معجزه و كرامت در سیره پیشوایان نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

معجزه و كرامت در سیره پیشوایان - نسخه متنی

محمد محمدى اشتهاردى

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

معجزه و كرامت در سیره پیشوایان

محمد محمدى اشتهاردى

معجزه در اصل از عجز گرفته شده، به معنى عاجز كردن است، بنابراين كارهاى خارق العاده‏اى كه از اولياى بزرگ رخ مى‏دهد و ديگران از انجام آن عاجز هستند، به آن معجزه مى‏گويند، مانند زنده كردم مرده، شفادادن بيمار مبتلا به بيمارى بى‏درمان و امثال آن.

اصل معجزه از پيامبران است كه براى صدق نبوّت خود، معجزه از خود نشان مى‏دادند و موجب ايمان و اعتقاد مردم به توحيد و نبوّت مى‏شدند. چنان كه قرآن از دو معجزه بزرگ موسى(ع) در برابر فرعونيان يعنى معجزه عصا و يد بيضاء، تعبير به برهان كرده و مى‏فرمايد: «فذانك برهانان من ربّك ؛ اين دو (عصا و يد بيضاء) دو برهان از طرف پروردگارت مى‏باشند.»(1) و درباره ناقه صالح معجزه حضرت صالح پيامبر، مى‏فرمايد: «هذه ناقة اللّه لكم آيةٌ ؛اين شتر الهى براى شما معجزه‏اى است.»(2)

پيامبران به ويژه پيامبران اولواالعزم براى اثبات نبوت خود داراى معجزه بودند، و در قرآن مجيد معجزات مختلفى از معجزات پيامبران مانند نه معجزه موسى(ع)(3) و مرده زنده كردن عيسى(ع)(4) ذكر شده، و از غير پيامبران نيز در قرآن معجزاتى ذكر شده مانند معجزه عفريتى از جن و آصف برخيا(5) و...

امّا واژه كرامت: در اصل به معنى بزرگوارى و عظمت معنوى است، و در اصطلاح علم كلام، كارهاى خارق العاده‏اى كه از پيامبران براى اثبات نبوت صادر مى‏گردد با نام معجزه خوانده مى‏شود، و همين گونه كارها از غير پيامبران، با نام كرامت ذكر مى‏شود. بنابراين كرامت اصطلاحى در گفتار متكلمين به علم كلام، همان معجزه‏اى است كه درباره امور خارق العاده غير پيامبران، از اولياء خداوند و امامان(ع) استعمال مى‏شود. چرا كه نشانه عظمت و بزرگوارى آنها در پيشگاه خداوند است، بر همين اساس امام صادق(ع) فرمود: «المعجزة علامة اللّه لايعطيهاالّا انبيائه و رسله و حججه ليعرف به صدق الصّادق من كذب الكاذب ؛ معجزه نشانه‏اى براى خداست كه خداوند آن‏را به كسى جز پيامبران و رسولان و حجّت هايش عطا نمى‏كند، و هدف از آن اين است كه به وسيله آن راستگويى راستگو از دروغگويى دروغگو شناخته شود.»(6)

مطابق روايات بسيار، امامان معصوم (ع) نيز همچون پيامبران داراى معجزه بودند (كه گفتيم از آن به كرامت تعبير مى‏شود) در اين راستا نظر شما را به دو روايت زير جلب مى‏كنيم:

