بیشترتوضیحاتافزودن یادداشت جدید
تجارت : هرگونه داد و ستد به قصدتأمين معاش يا تحصيل سودتجارت از ريشه «ت ـ جـ ر» و در لغت به معناى خريد و فروش، داد و ستد ومعاملهكردن[1] ياهرگونه معامله و خريد و فروشى است كه به قصد تحصيل سود انجامگيرد.[2]برخى بر آناند كه كلمه تجارت از واژه آرامى «تاجر» گرفته شده است.[3] اين واژهابتدا به معناى فروشنده خمر بوده و سپس در مطلق داد و ستد به كار رفته است[4]تجارت در اصطلاح برخى فقها به معناى مبادله كردن مال با مال[5] يامطلق داد و ستد است؛ چه از راه خريد و فروش (بيع) صورت گيرد و چه از راههاى ديگر.[6]در اصطلاح علم حقوق، تجارت عبارت است از هر گونه تلاش براى به دست آوردناموال و جلب خدمات و پول براى مبادله با آنها؛ خواه قبل از مبادله تصرف و تغييرشكلى در اموال صورت گرفته باشد يا نه و خواه آن مبادلات به صورت اجاره باشد ياانتقال مالكيت خدمات و منافع در برابر ثمن.[7] بر پايهاين تعريف، تجارت مفهومى گسترده دارد و بسيارى از معاملات را مىتواند شامل شود؛از جمله خريد يا تحصيل هر نوع مال منقول به قصد فروش، عقد اجاره، هر نوع عملياتواسطهگرى يا حق العمل كارى و تسهيل معاملات؛ مانند تأسيس و به راه انداختن عملياتحرّاجى، برپايى نمايشگاههاى عمومى، عمليات صرافى و بانكى و عمليات بيمه و كشتىسازى.[8]از جمله مصاديق مهم تجارت، بيع است كه آن را «خريد و فروش»، «مبادله مالبا مال»[9] يا«تمليك چيزى در مقابل عوض معلوم»[10]تعريف كردهاند، با اين همه در منابع مختلف تفاوتهاى متعددى ميان مفهوم تجارت وبيع مىتوان يافت،دائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 197از جمله اينكه تجارت، داد و ستد به قصد تحصيل سود است[11]؛ولى بيع به معناى مطلق خريد و فروش است. تجارت نوعى حرفه و شغل شمرده مىشود كهمداومت و استمرار در آن شرط است؛ ولى اين ويژگى در بيع نيست و صرفاً بر عمل خريد وفروش اطلاق مىشود[12] يااينكه تجارت بر هر گونه معامله و كسب كه با هدف تحصيل روزى انجام گيرد اطلاق مىشودكه به نظر فقها معاملاتى مانند اجاره، جعاله، مساقات، مزارعه و وكالت را نيز در برمىگيرد[13]؛اما بيع چنين گسترهاى ندارد. از ظاهر آيه 37 نور/ 24 بر مىآيد كه تجارت مفهومىجدا از بيع و عامتر از آن دارد[14]: «رِجالٌ لا تُلهيهِم تِجـرَةٌ ولا بَيعٌ عَنذِكرِ اللّهِ».البته برخى مفسران تجارت را در آيه به معناى خريد و بيع رابه معناى فروش دانستهاند[15] وعدهاى مراد از تجارت را وارد كردن كالا از خارج شهر به آن و مراد از بيع را خريدو فروش كالا در داخل شهر دانستهاند.[16]تجارت و مصاديق مهم آن در قرآن با واژگان و تعابيرى گوناگون ياد شده است؛از جمله:1.«تجارت» كه 9 بار در قرآن ذكر شده و در برخى آيات، به معناى تجارت مادى است؛ مانند«اِلاّ اَن تَكونَ تِجـرَةً حاضِرَةً تُديرونَها»(بقره/2،282 و نيز نساء/4، 29؛ توبه/9، 24؛ نور/ 24، 37؛ جمعه/ 62، 11) و در آياتى ديگر بهمعناى تجارت معنوى و اخروى است؛ مانند «اُولـئِكَ الَّذينَاشتَرَوُا الضَّلــلَةَ بِالهُدى فَما رَبِحَت تِجـرَتُهُم».(بقره/2،16 ونيز فاطر/35، 29؛ صفّ/ 61، 10)2.«بيع» يعنى فروختن كه 7 بار در قرآن بهكار رفته و در بيشتر آيات، مراد از آن دادو ستد مادى و دنيوى است؛ مانند «اِنَّمَا البَيعُ مِثلُالرِّبوا...»(بقره/2،275؛ نيز 254 و ابراهيم/ 14، 31؛ نور/ 24، 37؛جمعه/62،9)؛ ولى در يك آيه داد و ستد غير مادى مراد است: «فَاستَبشِروابِبَيعِكُمُ الَّذى بايَعتُم بِهِ».(توبه/ 9، 111)3.«شرى» و مشتقات آن كه 25 بار در قرآن به كار رفته و مراد از آن در شمارى از آياتخريد و تجارت مادى است؛ مانند«لانَشتَرى بِهِ ثَمَنـًا»(مائده/5،106 و نيز يوسف/ 12، 20ـ21)؛ ولى در بيشتر آيات، مراد خريد و تجارت معنوى است؛مانند: «الَّذينَ يَشرونَ الحَيوةَ الدُّنيا بِالأخِرَةِ».(نساء/4،74 و نيز بقره/ 2، 16، 86، 90، 102،175، 207)دائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 198تجارت و اكتساب در برخى آيات با تعبير كنايى جست و جوى فضل الهى آمده است[17]؛مانند «لَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ اَن تَبتَغوا فَضلاً مِن رَبِّكُم»(بقره/2،198 و نيز مائده/ 5، 2؛ اسراء/ 17، 66؛ روم 30، 23؛ جمعه/62، 10)، افزون بر اينها،قرآن از برخى مصاديق تجارت مانند اجاره: «يـاَبَتِ استَـجِره»(قصص/28،26)،جعاله: «و لِمَن جاءَ بِهِ حِملُ بَعير»(يوسف/12،72) وبيع: «اَحَلَّ اللّهُ البَيع»(بقره/2،275) ياد كرده است،چنانكه در آياتى ديگر از برخى وسايل و ابزار داد و ستد و امور مرتبط به تجارت سخنبه ميان آمده است؛ از جمله سرمايه: «و اِن تُبتُم فَلَكُم رُءوسُاَمولِكُم»(بقره/2،279)، كالاى تجارى: «وَجَدوابِضـعَتَهُم رُدَّت اِلَيهِم»(يوسف/ 12، 65)، ثمن معامله: «و شَرَوهُ بِثَمَن بَخس»(يوسف/12،20)، برخى پولهاى رايج براى داد و ستد، مانند دينار: «و مِنهُم مَن اِن تَأمَنهُ بِدينار»(آلعمران/3، 75) و درهم: «دَرهِمَ مَعدودَة» (يوسف/12، 20)، پيمانهو ترازو: «فَاَوفُوا الكَيلَ»(اعراف/7، 85)؛ «و زِنوا بِالقِسطاسِ المُستَقيمِ»(شعراء/26،182)، «و لا تَنقُصُوا المِكيالَ والميزانَ»(هود/ 11، 84 و نيز 85)،بازار كه محل تجارت و داد و ستد است: «و يَمشى فِى الاَسواقِ»(فرقان/25،7 و نيز 20) و كاروانهاى تجارى: «والعيرَ الَّتى اَقبَلنا فيها».(يوسف/12،82)در اين آيات، مباحث مختلفى درباره تجارت از جمله تجارت در ميان ملل پيشينو امت اسلامى، اهميت و ارزش تجارت، مصاديق تجارت مانند بيع، اجاره و جعاله، اقسامتجارت و معاملات حرام (مانند بيع ربوى) و حلال، آداب تجارت و تجارت معنوى و اخروىمطرح شده است كه در اين مقاله بيشتر به مباحث كلى مربوط به تجارت به طور عام و بيعبه طور خاص پرداخته مىشود. (=> اجاره،جعاله)پيشينه تجارت:بشر موجودى اجتماعى است كه به تنهايى قادر به رفع نيازهاى خود نيست، ازاينرو، انسانها براى تداوم زندگى و بقاى خود به ناچاربايد با يكديگر مراوده وارتباط داشته باشند كهازمصاديق مهم آن روابط اقتصادى و تجارت و دادوستد است،بنابراين مىتوان گفت كه پيشينه تجارت به ادوار نخستين تاريخ بشر و شكلگيرى زندگىاجتماعى او بازمىگردد.اين پيشينه طولانى را از برخى آيات مربوط به رواج تجارت در ميان پيامبرانو امتهاى گذشته مىتوان استنباط كرد؛ از جمله در آيه 20 فرقان/ 25 همه پيامبرانالهى از كسانى شمرده شدهاند كه در بازارها رفت و آمد داشتهاند: «و ما اَرسَلنا قَبلَكَ مِنَ المُرسَلينَ اِلاّ اِنَّهُم لَيَأكُلونَالطَّعامَ و يَمشونَ فِى الاَسواقِ». به نظرمفسران سببدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 199رفت و آمد پيامبران الهى در بازارها، بهدستآوردن معاش[18] ياخريد و فروش و تجارت[19]بوده است. از اين آيه مىتوان دريافت كه در زمان همه پيامبران الهى تجارت در ميانمردم رواج داشته است.آيات 10 ـ 11 سبأ/34 بيانگر وجود صنعت زرهبافى در عصر حضرت داود(عليهالسلام)است: «و لَقَد ءاتَينا داوودَ مِنّا فَضلاً ... و اَلَنّالَهُ الحَديد * اَنِ اعمَل سـبِغـت وقَدِّر فِى السَّردِ».نقل شده كه آنحضرت پس از ساختن زرهها از آهن، آنها را مىفروخت و از اين طريق هزينه زندگى خود وفرزندانش را تأمين مىكرد.[20] دربرخى روايات نيز نقل شده كه حضرت داود در هر روز يك زره مىبافت و آن را به 1000درهم مىفروخت و از اين رو از ارتزاق از بيتالمال بىنياز بود.[21] درآيات متعدد ديگر از وجود تجارت در عهد حضرت يعقوب سخن به ميان آمده است؛ از جملهدر آيات 19 ـ 20 يوسف/12 از فروخته شدن حضرت يوسف(عليه السلام) ياد شده كه حاكى ازتجارت برده در عصر آن حضرت است: «و جاءَتسَيّارَةٌ فَاَرسَلوا وارِدَهُم فَاَدلى دَلوَهُ... واَسَرّوهُ بِضـعَةً واللّهُعَليمٌ بِما يَعمَلون * و شَرَوهُ بِثَمَن بَخس دَرهِمَ مَعدودَة».به نقلبرخى منابع، فروشندگان يوسف(عليه السلام) ديگر فرزندان يعقوب(عليه السلام)بودند[22]؛ولى بر طبق نقلى ديگر كه با ظاهر آيه سازگارتر است، فروشندگان، كاروان دارانىبودند كه پس از يافتن آن حضرت در چاه او رابه شهر بُرده، به 40، 20 يا 18 درهمفروختند.[23] درآياتى ديگر از سفر تجارى مكرر برادران يوسف گزارش شده كه در پى وقوع خشكسالى وقحطى در كنعان، براى خريد آذوقه به مصر سفر كردند.[24] (يوسف/12،58، 67 ـ 70، 87) از اين آيات مىتوان دريافت كه تجارت در آن روزگار با كاروانصورت مىگرفته و در معاملات از ابزارى مانند پيمانه استفاده مىشده است.افزون بر بيع،از برخى آيات مىتوان به وجود معاملاتى ديگر در آن عصر مانندجُعاله پى برد: «قالوا نَفقِدُ صواعَ المَلِكِ و لِمَن جاءَ بِهِ حِملُ بَعير». (يوسف/12،72) ازبرخى آيات، مىتوان رواج دادوستد و تجارت را در عصر حضرت شعيب(عليهالسلام)دريافت كرد، از اين رو آن حضرت به مردم زمان خود سفارش مىكرد كه به شيوهدرست پيمانه و وزن كنند و از سهم خريداراندائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 200چيزى نكاهند[25]: «و اِلى مَديَنَ اَخاهُم شُعَيبـًا قالَيـقَومِ ... فَاَوفُوا الكَيلَ والميزانَ ولاتَبخَسُوا النّاسَ اَشياءَهُم».(اعراف/7،85و نيز هود/ 11 84 ـ 85؛ شعراء/ 26، 177، 181 ـ 183) اجاره از معاملات رايج در آنعهد بود. آيات 26 ـ 28 قصص/28 از اجير شدن موسى(عليه السلام) به مدت 8 سال از سوىشعيب(عليه السلام)سخن به ميان آورده است. در آيه 19 كهف/ 18 نيز از رواج«وَرِق»هايى براى معامله در عهد اصحاب كهف ياد شده است[26]: «فَابعَثوا اَحَدَكُم بِوَرِقِكُم هـذِهِ اِلَى المَدينَةِ فَليَنظُراَيُّها اَزكى طَعامـًا فَليَأتِكُم بِرِزق مِنهُ».مفسران مراد از «وَرِق»را درهمهايى دانستهاند كه عكس پادشاه بر آن نقش بسته بود.[27]در جزيرةالعرب و در ميان قبيله قريش نيز تجارت رواج فراوانى داشت واساساً برخى واژه قريش را از ريشه «قرش» به معناى كسب شمرده، سبب نامگذارى قبيلهمذكور را به اين نام آن دانستهاند كه آنان اهل تجارت و گردآوردن مال بودند.[28]آيات 1 ـ 2 قريش/ 106 به دو سفر از سفرهاى تجارى آنان اشاره دارد[29]: «لاِيلـفِ قُرَيش * ايلـفِهِم رِحلَةَ الشِّتاءِ والصَّيف».بهنظر برخى مفسران آنان براى تجارت، زمستانها به يمن كه آب و هوايى گرم داشت، وتابستانها به شام كه سردسير بود، سفر مىكردند.[30] به نظربرخى ديگر، هر دو سفر به شام بوده است.[31] شمارىديگر برآناند كه قريش* در زمستان به مكه و در تابستان به طائف كه منطقهاى سردسيربود، سفر تجارى مىكردند.[32]عوامل متعددى در رونق تجارت در جزيرةالعرب تأثير داشت؛ از جمله وجود دوراه مهم بازرگانى كه شهرهايى مانند مكه و مدينه در مسير آن قرار داشت، قرار گرفتنمكه بر مسير كاروان رو شام ـ يمن[33]،نبودن امكانات زراعت در آن سرزمين و حرمت فراوان مكه و ساكنان آن.[34]در آيه 57 قصص/ 28 به اين موضوع و آوردن كالاهاى تجارى و ميوه از هر سو بهمكه اشاره شده است[35]: «اَوَ لَم نُمَكِّن لَهُم حَرَمـًادائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 201ءامِنـًا يُجبى اِلَيهِ ثَمَرتُ كُلِّ شَىءرِزقـًا مِن لَدُنّا» و به سبب همين رونق تجارت در مكه، هنگامى كه فرمانهجرت از مكه به نومسلمانان داده شد، عدهاى از آنها بر اثر دلبستگى به خانواده وكار و تجارت خود و ترس از كساد شدن آن، از هجرت به مدينه خوددارى كردند كه آيه 24توبه/9 آنان را بشدت مذمت كرد[36]: «قُل اِن كانَ ءاباؤُكُم واَبناؤُكُم و اِخونُكُم واَزوجُكُم و عَشيرَتُكُم واَمولٌ اقتَرَفتُموها وتِجـرَةٌ تَخشَونَ كَسادَهاومَسـكِنُ تَرضَونَها اَحَبَّ اِلَيكُم مِنَ اللّهِ و رَسولِهِ و جِهاد فىسَبيلِهِ فَتَرَبَّصوا حَتّى يَأتِىَ اللّهُ بِاَمرِهِواللّهُ لا يَهدِى القَومَ الفـسِقين».البته برخى مفسران برآناند كه اينآيه پس از نزول آيه 28 توبه/9 كه ورود مشركان به مكه را ممنوع كرد نازل شده است،زيرا در آن هنگام برخى مسلمانان مىگفتند كه اگر مشركان به مكه نيايند تجارت ما ازميان مىرود و خانههاى ما ويران مىشود.[37]روابط تجارى مكيان با ساكنان شهرها و سرزمينهاى ديگر پس از هجرت نيز ادامهيافت و يكى از همين سفرهاى تجارى، زمينهساز وقوع برخى جنگها مانند جنگ بدر ميانمشركان مكه و مسلمانان شد: «و اِذ يَعِدُكُمُ اللّهُ اِحدَىالطّائِفَتَينِ اَنَّها لَكُم و تَوَدّونَ اَنَّ غَيرَ ذاتِ الشَّوكَةِ تَكونُلَكُم و يُريدُ اللّهُ اَن يُحِقَّ الحَقَّ بِكَلِمـتِهِ».(انفال/ 8، 7)مراد از «غَيرَ ذاتِ الشَّوكَةِ»را كاروان تجارى قريشدانستهاند. ابتدا مسلمانان تصميم داشتند كه اين كاروان را تصرف كنند؛ اما پس ازآنكه ابوسفيان (سرپرست كاروان) از اين امر آگاه شد، مسير كاروان را تغيير داد و ازمشركان خواست كه براى حفاظت از اموال و كالاهاى خود لشكرى اعزام كنند. سپاه مشركاندر منطقه بدر با مسلمانان روبهرو شد و جنگ بدر آغاز گرديد.[38]شمار افراد اين كاروان را 40 يا 70 نفر و[39] شمارشتران آنان را 1000 شتر دانستهاند.[40]مردم مدينه نيز همچون مكيان به حرفه تجارت اشتغال داشتند. آيات 1 ـ 3مطفّفين/ 83 كه كمفروشان را به عذاب تهديد كرده: «ويلٌلِلمُطَفِّفين * اَلَّذينَ اِذَا اكتالوا عَلَى النّاسِ يَستَوفون * واِذا كالوهُماَو وزَنوهُم يُخسِرون»درباره معاملات مردم مدينه نازل شده است.[41] بههنگام ورود پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)به مدينه، بازار اين شهر به لحاظ عدمپاىبندى به عدالت و رعايت نكردن كيل و وزن در داد و ستد وضعيتى نامطلوب داشت؛ اماپس از نزول اين آيه، مردم آنجا روش خود رادائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 202اصلاح كردند[42]؛همچنين در آيه 11 جمعه/62 رها كردن نماز جمعه از سوى مردم مدينه به سبب ديدنكاروانهاى تجارى يا داد و ستد با اين كاروانها نكوهش شده است: «واِذا رَاَوا تِجـرَةً اَو لَهوًا اِنفَضّوا اِلَيها وتَرَكوكَ قائِمـًا قُل ماعِندَ اللّهِ خَيرٌ مِنَ اللَّهوِ و مِنَ التِّجـرَةِ واللّهُ خَيرُ الرّازِقين».در شأن نزول اين آيه، نقل شده كه روزى مسلمانان مدينه در حال برگزارى نماز* جمعهبا پيامبر اسلام، با شنيدن صداى طبلى كه هنگام ورود كاروانى تجارى برخاست، نماز رارها و مسجد را ترك كردند و تنها 12 نفر در مسجد ماندند.[43]برخى گفتهاند: پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در حال خواندن خطبه بود كه اينواقعه روى داد.[44]شمارى از مفسران بار اين كاروان تجارى را روغن[45] يا ديگركالاهاى مورد نياز مردم مدينه از جمله آرد و گندم[46] دانستهاندكه دحية بن خليفه از شام به مدينه وارد مىكرد.اهميت و جايگاه تجارت:در قرآن به تجارت و داد و ستد انسانها با يكديگر اهميت بسيار داده شده ومسلمانان به آن ترغيب شدهاند. قرآن در آيات متعدد از تجارت با تعبير جستوجوىفضل الهى ياد كرده[47]: «لَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ اَن تَبتَغوا فَضلاًمِن رَبِّكُم»(بقره/2، 198 و نيز مائده/5، 2؛ اسراء/17، 66؛ روم/30، 23؛جمعه/62، 10؛ مزمّل/73، 20) و مسلمانان را به تجارت براى تحصيل روزى در مناطقمختلف زمين فرمان داده است:[48]«هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الاَرضَ ذَلُولاًفَامشوا فى مَناكِبِها وكُلوا مِن رِزقِه...»(ملك/67،15)؛ همچنين تجارتتوأم با ياد خدا را همراه با برخى عبادات از اسباب فلاح و رستگارى شمرده است.(جمعه/62،10)[49] درسوره قريش تجارت را از نعمتهاى الهى برشمرده، به قريش فرمان داده است كه به سببفراهم آوردن اسباب اين نعمت، خداوند يگانه را بپرستند[50]: «لاِيلـفِ قُرَيش * ايلـفِهِم رِحلَةَ الشِّتاءِ والصَّيف *فَليَعبُدوا رَبَّ هـذا البَيت * اَلَّذى اَطعَمَهُم مِن جوع وءامَنَهُم مِن خَوف»(قريش/106، 1 ـ 4)؛ همچنين به نظر برخى مفسران مراد از نهى از كشتن خود در آيه 29 نساء/4:«تِجـرَةًدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 203عَن تَراض مِنكُم و لاتَقتُلوا اَنفُسَكُم»ايناست كه با رهاكردن تجارت، خود را به هلاكت نيندازيد.[51]در آيهاى ديگر تجارت كردن[52] وپرداختن به امور معاش زندگى[53] ازاشتغالات همه پيامبران الهى شمرده شده: (فرقان/25،20) و در آيه 7 فرقان/25 به طورخاص به تردد پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در بازار براى به دست آوردن معاشاشاره شده است[54]:«الرَّسولِ يَأكُلُ الطَّعامَ ويَمشى فِى الاَسواقِ». نقل شدهكه آن حضرت قبل از نبوت نيز به تجارت اشتغال داشت و باسرمايه حضرت خديجه(عليهاالسلام)براى تجارت به بلاد ديگر از جمله شام مسافرت مىكرد.