در گفت و گو با عبدالحسين حايري مطرح شد: زميني شدن انسان، شرط رسيدن او به كمال الهي بود نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

در گفت و گو با عبدالحسين حايري مطرح شد: زميني شدن انسان، شرط رسيدن او به كمال الهي بود - نسخه متنی

محسن هاشمي

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

در گفت و گو با عبدالحسين حايري مطرح شد :زميني شدن انسان ، شرط رسيدن او به كمال الهي بود

محسن هاشمي

نجم رازي به سال 573 در شهر ري به دنيا آمد و در سال 654 در بغداد درگذشت. نام و نسب او بطور كامل چنين است: نجم الدين ابوبكر عبدالله بن محمد بن شاهاوبن انوشيروان بن ابي النجيب الاسدي رازي.

او تخلص خود را در پايان غزلها به صورت ‹‹نجم›› يا ‹‹نجم رازي›› آورده است و همچنين نام او را به لقب ‹‹دايه›› ذكر كردهاند، و خود نيز گفته است: ‹‹ما دايه ديگران و او دايه ماست››. و مناسبت اين لقب به سبب پروراندن مريدان بسياري است كه آنها را به تعبير خود به ‹‹شير طريقت و ولايت›› ميپرورده است.

روزگار كودكي و دانش اندوزي نجم رازي در ربع آخر قرن ششم در ري گذشته است. به روايت ياقوت در جنگهاي مذهبي ري در سال 582 بسياري از مردم كشته و آواره شدند، و شهر رو به ويراني نهاد، در اين حوادث ابتدا حنفيها و شافعيها، شيعهها را قلع و قمع كردند. و سپس شافعيها بر حنفيها چيره شدند. در آن روزها نجم رازي كودكي 9 ساله بود. و چون به قرائن مختلف او حنفي بوده، احتمالاً خانواده او هم از اين آشوبها بر كنار نمانده است.

صوفي جوان ظاهراً در همان سالها و به علت همان آشفتگيها ترك وطن كرده و به سوي خراسان و خوارزم رفته است.

او به آئين صوفيان آن روزگار، تا پاي رفتن داشت، عمر را به سير و سفر گذرانيد، در كتاب ‹‹الوافي بالوفيات›› (صفدر متوفي در 764) كه قديميترين منبعي است كه دقيقترين و بيشترين نكتهها را در شرح زندگي نجم رازي دارد. ميخوانيم كه او از نواحي حجاز و مصر و شام و عراق و روم و آذربايجان و آران و خراسان ديدار كرده است.

در سالهاي اقامت در بغداد يك تفسير عربي به نام ‹‹بحرالحقايق و المعاني›› نوشته كه نسخي از آن موجود است، نسخه مورخ 701 آستان قدس، و نسخه شماره 5114 بنياد خاورشناسي تاشكند و دوره پنج جلدي دارالكتب المصريه (قاهره) و نسخي در كتابخانه ملي تهران و مونيخ- ولي هنوز به چاپ نرسيده است. نجم رازي به سال 654 در سن 81 سالگي درگذشت، و در گورستان شونيزيه بغداد كه در غرب دجله ميان بغداد و كاظمين قرار داشته بيرون گورگاه سري سقطي و جنيد بغدادي به خاك سپرده شد.

تصوف نجم رازي آميختن عشق و عبادت است. او از يك سو دلبستگي كامل به اجراي احكام شرع و ملازمت اوراد واذكار نشان ميدهد و از دگر سو - و پيش از آن و بيش از آن - عشق را نهايت معرفت و سلوك ميشمارد و در تمام فصول چهارگانه مرصاد و رسالههاي ديگر او اين شيوه نمايان است. آنچه در پي ميآيد گفت و گويي با استاد عبدالحسين حائري مسئول مركز نگهداري نسخ خطي كتابخانه مجلس شوراي اسلامي پيرامون تفسير بحرالحقائق و المعاني تأليف نجم الدين رازي است.

در شروع سخن، اگر نكات خاصي را پيرامون زندگي و آثار تأليفي نجم رازي ضروري ميدانيد، بيان بفرمائيد:

- معروف است كه نجم الدين رازي از شاگردان اميرحسين كبري بوده است و در مورد تاريخ درگذشت وي اطلاع دقيقي در دست نيست و آنچه را كه برخي در مورد تاريخ وفات وي نوشتهاند، بيشتر استنباطات خود آنها است.