1ـ ابوبصير يكى از شاگردان برجسته امام باقر(ع) كه از هر دو چشم نابينا بود، مى‏گويد، به امام باقر(ع) عرض كردم: «آيا شما وارث رسول خدا(ص) هستيد؟» فرمود: آرى. عرض كردم: رسول خدا(ص) وارث همه انبياء بود؟ آيا آنچه را آنان مى‏دانستند، رسول خدا(ص) نيز مى‏دانست؟ فرمود: آرى. عرض كردم: «فأنتم تقدرون على ان تحيوا الموتى، و تبرؤوا الاكمه و الابرص؟؛ پس شما مى‏توانيد مرده را زنده كنيد و كور و بيمار مبتلا به پيسى را خوب نماييد؟» فرمود: آرى. سپس به من فرمود: نزديك بيا، نزديك رفتم، دست مباركش را بر صورت و چشم من كشيد، خورشيد، آسمان، زمين، خانه‏ها و هرچه را كه در آنجا بود ديدم، سپس به من فرمود: «آيا دوست دارى همين گونه بينا باشى، تا همچون ساير مردم در قيامت به حساب و كتاب الهى كشيده شوى، و يا (به حال اوّلت برگردى) و به طور خالص (و بى دغدغه) وارد بهشت شوى؟» عرض كردم مى‏خواهم به همان حال قبل برگردم، دست مباركش را بر صورتم كشيد، دوباره نابينا شدم، اين ماجرا را براى ابن عمير(يكى از شاگردان ممتاز امام) نقل كردم، او گفت: «گواهى مى‏دهم كه حادثه (صدور كرامت از امام باقر) حق است، چنان كه روز روشن است.»(7)

2ـ از امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و امام كاظم(ع) روايت شده كه فرمودند: «اسم اعظم داراى 73 حرف است، آن اسم اعظمى كه آصف برخيا(وزير حضرت سليمان) مى‏دانست، و بر اثر آن توانست در كمتر از يك چشم برهم زدن، تخت بلقيس را از يمن به بيت المقدس نزد سليمان(ع) بياورد. يك حرف از آن 73 حرف بود، و در نزد ما امامان عليهم السلام 72 حرف از اسم اعظم وجود دارد، و تنها يك حرف آن مخصوص ذات پاك خداست كه مربوط به علم غيب مى‏باشد.»(8)

نيز امام صادق(ع) آيه 40 سوره نمل را (كه مربوط به آصف برخيا و آوردن تخت بلقيس به وسيله او است) تلاوت كرد، كه در آن آمده آصف برخيا داراى بهره‏اى از علم كتاب بود كه چنين كار خارق العاده عظيمى انجام داد، امام صادق(ع) فرمود: «و عندنا واللّه علم الكتاب كلّه؛ اگر آصف، بهره‏اى از علم كتاب داشت، سوگند به خدا ما داراى همه علم كتاب هستيم.»(9) نتيجه اين كه امامان(ع) داراى كرامت در سطح عالى بودند.

عبوديت سرچشمه كرامت‏ها

عامل اصلى و مهمى كه موجب آن مى‏شود كه اولياء خدا ـ حتى غير از پيامبران و امامان ـ داراى مقام كرامت مى‏شوند، و از آنها امور غير عادى سر مى‏زند، عبوديت خالص و بندگى بى‏شائبه است. چنان كه اين مطلب در قرآن و روايات بى‏شمار آمده است. مثلاً در قرآن در مورد معراج پيامبر اسلام(ص) كه از بزرگترين معجزات او بود، مسأله عبوديت پيامبر(ص) نقش به سزايى در شايستگى او به اين مقام داشت، همان گونه كه در دو آيه به اين مطلب اشاره شده، در يكجا مى‏فرمايد: « سبحان الّذى اسرى بعبده...؛ پاك و منزّه است خداوندى كه عبد و بنده‏اش را از مسجد الحرام به مسجد الاقصى در شب (معراج) سير داد...»(10) و نيز مى‏فرمايد: «فاوحى الى عبده ما اوحى ؛ خداوند (در شب معراج در سدرة المنتهى بر فراز عرش) آنچه را وحى كردنى بود به بنده‏اش «محمد (ص)» وحى كرد.»(11)

توضيح اينكه: عبوديت و بندگى نهايت خضوع و تسليم خالص در برابر خداى بزرگ است، خميرمايه و سنگ زيرين ارتقاء و ارتفاع به قرب خاص الهى در پرتو عبوديت با معرفت است. تا آنجا كه خداوند در شب معراج به پيامبر(ص) چنين خطاب كرد: «عبدى اطعنى حتّى اجعلك مَثَلى (او مِثلِى) اذا قلت لشى‏ء كن فيكون ؛ اى بنده من مرا اطاعت كن، تا تو را مظهرى از خودم( يا: همانند خودم در بعضى كارها) قرار دهم، كه وقتى به چيزى بگويى بوده باش آن چيز تحقّق يابد.»(12)

