جهان را پاس بداريم - قسمت چهارم نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جهان را پاس بداريم - قسمت چهارم - نسخه متنی

احمد بهشتى‏

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

جهان را پاس بداريم - قسمت چهارم

دكتر احمد بهشتى‏

در پرتو وحى الهى، صراط مستقيم جهان هستى را شناختيم. نظام خلقت، وظيفه روزى‏رسانى را از جانب ناظم خود برعهده دارد.

هدايت‏رسانى و نصرت مؤمنان از ديگر ويژگى‏هايى است كه سير نظام هستى، تحت اراده خداوند، به سوى آن پيش مى‏رود و اينك با ويژگى ديگرى مرتبط مى‏شويم.

5. ورود همگانى در جهنم‏

ما كه به همه اسرار و حِكَم، آگاه نيستيم و نمى‏دانيم چرا خداوند متعال فرموده است:

«و إنْ مِنْكُم إلاّ وارِدُها كانَ على ربّكَ حَتْماً مَقْضيّاً

ثمّ نُنَجِّى الّذين اتّقَوْا و نَذرُ الظّالِمينَ فيها جِثِيّاً(1)».

«هيچيك از شما نيست جز اينكه وارد جهنم مى‏شويد و اين بر پروردگار تو واجب و قطعى است. آنگاه پرهيزكاران را نجات مى‏دهيم و ستمكاران را كه به زانو درآمده‏اند، در آن رها مى‏كنيم».

شايد رمز آن، اين است كه اهل تقوا، قدر نعمت‏هاى بيكران خدا را بدانند و از فضل و كرم او آگاهى بيشترى پيدا كنند. گفته‏اند: در برخى از اخبار آمده است كه خداوند، هيچكس را داخل بهشت نمى‏كند، جز اينكه او را از آتش جهنم و عذاب آن، مطلع سازد، تا از فضل تام خداوند و لطف و احسان كامل او آگاهى يابد و هيچ‏كس را به جهنم نمى‏افكند، مگر اينكه او را از بهشت و نعمت‏هاى متنوع آن مطلع سازد، تا بر حسرت و عذاب او افزوده شود(2).

برخى احتمال داده‏اند كه ورود به جهنم به معناى اِشراف است، نه داخل شدن. ولى اكثر مفسّران بر اين عقيده‏اند كه ورود به جهنم، چيزى بالاتر از اِشراف است؛ چراكه فرموده است: «اهل تقوا را نجات مى‏دهيم و ظالمان را در آن باقى مى‏گذاريم». اگر ورود، به معناى دخول نبود، جا داشت بفرمايد: اهل تقوا را نجات مى‏دهيم و ظالمان را داخل جهنم مى‏كنيم. معلوم مى‏شود همگان را داخل جهنم مى‏كنند. سپس گروهى را نجات مى‏دهند و گروهى را در آنجا نگه‏مى‏دارند تا عذاب بكشند(3).

عبداللّه بن مسعود از پيامبر گرامى اسلام نقل كرده است:

«يرد الناسُ النّارَ ثمّ يصدرون بأعمالهِم...(4)».

«همه مردم، داخل جهنم مى‏شوند. سپس بانيروى اعمال خود از آن، خارج مى‏شوند».

آنها كه اعمالى دارند، به تناسب اعمال خود، دير يا زود و ديرتر و يا زودتر از جهنم نجات مى‏يابند و آنها كه دستشان از عمل تهى است، در آنجا ماندگارند. در ادامه حديث فوق چنين آمده است كه اولين گروه، برق‏آسا خارج مى‏شوند و دومين گروه به سرعت باد و سومين گروه همچون سواران بر اسب تيزتك و چهارمين گروه، همچون سوار معمولى و پنجمين گروه، همچون پياده دونده و ششمين گروه، همچون پياده معمولى، خارج مى‏شوند.

اما آنهايى كه دستشان از عمل تهى است، پاى فرار ندارند و در كَنْد و بند ظلمها و ستمهايشان اسير و زمين‏گيرند.