[55] درروايتى نيز امامصادق(عليه السلام) رها كنندگان تجارت را مذمت كرده، فرمود:پيامبر(صلى الله عليه وآله)خود به تجارت اشتغال داشت و با سود آن، ديون خود را اداو به خويشاوندانش كمك مىكرد. سپس امام(عليه السلام) با استناد به آيه: «رِجالٌ لا تُلهيهِم تِجـرَةٌ ولا بَيعٌ عَن ذِكرِ اللّهِ»(نور/ 24، 37) سخن كسانى را كه مىگويند: «مؤمنان تجارت نمىكنند» دروغ شمرده،فرمود: آنان به هنگام نماز تجارت را رها مىكنند و چنين كسانى از نمازگزارانى كهتجارت و كار نمىكنند برترند[56]؛همچنين قرآن تجارت كردن را در سفر معنوى و عبادى حج، مباح شمرده، مسلمانان را بهآن ترغيب كرده است: «لَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ اَن تَبتَغوا فَضلاًمِن رَبِّكُم».(بقره/2،198) در شأن نزول اين آيه نقل كردهاند كه عدهاى ازافراد در صدر اسلام تجارت در حج را گناه مىشمردند كه با نزول آيه اين امر مباحشمرده شد.[57] دراحاديث منقول از اهلبيت(عليهم السلام) نيز آيه ياد شده به خريد و فروش در موسم حجتفسير شده است.[58] درآيهاى ديگر، مسلمانان از تعرض كردن به كسانى كه در موسم حج به تجارت مىپردازند،منع شدهاند[59]: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتُحِلّوا شَعـئِرَ اللّهِ ... و لاءامّينَ البَيتَ الحَرامَ يَبتَغونَ فَضلاً مِن رَبِّهِم»(مائده/5، 2) برخىمفسران، تعبير «يَبتَغونَ فَضلاً مِن رَبِّهِم» را اشارهبه مشركان[60] وعدهاى آن را مخصوص مسلمانان[61]دانستهاند؛ اما شمارى از مفسران برآناند كه اين آيه با آيه 28 توبه/9 كهدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 204مشركان را از ورود به مكه منع كرده و آيه 5 توبه/9 كه به مسلمانان فرمانداده كه هركجا مشركان را يافتند آنان را بكشند نسخ شده است.[62]قرآن نه تنها تجارت كردن به هنگام مناسك حج را مباح شمرده و از تجارتكنندگان در اين ايام حمايت كرده، بلكه در آيهاى ديگر از جمله حكمتهاى تشريع اينعبادت بزرگ، تأمين زندگى دنيوى انسانها از راههايى چون تجارت به شمار رفته است[63]: «و اَذِّن فِى النّاسِ بِالحَجِّ يَأتوكَرِجالاً و عَلى كُلِّ ضامِر يَأتينَ مِن كُلِّ فَجّ عَميق * لِيَشهَدوا مَنـفِعَلَهُم».(حجّ/22، 27 ـ 28) بنابر روايتى از امام صادق(عليه السلام)، مراد از«مَنافِع» در اين آيه، هم منافع دنيوى و هم پاداش اخروى است[64]،چنانكه آن حضرت از جمله حكمتهاى تشريع حج را اصلاح زندگى مادى مردم و بهره بردنآنان از تجارت در ايام حج دانسته است[65]؛ همچنينامامرضا(عليه السلام) از جمله علل تشريع حج را بهره بردن همه انسانها اعم از حجگزارانو ديگران به ويژه حمل كنندگان كالا به مكه، فروشندگان و خريداران در آنجا و نيزساكنان در اطراف مكه برشمرده است[66]؛ همچنينبرخى مفسران مراد از «قيام» را در آيه 97 مائده/5 كه فلسفه بيت الحرام قرار دادنكعبه شمرده شده: «جَعَلَ اللّهُ الكَعبَةَ البَيتَ الحَرامَقِيـمـًا لِلنّاسِ»اقدام مردم براى اصلاح امور دين و نيز تأمين معيشت خوددانستهاند.[67] اينمطلب در روايات اهلبيت(عليهم السلام) نيز ذكر شده است.[68] دراحاديث اسلامى نيز تجارت داراى ويژگيهايى از جمله فزونى رزق الهى[69]،موجب افزايش عقل[70] وعزت مؤمن[71] ومحبوب شدن در پيشگاه خداوند[72] وبىنيازى از ديگران[73]خواندهشده و براى ترك آن آثارى چون نقصان عقل[74]، اجابتنشدن دعا[75]، دائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 205خوارى[76]، ازدست رفتن اموال[77] واز جمله اعمال شيطان[78]شمرده شده است. بنابر حديثى، از اقسام دهگانه روزى انسانها 9 بخش آن در تجارتقرار داده شده است.[79]اركان تجارت:نوع معاملاتى كه در قالب تجارت صورت مىگيرد، مانند بيع، اجاره و مضاربه داراىسه ركن است: 1. معامله كنندگان (متعاقدان). 2. اموال يا منافع مورد معامله(عوضين). 3. الفاظى كه با آن معامله انجام مىگيرد (صيغه عقد).[80]هريك از اين سه ركن شرايطى فرعى دارند:1.متعاقدان:هريك از طرفين معاملات تجارى چه خود معامله كنند يا نماينده قانونى يعنىوكيل يا ولىّ آنان يا شخصى ديگر،[81]بايد داراى شرايطى باشد؛ از جمله:الف.بلوغ:لازم است دو طرف معامله بالغ باشند، بر اين اساس اشخاص نابالغ حق تصرف ومعامله كردن با اموال خود يا ديگرى را ندارند.[82] مهمترينمستند اين شرط آيه 6 نساء/4 است كه مسلمانان را از واگذاشتن اموال يتيمان به آنانقبل از بلوغ منع كرده است[83]: «وابتَلوا اليَتـمى حَتّى اِذا بَلَغوا النِّكاحَ فَاِن ءانَستُممِنهُم رُشدًا فَادفَعوا اِلَيهِم اَمولَهُم...».مستند ديگر، آيه 6 نساء/4است كه به اولياى افراد سفيه و ضعيف توصيه كرده كه از جانب آنان اسناد تجارى رااملا كنند[84]:«فَاِن كَانَ الَّذى عَلَيهِ الحَقُّ سَفيهـًا اَو ضَعيفـًا ...فَليُملِل ولِيُّهُ».(بقره/2،282) «ضعيف» در اين آيه به اطفال غير بالغتفسير شده است.[85] شرطبودن بلوغ براى معامله كننده رأى مشهور ميان فقهاى امامى[86] واهل سنت[87]است. البته برخى فقها[88]معاملات نابالغان را در صورت اجازه دادن ولىّ آنان جايز شمردهاند.[89]برخى ديگر با استدلال به ادلهاى از جمله آيات مذكور بر آناند كه معاملات غيربالغ در مورد كالاهاى خُرد ودائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 206كمارزش صحيح است.[90] (=>بلوغ*)ب.رشد:شرط ديگر معامله كننده رشد است، از اينرو معاملات سفيه (كسى كه اموالش رادر غير اغراض صحيح صرف مىكند)[91]باطل است.[92]درباره اين شرط افزون بر آيه 282 بقره/2 كه سفيه را از ثبت كردن و كتابت معاملاتتجارى منع كرده و اين اختيار را به ولىّ او واگذاشته[93]، بهآيه 5 نساء/4 نيز استدلال شده است كه مسلمانان را از سپردن اموال به سفيهانبازداشته است: «ولا تُؤتوا السُّفَهاءَ اَمولَكُمُ الَّتى جَعَلَاللّهُ لَكُم قِيـمـًا». در آيه 6 نساء/4 نيز در كنار بلوغ، رشد از جملهشرايط سپردن اموال به اطفال يتيم به شمار رفته است: «وابتَلوااليَتـمى حَتّى اِذا بَلَغوا النِّكاحَ فَاِن ءانَستُم مِنهُم رُشدًا فَادفَعوااِلَيهِم اَمولَهُم».برخى برآناند كه شرط اصلى، رشد است و بلوغ در حكمدخالتى نداشته، ذكر آن در آيه به جهت دلالت بر رشد و راه كشف آن است[94]، ازاينرو گفتهاند: اگر شخص تا سنين پيرى نيز به حدّ رشد نرسد حق تصرف در اموالش رانخواهد داشت.[95]ج.عقل:شرط ديگر معامله كنندگان، عاقل بودن است، بر اين اساس معامله مجنون باطلاست.[96] بهنظر برخى فقها[97]مجنون از مصاديق «ضَعيفاً» در آيه 282 بقره/2 است كهمحجور دانسته شدهاند: «فَاِن كَانَ الَّذى عَلَيهِ الحَقُّسَفيهـًا اَوضَعيفـًا اَو لايَستَطيعُ اَن يُمِلَّ هُوَفَليُملِل ولِيُّهُ»؛ همچنين برخى ديگر، كسانى را كه قادر به املا نيستند: «لايَستَطيع اَن يُمِلَّ»در اين آيه به افراد مجنون تفسير كردهاند.[98]برخى از فقها نيز از اين نكته كه قرآن در آيه مذكور و نيز آيات 5 ـ 6 نساء/4 سفيهرا (كه توان عقلى او نسبت به مجنون بيشتر است) از تصرفات مالى منع كرده، چنيناستفاده كردهاند كه معاملات مجنون به طريق اَوْلى باطل است.[99]د.اختيار و رضايت:معامله بايدبا اختيار و رضايت معامله كننده صورت گيرد و در صورت تحققاجبار يا اكراه* معامله وى باطل و غير نافذ است. مستند قرآنى اين شرط آيه 29نساء/4 استدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 207كه تنها تجارتى را كه با اختيار و رضايت طرف معامله صورت گيرد، صحيحدانسته است:[100]«لا تَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبـطِـلِاِلاّ اَن تَكونَ تِجـرَةً عَن تَراض»، زيرا تجارت اكراهى با رضايت همراهنيست. در احاديث اهل سنت[101] و شيعه[102]نيز تصرف كردن در مال ديگران بدون رضايت آنان حرام به شمار رفته است. (=>اكراه)هـ.برده نبودن:معامله كننده بايد برده نباشد، زيرا برده محجور است و توانايى تصرف كردندر اموال را ندارد:[103]«ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبدًا مَملوكـًا لايَقدِرُ عَلى شَىء».(نحل/16،75)مراد از «لايَقدِرُ»در اين آيه، توانايى تصرف در امور واختيار تشريعى است كه از برده سلب شده است.[104] در آيهاىديگر نيز به طور ضمنى مشاركت برده در اموال مالك نفى شده است[105]: «ضَرَبَ لَكُم مَثَلاً مِن اَنفُسِكُم هَل لَكُم مِن ما مَلَكَتاَيمـنُكُم مِن شُرَكاءَ فى ما رَزَقنـكُم».(روم/30،28)بر پايه اين نظر، بردگان حق هيچ گونه تصرف مالى از جمله منعقد كردن عقود و ايقاعاترا ندارند.[106]نظر مشهور در فقه امامى نيز همين است[107]؛ ولىبرخى با استناد به آيه 32 نور/24 و نيز احاديث[108] به حقتملك بردگان و جواز تصرف آنان در اموالشان قائل شدهاند.[109]برخى نيز برآناند كه برده تنها حق تصرف در برخى اموال مانند آنچه را مالك بهتمليك برده درآورده و ارش جناياتى را كه بر او وارد مىشود دارد.[110]و.مالك بودن:معامله كننده در يك معامله تجارى يا بايد خود مالك آن چيزى باشد كه منتقلمىكند يا از سوى مالك وكالت يا اجازه داشته باشد. در غير اين صورت، معاملهاى كهبدون اجازه مالك صورت مىگيرد، فضولى به شمار مىرود و به نظر برخى به موجبِ آيه29 نساء/ 4 باطل است، حتى اگر مالك پس از معامله اجازه دهد[111]؛اما برخى از فقهاى اماميه گفتهاند كه تنها مانع صحّت چنين معاملهاى رضايت مالكاست كه با اجازه بعدى او مىتواند تحقق يابد، ازدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 208اينرو، بر پايه آيه مذكور، چنين معاملهاى صحيح به شمار مىرود.[112]شمارى از فقيهان اهل سنت نيز با استناد به آيه مذكور و نيز آيه «اَحَلَّاللّهُ البَيعَ»(بقره/2،275) و آياتى ديگر، معامله فضولى را در صورت رضايتدادن مالك صحيح شمردهاند.[113]2.عوضين:در معاملات تجارى آنچه مورد داد و ستد قرار مىگيرد گاه هر دو عين خارجى استو گاه هر دو از قبيل منفعت است و گاهى يكى از عوضين عين خارجى و ديگرى منفعت است[114]،در هر صورت، براى عوضين وجود شرايطى لازم است:الف.ماليت داشتن:دو چيزى كه مورد داد و ستد قرار مىگيرند (عوض و معوّض) بايد ماليت داشتهباشند، از اين رو، معامله كالاهايى كه مال به شمار نمىروند و منفعت عقلايىندارند، جايز نيست.[115] به تصريحفقهاى شيعه[116] واهلسنت[117]گرفتن عوض در برابر چنين كالايى به موجب نص آيه 29 نساء/4 «اَكْلِ مَال به باطل» وحرام شمرده مىشود.ب.طاهر بودن:عوض و معوّض در معامله بايد پاك باشند و معامله اشياى نجس مانند خمر وميتهجايز نيست.[118] مستنداين شرط به نظر برخى، آيات 3 و 90 مائده/5 است كه مسلمانان را به پرهيز از مردار وخمر فرمان داده است، با اين استدلال كه منع از اين امور عام است و هرگونه تصرف ازجمله داد و ستد آنها را شامل مىشود.[119]ج.قابليت تسليم:مالى كه مورد داد و ستد قرار مىگيرد، بايد از سوى معامله كننده قابلتسليم به طرف ديگر معامله باشد.[120] در غيراين صورت، گرفتن عوض در برابر آن بر اساس آيه 29 نساء/4 حرام خواهد بود[121]،زيرا چنين معاملهاى تجارتى نخواهد بود كه دو طرف به آن رضايت داشته باشند. دراحاديث نيز از داد و ستد مالى كه قدرت بر تحويل دادن آن وجود ندارد، منع شده، مگراينكه همراه با كالايى باشد كه قدرت بر تسليم آن وجود دارد.[122]د.معلوم بودن مقدار عوضين:در معاملهدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 209مقدار عوض و معوّض بايد معلوم و معين باشد[123]، از اينرودادوستد اشياى مجهول[124] و نيزفروش كالاهاى پيمانهاى و وزن كردنى بدون پيمانه و وزن كردن[125]جايز نيست، زيرا داد و ستد اموالى كه اندازه آن مشخص نيست موجب ضرر رسيدن به يكىاز معامله كنندگان مىگردد.[126] مستندقرآنى اين شرط، به نظر برخى آيه 29 نساء/4 است كه مسلمانان را از خوردن امواليكديگر از طريق باطل منع كرده است[127]، افزونبر اين از آيات متعدد ديگرى كه به رعايت عدالت در كيل و وزن كردن مورد معامله و كمنكردن از حق ديگران تأكيد كرده از جمله آيات 7 ـ 9 الرحمن/55؛ 85 اعراف/7؛ 85هود/11؛ 181 ـ 183 شعراء/26 و 1 ـ 3 مطفّفين/83 مىتوان لزوم معين بودن عوضين درمعاملات را استفاده كرد، زيرا عدم تعيين مقدار و نوع هريك از عوضين گاه موجب نقصاندر حق يكى از دو طرف معامله و در نتيجه مورد نهى آيات فوق است. در احاديث هم فروشاموال پيمانهاى و وزن كردنى بدون پيمانه و وزن كردن منع شده است.[128]3. صيغهعقد:بسيارى از فقيهان گفتهاند: داد و ستد بايد با الفاظى مخصوص انجام گيرد كه«صيغه» ناميده مىشود؛ مانند لفظ «بعتُ» يا «شريتُ» (فروختم) يا «مَلَّكْتُ»(تمليك كردم) براى بايع در عقد بيع يا الفاظ «اشتريت» (خريدم) يا «تَمَلّكتُ»(مالك شدم) يا «قَبِلْتُ» (قبول كردم) براى مشترى در عقد بيع. بر پايه اين نظر اگرمعامله بدون صيغه صورت گيرد (معامله معاطاتى) باطل خواهد بود.[129] دربرابر، بسيارى از فقها معامله معاطاتى را صحيح دانسته، آن را مصداقى از تجارت موردرضايت خريدار و فروشنده دانستهاند كه آيه 29 نساء/4: «... اِلاّ اَن تَكونَ تِجـرَةً عَن تَراض»آن را جايز شمرده است[130]؛همچنين برخى آيه «اَحَلَّ اللّهُ البَيعَ»(بقره/2،275) راعام و شامل بيع معاطاتى دانستهاند[131]، بهعلاوه، براى صحت آن به آيه «اَوفوا بِالعُقودِ»(مائده/5،1)نيز استناد شده است؛ با اين استدلال كه «العقود» در آيه به معناى عهد يا پيوند استو عهد يا پيوند گاه با لفظ انجام مىشود و گاه با غير لفظ.[132]افزون بر آياتدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 210قرآن، سيره عقلا و سيره متشرعه نيز چنين معاملاتى را صحيح مىشمارند.[133]برخى فقها معامله معاطاتى را صرفاً در معاملات خُرد و كمبها[134] وشمارى ديگر صرفاً در مورد برخى معاملات مانند بيع جايز مىدانند[135]؛اما عدهاى بر آناند كه معاملات معاطاتى تنها سبب اباحه تصرف مىشود نه انتقالمالكيت.[136]اقسام تجارت:تجارت از جهت نوع اموال يا منافعى كه مورد داد و ستد قرار مىگيرد و نيزچگونگى و شرايط اين معاملات به اقسام گوناگون مانند بيع، اجاره، جعاله، مضاربهو... تقسيم مىگردد. در قرآنكريم به شمارى از اقسام تجارت اشاره شده است؛ ازجمله:1. بيع:بيع از اقسام تجارت است كه قرآن آن را تجويز كرده است: «اَحَلَّاللّهُ البَيعَ».(بقره/2،275) بيع در آيه عام است و شامل همه اقسام آن، ازجمله بيع معاطاتى نيز مىشود.[137] بيع رابه لحاظ زمان تحويل عوضين به اقسام مختلفى مىتوان تقسيم كرد؛ اگر ثمن و مثمن درزمان عقد رد و بدل شوند، «بيع نقد» نام دارد[138] كه آيه282 بقره/2 بر جواز آن دلالت دارد[139]: «اِلاّ اَن تَكونَ تِجـرَةً حاضِرَةً تُديرونَها»؛ اما اگر كالادر زمان معامله تحويل داده شود و پرداخت ثمن مدتدار باشد، «نسيه» خواهد بود[140] واگر ثمن به صورت نقد پرداخت شود و تحويل مثمن مدتدار باشد، «بيع سَلَف» يا«سَلَم» خواهد بود.[141] بخش نخستآيه مذكور: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا اِذا تَدايَنتُمبِدَين اِلى اَجَل مُّسَمًّى فَاكتُبوهُ» بر جواز اين دو گونه بيع دلالتدارد[142]؛اما اگر هم تحويل كالا و هم پرداخت ثمن در بيعْ مدتدار باشد، «بيع كالى به كالى»نام دارد كه به نظر فقهاى امامى باطل و حرام است.[143]2.اجاره:اجاره* تجارتى است كه بر اساس آن منفعتى معلوم در مقابل عوضى مشخص مبادلهمىگردد[144] كهدر آياتى مشروع شمرده شده است؛ از جمله بنابر احاديث منقول ازدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 211اهلبيت(عليهم السلام)، آيه 32 زخرف/43 كه يكى از حكمتهاى تفاوت انسانهارا به خدمت گرفتن يكديگر برشمرده: «نَحنُ قَسَمنا بَينَهُممَعيشَتَهُم فِى الحَيوةِ الدُّنيا و رَفَعنا بَعضَهُم فَوقَ بَعض دَرَجـتلِيَتَّخِذَ بَعضُهُم بَعضـًا سُخريـًّا» از مستندات مشروعيت اجاره انساناست.[145]مستند ديگر اجاره آيه 27 قصص/ 28 است كه در آن از استخدام و اجير شدن حضرتموسى(عليه السلام)از سوى حضرت شعيب(عليه السلام)گزارش شده است[146]: «قالَ اِنّى اُريدُ اَن اُنكِحَكَ اِحدَى ابنَتَىَّ هـتَينِ عَلى اَنتَأجُرَنى ثَمـنِىَ حِجَج فَاِن اَتمَمتَ عَشرًا فَمِن عِندِكَ».3.جُعاله:از ديگر مصاديق تجارت، عقد جعاله است كه در آن جعاله* كننده (جاعل) متعهدمىشود كه به هركس كه كارى معين انجام دهد، اجرتى مشخص بپردازد[147]؛مثلا مىگويد كه «هركس گمشده من را بيابد، مبلغى معين به او مىپردازم».