و امام صادق(ع) فرمود: «العبودية جوهرةٌ كنهها الرّبوبية ؛ عبوديت و بندگى گوهرى است كه ربوبيت در درون آن نهفته شده است.»(13)

يعنى عبوديت آن چنان انسان را به كمال مى‏رساند كه اگر كامل شود، عبد را خداگونه مى‏كند، و او را مظهر جلال و جمال الهى مى‏نمايد، به طورى كه در پرتو بندگى مى‏تواند، كارهايى مانند تصرّف در عالم تكوين نمايد، و صاحب كرامات شود، مانند امامان معصوم (ع) و اولياء خدا همچون حضرت عباس (ع) و حضرت معصومه (س) و... كه آنها در پرتو بندگى خالص و با معرفت به جايى رسيدند كه به اذن پروردگار مى‏توانند در جهان تكوين تصرّف كنند، به عنوان مثال آهن سرد را در كوره مى‏گذارند، گداخته و به صورت آتش فروزان مى‏شود، آن آهن در عين آنكه آهن است، به قدرى به آتش نزديك شده كه آتش گونه گشته است، گرچه اين حرارت و نورانيت در درون ذات آن نيست، بلكه پرتوى از آتش كه در درون آن افتاد او را به رنگ آتش درآورده است، بنده خالص خدا نيز مى‏تواند اين گونه به خدا نزديك شود، و غرق در نور الهى گردد كه خداگونه شود. استاد شهيد مرتضى مطهرى مى‏نويسد: «وصول به ربوبيت در پرتو عبوديت، گرچه در ظاهر تعبير زننده‏اى است، زيرا معنى اين جمله «از بندگى تا خداوندگارى» است، مگر مى‏شود انسان از مرز بندگى خارج شود، يا در مرز خدايى قدم بگذارد؟! اين التّراب و ربّ الارباب ؛ خاك كجا و پروردگار پروردگارها كجا؟ ولى بايد توجه داشت كه خدايى غير از خداوندگارى است، مقصود از حديث فوق «العبودية جوهرة كنهها الرّبوبية» اين است كه انسان در پرتو بندگى خالص به خداوندگارى (نه خدايى) مى‏رسد، اين مراحل در پنج مرحله زير خلاصه مى‏شود:

1ـ انسان در پرتو بندگى به نفس خود تسلّط مى‏يابد.

2ـ انسان پس از اين مرحله، آن چنان نيرومند مى‏شود كه روح او قاهر شده، و مى‏تواند گناهان را از خود دور سازد.

3ـ پس از اين مرحله در بسيارى از امور، روح از بدن بى‏نياز مى‏شود.

4ـ پس از مرحله قبل، روح بدن را خلع مى‏كند، و بدن از هر لحاظ تحت فرمان روح قرار مى‏گيرد.

5 ـ در مرحله پنجم انسان به قدرى نيرومند مى‏شود كه حتّى طبيعت خارج از بدن را نيز تحت نفوذ خود قرار مى‏دهد، مانند اولياء خدا كه از آن‏ها معجزه و كرامت و تصرّف در عالم تكوين كه يك نوع خداوندگارى است سر مى‏زند، بنابراين در درون عبوديت مرحله‏اى پيش مى‏آيد كه انسان مظهر صفات حق مى‏گردد.(14)

در روايت آمده: امام صادق(ع) از كوفه عازم مدينه بود. گروهى از برجستگان و زاهدان از جمله ابراهيم ادهم، آن حضرت را بدرقه كردند، در مسير راه شيرى را ديدند، جرئت نكردند به پيش روند، ابراهيم گفت: صبر كنيد تا جعفر بن محمد (امام صادق عليه السلام) بيايد و نظر دهد. صبر كردند تا امام(ع) آمد و سپس به شير نزديك شد، و دو گوش شير را گرفت و او را از سر راه دور نمود. به اين ترتيب شير درّنده در برابر عظمت امام، تسليم شد و اطاعت كرد، در اين وقت امام صادق(ع) به حاضران فرمود: «اما لو انّ النّاس اطاعوا اللّه حقّ طاعته لحملوا عليه اثقالهم ؛ آگاه باشيد، اگر مردم آن گونه كه شايسته اطاعت است، از خداوند اطاعت مى‏كردند (به مقامى از ولايت مى‏رسيدند) كه بارهاى خود را بر پشت شير نهاده، و از آن به عنوان مركب استفاده مى‏كردند.»(15)

