هويت نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

هويت - نسخه متنی

حسن جمشيدى

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

هويت ؛ حقوق بشر و قرآن از امت يگانه تا امتهاى بسيار - قسمت دوم

حسن جمشيدى

در اعلاميه جهانى حقوق بشر, هويت‌هاى گوناگون پذيرفته شده است. اما به نظر شمارى از پيروان پاره اى از اديان, از آن جمله گروهى از عالمان اسلامى, پذيرش آن به دليل برابر نبودن و سازگارى نداشتن اعلاميه جهانى حقوق بشر, با اسلام (قرآن و روايات)دشوار است.

3. پيروان اديان آسمانى: افزون بر دسته بنديهاى همگانى كه در بالا يادآور شديم, دسته بنديهاى ديگرى نيز در قرآن وجود دارد, مانند: يهوديان, مسيحيان, صابئيان و… به بيانى ديگر, قوم بنى اسرائيل يا قوم موسى و…38 پيروان اين اديان, به عنوان يك واقعيت تاريخى وجود دارند و در زير آسمان آبى و بر پهن دشت زمين گسترده الهى زندگى مى كنند و از نعمتهاى خداوندى بهره مى گيرند:

خداوند, خطاب به بنى اسرائيل مى فرمايد:

(يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم و اوفوا بعهدى اوف بعهدكم و اياى فارهبون)39

اى فرزندان اسرائيل! نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشتم به ياد آوريد و به پيمانى كه با من بسته ايد وفا كنيد, تا من نيز به پيمان شما وفا كنم. [و در راه انجام وظيفه و عمل به پيمانها] تنها از من بترسيد!

(يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم و انى فضلتكم على العالمين)40

اى بنى اسرائيل! نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشتم به خاطر بياوريد و [نيز به ياد آوريد كه] من, شما را بر جهانيان, برترى بخشيدم.

همين آيه با همين متن بار ديگر در آيه 122 از سوره بقره تكرار مى شود

نسبت به حضرت عيساى مسيح و پيروان او مى فرمايد:

(تِلك الرسل فضَّلنا بعضهم على بعض مِنهم مَن كلَّم الله و رفعَ بعضهم درجات و آتينا عيسى ابن مريم البيّنات و ايّدناه بروح القدس و لو شاء الله ما اقتتل الذين مِن بعدِهِم مِن بعد ما جاءتهُمُ البيّنات ولكن اختلفوا فمِنهم مَن أمَنَ و مِنهم مَن كفر ولو شاء الله ما اقتتلوا ولكن الله يفعل ما يريد.)41

بعضى از آن رسولان را بر بعضى ديگر برترى داديم; برخى از آنها, خدا با او سخن مى گفت; و بعضى را درجاتى برتر داد; و به عيسى بن مريم, نشانه هاى روشن داديم و او را با (روح القدس) تأييد نموديم [ولى فضيلت و مقام آن پيامبران, مانع اختلاف امتها نشد.] و اگر خدا مى خواست كسانى كه بعد از آنها بودند, پس از آن همه نشانه هاى روشن كه براى آنها آمد, جنگ و ستيز نمى كردند [اما خدا مردم را مجبور نساخته; و آنها را در پيمودن راه سعادت, آزاد گذارده است] ولى اين امتها بودند كه با هم اختلاف كردند; بعضى ايمان آوردند و بعضى كافر شدند [و جنگ و خون ريزى بروز كرد و باز] اگر خدا مى خواست با هم پيكار نمى كردند; ولى خداوند آن چه را مى خواهد [از روى حكمت] انجام مى دهد [و هيچ كس را به قبول چيزى مجبور نمى كند]. باز تأكيد مى كنم كه در اين جا, سخن از حق و باطل اين اديان نيست, بلكه سخن در پذيرش آنها به عنوان يك واقعيت در طول تاريخ زندگى بشرى و توصيف آن در قرآن كريم است.

در سوره بقره به كشمكش بين دو آيين يهود و نصارا (پيروان موسى و عيسى) اشاره دارد و مى فرمايد:

(و قالت اليهود ليست النصارى على شىء وقالت النصارى ليست اليهود على شىء و هم يتلون الكتاب, كذلك قال الذين لايعلمون مثل قولهم, فالله يحكم بينهم يوم القيامه فيما كانوا فيه يختلفون.)42

ييهوديان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتى [نزد خدا] ندارند, و مسيحيان نيز گفتند: يهوديان هيچ موقعيتى ندارند [و بر باطل اند]; در حالى كه هر دو دسته, كتاب آسمانى را مى خوانند [و بايد از اين گونه تعصبها بركنار باشند] افراد نادان [ديگر, همچون مشركان] نيز, سخنى همانند سخن آنها داشتند. خداوند, روز قيامت, درباره آن چه در آن اختلاف داشتند, داورى مى كند. نكاتى در آيه مطرح است كه به بررسى آنها مى پردازيم:

1. يهوديان, نصرانيان را به هيچ مى گيرند

2. مسيحيان يهوديان را به هيچ مى گيرند

3. هم يهوديان و هم نصرانيان, اهل مطالعه و سواد و داراى كتاب هستند.

4. مثل ادعاى يهوديان و مسيحيان را ديگران هم دارند.

5. نكته هاى مشتركى بين يهوديت و مسيحيت وجود دارد.

6. نكته هاى اختلافى نيز بين يهوديت و مسيحيت وجود دارد.

7. نسبت به امور اختلافى آنان (يهوديان و مسيحيان) خداوند در قيامت داورى خواهد كرد.

آيه پرده از يك واقعيت اجتماعى و تاريخى برمى دارد كه ما نيز كم و بيش شاهد آن هستيم و آن نپذيرفتن هر يك از دو دين بزرگ (يهودى و مسيحى) از سوى طرف مقابل است. و جالب تر آن كه اين ادعا تنها از جانب مردمان عامى و بى دانش, مطرح نمى شود, بلكه عالمان هم اين ادعا را دارند. پس ادعاى برترى هر دينى بر ديگر اديان, باور و عقيده فراگير و همگانى است. مبناى اختلاف را هم به كتاب نسبت مى دهند (وهم يتلون الكتاب) يعنى اختلافهاى آنان بى وجه و بدون دليل نيست, بلكه مستندات اين اختلافها, همان كتابهايى است كه پيامبران شان آورده اند پس مبناى اختلافها همين كتابى است كه هر يك در دست دارند; يعنى تورات و انجيل.

برخلاف همه اختلافها و چالشها و ستيزهايى كه بين اديان وجود دارد, روشن است كه در جهان, متدينان به هر دين و آيينى كه پاى بند باشند, امورى را دارند كه با يكديگر مشترك اند. در داورى درون آيينى, مرزى بين واقعيت و خرافه نداريم. در يك آيين است كه با توجه به مبانى خود آن آيين, مى توان بين خرافه و واقعيت فرق گذاشت. گرچه همين هم بسيار دشوار است. اين يك بحث بيش تر اعتقادى و مربوط به حوزه باورهاست. پس نمى توان درباره اين اختلافها با يكديگر سخن گفت و باب مذاكره را گشود. از اين روى, خداوند با واگذاردن اين بخش به قيامت, تأكيد مى ورزد كه غير قابل حل است و اين, ويژه يك دين نيست. پيروان همه اديان از اين ويژگى برخوردارند كه به جاى تأييد يك ديگر به رد يكديگر همت مى گمارند به جاى آن كه توان منديها را روى هم انباشته كرده و براى از ميان بردن بى دينى و لاابالى گرى سيل آسا در حركت و تكاپو باشند, به جان هم افتاده و توان منديهاى يكديگر را نفى و خنثى مى كنند.