كتاب معروف وي ‹‹مرصادالعباد›› حاوي نكات اخلاقي و عرفاني در زمينه سلوك انساني است. نجم رازي از نظر گرايش به شرع، آدم معتدلي بوده. يعني در تأليف او، استناد به احاديث و روايات و آيات قرآني به حد اعتدال مشاهده ميشود. آنچه از اثر تفسيري او، يعني تفسير ‹‹بحرالحقايق والمعاني›› در كتابخانه مجلس شوراي اسلامي وجود دارد، چند صفحهاي بيش نيست اما در همين چند صفحه، نكته بسيار مهمي وجود دارد كه با توجه به جالب بودن اين نكته براي خودم، تصميم دارم در اين گفت و گو راجع به آن مطالبي بيان كنم. اما قبل از ورود به بحث اصلي اين مطلب را هم بايد گفت كه تفسير ديگري به نام ‹‹التعبيرات النجميه›› نيز به او نسبت داده شده است.

نكته مهمي كه در اين تفسير ملاحظه كردهايد، چيست؟

اين نكته همان چيزي است كه از سالها پيش مورد توجه و دقت نظر من بوده و بسيار مهم و ظريف است. اين نكته از آيه ‹‹انا عرضنا الا مانه` علي السموات والارض والجبال فا بين ان يحملنها واشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوماً جهولاً›› استنباط شده است. اين آيه كه جزو سوره احزاب است، آيه فوق العاده مهمي محسوب ميشود و اسرار فراواني در آن وجود كه اشاره به انسان و به كاري دارد، كه خداوند در مورد او انجام داده است، بحث از خلق موجود ممتازي به نام انسان است كه امانتي سنگين بر عهده وي گذاشته شده است. در اغلب تفاسير برداشتي كه بايد از اين آيه ميشده، نشده است. مضمون آيه اين است كه ما امانت را به آسمان، زمين، كوهها و خلاصه تمام هستي عرضه داشتيم و آنها از قبول اين امانت ِابا كردند، و تنها موجودي كه تن به پذيرش اين امانت داد، انسان بود، انسان ظلوم و جهول!

سؤالي كه پيش ميآيد اين است كه آيا آيه موصوف، تعريف از انسان است يا بدگويي از انسان؟ آيا مدح انسان است يا ذم وي؟ آيا انسان موجود بدي بوده كه تن به پذيرش اين امانت داده و يا موجود خوبي بوده كه امانت خداوندي را پذيرفته است؟

امانت چيز مهمي است. قبول امانت هم كم اهميتتر از خود امانت نيست. اما آيا انسان قبول كننده امانت كار درستي كرده يا اينكه كارش نادرست بوده؟

در اين زمينه يك برداشت شاعرانه وجود دارد با اين مضمون كه:

«من ملك بودم و فردوس برين جايم بود

آدم آورد در اين دير خراب آبادم»

كه اصلاً برداشت صحيحي نيست و كاملاً غلط است. برخي نيز آن را گناه بزرگ آدم خواندهاند كه اين هم درست نيست و حتي در تفاسير هم آنچه وجود دارد، در همين حدود است و از ميان تمام تفاسير، تنها علامه طباطبايي، نجمالدين رازي و بنده اين برداشت را از آيه داريم، آيهاي كه مدتهاست مرا شيفته خود كرده است.

به تصور ما مسئله اين است كه خلقت و آفرينش انساني كه بايد خليفه و جانشين خدا در زمين ميشد، خلقتي عادي نبوده. بلكه خلقتي خاص و ويژه بوده است. تصور اين است كه همانند آفرينش آسمانها و زمين - كه در شش روز اتفاق افتاده، - آدم هم به تدريج تكميل شده و در يك آن آدم كامل به وجود نيامده است. بلكه به تدريج (در معناي خودش، نه معناي زماني) آفريده شده و منظور از انسان كامل يا آدم كامل، انساني است كه داراي غرائز انساني مانند: شهوت، غضب و غيره است. به عقيده ما وقتي آدم به آن درخت نزديك شد و از آن تناول كرد، در يك لحظه چند اتفاق مهم روي داد. اول آنكه آدم فهميد كه زن و مرد با هم فرق دارند و اين امر ناشي از غريزه شهوت بود. دوم اينكه طبق بيان قرآن، خود را پوشاند و سوم اينكه زميني شد ‹‹و قلنااهبطوا...›› به عبارت ديگر همان لحظهاي كه در وجود آدم، شهوت و غضب را به وديعه گذاشتند و آدم كامل شد، در آن لحظه چند اتفاقي كه به آنها اشاره كردم، در يك لحظه روي داد و اين، نكته فوق العاده مهمي است و استناد آن هم جمله ‹‹انه كان ظلوماً جهولاً›› است. اتفاقاً چند روز پيش كه به دليلي كتاب كشف الاسرار را مطالعه ميكردم، حديث عجيبي در اين زمينه ديدم. البته گفته نشده بود كه اين حديث از زبان چه كسي نقل شده و تنها نام مجاهد ذكر شده است كه چون از شاگردان حضرت رسول (ص) است، پس بايد حديث از جانب مبارك حضرت رسول (ص) باشد كه بين اكل از شجره و هبوط انسان چند لحظه بيشتر فاصله نبود. خيلي خوشحال شدم، زيرا اين تأييدي بر مطلب و حرف من در تفسير اين آيه ارزشمند بود.