جابر بن عبداللّه انصارى مى‏گفت: دو گوشم كر باد، اگر اين سخن را از پيامبر خدا نشنيده باشم كه فرمود:

«لا يبقى بِرٌّ و لا فاجرٌ إلاّ يدخلها فتكون على المؤمنين برداً و سلاماً كما كانت على إبراهيم...(5)».

«هيچ نيكوكار و بدكارى باقى نمى‏ماند جز اينكه داخل جهنم مى‏شود. سپس بر مؤمنان، سرد و سلامت است، همانگونه كه بر ابراهيم، سرد و سلامت بود...».

در روايت ديگرى از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نقل شده است:

«تقول النّار لِمؤمن جُزْ يا مؤمنُ فقد أطْفَأَ نورُكَ لَهَبى(6)».

«آتش دوزخ به مؤمن مى‏گويد: اى مؤمن، عبور كن كه نورت، زبانه مرا فرو نشاند».

زآتش مؤمن گريزان شد جحيم‏

زآنكه ايشان راست پر ناز و نعيم‏

زآتش مؤمن از اينرو اى صفى‏

مى‏شود دوزخ ضعيف و منطقى‏

گويدش بگذر سبك اى محتشم‏

ورنه زآتش‏هاى تو مرد آتشم‏

استدلال مخالفان‏

كسانى كه ورود به جهنم را به معناى اِشراف گرفته‏اند، به آيات زير، استدلال كرده‏اند:

1. «و لَمّا وَرَدَ ماءَ مديَنَ وَجَدَ عَليْهِ أُمَّةً مِنَ النّاسِ يَسْقَوْنَ(7)».

«هنگامى كه موسى بر آب شهر مدين وارد شد، گروهى از مردم را يافت كه بر آن اجتماع كرده و دامهاى خود را آب مى‏دادند».

معلوم است كه حضرت موسى‏عليه السلام، داخل آب مدين نشده بود.

2. «فأرْسَلوا وارِدَهم فأَدْلى‏ دَلْوَهُ(8)».

«كاروانيان، آب‏آور خود را از پى آب فرستادند و او دلو خود را به چاه انداخت».

معلوم است كه در اينجا «وارد» به معناى داخل نيست.

3. «إنَّ الّذين سَبَقَتْ لَهم مِّنَّا الحُسْنى‏ اولئكَ عَنْها مُبْعَدونَ لا يَسْمَعونَ حَسيسَها...(9)».

«آنانكه نيكى ما براى آنها پيشى گرفته، از جهنم به دورند و صداى جوش و خروش آن را نمى‏شنوند».

نقد استدلال مخالفان‏

ولى چه كنيم كه در آياتى، ورود، به معناى دخول استعمال شده است. مانند موارد زير:

1. «يقدمُ قَوْمَهُ يوْمَ القيامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّارَ و بِئْسَ الوِرْدُ المَوْرودُ(10)».

«روز قيامت، فرعون، پيشاپيش قوم خود حركت مى‏كند و آنها را وارد جهنم مى‏كند كه بد جايگاهى است».

در اين آيه به وضوح، استفاده مى‏شود كه مقصود از ورود، دخول است.

2. «إنّكم و ما تَعْبُدونَ مِن دونِ اللّهِ حَصَبُ جَهنّمَ أنْتُم لَها وارِدونَ(11)».

«شما و آنچه پرستش مى‏كنيد، آتشگيره دوزخيد كه شما به آن داخل مى‏شويد».

معلوم است كه، آتشگيره بودن با اِشراف، سازگار نيست.

3. «لو كانَ هؤلاءِ آلِهَةً ما وَرَدُوها و كُلٌّ فيها خالدونَ(12)».

«اگر اينان، خدايانى بودند، داخل جهنم نمى‏شدند. آنها همگى براى هميشه گرفتار آتش جهنم مى‏باشند».

معلوم است كه خلود در جهنم با دخول سازگار است، نه با ورود.