بر همين اساس وقتى كه پيامبر اسلام (ص) در آستانه معراج، از سوى خداوند مخير شد كه بندگى و نبوت يا بندگى و پادشاهى را برگزيند، آن حضرت بندگى را بر پادشاهى ترجيح داده و در پاسخ عرض كرد: «بل اكون نبياً عبداً؛ بلكه پيامبرى و بندگى را بر مى‏گزينم.»(16) و در حديث ديگر آمده: هنگامى كه امام جواد(ع) (در بغداد و در سال 220 هـ.ق) به شهادت رسيد، فرزندش امام هادى (ع) همان لحظه گفت: «انّا للّه و انّا اليه راجعون؛ ابوجعفر (امام جواد عليه السلام) در گذشت.» شخصى پرسيد: از كجا از شهادت امام جواد با خبر شديد؟ فرمود: «لانّه تداخلنى ذلّة للّه لم اكن اعرفها ؛ زيرا خضوع خاصّى (از عبوديت و بندگى) در دلم افتاد كه بى‏سابقه بود.»(17)

اين حديث بيانگر آن است كه بندگى خدا هرچه عميق‏تر و آگاهانه‏تر و خاضعانه‏تر باشد، دليل ارتقاء درجه و معرفت است، و معرفت خدا در انسان هر قدر بالا رود، او بيشتر احساس بندگى مى‏كند، بنابراين بندگى معيار و نشانه و وسيله درجات عالى، از جمله كرامت‏هاى غير عادى خواهد شد.

چگونگى معجزات و كرامات

در ضمن بايد توجه داشت كه معجزات و كرامت‏هاى پيامبران و امامان(ع) و اولياى خدا را مى‏توان بر اساس يكى از سه عامل دانست:

1ـ دعا، دعاى بندگان خالص به استجابت مى‏رسد، مثلاً آنها براى بيمارى كه مبتلا به بيمارى لاعلاج است دعا مى‏كنند، او بر اثر استجابت اين دعا، شفا مى‏يابد.

2ـ بندگان ممتاز مانند پيامبران و امامان(ع) بر اثر پيمودن درجات عالى اطاعت و بندگى و كمالات به جايى رسيده‏اند كه به اذن خاص يا عام خدا داراى ولايت تكوينى شده‏اند، و در پرتو چنين اذنى مى‏توانند كارهاى خارق العاده انجام دهند.

3ـ آنان در پرتو كمالات، به مرحله‏اى از علم و يقين رسيده‏اند كه از پشت پرده‏ها خبر مى‏دهند، علم غيب مختص به خدا است، ولى او گاهى به بعضى از بندگان عظامش بهره‏اى از علم غيب را مى‏دهد، چنان كه قرآن مى‏فرمايد: «عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احداً ـ الّا من ارتضى من رسول...؛ خداوند بر غيب آگاهى دارد، و هيچ كسى را بر اسرار غيبش آگاه نمى‏سازد، مگر رسولانى كه آنان را برگزيده و پسنديده است.»(18) روايت شده: روزى حضرت على(ع) از حوادث آينده خبر مى‏داد، يكى از يارانش پرسيد: آيا تو داراى علم غيب هستى؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: «ليس هو بعلم غيبٍ، و انّما هو تعلّمٌ من ذى علمٍ ؛ اين علم غيب نيست، بلكه علمى است كه از صاحب علم (خدا و رسول) آموخته‏ام».(19)

البته بايد توجه داشت كه معجزه پيامبران و امامان(ع) و كرامت اولياى خدا، براى صدق ادعاى آنان و كذب مدّعيان دروغين، و براى اهداف مقدس معنوى است، و چنان نيست كه هرچه ديگران از آنها بخواهند، آنها از خود بروز دهند، بلكه بر اساس موازين و شرايط و در راستاى آگاهى بخشى و نور افشانى است.

