التفسير الكبير،ج4، ص75.[23]. تربيت از ديدگاهاسلام، ص99؛ شيوههاى تعليم، ص29.[24]. الميزان، ج19، ص265.[25]. شيوههاى تعليم،ص32.[26]. الميزان، ج19، ص265.[27]. تعليم و تربيت دراسلام، ص32.[28]. التحقيق، ج4، ص295،«زكو».[29]. مجمع البيان، ج1،ص122؛ نور الثقلين، ج1، ص26؛ الصافى، ج1، ص93.[30]. البصائر، ج57، ص563ـ564.[31]. جامع البيان، ج27،ص149.[32]. ترجمه و تفسيرنهج البلاغه، ج19، ص282.[33]. البصائر، ج57، ص563.[34]. شيوههاى تعليم،ص83، 116.[35]. الميزان، ج12، ص372.[36]. شيوههاى تعليم،ص90.[37]. الميزان، ج12، ص372.[38]. شيوههاى تعليم،ص117ـ 118.[39]. التصوير الفنى، ص66ـ68.[40]. شيوههاى تعليم،ص163.[41]. الميزان، ج13، ص201.[42]. التفسير الكبير،ج2، ص208.[43]. جامع البيان، ج2،ص51؛ مجمع البيان، ج3، ص168.[44]. جامع البيان، ج2،ص49؛ مجمع البيان، ج3، ص168.[45]. جامع البيان، ج2،ص782؛ الميزان، ج2، ص247.[46]. جامع البيان، ج2،ص51.[47]. جامع البيان، ج2،ص51.[48]. التفسير الكبير،ج11، ص40.[49]. جامع البيان، ج30،ص320 ـ 321؛ مجمع البيان، ج10، ص781ـ 782.[50]. جامع البيان، ج27،ص150.[51]. همان، ج28، ص120.[52]. التفسير الكبير،ج4، ص74.[53]. كشف الاسرار، ج1،ص368.[54]. جامع البيان،ج28، ص120؛ التفسير الكبير، ج4، ص74.[55]. مجمع البيان، ج1،ص395.[56]. الميزان، ج19، ص365.[57]. مجمع البيان، ج6،ص746.[58]. همان، ج5، ص381.[59]. همان، ج5، ص320.[60]. همان، ص381.[61]. مجمعالبيان، ج2،ص621؛ التفسيرالكبير، ج6، ص202ـ 203.[62]. نهج البلاغه،خطبه 1.[63]. نثر طوبى، ج2، ص183.[64]. مجمع البيان، ج6،ص557.[65]. مجمع البيان، ج6،ص557.[66]. جامع البيان، ج17،ص8.[67]. تفسير عياشى، ج2،ص260؛ البرهان، ج3، ص424ـ 425.