[148]آيه 72 يوسف/12 را مستند مشروعيت اين عقد دانستهاند.[149]4.مضاربه:عقد مضاربه قراردادى است كه يكى از طرفين با سرمايه طرف ديگر به تجارت مىپردازدو سود آن ميان آنان طبق توافق تقسيم مىشود.[150] برخىفقها براى مشروعيت اين نوع تجارت به آيه 20 مزمّل/73 استناد كردهاند[151]:«وءاخَرونَ يَضرِبونَ فِى الاَرضِ يَبتَغونَمِن فَضلِ اللّهِ».(نيزجمعه/62، 10)هريك از اين تجارتها نيز از جهت حكم تكليفى اقسام متعددى دارد؛ برخى فقهاتجارت را به سه قسم حرام، مكروه و مباح تقسيم كردهاند[152]؛اما عدهاى آن را 5 قسم شمردهاند:الف.واجب:اين در صورتى است كه فرد براى تأمين معيشت خود راهى جز تجارت خاص نداشتهباشد[153] يامواردى كه ترك تجارت موجب اخلال در نظم جامعه و برآورده نشدن نيازهاى ضرورى مردممىشود.[154]ب.تجارت مستحب:آن تجارتى است كه با هدف توسعه دادن به رفاه خانواده صورت مىگيرد.[155]دائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 212ج.مكروه:تجارتهايى است كه اشتغال به آنها در متون دينى مكروه به شمار رفته است؛مانند قصابى، كفن فروشى، حجامت كردن و فروش طعام و آذوقه مردم.[156]د.مباح:تجارتهايى است كه نيازى به انجام دادن آنها وجود ندارد و ضررى هم بر آنهامترتب نيست.[157]هـ.حرام:تجارتهايى است كه اشتغال به آنها براى فرد يا جامعه زيانبار و مورد نهىاسلام باشد. [158]تجارتهاى ممنوع:اسلام برخى از داد و ستدها و تجارتها را حرام دانسته است و به حرمت برخىاز آنها به طور خاص يا با عناوينى عام در قرآنكريم اشاره شده است؛ از جمله:1.بيعهاى حرام:قرآن برخى از مصاديق بيع را حرام شمرده است؛ مانند:الف.بيع ربوى:ربا بر دو گونه است: رباى در قرض و رباى در معاملات تجارى.[159]ربا* در معامله آن است كه انسان چيزى را در برابر مقدار بيشتر همان جنس بفروشد؛مثلا 10 كيلو گندم را به ازاى 12 كيلوى آن بفروشد.[160] در آيه275 بقره/2 چنين خريد و فروشى حرام شمرده شده است[161]: «اَحَلَّ اللّهُ البَيعَ وحَرَّمَ الرِّبوا». مراد از «حَرَّمَالرِبا» به نظر بسيارى از مفسران، بيع ربوى است.[162] در آياتىديگر خداوند مسلمانان را از گرفتن ربا در معاملات منع كرده و امتناع كنندگان ازاين دستور الهى را به جنگ با خدا و پيامبر فرا خوانده است:«يـاَيُّهَاالَّذينَ ءامَنوا اتَّقوا اللّهَ و ذَروا ما بَقِىَ مِنَ الرِّبوا اِن كُنتُممُؤمِنين * فَاِن لَم تَفعَلوا فَأذَنوا بِحَرب مِنَ اللّهِ و رَسولِهِ...».(بقره/2،278ـ 279) اين آيات، درباره معاملات ربوى رايج در عصر جاهليت نازل شد.[163] بهنظر بيشتر فقيهان امامى ربا تنها در مورد كالاهاى مكيل و موزون يعنى كالاهايى كهمقدار آنها با پيمانه و وزن كردن سنجيده مىشوند، تحقق مىيابد[164]؛اما برخى فقهاى شيعه و اهل سنت آن را شامل معدودها (اشياىشمردنى) مانند درهم ودينار نيز مىدانند.[165]ب.خريد و فروش مردار:در آيه 3 مائده/5 مردار حرام شمرده شده است: «حُرِّمَتعَلَيكُمُ المَيتَةُ».به نظر برخى، تحريم مردار در آيهدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 213عام است وهرگونه تصرف و انتفاع از مردار از جمله دادوستد آنرا شامل مىشود[166]؛همچنين بهنظر برخى فقها هر معاملهاى در مورد مردار براساس آيه 29 نساء/4: «لا تَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبـطِـل»باطلاست و حتى بر اين مطلب ادعاى اجماع شده است[167]، افزونبر اين، در احاديث، درآمدى كه در برابر فروش مردار بهدستمىآيد، از مصاديق«سُحْت» در آيات 42 و 62 ـ 63 مائده/5 دانسته شده است.[168] درمقابل، برخى فقها تنها فروش اجزايى از مردار را حرامدانستهاند كه حيات در آنهاحلول كرده باشد؛ اما فروش اجزايى كه حيات در آنها حلول نكرده مانند پشم و مو حلالبه شمار رفته است[169]، حتىبرخى فقها فروش مردار را در مواردى كه براى آن منفعت عقلايى تصور شود، جايز دانستهاند.[170]ج.خريد و فروش خون:«حُرِّمَت عَلَيكُمُ... الدَّمُ». (مائده/5،3)بسيارى از مفسران و فقها مراد از اين آيه را خوردن خون دانستهاند[171]؛ولى برخى آن را عام و شامل همه تصرفات از جمله خريد و فروش خون دانستهاند.[172]رأى مشهور فقهاى متقدم امامى[173] و برخىاز فقهاى اهل سنت[174] نيز هميناست؛ اما بسيارى از فقهاى متأخر خريد و فروش خون را در مواردى كه داراى منافععقلايى است (مانند تزريق به بيماران) جايز شمردهاند.[175]د.خريد و فروش مسكرات:در آيه 90 مائده/5 خمر نوعى پليدى به شمار رفته و مسلمانانْ مأمور بهاجتناب از آن شدهاند: «اِنَّمَا الخَمرُ والمَيسِرُ ... رِجسٌمِن عَمَلِ الشَّيطـنِ فَاجتَنِبوهُ».به نظر فقها خمر در اين آيه عام است وهرگونه مستكنندهاى را شامل مىشود[176]؛ همچنينتعبير «فَاجتَنِبوه»افزون بر نوشيدن، خريد و فروش خمر رانيز در بر مىگيرد.[177] دراحاديث نيز يكى از مصاديق «سُحْت» در آيات 42 و 62 ـ 63 مائده/5 ثمن شرابِ خريدارىشده،دائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 214دانسته شده است.[178] درروايتى ديگر 10 گروه درباره شراب لعن شدهاند كه فروشنده و خريدار خمر از آنهاهستند.[179]هـ.فروش برده مسلمان و قرآن به كافران:مستند قرآنى حرمت فروش برده مسلمان به كافر[180]آيه141 نساء/4 است كه تسلط كافران را بر مسلمانان نفى كرده است: «لَن يَجعَلَ اللّهُلِلكـفِرينَ عَلَى المُؤمِنينَ سَبيلا»؛ همچنين براى حرمت فروش قرآن بهكافر كه نظر مشهور در فقه امامى است[181] به اينآيه استناد شده است.[182] برخى ازفقها بدين استناد كه فروش قرآن به كافر موجب اهانت به آن[183] يانجس كردن آن[184] مىشود،اين معامله را حرام و باطل دانستهاند؛ اما برخى ديگر برآناند كه فروش قرآن بهكافر با اهانت به آن يا نجس شدن آن ملازمه ندارد و موجب تسلط كافران بر مسلماناننيست، بلكه برعكس، اين كار موجب نشر معارف الهى در سرزمينهاى كفر و سبب تسلطمسلمانان بر كافران مىشود، از اين رو فروش آن به كافر نه تنها ممنوع نيست، بلكهپسنديده است.[185]برخى فقها فروش قرآن را به كافران تنها در مواردى كه سبب وهن و اهانت به آن شود،حرام شمردهاند.[186]2. كسباز راه زنا:قرآن وادار كردن كنيزان را به زنا با هدف كسب درآمد حرام شمرده، مالكانآنان را ازاين كار منع كرده است[187]: «لا تُكرِهوا فَتَيـتِكُم عَلَى البِغاءِ اِناَرَدنَ تَحَصُّنـًا لِتَبتَغوا عَرَضَ الحَيوةِ الدُّنيا».(نور/24،33)درباره شأن نزول اين آيه گفتهاند كه اعراب عصر جاهلى كنيزانى را خريده، آنان رابه زنا وامىداشتند تا از اين راه به درآمدهايى دست يابند.[188]آيه شريفه افزون بر حرام شمردن اين كار، اجرتگرفتن در برابر آن را نيز حرام شمرد[189]؛همچنين در آياتى ديگر يهوديان به سبب خوردن «سُحْت» مذمت شدهاند: «سَمّـعونَ لِلكَذِبِ اَكّــلونَ لِلسُّحتِ»(مائده/5،42 و نيز63) كه مراداز سُحت را اجرتى دانستهاند كه در برابر زنادائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 215بهدست مىآيد.[190]3. رشوه:از جمله تجارتها و كسبهاى حرام از ديدگاه قرآن، درآمدهايى است كه از طريقرشوه گرفتن به دست مىآيد[191]:«ولا تَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبـطِـلِوتُدلوا بِها اِلَى الحُكّامِ لِتَأكُلوا فَريقـًا مِن اَمولِ النّاسِ بِالاِثمِ»(بقره/2،188)،چنانكه رشوه* از مصاديق سُحْت در آيات 42 و 62 ـ 63 مائده/5 شمرده شده است.[192]4.قماربازى و داد و ستد ابزار آن:قرآنكريم قماربازى را در كنار شرابخوارى و بتپرستى نوعى پليدى و از جملهكارهاى شيطان شمرده و مسلمانان را به اجتناب از آن فرمان داده است: «اِنَّمَا الخَمرُ والمَيسِرُ والاَنصابُ والاَزلـمُ رِجسٌ مِن عَمَلِالشَّيطـنِ فَاجتَنِبوهُ».(مائده/5،90) مراد از «مَيْسر» قمار[193] ياابزارى است كه با آن قمار صورت مىگيرد[194] و«اَزْلام» نيز به نظر برخى مفسران تيرهايى است كه در قمار از آنها استفاده مىشود.[195] درروايات اهلبيت(عليهم السلام)نيز مراد از ميسر، قمار و مراد از ازلام تيرهايىدانسته شده است كه در جاهليت در برد و باخت استفاده مىشد.[196]فقها با استناد به اين آيه و احاديث مذكور، قماربازى، آموزش دادن و يادگيرى آن،خريد و فروش ابزار قمار و درآمدهاى حاصل از آن را حرام دانستهاند.[197]5.معاملات مربوط به غنا و كتب گمراه كننده:درآيه 6 لقمان /31 از خريدن سخنان لهو و بيهوده ازسوى برخى انسانها بههدف گمراه كردن ديگران از راهخدا نكوهش شده و پيامد چنين عملى عذاب اخروى دانستهشده است: «و مِنَ النّاسِ مَن يَشتَرىلَهوَ الحَديثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللّهِ بِغَيرِ عِلم و يَتَّخِذَها هُزُوًا اُولـئِكَ لَهُم عَذابٌ مُهين».مراد از«لَهوَالحَديثِ» در برخى احاديث شيعه[198] واهلسنت[199]غنا معرفى شده است. بر پايه روايتى، پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) نزول اين آيهرا درباره حرمت خريد و فروش زنان آوازهخوان و نيز تجارت با آنان و نيز حرمت سودحاصل از آن دانست[200]؛ همچنين«قول زور» كه در آيه 30دائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 216حجّ/22 اجتناب از آن لازم شمرده شده: «واجتَنِبوا قَولَالزّور» به غنا تفسير شده است.[201] دراحاديث اهلسنت[202] و اهلبيت(عليهمالسلام)نيز خريد و فروش زنان آوازهخوان (مُغَنّيه) منع شده و درآمد آن حرام بهشمار رفته است.[203] در برخىروايات نيز حرمت اين اجرت به زنان آوازهخوانى منحصر شده كه در مجالس مردان آوازهخوانى كنند.[204]افزون بر غنا، «لهو الحديث» در آيه مذكور به آثار و كتابهاى گمراه كنندهنيز تفسير شده است، بر اين اساس، داد و ستد و نشر اين گونه آثار حرام است.[205]شأننزول آيه نيز مؤيد اين ديدگاه است، زيرا در مورد نضربن حارث نازل شد كه كتابها وداستانهاى خرافى و باستانى مانند داستان رستم و اسفنديار را مىخريد و آنها را درميان كافران قريش منتشر مىكرد تا آنان را از قرآن و راه حق باز دارد.[206]برخى نيز كتابهاى گمراه كننده را از مصاديق «قول زور» در آيه30حج/22 شمردهاند.[207] برپايه اين ادله و دليلهاى ديگر، فقها نگاهدارى و تكثير كتابهاى گمراه كننده و نيزخريد و فروش آنها را غير مجاز و درآمدى كه از اين راه به دست آيد، حرام شمردهاند.[208]البته برخى فقها در صورت داشتن منافع عقلايى و حلال، خريد و فروش آنها را جايزشمردهاند.[209]6. فروشو اجاره خانههاى مكه:برخى از فقها با استناد به آيه 25 حجّ/22: «والمَسجِدِالحَرامِ الَّذى جَعَلنـهُ لِلنّاسِ سَواءً اَلعـكِفُ فيهِ والبادِ»افرادمسافر و مقيم مكه را در استفادهكردن از مسجد الحرام مساوى دانسته، گفتهاند كهخريد و فروش يا اجاره دادن خانههاى مكه جايز نيست[210]، زيرامراد از «المَسجِد الحَرام» به قرينه آيه 1 اسراء/17: «سُبحـنَ الَّذى اَسرى بِعَبدِهِ لَيلاً مِنَ المَسجِدِ الحَرامِ اِلَىالمَسجِدِ الاَقصَا»همه شهر مكه است نه خصوص مسجدالحرام، زيرا معراج پيامبراسلام، و به نقلى ديگر يكى از معراجهاى آنحضرت[211]، از خانهامّ هانى يا خانه خديجهدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 217آغازشد.[212] در برخىاحاديث منقول از پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيز مسلمانان از فروش و اجاره دادنخانههاى مكه منع شدهاند[213] و برحرمت اجرتى كه از اين راه بهدست آيد، تأكيد شده است.[214]حضرت على(عليه السلام)نيز در نامهاى كه به فرماندار خود (قُثَم بن عباس) در مكهنوشتند، سفارش فرمودند كه از هيچ مسافرى اجرت دريافت نكند، زيرا خداوند مسافر ومقيم را در آن مساوى قرار داده است.[215] دربرابر، برخى فقها با استناد به دليلهايى ديگر از جمله آيه 8 حشر/59 كه خانههاىمكه را به صاحبانشان نسبت داده:«و اُخرِجوامِن ديـرِهِم»، و نيز يقين به مسجد نبودن همه نقاط شهر مكه، اصل تسلط مردمبر اموال خود و شواهد تاريخى مانند فروش خانههاى مكه از سوى عقيل، فروش و اجارهخانههاى مكه را جايز دانستهاند.[216] آنانمراد از آيه25 حجّ /22 را تنها مسجدالحرام دانسته[217] و احاديثياد شده را بر كراهت حملكردهاند.[218]7. داد وستد هنگام اذان و برپايى نماز جمعه:در آيه 9 جمعه/62 مسلمانان مأمور شدهاند كه هنگام اذان جمعه به سوى اقامهنماز جمعه شتافته، داد و ستد را ترك گويند: «يـاَيُّهَا الَّذينَءامَنوا اِذا نودىَ لِلصَّلوةِ مِن يَومِ الجُمُعَةِ فَاسعَوا اِلى ذِكرِ اللّهِوذَرُوا البَيع».سپس در آيه بعد به آنان توصيه كرده كه پس از پايان يافتننماز جمعه به تجارت بپردازند: «فَاِذا قُضِيَتِالصَّلوةُ فَانتَشِروا فِى الاَرضِ وابتَغوا مِن فَضلِ اللّهِ».(جمعه/62،10)فقهاى شيعه[219] واهل سنت[220] بااستناد به آيه فوق بيع يا همه معاملاتى كه انسانرا از نمازجمعه باز مىدارد ازجمله اجاره و صلح را از هنگام اذان تا پايان نماز حرام شمرده، برخى بر آن ادعاىاجماع كردهاند.[221] برخىفقها اين حرمت را تنها حرمت تكليفى دانستهاند[222]؛ اما عدهاىديگر بر آناند كه معامله نيز باطل است.[223] البتهحرمت معامله منحصر به كسانى است كه اقامه نماز جمعه بر آنان واجب باشد، از اين رواين حكم شامل زنان، بردگان، بيماران، مسافران ودائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 218مانند آنان نمىشود.[224]8.تجارتِ تقويت كننده گناه و ظلم:فقها با استناد به آيه 2 مائده/5 كه از كمك به گناه و تجاوزگرى نهى كرده:«و لا تَعاونوا عَلَىالاِثمِ والعُدونِ» هر تجارت و كارى را كه كمك به ظلم و گناه شمرده شود[225]حرام دانستهاند؛ مانند فروش سلاح به دشمن يا اهل فتنه[226]،اجاره دادن خانه براى كار حرام، فروش انگور براى ساختن شراب[227] يااجاره دادن خانه يا فروش چيزى به كافران براى ساختن بتكده و عبادتگاه و قمارخانه.[228]برخى فقها تجارت كالاهايى را كه در مقاصد حرام به كار مىروند، مصداق «شفاعتسيّئه» شمردهاند كه در آيه 85 نساء/4 مردود شمرده شده است[229]: «مَن يَشفَع شَفـعَةً سَيِّئَةً يَكُن لَهُ كِفلٌ مِنها».احكام و آداب تجارت:تجارت احكام و آدابى دارد كه قرآنكريم به شمارى از آنها اشاره كرده است؛از جمله:1.آموختن احكام تجارى:كسانى كه قصد تجارت دارند، قبل از آن بايد احكام و قوانين تجارت رافراگيرند. افزون بر آيات و احاديث عام كه به طور كلى يادگيرى واجبات را لازمدانسته است[230]برخى اين حكم را از آيه 267 بقره/2 استفاده كردهاند، زيرا اين آيه مسلمانان را بهانفاق كردن اموال پاكى كه كسب كردهاند، فرمان داده و آنان را از انفاق اموال خبيثو ناپاك برحذر داشته است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَنفِقوامِن طَيِّبـتِ ما كَسَبتُم و مِمّا اَخرَجنا لَكُم مِنَ الاَرضِ ولا تَيَمَّمواالخَبيثَ مِنهُ تُنفِقونَ»، با اين استدلال كه لازمه انفاق از اموال حلال وپرهيز از حرام، شناخت احكام معاملات است[231]؛ همچنينبه آيه 275بقره/2 استناد شده است كه معاملات بدون ربا را حلال و معاملات ربوى راحرام شمرده و مسلمانان را از معاملات ربوى برحذر داشته است، زيرا لازمه اين كارنيز آشنايى با اين نوع معاملات است.[232]در احاديث نيز بر يادگيرى احكام تجارت تأكيد شده است؛ از جمله بنا برحديثى، حضرت على(عليه السلام)همه تاجران را سه بار به يادگيرى احكام تجارت پيش ازتجارت كردن فرمان داده است.[233] دررواياتى ديگر ضمن تأكيد بر اين امر، عدم شناختدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 219قوانين شرعى تجارت موجب گرفتار شدن به شبهات[234] وربا[235]دانسته شده است.2. ثبتمكتوب معامله و شاهد گرفتن بر آن:در آيه 282 بقره/2 براى سامان دادن به معاملات اقتصادى و پيشگيرى ازاختلاف و تضييع حقوق طرفين معاملات در اين باره توصيههاى متعددى آمده است؛ ازجمله:الف. در معاملاتِ مدتدار، طرفين قرارداد مفاد آن را ثبت كنند: «ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا اِذا تَدايَنتُمبِدَين اِلى اَجَل مُّسَمًّى فَاكتُبوهُ».«دين» در اين آيه افزون بر قرض،شامل معاملات تجارى مانند بيع، اجاره، صلح و تجارتهايى مىشود كه به صورت نسيه ياسلم (سَلَف) صورتمىگيرد.[236] دربارهوجوب يا عدم وجوب ثبتِ اين معاملات در ميان فقها دو رأى وجود دارد: برخى با استنادبه امر «فَاكتُبوهُ» در آيه، آن را واجب شمرده[237]؛اما بيشتر فقها آن را مستحب دانستهاند.