منظور از قسمت پاياني آيه مباركه سوره احزاب چيست؟ آيا نكته خاصي درباره آن وجود دارد؟

اما در مورد "انه كان ظلوماً جهولاً"، همه راز در اين نكته و اين قسمت است. ظلوم بودن و جهول بودن از امتيازات بزرگ انسان است، كه ناشي از داشتن مادّه غريزه غضب و شهوت است. انسان جهول است يعني نادان خيلي بزرگي است و به اندازه بزرگي ناداني، ميتواند عالم باشد، بيحد ميتواند عالم باشد و بيحد هم ميتواند جاهل و نادان باشد، به عبارت ديگر استعداد عالم شدن دارد. ما به درخت، آسمان، چوب و... و همه جمادات جهول و نادان نميگوييم، در حاليكه با توجه به اين آيه ما به انسان جاهل ميگوييم. اين جهل، مدح انسان است و صفت كمال انسان است و ما در آن استعداد علم و فراگيري قرار داديم. جاهل است، براي اينكه ميتواند عالم شود و در مورد ظالم ذكر اين نكته مهم است كه ظالم يعني اينكه با قبول اين امانت بر نفس خودش ظلم بزرگي كرده زيرا قبول اين امانت و تحمل بار سنگين آن با رياضت و سختي و گذشت از بسياري از لذتها ممكن است.

حمل امانت هم، يعني كمال و حمل بر ولايت ميشود. امانت الهي، يعني كمال انساني كه در آن ولايت وجود دارد. اين كمال براثر مقداري پا روي نفس گذاشتن حاصل ميشود و گناه او هم پا گذاشتن روي نفس بود. اما همين مورد است كه باعث كمال انساني ميشود، در عين حال كه گناه بر نفس خود كرد، اما مبدا‡ كمال را پا گذاشتن روي نفس خود ديد. زيرا حقوق خودش را از خودش ناديده نميگرفت، آمادگي خود را براي پذيرش ولايت الهي نميتوانست اعلام كند، بنابراين، همين پاگذاشتن روي نفس را قرآن تعبير به ظلم بر نفس ميكند.

من فكر ميكردم اين تعبير اشاره به غريزه ويژه انساني دارد؛ انسان ظلوم يعني انسان معترضي كه بدون دليل چيزي را قبول نميكند. انسان موجود معترضي است و خصوصيتي كه دارد فقط تسليم حق مطلق ميشود، جز حق مطلق نميشود چيز ديگري بر انسان تعبير كرد. اگر پيدا ميشوند كساني كه زير بار نا حق ميروند، روي گرداننده از طبيعت خويشند، چرا كه طبيعت انسان، پذيرش حق مطلق است زيرا باب طبيعت انسان، باب مزاج، باب قلب و باب مغز انسان پذيرش حق و حقيقت است. چنانكه اگر خوشه كوچكي به حق وارد شود، انسان اعتراض خود را اعلام ميكند.

معناي ظلم اين است كه انسان، موجودي است تسليمناپذير، كه فقط در سيطره و تحت حكومت خداي مطلق و يگانه است و تنها پذيرش چيزي كه نقص ندارد مورد نظر اوست. ناراضي مطلق و معترض مطلق است مگر در برابر حق مطلق.

پس، اينكه شعرا و برخي نويسندگان، هبوط انسان را نوعي مجازات براي وي تلقي كردهاند، صحيح نيست؟

بله و بنده بسيار خوشحال شدم كه در تفسير معناي اين آيه به طور زيبايي شرح داده شده است، اما در مورد شعرا و كساني كه هبوط انسان را مجازات دانستهاند، بايد گفت: به هيچ وجه چنين نيست. انسان به مجرد اينكه انسان شد، ديگر بهشت فرشتهها جاي او نيست.