در بعضى از تفاسير (قال الذين لايعلمون) را اشاره دانسته اند به مشركان و كافران كه آنان هيچ يك از يهوديت و نصرانيت را قبول ندارند. پس مسأله در اديان الهى خلاصه نمى شود:

(قرآن اضافه مى كند: اينها كه اهل كتابند همان مى گويند كه مشركان گفتند. مشركان هيچ يك از مذاهب را قبول ندارند. اينها نيز همانند آنان يكديگر را تخطئه مى كنند.)43

برخلاف همه اختلافها و چالشها و ستيزهايى كه بين اديان وجود دارد, روشن است كه متدينان به هر دين و آيينى كه پاى بند باشند, امورى را دارند كه با يكديگر هماهنگ اند. اما آن چه از آيه استفاده مى شود كه كم تر هم به آن توجه شده است, موارد غير اختلافى است. در مواردى كه اختلاف دارند در قيامت خداوند داورى خواهد كرد و حقانيت هر يك ثابت خواهد شد. اما نسبت به مواردى كه با يكديگر مشترك هستند چه؟ گويا اين بخش نيازى به داورى ندارد, چون خود اينها نسبت به آن امور داورى كرده اند. مثلاً نفس دعا و نيايش كه در همه اديان پسنديده است. ارزشهاى اخلاقى كه همه اديان بدانها اصرار دارند. حتى مى توان دامنه اين سخن را گسترش داد و به اديان غير الهى هم كشاند كه بسيارى از مقوله ها انسانى است. مثل ستم, تجاوز, كشتن, آدم ربايى, ناامنى, تروريست, خيانت و جاسوسى. تمامى ارزشهاى اخلاقى همچون دروغ, غيبت, تهمت و افترا, دزدى, رشوه, غش و… كه همه انسان ها نسبت به اين موارد يكسان مى انديشند و باورى همانند دارند.

در بحث گفت گوى جهانى و يا بين اديان, محور را بايد بر امور مشترك پى افكند و آن هم اخلاقيات كه در بين سه اصل اساسى اعتقادات و احكام و اخلاق, بخش مهمى را به خود ويژه كرده است.

4. اختلافهاى مردم: در آيه ديگر اين گونه آمده است:

(كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشّرين و منذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جائتهم البينات بغيا بينهم فهدى الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه والله يهدى من يشاء الى صراط مستقيم.)44

مردم [در آغاز] يك دسته بودند [و تضادى در ميان آنها وجود نداشت. به تدريج جوامع و طبقات پديد آمد و اختلافات و تضادهايى در ميان آنها پيدا شد, در اين حال] خداوند, پيامبران را برانگيخت; تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى, كه به سوى حق دعوت مى كرد, با آنها نازل نمود; تا در ميان مردم, در آن چه اختلاف داشتند, داورى كند. [افراد با ايمان, در آن اختلاف نكردند] تنها [گروهى از] كسانى كه كتاب را دريافت داشته بودند, و نشانه هاى روشن به آنها رسيده بود, به خاطر انحراف از حق و ستمگرى, در آن اختلاف كردند. خداوند, آنهايى را كه ايمان آورده بودند به حقيقت آن چه مورد اختلاف بود, به فرمان خودش, رهبرى نمود [اما افراد بى ايمان, همچنان در گمراهى و اختلاف, باقى ماندند.] و خدا هركس را بخواهد, به راه راست هدايت مى كند.

آن چه در آيه مطرح شده عبارت است از:

1. يك دستگى و وحدت مردم

2. بعثت انبيا

3. كار انبياء كه انذار و ابشار است

4. آمدن كتاب براى حل اختلافات مردمى

اين آيه مى فرمايد: كان الناس امة واحدة. مردم يك امت بودند. مردم با يكديگر يگانه و يكپارچه بودند. مردم امت واحده بودند. پس خداوند انبيا را فرو فرستاد و بحث بشارت و انذار را در پيش كشيدند. اختلاف در امت, پس از همين بحث انذار و بشارت بود كه شكل گرفت. جالب تر آن كه با اين انبيا, كتاب هم هست, تا در بين مردم و اختلافهاى آنان, براساس همين كتاب داورى كنند. در آيه پيش از اين بيان كرديم كه هر يك از اديان, سرچشمه اختلاف خود را به كتاب نسبت مى دهند.

اين آيه را همراه كنيد با آيه113 از همين سوره كه مى فرمايد:

(قالت اليهود ليست النصارى على شىء و…)

در دنباله همين آيه دارد كه:

(ويتلون الكتاب.)

اينها اهل كتاب اند و كتاب مى خوانند. كتابهايى كه پيامبران آورده اند, از يك سو خود انديشه هاى گوناگون را برمى انگيزاند و چنددستگى فراهم مى آورد و از ديگر سوى, خود به حل و فصل اختلافها مى پردازد. يعنى كتابها و موازينى كه پيامبران با خود آورده اند, ضمن آن كه پاسخ گوى پاره اى نيازها و گره گشاى پاره اى از دشواريهاست, اما خود آنها نيز براى مردم مسأله و مشكل آفرين خواهند بود. البته توجه داريم كه اختلافهاى پيش, منهاى كتاب با اختلافهايى كه از كتاب برخاسته و برمى خيزند, فرق اساسى دارند.

پس انبيا با بهره گيرى از دو روش تبليغى بشارت و تنذير به هدايت پرداختند. كه اين عمل خود بذر اختلاف را در بين مردم پراكند شمارى به دنبال نبى آمدند و شمارى او را انكار كردند و شمارى هم به انتظار نشستند تا ببينند چه مى شود. شايد پذيرش اين سخن كمى دشوار به نظر آيد. امّا با يك مثال شايد راحت تر بتوان مسأله را درك كرد: در يك كشتى 500 برده را براى فروش, در مَثَل, از آفريقا به اروپا مى برند. تمامى بردگان با يكديگر, متحدند. همگان بردگى را هم پذيرفته اند و در برابر اربابان خود در كشتى تن به هر خوارى و خفت مى دهند و چه بسا بدان احساس غرور هم مى كنند. حال اگر يكى از گوشه اى برخيزد و بردگان را به خود و حق آزادى آگاه شان كند. روشن است كه آن اتحاد نخست را اينها از دست خواهند داد. آيا اين اختلاف ستودنى است يا جاى نكوهش دارد؟

در پيش از پيروزى انقلاب اسلامى, شمارى از مردم, شاه را سايه خدا مى دانستند و در ارتش به وفادارى از شاه سوگند ياد كرده بودند. با پديدار شدن شكاف و اختلاف, توانايى ارتش كاهش يافت و بعد هم به سود انقلاب درهم فرو ريخته شد. پس همه جا نمى تواند وحدت, خوب و ارزش مند باشد, چنانكه اختلاف هم در همه جا نمى تواند ضد ارزش باشد. اين كه امت واحده در آيه شريف به چه معنى است؟ حرف و سخن بسيار است. شمارى پنداشته اند مردم پيش از بر انگيخته شدن پيامبر و فروآمدن كتاب, ضمن يكپارچگى و اتحاد, هدايت شده بودند. بعد از بعثت پيامبر و نزول كتاب بود كه اختلاف و چند دستگى پيش آمد.45

علامه طباطبايى در پاسخ به اينها مى گويد:

(اگر مردم پيش از آن كه پيامبرى براى ايشان فرستاده شود و كتابى به همراه خود داشته باشد, هدايت يافته و راه حق را مى پيمودند, پس بعث رسل و نزول كتب كارى بى مورد و تا اندازه اى بيهوده مى نمايد.)46