[238]ب. در ثبت معاملات مدتدار تفاوتى ميان كوچك يا بزرگ بودن مورد معامله وحق افراد نيست[239]، ازاين رو طرفين قرارداد نبايد از ثبت آنها چه خُرد و چه كلان خسته شوند و از آنامتناع ورزند: «ولا تَسـَموا اَن تَكتُبوهُ صَغيرًا اَو كَبيرًااِلى اَجَلِهِ».برخى مراد از «صَغيرًا اَو كَبيرًا»راطولانى يا كوتاه بودن نوشته[240] يا اندكيا بسيار بودن تعداد معاملات دانستهاند.[241]ج. در ثبت معاملات عدالت رعايت شود و مفاد قرارداد به گونهاى دقيق ثبتگردد[242]: «وليَكتُب بَينَكُم كاتِبٌ بِالعَدلِ».برخى از قيد «بِالعَدل» استفاده كردهاند كه نويسنده بايد به شرايط معامله وكتابت و احكام شرعى مورد نياز آگاه باشد.[243]د. افرادى كه توان نوشتن دارند، از ثبت معاملات خوددارى نكنند، بلكه همانگونهكه خدا اين نعمت را به آنان عطا كرده، آنان نيز در اين كار به ديگران كمك كنند: «و لا يَأبَ كاتِبٌ اَن يَكتُبَ كَما عَلَّمَهُ اللّهُ فَليَكتُب».برخىفقها كتابت را براى كسانى كه توانايى آن را دارند، واجبدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 220عينى[244] ياكفايى[245]دانستهاند، هر چند بيشتر فقها آن را مستحب مىدانند.[246]برخى نيز گفتهاند كه در صورت نبودن كاتب ديگر و درخواست از آنها اين كار واجباست.[247]هـ . در هنگام نوشتن قرارداد، بدهكار و كسى كه اداى حق بر عهده اوست، بايدمتن قرارداد را املا كند: «و ليُملِلِ الَّذى عَلَيهِ الحَقُّ»،زيرا او بايد در آينده اين بدهى را بپردازد[248]، از اينرو بايد به بدهى خود آگاهى داشته باشد[249]؛ همچنينوى بايد در اين كار تقواى الهى را رعايت كند و چيزى از مفاد قرارداد را نكاهد[250]: «وليَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ ولا يَبخَس مِنهُ شَيــًا».برخى برآناندكه افزون بر املاكننده، نويسنده نيز بايد اين امر را رعايتكند.[251]و. اگر كسى كه حق بر ذمه اوست (بدهكار) سفيه، ديوانه[252]،كودك[253] ياپير[254]است يا به جهت لال بودن[255] يا جهالت[256]توانايى املا كردن نداشته باشد، ولىِّ او بايد معامله را عادلانه املا كند: «فَاِن كَانَ الَّذى عَلَيهِ الحَقُّ سَفيهـًا اَو ضَعيفـًا اَولايَستَطيعُ اَن يُمِلَّ هُوَ فَليُملِل ولِيُّهُ بِالعَدلِ».ز. افزون برثبت ونوشتن قرارداد، معاملهكنندگان بايد دو گواه مرد را نيزبر معامله شاهد بگيرند: «واستَشهِدوا شَهيدَينِ مِن رِجالِكُم».از تعبير «رِجالِكُم» در آيه استفاده كردهاند كه اين دوشاهد بايد بالغ[257]، مسلمان[258] وآزاد[259](غير برده) باشند. در صورت نبودن دو شاهد مرد، بايد يك مرد و دو زن شاهد گرفتهشوند: «فَاِن لَم يَكونا رَجُلَينِ فَرَجُلٌ وامرَاَتانِ».انتخابدو زن به جاى يك مرد از آنروست كه اگر يكى از آن دو بر اثر غلبه عواطف و احساساتدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 221يا عواملى ديگر[260] از گواهىدادن به گونه صحيح بازماند، ديگرى شهادت درست دهد: «اَن تَضِلَّاِحدهُما فَتُذَكِّرَ اِحدهُمَا الاُخرى».ح. شاهدان بر معامله بايد مورد رضايت معاملهكنندگان باشند: «مِمَّن تَرضَونَ مِنَ الشُّهَداءِ»؛ يعنى شاهدان بايد عادل[261]بوده، از جهت دين، امانتدارى، صلاحيت اخلاقى، عفت و آگاهى داشتن به شرايط معامله[262]مورد رضايت معاملهكنندگان باشند؛ همچنين در صورت نياز به شهادت دادن شهود، آناننبايد از اين كار خوددارى كنند: «و لا يَأبَ الشُّهَداءُ اِذا ما دُعوا».ط. در معاملات نقدى كه عوضين در زمان معامله رد و بدل مىگردد ثبت معاملهلازم نيست[263]: «اِلاّ اَن تَكونَ تِجـرَةً حاضِرَةً تُديرونَها بَينَكُم فَلَيسَعَلَيكُم جُناحٌ اَلاَّ تَكتُبوها»، زيرا غرض از ثبت معامله اطمينان يافتندو طرف به اداى ديون است و در معاملات نقدى دينى نمىماند تا نياز به ثبت و حصولاطمينان از اداى آن باشد.[264] البتهبرخى فقها از تعبير «تُديرونَها بَينَكُم»استفاده كردهاندكه مراد آيه معاملات جزئى و كوچك است كه عوضين در آنها همواره هنگام معامله رد وبدل مىشود؛ نه معاملات بزرگ مانند خريد و فروش زمين.[265]البته در اينگونه معاملات، همانند معاملات مدتدار به گرفتن شاهد توصيه شده است: «و اَشهِدُوا اِذا تَبايَعتُم».برخى فقها اخذ شاهد را حتى درمعاملات جزئى واجب دانستهاند[266]؛ امابيشتر فقهاى شيعه[267] و اهلسنت[268] آنرا مستحب شمردهاند. شاهدان در صورت نياز به گواهى آنان، از كتمان شهادت بپرهيزندو گرنه گناهكار خواهند بود: «و لا تَكتُموا الشَّهـدَةَ و مَنيَكتُمها فَاِنَّهُ ءاثِمٌ قَلبُهُ واللّهُ بِما تَعمَلونَ عَليم».(بقره/2،283)ى. معاملهكنندگان نبايد به كاتبان قرارداد و نيز شاهدان ضررى برسانند[269]: «و لايُضارَّ كاتِبٌ و لا شَهيدٌ»(بقره/2،282)؛ مانند آنكهكاتبان يا شهود را براى ثبت معامله يا اداى شهادت از كارى واجب و ضرورى بازدارند[270] ياهزينه ثبت معامله يا رفت و آمد شاهدان را نپردازند.[271]برخى مفسراندائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 222مخاطب آيه را نويسندگان و شاهدان دانسته و گفتهاند كه آنان نبايد باتحريف و تغيير قرارداد و شهادت نادرست دادن به معاملهكنندگان آسيبى رسانند[272] ياهنگامى كه براى ثبت يا گواهى دادن فراخوانده مىشوند، از پذيرش دعوت امتناع كنند.[273]مخالفتكنندگان با اين حكم الهى فاسق به شمار مىروند: «فَاِنَّهُفُسوقٌ ... واللّهُ بِكُلِّ شَىء عَليم».ك. در صورت انجام يافتن معامله در سفر و ممكن نبودن ثبت آن، صاحبان حق ازبدهكار گرو طلب كنند: «و اِن كُنتُم عَلى سَفَر ولَم تَجِدواكاتِبًا فَرِهـنٌ مَقبوضَةٌ». (بقره/2، 283) هرچند برخى از فقها با استنادبه اين آيه، گرفتن گرو را تنها در سفر جايز دانستهاند[274]؛ولى به نظر بسيارى از فقيهان در هرجا امكان ثبت معاملات نباشد، گرفتن گرو مقرّرشده و تصريح به سفر در آيه از آنروست كه غالباً در سفر امكان ثبت معاملات نيست.[275]گرفتن وثيقه و گرو به نظر عدهاى از فقها واجب است؛ اما بيشتر فقهاى شيعه و اهلسنتآن را مستحب شمردهاند.[276]ل. در صورت اطمينان داشتن معاملهكنندگان به يكديگر، ثبت معامله و گرفتنوثيقه يا شاهد لازم نيست. البته بدهكار بايد حق طلبكار را بپردازد و تقواى الهىپيشه كند: «فَاِن اَمِنَ بَعضُكُم بَعضـًا فَليُؤَدِّ الَّذِىاؤتُمِنَ اَمـنَتَهُ وليَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ». (بقره/2، 283) برخى ازاينكه در حكم مذكور، معامله بدون ثبت و گواهى و وثيقه جايز شمرده شده، برداشت كردهاندكه همه احكام قبلى استحبابى است[277] و شمارىنيز آن را ناسخ احكام قبلى مىدانند[278]؛ ولى مىتوانگفت كه اين بخش از آيه منافاتى با فقرات پيشين ندارد و نمىتواند ناسخ آنها باشد،زيرا موضوع آن خاص است و به موردى كه طرفين به يكديگر اطمينان دارند اختصاص دارد.3. وفاكردن به مقتضاى معامله:قرآن در آيه 1مائده/5 به مسلمانان فرمان داده كه به مقتضاى عقودى كهانجام مىدهند وفادار باشند: «اوفُوا بالعقود». «العقود»در اين آيه عام است و شامل همه معاملات تجارى اعم از بيع، اجاره و مانند آنها[279] ونيز معاملاتدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 223معاطاتى[280] مىشود،از اين رو، به نظر فقها دو طرف قرارداد بايد به مقتضاى معامله و آنچه به آن متعهدشدهاند عملاً ملتزم باشند[281]، افزونبر اين از آياتى كه به طور عام بر وجوب وفاى به عهد اشاره دارد، مانند «و اَوفوا بِالعَهدِ اِنَّ العَهدَ كانَمَسـولا»(اسراء/17،34 و نيز آلعمران/3، 76؛ بقره/2، 177) نيز لزوم وفاىبه عقود و معاملات تجارى استفاده مىشود[282]، زيراهريك از معاملات نيز نوعى عهد است كه به مقتضاى اين آيات وفاى به آن لازم است.هرگاه هر يك از متعاقدان بر طبق مقتضاى معامله و آنچه شرط كرده عمل نكنديا كالاى مورد معامله معيوب باشد، طرف ديگر حق فسخ دارد، زيرا براساس آيه 29نساء/4 چنين معاملهاى تجارت همراه با رضايت نيست و تصرف در عوض به موجب اين آيهممنوع است.[283]برخى فقها نيز براى جواز فسخ در صورت معيوب بودنِ يكى از عوضين به آيه 42 بقره/2استناد كردهاند كه مسلمانان را از درآميختن حق به باطل و كتمان حق منع كرده است[284] وبرخى نيز به عموم آيه 27 انفال/8 استناد جستهاند.[285]4. رعايتعدالت و پرهيز از كم فروشى:قرآن در آيات متعدد، معاملهگران را به كامل كردن پيمانه و سنجش كاملترازو در معامله فرمان داده: «اَوفوا الكَيلَ والميزانَ»(انعام/6،152 و نيز اعراف/7، 85) و آنان را از كمفروشى و كاستن از پيمانه و ترازو منع كردهاست:«و لا تَنقُصُواالمِكيالَ والميزان».(هود/11،84) آيهاى ديگر پس از سفارش به كامل كردنپيمانه به وزن كردن كالاى مورد معامله با ترازوى صحيح توصيه كرده است: «واَوفُوا الكَيلَ اِذا كِلتُم وزِنوا بِالقِسطاسِ المُستَقيمِ».(اسراء/17،35) «قسطاس» از «قسط» گرفته شده كه به معناى عدل است[286] واز آن جهت به ترازو اطلاق شده كه فروشندگان بايد به كمك آن عدالت را ميان خود ومشترى برقرار سازند؛ همچنين قرآنكريم ضمن نهى از كم گذاشتن حق ديگران در معامله،اين كار را موجب فساد در زمين شمرده است: «اَوفُوا الكَيلَ ولاتَكونوا مِنَ المُخسِرين * وزِنوا بِالقِسطاسِ المُستَقيم * ولا تَبخَسُوا النّاسَ اَشياءَهُم ولا تَعثَوا فِى الاَرضِ مُفسِدين».(شعراء/26،181 - 183 و نيز اعراف/7، 85؛ هود/11، 85؛ الرحمن/55، 8 ـ 9) در آيات 1 ـ 5مطفّفين/83 به كمفروشانى كه در معاملات، حق خود را كامل برمىدارند؛ اما از حقديگران مىكاهند، هشداردائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 224داده شده كه سرانجام روزى، براى حسابرسى برانگيخته خواهند شد: «ويلٌ لِلمُطَفِّفين * اَلَّذينَ اِذَا اكتالوا عَلَى النّاسِ يَستَوفون * واِذا كالوهُم اَو وزَنوهُم يُخسِرون * اَلايَظُنُّ اُولـئِكَ اَنَّهُم مَبعوثون * لِيَوم عَظيم».اين آيات در مورد كمفروشىگروهى از مردم مدينه نازل شده كه هنگام ورود پيامبر به آن شهر، سخت به اين ويژگىناپسند دچار بودند.[287] به نقلىديگر آيه در مورد مردى به نام ابوجُهَيْنه نازل شده كه كالاهاى خود را با يكپيمانه مىفروخت؛ ولى اجناس ديگران را با پيمانهاى ديگر مىخريد.[288] دراحاديث از كمفروشى و فروش با پيمانه مجهول نهى شده است.[289]فقها با استناد به آيات مذكور و برخى احاديث، كمفروشى را حرام شمردهاند.[290]5. پرهيزاز فريب و خيانت در معاملات:معامله كنندگان بايد از تقلب كردن و فريب دادن يكديگر و غَشّ در معاملهبپرهيزند. برخى از فقها با استدلال به آيه 42 بقره/2 كه مؤمنان را از اختلاط حق بهباطل و كتمان حق بازداشته: «و لا تَلبِسُوا الحَقَّ بِالبـطِـلِ وتَكتُموا الحَقَّ»گفتهاند: غشّدر معامله مصداقى از آن به شمار مىرود و بر اساس آيه مذكور حرام است[291]؛همچنين برخى با استدلال به آيه 27 انفال/8 كه خيانت كردن به خدا و پيامبر و نيزخيانت كردن به امانتهاى مردم را حرام شمرده گفتهاند كه اگر در يكى از كالاهاىمورد معامله عيبى باشد، بايد فروشنده خريدار را از آن آگاه كند[292]،افزون بر اين براى حرمت تدليس يعنى زينت دادن كالا و پنهان ساختن عيوب و نامرغوبىآن در معاملات به آيه «و مَن يَغلُل يَأتِ بِما غَلَّ يَومَالقِيـمَةِ»(آلعمران/3،161) نيز استدلال شده است.[293] درآيات متعدد، از كم گذاشتن از حق ديگران نهى شده است؛ از جمله آيه 183 شعراء/26: «ولا تَبخَسُوا النّاسَ اَشياءَهُم». (نيز ر. ك: اعراف/7، 85؛هود/11، 85) به نظر برخى مفسران، «بخس» در اين آيات عام است و هر نوع نقصان اعم ازكاستن از حق ديگران و كالاى آنان، عيب گذاشتن روى كالاها و حتى هرگونه نيرنگسازىو فريب دادن صاحب كالا را دربرمىگيرد.[294] بنابرحديثى، پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) مسلمانان را از فريب و غش در معامله نهىكرده، فرمودند: كسى كه خيانت كند، از ما نيست.[295] در حديثىاز امام صادق(عليه السلام)بادائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 225استدلال به آيه امانت (احزاب/33، 72) دادن كالايى كه شخص در خانه دارد بهسفارشدهنده كالا به جاى كالاى بازارى، نوعى خيانت در امانت به شمار رفتهاست.[296]6. پرهيزاز سوگند:زياد سوگند خوردن موجب بىاعتمادى ديگران به سخن شخص مىشود[297] وارزش و جايگاه ياد كننده سوگند را كاهش مىدهد[298]، از اينرو معاملهكنندگان از هر نوع سوگند به ويژه سوگند دروغ منع شدهاند.[299] درآيه 77 آلعمران/3 قرآن كسانى را كه با سوگند درصدد كسب بهاى اندك دنيوىاند بهمحروميت از بهره اخروى و سخن گفتن با خداوند و عدم تزكيه آنان تهديد كرده است: «اِنَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللّهِ واَيمـنِهِم ثَمَنـًاقَليلاً اُولـئِكَ لا خَلـقَ لَهُم فِى الأخِرَةِ ولا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ ولايَنظُرُ اِلَيهِم يَومَ القِيـمَةِ ولا يُزَكّيهِم و لَهُم عَذابٌ اَلِيم».بهگفته مفسران، اين آيه درباره مردى نازل شد كه براى فروش كالايش سوگند دروغ ياد مىكرد.[300]اين مضمون در روايات شيعه[301] و اهلسنت[302]نيز آمده است. در احاديثى ديگر نيز سوگند خوردن در دادوستد[303]موجب از ميان رفتن سود و بركت به شمار رفته[304] وسوگندخورندگان مبغوض خداوند[305] و فاجر[306]خواندهشدهاند.7.پرداخت حقوق مالى:كسانى كه از راه كسب و تجارت اموالى به دست مىآورند، بايد حقوق الهىمتعلق به آن اموال، از جمله زكات را بپردازند (نور/24، 37)؛ همچنين قرآن مؤمنان رابه انفاق از اموالى كه از طريق كسب و تجارت يا از زمين به دست مىآورند، فرمانداده است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَنفِقوا مِن طَيِّبـتِما كَسَبتُم و مِمّا اَخرَجنا لَكُم مِنَ الاَرضِ».(بقره/2، 267) فقهامصداق انفاق را در اين آيه امورى مانند پرداخت زكات[307]،خمس[308] وانفاقهاى مستحب[309] دانستهاندكه شامل اموالى از جملهدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 226غلاّت[310]، معدن[311]،... وآنچه از تجارت به دست مىآيد[312] مىشود(درباره چگونگى تعلق زكات به اموال تجارى=> زكات؛نيز درباره انفاقهاى مستحب =>انفاق)، افزون براين، قرآن در آيه41انفال/8 خمس* همه منافعى را كه مؤمنان بهدست مىآورند، متعلقبه خدا و پيامبر و ذوالقربى و عناوين عام ديگر دانسته، به آنان فرمان داده كه آنرا در اين راهها صرف كنند: «واعلَموا اَنَّما غَنِمتُم مِن شَىءفَاَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ و لِلرَّسولِ ولِذِى القُربى واليَتـمى والمَسـكينِ وابنِالسَّبيلِ اِن كُنتُم ءامَنتُم بِاللّهِ».مراد از «ماغنمتم» در اين آيه به نظر فقهاى اهلسنت غنايم جنگى است[313]؛ولى به نظر فقهاى اماميه همه منافع و فوايدى است كه انسان به دست مىآورد.[314]مستند فقهاى امامى احاديث منقول از اهلبيت(عليهم السلام)است كه غنيمت را شامل همهمنافعى دانستهاند كه انسان به دست مىآورد.[315]8. يادخدا و مراقبت بر اوقات نماز:كسانى كه به امر تجارت اشتغال دارند، همواره بايد به ياد خداوند باشند[316]: «فَانتَشِروا فِى الاَرضِ وابتَغوا مِن فَضلِ اللّهِ واذكُرُوا اللّهَكَثيرًا».(جمعه/62، 10) مراد از ذكر خداوند آن است كه هنگام تجارت به آنچهخدا فرمان داده عمل كرده، آنچه را نهى كرده ترك كنند.[317] درآيهاى ديگر مؤمنان راستين كسانى شمرده شدهاند كه تجارت و بيع، آنان را از يادخدا و برپا داشتن نماز بازنمىدارد: «رِجالٌ لا تُلهيهِمتِجـرَةٌ و لابَيعٌ عَن ذِكرِ اللّهِ و اِقامِالصَّلوةِ».(نور/24،37) به فرموده امامصادق(عليه السلام)اينان كسانى هستندكه هنگام داخل شدن وقت نماز، تجارت را رها مىكنند و به اقامه نماز مىپردازند.[318] درآيات 9 - 11 جمعه/62 نماز و آنچه نزد خداوند است بهتر از تجارت دانسته شده و آنانكه براى تجارت و به دست آوردن اموال دنيوى نماز را رها مىكنند، نكوهش شدهاند.اين آيات، درباره مردم مدينه نازل شد كه براى خريد كالاهاى تجارى نماز جمعه را رهاكردند[319]؛دائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 227همچنين در آيه 24 توبه/9 كسانى كه خويشاوندان و اموال دنيوى و تجارى خود راارزشمندتر از خدا و پيامبر او و كارهايى نيك مانند جهاد مىشمارند، فاسق خواندهشده، به عذاب الهى تهديد شدهاند: «قُل اِنكانَ ... اَمولٌ اقتَرَفتُموها وتِجـرَةٌ تَخشَونَ كَسادَها و مَسـكِنُ تَرضَونَهااَحَبَّ اِلَيكُم مِنَ اللّهِ ورَسولِهِ و جِهاد فى سَبيلِهِ فَتَرَبَّصوا حَتّىيَأتِىَ اللّهُ بِاَمرِهِ واللّهُ لا يَهدِى القَومَ الفـسِقين».