و نيز توجه به اين مطلب در اين راستا، مهم است كه در بررسى سيره درخشان امامان معصوم(ع) به دست مى‏آيد كه كرامت‏هاى بسيارى از آنها در عرصه‏هاى مختلف بروز نموده، كه علماى ما از قديم و نديم كتاب‏هاى مستقلى در گردآورى آن كرامت‏ها تأليف كرده‏اند، مانند: علّامه مجلسى در بحارالانوار كه 22 جلد آن (از جلد 32 تا 54) پيرامون سيره امامان (ع) است. بخشى از شرح حال آنان را به ذكر معجزات و كرامت‏هاى آنان اختصاص داده است. و علامه سيد يوسف بحرانى (متوفاى سال 1186 هـ.ق) در كتاب خود (مدينة المعاجز) 1045 كرامت از سه امام: به اين ترتيب 838 كرامت از امام على(ع) و 108 كرامت از امام حسن(ع) و 99 كرامت از امام حسين(ع) نقل كرده است، و مرحوم علم الهدى سيد مرتضى (متوفاى 436 ق) كتاب عيون المعجزات را كه محتوى صدها معجزه و كرامت از امامان(ع) است روايت نموده است.

دو نمونه از معجزه پيامبر(ص)

هنگامى كه پيامبر(ص) از مكه به مدينه هجرت كرد، در مدينه افراد بسيارى آن حضرت را به خانه خود دعوت نمودند، ولى آن حضرت فرمود: «شتر را آزاد بگذاريد كه از سوى خدا مأمور است، بر در هر خانه‏اى كه نشست، همانجا مى‏روم»، سرانجام شتر بر در خانه ابو ايوب انصارى نشست، در خانه ابو ايوب، تنها مادرش بود و آنها دو نفرى زندگى مى‏كردند، مادرش نابينا بود. مادر به استقبال پيامبر(ص) شتافت، در را گشود و گفت: «افسوس و صد افسوس، كاش چشم بينا داشتم، و چهره نورانى رسول خدا(ص) را مى‏ديدم؟» پيامبر(ص) به او مرحمت كرد دست بر چشمان او كشيد، هماندم او بينا شد و جمال دل آراى پيامبر(ص) را مشاهده كرد.

ابو ايوب شخص فقيرى بود، جز يك بزغاله و يك من جو، چيز ديگرى نداشت، همان بزغاله را ذبح كرد، و از آن يك من جو، نان فراهم نمود، به كمك ديگران آب گوشتى فراهم كردند، همه مردم مدينه را دعوت نمودند، مردم دسته دسته مى‏آمدند و از غذا مى‏خوردند و مى‏رفتند، در عين حال به بركت وجود پيامبر(ص) غذا به همان وضع اول باقى مى‏ماند، آنگاه پيامبر(ص) فرمود: «به اذن خدا برخيز» آن بزغاله زنده شد و برخاست، و با شور و شوق، گواهى به يكتايى خدا و رسالت پيامبر(ص) داد.(20)

چند نمونه از كرامت امامان و اولياء خدا

در اينجا نظر شما را به چند نمونه از كرامت امامان(ع) و اولياى خدا جلب مى‏كنيم:

1ـ مردى مهمان امام على(ع) شد، على (ع) يك قرص نان و كاسه‏اى كه در آن مقدارى آب باشد طلبيد، حاضر كردند، حضرت آن كاسه را جلو مهمان نهاد، و قطعه‏اى از نان نيز ميان كاسه گذاشت، و به مهمان فرمود: «بخور» مهمان نان را بيرون آورد، ناگاه ديد كه ران بريان شده پرنده‏اى است، آن را خورد، بار ديگر آن حضرت قطعه نان خشكى را در ميان آن كاسه نهاد، و فرمود: «بخور». مهمان آن را بيرون آورد ديد كه حلوا است، عرض كرد: اى مولاى من! نان خشك در كاسه مى‏نهى، ولى من آن را به صورت غذاهاى متنوّع مى‏يابم. اميرمؤمنان(ع) فرمود: «نعم هذا الظّاهر و ذلك الباطن و انّ امرنا هكذا و اللّه؛ آرى اين نان خشك در ظاهر است، و آن غذاى متنوّع در باطن، سوگند به خدا كار ما همين گونه است.»(21)