شمارى براى برون رفت از اين دام, راهى ديگر در پيش روى خود نهاده و گفته اند گرچه مردم به صورت يكپارچه و واحد بوده اند, ولى نه در هدايت و روشنى, بلكه در گمراهى به سر مى برده اند. براى رهايى از همين گمراهى بود كه خداوند پيامبران را برانگيخت و كتاب با ايشان فروفرستاد. اگر آنان گمراه نبودند, بعث رسل و نزول كتب بى فايده بود.47

برخى پنداشته اند مراد از امت واحده در آيه اشاره است به قوم و حادثه ويژه تاريخى و قوم خاصى كه پيش از اين در آيات بدان اشارت شد كه همانا بنى اسرائيل باشد.48

شمارى هم پنداشته اند مراد از امت واحده, حضرت آدم, عليه السلام, است; زيرا در قرآن به ابراهيم نيز امت گفته شده است: (ان ابراهيم كان امة قانتاً للّه)49 و مسلم است كه خود آدم هدايت يافته بود, ولى فرزندان او راه هدايت را برنتافتند و كژى را برگزيدند و دچار گمراهى شدند و اختلاف در بين آنان پديدار گرديد.50

براى آن كه معناى آيه بهتر فهم شود, فرازى از تفسير نمونه را در اين جا مى آوريم:

(آغاز پيدايش دين و مذهب به معناى واقعى, همزمان با پيدايش انسان نبود, بلكه همزمان با آغاز پيدايش اجتماع و جامعه به معناى واقعى بوده است. بنابراين جاى تعجب نيست كه نخستين پيغمبر اولواالعزم و صاحب آيين و شريعت, نوح پيغمبر بود, نه حضرت آدم.)51

شايد تا پيش از بعثت پيامبر, مردم آن درك از زندگى را كه ما امروز داريم نداشتند. بيش تر, زندگى آنان تحت تأثير خوى و خصلتهاى حيوانى و رفتار و امور آنها به دور از خرد بوده است. البته آيه در اين باره چيزى نمى گويد. اين كه گفته مى شود مردم دچار جامعه طبقاتى شده بودند و كشمكشهاى حقوقى داشتند. اين چندان منطقى به نظر نمى رسد كه براى اين اختلاف بخواهد نبى بيايد. چون با آمدن انبيا اين اختلاف حل نشد و هم اكنون هم اين اختلافها وجود دارد. دعواى سَرِ زمين, آب و… اين امور مربوط به دنياى بشر است و خودشان اين دعواها را راه مى اندازند و بعد هم, يا حل مى كنند و يا هم, هيچ گاه حل نمى شود. علامه طباطبايى در تفسير آيه, به نكته لطيفى اشاره دارد و آن بهره گيرى از واژه بعث است, به جاى ارسال. خداوند در آيه تعبير به بعث كرده است, نه ارسال. و اين واژه بيانگر اين واقعيت است كه حال انسانهاى نخستين, حال خمود و سكوت بوده است. و چنين بسترى مقتضاى بعث و برانگيختن است. و اين به معناى برخاستن از خواب و سكنى گزيدن است. همين نكته شايد سبب شده است كه از ايشان به بعث پيامبران تعبير شود و نه مرسلين و رسل. با توجه به اين كه بعث و فروفرستادن كتب در حقيقت بيانگر حق براى مردم است و آگاه كردن ايشان به حقيقت امور خود و زندگى شان و آگاهى دادن به آنان كه آفريده هاى پروردگارند و در قيامت برانگيخته خواهند شد و…52

از بيان علامه نيز استفاده مى شود كه مردم در دوره پيش از بعثت, از شرائط خاص انسانى هنوز بى بهره بودند. از اين روى, اختلاف و چند دستگى در بين آنان در خور انكار نيست. و اختلافها, پس از هوشيارى و بيدارى آنان از خواب غفلت و يا رهايى از عواطف و احساسات فراهم آمد.

بهترين شاهد تاريخى بر نقش انبيا در اختلافها, حضور نبى اكرم است. گرچه در مدينه براى حل اختلاف آمد, ولى بين مردم, خود به خود, چند دستگى جديد پديد آمد. همان اول كه پيامبر(ص) برانگيخته شد جامعه عرب مكه به هم ريخت. تلاشهاى سران قريش و بزرگان براى رويارويى با محمد(ص) جز اين نبود كه دچار اختلاف شده بودند. پيش از آن برده ها فرمانبردار و حرف شنو بودند, ولى حالا از فرمان صاحبان خود سربرمى تافتند. شمارى اندك ـ تازه مسلمانها ـ به بتها حرف و كنايه مى زدند. در مدينه هم اين گونه شد. جنگ و اختلافهاى پيش از آمدن پيامبر بين قومها و طايفه هاى خاصى بود. و بعد از آن, ده ها جنگ بزرگ و كوچك به راه افتاد. در ادامه راه پيامبر بعد از وفاتش دامنه اختلافها, گسترش يافت. همين معنى در آيه اى ديگر, به روشنى چنين بيان شده است: (وما كان الناس الاّ امة واحدة فاختلفوا ولولا كلمة سبقت من ربك لقضى بينهم فيما فيه يختلفون.)53

مردم يك طايفه بيش نبودند پس از آن فرقه فرقه شدند و اگر كلمه اى كه از حق سبقت يافته در ازل نبود, البته اختلاف شان خاتمه يافته و حكم به هلاكت كافران داده مى شد.

تأييدات:

افزون بر آيات ياد شده, از آياتى نيز مى توان جهت پذيرش چنددستگى بهره جست:

الف. دسته بندى انسانها به خوب و بد و زشت: به قرآن و آيات آن اگر توجه شود, دسته بندى بشر به خوب و بد, زشت و زيبا, خون ريز و صديق, مفسد و مؤمن, مقدس و غير مقدس, اشاره شده است و از همان آغاز خلقت, موضوع بحث بين فرشتگان و خداوند بوده است. فرشتگان بشر را از افق نگاه خود, جورى مى بينند كه خداوند آن نوع از نگاه را رد مى كند. فرشتگان به بخشى و لايه اى از خلق و خوى بشريت اشاره دارند كه سفاكى و تباهى گرى باشد و خداوند, انكار اين چشم انداز نمى كند, بلكه به لايه ها و چشم اندازهاى ديگر اين بشر هم اشاره دارد. زيباييهاى اين بشر را كه آنها نمى ديدند خداوند به آنها يادآورى مى كند (كه از اين دو نوع نگاه, مى توان به نگاه فرشته سانى و خدايى ياد كرد) شمارى كه تنها پلشتى ها را مى بينند, نمى توان آنها را سرزنش كرد, چون آنان نيز واقع بين هستند; اما نگاه شان نگاه فرشته سانى است و شمارى نگاه شان نگاه خدايى است. از توانايى ديد برتر و بهترى برخوردارند:

(و اذ قال ربك للملائكه انى جاعل فى الارض خليفه; قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء ونحن نسبّح بحمدك و نقدّس لك, قال انى اعلم ما لا تعلمون)54

به ياد آر آن گاه كه پروردگار تو به ملائكه فرمود: من در زمين خليفه مى گمارم.

ملائكه گفتند: پروردگارا مى خواهى كسانى را بگمارى كه فساد كنند در زمين و خونها بريزند و حال آن كه ما خود, تو را تسبيح و تقديس مى كنيم.

خداوند فرمود: من مى دانم چيزى كه شما نمى دانيد.

با توجه به باور ما كه واقعيتها بر فرشتگان رخ مى نمايند, چهره اى كه آنها از انسان ارائه مى دهند, چهره واقعى و درستى است, ولى اين چهره درست, ناقص است و خداوند اين چهره را با توجه دادن به نيكوييها (علم و آگاهى) كامل مى كند. خداوند از انسان چيزهايى مى داند كه آنها نمى دانند.