اين آيه هرچند در مورد گروهى از مسلمانان ساكن مكه نازل شد كه به سبب علاقه به اموال وتجارتهاى خود از هجرت به مدينه امتناع كردند[320]؛ ولىحكمى عام را دربردارد و تمام كسانى را شامل مىشود كه كسب و تجارت خود را بر رضايتخدا و وظايف دينى ترجيح دهند. در احاديث نيز بر ياد خدا و نيز رهاكردن تجارتهنگام آغاز وقت نماز تأكيد شدهاست.[321]9. احساندر داد و ستد:از ديگر آداب معاملات آن است كه معاملهكنندگان افزون بر رعايت عدالت، بهيكديگر احسان داشته باشند؛ بدين معنا كه پيمانه را براى خود سبك و براى طرف معاملهسنگينتر منظور كنند.[322] قرآن درآيات متعدد مؤمنان را به كامل كردن پيمانه و ترازو فرمان داده است: «اَوفوا الكَيلَ والميزانَ».(انعام/6، 152 و نيز اعراف/7، 85؛هود/11، 85؛ اسراء/17، 35؛ شعراء/26، 181) برپايه احاديث منقول از اهلبيت(عليهمالسلام)در تفسير اين آيات، ادا كردن حق پيمانه تنها هنگامى محقق مىشود كه ترازوبه نفع مشترى متمايل شود[323] يا بيشتراز سهم واقعى مشترى به او داده شود.[324] دراحاديثى پرشمار احسان كردن به طرف معامله و تساهل در معاملات توصيه شده است.[325]حضرت على(عليه السلام)احسان به مشترى را موجب بركت اموال شمرده است.[326]10.پرهيز از معامله با شرابخواران و فرومايگان:از جمله آداب تجارت ترك معامله با شرابخوار است. قرآن در آيه 5 نساء/4مؤمنان را از دادن اموالشان به سفيهان منع كرده است: «و لاتُؤتوا السُّفَهاءَ اَمولَكُمُ ...».در روايات اهلبيت(عليهم السلام) يكى از مصاديق سفيه و حتى مصداق مهم آن شرابخواردانسته شده است.[327] در حديثىنيز امامصادق(عليه السلام) با استناد به اين آيه، فرزندشان را از دادن اموالش بهشرابخوار براى تجارت با آن منع فرمودند[328]؛ همچنينبرخى فقهادائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 228با استناد به آيه 199 اعراف/7 تجارت با فرومايگان را ناپسند شمردهاند.[329] درروايات اهلبيت(عليهم السلام)نيز مؤمنان از رفت و آمد كردن با فرومايگان نهى شدهاند.[330]11.پذيرش اقاله پشيمان:در صورتى كه يك طرف از انعقاد معامله پشيمان شود، پسنديده است كه طرف ديگربا فسخ معامله موافقت كند.[331] برخى ازفقيهان از آيه 199 اعراف/7 كه به عفو و گذشت فرمان داده: «خُذِالعَفوَ وأمُر بِالعُرفِ»استحباب اقاله را استفاده كردهاند[332]،افزون بر اين در احاديث نيز به اين نكته توصيه شده است؛ از جمله دررواياتى پذيرشاقاله مسلمان سبب توجه خداوند به فرد در قيامت[333] و حفظ اواز لغزش[334]دانسته شده است.افزون بر آداب مذكور، فقها احكام و آداب ديگرى را نيز براى تجارت ذكر كردهاندكه برخى از مهمترين آنها عبارت است از پرهيز از دروغ گفتن در معامله و اجحاف،پرهيز از خريد كالا از شخص مضطر، خوددارى از انجام دادن معامله صورى براى جلبمشترى، پرهيز از «تلقّى رُكْبان» (داد و ستد با كاروان تجارى پيش از ورود به شهر)،رعايت مساوات ميان مشتريان، زود نرفتن به بازار، دعا كردن هنگام ورود به بازار باطلب خير از خداوند، تكبير گفتن پس از پايان معامله، صدقه دادن و قناعت كردن به سوداندك.[335]تجارت معنوى:در تعابير قرآنى افزون بر تجارت دنيوى كه نيازهاى مادى انسانها را برمىآورد،از تجارت اخروى يا معنوى نيز سخن به ميان آمده و كارهاى نيك يا ناپسند انسان بهمثابه گونهاى تجارت به شمار رفته كه آثارى نيك يا بد دربردارد. در احاديث نيزدنيا مزرعه آخرت[336] و محلكسب اولياى الهى[337] و بازارى[338]شمردهشده است كه همه اعمال در آن نوعى تجارت است[339] كه گروهىاز آن سود برده، گروهى زيان مىبينند[340]، بر ايناساس نوع معامله و كسى را كه انسان كالاى خود را به او مىفروشد مىتوان به دودسته تقسيمكرد:دائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 2291. تجارتدر كارهاى پسنديده:طرف معامله انسان در تجارت كارهاى پسنديده، خداوند است كه چيزى را ازانسان خريده، بهايى در مقابل آن مىپردازد. اين تجارت ويژگيهايى دارد؛ مانند اينكهگاه فروشنده عين كالاست و نفس و جان خود را در معرض دادوستد قرار مىدهد: «يَشرى نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللّهِ»(بقره/ 2، 207)؛ همچنينبر خلاف تجارت مادى كه گاه زيانآور است، همواره كسادناپذير[341] وبدون خسران* است[342]: «يَرجونَ تِجـرَةً لَن تَبور».(فاطر/35،29) در تجارت معنوى بهاهمواره ارزشمندتر و بهتر از كالاست: «مَن جاءَ بِالحَسَنَةِفَلَهُ خَيرٌ مِنها».(نمل/27، 89) به تعبير قرآنى، بهاى آن10برابر عملانسان: «مَن جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ عَشرُ اَمثالِها»(انعام/6،160)و گاه 700 برابر آن يا بيشتر است. (بقره/ 2، 261) زمان و مكان اين تجارت همچونتجارت مادى دنياست كه انسانها بايد قبل از فرا رسيدن مرگ به آن اقدام كنند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَنفِقوا مِمّا رَزَقنـكُم مِن قَبلِ اَنيَأتِىَ يَومٌ لا بَيعٌ فيهِ و لاخُلَّةٌ».(بقره/2، 254) مهمترين نمونههاىقرآنى اين نوع تجارت عبارت است از:الف.ايمان به خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله):در آيه 12 صفّ/61 ايمان به خداوند و رسول او از مصاديق تجارت سودآورىبرشمرده شده كه موجب نجات يافتن بشر از آتش دوزخ و آمرزش گناهان و بهرهمندى ازبهشت مىشود: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا هَل اَدُلُّكُم عَلىتِجـرَة تُنجيكُم مِن عَذاب اَليم * تُؤمِنونَ بِاللّهِ و رَسولِهِ ... ذلِكُمخَيرٌ لَكُم اِن كُنتُم تَعلَمون * يَغفِر لَكُم ذُنوبَكُم ويُدخِلكُم جَنّـتتَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهـرُ ومَسـكِنَ طَيِّبَةً فى جَنّـتِ عَدن ذلِكَ الفَوزُالعَظيم».(صفّ/ 61،10 ـ 12)ب.جهاد و جانفشانى در راه خدا:در آياتى از قرآن، جهاد*گران با مال و جان از فروشندگان كالاى خود بهخداوند و از خريداران بهشت شمرده شدهاند: «اِنَّ اللّهَ اشتَرى مِنَ المُؤمِنينَ اَنفُسَهُم واَمولَهُم بِاَنَّ لَهُمُالجَنَّةَ يُقـتِلونَ فى سَبيلِ اللّهِ فَيَقتُلونَ و يُقتَلونَ وَعدًا عَلَيهِحَقـًّا فِى التَّورةِ والاِنجيلِ والقُرءانِ و مَن اَوفى بِعَهدِهِ مِنَ اللّهِفَاستَبشِروا بِبَيعِكُمُ الَّذى بايَعتُم بِهِ وذلِكَ هُوَ الفَوزُ العَظيم».(توبه/9،111و نيز نساء/4، 74؛ صفّ/61، 11) در آيه 207 بقره/2 نيز از مؤمنانى ياد شده كه جانخود را در برابر تحصيل رضاى خدا مىفروشند: «و مِنَ النّاسِ مَنيَشرى نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللّهِ واللّهُ رَءوفٌ بِالعِباد». درتفاسير درباره مصداق اين آيه اقوال گوناگونى مطرح شده است؛ از جمله مهاجران وانصار[343]،آمران به معروف و ناهيان ازدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 230منكر[344] ومجاهدان در راه خدا.[345] برخى نيزابوذر غِفارى و صُهَيْب رومى را مصداق آيه برشمردهاند[346]؛اما بيشتر مفسران شيعه[347] و برخىاز مفسران اهلسنت[348] نزول آيهرا درباره اميرمؤمنان، حضرت على(عليه السلام) دانستهاند كه در شب هجرتِپيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)جان خود را در معرض خطر قرار داد و براى نجاتپيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در جاى آن حضرت خوابيد. در احاديث اهلبيت(عليهمالسلام)نيز اين شأن نزول آمده است.[349]ج.انفاق در راه خدا:در آياتى چند، انفاق اموال در راههاى خير از جمله جهاد*[350] ازمصاديق تجارت با خداوند شمرده شده كه عوض آن براى انفاقكنندگان بهشت است: «اِنَّ اللّهَ اشتَرى مِنَ المُؤمِنينَ... اَمولَهُم بِاَنَّ لَهُمُالجَنَّةَ».(توبه/9، 111 و نيز صفّ/ 61، 10ـ11). در آيهاى ديگر انفاقپنهان و آشكار، تجارتى بدون كساد دانسته شده است: «اِنَّ الَّذينَ ... اَنفَقوا مِمّا رَزَقنـهُم سِرًّا و عَلانِيَةً يَرجونَتِجـرَةً لَن تَبور».(فاطر/35،29) مراد از انفاق در آيه به نظر برخى مفسرانپرداخت زكات[351] وبه نظر شمارى ديگر اعم از انفاق* واجب و مستحب است.[352]برخى نيز برآناند كه مراد از انفاق پنهانى، انفاق مستحب و مراد از آنچه آشكاراداده مىشود انفاق واجب است. (=> انفاق)د.عبادت و ذكر خداوند:از جمله مصاديق ديگر تجارت معنوى با خداوند انجام دادن عبادات مانند تلاوتقرآن و اقامه نماز است كه تجارتى كسادناپذير معرفى شده است[353]: «اِنَّ الَّذينَ يَتلونَ كِتـبَ اللّهِ و اَقاموا الصَّلوةَ... يَرجونَتِجـرَةً لَن تَبور * لِيُوَفِّيَهُم اُجُورَهُم و يَزيدَهُم مِن فَضلِهِ اِنَّهُغَفورٌ شَكور»(فاطر/35،29 ـ 30)؛ همچنين در آياتى ديگر اعمال صالح ديگرىمانند عبادت و حمد الهى، سير و سياحت در زمين، ركوع و سجود، امر به معروف و نهى ازمنكر و حفظ حدود الهى از مصاديق تجارت با خداوند به شمار رفته است:«فَاستَبشِروا بِبَيعِكُمُ الَّذى بايَعتُم بِهِ وذلِكَ هُوَ الفَوزُالعَظيم * اَلتـّـئِبُونَ العـبِدونَ الحـمِدونَ السـّـئِحونَ الرّاكِعونَالسّـجِدونَ الأمِرونَ بِالمَعروفِ والنّاهونَ عَنِ المُنكَرِ والحـفِظونَدائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 231لِحُدودِ اللّهِ وبَشِّرِ المُؤمِنين».(توبه/9،111 ـ112) به نظر برخى مفسران «السائِحون» در اين آيه كسانىاندكه براى عبادت خدا در كانونهاى عبادت رفت و آمد مىكنند.[354]عدهاى مراد از آنان را روزهداران[355] و برخىجهادگران[356]دانستهاند. برخى ديگر برآناند كه مراد از سياحت، گردش در روى زمين براى مشاهدهآثار عظمت خدا و آشنايى با جوامع گوناگون بشرى با هدف عبرت آموزى است.[357]2. تجارتدر اعمال ناپسند:گونهاى ديگر از تجارت غير مادى، تجارت در كارهاى ناپسند است كه موجب ازدست رفتن سرمايههاى مادى و معنوى انسان مىشود. از ديدگاه قرآنكريم، اين نوعتجارت نيز ويژگيها و آثار خاصى دارد؛ از جمله آنكه اين تجارت سودى دربرندارد وهمواره زيانآور است: «فَما رَبِحَت تِجـرَتُهُم».(بقره/2،16)برخى اين تعبير را كنايه از ناكامى آنان در رسيدن به مقصود دانستهاند[358]؛ولى عدهاى بر اين باورند كه مراد از اين تعبير زيان اخروى است، هرچند ممكن است دردنيا سود اندكى داشته باشد[359]، چنانكهدر آيات متعددى از جمله ويژگيهاى اين نوع تجارت، اندكبودن بها و سود آن دانستهشده است: «لا تَشتَروا بِـايـتىثَمَنـًا قَليلاً».(بقره/2، 41 و نيز 79؛ آلعمران/3، 77، 187، 199؛ مائده/5، 44؛ توبه/ 9، 9؛ نحل/ 16، 95) اندك بودن سود يا بهاى آن از آن جهت است كه حاصلچنين تجارتى اموال دنيوى است كه فانى و زودگذر است[360] يا از آنروكه در برابر آنثوابى بزرگ براى آنان از ميان مىرود.[361]برخى نيز اندك بودن بها را اشاره به حرام بودن آندانستهاند.[362]فرجام اخروى اين نوع تجارت عذاب الهى است كه دردناك وصف شده است: «اشتَرَوُا الكُفرَ بِالايمـنِ لَن يَضُرُّوا اللّهَ شيــًا و لَهُم عَذابٌ اَليم».(آلعمران/3،177 نيز بقره/2، 86) برخى ازمهمترين مصاديق اين نوع تجارت كه قرآن از آنها ياد كرده، عبارت استاز:الف.كفر:برخى از انسانها در برابر از دست دادن ايمان به خداى يگانه و توحيد كهسرمايه اصلى آنهاست، كفر مىخرند:«اِنَّ الَّذينَ اشتَرَوُاالكُفرَ بِالايمـنِ لَن يَضُرُّوا اللّهَ شيــًا».(آلعمران/3، 177) برخىمفسران مراد آيه رادائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 232منافقان[363] و برخىديگر مرتدان[364]دانستهاند؛ ولى شمارى آن را عام و شامل همه كافران دانستهاند.[365]آيه 16 بقره/2 نيز منافقان را كسانى دانسته كه با خريدارى كفر هدايت را از دست مىدهند:«و مِنَ النّاسِ مَن يَقولُ ءامَنّا بِاللّهِ و بِاليَومِالأخِرِ و ما هُم بِمُؤمِنين ... اُولـئِكَ الَّذينَ اشتَرَوُا الضَّلــلَةَبِالهُدى فَما رَبِحَت تِجـرَتُهُم وما كانوا مُهتَدين. (بقره/2،8، 16)درباره اينكه كافران و منافقان چگونه كفر را با ايمان داد و ستد كردهاند، بااينكه اينان اصولاً از ايمان و هدايت بهرهاى نداشتهاند، مفسران توضيحاتى دادهاند؛برخى «اشتراء» را در اين آيات را به معناى برگزيدن و انتخاب كردن دانستهاند؛ يعنىآنان كفر و گمراهى را به جاى ايمان و هدايت برمىگزيدند[366]،چنانكه مشابه همين تعبير در آياتى ديگر درباره كافران آمده است: «ومَن يَتَبَدَّلِ الكُفرَ بِالايمـنِ فَقَد ضَلَّ سَواءَ السَّبيل»(بقره/2،108)؛«فاستَحَبُّوا العَمى عَلَى الهُدى».(فصّلت/41، 17) برخىبرآناند كه مراد اين است كه آنان ابتدا ايمان آوردند و سپس كافر شدند.[367] بهنظر برخى ديگر، آنان هدايت فطرى خود را كه خداوند در وجود آنان نهاده، با كفر وگمراهى مبادله كردند.[368] آيه 90بقره/2 نيز در وصف گروهى از يهود آورده است كه آنان سرمايه جان خود را به كفرفروختهاند[369]: «بِئسَمَا اشتَرَوا بِهِ اَنفُسَهُم اَن يَكفُروا بِما اَنزَلَ اللّهُبَغيـًا اَن يُنَزِّلَ اللّهُ مِن فَضلِهِ ... ولِلكـفِرينَ عَذابٌ مُهين».زيانباربودن بهاى اين معامله يعنى كفر از آن روست كه موجب محروم شدن آنان از ثواب اخروىيا دچار شدن آنها به عذاب دردناك اخروىمىشود.[370]ب.كتمان و تحريف تورات:قرآن در آيه 41 بقره/2 اهلكتاب را به پذيرش قرآن كه تصديق كننده توراتاست فراخوانده و آنان را از فروش آيات الهى باز داشته است. (نيز ر. ك: بقره/2، 174ـ 175) اين آيه در مورد رؤساى يهود نازل شده كه اوصاف پيامبر اسلام را كه در توراتآمده بود، كتمان يا تحريف مىكردند تا از ايمان آوردن عوام يهود به آن حضرتجلوگيرى كنند.[371] درآيهاى ديگر از ارائه مطالبى از سوى يهود به عنوان آيات الهى ياد شده كه به هدفتحصيل بهايى اندك بدان اقدام مىكردند: دائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 233«فَوَيلٌلِلَّذينَ يَكتُبونَ الكِتـبَ بِاَيديهِم ثُمَّ يَقولونَ هـذا مِن عِندِ اللّهِلِيَشتَروا بِهِ ثَمَنـًا قَلِيلاً فَوَيلٌ لَهُم مِمّا كَتَبَت اَيديهِم وويلٌلَهُم مِمّا يَكسِبون».(بقره/2،79) در حديثى منقول از امامباقر(عليه السلام)آمده است كه يحيى بن اخطب و كعب بن اشرف براى از دست ندادن درآمدى كه از جانبيهوديان به آنان مىرسيد، آياتى از تورات را كه بر حقانيت پيامبر اسلام دلالتداشت، تحريف* مىكردند.[372] برخىديگر مراد از بهاى تحريف مذكور را بقاى رياست آنان بر يهود دانستهاند.[373]ج.شكستن پيمان و عهد الهى:شكستن عهد* و پيمان انسان با خداوند، از مصاديق ديگر تجارت مذموم است: «اِنَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللّهِ ...ثَمَنـًا قَليلاً اُولـئِكَ لاخَلـقَ لَهُم فِىالأخِرَةِ».(آلعمران/3،77) مقصود از «عهد اللّه» هرگونه پيمان و تعهد ميانانسان و خدا و نيز پيمانهاى انسانها با يكديگر يا پيمانى است كه انسان با خداوندبسته، مبنى بر اينكه به او ايمان آورد و وى را عبادت كند.[374]برخى عهد الهى را عام و شامل همه دستورات الهى در كتب آسمانى دانستهاند.[375] دراحاديث، ارتداد، ستم روا داشتن به اهلبيت(عليهم السلام)[376] وتحريف تورات كه در شأن نزول آيه ذكر شده[377] از جملهمصاديق شكستن پيمان الهى به شمار رفته است. (نيز ر. ك: توبه/9، 7ـ10)د.سوگند دروغخوردن:درآيه 77 آلعمران/3 سوگند* خوردن با هدف رسيدن به اموال دنيوى از مصاديقتجارت مذموم شمرده شده و مرتكبان آن محروم از بهره اخروى دانسته شدهاند: «اِنَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللّهِ واَيمـنِهِم ثَمَنـًاقَليلاً اُولـئِكَ لا خَلـقَ لَهُم».گفتهاند كه آيه درباره فردى نازل شدهكه براى فروش كالايش سوگند دروغ ياد مىكرد.[378] قول ديگراين است كه آيه درباره گروهى از يهوديان نازل شد كه آياتى را از جانب خود نوشته،با سوگند دروغ آن را به خداوند نسبت مىدادند.[379]هـ.جادوگرى:در آيه 102 بقره/2 از سرگذشت گروهى از بنىاسرائيل در عهد حضرتسليمان(عليه السلام)ياد شده است كه سرمايه نفس خود را در برابر جادوگريهاى زيانبارو باطل فروختند: «ولـكِنَّ الشَّيـطينَ كَفَروا يُعَلِّمونَالنّاسَ السِّحرَ وما اُنزِلَ عَلَى المَلَكَينِ بِبابِلَ هـروتَ ومـروتَ... ويَتَعَلَّمونَ ما يَضُرُّهُم و لايَنفَعُهُم ودائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 234لَقَد عَلِموا لَمَنِ اشتَرهُ ما لَهُ فِىالأخِرَةِ مِن خَلـق و لَبِئسَ ما شَرَوا بِهِ اَنفُسَهُم لَو كانوا يَعلَمون». مراد اين آيه،رواج جادو*گرى در عهد حضرت سليمان(عليه السلام)است. خداوند براى ابطال سحرجادوگران، هاروت و ماروت را كه از فرشتگان الهى بودند، به سوى مردم فرستاد؛ ولىبنىاسرائيل پس از آموختن راههاى ابطال سحر، آن را در راههاى ناپسند به كارگرفتند.