از آيات دالّ بر اِشراف، تنها آيه‏اى كه مى‏توان شاهد گرفت، آيه سوم است؛ چراكه در آن آيه آمده است كسانى كه نيكى خداوند به سوى آنها سبقت گرفته، چنان از جهنم بدورند كه حتى صداى جوش و خروش آن را هم نمى‏شوند. ولى مگر مانعى دارد كه دورى آنها بعد از خروج از جهنم باشد؟!

مى‏توان گفت: اهل سعادت و آنهايى كه به گوهر تقوا آراسته بوده‏اند، دو مرحله در پيش دارند: مرحله اول، مرحله دخول جهنم و مرحله دوم، مرحله خروج و دورسازى. ظالمان را دو مرحله نيست. آنها تنها دخول در جهنم دارند و خروج و دورسازى، نصيبشان نمى‏شود. ولى پرهيزگاران، هر دو مرحله را دارند: هم دخول و هم خروج و دورسازى. وانگهى در آن آيه آمده است: «اولئك عنها مبعدون»؛ فرق است ميان «بعيد» و «مبعد». «بعيد» يعنى دور، اعم از اينكه سابقه قرب و نزديكى داشته باشد يا نداشته باشد، ولى «مبعد» يعنى كسى كه او را رانده و از آنچه مطلوب و محمود است، يا از آنچه منفور و غيرمطلوب است، دورش كرده‏اند. مضمون «ابعاد» همان است كه امروز در زبان فارسى به آن تبعيد مى‏گوييم. با اين فرق كه تبعيد را به معناى دور ساختن شخص از وطن و ديار مألوف به كار مى‏برند، ولى آنگونه كه از آيه استفاده مى‏شود، «ابعاد» به معناى دور ساختن شخص است. اعم از اينكه از ديار مألوف به غير مألوف باشد، يا بالعكس و صد البته كه در آيه، در مورد دور كردن از ديار غيرمألوف -كه همان جهنم و عذاب الهى است- به كار رفته است.

در كتب لغت آمده است: «بعداً له» به معناى دعاست، يعنى «أبعدهُ‏اللّه» خداوند دورش سازد(13) و نيز آمده است كه: «أبعد الشّيى‏ء» يعنى «جَعَلَهُ بعيداً»، او را دور ساخت(14).

البته اين احتمال هم وجود دارد كه «ابعاد» به معناى دورشدن باشد. چنانكه گفته‏اند: «أبعد فلان»، يعنى دور شد(15). در اين صورت، محتمل است كه در آيه شريفه «مبعدون» به معناى اول باشد و محتمل است كه به معناى دوم باشد. معناى اول، مؤيّد و شاهد قول كسانى است كه ورود را به معناى دخول گرفته‏اند و معناى دوم، مؤيد قول كسانى است كه به معناى اِشراف گرفته‏اند. ولى قراينى وجود دارد كه معناى اول، صحيح است. يكى آيه 74 سوره مريم است كه اهل تقوا را مشمول نجات و ظالمان را مشمول بقاى در جهنم، شناخته است. ديگرى، رواياتى است كه همين معنى را تأييد مى‏كند و سومى، فهم اكثريت مفسران مى‏باشد. در حديثى آمده است:

«يُجْعَلُ النّارُ كَالسَّمَنِ الجامِد و يُجْمَعُ عَلَيْها الخَلْقُ ثمّ يُنادِى المُنادى‏ أن خَذى أصحابَكَ و ذرى‏ أصحابى‏(16)». «آتش جهنم به صورت روغن بسته درآورده مى‏شود و خلق را بر آن گرد مى‏آورند. آنگاه منادى ندا مى‏كند كه اصحابت را بگير و اصحابم را رها كن».

مى‏گويند: حسن بصرى، شخصى را خندان ديد. به او گفت: آيا دانسته‏اى كه تو داخل جهنم مى‏شوى؟ گفت: آرى. پرسيد: آيا دانسته‏اى كه از آن خارج مى‏شوى؟ گفت: نه. گفت: پس چرا مى‏خندى؟ او هرگز نخنديد تا از دنيا رفت.