پس در يك تقسيم بندى نخستين, حتى به لحاظ تئورى و پيش از اجراى طرح آفرينش انسان, ما با دو گونه انسان رو به رو هستيم: انسانى كه سفاك و تباه گر است و انسانى كه اين ماهيت را ندارد. اين نگاه انسان شناسانه قرآن است. از قرآن چنين برمى آيدكه آدميان دوگونه اند: شمارى از آنان, مدام به دنبال جنگ و ستيز و خون ريزى و تباهى اند و شمارى اين گونه نيستند, بلكه به دنبال علم و آگاهى اند و براى رهايى انسانها مى كوشند. سخن از خوب يا بد نيست, بلكه پرده بردارى از يك واقعيت است كه انسانهايى كه در دنيا زندگى مى كنند, اين جورى اند. شمارى گرگ يكديگرند و شمارى دوستدار هم.

در قدم نخست انسان شناسى قرآنى, نمى توان اين دو گروه و يا اين دسته بندى را منكر شد. اين همان دسته بندى است كه در نگاه انسانى به خوب و بد و يا زشت و زيبا و ياحق و باطل و… بخش پذير خواهد بود.

ب. مؤمن, كافر و منافق: در دسته بندى ديگرى, خداوند انسانها رابه سه دسته بخش مى كند: مؤمن و كافر و منافق.55 البته درست آن كه بگوييم مردم جزيرة العرب را اين گونه دسته بندى مى كند. زيرا آيات ناظر به آنان است. اين سه گروه به عنوان يك واقعيت اجتماعى پذيرفته شده است. اين كه كدام بر ديگرى برتر هستند, سخن ديگرى است, ولى قرآن منكر وجود آنان نمى شود. آنان يك پديده اند. بخشى از جامعه اند. نمى توان آنها را ناديده انگاشت. هم يهوديان و هم منافقين در مدينه و در دوره رسول خدا, از حقوقى كه ديگران داشتند آنان نيز برخوردار بودند. (پيش از آن كه بخواهند امنيت مردم و يا شهر را به خطر بيندازند.) اين دسته بندى سه گانه گرچه ناظر به جامعه جزيرة العرب است, ولى منحصر در آن جا نخواهند بود و در ساير جامعه ها نيز, به حقيقت مى پيوندد. يعنى مى توان مدعى شد كه از نگاه دينى, تمامى در يك جامعه يا مؤمن هستند و يا كافر و يا منافق. آن جامعه ممكن است كه مسيحى باشد يا يهودى و يا زرتشتى. پس اين تقسيم بندى اجتماعى نيز به عنوان يك واقعيت در قرآن آمده است.

ج. برابرى انسانها دربهره گيرى از طبيعت: انسانها, برخلاف گوناگونى و فرقهايى كه دارند, در بهره گيرى از طبيعت, هيچ يك بر ديگرى, برجستگى و برترى ندارد. همه انسانها از آن جهت كه انسانند, مى توانند بر سفره نعمتهاى بى كران الهى بنشينند و از آن بهره بگيرند و در اين بهره گيرى, هيچ فرقى بين عرب و غير عرب, مسلمان و غير مسلمان نيست.

(يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذى خلقكم والذين من قبلكم لعلكم تتقون.

الذى جعل لكم الارض فراشا والسماء بناء وانزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرات رزقا لكم فلا تجعلوا لله اندادا و انتم تعلمون.)56

اى مردم! پروردگار خود را پرستش كنيد; آن كس كه شما, وكسانى را كه پيش از شما بودند آفريد; تا پرهيزگار شويد. آن كس كه زمين را بستر شما و آسمان را [=جو زمين] را همچون سقفى در بالاى سر شما قرار داد; و از آسمان آبى فروفرستاد; و به وسيله آن, ميوه ها را پرورش داد; تا روزى شما باشد. بنابراين, براى خدا همتايانى قرار ندهيد, در حالى كه مى دانيد [هيچ يك از آنها, نه شما را آفريده اند, و نه شما را روزى مى دهند].

زمين فرش زير پاى همه انسانها و آسمان سقف بالاى سر آنان است. از آسمان باران مى بارد و خوراكيها از زمين روييده مى شود, تا همگان از آن روزى بگيرند و روزگار بگذرانند. در بهره گيرى از زمين و نعمتهاى آسمانى, آيات قرآن هيچ به تقسيم بندى و طبقه بندى نپرداخته است. همان گونه كه حيوانات از فراورده هاى زمين بهره مى گيرند, انسانها هم از آن جهت كه به تغذيه و خوراك نياز دارند, مى توانند از آن بهره بگيرند. براى بهره گيرى از طبيعت قرآن, به اهل ايمان حق اضافى نمى دهد. گرچه خداوند در برابر ارزانى اين نعمتها به بشر از آنها مى خواهد كه به او ايمان بياورند. اما اين بشر ناسپاس, خلاف انجام مى دهد و راه ديگرى مى رود. انباز براى او قرار مى دهد. ولى اين به معناى حذف از چرخه زندگى و حيات نيست.

امت هاى متعدد

بنابراين, سرنوشت بشر اين گونه رقم خورده كه بايد تن به پراكندگى و امتهاى متعدد در دهد. اين طبيعت و سرشت انسانهاست كه اين گونه اند. نمى توان دست به دگرگونى اين سرشت و طبيعت زد. خداوند اگر خود مى خواست مى توانست به آن اختلافها پايان ببخشد. پس بنيان اختلافهاى بين بشر از سرشت طبيعى آن ناشى مى شود كه خداوند در انسانها نهاده است. به گفته يونگ: (وقتى من به طور ضمنى مى پذيرم آن چه خوشايند من است باب طبع ديگران نيز هست, اين فرض مسبوق به سابقه طولانى از خودآگاه عصرى است كه در آن هنوز هيچ تفاوت محسوسى بين من و تو وجود نداشت. و تمامى افراد واجد, تفكر, احساس و خواسته هاى يكسان بودند.)57

امت واحده در دوره اى بوده است كه خواسته ها, گرايشها و ميلهاى افراد مطرح نبوده است. به ديگر بيان, در اصل, گرايش و ميلى وجود نداشته است. همگان يك چيز مى خواسته اند. اگر به چيزى دست يافتند, پس حق شان است و اگر از چيزى محروم شدند پس حق آنان نبوده است. دوره اى بوده كه هنوز شرق و غرب عالم شكل نگرفته است. هنوز ايل و طايفه تشكيل نشده است. يا بهتر بگوييم كه خودآگاهى به ايل و طايفه هنوز تحقق نيافته است.