[380]خداوند در اين آيه از اين كار به فروختن خود در برابر بهايى ناپسند و بد ياد كردهاست.و.خيانت در شهادت:مسلمانان بايد شاهدان غير همكيش خود كه بر وصيتى شهادت مىدهند را سوگنددهند كه در اداى شهادت، خيانت روا ندارند و آن را به بهايى اندك نفروشند، هر چنداين شهادت به زيان نزديكان آنان باشد: «يـاَيُّهَا الَّذينَءامَنوا شَهـدَةُ بَينِكُم اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ المَوتُ حينَ الوَصِيَّةِاثنانِ ذَوا عَدل مِنكُم اَو ءاخَرانِ مِن غَيرِكُم... فَيُقسِمانِ بِاللّهِ اِنِارتَبتُم لانَشتَرى بِهِ ثَمَنـًا ولَو كانَ ذاقُربى».(مائده/5،106) آيه درمورد دو نفر از مسيحيان نازل شد كه به طمع تحصيل اموال يك مرده شهادت ناروا دادند؛ولى سرانجام دروغ آنان آشكار شد و اموال مرده در نزد آنان يافت شد.[381]ز.سخنان باطل و بيهوده:در آيه 6 لقمان/31 از خريد سخنان لهو و باطل از سوى برخى به هدف گمراهساختن مردم از راه راست سخن به ميان آمده است: «ومِنَ النّاسِمَن يَشتَرى لَهوَ الحَديثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللّهِ بِغَيرِ عِلم ويَتَّخِذَها هُزُوًا اُولـئِكَ لَهُم عَذابٌ مُهين».درباره اينكه مراد از «لَهوَ الحَديث» در آيه چيست؟ آراى گوناگونى مطرح شده است؛ برخىآن را به غنا تفسير كردهاند[382]، چنانكهدر احاديث اهلبيت(عليهم السلام)نيز اين معنا آمده است[383]؛ولى شمارى از مفسران آن را سخنان باطلى دانستهاند كه براى بازداشتن مردم از سخنحق مطرح مىشود[384]، چنانكهدر شأن نزول آيه آمده كه نضربن حارث گزارشهاى مربوط به شاهان ايران از جملهداستان رستم و اسفنديار را مىخريد و آنها را براى قريش بازگو مىكرد تا بدينوسيله مردم را از شنيدن قرآن باز دارد.[385] برخىديگر لهوالحديث را مفهومى عام شمردهاند كه شامل موارد متعددى مىشود؛ از جملهسخنان و داستانهاى بىاساس[386] و هرسخنى كه انسان را از دائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 235اهداف اصلى[387] و خداوند[388]منصرف كند (مانند كفر و شرك[389]). درحديثى، امامصادق(عليه السلام) مراد از سخنان باطل را در آيه طعن و به مسخره گرفتنآيات الهى دانستهاند كه روش ابوجهل و پيروانش بود[390]، چنانكهجمله «و يَتَّخِذَها هُزُوًا» در اين آيه مؤيد اين نظراست.منابعاحكامالقرآن،الجصاص (م. 370ق.)، به كوشش صدقى محمد، مكة المكرمة، المكتبة التجارية؛ ارشادالاذهان، العلامة الحلى (م. 726ق.)، به كوشش فارس الحسون، قم، نشر اسلامى، 1410ق؛الارشاد، المفيد (م. 413ق.)، به كوشش مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، بيروت،دارالمفيد، 1414ق؛ اسباب النزول، الواحدى (م. 468ق.)، به كوشش ايمن صالح،قاهرة، دارالحديث؛ الاستبصار، الطوسى (م. 460ق.)، به كوشش غفارى، قم، دارالحديث،1380ش؛ الاصفى، الفيض الكاشانى (م. 1091ق.)، به كوشش مركز الابحاث والدراسات،قم، الاعلام الاسلامى، 1418ق؛ اعانة الطالبين، السيد البكرى الدمياطى (م. 1310ق.)،بيروت، دار احياء التراث العربى، 1412ق؛ الاقناع، الشربينى (م. 977ق.)، بيروت،دارالمعرفه؛ الام، الشافعى (م 204ق.)، بيروت، درالمعرفه؛ الامالى، الطوسى (م. 460ق.)،قم، دارالثقافة، 1414ق؛ انوار الفقاهه، المكارم الشيرازى، قم، هدف، 1415ق؛ ايضاحالفوائد،محمدبن الحسن بن يوسف الحلى (م. 771ق.)، به كوشش اشتهاردى و ديگران، قم،اسماعيليان، 1363ش؛ بحارالانوار، المجلسى (م. 1110ق.)، بيروت، دار احياء التراثالعربى، 1403ق؛ البحر الرائق، ابونجيم المصرى (م. 970ق.)، به كوشش زكرياعميرات، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418؛ البداية والنهايه، ابنكثير (م. 774ق.)،به كوشش على محمد و عادل احمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418ق؛ بدائع الصنائع،علاء الدين الكاشانى (م. 587ق.)، پاكستان، المكتبة الحبيبية، 1409ق؛ بلغةالفقيه، سيد محمد بحرالعلوم (م. 1326ق.)، به كوشش آل بحرالعلوم، تهران، مكتبةالصادق، 1409ق؛ تاج العروس، الزبيدى (م. 1205ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت،دارالفكر، 1414ق؛ تاريخ الامم والملوك، الطبرى (م. 310ق.)، بيروت، دارالكتبالعلمية، 1417ق؛ تاريخ تمدن اسلام، جرجى زيدان، ترجمه: جواهركلام، تهران،اميركبير، 1373ش؛ تبصرة الفقهاء بين الكتاب والسنه، محمد صادقى، قم، فرهنگاسلامى، اسماعيليان، 1412ق؛ التبيان، الطوسى (م. 460ق.)، به كوشش احمد حبيبالعاملى،بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تحرير الاحكام الشرعيه، العلامة الحلى (م. 726ق.)،به كوشش بهادرى، قم، مؤسسة الامام الصادق(عليه السلام)، 1420ق؛ تحرير الوسيله،امام خمينى(قدس سره)(م. 1368ش.)، قم، نشر اسلامى، 1363ش؛ تحف العقول، حسن بنشعبة الحرانى (م.قرن4ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404ق؛ التحقيق،المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374ش؛ تذكرة الفقهاء، العلامة الحلى (م. 726ق.)،قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، 1414ق؛ تسنيم، جوادى آملى، قم، اسراء،1378ش؛ تعليقات المكاسب، صادق طهورى، قم، انوارالهدى، 1419ق؛ تفسير جوامعالجامع، الطبرسى (م. 548ق.)، بيروت، دارالاضواء، 1405ق؛ تفسير الصافى، الفيضالكاشانى (م. 1091ق.)، بيروت، اعلمى، 1402ق؛ تفسير عبد الرزاق، عبدالرزاقالصنعانى (م. 211ق.)، به كوشش محمود محمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1419ق؛تفسير العياشى، العياشى (م. 320ق.)، به كوشش رسولى محلاّتى، تهران، المكتبةالعلمية الاسلامية؛ تفسير غريب القرآن الكريم، الطريحى (م. 1085ق.)، به كوششطريحى، قم، زاهدى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م. 774ق.)، به كوشش مرعشلى،دائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 236بيروت،دارالمعرفة، 1409ق؛ تفسير القرآن الكريم، سيد مصطفى خمينى (م. 1356ش.)، به كوششسجادى، تهران، وزارت ارشاد، 1362ش؛ تفسير القمى، القمى (م. 307ق.)، به كوششالجزايرى، لبنان، دارالسرور، 1411ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. 606ق.)،قم، دفتر تبليغات، 1413ق؛ تفسير كنزالدقايق، المشهدى، به كوشش درگاهى، تهران،وزارت ارشاد، 1411ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتبالاسلامية، 1375ش؛ تفسير نورالثقلين، العروسى الحويزى (م. 1112ق.)، به كوششرسولى محلاتى، اسماعيليان، 1373ش؛ تهذيب الاحكام، الطوسى (م. 460ق.)، به كوششموسوى و آخوندى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1365ش؛ جامعالبيان، الطبرى (م. 310ق.)،به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415ق؛ جامع الخلاف والوفاق، على بن محمدالقمى السبزوارى (م. قرن 7)، به كوشش حسنى، قم، زمينهسازان ظهور امام عصر(عج)،1379ش؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م. 671ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية،1417ق؛ الجامع للشرايع، يحيى بن سعيد الحلى (م. 690ق.)، به كوشش گروهى ازفضلاء، قم، سيد الشهداء، 1405ق؛ جامع المدارك، سيد احمد الخوانسارى (م. 1405ق.)،به كوشش غفارى، تهران، مكتبة الصدوق، 1405ق؛ جامع المقاصد، الكركى (م. 940ق.)،قم، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، 1411ق؛ الجواهر الحسان، الثعالبى (م. 875ق.)،به كوشش ابومحمد الغمارى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1416ق؛ جواهر الكلام، النجفى(م. 1266ق.)، به كوشش قوچانى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ حاشيةالمكاسب،على ايروانى غروى، به كوشش فخار اصفهانى، دار ذوى القربى، 1421ق؛ الحاوى الكبير،الماوردى (م 450ق.)، به كوشش محمد معوض، بيروت، دارالكتب العلمية، 1414ق؛الحدائق الناضره، يوسف البحرانى (م. 1186ق.)، به كوشش آخوندى، قم، نشر اسلامى،1363ش؛ حقوق تجارت، محمد على عبادى، تهران، گنج دانش، 1373ش؛ الخصال، الصدوق (م.381ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1416ق؛ الخلاف، الطوسى (م. 460ق.)،به كوشش سيد على خراسانى و ديگران، قم، نشر اسلامى، 1418ق؛ دائرةالمعارفالاسلاميه، ترجمه: احمد شنتاوى و ديگران، بيروت، دارالمعرفة، 1933 م؛ الدرالمنثور،السيوطى (م. 911ق.)، بيروت، دارالفكر، 1414ق؛ دعائمالاسلام، النعمان المغربى(م. 363ق.)، به كوشش فيضى، قاهرة، دارالمعارف، 1383ق؛ ربا، بانك، بيمه، مرتضىمطهرى، قم، صدرا، 1364ش؛ روح المعانى، الآلوسى (م. 1270ق.)، به كوشش محمد حسين،بيروت، دارالفكر، 1417ق؛ الروضة البهيه، الشهيد الثانى (م. 965ق.)، تهران،انتشارات علميه اسلاميه؛ روضة الطالبين، النووى (م. 676ق.)، به كوشش عادل احمد وعلى محمد، بيروت، دارالكتب العلمية؛ روضة الواعظين، الفتال النيشابورى (م. 508ق.)،به كوشش سيد محمد مهدى، قم، الرضى؛ رياض المسائل، سيد على الطباطبائى (م. 1231ق.)،قم، موسسة آلالبيت(عليهم السلام)، 1418ق؛ زادالمسير، جمالالدين الجوزى (م. 597ق.)،بيروت، المكتب الاسلامى، 1407ق؛ زبدة البيان، المقدس الاردبيلى (م. 993ق.)، بهكوشش استادى و زمانى نژاد، قم، مؤمنين، 1378ش؛ سبل السلام، الكحلانى (م. 1182ق.)،مصر، مكتبة مصطفى البابى، 1379ق؛ السرائر، ابن ادريس (م. 598ق.)، قم، نشر اسلامى،1411ق؛ سنن ابن ماجه، ابنماجه (م. 275ق.)، به كوشش محمد فؤاد، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1395ق؛ سنن الترمذى، الترمذى (م. 279ق.)، به كوششعبدالوهاب عبداللطيف، بيروت، دارالفكر، 1402ق؛ سنن الدار قطنى، الدار قطنى (م. 385ق.)،به كوشش مجدى الشورى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417ق؛ السنن الكبرى، البيهقى (م.458ق.)، بيروت، دارالفكر، 1416ق؛ السيرة النبويه، ابن كثير (م. 774ق.)، بهكوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1418ق؛ شرايع الاسلام، المحقق الحلى (م. 676ق.)،تهران، اعلمى، 1389ق؛ شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار(عليهم السلام)،النعمان المغربى (م. 363ق.)، به كوشش جلالى، قم، نشر اسلامى، 1414ق؛ شواهدالتنزيل، الحاكم الحسكانى، (م. 506ق.)، به كوشش محمودى، تهران، وزارت ارشاد،1411ق؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى، دائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 237مسلم(م. 261ق.)، به كوشش محمد سالم، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415ق؛ علل الشرايع،الصدوق (م. 381ق.)، بيروت، اعلمى، 1408ق؛ العناوين، سيد عبدالفتاح الحسينىالمراغى (م. 1250ق.)، قم، نشر اسلامى، 1417ق؛ عوالى اللئالى، ابن ابى جمهور (م.880ق.)، به كوشش مرعشى و عراقى، قم، سيدالشهداء، 1403ق؛ عيون اخبار الرضا(عليهالسلام)، الصدوق (م. 381ق.)، به كوشش و ترجمه مستفيد و غفارى، تهران، صدوق،1372ش؛عيون الحكم والمواعظ، على بن محمد الليثى (م. قرن 6)، به كوشش حسنى، قم،دارالحديث، 1376ش؛ غنية النزوع، الحلبى (م. 585ق.)، به كوشش بهادرى، قم، مؤسسهامام صادق(عليه السلام)، 1417ق؛ الفتاوى الميسره، سيد على السيستانى، مكتبةالسيستانى، 1417ق؛ فتحالبارى، ابن حجر العسقلانى (م. 852ق.)، دوم، بيروت،دارالمعرفة؛ فتح العزيز، عبدالكريم بن محمد الرافعى (م. 623ق.)، دارالفكر؛ فتحالقدير، الشوكانى (م. 1250ق.)، بيروت، دارالمعرفة؛ فتح المعين، مليبارى هندى (م.987ق.)، بيروت، دارالفكر، 1418ق؛ فتح الوهاب، زكريا بن محمد الانصارى (م. 926ق.)،به كوشش دارالكتب العلمية، 1418ق؛ الفصول المهمة فى اصول الائمه(عليهم السلام)،الحر العاملى (م. 1104ق.)، به كوشش قائينى، قم، معارف اسلامى امام رضا(عليهالسلام)، 1418ق؛ الفقه الاسلامى و ادلته، وهبة الزحيلى، دمشق، دارالفكر، 1418ق؛فقه السنه، سيد سابق، بيروت، دار الكتب العربى؛ فقه الصادق(عليه السلام)، سيد محمدصادق روحانى، قم، دارالكتاب، 1413ق؛ فقه القرآن، الراوندى (م. 573ق.)، به كوششحسينى، قم، كتابخانه نجفى، 1405ق؛ فقه القرآن، محمد يزدى، قم، اسماعيليان، 1415ق؛القاموس المحيط، الفيروزآبادى (م. 817ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دار احياءالتراث العربى، 1417ق؛ قانون تجارت در نظم حقوقى كنونى، محمد دمرچيلى و ديگران،خليج فارس، 1380ش؛ قواعد الاحكام، العلامة الحلى (م. 726ق.)، به كوشش و نشرالنشر الاسلامى، قم، 1413ق؛ القواعد الفقهيه، سيد محمد حسن بجنوردى، به كوششمهريزى و درايتى، قم، هادى، 1419ق؛ القواعد الفقهيه، مكارم شيرازى؛ الكافى،الكلينى (م. 329ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375ش؛ كتابالبيع، امام خمينى(قدس سره)(م. 1368ش.)، قم، نشر آثار الامام(قدس سره)، 1379ش؛كتاب البيع، محمد حسن قديرى، نشر آثار الامام(قدس سره)، 1418ق؛ كتاب الطهاره، سيدابوالقاسم الخوئى (م. 1413ق.)، قم، آل البيت، 1411ق؛ الكشاف، الزمخشرى (م. 538ق.)،قم، بلاغت، 1415ق؛ كشاف القناع، منصور بن يونس البهوتى (م. 1051ق.)، به كوششمحمد حسن، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418ق؛ كفاية الاحكام (كفاية الفقه)، محمدباقر السبزوارى (م. 1090ق.)، اصفهان، مدرسة صدر مهدوى؛ كلمة التقوى (فتاوى)،محمد امين زين الدين، قم، مهر، 1413ق؛ كنزالعرفان فى فقه القرآن، مقداد السيورى(م. 826ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، مرتضوى، 1373ش؛ كنزالعمال، المتقى الهندى(م. 975ق.)، به كوشش صفوه السقاء، بيروت، الرسالة، 1413ق؛ لسان العرب، ابنمنظور (م. 711ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408ق؛المبسوط، السرخسى (م. 483ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406ق؛ مبسوط در ترمينولوژىحقوق، محمد جعفر جعفرى لنگرودى، تهران، كتابخانه گنج دانش، 1378ش؛ المبسوط فى فقهالاماميه، الطوسى (م. 460ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، مكتبة المرتضوية؛ مجمعالبحرين، الطريحى (م. 1085ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، فرهنگاسلامى، 1408ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. 548ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406ق؛مجمعالزوائد، الهيثمى (م. 807ق.)، به كوشش العراقى و ابن حجر، بيروت، دارالكتابالعربى، 1402ق؛ مجمع الفائدة والبرهان، المحقق الاردبيلى (م. 993ق.)، به كوششعراقى و ديگران، قم، انتشارات اسلامى، 1416ق؛ المجموع فى شرح المهذب، النووى (م. 676ق.)،دارالفكر؛ المحلى بالآثار، ابن حزم الاندلسى (م. 456ق.)، به كوشش سليمان بندارى،بيروت، دارالكتب العلمية، 1405ق؛ مختلف الشيعه، العلامة الحلى (م. 726ق.)، بهكوشش مركز الابحاث والدراسات، قم، دفتر تبليغات، 1416ق؛ مدارك الاحكام، سيد محمدبن على الموسوى العاملى دائرة المعارف قرآنكريم، جلد 7، صفحه 238(م. 1009ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، 1410ق؛مسالك الافهام الى آيات الاحكام، فاضل الجواد الكاظمى (م. 960ق.)، به كوشش شريفزاده،تهران، مرتضوى، 1365ش؛ مسالك الافهام الى تنقيح شرايع الاسلام، الشهيد الثانى (م.965ق.)، قم، معارف اسلامى، 1416ق؛ مستدرك سفينة البحار، على نمازى شاهرودى (م. 1405ق.)،به كوشش نمازى، قم، نشر اسلامى، 1419ق؛ المستدرك علىالصحيحين، الحاكم النيشابورى(م. 405ق.)، به كوشش مصطفى عبدالقادر، بيروت، دارالكتب العلمية، 1411؛ مستدركالوسائل، النورى (م. 1320ق.)، بيروت، آلالبيت(عليهم السلام)لاحياء التراث،بيروت، 1408ق؛ مستند تحرير الوسيله، سيد مصطفى خمينى (م. 1397ق.)، قم، نشر آثارالامام(قدس سره)، 1418ق؛ مستند الشيعه، احمد النراقى (م. 1245ق.)، قم، آلالبيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، 1415ق؛ مسند احمد، احمد بن حنبل (م. 241ق.)،بيروت، دار احياء التراث العربى، 1415ق؛ مصباح الفقاهه، تقريرات بحث آيةاللهخوئى (م. 1413ق.)، توحيدى، قم، انصاريان، 1417ق؛ معانى الاخبار، الصدوق (م. 381ق.)،به كوشش غفارى، قم، انتشارات اسلامى، 1361ش؛ معانى القرآن، النحاس (م. 338ق.)،به كوشش الصابونى، عربستان، جامعة ام القرى، 1409ق؛ المعتبر، المحقق الحلى (م. 676ق.)