2ـ هنگامى كه امام حسين(ع) در ماجراى سفر به سوى عراق و كربلا) از مدينه عازم شد، عبداللّه بن مطيع (از مسلمين معروف مدينه) براى خود چاه آبى حفر مى‏كرد، تا با خانواده‏اش از آن بهره‏مند گردند، عبداللّه نزد امام حسين(ع) آمد و عرض كرد: اين چاه را كنده‏ايم، امروز به آب رسيده، و مقدارى از آن، آب به دست آمده كه هم شور و هم اندك است، تقاضا دارم دعا كنى تا خداوند آن را شيرين و پر بركت كند. امام حسين(ع) فرمود: اندكى از آب چاه را نزدم بياور. عبداللّه اندكى آب آورد، امام(ع) اندكى از آن را نوشيد سپس مقدارى از آن را در دهان مضمضمه كرد، و آنگاه همان آب مضمضه شده را در درون آن چاه ريخت. همين كار امام حسين(ع) باعث شد كه آب آن چاه، هم شيرين و گوارا گرديد، و هم زياد شد.(22)

3ـ شيخ مفيد (ره) در ارشاد از سالم بن ابى حفصه نقل مى‏كند، روزى عمر بن سعد به امام حسين(ع) گفت: «اى ابا عبداللّه! در نزد ما مردمان بى‏خردى هستند كه مى‏پندارند من تو را مى‏كشم؟»

امام حسين(ع) به او فرمود: «آنها بى خرد نيستند بلكه خردمند هستند، آگاه باش آنچه چشمم را روشن كند، اين است كه پس از من از گندم عراق جز اندكى نخواهى خورد.»(23)

از امام باقر(ع) نقل شده: هنگامى كه امام حسين(ع) يك روز قبل از ترويه (روز هشتم ماه ذيحجّه) از مكه خارج شد، عبداللّه بن زبير، آن حضرت را بدرقه كرد و گفت: «اى ابا عبداللّه! آيا در موسم حج، مكه را مى‏گذارى و به سوى عراق مى‏روى؟» امام حسين(ع) فرمود: «اى پسر زبير! هرگاه در كنار آب فرات به خاك سپرده شوم، برايم محبوب‏تر از دفن در آستان كعبه است.»(24)

4ـ محدّث معروف راوندى در كتاب الخرائج و الجرايح روايت مى‏كند: هنگامى كه امام حسين(ع) از مدينه عازم عراق (كربلا) بود، امّ سلمه (يكى از همسران پيامبر) به محضر امام آمد و عرض كرد: «از رفتن به عراق خوددارى كن، زيرا من از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: فرزندم حسين(ع) در عراق كشته مى‏شود، و به من تربتى (مقدارى از خاك كربلا) داد، كه آن را در شيشه‏اى نهاده‏ام.»

امام حسين(ع) فرمود: سوگند به خدا من كشته مى‏شوم، و اگر به عراق سفر نكنم نيز مرا مى‏كشند، اگر بخواهى خوابگاه قتلگاه خود و اصحابم (در كربلا) رابه تو نشان مى‏دهم، آنگاه امام حسين(ع) با دست مبارك، بر چهره ام سلمه كشيد، همين باعث شد كه خداوند همه پرده‏هاى حجاب را از پيش روى ام سلمه برچيد، او هماندم قتلگاه امام حسين(ع) و سرزمين كربلا را مشاهده كرد، و صحنه عاشورا را ديد. در اين وقت امام حسين(ع) مقدارى از خاك كربلا را بر گرفت و به امّ سلمه داد، تا آن را در شيشه ديگر نگهدارى كند، و به او فرمود: «هرگاه اين تربت را ديدى كه از آن خون مى‏جوشد و جريان دارد، بدان كه من كشته شده‏ام.»