و ما نيز اگر چيزى را هم اينك مى پسنديم و ديگران آن را نمى پسندند و يا چيزى را ما نمى پسنديم و حال آن كه ديگران ممكن است آن را بپسندند و از اين كه آنان خود را با خواسته ما همسو نمى كنند, در رنج و عذاب باشيم و بخواهيم تا آنان هم, همچون ما بخواهند, بايد بدانيم كه بسته به همان دوره امت واحده هستيم. وجهى ندارد كه همه مثل هم باشند و همه مثل هم بخواهند و همه مثل هم بخورند. نفس تفكر همه مثل هم, بسته به دوره امت واحده است, دوره پيش از بعث نبى. اگر من از انگاشتِ ناسان و ناسازگار شما با انگاشت و تفكر خود, ناراحت بشوم, پس من بسته به دوره امت واحده هستم. در دوره اى كه زندگى افراد براساس احساسها و گرايشها بود و عقلانيت كاربردى نداشت. بلكه نبود تا كاربردى داشته باشد. عقلانيت در اختلافهاست كه شكوفا مى شود و رشد مى يابد. و انبيا آمدند تا تفاوتها را برملا سازند. تا وقتى كه ما در بهشت بوديم و زندگى بهشتى داشتيم كه سخن از امت نبود. و زندگى انسانى و اين جهانى با تمرد آغاز مى شود. شيطان با تمرد از خدا رانده مى شود و انسان با تمرد, از بهشت. در بهشت آغازين ما, چندان امر و نهى نداريم. و انسانهاى نخست از پس همان اجمال امرها و نهى ها هم برنيامدند و از بهشت رانده شدند و به دام اين جهان گرفتار آمدند. انسان فهميد كه مى تواند مخالفت كند, ولى بايد به پيامدهاى آن هم تن دردهد. در بهشت كه امت شكل نگرفته بود و با هبوط انسان از بهشت و گرفتاريش به دام اين دنيا, امت شكل گرفت. شايد هم خود اين انسان متوجه امت واحده نبود. قرنها بعد خداوند از آن راز گره مى گشايد.58

در دوره همين امت واحده بود كه نبوت ظهور يافت. انبيايى كه افراد را به سوى خود فرامى خواندند و منادى حق و حقيقت بودند, بشر را به فلاح و سعادت و نجات فرامى خواندند. و اختلافها, پس از اين دعوتها به وجود آمد. انسانهايى كه سر به جيب گريبان برده و در زندگى حيوانى خود غوطه ور بودند, پيامبرانى آمدند تا آنها را از اين فرود به اوج برسانند. پيامبران بزرگى همچون نوح, ابراهيم, موسى, عيسى و محمد(ص) برايند دگرگونيهايى هستند كه بيش تر خود فراهم آورده اند.

دقت شود كه برخى برايندِ دگرگونيهايى هستند كه به وجود آمده است و انبيا, برايند دگرگونيهاى خود ساخته اند. موسى, خود جامعه اش را دگرگون مى كند. عيسى نيز اين گونه بود. و تاريخ محمد كه آشكارتر از همه اينان است. دگرگونيها را خود فراهم آوردند و در پرتو آن دگرگونيها, و در بسترهاى تاريخى, آيين آنان رشد و گسترش يافت. و اديان در عرض يك ديگر همچنان به پيش رفت. هم اكنون در دوره و عصرى قرار گرفته ايم كه هيچ كس همچون ديگرى ممكن است نينديشد. بلكه بر اين باور كه كسان به جهت ذهنيتهاى خاص, هركدام, جورى خواهد انديشيد. تنها محور و مدار, احساسات نيست, بلكه انسان امروز از خرد برخوردار است. هر انسان راهى خاص را در پيش گرفته و يا مى گيرد.

ييونگ از اين دوره به عصرى ياد مى كند كه انسانها دچار درد جانكاهى شده اند. دردِ دسته دسته و شعبه شعبه شدن درد تجزيه شدن. به نظر مى رسد كه اين اتفاقى است كه بايد در جامعه بيفتد. وجهى ندارد كه ما داوريهاى ضد ارزشى داشته باشيم. همان گونه كه هبوط انسان از بهشت نمى تواند ضد ارزش باشد, بلكه آغاز زندگى بشر است, بلكه جزئى از تاريخ زندگى بشرى است دسته دسته شدن هم بخش ديگرى از همان تاريخ است. ريشه اين دسته بنديها را بايد در درون خود افراد جست وجو كرد. گرچه ممكن است علتها و يا انگيزه هاى بيرونى نيز داشته باشد.

البته اگر دقت كرده باشيم, در آيات قرآن نيز, همين معنى و مفهوم به روشنى بيان شده است:

(وانزلنا اليك الكتاب بالحق مصدّقا لما بين يديه من الكتاب ومهيمناً عليه فاحكم بينهم بما انزل الله ولا تتبع أهوائهم عمّا جائك من الحق لكل جعلنا منكم شرعة و منهاجاً ولو شاء الله لجعلكم امة واحدة ولكن ليبلوكم فى ما آتاكم فاستبقوا الخيرات, الى الله مرجعكم جميعاً فينبئكم بما كنتم فيه تختلفون.)59

و اين [قرآن] را به حق بر تو نازل كرديم, در حالى كه كتب پيشين را تصديق مى كند, و حافظ و نگهبان آنهاست; پس بر طبق احكامى كه خدا نازل كرده, در ميان آنها حكم كن! از هوى و هوسهاى آنان پيروى نكن! و از احكام الهى, روى مگردان. ما براى هركدام از شما, آيين و طريقه روشنى قرار داديم. و اگر خدا مى خواست, همه شما را امت واحدى قرار مى داد; ولى خدا مى خواهد شما را در آن چه به شما بخشيده بيازمايد; (و استعدادهاى مختلف شما را پرورش دهد). پس در نيكيها بر يكديگر سبقت جوييد! بازگشت همه شما به سوى خداست; سپس از آن چه در آن اختلاف مى كرديد; به شما خبر خواهد داد.

در اين آيه, سخن از داورى ميان مردم است. بايد پيامبر(ص) بين مردم, برابر آن چه از جانب خداوند فرو فرستاده شده است, حكم كند. در آيه خداوند ما را توجه مى دهد كه:

(لكلّ جعلنا منكم شرعة ومنهاجا)

ما براى هركدام از شما, آيين و طريقه روشنى قرار داديم.

ما براى هر قومى, شريعت و طريقه اى مقرر داشتيم. هر قوم و مليتى راه و روش خاص خود را در پيش خواهد گرفت و دلخوش فرهنگ و آموزه هاى خود خواهد بود.

(ولو شاءالله لجعلكم امة واحدة)

و اگر خدا مى خواست, همه شما را امت واحدى قرار مى داد.

اگر خداوند مى خواست همه را يك امت مى گردانيد. اين جمله شرطيه, به حقيقت نپيوست و امت واحده خداوند قرار نداد. و خداوند خواست تا شما را بيازمايد در شتاب به سوى خيرات:

(خداوند مى توانست همه مردم را امت واحدى قرار دهد و همه را پيرو يك آيين سازد, ولى اين با قانون تكامل تدريجى و سير مراحل مختلف تربيتى سازگار نبود.

…خداوند استعدادها و شايستگيهايى در وجود بشر آفريده و در سايه آزمايشها و در پرتو تعليمات پيامبران, آنها را پرورش مى دهد و به همين دليل, پس از پيمودن يك مرحله آنها را در مرحله بالاترى قرار مى دهد. و بعد از پايان يك دوران تربيتى دوران عالى ترى را وسيله پيامبر ديگر به وجود مى آورد, درست همانند مراحل تحصيلى يك نوجوان در مدرسه. سرانجام همه اقوام و ملل را مخاطب ساخته و آنها را دعوت مى كند كه به جاى صرف نيروهاى خود در اختلاف و مشاجره در نيكيها بر يكديگر پيشى بگيرند. فاستبقوا الخيرات. زيرا بازگشت همه شما به سوى خداست و اوست كه شما را از آن چه در آن اختلاف مى كنيد در روز رستاخيز آگاه خواهد ساخت.)60

و در آيه اى ديگر مى فرمايد:

(ولو شاء ربّك لجعل الناس امة واحدة ولا يزالون مختلفين.)61

اگر پروردگارت مى خواست همه مردم را يك امت (بدون هيچ گونه اختلاف) قرار مى داد; ولى آنها همواره مختلف اند…. سخن در ارزش مندى يا بى ارزشى وحدت امت و امت واحده نيست, تا گفته شود آيا كوشش براى به حقيقت پيوستن امت واحده امرى پسنديده و خوشايند است يا خير!