بيان اصل مدّعا

اكنون برمى‏گرديم به اصل مطلب. خواه ورود به معناى دخول باشد يا به معناى اِشراف، آنچه در اينجا مهم است، اين است كه خداوند متعال باز هم -مانند مواردى كه تاكنون بحث شده است- خود را ملزم و متعهد شمرده است كه همه مردم را -اعم از نيك و بد- بر كنار جهنم يا در درون آن قرار دهد و آنگاه كه همگان از شكوه و هيبت دار عذاب، در شگفتى و حيرت و احياناً در ترس و اضطراب و نوميدى گرفتار مى‏شوند، خبيث و طيّب را از هم جدا مى‏كند.

بهشت، پاك و طيّب است و سزاوار پاكان؛ و جهنم، خبيث است و ناپاك، و درخور ناپاكان. البته برخى از پليديها و ناپاكى‏ها، قابل سوختن و گداختن است. همچون فلزى كه در آتش گداخته و ذوب مى‏شود و خالص مى‏گردد. گنهكارانى هستند كه با سوختن در آتش، گوهر وجودشان پاك و ناب مى‏شود و شايستگى خروج از جهنم و ورود به بهشت را پيدا مى‏كنند؛ ولى همگان چنين نيستند، بلكه هرچه بسوزند و بگدازند، همچنان بايد سوختن و گداختنشان، استمرار يابد.

خداوند مى‏فرمايد:

«..كُلَّما نَضِجَتْ جُلودُهُم بَدَّلْناهُمْ جُلوداًغَيْرَها لِيَذوقُوا العَذابَ...(17)».

«هرگاه پوستشان پخته شود، آن را تبديل به پوستى ديگر مى‏كنيم، تا عذاب را بچشند».

و نيز مى‏فرمايد:

«...مأْويهُم جهَنَّمُ كُلَّما خَبَتْ زِدْناهُم سَعِيراً(18)».

«جايگاه ايشان، جهنم است. هرگاه شعله آن فرونشيند، آن را افروخته‏تر مى‏كنيم».

رگ‏رگ است اين آب شيرين، آب شور

در خلايق مى‏رود تا نفخ صور

رنگ‏هاى نيك از خُمّ صفاست‏

رنگ زشتان از سياه آبه جفاست‏

صبغةاللّه نام آن رنگ لطيف‏

لعنةاللّه بوى اين رنگ كثيف‏

آنچه از دريا به دريا مى‏رود

از همانجا كآمد آنجا مى‏رود

از سر كُهْ، سيل‏هاى تيز رو

وز تن ما جان عشق‏آميز رو

طبرسى، درباره جمله «كان على ربّك حتماً مقضيّاً» مى‏گويد: «اين امر، حتماً واقع مى‏شود و قضاى الهى بر وقوع آن، تعلّق يافته است. حرف «على» كلمه وجوب است. يعنى: اين را خداوند بر خود واجب كرده است(19)». سپس مى‏گويد: «اين آيه بر اين دلالت دارد كه چيزهايى بر خداوند به لحاظ حكمت واجب است. بر خلاف قول اهل جبر كه هيچ چيزى را بر خداوند، واجب نمى‏دانند(20)».

اشاعره، قائل به حكمت خداوند و حسن و قبح عقلى نيستند و به همين جهت، قبول ندارند كه فعل يا ترك چيزى بر خداوند، قبيح يا حسن و واجب يا حرام باشد.

يكى از مهم‏ترين نقدهاى معتزله بر اشاعره اين بود كه مى‏گفتند: شما اشعريان از نسبت دادن زشتى‏ها به خداوند ابا و امتناع نداريد. متقابلاً اشاعره هم به آنها مى‏گفتند: شما غير خدا را در قلمرو ملك خدا مؤثر مى‏دانيد.