،مؤسسه سيدالشهداء، 1363ش؛ معجم الفاظ الفقه الجعفرى، احمد فتحالله، اول، 1415ق؛المعجم فى فقه لغة القرآن، محمد واعظزاده و ديگران، مشهد، آستان قدس رضوى، 1419ق؛مغنى المحتاج، محمد الشربين (م. 977ق.)، بيروت، دار احياءالتراث العربى، 1377ق؛المغنى والشرح الكبير، عبدالله بن قدامه (م. 620ق.) و عبدالرحمن بن قدامه (م. 682ق.)،بيروت، دارالكتب العلميه؛ مفردات، الراغب (م. 425ق.)، به كوشش صفوان داوودى،دمشق، دارالقلم، 1412ق؛ المفصل، جواد على، بيروت، دارالعلم للملايين، 1976 م؛المقنعه، المفيد (م 413ق.)، قم، نشر اسلامى، 1410ق؛ المكاسب، الانصارى (م. 1281ق.)،تبريز، 1375ق؛ المكاسب المحرمه، امام خمينى(قدس سره)، قم، اسماعيليان، 1410ق؛المكاسب والبيع، تقرير بحث النايينى (م. 1355ق.)، محمدتقى الآملى، قم، نشراسلامى، 1413ق؛ منتهى المطلب، العلامة الحلى (م. 726ق.)، به كوشش مجمع البحوثالاسلامية، مشهد، آستان قدس رضوى، 1412ق؛ من لا يحضره الفقيه، الصدوق (م. 381ق.)،به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404ق؛ منهاج الصالحين، سيد ابوالقاسم الخويى (م.1413ق.)، قم، مدينة العلم، مهر، 1410ق؛ منهاج الصالحين، سيد محسن الحكيم (م. 1390ق.)،بيروت، دارالتعارف، 1400ق؛ منهاج الصالحين (فتوى، معاملات)، سيد على السيستانى،قم، ستاره، 1416ق؛ منهاج الفقاهه، سيد محمد صادق الروحانى، انتشارات ياران، 1418ق؛منية الطالب، تقرير بحث النايينى (م. 1355ق.)، موسى نجفى (م. 1363ق.)، قم، نشراسلامى، 1418ق؛ مواهب الجليل، الحطاب الرعينى (م. 954ق.)، به كوشش زكرياعميرات، بيروت، دارالكتب العلمية، 1416ق؛ موسوعة التاريخ الاسلامى، محمد هادى يوسفىغروى، قم، مجمع الفكر الاسلامى، 1417ق؛ المهذب، ابن براج الطرابلسى (م. 481ق.)،به كوشش مؤسسه سيدالشهداء(عليه السلام)، قم، نشر اسلامى، 1406ق؛ المهذب البارع،ابن فهد الحلّى، (م. 841ق.)، به كوشش العراقى، قم، النشر الاسلامى، 1413ق؛ميزان الحكمه، رى شهرى، قم، دارالحديث، 1416ق؛ الميزان، الطباطبايى (م. 1402ق.)،بيروت، اعلمى، 1393ق؛ النكت والعيون، الماوردى (م. 450ق.)، بيروت، دارالكتبالعلمية،1412ق؛ نهاية الاحكام، حسن بن يوسف العلامة الحلى (م. 726 ق)، به كوشش رجائى،بيروت، دارالاضواء، 1406ق؛ نهج البلاغه، صبحى صالح، تهران، دارالاسوة، 1415ق؛نهج الفقاهه، سيد محسن الحكيم (م. 1397ق.)، قم، 22 بهمن؛ واژههاى دخيل در قرآنمجيد، آرتور جفرى، ترجمه: فريدون بدره، توس، 1372ش؛ وسائلالشيعه، الحر العاملى(م. 1104ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياءالتراث، 1412ق.سيد عباس رضوى، سيد جعفرصادقى فدكى[1]. لسانالعرب، ج2،ص19، «تجر»؛ المعجمفىفقه لغة القرآن، ج7، ص632؛ القاموس المحيط، ج1، ص508،«التاجر».[2]. مفردات، ص164؛التحقيق، ج2، ص380 ـ 381، «تجر».[3]. واژههاى دخيل، ص155؛دائرةالمعارف الاسلاميه، ج4، ص581.[4]. لسانالعرب، ج2،ص19؛ تاج العروس، ج3، ص66، «تجر».[5]. المبسوط، سرخسى،ج25، ص157؛ بدائع الصنائع، ج4، ص134؛ ج6، ص92؛ البحرالرائق، ج8، ص169.[6]. رياضالمسائل،ج1، ص498؛ ج8، ص39؛ جامع المقاصد، ج4، ص5.[7]. ترمينولوژى حقوق،ج2، ص1141.[8]. حقوق تجارت، ص18ـ 28؛ قانون تجارت در نظم حقوقى كنونى، ص6 ـ 12.[9]. مفردات، ص155،«بيع»؛ ص453، «شرى»؛ فتح المعين، ج3، ص5؛ المكاسب والبيع، ج1، ص5، 34، 88.[10]. مختلفالشيعه،ج5، ص51؛ المكاسبوالبيع، ج1،ص106.[11]. معجم الفاظ فقهالجعفرى، ص97؛ تفسير سيد مصطفى خمينى، ج4، ص10.[12]. جواهرالكلام، ج22،ص4 ـ 5؛ الميزان، ج15، ص127؛ البيع، امام خمينى، ج4، ص56.[13]. الروضةالبهيه،ج3، ص206؛ تبصرةالفقهاء، ج1، ص361؛ بدائعالصنائع، ج2، ص11 ـ 12؛ ج7، ص201.[14]. التحقيق، ج1، ص380ـ 381؛ روحالمعانى، ج18، ص260.[15]. زادالمسير، ج5، ص365؛تفسير قرطبى، ج12، ص279؛ فتحالقدير، ج4، ص35.[16]. زادالمسير، ج5،ص365؛ تفسير قرطبى، ج12، ص279.[17]. جامع البيان، ج2،ص386؛ مجمع البيان، ج2، ص47؛ غريب القرآن، ص475.[18]. اسباب النزول، ص224؛التبيان، ج7، ص480؛ الميزان، ج15، ص 184.[19]. تفسير قرطبى، ج13،ص5، 14؛ تفسير ابن كثير، ج3، ص182؛ البداية و النهايه، ج6، ص318.[20]. مجمع البيان، ج8،ص200؛ زادالمسير، ج6، ص225؛ تفسير قرطبى، ج14، ص266 ـ 267.[21]. الكافى، ج5، ص74؛مجمعالبيان، ج8، ص200؛ الصافى، ج3، ص350.[22]. التبيان، ج6، ص115؛تفسير قرطبى، ج9، ص154؛ بحارالانوار، ج12، ص222.[23]. مجمعالبيان، ج5،ص379؛ تفسير قرطبى، ج9، ص155 ـ 156؛ بحارالانوار، ج12، ص222 ـ 223.[24]. التبيان، ج6، ص159؛تفسير قرطبى، ج9، ص220؛ البداية و النهايه، ج1، ص243.[25]. جامعالبيان، ج12،ص130؛ التبيان، ج4، ص461؛ مجمعالبيان، ج4، ص303.[26]. جامع البيان، ج15،ص270؛ التبيان، ج7، ص23 ـ 24؛ فتحالقدير، ج3، ص275.[27]. مجمعالبيان، ج6،ص323؛ تفسير قرطبى، ج10، ص375.[28]. مجمعالبيان، ج10،ص451؛ زادالمسير، ج8، ص314؛ تفسير قرطبى، ج20، ص203.[29]. فتح القدير، ج5،ص497 ـ 498؛ الميزان، ج20، ص365 ـ 366.[30]. جامع البيان، ج30،ص396 ـ 397؛ مجمع البيان، ج10، ص451؛ نورالثقلين، ج5، ص676.[31]. مجمعالبيان،ج10، ص451؛ بحارالانوار، ج18، ص175.[32]. السننالكبرى، ج6،ص522؛ فتح القدير، ج5، ص499؛ تفسير قرطبى، ج20، ص201.[33]. المفصل، ج7، ص285؛تاريخ التمدن الاسلامى، ج1، ص35.[34]. الميزان، ج20، ص366.[35]. التبيان، ج8، ص165؛تفسير ابن كثير، ج3، ص406؛ الميزان، ج16، ص61.[36]. جامعالبيان، ج10،ص127؛ مجمع البيان، ج5، ص30؛ زادالمسير، ج3، ص280.[37]. تفسير قمى، ج1،ص284؛ الصافى، ج2، ص329.[38]. جامعالبيان، ج9،ص245؛ مجمع البيان، ج4، ص430؛ فقهالقرآن، راوندى، ج1، ص351.[39]. تاريخ طبرى، ج2،ص131؛ البداية و النهايه، ج3، ص313؛ الدرالمنثور، ج3، ص169.[40]. السيرةالنبويه،ج2، ص380؛ البداية والنهايه، ج3، ص313؛ موسوعة التاريخ الاسلامى، ج2، ص110.[41]. جامع البيان، ج30،ص114؛ التبيان، ج10، ص295؛ مجمعالبيان، ج10، ص291.[42]. تفسير قمى، ج2،ص410؛ فقه القرآن، راوندى، ج2، ص55؛ موسوعة التاريخ الاسلامى، ج1، ص687.[43]. جامع البيان، ج28،ص132؛ الصافى، ج5، ص176؛ مسند احمد، ج3، ص370.[44]. صحيح مسلم، ج3،ص10؛ السنن الكبرى، ج3، ص181؛ بحارالانوار، ج22، ص59 ـ 60.[45]. جامعالبيان،ج28، ص131؛ مجمعالبيان، ج10، ص11؛ زادالمسير، ج8، ص25.[46]. تفسير قرطبى،ج18، ص109؛ بحارالانوار، ج22، ص59.[47]. جامع البيان، ج2،ص386؛ تفسير قرطبى، ج2، ص413؛ مجمعالبيان، ج2، ص47.[48]. تحريرالاحكام، ج1،ص158؛ المهذب البارع، ج2، ص334؛ تفسير ابن كثير، ج4، ص424.[49]. مجمعالبيان،ج10، ص14؛ تفسير ابن كثير، ج4، ص392.[50]. التبيان، ج10، ص413ـ 414؛ فتح القدير، ج5، ص498؛ مجمع البيان، ج7، ص193 ـ 194.[51]. فقه القرآن،راوندى، ج2، ص41.[52]. تفسير قرطبى، ج13،ص5، 14؛ تفسير ابن كثير، ج3، ص182؛ البداية والنهايه، ج6، ص318.[53]. التبيان، ج7، ص480؛الميزان، ج15، ص184.[54]. تفسير قرطبى، ج13،ص5؛ الميزان، ج1، ص85؛ بحارالانوار، ج9، ص131.[55]. تاريخ طبرى، ج2،ص35؛ البداية و النهايه، ج2، ص358؛ بحار الانوار، ج16، ص9.[56]. الكافى، ج5، ص75؛نور الثقلين، ج3، ص609؛ وسائلالشيعه، ج17، ص15.[57]. جامع البيان، ج2،ص385؛ نورالثقلين، ج1، ص195؛ كنزالدقائق، ج1، ص482.[58]. وسائل الشيعه، ج11،ص60؛ مستدرك الوسائل، ج10، ص166؛ بحارالانوار، ج96، ص372.[59]. مجمعالبيان، ج3،ص266؛ التفسيرالكبير، ج11، ص130؛ الميزان، ج5، ص162.[60]. جامعالبيان، ج6،ص83 ـ 84؛ التبيان، ج3، ص418.[61]. روح المعانى، ج6،ص81؛ نمونه، ج4، ص251.[62]. مجمع البيان، ج3،ص266؛ نورالثقلين، ج1، ص584؛ تفسيرقرطبى، ج6، ص42 ـ 43.[63]. جامعالبيان،ج17، ص193؛ مجمعالبيان، ج7، ص146؛ الدرالمنثور، ج4، ص356.[64]. الكافى، ج4، ص264،422؛ من لا يحضره الفقيه، ج2، ص403؛ تهذيب، ج5، ص122.[65]. عللالشرايع، ج2،ص406؛ وسائل الشيعه، ج11، ص14؛ بحارالانوار، ج96، ص33.[66]. علل الشرايع، ج1،ص273؛ عيون اخبار الرضا(عليه السلام)، ج1، ص97؛ نورالثقلين، ج3،ص489.[67]. احكام القرآن، ج2،ص604؛ تفسير قرطبى، ج6، ص324 ـ 325؛ الميزان، ج6، ص142.[68]. تفسيرالعياشى،ج1، ص346؛ وسائلالشيعه، ج11، ص60؛ بحارالانوار، ج96، ص65.[69]. جامعالبيان، ج5،ص45؛ الكافى، ج5، ص150؛ الدرالمنثور، ج2، ص144.[70]. الكافى، ج5،ص148؛ من لا يحضره الفقيه، ج3، ص191؛ وسائل الشيعه، ج17، ص12.[71]. الكافى، ج5،ص149؛ من لا يحضرهالفقيه، ج3، ص192؛ تهذيب، ج7، ص3.[72]. وسائلالشيعه،ج17، ص11؛ بحارالانوار، ج10، ص100؛ ميزان الحكمه، ج1، ص324.[73]. الكافى، ج5، ص148ـ 149؛ من لا يحضره الفقيه، ج3، ص193؛ وسائل الشيعه، ج17، ص11.[74]. الكافى، ج5، ص147ـ 149؛ من لا يحضره الفقيه، ج3، ص192؛ تهذيب، ج7، ص2 ـ 3.[75]. من لايحضرهالفقيه،ج3، ص192؛ تهذيب، ج6، ص323؛ وسائل الشيعه، ج17، ص27.[76]. الكافى، ج5، ص149؛من لا يحضره الفقيه، ج3، ص193؛ تهذيب، ج7، ص3.[77]. الكافى، ج5، ص149؛دعائم الاسلام، ج2، ص16؛ وسائل الشيعه، ج17، ص14.[78]. تهذيب، ج7، ص4؛وسائل الشيعه، ج17، ص18؛ عوالى اللئالى، ج3، ص194.[79]. من لا يحضرهالفقيه، ج3، ص192؛ وسائل الشيعه، ج17، ص10 ـ 11؛ كنزالعمال، ج4، ص346.[80]. الحدائق، ج18، ص357؛المجموع، ج9، ص149؛ اعانة الطالبين، ج3، ص6.[81]. فقه القرآن،يزدى، ج2، ص101 ـ 103.[82]. الحدائق، ج18، ص367.[83]. مختلف الشيعه، ج6،ص391.[84]. الحدائق، ج18، ص367؛الخلاف، ج3، ص287.[85]. تذكرةالفقهاء،ج2، ص73؛ مجمع الفائده، ج8، ص152؛ فتحالعزيز، ج10، ص276.[86]. الحدائق، ج18،ص367؛ البيع، امامخمينى، ج1،ص273.[87]. الاقناع، ج1، ص253.[88]. مجمعالفائده، ج8،ص152 ـ 153؛ مصباحالفقاهه، ج3، ص245؛ حاشية المكاسب، ج2، ص167 ـ 169.[89]. منهاجالصالحين،حكيم، ج2، ص241 ـ 242؛ المبسوط، سرخسى، ج25، ص25؛ البحرالرائق، ج5، ص436.[90]. ر. ك: منهاجالفقاهه، ج3، ص406؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج15، ص384 ـ 385؛ منهاجالصالحين، سيستانى، ج2، ص296.[91]. مسالك الافهام،شهيد ثانى، ج4، ص150؛ زبدة البيان، ص486 ـ 487؛ رياض المسائل، ج8، ص561.[92]. الحدائق، ج20،ص367؛ رياض المسائل، ج1، ص589.[93]. مسالكالافهام،شهيدثانى، ج4، ص159؛ الحدائق، ج20، ص360.[94]. مجمعالفائده، ج8،ص152 ـ 153؛ حاشية المكاسب، ج2، ص170.[95]. كنزالعرفان، ج2،ص104؛ الحدائق، ج18، ص406.[96]. تحريرالاحكام، ج1،ص164؛ رياض المسائل، ج1، ص511؛ البحر الرائق، ج5، ص432.[97]. زبدة البيان، ص444؛المجموع، ج13، ص345.[98]. تذكرةالفقهاء،ج2، ص73؛ مجمع الفائده، ج8، ص152؛ اعانة الطالبين، ج3، ص83.[99]. انوار الفقاهه، ج1،ص248.[100]. تذكرةالفقهاء،ج1، ص462؛ مجمع الفائده، ج8، ص155؛ المجموع، ج9، ص158.[101]. السننالكبرى،ج6، ص17؛ مجمع الزوائد، ج4، ص171؛ سنن الدار قطنى، ج3، ص21.[102]. مستدرك الوسائل،ج13، ص230؛ جواهرالكلام، ج8، ص281؛ شرح اللمعه، ج7، ص18.[103]. الروضة البهيه، ج2،ص12 ؛ مصباح الفقاهه، خويى، ج3، ص340 ـ 341.[104]. التبيان، ج6، ص409؛الخلاف، ج3، ص121.[105]. الخلاف، ج3، ص121ـ 122؛ تذكرةالفقهاء، ج2، ص8؛ ايضاح الفوائد، ج1، ص440.[106]. مختلفالشيعه،ج7، ص258 ـ 259؛ جواهرالكلام، ج30، ص276؛ المبسوط، سرخسى، ج5، ص125.[107]. جواهرالكلام، ج24،ص172؛ رياض المسائل، ج8، ص387 ـ 388.[108]. الكافى، ج5، ص303؛ج6، ص190؛ سنن ابن ماجه، ج2، ص845.[109]. زبدة البيان، ص491؛الخلاف، ج3، ص121 ـ 123.[110]. المبسوط، طوسى، ج2،ص137؛ شرايع الاسلام، ج2، ص313 ـ 314.[111]. نهج الفقاهه، ص216؛جامع المدارك، ج3، ص86؛ الفقه الاسلامى، ج5، ص3341.[112]. المكاسب، ج3، ص365؛بلغة الفقيه، ج2، ص221؛ مصباح الفقاهه، ج4، ص85.[113]. الفقه الاسلامى،ج5، ص3340 ـ 3341.[114]. فقه القرآن،يزدى، ج2، ص103.[115]. المكاسب، ج4، ص7؛ منية الطالب، ج2، ص263.[116]. ايضاحالفوائد،ج1، ص401 ـ 404؛ نهاية الاحكام، ج2، ص465؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج16، ص208 ـ211.[117]. الام، ج3، ص12؛فتح العزيز، ج8، ص118؛ المجموع، ج9، ص239.[118]. تذكرة الفقهاء، ج10،ص25 ؛ نهاية الاحكام، ج2، ص461؛ مواهب الجليل، ج6، ص57.[119]. تذكرة الفقهاء، ج10،ص25 ؛ منتهى المطلب، ج2، ص1008 ـ 1009.[120]. تذكرةالفقهاء،ج10، ص48؛ نهايةالاحكام، ج2، ص481؛ فتح العزيز، ج8، ص125.[121]. القواعدالفقهيه،ج7، ص141؛ سبل السلام، ج3، ص15.[122]. الكافى، ج5، ص194؛تهذيب، ج7، ص124؛ وسائل الشيعه، ج17، ص353.[123]. تذكرةالفقهاء،ج2، ص193؛ مجمعالفائده، ج8، ص174؛ المحلى، ج8، ص430.[124]. مجمع الفائده، ج8،ص176؛ نهج الفقاهه، ص409 ـ 410؛ الشرح الكبير، ج4، ص133.[125]. الجامع الشرايع،ص249؛ تذكرة الفقهاء، ج1، ص469 ؛ مجمعالفائده، ج8، ص174 ـ 176.[126]. المحلى، ج8، ص429ـ 430 ؛ سبل السلام، ج3، ص15.[127]. المحلى، ج8، ص430.[128]. الكافى، ج5، ص179،193؛ من لا يحضره الفقيه، ج3، ص210، 223؛ الاستبصار، ج3، ص102.[129]. قواعدالاحكام،ج2، ص16؛ جامعالمقاصد، ج4، ص57؛ الفقه الاسلامى، ج5، ص3494 ـ 3495.[130]. تفسيرابنكثير،ج1، ص491؛ مصباحالفقاهه، ج2، ص164؛ البيع، امام خمينى، ج1، ص62 ـ 63.[131]. بلغةالفقيه، ج2،ص87؛ البيع، امام خمينى، ج1، ص62 ـ63، 145.[132]. العناوين، ج2، ص113؛منهاج الفقاهه، ج3، ص97.[133]. البيع، امامخمينى، ج1، ص62 ـ 63؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج15، ص297؛ منهاج الفقاهه،ج3، ص148.[134]. المكاسب والبيع،ج1، ص188؛ الفقه الاسلامى، ج5، ص3495.[135]. الفقه الاسلامى،ج5، ص3833.[136]. الخلاف، ج3، ص41؛السرائر، ج2، ص250؛ المكاسب، ج3، ص27.[137]. المكاسب، ج3، ص66؛بلغة الفقيه، ج2، ص87.[138]. مصباحالفقاهه،ج7، ص544؛ المجموع، ج13، ص104.[139]. فقهالقرآن،راوندى، ج2، ص49؛ مسالك الافهام، كاظمى، ج3، ص64.[140]. تذكرةالفقهاء، ج1،ص541؛ مسالكالافهام، شهيد ثانى، ج3، ص222؛ المغنى، ج4، ص329.[141]. شرايع الاسلام، ج2،ص317؛ مسالك الافهام، شهيد ثانى، ج3، ص404؛ روضة الطالبين، ج3، ص242.[142]. المجموع، ج13، ص93؛فقه القرآن، راوندى، ج2، ص49، 51؛ مسالك الافهام، كاظمى، ج3، ص56.[143]. تذكرة الفقهاء، ج1،ص541؛ مسالك الافهام، شهيد ثانى، ج3، ص222.[144]. مصباح الفقاهه، ج1،ص461؛ فتح المعين، ج3، ص129؛ القواعد الفقهيه، ج7، ص130.[145]. وسائل الشيعه، ج19،ص103؛ بحارالانوار، ج90، ص48؛ ميزان الحكمه، ج1، ص24.[146]. المبسوط، طوسى، ج3،ص221 ـ 222 ؛ الحدائق، ج21، ص530؛ الام، ج4، ص26.[147]. منهاج الصالحين،سيستانى، ج2، ص153؛ تحرير الوسيله، ج1، ص586؛ فتح الوهاب، ج1، ص460.[148]. روضة الطالبين، ج4،ص335.[149]. المهذب البارع، ج4،ص320؛ مسالك الافهام، شهيد ثانى، ج11، ص149؛ المجموع، ج15، ص113.[150]. المهذب، ج1، ص460؛الحدائق، ج21، ص199؛ بدائع الصنائع، ج6، ص79.[151]. المهذب البارع، ج2،ص554؛ المبسوط، طوسى، ج3، ص167؛ فقه القرآن، راوندى، ج2، ص67.[152]. شرايعالاسلام،ج2، ص263؛ الروضةالبهيه، ج3، ص206؛ جواهرالكلام، ج22، ص7.[153]. جامع المقاصد، ج4،ص6؛ تبصرةالفقهاء، ج1، ص362.[154]. تبصرة الفقهاء، ج1،ص362.[155]. همان؛ جامعالمقاصد،ج4، ص7؛ قواعد الاحكام، ج2، ص5.[156]. جامع المقاصد، ج4،ص8؛ قواعد الاحكام، ج2، ص5؛ ارشاد الاذهان، ج1، ص355.[157]. تبصرة الفقهاء، ج1،ص362.[158]. تبصرة الفقهاء، ج1،ص362.[159]. منهاج الصالحين،خويى، ج1، ص417؛ منهاج الصالحين، حكيم، ج1، ص434؛ ربا، بانك، بيمه، ص41 ـ 42.[160]. السرائر، ج2، ص253ـ 254.[161]. مجمع البيان، ج2،ص670.[162]. همان، ص206 ـ207؛ تفسير قرطبى، ج3، ص358؛ فتح القدير، ج1، ص295.[163]. فتح القدير، ج1،ص295.[164]. الحدائق، ج19، ص256؛فقه الصادق، ج18، ص178.[165]. الخلاف، ج3، ص43،51؛ ربا، بانك، بيمه، ص78.[166]. غنية النزوع، ص43؛منتهى المطلب، ج2، ص1008؛ جامع الخلاف والوفاق، ص27.[167]. مستندالشيعه، ج14،ص78؛ مجمعالفائده، ج8، ص28؛ المكاسب، ج1، ص33؛ كتاب الطهاره، ج1، ص560.[168]. الكافى، ج5، ص127؛التفسير الصافى، ج2، ص37؛ وسائل الشيعه، ج17، ص93.[169]. نهاية الاحكام، ج2،ص462؛ مستند تحرير الوسيله، ج1، ص334.[170]. المكاسب، ج1، ص33.[171]. المكاسب، ج1، ص100؛المكاسب المحرمه، ج1، ص36؛ مصباح الفقاهه، ج1، ص138.[172]. مستندتحريرالوسيله، ج1، ص306؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج14، ص70 ـ 71.[173]. مصباحالفقاهه،ج1، ص53؛ منهاج الفقاهه، ج1، ص52.