از آيات قرآن برمى آيد كه امت واحده نمى تواند به حقيقت بپيوندد. از اين جهت شايد بتوان داورى كرد اگر پديد آمدن امت واحده ارزش آن را داشت, خداوند خود آن را به حقيقت مى پيونداند. و پيامبران خود را به اين مهم وادار مى ساخت. و حال آن كه به نظر مى رسد خود نيز آتش اين خرمن را فوران تر مى سازد. از اين روى, چه بسا ارزش مندى در پراكندگى امتها باشد. البته پراكندگى كه ناشى از فهم و شعور و آگاهى باشد.

در آيه ديگر آمده است:

(و اذ أخذ الله ميثاق النبيّين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جاءكم رسول مصدّق لما معكم لتؤمننّ به ولتنصرنّه قال أأقررتم و أخذتم على ذلكم إصرى قالوا أقررنا قال فاشهدوا و أنا معكم من الشاهدين.)62

و [به خاطر بياوريد] هنگامى را كه خداوند, از پيامبران [و پيروان آنان] پيمان مؤكد گرفت, كه هرگاه كتاب و دانش به شما دادم, سپس پيامبرى به سوى شما آمد كه آن چه را با شماست تصديق مى كند, به او ايمان بياوريد و او را يارى كنيد. سپس [خداوند] به آنان گفت: آيا به اين موضوع اقرار داريد؟ و بر آن, پيمان مؤكد بستيد؟ گفتند: [آرى] اقرار داريم! [خداوند به آنان] گفت: (پس گواه باشيد! و من نيز با شما از گواهانم.

شمارى گفته اند: اين آيه, از نظر چگونگى تركيب نحوى, در ميان مفسران و اهل ادب, مورد گفت وگوست.63

روشن است كه معناى هر كلمه اى در عربى, برخاسته از ساختار و هيأت كلمه است. هر هيأتى كه كلمه پيدا بكند, معنايى برابر با همان هيأت خواهد داشت. در جمله نيز اين گونه است. پس اگر در بين مفسران و اهل ادب, در تركيب نحوى اختلاف بوده باشد, اين اختلاف در همين بخش, باقى نخواهد ماند, بلكه وارد عرصه هاى تفسيرى نيز خواهد شد. يعنى اختلاف در ساختار و هيأت جمله به اختلاف در معناى آن سرايت خواهد كرد. و اين خود بيان ديگرى از احتمالهاى گوناگون در آيه است.

معانى ميثاق نبيين:

1. پيمان گرفتن خداوند از پيامبران. اين معنى را به سعيد, قتاده, طاووس, حسن و سدى نسبت مى دهند.

2. پيمان گرفتن خداوند از امت پيامبران. اين معنى را به شوكانى نسبت مى دهند.

3. پيمان گرفتن پيامبران الهى از امت خود.64

4. پيمان گرفتن خداوند از پيامبران و امتهاى آنها. كه اين تفسير با سه ديدگاه بالا فرق مى كند:

(اين آيه اشاره به يك اصل كلى مى كند و آن اين كه پيامبران پيشين و به دنبال آنها, پيروان شان با خدا پيمان بسته اند…)65 ونيز در بخش ديگرى آمده است:

(در حقيقت, همان طور كه پيامبران و امتهاى بعد, نسبت به پيامبران گذشته و آيين آنها احترام مى گذارند, پيامبران و امتهاى پيشين نيز نسبت به پيامبران بعد از خود چنين وظيفه اى داشته اند.)66

شمارى بر اين باورند:

(با توجه به ظاهر, بلكه نص آيه شريفه, ميثاق مبنى بر پيمان گرفتن خداوند از پيامبران پيشين بر بيعت آنان از اسلام … استدلال مى كند.)67

و يا مى گويند:

(اين معنى نه ظاهر بلكه نص آيه شريفه بود.)68

و شمارى بر اين نظرند كه چنين معنايى از اين آيه ما را دچار مشكل خواهد كرد:

(اين ادعا كه اگر مراد ميثاق خود پيامبران باشد چنين اشكال مى گيرد: با توجه به مضمون آيه, اين سؤال پيش مى آيد كه مگر ممكن است پيامبر اولى العزم در زمان پيامبر اولواالعزم ديگرى مبعوث شود تا موظف به پيروى او باشد.)69 براى رهايى از دام اين اشكال, كسانى به ناچار ميثاق النبيين را حمل بر پيروان پيامبران مى كنند, نه خود پيامبران. البته اين معنى با آن چه كه فيض در صافى از تفسير مجمع البيان و جامع الجوامع نقل مى كند, سازگار است.70

عياشى, اخذ ميثاق النبيين را به اخذ ميثاق امم النبيين تفسير كرده و بعد هم به شرح, از امم سخن گفته است.71 و در روايتى كه امين الاسلام طبرسى از امام صادق در جامع الجوامع نقل مى كند, به روشنى آمده است به رسول هر امت:

(عن الصادق(ع) انّ المعنى و اذا اخذ الله ميثاق امم النبيين على كل امة بتصديق نبيها والعمل بما جاءهم به فما وفوا به وتركوا كثيرا من شرايعهم.)72

بايد توجه داشت, ميثاق و يا پيمان به هر يك از معانى كه بوده باشد, چگونگى آن به هيچ وجه روشن نيست. خداوند چگونه از پيامبران خود پيمان گرفته است؟ چنانچه اگر مراد امت و پيروان باشد كه مشكل دوچندان خواهد شد. ضمن آن كه چگونگى پيمان از پيروان روشن نيست.

با توجه به اين دسته از آيات كه ما با آنها روبه رو هستيم, نقش پيامبران در طول تاريخ, آگاهى بخشى به جامعه بوده است. آنها آمده اند تا هدايت طريق كنند, نه ايصال الى المطلوب. از اين روى, به هر ميزان كه عرصه بعث رسل تنگ تر شود و رسول كم تر فرستاده شود, امت واحده, گسترده تر خواهد بود. و هر كدام از انبيا, با آگاهى بخشى پراكندگى را در جامعه ايجاد خواهند كرد. كه صد البته اين پراكندگى و اختلاف ناشى از آگاهى است و آن يك پارچگى ناشى از فقدان آن.

با توجه به چنين سرنوشتى كه خداوند براى بشريت از ديرباز رقم زده است, آيا تلاش براى به وجود آوردن يك پارچگى در همه جهان, تلاش بيهوده و بى حاصلى نخواهد بود؟ چنانكه خود مى فرمايد:

(ولو شاء الله لجعلكم امة واحدة ولكن يضل من يشاء ويهدى من يشاء ولتسئلن عما كنتم تعملون)73

اگر خدا مى خواست همه شما را امت واحده اى قرار مى داد [و همه را به اجبار وادار به ايمان مى كرد; اما ايمان اجبارى فايده اى ندارد] ولى خدا هر كس را بخواهد [و شايسته بداند] گمراه, و هر كس را بخواهد [و لايق بداند] هدايت مى كند. [به گروهى توفيق هدايت داده, و از گروهى سلب مى كند] و يقينا شما از آن چه انجام مى داديد بازپرسى خواهيد شد.

شايد وجهى كه خداوند به رسول خودش خطاب مى كند كه:

(فذكّر انّما انت مذكّر, لَستَ عليهم بمصيطِر, الاّ من تولّى وكفر فيعذبه عذاب الاكبر.)74

پس تذكر ده كه تو فقط تذكر دهنده اى! تو سلطه گر بر آنان نيستى كه [بر ايمان] مجبورشان كنى, مگر كسى كه پشت كند و كافر شود, كه خداوند او را به عذاب بزرگ مجازات مى كند!