فرض كنيد انسان را كه همانند يك بچه است، چون غريزه ندارد تفاوت بين ابدان را نميفهمد، درست مانند انساني كه به غريزه نرسيده و بهشت فرشتهها فقط جاي اوست.

بهشتي را كه انسان خودش به دست بياورد، براي اوست. بهشتي كه در ازاي مبارزه با نفس خودش و رسيدن به كمال مطلق به دست بياورد، به او ميدهند وگرنه، آن بهشت، بهشت پاداش نيست.

انسان با انسان كامل شدنش از بهشت بچهها و فرشتهها بيرون رفت و تا كامل نميشد، نميتوانست از آن بهشت بچهها خارج شود. بهشت انسان بهشت بعدي است كه انسان با دست خودش ميسازد و آن را در ازاي تلاش خود و پياده كردن نقشههايي كه براي او پياده شده است، به وي ميدهند. و اين نكته خوشبختانه به بركت اين مصاحبه برايم روشن شد و اين نكتهاي بود كه من سالها بر آن تأكيد داشتم و خوشبختانه در بازبيني مجدد از اين كتاب دوباره توانستم اين مطلب را بهتر بيان كنم و به همان نكتهاي كه سالها بر آن تأكيد داشتم، در بررسي اين كتاب رسيدم.

منظور از اين بهشتي كه قرار است آدم بعد از زندگي در زمين بدان برود، همان بهشتي است كه خداوند در آيه ‹‹و ادخلي جنتي›› آورده است؟

مرحوم امام خميني (ره) تعبير لطيفي فرمودهاند كه با ريزه كاريهاي "ياي " نسبت ارتباط دارد. منظور "جنتي " يعني جنّت من، به جنت فرشته و ‹‹جنت من›› بهشت خود خداست، معلوم نيست كه اصلاً چه هست و وقتي به آن مقام ميرسد ميفرمايد كه وارد جنت من شو، نه جنت آدمهاي نيكوكار، چرا كه جنت آدمهاي نيكوكار، جنتي است كه به آنان وعده داده شده و با جنت خدا فرق دارد.

تعبير امام اين است كه با ريزه كاريهاي ‹‹ياي نسبت›› كه ما نميدانيم چيست، اين يك مقام خيلي بالايي است و از مقام بشر عادي به الوهيت نزديك ميشويم.

بنابراين بيرون راندن آدم از بهشت به معناي بيرون شدن آدم از خوشبختي و سعادت نيست و همچنين هبوط آدم در سختي و رنج دنيا هم نيست و معناي آن، اين است كه انسان بايد برود كاركند و تحصيل كمال كند و بهشت خود را با دست خود براي خودش برپاكند و با ولايت خدا آشنا شود و به بهشت آدمهاي بالاتر از خوب نائل شود. و انسان هنگامي كه ميوه خورد و كامل شد و سپس زميني شد و اين زميني شدن براي انساني بود كه در بهشت بود و به او گفته شد كه ‹‹قلنا اهبطوا››، چرا كه زميني شدن انسان شرط رسيدن او به كمال الهي بود و هنگامي كه خلقت آدم به پايان رسيد، زميني شد و اين موجود زميني بايد برود و آسماني شود در اثر تحصيل كمال. و هنگامي كه انسان زميني در اثر تحصيل كمال آسماني شد، وارد بهشت ميشود.

پس شرط زميني بودن اين است كه انسان ظلوم و جهول باشد!

بله، اساسيترين و اصليترين شرط و ذاتيترين غريزه انسان همين ظلوم بودن (يعني معترض بودن و قبول نكردن) و جهول بودن (يعني استعداد عالم شدن، در عين اينكه جاهل ميباشد) است و مفهوم و معني ظلوم بودن انسان و معترض بودن انسان ناشي از قوه معتدله غضبيه انسان است كه زير بار هيچ حرفي جز حق مطلق نميرود و جهول بودن انسان يعني موجودي است كه استعداد علم مطلق را دارد، براي اينكه جهل مطلق است، همان مفهوم ملكه و عدم ملكه است. علم ملكه است ولي جهل عدم ملكه است، نه عدم مطلق، يعني موجودي موصوف به صفت علم ميشود كه قابليت جهل را داشته باشد.

/ 1