ام سلمه مى‏گويد: روز عاشورا بعد از ظهر هر دو شيشه را ديدم كه خون در آنها مى‏جوشيد، صيحه زدم و ناله سر دادم، و دانستم كه امام حسين(ع) را به شهادت رسانده‏اند.(25)

5 ـ يك سال امام كاظم(ع) كه در سرزمين منى بود با بعضى از ياران عبور مى‏كرد، صداى گريه شنيد، جويا شد ديد زنى با چند كودك در كنارش هستند گريه شنيد، جويا شد ديد زنى با چند كودك در كنارش هستند گريه مى‏كنند، علت را پرسيد، زن گفت: «همه سرمايه ما يك گاو بود، كه از شيرش براى خود و بچه‏هايم استفاده مى‏كرديم، اينك اين گاو مرده است.» و با مرگ گاو، نمى‏توانيم هزينه زندگى فقيرانه خود را تأمين كنيم. امام كاظم(ع) به او فرمود: «اى كنيز خدا آيا مى‏خواهى آن را براى تو زنده كنم؟» آن زن در قلبش الهام شد كه بگويد آرى، لذا گفت: آرى، امام كاظم(ع) كنار رفت و دو ركعت نماز خواند، سپس دستهايش را به سوى آسمان بلند نموده و اندكى دعا كرد، آنگاه برخاست و كنار آن گاو آمد، و با چيزى به قسمت آخر بدن آن زد، ناگاه گاو جنبيد و برخاست، و مثل اول زنده شد. زن با ديدن اين منظره شگفت زده شده و بى اختيار فرياد زد: «سوگند به خداى كعبه، اين عيسى بن مريم(ع) است» در اين وقت امام كاظم(ع) از هجوم جمعيت كه از هر سو در رفت و آمد بودند استفاده نموده، به ميان مردم رفت و ناپديد شد، نظير اين مطلب با اندكى تفاوت در مورد امام صادق(ع) نيز روايت شده است.(26)

6ـ هنگامى كه حضرت رضا(ع) به دعوت مأمون، به خراسان آمد، در آنجا وارد نيشابور شد، مردم استقبال پرشورى از آن حضرت نمودند، و پيش روى مركب او آمده و آن حضرت را با اصرار به خانه خود دعوت مى‏كردند، ولى آن حضرت به خانه پيرزنى وارد شده و مهمان او شد، نقل شده آن زن، شب در عالم خواب ديده بود كه فردا حضرت رضا(ع) مهمان او است، امام(ع) يا مردم نام او را پسنديده نهادند، زيرا امام(ع) در ميان آن همه جمعيت، او را پسنديد. روايت شده: وقتى كه حضرت رضا(ع) به خانه او وارد شد، در كنار خانه او درخت بادام سبز شد، و بر اثر رشد سريع آن، همان سال بادام داد، مردم با خبر شدند كنار آن درخت مى‏آمدند، و از بادام آن براى شفاى بيماران مى‏بردند، هر كس به هر بيمارى مبتلا مى‏شد، با تبرك جويى از بادام آن شفا مى‏يافت. و اگر چشمش آسيب مى‏ديد، با كشيدن بادام آن درخت بر چشمش درمان مى‏يافت، و يا اگر وضع حمل براى زنى سخت مى‏شد، با خوردن يك بادام از آن، به آسانى وضع حمل مى‏كرد... و آن درخت پس از مدتى خشك شد.