همين باشد كه رسالت پيامبر راه نمودن و يادآورى است. و اين مردم اند كه تن به سخنان او دهند و هدايت برگزينند و يا طريق گمراهى بپيمايند:

(انا هديناه السبيل اما شاكرا واما كفورا)75

ما راه را به او نشان داديم, خواه شاكر باشد [و پذيرا گردد] يا ناسپاس!

رسالت فرستاده الهى آن نيست كه انسانها را به زور وارد بهشت كند. يا همه آنها را در پرتو رحمت و عنايت حضرت حق به طريق هدايت داخل كند. چنانكه خداوند پيامبرش را مخاطب مى سازد كه چرا كار را بر خود دشوار مى گيرى و خود را دچار رنج و سختى مى كنى؟

بنابراين با توجه به متن روشن و آشكار آيات حركت و تلاش براى به وجود آوردن جامعه جهانى متحد, تلاشى بى نتيجه خواهد بود. ساختار نظام آفرينش اين گونه است كه از دل هر امتى, امتى, بلكه امتهاى ديگر خواهد روييد. با آمدن اسلام تنها يك دين آسمانى افزوده نشد, بلكه به تعبير برخى روايات, هفتاد و دو ملت در سپهر اسلام شكل گرفت, و يا به فرموده قرآن: (ولِكلٍ وِجهَة هو مولِّيها)76

هر كس را سويى است كه روى بدان مى آورد.

و اين هفتاد و دو ملت بر ساير ملتها افزوده گشت. و اينك ما در جامعه جهانى با ملتها روبه رو هستيم, نه با يك و يا دو ملت. اگر در گذشته, حتى دين بيانگر هويت فرد بود, فرد مسيحى در هر كجاى اين عالم, بالاخره مسيحى بود, ولى اكنون مسيحى آمريكايى با مسيحى ايرانى تفاوت جدى دارد. البته ما با اين تفاوت از همان صدر اسلام روبه رو بوديم. بنابراين, وجهى ندارد كه از اين جهت (رسميت داشتن هويتها) بخواهيم ساز مخالف در برابر اعلاميه جهانى بنوازيم و تنها مدعى به رسميت شناختن حقوق امت اسلامى شويم و ساير ملتها را ناديده انگاريم. چنين رويكردى نمى تواند از پشتوانه قوى و در خور دفاع آيات قرآن برخوردار باشد. استاد شهيد مرتضى مطهرى در شرح آيه 13 از سوره حجرات:

(يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى وجعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقيكم.) اى مردم شما را از مردى و زنى آفريديم و شما را ملتها و قبيله ها قرار داديم. تا به اين وسيله يكديگر را باز شناسيد. [نه اين كه به اين وسيله بر يكديگر تفاخر كنيد] همانا گرامى ترين شما نزد خداوند متقى ترين شماست.77 (در اين آيه كريمه ضمن يك دستور اخلاقى, به فلسفه اجتماعى آفرينش خاص انسان اشاره مى كند. به اين بيان كه انسان به گونه اى آفريده شده كه به صورت گروه هاى مختلف ملى و قبيله اى درآمده است. با انتساب به مليتها و قبيله ها بازشناسى يكديگر, كه شرط لاينفك زندگى اجتماعى است, صورت مى گيرد. يعنى اگر اين انتسابها كه از جهتى وجه اشتراك افراد و از جهتى وجه افتراق افراد است, نبود, بازشناسى ناممكن بود و در نتيجه زندگى اجتماعى كه براساس روابط انسانها با يكديگر است, امكان پذير نبود. اين امور و امثال اين امور از قبيل اختلاف در شكل و رنگ و اندازه است كه به هر فردى زمينه شناسنامه اى ويژه خود او اعطا مى كند. اگر فرضا همه افراد يك شكل و يك رنگ و يك قالب بودند و اگر رابطه ها و انتسابهاى مختلف ميان آنها حكم فرما نبود, افراد در برابر يكديگر نظير كالاهاى متحدالشكل يك كارخانه بودند كه تميز آنها از يكديگر و در نتيجه بازشناسى آنها از يكديگر و در نتيجه نهايى زندگى اجتماعى آنها براساس روابط و مبادله انديشه و كار و كالا غيرممكن بود. پس انتساب به شعبه ها و قبيله ها, حكمت و غايتى طبيعى دارد و آن, تفاوت زندگى اجتماعى است. نه تفاخر و مايه برترى شمردن ها كه همانا مايه كرامت و شرافت و تقواست.)78

بايد توجه داشت كه به رسميت شناختن حقوق ملتها, كه در متن اعلاميه جهانى آمده است, به معناى تن در دادن به اجبار و اكراه نيست. بلكه به معناى پذيرفتن واقعيتهاى زندگى اجتماعى بشرى است كه امرى طبيعى و عادى است. به اين آيه توجه شود: (أهم يقسمون رحمة ربك نحن قسمنا بينهم معيشتهم فى الحيوه الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضاً سخريا و رحمة ربك خير مما يجمعون.)79

آيا آنها رحمت پروردگارت را تقسيم مى كنند؟ [آيا كار خلقت به آنها واگذار شده كه هرچه را كه به هر كه بخواهند بدهند و از هركه بخواهند بازگيرند؟] اما مايه هاى معيشت و وسائل زندگى (امكانات و استعدادها) را ميان آنها در زندگى دنيا تقسيم كرديم و برخى را بر برخى ديگر از نظر امكانات و استعدادها به درجاتى برترى داديم تا به اين وسيله و به صورت متقابل برخى, برخى را مسخر خود قرار دهند [در نتيجه همه به طور طبيعى مسخر همه واقع شوند] و همانا رحمت پروردگارت (موهبت نبوت) از آنچه اينها گرد مى آورند بهتر است.80

استاد شهيد مرتضى مطهرى با توجه به آيه بالا دگرگونيهاى اجتماعى را يك امر كاملاً طبيعى و خدادادى مى داند. اين خداوند است كه انسانها را (مختلف و متفاوت) آفريده است.

اين نوشتار را با متن سخن ايشان به پايان مى بريم:

به طور خلاصه مى گوييم مفاد آيه كريمه اين است كه انسانها از نظر امكانات و استعدادها يكسان و همانند آفريده نشده اند كه اگر چنين آفريده شده بودند, هركس همان را داشت كه ديگرى دارد و همان را فاقد بود كه ديگرى فاقد است و طبعاً نياز متقابلى و پيوندى و خدمت تبادلى در كار نبود خداوند انسانها را از نظر استعدادها و امكانات جسمى و روحى و عقلى و عاطفى, مختلف و متفاوت آفريده است. بعضى را در بعضى از مواهب بر بعضى ديگر به درجاتى برترى داده است و احياناً آن بعض ديگر را بر اين بعض, در بعضى ديگر از مواهب برترى داده است و به اين وسيله, همه را بالطبع نيازمند به هم و مايل به پيوستن به هم قرار داده و به اين وسيله زمينه زندگى به هم پيوسته اجتماعى انسان امرى طبيعى است, نه صرفاً قراردادى و انتخابى و نه اضطرارى و تحميلى.)81 پذيرفتن امتهاى ديگر, در حقيقت تن دردادن به واقعيتى است كه قرآن كريم از ديرباز و قرنها پيش از اعلاميه, حقوق انسانها را از آن جهت كه انسان هستند و در قبيله ها و امتهاى گوناگونى قرار مى گيرند, به رسميت شناخته است. ضمن آن كه به رسميت شناختن ديگران, به معناى پذيرش ما از سوى آنهاست. اگر ما ملتها, قومها و كشورهاى ديگر را به رسميت نشناسيم, دليلى نخواهد داشت كه آنها ما را به رسميت بشناسند.