نقل شده است كه قاضى عبدالجبّار معتزلى، وارد خانه صاحب بن عبّاد شد. ديد ابواسحاق اسفراينى اشعرى در آنجا نشسته است. به او گفت: «سبحانَ مَنْ تنزّهَ عنِ الفَحْشاء» يعنى «منزّه است خدايى كه از ارتكاب زشتى‏ها به دور است». كنايه از اينكه شما اشعرى‏ها از اِسناد زشتى‏ها به خداوند، خوددارى نمى‏كنيد. اسفراينى، بى‏درنگ در جواب او گفت: «سبحان مَنْ لا يجرى‏ فى ملكِهِ إلاّ ما يشاء» يعنى «منزه است خدايى كه جز آنچه او بخواهد در ملكش جارى نمى شود»(21). كنايه از اين‏كه شما معتزليان، از آنجايى كه براى فرار از جبر، قائل به تفويض شده‏ايد، فاعليّت مطلقه را از آنِ خدا نمى‏دانيد و غيرخدا -يعنى انسان- را به لحاظ فاعليّت، در عرض او قرار داده‏ايد.

با اين بيان، هيچ مشكلى نيست كه بر خدا هم به لحاظ حكمت و مصلحت، كارهايى واجب باشد و بنابراين، هرجا در قرآن مجيد، بر سر نام خداوند، كلمه «على‏» آمده است، نشانگر اين است كه خداوند از واجب بودن كارى بر خودش خبر داده است.

ما تاكنون پنج مورد در قرآن مجيد يافته‏ايم كه خداوند با ذكر كلمه «على‏» كارهايى را بر خود واجب كرده است:

1. روزى‏دادن به همه جنبندگان؛ 2. ترسيم راه راست در نظام آفرينش؛ 3. يارى مؤمنان؛ 4. هدايت‏رسانى به همگان؛ 5. گردآوردن همه انسان‏هاى نيك و بد بر كنار يا در داخل جهنم.

دقت در موارد پنجگانه، جهان‏بينى و جهان‏شناسى ما را محكم و استوار مى‏كند و آن را از جهان‏بينى‏هاى مادّى و پوشالى، ممتاز مى‏گرداند و ما را كمك مى‏كند كه به وظائف خويش در قبال اين جهان راست‏رو و هدايت‏رسان و فراهم‏كننده روزى و نصرت‏بخش مؤمنان و سوق‏دهنده همگان بر شفير يا درون جهنم، به خوبى انجام دهيم و بدانيم كه ما جزيى از كلّ، و برگى حقير از درخت تناور هستى و ذرّه‏اى ناچيز از جهان بى‏كرانيم و نبايد از آن جدايى گزينيم كه ثمرى جز تباهى و هلاكت و سرافكندگى ندارد.

قطره، تابع درياست و هرگز در برابر قوانين دريا به خود اجازه تخلّف نمى‏دهد. ما نيز نبايد به خود اجازه تخلف دهيم. حال كه خداوند عهده‏دار روزى و هدايت‏گر و بر راه راست و ناصر اهل ايمان است و جريان درياى هستى را به گونه‏اى ترسيم كرده كه همه ما را به جهنم مى‏برد و آنجا خوب و بد را از هم جدا مى‏كند. چرا غفلت كنيم و جهان را به بازى بگيريم؟!

پی نوشت:

1) مريم، 71 و 72.

2) مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج 5 و 6، ص 526.

3) همان، ص 525.

4) همان.

5) همان، ص 526.

6) همان.

7) قصص، 23.

8) يوسف، 19.

9) انبياء، 101 و 102.

10) هود، 98.

11) انبياء، 98.

12) انبياء، 99.

13) المنجد: بعد.

14) المعجم‏الوسيط: بعد.

15) المعجم الوسيط و المنجد: بعد.

16) مجمع‏البيان فى تفسير القرآن، ج 5 و 6، ص 526.

17) نساء، 56.

18) اسراء، 97.

19) مجمع‏البيان فى تفسير القرآن، ج 5 و 6، ص 526.

20) همان.

21) شرح تجريد العقائد از علاءالدين على بن محمد القوشجى، ص 340، (چاپ سنگى).

/ 1