[174]. المغنى، ج4، ص302.[175]. كلمة التقوى، ج4،ص8؛ تحرير الوسيله، ج2، ص625؛ الفتاوى الميسره، ص412.[176]. جامعالمقاصد،ج1، ص138؛ مجمعالفائده، ج1، ص269؛ المجموع، ج20، ص112.[177].مستندالشيعه،ج14،ص63؛منتهىالمطلب، ج2، ص1008؛ مجمع البيان، ج3، ص411.[178]. الكافى، ج5، ص127؛من لا يحضره الفقيه، ج3، ص171 ـ 172؛ وسائل الشيعه، ج17، ص93 ـ 95، 119.[179]. مسند احمد، ج2،ص97؛ الكافى، ج6، ص398؛ عوالى اللئالى، ج2، ص110.[180]. مصباح الفقاهه، ج1،ص27؛ المجموع، ج9، ص354؛ مغنى المحتاج، ج2، ص8.[181]. مصباح الفقاهه، ج1،ص483؛ منهاج الفقاهه، ج2، ص293؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج15، ص59.[182]. مجمع الفائده، ج8،ص161؛ مصباح الفقاهه، ج3، ص117؛ منهاج الفقاهه، ج2، ص293 ـ 294.[183]. مصباح الفقاهه، ج1،ص491؛ نهج الفقاهه، ص324؛ فتحالوهاب، ج1، ص272.[184]. فقه الصادق(عليه السلام)، ج15، ص61؛مصباح الفقاهه، ج1، ص491.[185]. البيع، امامخمينى، ج2، ص543 ـ 544.[186]. انوارالفقاهه، ص561،«تجارة»؛ منهاج الصالحين، حكيم، ج2، ص13.[187]. زبدة البيان، ص367.[188]. جامع البيان، ج18،ص176 ـ 178؛ نورالثقلين، ج3، ص602؛ الميزان، ج15، ص118.[189]. زبدة البيان، ص367؛فقه القرآن، راوندى، ج2، ص28؛ بدائعالصنائع، ج4، ص190.[190]. جامع البيان، ج6،ص326؛ زبدة البيان، ص366؛ فقه القرآن، راوندى، ج2، ص26.[191]. المكاسب، ج1،ص238؛ مصباح الفقاهه، ج1، ص263؛ فقه السنه، ج3، ص385.[192]. مجمعالبيان، ج3،ص338؛ فقهالقرآن، راوندى، ج2، ص26؛ المغنى، ج11، ص437 ـ 438.[193]. مجمع البيان، ج3،ص410؛ فقه القرآن، راوندى، ج2، ص274.[194]. نهاية الاحكام، ج2،ص469؛ الصافى، ج2، ص82؛ المكاسب المحرمه، ج2، ص5 ـ 9.[195]. مجمع البيان، ج3،ص410؛ فقها لقرآن، راوندى، ج2،ص275.[196]. وسائل الشيعه، ج17،ص321؛ الفصول المهمه، ج2، ص242؛ بحارالانوار، ج76، ص132.[197]. منتهى المطلب، ج2،ص1012؛ تذكرة الفقهاء، ج1، ص582؛ الحدائق، ج18، ص186.[198]. الكافى، ج6، ص431؛دعائم الاسلام، ج2، ص207؛ من لا يحضره الفقيه، ج4، ص58.[199]. جامعالبيان، ج21،ص73 ـ 74؛ سنن الترمذى، ج5، ص25؛ المستدرك، ج2، ص411.[200]. جامع البيان، ج21،ص73؛ سنن الترمذى، ج5، ص25؛ كنزالعمال، ج4، ص84.[201]. من لا يحضرهالفقيه، ج4، ص58؛ دعائم الاسلام، ج2، ص210؛ معانى الاخبار، ص349.[202]. مسند احمد، ج5،ص252، 264؛ سنن الترمذى، ج2، ص375؛ السنن الكبرى، ج10، ص221 ـ 223.[203]. الكافى، ج5،ص120؛ من لايحضرهالفقيه، ج3، ص172؛ الاستبصار، ج3، ص61.[204]. تهذيب، ج6، ص357؛الكافى، ج5، ص119 ـ 120؛ وسائل الشيعه، ج17، ص120.[205]. تفسير قرطبى، ج14،ص52؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج14، ص192؛ مصباح الفقاهه، ج1، ص255.[206]. مجمع البيان، ج8،ص76؛ تفسير قرطبى، ج14، ص52؛ الدرالمنثور، ج5، ص158.[207]. المكاسب، ج1، ص233؛فقه الصادق(عليه السلام)، ج14، ص264؛ منهاج الفقاهه، روحانى، ج1، ص337.[208]. جواهرالكلام، ج22،ص56 ـ 58؛ مصباح الفقاهه، ج1، ص254 ـ 257؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج14، ص261 ـ268.[209]. فقه الصادق(عليه السلام)، ج14، ص268.[210]. الخلاف، ج3، ص188ـ 189؛ زبدةالبيان، ص221؛ المجموع، ج9، ص248.[211]. فتح البارى، ج7،ص151؛ الميزان، ج13، ص27.[212]. الخلاف، ج3، ص189؛المجموع، ج9، ص248.[213]. سنن الدارقطنى،ج3، ص49؛ الدرالمنثور، ج4، ص351؛ فتحالقدير، ج3، ص449.[214]. تفسير ابن كثير،ج3، ص224؛ سنن الدار قطنى، ج3، ص49؛ السنن الكبرى، ج6، ص34.[215]. مستدرك الوسائل،ج9، ص358؛ نهج البلاغه، نامه 67؛ بحارالانوار، ج33، ص497.[216]. جواهرالكلام، ج22،ص353 ـ 354؛ المجموع، ج9، ص249؛ التفسير الكبير، ج23، ص24.[217]. الحاوى الكبير، ج5،ص387؛ زادالمسير، ج5، ص4.[218]. جواهرالكلام، ج20،ص48 ـ 50.[219]. المعتبر، ج2، ص297؛مدارك الاحكام، ج4، ص77؛ جامع المقاصد، ج2، ص426.[220]. المجموع، ج4، ص500؛فتح الوهاب، ج1، ص138؛ الفقه الاسلامى، ج5، ص3506.[221]. منتهى المطلب، ج1،ص231؛ تذكرة الفقهاء، ج1، ص156؛ مجمع الفائده، ج2، ص382.[222]. جامع المقاصد، ج2،ص427؛ المعتبر، ج2، ص297؛ المجموع، ج4، ص500.[223]. السرائر، ج1، ص297؛المعتبر، ج2، ص296؛ الفقه الاسلامى، ج2، ص1284.[224]. منتهى المطلب، ج1،ص331؛ مدارك الاحكام، ج4، ص78.[225]. مجمع الفائده، ج8،ص43؛ المكاسب، ج1، ص132؛ منهاج الفقاهه، ج1، ص204.[226]. مجمع الفائده، ج8،ص42؛ بدائع الصنائع، ج5، ص233؛ كشاف القناع، ج3، ص209.[227]. نهاية الاحكام، ج2،ص467؛ المكاسب، ج1، ص129؛ المغنى، ج4، ص283.[228]. البحر الرائق، ج8،ص372؛ كشاف القناع، ج3، ص149، 657.[229]. تبصرة الفقهاء، ج1،ص364.[230]. منهاج الفقاهه، ج5،ص161.[231]. المقنعه، ص591؛المكاسب، ج4، ص337؛ كنزالعرفان، ج2، ص41.[232]. المكاسب، ج4، ص338؛المقنعه، ص591؛ منهاج الفقاهه، ج5، ص161.[233]. الكافى، ج5،ص150؛ من لايحضرهالفقيه، ج3، ص195؛ تهذيب، ج7، ص6.[234]. وسائلالشيعه، ج17،ص382؛ ميزانالحكمه، ج1، ص325.[235]. من لايحضرهالفقيه، ج3، ص193؛ تهذيب، ج7، ص5؛ وسائلالشيعه، ج17، ص382.[236]. زبدةالبيان، ص441؛تفسير قرطبى، ج3، ص377؛ تفسير ابنكثير، ج1، ص342.[237]. جامعالبيان، ج3،ص159 - 160؛ تفسير قرطبى، ج3، ص383.[238]. مجمعالبيان، ج2،ص219؛ تفسير قرطبى، ج3، ص383؛ المجموع، ج13، ص99.[239]. جامعالبيان، ج3،ص176؛ تفسير قرطبى، ج3، ص401؛ مجمعالبيان، ج2، ص222.[240]. زبدةالبيان،ص446؛ فقهالقرآن، راوندى، ج1، ص403.[241]. جامع البيان، ج3،ص176ـ177؛ كنزالدقائق، ج1، ص682.[242]. مجمعالبيان، ج2،ص219؛ فقه القرآن، راوندى، ج1، ص379؛ احكام القرآن، ج1، ص587.[243]. مسالك الافهام،كاظمى، ج3، ص57؛ الكشاف، ج1، ص325.[244]. جامعالبيان، ج3،ص163؛ الام، ج7، ص97؛ المجموع، ج13، ص100.[245]. زبدةالبيان، ص443؛المجموع، ج13، ص100؛ المحلى، ج8، ص346.[246]. جواهر الكلام، ج40،ص128؛ مسالك الافهام، كاظمى، ج3، ص58؛ نمونه، ج2، ص384.[247]. جامعالبيان، ج3،ص163؛ مجمعالبيان، ج2، ص220؛ الام، ج7، ص97.[248]. الكشاف، ج1، ص325.[249]. مجمعالبيان، ج2،ص220؛ تفسير قرطبى، ج3، ص385.[250]. جامعالبيان، ج3،ص165.[251]. كنزالدقايق، ج1،ص679؛ زبدةالبيان، ص443؛ الصافى، ج1، ص306.[252]. مجمعالبيان، ج2،ص221؛ المبسوط، سرخسى، ج24، ص161.[253]. تذكرة الفقهاء، ج2،ص73؛ مجمعالفائده، ج8، ص152؛ فتحالعزيز، ج10، ص276.[254]. مجمعالفائده،ج9، ص223؛ المجموع، ج13، ص345.[255]. مجمعالبيان، ج2،ص218؛ مجمعالفائده، ج9، ص223؛ نمونه، ج2، ص385.[256]. مجمعالفائده، ج9،ص223؛ مسالك الافهام، كاظمى، ج3، ص59.[257]. احكامالقرآن،ج1، ص603؛ تفسير قرطبى، ج3، ص389؛ نمونه، ج2، ص386.[258]. جامعالبيان، ج3،ص168؛ مجمعالبيان، ج2، ص221؛ فقهالقرآن، راوندى، ج1، ص398.[259]. جامعالبيان، ج3،ص168؛ احكام القرآن، ج1، ص599؛ تفسيرقرطبى، ج3، ص389.[260]. نمونه، ج2، ص387.[261]. مسالك الافهام،كاظمى، ج3، ص60؛ مجمعالفائده، ج12، ص308؛ الام، ج7، ص315.[262]. الحدائق، ج10، ص21،31؛ رياض المسائل، ج2، ص176؛ مستند الشيعه، ج18، ص26.[263]. فقهالقرآن،راوندى، ج1، ص407؛ تفسير ابنكثير، ج1، ص344؛ زاد المسير، ج1، ص292.[264]. مجمعالبيان، ج2،ص222.[265]. تفسيرقرطبى، ج3،ص402؛ تفسير ثعالبى، ج1، ص549؛ المجموع، ج13، ص104.[266]. تفسير قرطبى، ج3،ص403؛ زبدةالبيان، ص448؛ فقه القرآن، راوندى، ج1، ص406.[267]. زبدةالبيان، ص448؛الخلاف، ج6، ص249؛ مسالك الافهام، شهيد ثانى، ج14، ص261.[268]. المجموع، ج20، ص223.[269]. نمونه، ج2، ص389.[270]. جامعالبيان، ج3،ص185؛ التفسير الكبير، ج7، ص127؛ فقهالقرآن، راوندى، ج1، ص407.[271]. فقهالقرآن،راوندى، ج1، ص407؛ الصافى، ج1، ص308.[272]. جامعالبيان، ج3،ص182 - 183؛ زبدةالبيان، ص448؛ القواعد الفقهيه، مكارم، ج1، ص30.[273]. تفسير عبدالرزاق،ج1، ص110؛ جامع البيان، ج3، ص183ـ185.[274]. المجموع، ج13، ص178؛جامعالبيان، ج3، ص189.[275]. زبدةالبيان، ص455؛رياض المسائل، ج8، ص502؛ المجموع، ج13، ص178.[276]. زبدةالبيان، ص455؛المغنى، ج4، ص367؛ كشاف القناع، ج3، ص374.[277]. فقهالقرآن،راوندى، ج2، ص59؛ الام، ج3، ص90؛ المجموع، ج13، ص93.[278]. جامعالبيان، ج3،ص161؛ تفسير قرطبى، ج3، ص403؛ معانىالقرآن، ج1، ص313.[279]. فقهالقرآن،يزدى، ج2، ص105 ـ 106؛ مصباح الفقاهه، ج2، ص142؛ تبصرة الفقهاء، ج1، ص262.[280]. بلغة الفقيه، ج1،ص55؛ البيع، قديرى، ص166؛ تعليقاتالمكاسب، ج1، ص168.[281]. المكاسب، ج5، ص18.[282]. مجمعالفائده، ج8،ص147؛ زبدةالبيان، ص495؛ تفسيرابنكثير، ج3، ص42.[283]. تبصرة الفقهاء، ج1،ص378؛ المحلى، ج7، ص387؛ فقه القرآن، راوندى، ج2، ص50 ـ 51.[284]. تبصرة الفقهاء، ج1،ص384.[285]. فقه القرآن،راوندى، ج2، ص56.[286]. مجمعالبحرين، ج3،ص503؛ الميزان، ج13، ص91.[287]. الكشاف، ج4، ص718؛نورالثقلين، ج5، ص527؛ مجمعالبيان، ج10، ص291.[288]. مجمعالبيان، ج10،ص291؛ اسباب النزول، ص298؛ زادالمسير، ج8، ص199.[289]. وسائلالشيعه،ج17، ص347؛ السننالكبرى، ج6، ص32؛ مستدرك الوسائل، ج13، ص232 - 235.[290]. مصباح الفقاهه، ج1،ص242؛ نهاية الاحكام، ج2، ص473؛ مغنى المحتاج، ج2، ص275.[291]. تفسير سيد مصطفىخمينى، ج5، ص556.[292]. فقهالقرآن،راوندى، ج2، ص56.[293]. همان، ص44.[294]. فتحالقدير، ج2،ص224؛ تفسير قرطبى، ج7، ص248.[295]. دعائم الاسلام، ج2،ص47؛ مستدرك الوسائل، ج13، ص201؛ المستدرك، ج2، ص9.[296]. تهذيب، ج6، ص352؛وسائل الشيعه، ج17، ص389 - 390؛ بحارالانوار، ج57، ص281.[297]. مجمع البيان، ج2،ص92.[298]. الميزان، ج2، ص223.[299]. تذكرة الفقهاء،ج1، ص586؛ الروضةالبهيه، ج3، ص290؛ المغنى، ج11، ص171.[300]. التبيان، ج2، ص506؛مجمعالبيان، ج2، ص327؛ تفسير ابنكثير، ج1، ص383 ـ 384.[301]. تهذيب، ج7، ص13؛وسائلالشيعه، ج17، ص419-420؛ مستدرك سفينةالبحار، ج1، ص512.[302]. سنن النسائى، ج7،ص245 ـ 246؛ مسند احمد، ج5، ص148؛ مجمعالزوائد، ج4، ص78.[303]. الكافى، ج5،ص150؛ من لايحضرهالفقيه، ج3، ص194؛ وسائلالشيعه، ج17، ص420 ـ 421.[304]. وسائلالشيعه، ج17،ص419؛ مستدرك الوسائل، ج13، ص269؛ صحيح مسلم، ج5، ص56.[305]. وسائلالشيعه، ج17،ص420؛ المحاسن، ج1، ص119؛ روضة الواعظين، ص468.[306]. مسند احمد، ج3،ص428؛ المستدرك، ج2، ص7؛ مجمعالزوائد، ج4، ص73.[307]. فقه القرآن،راوندى، ج1، ص218؛ منتهى المطلب، ج1، ص496؛ مغنى المحتاج، ج1، ص381.[308]. منتهىالمطلب،ج1، ص548؛ مجمعالفائده، ج4، ص311.[309]. التبيان، ج2،ص343؛ فقهالقرآن، راوندى، ج1، ص231.[310]. منتهىالمطلب،ج1، ص496؛ تذكرةالفقهاء، ج1، ص218.[311]. منتهىالمطلب،ج1، ص548؛ مجمعالفائده، ج4، ص311.[312]. مجمعالبيان، ج2،ص191؛ الدرالمنثور، ج1، ص341؛ اعانة الطالبين، ج2، ص173.[313]. المجموع، ج19، ص354؛المبسوط، سرخسى، ج10، ص74؛ تفسير قرطبى، ج8، ص1.[314]. المعتبر، ج2، ص623؛منتهى المطلب، ج1، ص548؛ زبدةالبيان، ص210.[315]. الكافى، ج1،ص544-545؛ وسائلالشيعه، ج9، ص503.[316]. مجمعالبيان،ج10، ص14؛ تفسير ابنكثير، ج4، ص392.[317]. بحارالانوار، ج86،ص129.[318]. الكافى، ج5، ص154؛وسائلالشيعه، ج17، ص401؛ بحارالانوار، ج64، ص274.[319]. جامعالبيان، ج28،ص131 - 133؛ مجمعالبيان، ج10، ص11؛ الصافى، ج5، ص175.[320]. مجمعالبيان، ج5،ص29؛ زادالمسير، ج3، ص280؛ تفسير قرطبى، ج8، ص94.[321]. وسائل الشيعه، ج17،ص401؛ مستدرك الوسائل، ج13، ص256.[322]. مجمعالفائده،ج8، ص121؛ مستندالشيعه، ج14، ص20.[323]. تهذيب، ج7، ص11؛وسائلالشيعه، ج17، ص392.[324]. الكافى، ج5، ص160؛تهذيب، ج7، ص11؛ وسائلالشيعه، ج17، ص392.[325]. الكافى، ج5،ص159؛ من لايحضرهالفقيه، ج3، ص197؛ فقه القرآن، راوندى، ج2، ص42.[326]. تهذيب، ج7، ص7؛وسائلالشيعه، ج17، ص392؛ بحارالانوار، ج41، ص129.[327]. مجمعالبيان، ج1،ص105؛ عوالى اللئالى، ج3، ص340؛ الكافى، ج6، ص398.[328]. الكافى، ج6، ص398؛وسائلالشيعه، ج19، ص83؛ مستدرك الوسائل، ج14، ص17.[329]. فقهالقرآن،راوندى، ج2، ص43؛ مسالك الافهام، كاظمى، ج3، ص52.[330]. عللالشرايع، ج2،ص527؛ تحفالعقول، ص366؛ تهذيب، ج7، ص10.[331]. تحرير الاحكام، ج2،ص250؛ تذكرة الفقهاء، ج1، ص579؛ كفاية الاحكام، ص84.[332]. مسالك الافهام،كاظمى، ج3، ص52.[333]. الكافى، ج5، ص153؛وسائلالشيعه، ج17، ص386 - 387؛ السنن الكبرى، ج6، ص27.[334]. وسائلالشيعه،ج17، ص387؛ بحارالانوار، ج7، ص299؛ ج72، ص19.[335]. مجمع الفائده، ج8،ص116 - 136؛ الحدائق، ج18، ص23 - 58؛ المجموع، ج9، ص145.[336]. عوالى اللئالى، ج1،ص267؛ بحارالانوار، ج67، ص225.[337]. تحف العقول، ص187؛الارشاد، ج1، ص296؛ الامالى، ص594.[338]. الخصال، ص104؛عيون الحكم، ص18؛ بحارالانوار، ج46، ص326.[339]. عيون الحكم، ص47؛ميزانالحكمه، ج1، ص330.[340]. تحف العقول، ص483؛بحارالانوار، ج75، ص366؛ ميزان الحكمه، ج2، ص895.[341]. جامعالبيان،ج22، ص158؛ مجمعالبحرين، ج1، ص264؛ مجمعالبيان، ج8، ص243.[342]. الميزان، ج17، ص43؛تسنيم، ج4، ص95 ـ 98.[343]. جامع البيان، ج2،ص437؛ زادالمسير، ج1، ص203؛ تفسير قرطبى، ج3، ص21.[344]. وسائل الشيعه، ج15،ص143؛ مستدرك الوسائل، ج12، ص179؛ جامع البيان، ج2، ص438.[345]. جامع البيان، ج2،ص426؛ زادالمسير، ج1، ص203؛ تفسير قرطبى، ج3، ص20.[346]. المستدرك، ج3، ص400؛مجمعالزوائد، ج6، ص318؛ المعجم الكبير، ج8، ص29.[347]. مجمعالبيان، ج2،ص57؛ الميزان، ج2، ص100 ـ 101؛ تفسيرقمى، ج1، ص98.[348]. تفسير قرطبى، ج3،ص21؛ شواهدالتنزيل، ج1، ص130.[349]. روضة الواعظين، ص106ـ 107؛ شرح الاخبار، ج2، ص345؛ الامالى، ص253.[350]. الصافى، ج2، ص380؛زادالمسير، ج3، ص342.[351]. جامع البيان، ج22،ص158.[352]. الميزان، ج11، ص344.[353]. جامعالبيان،ج22، ص158؛ مجمعالبيان، ج8، ص243؛ فتحالقدير، ج4، ص348.[354]. الميزان، ج9، ص396؛نمونه، ج8، ص151.[355]. جامع البيان، ج11،ص51؛ التبيان، ج5، ص307؛ مجمع البيان، ج5، ص130.[356]. تفسير قرطبى، ج8،ص270؛ الدرالمنثور، ج3، ص282؛ فتحالقدير، ج2، ص408.[357]. مجمع البيان، ج5،ص130؛ نمونه، ج8، ص152.[358]. تفسير سيد مصطفىخمينى، ج4، ص24.[359]. الصافى، ج1، ص98؛تفسير سيد مصطفى خمينى، ج4، ص35؛ بحارالانوار، ج65، ص106.[360]. مجمعالبيان، ج1،ص279؛ تفسير قرطبى، ج2، ص9؛ ج10، ص173؛ الميزان، ج5، ص344.[361]. مجمعالبيان، ج2،ص327؛ بحارالانوار، ج7، ص140.[362]. مجمعالبيان، ج1،ص279؛ تفسير قرطبى، ج2، ص9.[363]. جامعالبيان، ج4،ص246؛ مجمع البيان، ج2، ص452؛ زادالمسير، ج2، ص60.[364]. التبيان، ج1، ص82.[365]. فتح القدير، ج1،ص403.[366]. التبيان، ج1، ص82؛مجمع البيان، ج2، ص453؛ تفسير قرطبى، ج14، ص53.[367]. جامعالبيان، ج1،ص200؛ التبيان، ج1، ص82؛ زادالمسير، ج1، ص29.[368]. مجمعالبيان، ج1،ص111؛ الصافى، ج1، ص98؛ تفسير سيد مصطفى خمينى، ج4، ص28 ـ 29، 38.[369]. جامع البيان، ج1،ص582ـ584؛ مجمعالبيان، ج1، ص303.[370]. جامعالبيان، ج1،ص585؛ مجمع البيان، ج1، ص303.[371]. التبيان، ج3، ص74؛جامع البيان، ج1، ص536؛ زادالمسير، ج1، ص91.[372]. التبيان، ج1، ص188؛مجمعالبيان، ج1، ص186.[373]. جوامع الجامع، ج1،ص99؛ الاصفى، ج1، ص81.[374]. الميزان، ج3، ص269.[375]. جامعالبيان، ج3،ص435؛ احكامالقرآن،ج2، ص371.[376]. تفسير قمى، ج2،ص308؛ بحارالانوار، ج30، ص163.[377]. الكشاف، ج2، ص376.[378]. التبيان، ج2، ص506؛مجمع البيان، ج2، ص327؛ بحارالانوار، ج66، ص118.[379]. اسباب النزول، ص73ـ 74؛ التبيان، ج2، ص506 ـ 507؛ مجمع البيان، ج2، ص327.[380]. التفسير الكبير،ج3، ص219 ـ 220؛ تفسير عياشى، ج1، ص52؛ نمونه، ج1، ص370 ـ 375.[381]. الكافى، ج7، ص5؛التبيان، ج4، ص42؛ تفسير قرطبى، ج6، ص346.[382]. جامعالبيان،ج21، ص74؛ التبيان، ج8، ص271؛ نورالثقلين، ج4، ص193 ـ 195.[383]. الكافى، ج6، ص431؛من لايحضره الفقيه، ج4، ص58؛ وسائل الشيعه، ج17، ص121.[384]. التبيان، ج8، ص271؛الصافى، ج4، ص139.[385]. الكشاف، ج3، ص490؛التبيان، ج8، ص271؛ الميزان، ج16، ص212.[386]. الصافى، ج4، ص135؛احكام القرآن، ج3، ص448؛ الميزان، ج16، ص210.[387]. الميزان، ج16، ص210.[388]. زادالمسير، ج6،ص160.[389]. تفسير قرطبى، ج14،ص52؛ تفسير ابن كثير، ج3، ص451.[390]. مجمعالبيان، ج8،ص76؛ نورالثقلين، ج4، ص195؛ الميزان، ج16، ص213.