پى نوشتها:

1. حقوق بشر از منظر انديشمندان, بسته نگار, مقاله برخورد دينى جريانهاى فكرى با حقوق بشر, تقى رحمانى/295. 2. همان, مقاله حقوق بشر در غرب و اسلام, دكتر مصطفى محقق داماد/633.

3. همان/647.

4. همان, مقاله اسلام در حقوق بشر, ميرزا ابوالحسن شعرانى/366.

آقاى جوادى آملى مى گويد: (تنها خداوند است كه مى تواند به تعيين حقوق بشر بپردازد.) فلسفه حقوق بشر/107. ايشان فصل دوم كتاب خود را چنين نام نهاده است:) حق تعيين حقوق بشر, تنها از آن خداست.)

5. نظام حقوق زن در اسلام, استاد شهيد مرتضى مطهرى, بخشهاى هفتم و هشتم.

6. حقوق بشر از منظر انديشمندان, اسلام و اعلاميه حقوق بشر, مهدى حائرى/270.

7. استاد شهيد مرتضى مطهرى, مجموعه آثار, ج2/339.

8. الميزان, علامه طباطبايى, ترجمه ج2/173, بنياد علميه.

9. يعنى ذات و ذاتى. اين كه آيا ذات و ذاتيات قابل ادراك هستند يا نه؟ بحث ديگرى است كه به تفصيل در محل خود از آن بحث شده است.

10. اصول فلسفه و روش رئاليسم, سيد محمدحسين طباطبايى, مقاله ششم ادراكات اعتبارى/104ـ133, هجرت, قم, 61.

11. همان.

12. همان/121.

13. استاد شهيد مرتضى مطهرى, مجموعه آثار, ج2/453.

14. همان/90.

15. اين بدان معنى نخواهد بود كه همه تفسيرها از بيانيه راست و درست است. بايد توجه داشت كه بيانيه اين ويژگى را دارد كه تفسيرهاى گوناگونى را برتابد, نه تفسيرهايى كه ناقض حقوق بشر باشد.

16. واژه هايى همچون حق, حقيقت, قدس, مقدس, خدا, عبادت, و… سازنده جغرافياى اصطلاحات دينى اند. البته اين بدان معنى نيست كه اين واژه ها را دين بايد معنى كند, يا معناى آن را بايد از منابع دينى گرفت.

17. مجموعه آثار, ج2/477ـ481.

18. سوره نساء, آيه75 و148; سوره حج, آيه39ـ41; سوره شعراء, آيه 227.

19. مجموعه آثار, ج2/479.

20. اصول فلسفه و روش رئاليسم, سيد محمدحسين طباطبايى, مقاله ششم ادراكات اعتبارى 104ـ133.

21. مجموعه آثار, ج2/453.

22. اعلاميه جهانى حقوق بشر و تاريخچه آن, گلن جانسون, ترجمه محمدجعفر پوينده/89, نشر نى, تهران, چاپ سوم, 78.

23. همان.

24. همان.

25. همان/90.

26. همان, ديباچه اعلاميه/90.

27. همان, ماده 2.

28. بحث و سخن ما در حوزه تئوريك است وگرنه در جهان خارج از ذهن چه اتفاقهايى مى افتد؟ بحث ديگرى است. آن چه مى تواند اتفاق بيفتد و بايد هم اتفاق بيفتد, اين است كه يك سفيدپوست آمريكايى با يك سياه پوست آفريقايى هيچ تفاوتى از نگاه حقوقى نخواهند داشت. اما آيا در واقع در المپيكها و مسابقات جام جهانى هم رعايت مى شود؟ حرف ديگرى است و بايد به روشنى انكار كرد و مدعى شد كه خير; اين گونه نيست. همگان نيك مى دانند كه با شيوه هاى نفوذ, اشتباه و خطا بلكه گناه صورت مى گيرد. جامعه جهانى, پايمال شدن حق و جا به جايى حق را مى بينند و بدان اعتراف دارند و نيز مى پذيرند كه حق, پايمال شده و مى شود.

29. پرسش و پاسخ درباره اعلاميه جهانى حقوق بشر, لوين ليا, ترجمه محمدجعفر پوينده/130, تهران, نشر قطره, 1377.

30. تفسير راهنما, ج2/64. روايت, به نقل از مجمع البيان ج2/543; نورالثقلين, ج1/209.

31. سوره آل عمران, آيه 103.

32. سوره بقره, آيه 115.

33. يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذى خلقكم والذين من قبلكم…) سوره بقره, آيه 21.

34. (واعبدوا الله ولاتشرك به شيئا) نساء, آيه 36.

35. سوره يوسف, آيه 70ـ76, تفسير نمونه ذيل آيات.

36. قرآن, ترجمه آقاى مكارم شيرازى.

37. ر.ك: تفسير نمونه, الميزان و مجمع البيان, ذيل سوره كافرون.

38. سوره بقره, آيات: 55, 62 و83.

39. سوره بقره, آيه 40.

40. همان, آيه 47.

41. همان, آيه 253.

42. همان, آيه 113.

43. تفسير نمونه, ذيل آيه 113, ج1/389.

44. سوره بقره, آيه 213.

45. الميزان, ج2/125, ذيل آيه 213.

46. همان.

47. همان.

48. همان/126.

49. سوره نحل, آيه 120 . علامه در ذيل اين آيه مى نويسيد: (كلمه (امة) در جمله (ان ابراهيم كان اُمّةَ قانتاً) به طورى كه راغب گفته, قائم مقام جماعت در عبادت خداست. چنانكه مى گويند: فلانى خودش به تنهايى يك قبيله است.)

50. الميزان, ج2/126.

51. تفسير نمونه, ج2/60, ذيل آيه 213.

52. الميزان, ج2/127.

53. سوره يونس, آيه 19.

54. سوره بقره, آيه 30.

55. آيات نخست سوره بقره.

56. سوره بقره, آيه 22.

57. انسان در جستجوى حقيقت, يونگ, ترجمه محمود بهفروزى/45, 1380.

58. چنانكه عربها تا پيش از بعثت كه نمى دانستند در دوره جاهليت به سر مى برند. پس از بعثت, به اين خودآگاهى رسيدند كه در گذشته در چه حال و چگونگى اسفبار و دهشتناكى بوده اند. و نيز مانند خودآگاهى ما ايرانيان كه با ديدن اسلام و مسلمانان, فهميديم كه ساسانيان و درباريان و موبدان چه ستم دهشتناكى بر ما مردم روا مى دارند.

59. سوره مائده, آيه48.

60. تفسير نمونه, ج4/402, ذيل آيه.

61. سوره هود, آيه118.

62. سوره آل عمران, آيه81.

63.تفسير نمونه, ج2/488.

64. پژوهشهاى قرآنى, ش32/127.

65. تفسير نمونه, ج2/486.

66. همان.

67. پژوهشهاى قرآنى/34/139.

68. همان/140.

69. تفسير نمونه, ج2/487.

70. تفسير صافى, ج1/325.

71. تفسير عياشى, ج1/180.

72. جامع الجوامع/62; تفسير صافى, ج1/325.

73. سوره نحل, آيه93.

74. سوره غاشيه, آيه 22.

75. سوره انسان, آيه3.

76. سوره بقره, آيه 148.

77. ترجمه از استاد شهيد مطهرى است.

78. مجموعه آثار, ج2/323.

79. سوره زخرف, آيه 32.

80. ترجمه از استاد شهيد مطهرى است.

81. مجموعه آثار, ج2/335.

/ 1