حضرت رضا (ع) پس از خروج از نيشابور، در مسير راه به روستايى به نام «ده سرخ» رسيد، وقت ظهر شد، امام از مركب پياده شد، براى وضو آب طلبيد، در آنجا آب نبود، آن حضرت با دست مبارك خاك نقطه‏اى از زمين را رد كرد، ناگاه چشمه آبى پيدا شد، حضرت رضا(ع) و همراهان از آب آن وضو گرفته و در آنجا نماز خواندند...(27)

7ـ روزى متوكل عباسى (دهمين طاغوت بنى عباس) تصميم گرفت قدرت ارتش خود را به امام هادى(ع) نشان دهد، به اصطلاح خودش از آن حضرت زهر چشم بگيرد، و آن حضرت را بترساند، و در نتيجه او در مقابل متوكل، خاموش گردد. فرمان داد نود هزار نفر از ارتشيان كه در سامرا بودند، هر كدام توبره علف خورى اسب خود را پر از خاك كرده، و در بيابانى كه مشخص شده بود بريزند. اين فرمان اجرا شد، تل عظيمى از خاك مانند يك كوه بزرگ پديدار گشت كه آن را تل مخالى(توبره) ناميدند. سپس متوكل با كمال غرور فرمان داد امام هادى(ع) را احضار نموده، تا آن تلّ عظيم از خاك را از نزديك بنگرد. حضرت هادى(ع) حاضر شد، و همراه متوكّل تا بالاى تل رفتند. ارتشيان در اطراف آن تل كوه پيكر، رژه مى‏رفتند، و قدرت نمايى مى‏كردند، در اين هنگام متوكل به امام(ع) گفت: «آيا لشگر مرا مى‏بينى؟» امام هادى (ع) فرمود: آيا من هم لشگرم را به صحنه بياورم؟ متوكل گفت: مانعى ندارد. امام(ع) دعايى خواند ناگاه متوكل ديد زمين و آسمان پر از فرشتگان، غرق در اسلحه شده است، و خود و لشگر خود را در برابر آن بسيار ناچيز يافت، هماندم از شدت ترس بيهوش بر زمين افتاد، هنگامى كه به هوش آمد، امام(ع) فرمود: «هدف ما آخرت است نه دنيا و آنچه كه تو مى‏پندارى (از دلبستگى به دنيا و غرور و غرق شدن در مظاهر دنيا) بيهوده و بى‏اساس است.(28) مگر آن كه وسيله و نردبان امور معنوى و آخرت باشد.»

پى‏نوشت‏ها:

1. سوره قصص، آيه 32 ـ برهان به معنى روشن كردن است، از آنجا كه معجزه روشن كننده صداقت پيامبران، و روشنى بخش راه راست است به آن برهان مى‏گويند.

2. سوره اعراف، آيه 73، واژه آيه به معنى علامت و نشانه است، زيرا معجزه نشانه صداقت پيامبران مى‏باشد.

3. و لقد آتينا موسى تسع آياتٍ بيناتٍ (سوره اسراء).

4. سوره آل عمران، آيه 49.

5. سوره نمل، آيه 39 و 40.

6. بحارالانوار، ج 12، ص 77.

7. اصول كافى، ج 1، ص 470.

8. تفسير نورالثقلين، ج 4، ص 88 ـ 90.

9. همان، ص 89.

10. سوره اسراء، آيه 1.

11. سوره نجم، آيه 10.

12. تفسير ام الكتاب مير جهانى، ص 258.

13. مصباح الشريعه، باب دوم، ص 100.

14. اقتباس از كتاب «ولائها و ولايت‏ها» تأليف علامه شهيد مرتضى مطهرى، ص 73 تا 82.

15. تفسير الميزان، ج 5، ص 292.

16. بحارالانوار، ج 18، ص 382.

17. اصول كافى، ج 1، ص 381.

18. سوره جن، آيه 26 ـ 27.

19. نهج البلاغه، خطبه 128.

20. بحارالانوار، ج 19، ص 12 و ج 18، ص 20.

21. همان، ج 41، ص 273؛ فضائل الخمسه، ج 3، ص 271.

22. ارشاد شيخ مفيد (ترجمه شده)، ج 1، ص 135.

23. همان.

24. كامل الزّيارات، ص 73.

25. همان.

26. بصائر الدّرجات، ج 6، ص 76 ؛ بحار، ج 48، ص 16 و ج 47، ص 115.

27. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 136.

28. كشف الغمّه، ج 3، ص 260 ؛ بحار ج 50، ص 155.

/ 1